نماد سایت رسانهٔ همیاری

شب‌هایی که دیگر شب نیستند

شب‌هایی که دیگر شب نیستند روایت زنی تنها در تهرانِ جنگ‌زده این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است. #ایران #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

شب‌هایی که دیگر شب نیستند روایت زنی تنها در تهرانِ جنگ‌زده این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است. #ایران #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

روایت زنی تنها در تهرانِ جنگ‌زده*

شب شده، و امشب دهمین شب است. زمان دیگر برایم بی‌معنا شده. فقط می‌دانم که تاریکی مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده و هیچ‌کس نمی‌داند در دل این تاریکی، از کجا قرار است صدا بیاید. صدای پدافند ها حالا دیگر ملودی هر شبمان شده است…

نه آژیری هست، نه هشدار رسمی‌ای، نه حتی یک جملهٔ ساده که بگوید: «برو پناه بگیر».

بمب‌ها و پهپادهای انتحاری بی‌خبر فرود می‌آیند. درست مثل اتفاق‌هایی که زندگی‌ام را در این سال‌ها از شکل انداختند.

نشسته‌ام در خانه‌ای که صدای نفس‌کشیدنش دیگر شنیده نمی‌شود. نه خبری از همسایه هست، نه نور چراغی از آن‌طرف کوچه. بیشتر کسانی که می‌شناختم، رفته‌اند؛ یک‌روز بی‌خداحافظی، با چمدانی کوچک و چشمانی پر از وحشت. تهران خالی شده، مثل میدانی که پس از رژهٔ باشکوه، رهاشده در باد و خاک.

من مانده‌ام، بی‌هیچ دلیل روشنی. شاید چون جای دیگری ندارم بروم. شاید چون گربه‌هایم را نمی‌خواستم در بی‌سرپناهی رها کنم. شاید چون هنوز خیال می‌کنم بودنم، هرچند بی‌فایده، نوعی مقاومت است.

سه گربه دارم. آن‌ها تنها دلیل تماس جسمانی من با جهان‌اند. یکی‌شان شب‌ها می‌آید کنارم می‌خوابد، سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام، مثل کودکی که مطمئن است مادرش هنوز زنده است. یکی دیگر در سکوت خیره می‌شود به پنجره، انگار چیزی را می‌بیند که من نمی‌بینم. آن یکی، خودش را در پتوها قایم می‌کند و هر بار صدای انفجاری می‌آید، فرار می‌کند گوشه‌ای. بی‌آنکه کلمه‌ای بگویند، می‌دانم که آن‌ها هم می‌ترسند. شاید بیشتر از من، چون نمی‌دانند چرا همه‌چیز ناگهان این‌طور شده است.

این روزها، بیشتر وقت‌ها بی‌حرکتم. می‌نشینم روی کاناپه، با چراغی کم‌سو، بدون هدف. به جایی زل می‌زنم، بدون آنکه بدانم چه می‌بینم. فکر می‌کنم، ولی هیچ‌چیز واقعی‌ای از ذهنم نمی‌گذرد. شبیه مرده‌ای که هنوز قلبش می‌زند.

ناامیدی بر وجودم سایه افکنده، روزی چند بار فکر می‌کنم: «دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم.»

اما شب می‌رسد، و باز ادامه می‌دهم؛ نه از سر شجاعت، از سر بی‌پناهی.

تهران…

از تهران حالا تنها یک نام باقی مانده است. شهری که روزی زنده‌ترین شهر دنیا بود. پر از کافه، پر از خیابان‌های شلوغ، پر از آدم‌هایی که با همهٔ سختی‌ها، هنوز دوست داشتند زندگی کنند. ولی حالا؟…

بلوار کشاورز، خالی و خاک‌گرفته. صدای ماشین نیست. صدای خنده نیست. تنها صدا، صدای گاه‌به‌گاه پدافند یا انفجار است.

کافه‌هایی که شب‌ها چراغشان دیر خاموش می‌شد، حالا با کرکره‌های بسته، در خواب سنگینی فرو رفته‌اند. بوی قهوه دیگر در این شهر نمی‌پیچد. صدای گارسونی که سفارش را تکرار می‌کرد، یا دختر جوانی که بی‌وقفه دربارهٔ رؤیاهایش حرف می‌زد، دیگر نیست.

تهران، که حتی یک روز هم نمی‌خوابید، حالا انگار در خوابِ عمیقی فرو رفته که هیچ‌کس نمی‌داند بیداری‌اش کی خواهد بود، یا اصلاً بیدار خواهد شد یا نه.

اینترنت هم قطع شده است. گاهی هست، ولی اغلب نه. خبرها نمی‌رسند. نمی‌دانم بیرون از این شهر چه می‌گذرد. کسی صدای ما را می‌شنود؟ کسی می‌داند ما اینجاییم؟ ما، نه فقط من، بلکه آدم‌هایی که مانده‌اند. در دل این خرابهٔ نیمه‌جان، با امیدی که دیگر حتی از جنس امید نیست، از جنس عادت است.

بیشتر از هر چیز، دلتنگ یک زندگی معمولی‌ام. دلتنگ روزهایی‌ام که می‌توانستم روی همین کاناپه لم بدهم، لیوان قهوه‌ام را در دست بگیرم، سریالی بی‌اهمیت تماشا کنم، یا لای کتابم را باز کنم بی‌اینکه هر لحظه صدایی وحشتناک از جا بپرانَدم.

دلم برای پرسه‌زدن در خیابان‌ تنگ شده. برای بی‌هدف راه‌رفتن، نگاه‌کردن به مغازه‌ها، ایستادن پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها، خریدن چیزی کوچک از سوپرمارکت محل. برای عادی‌بودن. برای نفس‌کشیدن بی‌اضطراب.

زندگی معمولی، حالا دورترین رؤیای من است. رؤیایی که زمانی داشتم و قدرش را ندانستم. حالا هر شب از خودم می‌پرسم: آیا باز هم آن روزها برمی‌گردند؟ آیا ممکن است یک روز دوباره با خیالی آسوده، پتو را روی خودم بکشم و بی‌دغدغه بخوابم؟

نمی‌دانم چطور هنوز زنده‌ام. بدنم سنگین است، روحم سنگین‌تر. هر شب از خودم می‌پرسم: اگر امشب بمیرم، کسی خواهد فهمید؟ کسی سراغم را خواهد گرفت؟ گربه‌هایم چه می‌شوند؟

تهران با همهٔ زخم‌هایش، هنوز برایم عزیز است. هنوز تصویر بعضی خیابان‌هایش را با اشک نگاه می‌کنم. ولی دیگر جایی برای رؤیا نمانده. نه جایی برای زندگی، نه حتی برای مرگی باشکوه. فقط یک‌جور تعلیق، یک‌جور ماندن میان هیچ‌جا.

و من، زنی تنها، در خانه‌ای تاریک، با گربه‌هایی که بی‌صدا رنج می‌کشند، تنها کاری که بلدم، نوشتن است.
می‌نویسم، چون صدایی ندارم. می‌نویسم تا فراموش نشوم.

تا شاید روزی، اگر چنان روزی در کار باشد، کسی بخواند و بفهمد ما اینجا چطور از بین رفتیم، بی‌آنکه حتی یک آژیر هشدار شنیده باشیم.


*این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است.

خروج از نسخه موبایل