نماد سایت رسانهٔ همیاری

تاریخ استعماریِ نهفته در دل «روز بریتیش کلمبیا»؛ افتخار کانادایی‌ها

تاریخ استعماریِ نهفته در دل «روز بریتیش کلمبیا»؛ افتخار کانادایی‌ها با نگاهی به عملکرد جیمز داگلاس، نخستین فرماندار بریتیش کلمبیا، که برای حقوق بومیان ایستادگی کرد و مأمنی برای جوامع اقلیت‌ِ در خطر در این استان فراهم آورد #کانادا #تاریخ #تاریخ_کانادا #بریتیش_کلمبیا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

تاریخ استعماریِ نهفته در دل «روز بریتیش کلمبیا»؛ افتخار کانادایی‌ها با نگاهی به عملکرد جیمز داگلاس، نخستین فرماندار بریتیش کلمبیا، که برای حقوق بومیان ایستادگی کرد و مأمنی برای جوامع اقلیت‌ِ در خطر در این استان فراهم آورد #کانادا #تاریخ #تاریخ_کانادا #بریتیش_کلمبیا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

با نگاهی به عملکرد جیمز داگلاس، نخستین فرماندار بریتیش کلمبیا، که برای حقوق بومیان ایستادگی کرد و مأمنی برای جوامع اقلیت‌ِ در خطر در این استان فراهم آورد

نوشتهٔ تری گلوین۱

برگردان: مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – نورث ونکوور

تنها گذر زمان نیست که فراموشی را توضیح می‌دهد. برخی رویدادهای سرنوشت‌ساز تاریخی، هرچقدر هم که تکان‌دهنده باشند، در چهارچوب روایت‌های کلان و دلخواهی که ملت‌ها برای خود می‌سازند نمی‌گنجند، و به‌همین دلیل به فراموشی سپرده می‌شوند. این تنها یکی از دلایلی است که رخداد فاجعهٔ خونین تابستان سال ۱۸۵۸ در منطقه‌ای که امروز بریتیش کلمبیا نامیده می‌شود، برای بیشتر کانادایی‌ها ناشناخته مانده است.

در آن سال، تهاجمی از سوی آمریکا رخ داد؛ جنگی که شاید صدها کشته بر جای گذاشت، و بعد برقراری آتش‌بسی موقت که در نهایت زمینه را برای گسترش مرزهای کانادا از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام فراهم کرد. شاید فکر کنید که چنین اتفاقی باید جایگاه ویژه‌ای در حافظهٔ جمعی کانادا داشته باشد.

اما چیزی که مانع به‌یادآوردنِ آنچه در آن تابستان رخ داد، می‌شود، به این برمی‌گردد که ما تمایل داریم وانمود کنیم که از گذشتهٔ کشورمان شرمگینیم [شرمندگی‌ای که بیشتر به ژستی اخلاقی شبیه است تا نتیجهٔ فهمی عمیق]، یا برای فتح طبیعت بکر از خودمان تعریف کنیم، یا خیال می‌کنیم از نژادپرستانِ فرومایهٔ پیش از خود برتریم. رویدادهای هولناک و قهرمانانهٔ آن تابستانِ ۱۶۷ سال پیش را نمی‌توان به‌زور در قالب چنین تصویرهای خودساخته‌ای از خویشتن جا داد. به‌همین دلیل، کل آن ماجرا، همراه با خاطرهٔ جهان استعمارزدهٔ کوچک اما شجاع، که سرانجام در همان سال با آن رویدادهای هولناک به‌کلی از میان رفت، به‌طرزی عجیب از تاریخ زدوده شد.

«جنگ درهٔ فرِیزِر»، نامی که بعدها بر آن گذاشتند، به‌گفتهٔ تاریخ‌نگار دانیل مارشال، «درگیری‌ای با ابعادی فاجعه‌بار بود» و همچنین «یکی از بزرگ‌ترین داستان‌های ناگفتهٔ زمان ما». مارشال که نویسندهٔ کتاب «ادعای تصاحب سرزمین: بریتیش کلمبیا و تولد الدورادویی نو»۱ است، اعتقاد دارد که همین حالا، در هفتهٔ اول اوت بهترین زمان برای به‌یادآوردن این ماجراست.

اولین دوشنبهٔ ماه اوت، «روز بریتیش کلمبیا» یادآور تعطیلی‌ای‌ست که به‌یاد اعلامیهٔ پارلمان وست‌مینستر صادره در دوم اوت ۱۸۵۸ رسماً مستعمرهٔ تاج‌وتخت بریتیش کلمبیا را بنیان نهاد. این اعلامیه، واکنشی مستقیم بود به آشوبی که با کشف ذخایر عظیم طلا در درهٔ فریزر به پا شد (برای اطلاعات بیشتر در این زمینه این مطلب را بخوانید)؛ تب‌وتابی که در آن تابستان به یورش دست‌کم ۳۰٬۰۰۰ جویندهٔ طلای آمریکایی منجر شد که بلافاصله خود را در قالب چندین میلیشیای مسلح سامان دادند تا با مردمان بومی درهٔ فرِیزِر وارد جنگ شوند.

یکی دیگر از دشواری‌ها این است که «جنگ درهٔ فریزر» با روایت مرسومِ تاریخ کانادا که آن را حماسه‌ای از شرق به غرب می‌بیند، همخوانی ندارد. داستان بریتیش کلمبیا بر محور شمال-جنوب می‌چرخد، با نگاهی رو به آینده و به‌سوی اقیانوس آرام، نه نگاهی رو به گذشته و به‌سوی اقیانوس اطلس. در سواحل اقیانوس آرام، تجارت شرکت خلیج هادسون بِی در زمینهٔ ماهی سالمون، با بشکه‌ها و بسته‌های بزرگ، از نظر حجم و سودآوری همواره بسیار فراتر از تجارت پوست حیوانات بود. یک‌سوم کارکنان این شرکت در سوی غربی کوه‌های راکی، اهل هاوایی بودند. معدود معاهده‌هایی هم که در اوایل دههٔ ۱۸۵۰ در جزیرهٔ ونکوور بسته شد، نه بر پایهٔ معاهدات کانادایی، بلکه با الگوگیری از معاهدهٔ وایتانگی (the Treaty of Waitangi) میان تاج‌وتخت بریتانیا و قوم مائوری در نیوزیلند تدوین شده بودند.

نخستین موج قابل‌توجه مهاجرانی که به سواحل اقیانوس آرام در شمال مدار ۴۹ درجه رسیدند، از شرق نیامده بودند. آن‌ها پیشگامان کوچ جمعی‌ای به‌سوی شمال بودند؛ گروهی از «مردان شاه جورج» که از سکونت‌گاه‌های شرکت خلیج هادسون بِی در کنار رودخانهٔ کلمبیا، در منطقه‌ای که امروز ایالت اورگن آمریکاست، کوچ کرده بودند. این افراد، محروم از منافع آمریکایی‌ها طبق مفاد معاهدهٔ اورگن میان بریتانیا و آمریکا در سال ۱۸۴۶، و به‌رهبری «جیمز داگلاس»، یکی از پیش‌کسوتان شرکت خلیج هادسون بِی، آن‌ها اغلب از بومیان، ساکنان جزایر اورکنی، اهالی هاوایی، فرانسوی-بومی‌های مِیتی، و اسکاتلندی‌ها بودند. آنان در جزیرهٔ ونکوور، از سوی قبایل سانیچ و سانگیز به‌گرمی پذیرفته شدند و نخستین سکونت‌گاهشان را در میان این قبایل بنا نهادند. در لندن، داگلاس به‌عنوان فرماندار مستعمرهٔ جزیرهٔ ونکوور منصوب شد.

سر جیمز داگلاس، نخستین فرماندار بریتیش کلمبیا

در همین حال، با پشتیبانی ارتش ایالات متحده، معدنچیان آمریکایی به سرزمین قدیمی اورگن سرازیر شدند، سرزمینی که داگلاس و همراهانش ناچار به ترک آن شده بودند، و نتیجه حمام خون بود. جنگ کایوس، جنگ نیسکوالی، جنگ یاکیما و جنگ‌های کلَمَث و رودخانه سَلْمون از جملهٔ این درگیری‌ها بودند. تا اوایل سال ۱۸۵۸، خبر درخشش طلا در دره‌های فرِیزِر و تامپسون از کالیفرنیا تا نیویورک پیچیده بود و معدنچیان دسته‌دسته راهی شمال شده بودند – به‌سوی آنچه در آن زمان منطقهٔ نیو کالدونیا در قلمرو شرکت خلیج هادسون بِی محسوب می‌شد؛ سرزمین‌هایی که هرگز واگذار نشده و در اختیار قبایل بومی پرجمعیت و بی‌پروا بود.

جنگ در درهٔ فرِیزِر بی‌رحمانه بود. معدنچی‌ها روستاها را به آتش کشیدند و به زنان و کودکان شلیک کردند. مردم نلاکاپاموکس مقاومت کردند و پیکرهای بی‌سر را به پایین رودخانه فرستادند. به‌عنوان عالی‌رتبه‌ترین مقام شرکت خلیج هادسون بِی در اقیانوس آرام و فرماندار مستعمرهٔ جزیرهٔ ونکوور، داگلاس نمایندهٔ ارشد تاج‌وتخت بریتانیا در این درگیری بود، و درخواست آمریکایی‌ها برای پیوستن به آن‌ها علیه قبایل را رد کرد. در عوض به رهبران قبایل بومی اطمینان داد که پادشاهی بریتانیا با تمام توان از حقوق آن‌ها به‌عنوان اتباع بریتانیایی دفاع خواهد کرد.

داگلاس تمام تلاشش را کرد تا حاکمیت بریتانیا را در سرزمین اصلی تثبیت کند، اما اغلب این کار را با ترفند و قدرت‌نمایی انجام می‌داد. مقاومت در برابر خشونت آمریکایی‌ها عمدتاً بر عهدهٔ بومیان منطقهٔ فرِیزِر بود. با آنکه نلاکاپاموکس از حمایت قبایل سِکوِپِمکْ، اوکاناگان و دیگر متحدان برخوردار بودند، تکرار وحشتی نسل‌کُشانه، همان نوع تروری که در جنوب مدار ۴۹ درجه به امری عادی تبدیل شده بود، تنها با اختلافی اندک در درهٔ فرِیزِر مهار شد. بحران زمانی فروکش کرد که سردار جنگیِ نلاکاپاموکس، فرمانده سکسپین‌لهِمکس، با درخواست‌های صلح که از سوی یک فرماندهٔ شبه‌نظامی اهل کالیفرنیا به‌نام کاپیتان اچ. ام. اسنایدر از گروه معروف به «نگهبانان پایک» مطرح شد، موافقت کرد.

و این اتفاق بسیار خوبی بود. چرا که ۱۵۰۰ سرباز آمریکایی آماده بودند تا در صورت تغییر شرایط به‌نفع معدنچیان، از مرز عبور کنند. اگر کار به آنجا می‌کشید، به‌احتمال زیاد چیزی به‌نام مستعمرهٔ تاج‌دار بریتیش کلمبیا شکل نمی‌گرفت، و در سال ۱۸۷۱ نه استانی به این نام وجود داشت و نه هیچ‌گونه حضوری از کانادا در ساحل اقیانوس آرام آمریکای شمالی.

یکی دیگر از دلایلی که باعث شده این بخش از تاریخ تا حد زیادی به فراموشی سپرده شود، این است که هیچ‌کدام از وقایع آن با نگاه واپس‌گرایانه‌ای که بومیان را بی‌اراده و تن‌پرور می‌پنداشت و گمان می‌کرد فقط انضباط بریتانیایی می‌تواند آن‌ها را «نجات» دهد، همخوانی ندارد. نلاکاپاموکس و همسایگانشان نخستین جویندگان طلای بریتیش کلمبیا بودند و خیلی زود به ارزش این فلز در پایگاه‌های شرکت خلیج هادسون بِی پی بردند. آن‌ها و دیگر قبایل منطقه کارآفرینانی زیرک و شرکایی قابل‌اعتماد برای شرکت در بهره‌برداری از منابع نیو کالدونیا بودند.

نقش پادشاهی بریتانیا و همچنین عمر کوتاه مستعمرهٔ جزیرهٔ ونکوور نیز با برداشت رایج و تاریک‌اندیشانه‌ای که آن را یک «دولت استعماری نژادپرست و مهاجرنشین» می‌نامد، همخوانی ندارد. جزیرهٔ ونکوور، از زمان تأسیس آن در سال ۱۸۴۹ تا هنگام ادغام با مستعمرهٔ سرزمین اصلی و تشکیل مستعمرهٔ متحد بریتیش کلمبیا در ششم اوت ۱۸۶۶، روایتی کاملاً متفاوت و رادیکال از خود ارائه داده است؛ روایتی در تقابل با روایت رسمی و غالب آن دوران.

در مقابل، نخستین دولت آمریکایی در اورگن در سال ۱۸۴۸ قانونی تصویب کرد که اقامت هرگونه «سیاه‌پوست یا دورگه» را در آن منطقه ممنوع می‌کرد. کالیفرنیا نیز با اقتباس از اورگن، قوانینی را به اجرا گذاشت که چینی‌ها را مجبور به ترک آن ایالت می‌کرد. آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار از شهرها و مناطق معدنی بیرون رانده می‌شدند. حق رأی نداشتند، و شهادت آن‌ها در دادگاه‌ها پذیرفته نمی‌شد.

خود فرماندار داگلاس، بر اساس طبقه‌بندی‌های نژادی آن دوران، یک «اُکتورون» (octoroon)۳ محسوب می‌شد؛ مادربزرگ او زنی رنگین‌پوست آزاد از گویان بریتانیا بود. همسرش، آملیا، از تبار ایرلندی-کِری بود. داگلاس از مهاجران چینی دعوت کرد که کالیفرنیا را ترک کرده و به جزیرهٔ ونکوور بیایند؛ محله چینی‌های ویکتوریا تا به امروز رونق دارد. در سال ۱۸۵۸، همان سالی که جنگ درهٔ فریزر درگرفت، داگلاس با هیئتی از آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار اهل کالیفرنیا دیدار کرد و از آن‌ها دعوت کرد تا دوستان و خانواده‌هایشان را برای سکونت به جزیرهٔ ونکوور بیاورند. در همان سال، بیش از ۷۰۰ آمریکایی آفریقایی‌تبار وارد ویکتوریا شدند.

تا سال ۱۸۶۱، نخستین سال جنگ داخلی آمریکا، معدنچیان آمریکایی که از راه دریا به بندر ویکتوریا می‌رسیدند، با هنگی از سیاه‌پوستان مسلح و یونیفرم‌پوش به‌نام «تفنگ‌داران آفریقایی» مواجه می‌شدند. ازجمله نخستین ساکنان آفریقایی‌تبار ویکتوریا، میفلین گیبز بود؛ فعال برجستهٔ مبارزه با برده‌داری. گیبز بعدها به‌عنوان عضو شورای شهر، زیر نظر لوملی فرانکلین، نخستین شهردار یهودی در آمریکای شمالیِ بریتانیا، به خدمت پرداخت. کنیسهٔ «جماعت اِمنیوئل» در ویکتوریا، که در سال ۱۸۶۳ به‌سبک نئو رومانسک ساخته شد، هنوز پابرجاست.

فرماندار داگلاس همچنین دیدگاهی در مورد حقوق و مالکیت بومیان اتخاذ کرد که در مقایسه با نظام قانون بومیان دولت فدرال کانادا، به‌طرز رادیکالی لیبرال محسوب می‌شد. او ۱۴ معاهده در جزیرهٔ ونکوور امضا کرد؛ تنها معاهدات موجود در غرب رشته‌کوه راکی تا زمان توافق نیسگاآ در سال ۲۰۰۰. زمانی که بودجهٔ بیشتری از دفتر مستعمرات در لندن به او داده نشد، داگلاس به نقشه‌برداران دستور داد که نخستین ذخایر بریتیش کلمبیا را به‌گونه‌ای تعیین کنند که تمام مناطق مسکونی و زمین‌های کشاورزی بومیان را شامل شود، و به‌اندازه‌ای زمین در اطراف هر محل باشد که یا بتوانند آن را کِشت کنند، یا برای تأمین نیازهای معیشتی‌شان کافی باشد.

داگلاس همچنین دستور داد که بومیان باید اجازه داشته باشند «به‌طور آزادانه از حقوق ماهیگیری در دریاچه‌ها و رودخانه‌ها، و شکار در تمام زمین‌های بایر و زمین‌های سلطنتی اشغال‌نشده در مستعمره بهره‌مند شوند»، و این حق را داشته باشند که «برای طلا جست‌وجو کرده و معدن استخراج کنند، و معادن را دقیقاً با همان شرایطی تصاحب کنند که دیگر معدنچیان از آن برخوردارند.»

داگلاس می‌گفت هدف این است که بومیان «آگاه باشند که اعضای به‌رسمیت‌شناخته‌شدهٔ جامعهٔ مشترک‌المنافع‌اند.» تنها مداخلهٔ عمده‌ای که داگلاس در آداب و رسوم بومیان اعمال کرد، لغو برده‌داری بود؛ چیزی که بر آن اصرار داشت.

در سال ۱۸۷۱، سالی که بریتیش کلمبیا به کنفدراسیون کانادا پیوست، رأی‌دهندگان ویکتوریا، هنری ناتان را به‌عنوان نخستین نمایندهٔ یهودی پارلمان کانادا برگزیدند. اما تا آن زمان، نظام لیبرال و چندفرهنگی‌ای که داگلاس نظارت بر آن را بر عهده داشت، رو به زوال گذاشته بود. جنگ چیلكوتین در سال ۱۸۶۴ تنها چند هفته پس از بازنشستگی داگلاس آغاز شد. چندین منطقهٔ بزرگ از مناطق بومیان که داگلاس تأسیس کرده بود، به‌مرور به‌شدت کوچک شدند. قانون‌گذاران بریتیش کلمبیا بعدها قوانینی نژادپرستانه تصویب کردند که در زمان داگلاس هرگز قابل‌تصور نبود.

با این‌حال، داستان سال ۱۸۵۸ و فضای استعماری آن دوران شایستهٔ به‌خاطرسپرده‌شدن است، شاید بیش از هر چیز، به‌عنوان یادآوری‌ای فروتنانه. در تمام تلاش‌های پرزحمتمان برای آنکه کشوری بی‌نقص از نظر تنوع، چندفرهنگی‌بودن، و توجه به ارزش «آشتی» میان جوامع مهاجرنشین و بومی بسازیم، لزوماً کاری بی‌سابقه نمی‌کنیم. ما سنت‌هایی داریم که می‌توانیم به آن‌ها تکیه کنیم، و به آن‌ها افتخار کنیم.

دانیل مارشال طی استدلالی مطرح می‌کند: «تمام این کشور نیازمند روایتی عمیقاً فراگیر است که همهٔ ما بتوانیم خودمان را در آن ببینیم.» 

بیشتر استان‌های کانادا در اولین آخر هفتهٔ ماه اوت یک تعطیلی رسمی شهری دارند، و «روز بریتیش کلمبیا» واقعاً چیز تازه‌ای نیست، هرچند تنها در سال ۱۹۷۴ به‌طور رسمی به‌عنوان تعطیلی استانی اعلام شد. در دههٔ ۱۸۶۰، تعطیلی شهری ماه اوت در بریتیش کلمبیا، که معمولاً در اول اوت برگزار می‌شد، برای گرامیداشت لغو برده‌داری در امپراتوری بریتانیا بود. این نکته نیز شایستهٔ به‌خاطرسپردن است.


۱Terry Glavin

۲Claiming the Land: British Columbia and the Making of a New Eldorado (Ronsdale Press), By Daniel Marshall

۳فردی که یک‌هشتم از تبار او به سیاه‌پوستان برمی‌گردد.

منبع:
وبسایت Mclean’s

خروج از نسخه موبایل