نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
سه سال گذشته، اما هنوز تصویر آن دختر جوان روی صفحهٔ گوشیام مثل لحظهٔ اول تکانم میدهد. آن روز که عکس مهسا امینی با صورت بیجان روی تخت بیمارستان همهجا دستبهدست میشد، من در اتاق کوچک خانهام نشسته بودم و بیاختیار به عقب پرتاب شدم؛ به چند سال قبلتر، روزی که مرا بهخاطر مانتوی کوتاه بازداشت کردند. هنوز سرمای فلزی آن ونها، صدای بستهشدن درِ سنگین و حس بیپناهی را در تنم دارم. هیچکس نام مرا فریاد نزد، هیچ دوربینی لحظهٔ ترس من را ثبت نکرد. تنها یک روز در بازداشت، تنها چند ساعت توهین و تهدید، اما همان کافی بود تا زخمی بسازد که هنوز با شنیدن نام گشت ارشاد در وجودم تیر میکشد. وقتی تصویر مهسا را دیدم، حس کردم انگار ادامهٔ همان داستان است، با این تفاوت که او دیگر فرصت نداشت زنده بیرون بیاید و روایتش را بگوید.
مهسا، دختر ۲۲ سالهای از سقز، نه فعال سیاسی بود و نه چهرهای مشهور. همین عادیبودن، همین شبیهبودنش به میلیونها دختر دیگر، او را به نماد بدل کرد. او میتوانست خواهر من باشد، دوستم، یا حتی همان دختری که در مترو کنارم مینشیند و کتاب میخواند. مرگ او لحظهای بود که مرز میان تجربهٔ شخصی و حافظهٔ جمعی فرو ریخت؛ درد او درد همهٔ ما شد. در خیابانها نامش را با فریادهای بلند صدا زدند، بر دیوارها نوشته شد و در دلها حک شد.
در روزهای بعد، شعار تازهای در کوچهها و خیابانهای ایران پیچید: «زن، زندگی، آزادی». سه کلمهای که نه از زبان سیاستمداران، که از دهان زنان برخاست. این شعار ریشه در تاریخ مبارزات زنان کُرد در کردستان ترکیه و سپس در جنگ علیه داعش دارد، اما در ایران معنایی تازه یافت. «زن»، یعنی موجودی که سالها سعی کرده بودند به حاشیه برانندش، حالا در مرکز ایستاده بود. «زندگی»، یعنی حق بدیهی انتخاب و نفسکشیدن، چیزی که بهبهانهٔ حجاب از ما دریغ شده بود. «آزادی»، یعنی آرزوی مشترک نسلی که دیگر نمیخواست سرنوشتش را دیگری رقم بزند.
برای من، دیدن دختران دبیرستانی که روسریهایشان را در هوا میچرخاندند و فریاد میزدند، مثل دیدن آیندهای بود که هرگز جرئت تصورش را نداشتم. آنها بیپروا بودند، بیآنکه پشتشان سازمانی باشد. بدنشان را سپر کردند و با شجاعتی کودکانه اما ریشهدار، در برابر نسلی از سرکوب ایستادند. یادم است عکسی را دیدم از دخترانی که با موهای رها، جلوی عکس خامنهای ایستاده بودند. آن تصویر بهسرعت در ذهنم حک شد، چون میدانستم آن لحظه فقط یک اعتراض ساده نبود؛ لحظهای بود که ترس جای خود را به خشم داد.
اما این خشم بیهزینه نماند. نامهای بسیاری بر زبانها افتاد: نیکا شاکرمی، دختر شانزدهسالهای که جسدش پس از روزها جستوجو در شرایطی مشکوک پیدا شد. سارینا اسماعیلزاده، نوجوانی که عاشق موسیقی و ویدئوهای یوتیوب بود. حدیث نجفی، دختری که با موهای بلوندش به خیابان رفت و دیگر بازنگشت. هر یک از این نامها به روایتی از درد بدل شدند، به سندی بر بهایی که نسلی برای حق انتخاب پوشش، برای حق سادهزندگیکردن پرداخت.
و این فقط زنان نبودند که خونشان ریخته شد. مردان بسیاری نیز در کنار زنان ایستادند و جان دادند. مهرشاد شهیدی، آشپز جوان اراکی که روز تولدش در خیابان کشته شد. خدانور لجهای، جوان بلوچ که با دستان بسته در خیابان زاهدان با تنی زخمی به میله بسته شد و تصویر بیپناهیاش لرزه بر جان همه انداخت. محسن شکاری، نخستین معترضی که بهاتهام بستن خیابان و زخمیکردن یک مأمور، به دار آویخته شد. مجیدرضا رهنورد، کشتیگیر ایرانی که بر روی یکی از دستانش خالکوبی نماد ملی شیر و خورشید را داشت؛ دستی که در زمان شکنجه ابتدا سوزانده و سپس شکسته شده بود، محمدمهدی کرمی، قهرمان کاراته، و محمد حسینی، کارگری ساده، که همه پس از محاکمهای ناعادلانه اعدام شدند. اینها فقط چند نام از میان دهها و صدها نفرند؛ بسیاری دیگر هنوز در صف مرگاند یا بیصدا در گورهای بینامونشان خفتهاند.
هر بار که به این نامها فکر میکنم، درمییابم جنبش «زن، زندگی، آزادی» فقط جنبش زنان نبود، بلکه جنبش زندگی در برابر مرگ بود. مردان جوانی که کنار زنان ایستادند، فهمیدند آزادی قابلتجزیه نیست. نمیتوان تنها به نیمی از جامعه حق داد و نیم دیگر را خاموش نگه داشت. خون آنها بر سنگفرش خیابانها گواهیست بر همبستگی نسلی که جنسیت نمیشناخت.
هزینه تنها خون نبود. هزاران نفر بازداشت شدند، دهها نفر کور شدند، بسیاری مجبور به ترک کشور شدند، دانشجویان از تحصیل محروم و هنرمندان از کار بازماندند. حتی در خلوت خانهها هم ترس موج میزد، اما همزمان، احساسی تازه متولد شد: احساس اینکه ما تنها نیستیم. وقتی فیلمهای اعتراضها از شهری به شهر دیگر میرسید، وقتی تصاویر دختران بدون روسری در دانشگاهها منتشر میشد، چیزی در دل همهٔ ما شعله میکشید که پیشتر تنها جرقهای پنهان بود.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» دستاوردهای بزرگی داشت. نخستین دستاوردش شکستن تابو بود. حجاب اجباری که سالها همچون دیواری بلند به نظر میرسید، ناگهان ترک برداشت. زنانی که حتی پیشتر جرئت برداشتن روسری در خیابان را نداشتند، حالا موهایشان را در باد رها کرده بودند. این حرکت دیگر یک انتخاب فردی نبود؛ بلکه تبدیل به کنشی سیاسی و جمعی شد. دومین دستاورد، همبستگی بود. برای نخستین بار در سالها، جنبشی پدید آمد که نهتنها زنان، که مردان بسیاری را نیز درگیر کرد، صداها از تمام شهرها یکی شد، فارغ از قومیت و طبقه. سومین دستاورد، بازتاب جهانی بود. جهان، ایران را نهفقط با پروندهٔ هستهای یا بحران سیاسی، که با چهرهٔ زنان شجاعش شناخت. تصاویر اعتراضات در رسانههای جهانی منتشر شد، هنرمندان و نویسندگان در سراسر دنیا نام مهسا را بر زبان آوردند، و حتی جوایز معتبر به فعالان زن ایرانی اهدا شد.
اما شاید مهمترین دستاورد، تغییر در ذهنیت نسل جدید بود. دختران و پسرانی که در سالهای پیش از این، گاه در لاک ناامیدی فرو میرفتند، ناگهان خود را در جایگاه کنشگر میدیدند. دیگر نمیشد آنها را با تهدید یا نصیحت خاموش کرد. آنها یاد گرفتند که صدایشان اهمیت دارد، که بدنشان قلمروی خودشان است، و اینکه هیچ قدرتی نمیتواند این آگاهی تازه را از آنها بگیرد.
با اینهمه، پرسش اصلی همچنان باقی است: بعد از سه سال، با اینهمه خون و رنج، کجا ایستادهایم؟ پاسخ آسانی وجود ندارد. حقیقت این است که زندگی در ایران همچنان دشوار است. زنان هنوز برای سادهترین حقوق باید بجنگند. بازداشت و فشار همچنان ادامه دارد. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، درمییابیم که چیزی بنیادین تغییر کرده: دیگر هیچکس نمیتواند وانمود کند همهچیز مثل گذشته است. در خیابانها زنان بسیاری را میبینم که با شجاعت بیحجاب راه میروند، بیآنکه کسی بتواند بهسادگی آنان را به عقب براند. در نگاه دختران جوان، برقی از مقاومت هست که نمیتوان خاموشش کرد.
وقتی به گذشته فکر میکنم، به آن روزی که خودم در بازداشتگاه نشسته بودم و احساس میکردم هیچ امیدی نیست، میبینم که امروز با همهٔ سختیها، ما دیگر تنها نیستیم. آن زخم شخصی من با زخمهای جمعی پیوند خورده و از دل این پیوند، چیزی شبیه به ایمان ساخته شده است: ایمان به اینکه حتی اگر راه طولانی باشد، ما آغازش کردهایم.
سه سال از مرگ مهسا گذشته است، اما او همچنان با ماست. در نامی که روی دیوارها نوشته شد، در ترانههایی که خوانده شد، در اشک مادران و لبخند دخترانی که روسریهایشان را به آسمان پرتاب کردند. او دیگر تنها یک دختر سقزی نیست؛ او به حافظهای جمعی بدل شده، حافظهای که هیچ سرکوبی نمیتواند آن را بزداید.
گاهی شبها دوباره آن تصویر را نگاه میکنم: مهسا بر تخت بیمارستان، چشمان بسته، بیصدا. بعد چهرهٔ نیکا و سارینا را به یاد میآورم، و مهرشاد و خدانور، محسن شکاری و محمدمهدی کرمی، محمد حسینی و بسیاری دیگر را. در سکوت شب، همهشان کنار هم میآیند، مثل فانوسهایی که تاریکی را میشکافند. من به خودم میگویم: آنها رفتند، اما ما ماندیم تا روایت کنیم، تا یادشان را زنده نگه داریم. و شاید همین بزرگترین مسئولیت ما باشد: روایتکردن، فراموشنکردن، و ادامهدادن.
مهسا تنها یک نام نیست؛ او داستانی است که در رگهای این سرزمین جاری شده. زنی جوان که زندگیاش را گرفتند، اما او آزادی را به نسلی بخشید که دیگر بازگشتی به گذشته ندارد.

