نماد سایت رسانهٔ همیاری

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه جالب! گریز از بیمارستان

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من: چه جالب! گریز از بیمارستان نوشتهٔ مژده مواجی #مهاجرت #اجتماعی #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

مژده مواجی – آلمان

یولیا از فنجان شیرقهوه‌اش که محکم در دست گرفته بود، جرعه‌ای نوشید و آن را روی نعلبکی گذاشت. به فاطیما که روبرویش آن‌طرف میز در کافه نشسته بود، نگاهی کرد و پرسید: «حال پدرت چطور است؟ از بیمارستان مرخص شد؟»

فاطیما کیک پنیری را که در دهان گذاشته بود، جوید، آه عمیقی کشید و گفت: «دیروز خوشبختانه مرخص شد. در واقع از بیمارستان گریخت.» فاطیما سرش را تکان داد و لبخندی بر لبش نشست. یولیا لحظه‌ای دهانش باز ماند و پرسید: «چرا گریخت؟ مگر از بیمارستان می‌شود فرار کرد؟ چه جالب!» 

فاطیما بلند خندید و گفت: «روزی که پدرم عمل کلیه داشت، بعد از عمل به‌خاطر شرایط حادش، فقط من و مادرم به دیدنش رفتیم. به هوش که آمد، مدتی طول کشید تا بتواند با ما کمی حرف بزند. دکتر که برای کنترل بعد از عمل آمد، گفت پنج روز باید در بیمارستان بستری باشد تا شرایط جسمانی‌اش ثبات پیدا کند. غروب که ما به خانه برگشتیم، قوم و خویش و آشنا تلفن می‌زدند و سراغ حال پدرم را می‌گرفتند. خیلی‌ها دوست داشتند که به عیادت او در بیمارستان بروند.» 

یولیا در حالی‌که موهای کوتاهش را از روی صورتش کنار می‌زد، گفت: «چقدر جالب که این‌قدر دوروبرتان دوست، آشنا و اقوام دارید که به فکر پدرت هستند. این ویژگی خونگرمی ترک‌هاست. بین آلمانی‌ها که این‌طور نیست.»

فاطیما گفت: «روز بعد که به دیدن پدر رفتیم، در تخت نشسته بود و به او سرُم وصل بود. هرازگاهی جای زخم عمل تیر می‌کشید و او چشم‌هایش را با فشار می‌بست. با هم کمی گپ زدیم، اما پدر دراز کشید. لب‌هایش خشک بود، رنگ و رویش پریده بود و چشم‌هایش نیمه‌باز. چندی نگذشته بود که دو نفر از اقوام به اتاق وارد شدند، سر پدر را بوسیدند و کیک و شربت را روی میز کنار او گذاشتند. از راهرو بیمارستان برایشان صندلی آوردیم که بنشینند. آن‌ها حرف می‌زدند و پدر سعی می‌کرد چشم‌های نیمه‌بازش را باز نگه دارد و به آن‌ها گوش کند.»

یولیا در حالی‌که آخرین جرعۀ شیرقهوه‌اش را می‌نوشید، با ابروهای بالارفته گفت: «چه جالب! کیک و شربت! آلمانی‌ها بیشتر دسته‌‌گل برای عیادت بیمار می‌برند.» 

فاطیما در این فاصله آخرین تکهٔ کیک پنیرش را به دهان گذاشت و گفت: «روز دوم که با مادرم به بیمارستان رفتیم، قبل از ما چند نفر برای دیدن پدر آنجا بودند. آن‌ها روی میز کنار پدر سالاد کوس‌کوس، بورک، کیک و راحت‌الحلقوم گذاشته بودند. من به راهرو رفتم و هر چه صندلی در آنجا گذاشته شده بود، برایشان آوردم. حال پدر بهتر از روز قبل بود، اما به‌مرور پاهایش را از حالت نشسته بیرون آورد، درازشان کرد و روی تخت دراز کشید.»

یولیا که با شنیدن اسم غذاها چشم‌هایش گشاد شده بود، پرسید: «چه غذاهایی!»

فاطیما با لبخند ادامه داد: «روز سوم آن‌قدر ملاقاتی زیاد بود که صندلی و جایی برای نشستن نبود. روی میز کنار دست پدر دستِ‌کمی از بوفهٔ رستوران نداشت. دلمه، کباب، کتلت، باقلوا، چای و از هر چه که در رستوران‌های ترکی پیدا می‌شود، مقداری آنجا بود. همه توی اتاق با هم گرم صحبت شده بودند. پدر از تخت پایین آمد و به طرف در اتاق رفت. فکر کردیم به توالت می‌رود. صحبت‌ها گل کرده بود. یکهو همه متوجه شدند که غیبت پدر طولانی شده است. به راهرو رفتم. خبری از او نبود. به توالت‌ها سر زدم. هیچ کجا نشانه‌ای از او نبود. قلبم تند و تند می‌زد. به سراغ پرستارهای بخش رفتم، خبری از او نداشتند. با رنگ‌وروی پریده به‌طرف آسانسور دویدم که ناگهان موبایلم زنگ زد. پسرعمه‌ام آن طرف خط بود. او گفت؛ فاطیما، پدرت خانه است. با لباس بیمارستان دم در ورودی ایستاده بود. من از اتاق ملاقات آمده بودم که مهلت پارک ماشینم جلو بیمارستان را تمدید کنم. تا مرا دید، دستم را گرفت و اصرار کرد که او را به خانه ببرم. گفت؛ مرا ببر جایی که فقط و فقط استراحت کنم.»

فاطیما بلند خندید. چشم‌های یولیا گشادتر شده بود و با لب‌های بازش انگار می‌گفت؛ چه جالب!

خروج از نسخه موبایل