خالد رسولپور – هلند
«کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویام بگرداند.»
~ مهدی اخوان ثالث
۱
در سالهای ابتدایی دههٔ شصت خودمان بود که تلویزیون خلوت و جنگزدهٔ ما هفتهای یک شب، قسمتی از سریال «ماری کوری» را پخش میکرد. در آن سالهای سیاه، من و خواهرم مثل همهٔ بچههای آن دوران، هر فیلم و سریال نصفه نیمه و دریدهشدهای را در هوا میقاپیدیم. در یکی از قسمتهای آن سریال، دیروقت شب، ماری کوری از خواب میپرد و میبیند که شوهرش (پیِر کوری) مشغول نوشتن است. ماری با تعجب میگوید این وقت شب چکار میکنی؟ و پیِر میگوید تو بخواب عزیزم، دارم خوابی را که دیدهام مینویسم. و ماری دوباره میخوابد.
۲
از فردای همان شب، من که کلاس اول یا دوم راهنمایی میخواندم، سعی کردم خوابهایم را بنویسم. اوایل سخت بود و بهزور چیزکی یادم میآمد، اما کمکم آموختم که چگونه خوابهایم را به یاد بیاورم و بنویسم. بهجرئت میتوانم بگویم که اگر آن خوابنویسیهای محرمانه نبود، هرگز نمیتوانستم نوشتن را ادامه دهم. سالها بعد که داشتم با خواهرم حرف میزدم و یاد گذشته میکردیم، من به آن شب اشاره کردم و اینکه چگونه کار پیِر کوری روی من تأثیر گذاشت و نوشتن یادم داد. خواهرم (که دو سال از من بزرگتر است) با تعجب گفت کدام خواب؟ برایش توضیح دادم. به خنده افتاد و گفت چه سوءتفاهمی! گفتم چرا؟ گفت پیِر که خوابش را نمینوشت. او داشت روی تحقیقات علمیشان کار میکرد، اما برای اینکه ماری بخوابد و استراحت کند، بهدروغ به او گفت که دارد خوابش را مینویسد!
۳
اعتراف میکنم که شوک سنگینی بود! من تنها بر اساس یک سوءتفاهم و یک خطای سادهٔ دید یا فهم شروع به نوشتن خوابهایم کرده بودم و دیگر حسابی یک نویسنده شده بودم! کمی توی ذوقم خورد و دیگر دست از خوابنویسی برداشتم اما نوشتن با من ماند و آمد. از بین همهٔ آدمهای دنیا تنها من و ماری کوری فکر کردهبودیم که پیِر دارد خوابهایش را مینویسد و همین وجه اشتراک رازآمیز داستانی باعث شد که بدون این که دیگر خوابهایم را بنویسم، دست از نوشتن برندارم.
۴
برایم جالب بود که سی و چند سال بعد از آن دوران و آن سوءتفاهم، کتابهای رضا نجفی به دستم برسد که نهتنها بهراستی خوابهایش را مینویسد بلکه خود را هم خوابگرد مینامد و از خوابهایش داستان و جستار میسازد. بهمحض دیدن دومین مجموعهداستان او با عنوان «هفت گام معلق مرد خوابگرد» یاد ماری کوری و راز مشترکمان افتادم. در آن مجموعهداستان (نشر دریا، فرانکفورت ۲۰۲۳) خوابگردیها تنها در بخش سوم کتاب جای گرفته بودند اما در کتاب آخرش (رؤیاها و جستارها/ نشر دریا، فرانکفورت ۲۰۲۴)* خوابها و رؤیاها چنان اوج و عمق گرفتهاند که دیگر مرز بین جستارنویسی و خوابگردی محو شدهاست.
۵
کتاب «رؤیاها و جستارها» در ادبیات فارسی احتمالاً کتابی یکّه باشد: ترکیب سحرآمیزی از خوابهایی که به عمق خودآگاهی روزانه نفوذ کردهاند و جستارهایی که به مقام درک و حضور اوج خوابها تشرّف یافتهاند و عکسهایی شخصی که این دو ساحت را از درون به بیرون و از بیرون به درون، به هم میرسانند و از هم جدا میکنند. در این عرشها و عرصههای تودرتو، سخت است فهمیدن اینکه در کدام لحظه و در کدام نقطه از فلکهای خواب به فلکهای حقیقت وارد میشویم یا فلکهای حقیقت را به فلکهای خواب پیوند میزنیم اما بهتدریج که در خواندن کتاب پیش برویم دیگر این گذرها و گذارها مهم نیست چرا که نویسنده خود در فلکالافلاک نشسته است و صدایمان میزند!
۶
کتاب رضا نجفی همزمان و توأمان، مجموعهای گزینشی اما غنی از اسطوره و تاریخ و حتی سیاست هم است. کرانهٔ واقعیتنمای اینهمه شور تخیل و کابوس و گریز، اتاقها یا ایستگاه یا خیابانهایی است در یکی دو نقطهٔ مشخص جهان که نویسندهٔ خوابگرد برای دمی آسودن از هول مغاکهای درون و بیرون خیالها و خوابهایش، به آنها بازمیگردد تا نام و نشان خودش را ثبت کند و رد پاها و انگشتهایش را جا بگذارد. اما همو درمییابد که این مکانها هم تنها نماهایی و وانماییهایی از واقعیتاند و نویسندهٔ خوابگرد در آنها هم آسودگی و امن عیش نمییابد.
۷
پس کجاست آن امن لامکان؟ آن منزل جانان؟ آن زهدان مادری بیمنت و امتنان؟
و خوابگرد در آغازین سطور کتابش چنین میگوید:
«… تو به خانهٔ وجود گام مینهی و در بازی با زبان در بازی با واژهها، آن خود فراموش شدهات را به یاد میآوری، حس میکنی وجود داری، هستی را حس میکنی، و در این بیمعنایی، معنایی مییابی!…» (ص ۱۵)
و چنین است که همهٔ آن کلافهای بیآغاز و بیپایان، همهٔ آن آوارگیهای تعبیر و تأویل، همهٔ آن جستوجوهای اساطیری ازلی و ابدی، همهٔ آن پیوندهای هردم بریدهشوندهٔ خانوادگی و دوستی، همهٔ آن هراسها و امیدهای رسیدن و نرسیدن… معنا مییابند. در کجا و در چه زمان؟ در «ادبیات» و در زمانی که نویسنده «مینویسد». شاید خوابگرد رضا نجفی همان «روکانتن» ژان پل سارتر در رمان «تهوع» باشد که با همهٔ تفاوتها و تضادها و این بار از راهی کاملاً متفاوت، همچنان به کشف همان راز میرسد: به ادبیات. به آفریدن!
۸
من فکر میکنم این دو کتاب و کتاب پیشین رضا نجفی (داستانی برای مردگان/ نشر کتاب پارسه ۱۳۹۷) را باید در راستای هم و با هم خواند. چنانکه حتی در خود این سه کتاب نیز، بخشها و قطعاتی تکرار یا دوباره بازنشر شدهاند. این سه کتاب، سه جایگاه و سه پایگاه از یک مسیر طولانی و مهآلودهاند که خوابگرد رضا نجفی طی کرده و در آنها دمی کوتاه آسوده تا سفرنامهٔ خواب و بیداریاش را بنگارد و به شتابی دوباره عزم ادامهٔ سفر کند.
* * * * *
یادداشتهای شبانه؛ شب چهل و چهارم: مُهرِ گمشده
برشی از کتاب رؤیاها و جُستارها (صفحات ۱۷۴ و ۱۷۵)
خواب میبینم در ایران زندگی میکنم. پیرمردی خنزرپنزری که دلیل دشمنیاش را نمیدانم برایم پاپوشی دوخته و به جرمی ناکرده متهمم کرده است. به محکمه فراخوانده شدهام و در زمانی نزدیک باید خود را آنجا معرفی کنم. میدانم که محکمه به سخنان من گوش نخواهد داد و بیهیچ امکان دفاعی از خود، روانهٔ محبسم خواهد کرد.
تاب سالیان حبس را ندارم. باید از زادبومم مهاجرت کنم. اما حال با اتهامی که بر من زده شده است، اجازهٔ خروج از کشور را ندارم. وقت تنگ است و چارهای باید بیندیشم. نیمهشبی، مخفیانه قفلی را میشکنم و از دریچهای وارد کاخ محکمه میشوم. مُهرِ محکمه را میدزدم. گواهیای جعلی دال بر بیگناهی خود مینویسم و با مُهرِ محکمه، ممهورش میکنم. بهواقع نیز بیگناهم، اما نه از نگاه محکمه. و اکنون با سرقت مُهر و گواهیِ جعلی، دیگر مجرم نیز شدهام.
ناگزیرم از وطن بگریزم. بهیاری این گواهیِ مجعول، جواز سفر میگیرم و با این جواز، بلیت پرواز به کشوری دیگر.
وقت تنگ است و زمان سفرم نزدیک. تنها سه روز پیش از زمان احضارم، به دیدار دوستان و خانوادهام میروم، اما از ماجرای جواز سفر و نقشهام برای گریز از کشور چیزی نمیگویم. افشای این راز ممکن است به بندافتادن این مرغ، پیش از پروازش بینجامد.
هر جا میروم، پیرمرد خنزرپنزری را دورادور میبینم که مرا میپاید. همواره قوزکرده، دستاری دور گردن پیچیده و صورتش را در آن دستار پنهان کرده است. دست راستش از بازو قطع شده است، با اینحال چست و چالاک به نظر میرسد.
یک روز صبح، سه تن از دوستانم به دیدنم میآیند. آنان را نیز به محکمه فراخواندهاند. دل به دریا میزنم و میخواهم مهر محکمه را به ایشان دهم تا موجب خلاصیشان شوم. میجویم اما مهر را نمییابم. از دریچه ناگهان چشمم به بام خانهٔ همسایه میافتد. پیرمرد خنزرپنزری چست و چالاک همانطور که صورتش را با دستارش پنهان کرده، مُهر دادگاه در تنها دستش بر بامهای همسایگان میجهد و دور میشود. فرصت از دست رفته است.
میاندیشم دستکم بلیت پرواز را دارم. به صرافت تاریخ پروازم میافتم. ناگهان متوجه میشوم من تاریخ را فراموش کردهام. از دوستانم تاریخ روز را میپرسم. معلوم میشود فردایِ روزِ پرواز است. من تاریخ پرواز را از یاد برده بودم. پرواز از دست رفته بود. فردا روز محکمه بود و وقتی برای تمهیدی دیگر باقی نبود. فرصت را از دست داده و محکوم به بند بودم.
از خواب بیدار میشوم. اما احساس رهایی از بند ندارم، بلکه ناخودآگاه از پنجره بیرون را برای یافتن پیرمرد نگاه میکنم. احساس تلخی دارم از اینکه تاریخ پرواز را فراموش کرده بودم. چرا چیزی چنین مهم را از یاد برده بودم؟
*انتشارات دریا، فرانکفورت آم ماین، چاپ دوم ۲۰۲۵
علاقهمندان می توانند برای تهیهٔ کتاب با آدرس ایمیل زیر مکاتبه کنند:
reza.najafi@gmail.com

