نماد سایت رسانهٔ همیاری

سلسله داستان‌های مهاجرت به کانادا – برنامهٔ مهاجرتی نیروی متخصص در ۲۰ سال پیش – قسمت آخر

سلسله داستان‌های مهاجرت به کانادا برنامهٔ مهاجرتی نیروی متخصص در ۲۰ سال پیش

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

امیرحسین توفیق – ونکوور

منوچهر ده روز پس از ثبت نام، در آزمون آیلتس در British Council تهران شرکت کرد و نتیجهٔ آزمون را چهارده روز بعد از طریق پست دریافت نمود. با هیجان پاکت را باز کرد و با نمرهٔ معدل ۵ روبه‌رو شد. با توجه به آنکه از سوی آفیسر مصاحبه‌کنندهٔ مستقر در ابوظبی و همچنین در نامه‌ای که دریافت کرده بود، به حداقل نمرهٔ مورد نیاز اشاره‌ای نشده بود، تصور کرد همه‌چیز درست و خوب است و مدرک دریافتی را با پست، به سفارت کانادا در لندن ارسال کرد.

دوباره دورهٔ فرسایشی انتظار برای دریافت پاسخ از سفارت کانادا در لندن، شروع شد. چهار سال از اولین حضور منوچهر در شهر دمشق و سفارت کانادا گذشته بود ولی همچنان با وجود تمام اتفاقات ناامیدکننده‌ای که رخ داده بود و انتظار و سختی‌هایی که کشیده بود، همچنان مصمم بود و ذره‌ای از امیدش کاسته نشده بود. در نبودِ امکانات اینترنتی در آن زمان و با دسترسی محدود به برخی کتاب‌ها و جزواتی که وجود داشت، تصویر مبهمی از ونکوور در ذهن ترسیم کرده بود، ولی در رؤیاهایش، بارها و بارها خودش را در این شهر تصور کرده بود.

منوچهر، همچنان به مطالعه در مورد قوانین و شرایط مهاجرت به کانادا بر اساس منابعی که در دست داشت، ادامه می‌داد و از هر شیوه‌ای برای گرفتن اطلاعاتِ به‌روز، استفاده می‌کرد.

سال ۲۰۰۲ بود و شوک بدی به منوچهر وارد شد. قوانین مهاجرت به کانادا از طریق برنامهٔ مهاجرتی اسکیلد ورکر تغییر کرد و با مطالعهٔ ریز جزئیات آن، ناراحتی‌ در وجود منوچهر رخنه کرد. او تنها امید داشت که این تغییر قوانین در پروندهٔ او که متعلق به چهار سال پیش بود، تأثیری نداشته باشد.

یک‌ماه بعد از اینکه منوچهر متوجه شد قوانین مهاجرت به کانادا تغییر کرده است، نامه‌ای با آرم و پرچم کانادا دریافت کرد. نامه، این‌بار متفاوت بود و مشخص بود حجم زیادی از کاغذ، در آن وجود دارد. نامه را با احتیاط باز و شروع به خواندن کرد. در صفحه‌ای جداگانه، جدولی قرار داشت که امتیازات او را محاسبه کرده بودند و وقتی به جدول نگاه کرد، انگار آب سردی روی سرش ریخته شد. همان چیزی به سرش آمده بود که از آن ترس داشت؛ پروندهٔ منوچهر را بر اساس شرایط و قوانین جدید بررسی کرده بودند و در پایان جدول با اشاره به امتیاز دریافتی او یعنی ۶۴ و اینکه کمبود امتیاز دارد، پرونده‌اش رد شده بود.

منوچهر نگاهی به پارامترهای امتیازآور انداخت و متوجه شد که چندین پارامتر که او در آن‌ها امتیاز خوبی داشته است، در قانون جدید حذف شده و بالعکس در موارد دیگری که امتیاز اضافه کرده بودند، او امتیاز کمتری گرفته بود و همین موجب شده بود که کسر امتیاز پیدا کند و طبق قانون، واجد شرایط شناخته نشود.

دنیا روی سرش آوار شد. چهار سال انتظار، تلاش و صرف هزینهٔ فراوان و در نهایت، هیچ‌چیز عاید منوچهر نشده بود. نامهٔ دریافتی را به مدرس زبانش نشان داد و از او خواست که نامه‌ای رسمی و محترمانه تهیه کند تا به سفارت کانادا ارسال نماید و مراتب ناخشنودی خودش را از تصمیم گرفته‌شده اعلام کند. او می‌خواست در نامهٔ ارسالی، حتماً به این موضوع اشاره شود که بازگشایی پرونده‌اش مربوط به چهار سال پیش بوده است و تغییر قوانین اخیر، قاعدتاً نمی‌بایست روی پروندهٔ او تأثیر گذاشته باشد و پرونده‌اش می‌بایست بر اساس قوانین همان سال بررسی و نتیجه‌گیری شود. مدرس زبان به خواست او در پایان نامه درخواست بررسی دوبارهٔ پرونده را داده بود.

نامهٔ مربوطه تهیه شد و منوچهر آن را پست کرد و باز هم به انتظار نشست. دو ماه بعد، نامه‌ای از سفارت کانادا در لندن در پاسخ به درخواستش دریافت کرد:

«متأسفانه، امکان بررسی مجدد پروندهٔ شما وجود ندارد و طبق قانون، امتیاز لازم را برای مهاجرت به کانادا کسب نکرده‌اید.»

و در پایان نامه اشاره شده بود:

«از اینکه علاقه دارید به کانادا مهاجرت کنید، از شما سپاسگزاریم. این امکان برای شما وجود دارد، که با تغییر شرایطتان، مجدداً اقدام نمایید.»

منوچهر، حال و روز خوبی نداشت. چندین هفته طول کشید که خودش را باز یابد. در طول این مدت، تصور آنکه ونکوور را نخواهد دید، آزارش می‌داد و حتی به نوعی از کانادا بدش آمده بود.

بعد از چند هفته که توانست به شرایط قبلی برگردد، کمی فکر کرد و با توجه به شناختی که از خودش داشت، تصمیم گرفت از پا ننشیند و دوباره اقدام کند. اما قوانین تغییر کرده بود و می‌بایستی با قوانین جدید، خودش و پرونده‌اش را آماده می‌کرد و باز هم نگران تغییر قوانین احتمالی در طول پروسه بود، اما مصمم شد، که از ابتدا، تلاش کند تا به هدفش برسد.

سال ۲۰۰۷، زمانی که منوچهر در فرودگاه ونکوور واردِ خاک کانادا شد، نگاهی به اطرف انداخت و خدا را شکر کرد که هیچ ناملایمتی‌ای نتوانست او را از هدفش دور کند. در نهایت، به آنچه می‌خواست، رسیده بود، هرچند با تأخیر فراوان.

پایان

خروج از نسخه موبایل