نماد سایت رسانهٔ همیاری

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها نوشتهٔ مژده مواجی #مهاجرت #اجتماعی #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها نوشتهٔ مژده مواجی #مهاجرت #اجتماعی #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

مژده مواجی – آلمان

تئودورورس در ایستگاه مرکزی قطار برلین ایستاده بود و نگاهش را از تابلو اطلاعات قطار برنمی‌داشت. قطار نیم ساعت تأخیر داشت و او امیدوار بود که تأخیر طولانی‌تر نشود و بتواند به‌موقع به جلسۀ کاری‌اش در فرانکفورت برسد. 

بالاخره قطار رسید و تئودوروس نفسی به‌راحتی کشید و سوار شد. راهرو باریک میان دو ردیف صندلی‌های قطار را آرام طی کرد و با نگاهش شماره‌های بالای صندلی‌ها را دنبال کرد تا به جایی که رزرو کرده بود، رسید. کاپشنش را درآورد و آن را همراه با چمدان کوچکش در محفظهٔ بالای صندلی‌ها جا داد. تازه نشسته بود که اورسولا با موهای سفید جمع‌کرده بالای سرش در صندلی کنارش نشست.

تئودوروس رو به او کرد و به‌انگلیسی سلام کرد. اورسولا چشم‌هایش را تنگ کرد، چین‌وچروک صورتش بیشتر شد، لبخندی زد و به تئودوروس جوان با موها و ریش خرمائی‌رنگش نگاهی کرد. او هم به‌انگلیسی جواب سلامش را داد و غرغرکنان گفت: «مسخره‌اش درآورده‌اند با این تأخیرهای مداومشان.» قطار به حرکت افتاد، از برلینِ شلوغ خارج شد و مزارع سرسبز یکی‌ پس از دیگری پدیدار شدند. تئودوروس از اورسولا پرسید: «شما برلینی هستید؟» 

– بله. در برلین به دنیا آمدم و در واقع تمام زندگی‌ام را اینجا گذرانده‌ام. شما از کجا می‌آیید؟»
– یونانی هستم. از آتن به‌خاطر یک مأموریت کاری آمده‌ام.

در همین لحظه، مردی از کابین دیگر قطار با گاری باریک چرخ‌داری در بین دو ردیف صندلی‌ها به‌طرف آن‌ها آمد و با صدای بلند گفت: «قهوه، چای، تنقلات»

اورسولا به مرد فروشنده اشاره‌ کرد و قهوه خرید. درحالی‌که لیوان مقوایی قهوه را با دو دستش گرفته بود، گفت: «من چند بار به یونان سفر کرده‌ام. البته در زمانی که مسافرت برایم راحت بود و هنوز این‌قدر سالخورده نبودم.»

اورسولا بعد از نوشیدن جرعه‌ای قهوه ادامه داد: «سرزندگی یونانی‌ها، کنار هم بودنشان، غذاهای مدیترانه‌ای و طبیعتش را دوست دارم. اینجا که اکثراً سرد است و هوا هم ابری و خاکستری. آدم‌ها هم سرشان به کار خودشان مشغول است.»

تئودوروس لبخندی زد و گفت: «چه خوب که آدم‌ها کاری به کار همدیگر ندارند. جایی که من در نزدیکی آتن زندگی می‌کنم، این‌طور نیست.»

اورسولا عینکش را جابه‌جا کرد، خندید و پرسید: «واقعاً؟ چطور؟»

– کلاً به‌همان اندازه که شهر شلوغ است، دوروبَر آدم هم همین است. زیاد پیش می‌آید که در یک آپارتمان چندطبقه‌ای، والدین و فرزندان با هم در طبقه‌های مختلف زندگی می‌کنند. البته خوبی‌های خودش را دارد. اینکه هوای همدیگر را داریم و در کنار هم هستیم، اما گاهی هم توی اعصاب هم می‌رویم، در زندگی هم دخالت می‌کنیم و تمام شش‌دانگ حواسمان به زندگی همدیگر است.

تئودوروس خندید و ادامه داد: «چندی پیش اخباری می‌خواندم که در واقع مصاحبه‌ای بود با یک روان‌درمانگر یونانی. آن‌قدر مراجعان زیادی از این آپارتمان‌نشین‌ها دارد که آن را سندروم همزیستی آپارتمانی نامیده است.»

اورسولا با چشم‌های گشاد و دهان باز به او نگاه کرد و گفت: «خدای من! شما این اخبار را خواندید، درحالی‌که من اخباری از برلین را می‌خواندم مبنی بر اینکه مرتب در آپارتمان‌ها جسد افرادی تنها کشف می‌شود که مدت‌هاست مرده‌اند و کسی از آن‌ها خبر نداشته، تا اینکه از بوی تعفنی که از آپارتمانشان می‌آمده، همسایه‌ها به پلیس خبر داده‌اند. بعضی‌ها هم حتی به‌حالت مومیایی درآمده‌اند.»

تئودوروس به اورسولا خیره شد و پرسید: «پس پرداخت کرایه، برق و بقیهٔ هزینه‌های ثابت زندگی چطور بوده؟ از زیر آن‌ها که نمی‌شود در رفت.»

– گاهی هم اخطارهای مالی آن‌قدر زیاد می‌شود که پلیس به آنجا می‌رود، در را می‌شکند و با جسد افتاده‌شان در خانه مواجه می‌شود. 

لحظه‌ای هر دو ساکت ماندند. تئودوروس به مناظر بیرون از پنجره چشم دوخت. اورسولا آخرین جرعهٔ قهوه‌اش را نوشید و با دست‌های چروکیده‌اش لیوان مقوایی را در زباله‌دان کوچک کنار صندلی انداخت.

خروج از نسخه موبایل