<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گارسیا لورکا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/گارسیا-لورکا/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Thu, 30 May 2019 04:02:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>گارسیا لورکا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/گارسیا-لورکا/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را می‌دیدی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/05/29/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/05/29/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 30 May 2019 04:02:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اشکان صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[فدریکو گارسیا لورکا]]></category>
		<category><![CDATA[گارسیا لورکا]]></category>
		<category><![CDATA[نمایش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11356</guid>

					<description><![CDATA[<p>اشکان صادقی &#8211; ایران اولین بار که اسم لورکا به گوشم خورد، سال هفتاد و شش بود که دکتر علی رفیعی «عروسی خون» را در تالار وحدت به‌روی صحنه برد. ترانه‌ها با صدای حسن نجف و پنجهٔ فرزاد دانشمند اجرا می‌شدند و کار با بازی‌های درخشان رؤیا تیموریان، حسن معجونی، نسرین جمالی، گوهر خیراندیش، سیامک صفری و&#8230; مزین شده بود. شاید شش بار آن کار را دیدم و چنان تأثیری گرفتم که هر بار در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/05/29/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c/">کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را می‌دیدی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اشکان صادقی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اولین بار که اسم لورکا به گوشم خورد، سال هفتاد و شش بود که دکتر علی رفیعی «عروسی خون» را در تالار وحدت به‌روی صحنه برد. ترانه‌ها با صدای حسن نجف و پنجهٔ فرزاد دانشمند اجرا می‌شدند و کار با بازی‌های درخشان رؤیا تیموریان، حسن معجونی، نسرین جمالی، گوهر خیراندیش، سیامک صفری و&#8230; مزین شده بود. شاید شش بار آن کار را دیدم و چنان تأثیری گرفتم که هر بار در انتهای نمایش به‌هنگام مرگ پسر و مونولوگ معروف مادر که دیگر از پنجره به بیرون نگاه نمی‌کرد تا ببیند پسرش از سر کوچه می‌آید یا نه، عین ابر بهار خیره به چهرهٔ نویسنده که عکسش روی بروشور چاپ شده بود، می‌گریستم و با چشمانی اشک‌بار بیرون می‌آمدم. اجرایی سرشار از نظم و حرکت و طراحی صحنهٔ بی‌نظیر و بازی‌های درخشان و دیالوگ‌های شعرگونهٔ سمبولیک.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از آن به بعد، تحقیقات من راجع به زندگی شاعر، تحلیل و بررسی متون، و بازی در برخی آثارش شروع شد. می‌شود گفت در بازه‌ای ده‌ساله سه بار «یرما» را اجرا کردم؛ دو بار در مقام بازیگر و بار سوم در مقام بازیگر و کارگردانِ یک کنسرت نمایش از یرما به انضمام اجرای زندهٔ ترانه‌های سوزناک یاسمین لوی را به‌روی صحنه بردم. متن یرما فی‌الواقع متنی است که در هر بار اجرا جزو احساسی‌ترین کارهایی بوده است که انجام داده‌ام و مخاطبم را نیز با آن درگیر کرده بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یرما، نام زنی است که نابارورست و معنای اسمش زمین بایر است. این نمایش و درون‌مایه‌های زیرلایهٔ متنش، عجیب مرا یاد غرابت و روابط مردمان دارالمجانین کنونیِ تهران می‌اندازد؛ مردمانی عجیب و پیچیده با پالونی مدرن اما افکاری سنتی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جالب است که شاعر خود را در پس پشت ویکتور پنهان می‌کند، کاراکتری که مشت نمونهٔ خروار هنرمندانی است که به‌واسطهٔ جهل مردمان و شرایط اقتصادی و سیاسی جامعهٔ خود مجبور به کوچ کردن‌اند و حتی قدرت ندارند اعتراض خود را نشان دهند. تنها یرما است که در مقابل شوهرش، خوآن، و خواهر شوهرهای عفریته‌اش برنمی‌تابد، برمی‌آشوبد و طغیان می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زندگی شاعر هم نظیر ویکتور که عشق مگویش را به یرما نمی‌تواند جار بزند، در زمان دانشجویی با سالوادور دالی، نقاش فرانسوی، پیوند می‌خورد، دقیقاً در برههٔ زمانی‌ای که قبح همجنسگرایی حتی در روشنفکران هم دیده می‌شده، مخصوصاً در بطن دیگر دوست مشترکشان لوئیز بونوئل، احساسات اولیهٔ بین این دو به‌طور پنهانی شکل می‌گیرد، اما دیری نمی‌پاید که احساساتشان چنان لجام‌گسیخته و گل‌درشت می‌شود که بونوئل دالی را به فرانسه می‌برد و همان‌جا در پی ساخت فیلم «سگ آندلسی» با اشاره‌ای مستقیم، لورکا را به سخره می‌گیرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاعر که در اوج شهرت تنها و بی‌عشق با قلبی آکنده از غمی ازلی راهی نیویورک می‌شود، نه تنها آنجا را نمی‌تواند کعبهٔ آمال آرزوهایش کند، بلکه دلش با آسمانخراش‌های نیویورک زخمی‌تر می‌شود، ترانه‌های تلخی را در همان بازهٔ زمانی می‌نویسد که در بین آن‌ها می‌شود به این شعر اشاره کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آه هارلم، کدام درد سنگین‌تر از کوه اندوه توست جاری در خون سرخت، گم‌گشته در ظلمات بی‌کسی و فراموشی؟</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11357" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/Federico_Garci%CC%81a_Lorca._Huerta_de_San_Vicente_Granada.jpg?resize=400%2C500" alt="کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را می‌دیدی" width="400" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/Federico_Garci%CC%81a_Lorca._Huerta_de_San_Vicente_Granada.jpg?w=400&amp;ssl=1 400w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/Federico_Garci%CC%81a_Lorca._Huerta_de_San_Vicente_Granada.jpg?resize=240%2C300&amp;ssl=1 240w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاعر پس از آن با آنکه می‌داند اسپانیا درگیر جنگ‌های داخلی است و فالانژهای حکومتی به فرماندهی ژنرال فرانکو ترک‌تازی می‌کند، برمی‌گردد. در ماه آوریل، حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی‌وقفه به‌روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به‌نام کارگردانِ یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که آن را بازیگران آماتور پایه‌‌گذاری می‌کردند، به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا (l’ope de vega)، کالدرون (Calderon) و… را به اجرا درمی‌آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در زمستان همین سال، «عروسی خون» را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آن را به‌روی صحنه می‌برد. اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی‌مانندی روبه‌ور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئنوس آیرس به‌نمایش درمی‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هستهٔ «دنا رزیتا» شکل می‌گیرد. ۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما» را به‌پایان می‌رساند. «یرما» نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون) تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرفشان سرچشمه می‌گیرد و درخشان‌ترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) در همین سال است که رقم می‌خورد. «مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس» (Mejias Lianto por Ignacio Sanchez)؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در زمرهٔ متون ادبی و بی‌مانند و بی‌جانشین جهان باقی می‌ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوباز که مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی در آغوش می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فرو پوشند / تا به مرگی که در اوست، خو کند / برو، ایگناسیو / به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور / بخُسب / پرواز کن / بیارام / دریا نیز می‌میرد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در بین اشخاصی که در ایران نقش به‌سزایی در شناساندن لورکا به هنرمندان و فرهیختگان داشت، می‌توان از احمد شاملو نام برد. وی اشعار لورکا را با بیان و دیدگاه ویژهٔ خویش که مختص قلم شیوای اوست در کتابی با عنوان «همچون کوچه‌ای بی‌انتها» آورده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مقدمهٔ ابتداییِ اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچه‌ای بی‌انتها»، شاملو متنی را ترجمه کرده که گویا منتسب به ساعات پایانی زندگی لورکا و نحوهٔ کشته شدن اوست. زمانی که گویا برای شعر «ترانهٔ گارد سویل» محکوم شده است و ژنرال والدس او را بدون دادگاه محکوم و در دشتی بزرگ به گلوله می‌بندد. اما، به‌تازگی شخصی مدعی داستان دیگری است. «میگوئل کابالرو پرز»، تاریخ‌دان اسپانیایی، با جست‌وجوی سه‌سالهٔ آرشیو نیروهای ارتش و پلیس، و بررسی ۱۳ ساعت آخر عمر «گارسیا لورکا»، شش مأمور پلیس و افراد داوطلبی را که «لورکا» را به گلوله بستند، شناسایی کرده است. وی همچنین مدعی است که محل دفن نویسندهٔ «خانهٔ برناردا آلبا» و چند زندانی دیگر را نیز پیدا کرده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11358" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/YERMA_-by-Direccio%CC%81n-de-Comunicacio%CC%81n-UTPL.jpg?resize=375%2C500" alt="کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را می‌دیدی" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/YERMA_-by-Direccio%CC%81n-de-Comunicacio%CC%81n-UTPL.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/05/YERMA_-by-Direccio%CC%81n-de-Comunicacio%CC%81n-UTPL.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="(max-width: 375px) 100vw, 375px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«کابالرو» در کتاب «۱۳ ساعت آخر گارسیا لورکا» به بیان کشفیات خود طی این جست‌وجوی سه‌ساله پرداخته است. وی علت کشته‌ شدن «لورکا» را رقابت دیرینهٔ سیاسی و تجاری میان چند خانوادهٔ ثروتمند گرانادا، از جمله خانوادهٔ «لورکا»، می‌داند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به نوشتهٔ روزنامهٔ گاردین،‌ وی محل دفن این نمایشنامه‌نویس جوان را چاهی در نزدیکی مزرعه‌ای بین دو روستای ویزنار و آلفاکار می‌داند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لورکا در یکی از شعرهایش مرگ خود را پیشگویی کرده بود: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عقابان کوچک گور من کجا خواهد بود </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دنبالهٔ دامن من، چنین گفت ماه </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در گلوگاه من، چنین گفت خورشید </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و من که زمین را بر گُردهٔ خویش داشتم و پیش می‌رفتم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دو عقاب دیدم، همه از سنگ که یکی دیگری بود و هر دو هیچ نبودند </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فدریکو گارسیا لورکا، هیچگاه اجرای آخرین اثر نمایشی خود را به‌روی صحنه ندید. «خانهٔ برناردا آلبا» که به گفتهٔ بسیاری از منتقدان، شاهکار نمایشی او محسوب می‌شود، نمایشنامه‌ای متأثر از فضای خفقان‌آور اسپانیای آن دوران، اثری جهان‌شمول که نقطهٔ پایانی درخشان بر آثار نمایشی لورکا به‌حساب می‌آید. و ای کاش که نویسنده اجرای آن را به‌روی صحنه می‌دید و مرگی تلخ و زودهنگام طومار زندگی‌اش را در هم نمی‌پیچید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌هرحال شاعر در نوزدهم اوت ۱۹۳۶ برای همیشه عاشقانش را تنها می‌گذارد، اما هرساله در کل جهان نوشته‌هایش اجرا و اشعارش بازخوانی می‌شوند. او سال‌هاست که نه تنها با اشعارش در خاک اسپانیا حل شده است، بلکه با متون نمایشی‌اش که هرساله در نقاط مختلف جهان اجرا می‌شود، در ذهن همه جاری‌ست.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/05/29/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c/">کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را می‌دیدی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/05/29/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11356</post-id>	</item>
		<item>
		<title>رنگ‌ها &#8211; شعری از فدریکو گارسیا لورکا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/01/%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88-%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7-%d9%84%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/01/%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88-%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7-%d9%84%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2016 02:22:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرائی]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فدریکو گارسیا لورکا]]></category>
		<category><![CDATA[گارسیا لورکا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3631</guid>

					<description><![CDATA[<p>&#160; برگردان: غزال صحرائی &#8211; فرانسه بر فــراز پاریس ماه بنفش است در شهرهای مرده و متروک به زردی می‌گراید در تمام افسانه‌ها سخن از ماه سبزرنگی است ماهِ تارعنکبوت ماهِ پنجرهٔ شکستهٔ یک سقف و از فراسوی بیابان‌ها ماهْ ژرف است و خون‌آلود&#8230; اما ماهِ سپید تنها ماهِ راستین روی گورستان‌های آرام دهکده‌ها می‌درخشد…</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/01/%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88-%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7-%d9%84%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7/">رنگ‌ها &#8211; شعری از فدریکو گارسیا لورکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردان: <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C/" target="_blank">غزال صحرائی</a> &#8211; فرانسه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">بر فــراز پاریس </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ماه بنفش است </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">در شهرهای مرده و متروک </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">به زردی می‌گراید</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در تمام افسانه‌ها </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">سخن از ماه سبزرنگی است</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ماهِ تارعنکبوت </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ماهِ پنجرهٔ شکستهٔ یک سقف</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">و از فراسوی بیابان‌ها </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ماهْ ژرف است و خون‌آلود&#8230;</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">اما ماهِ سپید </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">تنها ماهِ راستین </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">روی گورستان‌های آرام دهکده‌ها می‌درخشد…</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/01/%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88-%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7-%d9%84%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7/">رنگ‌ها &#8211; شعری از فدریکو گارسیا لورکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/01/%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%88-%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7-%d9%84%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3631</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Aug 2016 18:05:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حمیدرضا یعقوبی]]></category>
		<category><![CDATA[گارسیا لورکا]]></category>
		<category><![CDATA[لئونارد کوهن]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=2732</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمیدرضا یعقوبی &#8211; ونکوور «ساعت پنج» با تاريكی شامگاه عجين می‌شود و سنگينی حضور آن لحظه، آبستن یک تراژدی‌.  درست در ساعت پنج عصر، تنها مرثیه‌ای برای «ایگناسیو سانچز مخیاس» نبود، حکایت رفتنِ خودش نیز بود، پیشگویی‌ای غریب، اما نه در قبای پُرزرق‌وبرق یک ماتادور، که با لباسی ساده در گرانادا، زادگاهش &#8211; شهر اسطوره‌ای کولیان ایبیزیا &#8211; و وداعی غریب با زندگی، چون کولی‌ای گمنام، شاعری کولی، هر چند برخی ناقدانِ ادبی بر این...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/">در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8%DB%8C/" target="_blank">حمیدرضا یعقوبی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ساعت پنج» با تاريكی شامگاه عجين می‌شود و سنگينی حضور آن لحظه، آبستن یک تراژدی‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">درست در ساعت پنج عصر، تنها مرثیه‌ای برای «ایگناسیو سانچز مخیاس» نبود، حکایت رفتنِ خودش نیز بود، پیشگویی‌ای غریب، اما نه در قبای پُرزرق‌وبرق یک ماتادور، که با لباسی ساده در گرانادا، زادگاهش &#8211; شهر اسطوره‌ای کولیان ایبیزیا &#8211; و وداعی غریب با زندگی، چون کولی‌ای گمنام، شاعری کولی، هر چند برخی ناقدانِ ادبی بر این باورند که در واپسین سطرهای شعرِ «افسانهٔ سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند»، این مرد، عاقبتِ خویش را پیش‌گویی کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روحش در نیمهٔ دههٔ سی میلادی در ۳۸سالگی در برابر جوخهٔ اعدام پرواز کرد، اما تنها پس از مرگ فرانکو در نیمهٔ دههٔ هفتاد میلادی بود که رهایی نام «لورکا» و آثارش از تیغ سانسور حکومتی، تاثیری ماندگار بر جهان ادبیات، شعر، موسیقی و هنر و… گذاشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«فدریکو گارسیا لورکا»، مشهورترین شاعرِ اسپانیاست و ظاهراً بعد از «سروانتس» &#8211; خالقِ دُن‌کیشوت &#8211; آثارش پُرخواننده‌ترین شعرها و نمایش‌های اسپانیایی در سراسرِ جهان است. در سی‌وهشت سالگی، در اوتِ ١٩٣۶، طیِ </span><span style="font-weight: 400;">بحبوحهٔ </span><span style="font-weight: 400;">«جنگ داخلی اسپانیا»، گروهی ناشناس او را </span><span style="font-weight: 400;">در نیمه‌های یکی از شب‌های ماه اوت بازداشت می‌کنند و همان شب زیر نگاه ماه و در سکوت تپه‌ها و جاده‌های خاکی دهکدهٔ «ویـزنار» به رگبار گلوله می‌بندند. </span><span style="font-weight: 400;">با اینکه هفتاد سال پس از رفتنش، باستانشناسان منطقهٔ احتمالی اعدام را حفاری کردند &#8211; «نبشِ قبرِ ادبيات معاصر اسپانیا» &#8211; </span><span style="font-weight: 400;">جسد و محل دفن او هیچ‌گاه نه پیدا و نه معلوم شد. همین امر از آن زمان تاکنون هاله‌ای اسرارآمیز و پُررمزوراز بر زندگی و شعر «لورکا» کشیده است و </span><span style="font-weight: 400;">افسانهٔ مرگش بر افسون شعرش پیشی گرفته است.</span><span style="font-weight: 400;"> مورخان فکر می‌کنند او حداقل با سه مرد دیگر در کنار جاده‌ای کوهستانی و پیچ‌درپیچ به خاک سپرده شده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">افرادی که جوخهٔ تیرباران را تشكيل داده بودند، به صدها مظنون در تابستان ۱۹۳۶ شلیک کردند که «لورکا» یکی از آن‌ها بود. آن‌ها جایزه‌ای ۵۰۰ پنسی دریافت کردند و به‌عنوان پاداش برای کمک در به قدرت رسیدن دیکتاتور آینده، «فرانکو»، ارتقا گرفتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">جدیدترین تحقیقات و مطالب در بارهٔ این مرگ مرموز در کتاب </span><span style="font-weight: 400;">Fear, obscurity and fantasy: a chronicle of Agustín Penón’s investigation into Federíco García Lorca، سال گذشته توسط خانم مارتا اساریو نوشته شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2734" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=300%2C214" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="300" height="214" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=300%2C214&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=240%2C172&amp;ssl=1 240w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">از میانِ سه یار با پیشینهٔ نوجوانی و جوانی مشترک، «سالوادور دالی»،</span><i><span style="font-weight: 400;"> «</span></i><span style="font-weight: 400;">لوئیس بونوئل» و «گارسیا لورکا»، که بعدها حسادت‌ها و اختلاف‌هایی میانشان به‌وجود‌ آمد، «بونوئل» فیلمساز شهیر و تابوشکن شد که با «</span><span style="font-weight: 400;">سگ آندلسی</span><span style="font-weight: 400;">» مطرح شد، «دالی» به حکومت فرانکو و تمول گرایش پیدا کرد و با </span><span style="font-weight: 400;">خیال‌پردازی بر بوم نقاشی و طراحی‌هایش و رفتار عجیب و خارج‌ازعرفش مشهورِ عالم هنر شد، و «لورکا» که مسیر زندگی‌اش برای «عبور از زندگی» به زادگاهش «گرانادا» رسید. دوستی </span><span style="font-weight: 400;">«دالی» </span><span style="font-weight: 400;">با «لورکا» بر اساس احساسات و روابط شدید عشقی و همجنس‌گرایانه بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2735" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?resize=203%2C300" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="203" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?w=338&amp;ssl=1 338w" sizes="auto, (max-width: 203px) 100vw, 203px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حسادت «بونوئل» به دوستیِ عاشقانهٔ «لورکا» و «دالی»، که آن‌ روزها آوازهٔ دوستی‌شان شهرهٔ اسپانیا بود، موجب شد که «بونوئل» به‌دنبال راهی باشد برای نابود‌کردنِ این دوستی، یا کم‌رنگ‌‌کردنش و البته نزدیک‌شدن به «دالیِ»، نقاش سوررآلیست. با این‌همه «دالی» علاقه‌ای به هم‌نشینی با «بونوئل» نشان نمی‌داد و ترجیح می‌داد با «لورکا» هم‌کلام شود. این بود که «بونوئل» وقت و بی‌وقت، نفرتش را از شاعر اعلام می‌کرد؛ چه در حرف‌های شفاهی و چه در نامه‌هایی که به دوستان می‌نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2736" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=300%2C234" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="300" height="234" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=300%2C234&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=117%2C91&amp;ssl=1 117w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«بونوئل»، «لورکا» را دوست نمی‌داشت؛ نه خودش را و نه نوشته‌هایش را. آن‌روزها «لورکا» شاعرِ جوان و مشهوری بود که کتاب‌های شعرش را خوب می‌خریدند، نمایش‌نامه‌هایی که می‌نوشت روی صحنه‌ی تئاتر خوش می‌درخشید و ترانه‌هایی که می‌نوشت محبوبِ خواننده‌های اسپانیا بود. نفرت «بونوئل» تمامی نداشت و باید دنبال راهی می‌گشت برای جداییِ «لورکا» از «دالی» و شاید سفری به پاریس و زندگی در آن شهرِ رؤیایی می‌توانست «دالی» را وسوسه کند. و ظاهراً این وسوسه نتیجه داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«لورکا» با انتشار «ترانه‌های کولی» به‌عنوان بزرگ‌ترین و بهترین شاعرِ آن‌ روزهای اسپانیا مشهور شد، اما آن‌ روزها برای «گارسیا لورکا» روزهای بی‌حوصلگی و دل‌مُردگی بود. غم «لورکا» دوچندان شد وقتی نامه‌ای از «دالی» از پاریس رسیده بود و بوی دوستیِ سابق را نمی‌داد و نوشته بود که «ترانه‌های کولی»‌اش را خوانده و با اینکه در آن‌ها شورِ شاعرانه موج می‌زند، بوی کهنگی‌اش حالِ آدم را به‌هم می‌زند، زیادی </span><i><span style="font-weight: 400;">دهاتی‌</span></i><span style="font-weight: 400;">ست و آن‌قدر عقب‌مانده است که باید سال‌ها پیش باب سلیقهٔ دهاتی‌ها منتشر می‌شد و اگر می‌خواهد شعرهای خوب بنویسد، باید از عقلی که در سر دارد فرار کند و رو بیاورد به سوررآلیسم و اصول و قواعدی را که از قبل بلد بوده‌ دور بریزد و بشود همان آدمی که هست و چیزهایی را بنویسد که مالِ خودش‌اند، نه چیزهایی را که دیگران دوست دارند و پسند می‌کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2737" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?resize=225%2C300" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="225" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w" sizes="auto, (max-width: 225px) 100vw, 225px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا»ی عاشق‌پیشه خبر نداشت که «دالی» پاریس را پسندیده و «بونوئل»، به‌نظرش جذاب‌تر است و چیزهایی که می‌گوید و می‌نویسد و ایده‌هایی که در سر دارد، شگفت‌انگیزتر از شعرها و شورِ شاعرانهٔ «گارسیا لورکا» است. روزهایی که «لورکا» چشم‌به‌راه نامهٔ دیگری از «دالیِ» بود، نقاشِ پاریس‌نشین به پروژه‌های مشترکش با «بونوئل» فکر می‌کرد. نقطهٔ اوجِ این جدال، یا حسادت و نفرت وقتی بود که «بونوئل» و «دالی» فیلمِ کوتاه مشترکشان را ساختند و نامش را گذاشتند «سگِ اندلُسی»؛ مشهورترین فیلمِ سوررآلیستیِ تاریخِ سینما. «بونوئل» و «دالی» در روزهای اقامت‌شان در خوابگاهِ دانشجویان، به دانشجویانی که از جنوب اسپانیا می‌آمده‌اند، «سگ‌های اَندلُسی» می‌گفته‌اند و سرکردهٔ این جوان‌های جنوبی هم «گارسیا لورکا» بوده است. «لورکا» هم این فیلمِ مشترک را دید؛ «دالی» از رازهای زندگی «لورکا» مطلع بود و این اسرار در شخصیت «سگ اندلسی» فیلم گنجانده شده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا» به نقطهٔ آخر رسید و بعد آن فیلم، دنیا برایش جای بی‌ربطی بود که نمی‌شد به کسی اعتماد کرد. بسته‌شدنِ درِ نمایش‌خانه‌ای که کارهای «گارسیا لورکا» را اجرا می‌کرد، افسردگی‌ و بدبینی‌اش را دوچندان کرد، آن‌قدر که دوستان برای بهبود حالش، سفر به نیویورک و دوری از گرانادا را پیشنهاد کردند. سفری که حاصلش کتاب «شاعر در نیویورک» شد که به ‌قولی، مهم‌ترین کتابِ اوست. «افسانهٔ سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند» ظاهراً شعری‌ست دربارهٔ اِنریکه، اِمیلیو و لورِنسو، اما در واقع حکایت خودش است: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; فهمیدم که مرا کُشته‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد نامِ همهٔ آن‌ها را که غرق شده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">اشاره‌ای هم بکنم به «</span><span style="font-weight: 400;">مانوئل د فایا» که استاد و دوست </span><span style="font-weight: 400;">«لورکا»  بود </span><span style="font-weight: 400;">و در انتخاب آوازهای موروثی عامه و تنظیم آن‌ها برای موسیقی، مشوق و راهنمایش. «لورکا» همراه با «مانوئل د فایا»  جشنوارهٔ «</span><span style="font-weight: 400;">کانته خوندو» (آواز عمیق) را در جنوب اسپانیا ترتیب داد که حاصل ارتباط نزدیکش با دنیای کولی‌ها، آواز و رقص‌هایشان بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا»، شاعر و نویسنده‌ای سیاسی نبود، می‌گفت: «هنرمند، به‌ویژه شاعر، همیشه یک آنارشیست است و فقط به سه صدای آمرانهٔ درون خود گوش می کند؛ صدای مرگ، صدای عشق و صدای هنر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تئاتر «لورکا» دنبالهٔ کارهایی بود که در کتاب‌های شعر او روایت شده بود: پرده‌های رنگین و متحرک در ابعاد وسیع. اگر «لورکا» پنج نمایشنامهٔ برجسته داشته باشد، «یرما»، «عروسی خون» و «خانهٔ برنارد آلبا» در صدر آن‌ها قرار دارند. نمایشنامه‌های «لورکا» همگی وامدار فرهنگ اسپانیا هستند و کسی که نمایشنامهٔ او را به صحنه می‌برد، باید اطلاعات کاملی از فرهنگ اسپانیا داشته باشد. به همین دلیل هر کسی به‌سمت نمایشنامه‌های «لورکا» نمی‌رود و مخصوصاً «یرما»ی او که از حیث پیچیدگی شخصیت‌ها اهمیت فراوان دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اکنون هشتاد سال پس از مرگ «فدریکو گارسیا لورکا»، اثر او را در گرانادا دنبال می‌کنیم. از زادگاهش «فونته واکروس» در ۱۸ کیلومتری گرانادا، تا قتلگاهش در تپه‌های نزدیک روستای «ویزنار». می‌توان در کنار درخت زیتونی نشست که شاعر و صدها تن از قربانیان جنون «فرانکو» را در اطراف آن، در گورهای دسته‌جمعی به خاک سپردند و صد قدم دورتر، به زمزمهٔ چشمه‌ساری گوش داد که «چشمهٔ اشک‌ها» نامیده‌اند، و تصور کرد که «لورکا» در آخرین لحظه‌ٔ زندگی‌اش به چه می‌اندیشیده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در انتها یادی از «شاملو» که «لورکا» را به نسلی شناساند و سالروز وداعش چونان سال‌های گذشته رخ داد، هر چند پیش از آن‌ که «شاملو» شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «بیژن الهی»، «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه» و «ا. اسفندیاری» نیز در این مسیر فعالیت داشتند.</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/hTM7RCJlceQ?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کارهای بسیار از موسیقی، تئاتر، اپرا و نگارش داستان متأثر از آثار «لورکا» اجرا شده است که فقط به برخی آثار تصویری سینماییِ آن بسنده می‌کنم:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم زیبایی که در سال ۱۹۷۶ میلادی تلویزیون سوئد به کارگردانی «اومبرتو لوپز» خلق کرد، به نام: «فدریکو گارسیا لورکا: جنایت در گرانادا»؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سریال شش قسمتی «زندگی گارسیا لورکا» توسط تلویزیون دولتی اسپانیا در سال ۱۹۸۷ میلادی؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم زیبای «ناپدیدشدن گارسیا لورکا» که با نام «مرگ در گرانادا» هم پخش شده است، با نقش‌آفرینیِ «اندی گارسیا» و کارگردانیِ «مارکوس زوریناگا» که در سال ۱۹۹۷ میلادی بر روی پرده رفت؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«خاکسترهای اندک» ساختهٔ ۲۰۰۹ میلادی که بیشتر به روابط همجنسگرایانهٔ «لورکا» و «دالی» می‌پردازد.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیوست: «لئونارد کوهن» کانادایی در نوجوانی برای نخستین بار در یک کتاب دست‌دوم‌فروشی شعری از «لورکا» را در دفتر «شاعر در نیویورک» دید که تأثیری ژرف بر زندگی‌اش گذاشت و این نوجوانِ صاحب مکنتْ از تمولِ پدر را به راه ادبیات و شعر و موسیقی کشاند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«از میان طاق دروازه‌های الویرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌خواهم گذرکردن‌ات را به تماشا بنشینم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وی بر اساس ترجمهٔ آزاد از شعر «والس کوچک ونیزی» اثر «فدریکو گارسیا لورکا» این آهنگ زیبا را چکامه‌سرایی کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/DpweuUPoIvI?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/">در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2732</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-06 01:32:29 by W3 Total Cache
-->