مژده مواجی – آلمان
در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیادهرو را فرشی از برگهای زرد، نارنجی، قرمز و قهوهای پوشانده بود. چند قدمی در پیادهرو که رفتم، صدای خشخش برگها زیر پایم بلند شد. از روبهرو همسایهمان میآمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبهروی یکی از آپارتمانها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجهمان را جلب کرد. دو مرد بزرگاندام با یونیفرم سیاه از آن پیاده شدند و به طرف در آپارتمان رفتند. یکی از آنها ساکِ پارچهای تاشدهٔ قرمزی در دست داشت. درحالیکه به خودرو خیره شده بودم، به همسایه گفتم: «این خودروها را قبلاً روبهروی بانکها یا فروشگاهها دیده بودم ولی نه روبهروی خانهای مسکونی.»
همسایه لبخندی زد و گفت: «شاید کسی در این خانه جوهراتِ دزدیدهشدهٔ موزهٔ لوور را که تازگی به سرقت برده شده، قایم کرده باشد!»
مکثی کرد و ادامه داد: «این دزدها با این جواهرات چهکار میکنند؟ فروختنش که رسوایی به بار میآورد. شاید کلکسیون جواهرات دارند.»
– هربار خودرو انتقال پول را میبینم، مرا به یاد سارق قدیمی بانک، لودویگ لوگمایر میاندازد.
همسایه چشمهایش را تنگ کرد و گفت: «همان مردی که در جوانی زندگی ماجراجویانهای داشت و بعدها نویسنده شد؟»
سرم را بهعلامت تاٌیید تکان دادم و گفتم: «از دوران بچگی آرزوی پول زیاد داشت. میخواست با داشتن پولِ زیاد قدرت انجام هر کاری را داشته باشد. سال ۱۹۷۲ که بازیهای المپیک در مونیخ برگزار شد، چند بازیکن اسرائیلی کشته شدند و مردم سرگرم این خبرها بودند. لوگمایر از این فرصت استفاده کرد، خودرو انتقال پول را دزدید و فرار کرد. اول احساس آرامش داشت که بالاخره کار خودش را کرده، به آرزویش رسیده، و دستش اسکناسهای بستهبندیشده را که مانند آجر سفت بودند، لمس کرده، اما در نهایت آنقدر ترس و لرزِ فرارِ مداوم از این کشور به آن کشور به او چنگ انداخت که لذت داشتن دو میلیون مارک را از او گرفت. دستگیر شد و به سالها زندان محکوم شد. بهقول خودش، این ماجراجوییها را فقط در سن ۲۵ سالگی میتوان انجام داد.»
در پیادهرو عابرینی رد میشدند و لحظهای نگاهشان روی خودرو و آپارتمان روبهروی آن ثابت میماند.
همسایه کیف دستیاش را از این دست به آن دست جابهجا کرد، خندید و گفت: «لوگمایر از این کارهای دیوانهوار زیاد کرده بود. یکبار از پنجرهٔ دادگاه فرار کرد. البته زندانرفتن برایش بد هم نشد. فرصتی پیدا کرد که استعداد نویسندگیاش را کشف کند.»
– فکر کنم حالا حدود هفتاد و چند سال داشته باشد، داستان مینویسد و در برلین مرتب برنامههای کتابخوانی دارد.
با هم نگاهی به خودرو و درِ آپارتمان انداختیم. مأموران یونیفورمپوش از آپارتمان بیرون آمدند. دست یکی از مأموران همان ساک قرمزرنگی بود که قبلاً تاشده در دست داشتند، اما حالا چیزی در ساک گذاشته شده بود که از طرز راهرفتن مأمور بهنظر سنگین میآمد.
همسایه گفت: «تمام عمرم را در این محله زندگی کردهام و تا حالا چنین موردی ندیدهام. مأموران کسی را با خودشان از آپارتمان بیرون نیاوردند. شاید طرف گاوصندوق پُر از پول توی خانه داشته و میخواسته انتقال بدهد. شاید خانه خالی باشد، فرد خلافکار فرار کرده باشد و مأمورها در را شکستهاند و وارد خانه شدهاند. آه! یکی از ساکنان آن خانه را میشناسم. حتماً تهتوی قضیه را در میآورم.»
با همسایه خداحافظی کردم. او در پیادهرو ایستاده بود و میخکوب آپارتمان و خودرو انتقال پول بود که داشت دور میشد.

