عباس شکری – نروژ
۱. ورود به تاریکی با چشمان باز
«دیوانهسالار»* نوشتهٔ رعنا سلیمانی، نهتنها پرسشی تکاندهنده در باب پدریست که دخترش را به قتل میرساند، بلکه بازتاب دهشتآوری از خشونت پنهان و پنهانسازیشدهایست که در تار و پود مناسبات خانوادگی، سنتی، دینی و حتی روانی ما تنیده شده است. کتابی که خوانندهاش را با خود به جایی میبرد که کمتر کسی تاب دیدن دارد؛ همان نقطهای که انسان از چهرهٔ خودش میترسد. این اثر، فراتر از روایت، نوعی شهادت است؛ شهادتی علیه سکوت، علیه تطهیر خشونت، و علیه عادیسازی بربریت.
سلیمانی در این کتاب، مرز میان نویسنده، راوی، و تحلیلگر روانی را عمداً از میان برمیدارد. خواننده با هر فصل، گویی وارد گفتوگویی میشود که در آن هیچ شخصیت داستانی بیرونیای وجود ندارد، بلکه صداهای مختلفی از درون یک روان شکسته، یک جامعهٔ متناقض و یک زن بازمانده، در هم تنیدهاند. این کتاب، بیتردید «رمان» است، اما نه آنگونه که ما در معنای کلاسیک میشناسیم، بلکه گونهای ادبی ـ رواندرمانی است که شجاعانه بدن خودِ نویسنده را به صحنه میآورد.
۲. زبان بهمثابهٔ تیغ، روایت بهمثابهٔ بخیه
زبان در «دیوانهسالار» نه تزئینی است و نه آرامبخش. برخلاف بسیاری از آثار فارسی که زبان را در خدمت زیبایی یا عاطفه به کار میگیرند، سلیمانی زبان را چون تیغ جراحی به کار میگیرد: تیز، دقیق، و گاه دردناک. از توصیف صحنهٔ غسالخانه گرفته تا بازخوانی خاطرات کودکی، از تحلیل قتل ناموسی تا افشای خشونت جنسی پنهان، زبانْ بیپروا و صریح است. این صراحت نهتنها در واژهها، که در خود ساختار روایت نیز دیده میشود؛ ساختاری گسسته، پر از رفتوبرگشت، پر از ناتمامماندن جملهها، همانند روان آدمی که در مواجهه با درد، نمیتواند خطی و منطقی سخن بگوید.
در بخشی از متن، سلیمانی مینویسد: «در ژوئن ۲۰۲۱، با آرزو انجام گفتوگویی را آغاز کردم… گفتوگویی که بهتدریج، از یک مصاحبهٔ ساده، به کاوشی عمیق در روان انسان تبدیل شد.»
این گسستِ آگاهانه در روایت، نشانهٔ فروپاشی درونیست؛ و از همینرو، میتوان آن را فرم ادبی خاصی دانست که با محتوای کتاب عمیقاً هماهنگ است. جاییکه هیچچیز سر جای خودش نیست، نه جمله، نه خاطره، نه هویت.
۳. عقدهٔ اودیپ، شرم، و خشونت نرینه
یکی از ستونهای اصلی تحلیل کتاب، گرهزدن قتل ناموسی به ساختار روان مردانه در بافت خانوادههای مردسالار است. سلیمانی از مفاهیمی چون عقدهٔ اودیپ، حسادت به پدر، شرم جنسی، سرکوب هیجانات و فرافکنیهای هیجانی بهره میگیرد تا نشان دهد مرد قاتل، پیش از آنکه جلاد باشد، قربانی است. قربانی ساختاری که مردبودن را معادل تسلط، سرکوب احساسات، مالکیت زن و پاکدستی جنسی میبیند.
در بخشی از کتاب، آمده: «پدر پس از قتل دخترش، نهفقط با غیرت، بلکه با یک حس عمیق ناتوانی درآمیخته است.»
این ناتوانی، نهتنها در عملکرد اجتماعی پدر ـ قاتل دیده میشود، بلکه در ساختار روانی او نیز جاریست. او ناتوان از پذیرش جدایی، ناتوان از درک فردیت دیگری، و ناتوان از مهار خشمی است که ریشه در شرم دارد. تحلیل نویسنده از چرایی «قتل ناموسی» بهمثابهٔ نوعی انتقامگیری ناخودآگاه از مادر، از پدر، یا حتی از خود، یکی از جسورانهترین بخشهای اثر است.
تحلیل دقیق نویسنده از شکلگیری «خشم فروخورده» که در کودکی بهدلیل عدممجازبودن ابراز هیجان به والدین شکل میگیرد و بعدها در قالب غیرت، خشونت، یا حتی دینداری افراطی فوران میکند، ما را به یاد روانکاوی پویشی و بهویژه نظریات دوانلو، کرنبرگ، و لاکان میاندازد. این کتاب در واقع، فقط شرح نمیدهد، بلکه نظریه را زندگی میکند.
۴. مردسالاری بهمثابهٔ ساختار دیکتاتورمآبانه
یکی از مؤثرترین و بهغایت دردناکترین تحلیلهای کتاب، کشف شباهت ساختار خانوادههای مردسالار با نظامهای دیکتاتوری است. نویسنده بهدرستی یادآور میشود که دیکتاتوری تنها یک نظام سیاسی نیست، بلکه شیوهای از هستی است؛ شیوهای که در آن، دیگری همواره تهدید است، و کنترل، تنها پاسخ ممکن. همانطور که در خانوادهٔ مردسالار، پدر نمیتواند «زن» را بهعنوان فردی با خواست و ارادهٔ مستقل بپذیرد، در نظام دیکتاتوری نیز رهبر، مردم را فاقد صلاحیت برای تصمیمگیری میداند.
در صفحهای از متن، آمده: «مردسالاری، شکلی از دیکتاتوری است… نه فقط در خانواده، که در ذهن، در نهاد دین، در قدرت سیاسی.»
در این تحلیل، «پدر قاتل» همارز «رهبر مستبد» است؛ هر دو از دیگری میترسند، هر دو قدرت را چون حفاظی روانی علیه اضطراب درونی بهکار میگیرند. بههمین دلیل، اگر پدر در خانه دستور میدهد، رهبر سیاسی در سطح کلان، همان روانآزردهایست که تحمل «زن» را ندارد، حتی اگر آن زن، ملت باشد.
۵. مواجههٔ تطبیقی: دیوانهسالار در آیینهٔ ادبیات معاصر
برای آنکه «دیوانهسالار» را بهتر بفهمیم، باید آن را در سیاق آثار مشابه در ادبیات فارسی و جهانی ببینیم. در ایران، کمتر رمانی را میتوان یافت که همزمان چنین پیوند محکمی با نظریات روانکاوی برقرار کند و در عین حال، بدن، شرم، سرکوب جنسی، و دین را با صراحتی بیپروا کالبدشکافی کند.
در این میان، شاید بتوان آثاری همچون زوال کلنل از محمود دولتآبادی یا چراغها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد را از لحاظ پرداخت به موضوع «پدر»، «خانواده»، و «فروپاشی سکوت» در نظر گرفت. اما آنچه رمان سلیمانی را متمایز میسازد، ورود بیواسطهاش به لایههای ناپایدار روان، و استفاده از زبان اعتراف، بدون کوشش برای پالایش یا تطهیر آن است. در حقیقت، اگر دولتآبادی خشونت را در سایهروشن سیاست و تاریخ میکاود، سلیمانی آن را از دل روان و بدن بیرون میکشد – بیواسطه، بیدفاع، و بیرحم.
در ادبیات جهانی، آثار النا فرانته ــ بهویژه دوست نابغهٔ من ــ از نظر بررسی رشد زنانه در بستر خشونت سنتی، نزدیکیهایی به «دیوانهسالار» دارند. در هر دو، زن بهعنوان فرد، نه قربانی صرف، بلکه ناظر و تحلیلگر زخم است. همچنین، روایت ریزبینانهٔ سلیمانی از تداخل بدن، شرم، میل و سرکوب، ما را به یاد خاطرات آنی ارنو و زبان خشمآلود سیلویا پلات در ناقوس شیشهای میاندازد.
اما شاید بیش از همه، این کتاب را باید در مجاورت آثار ایروین یالوم قرار داد؛ خصوصاً وقتی نیچه گریست و درمان شوپنهاور. در این آثار، رواندرمانی بهمثابهٔ روایت، و روایت بهمثابهٔ درمان ظاهر میشود. همین فرم بینابینی، یکی از وجوه درخشان «دیوانهسالار» است که آن را از ادبیات صرف، فراتر میبرد.
۶. بدن، میل، و زن: سیاست روان در زبان رمان
در «دیوانهسالار»، بدن زن، نه شیء میل، بلکه صحنهٔ کشمکش و کنترل است. در این میان، آنچه بیش از همه تکاندهنده است، عبور بدن زن از مقام «شیء میل» به جایگاه «میدان تسویهحساب روانی» است. در سنت روانکاوی، بهویژه در اندیشهٔ لاکان، شیء میل چیزیست که سوژه گمان میکند اگر آن را داشته باشد، به کمال میرسد؛ چیزی که میل را برمیانگیزد اما همواره در فاصلهای دستنیافتنی باقی میماند. اما در جهان «دیوانهسالار»، زن حتی این جایگاه میلبرانگیز را نیز از دست داده است. او دیگر معشوق نیست، معبود نیست، حتی گناهکار نیست؛ بلکه صرفاً تهدید است. تهدیدی علیه انسجام روان مرد، که او را وامیدارد به کنترل، تحقیر یا حذف زن. بدن زن در این اثر، نه نشانهٔ خواستن، بلکه نشانهٔ وحشت مرد از ناتوانی خویش است؛ و از همینروست که مرد، بهجای تملک عاشقانه، به تسلط خشونتبار روی میآورد. این تغییر جایگاه، خود نشاندهندهٔ بحرانی عمیق در نظام میل و هویت در جامعهایست که از لمس، از تماس، از گفتوگوی برابر با «دیگری» میترسد.
بهاین ترتیب؛ بدن، زبانی دارد که به زبان نمیآید. نگاه نویسنده به بدن، نگاهی سرشار از اضطراب، شرم، تحقیر و نهایتاً مقاومت است. صحنهٔ توصیف جسد دختر در غسالخانه، از معدود نمونههاییست در ادبیات ما که بدن نه با لذت، نه با هوس، بلکه با وحشت و قربانیبودن بازنمایی میشود.
در چنین جهانی، زن همیشه چیزی بیشتر از خودش را به دوش میکشد: نمایندهٔ ناموس، حامل گناه، مسئول کنترل مردان، ابزار نجات یا گمراهی. آنگاه که مرد ناتوان از کنترل میل خود میشود، زن را بهمثابهٔ تهدید میبیند؛ و خشونت، نه راهحل، بلکه تنها زبانی است که به او آموختهاند.
از همین منظر، نگاه سلیمانی به زن ــ بهویژه به دختر قربانی ــ نگاهی رو به آینده است. دختر، تنها قربانی خشونت نیست؛ او، قربانی خاطرهٔ حلنشدهٔ پدر است. خاطرهای که بهشکل گناه، شرم و خشم بازمیگردد و بدن دختر را به صحنهٔ تسویهحسابهای روانی بدل میکند.
۷. لایههای دینی، اجتماعی و تاریخی خشونت
خشونت در «دیوانهسالار» صرفاً محصول اختلال فردی نیست. این کتاب، خشونت را نتیجهٔ همزیستی دین، سنت، نظام قضایی فشل، تربیت سرکوبگرانه و نظام سیاسی پدرسالار میداند. دین، در این اثر، نه در مقام تجربهٔ عرفانی، بلکه چونان سازوکار اجتماعی برای کنترل میل، مالکیت بدن، و بازتولید مردسالاری ظاهر میشود.
جایی در کتاب، از زبان یکی از شخصیتها میخوانیم: «اگر به بدن مادرت نگاه کنی، خدا دیگر تو را دوست نخواهد داشت.»
این جمله، جوهرهٔ نظامیست که در آن کودک، پیش از آنکه فرصت تجربهکردن احساس را بیابد، از گناه میترسد. سوپرایگو، بهجای آنکه سازوکار وجدان اخلاقی باشد، بدل به پلیس درون شده است؛ پلیسی که با شرم، کودک را مجازات میکند.
خشونت ناموسی، از این منظر، نه انحرافی اجتماعی، که نمود خالص عملکرد یک ایدئولوژی است؛ ایدئولوژیای که در آن، مرد برای اثبات قدرت، باید کنترل کند، و زن برای بقا، باید اطاعت کند ــ یا قربانی شود. پیوند میان مرجع دینی، پدر خانواده، و رهبر سیاسی، در این کتاب با دقت و ظرافت ترسیم شده است؛ هر سه، مبتنی بر انکار دیگری و تحقیر خواست انسانی او شکل گرفتهاند.
ادبیات، صدای زخمهای خاموش
«دیوانهسالار»، بیش از آنکه روایتی از یک قتل باشد، روایت فروپاشی انسان است. انسانی که در میان لایههای سنت، دین، سرکوب، خانواده و روانِ زخمی، ایستاده و سعی دارد راهی برای زندهماندن بیابد. این کتاب با جسارت، زخمها را عریان میکند؛ اما نه برای نمایش، بلکه برای درمان. برای آنکه مخاطب، شاید برای نخستینبار، بتواند زخم خودش را بهجا بیاورد.
ادبیات، اگر کارکردی داشته باشد، یکیاش همین است: صدابخشیدن به آنچه در سکوت جان داده است. این اثر، تجربهٔ زیستهٔ زنیست که از دل خشونت گذشته، اما آن را در قالب زبان، تحلیل و روایت، به نیرویی برای بیداری جمعی بدل کرده است.
در روزگاری که خشونت با نام شرف تبرئه میشود، در جامعهای که هنوز صدای زن را نه در قدرت، که در قربانیبودنش میشنود، چنین اثری، تنها یک کتاب نیست؛ آیینهایست که در آن، شاید برای نخستینبار، بتوانیم خود را ببینیم — در عریانیِ ترسناک اما رهاییبخشمان.
«دیوانهسالار» ما را به آشتی با خود فرا نمیخواند؛ بلکه ما را دعوت میکند به دیدن خود. و این، شاید اولین گام رهایی باشد.
* * * * *
در پایان شما را به مطالعهٔ قطعهای از این کتاب بهانتخاب نویسنده دعوت میکنیم.
بله. خدا، فانتزی کسانی است که به این درک رسیدهاند که نه خودشان و نه مراقبانشان قادر مطلق نیستند. بنابراین، برای فرار از این حقیقت و تسکین ترسهای ذاتی خود، تصویری از یک قادر مطلق را در آسمانها خلق میکنند.
این نیاز انسان به اطمینان خاطر و امنیت روانی است که او را به این سمت سوق میدهد. انسان بهسختی میتواند بپذیرد که به حال خود رها شده است. گذر از این مرحله، یعنی پذیرش اینکه نه خود و نه مراقبان من قادر مطلق نیستند، کاری دشوار است و به توانایی روانی بالایی نیاز دارد.
متأسفانه، تعداد کمی از افراد میتوانند از این مرحله عبور کنند. بسیاری از ما در این مرحله گیر افتادهایم و هنوز نپذیرفتهایم که هیچیک از ما یا مراقبانمان قادر مطلق نیستیم.
اما حالا دفاع پنجمی در همهٔ آدمها شکل میگیرد، یعنی انکار.
انکارکردن، که کاملاً واکنشی طبیعی است!
خود من پاک منکر همهچیز هستم!
نه، این انکار، مکانیزمی عجیب دارد. آدمها در این مرحله، نیازشان به دیگری را انکار میکنند.
میتوان گفت انسانی که در موضع پارانویا قرار گرفته است، دیگران را تهدید میبیند و از اینرو، نیاز خودش به دیگران را پاک از بین میبرد تا بتواند اضطراب را درون خودش کاهش دهد.
بر همین اساس است که یک دیکتاتور، همهٔ جهان را عامل ناامنی خودش میبیند و برداشتش این است که همه با او دشمناند و در حال توطئه علیه او هستند. بر اساس همین پیشفرض است که به هیچکس اعتماد ندارد و تنهایی مرگباری را در خودش حس میکند.
این یک واکنش اجتنابی است و انکارکردن، خودش هم سلسلهمراتبی دارد که روانکاوها به آن «انکار منیک» میگویند.
پس انکار، همان جنون یا دیوانگی پنهان خود ماست و انسانی که انکار میکند، میخواهد خودش را تثبیت کند و ناهشیارانه از این موضع نیز دفاع میکند. این انکار، که یکی از دفاعهای اصلی آدمهای پارانوئید است، به سه شکل انجام میشود.
اینجا میتوانیم گریزی هم به مفهوم مردسالاری و ارتباطش با تفکر دیکتاتوری بزنیم و ببینیم این شخصیتهای آسیبدیده چگونه نیازشان به دیگران را انکار میکنند.
اگر به آن چیزهایی که تا الان مرور کردیم دقت کرده باشی، یکی از مهمترین دفاعهای انسانهای پارانوئید، فانتزی قدرت مطلق آنهاست.
این فانتزی قدرت، یک زاویهٔ دیگر هم دارد که زیرمجموعهٔ انکار قرار میگیرد و آن، القای سلطه و کنترل بر دیگری برای اثبات بینیازی به آنهاست.
روشنتر بگویم: اتفاقی که اینجا میافتد، القای قدرت مطلق به تمام کسانی است که در زیرمجموعهٔ این افراد زندگی میکنند.
و شاید هم برای همین است که عکسهای بزرگ از خودشان در همهجا دارند.
من دوستی داشتم که پدر بسیار سختگیر و شکاکی داشت. یادم میآید که در سراسر خانهشان، عکس بسیار بزرگی در قابی طلایی از پدرشان نصب شده بود. او هم درست یک دیکتاتور بود، در خانهٔ خودش.
آفرین رعنا! قصد این آدمها این است که کمکم این حس را به همه القا کنند که گویی دیکتاتور همهجا مراقب شماست و شما ادامهٔ او هستید.
*کتاب «دیوانه سالار» را «انتشارات ۴۹» در سوئد منتشر کرده است و میتوان آن را از طریق لینک زیر خریداری کرد:
https://www.49plusbooks.com/shop-1.html#!/farsi/products/diwansalar

