<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مریم رئیس دانا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مریم-رئیس-دانا/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Jan 2026 13:22:43 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مریم رئیس دانا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مریم-رئیس-دانا/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>نگاهی به میراث شصت‌سالهٔ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ مروری بر کتاب «مرغ آفتاب» به‌کوشش ماندانا زندیان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Jan 2026 12:58:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[لیلی امیرارجمند]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا زندیان]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25972</guid>

					<description><![CDATA[<p>مریم رئیس‌دانا – آمریکا ای مرغ آفتاب۱ با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد آزاد و شاد، پای به هر کجا توان نهاد کتاب «مرغ آفتاب»۲ به‌کوشش ماندانا زندیان، روایت سخت‌کوشی شگفت‌انگیز خانم لیلی امیرارجمند است در بازهٔ زمانی سیزده‌سالهٔ پیش از انقلاب در کتاب‌خوان‌کردن کودکان،‌ نوجوانان، خانواده‌ها و تشویق آنان به تفکر و پرسش‌گری، با تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سال ۱۳۴۴ خورشیدی با مدیریت...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4/">نگاهی به میراث شصت‌سالهٔ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ مروری بر کتاب «مرغ آفتاب» به‌کوشش ماندانا زندیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> – آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ای مرغ آفتاب<sup>۱</sup></span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آزاد و شاد، پای به هر کجا توان نهاد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب «مرغ آفتاب»<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;"> به‌کوشش ماندانا زندیان، روایت سخت‌کوشی شگفت‌انگیز خانم لیلی امیرارجمند است در بازهٔ زمانی سیزده‌سالهٔ پیش از انقلاب در کتاب‌خوان‌کردن کودکان،‌ نوجوانان، خانواده‌ها و تشویق آنان به تفکر و پرسش‌گری، با تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سال ۱۳۴۴ خورشیدی با مدیریت لیلی امیرارجمند و با حمایت‌ و اعتماد شهبانو فرح پهلوی آغاز به کار کرد و تا سال ۱۳۵۷ چون تُندری از فکر، طرح، خلاقیت، سازندگی، در عرصه‌های گوناگون فرهنگ و هنر پیش تاخت. سلامت مدیریت امیرارجمند چنان بدیهی بود که پس از هجوم انقلابیون متعصب، کانون از حملات ویرانگر مصون ماند و حتی توانست بدون تغییر در نام و عنوانش، برخلاف دیگر ارگان‌ها و سازمان‌ها، ولی با مدیریت جدید تا امروز به کارش ادامه دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آغازگاه کتاب «مرغ آفتاب»، پیش گفتاری‌ست به‌قلم ماندانا زندیان با نثری توانا و نگاهی فراگیر دربارهٔ شکل‌گیری کانون و کوشندگان آن در سطح‌های گوناگون اندیشگی، هنری، مالی، اداری و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با تورقی در فهرست و پیشگفتار درمی‌یابیم که «مرغ آفتاب» در دو فصل بر ستون‌های گفت‌وگو استوار شده است. بیست‌وشش نفر در گفت‌وگو با مؤلف، تجربه‌های تاریخی و شخصی خود در کار با کانون را ارائه می‌دهند. نخستین گپ با خانم امیرارجمند است، دومین، با شهبانو فرح پهلوی، حتی نام پرویز ثابتی، رئیس ادارهٔ امنیت داخلی ساواک، را در این گفت‌وگوها می‌بینیم، که نشان می‌دهد مؤلف به گفت‌وگوها بُعد چندصدایی داده است. پس از آخرین گپ، یعنی در پایان کتاب، تصاویر نابی دیده می‌شود از شهبانو، لیلی امیرارجمند، و جوانان تحصیل‌کرده و خوش‌فکرِ عاشق ایران و بچه‌های ایران در موقعیت‌های کاری گوناگون کانون. هنرمندان صاحب‌ذوقی که کارشان را اغلب با کانون شروع کردند و با گذشت سال‌ها هر یک در تخصص خود از اسطوره‌های فرهنگ و هنر ایران شدند، مانند عباس کیارستمی<sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">، احمدرضا احمدی، ژیلا مساعد<sup>۴</sup></span><span style="font-weight: 400;"> و دیگر نام‌آوران. تمامی این صاحب‌‌نامان در دو نکته هم‌رأی‌اند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نخست اینکه تمامی کارمندان با هم برابر بودند. «کانون به برابری انسان‌ها باور داشت</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۵</sup>.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس اینکه تمامی کارمندان با هر نحلهٔ سیاسی امکان فعالیت در کانون را داشتند به‌شرط آنکه افکار خود را پشت در کانون وامی‌نهادند و فقط به کار فکر می‌کردند، و چنین شد که در سیزده سال مدیریت امیرارجمند، افراد با گرایش‌های گوناگون سیاسی از منتهی‌الیه راست تا منتهی‌الیه چپ افکار سیاسی خود را پشت در کانون وامی‌نهادند، به زیر سقفش گرد می‌آمدند و فقط کار می‌کردند و برای بچه‌های ایران کتاب، کتابخانه، فیلم، نمایش، نوار صوتی،‌ موسیقی و&#8230; می‌ساختند و می‌آفریدند. تمامی آن فعالیت‌های فرهنگی غیردولتی در زمان شاه برای اولین بار در ساحت خود اتفاق می‌افتاد: از نوشتن، چاپ و انتشار کتاب‌های رنگی مصور برای کودکان گرفته تا ارسال کتاب با اتوبوس ارتشی، یا اسب و قاطر به مناطق محروم در کوه و کمر، از تولید فیلم و تئاتر کودک و شرکت در جشنواره‌های خارجی گرفته تا تئاتر سیار به روستاها با تریلی بزرگ ساخت کارخانهٔ مرسدس بنز. ناگفته نباید گذاشت که رمز پیشرَوی این چرخ جریان‌ساز فرهنگی ملکهٔ ایران بود. آن چرخ نمی‌چرخید اگر حمایت شهبانوی خردمند با آن پروژه همراه نمی‌شد. شهبانو فرح پهلوی آگاهانه در توسعه و سازندگی نهادهای فرهنگی/هنری ایران نقشی طلایی بازی کرد. در تاریخ باستان و معاصر، هیچ ملکه‌ای در ایران و جهان چون فرح پهلوی در میدان‌های فرهنگی و هنری چنین اثرگذار نبوده است: ساخت تئاتر شهر، موزهٔ هنرهای معاصر، موزهٔ فرش، موزهٔ نگارستان، موزهٔ رضا عباسی، موزهٔ آبگینه، برنامهٔ جشن هنر شیراز، فستیوال فیلم و تئاتر کانون، و ریاست عالیهٔ مراکز فرهنگی بسیار دیگر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این دو زن خوش‌فکر و نابغه، فرح پهلوی که ریاست عالیهٔ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را به عهده داشت، و لیلی امیرارجمند با سمت مدیریت کانون، هر دو کوشش کردند بذر فرهنگ را در جای‌جای ایران بکارند. آغازگاه گفت‌وگوی ماندانا زندیان با شهبانو فرح پهلوی، این جملهٔ طلایی بر صفحهٔ سفید کاغذ حک شده که نشان از هدف والای آنان دارد: «کانون، بذری که با فکر و عشق و امید در ایران کاشتیم</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۶</sup>. همچنین لیلی امیرارجمند در صفحهٔ پایانی گفت‌وگوی خود با مؤلف می‌گوید: «ما باغبان‌هایی بودیم که سال‌ها دانه‌ها و نهال‌های بسیاری را، با امید و اشتیاق، در خاک کاشتیم، و ناگهان مجبور به ترک خاک شدیم. نگذاشتند شاهد به برگ و گل نشستن دانه‌ها باشیم. نگذاشتند سرسبزشدن باغی را که برای هر برگ و هر جوانه‌اش عاشقانه زحمت کشیده بودیم، ببینیم. با این‌حال،‌ اگر پایهٔ آنچه بنا کرده بودیم همچنان استوار باشد، خوشحالیم</span><span style="font-weight: 400;">.»<sup>۷</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«مرغ آفتاب» در لایهٔ بیرونی خود، تصویرگر و معرف زن جوان آزاده‌ای‌ست که هدفی ندارد جز مقام‌دادن به کودک ایرانی، و ساختن جریان فرهنگی در نهاد خانواده‌. او از نزدیکی با قدرت به‌نفع این هدف استفاده می‌کند، «دوستی نزدیک من با شهبانو، که در واقع، دوستی نزدیک مدیر یک نهاد فرهنگی غیردولتی با قدرت بود، برای یک بار در دنیا به‌نفع همه کار کرد.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۸</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«خانم امیرارجمند از رابطه‌اش با قدرت و از نفوذی که داشت، استفادهٔ درجه‌‌یک کرد. در آن سیستم خیلی‌های دیگر هم قدرت و نفوذ داشتند، ولی در نهایت فقط برای منافع خودشان کار کردند. خانم امیرارجمند به مردم فکر کرد، برای مردم کار کرد، و قدرت نفوذش را به مسیری برد که خیرش به همه رسید. این خیلی زیباست و دقیقاً همان چیزی است که کشور ما همیشه لازم داشته و الان هم بیش از هر زمان دیگری لازم دارد.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۹</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نبوغ لیلی امیرارجمند به‌عنوان یک کارآفرین خلاق فقط تأسیس دویست</span><span style="font-weight: 400;"> کتابخانه<sup>۱۰</sup> در این شهر و آن شهر نبود، بلکه برای بیش از ۲۰۰۰ نفر تولید شغل کرد، و از سوی دیگر، دو میلیون کودک ایرانی در سراسر کشور عضو کانون شدند و در پیوند با کتاب قرار گرفتند. حتی توجهی که به‌عنوان یک زن به زنان دیگر داشت ستودنی‌ست، تمامی کتابداران در تمامی مراکز و ساختمان‌های کانون در سراسر ایران زن بودند. او با نیروی خلاق توانمندش از هر امکانی سود می‌گرفت تا فرهنگ را به گوشه‌گوشهٔ کشور برساند؛ اتوبوس ارتش را تبدیل به کتابخانهٔ سیار کرد. تلاش‌هایش فقط محدود به پایتخت و شهرهای بزرگ نبود، می‌خواست از سفرهٔ فرهنگ بیشتر بچه‌های ایران لقمه‌ای بردارند. «تصور کنید، اتوبوس‌های ارتشی تبدیل شدند به کتابخانه‌های کودکان، برای بچه‌هایی که دسترسی‌شان به کتابخانه آسان نبود.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۱۱</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ارادهٔ شگرف انسان برای سازندگی را کوهستان‌های صعب‌العبور هم قادر به شکست نیست. «برای مناطق کوهستانی و مسیرهایی که اتوبوس کتابخانه‌های سیار نمی‌توانست به آن برود، جیپ گرفته بودیم. سفرهایی که حتی از جیپ برنمی‌آمد با اسب یا قاطر، با بار کتاب، انجام می شد.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۱۲</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پیروزی‌های کانون در عرصهٔ فرهنگ‌سازی فقط محدود به مرزهای ایران نبود. تولیدات فرهنگی/ هنری کانون ازجمله کتاب‌ها، فیلم‌ها و نمایش‌های عروسکی‌اش در مجامع بین‌المللی خوش درخشیدند و جوایز پرشماری نصیب ایران کردند، و اگر انقلاب نشده بود، «ما تا یکی دو سال بعد انیمیشن جهانی داشتیم، مدرسهٔ انیمیشن کانون هم به دانشکدهٔ انیمیشن تبدیل شده بود.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۱۳</sup> از آثار مطرح کانون که در سطح بین‌المللی جوایز ارزشمندی نصیب خود و ایران کردند، می‌توان اشاره کرد به:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ـ ماهی سیاه کوچولو، جایزهٔ اول نمایشگاه کتاب کودک بولونیا در ایتالیا و جایزهٔ تصویرگری کتاب کودک براتسیلاوا در چکسلواکی و جایزهٔ هانس کریستین اندرسن را برد</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۴</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"> ـ نقاشی اکبر، پسر عضو کتابخانهٔ کانون در زندان نوجوانان بزهکار،  مدال طلای یک جشنوارهٔ بین‌المللی نقاشی را برد</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۵</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"> ـ ترانهٔ ‌تولیدشده در واحد موسیقی کانون کودکان که مورد پذیرش «دیزنی لند» قرار گرفت، ولی به انقلاب برخورد</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۶</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ـ کتاب «کلاغ‌ها» برندهٔ جایزهٔ تصویرسازی براتیسلاوا شد</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۷</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ـ نمایش «شاپرک خانم» که در جشنوارهٔ‌ تئاتر استرالیا شرکت کرد و به‌دلیل موفقیت چهار هفته در شهرهای گوناگون استرالیا اجرای پی‌درپی داشت</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۸</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"> طرفه آنکه آفرینش‌ها و ساخت‌و ساز کانون فراتر از حوزهٔ قلمرو ایران رفت. به‌عنوان نمونه، تأسیس و افتتاح کتابخانهٔ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در عمان/ اردن، به‌مناسبت سالروز تولد ملک حسین به‌سال ۱۹۷۶، در راستای تعهد ملکهٔ ایران به گسترش سوادآموزی و رشد فکری کودکان و نوجوانان در اردن</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۱۹</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و طرفه‌تر آنکه، گرچه کانون با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ از فعالیت‌های درخشان خود در عرصهٔ آفرینش فرهنگ و هنر برای کودکان و نوجوانان ایران به سیاق سابق بازماند، اما کانون جریانی‌ست که باز نمی‌ایستد، رودی‌ست که حرکت می‌کند. در این معنا، سال ۱۴۰۰، مهیار مخزنی<sup>۲۰</sup></span> <span style="font-weight: 400;">متأثر از تجربهٔ کانون در ایران و در همکاری با پروژه‌های رقابتی میان شرکت‌های نوپا در اتیوپی اقدام به ساخت کتابخانه‌های کودک در آنجا کرده است. لیلی امیرارجمند نقش مشاور پروژه را دارد و نام پروژه نیز به‌یاد خدمات درخشان مادرش «لیلی»<sup>۲۱</sup></span><span style="font-weight: 400;"> ثبت شده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مهیار مخزنی تصمیم دارد پس از اتیوپی پروژهٔ «لیلی» را در کنیا نیز اجرا کند. چندی پیش سفیر مصر در تماسی با مخزنی ابراز علاقه کرده است که این پروژه به مصر نیز برود</span><span style="font-weight: 400;">.<sup>۲۲</sup> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مخزنی در گفت‌وگو با مؤلف کتاب می‌گوید: «ایجاد کتابخانه‌های سیار برای رساندن کتاب به مناطق دورافتاده هم در برنامه‌مان هست. این کارها به‌نظر بچه‌ها بیشتر به معجزهٔ کریسمس شباهت دارد.</span><span style="font-weight: 400;">»<sup>۲۳</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا روزی که به‌سال ۱۳۴۴ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در ایران تأسیس شد، کسی را گمان بود که بعد از آن تحولات بنیادافکن و باوجود سنگ‌اندازی‌های پس از آن، کانون بتواند تا شصت سال بعد به حیات خویش ادامه دهد، و از آن حتی پیشتر و فراتر برود، مرزهای ایران را درنوردد و به اتیوپی/ آفریقا برسد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ای مرغک کانون چه خوش پرواز می‌کنی در آسمان کودکان جهان. پس ای مرغ آفتاب، با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد/ آزاد و شاد، پای به هر کجا توان نهاد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شصت‌سالگی کانون بر بانیانش، بر کوشندگان، بر هنرمندان، نویسندگان، ترانه‌سرایان، بر بچه‌هایش، بر کوچک و بزرگش که از گذشته تا امروز در ایران و فرامرز، هنوزاهنوز این باغ را پرگل نگاه داشته‌اند، همایون باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۳ دسامبر ۲۰۲۵</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><i><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span></i>پاره‌هایی از شعر «بگو کجاست مرغ آفتاب»، از فریدون مشیری</span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲</sup></span>این کتاب را شرکت کتاب در لس آنجلس منتشر کرده است و می‌توان آن را وب‌سایت ناشر تهیه کرد:</span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://shop.ketab.com/book-detail.aspx?item=114643"> https://shop.ketab.com/book-detail.aspx?item=114643</a></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">«&#8230; در دوران مدیریتش فیلمسازهای شناخته‌شده‌ای مانند عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، سهراب شهیدثالث فیلم‌سازی را در آن نهاد شروع کردند»، احسان خوشبخت (نویسنده، منتقد سینمایی و فیلم‌ساز)، ص ۲۳۰</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۴</sup></span><span style="font-weight: 400;">ژیلا مساعد از شاعران برجسته ایرانیِ ساکن سوئد است. او یکی از ۱۸ عضو آکادمی سوئد و یکی از ۵ عضو کمیتهٔ ادبیات نوبل است که هرساله برندهٔ جایزهٔ ادبیات نوبل را انتخاب می‌کند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۵</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با منیره برادران، ص ۲۰۱</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۶</sup></span><span style="font-weight: 400;">همان، ص ۱۷۵</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۷</sup></span><span style="font-weight: 400;">همان، ص ۱۴۰</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۸</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با امیرارجمند، ص ۷۱</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۹</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با احسان خوشبخت، ص ۲۳۱</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۰</sup></span><span style="font-weight: 400;">«براساس آمار، تا سال ۱۳۵۳ در سراسر ایران حدود بیست و دو کتابخانهٔ کانون داشتیم. از سال ۵۳ تا ۵۷ تعداد کتابخانه‌ها به بیش از دویست رسید»، فروزان اردکانی، ص ۱۸۹</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با امیرارجمند، ص ۶۰</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با امیرارجمند، ص ۶۲</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با نورالدین زرین‌کلک، ص ۲۴۹</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۴</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با لیلی امیرارجمند و فرشید مثقالی، صص ۹۳ و ۳۳۶</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۵</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با پروین افجه‌ای، ص ۱۹۵</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۶</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با حسین علیزاده، ص ۲۸۱</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۷</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌وگو با نورالدین زرین‌کلک، ص ۲۴۷</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۸</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت وگو با لیلی امیرارجمند، ص ۱۱۹</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱۹</sup></span><span style="font-weight: 400;">در گفت‌‌وگو با لیلی امیرارجمند و پاورقی شمارهٔ ۲ در صفحهٔ ۷۹</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲۰</sup></span><span style="font-weight: 400;">فرزند نخست لیلی امیرارجمند، کارآفرین، بنیان‌گذار کتابخانه کودک در اتیوپی</span></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>21</sup></span><span style="font-weight: 400;">The LILY Project (Libraries for Imagination and </span></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">    Literacy of Youth), P. 349</span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">همان، ص ۳۴۷</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">همان، ص ۳۴۷</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4/">نگاهی به میراث شصت‌سالهٔ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ مروری بر کتاب «مرغ آفتاب» به‌کوشش ماندانا زندیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25972</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 May 2025 02:24:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[‎#PersianBookFestival]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[‎Persian Book Festival]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[اسپنسر چاندرا هربرت]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[بنیاد ادبی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[بهشته رضاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[جنیفر بلادرویک]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادی کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حسام دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر درفشه جوادی کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر لورن اوتس]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرگان]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالرحیم احمد پروانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانهٔ درخت دانش]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[گروه علمی آموزشی سماک]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مصدق پارسا]]></category>
		<category><![CDATA[منصور علیمرادی]]></category>
		<category><![CDATA[منیژه باختری]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر هوتکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<category><![CDATA[هوریران سهراب]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=24892</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; ونکوور عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; Capilano Photography به‌همت بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی که بنیادی تازه‌تأسیس است و در شمارهٔ قبل «رسانهٔ همیاری» معرفی شد، دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور در تاریخ ۳ مهٔ ۲۰۲۵ در سالن آمفی‌تئاتر یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. در این جشنواره که تعدادی از ناشران، انجمن‌های فرهنگی-ادبی و ناشرمؤلفان در آن حضور داشتند، نمایشگاه کتاب از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر به‌طور...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/">ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; <a href="https://www.instagram.com/capilano_photography/" target="_blank" rel="noopener">Capilano Photography</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همت بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی که بنیادی تازه‌تأسیس است و در <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/04/22/%d8%a8%d9%87-%d9%be%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">شمارهٔ قبل «رسانهٔ همیاری» معرفی شد</a>، دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور در تاریخ ۳ مهٔ ۲۰۲۵ در سالن آمفی‌تئاتر یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جشنواره که تعدادی از ناشران، انجمن‌های فرهنگی-ادبی و ناشرمؤلفان در آن حضور داشتند، نمایشگاه کتاب از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر به‌طور مداوم در جریان بود و نشست‌های ادبی در سه بخش و مجموعاً به‌مدت پنج ساعت برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمرکز جشنوارهٔ امسال بر ارج‌نهادن اقدامات ارزشمند انجام‌شده برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل در افغانستان و همچنین اطلاع‌رسانی در این زمینه بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با توجه به طولانی‌بودن نشست‌ها و محدودیت وقت تهیه و تکمیل گزارش و نیز محدودیت فضای نشریه، در این گزارش به بخش‌هایی از سخنان هریک از سخنرانان می‌پردازیم و از شما دعوت می‌کنیم که پس از آماده‌شدن ویدئوی کامل این نشست‌ها، سخنان کامل سخنرانان را تماشا کنید و بشنوید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش اول نشست ادبی با کمی تأخیر آغاز شد و </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، از مدیران کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، که مسئولیت گردانندگی جلسه را بر عهده داشت، پس از تأکید بر آنکه محل برگزاری جشنواره بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی ماسکوئیم، اسکوامیش و اِس‌لِی-واتوث بنا شده است، گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">پیش از آغاز برنامه لازم می‌دانیم از طرف بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی برای دو واقعهٔ تأسف‌بار تسلیت بگوییم. نخست کشته‌شدن ده‌ها تن از هم‌وطنانمان در فاجعهٔ انفجار بندرعباس را تسلیت گفته و یاد آنان را گرامی می‌داریم. همچنین به‌اطلاع می‌رسانیم برنامه‌ای به‌همین مناسبت از ساعت ۲ بعدازظهر امروز مقابل ساختمان آرت گالری برگزار می‌شود. </span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24894" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واقعهٔ تأسف‌بار دوم درگذشت همشهری فرهیخته و ارجمندمان در شهر ونکوور است؛ با کمال تأسف دکتر منیر طه، شاعر، نویسنده و ترانه‌سرا، که نخستین زن ترانه‌سرای برنامهٔ گل‌های رادیو ایران و پایه‌گذار بنیاد فرهنگی رودکی در ونکوور بودند،<a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/09/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%aa%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%85-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af/" target="_blank" rel="noopener"> روز سی‌ام آوریل در شهر ونکوور درگذشتند</a>. گفتنی است سپتامبر سال گذشته جشنی برای تقدیر از هشتاد سال فعالیت و تلاش‌های ارزندهٔ ایشان، در شعر، ترانه و ادبیات فارسی، در دانشگاه سایمون فریزر در داون‌تاون ونکوور <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/09/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">برگزار شد</a> که با استقبال دوستداران هنر و ادبیات مواجه شد. در آن مراسم سه کتاب تازه‌منتشر‌شده از ایشان، یعنی «شراب خانگی»، «در کوچه‌ها، بازارها» و «یک تار مو» هم رونمایی شدند. جایشان امروز در میان ما خالی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این فقدان بزرگ را به خانوادهٔ ایشان و جامعهٔ ادبی و فرهنگی ونکوور تسلیت می‌گوییم. نام و یادشان مانا و گرامی باد.</span><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-24877" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=500%2C333" alt="یادی از دکتر منیر طه در دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور - ۳ مهٔ ۲۰۲۵- عکس از علی حقیقت_جو" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او سپس پیام ارسالی نمایندهٔ محترم مجلس استانی، </span><b>اسپنسر چاندرا هربرت (Spencer Chandra Herbert)</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش استان بریتیش کلمبیا، به جشنواره را به‌زبان فارسی خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">از طرف نخست وزیر دیوید ابی و دولت بریتیش کلمبیا، باعث افتخار من است که به شما در جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور ۲۰۲۵، خوشامد بگویم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، استعدادهای ادبی نویسندگان ایرانی و افغان از بریتیش کلمبیا و آمریکای شمالی را گرامی می‌دارد. تمرکز این جشنواره بر هنر ادبی از دریچهٔ زبان فارسی، فضایی حیاتی برای کاوش فرهنگی فراهم می‌کند و در عین حال، درک، پذیرش و همه‌شمولی را تشویق می‌کند. من همچنین به‌ویژه مفتخرم که در رویداد امسال، چندین نویسندهٔ اهل بریتیش کلمبیا حضور خواهند داشت که کتاب‌هایشان رونمایی یا معرفی می‌شود و نیز تازه‌ترین اثر زنده‌یاد آقای محمد محمدعلی، نویسنده‌ای بسیار مورد احترام در ایران و کانادا، در این جشنواره رونمایی خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بریتیش کلمبیا، ما نه‌تنها از این امتیاز ویژه برخورداریم که دومین صنعت بزرگ نشر کتاب انگلیسی‌زبان در کانادا را داریم، بلکه بالاترین تعداد هنرمندان فعال به‌طور سرانه را نیز داریم. صداهای فارسی، بخش مهمی از این مقوله در بریتیش کلمبیا هستند و نویسندگان [فارسی‌زبان] دیدگاه‌های قدرتمندی در مورد فرهنگ و تجربیات زیسته‌شان ارائه می‌دهند که به تاریخ، هویت و موفقیت استان ما کمک می‌کند. دولت ما متعهد است بخش فرهنگ و هنر را طوری بسازد که چندگونگی استان ما را به نمایش بگذارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، داوطلبان و حامیان مالی آن برای فراهم‌کردن امکان برگزاری این جشنواره سپاسگزاریم. مشارکت شما برای موفقیت این جشنواره حیاتی‌ست. همچنین از همهٔ شرکت‌کنندگانی که آثار ادبی‌شان به ما در رشد و تفکر انتقادی کمک می‌کند، سپاسگزاریم. مشارکت‌های شما الهام‌بخشِ تأمل، گفت‌وگو و ارائهٔ دیدگاه‌های تازه است که تأثیر مثبتی بر همهٔ ما دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با احترام، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسپنسر چاندرا هربرت،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورز</span><span style="font-weight: 400;">ش»</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24895" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?resize=580%2C750" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="580" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?w=580&amp;ssl=1 580w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?resize=232%2C300&amp;ssl=1 232w" sizes="(max-width: 580px) 100vw, 580px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام ضمن معرفی </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای هیئت مدیرهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی، از او خواست تا پیش از آغاز نشست‌ها و گوش‌سپردن به سخنرانان، توضیحاتی دربارهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی و حامیان برگزاری دومین سال این جشنواره بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> طی سخنانی که ایراد کرد، گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با سپاس دوباره از حضور شما عزیزان، یاد می‌کنیم از استاد عزیزمان، زنده‌یاد محمد محمدعلی، که خاطراتشان در قلب ما زنده‌تر از همیشه است، و ما هر سال این جشنواره را با یاد و به‌نام ایشان آغاز می‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اوایل سال میلادی گذشته، رسانهٔ همیاری با این فکر که در زادروز استاد محمدعلی عزیز زمانی‌که برای اولین بار در چنین روزی در کنار ما نیستند، کاری بکند. و در نهایت، فکر برگزاری جشنوارهٔ کتاب فارسی که جای خالی آن در شهرمان حس می‌شد، ایده‌ای بود که به مرحلهٔ عمل رسید. نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور با مشارکت و حمایت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، انجمن فرهنگی پرسش، بنیاد ادبی محمد محمدعلی، روزنامهٔ هشت صبح، شهرگان، کتابخانهٔ درخت دانش، کتاب‌فروشی پان‌به، گروه علمی‌آموزشی سَماک، گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، مجلهٔ فرهنگ، نشر رها و نشر زن برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌دنبال موفقیت جشنوارهٔ سال گذشته، پس از رایزنی‌ها بین چند تن از فعالان نخستین جشنواره، تصمیم بر آن شد تا نهادی غیرانتفاعی برای برگزاری جشنواره‌های آتی شکل بگیرد. بر همین اساس انجمنی غیرانتفاعی در استان بریتیش کلمبیا با نام «بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی» ثبت شد. عبدالرحیم احمد پروانی، دکتر مرال دهقانی، دکتر فرزان سجودی، سیما غفارزاده و بنده هیئت مؤسس این بنیاد را تشکیل می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هدف بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ایجاد بستری پویا برای غنی‌سازی سنت‌های ادبی فارسی و برانگیختن عشق به مطالعه و کاوش ادبی در بین همهٔ نسل‌هاست. برای نیل به این اهداف، این بنیاد در نظر دارد برگزاری نمایشگاه‌های کتاب و جشنواره‌های ادبی‌ و میزبانی نشست‌ها و کنفرانس‌های ادبی برای گفتمان فکری و تبادل فرهنگی را در دستور کار خود قرار بدهد. برنامه‌های دیگری هم برای آینده در نظر گرفته شده است که متعاقباً اعلام خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با آغاز به کار «بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی»، برگزاری دومین دورهٔ جشنوارهٔ کتاب فارسی به این بنیاد سپرده شده است. با بهره‌گیری از تجربیات سال گذشته، توانستیم نشست‌ها را در این سالن، که ظرفیت بیشتری از سالن سال گذشته دارد، برگزار کنیم. این جشنواره همواره در زادروز یا حوالی زادروز زنده‌یاد محمد محمدعلی برگزار خواهد شد و یاد ایشان در این جشنواره گرامی داشته خواهد شد. جشنوارهٔ امسال به‌فاصلهٔ چند روز از هفتاد و هفتمین زادروز ایشان برگزار می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تک‌تک دوستانی که به‌هر شکل ممکن ما را در برگزاری این جشنواره یاری کردند، صمیمانه سپاسگزاریم. همچنین از حامیان اصلی‌مان، «سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان»، «بنیاد خیریهٔ محسنی» که حامی پروژه‌های خیریهٔ زیادی ازجمله بخش ارولوژی بیمارستان عمومی ونکوور بوده‌اند و همچنین از بخش ایران‌شناسی دانشگاه یو‌بی‌سی حمایت کرده‌اند، جناب آقای فرهاد صوفی که حامی بسیاری از برنامه‌های فرهنگی و هنری ایرانیان بریتیش کلمبیا بوده‌اند، شرکت Golden Mind Services، شرکتی پیشرو در حوزه‌های نوین فناوری شامل هوش مصنوعی، واقعیت مجازی و افزوده، و شرکت حسابداری PBS Accounting که به‌طور داوطلبانه خدمات حسابداری بنیاد را برعهده گرفته‌اند، کمال سپاس و قدردانی را داریم.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24896" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> سپس با اشاره به پیشینهٔ زنده‌یاد علیرضا احمدیان، که یکی از افرادی بود که آموزش زبان فارسی در یو‌بی‌سی را زیر نظر دکتر راس کینگ رئیس وقت بخش شرق‌شناسی دانشگاه یو‌بی‌سی، در این دانشگاه به راه انداخت و همچنین اشاره به پیشینهٔ روزنامه‌نگاری او در نشریاتی چون شهروند و رسانهٔ همیاری در ونکوور و همچنین بی‌بی‌سی فارسی، دربارهٔ «سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان» به‌عنوان یکی از حامیان دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان، از سال ۲۰۱۹ در دانشگاه یوبی‌سی برگزار می‌شود. پیش از آن، این سخنرانی‌ها تحت عنوان «سلسله‌سخنرانی‌های ایران‌شناسی در دانشگاه یوبی‌سی» انجام می‌شد. در سال ۲۰۱۹، به‌منظور گرامیداشت یاد و تلاش‌های ارزندهٔ زنده‌یاد علیرضا احمدیان، که ازجمله پایه‌گذاران آموزش زبان فارسی در دانشگاه یوبی‌سی بود، این سخنرانی‌ها به نام جدید تغییر عنوان داد، و تاکنون با حمایت خانوادهٔ محترم زنده‌یاد علیرضا احمدیان، به همین نام به فعالیت خود ادامه داده است. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24897" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هدف اصلی از راه‌اندازی این سخنرانی‌ها، ایجاد فضایی برای افزایش ارتباط میان دانشگاه یوبی‌سی با ایرانیان، دیگر فارسی‌زبانان و علاقه‌مندان به مطالعات ایران‌شناسی و جوامع فارسی‌زبان در ونکوور از یک‌سو و از دیگرسو جلب حمایت‌های مالی لازم به‌منظور رشد و توسعهٔ هرچه بیشترِ گرایش زبان و ادبیات فارسی در دپارتمان آسیاپژوهی در یوبی‌سی بوده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او از علاقه‌مندان دعوت کرد در شبکه‌های اجتماعی این سلسله‌سخنرانی‌ها را دنبال کنند تا از برنامه‌های ارزندهٔ آتی آن‌ها مطلع شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام از</span> <b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;">، دختر گرامی زنده‌یاد محمد محمدعلی، دعوت کرد تا با سخنانش آغازگر نشست اول این جشنواره باشد. او همچنین از حاضران دعوت کرد تا پس از صحبت‌های شقایق محمدعلی به سخنرانی </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر و مترجم ساکن آمریکا، که به‌صورت ویدئویی برای جشنواره ارسال شده بود، گوش سپارند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از سپاسگزاری از </span><span style="font-weight: 400;">بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی برای فراهم‌آوردن فرصتی برای شنیده‌شدن صدای نویسندگان، شاعران و اهل ادب فارسی‌زبان گذشته و امروز، </span><span style="font-weight: 400;">گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«به‌عنوان عضوی از بنیاد ادبی محمد محمدعلی، سپاسگزار نشر رها هستم که امسال هدیهٔ ارزشمندی به‌مناسبت سالگرد تولد پدرم منتشر کردند؛ «به‌یاد خالق جهان زندگان» مجموعه‌ای است از مقالات و یادداشت‌ها دربارهٔ زندگی ادبی و آثار محمد محمدعلی. ایدهٔ این مجموعه با پیشنهاد خانم مریم رئیس‌دانای عزیز شروع شد و به فراخوانی رسید برای ارسال نقد بر روی آثار نویسنده. به‌گمانم ایشان و تمام نویسندگان و منتقدانی که به فراخوان پاسخ دادند، از علاقهٔ عمیق پدرم به نقد آثارش خبر داشتند که همیشه مشوق نقد جدی و حتی بازگویی نقاط ضعف آثارش بود. تکیه‌کلامش بود که اثر با نقد جدی جان می‌گیرد. سپاسگزار شما هستم که لایه‌های پنهان آثارش را سیال و جاری کردید و نفسش را زنده. </span></p>
<figure id="attachment_24898" aria-describedby="caption-attachment-24898" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24898" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=500%2C333" alt="شقایق محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24898" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز، نشر رها از کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»: مجموعهٔ مقالات و گفت‌و‌گوهای محمد محمدعلی دربارهٔ چهره‌های برجستهٔ ادبیات معاصر به‌کوشش بهاره دهکردی، نیز رونمایی می‌کند. بدون پشتیبانی خانم سیما غفارزاده و آقای هومن کبیری، انتشار این کتاب پس از درگذشت نویسنده، برای ما ممکن نبود. آن‌ها با درک چالش‌های عاطفی ما به‌عنوان خانواده، همراه ما و بهاره دهکردی عزیز، پاسخگوی پرسش‌های فراوانی بودند؛ از مسائل حقوقی گرفته تا تصمیم‌های احساسی و خلاقانه. یکی از دغدغه‌های ما این بود که چطور می‌توان بدون تغییردادن صدای او، متن را ویرایش کرد؟ چطور می‌توان دیدگاه‌های نویسنده را حفظ کرد و آنچه را ناتمام گذاشته بود، به پایان رساند. پشتیبانی و پشتکار مادرم، نسرین کیهانی، که به‌سنت همیشه‌اش هنگام ادیت کارهای پدر، خط‌کشی به‌دست متن را خط‌به‌خط چندباره و چندباره خواند، از خاطرم نمی‌رود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، آرزو می‌کنم که این جشنواره هر سال بزرگ‌تر، پربارتر، و تأثیرگذارتر شود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پایان سخنان شقایق محمدعلی، فریبا فرجام گواهینامهٔ کاشت یک نهال بلوط در کوه‌های زاگرس را به او تقدیم کرد. این نهال بلوط هدیه‌ای بود از سوی </span><b>حمید مساح</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، که به‌تازگی به‌نام زنده‌یاد محمدعلی کاشته شده است.</span></span></p>
<figure id="attachment_24900" aria-describedby="caption-attachment-24900" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24900" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?resize=333%2C500" alt="شقایق محمدعلی با گواهینامهٔ کاشت نهال یادبود زنده‌یاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24900" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی با گواهینامهٔ کاشت نهال یادبود زنده‌یاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدئوی سخنان </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> پخش شد. او در بخشی از سخنانش در رابطه با</span><span style="font-weight: 400;"> روند شکل‌گیری یادنامهٔ الکترونیکی زنده‌یاد محمد محمدعلی که هم‌زمان با هفتاد و هفتمین زادروز ایشان در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۵ از سوی نشر رها منتشر شد، گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«… </span><span style="font-weight: 400;">این روزها به‌یمن سالروز تولد آن ارجمند تصمیم گرفتیم با تهیهٔ ویژه‌نامه‌ای آنلاین ادای دینی کوچک کنیم به بزرگی او. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی نه‌فقط در عرصهٔ تخصصی خود، بلکه در مسیر تربیت نسل‌های تازه نقش بی‌بدیلی ایفا کرد. با نگاهی عمیق، دانشی گسترده و قلبی مملو از عشق به انسان و فرهنگ، همان‌طور که ما را با ادبیات آشنا کرد، توأمان ارزش‌های انسانی را نیز به ما آموخت. </span></p>
<figure id="attachment_24901" aria-describedby="caption-attachment-24901" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24901" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?resize=500%2C375" alt="مریم رئیس‌دانا، در حال معرفی کتاب به‌یاد خالق «جهان زندگان»" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24901" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا، در حال معرفی کتاب به‌یاد خالق «جهان زندگان»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رفتار فروتنانه، احترام به شاگردان و نگاه مهربانش از او برای ما الگویی ساخت. با عمل به ما آموخت علم بدون عشق ناتمام است و دانستن اگر با فهم و اخلاق نباشد، بی‌فایده. </span><i><span style="font-weight: 400;">هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام او</span></i><span style="font-weight: 400;">. ما دوستداران او به‌همت نشر خوب رها با همهٔ عشق و دلتنگی ویژه‌نامه‌ای آنلاین تهیه کرده‌ایم که در آن نوشته‌ها، یادداشت‌ها، خاطرات، و یادبودهایی برای استاد عزیزمان جمع‌آوری شده است. این ویژه‌نامه و هر ویژه‌نامهٔ دیگری ناممکن است بتواند نمایانگر سال‌ها تلاش او در دشت فرهنگی زبان پارسی باشد. از این‌رو این ویژه‌نامه درواقع گرامیداشت یادمان اوست به دوستدارانش.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، فریبا فرجام از </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر، پژوهشگر فرهنگ عامه و روزنامه‌نگار، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ چند کتاب شعر اخیر </span><b>هادی ابراهیمی رودبارکی</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر، روزنامه‌نگار و سردبیر نشریهٔ شهرگان، سخنانی ایراد کند. این آثار عبارت بودند از «گیسْ‌ برگِ درختان پائیزی» که به‌تازگی از سوی نشر آفتاب در نروژ منتشر شده است، «با سایه‌هایم مرا آفریده‌ام» که سال گذشته از سوی نشر آسمانا در تورنتو منتشر شد، و «همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی» که قدیمی‌تر از دو کتاب اول است اما چاپ جدید آن از سوی نشر شهرزاد نامگ در دست چاپ است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنان خود دربارهٔ این سه اثر گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">… زبان شعرهای این سه دفتر، زبانی اهل تصنع و به‌رخ‌کشیدن خودش نیست. لحنی انسانی و آرام و اندوه‌بار دارند این شعرها.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زاویهٔ دید بیش از نود درصد شعرها، اول‌شخص یا همان منِ راوی است. شاعر، در تمامی این شعرها، روایتگر احوالات، اوقات و موقعیت‌های زندگی خودش است، اما این شعرها، در عین اینکه عمیقاً شخصی هستند، جامعیتی انسانی و جهانی پیدا می‌کنند. اندوه نهفته در گلوی راوی، اندوه آدمی در همه‌جای این دنیا، و بیشتر اندوهی خاورمیانه‌ای است.</span></p>
<figure id="attachment_24902" aria-describedby="caption-attachment-24902" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24902" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=500%2C333" alt="منصور علیمرادی، در حال معرفی کتاب‌های شعر جدید هادی ابراهیمی رودبارکی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24902" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منصور علیمرادی، در حال معرفی کتاب‌های شعر جدید هادی ابراهیمی رودبارکی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بلندگوی محوطهٔ زندان</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که چانه‌‌اش با اذان صبح</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">گرم شده بود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ساکت شد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بقچهٔ لباس‌ات را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تحویل‌ام دادند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بقچه را باز کردم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در جیب‌های کت‌ات </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بوسه‌هایت را یافتم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">هنوز داغ بود و پر از عشق</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شامه‌ام با بوی تنِ آخرینِ هم‌آغوشی‌ات</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پر شد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پیراهن و کت و شلوارت را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روی چوب‌رختی ‌</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آویزان کردم</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخش دیگری از سخنانش دربارهٔ تازه‌ترین اثر هادی ابراهیمی رودبارکی گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در روند شاعری و پروندهٔ ادبی شاعر، هرچه به مجموعهٔ آخر یعنی گیسْ برگ درختان پائیزی نزدیک می‌شویم، شعرها کوتاه‌تر، موجزتر و پخته‌تر می‌شوند، به‌طوری‌که خیلی از شعرهای این مجموعه به‌خاطر ایجاز و سخت‌گیری شاعر و مقتصدبودن در خرج‌کردن کلمات، به هایکو پهلو می‌زنند و گاه خود هایکو هستند. بر مبنای همان سنت هایکوسرایی سنتی که طبیعت در آن‌ها حرف اول را می‌زند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شاخهٔ بید </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">داس را اگر می‌شناخت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از باد نمی‌لرزید</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، ضمن معرفی کوتاهی از</span> <b>منیژه باختری</b><span style="font-weight: 400;">، سیاستمدار، نویسنده و روزنامه‌نگار افغان که سفیر پیشین افغانستان در کشورهای شمال اروپا بوده است و آخرین رمان وی با عنوان «خاکستر شیرین» چندی پیش از سوی انتشارات پرنیان در ونکوور منتشر شد، از</span> <b>ناصر هوتکی</b><span style="font-weight: 400;">، همسر ایشان و نیز مدیر انتشارات پرنیان، دعوت کرد تا با ایراد سخنانی این انتشارات و رمان «خاکستر شیرین» را معرفی کند. فریبا فرجام همچنین با اشاره به اینکه منیژه باختری در حال حاضر در اروپا به سر می‌برد، از حاضران دعوت کرد که پس از سخنان ناصر هوتکی، به پیام ویدئویی ایشان توجه کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ناصر هوتکی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">انتشارات پرنیان سی سال پیش به‌هدف گردآوری، تدوین، چاپ و بازچاپ آثار واصف باختری پایه‌گذاری شد. پرنیان کارش را با بیشتر از بیست عنوان کتاب واصف باختری آغاز کرد و سپس به درخواست شمار زیادی از فرهنگیان و نویسندگان، دامنهٔ فعالیت‌هایش را با واژه‌نگاری، برگ‌آرایی، ویراستاری و چاپ آثار دیگر نویسندگان، گسترده‌تر ساخت.</span></span></p>
<figure id="attachment_24903" aria-describedby="caption-attachment-24903" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24903" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=500%2C333" alt="ناصر هوتکی، مدیر انتشارات پرنیان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24903" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">ناصر هوتکی، مدیر انتشارات پرنیان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنیان در عرصه‌های شعر، داستان، طنز، نقد ادبی، پژوهش ادبی، پژوهش فلسفی، روزنامه‌نگاری، سفرنامه‌نویسی، خاطره‌نگاری، ورزش و دیگر عرصه‌ها ده‌ها عنوان کتاب و مجله چاپ کرده است و یگانه بنگاه انتشاراتی‌ای بوده که هم‌زمان با کار چاپ، گردانندگی چند نشریه را در عرصه‌های مختلف نیز به عهده داشته است که می‌توان از فصلنامهٔ پرنیان برای ادبیات فارسی، فصلنامهٔ وریشم برای ادبیات پشتو، و دوهفته‌نامهٔ ورزنده‌گی و فصلنامهٔ پومسه در گسترهٔ ورزش نام برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پرنیان در نخستین سال‌های آوارگی ناخواسته، چیزی چاپ نشد، هرچند کار برای بازچاپ مجموعهٔ سه‌جلدی آثار واصف باختری کماکان ادامه داشت، و در فرجام توانست که این مجموعهٔ سه‌جلدی را که حدود دو هزار برگ است، با ویراست تازه و افزوده‌های بیشتر و تدوین بهتر دوباره چاپ کند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در معرفی رمان «خاکستر شیرین» گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">در چندی و چونی خاکستر شیرین گپی به گفتن ندارم، به دو دلیل: یکم اینکه من کارشناس داستان نیستم و صلاحیت کارشناسانه در این زمینه ندارم و دو دیگر اینکه به‌عنوان نخستین خواننده و ویراستار «خاکستر شیرین»، با اندوخته‌های اندکی که از خواندن بار بارِ این داستان فرا گرفته‌ام، نمی‌خواهم گفته‌هایم تکرار مکررات و ابراز نظرهای سرسری باشند، چون می‌دانم که قرار است نویسنده از آنچه آفریده، روایت کارشناسانه‌تری ارائه بدهد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدئوی سخنان </span><b>منیژه باختری</b><span style="font-weight: 400;"> پخش شد. او در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«برگزاری نمایشگاه کتاب فارسی در ونکوور رویداد بسیار ارزشمند و ستوده‌ای است که از پویایی جامعهٔ فرهنگی شهر و توجه ویژه‌اش به زبان و ادبیات و هویت فارسی‌زبانان حکایت می‌کند. این اقدام شایسته نه‌تنها بستری را برای معرفی آثار نویسندگان فارسی‌زبان فراهم می‌کند، بلکه فرصتی است برای هم‌افزایی اندیشه‌ها، زنده‌نگه‌داشتن زبان مادری و تقویت پیوند‌های فرهنگی در بین نسل‌های مختلف مهاجر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خاکستر شیرین، رُمان دوم من است. در حال نوشتن رُمان سوم استم و قبلاً داستان‌های‌ کوتاهی هم به نشر رسانده‌ام. خاکستر شیرین صدای یک تاریخ فروپاشیده است، روایت سقوط یک سرزمین است که ممکن است افغانستان باشد یا جای دیگری باشد؛ هرجای دیگری که نادانی، تعصب و افراطیت جای تفکر، عشق و عدالت را گرفته باشد. </span></p>
<figure id="attachment_24904" aria-describedby="caption-attachment-24904" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24904" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=500%2C281" alt="منیژه باختری، نویسندهٔ کتاب «خاکستر شیرین»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24904" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منیژه باختری، نویسندهٔ کتاب «خاکستر شیرین»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب روایتی است از تاریخ، روایتی است از فرهنگی که خاطره‌اش در دل مردمان زنده است، اما دست‌هایشان و تفکرشان در نگهداری و در ساخت دوباره‌اش ناتوان است. روایت انسان‌های ناتوان است که دل در گرو ارزش‌های تاریخی و فرهنگی خود دارند، اما از درک ژرفا و پیوندش با امروز ناتوان استند، نسلی که با وجود دلبستگی به تاریخ و فرهنگ به‌نام سنت و افراطیت، خود را تحقیر می‌کند. سقوطی که من در این رُمان ازش گپ زده‌ام، فقط سقوط خاک و جغرافیا نیست، سقوط ارزش‌هاست… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به اینکه طی چند سال اخیر در ونکوور شاهد آغاز به کار تعدادی از ناشران کتاب فارسی بوده‌ایم، از </span><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده و از اعضای کارگاه داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی، به‌عنوان مؤسس و مدیر «نشر زن» دعوت کرد تا حاضران را با فعالیت‌های این انتشارات و کتاب‌های تازه‌منتشرشده‌اش بیشتر آشنا کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، که سخنانش دربارهٔ روند شکل‌گیری و تولد «نشر زن»‌ رنگ و بوی طنز داشت، در بخشی از این سخنان گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«وقتی اولین بار از دوست و استاد عزیزم شنیدم: نویسندهٔ ایرانی در خارج از کشور باید چرخ را خودش از اول اختراع کند، با صدای بلند خندیدم؛ آن‌سوی میز نشسته بود و در چشمانش، حتی از پشت بخاری که از لیوان چای بلند بود، برق شیطنت می‌درخشید. گمان کردم باز هم پای شوخی و بذله‌های همیشگی‌اش در میان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما چند سال بعد که خودم صاحب کتابی شده و به‌قول او به جمع نویسندگان اولو‌العزم پیوسته بودم، تازه به حقیقت نهفته در حرفش رسیدم. بله، مجبور شدم چرخ را از اول اختراع کنم!&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… چیزی نگذشت که آن‌قدر با وسایل و وسائط مختلف ور رفتم و پیچ و مهره و سیخ و سنگ جابه‌جا کردم که چرخ اختراع شد. کمی روغن‌کاری و… آ، آ، بفرمایید… کار دیگر تمام بود. دور سرِ «ادی» اسفند دود کردم، ورد خواندم و به سمتش پوف کردم، نشاندمش توی چرخ و فرستادمش به خانهٔ بخت! </span></p>
<figure id="attachment_24905" aria-describedby="caption-attachment-24905" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24905" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=500%2C333" alt="نیکی فتاحی، مدیر نشر زن" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24905" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، مدیر نشر زن</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا دیگر راه و چاه را یاد گرفته و سوراخش را پیدا کرده بودم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عرق پیشانی‌ام را با گوشهٔ آستین خشک کردم و روغن چرخ را از دستانم شستم و رفتم به دیدن دوست و استادم در کافه آرتیجیانو؛ از خیابان صدای «زن، زندگی، آزادی» بلند و روشن به گوشمان می‌رسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از کمی این در و آن در زدن و احوالپرسی، صحبت رسید به کتاب و کتاب‌خوانی. عاقبت پرسید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; راستی کتابت چه شد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاهش کردم و برق شیطنتِ چشمان خودم را مثل آینه در چشمان زلالش دیدم. گفتم: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آن کتاب را لولو برد! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا نوبت او بود که بزند زیر خنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ادی» را حاضر و آماده، سرخاب و سفیداب‌زده، فرستاده بودم به چاپخانهٔ «لولو». اندکی بعد، پس از آزمایش و خطاهای فراوان و بلند و کوتاه کردن آستین و دامنش، همه‌چیز روبه‌راه شد و عاقبت توانستم شیرینی‌اش را بخورم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شنبهٔ بعد، دوباره در همان کافه، روبه‌روی هم نشسته و چشم‌درچشم، از پشت بخار لیوان‌ها به هم نگاه ‌می‌کردیم و در یک لحظهٔ اشراق، به نتیجه‌‌ای واحد رسیدیم: که همین کار را برای باقی کفتر و کتاب‌های کارگاه‌ داستان‌نویسی هم بکنیم و نشری راه بیندازیم تا بی‌دردسر، بی‌مهریه و ‌شیربها، شوهرشان دهیم و زودتر نوه‌‌ نتیجه‌هایمان را ببینیم. آه، چه از این بهتر؟ خوش و خرم به خانه برگشتیم.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24917" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=500%2C280" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شنبهٔ بعد، در هیاهوی غریو و خروشی که از پنجرهٔ کافه داخل می‌شد، نام نشر را «زن» گذاشتیم. البته پیشنهادات دیگری هم بود که همه رد شدند. آخر کدام‌یک می‌توانستند در برابر «زن» مقاومت کنند؟ شما بگویید! حتی کله‌گنده‌ترینشان هم که از مردانگی چیزی کم نداشت، نتوانست؛ پس از کمی لجبازی، با سر رفت به زباله‌دان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باری، «زن» زندگی را شروع کرد و کم‌کم داشت پا می‌گرفت… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، در ادامهٔ سخنانش اشاره کرد که پس از رمان «ادی»، چاپ دوم کتاب «واقعیت و رؤیا ۲» شامل خاطرات محمد‌ محمد‌علی از سفرهای فرهنگی داخلی و خارجی او، به‌کوشش بهاره دهکردی، «دادخواهی» شامل پژوهشی در تاریخچهٔ نقالی به‌همراه نمایشنامه‌ای در چند پرده، نوشتهٔ مرتضی مشتاقی، «پان» اثر کنوت هامسون &#8211; برندهٔ جایزهٔ نوبل &#8211; برگردان حسین قوامی از زبان نروژی، «فقط یه حس بود» دفتر شعری از مژگان خلیلی، مجموعه‌داستان «دوباره بخوانیم» اثر هانس کریستیان آندرسن، برگردان حسین قوامی از زبان دانمارکی، و رمان «لیلا» نوشتهٔ مهرداد حسینی، دیگر آثاری بوده که «نشر زن» تاکنون منتشر کرده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ نشست، این‌بار </span><b>دکتر مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای هیئت‌مؤسس انجمن فرهنگی پرسش و نیز از اعضای کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> را معرفی کرد و از او به‌عنوان یکی از اعضای هیئت‌‌مدیرهٔ انجمن فرهنگی پرسش، دعوت کرد تا «فصنامهٔ فرهنگی پرسش» را که هم‌زمان با این جشنواره رونمایی می‌شد، معرفی کند.</span></span></p>
<figure id="attachment_24906" aria-describedby="caption-attachment-24906" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24906" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر مرال دهقانی، از اعضای هیئت مؤسس انجمن فرهنگی پرسش" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24906" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر مرال دهقانی، از اعضای هیئت مؤسس انجمن فرهنگی پرسش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> پس از اشاره به پیشینهٔ انجمن فرهنگی پرسش که از ژوئن ۲۰۲۳ فعالیت خود را آغاز کرد، طی بخشی از سخنان خود در معرفی این فصلنامه گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">انجمن فرهنگی پرسش در ماه گذشته با اعلام اهداف کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت خود رسماً به ثبت هم رسید. از اهداف میان‌مدتی که انجمن دنبال می‌کند، انتشار فصلنامه‌ای با عنوان «مجلهٔ فرهنگی پرسش» است. انتشار این مجله هم بالاخره بعد از طی مسیری نسبتاً پرپیچ‌وخم به سرانجام رسید و نسخهٔ کاغذی آن در حال حاضر روی میز «انتشارات پان‌به» در بیرون سالن در دسترس است و نسخهٔ الکترونیکی آن هم به‌زودی در شبکه‌های اجتماعی قرار خواهد گرفت. از آنجایی که این اولین نسخه و اولین تجربهٔ انتشار مجله برای اعضای انجمن بود، کمی بیشتر از آنچه که برنامه‌ریزی شده بود طول کشید، ولی با توجه به تجربه‌ای که الان به دست آمده، امیدواریم که انتشار مجله طبق برنامه هر فصل با مطالبی غنی و متنوع صورت بگیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این شماره حاصل تلاش جمعی از نویسندگان، شاعران، منتقدان و فعالان فرهنگی ایرانی در داخل و خارج کشور است و همین‌جا لازم می‌دانم از تمام کسانی که در تهیهٔ مطالب و انتشار مجله ما را یاری دادند، قدردانی کنم که قطعاً بدون کمک آن‌ها، این کیفیت یا شاید حتی در این بازهٔ زمانی ممکن نمی‌شد. الان مجال اسم‌بردن نیست، ولی اسامی همهٔ این عزیزان در این نسخهٔ مجله قید شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسخهٔ فعلی مجلهٔ فرهنگی پرسش که مربوط به فصل بهار ۲۰۲۵ است، شامل سه بخش اصلی‌ست و این سه بخش شامل بخش داستان، بخش نظریه و نقد، و بخش شعر هستند. از ویژگی‌های این شماره، حضور چهره‌های شناخته‌شده و کمترشناخته‌شده است، به‌همراه گزارش یک‌سال و نیم فعالیت انجمن، و انتشار آثاری از نویسندگان و مترجمان و شاعران ازجمله شعرهایی در ستایش صلح و نه به جنگ است. خط مشی کلی مجله ایجاد فضایی متنوع و باز برای ارائهٔ ادبیات داستانی، شعر دنیای امروز و نقدهای بحث‌برانگیز است و در راستای این خط مشی سعی در گزینش آثاری داریم که از همهٔ نقاط دنیا ازجمله ایران، افغانستان، آمریکای شمالی، اروپا و هرجای دیگر دنیا به دستمان رسیده باشند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… مجلهٔ فرهنگی پرسش بستری‌ست مستقل، گفت‌وگومحور و چندصدایی که هدف آن فراهم‌کردن فضایی برای بازاندیشی و مواجههٔ انتقادی با مفاهیم جاافتادهٔ فرهنگی، اجتماعی و ادبی‌ست. مجلهٔ فرهنگی پرسش مجله‌ای‌ست متعهد به حفظ استقلال فکری و مالی، و متکی بر همکاری داوطلبانهٔ نویسندگان، هنرمندان، و پژوهشگران. رویکرد آن قطعاً نه تبلیغاتی است و نه تجاری، بلکه تلاشی‌ست برای تداوم اندیشیدن، شنیدن صداهای به‌حاشیه‌رانده‌شده، و پیوند میان تجربهٔ زیسته و بازنمایی فرهنگی در دوران ما و در جغرافیای پراکندهٔ زبان فارسی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا فرجام در پایان از دوستان نویسنده، شاعر، منتقد، نظریه‌پرداز و هنرمند دعوت کرد تا با ارائهٔ مطالب، دیدگاه‌ها و پیشنهاداتشان، هم در زمینهٔ نشست‌ها و هم فصلنامه، انجمن فرهنگی پرسش را یاری کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> توضیحاتی دربارهٔ پیشنیهٔ کارگاه داستان‌نویسی ونکوور داد. کارگاهی که پس از درگذشت زنده‌یاد محمد محمدعلی،‌ نامش به کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی تغییر یافت. فریبا فرجام در بخشی از سخنان خود گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کارگاه‌های داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی پیشینه‌ای بیست‌ساله دارد. اولین کارگاه، در سال ۲۰۰۲، در مؤسسهٔ کارنامه در تهران تشکیل شد، و پس از مهاجرت محمد محمدعلی به کانادا در سال ۲۰۰۹، این مسیر با همان شور و جدیت در ونکوور ادامه یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ورود استاد محمد محمدعلی به آموزش داستان‌نویسی، فصلی تازه در زندگی ادبی‌اش گشود؛ نویسنده‌ای خوب به مدرسی تأثیرگذار بدل شد. مدرسی که تنها اصول داستان‌نویسی را تدریس نمی‌کرد، بلکه شنونده‌ای صبور، منتقدی منصف، و مشوقی بی‌ادعا بود. او آموزش می‌داد، کشف می‌کرد، شاگردانش را تشویق می‌کرد و باور داشت هر کسی می‌تواند داستان خود را بنویسد، اگر فرصت شنیده‌شدن داشته باشد. همین نگاه، بنیان کارگاه‌هایی بود که سال‌ها ادامه یافت و نسل تازه‌ای از نویسندگان را پرورش داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کلاس‌های سه‌شنبه‌ٔ کارگاه‌های داستان نویسی‌ونکوور، با سابقه‌ای چهارده‌ساله، نمونه‌ای کم‌نظیر از تداوم فرهنگی در مهاجرت است؛ کارگاهی که حتی با آمدن کووید از حرکت نایستاد و بی‌هیچ وقفه‌ای به‌صورت آنلاین ادامه یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با درگذشت استاد در سال ۲۰۲۳، فقدانی سنگین بر جمع ما سایه افکند، اما چراغی که او افروخته بود خاموش نشد. به‌همت خانوادهٔ ایشان، بنیاد محمد محمدعلی تأسیس شد و با کمک جمعی از شاگردان قدیمی و جدید کلاس‌های سه‌شنبه بی‌وقفه ادامه پیدا کرد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فریبا فرجام در ادامه از </span><b>دکتر درفشه جوادی کوتنایی</b><span style="font-weight: 400;">، از برگزارکنندگان کارگاه‌های داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، دعوت کرد تا مروری داشته باشد بر سیر فعالیت‌های این کارگاه تاکنون. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر درفشه جوادی کوتنایی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخشی از سخنان خود گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«… همواره بین شاگردان کارگاه بحث و شوخی بود که بچه‌های قدیم که فضای پرشور کلاس‌های حضوری را تجربه کرده‌اند، از ما خوش‌شانس‌تر بودند که دلمان به همان لبخند پشت دوربین استاد خوش بود و حالا حسرت شاگردان جدیدتر این است که کارگاه را در غیاب استاد تجربه می‌کنند.</span></p>
<figure id="attachment_24907" aria-describedby="caption-attachment-24907" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24907" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر درفشه جوادیان کوتنایی، از برگزارکنندگان کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24907" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر درفشه جوادیان کوتنایی، از برگزارکنندگان کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه بی‌‌استاد مگر می‌شود؟ جلسات باید ادامه پیدا کند؟ با این‌همه دلتنگی چه کنیم؟ اصلاً کلاس‌ها چه شکل و فرمتی خواهند داشت؟ همان فرمت قدیمی را حفظ کنیم و هر جلسه دو داستان بخوانیم؟ تکلیف یادداشت‌هایی که از صحبت‌های استاد می‌نوشتیم چه می‌شود؟ اگر اختلاف نظری دربارهٔ پی‌رنگ داستان در بگیرد، که حتماً در می‌گیرد، حرف میانه را چه کسی می‌زند؟ چه کسی اول و آخر کلاس با ما شوخی می‌کند که یادمان بیاورد رفاقت بالاتر از همه‌چیز است و با روی خوش از هم خداحافظی کنیم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا جواب هیچ‌یک از سؤالات را نداشتیم؛ فقط می‌دانستیم که نمی‌خواهیم کلاس‌ها تعطیل شود. که سه‌شنبه‌شب‌ها که سهم ما از همدلی با دنیای ادبیات است، همچنان باقی بماند. یاد استاد زنده بماند و مسیر رفاقت و آموزه‌های او تمام نشود. اعضای کارگاه به تکاپو افتادند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… با آزمون و تجربه، فرم کلاس هر چند ماه یک‌بار عوض می‌شد، اما آنچه ثابت ماند، همان اسلوبی بود که خودِ استاد با پیشینه‌ای که از سال‌ها شرکت در جلسات معروف سه‌شنبه‌شب‌ها و پنجشنبه‌شب‌های تهران داشت &#8211; برای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز پایه گذاشت. اینکه یک نفر اداره‌کنندهٔ کلاس (به‌قول استاد مبصری) باشد که همهٔ شرکت‌کنندگان، حتی خود استاد، برای صحبت از او اجازه می‌گرفتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در یک سال و نیم گذشته یعنی از اکتبر سال ۲۰۲۳ تا آخر آوریل سال ۲۰۲۵، کلاس‌های سه‌شنبه همچنان بی‌وقفه تشکیل شده است. در این مدت، ۹۳ داستان در کارگاه خوانده شد که ۲۹ داستان از نویسندگان غیرایرانی و ۶۴ داستان از نویسندگان ایرانی بودند. از میان این ۶۴ داستان، ۳۶ داستان از آثار نو یا اوریجینال اعضا یا مهمانان کارگاه بود که خوانده شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جلسات کارگاه به‌صورت آنلاین برگزار می‌شود و چندین جلسهٔ حضوری با حضور مهمانان ویژه در کتاب‌فروشی پان‌به ونکوور نیز داشته‌ایم. در این یک سال و هفت ماه، کارگاه هفت مهمان ویژه داشت که گزارش‌های برخی از این جلسات در مجلهٔ رسانهٔ همیاری ونکوور چاپ شده است… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن، کلیپ ویدئویی کوتاهی پخش شد که مروری بود بر جلسات مجازی کارگاه با حضور زنده‌یاد محمد محمدعلی، و صحبت‌ها و بحث‌هایی که حول‌وحوش داستان‌های خوانده‌شده درمی‌گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، ضمن معرفی </span><b>دکتر </b><b>فرشید سادات‌شریفی</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">ادب‌پژوه و استاد ادبیات کاربردی در موسسهٔ علمی‌آموزشیِ سَماک، ساکن کیچنرِ انتاریو، از حاضران دعوت کرد تا به ویدئوی ارسالی ایشان توجه کنند. طی این ویدئو، دکتر سادات‌شریفی نگاهی داشت به رمان «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد که اخیراً از سوی نشر رها منتشر شده است. او در بخشی از سخنانش در معرفی این کتاب گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«… </span><i><span style="font-weight: 400;">خوانندگان گرامی! توجه فرمایید! خوانندگان عزیز! توجه فرمایید! خداوند با شما سخن می‌گوید.</span></i><span style="font-weight: 400;"> با این مقدمهٔ تکان‌دهنده، </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> از همان ابتدا مرزهای روایت را در هم می‌شکند و خواننده را به ورطهٔ هولناکِ یک بحران وجودی پرتاب می‌کند. این رمان نه‌تنها تاریخ را بازنویسی می‌کند، بلکه با درهم‌آمیختن ایمان، ایدئولوژی، خشونت و هویت، خواننده را وادار به مواجهه‌ای وحشتناک با خود و جهان می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی، که خود را هم خدا و هم شمر معرفی می‌کند — تجسمی از قدرت مطلق و چهره‌ای منفور در تاریخ — با این دوگانگی هولناک، مفهوم عدالت، الهیات و حافظهٔ تاریخی را به چالش می‌کشد. اما این رمان صرفاً یک داستان نیست، بلکه بازجویی‌ای فلسفی و تاریخی‌ست که ما را وادار به پرسیدن سؤالاتی اساسی می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چگونه تاریخ را می‌سازیم و چه کسانی روایت‌های مسلط را تعیین می‌کنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا خشونت یک امر مقدس است یا تنها ابزاری برای قدرت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا می‌توان از چرخهٔ ایدئولوژی‌ها و خشونت تاریخی گریخت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد و جسورانهٔ این رمان، معرفی راوی به‌عنوان خدا و شخصیتی منفور و تاریخی‌ست. او در همان ابتدا می‌گوید: «اینجانب خدا، که در بین زمینی‌ها با نام شمر هم شناخته می‌شوم، مانند تمامی خدایان راستین تاریخ، مظلوم واقع شده‌ام.» این جمله به‌طور ناگهانی ما را با یک چالش عمیق روبرو می‌کند: اگر روایت‌های تاریخی اخلاق را تعیین می‌کنند، آیا امکان رستگاری برای کسانی که تاریخ آن‌ها را «خائن» خوانده است، وجود دارد؟… </span></p>
<figure id="attachment_24908" aria-describedby="caption-attachment-24908" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24908" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?resize=375%2C500" alt="دکتر فرشید سادات‌شریفی، در حال معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-24908" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرشید سادات‌شریفی، در حال معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… این رمان نه‌فقط نقدی بر تاریخ، بلکه نقدی بر نحوهٔ شکل‌گیری تاریخ است. اسطوره و ایدئولوژی در این داستان نه‌فقط بازتاب واقعیت، بلکه ابزار قدرت و کنترل‌اند. پدر، همچون یک ایدئولوژی زنده بر پسر سایه افکنده است. در جایی از داستان پدر از پسر می‌پرسد: «چرا یک داستان تازه نمی‌نویسی؟» اما راوی پاسخ می‌دهد: «از داستان‌نوشتن چه خیری دیده‌ام که باز بنویسم؟» این ردکردن خلق یک روایت جدید همان اسارت در تاریخ است. او نمی‌تواند آینده‌ای را تصور کند که از گذشته جدا باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… در </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> شهادت از یک عمل مقدس به یک نمایش عجیب تبدیل می‌شود. راوی رؤیای ساختن یک حسینیهٔ عظیم را دارد که در آن نه حقیقت بلکه بازنمایی حقیقت اهمیت دارد: «چقدر باشکوه است که سالنی بزرگ با سیستم صوتی و تصویری قوی، بهترین مداح‌ها و روضه‌خوان‌ها و واعظ‌ها، مردم از سراسر کشور که هیچ از سراسر جهان برای هیئت من می‌آیند.» این شهادت دیگر یک تجربهٔ معنوی نیست، بلکه به یک آیین نمایشی عجیب بدل شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات رمان، درک راوی از چرخهٔ تکراری خشونت است: «باید این گودی را وجب‌به‌وجب حفر کنم تا جسدم را بیابم. آیا پدرم مرا کاشته است در زهدان مادرم و آبیاری‌اش می‌کند تا باز برویم؟» در این لحظه مرز میان قاتل و مقتول از بین می‌رود. پسر در حال تبدیل‌شدن به پدر است. خشونت به‌جای آنکه پایانی داشته باشد، به آغاز دیگری تبدیل می‌شود، و تاریخ نه یک خط مستقیم بلکه یک دایرهٔ بی‌پایان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رمان با به‌تصویرکشیدن چرخهٔ بی‌پایان خشونت و تکرار تاریخ، خواننده را با این پرسش مواجه می‌کند که آیا رهایی از این چرخه و ساختن آینده‌ای متفاوت ممکن است؟ آیا می‌توان از زخم‌های گذشته گذشت و از تکرار آن جلوگیری کرد؟ این رمان با کاوش در تأثیرات روانی ترومای تاریخی و دشواری رهایی از گذشته به بررسی این مسائل عمیق می‌پردازد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پخش ویدئوی سخنرانی دکتر فرشید سادات‌شریفی، فریبا فرجام اعلام کرد که بخش اول نشست‌ها به اتمام رسیده و </span><b>یک ساعت تنفس</b><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود. او از حاضران دعوت کرد تا در این فرصت از کتاب‌های بخش نمایشگاه دیدن کنند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24916" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در آغاز بخش دوم نشست‌ها، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن خوشامدگویی دوباره، به معرفی </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، از شاگردان کلاس داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی، پرداخت. سپس او از بهاره دهکردی دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ روند شکل‌گیری و اتمام کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» صحبت کند. «یادگاری روی دیوار دیگران» مجموعهٔ مقالات و سخنرانی‌های زنده‌یاد محمد محمدعلی است دربارهٔ ۳۱ چهرهٔ برجستهٔ ادبیات معاصر ایران و در پایان هر فصل، بهاره دهکردی گفت‌وگوی کوتاهی دربارهٔ آن شخصیت با زنده‌یاد محمدعلی انجام داده است. کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» که از سوی نشر رها منتشر شده است، در همین جشنواره رونمایی شد.</span></span></p>
<figure id="attachment_24909" aria-describedby="caption-attachment-24909" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24909" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=500%2C333" alt="فریبا فرجام، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24909" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، درحالی‌که نمی‌توانست جلوی سرازیرشدن اشک‌هایش را بگیرد، با بغضی در گلو در بخشی از سخنان خود در این‌باره گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">ستاره‌ای بی‌جایگزین، با تصاویر ذهنی زیبا؛ محمد محمدعلی. نه‌تنها زیبا در سخن‌گفتن، بلکه زیبا در زندگی‌کردن. در همنشینی با او دیدم که بازی‌های زبانی و فرهنگی نسل او چقدر دلنشین است. نسلی که اهل مطالعه، اندیشیدن و گفت‌وگوی‌های عمیق بودند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» حرف‌های صمیمانه، دل پربهانهٔ محمد محمدعلی است. بهانه‌ای برای رقصیدن، خرامیدن و خالق اثر ادبی بودن. محمدعلی باور داشت که گفت‌وگوهای ناتمام و شفاهی باید به یادگار بمانند. ایمان داشت که زمان برای ثبت این گفت‌وگوها کوتاه‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و من با همهٔ آن لحظه‌های بودن کنار ایشان، امروز است که مفهوم این جمله را می فهمم؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">مرگ از آنچه به نظر می‌رسد، به ما نزدیک‌تر است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روزها، سرخوش و مست از صدای گرم استاد، بی‌قرارِ دیدارهای ساده‌مان در کافهٔ روبه‌روی خانهٔ استاد، کافه‌ای که برای من با حضور او، قهوه‌ها و کیک‌هایش بوی وطن می‌داد؛ بوی وطن با عصارهٔ سیگار بهمن کوچک. برای بودن در کنار او لحظه‌شماری و پرواز می‌کردم. حرف‌هایش، خاطراتش، پندها، اندرزهایش، خنده‌هایش برایم کلام زندگی بود. ایمان دارم که بودن در کنار او، در لحظات عمرم شمارش نخواهد شد. چرا که همهٔ آن لحظه‌ها، گویی بخشی از رؤیای من بوده، رؤیایی که تا ابد در گوشهٔ قلب و ذهنم زنده خواهد ماند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بین جملات و کلمات این کتاب گاهی خود را در خلأ می‌دیدم. احساس می‌کردم چقدر در درک این‌همه احساس و پیچیدگی‌ها ناتوانم. در جایی از کتاب صحبت از عشق به «رقیب» است. چطور می‌شود عاشق رقیب سرسختی چون بهنود شد؟… رقیبی که می‌دانی روزی چیره‌دست‌ترین نویسنده می‌شود، اما همچنان قلبت در این عشق می‌تپد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وقتی صحبت از بهنود شد، عشق در نگاهشان برق می‌زد. محمد محمدعلی همیشه در غم دلتنگی‌هایش می‌گفت: </span><i><span style="font-weight: 400;">دلم برای ایران تنگ شده، نه‌فقط به‌خاطر وطن‌بودنش؛ بلکه برای تمام آن کشمکش‌هایی که از دلشان آثار ماندگار خلق می‌شد.</span></i></span></p>
<figure id="attachment_24910" aria-describedby="caption-attachment-24910" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24910" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=500%2C333" alt="بهاره دهکردی، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24910" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهاره دهکردی، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این عشق تنها در خصوص بهنود نبود. این عشق به قلم بود. به ادبیاتی که در آن دلدادگی را آموخته، به دنیای واژه‌ها، به جملاتی که قدرت بازتاب رنج و امید و آزادی را دارند. آن هم در سرزمینی که آزادی بیان ندارند، و او و آن‌ها برای همین آزادی جنگیده‌اند. حتی وقتی که از کنار ما سفر کرده‌اند، کتاب‌ها و جملات آن‌ها حکم کپسول زمان را دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز اینجا، این کتاب به دست من و شما رسیده، و تا سال‌ها بعد نیز خوانده خواهد شد، و راه آن‌ها ادامه خواهد داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طبق قرارهای هفتگی‌، فصل‌های جدید را مرور می‌کردیم. محمدعلی در جای‌جای سطور این کتاب گویی با مخاطب خاص حرف می‌زند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در این کتاب، در سطرسطر گفت‌وگوهای این کتاب که مثل نقش، روی دیوار دل‌ مانده، صدای استاد شنیده می‌شود، حضورش هست، نَفَسش هست. این کتاب، یادگاری رؤیایی است که هنوز در من زنده است. با من، با ما، در میان ما، در میان سطر‌به‌سطر این کتاب استاد هنوز زنده‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس، دعوت کرد تا </span><span style="font-weight: 400;">کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» را معرفی کند.</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، پس از تبریک به بهاره دهکردی و نشر رها برای گردآوری و انتشار مجموعه‌مقالات و یادداشت‌های زنده‌یاد محمدعلی، در بخش‌هایی از سخنان خود در معرفی کتاب یادشده گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«گردآوری متن‌های پراکنده که در طول چند دهه نوشته شده‌اند، و زنده‌کردن آن‌ها در قالبی جدید، فعالیتی است علیه فراموشی و مرگ. این سنت مدون‌کردن، و طبقه‌بندی گذشته، جانِ‌تازه‌بخشیدن به متون پراکنده، نقشی حیاتی در غنای انبارهٔ فرهنگ و حفظ پیوستگی فرهنگی بازی می‌کند. نوشته‌هایی که ممکن بود بسیاری از ما از وجودشان و از اهمیتشان در تاریخ ادبیات معاصر اطلاعی نداشته باشیم یا در دسترسمان نباشد، امروز در شکل کتابی پاکیزه در اختیار ماست. راه پویایی فرهنگ همین است. چرا که از سویی تقدیس گذشته آن را از متن فروکاسته و به شیئی مقدس تبدیل می‌کند، و از سوی دیگر نادیده‌انگاشتن و بی‌اهمیت تلقی‌کردن گذشته، جریان پیوسته و پویای فرهنگ را مختل می‌کند. هر دوی این رویکردها به گذشته، تجربهٔ زیستهٔ انسان را ابتر می‌کنند. فقط گفت‌وگوی فعال انتقادی با گذشته و حفظ آن به‌مثابهٔ متن پویاست که پیوستگی و در همان حال دگرگونی پویای فرهنگ را تضمین می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظر من این کتاب از جهت دیگری نیز قابل‌تأمل جدی است. می‌خواهم دربارهٔ ژورنالیسم ادبی حرف بزنم و جایگاه ویژه‌ای که محمدعلی در آن داشت. معمول است که بین ژورنالیسم ادبی و نقد آکادمیک یا دانشگاهی تمایز قائل می‌شوند که البته تمایز درستی است، اما متأسفانه معمول است که به ژورنالیسم ادبی در قیاس با نقد ادبی دانشگاهی جایگاهی فرودست داده می‌شود… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اجازه بدهید اشاره‌ای کنم به آفات ژورنالیسم ادبی، تا اهمیت کار محمدعلی روشن‌تر شود. ژورنالیسم ادبی یا بی‌رمق شد، چون بسیاری آن را متأسفانه در شأن خود نمی‌دانستند یا از مبانی این ژانر فاصله گرفت و سعی کرد خود را با شیوهٔ نگارش نقد دانشگاهی همسو کند که بدتر مایهٔ ابترشدنش شد. فکر کنید یادداشتی یا مقاله‌ای در صفحهٔ ادبی روزنامه یا هفته‌نامه‌ای ادبی در مورد رمانی می‌خوانید و در همان یادداشت کوتاه با نقل‌قول‌های متعدد به نظریه‌پردازان ادبی و فیلسوفان مواجه می‌شوید. این یعنی نویسنده جایگاه ژورنالیسم ادبی را درک نکرده است و آن را از کار انداخته است. یا از سوی دیگر مطالبی سردستی در حد شرح پی‌رنگ رمان و خلاصهٔ آن نوشته می‌شود که باز به‌طریقی دیگر ژورنالیسم ادبی را بی‌مایه و ناکارآمد می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشته‌های محمدعلی که در کتاب یادگاری روی دیوار دیگران گردآورده شده‌اند، اما، به‌دلایلی که برخواهم شمرد نمونه‌ای مثال‌زدنی از ژورنالیسم ادبی حرفه‌ای است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکم، سبک نثر است. سبک نثر محمدعلی در این نوشته‌ها پاکیزه، روان، خوش‌خوان، صمیمی و بی‌تکلف است. آن دسته که به نقد نزدیکترند، نثر کم‌وبیش ساده و آسان‌یابی دارند و از پیچیدگی و ابهام غیرضروری که منجر به دشواری خواندن و دریافت می‌شود در آن‌ها اثری نیست… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوم، اشراف نویسنده است به فضای ادبی دستِ‌کم پنج دهه، از دههٔ چهل گرفته تا پایان دههٔ نود. نویسندگان و شاعران، محافل ادبی، مجلات ادبی و صفحات ادبی روزنامه‌ها، رخدادها، نهادها مثل کانون نویسندگان ایران، سانسور و ضرورت مبارزه با آن، همه در حوزهٔ تجربهٔ زیستهٔ محمدعلی قرار می‌گیرند و روایت او از آن‌ها روایتی دست‌اول است که بی‌تعصب و دل‌نشین بیان شده است… </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24918" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=500%2C280" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سوم، اشراف نویسنده است به آثاری که در طول این سال‌ها نوشته شده است. محمدعلی در نقش یک ژورنالیست ادبی، نه‌تنها از جزئی‌ترین رخدادها و حال‌وهوای فضای ادبی اطلاع دارد و آن‌ها را به شیوایی تمام می‌نویسد، بلکه این نوشته‌ها گواه آن‌اند که تقریباً متنی نیست که در ادبیات داستانی و شعر فارسی در این سال‌ها نوشته شده باشد و او آن‌ها را با دقت و ریزبینی نخوانده باشد. ژورنالیست ادبی آماتور نگاه سرسری و گذری به آثار ادبی دارد، اما نوشته‌های محمدعلی نشان‌دهندهٔ نگاه ریزبین و ژرف او به آثار ادبی است که تقریباً هیچ‌یک را نخوانده نگذاشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرانجام باید بگویم که گفت‌وگوهای محمدعلی و بهاره دهکردی در پایان هر بخش از این کتاب در واقع آغاز نوعی بازخوانی فعال این نوشته‌هاست که برخی سالیان بسیار از نوشتنشان گذشته است. بازخوانی فعالی که خواننده باید در گفت‌وگوی خود با متن به آن تداوم ببخشد… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> دربارهٔ روند ساخت فیلم «کابوس‌های اقلیمی» سخنانی ایراد کرد و پس از آن ترِیلر کوتاهی از این فیلم نمایش داده شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام </b><span style="font-weight: 400;">در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در تابستان سال ٢٠٢٣ اتفاق فرهنگی و خجسته‌ای در این شهر افتاد و آن برگزاری نکوداشتی برای زنده‌یاد محمد محمدعلی هم‌زمان با رونمایی یک کتاب ایشان از طرف نشر رها بود. در آن مراسم بخش‌هایی از پشت صحنهٔ یک فیلم در حال ساخت از آقای محمد محمدعلی را پخش کردیم و من به ایشان قول دادم که فیلم را تا قبل از پایان آن سال تمام می‌کنم. همان سال ایشان ما را ترک کردند و تنهایمان گذاشتند و دیگر تقریباً برای من غیرممکن به نظر می‌آمد که بتوانم برگردم و روی فیلم کار کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازآنجایی‌که من شانس این را داشتم که همان تابستان نسخهٔ آخر قبل از اصلاح رنگ و صدا را به ایشان نشان بدهم و بازخورد تأیید و اصرارشان در تمام‌کردن فیلم را داشته باشم، همین دلیل و انگیزه‌ای شد که برگشتم و فیلم را تمام کردم و به‌زودی هم اکرانی در شهر ونکوور خواهیم داشت که وقتی زمان و مکانش مشخص بشود، حتماً از طریق شبکه‌های اجتماعی اطلاع‌رسانی خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… وقتی در سال ۲۰۱۵ ایدهٔ ساخت فیلم را با آقای محمدعلی در میان گذاشتم، تازه فقط یک دورهٔ فیلمسازی مستند را گذرانده بودم و طبیعتاً آقای محمدعلی خیلی تردید داشتند که قبول کنند، ولی آن‌موقع به من گفتند قبول می‌کنم به‌شرطی که فیلم را زیر نظر نانام بسازی. نانام، اسم هنری آقای حسین فاضلی است که شاعر و فیلمسازند. ساخت فیلم طبق خواستهٔ آقای محمدعلی زیر نظر ایشان آغاز شد و اگرچه زیر نظر ایشان تمام نشد، ولی در تمام طول مسیر تا امروز من شانس این را داشتم که هرجا لازم بود از تجربه‌ها و نظراتشان بهره‌مند شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست عزیز دیگر آقای امیرنعیم حسینی، کارگردان تئاتر و سینما، هستند که حوالی سال ٢٠١٩ با پروژه آشنا شدند. این فیلم در بازهٔ زمانی طولانی ساخته شد و به‌دلایل مختلف و متعددی دچار توقف و دست‌انداز شد. امیرنعیم‌جان در آن سال انگار چرخ‌دنده‌های فیلم را دوباره به حرکت درآورد و در فیلمبرداری‌های جدیدی که قبل از کووید انجام شد، من را یاری داد.</span></p>
<figure id="attachment_24911" aria-describedby="caption-attachment-24911" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24911" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=500%2C333" alt="فریبا فرجام، در حال معرفی فیلم مستند «کابوس‌های اقلیمی»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24911" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، در حال معرفی فیلم مستند «کابوس‌های اقلیمی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست عزیز دیگری که حضورش خیلی تأثیرگذار بود آقای البرز رحمانی، نوازندهٔ تار و سه‌تار، هستند. ایشان در تصمیم‌گیری در ساخت موسیقی و خود مراحل ساخت همراه من بودند و به‌همراه خانم مرجان آل‌خمیس ساخت موسیقی فیلم را انجام دادند و کار ضبط و میکس آن توسط آقای رضا صادقی با مهارت و کیفیت تمام انجام شد. در مجموع کل ساخت موسیقی تجربهٔ بسیار دلپذیری بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و آقای دکتر سجودی عزیز که مثل همیشه از وجود ارزشمندشان بهره‌مند شدم و زحمت نظارت به ترجمهٔ فیلم را کشیدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌دلایل مختلف ازجمله فارسی‌بودن زبان فیلم بقیهٔ کارها در ایران و به‌صورت از راه دور انجام شد و اگرچه عزیزانی که با آن‌ها کار می‌کردم، خودشان فوق‌العاده بودند، ولی تجربهٔ به‌خصوص تدوین از راه دور بسیار چالش‌برانگیز بود، ولی همین‌جا از تک‌تکشان برای همراهی و صبوری‌شان سپاسگزارم. و همین‌طور از خانوادهٔ آقای محمدعلی هم بسیار سپاسگزارم و عزیزانی که به‌هر نوع و شیوه‌ای در طول ساخت فیلم و بعد از آن من را یاری و همراهی کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همهٔ این‌ها را گفتم و این بحث را امروز باز کردم، چون می‌خواستم به‌طور ویژه از یک نفر تشکر کنم که به‌طور مستقیم در تهیهٔ فیلم دخالت نداشتند ولی حضور پشت‌صحنه‌شان چیزی از اهمیت و ارزشمندی حمایتشان کم نمی‌کند و ایشان خانم نسرین کیهانی، همسر عزیز زنده‌یاد استاد محمدعلی، هستند. من حدود ٢٠ ساعت متریال از این فیلم دارم که بیشترشان در منزل ایشان فیلمبرداری شده و هرموقع من آنجا می‌رفتم بدون محدودیتی خانه مثل دستهٔ گل آماده برای فیلمبرداری در اختیار ما بود و من دلم می‌خواست امروز از این فرصت استفاده کنم و مراتب قدردانی خودم را از ایشان به جا بیاورم. بدون همراهی ایشان این فیلم و بسیاری حمایت‌هایی که ما از آقای محمدعلی طی این سال‌ها دریافت کردیم ممکن نمی‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس فریبا فرجام اعلام کرد که در بخشی از نشست‌های این جشنواره قرار است از </span><b>عبدالرحیم احمد پروانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، مترجم و از مدیران پروژهٔ بسیار ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش، قدردانی به عمل آورده شود، و گفت که معرفی ایشان به سخنور توانایی چون </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> سپرده شده است، بنابراین او بار دیگر ایشان را به پشت تریبون دعوت کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی عبدالرحیم احمد پروانی چنین گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">طالبان از زمان بازگشت به قدرت در ۱۵ اوت ۲۰۲۱ فرمان‌های متعددی برای اعمال محدودیت بر زندگی زنان ازجمله حق کار، گشت‌وگذار آزادانه، و از همه مهم‌تر حق آموزش صادر کرده است. از تحصیل دختران در سطوحِ بالاتر از ابتدایی جلوگیری کرده و مانع از ادامهٔ تحصیل زنان در دانشگاه‌ها شده است. محصورکردن زنان در خانه، ممانعت از کار و فعالیت اجتماعی، و ممانعت از تحصیل دختران و زنان همه با اتکا به قوانین شریعت و در جهت اعمال قدرت پدرسالار و عشیره‌ای بوده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طالبان اعتراضات زنان افغانستان به این سیاست‌های محدودکننده و ارتجاعی را به‌شدت سرکوب کردند. برخی زنانی که در سازمان‌دهی اعتراضات نقش داشتند، به قتل رسیدند و بسیاری دستگیر و شکنجه شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این نباید به‌معنای پذیرش پایان کار آموزش زنان و دختران افغانستان و همچنین آموزش حقوق مدنی به شهروندان افغان اعم از زن یا مرد تلقی می‌شد. برای مقابله با این رفتارهای ارتجاعی و خشونت‌آمیز، اشخاص و نهادهایی در اینجا و آنجای دنیا دست‌به‌کار شدند. فناوری امروز هم به کمک آمد تا بتوانند از سدهای به‌ظاهر صعب‌العبوری که دستگاه ارتجاعی طالبان ایجاد کرده است، بگذرند و آموزش و منابع آموزشی را به درون خانه‌های مردم افغانستان ببرند. </span></p>
<figure id="attachment_24912" aria-describedby="caption-attachment-24912" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24912" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?resize=333%2C500" alt="دکتر فرزان سجودی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24912" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نهادهایی که پیشتر شکل گرفته بودند، مانند کتابخانهٔ درخت دانش و نقش برجسته‌ای که در تأمین منابع آموزشی مکاتب افغانستان بر عهده داشتند، دامنهٔ کار خود را گسترش دادند و نهادهای جدیدی مثل دانشگاه آنلاین روشن افغانستان بر سدِ ممنوعیت‌های طالبان غلبه کردند و نگذاشتند آموزش در افغانستان به‌خصوص آموزش زنان و دختران متوقف شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش رسماً در سال ۲۰۱۴ در شهر کابل گشایش یافت. در ابتدا هدف از ایجاد این کتابخانه که توسط نهاد حق آموزش افغانستان صورت گرفت، فراهم‌آوری زمینهٔ دسترسی رایگان به منابع آموزشی برای ارتقاء ظرفیت و کیفیت آموزش بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتابخانهٔ درخت دانش یگانه‌منبع برای معلمان افغانستان بود و در مدت کوتاهی توانست مطالب مختلفی در قالب‌های مختلف تهیه کند. نسخهٔ آفلاین کتابخانه در مراکز تربیت‌ معلم ۱۵ استان افغانستان نصب شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتابخانه با نشر مقالات متعدد در عرصه‌های مختلف خیلی زودی توانست جای خود را نه‌تنها در بین معلمان افغانستان بلکه در بین اقشار مختلف فرهنگی، علمی و ادبی باز کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز کتابخانهٔ درخت دانش با داشتن ۸٬۳۰۰ مطلب متنوع در ۱۲۷ موضوع، یگانه‌منبع آموزشی رایگان و باز مطالب علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی و غیره به زبان‌های انگلیسی، فارسی، پشتو، بلوچی، پشه‌یی، شُغنانی، ازبکی، ساوجی، مُنجی و نورستانی در افغانستان و شاید هم در جهان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دستاوردهای کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش ممکن نبود مگر در سایهٔ تلاش‌های خستگی‌ناپذیر عبدالرحیم احمد پروانی که بیش از یک دهه است مدیریت کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش را بر عهده دارد. کتابخانه‌ای که منابع آموزشی ارزشمندی را در اختیار جامعهٔ‌ افغان قرار می‌دهد، به‌خصوص زنان و دختران افغان که با محدودیت جدی تحصیلی روبه‌رو هستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پروانی خستگی نمی‌شناسد و در شرایطی که گاهی به‌دلیل اختلاف ساعت بین غرب کانادا و افغانستان از شب‌هنگام تا نزدیکی صبح مشغول تدریس است، کماکان در دیگر عرصه‌های فرهنگی حضور فعال و تاثیرگذار دارد. ازجمله لازم است بر نقش پروانی در کارزار فارسی در بی‌سی اشاره کنم. کارزاری که با دشواری‌های بسیار سرانجام موفق شده است درس فارسی را در بسیاری از مدارس ونکوور بزرگ راه‌اندازی کند و فرصت آموزش رسمی زبان فارسی را برای فرزندان خانواده‌های فارسی‌زبان ایرانی و افغان فراهم آورد. همچنین نقش او در هیئت‌مدیرهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور و تلاش‌هایش برای حضور ناشران افغان در این جشنواره را نمی‌توان نادیده گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عبدالرحیم احمد پروانی، نویسنده، مترجم، معلم، فعال اجتماعی و مدنیِ افغان-کانادایی، فروتنانه بیشتر عمر خود را وقف آموزش و توسعهٔ فرهنگی کرده است و تلاش‌های او بر زندگی هزاران افغان تأثیری انکارناپذیر گذاشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مایهٔ افتخار ماست که از فعالیت‌های برجستهٔ دوست عزیزمان آقای عبدالرحیم احمد پروانی در حوزهٔ آموزش، برابری جنسیتی و ارتقاء توانمندی‌های جامعهٔ افغان قدردانی کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">اعلام کرد که </span><b>جنیفر بلادرویک</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس بریتیش کلمبیا از حوزهٔ کوکئیتلم &#8211; ملاردویل، برای تقدیر از خدمات </span><span style="font-weight: 400;">عبدالرحیم</span><span style="font-weight: 400;"> احمد پروانی به جمع آن نشست ملحق شده است. او سپس جنیفر بلادرویک را به‌زبان انگلیسی معرفی و از ایشان دعوت کرد تا به پشت تریبون برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>جنیفر بلادرویک</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">پس از سلام‌دادن به‌زبان فارسی، خودش را معرفی کرد. او در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در استان ما، ما هنوز در حال مبارزه‌ایم، هنوز در حال تلاشیم، هنوز در حال پیشرفتیم تا آموزش را به‌طور برابر در سراسر بریتیش کلمبیا برای مردم هر جامعه‌ای فراهم کنیم. و من معتقدم که ما پیشرفت‌هایی داشته‌ایم، اما مبارزه‌ای که ما با آن مواجه‌ایم، در مقایسه با تلاش‌هایی که آقای پروانی انجام داده و همدلی، فداکاری و مراقبت واقعی او در شرایطی که نیاز به تلاش انسانی فوق‌العاده‌ای برای ایجاد این ارتباطات وجود دارد، رنگ می‌بازد و این شایستهٔ تقدیر است. بنابراین می‌خواهم آقای پروانی را صدا بزنم تا تقدیرنامه‌ای را که از طرف نخست‌وزیر بریتیش کلمبیا دارم به ایشان تقدیم کنم.»</span></p>
<figure id="attachment_24913" aria-describedby="caption-attachment-24913" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24913" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=500%2C333" alt="جنیفر بلادرویک، نمایندهٔ مجلس قانونگذاری بریتیش کلمبیا، پس از اهدای تقدیرنامهٔ نخست‌وزیر استان به عبدالرحیم احمد پروانی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24913" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">جنیفر بلادرویک، نمایندهٔ مجلس قانونگذاری بریتیش کلمبیا، پس از اهدای تقدیرنامهٔ نخست‌وزیر استان به عبدالرحیم احمد پروانی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن عبدالرحیم احمد پروانی به روی سن رفت و تقدیرنامه‌اش را از جنیفر بلادرویک دریافت کرد و با حاضران چند کلمه‌ای سخن گفت. او در بخشی از سخنانش گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«جنیفر، از همهٔ کلمات محبت‌آمیزتان خیلی ممنونم، اما اعتبار همهٔ این کارها عمدتاً به تیم متعهد ما می‌رسد. تیم </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan</span><span style="font-weight: 400;"> و تیم ما که در شرایط بسیار دشوار، سخت تلاش می‌کنند تا همهٔ منابع آموزشی را در دسترس مردم افغانستان، به‌ویژه دختران و زنانی که از همه‌چیز و نه‌تنها از تحصیل، بلکه از زندگی محروم شده‌اند، قرار دهند، آن‌ها [گویی] از جامعه ناپدید شده‌اند و مانند زندانیانی‌اند که به‌دست طالبان در خانه‌هایشان محبوس مانده‌اند… این تقدیرنامه باید به تیم ما و به‌ویژه به مدیر اجرایی ما، دکتر لورن اوتس، که بیشتر عمر خود را وقف ترویج آموزش در میان افغان‌ها در افغانستان و سایر مناطق کرده است، اهدا شود.»</span></span></p>
<figure id="attachment_24919" aria-describedby="caption-attachment-24919" style="width: 586px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24919" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?resize=586%2C750" alt="تقدیرنامهٔ دیوید ایبی، نخست‌وزیر استان بریتیش کلمبیا، برای فعالیت‌های ارزندهٔ عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش" width="586" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?w=586&amp;ssl=1 586w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?resize=234%2C300&amp;ssl=1 234w" sizes="auto, (max-width: 586px) 100vw, 586px" /><figcaption id="caption-attachment-24919" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">تقدیرنامهٔ دیوید ایبی، نخست‌وزیر استان بریتیش کلمبیا، برای فعالیت‌های ارزندهٔ عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از سخنان عبدالرحیم احمد پروانی، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> اعلام کرد که مهمان ویژهٔ دیگری به جمع آن نشست ملحق شده است؛ </span><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;">، مدیر اجرایی سازمان غیرانتفاعی </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan</span><span style="font-weight: 400;">. او ضمن معرفی دکتر اوتس به‌زبان انگلیسی از ایشان دعوت کرد تا سازمان غیرانتفاعی‌شان را که روی آموزش دختران و زنان افغانستان تمرکز دارد، معرفی کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;">، پس از معرفی خودش در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شما کمی در مورد همکار محترم من آقای پروانی شنیدید و البته ما از این تقدیرنامه خبر نداشتیم. بنابراین من فقط فی‌البداهه صحبت می‌کنم، اما می‌خواهم تعریف و تمجیدی را که علی‌رغم ضعف زبان فارسی‌ام از کار او دریافته‌ام، تکرار کنم. کار او واقعاً فوق‌العاده بوده است. ما تقریباً ۲۰ سال یعنی دو دهه است که با هم کار می‌کنیم. من او را در عمل دیده‌ام، او کسی است که تمرکز کاملاً منحصربه‌فردی دارد بر آنچه که اعتقاد دارد مهم است، و اینکه کجا باید انرژی‌اش صرف شود. فقط این هدف را دنبال می‌کند که یادگیری برای همه به‌زبان خودشان در دسترس باشد که کار بسیار مهمی است. و من خیلی خوش‌شانس بوده‌ام که از نزدیک تأثیر واقعی کار او را دیده‌ام.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دکتر اوتْس با اشاره به اینکه پس از صحبت‌های او آقای پروانی دربارهٔ کتابخانهٔ درخت دانش صحبت خواهد کرد، گفت که می‌خواهد دربارهٔ سایر برنامه‌های سازمان </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan که ممکن است کمتر درباره‌شان صحبت شده باشد، حرف بزند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او به دبیرستان آنلاین برای دختران در افغانستان که با همکاری یک دبیرستان در کانادا انجام می‌شود، اشاره کرد و همین‌طور به بورسیهٔ تحصیلی‌ای که به زنان جوان کمک می‌کند تا به فناوری مورد نیاز خود برای تحصیل آنلاین دسترسی پیدا کنند و محدودیت‌های دسترسی به آموزش عالی و بسیاری موارد دیگر را دور بزنند. او گفت که با سرزدن به وب‌سایت این سازمان، می‌توانند در این‌باره بیشتر بدانند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامهٔ سخنانش برگزاری دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور، را که در واقع جشن کتاب و ادبیات است،‌ تبریک گفت؛ ادبیاتی به‌زبان زیبای شاعران کهن چون حافظ، عطار، رومی،… و شاعران معاصر چون نادیا انجمن، پروین پژواک، فروغ فرخزاد و پگاه احمدی. او افزود: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«این رویداد مهم، ورای کتاب مسائلی را ترویج می‌کند که برای ما در </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan بسیار مهم است؛ جریان آزاد اطلاعات و دسترسی همگان برای لذت‌بردن از کتاب، میراث زبان و ادبیات، و آزادی بیان… کار ما در Right to Learn Afghanistan موجب می‌شود شاهد تبعات محدودیت این آزادی‌ها باشیم. افغانستان تنها کشوری در جهان است که تحصیلات بالاتر از ابتدایی را برای دختران و زنان منع کرده است، و این نقض حقوق بشر در حد اعلی‌ست و همچنین راهی بسیار مؤثر برای فرورفتن یک کشور در فقر، و قطع رابطهٔ جوامعش با تبادل جهانی ایده‌ها، تکامل ادبیات و دسترسی به دانش.</span></span></p>
<figure id="attachment_24914" aria-describedby="caption-attachment-24914" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24914" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر لورن اوتس، مدیر اجرایی سازمان Right to Learn Afghanistan" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24914" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر لورن اوتس، مدیر اجرایی سازمان Right to Learn Afghanistan</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… آنچه در افغانستان در حال وقوع است، آپارتاید جنسیتی است. این اصطلاح بیانگر این واقعیت است که زنان نه‌تنها تحت مشتی سیاست‌های تبعیض‌آمیز، بلکه تحت سیستمی زندگی می‌کنند که بر اساس فرودستی آن‌ها بنا شده است. و این یعنی‌که آن‌ها در دسته‌ای غیر از انسان قرار می‌گیرند، جایی‌که زن‌ستیزی در مرکز ایدئولوژی طالبان قرار دارد، دلیل وجودی آن‌هاست و در همهٔ سیاست‌هایشان ریشه دوانده است. این، یک وضعیت اضطراری جدی است، اما ناامید هم نباید بود، [چون] ما که در امنیت کامل از این فاجعهٔ حقوق بشر دوریم، ناتوان نیستیم. در واقع بخشی از کار حفظ تمدن، واکنش به رنج دیگران در هر کجای جهان و دیدن خودمان در آن‌هاست. اینکه ما در این سر جهان چگونه به بی‌عدالتی‌ها در افغانستان یا هرجای دیگر واکنش نشان بدهیم یا ندهیم، معیاری خواهد بود برای متمدن‌بودن ما در چشم تاریخ.»</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> از </span><span style="font-weight: 400;">عبدالرحیم احمد پروانی دعوت کرد تا حاضران را بیشتر با پروژهٔ ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش آشنا کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>عبدالرحیم احمد پروانی </b><span style="font-weight: 400;">پس از گرامیداشت یاد و نام زنده‌یاد محمد محمدعلی، در معرفی کتابخانهٔ درخت دانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دوستان گرامی، یکی از نخستین اقدامات طالبان پس از نشستن بر اریکهٔ قدرت در کابل، بستن دروازه‌های مکاتب/مدارس، دانشگاه‌ها و سایر نهاد آموزشی به روی دختران و زنان افغانستان بود. زنان عملاً از جامعه حذف شدند و با ازدست‌دادن ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌شان، در خانه‌های خود زندانی گشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌خانهٔ درخت دانش، منحیث یکی از برنامه‌های آموزشی نهاد حق آموزش افغانستان که بیشتر در عرصهٔ آموزش‌وپرورش و فراهم‌آوری زمینهٔ ارتقاء ظرفیت مسلکی معلمین و تهیهٔ مواد و منابع کمکی درسی فعالیت می‌کرد، برای فراهم‌آوری زمینهٔ آموزش و دسترسی به منابع باز آموزشی توسعه یافت و دو شاخهٔ دیگر، کورس‌های درخت دانش و مکتب درخت دانش به آن افزوده گشت و نامش هم به «آکادمی درخت دانش» تغییر یافت.</span></p>
<figure id="attachment_24915" aria-describedby="caption-attachment-24915" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24915" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?resize=333%2C500" alt="عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24915" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌خانهٔ درخت دانش اکنون با داشتن بیش از ۸٬۵۰۰ منبع آموزشی مختلف در ۱۲۸ مضمون به ۱۰ زبان فارسی، پشتو، اوزبیکی، ساوجی، نورستانی، پشه‌یی، بلوچی، منجی، شغنانی و انگلیسی فعالیت می‌کند و هر روز به تعداد این منابع افزوده می‌گردد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کورس‌های درخت دانش با داشتن ۱۵ کورس رایگان آنلاین در زمینه‌های اصول آموزش از راه دور، سلامت روان، سواد دیجیتال و تربیهٔ معلم و غیره به‌زبان‌های فارسی، پشتو و انگلیسی یگانه‌پایگاه کورس‌ها/دوره‌های آموزشی کوتاه‌مدت رایگان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مکتب درخت دانش نیز با داشتن بیش از ۵۰۰ دانش‌آموز، از صنف/کلاس ۷ تا ۱۰ به‌صورت آنلاین فعالیت دارد و درس‌های خود را مطابق برنامهٔ آموزشی وزارت آموزش‌وپرورش قبل از طالبان به پیش می‌برد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما از همهٔ قلم‌‌به‌دستان گرامی تقاضا می‌کنیم تا با ارسال مضامین، مطالب و حتی کتاب‌های خود به غنای کتاب‌خانه درخت دانش بیفزایند و هرچه بیشتر زمینهٔ دسترسی رایگان و آزاد میلیون‌ها انسان در افغانستان را که از آموزش معنی‌دار و همه‌شمول و از دسترسی به منابع معتبر آموزشی محروم مانده‌اند، مساعد سازند.»</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> با معرفی مجدد دکتر فرشید سادات‌شریفی، از حاضران دعوت کرد تا به سخنان ایشان (به‌صورت ویدئویی) </span><span style="font-weight: 400;">در معرفی گروه علمی‌-آموزشیِ سَماک که </span><span style="font-weight: 400;">از سال ۲۰۱۷ با محوریت «ادبیات کاربردی»، فعالیت‌های متنوعی را در میان فارسی‌زبانان ساکن کانادا سازمان‌دهی کرده است،</span><span style="font-weight: 400;"> توجه کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر </b><b>فرشید سادات‌شریفی </b><span style="font-weight: 400;">در معرفی گروه </span><span style="font-weight: 400;">سَماک </span><span style="font-weight: 400;">گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">نام سَماک، مخففی از «سلام ما به ادبیات کاربردی»، نمایانگر نگاهی فراتر از لذت صرف یا افتخار ادبی است. این گروه، ادبیات را ابزاری مؤثر برای مواجهه با چالش‌های زندگی روزمره، به‌ویژه در تجربهٔ مهاجرت، تلقی می‌کند. هدف سَماک، یاری به فارسی‌زبانان برای تبدیل «سرزمین بیگانه به خانه‌ای آشنا» است؛ مسیری که با بازیابی ریشه‌ها و شناخت فرهنگ جامعهٔ میزبان از دریچهٔ کتاب و زبان، از روندهای گسست یا «همسان‌سازی» یا اسیمیلیشن فاصله می‌گیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی و معرفی آثار نویسندگان ایرانی و کانادایی، از ارکان اصلی فعالیت‌های سَماک بوده است. همکاری شش‌ساله با کافه ترنج در مونترآل، نمونه‌ای از این تلاش‌هاست که طی آن، در قالب نشست‌های فرهنگی، آثار متعددی خوانده، معرفی و تحلیل شده‌اند. شرکت در برنامه‌هایی چون «کانادا می‌خواند» و دعوت از نویسندگان مقیم شهرهای مختلف مانند مونترآل، تورنتو، ونکوور و کلگری، بخشی دیگر از این فعالیت‌ها را تشکیل می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سَماک نگاهی میان‌رشته‌ای به ادبیات دارد و در گفت‌وگوهای خود از حوزه‌هایی همچون روان‌شناسی، فلسفه، تاریخ و علوم سیاسی بهره می‌برد. همکاری با دکتر سعید ممتازی در زمینهٔ کاربرد ادبیات در روان‌درمانی، و نقد مشترک کتاب «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ» با دکتر محسن خلیلی، نشان‌دهندهٔ این رویکرد جامع‌نگر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فعالیت‌های سَماک به گفت‌وگوها محدود نمی‌شود. این گروه در زمینهٔ نشر نیز فعال بوده و کتاب‌هایی چون کار سبک‌باران، بازخوانی شعر حافظ نوشتهٔ فرشید سادات‌شریفی، و کتاب دو‌زبانهٔ از هوسنامه تا وفانامه نوشتهٔ بنفشه طاهریان را منتشر کرده است. همچنین، کارگاه‌های کتاب‌محور ازجمله کارگاه «کتاب خوشی»، مبتنی بر گفت‌وگوی دالایی‌لاما و دزموند توتو، از دیگر برنامه‌های مؤثر این نهاد بوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سَماک به بهره‌گیری از ظرفیت‌های آنلاین نیز توجه داشته است. برگزاری نشست‌های مجازی، همکاری با نشر رها در یادبود استاد محمدعلی، مرور آثار آلیس مونرو، و نقد و رونمایی کتاب‌ها، نمونه‌هایی از تلاش این گروه برای افزایش دسترسی به برنامه‌های فرهنگی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همکاری با نهادهای فرهنگی در شهرهای مختلف کانادا از دیگر نقاط قوت سَماک به شمار می‌آید. نهادهایی چون باشگاه کتاب مونترآل و ترنج، آکادمی تفکر تورنتو، و به‌خصوص رسانهٔ همیاری و نشر رها در ونکوور، ازجمله همکاران دیرپای این گروه بوده‌اند. این همکاری‌ها با عباراتی چون «بدون سخت‌گیری‌های زائد»، «لذت‌بخش» و «حرفه‌ای» توصیف شده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گروه سَماک، در طول این سال‌ها با تکیه بر ادبیات کاربردی، موفق شده است فضایی زنده برای تبادل اندیشه، ترویج کتاب‌خوانی و تسهیل سازگاری فرهنگی در میان جامعه فارسی‌زبان کانادا ایجاد کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پخش ویدئوی سخنرانی دکتر فرشید سادات‌شریفی، فریبا فرجام اعلام کرد که بخش دوم نشست‌ها به اتمام رسیده و </span><b>نیم ساعت تنفس</b><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود. او بار دیگر از حاضران دعوت کرد تا در این فرصت از کتاب‌های بخش نمایشگاه دیدن کنند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24920" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سخنرانِ اولین نشست بخش سوم </span><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا، بود. فریبا فرجام از ایشان دعوت کرد تا به معرفی چاپ جدید رمان «فریاد خاموش»، اثر کنزابورو اوئه، با برگردان</span> <b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، بپردازد. فریبا فرجام اشاره کرد که نویسندهٔ این رمان در سال ۱۹۹۴ برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی شد، و برگردان فارسی رمان هم اولین بار از سوی انتشارات محیط در سال ۱۳۷۷ خورشیدی ـ با برگردان دکتر فرزان سجودی &#8211; منتشر شد، اما سال گذشته، انتشارات نورهان نسخهٔ بدون سانسور این رمان را منتشر کرد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، در معرفی رمان «فریاد خاموش»، در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کنزابورو اُئه، نویسندهٔ توانای ژاپنی و برندهٔ نوبل ادبیات  ۱۹۹۴، شصت سال قلم زد تا «جهان‌های خیالی‌ای سرشار از واقعیت» بیافریند؛ جهان‌هایی که به‌تعبیر آکادمی نوبل «تصویری هولناک از معضل امروزِ انسان» عرضه می‌کنند. اُئه این توانایی و رسالت را در رمان «فریاد خاموش»، که در سال ۱۹۶۷، برندهٔ جایزهٔ تانیزاکی شد، به اوج رساند؛ رمانی که در اوایل دههٔ  ۶۰ میلادی می‌گذرد و سرنوشتِ دو برادر را روایت می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مدرنیست‌ها به‌جای قهرمانان آرمانی، انسان‌های شکست‌خورده و موقعیت‌های درهم‌شکسته را روی صحنه می‌آورند. اُئه نیز به‌جای حکایت قهرمانی سامورایی، ضدقهرمان‌ها و انسان‌های عادی را در مرکز توجه قرار می‌دهد. در فضای ژاپن سرخوردهٔ پس از جنگ جهانی دوم، به‌جای قهرمان‌ساختن از بازیگران و نقش‌پردازان انقلاب‌های سیاسی به‌ویژه شورش ۱۸۶۰، لایه‌های روانی فردی و اجتماعیِ این‌گونه شورش‌ها و قهرمانان آن‌ها را می‌کاود و تبعات آن‌ها را در واقعیت به تصویر می‌کشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در مقابل رئالیسم اجتماعی/انتقادی که برپایهٔ توصیفات دقیق واقعیت مشترک اجتماعی بنا شده است، رمان مدرنیستی، تأثیرات واقعیت بر روان افراد را می‌کاود. روانی که دائماً در سیلان و دگرش است. اُئه با انتخاب زاویۀ دید اول‌شخص، خواننده را در زندان آگاهیِ میتسو سابورو حبس می‌کند. زاویهٔ دید اول‌شخص، خواننده را تا تاریک‌ترین لایه‌های روان و ذهن میتسو و درک او از فهم و منش دیگران فرو می‌بَرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… اُئه با حرکت آزاد در زمان، خاطره و خیال را مخلوط می‌کند؛ جریان سیال ذهن، فلاش‌بک‌های ناگهانی و پرش‌های رؤیایی، روایت را می‌شکند بی‌آن‌که خواننده گم شود؛ زیرا شبکه‌ای از «نشانگان ادراکی و حسی» — بوی بنزینِ مه‌آلود، جیغ ترمز، نور سرخ پشت برگ زغال‌اخته — همچون GPS عمل می‌کند. جریان سیال ذهن و پرش زمانی مثل قایقی در مه است، اما شبکهٔ نشانه‌های حسی باعث می‌شود ما وی را گم نکنیم. بدین ترتیب، متن با وجود پرش‌های زمانی و روایی و عمق فلسفی، خوش‌خوان و روشن می‌ماند.</span></p>
<figure id="attachment_24921" aria-describedby="caption-attachment-24921" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24921" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=500%2C333" alt="دکتر حسام دهقانی، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24921" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر حسام دهقانی، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… همۀ این عناصر — واقع‌گرایی حسی، کندوکاو روان، تکنیک‌های شکستن زمان، و تمرکز بر فردیت و زاویهٔ دید شخصی — دقیقاً همان چیزی است که نظریۀ «رمان مدرن» بدان اشاره می‌کند: گذار از حماسه یا رمانتیسم به رصد دقیق انسانِ معمولی در گردباد تاریخ. فریاد  خاموش با حذف پرده‌های اخلاقی و ایدئولوژیک، ما را مجبور می‌کند پیامدهای خشونت، شرم و سکوت تاریخی را نه در آماری کلان بلکه در لرزش بدن، زق‌زق زخم و فریاد بی‌صدای یک انسان لمس کنیم. همین لمسِ بی‌واسطه است که رمان را بدل به کلاس زندهٔ مدرنیته می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فریاد خاموش وضعیت یک نفر، یک نسل و حتی یک ملیت نیست بلکه دائما در تاریخ تکرار شده و می‌شود، به‌عبارت دیگر، خاموشی، یک اختلال فردی نیست؛ بلکه ریشه در تاریخ و اجتماع دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… رمان تأملی در باب زمان، تاریخ و گذشته است و نشان می‌دهد که گذشته چیزی در جایی دیگر نیست بلکه در زمان حال حاضر است. زمان در این رمان کریستالی است یعنی گاه در یک صحنه، یک شیء یا یک جمله همهٔ وجوه زمان تجلی پیدا می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… ما ایرانیان نیز گذشته‌ای دوگانه داریم؛ افتخار امپراتوری و شرم قتل‌عام‌ها، انقلاب و شکست‌های مدنی. زیر فشار اقتصادی و سیاسی، اغلب یا به سکوت پناه می‌بریم یا به اعتراضات ناگهانی و ناپایدار. بیماری «فریاد خاموش» در رمان دقیقاً چنین وضعیتی است: زوزه‌ای فراشنیداری که مردم دره را یا فلج می‌کند یا به خشونت کور می‌راند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوانندهٔ ایرانی، در ترجمهٔ روان سجودی، بی‌واسطه با این زخم روبه‌رو می‌شود. رمان نشان می‌دهد که فرار از تاریخ ممکن نیست؛ اگر شورش اجداد فهمیده نشود، با صورتکی تازه بازمی‌گردد. میتسو با ثبت صادقانهٔ ترس‌ها و شرم‌ها به‌تدریج با تروما روبه‌رو می‌شود؛ همان کاری که خوانندهٔ ایرانی، به‌یاری ترجمهٔ روان فرزان سجودی، می‌تواند انجام دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فرزان سجودی فقط مترجم نیست؛ شاعر و متفکر است و می‌داند که خودِ میتسو نیز مترجم است؛ کسی که به‌جای «زیستنِ خلاق» تجربه‌ها را دستِ‌دوم ترجمه می‌کند، و همین او را عقیم و ترسو ساخته است. سجودی با آگاهی از این تم، ترجمه را به عمل خلاق بدل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… مترجم با «بیدارکردن هیولای پس‌متن» ما را مجبور می‌کند نه صرفاً روایت را بخوانیم، بلکه آن را در سطح پوست خود احساس کنیم؛ عملی که درست در مقابل وضعیت میتسو ــ مترجمِ منفعل ــ قرار می‌گیرد و نحوی از رستگاریِ خلاقانه را پیش می‌نهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌این ترتیب، مترجم همان کاری را می‌کند که رمان از ما می‌خواهد: زخم را آشکار نگاه دارد تا درمان ممکن شود. خوانندهٔ ایرانی، در متنِ فارسیِ سجودی، نه نظاره‌گر دست‌دوم، بلکه شریکِ مستقیم ترومای تاریخی خویش می‌شود و شاید در این مواجهه، نخستین گامِ حرکت آگاهانه را بردارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فرزان سجودی این پرسش را با زبانی بی‌پروا و وفاداریِ حسی به گوش فارسی‌زبان رسانده است. در دورانی که جهان از خشونت و تنگنای اقتصادی می‌نالد، این رمان و این ترجمه دست‌کم دو موهبت به ما می‌دهند: جرئتِ روبه‌روشدن با فریادِ نشنیدهٔ خود، و امیدِ شکستن چرخه‌ای که گمان می‌بردیم از ازل بر تقدیر ما نوشته شده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن معرفی دوبارهٔ </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر، پژوهشگر فرهنگ عامه و روزنامه‌نگار، از ایشان دعوت کرد تا به معرفی کتاب تازه‌منتشرهٔ خود، «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو» که اخیراً از سوی نشر آسمانا در تورنتو به چاپ رسیده است، بپردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی، </b><span style="font-weight: 400;">در بخشی از سخنان خود گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«می‌خواهم در مورد یک گونهٔ شعری حرف بزنم که از هر حیث یگانه است و به‌احتمال زیاد بسیاری از شما تا به امروز نشنیده‌اید. شعری باستانی و بی‌همتا در دنیا، شاید بشود گفت: کوتاه‌ترین شعر جهان. لیکو!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نشتُم سَر جَدَه</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">گذشت اَی وَدَه</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سر جاده نشستم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از قرار آمدنت گذشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیکو تک‌بیتی‌ای است موزون و مقفی در وزن هجایی، که در نواحی بلوچستان، شهرهای هشت‌گانهٔ جنوب کرمان، یا همان رودبار بزرگ و ساکنان حوزهٔ رود باستانی هلیل‌رود و منطقهٔ بشاگرد در جنوب شرقی هرمزگان رواج دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیکو شعری است بی‌ردیف، که در غایت ایجاز‌ سروده می‌شود. این شعر در نواحی بلوچ‌نشین به‌زبان بلوچی، در جنوب کرمان، به‌زبان‌های رودباری و در کوهستان بَشکرد (بشاگرد) به‌زبان‌های بَشکردی سروده می‌شود. لیکو را به آواز و همراه با سازهایی مثل «چَنگ: قیچک»، «چنگ قوطی»، «نی شبانی»،«دونَلی» و «سُرنا» می‌خوانند.</span></p>
<figure id="attachment_24922" aria-describedby="caption-attachment-24922" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24922" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=500%2C333" alt="منصور علیمرادی، نویسندهٔ کتاب «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو»،" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24922" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منصور علیمرادی، نویسندهٔ کتاب «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو»،</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دل ظهرِ گرما</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نَتگُ بُفَرما</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آن ظهر داغِ جهنمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تعارفم نکردی که بنشینم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محتوای لیکو را درد و داغ‌های عاشقانه، جوان‌مرگی و سوگ، فراق و فرقت و هجران، دوری از سرزمین مادری و کوچ در بر می‌گیرد. در زبان زاگرس‌نشینان میانی و در گویش‌ها و لهجه‌های نواحی جنوبی ایران مثل فارس، بوشهر، هرمزگان و خوزستان لیکه، لوکه، لیک و لاک را به‌معنای ناله، مویه، زاری، و گریه‌های منقطع به کار می‌برند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… لیکو را می‌توان یکی از گونه‌های ادبیات داستانی به‌اصطلاح «کوتاهِ کوتاه» به شمار آورد که به‌لحاظ روایت، تکنیک، شخصیت، موقعیت و وضعیت منحصربه‌فرد است. مثلاً گونه‌ای از مینی‌مالیسم به‌نام میکروفیکشن که به اختصار، ایجاز و مقتصدبودن در خرج کلمه معروف است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هر لیکویی قصه و روایتی داستانی دارد که مخاطب را از زاویه‌ای تازه برای دیدن یک موقعیت شگفت دعوت می‌کند. گاه زاویهٔ دید به‌درستی معلوم نیست و ما با یک موقعیت داستانی ناب و غافلگیرکننده </span><span style="font-weight: 400;">روبه‌رو می‌شویم که معمولاً هم پایانی باز دارد. موقعیتی که می‌توان گفت تا حدی یادآور مفهوم مرگ مؤلف در ادبیات پست‌مدرن است. لیکو برشی بسیار موجز و خلاقانه از زندگی است که در بیشتر موارد خواننده را با امری غریب و شگفت روبرو می‌کند</span><b>.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آخرین انسان زمین تنها در اتاقی نشسته بود، ناگهان در زدند.</span></i><span style="font-weight: 400;"> &#8211; داستان فردریک اوبراین</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">راویان برخی از لیکوها مردگان‌اند</span><b>، </b><span style="font-weight: 400;">که ما در ادبیات داستانی معاصر نداریم و یا کم داریم. لیکو شعری است با بسامد بالایی از راوی مرده. بیشتر این راویان یا جوان‌مرگ شده‌اند و/یا با اصابت گلوله مرده‌اند. جهانی که این راویان می‌سازند سخت هولناک، غریب و تراژیک است. از این منظر گاهی فضای این شعرها یادآور فضای آثاری مثل رمان پدرو پارامو است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اِمرۆ دو روزِن</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نَهشُم داگ روزِن</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز دوم است </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که جنازه‌ام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">افتاده بر تفتِ آفتاب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… برخی از اهل تشخیص در فرهنگ محلی را اعتقاد بر این است که لیکو در ابتدا شعری زنانه بوده و بعدها به محافل مردانه راه پیدا کرده است. روایت‌های زنانهٔ زیادی در قالب لیکو وجود دارد که توسط زنان ساخته شده و بعدها نوازندگان و خوانندگان محلی آن‌ها را بازخوانی کرده و نشر داده‌اند… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> در پایان سخنانش گفت: «گردآوری چندصد لیکوی اصیل نیازمند سفرها، پژوهش‌ها و جست‌و‌پُرس‌های مداوم بود و سال‌ها وقت برد تا در نهایت به سرانجامی رسید. البته که بخش عمدهٔ این شعرها هنوز مجال انتشار نیافته‌اند. بخشی از لیکوهای این دفتر نزدیک به دو دهه پیش ثبت و ضبط شده‌اند، در روزگاری که هنوز این‌همه امکانات ارتباطی وجود نداشت و فضای مجازی آن صعوبت‌ها را سهل نکرده بود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین افزود که دو کتاب در ایران از لیکوها منتشر کرده و سومی هم در دست چاپ است. معرفی کتاب لیکوها (به‌زبان انگلیسی) هم با برگردان دکتر مهدی گنجوی، استاد دانشگاه در تورنتو، و دکتر امین فاطمی، استاد دانشگاه در لندن، به‌تازگی از سوی نشر آسمانا در تورنتو منتشر شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه،‌ فریبا فرجام بار دیگر از </span><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود و این بار به معرفی نشست‌های ادبی دپارتمان ایران‌شناسی یو‌بی‌سی، بخش مطالعات آسیایی، بپردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا به‌عنوان مرکز فعالیت‌های فوق‌برنامهٔ دانشگاهی عمل می‌کند و سعی دارد پلی بزند بین فعالیت‌های آکادمیک ما و جامعهٔ ونکوور خارج از دانشگاه… ما دو نوع فعالیت داریم در این باشگاه؛ یک سری جلسات هفتگی‌ست که طی آن به مطالعهٔ ادبیات با هدف بهبود مهارت خواندن و ایجاد آگاهی و فرهنگ نقادانه، پرداخته می‌شود، و یک سری هم نشست‌های ماهانه داریم</span><span style="font-weight: 400;"> که پنل‌هایی‌اند که با مشارکت اعضای جامعه و دانشجویان دربارهٔ موضوعات مهم روز انجام می‌شود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… تمام این رویدادهای ما رایگان‌اند و به‌صورت حضوری و آنلاین هم‌زمان انجام می‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… نشست‌های همگانی ماهانه یا دوماهانهٔ ما چنان که گفتم، پنل‌هایی‌اند که طی آن‌ها با اعضای جامعه و دانشجویان دربارهٔ موضوعات مهم روز صحبت می‌کنیم. از سال ۲۰۲۱ این نشست‌ها را شروع کردیم، به‌تقاضای دانشجویانی که دلشان می‌خواست کارهای روز ادبیات را پس از اینکه به سطح پیشرفتهٔ فارسی رسیدند، بتوانند بخوانند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از کارهای فوق‌العادهٔ دیگری که کرده‌ایم، برقراری رابطهٔ دانشجویان با بهترین نویسنده‌های حال حاضر ادبیات فارسی بوده است… از دیگر ویژگی‌های کار ما این است که ما هرساله یک موضوع را انتخاب می‌کنیم و دربارهٔ آن می‌خوانیم، کارها را می‌خوانیم و نویسندگانشان را به‌صورت آنلاین یا حضوری دعوت می‌کنیم تا در مورد کارهایشان به سؤالات دانشجویان و حضار پاسخ بدهند. </span></p>
<figure id="attachment_24923" aria-describedby="caption-attachment-24923" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24923" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر حسام دهقانی، در حال معرفی «باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا» " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24923" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر حسام دهقانی، در حال معرفی «باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در ادامه با همکاری فرهیختگان جامعهٔ ونکوور و بیشتر خارج از ایران، با دوستان عزیزم بهرام مرادی و فریبا صدیقیم این جلسات ادبیات مهاجرت و تبعید را برگزار کردیم و یک تابستان را به ادبیات افغانستان اختصاص دادیم… در ادامه، یک سال تمام به ژانرهای کمترمطالعه‌شده در ادبیات پرداختیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دو سال اخیر افتخار همکاری با استاد عزیزم دکتر فرزان سجودی را داشتیم که کلاً جلسات را با رویکرد انتقادی‌شان و با بالابردن سطح کیفی و علمی جلسات دگرگون کردند. هشت نشست در مورد بازنمایی تاریخ در ادبیات برگزار کردیم و تاریخ معاصر را، بهتر بگویم تاریخ این ۵۰ سال اخیر را آن‌گونه که در رمان متجلی شده، با حضور جمعی از مهمان‌ها بررسی کردیم. سال گذشته را هم به نشست ادبیات بیداری، آن‌گونه که ادبیات موجبات بیداری را فراهم آورده، پرداختیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… </span><span style="font-weight: 400;">ویدئوهای برنامه‌های گذشته در </span><a href="https://asia.ubc.ca/events/event/?date=upcoming-events&amp;eventTag=&amp;topic=&amp;type="><span style="font-weight: 400;">صفحهٔ رخدادهای گروه آسیاپژوهی </span></a><span style="font-weight: 400;">در آدرس: </span><a href="https://asia.ubc.ca/events/event/?date=upcoming-events&amp;eventTag=&amp;topic=&amp;type="><span style="font-weight: 400;">asia.ubc.ca/events/event</span></a><span style="font-weight: 400;"> یا صفحات این باشگاه در</span><a href="https://www.facebook.com/UPLRC"><span style="font-weight: 400;"> فیسبوک</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://facebook.com/UPLRC"><span style="font-weight: 400;">facebook.com/UPLRC</span></a><span style="font-weight: 400;">]،</span><a href="https://www.instagram.com/ubc_plrc/?hl=en"><span style="font-weight: 400;"> اینستاگرام</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://instagram.com/ubc_plrc"><span style="font-weight: 400;">instagram.com/ubc_plrc</span></a><span style="font-weight: 400;">] و</span><a href="https://t.me/UBC_PLRC"><span style="font-weight: 400;"> تلگرام</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://t.me/UBC_PLRC"><span style="font-weight: 400;">t.me/UBC_PLRC</span></a><span style="font-weight: 400;">] وجود دارد.</span><span style="font-weight: 400;"> می‌توانید به آن‌ها گوش بدهید و ما را هم با نظراتتان در بهبود و پیشرفت آن یاری برسانید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، فریبا فرجام </span><span style="font-weight: 400;">ضمن معرفی</span> <b>دکتر شهرزاد سلطان</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">از بنیان‌گذاران نشر شهرزاد نامگ، دعوت کرد تا حاضران را با این مؤسسهٔ انتشاراتی بیشتر آشنا کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر شهرزاد سلطان</b><span style="font-weight: 400;">، در معرفی نشر شهرزاد نامگ چنین گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«من شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ هستم و این نشر را در سپتامبر ۲۰۲۴ با همسرم، علی نگهبان، راه‌اندازی کردیم تا هم قدمی فرهنگی در جامعهٔ دیاسپورای ایرانی کانادا در جهت نشر بدون سانسور برداریم، هم کتاب‌های خودمان را منتشر کنیم و هم به دوستان نویسنده‌مان کمک کنیم تا صدای خودشان را به گوش مخاطبان بیشتری برسانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر اسمی هزار داستان پشتش دارد، ولی شهرزاد نامگ هزار و یک داستان دارد. شهرزاد، نماد امید و عشق و پیروزی بر نادانی از طریق آفرینشگری‌های ادبی، و نامگ در زبان فارسی میانه، به‌معنای نوشته و کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شهرزاد نامگ در کمتر از یک سال فعالیت‌هایی را در کارنامهٔ خودش ثبت کرده است. اولین کتاب ما رمان </span><i><span style="font-weight: 400;">زبیگنیو، دگردیسی ناکام یک ایرانی</span></i><span style="font-weight: 400;">، نوشتهٔ علی نگهبان است که داستان یک مهاجر ایرانی در ونکوور را با طنزی تلخ بیان می‌کند و فراز و نشیب‌های مهاجرت را به‌خوبی به تصویر می‌کشد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب دوم شهرزاد نامگ، کتاب پژوهشی </span><i><span style="font-weight: 400;">مفهوم‌ها از شیر و خورشیدها</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مرتضی مشتاقی است که با بیان سیر تاریخی پرچم ایران و نماد شیر و خورشید، به‌ویژه در این فضای بحث داغ پرچم و نماد شیر و خورشید در بین فعالان سیاسی و اجتماعی، می‌تواند مفید باشد.</span></span></p>
<figure id="attachment_24924" aria-describedby="caption-attachment-24924" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24924" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=500%2C333" alt="دکتر شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24924" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب سوم ما، چاپ دوم مجموعهٔ اشعار هادی ابراهیمی رودبارکی به‌نام </span><i><span style="font-weight: 400;">همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است که در آن آفرینش‌‌های زیباشناختی با زبان تصویری غنی هادی ابراهیمی قابل‌توجه‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای اولین بار در همین جا اعلام می‌کنم که اثر بعدی ما، مجموعه‌سخنرانی‌های گردآوری‌شدهٔ سیاوش کسرایی دربارهٔ شعر نیما و نظریات شعری خودش است که دوست خوبمان آقای عطار، از شاگردان سیاوش کسرایی، در اختیار ما گذاشته‌اند تا چاپ و منتشر شود و در دسترس شعردوستان قرار گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در کارنامهٔ خودمان افتخار برگزاری نکوداشت هادی ابراهیمی عزیز را به‌پاس ۵۰ سال خدمات فرهنگی ایشان به‌کمک جمعی از دوستان ازجمله آقای صوفی داریم… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> از حاضران دعوت کرد تا به پیام ویدئویی </span><b>مدیر نشر خیام (مصدق پارسا) از بلژیک</b><span style="font-weight: 400;"> توجه کنند. قرار بود پیامی ویدئویی هم از مدیر نشر کابل در تورنتو پخش شود که متأسفانه این پیام به‌موقع به جشنواره نرسید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مصدق پارسا </b><span style="font-weight: 400;">در پیام کوتاهی ضمن تبریک به‌مناسبت برگزاری دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور گفت حسرت می‌خورد که نتوانسته در این جشنواره حضور یابد و ابراز امیدواری کرد که در جشنواره‌های آتی همراه با همکارانش در نشر خیام در این جشنواره حضور یابند و کتاب‌های متنوع این نشر را در معرض دید علاقه‌مندان قرار بدهند.</span></span></p>
<figure id="attachment_24925" aria-describedby="caption-attachment-24925" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24925" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=500%2C284" alt="مصدق پارسا، مدیر نشر خیام در بلژیک" width="500" height="284" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=300%2C170&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24925" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مصدق پارسا، مدیر نشر خیام در بلژیک</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">آخرین نشست جشنواره به معرفی انجمن<strong> خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲</strong> اختصاص داشت. پس از اشاره به اینکه طی چند سال گذشته، تعداد قابل‌توجهی از اعضای این خانواده‌ها با کمک نویسندگانی مانند منیرو روانی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون، به نوشتن دربارهٔ رنج و خشمی که گرفتارش‌اند، روی آورده‌اند و چندین کتاب حاصل این تلاش‌ها بوده است، از <strong>بهشته رضاپور</strong>، مادر زنده‌یاد بهاره کرمی مقدم از جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، و <strong>هوریران سهراب</strong>، داغدار چهار جانباختهٔ این پرواز؛ زنده‌یاد نگار برقعی، زنده‌یاد الوند صادقی، زنده‌یاد سهند صادقی و زنده‌یاد سوفی امامی، دعوت شد تا دربارهٔ روند خاطره‌نویسی و نیز کتاب جدید این انجمن که زیر چاپ است، صحبت کنند. شایان ذکر است که تازه‌ترین کتاب انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ با عنوان «به‌نام عدالت» دربارهٔ دادگاه‌هایی‌ست که در ایران و تورنتو برگزار شدند، و به‌زودی منتشر خواهد شد، ولی متأسفانه به دومین جشنوارهٔ کتاب ونکوور نرسید. </span></p>
<figure id="attachment_24926" aria-describedby="caption-attachment-24926" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24926" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=500%2C333" alt="بهشته رضاپور، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24926" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهشته رضاپور، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بهشته رضاپور</b><span style="font-weight: 400;">، ابتدا یادی از قربانیان فاجعهٔ بندرعباس کرد و گفت به‌عنوان توضیحاتی دربارهٔ اینکه چطور چند کتاب خاطرات خانواده‌های جانباختگان پرواز به ثمر رسیده است، مقدمهٔ کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بُد [نویسنده ساکن ادمونتون] را می‌خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نامت را نمی‌دانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما می‌دانم آنجایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پس این روزها می‌آیی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لابد فقط یک یا چند خط شنیده‌ای یا در کتابی، جایی خوانده‌ای. چیزی مثل: «پرواز مسافرتی پی‌اس۷۵۲ هواپیمایی بین‌المللی اوکراین، از مبدأ تهران به مقصد کی‌یف، در ۱۸ دی ۱۳۹۸ (۸ ژانویه۲۰۲۰) هدف شلیک دو موشک پدافند هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار گرفت و همهٔ ۱۷۶ سرنشین آن جان باختند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌دانم سال‌ها پس از امروزی که من دارم این‌ها را برایت می‌نویسم، این کتاب را پیدا خواهی کرد و خاطرات برخی از بازماندگان جنایت را در این کتاب خواهی خواند. نمی‌دانم در دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی، آسمان چه رنگی‌ست و آدم‌ها روز را چه‌طور شب می‌کنند. نویسندگان این کتاب اما، به‌گمان من، به دو دلیل چراغ دست گرفتند و در تاریک‌ترین لحظات فاجعه‌ای که جهانشان را از هم گسیخت، کنکاش کردند. سوگ و فقدانشان را دوره کردم. شاهد فروپاشیدن جهانشان بودم و دیدم چطور اندوهشان را کلمه‌به‌کلمه روی این برگ‌ها چکاندند. آن‌ها تلاش کردند آخرین بازمانده‌های عزیزانشان را &#8211; یادهاشان را &#8211; ثبت کنند که بماند. تو بگو انگار فرهاد دارد عشقش را روی سنگ به سنگ کوه می‌تراشد و ثبت می‌کند. که نرود. که بماند. که به‌مرور زمان و در فرسایش حوادث، فراموش نشود. اما دلیل دیگری هم بود. به‌این امید که تو در دنیایی زندگی کنی که نتوانند روایت‌ها را تغییر بدهند. نویسندگان این کتاب علیه فراموشی، علیه تغییر روایت‌ها به‌کام ظالمان ایستاده‌اند. تردید ندارم در روزگار تو جعل و تغییر روایت‌ها بیشتر خواهد شد. این کتاب تلاش جانکاه بازماندگان این فاجعه است برای مقابله با ذات تغییرپذیر حافظهٔ جمعی. فقط این‌ها نیست. خوب که نگاه کنی، این نوشته‌ها، مجموعه‌ای مستند و صادقانه از لحظات کوچک اما عمیق درد آدم ایرانی‌ست. این ذره‌بین‌گرفتن است به عمق خون‌آلود زخم در این مقطع از زیست ایران. نورانداختن است به انتهای تاریکی روزگاری که ما، ساکنانش بودیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید روزی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک صبح آرام و آفتابی، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بازگردی و این روایت‌های اصل را از زبان شاهدان جنایت بخوانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از زبان کسانی که شاهد شقاوت اقلیتی بودند که خاک و جان این مردم را به گروگان گرفته‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روز ولی…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما را یاد آر!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هوریران سهراب</b><span style="font-weight: 400;">، روایت احمد اسماعیلیون، پدر همسر زنده‌یاد پریسا اقبالیان، و پدربزرگ زنده‌یاد ری‌را اسماعیلیون از جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، را خواند که متأسفانه به‌دلیل محدودیت فضا از درج آن معذوریم.</span></span></p>
<figure id="attachment_24927" aria-describedby="caption-attachment-24927" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24927" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=500%2C333" alt="هوریران سهراب، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24927" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هوریران سهراب، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان این نشست، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> بار دیگر از حامیان مالی برگزاری این جشنواره و نیز عکاسان و فیلم‌برداران سپاسگزاری کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حامیان مالی جشنواره:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنیاد خیریهٔ محسنی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جناب آقای فرهاد صوفی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت Golden Mind Services</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت حسابداری PBS Accounting </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و عکاسان و فیلم‌برداران:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت لاپیس میدیا (Lapis Media)، آقای نیکزاد و همکاران</span></li>
</ul>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت Capilano Photography، آقای علی حقیقت‌جو</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای آبتین حیدری</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتنی است در بخش نمایشگاه جشنوارهٔ کتاب امسال، انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، انتشارات پرنیان، کانون فرهنگیان بی‌سی، کتاب‌فروشی پان‌به، نشر رها، نشر زن، و نشر شهرزاد نامگ حضور داشتند و کتاب‌هایشان را در معرض دید و فروش قرار داده بودند. همچنین چند میز هم به ناشرمؤلفان و نیز کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی اختصاص داده شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از شرکت‌کنندگان و مخاطبان این جشنواره دعوت می‌شود نظرات و پیشنهاداتشان را دربارهٔ دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور از طریق آدرس ایمیلِ <a href="mailto:info@farsibookfestival.org">info@farsibookfestival.org</a> با بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی در میان بگذارند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/">ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">24892</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Sep 2024 17:29:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه کتاب مونترآل]]></category>
		<category><![CDATA[بنیاد ادبی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه‌های راه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[گروه علمی آموزشی سماک]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23651</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی &#8211; ونکوور روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری. مجری این نشست دکتر فرشید سادات‌شریفی بود. او در آغاز با خوشامدگویی به حضار، با اشاره به...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/">یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمد محمدعلی</a> در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مجری این نشست </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر فرشید سادات‌شریفی</b></a><span style="font-weight: 400;"> بود. او در آغاز با خوشامدگویی به حضار، با اشاره به اینکه اغلب شرکت‌کنندگان از آمریکای شمالی در جلسه شرکت کرده‌اند، به حضور در سرزمینی که ساکنان نخستینش بومیان این سرزمین‌ها بوده‌اند، اشاره کرد و گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">مایی که در اینجا جمع شده‌ایم و از نقاط مختلف آمریکای شمالی، آن چیزی که در سرزمین بومیان این سامان به جزیرهٔ لاک‌پشت معروف بوده، به هم پیوستیم، به‌طور آگاهانه به این مسئله توجه می‌کنیم و توجه دیگران را هم به این مسئله جلب می‌کنیم که ما در این سرزمینی که صاحبانی کهن و چندصدهزارساله داشته مهمانان ناخوانده‌ایم، ستلرهایی هستیم که آمده‌ایم نه به‌دعوت بومیان، بلکه به‌دعوت یک نظام استعماری اینجا سکنی گزیده‌ایم و زندگی تازه‌ای برای خودمان ساخته‌ایم.</span></span></p>
<figure id="attachment_23654" aria-describedby="caption-attachment-23654" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23654" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C.jpg?resize=500%2C280" alt="دکتر فرشید سادات‌شریفی" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C.jpg?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23654" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">دکتر فرشید سادات‌شریفی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این سرزمین چه با پیشینهٔ بومیانش و چه با سیاست‌های استعمارگرانش و چه با زیبایی‌ها و مواهب طبیعی‌اش بسیار داشته و دارد که به جویندگان و گرسنگان و گریختگان که به آن پناه می‌آورند، عرضه بکند و آن‌ها را در آغوش خودش بگیرد، اما هیچ‌کدام از این مهربانی‌ها در برابر ما یک مهمان ناخواسته و ناخوانده نباید سبب شود که ما گمان بکنیم ما صاحبان این سرزمین‌ایم، آبان این سرزمین یا indigenous people کسان دیگری‌اند که در اینجا زندگی می‌کنند، به‌طور تاریخی تحت ستم بوده‌اند و وظیفهٔ ما و انتخاب ما دو گونه است؛ یا اینکه با بی‌توجهی به تاریخ و فرهنگ و گذشته و حال آن‌ها و آنچه برشان می‌رود، به جزئی از مسئله تبدیل بشویم، یا با آگاهی‌بخشی، آموختن و حتی بازآموزی خیلی از چیزهای غلطی که در گذشته در برابر آن‌ها آموختیم، بتوانیم به همراهان خوبی برای آن‌ها تبدیل بشویم، در هر کاری که می‌کنیم؛ در زمانی که کار می‌کنیم، در زمانی که یک فعالیت فرهنگی را مثل این جلسه دور هم داریم، زمانی که استراحت می‌کنیم، زمانی که چیزی را می‌سازیم، زمانی که به تجارت می‌پردازیم یا زمانی که حتی بچه‌های ما بازی می‌کنند. امیدوارم که این بازشناخت سرزمینی یا territory acknowledgment مقدمه‌ای باشد که تک‌تک دوستان حاضر در جمع اگر تا به‌حال سفر آموختنشان راجع به بومیان کانادا را شروع نکرده‌اند، بعد از این جلسه آن را آغاز بکنند.</span><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او سپس از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>هومن کبیری پرویزی</b></a><span style="font-weight: 400;"> دعوت کرد که از طرف نشر رها با حاضران سخن بگوید. هومن کبیری پرویزی، با قدردانی از زحمات دکتر سادات‌شریفی برای برگزاری نشست، یاد استاد محمدعلی را گرامی داشت و از خانوادهٔ استاد محمدعلی که اجازهٔ برگزاری برنامه را دادند، و همچنین از باشگاه کتاب مونترآل، به‌عنوان یکی از برگزارکنندگان برنامه، و نیز از سخنرانان برنامه و همهٔ کسانی که از نقاط مختلف جهان در این برنامه شرکت کرده بودند، سپاسگزاری کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از او دکتر فرشید سادات‌شریفی، این‌گونه ادامه داد: «</span><span style="font-weight: 400;">خیلی ممنونم. عنوان برنامه را من پیشنهاد دادم که باشد «یک عمر داستان» و حالا اینجا می‌خواهم تأکیدی بورزم به این مسئله که این یک عمر داستان فقط شامل ایشان نیست، شامل هر آن‌کسی است که داستان را به عمر خودش تبدیل می‌کند، به دستاورد خودش تبدیل می‌کند و با داستان زندگی می‌کند. داستان یک افزونه‌ای بر زندگی ایشان نیست بلکه داستان جزئی جدای‌ناشدنی و شکل‌دهنده و مسیرساز در زندگی ایشان و بسیارانی دیگر از هم‌نسلانشان بوده. ما از این زاویه می‌خواهیم به ایشان بپردازیم و این است که گرچه برای من شخصاً آن‌موقع که داشتم با خانم دکتر مرال دهقانی هماهنگ می‌کردم قبل از اینکه من در اکتبر ۲۰۲۳ به ونکوور بیایم ارتباطی را برقرار کنند و من برای حضور به دست‌بوسی به خدمت ایشان برسم، نشد برای من و شد که </span><i><span style="font-weight: 400;">بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت…</span></i><span style="font-weight: 400;"> اما چه قبل از آن زمان و چه بعد از آن یعنی از آن روزی که خانم دکتر دهقانی به من زنگ زدند با یک حال بسیار پریشان که کاملاً قابل‌درک است که آدم دارد چند نفر را از دست می‌دهد؛ یک پدر، یک دوست، یک استاد و یک تکیه‌گاه را هم‌زمان دارد از دست می‌دهد، خیلی آشفته بودند. از آن روز ایشان در من و در بسیارانی دیگر دارد زندگی می‌کند و در زمانی‌که حالا نوبت صحبت خودم برسد، می‌خواهم به همین بپردازم که چگونه می‌شود که افرادی چنین می‌شوند، افرادی بعد از خودشان ادامه پیدا می‌کنند، به‌قول شعر «در آستانه» شاملو، غیابشان حضور قاطع اعجاز است، آن هم یک حضور قاطع بی‌تخفیف.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او سپس برنامهٔ نشست را اعلام کرد و از شقایق محمدعلی، دختر بزرگ استاد محمد محمدعلی، دعوت کرد با حاضران سخن بگوید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>شقایق محمدعلی</b></a><span style="font-weight: 400;"> پس از قدردانی از برگزارکنندگان نشست سخنانش را این‌طور ادامه داد: «برگزاری این مراسم با تلاش بی‌دریغ شما فرصتی فراهم کرد تا در کنار هم یاد پدر و دوست و نویسنده‌ای ایرانی، محمد محمدعلی، را زنده نگه داریم. به‌واقع برگزاری این بزرگداشت، برای پدر به‌صورت آنلاین کار خوش‌فکر و شایسته‌ای است چون حضور آنلاین نقش مهمی در زندگی پدرم در دوران مهاجرت داشت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدر پانزده سال پیش به ونکوور آمد تا شاهد تولد و بزرگ‌شدن نوه‌هایش باشد و از این بابت بسیار خوشحال بود ولی دلهرهٔ فراموش‌شدن هویت فرهنگی‌اش را هم داشت. نویسنده در تنهایی مطلق می‌نویسد و در عین حال پدر، یک انسان متعهد اجتماعی بود. سال‌های سال عضو فعال کانون نویسندگان ایران بود که به آن بسیار افتخار می‌کرد و ارتباط محکم و مستمری با حلقهٔ شریف دوستانش و شاگردان کلاس داستان‌نویسی‌اش داشت. ترس از ترک این دلبستگی‌ها در ایران، ترس از خاموش‌شدن آن آتش درون که او را به نوشتن وامی‌داشت، زیاد بود. پدر همان یکی دو ماه اول مهاجرت با درک نیاز به یک حضور اجتماعی صفحهٔ فیس‌بوکش را باز کرد و عضو فعالی شد.</span></p>
<figure id="attachment_23655" aria-describedby="caption-attachment-23655" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23655" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C281" alt="شقایق محمدعلی" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23655" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌طور مستمر و روزانه وقت می‌گذاشت تا با دوستان و شاگردانش در سراسر دنیا ارتباط داشته باشد و به‌همین طریق هم به فضای ادبی هنری ایران متصل ماند و هم فرصت دوباره‌شناختن و ارتباط بیشتر با نویسندگان ادبیات مهاجرت ایران را پیدا کرد. همیشه پیش‌قدم بود در تبریک برای اعلام خبر چاپ کتاب‌های جدید، به‌خصوص معرفی نویسندگان جوان. آن تصویر سیگار بهمن کوچکش، به‌قول خودش بهمن جغله‌اش، همراه عکس کتا‌ب‌ها و مجلات تازه‌چاپ‌شدهٔ ایران که به آن سوغاتی از ایران می‌گفت، برای خیلی از ما خاطره‌انگیز است. حضور آنلاین به کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش هم فرصت دوباره‌ای داد تا میزبان نویسندگان مهمان بسیاری در این سال‌ها باشد، ازجمله مهمانانی که امروز هم در این جمع حاضرند، عزیزان مریم رئیس‌دانا، امیرحسین یزدان‌بد، آقای بهرام مرادی عزیز را دیدم که از دوستان قدیمی و خارج از ونکوور بودند که ارتباطشان را در سال‌های بعد از مهاجرت از ایران هم ادامه داده‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او افزود: «بابا، به‌قول خودش، همان‌طور که آقای دکتر سادات‌شریفی گفتند در ونکوور یک ایران کوچک ساخت و ما بعد از فوتش پیوندهای محکم این جهان را از نزدیک دیدیم که چطور دوستان و شاگردان قدیمی و جدیدش یادش را زنده نگهداشتند، کنار ما بودند، از خاطراتش گفتند و چطور یک نفر زنده ماند در این یک سال. در این پانزده سال مهاجرتِ پدرم، پشتکار و عشقش به ادبیات به‌</span><span style="font-weight: 400;">طور مستمر نوشت </span><span style="font-weight: 400;">متأسفانه بعضی از کارهایشان نیمه‌تمام تمام ماند اما بسیار خوشحالم که آثار ارزشمندی چون «کیومرث تا همای» «جهان زندگان» و «خطابه‌های راه‌راه» را به پایان رساند. واقعیت این است که تجربهٔ بازخوانی آثارش در این یک سال هرچند برایم سهمگین و اندوهناک است ولی بسیار ارزشمند است. انگار به گفت‌وگوی دوباره با او مشغولم. باور دارم که نگاه طنازانه و جهان‌بینی انسانی و متعهدش باعث ماندگاری آثارش خواهد بود؛ نگاهی که شخصیت‌های داستانی نامیرایی را در ادبیات ایران به یادگار گذاشت. </span><span style="font-weight: 400;">این را به مادرم می‌گویم که سال‌ها شاهد تلاش بی‌وقفه و پایمردی پدرم در نوشتن بود و درحالی‌که عزیزترینش را در این سال از دست داد، نگران ماست.</span><span style="font-weight: 400;"> میراث پدر همان تلاش بی‌پایان و جست‌وجوی مداوم برای بهتر زیستن است. این روزهای سخت که بگذرد، همین شیوه و منش زندگی راه روشن زندگی ما خواهد بود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های شقایق محمدعلی، دکتر سادات‌شریفی پس از قدردانی از او گفت: «من به‌شدت به این قضیه معتقدم که یک شکلی، یک بخشی از جهان زندگان جهانِ متنی است که انسان‌های میرا می‌نویسند و می‌گذارند و می‌روند. یکی از امیدهای من برای تداوم جهان زندگان در پیوند با استاد محمد‌علی این است که جلساتی مثل این و بعداً پادکستی که درست بکنیم بین امروز تا روز تولدشان، یک گروه دیگری را که اصلاً ممکن است اطلاعی از آثارشان نداشته باشند، علاقه‌مند بکند و ادامه پیدا بکند. به‌خاطر اینکه من از شیراز می‌آیم، از شهر سعدی می‌آیم، وقتی که راجع به اهالی سخن صحبت می‌شود، سعدی راجع به خودش و هم‌سلفان و هم‌سلکانش می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت / هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک گلستانی الان وجود دارد و آوازی ازش می‌آید و امیدواریم که جلسات مثل این، این آواز را بتواند گسترده‌تر بکند و افراد دیگری که ممکن است حتی استاد را نشناسند، بشناسند و بخوانند و بدانند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او سپس از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر سعید ممتازی</b></a><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، مترجم و روان‌شناس، دعوت کرد تا صحبت‌هایش را آغاز کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر ممتازی گفت: «نیم‌قرن پیش، غلامحسین ساعدی در مورد صمد بهرنگی گفته صمد، نویسنده‌ای است که شاهکار او زندگی‌اش بود، و هر دوی این افراد الان زنده‌اند. می‌خواهم این‌طور بگویم که بزرگ‌ترین شاهکار آقای محمدعلی هم سبک زندگی ایشان بود، چگونگی ارتباط برقرارکردنشان با آن مقدار فروتنی در عین جایگاه باارزشی که در ادبیات معاصر دارند، چگونگی ارتباط برقرارکردنشان با کسانی که به‌عنوان شاگرد یا دوست یا همراه در کنارشان قرار می‌گرفتند. من خیلی خوشحالم که این خوشبختی را داشتم که در ده سال گذشته از نزدیک به حضور ایشان برسم و در هشت سال گذشته هم تقریباً مرتب در کارگاه‌های داستان‌نویسی ایشان شاگردی بکنم، اگرچه هیچ‌وقت داستانی ننوشتم و هیچ‌وقت داستان‌نویس نخواهم بود، فقط حضور ایشان و شنیدن صحبت‌های ایشان از ادبیات برای من همیشه درس بود.</span></p>
<figure id="attachment_23657" aria-describedby="caption-attachment-23657" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23657" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=500%2C281" alt="دکتر سعید ممتازی" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23657" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌خواهم امروز چند نکته در مورد کتاب جهان زندگان ایشان که ده سال پیش چاپ اولش منتشر شد و ایشان آن را به‌یاد خانهٔ مادری به فرزندانشان تقدیم کردند، صحبت بکنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فکر می‌کنم که آقای محمدعلی هوشمندانه به‌جای جهان مردگان، نام جهان زندگان را انتخاب کردند تا خواننده‌ای که با عنوان روبه‌رو می‌شود، جرئت دست‌زدن به این کتاب را داشته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مثل بسیاری از آثار ایشان می‌توانیم پنج نکته را در مورد این کتاب ببینیم، یعنی چیزهایی که ایشان می‌گوید، شاید در پنج نکته بشود جمعش کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از روزمرّگی‌های زندگی صحبت می‌کند، از پاییز، از برگ‌ریزان از پسربچه‌ای که روی دوچرخهٔ پدرش سوار می‌شود و ذوق می‌کند که زنگ می‌زند، از مادری که دیابت دارد و حاضر نیست انسولین بزند، چیزهایی از این قبیل. دیگری از جهان تخیلی داستان‌نویسی ایشان است که بسیار زیبا ارتباط مردگان را با جهان هستی را برقرار می‌کند. سوم که همیشه من ازش درس می‌گیرم، جمله‌های حکیمانه‌ای است که ایشان در ضمن داستان می‌نویسند و در این کتاب و بعدتر در کتاب خطابه‌های راه‌راهشان خیلی به چشم می‌خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهارم، از خود گفتن‌هایی است که از زبان افراد حاضر در داستان می‌گویند. در مورد خودشان دارند صحبت می‌کنند، ولی از زبان راوی یا افراد دیگری در داستان می‌گویند و پنجم نقاطی از تاریخ ایران است که به آن اشاره می‌کنند و کمک می‌کنند که آن نقاط ثبت شود در ادبیاتی که به‌قول خودشان یکی از راه‌های ثبت تاریخ است. من چند تا از چیز‌هایی که در این کتاب نظر را جلب می‌کند در این قسمت‌ها عرض می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مثلاً ایشان می‌گوید که </span><i><span style="font-weight: 400;">صحبت‌های تو یادآور آدم‌هایی است که از فرط بی‌زبانی و بی‌کسی حیف‌و‌میل می‌شوند در بازار زندگی</span></i><span style="font-weight: 400;">. به‌قول خودشان ایشان همیشه نویسنده‌ای بودند که از طبقهٔ متوسط می‌نوشتند و این جمله خیلی‌ها را می‌تواند در ذهن ما مجسم بکند. باز جای دیگری می‌گویند که </span><i><span style="font-weight: 400;">در راه بازگشت فکر می‌کردم خاطره‌ها ازیادرفتنی یا فراموش‌شدنی نیستند. جایی در پستوی ذهن قایم می‌شوند و پشت خرت‌و‌پرت‌های سالیان رنگ واقعی خود را از دست می‌دهند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شاید بدون اینکه ایشان از عمق روان‌شناختی این جمله آگاه باشند و شاید هم به‌درستی دریافته بودند که این جمله‌ای است که فروید در موردش صحبت کرده، که ما نمی‌توانیم خاطره‌هایمان را سرکوب بکنیم، این خاطره‌ها به‌هر حال از میان ذهن ما از ناخودآگاه به آگاهی می‌‌آیند، بعد ما را تحریک می‌کنند. جای دیگری، آنجایی که می‌گویم از تاریخ یاد می‌کنند، می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">از سال شصت یکباره مطالعه‌اش قطع شد و گفت هر کس بیشتر می‌داند و می‌فهمد جانش بیشتر در خطر است</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یک نقطهٔ تاریخی اینجا ثبت می‌شود. یا می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">هیچ گروه و دسته‌ای آن‌قدر عدالت‌خواه و باهوش نیست که تا ابد بماند</span></i><span style="font-weight: 400;">. باز هم اینجا ثبت می‌شود. یا گاهی اوقات اشاره می‌کنند به چیزهای سنتی‌ای که در فرهنگ ما هست؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">گاهی از خودم می‌پرسم پدرت چه گناهی کرده بود که این‌همه به زیارت اهل قبور می‌رفت و از خدا و پیغمبر و ائمهٔ اطهار می‌ترسید. دادم درآمد. کربلا و مکه پشت سر هم، اما حاضر بود ده دفعهٔ دیگر برود ولی پایش به تخت جمشید و طاق بستان باز نشود</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یا جای دیگری باز نکتهٔ تاریخی‌ای می‌گویند؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">زمان شاه فکر می‌کردیم این آقایان خوب و سرشناس بازار قهرمان‌های محبوب ملت‌اند اما با هزار ادعا خاک به چشم مردم ریختند، یکی انحصار واردات چای گرفت یکی انحصار پارچه. از توبره و کشکولشان هزار تقلب درآوردند یا اگر نداشتند از خدا و پیغمبر و ائمه جعل کردند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این‌ها چیز‌هایی است که ترکیبی از تاریخ و نقاط چشمگیر خلاقیت ایشان در بیان دیدگاه‌هایشان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از مرگ وقتی صحبت می‌کنند می‌گویند که</span><i><span style="font-weight: 400;"> قطعاً کسانی از دنیای زندگان حتی از پشت مه غلیظ صدای مرا می‌شنوند و قطعیت را درمی‌یابند. من در لحظه‌لحظهٔ این متن هم مرده‌ام، هم زنده. در حقیقت نمرده بودم. هیچ‌کس نمی‌میرد.</span></i><span style="font-weight: 400;"> این همان نکته‌ای است که آقای سادات‌شریفی اشاره کردند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در مورد پدر با به‌هم‌ریختن تفکرات سنتی می‌گویند که </span><i><span style="font-weight: 400;">چرا باید به دیدن پدری بروم که هیچ کلمهٔ قصاری به من یاد نداد</span></i><span style="font-weight: 400;">. و همیشه ما با این موضوع درگیر هستیم که احترام پدر و مادر و جای دیگری در داستان به آبروداری اشاره می‌کنند که</span><i><span style="font-weight: 400;"> بندهایی‌ست بر پای ما</span></i><span style="font-weight: 400;"> که نمی‌توانیم خودمان را از آن‌ها رها بکنیم و بتوانیم به‌درستی فکر بکنیم و بدون تعصب قضاوت بکنیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">جای دیگری می‌گویند که </span><i><span style="font-weight: 400;">اعتراض در ذات تو بود اگر در تغییر سرنوشت اصرار می‌کردیم، اوضاع عوض می‌شد.</span></i><span style="font-weight: 400;"> این همان نکات حکیمانه‌ای است که در داستان آورده‌اند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در مورد مرگ دوباره در همین کتاب می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">همهٔ جهان که این زمین نیست. رؤیاها را از ما نگرفتند، پات به آنجا برسد خواهی دید که قادری در خاطرات واقعی و غیرواقعی خودت دست‌کاری کنی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خیلی جالب است. در این کتاب یک جایی در مورد یک نویسنده که یکی از قهرمانان داستان است اشاره می‌کنند که </span><i><span style="font-weight: 400;">خب دو تا مجموعه از داستان‌هایت هم در خارج از کشور چاپ شده</span></i><span style="font-weight: 400;"> و فکر می‌کنم که این یک واقعیت عینی است در حال حاضر در مورد ایشان.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از خود می‌پرسیدم چرا من و پدر باید همدیگر را ببینیم؟ مگر پدرم برای من چه کار کرده است؟ چه جملهٔ قصاری گفته بود تا آویزهٔ گوش کنم؟ چه رازی را فاش کرده بود تا گرهی از زندگی من باز کند؟ کجا مظلوم واقع شده بود تا من باهاش همدلی کنم و او را رفیق خود بدانم؟ تهیهٔ غذا و پوشاک و مسکن و بزرگ‌کردن بچه وظیفهٔ هر پدر و مادری‌ست، پس رابطهٔ پدر و فرزندی کجاست؟</span></i><span style="font-weight: 400;"> به نکته‌ای اشاره می‌کنند که بندی است بر پای بسیاری از انسان‌ها در حال حاضر و دلیلی برای اضطراب آن‌ها. ایشان درحالی‌که پدری فراموش‌نشدنی بودند، می‌توانند احساسات دیگران را درک بکنند و به آن اشاره بکنند که چگونه می‌تواند این احساسات به‌جای اینکه کمک بکند به ما، با تفکرات سنتی ما را آزار بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">جای دیگری می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">احساساتم به من دروغ نمی‌گوید. ذهن تو همیشه روشن‌تر از صبح است. باید به فهم آدم‌هایی چون تو دلخوش بود که روزی خون در رگ‌هایشان جاری شود با غیرت و حمیت به قلب دیگران هم نقب بزنند، به هم عشق بورزند، برای هم جان بدهند تا دیگر جنگی در نگیرد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایشان در زمان جنگ زندگی کردند. در زمان جنگ تجربه کردند و به‌کرات در جاهای مختلفی از این داستان و داستان‌های دیگر به این اشاره می‌کنند. حالا می‌خواهم به چند تا از نکاتی اشاره کنم که ممکن است شنیدنش حالا بعد از اینکه ایشان درگذشتند، جالب باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">گفت شنیده‌ام مرگ هزاران در و دروازه به زندگی دارد، البته زندگی هم هزاران در و دروازه به مرگ. گفتم شاید نویسندگی یکی از آن راه‌های دررو باشد. راستش من دربارهٔ مرگ هیچ‌چیز نمی‌دانستم. اما حالا از خود می‌پرسم چرا نبایست عقیده‌ها در راه انسان فدا شوند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جمله را من همیشه جاهای مختلف نقل می‌کنم. ایشان از نویسنده‌هایی یاد می‌کردند که به‌خاطر پافشاری بر روی عقاید در دوران مختلف تاریخ ایران جانشان را از دست دادند و به ارزش انسان بسیار بسیار پایبند بودند و هیچ‌چیز واقعاً نمی‌تواند ارزش ازدست‌رفتن جان یک انسان را داشته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این کتاب به سفر مرگ اشاره می‌کنند و می‌گویند</span><i><span style="font-weight: 400;"> لطفاً از آوردن ثروت، مقام، منزلت و نخوت به داخل این فرودگاه خودداری کنید.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چیزهایی که ایشان به‌درستی در زندگی به کسانی که با ایشان دم‌خور بودند یاد دادند، و باز می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">نویسنده‌ای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود و وقتی مرد، روحش لحظه‌ای از تلاش نایستاد و شاگردان فراوانی را پروراند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خیلی جالب است که این کتاب ده سال پیش منتشر شده است، و باز جای دیگری در آنجا نوشته </span><i><span style="font-weight: 400;">در اینجا نویسند‌ه‌ای نواندیش آرامیده است</span></i><span style="font-weight: 400;">. ببینیم چقدر ایشان تفکر خلاقی داشتند. چقدر ذهن پویایی داشتند، و باز می‌گویند </span><i><span style="font-weight: 400;">نویسنده‌ای اجتماعی‌نویس که همواره احساس می‌کند بغض فروخورده‌ای گلویش را می‌فشارد و برای هر سطح از نوشته‌هایش می‌بایست پاسخگو باشد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با این جمله صحبتم را تمام بکنم؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">آیا دست کشیدن از زندگی سخت‌تر از ندیده‌گرفتن مبارزه است؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">واقعاً باید به دید انسانی ایشان احترام گذاشت و هر وقت من صحبت از این می‌کردم با دوستانی که در ایران‌اند و با ایشان در ارتباطم، با حسرت به من نگاه می‌کردند و من افتخار می‌کردم که از نزدیک ایشان را دیدم و توانستم با ایشان دم‌خور باشم و از ایشان یاد بگیرم. امیدوارم که آثار ایشان بعد از رفتن خودشان همچنان به حیات خودش ادامه بدهد و همین‌طور که آقای دکتر سادات‌شریفی گفتند کسانی که هنوز با آثار ایشان آشنا نیستند، آشنا بشوند و ارزش ادبی، تاریخی، هنری و خلاقانهٔ این آثار بیشتر دیده شود. صحبتم را با بیتی از منزوی تمام می‌کنم که گفت: </span><i><span style="font-weight: 400;">و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم / که راز زندگی و مرگ آدمی این بود</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های دکتر ممتازی، دکتر فرشید سادات‌شریفی از مریم رئیس‌دانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، دعوت کرد تا با حضار سخن بگوید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> </b><span style="font-weight: 400;">سخنانش را با عنوان «‌ایستادگی بر فرهیختگی خواننده» این‌گونه آغاز کرد: « گفتار امروز من دربارهٔ اهمیت و توجهی است که استاد محمدعلی همواره از شروع کارشان برای مخاطب قائل بودند. طبق صحبتی که با دوست عزیزم سیما شد، قرار بر این بود که من امروز مروری بر تمامی آثارش خدمت دوستان ارائه بدهم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">البته می‌دانم برای اهل قلم، دوستان عزیز، نویسندگان، شاید پاره‌ای از این صحبت‌ها تکراری باشد. اما هدف من این بود که با این مختصر مرور و بررسی، بعدها که این ویدئو ضبط می‌شود و در اختیار دوستان و علاقه‌مندان در اینترنت قرار می‌گیرد، نسل جوان ما را که متأسفانه به‌دلیل مسائل مختلف از نویسنده‌های خودشان دور می‌افتند، به‌دلیل مهاجرت و عدم پرداخت دولت ایران به معرفی بیش و بیش و بیش این‌ها به جامعهٔ امروزی، این در واقع بتواند میکروفونی باشد، صدایی باشد برای اینکه این جوانان، این نسل جدید بیشتر با آثار برجستهٔ استاد عزیز ما آشنا بشوند.» </span></p>
<figure id="attachment_23658" aria-describedby="caption-attachment-23658" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23658" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?resize=500%2C280" alt="مریم رئیس‌دانا" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23658" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او سپس مروری کوتاه داشت بر ابعاد مختلف زندگی استاد محمدعلی و عضویتش در کانون نویسندگان و پس از آن به مرور آثار ایشان پرداخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رئیس‌دانا گفت که سه دوره را برای آثار ایشان قائل است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ اول، دوره‌ای‌ست که دغدغه‌های اجتماعی و عناصر بومی به‌شکل برجسته در آثار ایشان وجود دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ دوم بیشتر به فرم و تکنیک‌های روایی توجه دارند. البته کهن‌الگوها و اساطیر وارد داستان‌ها و رمان‌ها می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ سوم، دوره‌ای‌ست که به‌شکل خیلی حرفه‌ای پژوهش بر اساطیر را شروع کردند، و رمان‌ها و سه‌گانه‌ای هم نوشتند و بعد هم «کیومرث تا همای». و از همه مهم‌تر و قسمت جذابش که برای من خیلی شیرین است، حضور پررنگ زنان به‌عنوان راویان آثار. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ اول، یعنی دههٔ پنجاه و شصت با انتشار اولین مجموعه‌داستان‌ها یعنی«درهٔ هندآباد گرگ دارد» و «از ما بهتران» شروع می‌شود؛ به‌ترتیب در ۲۷ سالگی و ۳۰ سالگی. در کتاب اول با نویسنده‌ای آشنا می‌شویم که حوادث سیاسی اجتماعی را دستمایهٔ نوشتن کرده است. در دومی باورهای خرافی و بومی روستاییان مانند جن، پری و موجودات متافیزیکی دستاویزی شده باز برای دغدغه‌های اجتماعی‌اش. این کتاب به‌نوعی با عزاداران بیلِ ساعدی نسبت دارد؛ تصویرگری جن‌زدگی مردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سومین اثر، «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» است به سال ۱۳۵۶، در ۳۹ سالگی. نثر آن پخته‌تر از دو مجموعهٔ اول است. کتاب موفق به کسب جوایزی هم شد. برخلاف «ازمابهتران» فضاسازی اداری‌ست و تم داستان‌ها اداری و زندگی کارمندی، و البته کماکان دغدغهٔ اجتماعی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ دوم، آثار منتشره در دههٔ هفتاد است. دو رمان «رعد و برق بی‌باران» و «نقش پنهان» در سال ۱۳۷۰ منتشر شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خواننده و منتقد متوجه می‌شود که سه کتاب نخست یعنی آن مجموعه‌داستان‌ها، تمرینی بودند تا در «رعد و برق بی‌باران»، نویسنده به فرم تازه‌ای از روایت برسد. ساحت تاریخی رمان، پایان قاجار و آغاز پهلوی اول است و تصویرگر تاریخ شهرسازی در تهران. نکتهٔ درخشان این اثر در نامش است، پیامی از محیط زیست دارد، «بی‌بارانی و بی‌آبی». سه سال بعد خواننده در «باورهای خیس یک مرده» می‌بیند نویسنده همین موتیو کم‌آبی یا بی‌آبی یعنی اساسی‌ترین مشکل محیط زیستی را به‌شکل جاندارتر و مدرن‌تری در بستر رمان گوشزد می‌کند.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23659" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpeg?resize=278%2C400" alt="جلد کتاب رعدوبرق بی‌باران" width="278" height="400" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpeg?w=278&amp;ssl=1 278w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%D8%B1%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpeg?resize=209%2C300&amp;ssl=1 209w" sizes="auto, (max-width: 278px) 100vw, 278px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; text-align: justify; font-size: 16px;">«نقش پنهان» نیز که در سال ۷۰ منتشر و سال ۸۵، هاشم خسروشاهی آن را به ترکی استانبولی ترجمه می‌کند. داستان مرد جوانی‌ست در جست‌وجوی کشف راز قتل پدرش. راوی همین مرد جوان است. روز قتل مصادف است با جشن‌های دولتی آبان. نویسنده به خواننده نمی‌گوید چه جشنی ولی خواننده درمی‌یابد جشن تولد محمدرضاشاه و ولیعهدش رضا باید باشد. سبک خیلی تکان‌دهنده‌ است؛ دوربین در این اثر به‌شکل سینمایی حرکت می‌کند. از بالا از روی سر جشن و چراغانی می‌گذرد و وقتی پایین می‌رسد روی خانه و خانوادهٔ مقتول زوم می‌کند. ساحت تاریخی رمان پایان دورهٔ پهلوی، زمانهٔ انقلاب و شروع جنگ است. کشور در نابسامانی و قدرت سیاسی متزلزل است. عدم قطعیت بر تمام رکن‌های کشوری تسلط دارد. این عدم قطعیت به سبک و زاویهٔ دید راوی نیز رسوخ می‌کند. مقتول مشخص است و دادگاه عالِم به همه‌چیز. حکم ولی به تأخیر می‌افتد. روز قصاص که می‌رسد این بار راوی نامطمئن می‌شود، به قصاص شک می‌کند. با ایجاد شک، با تولید پرسش، نویسنده خواننده را وارد رمان می‌کند. این پرسش برای خواننده نیز ایجاد می‌شود. نویسنده از خواننده کنشگری می‌خواهد. پدر پس از مرگ بر پسرش خواب‌نما می‌شود. می‌گوید «ما همه وارث سرنوشت خویشاوندان خویش هستیم». نفرین‌شدگی بر مرد جوان چهره نشان می‌دهد و او مردد به حفظ این ارثیه. تداوم همین فلسفه و اندیشه را در «جهان زندگان» نیز می‌بینیم «ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه‌ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و&#8230; »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهارمین مجموعه‌داستان، «چشم دوم» به سال ۱۳۷۳ با پنج داستان کوتاه و نگاهی انتقادی به جنگ، داستان انسان‌های ساده‌دلی است که در بحران‌های سخت تعادل زندگی خود را از دست می‌دهند. این مجموعه‌داستان همچنان که بازگوکنندهٔ دغدغهٔ اجتماعی نویسنده است، ولی چرخش لطیف قلم را او به‌سمت فرد یا ذهنیت فرد و درون او می‌بینیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سومین رمان «باورهای خیس یک مرده» به سال ۱۳۷۶، داستانی است که به‌شکل موازی در دو دورهٔ تاریخی اواخر قاجاریه و اوایل انقلاب روایت می‌شود. سویه‌های رؤیا و واقعیت و شخصیت‌های داستانی در هم می‌روند. بینامتنیت اثر رنگارنگ است؛ زن اثیری و خانم میرجلالی/ شهر ری و مقنی‌باشی و نمونه‌هایی از این دست. رمان بر عناصری چون باورها بومی مانند عروسِ قنات شدن تا به آب رسیدن استوار است. چاه، آیینه، گورزاد، آناهیتا، امکان تفسیرهای اسطوره‌ای را افزایش می‌دهند. اما همهٔ این‌ها بهانه‌ای‌ست تا به جدی‌ترین مشکل محیط زیستی ایران یعنی آب پرداخته شود. اگر در ادبیات روستا همواره جنگ بر سر آب کشته‌ها داده است، این بار محمدعلی بحران آب را در شکل کلان به شهر می‌رساند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنجمین و آخرین مجموعه‌داستان «دریغ از رو‌به‌رو»‌ است به سال ۷۸، شامل پنج داستان. داستان‌های «دریغ از رو‌به‌رو» زبان، تعلیق، رؤیا و خیال‌پردازی خوبی دارند. بسیار پخته و جذاب‌اند. تم‌ها متنوع و متشکل از زندگی‌های کارگری پرخطر، حاشیه‌نشین‌های فراموش‌شدهٔ شهری. از نانوایی‌های سنتی گرفته تا کفتربازی لوطی‌های دههٔ ۴۰ و ۵۰، دغدغه‌های اجتماعی نویسنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهارمین رمان، «برهنه در باد» است به سال ۱۳۷۹. در اینجا نویسنده به فرم توجه دارد؛ اثری چندصدایی. یکی از جذابیت‌های این سبک برای خواننده آن است که ذهنش را از قضاوت دور می‌کند. نام راوی مهرعلی است بر وزن محمدعلی. در رمان آخر محمدعلی «<a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه</a>» نیز راوی همین نام را دارد. ساحت تاریخی رمان از نیمهٔ اول دههٔ چهل تا نیمهٔ دوم دههٔ شصت است. این اثر برندهٔ جایزه ادبی یلدا شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ سوم، دههٔ هشتاد و نود، استفاده از کهن‌الگوها، اساطیر ملی مذهبی و نیز حضور تابان زنان به‌عنوان راویان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنجمین رمان «قصهٔ تهمینه» است به سال ۱۳۸۲. تا جایی که به ذهن من می‌آید در ادبیات داستانی ما هرگز نام زن عنوان هیچ کتابی نشده است، اعم از رمان یا مجموعه‌داستان کوتاه، آن‌طور که به قرینه‌اش در غرب داریم، مانند آنا کارنینا یا مادام بواری. شاید در مجموعه‌داستانی مثلاً نام یکی از داستان‌ها اسم یک زن باشد ولی نام کتاب نداریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و حالا می‌رسیم به سه گانه‌های روز اول عشق؛ ششمین رمان، «آدم و حوا» است به سال ۱۳۸۲؛ اولین کتاب از سه‌گانهٔ روز اول عشق. اساطیر مذهبی دستمایهٔ روایت خلقت عشق، و ابراز احترام به مقام والای زن است. داستان دو راوی دارد یکی مهران صبور و دیگری اقلیما. نویسنده برای نوشتن این اثر بی‌شک منابع بسیاری را مورد پژوهش قرار داده ازجمله مرصاد العباد، ترجمهٔ تفسیر طبری، تاریخ طبری، تمامی منابع اسلامی و سامی و&#8230; البته در هیچ کجای کتاب این منابع ذکر نشده است. ساختار اثر خطی است با زبانی ساده و گویا.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-23660" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/Mohammadali1.jpg?resize=640%2C320" alt="یک عمر داستان گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان - - - - - روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری... #محمدمحمدعلی #ادبیات #کانادا #ایرانیان_کانادا #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="320" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/Mohammadali1.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/Mohammadali1.jpg?resize=300%2C150&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/Mohammadali1.jpg?resize=272%2C137&amp;ssl=1 272w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرازی از آدم و حوا: «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود&#8230; همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست از غصه خالی می‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از این اثر است که به‌شکل جدی توجه خاص نویسنده به حضور زن را در آثارش می‌بینیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفتمین رمان یا دومین اثر از سه‌گانهٔ روز اول عشق، «مشی و مشیانه» است؛ براساس اسطوره‌های آفرینش ایرانی، پس از مرگ کیومرث مشی و مشیانه اولین جفت نرینه و مادینه از نطفهٔ او برمی‌خیزد. مشی و مشیانه در واقع همان آدم و حواست ولی در فرهنگ ایرانی و نه اسلامی. راوی مشیانه زن داستان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هشتمین رمان، «جمشید و جَمَک» سومین اثر از سه‌گانهٔ روز اول عشق است به سال ۱۳۸۳. داستان از زبان جمک خواهر جمشیدشاه است. او تمدن بزرگ آریایی را در سراسر جهان گستراند. در تاریخ او معماری، پزشکی و حمل‌و‌نقل پایه‌گذاری می‌شود. جهان بسامان است. اما در نهایت اهریمن فریبش می‌دهد و هزار سال تاریکی بر ایران می‌افتد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اهمیت این سه‌گانه دراماتیزه‌شدن آثار در وجه مدرن است. نویسنده در بازآفرینی داستان‌ها، راویان را زن انتخاب کرده است. زنانی که هرگز نه از آن‌ها گفته و نه نوشته شده است، حتی از نقش پنهان آنان یادی نشده است. همواره در تمامی قرون و اعصار مردان با تکیه بر کیان نرینهٔ خود کلان‌روایتگر داستان‌ها بوده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نهمین رمان «جهان زندگان» است به سال ۱۳۹۴، موضوع کین‌خواهی و قصاص است و فرم قابل‌توجه. اگر قرن حاضر را قرن پایان آهستگی و زمانهٔ سرعت فرض کنیم، «جهان زندگان» این ضرورت زمان را به‌درستی درک کرده است؛ چراکه خط روایی داستان مانند آثار کلاسیک از ابتدای داستان شروع نمی‌شود تا به انتها برسد. روایت در جهان ذهن و عین و دو دنیای مردگان و زندگان است، با مخدوش‌شدن این مرزها درست مانند باورهای خیس یک مرده؛ یعنی سبک موردعلاقهٔ نویسنده. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب دیگر، «از کیومرث تا همای» به سال ۱۳۹۵، قصه‌های شاهنامه است به‌روایت محمدعلی با زبان امروزین و در مجموع چهل قصه است،‌ شامل زندگی و مرگ پادشاه کیومرث، اولین انسان از نگاه فرهنگ ایرانی تا آخرین پادشاه که همای چهرزاد است؛ هفتمین و آخرین پادشاه کیانیان، زنی سیاستمدار و شیفتهٔ قدرت. ولی محمدعلی فقط روایتگر قصه‌ها با یک خط داستانی نیست، پرسش‌هایی برای خواننده مطرح می‌شود، مثلاً در قصهٔ رستم و سهراب تا چه اندازه به سهراب دروغ گفته شد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی در مقدمهٔ کتاب از ویژگی‌های گران‌بهای شاهنامه یاد می‌کند. نه فقط اینکه فردوسی بانی و باعث حفظ زبان پارسی بوده، بلکه نکته‌های تازه‌ای ورای ادبیات را گوشزد می‌کند. این که مثلاً این گنجینه در طی قرن‌ها چگونه منبع اقتصادی برای بسیاری شاخه‌های هنر مانند سینما، نقاشی، تئاتر موسیقی، خطاطی و &#8230; بوده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یازدهمین و آخرین رمان «خطابه‌های راه‌راه» به سال ۱۴۰۲، اثری پست‌مدرن است با تکنیک چندصدایی و تنوع زاویهٔ دید. ساحت تاریخی رویدادها اواخر دورهٔ شاه و اوایل انقلاب و پس از آن است. «خطابه‌های راه‌راه»‌ در واقع دست‌نویس‌هایی‌ست که قرار است کتاب شود و منتشر شود، از این‌رو در پایان کتاب نویسندهٔ درون کتاب یعنی مهرعلی‌ فهرستی از مواردی را ضبط کرده که باید در ویرایش نهایی اعمال کند. شگردی بکر و یک فاکت به خواننده که آنچه خوانده فقط دست‌نویس‌ها و نامه‌های رسیده است.</span><span style="font-weight: 400;"> این شگرد به‌نظر من شگرد بکر و جذابی بوده در ادبیات و به‌عنوان صحبت‌های پایانی می‌خواهم بگویم که کم نیستند نویسنده‌هایی که وقتی می‌نویسند به سلیقهٔ مردم، به‌سلیقهٔ روز فکر می‌کنند. به اینکه خواننده را سرگرم کنند با نثری جذاب، با تعلیق و و و… من البته مخالفش نیستم. لازم است در جامعه، لازم است نوشته شود و خواننده را جذب بکند ولی قطعاً کافی نیست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وظیفهٔ نویسنده به‌نظر من این است که سال‌به‌سال که خودش رشد می‌کند، باید خواننده را در این مسیر رشد با خودش حرکت بدهد و همراه کند و محمدعلی در پی همین است. از بیست و هفت سالگی که شروع می‌کند، آرام‌آرام که مرحلهٔ دانشوری و فرهیختگی را پشت سر می‌گذارد. با دغدغه‌های اجتماعی‌ای که دارد تا می‌رسد به تهمینه، سه‌گانه‌ها، کیومرث و همای، این دانشوری و فرهیختگی را به خواننده‌اش هم منتقل می‌کند. این توجه به زن، راویِ زن، سال هفتاد، هشتاد که سه‌گانه‌ها را می‌نویسد آن موقع شعار زن، زندگی، آزادی واقعاً در خواب کسی هم نبود. اما توجهی که او دارد، توجهی که او به خواننده‌اش و به جامعه‌اش می‌گوید برای احترام به زن، مثل یک صدای خاموش است ولی ما می‌بینیم که در جامعه خودش را با آثاری مثل آثار محمدعلی و نویسندگانی چون او این صدا به فریاد درمی‌آید. ادبیاتی از این جنس هم آفرینش ادبی است، هم تربیت خواننده. خواننده‌ای که تربیت می‌شود، خواننده‌ای که فرهیخته می‌شود، شهروندی است که با دغدغه‌های اجتماعی نسبت دارد. شهروندی است که شریف می‌شود، متفکر می‌شود، منفعل نمی‌شود، فکر می‌کند، دادخواه می‌شود، شک می‌کند به میراث خودش، به بخش‌های نفرینی‌اش البته، نه به بخش‌های ارزشمندش و همین شک‌کردن‌ها و پرسش‌ها می‌تواند روشنایی راه شود. مایی که وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم، شاید بتوانیم چون فریدونِ فردوسی فقط نظاره‌گر نباشیم. شاید بتوانیم با این پرسش‌ها و تردیدها دیگر دست روی دست نگذاریم و به‌راستی در پی تغییر سرنوشت خویش باشیم. شاید من‌های ما فریدون شوند. فریدون هم که از روز اول فریدون نبود، فرخ نبود، فرشته نبود. فریدون، فریدون شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با این شعر زیبا، خورشید شاهنامه، صحبتم را به پایان می‌برم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های مریم رئیس‌دانا، دکتر سادات‌شریفی از امیرحسین یزدان‌بد، نویسنده و از شاگردان قدیمی استاد محمدعلی، دعوت کرد متنی را که با عنوان «بعدازظهرِ ملال و تگرگ» تهیه کرده بود برای حضار بخواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%b2%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af/" target="_blank" rel="noopener"><b>امیرحسین یزدان‌بد</b></a><span style="font-weight: 400;"> مطلبش را از روی متن برای حضار خواند که این مطلب را می‌توانید <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%a7%d8%b2%d8%b8%d9%87%d8%b1%d9%90-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%aa%da%af%d8%b1%da%af/" target="_blank" rel="noopener"><strong>در اینجا بخوانید</strong></a>. در پایان خوانشِ او به‌دلیل بار احساسی آن که بر نویسندهٔ متن و حضار حاکم شده بود، دکتر سادات‌شریفی یک دقیقه استراحت داد. پس از بازگشت همهٔ حاضران، دکتر سادا‌ت‌شریفی با سخنان خود و مروری بحث‌های مطرح‌شده جلسه را خاتمه داد.</span></span></p>
<figure id="attachment_23661" aria-describedby="caption-attachment-23661" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-23661" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF.jpg?resize=500%2C282" alt="امیرحسین یزدان‌بد" width="500" height="282" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/09/%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23661" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بد</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خلاصهٔ سخنان </span><b>دکتر فرشید سادات‌شریفی</b><span style="font-weight: 400;"> که عنوانش بود «ایران درونِ جان: معنای و بهای زیستن با «ایران فرهنگی» پس از مهاجرت»، به‌شرح زیر است:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درد و رنجی که همگی در سخنان امیرحسین یزدان‌بد دیدیم و شنیدیم، شاید بهترین نقطه برای آغاز سخن باشد. هر یک از ما، از هر نسلی، از هر زمانی که به این سرزمین آمده باشیم، با این رنج پیوندی ناگسستنی داریم. این رنج، ما را به هم گره می‌زند، همان‌طور که استاد محمدعلی می‌گفت، ما را به ساختن «ایرانی کوچک» برای خودمان وامی‌دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تاب‌آوری و رنج</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این ایران کوچک، چه در درون ما ساخته شود و چه در بیرون، بیش از آنکه نمادی از تاب‌آوری باشد &#8211; که بی‌شک است &#8211; تندیسی از رنج است. گاهی در مواجهه با این رنج، برخی سعی در نادیده‌گرفتن آن دارند، به مسیر دیگری می‌روند، حتی به فرزندانشان فارسی نمی‌آموزند. برخی دیگر، پیلهٔ تنهایی به دور خود می‌تنند و از جامعهٔ ایرانی فاصله می‌گیرند. اما عده‌ای دیگر، در مواجهه با این رنج، به نوشتن و خلق پناه می‌برند. برخی، مانند من و امیرحسین، سعی می‌کنند انگلیسی را چنان بیاموزند که به آن زبان بنویسند و بخوانند. این راه بدان می‌برد که متأسفانه دریابیم بیش از آنکه یکی از نویسندگان جامعهٔ میزبان شویم، ما برای آن‌ها «سوژه‌ای جالب» هستیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عشق به‌قدرِ کافی؛ اندوه به‌مقدار لازم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای دلتنگی‌ای چنان قوی که کسی را به ساختن ایرانی کوچک وادارد، دو عنصر لازم است: مهر به‌اندازهٔ کافی و غم ازدست‌دادن به‌اندازهٔ کافی. ترکیب متضاد این دو، نیرویی عظیم می‌آفریند از جنس دلتنگی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و استاد ما تلاش کرد هم «ایرانی کوچک» بسازد و هم توجه جهانیان را به تاب‌آوری ایرانیان جلب کند. این از نگاه بیرونیان ارزشمند است، اما نگاه درونی ما، رنج و ناگزیری ایران است، همان‌گونه که ناگزیری نوشتن. نویسندهٔ ایرانی مهاجر نمی‌تواند ایرانی‌بودن خود را حذف کند، هرچند ممکن است تلاشی مذبوحانه برای این کار بکند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باری این ایرانی، با استریوتایپ‌ها و موانع بسیاری روبه‌روست، از نگاه سطحی آقای ترودو در ماه رمضان تا تعجب دیگران از نام‌های ما. حتی اگر اثری در خارج از ایران چاپ کند، رساندن آن به مخاطب فارسی‌زبان، هزاران قدم اضافه می‌طلبد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و آنچه در پایان می‌ماند: باز و باز تاب‌آوری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز می‌خواستم سخنم را با رنج آغاز کنم و با آن به پایان برسانم. ما دربارهٔ کسی صحبت می‌کنیم که تمام این موانع را تاب آورد و نوشت، آن هم به‌شیوهٔ خودش، بدون بازی با حقیقت و اصالت. این بزرگ‌ترین تشویق و ستایش است برای کسی که به‌صرف آنچه در یک سدهٔ گذشته بر ایران و ایرانی رفته، مجبور بوده برای خودبودن و خودماندن هر روز هزینه بدهد اما باز هم جهان داستانی نوشته و از این‌همه اضافه‌کاری نهراسیده چرا که به‌قول دکتر شفیعی، «مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعل بود.» امیدوارم مشعل آثار استادمان هر روز شعله‌ورتر شود و او را بیشتر بخوانیم و خودمان هم نگذاریم مشعل کلاممان خاموش شود. ما مشعل کلام را حمل می‌کنیم و ادبیات پس از مهاجرت را زنده نگه می‌داریم و کار استاد محمدعلی هم تازه شروع شده است. فصل تازهٔ زند‌گی او در یادها و خاطر ما و در ادبیات ما آغاز شده است. این ادامه، بازخوانی‌ها و تأثیراتی است که از کار او مایه خواهند گرفت؛ حتی برای کسانی که او را نمی‌شناختند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این نشست با سخنان دکتر سادات‌شریفی خاتمه یافت. پادکست این نشست را می توانید از طریق لینک‌‌های زیر بشنوید:<br />
</span></p>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t59/2/16/31_20e3.png" alt="1&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> وب‌سایت پادکست</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="http://shows.acast.com/samaak-audio-mag?fbclid=IwZXh0bgNhZW0CMTAAAR2XP4Z2emdYLvNH5kFcbS6IxL6stVxffRkmFsrOD0TFwhim18eWtzjP0Yo_aem_pBTHITyarc2zJ39aaSx0sg" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">shows.acast.com/samaak-audio-mag</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t78/2/16/32_20e3.png" alt="2&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> اسپاتیفای</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="https://open.spotify.com/episode/5GBLd2fH3iC0o2IElK1Fli?si=_sVLsYg5TOWXCrlcp1EJ6A" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">http://open.spotify.com/episode/5GBLd2fH3iC0o2IElK1Fli&#8230;</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t97/2/16/33_20e3.png" alt="3&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> اپل پادکست</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="http://podcasts.apple.com/ca/podcast/samaak-audio-mag/id1419810999?i=1000670057686" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">http://podcasts.apple.com/&#8230;/samaak&#8230;/id1419810999&#8230;</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/tb6/2/16/34_20e3.png" alt="4&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> ساندکلاود</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="https://soundcloud.com/samaak_ca/samaak-55-mohammad-mohammad-ali-sept-2024?fbclid=IwZXh0bgNhZW0CMTAAAR3aUMbA6M7lNPE_6iv5isfZzZI7Nw1zE05nSEMEHWkNveVgtqtcWrJxy-U_aem_79lDOFAAJ-FYc5ZbwyN9fg" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">http://soundcloud.com/&#8230;/samaak-55-mohammad-mohammad-ali&#8230;</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/td5/2/16/35_20e3.png" alt="5&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> تلگرامِ پادکست</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="https://t.me/Samaak_AM" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">t.me/Samaak_AM</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/tf4/2/16/36_20e3.png" alt="6&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> کست‌باکس</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"><a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="https://castbox.fm/channel/Samaak-Audio-Mag-id6275900" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">http://castbox.fm/channel/Samaak-Audio-Mag-id6275900&#8230;</a></span></div>
<div dir="auto"><span style="font-family: sahel;"><span class="html-span xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs x3nfvp2 x1j61x8r x1fcty0u xdj266r xat24cr xgzva0m xhhsvwb xxymvpz xlup9mm x1kky2od"><img loading="lazy" decoding="async" class="xz74otr" src="https://static.xx.fbcdn.net/images/emoji.php/v9/t13/2/16/37_20e3.png" alt="7&#xfe0f;&#x20e3;" width="16" height="16" /></span> یافتن پادکست در هر جا که پادکست را گوش می‌کنید (RRS Feed)</span></div>
<div dir="auto"><span class="html-span xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x1hl2dhg x16tdsg8 x1vvkbs" style="font-family: sahel;"> <a class="x1i10hfl xjbqb8w x1ejq31n xd10rxx x1sy0etr x17r0tee x972fbf xcfux6l x1qhh985 xm0m39n x9f619 x1ypdohk xt0psk2 xe8uvvx xdj266r x11i5rnm xat24cr x1mh8g0r xexx8yu x4uap5 x18d9i69 xkhd6sd x16tdsg8 x1hl2dhg xggy1nq x1a2a7pz x1sur9pj xkrqix3 x1fey0fg x1s688f" tabindex="0" role="link" href="https://feeds.acast.com/public/shows/66d927c18970f531ffd04858" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">feeds.acast.com/public/shows/66d927c18970f531ffd04858</a></span></div>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/">یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23651</post-id>	</item>
		<item>
		<title>عاشق، روایت یک عصیان شرقی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/06/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b5%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/06/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b5%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 Jun 2024 15:23:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23100</guid>

					<description><![CDATA[<p>مریم رئیس‌دانا – آمریکا مارگریت دوراس، نویسنده و فیلمساز فرانسوی، در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس و فیلم‌نامه نوشت. یکی از آثار برجسته‌اش، رمان «عاشق» (L’Amant)* است. این رمان در سال ۱۹۸۴ منتشر شد و به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شد. داستان این رمان در یکی از شهرهای هندوچین، منطقه‌ای در جنوب شرقی آسیا که محل زندگی نویسنده در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/06/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b5%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c/">عاشق، روایت یک عصیان شرقی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> – آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مارگریت دوراس، نویسنده و فیلمساز فرانسوی، در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس و فیلم‌نامه نوشت. یکی از آثار برجسته‌اش، رمان «عاشق»</span><span style="font-weight: 400;"> (L’Amant)* است. این رمان در سال ۱۹۸۴ منتشر شد و به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شد. داستان این رمان در یکی از شهرهای هندوچین، منطقه‌ای در جنوب شرقی آسیا که محل زندگی نویسنده در دوران کودکی بوده، روی می‌دهد. دختر نوجوان فرانسوی‌الاصل ۱۵ ساله با مرد چینیِ ۲۷ ساله و ثروتمندی آشنا می‌شود. داستان عشق و روابط نزدیک آن‌ها در این محیط پیچیده و متفاوت روایت می‌شود.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-23106" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/Duras-Lover.jpg?resize=334%2C500" alt="عاشق مارگریت دوراس، روایت یک عصیان شرقی" width="334" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/Duras-Lover.jpg?w=334&amp;ssl=1 334w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/Duras-Lover.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 334px) 100vw, 334px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«عاشق» اثر مارگریت دوراس در دسته‌بندی رمان نو قرار می‌گیرد. زمان در این اثر خطی نیست و مدام در حال رفت و برگشت به زمان‌های مختلف است، به گذشته، به گذشتهٔ دورتر، به اکنون و باز گذشته. بنابراین به‌همین دلیل کاملاً اتوبیوگرافیک نیست چون از کودکی شروع نمی‌شود تا به پیری برسد. پس آن را نیمه‌اتوبیوگرافیک در نظر می‌گیریم زیرا نویسنده آشکارا از کودکی، نوجوانی و روابط خانوادگی خود صحبت می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ویژگی ارزندهٔ «عاشق» تابوشکنی‌های اجتماعی، اخلاقی و حتی سیاسی زمانهٔ خود است. «عاشق»، جدال و عصیان دخترکی‌ست علیه نظام خانواده و اجتماع، رابطهٔ دخترکی نوجوان و مردی بالغ؛ دخترکی که شباهت‌هایی به خویشاوند ادبی خود یعنی لولیتای ناباکوف دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عناصر مرکزی و مهم رمان اختلاف نژادی، حضور استعمارگران، و عبور از هنجارهای اخلاقی/ اجتماعی‌ست که هر یک چون سکوی پرشی به کتاب قدرت می‌دهند تا اوج بگیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مقالهٔ پیش‌رو ماحصل کنجکاوی‌های من است دربارهٔ «عاشق»، اثری که چون خویشاوندان ادبی خود زوال نمی‌گیرد و چون در نفْس ستیزنده است با ساختارهای مقهور اجتماعی. این مقاله، همچنین خلاصه‌ای‌ست از بحث‌هایی که طی دو جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسیِ محمد محمدعلی در ماه آوریل گذشته دربارهٔ این رمان صورت گرفت. به‌تازگی نیز در بخش مهمی از لایوی اینستاگرامی با رکسانا حمیدی،‌ داستان‌نویس، دربارهٔ مارگریت دوراس و آثار او، به‌ویژه «عاشق»، در این زمینه صحبت کردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>خویشاوند ادبی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جهان ادبیات، شخصیت‌های ادبی هم مانند انسان‌ها در زندگی صاحب خویشاوند هستند. مثلاً آنا کارنینا خویشاوندی دارد به‌نام مادام بواری یا کارمن. خویشاوند ادبی دخترک در رمان عاشق نیز لولیتا اثر ناباکوف است یا کمی عقب‌تر شخصیت ناستازیا فیلیپوناست در رمان ابله. روشن است که خویشاوندان ادبی با وجود شباهت‌ها، تفاوت‌هایی نیز با هم دارند، به‌عنوان مثال آناکارنینا و اما بواری در نهایت خودکشی می‌کنند، ولی کارمن به‌دست معشوق سابق خود کشته می‌شود. لولیتا و ناستازیا فیلیپونا نیز تفاوت‌هایی با دخترک در رمان عاشق دارند. دو شخصیت نخست پدرخوانده‌هایی دارند و دخترها ناخواسته وارد رابطهٔ جنسی با پدرانشان می‌شوند ولی حکایت دخترک در اثر دوراس متفاوت است؛ او خود خواهان رابطه‌ای پرشور با مردی‌ست که جای پدرش را دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>روایت دوگانه‌‌ای از «من» و «او»</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی در «عاشق» گاه از ضمیر من استفاده می‌کند و گاه او، اما چرا گاهی من است و گاهی او؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب پس از مرگ تمامی اعضا خانواده نوشته شده است، پس او می‌خواهد از رازهایی بگوید. «عاشق» از آمیختگی تجربه و خیال تصاویری می‌سازد تا به خودشناسی از نویسنده برسیم. «عاشق» متنی‌ست به‌قصد مکتوب‌کردن خاطره و آناتی از فراموشی. چرا فراموشی؟‌ ما همواره چیزهایی را فراموش می‌کنیم. این واکنش ذهن است برای حفظ بقا؛ اما فراموش‌کردن چه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌طور که گفته شد، «عاشق» کاملاً اتوبیوگرافیک نیست، چون از تولد شروع نمی‌شود، یعنی به‌لحاظ زمانی خطی نیست. روایت گاهی از زاویهٔ دید من است که می‌توان اثر را اتوبیوگرافیک تأویل کرد و گاهی اوست یعنی دخترک. زمانی که «اوست» یعنی فاصله‌گذاری اتفاق افتاده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«عاشق» خاطرات کودکی را نیز در برمی‌گیرد. دوراس از پدر و مادری فرانسوی‌ست ولی بزرگ‌شدهٔ ویتنام، دوفرهنگی‌ست، البته انسان دوفرهنگی از زاویهٔ دید جامعهٔ امروز وگرنه که به‌چشم هنجار آن دوره، آدم‌های مستعمرات چیزی نبوده‌اند جز موجودات حقیر و کثیف. با خواندن «عاشق» متوجه می‌شویم فرهنگ دوم در ذهن نویسنده تا چه حد قدرتمند و خواستنی بوده است. از این‌رو، همین دوفرهنگی‌بودن برای نویسنده هنگام نوشتن «عاشق» برایش فاصله‌گذاری ایجاد کرده است، پس گاهی می‌گوید من و گاهی می‌گوید او؛ به‌عبارت دیگر هرگاه می‌گوید «او» یعنی نویسندهٔ فرانسوی «دوراس» برای زنی می‌نویسد که ماگریت دونادیو نام دارد؛ و جایی که می‌گوید «من» یعنی همان مارگریت دونادیو، دخترک ویتنامی. از یاد نبریم دوراس همان‌قدر که فرانسوی‌ست، ویتنامی هم است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مفاهیم تابیده در متن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مفاهیمی که گرانیگاه روایت بر آن‌ها استوار است: مرگ، روابط انسانی، شکستن تابوهای اجتماعی، اخلاقی، و سیاسی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تابوی رابطه‌ٔ دختر پانزده‌ساله با مردی بالغ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ـ تابوی رابطه‌ٔ دختری از نژاد سفید با مردی چینی، «یک چینی کثیف و از نژاد پست»</span><span style="font-weight: 400;"> در سرزمینی تحت استعمار. </span><span style="font-weight: 400;">دختر نوجوان این هنجارها را می‌شکند، اما زنان فرانسوی دیگر چطور؟‌ بنا به مشاهدات در کتاب، آن‌ها به‌شدت تابع قوانین استعماری‌اند و همین تبعیت باعث تقویت و بازتولید بی‌عدالتی در سازوکار استعمار می‌شود. آن‌ها حاضرند خودکشی کنند، حاضرند دیوانه شوند، اما پا از مرزهای مرسوم فراتر نگذارند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تابوی رابطه‌ای که راوی یعنی دخترک پانزده‌ساله خود نیز سخت خواهان آن و عاشق مرد است (برخلاف لولیتا که راوی داستان، مردی بالغ حدود چهل‌ساله است و با حقه‌بازی می‌خواهد خواننده باور کند که هر دو رابطه عاشقانه‌ای با هم داشته‌اند).</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تابوی رفتن در قلمرو محارم، «مرد چینی مرا می‌شست انگار که بچه‌اش بودم»؛ در جست‌وجوی پدر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ باز رفتن در قلمرو محارم، با برادر بزرگش نمی‌رقصد چون کشش منحوسی به هم دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تابوی رفتن در قلمرو جنس موافق، هلن، تنها هم‌کلاسی فرانسوی‌اش در مدرسه. بارها در طول روایت از اندام هلن ستایش می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کانون خانواده</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر نوجوان فقیری که پدرش را در کودکی از دست داده است، و به‌لحاظ اقتصادی، خانواده‌ای متوسط رو به پایین دارد. مادری افسرده‌احوال و مودی، یک روز خوب یک روز بد، یک روز تمام خانه را می‌شوید و پشت پیانو آهنگ می‌نوازد و روز دیگر افسرده و بدزبان است. برادر بزرگ‌تر پرخاشگر، خشن، خودشیفته، همراه با عقدهٔ نارسیسیسم و برادر کوچک‌تر، ترسو و مضطرب. هر کدام از این آدم‌ها در درجات مختلف در زندگی خود و بافت خانواده ایجاد اختلال و خانواده را گرفتار چالش می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شخصیت دختر بیش‌ازاندازه حساس است، مثل مادرش مودی با بلوغ زودرس و اراده‌ای قوی برای تجربه‌کردن و رهایی از حصار تن. حس بیگانگی با خانواده دارد. حس عزیزنبودن به‌چشم مادر، همان‌طور که برادرها را دوست دارد، به‌خصوص برادر بزرگ‌تر را. حس نداشتن فالوس. در ارجاع به این مفهوم، یک صحنهٔ کلیدی در «عاشق» وجود دارد. دخترک روبه‌روی آینه می‌ایستد و کلاه مردانه به سر می‌گذارد. به‌چشم دیگران چطور به نظر می‌آید با آن کلاه مردانه؟ دخترک </span><span style="font-weight: 400;">کانون خانواده ندارد، برعکس هر چه هست، همه سم و خشونت و فضایی پارانویاست اما مرکز داستان همین خانواده است. دختر حتی لباسش را از خانواده به عاریت می‌گیرد. پیرهنی که از مادرش رسیده، کلاهی که الگویی‌ست از پوشش برادرانش و روابطی زهرآلود و بیمار. دخترک بارها و بارها از برادر بزرگ‌تر حرف می‌زند، نه‌فقط از خشونتش، نه‌فقط از مستی و هرزه‌بودنش، بلکه یک چیزی داشته، یک چیز مگو که حتی مادر آگاهانه او را به‌بهانهٔ تحصیل ولی در واقع با هدف جداماندن از دو بچهٔ دیگر، می فرستد به فرانسه.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«می‌گوید در هجده‌سالگی واقعه‌ای برایش روی می‌دهد که می‌خواسته خون به پا کند. می‌خواسته برادرش را بکشد.» و «آن شب اتفاقی افتاد که حتی به خدا هم نمی‌شد گفت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>عصیان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستان، روایت اعتراف‌گونهٔ رابطه بین یک دختر جوان فرانسوی و تاجری چینی‌ست؛ </span><span style="font-weight: 400;">دخترکی در پی نجات خویش. او علیه این وضعیت شورش می‌کند، خلاف هنجارهای اجتماعی و اخلاقی آن زمانه عاشق مردی چینی می‌شود تا با عصیان علیه هنجار آن زمانه میل و اشتیاق جنسی خود را ارضا کند. دوازده سال اختلاف سنی دارند، در هندوچین سال‌های ۱۹۲۰. اصلاً نیروی فشار داستان بر همین اشتیاق تمرکز دارد؛ اشتیاق جنسی از سوی دختر و نه مرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تفسیرهای دیگری نیز دربارهٔ عملکرد دختر وجود دارد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ انتقام از مادر و وضعیت نابرابری که میان فرزندان به وجود آورده است. «مادر نمی‌دانست چه‌گونه تخم ناامیدی را دل ما می‌کاشت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ گرایش به فرهنگ دوم، یعنی شرق، جایی که در آن بالنده شده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تلاش برای عبور، عبور از دخترانگی و زن‌شدن، عبور از تابوهای اجتماعی و فرهنگی، عبور از قضاوت، رسیدن به شهامت و نوشتن</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باید توجه داشت که رودخانه، یک کهن‌الگوست؛ تمثیل گذشت زمان. رودخانه، استعاره‌ای‌ست برای عبورکردن، عبور از تجاوز، از اسارت. عبور از رودخانه، در واقع کنشی‌ست هستی‌شناسانه در زندگی دخترک.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در میانهٔ روایت تصویری نمادین مشاهده می‌کنیم از بی‌عقلی و بی‌تدبیری مادر. در خانه‌اش کارخانهٔ جوجه‌کشی راه انداخته است، ولی با محاسبهٔ غلط نور باعث تلف‌شدن ۶۰۰ جوجه می‌شود. جوجه استعاره‌ای از فرزند، و به‌راستی هر سه فرزند نابود می‌شوند. درست است که دوراس نویسندهٔ شهیری شد، ولی به‌قول خودش هرگز کانون خانواده نداشت.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-23107" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82.jpg?resize=333%2C500" alt="عاشق مارگریت دوراس، روایت یک عصیان شرقی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/06/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>سلسله‌مراتب استعمار</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زمان رویداد «عاشق» دههٔ ۱۹۲۰ و مکان ویتنام است تحت حاکمیت فرانسه، یعنی اوج قیام‌ها و جنبش‌های ملی ویتنام علیه دولت استعماری فرانسه؛ مقطعی حساس. در جامعهٔ استعماری، مرد سفید است که زن آن سرزمین را تسخیر جنسی می‌کند، استثمار می‌کند با نژادش با قدرت سیاسی‌اش و با مقام اقتصادی‌اش. در «عاشق» مرد چینی جایگاه تسخیر ندارد. مرد فقط یک چینی کثیف ثروتمند است. در مقایسه با ویتنامی‌ها قدرت دارد چون ثروت دارد، ولی در برابر سفیدها هیچ است. پس معشوق چینی برای دختر و خانواده‌اش همواره یک بیگانه، یک خارجی باقی می‌ماند. این واقعیت برای دختر هم مصداق دارد، یعنی نپذیرفته‌شدن او از سوی پدر معشوق. پدری که راضی به ازدواج پسرش با یک دختر سفید فقیر نیست. مقاومت در برابر استعمار؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بن‌مایهٔ «عاشق» تصویری‌ست از برقراری رابطه بین دو نژاد، دو فرهنگ با سویهٔ انتقادی به مقولهٔ استعمار و با هدف بی‌ثباتی آن ساختار.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در «عاشق»، نژاد به‌عنوان یک عامل تعیین‌کنندهٔ اجتماعی عمل می‌کند، یعنی آدم‌ها به‌لحاظ کلاس اجتماعی به‌گونه‌ای طبقه‌بندی شده‌اند که نباید تداخل نژادی روی دهد، ولی عاشق این هنجار را زیر پا می‌گذارد و نامتغیری ساختار نژادی را تضعیف می‌کند. نژاد چینی مرد و بیگانگی‌اش با نژاد سفید در سراسر اثر بسط داده می‌شود. در تحلیل این رابطه، نژاد از هر ویژگی دیگری در اثر فراگیرتر و رابطه بر همین آگاهی دوطرفه استوار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ویتنام اشغال شده و مستعمرهٔ فرانسه است. دختر و خانواده‌اش از طبقهٔ استعمارگران‌اند ولی از نظر اقتصادی فقیرند و ثروتی ندارند، پس فاقد قدرت اجتماعی‌اند و قابلیت تسخیر ندارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از طرفی مرد چینی ثروتمند که ساکن ویتنام است، به‌دلیل همین تمکن مانند فرانسوی‌ها بسیاری از ویتنامی‌ها را استثمار می‌کند. نکته این است که خود او نیز از سوی خانوادهٔ دختر و حتی عشق دختر استثمار می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌درستی روشن نیست آیا دختر هم نقش سوءاستفاده‌کننده از این عشق را دارد یا خیر؟ زمانی که به‌اصرار همهٔ خانواده را به ضیافتی در رستورانی گران دعوت می‌کند، آیا چشم به مال مرد ندارد؟ برادران دختر گرچه از خشم به خود می‌پیچند که سر سفرهٔ مرد چینی کثیف نشسته‌اند، ولی از مشروب و غذاهای گران نمی‌توانند چشم بپوشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد چینی که شاهد سوءاستفادهٔ مالی از خود است، به خشم می‌آید و با استفادهٔ جنسی در صدد انتقام از دختر است. البته دختر رضایت کامل دارد. حتی می‌گوید:‌ «با من همان رفتاری را بکن که قبلاً با زن‌های دیگر می‌کردی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نگاه مرد چینی رابطه با دخترک چگونه تحلیل می‌شود؟ آیا تفاوت نژادی یعنی سفیدبودن دختر در نظرش یک اُبژهٔ فِتیش نمی‌سازد و همین فتیش‌بودن موجب تحریک او در کام‌جویی از عشق نمی‌شود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چرخهٔ استثمار حتی میان روابط خانوادگی دختر حرکت دارد، روابط سمی اعضای خانواده با یکدیگر و سوءاستفادهٔ برادر بزرگ‌تر از مادر و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این دو، یعنی دخترک و مرد چینی، با هم جزئی از یک کل را تشکیل می‌دهند. کلیتی که بر هنجاری شورش می‌کند و در نهایت هیچ‌کدام شرمسار از رابطه نیست، هرچند دختر از فشار کتک‌های مادر یک بار معشوق را چینی کثیف نام می‌نهد. اضافه باید کرد که در عین حال هیچ‌یک از این دو گام بعدی و بلندتری را برنمی‌دارد، یعنی هیچ‌یک تلاشی برای کسب رضایت خانواده نمی‌کند. راوی از همان ابتدا به معشوق تأکید می‌کند قرار نیست جلوتر برویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما «عاشق» فقط محدود به بیان رابطهٔ عاشقانه بین دخترکی نوجوان و مردی بالغ از جنس لولیتا نیست، بلکه گام بزرگ‌تر و والاتری‌ست برای شکستن ساختار استعمار در یک جامعهٔ مستعمره؛ گامی برای عبور از هنجارهای اخلاقی/ سیاسی‌‌ای که قرن‌های متمادی استعمار در جهان تثبیت کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عاشق مقررات افراطی دربارهٔ تمایلات جنسی زنان در مناطق استعماری را زیر پا می‌گذارد و ثبات فرضیه‌هایی از این دست را مغشوش می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان نباید فراموش کرد که «عاشق» اثری اتوبیوگرافیک/فیکشن است. به‌این معنا که روایتی صددرصد از واقعیت نیست، بلکه اثری‌ست ادبی در بازنمایی گذشته با هدف رسیدن به تفسیری جدید از خود، از لنز امروز، با نگاه به گذشته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهار ۲۰۲۴</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;">*ترجمهٔ فارسی کتاب «عاشق» د</span><i><span style="font-weight: 400;">ر</span></i><span style="font-weight: 400;"> کتابخانهٔ </span><a href="https://vpl.bibliocommons.com/v2/record/S38C9353800"><span style="font-weight: 400;">ونکوور</span></a><span style="font-weight: 400;"> موجود است و می‌توانید آن را به امانت بگیرید. فراموش نکنید که حتی اگر در این شهر زندگی نمی‌کنید، می‌توانید با داشتن کارت عضویت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان در این کتابخانه عضو شوید و کتاب را حضوری در محل این کتابخانه‌ تحویل بگیرید یا حتی بدون این کار، از طریق خدمات بین‌کتابخانه‌ای (Interlibrary)، می‌توانید در کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان برای دریافت کتاب‌ درخواست بدهید. به‌این ترتیب که کتابخانهٔ شهرتان آن را از کتابخانهٔ مبدأ امانت می‌گیرد و در کتابخانهٔ محل زندگی‌تان به شما تحویل می‌دهد تا آن را بخوانید و به‌راحتی دوباره به همان‌جا برگردانید تا به کتابخانهٔ مبدأ پس فرستاده شود. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خدمات بین‌کتابخانه‌ای، از وب‌سایت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان دیدن کنید یا از پرسنل آنجا دربارهٔ این خدمات بپرسید. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;">همچنین می‌توان نسخهٔ الکترونیک این کتاب را از طریق برنامه‌های کتاب‌خوانِ </span><a href="https://taaghche.com/book/122703/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82"><span style="font-weight: 400;">طاقچه</span></a><span style="font-weight: 400;"> و </span><a href="https://fidibo.com/book/114686-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82"><span style="font-weight: 400;">فیدیبو</span></a><span style="font-weight: 400;"> خریداری کرد.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/06/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b5%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c/">عاشق، روایت یک عصیان شرقی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/06/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d8%b5%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23100</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 May 2024 02:36:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[‎#PersianBookFestival]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[‎Persian Book Festival]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[افشین سبوکی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[برندا بِیلی]]></category>
		<category><![CDATA[بریده های نور]]></category>
		<category><![CDATA[بریده‌های نور]]></category>
		<category><![CDATA[بنیاد ادبی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[بهشته رضاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[خاکستری]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حمیدرضا مجتهدی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامهٔ هشت صبح]]></category>
		<category><![CDATA[سنجر سهیل]]></category>
		<category><![CDATA[سنگام و داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[سنگام و داستان‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شهرگان]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالرحیم احمد پروانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانهٔ درخت دانش]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[کلارا و من]]></category>
		<category><![CDATA[گروه علمی آموزشی سماک]]></category>
		<category><![CDATA[گروه کتاب خوانی کافه راوی]]></category>
		<category><![CDATA[لاله باقری]]></category>
		<category><![CDATA[لانا پاپهم]]></category>
		<category><![CDATA[مجلهٔ فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا فخرآبادی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مهرنوش مزارعی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<category><![CDATA[هوریران سهراب]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22863</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی &#8211; ونکوور عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; Capilano Photography نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور با همراهی و مشارکت تعدادی از ناشران، انجمن‌های ادبی و رسانه‌های شهر ونکوور در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۴ مقارن با هفتاد و ششمین زادروز زنده‌یاد محمد محمدعلی در سالن HSBC یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. این جشنواره، همان‌طور که اعلام شده بود، شامل نمایشگاه کتاب‌های فارسی از نویسندگان ایرانی و افغان، و نیز نشست‌های ادبی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/">پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; <a href="https://www.instagram.com/capilano_photography/" target="_blank" rel="noopener">Capilano Photography</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> با همراهی و مشارکت تعدادی از ناشران، انجمن‌های ادبی و رسانه‌های شهر ونکوور در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۴ مقارن با هفتاد و ششمین زادروز <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">زنده‌یاد محمد محمدعلی</a> در سالن HSBC یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. این جشنواره، همان‌طور که اعلام شده بود، شامل نمایشگاه کتاب‌های فارسی از نویسندگان ایرانی و افغان، و نیز نشست‌های ادبی بود. نمایشگاه کتاب از ساعت ۱ تا ۵ بعدازظهر به‌طور مداوم در جریان بود و نشست‌های ادبی در دو بخش و مجموعاً به‌مدت دو ساعت و نیم برگزار شد. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش کامل نشست‌های ادبی این جشنواره را در اینجا ببینید:<br />
</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/bf8G07ZMehs?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استقبال از این جشنواره به‌ویژه با توجه به هوای بارانی آن روز بسیار خوب بود، صدها نفر از این جشنواره دیدن کردند و در جریان نشست‌های ادبی برخی از شرکت‌کنندگان در انتهای سال ایستاده از این جلسات استفاده کردند. همچنین عده‌ای نیز به‌همین دلیل متأسفانه نتوانستند در این نشست‌ها شرکت کنند. شایان ذکر است که پیش از برنامه اعلام شده بود شرکت در نشست‌ها بدون ثبت‌نام و تقدم با افرادی‌ست که زودتر به محل برگزاری می‌رسند. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22868" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%E2%80%8E%E2%81%A8%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA%E2%81%A9.jpg?resize=500%2C750" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="500" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%E2%80%8E%E2%81%A8%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA%E2%81%A9.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%E2%80%8E%E2%81%A8%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA%E2%81%A9.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش اول نشست ادبی رأس ساعت مقرر آغاز شد و </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><b>سیما غفارزاده</b></a><span style="font-weight: 400;">، سردبیر رسانهٔ همیاری و از بنیان‌گذاران <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر رها</a>، پس از خوشامدگویی به حاضران در جلسه، گفت: «در ابتدا لازم می‌دانم اشاره کنم که ما امروز در مکانی دور هم جمع شده‌ایم که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی ماسکوئیم، اسکوامیش و اِس‌لِی-واتوث بنا شده است و ما از این بابت سپاسگزار آن‌هاییم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس او پیام ارسالی </span><b>لانا پاپهم (Lana Popham)</b><span style="font-weight: 400;">، وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش استان بریتیش کلمبیا، به جشنواره را به‌زبان فارسی خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«به‌نمایندگی از طرف نخست‌وزیر دیوید ایبی و دولت بریتیش کلمبیا، حضور شما را در نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور خوشامد می‌گویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز، آغاز این اولین جشنواره در نوع خود رقم می‌‌خورد، که نه‌تنها بُعد جدیدی به چشم‌انداز ادبی ونکوور می‌‌افزاید، بلکه به‌عنوان پلتفرمی مهم برای تقویت دیدگاه‌های فرهنگی گوناگون استان ما عمل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادبیات در قلب ما جایگاه ویژه‌ای دارد. ادبیات تجربیات زیستهٔ منحصربه‌فرد ما را بازتاب می‌دهد و ما را به‌ شیوه‌های معناداری به یکدیگر پیوند می‌دهد. ادبیات این قدرت را دارد که ایده‌ها را برجسته کند، آغازگر گفت‌وگو باشد، مرزها را کنار بزند و به مسائل کلیدی‌ای که همهٔ ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بپردازد. و این فقط مربوط به کاغذ و جوهر نیست. صنعت کتاب ما، نقشی حیاتی در پیشبرد حوزهٔ صنایع فرهنگی پویای ما و اقتصاد کلی بریتیش کلمبیا ایفا می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما افتخار می‌کنیم که بریتیش کلمبیا را استانی چندفرهنگی، چندگونه و نوآور بنامیم. من سازمان‌دهندگان، کارکنان و داوطلبانِ این جشنواره را برای تعهدشان در زندگی‌بخشیدن به این رویداد فوق‌العاده تحسین می‌کنم و مشتاقم دربارهٔ آثار به‌نمایش‌گذاشته‌شده بیشتر بدانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با احترام، لانا پاپهم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22864" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D9%87%D9%85.jpg?resize=580%2C750" alt="لانا پاپهم" width="580" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D9%87%D9%85.jpg?w=580&amp;ssl=1 580w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D9%87%D9%85.jpg?resize=232%2C300&amp;ssl=1 232w" sizes="auto, (max-width: 580px) 100vw, 580px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «از طرف خودم و تمامی دوستان عزیزِ همراه برای برگزاری این اولین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور &#8211; هرچند کوچک ولی پربار &#8211; بسیار سپاسگزاریم که آخر هفته‌تان را از راه‌های دور و نزدیک زحمت کشیده‌اید و تشریف آورده‌اید تا از این حرکت فرهنگی حمایت کنید. حضور عزیزان فرهیخته در اینجا مایهٔ دلگرمی و افتخار ماست، و در عین حال، همچنان ناباورانه جای استاد محمدعلی عزیزمان سخت خالی‌ست. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال گذشته همین حوالی، بعد از معرفی نشر رها در فاصلهٔ دو سه ماه چهار عنوان کتاب رونمایی کردیم ازجمله رمان «<a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</a>» آخرین اثر استادمان، زنده‌یاد محمد محمدعلی، که افتخار انتشار آن به‌عنوان نشری نوپا نصیبمان شده بود. سال گذشته بسیار کوشیدیم تا رونمایی این رمان را در مراسم نکوداشت زنده‌یاد محمدعلی هم‌زمان با هفتاد و پنجمین زادروز ایشان در تاریخ ۲۷ آوریل برگزار کنیم، هرچند برخی مشکلات فنی که آماده‌شدن کتاب را به تأخیر انداخت، این شانس را از ما گرفت و این برنامه در ماه ژوئن برگزار شد. اما تنها بعد از سه ماه و چهار روز کم، شد آنچه که نباید می‌شد… استاد محمدعلی در کمال ناباوری رفتند و دوستدارانشان را سوگوار کردند… در همان سه ماه و اندی چندین بار با ایشان دربارهٔ دو کتاب دیگرشان که رو به اتمام بود، صحبت کرده بودیم ولی دریغا و حسرتا که زود و نابهنگام ما را تنها گذاشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از اوایل سال میلادی جاری، به فکر افتادیم که امسال در زادروز استاد محمدعلی و به یاد و احترام ایشان کاری بکنیم. فکر برگزاری جشنوارهٔ کتاب فارسی که جای خالی آن در شهرمان حس می‌شد، یکی از ایده‌هایی بود که به ذهنمان رسید. چه چیزی بهتر از برگزاری جشنواره‌ای هرچند کوچک که مختص کتاب‌های فارسی باشد و در زادروز نویسنده‌ای برگزار شود که پیش از هر چیزی، انسانی بزرگ و شریف بود و ما بخت آن را داشتیم که در این سر دنیا همشهری‌اش باشیم. جشنواره‌ای برای ناشران و نویسندگانی که نوشته‌هایشان در سرزمین مادری‌شان، در ایران و افغانستان، به‌جز شرحه‌شرحه‌شدن زیر تیغ سانسور، سرنوشت دیگری نمی‌یابد و هزاران فرسنگ دورتر در این سوی دنیا هم با هزار و یک مشکل دیگر برای انتشار آثارشان و رساندن آن‌ها به دست خوانندگان مواجه‌اند؛ از دشواری برای یافتن ناشری که روی کتاب سرمایه‌گذاری کند و بدون دریافت هزینه‌ای از نویسنده آن را منتشر کند، تا هزینه‌های گزاف چاپ و نشر برای ناشرمؤلفان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این بود که موضوع را با تعدادی از دوستان عزیزمان که هر یک دستی در ادبیات دارند مطرح کردیم و البته همگی از این ایده بسیار استقبال کردند. روشن است که برگزاری چنین جشنواره‌ای هرچند جمع‌وجور و کوچک، در توان یکی دو نفر یا حتی شاید یک انجمن نیست و همکاری و همراهی تعداد زیادی از افرادی را می‌طلبد که کتاب و کتاب‌خوانی دغدغه‌شان است و به ادبیات عشق می‌ورزند. از این بابت ما بسیار خوش‌اقبالیم، چراکه در این شهر دوستان فراوانی داریم که در کنار حرفهٔ تخصصی‌شان؛ حرفه‌ای که شاید از ادبیات فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد، گروه‌ها و انجمن‌هایی تشکیل داده‌اند و بی‌هیچ ادعایی چراغ ادبیات فارسی را در این شهر روشن نگاه داشته‌اند. چنین بود که ما جرئت کردیم به ایدهٔ برگزاری این جشنواره پَروبال بدهیم و عملی‌اش کنیم. علاوه بر گروه‌ها و انجمن‌های ادبی شهر، برخی رسانه‌های پیش‌کسوت نیز به یاری‌مان آمدند تا در اطلاع‌رسانی این برنامه همراهمان باشند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در اینجا، از دوستان عزیزمان در </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%be/" target="_blank" rel="noopener"><b>انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener"><b> انجمن فرهنگی پرسش</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b> بنیاد ادبی محمد محمدعلی</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b5%d8%a8%d8%ad/" target="_blank" rel="noopener"><b> روزنامهٔ هشت صبح</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b4%d9%87%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener"><b> شهرگان</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener"><b> کتابخانهٔ درخت دانش</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%a8%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><b> کتاب‌فروشی پان‌به</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%b3%d9%85%d8%a7%da%a9/" target="_blank" rel="noopener"><b> گروه علمی‌آموزشی سَماک</b></a><span style="font-weight: 400;">،</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%88%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b> گروه کتاب‌خوانی کافه راوی</b></a><span style="font-weight: 400;">، </span><b>مجلهٔ فرهنگ </b><span style="font-weight: 400;">و</span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b2%d9%86/" target="_blank" rel="noopener"><b> نشر زن</b></a><span style="font-weight: 400;"> کمال سپاس را داریم، قدردانِ مشارکت و حمایتشان از این حرکت ادبی-فرهنگی هستیم و دستشان را به‌گرمی می‌فشاریم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از این مقدمه، سیما غفارزاده از</span> <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b4%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>شقایق محمدعلی</b></a><span style="font-weight: 400;">، دختر گرامی استاد محمدعلی، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته، آغازگر بخش اول نشست باشد، و به معرفی بنیاد ادبی محمد محمدعلی بپردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان خود را چنین ایراد کرد: </span><span style="font-weight: 400;">«با سلام و خوشامدگویی به همهٔ دوستان عزیز، برپایی نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور مبارک همهٔ ما باشد. آرزو می‌کنم این جشنواره که به‌همت خانم سیما غفارزاده و آقای <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">هومن کبیری</a> آغاز به کار کرده، به خانه‌ای ماندگار برای اهالی قلم، دلسوزان چاپ و نشر و همهٔ دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی بدل شود. خانه‌ای هرچند دور از وطن، یادآور حس خوش تعلق و خویشاوندی به انسان‌ها و بازگشت به مکانی که در زمان تکرار می‌شود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی، دلبستهٔ آدم‌ها و مکان‌ها، سال‌ها پای ثابت گردهمایی‌ها و رویدادهای ادبی و هنری ونکوور بود. او با افتخار به پیشینه‌اش به‌عنوان عضو کانون نویسندگان ایران، درک و ضرورت حضور اجتماعی و گفت‌وگو را بخشی از انضباط «کانونی» خود می‌دانست. در جمع دوستان و همدلان، عمیق‌تر نفس می‌کشید، بیشتر گوش می‌داد و بلندتر می‌خندید. قدرشناس چنین جمعی بود و ذهنش نشانه‌ها را به فال نیک می‌گرفت. در جهانش همه‌چیز متصل و پرنشانه بود. مثل تقارن تولدش با اولین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، در چندقدمی آرت گالری که یکسال در جوارش هر شنبه همراه دوستش، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ac%d9%85%d8%a7%d9%84-%d8%b5%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%aa%db%8c-%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">جمال کردستانی</a>، در کنار معترضان ایستاد. دوستانش را بارها و بارها شریک «<a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/24/%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">غار تنهایی</a>»اش کرد که آن هم سه چهارراه بیشتر با اینجا که هستیم، سالن رابسون اسکوئرِ یوبی‌سی، فاصله ندارد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22867" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی، با باور به قدرت خلاقانهٔ جمع‌های ادبی، بیست سال تدریس کرد که چهارده سال آن بی‌وقفه در ونکوور بود. در نبودِ او، حلقهٔ مهربان دوستان و شاگردانش دلگرمی و تسلی خاطر ما و یکدیگر بودند و به‌کوشش و همتشان کلاس‌های سه‌شنبهٔ <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">کارگاه داستان‌نویسی</a> تعطیل نشد. سنگینی نبودِ او در کلاس‌ها طاقت‌فرساست، ولی ما سه‌شنبه‌ها به خانه‌ای برمی‌گردیم که برایمان به یادگار گذاشته است، بازگشت به آن حس خوش تعلق و خویشاوندی شب‌های سه‌شنبه، در جمعی عاشق ادبیات. بی‌لطف و پیگیری‌های <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">کامران قوامی</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%85/" target="_blank" rel="noopener">فریبا فرجام</a> در برگزاری کلاس‌ها و آموزش‌های بی‌دریغ <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%b2%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">امیرحسین یزدان‌بُد</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">علی رادبوی</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">وحید ذاکری</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%87%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرال دهقانی</a> و دیگر دوستان امکان ادامهٔ کلاس‌ها نبود. به همهٔ شاگردان قدیم و جدید که به جمع ما پیوستند، خسته نباشید می‌گویم که با شرکت در کلاس‌ها بدعتی تازه گذاشتید در تعهد به حفظ ارزش‌ها، به باور در کنارِ هم ماندن، یادگرفتن و آموزش‌دادن در حلقه‌ای ادبی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنیاد ادبی محمد محمدعلی، در همین راستا تأسیس شده است. این بنیاد، با هدف گسترش کارگاه داستان‌نویسی، پاسداشت و نشر آثار، ترجمهٔ کتاب‌ها و یادداشت‌ها، برگزاری کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی و مسابقات داستان‌نویسی، چون هر گروه ادبی‌ای امید دارد که در آینده پلی ارتباطی میان اهالی قلم و دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فقط در دنیای نشانه‌هاست که روز تولد پدر تنها نیستیم؛ مادرم امروز کنار خواهرش نشسته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کنار دوستان و علاقه‌مندان ادبیات مشتاقانه منتظر رونمایی کتاب‌های رفقای قدیمش، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مهرنوش مزارعی</a> و مریم رئیس‌دانا، هستیم و چشممان به چاپ تازهٔ کتاب‌های شاگردان نوردیده‌اش، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نوشا وحیدی</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نیکی فتاحی</a>، روشن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌امید پاگرفتن و ماندگاری جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، سیما غفارزاده به معرفی </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%d8%ad%db%8c%d9%85-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>عبدالرحیم احمد پروانی</b></a><span style="font-weight: 400;">، نویسنده و مترجم و از مدیران کتابخانهٔ درخت دانش، و </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%86%d8%ac%d8%b1-%d8%b3%d9%87%db%8c%d9%84/" target="_blank" rel="noopener"><b>سنجر سهیل</b></a><span style="font-weight: 400;">، پایه‌گذار و سردبیر روزنامهٔ هشت صبح افغانستان، پرداخت و از آن‌ها دعوت کرد تا به پشت تریبون بروند و نگاه و مروری داشته باشند به نشر آثار نویسندگان افغان در خارج از افغانستان و البته توضیحاتی دربارهٔ پروژهٔ بسیار ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>عبدالرحیم احمد پروانی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «با سلام حضور فرهیختگان گرامی که در نشست امروز تشریف دارند و با سپاس از بانو سیما غفارزاده و جناب هومن [کبیری پرویزی] به‌خاطر برگزاری نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور و همچنین دعوت از ما به‌خاطر نمایش آثار نویسندگان افغانستان، دوستان عزیز، فقط نکات کوتاهی در مورد کتابخانهٔ درخت دانش خدمت شما عرض می‌کنم. در روزگاری که زنان و دختران افغانستان از آموزش بازمانده‌اند و کتاب و کتاب‌نویس و کتاب‌فروش زیر تیغ سانسور و همچنان دچار محدودیت‌های مختلف شده‌اند، کتابخانهٔ آنلاین دیجیتال درخت دانش یگانه‌منبع رایگان منابع باز آموزشی یعنی Open Educational Resources است که بیشتر از هشت هزار مواد آموزشی به شمول مواد کمک‌درسی، مقالات دانشگاهی آکادمیک و همچنان کتاب‌هایی در عرصه‌های مختلف به شمول شعر، ادبیات، ساینس، علوم انسانی و سایر عرصه‌ها به‌صورت رایگان و آزاد در اختیار کسانی که مشتاق آموزش در افغانستان هستند، به‌ویژه زنان و دختران، فعالیت می‌کند. من دوستان را دعوت می‌کنم در زمانی‌که فرصت داشتند، فقط اگر «کتابخانهٔ درخت دانش» را جست‌وجو بکنند، به کتابخانهٔ ما دسترسی پیدا می‌کنند. البته کپی‌رایت تحت مجوزهایی از منابع باز آموزشی و رایگان است، و همهٔ مواد کتابخانه تحت آن کپی‌رایت یا مجوز فعالیت می‌کند. من از دوستان و نویسندگان و پدیدآورندگان ادبی و علمی ایرانی و افغان ما که در اینجا تشریف دارند، تقاضا می‌کنم کتابخانه را کمک بکنند، با ارسال آثارشان و مهیاساختن زمینهٔ دسترسیِ به‌ویژه زنان و دختران افغانستان به مواد بیشتر، این به علاقه‌مندی کتابخانهٔ ما می‌افزاید و به دسترسی هرچه بیشتر افغان‌ها به منابع آموزشی. سپاسگزار هستم و تشکر از وقتی که به من دادید.»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22869" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84.jpg?resize=640%2C480" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، نوبت به </span><b>سنجر سهیل</b><span style="font-weight: 400;"> رسید، او گفت: «سلام و احترام مرا پذیرا شوید. خیلی خوشحال هستم که این جمعیت بزرگ را امروز به‌خاطر مراسم نمایشگاه کتاب در اینجا می‌بینم. بسیار زیاد سپاسگزار هستم از خانم غفارزاده و هومن عزیز به‌خاطر برگزاری این مراسم و سهم‌دادن به ما. برای من وظیفه سپردند تا در مورد وضعیت نشر آثار افغان‌ها در خارج از کشور صحبت بکنم، اما یک نگاه کوتاه می‌خواهم بیندازم به وضعیت پیوند تاریخی‌ای که میان افغانستان و ایران وجود داشته و این پیوند چگونه در مراحل مختلف دچار فراز و نشیب‌هایی شده و حالا ما در چه وضعیتی قرار داریم، و بعد هم یک نگاه کوتاه به وضعیت نشر و آثار افغان‌ها خواهم داشت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من فکر می‌کنم بعد از اینکه نادر افشار به قتل می‌رسد و احمدخان ابدالی که فرماندهٔ نیروهای به‌اصطلاح محافظی از او بوده، به افغانستان می‌آید و سلطنت خودش را اعلام می‌کند، متأسفانه بین افغانستانی که تازه تأسیس می‌شود و ایران یک جدایی اتفاق می‌افتد و ما برای حداقل حدود دو صد سال تا شروع قرن نوزده می‌بینیم که رابطهٔ ما با ایران متأسفانه قطع شده، ولی در شروع قرن نوزده و با پاگیری جنبش مشروطیت در ایران و شروع نشر و پخش یک سری آثار در داخل ایران، هم آثار مربوط به نویسندگان ایران و هم ترجمهٔ آثار نویسندگان غربی در ایران، کم‌کم این آثار پای خود را به داخل افغانستان هم باز می‌کند. چنانچه ما از شروع قرن نوزده می‌بینیم بخش زیادی از افکار و به‌اصطلاح تئوری‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که وارد افغانستان می‌شود، عمدتاً از طریق همین آثاری‌ست که از طریق ایران وارد افغانستان می‌شود، حتی جنبش چپ افغانستان بخش زیادی از آثار خود را از آثار حزب تودهٔ ایران دریافت می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با شروع مهاجرت‌ها و جنگ داخلی و تجاوز روس‌ها به افغانستان، وقتی که موج مهاجرت شروع می‌شود، موج بزرگی از افغان‌ها به ایران سفر می‌کنند و طبیعتاً در آنجا کارهای فرهنگی و فعالیت‌های فرهنگی افزایش پیدا می‌کند و کم‌کم آثار افغان‌ها در بازار کتاب ایران جای پای خود را باز می‌کند، چنانچه اگر شما به یاد داشته باشید، در یکی از انتشارات بسیار مهمی که در طول سال‌های به‌اصطلاح جهاد افغانستان یا مهاجرت افغان‌ها به ایران نقش بسیار جدی ایفا می‌کند، انتشارات عرفان است که آثار بسیار زیادی را از افغان‌ها در داخل ایران منتشر می‌کند. با شروع قرن بیست و یک و تغییرات و تحولاتی که در افغانستان آمد، ما فضای نسبتاً آزادتر و بهتری پیدا کردیم برای پخش نشر آثار خودمان و طبیعتاً یک مقدار فضا برای آزادی بیان فراهم شده بود، بخش زیادی از این ناشران و نویسندگان و این مهاجرین به افغانستان بازگشتند و در سال‌هایی که ما به آن سال‌های جمهوریت می‌گوییم، بین سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۲۱، وضعیت نشر و چاپ در افغانستان خیلی خوب بود و شمار زیادی از رسانه‌ها در افغانستان فعالیت داشتند، مطابع دولتی و مطابع غیردولتی، چاپ و نشر وضعیت خیلی خوبی داشتند، حتی من به یاد دارم که شماری از کتاب‌های ممنوعه‌ای که در ایران اجازهٔ نشر نداشتند، در افغانستان نشر و چاپ می‌شدند و بعد به‌صورت قاچاق به ایران می‌رفتند و پخش می‌شدند چنانچه یکی از کتاب‌هایی که در ایران ممنوع است، کتاب لولیتاست که در کابل چاپ شد و به‌صورت قاچاق به ایران رفت. خوشبختانه همین دادوستد فرهنگی که بین افغانستان و ایران وجود دارد، که البته سهم ما افغان‌ها نسبتاً کم و محدود است، ولی با گسترش روابط، گسترش رسانه‌های اجتماعی و گسترش رفت‌وآمدها، فضا به‌ترتیبی مساعد شده است که ما هم فرصت می‌کنیم در فضاهایی به‌صورت مشترک با شما حضور پیدا بکنیم و به‌اصطلاح خود را بیان بکنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در حال حاضر وضعیت نشر و چاپ آثار در داخل افغانستان متأسفانه بسیار غم‌انگیز است. با بازگشت طالبان به قدرت، تمامی امیدها و آرزوهای ما متأسفانه دچار ناامیدی و شکست شده و وضعیت در داخل خوب نیست، اما بخش زیادی از مهاجرین ما که به ایران رفته‌اند، دوباره فعال هستند در عرصهٔ نشر و چاپ. انتشارات عرفان هنوز در ایران به چاپ و نشر آثار می‌پردازد و یکی از ناشران دیگر که انتشارات امیری است کتاب‌های خود را فعلاً در ایران چاپ می‌کند و به اقصی نقاط دنیا می‌فرستد. ما یک ناشر دیگر داریم به‌نام کتابخانهٔ نبِشت که یک مقدار از آثار را به‌صورت آنلاین منتشر می‌کند و حتی خوشبختانه حاضر شده یک به‌اصطلاح بوک لیدر دیجیتال بسازد. کتاب‌فروشی یا ناشر دیگری هست به‌نام کتاب کابل که در کانادا موقعیت دارد که آن‌ها هم آثار را نشر می‌کنند، اما واقعیت ماجرا این است که افغانستان در یک مرحله‌ای است که به بن‌بست رسیده، یک گروه متأسفانه بسیار ارتجاعی و عقب‌مانده و پیش‌مدرن بر تمامی مناسبات سیاسی و اجتماعی ما حاکم شده و در این زمان ما هنوز بعد از حدود دو سال و نیم در شوک قرار داریم و از آن شوک هنوز به‌خوبی به در نشده‌ایم، امیدوار هستم فرصتی بیاید و زمینه‌ای دوباره مساعد شود که افغانستان هم در کنار ناشران، نویسندگان و فرهنگیان ایران سهم خودشان را و حق خودشان را برای زبان فارسی و برای دانش ایفا بکنند. بسیار تشکر می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس سیما غفارزاده از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر سعید ممتازی</b></a><span style="font-weight: 400;">، روان‌پزشک، روان‌درمانگر، نویسنده و مترجم، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و مروری داشته باشد بر مجموعه‌داستان «شهر کریستال» نوشتهٔ </span><b>مریم رئیس‌دانا </b><span style="font-weight: 400;">که در جریان این جشنواره با حضور نویسنده‌اش رونمایی شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنانش را چنین ایراد کرد: «سلام عرض می‌کنم، با تشکر از خانم غفارزاده و آقای کبیری عزیز و تشکر از اطلاعاتی که در مورد نشر هم‌زبانان افغان پیدا کردیم و حتماً از آن کتابخانهٔ آنلاین می‌توانیم استفاده بکنیم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «شهر کریستال» پانزده داستان دارد، داستان‌ها همه جذاب‌ و خواندنی‌اند و در فرصت کوتاه نمی‌شود درباره‌اش صحبت کرد. بگذارید چند کلمه برایتان بخوانم، شاید یک ذره گرم بشویم: «نیزه‌های آتش از آسمان به سر و رویش هجوم می‌آورند. گرما، هوایی نیست، هر چه هست، خفگی است. دمی زیر سایهٔ بید مجنون می‌ایستد. هُرم گرما نفس درختان را گرفته است، هوا را مکیده است. زمین از آفتاب صیقلی شده. ماشین‌ها زیر تندی آفتاب برق می‌زنند. کولرهای گازی همسایه‌ها خُرخُر می‌کنند. بیخ گلویش از خشکی می‌سوزد. تمام تنش در غلاف گرما محصور شده، جانش در حال ذوب‌شدن است.» خیلی زیبا آفتاب و گرما ترسیم شده است، حالا ما که ۲۰۰ روز ابری و بارانی در ونکوور داریم، دلمان برای تجربهٔ گرما و داغی گرما تنگ می‌شود. از این توصیف‌ها در این کتاب خیلی زیاد است، این یک بخشی از خلاقیت‌های خانم رئیس‌داناست که خیلی زیبا می‌توانند احساسات را با توصیف طبیعت ترکیب بکنند و حالی را که باید راوی یا قهرمان داستان تجربه بکنند، به ما نشان بدهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های مریم رئیس‌دانا قهرمان ندارد. در داستان‌های او ما با افرادی از جنس کسانی که هر روز می‌بینیم روبه‌رو هستیم. او همچون آدم‌های داستان‌هایش همه‌چیز از اشیاء و طبیعت بی‌جان گرفته تا ظاهر و رفتار انسان‌ها را با دقت و تیزبینی نگاه می‌کند و از این راه خواننده را به درون افکار و احساسات آنان می‌برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوانندهٔ داستان‌های او باید فضای بین خطوط را هم بخواند و دریابد، چرا که او سعی داشته است از راه توصیف چهره‌ها و رفتارها به عواطف و هیجان‌های آنان دست پیدا کند و زخم‌های روانی آنان را دریابد. نگاه ظاهراً تلخ او به زندگی فرودستان و طبقهٔ متوسط، در عمق خود توانمندی، تاب‌آوری، و سرسختی بشر را در مواجهه با درد و رنج نشان می‌دهد. نویسنده با سرک‌کشیدن به دنیای حسرت‌ها، سرخوردگی‌ها، شادکامی‌ها، و نامرادی‌های انسان در دنیایی واقعی و زندگی ملموس، آن‌ها را به‌درستی ترسیم می‌کند. داستان‌هایش به‌گونه‌ای است که خوانندهٔ کنجکاو تا پایان با او در فضای داستان قدم می‌زند و با او تا گره‌گشایی داستان پیش می‌رود. ما با او به خاطرات خود می‌رویم و برخی احساسات کشف‌نشده در ماجراهای زندگی خود را هم بازمی‌یابیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دیدگاه روان‌شناسی اگزیستانسیال، او به ما این گفتهٔ کهن را یادآور می‌شود که آزادی و اختیار تو چنان نیست که هر کاری دوست داری انجام دهی بلکه آزادی‌ات آن است که مجبور نباشی کاری بر خلاف میل خود انجام دهی. در جایی از داستان، یک زوج برخوردی را با همدیگر دارند، و زنی که در آن کافی‌شاپ نشسته، دستش را پس می‌کشد و می‌گوید اولین بار است که دستم را پس کشیدم و اولین بار است که او را پس زدم؛ پس‌کشیدن و پس‌زدن. و بعد می‌گوید که نمی‌دانم چرا این کار را کردم یا مطمئن نیستم که چرا این کار را کردم. این از همان جاهایی‌ست که باید کشف شود. جایی در داستان می‌گوید وقتی پشت فرمان نشست، مسحور جادبهٔ سرعت می‌خواست شکست را فراموش کند. این هم همان مفهوم دکارتی را یادآور می‌شود که به‌جای تسلط بر جهان، سعی بکنید بر خودتان مسلط باشید، کاری که ممکن است سخت باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ دیگر این است که سفید و سیاه و شیرینی و تلخی به‌خوبی در داستان‌ها با هم ترکیب می‌شوند. باز توصیف را ببینید، چقدر زیباست. داستان «نقطهٔ روز» اولین داستان این کتاب است و اولین سطرهای این داستان هم این‌هاست: «در این نقطه از روز، در این لحظه، آن بیرون هنوز تاریکی شب بر همه‌جا و همه‌چیز چیره است، ولی صبح هم لخ‌لخ‌کنان دارد سر می‌رسد و به هر نفس خورشید یک پلک بالاتر می‌آید.» ترکیب کلمه‌ها خیلی زیباست. صبح می‌گذرد و باز دوباره می‌گوید: «دو شات قهوه، این حال خسته را بلکه خوب کند. اولی سیاه و تلخ مثل زندگی، دومی سیاه و سفید باز هم مثل زندگی.» باز هم می‌بینیم که جنبه‌های مثبت و منفی را چه خوب ترکیب کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان‌ها ما با این اصل درست روان‌شناختی مواجه می‌شویم که اتفاقات ما را نمی‌رنجاند بلکه نگاه ما به اتفاقات است که تعیین‌کنندهٔ رنج ماست. عمل ما در محدوده‌ای از انتخاب‌ها و امکان‌ها قرار دارد و ما تا جایی می‌توانیم به این امکان‌ها امیدوار باشیم که به‌طور دقیق، در حیطهٔ توان ما قرار گیرند. زمانی که مسلم شود امکان‌ها در حیطهٔ توانایی ما نیستند، باید از آن‌ها قطع امید کنیم، زیرا هیچ خدایی و هیچ قدرتی نمی‌تواند جهان و امکان‌های آن را با ارادهٔ ما منطبق کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در داستان کوتاه «اِیبل» قهرمان داستان با دردی که می‌کشد، جملهٔ صادق هدایت را در سرآغاز بوف کور یادآور </span><span style="font-weight: 400;">می‌شود:</span><span style="font-weight: 400;"> «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد چون بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده…‌ » تا اینجا اوضاع خراب است، اما در همان داستان جمله‌ای هست که کلیدی‌ست؛ توصیه‌ای است از زبان یکی از آدم‌های داستان که به فرزندانش و به‌گمان من به فرزندان آدم می‌گوید: «عاشق هم باشید، مواظب هم باشید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جای دیگری از داستان جمله‌ای هست که شما آن را در فضای مجازی می‌توانید تصورش بکنید. وقتی شما پیام‌ها را می‌خوانید، فکر کنید روی فیس‌بوک و اینستاگرام که در این داستان روی آن بحث می‌شود، آن جمله این است: «ناله‌ها و گریه‌های میان کلمه‌ها رو خوندم.» شما کلمه‌ها را می‌خوانید ولی ناله‌ها و گریه‌ها را بین کلمات می‌توانید پیدا بکنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چگونگی روابط انسان‌ها، روابط عاشقانه، عشق‌های به‌وصال‌رسیده و به‌فراق‌انجامیده، عشق‌هایی که در توصیف نویسنده در یک زمان می‌گوید عشق‌های به‌سرعت ایجادشونده و به‌سرعت به پایان نزدیک‌شده. جاهایی از داستان‌ها، ما به‌خوبی این فرایندها را داریم می‌بینیم. همین‌طور نگاه به ریاکاری در فضای خارج از کشور را هم باز داریم به‌خوبی می‌بینیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بگذارید قسمتی را برایتان بخوانم که قسمت عاشقانه‌ای‌ست و با این تمام بکنم، چون بعضی وقت‌ها ما بدون اینکه بدانیم حسی منفی نسبت به کسی که عاشقش هستیم، منتقل می‌کنیم و اینجا عبارتی هست که نویسنده می‌گوید دلش نمی‌آید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; مسواک نزدی؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; چرا!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; دهنت رو باز کن ببینم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">افسانه دهان سیامک را بو می‌کند. دهانش بوی سیگار می‌دهد. دلش نمی‌آید بگوید دروغ می‌گویی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همدیگر را دوست داشته باشیم، مواظب همدیگر باشیم. متشکرم از نویسندهٔ‌ خوب.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22870" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?resize=640%2C480" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌دنبال سخنان دکتر ممتازی، سیما غفارزاده به معرفی نویسندهٔ مجموعه‌داستان «شهر کریستال» پرداخت: </span><span style="font-weight: 400;">«</span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> دارای لیسانس مترجمی زبان فرانسه است و به زبان انگلیسی و ویراستاری آشناست. او مترجمی را سال اول دانشگاه با دو نامهٔ اداری صادق هدایت به‌زبان فرانسه آغاز کرد که بعدها در کتابنامهٔ صادق هدایت منتشر شد. ترجمهٔ بعدی‌اش، مصاحبهٔ برناردو برتولوچی با فروغ فرخزاد به‌زبان فرانسه بود، زمانی‌که برتولوچی چند ماه قبل از مرگ فروغ برای ساختن فیلمی به ایران رفته بود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آثار او می‌توان به کتاب‌های «نوشته‌های فراموش‌شدهٔ صادق هدایت»، «ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت»، «صادق هدایت در بوتهٔ نقد و نظر» اشاره کرد که هر سه پژوهشی در باب مجموعه‌مقالاتی دربارهٔ صادق هدایت و نوشته‌های کمتردیده‌شدهٔ او هستند. همچنین مجموعه‌داستان کوتاه «عبور»، ترجمهٔ مجموعه‌اشعار ژاک پره‌ور به‌همراه شناخت‌نامه‌اش در کتابی به‌نام «زمان گمشده»، «متلک‌پتلک» در حوزهٔ طنز، «سایهٔ آسوریک» دفتر شعر و ترجمهٔ «شاهزاده و گدا» اثر مارک تواین از دیگر آثار مریم رئیس‌داناست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شایان ذکر است که داستان کوتاه «جزیره‌ای در دل تهران بزرگ» ازجمله داستان‌های مجموعه‌دستان «شهر کریستال» در سال ۱۳۸۲ جایزهٔ اول صادق هدایت را از آنِ خود کرد ولی متأسفانه در بیست سال گذشته این داستان موفق به کسب مجوز برای انتشار در ایران نشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از این معرفی، او از مریم رئیس‌دانا دعوت کرد به پشت تریبون برود تا دربارهٔ تجربهٔ نشر کتاب‌هایش بگوید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان خود را چنین ایراد کرد:</span><span style="font-weight: 400;"> «</span><span style="font-weight: 400;">خانم‌ها و آقایان، دوستان عزیز درود بر شما و خوش‌ آمدید. از آشنایی با دوستان اهل قلم اهل افغانستان بسیار خوشحالم و تشکر می‌کنم که شما هم تشریف آوردید. امیدوارم همان‌طور که گفتید، تبادلات فرهنگی بیشتر بشود، و خداوند ایران‌جان و افغانستان‌جان را از شر دوستدارانش آزاد کند! همچنین از آقای دکتر ممتازی عزیز خیلی سپاسگزارم. خیلی لذت بردم از صحبت‌ها و تحلیلتان. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به یاد آن حکیم گران‌بها، جاویدنام، محمد محمدعلی، که ادبیات را در جانم ریشه دواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌راستی ورای جذبهٔ ادبیات برای من، آیا حقیقتاً ادبیات اهمیت دارد؟ آیا لازم است به ادبیات توجه ویژه داشت؟ آیا ادبیات امکان خوشبختی یک جامعه را تسهیل می‌کند؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در یک بررسی میدانی بسیار مختصر از وب‌سایت معروف‌ترین رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور مانند بی‌بی‌سی فارسی، صدای آمریکا، گویانیوز، رادیوفردا هیچ صفحه‌ای با عنوان دقیق کتاب و ادبیات دیده </span><span style="font-weight: 400;">نشد، بیشتر عنوان‌هایی دارند بسیار کلی مانند هنر یا هنر و زندگی که ملغمه‌ای‌ست از همه‌چیز. رادیوفردا با این‌همه سروصدا و پرسنل حتی این صفحه و عنوان را هم ندارد. حال آنکه به قرینهٔ این رسانه‌ها مثلاً وب‌سایت بی‌بی‌سی انگلستان صفحه‌ای مشخص و دقیق با عنوان کالچر دارد با زیرمجموعهٔ هنر کتاب مو</span><span style="font-weight: 400;">سیقی و&#8230; یا لوموند فرانسوی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همین نبودِ صفحهٔ کتاب و ادبیات در وب‌سایت بزرگ‌ترین بنگاه‌های خبری خارج از ایران آن هم در فضای آزاد بدون سانسور نشان می‌دهد ادبیات چه جایگاه محدود و فقیری نزد ما دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما چرا باید صفحه‌ای مشخص به‌نام ادبیات داشت؟‌ چرا باید کتاب‌خوانی را تقویت کرد؟ آیا ارتباطی وجود دارد میان ادبیات و آزادی؟‌ ارتباطی وجود دارد میان ادبیات و جامعهٔ مدرن، میان ادبیات و شهروند آزاد؟ رابطهٔ ادبیات و شادی چیست؟ چرا ایرانیان کتاب نمی‌خرند؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادبیات بالاترین سطح درجهٔ فرهنگ و اندیشهٔ یک جامعه است. موسیقی خوب شنیدن، نمایشگاه نقاشی و عکاسی و آثار هنری دیدن حتماً پسندیده و ارزشمند است، اما بستن تلویزیون و فضاهای سوشال مدیا مانند اینستاگرام و فیس‌بوک، به کنجی خزیدن و در خلوت و سکوت کتابی دست‌گرفتن و خواندن کاری‌ست نیازمند آموزش و تمرین. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جامعه‌ای که ادبیات در آن جایگاه ندارد، جامعه‌ای که مردمش عادت نکرده‌اند، آموزش ندیده‌اند نمایشنامه بخوانند، رمان و دیالوگ بخوانند و بشنوند، این جامعه سطح مدارایش پایین می‌آید. سطح مدارا که پایین بیاید، آزادی بیان آسیب‌پذیر می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادبیات بخش ضروری جامعهٔ آزاد است. مقایسه کنید جایگاه ادبیات و نویسندگان ادبی کشوری مانند فرانسه را با ایران. تعداد رمان‌نویسان فرانسه و تعداد جوایز بزرگ ادبی که در سطح جهان به دست آورده‌اند و بعد برسید به درصد آزادی‌های اجتماعی و انسانی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایران از روزگاران دور سرزمین شعر و شاعران بزرگ بوده است. ولی تفاوت است میان شاعر و رمان‌نویس، شاعر و داستان‌نویس، شاعر و نمایشنامه‌نویس. نمایشنامه‌نویس بستری خلق می‌کند برای گفت‌وگو. داستان‌نویس هم همین‌طور. رمان‌نویس هم همین‌طور. یکی از دلایل رشد آزادی در جامعهٔ غربی حضور نوعی از ادبیات به‌نام نمایش و تئاتر در یونان باستان بوده است و منطق نمایش یا تئاتر می‌دانیم که گفت‌وگوست؛ گفت‌و‌گو ضرورت مغفول‌مانده در زندگی ایرانی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چرا اغلب مردم می‌گویند ما وقت نداریم ادبیات بخوانیم. ما حوصله نداریم رمان بخوانیم. مگر ما بیکاریم؟ آیا به‌راستی ادبیات‌خواندن کار آدم‌های بی‌درد و بیکار است؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جایگاه ادبیات در جامعهٔ ایرانی داخل و خارج از کشور چیست؟ ما چند درصد از وقتمان را صرف خواندن آثار ادبی یا تحلیل آثار ادبی می‌کنیم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شاید پاسخ این باشد که مردم داخل ایرا</span><span style="font-weight: 400;">ن گرفتار معیشت‌اند. اقت</span><span style="font-weight: 400;">صاد بی‌جان مجال نمی‌دهد که کتاب بخرند و بخوانند. امروز تیراژ کتاب رسیده است به سیصد نسخه برای جامعهٔ هشتادمیلیونی. اما واقعیت این است که ده سال پیش هم همین بود، پانزده سال پیش هم همین بود. حالا گیریم پانزده سال پیش تیراژ کتاب بود دو هزار نسخه برای جامعهٔ هفتاد میلیونی. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">جامعهٔ ایرانی خارج از کشور چطور؟‌ چرا ایرانیان حامی نویسندهٔ مهاجر و ادبیات دیاسپورا نیستند؟ چون رسانه‌ها ب</span><span style="font-weight: 400;">خش معرفی کتاب ندارند؟ چون در تمام این نزدیک نیم قرن سبک و سیاق رادیو تلویزیون‌های خارج‌نشین دست کمی از رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی نداشته و نویسنده مستقل و متعهد را معرفی نکرده است. این‌ها همه حقیقت دارد. اما در جلسات رونمایی کتاب‌ها چطور؟ در فستیوال‌ها و جشنواره‌های کتاب چطور؟ آمار فروش به‌شدت اسفناک است. شاید کسی این تصور برایش پیش بیاید که چون امروز رونمایی کتاب من است این بحث را پیش کشیده‌ام. برخی داستان‌های این کتاب یعنی «شهر کریستال» گاه امضای بیست‌ساله را پای خود دارند. به‌راستی این کتاب چه تیراژ باید فروش برود که زندگی مادی بیست‌سالهٔ گذشتهٔ مرا تأمین کند؟ من از یک بیماری فرهنگی سخن می‌گویم، از بلای سستی و تنبلی جامعه، از بلایی که گرفتارش شده‌ایم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌چیز همچون ادبیات بازتاب کنش‌های اجتماعی و سیاسی یک جامعه نیست. هرگاه ادبیات مقام یابد، از درصد خطاهای اجتماعی و سیاسی کاسته می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر جامعهٔ ایرانی حاجی‌ آقای صادق هدایت را درست خوانده بود، اگر پیش از انقلاب از این نوع کتاب‌ها در رادیو و تلویزیون ملی، روزنامه‌ها، مجلات، در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شد، تحلیل و تفسیر می‌شد، محال بود جمهوری اسلامی مجال ظهور پیدا کند. هدایت شهرت خودش را باور نداشت و بسیار برای آن شهرت کاذب غصه می‌خورد. هدایت پیش از آنکه خودکشی کند دق‌مرگ شد. او می‌گفت من چه نویسندهٔ مشهوری هستم که کتاب‌هایم را نمی‌خرند و نمی‌خوانند؟ او نقطه‌ضعف ایرانیان را درست دیده بود. ما اگر او را درست خوانده بودیم، نبایست هنوز او معروف‌ترین نویسندهٔ ما باقی می‌ماند. باید از او عبور می‌کردیم و به دیگری و دیگران می‌رسیدیم. اما عبور نکردیم. ما مدام روی تردمیل تاریخ دویده‌ایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتی اگر حافظ را درست خوانده بودیم و قناعت نمی‌کردیم با این کتاب ارزشمند فقط فال بگیریم، متوجه می‌شدیم که چه گفته بود و سرنوشت ما گیر این پیران جاهل و ریاکار نمی‌افتاد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه / از دست زاهد کردیم توبه/ و از فعل عابد استغفرالله</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چرا باید پیش از انقلاب به‌نام وزارت فرهنگ و پس از انقلاب به‌نام وزارت ارشاد آدم‌هایی نامعلوم و پشت پرده برای نویسندگان و شاعران و فیلمسازان و هنرمندان و… تصمیم بگیرند و آثارشان را دست‌وپاشکسته و کج‌وکوله کنند؟ چرا جامعهٔ ایران همواره بستری آماده دارد برای محدودشدن، سانسورشدن؟ تصمیم شخصی من از چند سال پیش به این‌سو تحریم وزارت ارشاد است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر چند آن وزارت فرهنگ نماند، این وزارت ارشاد هم نخواند ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هم مرگ بر جهان آنان نیز بگذرد </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هم رونق زمان آنان نیز بگذرد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روزی که وزارت جاهلیهٔ ارشاد در ایران درش تخته شود، ما اهل قلم چه نفس آسوده‌ای خواهیم کشید و فرهنگ ایران چه گام بزرگی به‌ سوی تعالی بر خواهد داشت. اما چگونه باید این گام بزرگ را برداشت؟ یک ارادهٔ جمعی و یک ارادهٔ ملیِ فرهنگ‌ساز لازم است. تک‌تک ما وظیفه داریم کتاب بخریم. تک‌تک ما وظیفه داریم به هم کتاب هدیه بدهیم. تک‌تک ما باید سالیانه بخشی از درآمد و پول و سرمایهٔ خود را صرف خریدن کتاب کنیم. همان‌طور که لباس می‌خریم، کفش می‌خریم، لوازم آرایش می‌خریم، به رستوران می‌رویم، به کنسرت می‌رویم. با مشورت و راهنمایی اهل قلم شروع کنیم به خواندن، درست‌خواندن، کتابِ خوب خواندن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نویسندگان ایرانی خارج از کشور بهتر است تلاش کنند آثار خود را دیگر به وزارت ارشاد برای انتشار نسپارند. ما باید درِ این وزارت جاهلیه را تخته کنیم. چرا نویسندهٔ خارج‌نشین کتابش باید در جمهوری اسلامی منتشر شود؟ مگر چه مزیتی‌ست؟ چرا تن به سانسور بدهیم؟‌ به ما که پولی نمی‌رسد. سیصد نسخه کتاب مگر امتیاز مالی دارد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های این کتاب، شهر کریستال، تاریخ بیست‌ساله و بلکه بیشتر در شناسنامهٔ خود دارند. می‌گفتند هفت داستان را کلاً بردار. بقیه را هم تیغ‌تیغ زده بودند. من رضایت ندادم بچه‌هایم را سلاخی کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهرزاد این قصه‌ها منم، و پادشاهی که قصد جان من و ما را دارد، همانا زجرها و زخم‌های من و ایران‌جان است، ایران‌جانِ در غربت و ایران‌جانِ در فلات ایران. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، حاصل مطالعه‌ و دقت من است بر زندگی زنان و مردانی‌ در قلب میهن یا بسیار دورتر از مام میهن، در هجرتی خواسته و ناخواسته از سرِ‌ جبر جغرافیایی. زندگی انسان‌هایی سرگردان، شکست‌‌خورده از عشق، ریا، آلودگی‌های فرهنگی یا یخ‌زده در غرش ماشین سیاست ولی مصمم به ساختن چندبارهٔ زندگی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">امروز بسی </span><span style="font-weight: 400;">خوشحالم که توانستم بالاخره داستان‌هایم را از سد سانسور عبور دهم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آشنایی من با نشر رها به‌لطف زنده‌نامِ جاوید، نویسندهٔ فرهیخته، محمد محمدعلی، بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او با تمام وجودش عشق به ادبیات و انسانیت بود و میراث او هم به‌جز آثار ماندگارش، چیزی نیست جز دوستی‌های ارزشمندی مانند خانم سیما جان غفارزاده و آقای هومن کبیری عزیز. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر آقای محمدعلی الان در جمع ما بود، مطمئنم از پیروزی کتابم بر سانسور و انتشار آن بسی شادمان می‌شد و ذوق می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرآغاز کتاب به‌یاد گرامی‌اش چنین نوشته‌ام:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به احترام آموزگار و دوست ارجمندم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمد محمدعلی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این انسان مهربان و شوق‌انگیز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ و معلمی گران‌بها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که تا واپسین لحظه‌ٔ حیات، کارگاه داستان‌نویسی‌اش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کاستن ِغم دوری از خانه بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان، دوباره از نشر رها تشکر می‌کنم که با سلیقه و وسواس در بازخوانی نهایی «شهر کریستال»، آخرین ویراست را بر این کتاب انجام دادند. سپاسگزارم.»</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ بخش اول نشست، سیما غفارزاده به معرفی </span><b>انجمن فرهنگی پرسش</b> <span style="font-weight: 400;">پرداخت و گفت که این انجمن </span><span style="font-weight: 400;">ژوئیهٔ سال گذشته، به‌همت چند تن از فعالان حوزهٔ فرهنگ و ادبیات آغاز به کار کرد و در یک‌سال گذشته نشست‌های متنوع و بسیار موفقی را در حوزهٔ ادبیات برگزار کرده است، و افزود که </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر حمیدرضا مجتهدی</b></a><span style="font-weight: 400;"> از اعضای مؤسس این انجمن دربارهٔ شکل‌گیری آن و فعالیت‌هایش بیشتر توضیح خواهد داد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او همچنین گفت که پس از صحبت دکتر مجتهدی، میزگردی خواهد بود با حضور </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر فرزان سجودی</b></a><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس و از اعضای مؤسس انجمن فرهنگی پرسش، و </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>هادی ابراهیمی رودبارکی</b></a><span style="font-weight: 400;">، شاعر، روزنامه‌نگار و سردبیر نشریهٔ شهرگان، که هم در زمینهٔ مطبوعات و هم نشر کتاب نه‌فقط در ونکوور بلکه در کانادا در زمرهٔ افراد پیش‌کسوت این حوزه محسوب می‌شوند، تا دربارهٔ سابقهٔ نشر کتاب فارسی در ونکوور و کانادا به گفت‌وگو بپردازند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر حمیدرضا مجتهدی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی انجمن ادبی پرسش چنین گفت: «با سلام و درود خدمت حضار محترم، در ابتدای سخن می‌خواهم از طرف انجمن فرهنگی پرسش به مجموعهٔ همیاری و نشر رها، بابت برگزاری این جشنواره شادباش بگویم و با امید به تداوم این حرکت درخشان در سال‌های بعد، برای این دوستان بسیار گرامی‌مان آرزوی موفقیت بیشتر داشته باشم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال گذشته تقریباً همین روزها بود که پیشنهاد تأسیس یک انجمن فرهنگی، توسط دکتر سجودی عزیز مطرح شد. پیش‌‌زمینهٔ شکل‌گیری این ایده در واقع برمی‌گشت به فعالیت‌های فرهنگی‌ای که با محوریت ایشان در چند سال اخیر در شهر ونکوور انجام گرفته بود. علاوه بر این، دو مولفهٔ دیگر هم به رشد و تقویت این ایده بسیار کمک کردند. یکی اینکه تعداد زیادی از نظریه‌پردازان، منتقدان، نویسندگان و شاعران ایرانی در سراسر دنیا پراکنده‌ شده‌اند و ظاهراً هر چقدر زمان می‌گذرد این تعداد بیشتر هم می‌شود. دوم اینکه فناوری‌های جدید مثل زوم، گوگل میت، اسکایپ و غیره امکان ارتباط مؤثر و آسان را فراهم کرده‌اند و امروزه ما با وجه جدیدی از مفهوم مکان و فاصله روبه‌رو هستیم. با درنظرگرفتن این موارد و با هدف ایجاد زمینه‌ای برای طرح و شرح دیدگاه‌های مختلف در خصوص آثار ادبی و هنری، انجمن فرهنگی پرسش توسط جمعی از فعالان عرصه‌های مختلف فرهنگی تأسیس شد و همان‌طور که سیما جان گفتند در نیمهٔ جولای سال گذشته، با برگزاری شب شعر زنان ایران فعالیتش را رسماً شروع کرد. در حال حاضر پنج نفر در هیئت‌مدیرهٔ انجمن حضور دارند: خانم‌ها شوکا حسینی و مرال دهقانی و آقایان فرزان سجودی، امیرعلی نجومیان، که البته ایشان در مونترآل تشریف دارند، و بنده که در خدمتتان هستم. تمام برنامه‌ریزی‌ها و تصمیم‌گیری‌ها با مشارکت، هم‌فکری و همکاری داوطلبانه‌ و غیرانتفاعی این جمع پنج‌نفره صورت می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رویکرد انجمن در فعالیت‌هایش، رویکردی انتقادی است. البته باید بگویم که برداشت ما از مفهوم «انتقاد» برقراری تعامل و گفت‌وگو با متون و آثار فرهنگی و هنری است. با درنظرداشتن این رویکرد، در این مدت کمتر از یک سالی که از عمر انجمن می‌گذرد، ما نُه نشست برگزار کرده‌ایم: سه جلسهٔ شعرخوانی داشته‌ایم، سه جلسهٔ نقد داستان، و سه جلسهٔ گفت‌وگو و سخنرانی. این جلسات با مشارکت صاحب‌نظران و مخاطبان ساکن در کشورهای مختلف و به‌ویژه در ایران، بر بستر فضای مجازی برگزار شده‌اند که فیلم این نشست‌ها در کانال یوتیوب انجمن در دسترس است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نظر داریم ضمن ادامهٔ برگزاری مرتب این جلسات، نشریه‌ای به‌صورت فصلنامه هم منتشر کنیم. مطمئناً در خصوص این نشریه در زمان مناسب و در رسانه‌های اجتماعی انجمن اطلاع‌رسانی انجام خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرف رسانه‌های اجتماعی انجمن پیش آمد. طبعاً راه ارتباط ما با مخاطبان که در سراسر دنیا پراکنده هستند، همین رسانه‌های اجتماعی است. در اینستاگرام اخبار انجمن را منتشر می‌کنیم. در کانال تلگرام انجمن علاوه بر نشر اخبار، فایل‌ها و لینک‌های مرتبط را به اشتراک می‌گذاریم و فیس‌بوک هم که امکانی فراهم کرده است برای تمام این موارد. همان‌طور که چند لحظهٔ پیش هم گفتم در کانال یوتیوب انجمن فیلم نشست‌ها موجود است و در آینده قصد داریم این کانال را با به‌اشتراک‌گذاشتن محتوای بیشتر توسعه بدهیم. علاوه بر این رسانه‌های اجتماعی، مخاطبان عزیز می‌توانند با ایمیل انجمن <a href="mailto:info@porseh.ca">info@porseh.ca</a> با ما در ارتباط باشند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">باید اینجا خاطرنشان کنم که انجمن فرهنگی پرسش با روی گشاده پذیرای نظرات، پیشنهادات و انتقادات تمامی مخاطبان بوده و از آن‌ها با آغوش باز استقبال می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">در پایان باید بگویم که ما هم امروز جای خالی عزیزی را کاملاً حس می‌کنیم. بزرگواری که اگر بود حتماً اینجا در کنار ما حاضر می‌شد. آقای محمد محمدعلی عزیز که خیلی زود ترکمان کرد و ما از وجود پر از حکمت، مهر و ملاحتش محروم شدیم اما همیشه یادش با ما خواهد بود و ما هرگز او را و کارهایی را که برای فرهنگ ایران کرد، فراموش نخواهیم کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">بابت وقتی که گذاشتید و توجه کردید، سپاسگزارم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22871" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=500%2C300" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="500" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=300%2C180&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن سیما غفارزاده از هادی ابراهیمی رودبارکی و دکتر فرزان سجودی دعوت کرد تا گفت‌وگو دربارهٔ سابقهٔ نشر کتاب فارسی در ونکوور و کانادا را آغاز کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> صحبت خود را چنین آغاز کرد: «انگیزهٔ اصلی برای چنین گفت‌وگویی ضمن گرامیداشت همهٔ فعالیت‌هایی که آقای ابراهیمی در طول این سال‌ها کرده‌اند، به‌نظر من این است که وقتی یک جامعه‌ای هرچند کوچک جایی تشکیل می‌شود، به‌تدریج که از عمرش می‌گذرد شروع می‌کند به انباشت‌کردن تجربیاتش، خاطراتش و دستاوردهایش، این تجربیات مستند می‌شود و تاریخی برای خودش به وجود آورد. اگر این تاریخ گرامی داشته نشود و پاس داشته نشود، در واقع آن دستاوردها هرز خواهد رفت. یکی از شخصیت‌هایی که در طول سال‌های گذشته، شاید می‌شود گفت سی الی سی و پنج سال گذشته، در حوزهٔ نشر کتاب و انتشار نشریات و در حوزهٔ مطبوعات، تأثیرگذار بوده‌اند و فعالیت بسیار گسترده‌ای در استان بی‌سی کرده‌اند، آقای ابراهیمی هستند. قصد ما از این گفت‌وگو در واقع مستندکردن تجربیات ایشان است و حرف‌زدن اصولاً دربارهٔ نشر، مشکلاتش از زمانی که ایشان شروع کردند، که دامنهٔ سوشال مدیا این‌قدر گسترده نبوده، امکان انتشارات دیجیتال این‌قدر گسترده نبوده تا امروز که خود آقای ابراهیمی دارند شهرگان را به‌صورت یک مجلهٔ اینترنتی منتشر می‌کنند. معرفی آقای ابراهیمی خیلی ضروری نیست و همهٔ دوستان ایشان را می‌شناسند ولی همین‌قدر می‌گویم که ایشان هفته‌نامهٔ شهروند بی‌سی را منتشر می‌کردند، نشریهٔ اینترنتی شهرگان را کماکان فعالانه در حال انتشارش هستند. شاعر، نویسنده، فعال سیاسی، از اعضای کانون نویسندگان در تبعید، ناشر و روزنامه‌نگار هستند و این‌طور که خودشان چند روز پیش با هم تلفنی صحبت می‌کردیم می‌گفتند، کار خودشان را با پاتوق هدایت شروع کردند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خب، در واقع اولین سؤال من در این گفت‌وگو این است که آقای ابراهیمی به‌عنوان ناشر کتاب در ونکوور کارشان را کِی و در حوزهٔ چه آثار و چه کتاب‌هایی شروع کردند و چه تجربه‌ای از آن‌ها دارند. آقای ابراهیمی، چون وقتمان خیلی تنگ است، این بیشتر شرح است و بعد چند سؤال چالشی‌تر هم با هم خواهیم داشت. بفرمایید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هادی ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> در پاسخ گفت: «اجازه بدهید که من در ابتدا سلام کنم به همه، و بسیار خوشحالم که در جمعی حضور دارم که همه فرهنگی و فرهیخته هستند. دیدن چنین جمعی در سی سال، سی و پنج سال پیش اصلاً مقدور نبوده و ما در شرایطی وارد این کشور شدیم که دچار یک جت‌لکِ فرهنگی و هویتی بودیم که تا ماه‌ها و سال‌ها نمی‌توانستیم خواب و بیداری‌مان را تنظیم بکنیم. و چون اگر من بخواهم فاصلهٔ زمانی سی و چند سال را به‌صورت تنظیم‌شده بگویم کمی برایم مشکل بود، آن را به‌صورت متن درآوردم که تا آنجایی‌که بتوانم بیانش بکنم. اما اجازه بدهید اول من از کسانی یاد بکنم که در واقع وقتی صحبت از دیاسپورای ایرانی در ونکوور می‌شود، باید برویم به نقطهٔ آغازش، به نقطهٔ مهاجرین ایرانی که از چه سال‌هایی در اینجا حضور به هم رسانده‌اند. در ابتدا من بسیار خوشحالم که این برنامه تقارن پیدا کرده است با زادروز نویسنده و داستان‌نویس عزیز شهرمان، داستان‌نویس سرشناس ایرانی، محمد محمدعلی، و این روز را گرامی می‌دارم. از برگزارکنندگان برنامه تشکر بکنم و به‌دلیل کمبود و فشردگی، امیدوارم چیزی در ابتدای صحبت یادم نرفته باشد… »</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22872" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=500%2C300" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="500" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=300%2C180&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هادی ابراهیمی در ادامهٔ صحبت‌ها آغازینش از تعداد زیادی از افراد سرشناس جامعهٔ ایرانی یاد کرد که این بخش به‌تفصیل در مطلب جداگانه‌ای که از سوی ایشان به نشریهٔ رسانهٔ همیاری ارسال شده است و تحت عنوان </span><b>دیاسپورای ایرانی ونکوور «یکی داستانست پر آب چشم»</b> منتشر شده است.<span style="font-weight: 400;"> به‌همین دلیل از تکرار آن در اینجا اجتناب کرده و از شما دعوت می‌کنیم این مطلب خواندنی را <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%b3%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%b3/" target="_blank" rel="noopener"><strong>در اینجا</strong></a> مطالعه بفرمایید. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی </b><span style="font-weight: 400;">سؤال بعدی را چنین مطرح کرد: «دوستان خیلی علاقه‌مندند که در مورد تجربهٔ شما در نشر کتاب هم بشنوند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هادی ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> پاسخ داد: «حتماً. اولین کتابی که من در آن‌ موقع چاپ کردم، کتابی بود از مسعود نقره‌کار به‌نام «کانون نویسندگان ایران در تبعید» که در سال ۱۹۹۵ یا ۱۹۹۶ بود و بعد از آن من افتخار آن را داشتم که سه شماره از «دفتر شناخت» را چاپ کنم که به‌همت دکتر پیمان وهاب‌زاده و منوچهر سلیمی منتشر می‌شد. و این «دفتر شناخت» را نشر نورتساید پرینتینگ درمی‌آورد که ما آن را با همت و همکاری منوچهر سلیمی تأسیس کرده بودیم. بعد سال ۲۰۰۰ بود که ما پاتوق فرهنگی هدایت را تأسیس کردیم؛ پاتوقی که در آنجا هر جمعه‌شب گردهمایی و جلسات شعرخوانی و داستان‌خوانی داشتیم، که در واقع به نقد و بررسی می‌پرداخت و یک کارگاه داستان‌نویسی هم بود که آقای علی نگهبان، یکی از شاگردان دکتر براهنی، در برنابی راه‌اندازی کرده بود&#8230; کتاب‌های دیگری که چاپ کردم، کتاب‌های پرویز میرمُکری بود که دو جلد کتاب شعر بود. نشر الکترونیکی هم داشته‌ایم که کتاب «پرویز صدری» نوشتهٔ دکتر وهاب‌زاده بود. و همچنین یک مجموعه‌شعر خودم را منتشر کردم. یک انتشارات دیگر هم بود به‌نام ساب‌ویژن که توسط دوستم پیمان جان تأسیس شده بود و بیش از ده جلد کتاب منتشر کرده است. همچنین انتشارات اِی‌جِی‌اِی پرینتینگ و پرینت دیپو هم بود، و امیدوارم که چیزی را از قلم نینداخته باشم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سؤال بعدی </span><b>دکتر فرزان سجودی </b><span style="font-weight: 400;">این بود: «گلایه‌ای مریم رئیس‌دانا می‌کند در مورد تیراژ کتاب، خرید کتاب و این‌جور صحبت‌ها. الان خوشبختانه این زنجیرهٔ نشر، معرفی کتاب، این اجتماعات، نمایشگاه کتاب و جلسات نقد و بررسی و این‌ها زمینهٔ ارائهٔ کتاب و فروش کتاب را خیلی بهتر فراهم کرده است، در حالی‌که در زمانی‌که شما فعالیت می‌کردید، من گمانم این است ولی قطعاً نمی‌دانم، که این نوع رخدادها خیلی کمتر و محدودتر بوده. شما چه تجربه‌ای از تیراژ دارید؟ چون یک وقتی آدم کتابی را منتشر می‌کند و خیلی خوشحال است که منتشر می‌شود، ولی اگر این کتاب به دست مخاطبش نرسد یا به‌درستی ارائه نشود، به هدف غائی‌اش نرسیده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هادی ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> در پاسخ گفت: «دقیقاً. ما با همین مشکل روبه‌رو بودیم، در نتیجه کتاب‌ها را خودمان پست می‌کردیم برای کسانی که فکر می‌کردیم دغدغه‌شان خواندن کتاب است، و نگذاشتیم که کتاب در کتاب‌فروشی یا در دفتر نشر باقی بماند، حتی شده رایگان هم پخش می‌کردیم. و زمانی هم بود که ما فانوس‌به‌دست دنبال نویسنده و پژوهشگر و فرهیخته بودیم، اما امروز بسیار خوشحالم؛ این جمع انرژی دیگری به من داد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> ادامه داد: «بله، بی‌نظیر است، و آخرین بحثی که می‌خواستم با شما داشته باشم، این است که سانسور بلای جان ادبیات است، بلای جان زبان است، بلای جان مطبوعات است و این‌طور چیزها… منتها سانسور همیشه مستقیماً توسط حکومت‌ها اعمال نمی‌شود، یعنی بارزترین بروزش سانسور حکومتی است. خیلی وقت‌ها اشخاص به‌خاطر اینکه کتابشان منتشر بشود، خودشان، خودشان را سانسور می‌کنند. خیلی وقت‌ها اشخاص حتی وقتی که خارج از ایران هستند، به‌هوای اینکه گرفتاری برایشان پیش نیاید، باز خودشان را سانسور می‌کنند. یا ناشری مثل شما ممکن است تحت فشار کسی که مثلاً حامی مالی است، ناچار بشوید محدودیت‌هایی برای کارتان به وجود بیاورید. آیا در این زمینه در کانادا، یک کشور آزاد، باز شما تجربه‌ای از این‌جور اجبار به ملاحظاتی داشته‌اید یا نه؟»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هادی ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> پاسخ داد: «ممنونم که این سؤال را عنوان کردید. اجبار بوده؛ ما کسانی داشتیم که می‌گفتند اگر این مطلب یا از این نویسنده در نشریه چیزی چاپ بشود، ما نمی‌گذاریم که در فروشگاهمان پخش بشود. و مورد داشتیم که می‌گفتند اگر از فلان شخص آگهی بگیری، من پخش نمی‌کنم. این‌ها البته سؤال شما نیست، سؤال شما را اگر بهتر بخواهم پاسخ بدهم، زمانی بود که محمود استادمحمد مطالبی می‌نوشت و همه اصرار می‌کردند که این مطالب نباید نوشته شود، اگر نوشته شود، ما این را نه پخش می‌کنیم و نه آگهی می‌دهیم و نه حمایتتان می‌کنیم، و این در برهه‌ای از زمان ادامه پیدا کرد که ما شهروند و آینده را داشتیم، اما در نهایت ما زیاد توجه نکردیم و به جلو رفتیم و به‌خاطر همین بود که همیشه با مشکل مالی مواجه بودیم. اگر حمایت می‌شدیم، ما می‌توانستیم مثل خیلی از نشریات دیگر زبان‌های ونکوور و دیگر ملیت‌ها این پتانسیل را داشته باشیم که نیروی انسانی استخدام کنیم و به نویسنده حق تألیف بدهیم، متأسفانه ما همیشه از این بابت در مضیقه بودیم و نمی‌توانستیم. و نوعی رقابت‌های الکی هم بین همکاران ما در آن زمان بود که مثلاً فلان ساعت معروف سوئیسی به ما ایمیل می‌فرستاد که نشریهٔ شما این مواضع را دارد و تا زمانی‌که این مواضع را دارید، ما به شما آگهی نمی‌دهیم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دکتر سجودی در واکنش به صحبت ابراهیمی پرسید: «حالا همین‌جا سؤالی بکنم از شما. آیا آن مواضع مشخصاً به مواضع سیاسی شما هم اشاره داشت؟» که هادی ابراهیمی در پاسخ گفت: «بله، دقیقاً.» و دکتر سجودی ادامه داد: «و می‌بینیم که چطور سانسور دامنهٔ خودش را به همه‌جای دنیا گسترش می‌دهد.» و افزود: «</span><span style="font-weight: 400;">من گفت‌وگو را در اینجا خاتمه می‌دهم. مایلم که از طرف جامعهٔ فرهنگی استان بی‌سی از شما به‌خاطر سال‌ها زحماتتان تشکر بکنم و امیدوارم که کماکان نشر شهرگان به‌عنوان نشریهٔ اینترنتی با قوت و قدرت به کار خودش ادامه بدهد و در همهٔ عرصه‌ها موفق باشید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پایان این گفت‌وگو، سیما غفارزاده به معرفی میهمان ویژهٔ این نشست پرداخت: «امروز افتخار داریم که خانم </span><b>برندا بِی‌لی (Brenda Bailey)</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس بریتیش کلمبیا از حوزهٔ ونکوور &#8211; فالس کریک، برای تقدیر از خدمات یکی از چهره‌های شناخته‌شدهٔ فرهنگی ونکوور به ما ملحق شده‌اند. من با اجازهٔ شما به زبان انگلیسی [طبعاً در اینجا ترجمهٔ فارسی آمده است] ایشان را معرفی می‌کنم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برندا بِی‌لی، صاحب کسب‌وکار کوچک، کارآفرین فناوری و پیشگام تغییر، در سال ۲۰۲۰ به‌عنوان نمایندهٔ مجلس استانی برای حوزهٔ ونکوور &#8211; فالس کریک انتخاب شد و در دسامبر ۲۰۲۲ به‌عنوان وزیر مشاغل، توسعهٔ اقتصادی و نوآوری بریتیش کلمبیا منصوب شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وزیر بی‌لی به‌عنوان یکی از بنیان‌گذاران اولین استودیوی بازی‌های ویدئویی کانادا که مالکیت و ادارهٔ آن را زنان بر عهده دارند، مسیرهای جدیدی را برای زنان در زمینهٔ فناوری ایجاد کرد. او به‌عنوان رئیس انجمن رسانه‌های دیجیتال تعاملی و خلاقانهٔ بریتیش کلمبیا، دیجی‌بی‌سی (DigiBC)، به تقویت و تنوع‌بخشیدن به صنعت فناوری خلاق بریتیش کلمبیا کمک کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وزیر بی‌لی علاقه و اشتیاق به گسترش فرصت‌ها و نوآوری‌های اقتصادی را که طی یک عمر برای ایجاد کسب‌وکارهای جدید پرورش یافته، رهبری طرح‌های توسعهٔ اقتصادی و خدمت به جامعه را با خود به سِمَتش آورده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او طی تجمعات اعتراضی «<a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b2%d9%86%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">زن، زندگی، آزادی</a>» حامی جامعهٔ ایرانی-کانادایی بوده و در بسیاری از تجمعات در حمایت از این جامعه شرکت کرده است. لطفاً وزیر محترم برندا بی‌لی را تشویق بفرمایید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>وزیر برندا بی‌لی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان خود را چنین ایراد کرد:</span><span style="font-weight: 400;"> «بعدازظهر همگی به‌خیر و ممنون از سیما برای معرفی محبت‌آمیزش. خوشحالم که در این بعدازظهر شنبهٔ بارانی اینجا در منطقهٔ زیبای ونکوور &#8211; فالس کریک به شما ملحق می‌شوم تا نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور را آغاز کنیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به سیما، هومن و همکارانشان برای تمام تلاشی که در به‌ثمررساندن این جشنواره انجام داده‌اند، تبریک می‌گویم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جشنوارهٔ کتاب فرصتی‌ست برای قدردانی از ناشران و نویسندگان بااستعداد در جامعهٔ فارسی‌زبان ما و قدردانی از آثار آن‌ها، و صداهایی را که در ایران و افغانستان با سانسور به حاشیه رانده شده‌اند، تقویت می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رویداد بسیار مهم نتیجهٔ همکاری بین مؤسسه‌های انتشاراتی و مجلات معتبر، بنیادهای ادبی و سازمان‌هایی مانند انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ از سراسر کانادا بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این مسئله به ما یادآوری می‌کند که چگونه می‌توانیم از طریق همکاری با یکدیگر کارهایی باورنکردنی را به سرانجام برسانیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز، مفتخرم که به یکی از صداهای پیشرو در رسانه‌های ایرانی‌-کانادایی تقدیرنامه‌ای تقدیم می‌کنم. دریافت‌کنندهٔ این جایزه نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگاری پرکار است که پیش از این برندهٔ جایزه‌های دیگری نیز شده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22873" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%84%DB%8C.jpg?resize=640%2C640" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="640" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%84%DB%8C.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%84%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%84%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او بیش از ۳۰ سال پیش مجلهٔ شهرگان کنونی را تأسیس کرد؛ نشریه‌ای فارسی که اخبار کانادا، ایران و جهان را پوشش می‌دهد. او همچنین انتشارات شهرگان را تأسیس کرد؛ یکی از نخستین مؤسسه‌های انتشارات کتاب‌های فارسی‌زبان در ونکوور. این مؤسسهٔ انتشارات کتاب اکنون بیش از یک دهه است که فعالیت می‌کند و به مرکزی تأثیرگذار برای ادبیات فارسی در ونکوور تبدیل شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او نه‌تنها در طول سال‌ها تعامل فرهنگی پرجنب‌وجوش را از طریق برنامه‌هایی تقویت کرده است، بلکه همچنین حامی نویسندگان و شاعران شناخته‌شده و نوظهور در ونکوور و ورای آن بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با این توضیحات، حالا می‌خواهم از آقای هادی ابراهیمی رودبارکی قدردانی کنم، برای کمک‌های شگرف او به رسانه‌های ایرانی-کانادایی، روزنامه‌نگاری و توانمندسازی دیاسپورای ایرانی-کانادایی از طریق هنر، ادبیات و فرهنگ.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لطفاً آقای هادی ابراهیمی رودبارکی را تشویق کنید.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22859" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1.jpg?resize=640%2C493" alt="لوح تقدیر از هادی ابراهیمی رودبارکی" width="640" height="493" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1.jpg?resize=300%2C231&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%84%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1.jpg?resize=117%2C91&amp;ssl=1 117w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از تقدیمِ تقدیرنامهٔ برندا بی‌لی به هادی ابراهیمی، و تشویق حاضران، سیما غفارزاده از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%81%d8%b4%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>افشین سبوکی</b></a><span style="font-weight: 400;">، هنرمند کارتونیست ساکن ونکوور، دعوت کرد تا به روی صحنه برود تا اثری هنری‌اش را که همان کاریکاتور چهرهٔ هادی ابراهیمی باشد، تقدیم ایشان کند. </span></span></p>
<figure id="attachment_22858" aria-describedby="caption-attachment-22858" style="width: 393px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22858" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=393%2C500" alt="طرح از افشین سبوکی" width="393" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?w=393&amp;ssl=1 393w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=236%2C300&amp;ssl=1 236w" sizes="auto, (max-width: 393px) 100vw, 393px" /><figcaption id="caption-attachment-22858" class="wp-caption-text">طرح از افشین سبوکی</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هادی ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از دریافت لوح تقدیر از وزیر برندا بِی‌لی و اثر هنری افشین سبوکی گفت: «خوشحالم از اینکه جامعهٔ ایرانیِ اینجا تقدیر می‌کند از کسانی که پیشینه‌ای داشته‌اند در این شهر، سپاسگزار و ممنونم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا بخش اول نشست ادبی به پایان رسید و تنفس اعلام شد، و در این فاصله اغلب شرکت‌کنندگان در این نشست از فرصت استفاده و از میز کتاب‌ها دیدن کردند. شایان ذکر است در میان آثار ارائه‌شده، شماری از آثار نویسندگان مشهور افغانستان، ازجمله زنده‌یاد استاد واصف باختری، استاد محمد محق، بانو شهناز قیومی، استاد منیژه باختری، استاد بشیر رحیمی نیز در معرض نمایش گذاشته شده بودند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22874" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%B2.jpg?resize=640%2C427" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="427" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%B2.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%B2.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%B2.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آغاز بخش دوم نشست ادبی، سیما غفارزاده ابتدا به حضور خانواده‌‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ در این جشنواره و معرفی آنان پرداخت: «به‌جرئت می‌توان گفت کسی نیست توانسته باشد روز سیاه هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰ را، زمانی که پرواز پی‌اس۷۵۲ با موشک‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سرنگون شد، فراموش کند. حتی برای افرادی که دوست یا آشنایی در میان مسافران نداشتند، کنار‌آمدن با این حجم از درد و رنج آسان نبود و مشاهدهٔ رنج عظیم اعضای خانواده‌های جانباختگان این پرواز، بسیاری را افسرده کرد و ناتوان از ادامهٔ روال عادی کار و زندگی. و دشوار نیست حدس این مسئله که این خانواده‌های داغدار چه میزان درد و رنج را در این چهار سال و اندی متحمل شده‌‌اند و می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">افتخار این را داریم که تعدادی از اعضای خانواده‌های جانباختگان این پرواز که هم‌اکنون ساکن ونکوورند، اینجا در کنار ما هستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طی چند سال گذشته، تعداد قابل‌توجهی از اعضای خانواده‌ها با کمک نویسندگانی مانند منیرو روانی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون، به نوشتن دربارهٔ درد و رنج و خشمی که گرفتارش‌اند، روی آوردند؛ نوشتن برای مبارزه با فراموشی و مبارزه با عاملان و آمران این جنایت. و چندین کتاب حاصل این تلاش‌هاست.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس او از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%a8/" target="_blank" rel="noopener"><b>هوریران سهراب</b></a><span style="font-weight: 400;">، داغدار چهار جانباختهٔ این پرواز یعنی زنده‌یادان نگار برقعی، الوند صادقی، سهند صادقی و سوفی امامی، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ روند نوشتن و چاپ این کتاب‌ها توضیحاتی بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوریران سهراب گفت: «ضمن تشکر از نشر رها، رسانهٔ همیاری، و بالاخص سیمای عزیز و هومن عزیز، که از همان ماه‌های نخست این فاجعه ما را پیدا کردند، با اینکه ما اکثراً ایران بودیم، و نگذاشتند که داستان ما به یغما برود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سقوط هواپیمای اوکراینی تا ابد در ذهن مردم خواهد ماند، زیرا بازماندگانی چون حامد اسماعیلیون را دارد، او در این‌باره می‌نویسد و سکوت نمی‌کند. این است قدرت کلمه و نوشتن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند هواپیما در این چهل و چند سال سقوط کرده‌اند که نه اسمی از آن‌ها مانده و نه یادی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علت سرکوب نویسندگان و حذف کلمات، ترس از قدرتی است که دارند. به‌قول منیرو روانی‌پور، برای ما زخم‌خوردگان، عمومی‌کردن و آشکار‌کردن این جنایت اولین قدم در مرهم‌گذاشتن بر آن است، ما باید بنویسیم و مهم است که صدا، صدای خود ما باشد. باید به دنیا بگوییم چه بر سرمان آورده‌اند، و می‌دانیم تنها صدا نیست که می‌ماند، این نوشته‌ها هستند که از آغاز اختراع خط تا کنون مانده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ما تصمیم گرفته‌‌ایم با ماندگارترین وسیلهٔ ممکن، با قلم داستان زندگی خود و عزیزانمان را روایت کنیم. ما دور هم جمع شده‌ایم برای یک کار جمعی که ریشه در اندوه و خشم ما دارد، با سه وجه مشترکِ اندوه، خشم و امید &#8211; با این منظور کنار همدیگر نشستیم، و یاد می‌کنم از امیرحسین یزدان‌بد که برای چاپ دومین قسمت کتاب «نباید نوشته می‌شد» همراه ما بود و با قدرت در کارگاه‌ها شرکت کرد و از او یاد می‌کنم که گفت: </span><i><span style="font-weight: 400;">یکی از اهداف نوشتن جنبهٔ روان‌درمانی آن است. بنابراین خود را سانسور نکنید و از احساساتتان اعم از عشق و نفرت بنویسید. سپاسگزار امیرحسین یزدان‌بد هستیم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این روزها به تولد یکی از بچه‌های نازنین پرواز نزدیک می‌شویم که مادرشان الان اینجا حضور دارند و در کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» هم ایشان خاطره دارند؛ خانم بهشته رضاپور، مادر بهاره کرمی مقدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener"><b>بهشته رضاپور</b></a><span style="font-weight: 400;">، به پشت تریبون رفت تا خاطره‌اش را بخواند اما پیش از آن گفت: «سلام، ما آدم‌هایی عادی بودیم و حتی قلم‌به‌دست‌گرفتن هم نمی‌دانستیم چه رسد به اینکه بخواهیم بنویسیم.» و سپس نوشته‌اش با عنوان «گلیم بهار» را خواند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن سیما غفارزاده از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%84%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>لاله باقری</b></a><span style="font-weight: 400;">، مادر زنده‌یاد آلما اولادی یکی دیگر از جانباختگان پرواز، دعوت کرد تا بخشی از خاطرات خود را که در کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» چاپ شده است، بخواند. لاله باقری نیز نوشتهٔ خود با عنوان «آلما، بهشتی‌ترین سیب زمین» را خواند. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22875" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=640%2C480" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌دلیل کمبود فضا از درج خاطرات خوانده‌شده در این گزارش پوزش می‌خواهیم. علاقه‌مندان می‌توانند برای تهیهٔ کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» و دیگر کتاب‌های انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ از طریق وب‌سایت این انجمن در آدرس </span><a href="https://www.ps752justice.com/fa/publishing/"><span style="font-weight: 400;">www.ps752justice.com/fa/publishing</span></a><span style="font-weight: 400;"> اقدام کنند. همچنین مراسمی برای معرفی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ با حضور دکتر حامد اسماعیلیون، روز ۱۴ مهٔ ۲۰۲۴ در اتاق C400 دانشگاه یوبی‌سی شعبهٔ رابسون اسکوئر برگزار خواهد شد که امکان خرید این کتاب‌ها برای علاقه‌مندان در آن فراهم خواهد بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، سیما غفارزاده از </span><b>دکتر پیمان وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، پژوهشگر و استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه ویکتوریا، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود و مروری داشته باشد بر مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی که همانند مجموعه‌داستان «شهر کریستال» در جریان این جشنواره رونمایی شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر پیمان وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان خود را چنین ایراد کرد: «سلام و درود. از خانم سیما غفارزاده و نشریهٔ [رسانهٔ] </span><span style="font-weight: 400;">همیاری </span><span style="font-weight: 400;">و دست‌اندرکاران برنامه بابت این دعوت سپاسگزارم. هرچند سال‌های چندانی است که از ونکوور به دور هستم، از ۳۵ سال پیش که به کانادا پرتاب شدم، یک شرکت‌کنندهٔ جدی در برنامه‌های هنری و ادبی ونکوور بوده‌ام، و به یاد دارم که در آن سال‌های دور، همچنان که ایرانیانِ همفکر یکدیگر را می‌یافتند، چگونه مهاجران انگشت‌شماری در این شهر با کمترین امکانات و با تلاش و سرسختی بسیار، در دوران رسانه‌های چاپی، چراغ فرهنگ و هنر را در این شهر افروختند و روشن نگاه داشتند. در این پس‌زمینهٔ اجتماعی و تاریخی است که به‌نظرم برنامهٔ «جشنوارهٔ کتاب ونکوور» تداوم یک راه است اما با چشم‌اندازهای تازه. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از من خواسته شده که در اینجا به‌مناسبت انتشار کتاب دوست نویسنده‌ام، مهرنوش مزارعی، بازتاب‌هایی را ارائه بدهم. این کتاب که «سنگام و داستان‌ها» نام دارد، در واقع گردآمد سه کتاب از داستان‌های کوتاه خانم مزارعی هستند. من در اینجا می‌خواهم بیشتر به جهان‌بینی مهرنوش مزارعی بپردازم. برای شناختن مهرنوش مزارعی باید </span><span style="font-weight: 400;">به </span><span style="font-weight: 400;">پدیدهٔ مهاجرت بزرگ نسل ویژه‌ای از ایرانیان در دههٔ تاریک ۱۳۶۰، که من نیز بدان نسل تعلق دارم، اشاره کنم. همین نسل تبعیدی و مهاجر بود که در سراسر جهان، و نیز در ونکوور، چراغ هنر و ادبیات را روشن کرد. مهرنوش مزارعی نیز در همین نسل جای می‌گیرد. او بنیان‌گذار فصلنامهٔ ادبی فروغ در لس آنجلس در سال ۱۳۷۰ بود. اشاره‌ام در اینجا به رابطهٔ میان مهاجرت، از یک سو، و ادبیات و هنر، از سوی دیگر است. مهاجرت می‌تواند تولدی دیگر باشد، یک فرصت تاریخی و وجودی که تنها یک بار در زندگی ما رخ می‌دهد: پس ذهن مهاجر – اگر به‌راستی مهاجرت را زیسته باشد، نه اینکه تنها جهان‌بینی و آداب و شیوهٔ زندگی سابقش را به کشور دیگری آورده باشد – ذهنی پیوسته نیست. ذهنی است گسیخته، چندپاره و به‌غایت حساس به زمینه و تجربهٔ زیسته و آمادهٔ دریافت هر مشاهدهٔ نو. این ذهن همیشه با لهجه می‌نویسد. داستان‌های مهرنوش مزارعی را می‌باید در این پس‌زمینهٔ تاریخی و ادبی و مشاهده‌ها و حساسیت‌های چندگانه درک کنیم. روایت نویسندهٔ مهاجر از درون رویدادهایی شکل می‌گیرد که در زمان‌ها و مکان‌ها و زبان‌های واگرا و ازهم‌گسیخته روی داده‌اند و همهٔ این‌ها با وجود واگرایی‌شان در روایت نویسنده کنار همدیگر می‌نشینند. آنچه تجربه‌ها و روایت‌های مزارعی را خواندنی‌تر می‌کند، رابطهٔ اوست با جامعه و مردم آمریکا، جایی که دهه‌هاست که میهن وی بوده است. مهاجرت می‌تواند نویسنده را در پیلهٔ زیستی و ذهنی زندانی کند: بسیاری از نویسندگان مهاجر پس از سال‌ها دوری از زادگاه همچنان از حافظه می‌نویسند و با جامعهٔ تازهٔ خود درگیر نمی‌شوند. به‌نظرم این رویکرد باورنداشتن به این واقعیت است که مهاجر دیگر در جای پیشین خود نیست، سرزمینی که رهایش کرده اما به‌شدت دلتنگ آن است. مزارعی کاملاً برعکس این رفتار می‌کند و راوی تجربهٔ وجودی از اجتماعی است که خانهٔ اوست، اما یاد زادگاهش هم دستمایهٔ داستان‌هایش هستند. از این‌رو، مزارعی یک نویسندهٔ فراملیتی است. روایت‌هایش از شیراز و ساحل دریای خزر تا لس آنجلس و تیخوانا را درمی‌نوردند. به‌باور من، مهرنوش مزارعی در این سال‌ها توانسته به یکی از موفق‌ترین و پیگیرترین داستان‌نویسان ایرانی در مهاجرت فرابروید. شاید شرکت‌کنندگان در این برنامه ندانند، اما داستان‌های مزارعی موضوع یک تز دکترا در ایران هم بوده‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در داستان‌های سنگام</span> <span style="font-weight: 400;">می‌بینیم که بسیاری از آدم‌های داستان‌های مزارعی در کشمکش با موقعیت خود هستند، موقعیت‌هایی چه‌بسا پیش‌پاافتاده با واکنش‌هایی حتی پیش‌‌پاافتاده‌تر. اما در نگاه نویسنده، همین موقعیت‌ها زایندهٔ روایت‌هایی دقیق هستند از آنچه از ما یک انسان می‌سازد. هر کس در هر زمان وابسته به یک دیگری است که با او درگیر است. خوانندهٔ تیزبین می‌بیند که روایت‌های به‌نظر گزارشگرانهٔ او پرد</span><span style="font-weight: 400;">ه‌ای است بر نگر</span><span style="font-weight: 400;">ش متفکرانه و فیلسوفانهٔ مهرنوش مزارعی. پس هم‌زمان در دو سطح می‌نویسد: موقعیت ملموس را روایت می‌کند تا اشاره‌ای نهفته به جهان پنهان روابط داشته باشد. به‌نظرم او شیفتهٔ آن است که ببیند هر فرد چگونه به موقعیت خود واکنش نشان می‌دهد. از نگاه من، توجه خانم مزارعی نسبت به موقعیت‌ها برخاسته از دغدغهٔ او در مورد چیستی و گوهر انسان است؛ موضوعی که در همهٔ این سال‌ها آن را در داستان‌هایش کاویده است. در این کاوش، گهگاه راوی با موضوع مشاهدهٔ خود یکی می‌شود – یک همبستگی و این‌همانی ژرف و وجودی. نمی‌توان داستان‌های مزارعی را در ژانر به‌خصوصی جای داد، او هم افسانه می‌نویسد و هم داستان رئالیستی و سوررئالیستی، اما به‌باور من دغدغهٔ کاوشگرانه‌ای که از آن یاد کردم در کارش همواره روشن است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">برای نمونه، در داستان «فاحشهٔ پیر بار انسینادا» (در منطقهٔ مرزی مکزیک) چشمان تن‌فروشی کهنه‌کار با توریست آمریکایی می‌ماند و با او به آمریکا می‌آید، و در همان حال به‌گونه‌ای جادویی راوی جمعی (ما) در آغاز داستان به راوی فردی (من) در پایان می‌رسد. در داستان دوزبانهٔ «غریبه‌ای در رختخواب من» مزارعی فضای شگفتی را می‌آفریند. موضوع داستان از تیترش روشن است. از روایت اصلی که فردی</span><span style="font-weight: 400;"> د</span><span style="font-weight: 400;">ر اتاقی در یک هتل از خواب برمی‌خیزد و کسی را هم‌بستر خود می‌بیند که اصلاً به یادش نمی‌آورد، بدانجا می‌رسیم که در لایهٔ زیرین داستان شاهد یک حس غریبگی درونی باشیم که تنها پس از خواندن روایت بر ما آشکار می‌شود. تناقض‌های این غریبگی بیرونی و درونی روایت را خواندنی می‌کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باری، داستان‌های مهرنوش مزارعی می‌توانند خوانش‌های چندانی داشته باشند. کتابی که «نشر رها» از داستان‌های کوتاه مزارعی منتشر کرده چنین فرصتی را برای نسل تازه‌ای از خوانندگان فرامرزی فراهم می‌کند. مهرنوش مزارعی از این داستا‌ن‌های کوتاه به مهم‌ترین اثرش که همانا رمان انقلاب میناست رسید – رمانی که وی به انگلیسی نوشت و به‌تازگی به فارسی نیز منتشر شده است. به‌نظرم این رمان یکی از بهترین رمان‌های فارسی در دهه‌های اخیر بوده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان‌های مزارعی، تعادل جهان همواره به هم می‌خورد اما جهان بی‌اعتنا به راه خود می‌رود. نکته آن است که با خواندن داستان‌های مهرنوش مزارعی دنیاهای تازه‌ای پیشاروی ما پدیدار می‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از توجه شما متشکرم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22876" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg?resize=640%2C480" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="640" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، سیما غفارزاده به معرفی </span><b>مهرنوش مزارعی </b><span style="font-weight: 400;">پرداخت: «مهرنوش مزارعی اندکی پس از انقلاب اسلامی برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا رفت و هم‌اکنون ساکن ایالت کالیفرنیاست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در سال ۱۳۷۰ «فصلنامهٔ ادبی فروغ» را در لس آنجلس بنیان گذاشت و به معرفی ادبیات‌ و هنرِ زنان و مباحث روز فمینیستی پرداخت. در همان سال برگزیده‌ای از نمایشنامه‌های داریو فو، نویسنده و کارگردان ایتالیایی برندهٔ جایزهٔ نوبل، و همسرش، فرانکا رامه، را ترجمه و با نام «یک زن تنها» منتشر کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مزارعی چهار مجموعه‌داستانِ‌ «بریده‌های نور»، «کلارا و من»، «خاکستری» و «مادام X» به چاپ رسیده‌ است. همچنین رمان او با عنوان «انقلاب مینا» در سال ۱۳۹۵ به‌زبان انگلیسی، و شش سال بعد به‌زبان فارسی منتشر شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۱۳۸۲ برگزیده‌ای از داستان‌های او با عنوان «غریبه‌ای در اتاق من» در ایران به چاپ رسید و کاندیدای دریافت جایزهٔ بنیاد هوشنگ گلشیری شد. همچنین داستان «سنگام» از این کتاب از طرف داوران بنیاد گلشیری به‌عنوان یکی از ده داستان برتر آن سال انتخاب و در کتاب «نقش ۸۲» به چاپ رسید، و نیز در چندین آنتولوژی ازجمله کتاب «هشتاد سال داستان‌نویسی ایران» چاپ و معرفی شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس او توضیح داد که </span><span style="font-weight: 400;">مهرنوش مزارعی به‌دلیل سفری از پیش برنامه‌ریزی‌شده نتوانسته بود در این برنامه حضور یابد ولی پیامی ویدئویی را خطاب به شرکت‌کنندگان در این نشست فرستاده‌ است و به‌دنبال آن ویدئوی یادشده پخش شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مهرنوش مزارعی</b><span style="font-weight: 400;"> از طریق پیام ویدئویی خود گفت: «با سلام و سپاس از شرکت‌کنندگان و برگزارکنندگان این برنامه، خانم سیما غفارزاده و آقای هومن کبیری، و تشکر از دوست ارجمندم دکتر پیمان وهاب‌زاده که زحمت معرفی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» را به عهده گرفتند. متأسفانه به‌دلیل مسافرتی که از قبل برنامه‌ریزی شده بود، من امروز امکان بودن در خدمت شما را ندارم. اینجا در اول یک توضیحی می‌دهم در مورد کتاب و بعد برای شما قسمت کوتاهی از یکی از داستان‌ها را می‌خوانم. این کتاب مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های سه کتاب «بریده‌های نور»، «کلارا و من» و «خاکستری» که به‌وسیلهٔ «نشر ری‌را» در لس آنجلس منتشر شده بود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چند سال بعد از انتشار این کتاب‌ها، یک گزیده از داستان‌های هر سه کتاب با نام «غریبه‌ای در اتاق من» در ایران به‌وسیلهٔ «نشر آهنگی دیگر» منتشر شد البته با مقداری سانسور دولتی و حذف داستان‌های بودار. از چاپ اول هر سه کتاب مدت‌ها می‌گذرد و امکان دسترسی به بسیاری از داستان‌ها برای علاقه‌مندان وجود ندارد. به‌جای تجدید چاپ جداگانهٔ هر سه کتاب، با کمک و راهنمایی گردانندگان نشر رها تصمیم گرفتیم هر سه کتاب را در یک جلد و با یک ادیت جدید منتشر کنیم. البته این مهم بدون کمک و دقت نظر ویراستاران نشر رها عملی</span><span style="font-weight: 400;"> نبود. در نسخهٔ حا</span><span style="font-weight: 400;">ضر همچنین پیشنهادات ویراستاران حرفه‌ای داستان‌های ترجمه‌شده اعمال شدند. با اجازهٔ شما در اینجا قسمت کوتاهی می‌خوانم از داستان «سیلویا». این داستان نزدیک به سه سال پیش به زبان فرانسه ترجمه و در </span><span style="font-weight: 400;">آنتولوژی عش</span><span style="font-weight: 400;">ق ایرانی به‌وسیلهٔ «انتشارات گالیمار» در فرانسه منتشر شد. «سیلویا» همچنین چند سال پیش به زبان ترکی ترجمه و در «نشر داستان‌های جهان» در استانبول چاپ شد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روز بعد الیزابت سر راهش مرا صدا زد و گفت که باب خواسته است اگر کاری ندارم به خانه‌شان بروم. از خدا می‌خواستم. در آینه نگاهی به خودم انداختم. صورتم رنگ‌پریده و موهایم بی‌حالت بود. تصویر روشنی از سیلویا نداشتم. باب فقط از نگاه و رقصیدنش تعریف کرده بود. زنی که شصت سال پیش رنگ </span></i><i><span style="font-weight: 400;">مو و قد و بالای مرا داش</span></i><i><span style="font-weight: 400;">ت. کمی آرایش کردم و لباسی را که مدل قدیمی داشت، پوشیدم. سیلویا را مجسم می‌کردم که حالا پیرزنی به سن و سال باب است با چین‌وچروک‌هایی عمیق بر روی صورت و دست‌هایی با رگ‌های برجسته و خال‌های قهوه‌ای. باب در خانه به‌تنهایی منتظرم بود. بلوز و شلوار هم‌رنگی بر تن داشت و موهای سرش را با دقت شانه کرده بود. صدای موزیک آرامی می‌آمد. یک شیشه شراب همراه با دو لیوان کریستال بر روی میز بود. برای لحظه‌ای احساس گناه کردم. آیا به ملاقات معشوقی آمده بودم؟ باب دست‌هایم را در دست گرفت، بوسه‌ای بر آن زد و تشکر کرد که به دیدنش رفته‌ام. بعد از نیم ساعت که از هر دری صحبت کردیم، گفت که می‌خواهد برایم پیانو بزند. دوباره همان آهنگ قبلی را زد. بعد از تمام‌شدن آهنگ برای مدتی همان‌طور که دست‌هایش روی شصتی‌های پیانو بود، ساکت نشست. به کنارش رفتم، دست‌هایم را بر شانه‌اش گذاشتم و پرسیدم سیلویا در نامه چه نوشته بود؟</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس سیما غفارزاده اعلام کرد که هر دو کتاب شهر «کریستال» و «سنگام و دیگر داستان‌ها»، هم به‌صورت چاپی و هم الکترونیک منتشر شده و در ۷۰ کشور دنیا در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد. (<a href="https://bit.ly/RahaaBookstore" target="_blank" rel="noopener">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب ها اینجا کلیک کنید</a>)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان بخش دوم نشست، سیما غفارزاده به معرفی </span><b>گروه کتاب‌خوانی کافه راوی</b> <span style="font-weight: 400;">پرداخت و گفت که این </span><span style="font-weight: 400;">گروه حدود ۱۴ سال پیش به‌‌همت دوستان جوان عضو باشگاه ایرانیان دانشگاه اس‌اف‌یو در شهر ونکوور بنیان گذاشته شد و اکنون این فعالیت ادبی، هنری و فرهنگی پربارتر و مستمرتر از پیش همچنان ادامه دارد، و افزود که در ادامه </span><b>دکتر مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;"> از مدیران این گروه دربارهٔ شکل‌گیری آن و فعالیت‌هایش بیشتر توضیح خواهد داد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طبق برنامه، پس از صحبت دکتر دهقانی قرار بود میزگردی با حضور محمدرضا فخرآبادی و سمر عطارچی، از دیگر مدیران گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، و تایماز رضوانی، گوینده، مدرس فن بیان، نویسنده و کارگردان تئاتر، دربارهٔ کتاب صوتی برگزار شود که این بخش از برنامه به‌دلیل مشکلی که در لحظات آخر برای تایماز رضوانی پیش آمده بود و به‌همین دلیل نتوانسته در برنامه شرکت کند، برگزار نشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از توضیحات یادشده، نوبت به </span><b>دکتر مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;"> رسید تا به معرفی گروه کتاب‌خوانی کافه راوی بپردازد: «سلام، عصر به‌خیر. خیلی ممنون خانم غفارزادهٔ عزیز. به نام آقای محمدعلی شروع می‌کنم. من به‌نمایندگی از طرف دوستانم در کافه راوی قرار است معرفی مختصری داشته باشم از گروه کتاب‌خوانی کافه راوی. اول دوست دارم تشکر کنم از نشر رها، نشریهٔ [رسانهٔ] همیاری، خانم غفارزادهٔ بسیار عزیز، آقای کبیری پرویزی بسیار عزیز که همیشه به ما لطف داشته‌اند &#8211; می‌خواستم تشکر را در آخر بکنم ولی دوست دارم اول این کار را بکنم &#8211; همچنین از آقای ابراهیمی عزیز که جزو اولین حامیان ما بودند؛ اولین باری که من آگهی کافه راوی را برای ایشان فرستادم، هیچ‌وقت ایشان را ندیده بودم و پاسخی دریافت نکردم، ولی وقتی مجلهٔ شهروند آن هفته را گرفتم، دیدم آگهی ما را تمام‌رنگی در صفحهٔ وسط چاپ کرده‌اند؛ خیلی ازشان ممنون بوده و هستیم همیشه.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تبریک می‌گویم به نشر رها برای چاپ دو عنوان جدید کتاب از دو نویسندهٔ خیلی نازنین، و برگزاری این فستیوال. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر بخواهم تاریخچهٔ مختصری بگویم، همه‌چیز از یک گروه دانشجویی کوچک شروع شد. چند تن از دانشجویان ایرانی دانشگاه سایمون فریزر سال ۲۰۱۰ دور هم جمع شدند و گروه کوچکی تشکیل دادند برای کتاب‌خواندن. آن موقع، مسئولیت جلسات بر عهدهٔ آقای امین یزدانی بود. جلسات به‌صورت منظم و با نقد و بررسی آثاری از ادبیات داستانی معاصر فارسی برگزار می‌شد. بعد از یک سال و نیم، مسئولیت نشست‌ها به آقای سعید صابری منتقل شد. از سپتامبر ۲۰۱۲ هم دوست عزیزمان آقای وحید ذاکری که اینجا هستند، مسئولیت جلسات را به‌عهده گرفتند. بعد از اینکه وحید عزیز مسئولیت را به‌عهده گرفت، شکل جلسات یک مقداری تغییر کرد، صفحات مجازی شروع به کار کرد، تبلیغات یک مقداری جدی‌تر شد، اسم گروه کتاب‌خوانی از باشگاه کتاب‌خوانی دانشجویان سایمون فرِیزِر به «کافه راوی» تغییر کرد و می‌شود گفت که گروه شکل جدیدتر و منسجم‌تری به خود گرفت. هدف هم قبلاً خواندن ادبیات معاصر فارسی بود ولی بعد از اینکه وحید عزیز مسئولیت جلسات را به عهده گرفتند، ادبیات کلاسیک فارسی و ادبیات داستانی غیرفارسی هم اضافه شد. شرط انتخاب آثار غیرایرانی هم این بود که ترجمهٔ فارسی آن‌ها موجود باشد تا اگر دوستانی به زبان‌های بیگانه تسلط ندارند بتوانند آثار را مطالعه کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نام این گروه شد «کافه راوی» و از زیر چتر دانشگاه خارج شد. مسئولیت جلسات از شکل فردی به شکل گروهی تغییر کرد، و شورای گردانندگان، مسئولیت هماهنگی، برگزاری جلسات، دعوت از مهمانان، تبلیغات و&#8230; را به عهده گرفتند. تا اینکه رسیده به ما؛ مثل مشعلی منتقل شده. الان وحید ذاکری عزیز، محمدرضا فخرآبادی عزیز، سمر عطارچی عزیز و من سعی می‌کنیم که جلسات را به‌صورت خیلی منظم برگزار کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سعی کرده‌ایم نظم و استمرار داشته باشیم؛ خیلی سخت است. تا جایی که اطلاع داریم شاید [کافه راوی] قدیمی‌ترین گروه کتاب‌خوانی ونکوور است که جلساتش اصلاً متوقف نشده است. شرکت در جلسات برای عموم آزاد است و به‌صورت کاملاً عمومی تبلیغ می‌شود؛ آگهی‌ها در نشریهٔ رسانهٔ همیاری اعلام می‌شود، قبلاً در نشریهٔ شهرگان هم اعلام می‌شد. صفحات مجازی &#8211; اینستاگرام، فیس‌بوک و تلگرام &#8211; فعال است و برنامه‌ها در آنجا اعلام می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شکل جلسات تعاملی است، و بنا بر این است که شرکت‌کنندگان کتاب‌ها و داستان‌ها را از قبل خوانده باشند و همه بتوانند در بحث و گفت‌وگو شرکت کنند. سعی کرده‌ایم که جلسات دوستانه باشد. نقدهای تند و تیزی تا حالا نداشته‌ایم که کسی برنجد و گروه ما را به این دلیل ترک کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهار سال پیش با همه‌گیری کرونا و تعطیل‌شدن دیدارهای منظم گروهی، ما هم دیدارها و نشست‌هایمان را به مجازی تغییر دادیم و جلسات بر بستر (پلتفرم) زوم ادامه پیدا کرد تا سال گذشته که کتاب‌فروشی پان‌به، آقای زمانی عزیز، این امکان را به ما دادند که جلسات به‌صورت حضوری در این کتاب‌فروشی برگزار بشود، ولی کماکان جلسات به‌صورت مجازی هم برگزار می‌شود برای کسانی که در ونکوور نیستند یا در ونکوور هستند و امکان حضور ندارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نحوهٔ برگزاری جلسه این است که ابتدا اثری ادبی معرفی می‌شود و از قبل اعلام می‌شود. مثلاً برنامهٔ بعدی ما «بچهٔ رُزمری»‌ است و ۳۱ مه قرار است این کتاب را در کتاب‌فروشی پان‌به به بحث بگذاریم. برای دسترسی به کتاب هم می‌توانید آن را از کتاب‌فروشی پان‌به خریداری کنید. این کتاب به‌صورت کاغذی و الکترونیک موجود است. معمولاً به‌این ترتیب است که داستان اعلام می‌شود و کسانی که علاقه‌مندند وقت کافی دارند که آن را مطالعه کنند و در جلسه شرکت کنند. معیار انتخاب اولاً اینکه فقط «ادبی» است، و آثار انتخابی باید در حیطهٔ ادبیات جدی باشند. حالا ادبیات جدی یعنی چه؟ یعنی ادبیاتی که کمابیش به‌وسیلهٔ منتقدان آثاری با ارزش‌های هنری و شاخصه‌های ادبی شناخته شده باشند. از هدف‌های ثانویه‌ هم این است که به‌جز نویسندگان مطرح و بزرگ ادبیات فارسی که ما کتاب‌هایشان را می‌خوانیم و بررسی می‌کنیم، مثل آقای محمدعلی عزیز و شهرنوش پارسی‌پور عزیز که مهمانان ما بودند و خیلی از نویسندگان برجستهٔ دیگر، </span><span style="font-weight: 400;">ما آثار نویسندگا</span><span style="font-weight: 400;">ن دیگری را هم که کمتر شناخته شده‌اند و در آغاز راه‌اند، بررسی می‌کنیم؛ خیلی از آن‌ها مهمان ما بوده‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای ما همیشه کیفیت جلسات بیشتر مهم بوده است تا تعداد شرکت‌کنندگان و تعداد جلسات، و حامیان زیادی هم داشته‌ایم؛ حامی اول و اصلی‌مان هم دانشگاه سایمون فریزر بود که به ما این امکان را داد که این کلوپ را داشته باشیم؛ اینجا دانشگاه‌ها دانشجویان را خیلی تشویق می‌کنند که گروه‌ها و کلوپ‌هایی را که دوست دارند تشکیل بدهند و فعالیت بکنند. بعد هم کتاب‌فروشی پان‌به، آقای زمانی، خیلی به ما لطف داشته‌اند، مکان را در اختیار ما قرار داده‌اند و در تبلیغات ما را یاری‌ کرده‌اند. نشریهٔ شهروند بی‌سی یا شهرگان، آقای ابراهیمی عزیز، نشریهٔ رسانهٔ همیاری و نشر رها، که ما بسیار از آن‌ها ممنونیم، و در تمام این سال‎‌ها ما از حمایت‌های معنوی آقای محمدعلی برخوردار بوده‌ایم و بسیار بسیار آقای دکتر سجودی به ما لطف داشته‌اند. خیلی از جلسات ما که با شور و حرارت برگزار شد، به‌خاطر حضور و وجود ایشان بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>محمدرضا فخرآبادی</b><span style="font-weight: 400;">، از دیگر مدیران گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، نیز توضیحاتی دربارهٔ این گروه و برنامهٔ آتی آن داد: «سلام، باید عذرخواهی بکنم بابت عدم حضور آقای رضوانی، ما سؤال هم طراحی کرده بودیم که از ایشان بپرسیم و مطمئن بودم که حتماً جلسه خوبی می‌شد، ولی متأسفانه موردی اضطراری برایشان پیش آمده است که نتوانستند در این جلسه حضور داشته باشند و از این بابت، از شما عذرخواهی می‌کنم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">همان‌طور که دوستم مرال جان گفتند، بعد از حدود ده سال خواندن ادبیاتِ به‌نسبت جدی‌ترِ ایران و جهان، الان متمرکز شده‌ایم روی ادبیات ژانر و چند وقتی است که داریم این نوع ادبیات را می‌خوانیم و یکی از ادبیات ژانر هم که دوست داشتیم سراغش برویم و کمتر جامعهٔ ادبی سراغش </span><span style="font-weight: 400;">می‌روند، ادبیات وحشت و دلهره است. انتخابمان هم خیلی زیاد است، ولی انتخابی که کمی وجه هنری هم داشته باشد، کتاب «بچهٔ رُزمری» بود که</span><span style="font-weight: 400;"> البته از مترجم کتاب هم می‌شود حدس زد؛ آقای محمد قائد، </span><span style="font-weight: 400;">جستارنویس بسی</span><span style="font-weight: 400;">ار معروف در ایران، که کتاب را ترجمه کرده‌اند و در ابتدایش هم توضیح داده‌اند که چرا آن را ترجمه کرد‌ه‌اند. البته من توصیه می‌کنم توضیحات ایشان را در آخر بخوانید اگر که دوست دارید در جلسهٔ ما شرکت کنید. ولی نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که ما دو جلد از این کتاب را اینجا داریم و دوست داریم آن‌ها را به هر کسی مایل است در جلسه آیندهٔ ما شرکت کند، تقدیم بکنیم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>محمدرضا فخرآبادی </b><span style="font-weight: 400;">با طرح سؤالی گفت هر کس جواب صحیح به آن داد، دو جلد کتاب را به آن‌ها تقدیم خواهد کرد. سؤال این بود که «نام دو کتاب در حوزهٔ ادبیات وحشت یا نزدیک به ادبیات وحشت را در ادبیات ایران معرفی کنید.» در نهایت دو نسخه از کتاب «بچهٔ رُزمری» به دو شرکت‌کننده در جلسه تعلق گرفت که کتاب‌های «همنوایی شبانهٔ ارکستر چوب‌ها» نوشتهٔ رضا قاسمی و «ملکوت» نوشتهٔ بهرام صادقی را در پاسخ به سؤال مطرح‌شده نام بردند. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22877" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg?resize=500%2C500" alt="پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان این نشست، سیما غفارزاده بار دیگر از همراهان برگزاری این جشنواره و استقبال فارسی‌زبانان ونکوور برای حمایت از این حرکت فرهنگی تشکر و قدردانی کرد و همچنین از امیر عرب و تیم ایشان (Hana Film Productions) برای فیلمبرداری و علی حقیقت‌جو (Capilano Photography) برای عکاسی برنامه سپاسگزاری کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از پایان نشست‌های ادبی علاقه‌مندان بار دیگر به میزهای کتاب سر زدند و کتاب‌های مورد علاقه‌شان را خریداری کردند. عده‌ای هم از حضور مریم رئیس‌دانا نویسندهٔ کتاب «شهر کریستال» استفاده کرده و کتاب‌هایشان را به امضای او رساندند. در پایان برنامه، شرکت‌کنندگان به تجمع اعتراضی در محکومیت صدور حکم اعدام برای توماج صالحی در مقابل آرت گالری ونکوور ملحق شدند.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش کامل نشست‌های ادبی این جشنواره را در اینجا ببینید:<br />
</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/bf8G07ZMehs?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/">پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22863</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جسارت عبور از دیوارهای نامرئی سانسور، خودسانسوری و کیان نرینه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/01/10/%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a6%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/01/10/%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a6%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Jan 2024 03:47:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[رعنا سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22192</guid>

					<description><![CDATA[<p>نگاهی به رمان خنش* نوشتهٔ رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد مریم رئیس‌دانا – آمریکا خنش در لغت یعنی خارش تن. روایت با گفت‌و‌گویی درونی و کابوس‌زده میان محمدرضا و یلدا آغاز می‌شود. جانوری ترسناک پیچان در عبایی سیاه که به تن کودکانهٔ شخصیت اصلی حلول می‌کند و جان و بدنش را در ابدیت خارش دردناکی محصور می‌کند؛ چالش دائمی و چندین و چند سالهٔ بین زن و مرد اسیرشده در آن تن نحیف.  خنش، شاید یکی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/01/10/%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a6%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%8c/">جسارت عبور از دیوارهای نامرئی سانسور، خودسانسوری و کیان نرینه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نگاهی به رمان خنش*</b><b> نوشتهٔ رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> – آمریکا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خنش در لغت یعنی خارش تن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت با گفت‌و‌گویی درونی و کابوس‌زده میان محمدرضا و یلدا آغاز می‌شود. جانوری ترسناک پیچان در عبایی سیاه که به تن کودکانهٔ شخصیت اصلی حلول می‌کند و جان و بدنش را در ابدیت خارش دردناکی محصور می‌کند؛ چالش دائمی و چندین و چند سالهٔ بین زن و مرد اسیرشده در آن تن نحیف. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خنش، شاید یکی از اولین تلاش‌های جسورانهٔ ادبیات فارسی باشد در تصویرگری زندگی یک دگرباش جنسی. مضمون نه به ورطهٔ شعار و دلسوزی افتاده، نه گرفتار نمایش تن و تنانگی بازارپسند شده است، برعکس توانسته موقعیت پیپچیدهٔ جنسی محمدرضا/یلدا را در کانون یک خانواده/جامعهٔ سنتی نشان دهد، محمدرضایی که می‌خواهد خودش باشد، یعنی یلدا و نه آنچه که دیگران از او می‌خواهند و نه آن‌طور که مادرزاد متولد شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دنیای دوگانهٔ یک دگرباش که نه این است و نه آن، «</span><i><span style="font-weight: 400;">هوا یه جوری بود، شب نه ولی روز هم نبود. از نونوایی سر کوچه دو تا نون‌بربری داغ برا خانجون خریده بودم. پیچیدم تو کوچه، خورشید انگار تو یه چاله گیر افتاده بود، نه می‌تونست بالا بیاد، نه می‌شد پایین بره. سیاهی انگار هم بود و هم نبود، مثل یه آدم مفلوک تو کوچه سرگردون شده بود</span></i><span style="font-weight: 400;">».</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حکومت دینی و سنت (عرف) دو اهرم کمک‌کننده در گردش چرخ استبدادند. پیوند حکومت دینی و عرف به‌منزلهٔ کیان نرینه چنان شاکله‌ای به خود می‌گیرد که بر خصوصی‌ترین بخش‌های زندگی فرد در جامعه، به‌عنوان مثال انتخاب همسر، نظارت دارد. بنابراین روشن است که این کیان نرینه بخواهد نگاه کنترلگر بر هویت و روابط جنسی افراد نیز داشته باشد و باز بدیهی است که در چنین جوامعی افراد برای بقا مجبور به پنهان‌کاری و خودسانسوری شوند، ولی خنش جسارت این را داشته که از دیوارهای نامرئی سانسور، خودسانسوری و کیان نرینه عبور کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21875" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=500%2C316" alt="خنش - نوشتهٔ رعنا سلیمانی" width="500" height="316" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=300%2C190&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=174%2C111&amp;ssl=1 174w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خنش، هم‌زمان که آشکارا آن کیان نرینه (حکومت و سنت) را به نقد می‌کشد، خواننده را به همدلی با پرسوناژ داستان وامی‌دارد. دگرباشان بخش غیرقابل‌انکاری از هر اجتماعی هستند، گرچه کم و در اقلیت‌اند ولی هستند و سهمی از اجتماع دارند. اما تابوها و استانداردهای ازپیش‌معلوم‌شده این سهم را از آنان می‌ستاند، و زندگی آنان را به‌طرز تراژیکی غم‌بار می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شخصیت محوری داستان با دو نوع کشمکش دست‌به‌گریبان است. یکی کشمکش با زن درونش (یلدا) و دیگر با آن کیان نرینه (حکومت، سنت یا عرف). کیان نرینه‌ای که به او تجاوز کرده و کودکی‌اش را به یغما برده است. کیان نرینه‌ای که امروز هم هویت جنسی‌اش را به رسمیت نمی‌شناسد و آزارش می‌دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو نکتهٔ درخور اهمیت دیگر زمان دراماتیک و موقعیت جغرافیایی در این اثر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زمان دراماتیک روایت امروز است، اکنون است. یعنی داستان در زمان حال و فقط در چند روز روی می‌دهد، ولی لایه‌لایه فلش‌بک به گذشته می‌رود، این‌قدر به عقب می‌رود که می‌رسیم به کودکی شخصیت اصلی و خواهرش و مادربزرگش و زمان فوت پدر و مادرش و عمویی که خشن است و این بچه‌های یتیم را کتک می‌زند و شب‌ها به آن‌ها تجاوز می‌کند، و با داد و دعوا و تهدید مادر پیرش را مجبور می‌کند که آن خانهٔ با حیاط و باغچه را بکوبد و بسازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موقعیت جغرافیایی داستان، صحنه یا مکان داستان چه در گذشته و چه الان که داستان روی می‌دهد یکی‌ست، عوض نمی‌شود. خانه همان خانه است، با این تفاوت که در گذشته خانه‌ای بوده با باغچه و حیاطی، بعد کوبیده و از آن ساختمانی چندآپارتمانه، امروزی، نو و مدرن ساخته می‌شود. نکته این است که هرچند خانه از شکل سنتی به مدرن و امروزی تغییر شکل می‌دهد، ولی ماهیت آدم‌های آن خانه چه آن‌ها که بودند (مادربزرگ) و چه آن‌ها که آمدند (همسایه‌ها) کماکان سنتی و مزاحم باقی می‌ماند. به‌عبارت دیگر اهرم‌‌های فشار و خشونت، یعنی همان کیان نرینه، سر جای خود باقی‌ست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اهمیت خنش فقط معنای جسورانه‌اش در عبور از دیوارهای ناپیدا نیست، به‌لحاظ ادبی نیز محکم و کم‌نقص است. زبانش سالم، روراست، تپنده و یاغی‌ست. نثر ژورنالیستی پرسرعت و تعلیق بالایی دارد، از این‌رو نیاز و هیجان خوانندهٔ مبتدی را کاملاً برآورده می‌کند. گرچه خنش برای سرگرمی نوشته نشده است بلکه از کانون درد برمی‌خیزد. از طرفی به‌دلیل برخورداری از فرم و عناصر داستانیِ بجا، توجه خوانندهٔ حرفه‌ای‌ و نکته‌سنج را نیز تأمین می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آثاری چون خنش، می‌تواند در معرفی و حمایت از اقلیتی‌هایی به‌نام دگرباشان مؤثر باشد آن هم در جامعه‌ای که کمترین رویکرد انسانی به آن‌ها وجود دارد. هویتی پر از درد و خشونت که به‌ندرت مورد احترام قرار می‌گیرد و کیان نرینه با تسلط بیشتری آن‌ها را زیر اهرم‌های خود تخریب می‌کند.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*رمان «خنش» در سال ۲۰۲۳ از سوی نشر ارزان در سوئد منتشر شده و از طریق <strong><a href="https://arzan.se/product/9789189411975-%d8%ae%d9%86%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener">وب‌سایت این انتشارات</a></strong> در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/01/10/%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a6%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%8c/">جسارت عبور از دیوارهای نامرئی سانسور، خودسانسوری و کیان نرینه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/01/10/%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a6%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22192</post-id>	</item>
		<item>
		<title>متصل است او شمع دل است او</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d9%85%d8%aa%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88-%d8%b4%d9%85%d8%b9-%d8%af%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d9%85%d8%aa%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88-%d8%b4%d9%85%d8%b9-%d8%af%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Oct 2023 19:54:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21496</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. مریم رئیس‌دانا &#8211; آمریکا زیبا زندگی کرد. فرزندان دسته‌گلی که از خود به یادگار گذاشت، نویسنده، هنرمند. همسرش را همیشه خانومم صدا می‌کرد، خانومم و نه زنم. شاگردان درجه‌یکی که آموزش داد، نویسنده، منتقد، محقق. کتاب‌های ارزشمندی که به صفحات ادبیات زبان فارسی اضافه کرد، اسطوره، رمان، داستان کوتاه. صورت و روی خوشی که...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d9%85%d8%aa%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88-%d8%b4%d9%85%d8%b9-%d8%af%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88/">متصل است او شمع دل است او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> &#8211; آمریکا</b></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیبا زندگی کرد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرزندان دسته‌گلی که از خود به یادگار گذاشت، نویسنده، هنرمند.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسرش را همیشه خانومم صدا می‌کرد، خانومم و نه زنم.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاگردان درجه‌یکی که آموزش داد، نویسنده، منتقد، محقق.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌های ارزشمندی که به صفحات ادبیات زبان فارسی اضافه کرد، اسطوره، رمان، داستان کوتاه.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صورت و روی خوشی که هماره برای همیاری به دیگری داشت.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موج امیدی که از او می‌آمد و همه را متصل می‌کرد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه در اروپا چون او دیدم و نه در آمریکا که دست یاری می‌داد برای نوشتن.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سوادش را، وقتش را، می‌بخشید بی‌منتی بی‌شکایتی.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتی مرگ جسمانی‌اش الگوی زیبای‌زیستن است.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرطان داشت، ولی جز خانواده کسی نمی‌دانست. قرار بوده که کسی نداند.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا آخرین هفتهٔ بودش کار کرد، نوشت و آموزش داد. چراغ را خاموش نکرد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او جنتلمن ادبیات ایران بود.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیروز خاک او را پذیرفت و تا ابدالآباد نامش در جهان زندگان چون ستاره‌ای می‌درخشد با آثار ارجمندش.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این عکس اصلاً رنگی بود، ولی این روزها من نه طاقت رنگ دارم، نه تحمل حتی موسیقی غم‌بار.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سوگوارم اما نومید نیستم. مرگ این خواجه آسان نیست دشوار است.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زمانهٔ مرگامرگ و سیاه‌پوشی امیدوارماندن دشوار است، ولی وظیفهٔ ما همین است.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انسان دشواری وظیفه است.</span></p>
<figure id="attachment_21498" aria-describedby="caption-attachment-21498" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-21498" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%D8%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?resize=500%2C331" alt="عکس مربوط است به سال ۲۰۱۷، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%D8%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%D8%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%D8%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-21498" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">عکس مربوط است به سال ۲۰۱۷، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور &#8211; گزارش این نشست را در ا<a href="https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener"><strong>ینجا</strong></a> بخوانید</span></figcaption></figure>
<p><span style="font-family: sahel;">****</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><b>به حکیم محمد محمدعلی</b></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس انسانیت عظیمش</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که سرگردانی و تنهایی آدمی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پناهش بدل می‌شد </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به نوشتن به خواستن زندگی </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس عاطفهٔ عمیقش که پایان نداشت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس زیست زیبایش </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این دورهٔ تلخ و زشت</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس شجاعتش در مسیر آزادی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و کسب امضاهای اهل قلم در دهه‌های پیشین</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس جوی امیدبخش وجودش </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای اهالی قلم در این هجرت غریب </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس چراغی که روشن کرد </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کارگاه‌های داستانش، خانه‌روشنان</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس وطن‌پرستی دور از شعارش</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌شهادت آثارش</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس یقین و امنیتی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که ما زنان در کنارش داشتیم</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌پاس آن شعوری که او و چون او زیر پوست جامعه دادند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا رسیدیم به شعار زن، زندگی، آزادی</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیاید آن روزی که برسیم به تمدن زن، زندگی، آزادی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در تکامل آن جشن مقدس</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادمان بیاید نام ارجمندش</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حکیم محمد محمدعلی.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d9%85%d8%aa%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88-%d8%b4%d9%85%d8%b9-%d8%af%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88/">متصل است او شمع دل است او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d9%85%d8%aa%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88-%d8%b4%d9%85%d8%b9-%d8%af%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21496</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Jun 2023 02:07:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[اد هال]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[افشین سبوکی]]></category>
		<category><![CDATA[افشین صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[البرز رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[بهنام ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[بونیتا زاریلو]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[پورت مودی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جمال صلواتی کردستانی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش‌پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[حطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو دوامی]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه‌های راه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان چوپانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[سینا اتحاد]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[علی رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[فین دانلی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی فر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی‌فر]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهرداد مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر زراعتی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم خاکسار]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20842</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها ترانه وحدانی – پورت مودی عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید) برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد. گزارش ویدیویی این برنامه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – پورت مودی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت <a href="https://farsi.theside.biz/" target="_blank" rel="noopener">شرکت ساید</a>)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1200" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</a>» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1193" target="_blank" rel="noopener">شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</a>» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش ویدیویی این برنامه را در اینجا ببینید:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/lgrackrgymw?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این برنامه با حضور </span><b>اِد هال (Ed Hall)</b><span style="font-weight: 400;">، رئیس اقوام بومی </span><span style="font-weight: 400;">کوئیکُئِتلم</span><span style="font-weight: 400;"> (kʷikʷəƛ̓əm First Nation)، و ایراد سخنانی از طرف وی به‌زبان‌های انگلیسی و بومی، آغاز شد. او ضمن خوشامدگویی به حاضران </span><span style="font-weight: 400;">ابراز خوشحالی کرد که از طرف فرهاد صوفی برای گشایش این مراسم نکوداشت دعوت شده است، و سپس کمی دربارهٔ سِمَتش و قلمرو قوم خود و نیز زبان آنان سخنان کوتاهی ایراد کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20845" aria-describedby="caption-attachment-20845" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20845" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=333%2C500" alt="اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20845" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل گزیده‌ای از پیام‌های </span><b>علی رادبوی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، </span><b>مسعود سینایی‌فر</b><span style="font-weight: 400;">، منتقد و مدرس ادبیات داستانی ساکن ایران، </span><b>خسرو دوامی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و </span><b>حسن (بیژن) صفدری</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر و مترجم ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود*</span><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن مجری برنامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، به روی صحنه آمد و برنامه را رسماً آغاز کرد. وی ابتدا با تصدیق برگزاری برنامه در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی بنا شده گفت: «خوش آمدید بر زمینی که بدون اجازهٔ صاحب‌خانه قدم بر آن گذاشتیم. امروز در زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوئیکُئِتلم، اِس‌لِی-واتوث، ماسکوئیم، اسکوامیش، کَتزی، کوانْتْلِن، کیکایْت، و اِستالو جمع شده‌ایم. در ابتدا از مردمان این زمین‌ها سپاسگزاریم که ما، میهمانان ناخوانده را میزبان‌اند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن او ضمن گرامیداشت یاد جانباختگان چهار دههٔ گذشته، گفت: «یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند، تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «زن، زندگی آزادی» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران‌ایم. یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم.»</span></p>
<figure id="attachment_20846" aria-describedby="caption-attachment-20846" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20846" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="بهاره دهکردی، مجری برنامه" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20846" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهاره دهکردی، بازیگر و کارگردان &#8211; مجری برنامه</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی اولین سخنران برنامه گفت: «قدر موی سپید را باید دانست، در خانه‌ای که بزرگ‌ترها کوچک بشوند، هیچ‌گاه کوچک‌ترها بزرگ نخواهند شد. قدر بدانیم کسانی که به‌خاطر ما رنجیدند، لرزیدند، عرق کردند و پا به سن گذاشتند و به‌خاطر ما گریه‌ها کردند و هیچ‌گاه به ما چیزی نگفتند. سر ادب و احترام خم می‌کنم خدمت همهٔ پدران عزیز و محترم حاضر در این جمع و حضار گرامی. امروز بزرگداشت استاد محمدعلی است و روز پدر. به این بهانه، شقایق محمدعلی را دعوت می‌کنم روی صحنه بیایند تا در خدمتشان باشیم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشت خود با عنوان «خلوت یک نویسنده» را برای حضار خواند: «برای من و خواهرم مهرنوش، «نویسنده‌بودن محمد محمدعلی» مفهومی انتزاعی است. مثل حسی تجربی و گنگ وقتی عکسش را پشت جلد کتابش می‌بینیم یا وقتی به دخترانمان می‌گوییم پدربزرگتان نویسنده‌ای ایرانی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای ما «نوشتن» او است که با گوشت و خونش عجین شده و ملموس و واقعی می‌نماید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشسته پشت میز کار، میان دود سیگار پشتِ سیگار، خودکار بیک آبی را محکم روی کاغذ فشار می‌دهد و قلم بی‌شتاب و سر صبر، کلمه‌به‌کلمه جلو می‌رود. گاهی سرش را بالا می‌آورد، رو به سقف، رو به دیوار روبه‌رو یا به ما خیره نگاه می‌کند. بی‌هیچ حرفی. از نگاهش معلوم نیست ترسیده یا می‌خواهد کسی را بترساند، یا هر دو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوجوان که بودیم، به‌شوخی می‌گفتیم وقتی پلک نمی‌زند، شاید چشم‌درچشم با کاراکتری از داستان‌هایش حرف می‌زند. به‌شوخی می‌گفتیم خانه‌مان کاروانسرای «موجودات خیالی» است که گوشه‌وکنار خانه با ما زندگی می‌کنند. منصور بیتل حول‌وحوش میز کارش می‌چرخد و نوشته‌هایش را دزدکی می‌خواند. صفیه‌خانم از پشت پنجره به درخت شاتوت حیاط نگاه می‌کند و ناصر رزاقی، هر روز ساعت ۷ صبح همراهش سوار اتوبوس اداره می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا وقت نوشتن تنهاست؟ چون تنهاست می‌نویسد؟ چطور به این زندگی پرمشغله فهمانده که مشتاق و سزاوار هر فرصتی است برای بازگشتن به این خلوت؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید میز کار، خودکار بیک، سیگار بهمن و لیوان چایی چون مهره‌های تیرهٔ پشت سرپا نگاهش می‌دارند، که توانسته بعد از مرگ برادرانش بنویسد، بعد از مرگ دوستانش، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، بنویسد، بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس ارمنستان با همان نگاه ترسیده و ترساننده بنویسد.</span></p>
<figure id="attachment_20847" aria-describedby="caption-attachment-20847" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-20847 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان - دختر بزرگ استاد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20847" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان &#8211; دختر بزرگ استاد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نوشتن… باز نوشتن… خط‌زدن یک کلمه، یک ویرگول، یک صفحه و باز نوشتن… مچ دستی که یک متن را چندین و چندباره نوشته، از لذت قوام‌آمدن آن آرام می‌گیرد یا مانده است که چرا با این‌همه درد باز م</span><span style="font-weight: 400;">ی‌نویسد؟ اصلاً می‌داند مچ دست یک نویسندهٔ جهان‌سومی است که او را قلم‌شکسته می‌خواهند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من و خواهرم نمی‌دانیم مچ دستش به چه فکر می‌کند. ولی خودش همیشه با ما صادق بوده، از خاطرات خوش و ناخوش کودکی و نوجوانی‌اش گفته و از حسرت‌ها و آرزوهایش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همیشه قدرشناس مادرمان است، همسری همدل و همراه در ساختن خانه‌ای در جهانی امن و تابناک. سرزمین ادبیات، با زبانی مشترک و جهانی، عاشق‌ترین انسان‌ها را کنار هم جای می‌دهد. ما همه مهاجران این سرزمینیم، با عطشی مشترک برای کنکاش در ذهن آدمی، با تب‌وتابی برای راه‌رفتن میان «واقعیت و رؤیا». و در این سرزمین، او هم شاگرد و هم معلم خوبی است. متعهد به همیشه‌آموختن و بی‌دریغ در آموزش، که انسان‌ها، تجربه‌ها و خاطرات را پیوسته و متصل می‌بیند. تأثیرپذیری و تأثیر‌گذاری راز اوست برای جنگ با اهریمن تاریکی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتن برای او، نه سکون و سکوت، که آغاز حرکت است. سایه‌ات همیشه مستدام، جاری و پویا.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «سرودن شعر و زمزمه‌کردن نجواهای کسانی که هیچ‌گاه از تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، بخش گریزناپذیر کارنامهٔ </span><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> است. ذهن و زبان شعر، رنج و شور و امید را برای او در هم سرشت.» و از میرزایی خواست تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> صحبتش را با جمله‌ای از شاملو آغاز کرد: «من به هیئت «ما» زاده شدم.» و با سپاس از نشر رها برای برگزاری مراسم نکوداشت محمد محمدعلی گفت مایل است تا از وجهی از زندگی و کار محمدعلی سخن بگوید که شاید در سخنان دیگر دوستان بازتاب پیدا نکند و آن محمد محمدعلی به‌عنوان عضو مؤثر و فعال کانون نویسندگان ایران است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او با اشاره به اولین دیدارش با محمدعلی گفت: «من اولین بار آقای محمدعلی را در پائیز ۱۳۶۷ در خانهٔ دوست شاعری در تهران دیدم. جمعی از اهل قلم گرد آمده بودند و در باب نوشتن از هر دری سخنی می‌رفت. میزبان از من خواست که چند شعر بخوانم و من چنان کردم. پس از خواندن اشعارم آقای محمدعلی چنان مهربانانه و مشوقانه سخن گفت که من با انرژی حاصل از آن هنوز از کوه‌ها و سنگلاخ‌ها بالا می‌روم. این نگاه مشفقانه و مهربان اما تنها حاصل مهربانی ذاتی محمدعلی، که جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت اوست، نبود بلکه بازتاب نگاه و زندگی کانونی محمد محمدعلی است.</span></p>
<figure id="attachment_20848" aria-describedby="caption-attachment-20848" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20848" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید) " width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20848" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی عضو پایدار و مؤثر کانون نویسندگان ایران است که در دور دوم فعالیت این نهاد، جدا از ایفای نقش مُنشی و مسئول امور مالی کانون، حضوری پُررنگ و اثرگذار در جهت‌گیری‌های آزادیخواهانهٔ کانون، به‌ویژه در تهیه و انتشار متونی چون «ما نویسنده‌ایم» و یا «فراخوان فرزانگان» داشته است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">میرزایی افزود: «سخن‌گفتن از آزادی بی‌قیدو</span><span style="font-weight: 400;">شرط اندیشه و بیان، یعنی ایستادن به تمام قامت در برابر غول استبداد. در محیطی که فرهنگِ غالب، شه</span><span style="font-weight: 400;">روند را </span><span style="font-weight: 400;">جان‌نثار و خوب در ق</span><span style="font-weight: 400;">درت و قدرتمدار می‌</span><span style="font-weight: 400;">خواهد، ش</span><span style="font-weight: 400;">هامت سخن‌گفتن از آزادی اندیشه و دیگراندیشی برای همگان یعنی پاگذاشتن بر دُم دیو و دژخیم. فرامرز سلیمانی شاعر گفته بود «شعر شهادت است» و من فکر می‌کنم باید گفت نوشتن شهادت است. به‌ویژه آنگاه </span><span style="font-weight: 400;">که در صحاری سکوت ص</span><span style="font-weight: 400;">دای لگدمال‌شدگان باشی و در روزگار رواج «باورهای خیس یک مُرده»، «برهنه در باد»</span><span style="font-weight: 400;"> بِدوی،</span><span style="font-weight: 400;"> «نقش پنهان» جنایت آشکار کنی و از «جهان زندگان» سخن بگویی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">یک شاعر و نویسنده، وقتی که در هارمونی و هم‌آوازی با آهنگ مسلط و صدای حاکمان نمی‌خواند، «شر» است و شاعر و نویسنده‌ای که جدا از مخالف‌خوانی از حق دیگران برای دیگرآوازی، از آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حد و حصر و استثناء برای همگان حرف می‌زند و سازمان می‌دهد، نه «شر مضاعف» بلکه «شر مطلق» است که باید به‌هر نحو ممکن دفع شود. </span><span style="font-weight: 400;">شاعر و نویسندهٔ کانونی در تاریکی ترسناک شمعی می‌افروزد تا هم پرتوی بر شکنجه‌های نهان بیفکند و هم زیبایی‌های مدفون در تاریکی را آشکار سازد و هم صدای ترس‌خورده و آوازهای درگلومانده را جلا و جرئتی تازه بخشد. محمدعلی از زاویهٔ همین نگاه کانونی است که در این‌سوی اقیانوس‌ها هم، هرجا که چراغی برای هنر و فرهنگ می‌افروزد، حضوری پُرفروغ دارد، چه در جمع «آدینه شب»، چه در «انجمن هنر و ادبیات» و چه در کارگاه داستان‌نویسیِ خود.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجید میرزایی در پایان سخنانش این شعر را برای جمع خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">شب،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دیرگاه،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چراغی خمیده‌پشت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ گریزناک‌سواری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌تازد،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سُم‌نقش پرتپشش</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و برف نازکی از نور </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شاخ درخت سیب پشت پنجره را </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پوشانده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پاورچین</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فرمانروای تاریکی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌آید</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دستان به گرد رخ </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رخساره را به شیشه می‌فشرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و از منافذ بسیارِ پردهٔ توری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در من به خشم می‌نگرد.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاه دیگری پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>ناصر زراعتی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن سوئد، </span><b>بهرام مرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آلمان، و </span><b>بهنام ناصری</b><span style="font-weight: 400;">، روزنامه‌نگار ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;">، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، و ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، و تبریک روز پدر به پدران حاضر در این نشست، چنین گفت: «تصور می‌کنم آشنایی من با استاد محمدعلی به سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ برمی‌گردد، یعنی زمانی‌که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مادربودن؛ مادرِ دو پسر خردسال، کمی به من مجال داد تا در جمع‌ها و برنامه‌های ادبی سرک بکشم و بعدتر بتوانم در شعبهٔ دوم کارگاه داستان‌نویسی در شهر کوکئیتلم در محضر استاد محمدعلی تمرینِ نوشتن بکنم. من جرئت نوشتن، به‌ویژه نوشتنِ داستان و مهم‌تر از همه جرئت خواندن داستان‌هایم در مقابل جمع کوچک کارگاه و بعدتر جرئت دادنِ این داستان‌ها به دوستان و آشنایان برای اینکه بخوانند و نظر بدهند، همه و همه را مدیون استاد محمدعلی هستم.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20849" aria-describedby="caption-attachment-20849" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20849" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=333%2C500" alt="سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20849" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه گفت مایل است با خواندن چند خط از داستان </span><span style="font-weight: 400;">«کوتاه و عاشقانه&#8230; بشود یا نشود؟» به وجه محمدعلی شاعر اشاره کند. چرا که از نظر او این داستان کوتاه سرشار از عشق، به شعری بلند پهلو می‌زند. و سپس بخش آغازین این داستان را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺷﺎﮔﺮﺩ منی؟ ﻳﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﮕﻮی ﺯﻧﺪگی ﺗﻮﺍَﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنی؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ می‌آیی ﺭﻭی ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻴﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻳﺎ ﻧﺸﻮﺩ؟ ﻳﮏﺭﻳﺰﻩ ﺟﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ می‌کنی، هی ﻧﮕﺎﻩ می‌کنی ﮐﻪ چی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮیی؟ </span></i><i><span style="font-weight: 400;">تو که بال پرواز داری برو جایی و چه می‌دانم، با گنجشک‌های رودخانه‌ای تن به آب بزن یا نزن ولی پرهای زیر بغلت را بجور و خوش باش. جیک‌جیکت را بکن، لذت ببر&#8230; این‌همه پلک به هم نزن. گردنت را کج نکن و نگاه ناامیدانه به آسمان نینداز، یا بینداز&#8230; نکند می‌دانی که آسمان بی‌یار، برای عاشق قفسی سیاه است که دق‌مرگش می‌کند؟&#8230; حرفم را گوش می‌کنی یا نه؟ در عالم شماها، روزها و ساعت‌ها، فقط یک لحظه است یا یک قرن؟ قرنِ گنجشکی باشد یا نباشد، من دیده‌ام که تو با آن گنجشک نر، تنگ هم از لابه‌لای شاخ‌وبرگ سپیدارهای بلندِ بالادست رودخانه به لابه‌لای ​​سپیدارهای کوتاه این‌طرف رودخانه پر کشیده‌اید یا نکشیده‌اید، اما روی همین پرچین، جلوی چشم من عشق‌بازی کرده‌اید. باز هم دیده‌ام آن گنجشک نر، دیگر نمی‌آید سراغت که پر بکشید یا پر نکشید و عشق‌بازی بکنید یا نکنید، اما با هم باشید و جیک‌جیک مستانه‌تان به آسمان برود، آشیانه بسازی و تخم بگذاری&#8230; او حالا تنهات گذاشته و با آن یکی ماده می‌پرد، یا نمی‌پرد، اما عشق‌بازی می‌کند…</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه خیلی کوتاه دربارهٔ نشر رها گفت: «</span><span style="font-weight: 400;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر رها</a> اوایل ماه مارس گذشته همراه با <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">رونمایی اولین کتابش رسماً آغاز به کار کرد</a>. کتاب اول ما «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» نوشتهٔ مرتضی مشتاقی بود. کتاب دوم یعنی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">اوایل ماه گذشته رونمایی شد</a>. و امروز به‌عنوان بخشی از این برنامه دو کتاب دیگر یعنی رمان «خطابه‌های راه‌راه، داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی؛ دو کتاب از دو نسل، رونمایی می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش از گروه موسیقی دعوت کرد که به روی صحنه بیایند. گروه موسیقی شامل، </span><b>جمال صلواتی کردستانی</b><span style="font-weight: 400;">، آواز، </span><b>البرز رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تار، </span><b>سینا اتحاد</b><span style="font-weight: 400;">، ویولن، </span><b>بیژن رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تنبک، و </span><b>فرهاد زلیخاپور</b><span style="font-weight: 400;">، پیانو، بود. طی این برنامهٔ موسیقی کوتاه دو تصنیف زیبای «سودازده» و «بازگشته» به اجرا درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20850" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;">، مشاور و روان‌درمانگر، از وی خواست که به روی صحنه برود و سخنانی دربارهٔ استاد محمدعلی و کتاب جدید ایشان ایراد کند. </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشتش را با عنوان «روان‌شناسی ارزش‌ها و نیک‌خویی‌ها در کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام </span></i><span style="font-weight: 400;">جدیدترین اثر محمد محمدعلی» برای حضار خواند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخشی از سخنانش گفت: «</span><i><span style="font-weight: 400;">پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست</span></i><span style="font-weight: 400;">. درست همین دو هدف ما را به خواندن داستان می‌کشاند. ما با سطرها و واژه‌های داستان همسفر می‌شویم و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ دیگران که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت پی می‌بریم. اینجاست که داستان را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در کتابی تازه روبه‌روییم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی. محمد محمدعلی در کتاب جدید خود که توسط نشر رها در کانادا منتشر شده است، در قالب داستانی بلند در سه بخش به‌هم‌پیوسته با سه راوی با بیانی صمیمانه، نویسنده را به یکی از افراد اصلی داستان بدل کرده و یک‌بار دیگر استادی و خلاقیت خود را به محک تجربه‌ای جدید آزموده و به خواننده ارائه کرده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در ادامهٔ سخنانش دربارهٔ رمان خطابه‌های راه‌راه گفت که با گذر از جنبه‌های خلاق ادبی این اثر به مفاهیم انسانی سرشته‌شده در این داستان پرداخته است، که خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«۱- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در جایی دیگر حتی نبردی همراه با بیم و امید می‌خوانیم: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به‌وصال‌نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به‌دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و گاهی معشوق را از درک تلاش عاشق ناتوان می‌بیند در حالی‌که خود از این تلاش بهره می‌برد: «من برای خوشحالی خودم و او تلاش می‌کردم و او از درک این نکتهٔ عاطفی شاعرانه و معنای هم‌دلی و هم‌زبانی عاجز بود.»</span></p>
<figure id="attachment_20874" aria-describedby="caption-attachment-20874" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20874" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20874" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سر آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- اعتراض به سرکوب حقوق زنان: یک از شاخصه‌های آثار محمد محمدعلی ازجمله کتاب حاضر نمایاندن پایمال‌شدن حق و احساس زنان است: «یادمان نرود که قرن‌ها زنان حتی آن‌هایی که سواد خواندن داشتند، حق نوشتن نداشتند مبادا که مثلاً برای پسر همسایه نامه بنویسند و اسیر دست شیطان شوند و خدای‌نکرده چشم و گوششان باز شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهرمان زن داستان با اشاره به روشنفکران و سیاست‌ورزان هامون‌وار می‌گوید: «او در کمال خونسردی در بحبوحهٔ انقلاب مرا باردار کرد و بعد در کمال خونسردی وارد احزاب مخفی شد و جلوتر از خیلی‌ها به خارج کشور گریخت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به طرف پایانی خوش و پرامید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و باز با تحسین زنان، امید خود را به احساس و تلاش آنان گره می‌زند و شاعرانه می‌گوید: «گاهی احساس می‌کنم زنان مثل قاصدک با بادها و طوفان‌های آسیمه‌سر مردانه پرپر می‌شوند، اما در همان حال پیام من و ما را به کسانی که دوست داریم می‌رسانند. زن‌ها پیامبران راستین عاطفهٔ بشری‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیانش به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در پایان سخنانش گفت: «به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و شخصیت والا، صمیمی و دوست‌داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «از زبان آقای سجودی می‌گویم: نه قند و عسل است و نه ترش و شیرین. زبان است. فارسی برای من یک زبان است.» و از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی، دعوت کرد به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ابتدای سخنانش گفت: «از نظر من حتی برای یک گفتار ساده هم عنوان چیز مهمی است. من ابتدا عنوان این صحبتم را گذاشتم «در اهمیت محمدعلی‌بودن» که عنوان خوبی بود، ولی راضی‌ام نکرد و بعد تغییرش دادم به «محمدعلی‌‌بودن سخت است.» چرا؟ چون نویسندهٔ حرفه‌ای بودن در سرزمینی چون ایران سخت است، و محمدعلی نه تنها در طول این سال‌ها، از ۱۳۵۴ که نخستین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» را منتشر کرد، تا امروز که رمان «خطابه‌های راه‌راه» را منتشر کرده است، سخت‌کوشانه و با جدیت و ممارست نویسندگی را ادامه داده است، بلکه پیوسته به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی و صنفی به فعالیت‌های روشنگرانه‌ نیز پرداخته است.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20851" aria-describedby="caption-attachment-20851" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20851" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20851" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی با اشارهٔ گذرا به فعالیت‌های محمدعلی به‌عنوان عضو کانون نویسندگان و مبارزهٔ مستمر علیه سانسور و همچنین فعالیت‌‌های مطبوعاتی ایشان، همکاری با مجلات دنیای سخن و آدینه و سردبیری سه ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه، عمری تدریس داستان‌نویسی، گفت که می‌خواهد به محمدعلی نویسنده بپردازد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «محمدعلی در عرصهٔ ادبی، صاحب سبک است. او در سبک رئالیسم اجتماعی می‌نویسد و در این سبک شیوه، سیاق و زبان فردی خودش را دارد. ضمن اینکه طبیعی است در سیر نویسندگی‌اش تغییرات و تحولاتی را در همان چارچوب رئالیسم اجتماعی تجربه کرده و نوآوری‌های خاص خود را داشته است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس او به چند فراز از سیر نویسندگی محمدعلی اشاره کرد: «در اولین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» (۱۳۵۴)، آنچه را که من ادبیات آموزگاری روستا یا ادبیات سپاه دانش می‌نامم، تجربه می‌کند و به زندگی فقرزدهٔ روستاییان می‌پردازد. در «از ما بهتران» که در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است، کماکان فضای داستان‌ها روستاست هرچند در سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش از روال غالب روستایی‌نویسیِ آن زمان فاصله می‌گیرد. باورهای بومی را وارد فضای داستان‌ها می‌کند. محمدعلی می‌گوید این باورها، ازجمله وجود جن‌ها، می‌تواند «به داستان بی‌روح و بی‌شکل فارسی که تحت تأثیر تفکر چپ بوده است، رونقی بدهد.» در بازنشستگی (۱۳۶۶)، چشم دوم (۱۳۷۳) و باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) به مسائل کارمندان و طبقهٔ متوسط شهری و در دریغ از روبرو (۱۳۷۸) به مسائل به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شهر می‌پردازد. در قصهٔ تهمینه (۱۳۸۲)، و سه‌گانهٔ آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳) و مشی و مشیانه (۱۳۸۶) رمان پژوهشی را تجربه می‌کند و به نوشتن داستان‌هایی در توازی با داستان‌های اسطوره‌ای می‌پردازد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «اما «رمان برهنه در باد» از نظر تکنیکی تجربهٔ بسیار متفاوتی است. نخست آنکه داستانی است دربارهٔ داستان،</span><span style="font-weight: 400;"> همان‌چه ما به آن م</span><span style="font-weight: 400;">تافیکشن (Metafiction) یا فراداستان می‌گوییم. دوم اینکه این داستان از زوایای متفاوتی و توسط راویان متفاوتی بیان می‌شود و به تجربهٔ رمان چندصدایی، تردید در واقعیت قطعی و اینکه دریافت ما از جهان یک برساختهٔ زبانی است، هر واقعیتی خود داستانی است. سوم آنکه در گفتن داستان سرهنگ مرعشی، گونه‌های متفاوتی در دل رمان تجربه می‌شود و به کثرت امکان بیان و تفاوت در واقعیتی که هر یک می‌سازند نیز می‌رسیم. مهرعلی که کارمند است، دغدغهٔ نوشتن رمانی را دارد در مورد سرهنگ مرعشی، فرماندهٔ دوران سربازی‌اش. از قضا با سرهنگ مرعشی در سفری همراه می‌شود. داستان مرعشی در گونه‌های متفاوت بیانی و از منظر راویان مختلف شکل می‌گیرد، ازجمله </span><span style="font-weight: 400;">قصه‌پردازی‌های خود مرعشی، خاطرات مهرعلی از دوران سربازی، رمانی که مهرعلی دارد می‌نویسد، فیلمنامه‌ای که پدر همسر مهرعلی در مورد سرهنگ می‌نویسد، نامهٔ مادر همسر مرعشی و غیره. هرچند سرانجام صدایی بر صداهای دیگر می‌چربد که نگرش گفتمانی مسلط متن است و کار منتقد از همین‌جا شروع می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی دربارهٔ رمان جدید محمدعلی گفت: «و سرانجام رمان «خطابه‌های راه‌راه». از آنجا که رمان تازه منتشر شده است و احتمالاً بسیاری از شما آن را هنوز نخوانده‌اید، نمی‌توانم وارد جزئیات بشوم و به‌اصطلاح «داستان را لو بدهم»، به این بسنده می‌کنم که رمان «خطابه‌های راه‌راه» ادامهٔ تجربهٔ محمدعلی در نوشتن فراداستان یا متافیکشن است. رمان داستانی است دربارهٔ داستان. نویسنده خود یکی از شخصیت‌های این رمان است. شاهد رفت و برگشت‌هایی بین جهان‌های داستانی هستیم که برخی خود را «واقعیت» جلوه می‌دهند و برخی دیگر به‌اصطلاح داستانی‌ترند. هرچند همان‌طور که پیشتر گفتم، هر به‌اصطلاح واقعیتی سرانجام داستان است و در زبان اتفاق می‌افتد. محمدعلی می‌کوشد فضایی چندصدایی ایجاد کند و ماجرا را که در فضای روشنفکری ایران قبل از انقلاب، البته روشنفکر کافه نادری، شروع می‌شود و در زمان معاصر در مواجههٔ سه رفیق قدیمی در اروپا بازگفته می‌شود (اجازه بدهید دربارهٔ داستان همین‌قدر بگویم و نه بیشتر)، از زاویهٔ دید شخصیت‌های متفاوت بگوید، اما سرانجام رمان نمی‌تواند خود را از زیر سایهٔ سنگین دیدگاه مسلط نویسندهٔ مردِ مصلح، معتدل‌اندیش و خردورز رها کند. زنِ داستان نیز در تحلیل نهایی زیر سایهٔ او است که می‌کوشد هویت بیابد. به‌هر رو، رمان تجربهٔ تکنیکی بسیار موفقی است، گذشته، تاریخِ بخش مشخصی از روشنفکری معاصر، عشق، اخلاق، جنسیت و قضاوت گره‌گاه‌های کانونی رمان‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> زندگی محمد علی را مصداق این جمله از شاملو در شعر «در آستانه» دانست که: «انسان دشواری وظیفه است.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در بخش پایانی صحبت‌هایش کوتاه دربارهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» نوشا وحیدی گفت: «نوشا وحیدی با دو مجموعه‌داستان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» به‌تدریج دارد جای خود را در ادبیات مهاجرت تثبیت می‌کند. محور اصلی ادبیات مهاجرت چالش‌های تجربهٔ دیگری‌بودن است. وحیدی در داستانی‌کردن این تجربه موفق بوده است. ویژگی بارز داستان‌های نوشا این است که از حاد و تخاصمی (آنتاگونیستی) کردنِ این تجربه اجتناب می‌کند. به‌عنوان زیرکانهٔ کتاب توجه کنید؛ همزیستی شام کریسمس و خورش قیمه‌بادمجان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگری از هرسو که بنگری، چه مهاجر به‌مثابه دیگری از چشم میزبان و چه میزبان به‌مثابه دیگری از چشم مهاجر، دیگریِ دشمن نیست. بلکه این یک موقعیت است و میزبان و مهاجر این موقعیت را تجربه می‌کنند، گاهی به هم عشق می‌ورزند، گاهی به هم می‌تازند، گاهی با هم رفاقت می‌کنند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. داستان‌های نوشا، داستان‌های زندگی در این موقعیت است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در میان داستان‌های این مجموعهٔ جدید، یعنی شام کریسمس، داستان نخست به‌نام «چند گرم ماری‌‌جوآنا» به‌نظر من از جمله بهترین داستان‌هایی است که وحیدی نوشته است. داستانی دربارهٔ قید و آزادی، دربارهٔ میل و سرکوب میل، دربارهٔ زن‌بودن، مردبودن، مادربودن، پدربودن، معشوق‌بودن و عاشق‌بودن آن‌طور که جبر اجتماعی و گفتمان مردسالار تعریف می‌کند و ما را به آن وامی‌دارد و شورش علیه آن قید و تجربهٔ آزادی حتی اگر ناشی از مصرف چند گرم ماری‌جوآنا باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پیش از دعوت از استاد محمدعلی برای ایراد سخنانی، بیوگرافی کوتاهی از ایشان را برای حاضران خواند: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فعالیت ادبی محمد محمدعلی با انتشار مجموعه‌داستان‌ «درهٔ هندآباد گرگ داره» آغاز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷، در تهران به‌ دنیا آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین مشوق و تصحیح‌کنندهٔ دل‌نوشته‌های ایشان محمود ثنایی با تخلص شهرآشوب، ترانه‌سرای رادیو ایران بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دبیرستان مروی، نخست والیبالیست و سپس بازیگر نمایشنامه‌هایی شد که دکتر ایرج امامی کارگردانی می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هم‌زمان با تحصیل در مسابقات روزنامه‌نگاری مدارس لوح تقدیر و مقام نخست را از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش وقت، دریافت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ نظام‌وظیفه را در روستاهای کُردنشین مرزیِ سردشت سپری کرد و سپس از دانشکدهٔ علوم سیاسی و اجتماعی لیسانس گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجموعهٔ کتاب‌های او که بین سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۴۰۲ به چاپ رسیده است، در این تصویر پیش روی شماست [با اشاره به پردهٔ نمایش].</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۱۳۵۷ به عضویت کانون نویسندگان ایران پذیرفته شد و یک‌سال بعد، عهده‌دار مسئولیت امور مالی کانون نویسندگان شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا براهنی، محمد مختاری، جواد مجابی، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد خلیلی، سیما کوبان و محمد محمدعلی هشت تهیه‌کنندهٔ بیانیهٔ ۱۳۴ نویسنده، بودند که به سانسور کتاب اعتراض و این بیانیه را با نام «ما نویسنده‌ایم» منتشر کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی جزو سرنشینان اتوبوس منحوس ارمنستان بود. مسافران آن اتوبوس قصد سفر داشتند و بی‌نام‌ونشان‌بودن اتوبوس را نادیده گرفته و سوار اتوبوسی شدند که قرار بود سرنشینانش را به‌جای رساندن به ارمنستان، به قعر دره بفرستد، که خوشبختانه با هوشیاری نویسندگان از مأموریت خود بازماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او لوح تقدیر بیست سال داستان‌نویسی ایران را بابت مجموعه‌داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» از آنِ خود کرد، و رمان «برهنه در باد» او جایزهٔ نخست یلدا را به خود اختصاص داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از ترجمهٔ دو داستان عکاسی و مرغدانیِ به‌زبان آلمانی، ایشان به اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین دعوت شد و در تئاتر برشت به‌همراه جمعی از آلمانی‌های دوستدار ادبیات فارسی، شاهد روخوانی نمایشیِ داستان عکاسی خود به زبان آلمانی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همراه دکتر رضا براهنی و دیگران به ترکیه جهت سمینار ادبیات چندصدایی دعوت و در رونمایی ترجمهٔ رمان «نقش پنهان» به ترکی استانبولی شرکت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمام آثار محمدعلی بارها به‌ چاپ رسیده است و منتقدان، آثار ایشان را واقع‌گرا با گرایش به نوعی سمبولیسم، چندصدایی و عدم قطعیت در روایت، ارزیابی کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیوگرافی مفصل‌تر ایشان در ابتدای کتاب جدیدشان با عنوان خطابه‌های راه‌راه که امروز رونمایی خواهد شد، آمده است که می‌توانید در آنجا بیشتر در این‌باره بخوانید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>محمد محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;">، سخنان خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">حق‌شناسم چون به من آموختی</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خطابه‌ای راه‌راه همراه گزارشی از اهل قلم ونکوور طی روزهای زن، زندگی، آزادی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ضمن خوشامدگویی به تک‌تک عزیزانِ حاضر در این مجلس سرشار از عاطفه، درود می‌فرستم به جمع اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که در عمل چراغی را روشن نگه داشته‌اند که من و ما با اشتیاق در پرتو پُرتوان انوار رنگارنگش در حال آموختن و آموزشیم. همچنین درود می‌فرستم بر سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی، پایه‌گذاران و مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها و جناب فرهاد صوفی که مددرسانی‌اش زبانزد خاص و عام است و شهرهٔ آفاق.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درک درستِ معنای نکوداشت یا پاسداشت و بزرگداشت و هر نام مبارک دیگری در مقولهٔ قدردانی یکی از فضیلت‌های مغفول‌ماندهٔ انسانی در تاریخ پرفرازونشیب اجتماعی من و مای نه حتی ایرانی بلکه شرقی است. التفات به خادمان در هر رشته‌ای از جمله فرهنگ و ادب، خوشبختانه دارد با نکته‌سنجی‌ها و هوشیاری نسل جدید گسترش می‌یابد. و یادآور این نکتهٔ اساسی که اگر به راه راست یا درست راه برویم، رد پای ما حتی در سواحل ماسه‌ای نیمه‌خیس با وجود امواج سهمگینِ بازدارنده، می‌ماند و آیندگان از میزان انحنای انگشتان و فرورفتگی پاشنهٔ پای تک‌تک من و ما درمی‌یابند از کجا آمده و به کجا می‌رویم. و حتی در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی به چه می‌اندیشیده‌ایم. پس آنچه مهم است، همانا گسترش فرهنگ قدردانی یا نکوداشت است. قدردانی، یک تشخیص و تمیز است. جایزهٔ آشکاری است برای آنانی که پس از سال‌ها بی‌مهری قرار است با دریافت پاداشی معنوی یا حتی مادی، مُهر تأییدی بزنند بر عمل مسئولانه و هوشیارانهٔ مردمان آگاه و باعطوفت عصر خویش.</span></p>
<figure id="attachment_20852" aria-describedby="caption-attachment-20852" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20852" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20852" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">استاد محمد محمدعلی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس داستان‌نویسی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنانی که با من الفتی دارند، می‌دانند شرحی که در بالا به نگارش درآمد، چه‌بسا دربارهٔ خودم نبوده و نیست. آنچه خود به چشم دل دیده‌ام، این است که در مجموع، همسر، پدر، پدربزرگ، نویسنده و آموزگاری خوش‌اقبال بوده و هستم که در چنین عصری و در میان هم‌وطنانی فرهیخته و صمیمی زندگی می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتنی است که بارها تقارن‌های تاریخی به کمک من آمده‌اند و برانگیزاننده بوده‌اند برای نوشتن و این هم از خوش‌اقبالی جبلی من بوده است. چنانچه در شروع روزهای بی‌نظیر انقلاب زن، زندگی، آزادی، در گردهمایی‌های حوالی آرت گالری، مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها نوید دادند پس از رفع پاره‌ای مشکلات اداری و فنی رمان خطابه‌های راه‌راهِ من رسیده به مرحلهٔ بازبینی نهایی و جلدش نیز در دست تهیه است. این یعنی کلیدخوردن کاری مشترک در خوش‌ترین ایام. با اوج‌گیری گردهمایی‌های شنبه‌های انقلابی، خوش‌اقبالی‌ها ادامه یافت. شرایط جسمی و روحی من نیز یاری رساند و توانستم هر هفته بدون استثناء همراه دوست عزیز و هنرمندم، استاد آواز شهر، جناب جمال کردستانی، علاوه بر هم‌صدایی با برپاکنندگان تظاهرات، در عین حال امور ویرایش متن و آماده‌سازی پشت و روی جلد کتاب را نیز پیش ببریم. بی‌اغراق بگویم آن شعارهای مترقی و جاندار چنان شور و شوق و اشتیاقی در من پدید آورد که گویی با انتشار اولین کتابم روبه‌رو هستم؛ حوالی نیم قرن پیش که نامش بود «درهٔ هندآباد گرگ داره».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوش‌اقبالی‌ها با تزریق انگیزهٔ حضور در تظاهرات و دیدارهای هفتگی با مسئولان نشر رها ادامه یافت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۲ شمسی که حالا در اواخر ماه سوم آن [خرداد] هستیم. طی همین دو ماه اخیر از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز سه کتاب داستانی از عزیزانم وحید ذاکری، نیکی فتاحی و برادر ارجمندم، دکتر علی فدایی، به چاپ رسید و آمار آثار منتشرشدهٔ اعضای کارگاه را رساند به هشت عنوان و حالا، امشب با کتاب خطابه‌های راه‌راهِ من و شام کریسمسِ… نوشا وحیدی، یار دیرین کارگاه، این آمار به ده عنوان رسیده است طی سیزده سال فعالیت مستمر کارگاه. جا دارد همین‌جا خوشحالی خودم را ابراز کنم از انتشار دومین کتاب نوشا وحیدی که می‌دانم سومین کتابش هم در راه است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عبارت دیگر انتشار پنج عنوان کتاب طی سه ماه اخیر و هم‌زمانی‌اش با انقلاب زن، زندگی، آزادی، آماری است که بی‌اغراق نه در کارگاه‌های داستان‌نویسی کانادا بلکه در سراسر آمریکا و اروپا کم‌نظیر بوده است، و از این بابت هم من حق‌شناسم نسبت به تلاش دوستان کارگاهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طرفه آنکه به موازات فعالیت کارگاه طی همین دو سه ماه پُرخُروش و نویدبخش برای آینده‌ای بهتر، شاهد ظهور و حضور پررنگ نشر رها نیز بوده‌ایم که با انتشار چهار عنوان کتاب و برپایی رونمایی برای هریک از کتاب‌هایش یکی از خاص‌ترین ناشران فارسی‌زبان خارج از کشور محسوب می‌شود. از دیگر خوش‌اقبالی‌های من علاوه بر برپایی همین مجلس عالی غافلگیرکننده، پیش‌بینی آثار آمادهٔ چاپ چهار پنج تن از اعضای کارگاه است طی سال آینده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سخن آخر اینکه زبان فقط کلماتی نیست که من و ما هر روز بر زبان می‌آوریم. بخش اعظم زبان من و ما در رفتار و کردار ما نهفته است. گاه با نگاه و لبخندی عاشق می‌شویم. گاه با یک اخم و تُرش‌رویی فارغ. با نگاهی از سَر مِهر به نوشته‌مان شب یا روزمان جلا می‌گیرد. پس یکی از زبان‌ها، زبان تن و اشاره است. اگر واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند، خواهیم دید که اشیاء ازجمله کتاب‌ها نیز زبان خاص خود را دارند. وقتی در ایام نوروز باستانی یا جمشیدی به‌جای هر کتابی، شاهنامهٔ فردوسی یا دیوان حافظ روی سفرهٔ هفت‌سین می‌بینیم، آن سفره به ما چه می‌گوید؟ وقتی به خانهٔ دوست یا قوم‌وخویشی می‌رویم و کتاب‌های جلد گالینگور یک‌قدواندازه به‌رنگ سبز و سفید و سرخ مشاهده می‌کنیم، آن ترکیب به‌زبان آشکار با من و مای از ایران کوچیده یا به‌تبعیدآمده چه پیامی می‌رساند، غیر از همبستگی و یاری‌رساندن به ناشری نوپا که چشم امید دوخته است به یاری من و ما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان با افتخار و از سرِ صدق و صفا ضمن تبریک روز پدر اعلام می‌کنم تا همین لحظهٔ مراسم نکوداشت، به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. چرا که به‌رغم دانسته‌های جسته‌گریخته خیلی از برنامه‌ها دور از انتظارم بوده است. به‌واقع شگفت‌زده، غافلگیر و سورپریز شده‌ام</span><span style="font-weight: 400;">. و این پیروزی را به دوستانی که صادقانه چنین قصدی داشتند، تبریک می‌گویم. و مقدم دو عزیزی که از راه دور به </span><span style="font-weight: 400;">ما پیوسته‌اند، گرامی می‌دارم؛ مریم رئیس‌دانا و امیرحسین یزدان‌بُد.»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20872" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی </span><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;">، گفت: «​​نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و پس از آن در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او اولین مجموعه‌داستانش &#8211; هفت ترانهٔ شاد و غمین &#8211; را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.» و از او دعوت کرد برای ایراد سخنانی به روی صحنه برود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از </span><span style="font-weight: 400;">تشکر و قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست </span><span style="font-weight: 400;">گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">از نشر رها و همچنین استاد محمدعلی که این فرصت را در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. از دکتر سجودی عزیز تشکر می‌کنم که همیشه حامی و پشتیبان بوده‌اند و هیچ‌وقت به هیچ پیشنهاد ادبی نه نگفتند. تشکر ویژه دارم از دوست فرزانه‌ام، خانم دکتر مرال دهقانی، که با وجود اینکه رشته‌شان ادبیات هم نیست، همواره با دغدغه‌مندی و شور و اشتیاقی مثال‌زدنی در حال رفع اشتباهات نوشتاری من و سایر دوستان نویسنده هستند و همیشه از پشتیبانی و دقت نظر و سواد ایشان استفاده کرده‌ایم. </span></span></p>
<figure id="attachment_20853" aria-describedby="caption-attachment-20853" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20853" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20853" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مدت یک‌سال و نیم گذشته نیز با نشر رها که نوپاست و من که نویسندهٔ بی‌تجربه‌ای هستم و برای اولین بار با یک ناشر کار می‌کردم، این تجربه برای هر دو ما جالب بود چون کمی اختلاف سلیقه داشتیم و راه پرفرازونشیبی را طی کردیم ولی چیزی که هر دو ما یاد گرفتیم، صبر و مدارا و دوستی بود که در حال حاضر نتیجهٔ آن را در اینجا مشاهده می‌کنید. هر جا که به بن‌بستی برمی‌خوردیم خانم دکتر مرال دهقانی مرجع حل اختلاف سلیقهٔ ما بودند. پس از ارسال متن به ایشان و نظرخواهی، دیگر هیچ‌یک نظر دیگری نمی‌دادیم. ایشان همیشه پشتیبان و مایهٔ دلگرمی من بودند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامهٔ سخنانش گفت: «در مورد استاد محمدعلی، من در سال ۲۰۱۲ متوجه شدم که ایشان در ونکوور زندگی می‌کنند. در آن زمان من چند داستان برای ایشان بردم که قرار شد بعد از یک هفته پس از مطالعهٔ داستان‌ها نظرشان را اعلام نمایند. پس از یک هفته که من مراجعه کردم، ایشان با صلابت و قاطعیت به من </span><span style="font-weight: 400;">گفتند که در کلاس داستان‌نویسی‌شان ثبت‌نام کنم. من نیز اطاعت امر و ثبت‌نام کردم، و در این سال‌ها شرکت در این کلاس یکی از بهترین اوقات من در این شهر بوده و خاطرات شیرین آن شب‌های زیبا و داستان‌خواندن‌ها، سیگار‌کشیدن‌ها و گپ‌زدن‌ها در زمان تنفس و… برای همیشه در ذهن من می‌ماند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تقارن روز پدر با روز برگزاری این نکوداشت، گفت: «استاد محمدعلی پدر ادبی من هستند و علاوه بر آن ایشان همیشه دوست و پشتیبان من بوده‌اند. به‌نظر من مشق و تمرین دوستی و مدارا و همدلی در مرحلهٔ اول قرار می‌گیرد، و ادبیات در مرحلهٔ دوم. آن جَو دوستانه‌ای که ما در کلاس‌هایمان داشتیم تسری پیدا کرد به رابطه‌ای که ما الان با نشر رها و رسانهٔ همیاری داریم، و اینکه همهٔ ما الان اینجاییم، بیشتر به‌خاطر عشق و پشتکار ایشان است و شانسی که ما داشته‌ایم برای استفاده از حضور ایشان. پس از شش سال که من در ونکوور بودم، استاد باز دیگر با همان صلابت و قاطعیت به من گفتند زمان آن رسیده که کتابت را منتشر کنی. من هیچ‌وقت در رؤیاهای خودم چنین چیزی را تصور نمی‌کردم و فقط حمایت و پشتیبانی ایشان بود که باعث شد من کتابم را چاپ کنم و الان به کتاب دوم رسیده‌ام. امیدوارم که همیشه بتوانم از راهنمایی‌ها، دلگرمی‌ها و نصحیت‌های ایشان استفاده کنم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان سخنانش در مورد کتاب جدیدش گفت: «شامل نُه داستان کوتاه است. هفت داستان در خارج از ایران می‌گذرد و دو داستان در داخل ایران. این هفت داستان در مورد مصائب مهاجران و تلاش‌هایی است که یک مهاجر برای جاافتادن در جامعه‌ای که وارد آن شده، می‌کند و مواجهه با این چالش‌ها و مصائب و سرخوردگی‌ها. دو داستان دیگر نیز با وجود آنکه در ایران می‌گذرد، باز هم رویارویی یک مهاجر با خانوادهٔ خود به‌هنگام بازگشت به ایران است با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تغییراتی که در خانواده پس از ترک شما ایجاد شده است و آن مصائب و سرخوردگی‌ها به‌گونهٔ دیگری در ایران و در خارج ادامه می‌یابد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در خاتمه افزود: «همواره می‌گویم که من تکه‌ای از گوشت تنم را در هر داستانی که می‌نویسم می‌گذارم و امیدوارم که این گوشت تن من به مذاق شما خوش بیاید و باعث سوءهاضمهٔ شما نشود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های نوشا وحیدی و پیش از پایان بخش اول برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>حسین آتش‌پرور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، </span><b>رحمان چوپانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، و </span><b>منیرو روانی‌پور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود. </span></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فاصلهٔ میان دو بخش برنامه، پذیرایی مختصری از میهمانان شد که از سوی <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">سول بایت</a>، کافه کجا و پستا پولو انجام گرفت. همچنین صفی طولانی برای گرفتن امضای کتاب از استاد محمد محمدعلی و نوشا وحیدی شکل گرفت که با وجود اختصاص حدود نیم ساعت به زمان تنفس، بسیاری از میهمانان برنامه موفق نشدند امضا بگیرند و این امر به بعد از بخش دوم و در واقع پایان برنامه موکول شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20866" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20867" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20864" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20865" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش دوم برنامه با نمایشی آغاز شد که بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی با عنوان «عکاسی» بود. در این نمایش که طراحی و کارگردانی آن را </span><b>مرتضی مشتاقی</b><span style="font-weight: 400;"> به عهده داشت، او به همراه </span><b>امیر حسن‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> و </span><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به ایفای نقش پرداختند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20854" aria-describedby="caption-attachment-20854" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20854" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=500%2C333" alt="امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20854" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20856" aria-describedby="caption-attachment-20856" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20856" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20856" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، او با قدردانی از زحمات گروه نمایش که در فرصت کوتاهی توانستند این نمایش را به روی صحنه ببرند سخنان خود را با تبریک روز پدر به همهٔ پدرانی که در برنامه حضور یافتند ادامه داد، یاد پدران درگذشته را گرامی داشت و روز پدر را به مادرانی که در نبود پدران برای فرزندانشان هم پدر بودند و هم مادر، تبریک گفت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او با اشاره به خاطرهٔ اولین دیدارش با استاد محمدعلی گفت که در سال ۲۰۱۴ وقتی به ونکوور آمده، پروژهٔ کتاب الکترونیک فارسی را دنبال می‌کرده و به‌دنبال افرادی بوده که به او در این پروژه یاری برسانند. </span><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که پس از طرح موضوع با سیما غفارزاده، او استاد محمدعلی را معرفی کرده است. او از دیدارش با استاد محمدعلی گفت و اینکه استاد برخلاف بسیاری نویسندگان دیگر که سن و سالی کمتر از او داشتند، آن هم حدود ۱۰ سال پیش که آشنایی چندانی با کتاب‌های الکترونیک آن هم به‌زبان فارسی وجود نداشت، به پروژهٔ کتاب الکترونیک نه نگفتند و از او دعوت کردند تا در جلساتی با تعدادی از اعضای کارگاه داستان‌نویسی که تس</span><span style="font-weight: 400;">لط بیشتری به کامپیوتر دارند، جلسات مشترکی برگزار کند تا ببینند چه کمکی می‌شود به این پروژه کرد. او گف</span><span style="font-weight: 400;">ت که خودش پیگیر جلسات نشده بود، چون در آن مقطع شرکت آمازون ناگهان پشتیبانی‌اش را از زبان فارسی، هم در کتاب چاپی و هم دیجیتال، قطع کرد. </span></span></p>
<figure id="attachment_20855" aria-describedby="caption-attachment-20855" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20855" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20855" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «حدود ۱۰ سال بعد و پس از اینکه رسانهٔ همیاری و بعد از آن نشر رها به راه افتاد و کتاب خطابه‌های راه‌راه استاد محمدعلی را منتشر کردیم، زمانی‌که نسخهٔ الکترونیک کتاب را به ایشان نشان می‌دادیم، استاد پس از دلگرمی‌‌دادن و تشویق ما در تهیهٔ کتاب الکترونیک اولین چیزی که به زبانشان آمد این بود که «من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم که بتوانید این کار را گسترش دهید.» و این چیزی است که شما در کلیپ حاوی پیام‌هایی که از نویسندگان بنام دربارهٔ استاد محمدعلی پخش شد هم شنیدید که می‌گفتند استاد محمدعلی به آن‌ها کمک کرده است. اولین چیزی که به‌خصوص در حوزهٔ ادبیات به ذهن استاد می‌آید این است که من چه کمکی می‌توانم بکنم حالا چه به نویسندهٔ متبحر و بنامی چون منیرو روانی‌پور باشد یا فرد تازه‌کاری مثل من.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «برکت حضور استاد محمدعلی موجب شده است ما شاهد شکوفایی استعدادهای ادبی بسیار و انتشار کتاب‌های ارزشمندی در شهر ونکوور باشیم. من امیدوارم سایهٔ استاد محمدعلی بر جامعهٔ ادبی ونکوور مستدام باشد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان از اینکه پروژهٔ نشر الکترونیک که آن زمان به‌دنبالش بوده، بالاخره به بار نشسته ابراز خشنودی کرد و گفت هر چهار کتاب نشر رها روی پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی بوکس با کیفیت بالا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش ضمن معرفی </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، از دست‌اندرکاران برگزاری جلسات کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، از او دعوت کرد به روی صحنه برود و دربارهٔ فیلم «کابوس‌های اقلیمی» توضیحاتی به حضار در این نشست بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تشکر از برگزارکنندگان برنامه برای برگزاری نکوداشت و فرصتی برای صحبت در این نشست، گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">سابقهٔ آشنایی من با آقای محمدعلی به سال ۲۰۱۳ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که برای اولین بار در کلاس‌های داستان‌نویسی ایشان شرکت کردم. الان ده سال از آن موقع می‌گذرد و من همچنان شانس این را دارم که در کلاس‌های ایشان که محیطی بسیار گرم و صمیمی، پربار و فضایی امن برای تجربه‌کردن است، شرکت کنم. آقای محمدعلی علاوه بر استادی جایگاه بسیار ویژه‌ای برای من دارند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20857" aria-describedby="caption-attachment-20857" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20857" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=333%2C500" alt="فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20857" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">من همیشه از حمایت‌ها و پشتیبانی ایشان بهره‌مند بوده‌ام و در کنار ایشان بسیار آموخته‌ام و </span><span style="font-weight: 400;">همیشه قدردان فرصت‌هایی که در اختیار من گذاشته‌اند، بوده و هستم. حوالی سال ۲۰۱۵ بود که ایدهٔ ساخت یک فیلم مستند در مورد زندگی آقای محمدعلی در ذهن من شکل گرفت. آن موقع این ایده را با ایشان مطرح کردم و افتخار این را داشتم که مورد اعتمادشان باشم در شرایطی که کسان دیگری هم بودند که این پیشنهاد را به ایشان کرده بودند. حتی شبکه‌های تلویزیونی‌ای در ونکوور و در خارج از ونکوور هم به ایشان پیشنهاد کرده بودند که این فیلم را بسازند ولی خُب ایشان لطف کردند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند. سال‌های زیادی از </span><span style="font-weight: 400;">آن موقع می‌گذرد و مطمئنم زمان‌هایی بوده که آقای محمدعلی یا در خلوت خودشان و یا در جمع نزدیکانشان، معتمدانشان حتماً ابراز ناامیدی کردند و پشیمان شدند و پیش خودشان گفتند عجب اشتباهی کردم که این فیلم را بر عهدهٔ او گذاشتم، ولی همین‌جا می‌خواهم از صبوری و همراهی ایشان تشکر کنم و بگویم که علی‌رغم اینکه به‌دلایل مختلف طی این دوران من با سختی‌های زیادی در ساخت این فیلم مواجه شدم، حتی لحظه‌ای نبود که فکر اینکه ممکن است من این فیلم را نصفه رها کنم و به پایان نرسانم، از ذهنم گذشته باشد. و امروز خیلی خوشحالم که می‌توانم این نوید را به آقای محمدعلی بدهم که با توجه به برنامه‌ریزی‌ای که شده تا قبل از پایان امسال این فیلم آمادهٔ نمایش و پخش خواهد بود. اسم فیلم «کابوس‌های اقلیمی» است و روی دو موضوع مهاجرت و سانسور تمرکز دارد که البته تجربهٔ شخصی آقای محمدعلی در این دو زمینه است. خیلی دوست داشتم و خیلی خوب می‌شد که اگر این فیلم آماده بود و در این شب که کاملاً مناسبت داشت، می‌توانستیم پخشش کنیم، ولی متأسفانه این فرصت فراهم نشد. کاری که من توانستم بکنم این بود که از بخشی از فیلم‌ها که همان سال ۲۰۱۵ که تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم، گرفته بودم، قسمت‌هایی را انتخاب کنم که در واقع اصلاً در فیلم اصلی استفاده نشده و به‌نوعی پشت صحنه محسوب می‌شوند ولی خیلی حال و هوای آن روزهای آقای محمدعلی را دارد و فکر کردم شاید برای امشب فضای سبک‌تر و روان‌تری دارد. تیزری هم در سال ۲۰۱۹ به‌منظور خیلی خاصی بر روی این فیلم تهیه شد که به‌همین دلیل هم زیرنویس انگلیسی دارد و البته آن‌موقع هنوز فیلمبرداری این فیلم کامل نشده بود، ولی چون این تیزر تا حدی حال و هوای فیلم اصلی را منتقل می‌کند، آن را هم در ادامه آوردم. امیدوارم وقتی که فیلم کامل شد، برای نمایشش در خدمتتان باشیم و خیلی از توجه و همراهی‌تان سپاسگزارم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از خاتمهٔ صحبت‌های </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> و پیرو توضیحات او، بخش‌هایی از پشت صحنهٔ فیلم یادشده به نمایش درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20858" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=500%2C333" alt="مستند کابوس‌های اقلیمی ساختهٔ فریبا فرجام، دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن معرفی </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر، داستان‌نویس و مترجم، که از ایالت کالیفرنیا به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> پس از سپاسگزاری از نشر رها برای برگزاری این برنامهٔ بزرگداشت، گفت: «آشنایی من با معلم ارجمندم، استاد محمدعلی، به اوایل دههٔ هشتاد خورشیدی و کارگاه داستان مجلهٔ کارنامه پیوند می‌خورد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما زمان را عقب می‌کشم تا به اولین بارقه‌های داستانی در وجودم برسم، به وقتی که کودکی بودم و تابستان‌ها در آغوش مادربزرگ شب‌هایم با جادوی پریان و رؤیاهای رنگارنگ پرقصه می‌شد. این زن مهربان و کم‌نقص گوش‌ها و ذهنم را چنان به قصه عادت داد که من در جان کودکی‌ام هرگز عروسک‌بازی نکردم و هرگاه عروسکی هدیه می‌گرفتم، آن را به خواهر کوچک‌ترم می‌بخشیدم. در واقع بازی‌ای که دنیای قصه برایم می‌ساخت، هرگز هیچ اسباب‌بازی دیگری برای من نمی‌ساخت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بعد کات، بزرگسالی و طلاق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه چارهٔ دیگری برایم نگذاشته بود، جز خاموش‌کردن چراغ‌هایش. گرچه خودم خواهان جدایی بودم، اما نابودیِ روحم را تا مغز استخوان درد می‌کشیدم. جایی را می‌خواستم که مرا به خودش بکشد. مادربزرگ قصه‌گویم، شهرزاد هزار و یک شبم دیگر نبود تا خیال مرا به قصه‌هایش حاصلخیز کند، اما معجزه‌ای مرا به کارگاه داستان‌نویسی مجلهٔ کارنامه رساند.</span></p>
<figure id="attachment_20886" aria-describedby="caption-attachment-20886" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20886" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=500%2C333" alt="مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20886" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر هفته می‌رفتم، بی‌وقفه؛ پس از اداره و کار، شتابان به آن حضور بی‌ادعا. به آن حضور بی‌ادعای سالم خو گرفتم. قصه‌ها خوانده می‌شد و داستان‌ها نوشته می‌شد. از اولین جمله‌هایی که از آقای محمدعلی آموختم اینکه «ما قرار است اینجا داستان بخوانیم نه آنکه آپولو هوا کنیم.» این جمله فکرم را سخت مشغول کرده بود که چرا؟ نویسنده‌ای به این بزرگی و در این جایگاه ادبی چطور چنین می‌گوید؟ مگر ادبیات جدی نیست؟ مگر ادبیات بخش مهم زندگی ما نیست؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سال‌ها گذشت تا دریابم که ادبیات ورای اینکه جدی باشد، ورای اینکه بخش مهم زندگی باشد، باید زندگی‌بخش باشد، باید تکیه‌گاه باشد و برای من چنین شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «سال‌ها از آن روزهای کارگاه داستان کارنامه سپری شده است، بیش از بیست سال. داستان‌ها نوشته شد، کتاب‌های بسیار که ایشان نوشته‌اند، آثاری که هریک جا دارد از سویه‌های گوناگون مورد پژوهش قرار گیرند. به‌عنوان مثال «باورهای خیس یک مرده» رمانی است که به اساسی‌ترین مشکل ایران یعنی آب می‌پردازد. این کتاب را از دست ندهید. از ته دل آرزو می‌کنم کارگردان قابلی از این شاهکار یک سریال ماندگار بسازد؛ رقیبی پرقدرت برای سریال دایی‌جان ناپلئون. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما از همه ویژه‌تر، حضور زنان در آثار محمدعلی است. در واقع او والاترین مقام را به زنان می‌دهد، هم در رفتار شخصی‌اش می‌بینیم، به‌عنوان مثال مدیران کارگاهش اغلب زنان‌اند، و هم در داستان‌ها و رمان‌هایش. در آدم و حوا می‌خوانیم «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست، از غصه خالی می‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر امروز پوستهٔ بیرونی جامعهٔ ایرانی شعار می‌دهد زن، زندگی، آزادی، نتیجه و درون‌مایهٔ شعوری‌ است که ادبیات و بزرگانی چون محمدعلی در پیوستگی و آهستگی و صبوری به بافت جامعه نفوذ داده‌اند. درود بر ایشان و آثارشان مانا»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از معرفی </span><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، که از ادمونتون، استان آلبرتای کانادا، به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تبریک روز پدر و ابراز خوشحالی برای حضور در این نشست، و با اشاره به محدودیت وقت گفت: «سعی می‌کنم حرف‌هایم را در دو بخش جمع‌وجور کنم. چند دقیقه فقط در مورد خطابه‌های راه‌راه اشاره‌ای کوچک می‌کنم، بخش عمده‌ای از آن را خوشبختانه آقای دکتر سجودی قبل از من گفت، ولی من هم چیزی اضافه می‌کنم که تشویق کنم حتماً این کتاب را مطالعه بفرمایید. در رابطه با کارنامهٔ آقای محمدعلی، چندین مقاله و پایان‌نامه هست که در آن‌ها تلاش شده است فصول کار آقای محمدعلی تا اینجا دسته‌بندی، رده‌بندی و معنابخشی بشود. همچنان سفت و سخت ایستاده‌ام که هنوز زود است، هنوز دارد ادامه پیدا می‌کند و باید ببینیم در بلندمدت چه می‌شود، و چنان‌که می‌بینید ادامه دارد. محمدعلی در فصل اول حرکتش در نویسندگی که به‌نوعی وام‌دار ادبی</span><span style="font-weight: 400;">ات رئالیسم </span><span style="font-weight: 400;">اجتماعی است، تلاش می‌کند فهم ایرانیتش را در ساختار </span><span style="font-weight: 400;">روستا و نقاط حاشیه‌ای و نظایر آن بررسی </span><span style="font-weight: 400;">بکند، مشکلات جامعه را زیر سؤال ببرد و زیرِ ذره‌بین داستان ببرد و چنان‌که خانم رئیس‌دانا هم اشاره کردند که مثلاً در مورد قضیه آب ببینید در چه سالی اهمیت این قضیه را می‌دیدند، بحث قنات و بحث‌های این‌طوری را که در کتاب‌هایشان خواهید دید و حتماً آن‌هایی که خوانده‌اند می‌دانند در مورد چه حرف می‌زنم. بعد می‌آیند سراغ اسطوره‌ها و تلاش می‌کنند در ساختاری پژوهشی ببینند ریشهٔ این دردها که در روایت و فهم جمعی است، در تصویر جمعی ما از هویت ایرانی چه کارکردی دارد؛ این‌ها در بحث اسطوره و آن چند کاری که وابسته به قضایای اسطوره است، مطرح می‌شود. در دور جدیدشان بعد از مهاجرت، به نظرم می‌رسد رمان‌های آقای محمدعلی دارد می‌رود به درون خودش، و دارد شخصی‌تر می‌شود، انگار دارد مدام از آن کلیت بیرونی، از آن ناظر بیرونی مرحله‌به‌مرحله به درون خودش می‌آید و می‌خواهد از درون خودش ریشه‌یابی بکند.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20860" aria-describedby="caption-attachment-20860" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20860" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=333%2C500" alt="امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20860" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامهٔ سخنانش گفت: «در چند اثر آخرشان، که مهم‌ترینشان همین اثر آخر است، از قضا به‌نظرم می‌رسد روان‌شناختی‌ترین و در عین حال شخصی‌ترین کاری که من از ایشان دیده‌ام، در این رمان پیدا می‌کنید. از ابتدا تا به انتهای این داستان چرخش‌های متوالی بین یک مثلث عشقی هست، از زنی از طبقهٔ حاشیه و ضعیف و فقیر جامعه بین دو روشنفکر؛ در واقع، انگار مواجههٔ دو جور مرد ایرانی با این زن، اینکه چگونه خواسته و ناخواسته حتی انگار آن مردانی که از فاجعه‌ای که زیر پوست فرهنگ ما برای زن دارد اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند، چنان‌که به بیش از نیمی از جمعیت ما از بالا به پایین نگریسته شده و تحقیر می‌شود، در این کتاب و در این داستان، ریزبه‌ریز تصویری از آن را می‌بینید، اما نکته اینجاست که در این رمان دو موتیف زیبا هست که من این را در کارهای قبلی ایشان ندیده‌ام. از طرفی هدایت در بوف کورش یک دوگانهٔ لکاته و اثیری دارد، دوگانهٔ زنی که انگار اغواگر است و فاقد اخلاق و از طرفی دیگر زنی که در عین‌حال که جذاب است، مقدس است و مادر. انگار زن-مادر و زن-همسر، دوگانه‌ای این‌شکلی هدایت می‌سازد. همین را در روایت غربی‌اش در مورد مسیح داریم. مادر مریم و مریم </span><span style="font-weight: 400;">مجدلیه که ا</span><span style="font-weight: 400;">نگار دوگانه‌ای از زن اثیری و زن لکاته‌اند که آمده در طول داستان [خطابه‌های راه‌راه] این دوت</span><span style="font-weight: 400;">ا موتیف </span><span style="font-weight: 400;">را با هم حرکت می‌دهد، از پوچی و بدبینی نگاه هدایت انگار داستان را آرام‌آرام می‌برد به‌سمت آن نگاه اخلاقی، معنادار، حتی بشود گفت آئینی در فکر مسیحیت یا نگاه مسیح‌وار راوی به قضیه، جوری که راوی مدام اشاره می‌کند و اشاره می‌دهد به قضیهٔ مسیح و رابطه‌اش. حتی در مورد شخصیت اصلی داستان، جالب است که بدانید لیلی مجدعلیان، مریم مجدلیه بود… ببینید این‌طوری با کلمات بازی می‌کند؛ بازی فُرمی. خیلی می‌توان در این مورد حرف زد، من فقط خواستم اشاره‌ای بکنم به این ایدهٔ دوتایی حرکت‌کردن، از آن دوتایی نهیلیستی و پوچ‌گرایی به دوتایی معنابخش در زندگی. دوست داشتم به این اشاره بکنم و به همین‌جا اکتفا می‌کنم که به‌نظرم می‌شود ساعت‌ها در این مورد بحث کرد.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی از زاویهٔ دید یکی از شاگردان محمد محمدعلی افزود: «من هم روایتی مشابه بقیه دارم؛ انگار به‌طرزی باورنکردنی برای همهٔ ما یک الگوی پدرانه، استادانه داشته‌اند. توی پیرمرد و دریا، پیرمردی هست به‌‌نام سانتیاگو که به جنگ ماهی بزرگی می‌رود و تلاش می‌کند که آن را بگیرد. با کلی داستان و این‌ها ماهی را می‌گیرد، بعد کوسه‌ها حمله می‌کنند و در نبرد با کوسه‌ها، همنوع‌های آن ماهی تکه‌پاره‌ای از آن ماهی را افتان و خیزان، خونین و خو‌ن‌آلود به ساحل می‌رسانند، ولی بالاخره کار خودش را می‌کند و به آن هدفش می‌رسد اگرچه نتیجه‌اش فقط اسکلت آن ماهی است. آخرین صحنه‌های آن رمان جایی سانتیاگو دارد از تپه‌ای بالا می‌رود و دکل قایقش را به دوشش می‌کشد. دوباره آن تصویر مسیح آنجا برای من تداعی شد. چرا دارم این را به شما می‌گویم؟ در مورد اینکه من چه‌جوری با ایشان آشنا شدم؛ شباهت نام کوچک پدرم، محمدعلی یزدان‌بُد، با محمد محمدعلی، به‌همین سادگی. دو تا اسم دیدم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم یکی یعنی اسم فامیلش اسم کوچک پدر من را داشت، و این‌طور شد که من ۱۸ سال پیش وارد کلاس‌های آقای محمدعلی شدم و زندگی‌ام به پیش و پس از این اتفاق تقسیم شد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تصویر زنان در آثار محمدعلی گفت: «اما در طول این مسیر آنچه دیده‌ام این بود که آقای محمدعلی تمام‌مدت انگار به‌نوعی بار رنجی را که زنان در جامعهٔ ما از طرف مردها به دوش خودشان کشیده‌اند، نه از مردها بلکه از آن فرهنگ غالبی که انگار به‌دست مردان نوشته شده، اجرا شده، طراحی شده و پذیرفته شده بود، خودش تنهایی دوست داشت به عهده بگیرد. برای همین است که کلمهٔ فمینیسم را در اینجا نمی‌شنوید. هیچ‌کس در مورد فمنیست‌بودنش حرفی نمی‌زند، ولی واقعاً به‌نظرم ی</span><span style="font-weight: 400;">کی از مهم‌ترین موتیف‌ها که به‌خصو</span><span style="font-weight: 400;">ص در دور اخیرش که مدام افزایش پیدا می‌کند، این است که توجه ما را می‌برد به این سمت که این نابرابری، این ناحقی در حق زنان باید از توی جامعهٔ روشنفکر از بین خود ما، خود من، خود شما، خود هر کدام از ما بشکند و این‌جوری که توی گفته و خطابهٔ کوتاهش مدام به زن، زندگی، آزادی، اشاره می‌کند و می‌گوید که انگار اولین کتابم است، انگار صدایی است که همیشه می‌خواسته [به گوش برساند]. من قضیه را این‌طور می‌بینم. هر آدمی، همهٔ ما، من حداقل بارها در زندگی‌ام گم شده‌ام و مسیرم را در شلوغی‌ها از دست داده‌ام. ما چیزهایی می‌خواهیم مثل نشانه، مثل فانوس دریایی در توفان که بهش نگاه می‌کنیم، پیدایش کنیم. هر تماس من، هر بار که دیدمشان، هر بار که حتی با هم شوخی کردیم و حرف‌های خنده‌دار زدیم، کوتاه و جمع‌وجورشده، انگار یادم انداخته که چه می‌خواسته‌ام، کجا بوده‌ام، انگار من را آورده نقطه، سرخط و دوباره به من این اطمینان را داده که می‌توانی برگردی و دوباره شروع بکنی. نقش عجیبی است که به‌طرز حیرت‌انگیزی برای خیلی‌های دیگر بازی کرده است. امروز روز پدر است و من با مفهوم پدر امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگی‌ام درگیرم و دوست دارم بهشان بگویم که بدون شما من تا حالا ده‌ها بار گم شده بودم. هرجا گم شدم، یک زنگ شوخی، یک بحث جدی، گاهی وقت‌ها عتاب، گاهی وقت‌ها خطاب، گاهی وقت‌ها «ای شیطون این کارها رو نکن»، همهٔ این‌ها مرا برگردانده است به نقطه، سر خط.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در پایان سخنانش گفت: «بسیار سپاسگزارم از اینکه شما در زندگی من بودید و این‌قدر به ما کمک کردید. بسیار سپاسگزارم از عزیزان نشر رها، مرسی از همه‌تان که اینجا هستید و به‌همراه من و از صمیم قلب، حضور ایشان را جشن می‌گیریم. مرسی از همه‌تان.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، اعلام کرد که مهمان ویژه‌ای در این نشست شرکت کرده است؛ </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> (Fin Donnelly)، نمایندهٔ مجلس استانی از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین (Coquitlam-Burke Mountain). او همچنین ضمن معرفی </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;">، انیماتور، کاریکاتوریست و کارتونیست ساکن ونکوور، و </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، فعال حقوق بشر، </span><span style="font-weight: 400;">و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">از این سه تن دعوت کرد تا به‌همراه محمد محمدعلی به روی صحنه بروند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ابتدا </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان کوتاهی ایراد کرد و ضمن معرفی خود، گفت: «به‌راستی افتخار می‌کنم که امشب اینجا هستم و در این برنامه برای به‌رسمیت‌شناختن دستاوردهای والای محمد محمدعلی، نویسندهٔ محترم ایرانی، شرکت کرده‌ام. کارها و آثار ادبی شما تأثیرات مانایی در ادبیات فارسی داشته است و الهام‌بخشِ خوانندگان بسیاری در سراسر دنیا بوده است. من عمیقاً تحت تأثیر زندگی و آثار محمد محمدعلی به‌عنوان یک نویسنده، قرار گرفته‌ام. به‌ویژه اینکه چگونه داستان‌های محمد محمدعلی نوری بر واقعیت‌ها و چالش‌های اجتماعی تابانده، برای من الهام‌بخش بوده است. ادبیات این قدرت را دارد که آگاهی‌رسانی کند و آغازگر مکالمات و گفت‌وگوهای مهمی دربارهٔ معضلاتی که جامعه با آن‌ها روبه‌روست، باشد. و نویسندگانی مانند محمد محمدعلی هستند که تفکر انتقادی را تشویق می‌کنند. کلمات شما این توان را دارند که ما را به دنیاهای دیگری ببرند، احساسات عمیق را برانگیزند و دیدگاه‌های ما را به چالش بکشند. آثار شما در ادبیات، زندگیِ خوانندگان بی‌شماری را غنی‌تر کرده است، و میراث شما همچنان الهام‌بخش نسل‌های آینده خواهد بود.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20861" aria-describedby="caption-attachment-20861" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20861" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20861" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که از طرف جامعه‌ای که نمایندگی‌اش می‌کند، لوح تقدیری به محمد محمدعلی تقدیم می‌کند که متن آن از این قرار است:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">«در به‌رسمیت‌شناختن مشارکت فوق‌العادهٔ شما در ادبیات فارسی و تأثیر ژرف آن روی جامعهٔ ما، داستان‌گویی شما الهام‌بخش اذهان بوده و میراث فرهنگی ما را غنی کرده است. با سپاسی صمیمانه، ما دستاوردهای ارزشمند شما را محترم می‌داریم. سپاس از شما، محمد محمدعلی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تقدیم لوح تقدیر به استاد محمدعلی، روز پدر را تبریک گفت و صحبتش را با شعار «زن، زندگی، آزادی» پایان داد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;"> کاریکاتوری را که از استاد محمدعلی کشیده بود، به ایشان تقدیم کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20863" aria-describedby="caption-attachment-20863" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20863" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20863" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20868" aria-describedby="caption-attachment-20868" style="width: 589px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20868" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=589%2C750" alt="طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور" width="589" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?w=589&amp;ssl=1 589w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=236%2C300&amp;ssl=1 236w" sizes="auto, (max-width: 589px) 100vw, 589px" /><figcaption id="caption-attachment-20868" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، طی ایراد سخنانی ضمن تأکید بر حضور ارزشمند محمد محمدعلی در جامعهٔ ایرانی ونکوور، گفت که ایشان با فعالیت‌های ادبی خود و فرهنگ‌سازی بهترین کار را برای انقلاب «زن، زندگی، آزادی» می‌کند. وی با تأکید بر اهمیت نکوداشت برای افراد برجسته در جامعه‌مان، پیام </span><b>بونیتا زاریلو</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با احترام، من، بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا، متأسفانه به‌دلیل سفرم به اتاوا نتوانستم در این مراسم باشکوه حضور پیدا کنم، به این وسیله، کمال احترام و سپاس خود را خدمت جناب آقای محمد محمدعلی و همهٔ شرکت‌کنندگان و همچنین جامعهٔ ایرانیان این شهر تقدیم می‌دارم که با حضور خود در این مراسم از یک عمر تلاش بی‌وقفهٔ این نویسندهٔ بزرگ در راه پیشبرد فرهنگ و ادبیات ایران قدردانی می‌کنند. ضمناً تبریک صمیمانه‌ام را برای نشر کتاب جدید ایشان پذیرا باشید.»</span></p>
<figure id="attachment_20862" aria-describedby="caption-attachment-20862" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20862" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20862" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی سپس متن لوح تقدیر پارلمان کانادا را خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«به‌عنوان نمایندهٔ پارلمان فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، افتخار دارم از شما جناب محمد محمدعلی برای فعالیت‌های حقوق بشری و حضور پررنگتان در ارائهٔ فرهنگ و ادبیات فارسی تقدیر نمایم.» و پس از آن </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;"> لوح تقدیر را از طرف بونیتا زاریلو به استاد محمدعلی تقدیم کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پایان‌بخش برنامهٔ نکوداشت ویدیوی کوتاهی بود از </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن هلند، که دعوت شده بود در این برنامه شرکت کند، اما متأسفانه نتوانسته این سفر طولانی را به انجام برساند. او همچنین یادداشتی نوشته بود که قرار بود پس از پخش ویدیو خوانده شود که به‌دلیل طولانی‌شدن برنامه مقدور نشد. متن یادداشت </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;"> از این قرار است:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نخست سلام می‌کنم به همهٔ حاضران در این نشست ادبی و بزرگداشت محمد محمدعلی، دوست عزیز و دیرینه‌ام در کانون نویسندگان ایران، و تبریک می‌گویم به او و به خودمان به‌خاطر انتشار کتاب تازه‌اش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون وقت تنگ است و می‌دانم دوستانی در این نشست از کارهای محمدعلی عزیز سخن می‌گویند، یک‌راست می‌روم سراغ رمان «برهنه در باد»، رمانی دلنشین از محمدعلی که از یکی دو هفته پیش تا امروز مشغول خواندن آن بوده‌ام. رمانی پر از کشش برای خواننده و با نثری زیبا و جزئی‌نگر که خواننده‌ای مثل من را وادار می‌کرد گاه برگردم و سطرهایی را یکی دو بار بخوانم؛ آن هم به‌خاطر لذتی که از خواندن آن‌ها می‌بردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بدو امر یک راوی، مهرعلی جوانمرد، ماجراهای این رمان را روایت می‌کند، اما جلوتر که می‌رود راویانی دیگر هم به راوی اول افزوده می‌شوند. اما همواره از ابتدا تا انتها، این همان راوی نخست است که روایت‌ها را به هم می‌دوزد و در جاهایی مناسب می‌آورد تا هم ماجراهای پرکشش رمان را بسازد و هم طرح اصلی آن را که دور شخصیتی به‌نام ستوان منصور مرعشی پاچناری می‌چرخد، جلو ببرد. ساختاری دلنشین از روایت‌های تودرتو در ایجاد پرسش برای خواننده و نیز کمک به گشودن میدان اصلی رمان که زمان و مکان‌هایی گوناگونی را در بر می‌گیرد. نوعی کلاژ در نقاشی، تا واقعیت امر &#8211; منظورم واقعیت داستانی &#8211; ساخته و آفریده شود. راوی، مهرعلی جوانمرد، که زمان شروع ماجراهای رمان، دوران خدمت نظام‌وظیفه‌اش را در سپاه ترویج و آبادانی می‌گذراند، نویسندهٔ جوانی است که هم‌زمان با کارهایی که به‌حکم وظیفه باید انجام دهد، از وقایعی که بر او و دوروبرش می‌گذرند نیز یادداشت برمی‌دارد تا مصالحی برای نوشتن داستان و رمان در آینده فراهم کند. آشنایی راوی/نویسنده با ستوان مرعشی در این دوره است که صورت می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت‌هایی که در این رمان بر بنیاد زندگی و شخصیت ستوان مرعشی و از زبان راویانی مثل سرهنگ، پدرزن راوی، و افرادی دیگر ازجمله مهرعلی جوانمرد که در بخش‌هایی از آن شریک است ساخته می‌‌شوند، می‌توانند رویدادهایی باشند واقعی که با ستوان مرعشی ربط مستقیم داشته‌اند و هم می‌توانند رویدادهایی زاییدهٔ تخیلی راویان باشند. جالب‌بودن این کار وقتی است که ستوان مرعشی هم برای ساخته‌وپرداخته‌شدن این روایت‌ها، گاه با راویان همراه می‌شود و به روایت آن‌ها شاخ‌وبرگ‌های تازه می‌دهد. در متن چنین روایت یا روایت‌هایی است که واقعیت‌هایی از جامعهٔ ما در زمان حکومت شاه و بعد از آن، در بگیروببندهای بعد از انقلاب و دورهٔ جنگ بین عراق و ایران، بیانی داستانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که آدم‌هایی نظیر تیمسار رحمتی در آن از امتیازهایی برخوردارند و ستوان مرعشی که از اعماق جامعه برخاسته، با کمک تیمسار رحمتی که شوهرخواهر اوست، زندگی‌اش دستخوش دگرگونی و تغییر می‌شود. همین تغییر و دگرگونی‌هاست که باعث می‌شود برای روشن‌کردن آن‌ها، راویانی گوناگون وارد عرصهٔ رمان شوند. در این رمان و گفت‌وگوهای بین راوایان و شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی یافتن سیمای واقعی ستوان مرعشی‌اند، که راوی/نویسنده نیز از همان آغاز، هم از نظر وظیفهٔ شغلی و هم ذوق نویسندگی‌اش در پی یافتن آن است، جامعه و جهانی در برابر ما شکل می‌گیرد که هم برایمان آشناست و هم غریب. غریب‌بودن آن برمی‌گردد به تازگی رویدادها، حرف‌ها و نظرها و چهره‌هایی خلق‌شده در آن و همین‌هاست که خواننده را نیز با شوق به دنبال خود می‌کشاند. از تکه‌های اعجاب‌آور و دلنشین رمان ماجرای شرط‌بندی آقامهدی، پدر ستوان مرعشی، و آقابیات، پدر مریم، است در مسابقهٔ کفتربازی‌ای که به راه انداخته‌اند. مسابقه‌ای که اگر آقامهدی در آن برنده می‌شد و کبوتر او می‌برُد، آقابیات مجبور می‌شد رضا بدهد به خواستگاری آقامهدی از مریم برای پسرش منصور مرعشی. این نوشتهٔ کوتاه را با نشان‌دادن چگونگی جزئی‌نگاری در نثر و زبان محمدعلی در این رمان و آفریدن دیالوگ‌های زنده ای که بارها من را به تحسین واداشته، تمام می‌کنم. این تکهٔ کوتاه که آورده می‌شود، توصیف لحظاتی است از عاشق‌شدن منصور به مریم، دختر آقابیات، در نوجوانی و به‌زبان و لحن خودش، در بازجو‌هایی که سرهنگ برای به وادارکردن او به حرف از زندگی دور ودرازش می‌کند: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«موهایش را چنان ریزریز می‌بافت که من نمی‌فهمیدم چطوری. بعدها دیدم یکی از زیر یکی از رو در هم می‌تنید. از دور که نگاه می‌کردم، هر کدام از گره‌ها را اندازهٔ یک نخود می‌دیدم. گاهی هم همهٔ بافته‌ها را پشت سرش جمع می‌کرد. می‌شد دسته‌گلی پر از گل‌های ریزریز مشکی. نمی‌دانم به چی تشبیه کنم. یادم است که او ساعت‌ها می‌بافت و من ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. بعد گُل‌ِسر قرمز می‌زد. یک سیم دراز و قرمز را فرو می‌کرد وسط آن گلوله‌های سیاه و من یکباره دُم آن پروانهٔ قرمز را می‌کشیدم. رشته‌های بافته یکباره ول می‌شد روی شانه‌های سفید و تپلش… گریه می‌کرد و و دنبالم می‌دوید.» ص ۱۸۴ و ۱۸۵ کتاب</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی عزیز، تندرست و تابان باشید و برای ما همچنان بنویسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسیم خاکسار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شانزدهم ماه ژوئن ۲۰۲۳، اوترخت»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از پخش ویدیوی نسیم خاکسار، بهاره دهکردی از حضار تشکر کرد و پایان برنامه را اعلام نمود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20870" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">*<span style="font-weight: 400;">گفتنی است به‌دلیل محدودیت زمانی در این برنامه تنها گزیده‌ای از پیام‌ها پخش شد، ولی روز بعد از مراسم کلیپ کامل پیام‌های اهل قلم به‌مناسبت نکوداشت محمد محمدعلی از سوی نشر رها منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا ببینید: </span></span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/wLSOoPVrExI?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20842</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/03/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/03/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Jun 2022 16:24:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کامران قوامی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18526</guid>

					<description><![CDATA[<p>کامران قوامی &#8211; ونکوور در تاریخ بیست و چهارم ماه مه، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت‌نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمان ویژه‌ای از آمریکا‌ بود؛ مریم رئیس‌دانا. در این جلسه، به بررسی سه داستان کوتاه از ایشان پرداخته شد. داستان «اِیبِل» (این داستان را در اینجا بخوانید)، «نقطهٔ روز» (این داستان را در اینجا بخوانید) و همچنین داستان «هات‌داگ کاسکو» (این داستان را در اینجا بخوانید). گزیده‌ای از این نشست به دوستانی که...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/03/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-2/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">کامران قوامی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تاریخ بیست و چهارم ماه مه، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت‌نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمان ویژه‌ای از آمریکا‌ بود؛ مریم رئیس‌دانا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جلسه، به بررسی سه داستان کوتاه از ایشان پرداخته شد. داستان «اِیبِل» (این داستان را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/29/%d8%a7%d9%90%db%8c%d8%a8%d9%90%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%d8%af%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید)، «نقطهٔ روز» (این داستان را در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong> بخوانید) و همچنین داستان «هات‌داگ کاسکو» (این داستان را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/31/%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%af%d8%a7%da%af-%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید). گزیده‌ای از این نشست به دوستانی که موفق به شرکت در این جلسه نشدند و دوستداران ادبیات، تقدیم می‌شود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام، از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور»، بر عهده داشتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا استاد محمدعلی مطابق معمول برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی مقدمه‌ای به معرفی اجمالی مریم رئیس‌دانا و کارهای او به‌شرح زیر پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مریم رئیس‌دانا، داستان‌نویس، شاعر، مترجم و پژوهشگر ادبی متولد ۱۳۴۶ تهران، در خانواده‌ای فرهنگی-هنری پرورش یافته است. او پس از دریافت مدرک لیسانس زبان فرانسه (رشتهٔ مترجمی) به داستان‌نویسی رو آورد. سال ۱۳۸۲ سال خوش‌یمنی بود برای او، چرا که علاوه بر انتشار مجموعه‌داستان «عبور»، داستان کوتاه «جزیره‌ای در دل تهران بزرگ» جایزهٔ ادبی صادق هدایت و داستان «آواز آ» جایزهٔ ادبی فستیوال داستان کوتاه اصفهان را برای او به‌ارمغان آورد. مریم رئیس‌دانا سال‌ها ویراستار ارشد مؤسسهٔ انتشاراتی نگاه بود و علاوه بر آن، برای مجلات معتبری چون آدینه و زنان و روزنامه‌های پرتیراژ همشهری و صبح امروز مقالات ادبی و اجتماعی می‌نوشت. از آثار پژوهشگرانهٔ مریم می‌توان به کتاب‌های «نوشته‌های پراکندهٔ صادق هدایت»، «آثار و آوای صادق هدایت» و «هدایت در بوتهٔ نقد و نظر» اشاره کرد که بارها مورد توجه و مراجعهٔ محققان حوزهٔ ادبیات و هدایت‌شناسان قرار گرفته است. مریم رئیس‌دانا مدتی مدرس دانشکدهٔ هنر دختران تهران و همچنین مترجم رسمی روابط بین‌الملل باشگاه فرهنگی و ورزشی سایپا بود. او در سال ۱۳۸۵ از تهران به پاریس و سپس در سال ۱۳۸۹ از پاریس به آمریکا مهاجرت کرد. او به‌رغم مشکلات جابه‌جایی‌ها توانست مجموعه‌داستان‌های کوتاه طنزآمیز «متلک پتلک» را در آمریکا منتشر کند. همچنین مجموعه‌اشعار و زندگی‌نامهٔ ژاک پره‌وِر، شاعر پرآوازه، را از فرانسه ترجمه و مجموعه‌اشعار خودش به‌نام «سایهٔ آسوریک» را به‌چاپ برساند. آخرین اثر او ترجمه‌ای است از کتاب «شاهزاده و گدا» اثر بی‌بدیل مارک تواین.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-18529 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/cb22086e49e9a70d96a3acb8041262d0d0141fc6_1625052658.jpeg?resize=178%2C300" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="178" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/cb22086e49e9a70d96a3acb8041262d0d0141fc6_1625052658.jpeg?resize=178%2C300&amp;ssl=1 178w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/cb22086e49e9a70d96a3acb8041262d0d0141fc6_1625052658.jpeg?w=296&amp;ssl=1 296w" sizes="auto, (max-width: 178px) 100vw, 178px" /> <img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-18530 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/Sayeh-Asoorik-FINAL1.jpeg?resize=202%2C300" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="202" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/Sayeh-Asoorik-FINAL1.jpeg?resize=202%2C300&amp;ssl=1 202w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/Sayeh-Asoorik-FINAL1.jpeg?w=337&amp;ssl=1 337w" sizes="auto, (max-width: 202px) 100vw, 202px" /> <img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-18531 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/54823558._UY1200_SS1200_.jpg?resize=200%2C300" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="200" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/54823558._UY1200_SS1200_.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/54823558._UY1200_SS1200_.jpg?w=334&amp;ssl=1 334w" sizes="auto, (max-width: 200px) 100vw, 200px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های استاد محمدعلی، در ادامه مریم رئیس‌دانا با صدای گرم و خوانش روان داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/29/%d8%a7%d9%90%db%8c%d8%a8%d9%90%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%d8%af%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">ایبل</a>» را برای شرکت‌کنندگان خواند. سپس نوبت به اظهارنظر و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان رسید که خلاصه‌ای از آن تقدیم می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا دکتر سعید ممتازی با نگاهی روان‌شناختى به داستان‌هاى مریم رئیس‌دانا و به‌خصوص داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/29/%d8%a7%d9%90%db%8c%d8%a8%d9%90%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%d8%af%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">ایبل</a>»، چنین گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«داستان‌هاى مریم رئیس‌دانا قهرمان ندارد. در داستان‌هاى او ما با افرادى از جنس کسانى که هر روز مى‌بینیم روبه‌روییم. او همچون آدم‌هاى داستان‌هایش همه‌چیز از اشیا و طبیعت بی‌جان گرفته تا ظاهر و رفتار انسان‌ها را با دقت و تیزبینى نگاه مى‌کند و از این راه خواننده را به درون افکار و احساسات آنان مى‌برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوانندهٔ داستان‌هاى او باید فضاى بین خطوط را بخواند و دریابد، چرا که مریم هم سعى داشته از راه توصیف چهره‌ها و رفتارها به عواطف و هیجان‌هاى آنان دست پیدا کند و زخم‌هاى روانى آنان را دریابد. نگاه ظاهراً تلخ او به زندگى فرودستان و طبقهٔ متوسط، در عمق خود توانمندى، تاب‌آورى، و سرسختى بشر را در مواجهه با درد و رنج نشان مى‌دهد. نویسنده با سرک‌کشیدن به دنیاى حسرت‌ها، سرخوردگى‌ها، شادکامى‌ها، و نامرادى‌هاى انسان‌ها، دنیایى واقعى و ملموس را ترسیم مى‌کند. داستان‌های رئیس‌دانا به‌گونه‌اى است که خوانندهٔ کنجکاو تا پایان با او در فضاى داستان قدم مى‌زند و با او تا گره‌گشایى داستان پیش مى‌رود. ما با او به خاطرات خود مى‌رویم و برخى احساسات کشف‌نشده در ماجراهاى زندگى را بازمى‌یابیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از دیدگاه روان‌شناسى اگزیستانسیال، او به </span><span style="font-weight: 400;">ما این گفتهٔ کهن را یادآور مى‌شود که آزادى و اختیار تو چنان نیست که هر کارى دوست دارى انجام دهى، بلکه آزادى‌ات آن است که مجبور نباشى کارى بر خلاف میل خود انجام دهى. رئیس‌دانا سعى مى‌کند انگیزه‌هاى روانى ناخودآگاه را هم کشف کند، چنان‌که در جایى مى‌گوید: «وقتى پشت فرمان نشست، مسحور جاذبهٔ سرعت، مى‌خواست شکست را فراموش کند.» پس اوست که مفهوم دکارتى را یادآور مى‌شود که به‌جاى تسلط بر جهان باید بر خویشتن مسلط شد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همچنین هنگامى که در شروع داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نقطهٔ روز</a>» مى خوانیم: «در این نقطه از روز، در این لحظه، آن بیرون هنوز تاریکی شب بر همه‌جا و همه‌چیز مسلط است، ولى صبح هم لخ‌لخ‌کنان دارد سر مى‌رسد و به‌هر نفس خورشید، یک پلک بالاتر مى‌آید.» باز هم با ترکیبى از نگاه واقع‌گرایانهٔ مثبت و منفى روبه‌روییم و راوى لختى بعد، با همین دیدگاه مى‌گوید: «دو شات قهوه این حال خسته را بلکه خوب کند. اولى سیاه و تلخ مثل زندگى، دومى سیاه و سفید باز هم مثل زندگى.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان‌هاى رئیس‌دانا ما با این اصل درست روان‌شناختى مواجه مى‌شویم. اتفاقات ما را نمى‌رنجاند، بلکه نگاه ما به اتفاقات است که تعیین کنندهٔ رنج ماست. عمل ما در محدوده‌اى از انتخاب‌ها و امکان‌ها قرار دارد و ما تا جایی می‌توانیم به این امکان‌ها امیدوار باشیم که به‌طور دقیق، در حیطهٔ توان ما قرار گیرند. زمانى که مسلم شود امکان‌ها در حیطهٔ توانایى ما نیستند، باید از آن‌ها قطع امید کنیم، زیرا هیچ خدایی و هیچ قدرتی نمی‌تواند جهان و امکان‌هاى آن را با ارادهٔ ما منطبق کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-18532" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/photo_2022-05-25_09-22-58.jpg?resize=334%2C500" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="334" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/photo_2022-05-25_09-22-58.jpg?w=334&amp;ssl=1 334w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/06/photo_2022-05-25_09-22-58.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 334px) 100vw, 334px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان کوتاه «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/29/%d8%a7%d9%90%db%8c%d8%a8%d9%90%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%d8%af%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">ایبل</a>»، سینتیا با دردى که مى‌کشد جملهٔ صادق هدایت را در سرآغاز بوف کور یادآور مى‌شود: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیلهٔ افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و پس از مدتی به‌جای تسکین بر شدت درد می‌افزایند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اما رئیس‌دانا در همان داستان توصیهٔ خود را از زبان مادرى به فرزندانش و فرزندان آدم مى‌گوید: </span><i><span style="font-weight: 400;">عاشق هم باشید، مواظب هم باشید.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس امیر حسین یزدان‌بد گفت‌وگو را با ذکر نکات زیر ادامه داد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«- <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/29/%d8%a7%d9%90%db%8c%d8%a8%d9%90%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%d8%af%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">ایبل</a> از سه داستان دیگر تمیزتراست و سبک آمریکایی و ایستاده روی دیالوگ دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نگاه زنانه و تلاش برای ورود به دنیای عواطف زنانه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; حذف عامدانهٔ ملیت و هویت صدای راوی (این خیلی مهم است)، اینکه معلوم نیست راوی کجایی است. اینکه اصراری ندارد بگوید من ایرانی‌ام، هم جالب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نویسنده مهاجرت را به‌عنوان فرصت می‌بیند و از زنجموره‌های غربت و دوری و نوستالژی معمول در ادبیات مهاجرت در این داستان‌ها خبری نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نثری بی‌ادا و سرراست دارد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس سهیل شریفان ضمن اینکه داستان را منسجم و خوب توصیف کرد، دو سؤال مطرح کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نحوه و علت واژه‌گزینی‌هایی چون شن‌سواری و دریاسواری </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; علت انتخاب نام‌های غیرایرانی برای شخصیت‌های این داستان </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا ضمن تشکر نکاتی را متذکر شد، ازجمله اینکه انتخاب واژه‌هایی چون شن‌سواری و دریاسواری تعمدی بوده چون از زبان شخصیت کم‌توان ذهنی داستان سخن گفته است. انتخاب نام‌های غیرایرانی برای این داستان هم تعمدی بوده و ایشان گرچه دلیلی قابل‌بیان برای آن ندارد، اما نتوانسته نام‌های ایرانی برای آن به‌کار ببرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از استراحت کوتاهی، قسمت دوم جلسه با بررسی دو داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نقطهٔ روز</a>» و «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/31/%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%af%d8%a7%da%af-%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">هات‌داگ کاسکو</a>» ادامه یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخست مرال دهقانی به صحبت دربارهٔ امپرسیونیسم در داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نقطهٔ روز</a>» پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«آن روز می‌شویم ز سرگشتگی خلاص</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کانجام ما به نقطهٔ آغاز می‌رسد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستانِ «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نقطهٔ روز</a>»، به‌آرامی و آهستگی، همان‌طور که ادعا می‌کند، به‌سمت موضوعی چالش‌برانگیز می‌رود. موضوعی که وجه برجستهٔ داستان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تاکنون نویسندگان انگشت‌شماری با محوریت یا تضمین این موضوع آثاری ارائه داده‌اند که جا دارد جسارت نویسندهٔ داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نقطهٔ روز</a>» را بستاییم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده ضمن ایجاد مقدمات کافی برای بازکردن گره داستان که دلیل رفتنِ «ونسان»، معشوق (شریک عاطفی) راوی که سیزده ماه پیش او را ترک کرده است، فرایند شکل‌گیری رابطه را در گذر زمان به‌ چالش می‌کشد. نویسنده نگاهی پرسش‌گر به دنیای مدرن، پیشرفت‌های تکنولوژیک و البته روابط انسانی دارد. روابطی که به‌خوشی آغاز می‌شوند و سریع پیش می‌روند و زود به نقطهٔ پایان می‌رسند. گویا روابط انسانی همگام و همراه با تکنولوژی دچار تغییر و دگردیسی شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زمانهٔ ماهواره و اینترنت و نسل پنجم تلفن‌های همراه، که سرعت، معیارِ ارزش‌ و سنجش تکنولوژی است، راوی سیزده ماه می‌شود که با خود در کشمکش است تا جواب سؤالش را پیدا کند. راوی شک می‌کند که شاید تسلیم سرعت زمانه شده و در رابطه‌اش با ونسان سریع پیش رفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بارش باران، مرد بارانی‌پوش در شعر ژاک پره‌وِر، محلهٔ «Point du Jour» پاریس، تماشای خیابان‌ها و خانه‌‌ها از پشت شیشهٔ باران‌گرفته همراه با حرکت ریتمیک برف‌پاک‌کن شیشهٔ ماشین و محوشدن رنگ‌ها، مثل قهوهٔ سیاه و سفید راوی، تصویری امپرسیونیستی از دنیای پیرامون او ترسیم می‌کند. دنیایی که در آن، خطوط مشخص و برجسته به‌عنوان مرز، دیگر جایی ندارند. در این دنیا، بسان نقاشی‌های امپرسیونیستی که رنگ‌ها در هم فرو می‌روند تا تصویری نقش بندد، تعاریف‌ واحد و مشخص به‌تدریج محو شده و جای خود را به نسبیتی فراگیر داده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی داستان بیش از یک‌سال انتظارمی‌کشد، همه جا به‌دنبال ونسان می‌گردد، خود را قضاوت می‌کند، و در پایان به همان نسبیتی می‌رسد که ونسان بارها به آن اشاره کرده بود و راوی بی‌توجه از کنار آن عبور کرده بود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، امیر حسن‌زاده به بیان نکاتی دربارهٔ داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/31/%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%af%d8%a7%da%af-%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">هات‌داگ کاسکو</a>» پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در سال‌های اخیر نگاه به جامعه به‌عنوان مجموعه‌ای از ساختارها، نهادها و روابط اجتماعی از سوی برخی جامعه‌شناسان مانند زیگموند باومن و ژان فرانسوا لیوتارد با انتقاداتی مواجه شده است. به‌زعم این جامعه‌شناسان برای فهم نظام جامعه، باید وجوه اجتماعی تا سطح ساختارهای فردی، تجربهٔ ذهنی و کنش‌های متقابل خرد اجتماعی تقلیل داده شود تا از مفاهیم مدرن و کلی جامعه‌شناسی همانند سرمایه‌داری، صنعتی‌شدن یا پروژهٔ دولت/ملت، به مفاهیم پسامدرن و قابل‌دسترس از واقعیت، چون جامعهٔ چندفرهنگی، دوگانگی، هرج‌ومرج و فناوری اطلاعات و غیره رسید. البته جامعه‌شناسانی چون هابرماس نیز معتقدند که مدرنیته پروژه‌ای ناتمام است که با افزایش دموکراسی و آزادی کامل می‌شود و جامعه‌شناسان پست‌مدرن اصولاً افرادی واداده و بدبین‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فارغ از اینکه کدام‌یک از نظریه‌های فوق را بپذیریم، مفهوم جهانی‌شدن در قرن بیست و یکم، سمت و سوی تغییرات اجتماعی را تحت‌تأثیر قرار داده است. یکی از این تأثیرات افزایش رقابت انسان‌ها برای بقا و حفظ ظواهر زندگی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان کوتاه «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/31/%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%af%d8%a7%da%af-%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">هات‌داگ کاسکو</a>» نوشتهٔ مریم رئیس‌دانا، اگر فروشگاه کاسکو را جامعهٔ انسانی فرض کنیم،  آدمیان برای مصرف بیشتر تحت شعارهای فریبندهٔ تبلیغاتی در رقابتی طاقت‌فرسا دیده می‌شوند. افرادی که دیوانه‌وار دنبال پرکردن سبدهای خرید خود هستند و در انتهای این مسابقهٔ هولناک خود را مهمان غذایی می‌کنند که تمثیل جامعهٔ مصرفی و پرسرعت امروزی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده با ارائهٔ این تصویر کلی با ظرافت، خواننده را در تجربه‌ای کوچک‌تر از یک کنش اجتماعی، یعنی غذاخوردن در جمع سهیم می‌کند تا مفهومی عمیق‌تر یعنی جامعهٔ چندفرهنگی، ازهم‌گسیختگی و هرج‌ومرج را توسعه دهد. خانوادهٔ مکزیکی، صف اتومبیل‌ها و نیاز به سوخت بیشتر، مادر جوان معتاد و پسر خردسالش، حتی زوجی که راوی یکی از آن‌هاست، تکه‌هایی از این مدل اجتماعی قرن بیست و یکم‌اند. نویسنده با نگاهی دلسوزانه از زبان راوی شرح حال مادری را می‌دهد که اکنون خود را باخته است و بدبینانه آینده‌ای آکنده از عقده و خشونت را برای پسربچه پیش‌بینی می‌کند. آیا سیاست‌های معطوف به جهانی‌شدن با خیل عظیمی از انسان‌ها این‌گونه رفتار نکرده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا رقابت‌های جانکاه امروزی قربانیانی غیر از بشر و محیط زیست داشته است؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستان «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/31/%d9%87%d8%a7%d8%aa%d8%af%d8%a7%da%af-%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">هات‌داگ کاسکو</a>» در عین کوتاهی، فریاد بلند دادخواهی سر داده است.</span><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طی این جلسه، تعداد دیگری از دوستان شرکت‌کننده نکاتی را دربارهٔ داستان‌ها مطرح نمودند و پاسخ‌های مریم رئیس‌دانا را نیز شنیدند، که متأسفانه به‌دلیل کمبود وقت برای تهیهٔ گزارش جامع‌تری تا زمان به‌زیر چاپ‌ رفتنِ نشریه، امکان پرداختن به همهٔ آن‌ها نبود. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/03/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-2/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/03/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18526</post-id>	</item>
		<item>
		<title>نقطهٔ روز &#8211; داستان کوتاهی از مریم رئیس‌دانا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Jun 2022 07:00:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6030</guid>

					<description><![CDATA[<p>مریم رئیس‌دانا &#8211; آمریکا در این نقطه از روز، در این لحظه، آن بیرون هنوز تاریکی شب بر همه‌جا و همه‌چیز چیره است، ولی صبح هم لخ‌لخ‌کنان دارد سر می‌رسد و به‌هر نفس خورشید، یک پلک بالاتر می‌آید. از میان پلک‌هایم نگاهم می‌افتد به پرتوهای باریک نور که به‌زحمت از شکاف پنجره به داخل اتاق سرک می‌کشند.  به پهلوی چپم می‌چرخم و کف دستم را می‌کشم روی بالش سردی که دو سال تمام ونسان سر...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">نقطهٔ روز &#8211; داستان کوتاهی از مریم رئیس‌دانا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این نقطه از روز، در این لحظه، آن بیرون هنوز تاریکی شب بر همه‌جا و همه‌چیز چیره است، ولی صبح هم لخ‌لخ‌کنان دارد سر می‌رسد و به‌هر نفس خورشید، یک پلک بالاتر می‌آید. از میان پلک‌هایم نگاهم می‌افتد به پرتوهای باریک نور که به‌زحمت از شکاف پنجره به داخل اتاق سرک می‌کشند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به پهلوی چپم می‌چرخم و کف دستم را می‌کشم روی بالش سردی که دو سال تمام ونسان سر بر آن می‌گذاشت. نا ندارم بلند شوم. پلک‌هایم دوباره روی‌ هم می‌روند، اما خواب دیگر رفته است، همان‌طور که سیزده ماه پیش ونسان رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چه صبح نحسی بود، صبحی زود و سرد. شب داشت می‌شکست و اولین بارقه‌های آفتاب از درز پرده به داخل اتاق می‌دمید. با چشم‌های بسته د</span><span style="font-weight: 400;">ست کشیدم روی بالش ونسان تا چون همیشه موهای شازده‌کوچولویش را ناز کنم، ولی به‌جای آن موهای نرم، زبری کاغذی حس کردم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«برمی‌گردم هلند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن سحرگاه سرد و نحس.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ونسان گوشواره‌هایی به من داده بود، حلقه‌های بزرگ طلایی. به‌شوخی گفته بود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این گوشواره‌ها از عشقمون یه غلام حلقه‌‌به‌گوش می‌سازه. من عشق شرقی می‌خوام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راست گفته بود. یک سال، نه، سیزده ماه است که ونسان رفته، ولی من دیگر نمی‌توانم هیچ مردی را نه ببینم نه بخواهم. گفته بود از عشقمان غلام حلقه‌به‌گوش بسازیم، ولی فقط من این حرف را باور کردم و جدی گرفتم. او رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با بالش ونسان در بغل، به پهلوی دیگر می‌چرخم. شب‌ها جان می‌کَنَم تا بخوابم و صبح‌ها جان می‌دَهَم تا خودم را از رختخوابم بیرون بکشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر خوابم نمی‌بَرد، ولی قدرت کنده‌شدن از این رختخواب را هم ندارم. باید بلند شوم. امروز با روزهای دیگر فرق دارد. روز بله‌گفتن به تن نیست. تکانی به تن افسرده‌ام می‌دهم، ولی گویی مرا با طناب به زمین دوخته‌اند. تمام جان خودم را به کف دست‌هایم می‌فرستم و طناب‌های فرضی را چنگ می‌زنم و خودم را از تخت بیرون می‌کشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو لتهٔ پنجرهٔ چوبی را از هم باز می‌کنم. همه‌چیز مرطوب است. رطوبت در همه‌جا رخنه کرده. بیخ پنجره‌ها خزه بسته. باد و رطوبت در تنم می‌دوند. لته‌های چوبی را باز می‌گذارم و پنجره‌های شیشه‌ای را می‌بندم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از شب قبل تا همین دم، رگبار چنان تند و شلاق‌وار بر همه‌چیز فرود می‌آمد که گویا قرار است زمین از طرف خدایان مجازات شود، ولی حالا از آن خشم آسمان، از آن رگبار و شلاقش خبری نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو شات قهوه این حال خسته را بلکه خوب کند. اولی سیاه و تلخ مثل زندگی، دومی سیاه ‌و سفید باز هم مثل زندگی. اولی را مثل شات عرق سر می‌کشم. دومی، کمی‌ شیر و قاشقی شکر در فنجان قهوه‌ام. حالا تابلویی امپرسیونیستی در فنجانم دارم. گرمای قهوه و تلخی دُردش خواب را از تنم به بیرون پرت می‌کند. جرعه‌جرعه که می‌نوشم، بندی از شعر پره‌ور را هم با صدای بلند برای خودم می‌خوانم: «مرد بلند شد / کلاهش را به سر گذاشت / بارانی‌اش را به تن کرد / چون باران می‌آمد / و رفت / زیر باران / بی‌هیچ حرفی / بی‌هیچ نگاهی / و من سرم را گرفتم میان دست‌هایم / و گریه کردم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌توانم گریه کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره می‌خوانم «و رفت / زیر باران / بی‌هیچ حرفی / بی‌هیچ نگاهی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یعنی شهلا هم حالا حس و حال همین زن را دارد؟ حس و حال همین زن که این شعر را روایت می‌کند؟ یعنی گریه می‌کند و غمگین است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آه، باید بروم. باید هر چه زودتر بروم. شهلا و پرنسس منتظرم‌اند. باید به گورستان برویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آسمان هنوز رنگ روز به‌خود نگرفته است. سربی غلیظ و ناگهان دوباره باران شروع می‌شود. چرق چرق چرق، شر شر شر. تمام صداهای شهر در این صدا مستور می‌شوند. شیروانی‌ها، پنجره‌ها، ماشین‌ها همه به این ریتم منظم تن می‌دهند. چیزی معلوم نیست، همه‌چیز پشت تارهای باران و تگرگ محو شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهوهٔ ته فنجان نقش پا را نشان می‌دهد. من هم پا می‌شوم. باید بروم. پیراهنِ سیاهی می‌پوشم. مژه‌ها را سیاه‌تر می‌کنم، پلک‌ها را دودی با خط چشم‌ سیاه، رژ کم‌رنگ قهوه‌ای، کفش‌های پاشنه‌سه‌سانتی سیاه و گوشواره‌های حلقه طلایی به گوشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساختمان‌های بلند در دو سوی این خیابان باریک، آسمان را چنان از نظر پنهان کرده‌اند که سهم کوچکی از آن را می‌توان دید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آسمان آرام گرفته است. ابرهای بزرگ خاکستری با باد می‌روند و ابرهای خاکستری دیگری جایشان را می‌گیرند. هوا نمناک و زمین خیس است؛ اما قطرهٔ ‌بارانی نیست. انگارنه‌انگار تا دقیقه‌ای پیش دیوانه‌وار تارهایش را به در و دیوار می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان رمان آهستگی، ونسان سوار موتورسیکلتش می‌شود تا با سرعت براند. شب قبل ونسان نتوانسته بود با ژولی کنار استخر عشق‌بازیِ‌ موفقی داشته باشد. ژولی را از دست داده بود و بعد مسحور جذبهٔ سرعت می‌خواست شکست را فراموش کند. کوندرا، در همین کتاب از مادام ت و شوالیه می‌نویسد که دویست سال پیش به‌آهستگی رابطه‌ای را شروع می‌کنند تا شبی بالاخره به عشق‌بازی می‌رسند. خاطرهٔ خوبی از این شب برای شوالیه باقی می‌ماند. مادام ت با مهارت و دلبری و به‌آهستگی می‌داند چه وقت به تقاضا پاسخ دهد، عرضه و تقاضا به یک ‌میزان باید بالا بروند، وگرنه معادله و معامله خوب پیش نمی‌روند، اما ونسان و ژولی، جوان‌های امروزی‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«من آماده، تو هم آماده، پس بریم تو رختخواب.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه خوب شروع می‌شود، ولی پایان رضایت‌بخشی ندارد. فردا صبح ونسان، به‌جای «خودگوش‌بُری» سوار موتورش می‌شود تا با سرعت براند. عصر سرعت است. عصر موبایل‌ها و لپ‌تاپ‌های لمسی. عصر غذاهای فست‌فودی. عصر سریع‌ترین چیزهای ممکن. رابطه‌های به‌سرعت‌پیش‌رونده، به‌سرعت‌تمام‌شونده و من با خودم فکر‌ می‌کنم یعنی من در عشقم به ونسان خیلی تند رفتم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باید بروم. باید بروم دنبال شهلا و پرنسس. ماشین را روشن می‌کنم. پنجره را پایین می‌کشم تا هوای ماشین عوض شود. برف‌پاکن شیشهٔ جلو را از قطره‌های باقی‌ماندهٔ باران پاک می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این سیزده ماه، هر بار که از محلهٔ پوان‌دوژور گذشته‌ام، هر بار چقدر دعا کرده‌ام که ونسان در ایستگاه پوان‌دوژور سوار شود و با یکدیگر به خانه برویم. مثل آن موقع‌ها، مثل قبل‌ترها، قبل‌تر از این سیزده ماه نحسی که گذشت.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-18521" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/pexels-mikotoraw-photographer-3018849.jpg?resize=381%2C500" alt="نقطهٔ روز - داستان کوتاهی از مریم رئیس‌دانا" width="381" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/pexels-mikotoraw-photographer-3018849.jpg?w=381&amp;ssl=1 381w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/pexels-mikotoraw-photographer-3018849.jpg?resize=229%2C300&amp;ssl=1 229w" sizes="auto, (max-width: 381px) 100vw, 381px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نقطهٔ روز»، پوان‌دوژور، یعنی ما برای خودمان ترجمه‌اش کرده بودیم «نقطهٔ روز» و کاری نداشتیم که این اصطلاح در فرانسه چه معنی‌ می‌دهد. آه سنگینی را با نفس بیرون می‌دهم. چقدر با هم دربارهٔ این کلمهٔ «نقطهٔ روز» پرحرفی کرده بودیم. دستی به گوشواره‌ها می‌کشم. چه در فارسی چه در فرانسه کلمهٔ «روز» فقط یک نقطه دارد. شپش با آن هیکل کوچکش نُه تا نقطه دارد، و روز با این بزرگی‌اش فقط یک نقطه. چقدر خندیده بودیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اتوبوسی جلوتر از من در ایستگاه توقف می‌کند. خط عوض می‌کنم. چراغ‌ قرمز می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">برایش تعریف کرده بودم که سحرگاه روزی در قرن هجدهم، یعنی با اولین بارقه‌های نور صبح در آسمان، نوهٔ لویی چهاردهم با یک جناب کنتی دوئل می‌کند و کنت کشته می‌شود، از آن به بعد اینجا را پوآن‌دوژور نام‌گذاری می‌کنند. ونسان از خنده ریسه رفته و گفته بود: «جدی جدی خدا رو شکر اون </span><span style="font-weight: 400;">دوره زمونه تموم شد</span><span style="font-weight: 400;">ه. چه بدبختی بزرگی بوده که مردی برای خاطر زنی، مرد دیگه‌ای رو می‌کشته.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لبخندی زده، دستش را میان دستم فشرده و گفته بودم: «ولی ونسان، غیر از جنبهٔ ترسناک ماجرا، فکر کن الآن دیگه کسی برای کسی نمی‌میره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ونسان گفته بود: «چه‌ بهتر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به کلمهٔ ابداعی خودم «نقطهٔ روز» فکر می‌کنم. نقطهٔ روز چیست؟ کجاست؟ آن اولین بارقه‌های صبح، آن نخستین پرتوهای روز، آیا نقطهٔ عزیمتی دارد؟ عزیمت روز در چیست؟ در تولدش؟ در دوباره‌ آمدنش؟ دوباره از آخر به اول رسیدنش؟ ‌از </span><span style="font-weight: 400;">شب به صبح شدنش؟ یعنی همان است که صائب تبریزی می‌گوید: «آن روز می‌شویم ز سرگشتگی خلاص / کانجام ما به نقطهٔ آغاز می‌رسد»؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> نقطه‌ٔ عزیمت روز وقتی‌ست که ما از سرگشتگی خلاص شویم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چراغ سبز می‌شود. کمی گاز می‌دهم. من چه وقت از شر این عشق خلاص می‌شوم؟ یادم می‌افتد دیروز عصر که برای همدردی و تسلیت رفته بودم، شهلا گفت: «پرنسس تمام ظرفا رو شکسته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد گردنش را نشان داده بود که جای چنگ پرنسس بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهلا! زمان، زمان حلّال مشکلاته. بچه است. هنوز تین‌ایجه. زمان لازم داره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خودم هم می‌دانستم دارم حرف چرتی می‌زنم، اما خب چه باید می‌کردم؟ چه باید می‌گفتم؟‌ سکوت می‌کردم؟ یا باید می‌گفتم پرنسس حق دارد؟ و شهلا جواب داده بود: «پس خودت چی؟ سیزده ماه گذشته، چرا دست برنمی‌داری؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جوابی نداشتم بدهم. گفته بود: «تو می‌دونی این دختر ازت حرف‌شنوی داره، اما این روزها پیدات نیست. هیچ معلومه کجایی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهلا، من که فقط دو سال با ونسان زندگی کردم این‌طور نفسم تنگ‌ شده است، تو چه طور می‌توانی تحمل‌ کنی؟ بعد از بیست ‌و پنج سال؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باز چراغ ‌قرمز و عابران پیاده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیروز دم غروب همان‌طور که در بالکن ایستاده بودیم، پرنسس در آغوشم ناله می‌کرد: «خاله جان، درست تا دو روز پیش، پانزده سال می‌شد که بابا برام مثل یه مادر بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«عزیزم، از این به‌بعد هم با عشقش مواظبته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«تو خواب سکته کرده. کسی خونه نبوده. طفلک</span><span style="font-weight: 400;"> بابای بیچاره. من احمقمی که مدرسه بودم، هیچ فکر </span><span style="font-weight: 400;">نمی‌کردم این طوری بشه.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رنگ طلایی غروب افتاده بود روی خرمن موهای بلوطی‌اش و نسیم بازیگوشانه چنان آن‌ها را نرم‌نرمک پریشان می‌کرد انگار که گرده‌هایی از طلا در هوا موج برمی‌داشت. بازوهای نازکش را ناز می‌کردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«به این فکر کن چقدر راحت مرده. رنج نکشیده.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نه، شهلا بابا رو اذیت می‌کرد. مثل همیشه با داد و فحش از خونه رفته بود بیرون.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این‌طوری در مورد مامانت حرف نزن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خودش را از میان دست‌هایم بیرون کشیده، قدمی عقب گذاشته بود: «بچه که بودم همیشه از بابا سؤال می‌کردم، مامان وقتی با تو قهر می‌کنه، کجا می‌ره؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پیش یه دوست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کدوم دوست، بابا درویش؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نمی‌دونم، پرنسس بابا.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌رسم جلو آپارتمان شهلا، پلاک شانزده، خیابان سنک دیامان. با موبایلم زنگ می‌زنم. می‌آیند پایین. شهلا جلو می‌نشیند و پرنسس پشت سر مادرش. در لباس سوگواری زیباتر از هر روز دیگری شده، حتی غم هم او را سحرانگیز کرده است. موهای شلال بلوطی‌ تا کمر، رها روی بازوها، سر و گردن. قد بلند، اندام باریک و لوند، یک فم‌فتل پانزده‌ساله، اما پرنسس کجا و شهلای آن روزگار کجا؟ شهلا، خوشگل‌ترین دختر دانشگاه، شهلا خوشگل‌ترین دختر فامیل، شهلا خوشگل‌ترین دختر محله. نگاه من و شهلا به یکدیگر است. چشم‌های سبزآبی‌اش هنوز شهلاست. چشم‌ها پُرغصه، ولی بدون نم اشکی. پرنسس ماتش برده به بیرون از پنجره، نگاهش به جایی دور است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شهلا می‌گوید: «می‌بینی سرنوشت منو؟ اومده بودم خیر سرم پاریس درس سینما بخونم </span><span style="font-weight: 400;">و هنرپیشه بشم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پرنسس شیشهٔ سمت خودش را پایین می‌کشد و می‌گوید: «چه خودخوا</span><span style="font-weight: 400;">ه. اون مر</span><span style="font-weight: 400;">ده و تو به فکر خودتی!»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهلا چیزی نمی‌گوید، ولی من با ناراحتی از میان آينه به او نگاه و اشاره می‌کنم که بس کن. با تحقیر و نفرت نگاه از من می‌گیرد و به بیرون چشم می‌اندازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرشانهٔ شهلا را نوازش می‌کنم: «غصه نخور. درست می‌شه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شهلا پوزخندی می‌زند: «غصه؟ کجا </span><span style="font-weight: 400;">بودی پونزده سال پیش که درویش به‌خاطر هروئین افتاد زندان. پرنسس یه‌روزه بود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دیگه گذشته. بهش فکر نکن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">متوجه می‌شوم پرنسس ل</span><span style="font-weight: 400;">ب‌هایش را می‌جود تا حرفی نزند که اوضاع خراب‌تر شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«آره گذشته. خدا رو شکر</span><span style="font-weight: 400;"> که پونزده سال </span><span style="font-weight: 400;">پیش نیس. اون‌موقع من از همکارام قایم می‌کردم مبادا اگه چیزی گم بشه، بگن کار شوهر هروئینی منه.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باد افتاده است به میان موهای پرنسس. شیشه را بالا می‌کشد. بعد با تمسخر و تقریباً فریاد می‌گوید: «هان که چی؟ این حرفا رو می‌زنی تا مثلاً بگی تو بی‌گناهی؟ آره؟ هان؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بعد ناگهان جیغ می‌زند و گریه می‌کند: «ای کاش</span><span style="font-weight: 400;"> تو به‌جای اون م</span><span style="font-weight: 400;">ی‌مردی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌زنم روی ترمز و ماشین‌های پشت‌سری بوق پشت بوق. دوباره راه می‌افتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهلا ساکت است. زیرچشمی به من نگاه می‌کند و سری تکان می‌دهد. لب‌هایش از غصه به‌هم فشرده ‌شده است. دیروز دور از جمع توی گوش پرنسس گفته بودم: «شهلا هم غصه داره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنسس توجهی نکرده بود. نمی‌خواست بشنود. حرف خودش را می‌زد: «ازش متنفرم. متنفر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نه عزیزم، این حرفو نزن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«تقصیر اونه. همه می‌دونن. تو هم می‌دونی. بابا حالش خوب بود. اصلاً معلومه شبا کجا می‌ره؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دنده عوض می‌کنم، سرعت می‌گیرم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«می‌ب</span><span style="font-weight: 400;">ینی؟ پونزده سا</span><span style="font-weight: 400;">ل زحمت بکش، بچه بزرگ کن، بعد تو روت بگه، ای کاش تو می‌مردی!»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنسس با لحن مسخره و طعنه می‌گوید: «تو؟ تو منو بزرگ کردی. درویش زحمت منو کشید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهلا برمی‌گردد به عقب و این‌بار با غیظ می‌گوید: «راستی؟ چه کسی صبح تا غروب سر کار می‌رفت و پول خونه رو می‌داد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«به من چه؟ می‌خواستی نری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«اگه من </span><span style="font-weight: 400;">نمی‌رفتم سر کار، چه کسی خرج ما رو می‌داد؟ به اون که کار نمی‌دادند. حال و روزش رو یادت رفته؟»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پرنسس به تمسخر و با صدای بلند می‌خندد: «اینا همه</span><span style="font-weight: 400;"> بهونه‌ست </span><span style="font-weight: 400;">تا بری دنبال عشق و حالت. همه می‌دونن تو کی هستی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دچار اضطراب می‌شوم. دستم روی فرمان می‌لرزد. سر پرنسس داد می‌زنم: «بس کن دیگه دختر. خجالت بکش.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌وقت این‌طور با او حرف نزده بودم. از خودم خجالت می‌کشم. او هم شرمنده می‌شود. دقیقه‌هایی به سکوت می‌گذرد. متوجه نگاه خیرهٔ شهلا به‌ خودم می‌شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هان! چرا این‌طوری به من زل زدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با اخم می‌گوید: «باز که این گوشواره‌ها رو انداختی به گوشت؟ کِی می‌خواهی دست برداری؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«من عشق شرقی دارم. </span><span style="font-weight: 400;">شاید برگرده.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با اطمینان‌ خاطر عجیبی می‌گوید</span><span style="font-weight: 400;">: «هرگز برنخواهد گشت.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک‌ چشم به جاده، یک‌ چشم به شهلا می‌پرسم: «تو از کجا می‌دونی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌آرامی، انگار که بخواهد بگوید چه قهوهٔ تلخی، می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چون درویش ازش خواست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگار که جن دیده باشم، می‌پرسم: «درویش؟ به درویش چه ربطی داشت؟ خل شدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساکت است. لب‌هایش به هم دوخته‌شده. مثل یک خط صاف.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«حرف بزن شهلا. چرا لال شدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دلم می‌لرزد. دلم آشوب است. دست‌هایم روی فرمان قرار ندارند. پرنسس از صندلی پشت خم‌ شده به جلو، میان من و مادرش. شهلا از میان لب‌هایش که به دندان گرفته است، می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«خب، گفتنش سخته… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هر چی می‌دونی بگو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ونسان فقط مواد برای درویش نمی‌آورد. اونا عاشق هم بودن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنسس از پشت شروع کرد به لگدزدن به پشت کمر شهلا و کشیدن موهای خودش و فحش‌دادن. چشم‌هایم تار می‌شود. دوچرخه‌سواری میان من و یک وانتی می‌راند. چیزی نمانده زیرش بگیرم. ترمز می‌کنم. می‌کشم کنار. می‌ایستم. سرم به دوران می‌افتد. آرنج‌هایم روی فرمان. سرم میان دست‌ها. چیزی نمی‌شنوم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد. پنج دقیقه؟ نیم ساعت؟ بالاخره سر بالا می‌گیرم. چشم‌های شهلا خیس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«متأسفم که تا حالا بهت نگفتم. نمی‌خواستم اذیت بشی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنسس از پشت جیغ می‌کشد: «دروغ می‌گه. دروغ می‌گه. حرفاش رو باور نکن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دروغ نمی‌گم. اگر خواستی ایمیل‌هاشونو نشونت می‌دم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا پرنسس در سکوت دست‌هایش را از دو طرف روی گوش‌ها میان موهایش فرو کرده، با تردید و متفکر به شهلا نگاه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سر قبر، دوستان و آشناها به نوبت پرنسس و شهلا را بغل می‌گیرند و در گوششان حرفی به دلداری زمزمه می‌کنند. حالا مثل مورچه‌های کارگر پشت سر هم به‌ صف، با رُزِ زردی در دست، یکی پس از دیگری به بالای قبر می‌آیند و گل را روی تابوت درون گور پرتاب می‌کنند. آخرین هدیهٔ زنده‌ها به این مرده، در این لحظه از روز، در این نقطه از روز. درویش حالا آرام خوابیده، سرگردانی‌ها و اضطراب‌هایش تمام‌شده است، اما دنیا بی‌خیال از مردن و نبودن او مانند میلیاردها سال پیش دارد پیش می‌رود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنسس سر گور درویش ایستاده، سرش را روی شانه‌ام گذاشته است. سر که بلند می‌کند، متوجه دست نوازش مادر بر بازویش می‌شود. آن را پس‌ نمی‌زند، به او پشت نمی‌کند، ولی به چشم‌های شهلا نگاه هم نمی‌کند. از روی کاغذ شعری را که دیشب برای بابا درویش نوشته، با صدای پر از لرز و دودلی می‌خواند. لحظه‌ای بعد شاخه‌گلی زرد و پاکت‌ نامه در هوا می‌چرخند و در قبر فرو می‌افتند. سه زن با عینک‌های سیاه به‌سوی گور می‌روند. باز هم پرواز رزهای زرد و بعد سقوط‌شان در قعر گور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نوبت من است. گل زرد پرپری در دست دارم. گوشواره‌ها را درآورده‌ام. سوزن گوشواره‌ها در گودی مشتِ فشرده‌ام فرو می‌روند. چه می‌سوزد کف این دست. چه می‌سوزد گوشهٔ این چشم‌ها. اشک دیگر چرا؟‌ برای خودم؟ برای شهلا، پرنسس؟ باید این گوشواره‌ها را از خودم دور کنم. باید در گورشان کنم. بفرستمشان به جهنم، نه‌، به جهنم نه، به‌دنیای مردگان. پرتاب می‌کنم. گوشواره‌ها کمانی سقوط می‌کنند روی گل‌های زرد روی تابوت. کف دستم می‌سوزد. نگاه می‌کنم، خط‌های سرنوشتم با رد خون پررنگ شده‌اند. سرنوشت، خون آدم ر</span><span style="font-weight: 400;">ا می‌کِشد، رس‌ آ</span><span style="font-weight: 400;">دم را می‌گیرد تا زندگی شاید رنگ بگیرد، جان بگیرد، معنی پیدا کند. ای سوزن‌ها، ای گوشواره‌ها. ای عشق حلقه‌‌به‌‌گوش! ای بندگی! بردگی! به گور بروید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شهلا به همه، حتی به من، می‌گوید که لازم نیست کسی تا خانه‌شان برود. می‌خواهد با پرنسس تنها باشد. حتی می‌گوید می‌خواهند با تاکسی برگردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمان آهستگی می‌گوید: «وقتی داریم به‌سرعت راه می‌رویم و ناگهان چیزی به یادمان می‌آید، قدم آهسته می‌کنیم تا بهتر به آن فکر کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از گورستان که دارم بیرون می‌روم، چنان به‌سرعت قدم برمی‌دارم که خطوط کاشی‌های زمین زیر پاهایم محو می‌شوند، خط می‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ونسان گفته بود که بعضی مردهای مسن از مردهای جوان خوششان می‌آید، درست مثل بعضی مردهای مسن که زن‌های خیلی جوان را دوست دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۷</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">نقطهٔ روز &#8211; داستان کوتاهی از مریم رئیس‌دانا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/01/%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6030</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-24 06:13:02 by W3 Total Cache
-->