<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Annie Saumont بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/annie-saumont/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/annie-saumont/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 23 Jun 2018 21:54:35 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>Annie Saumont بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/annie-saumont/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>دستت را می‌گیرم &#8211; داستان کوتاهی از آنی سومون</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/04/29/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/04/29/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 29 Apr 2018 18:53:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[Annie Saumont]]></category>
		<category><![CDATA[آنی سومون]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرائی]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=8322</guid>

					<description><![CDATA[<p>از مجموعه داستان «فرش سالن» نوشتهٔ آنی سومون Annie Saumont برگردان: غزال صحرائی &#8211; فرانسه آنی سومون (Annie Saumont)‏ (۱۹۲۷ – ۲۰۱۷) نویسنده و مترجم زنِ فرانسوی است. او در خانواده‌ای متوسط پرورش یافت. مادرش آموزگار بود. از همان دوران کودکی به نوشتن داستان علاقه داشت. آنی سومون در رشتهٔ ادبیات مدرن تحصیل کرد و موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی و اسپانیایی شد. در آغاز با ترجمه‌های درخشان از نویسندگان بزرگی همچون «جی....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/04/29/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3/">دستت را می‌گیرم &#8211; داستان کوتاهی از آنی سومون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از مجموعه داستان «فرش سالن» نوشتهٔ </span><span style="font-family: irseri;"><b>آنی سومون </b><b>Annie Saumont</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردان: <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c/">غزال صحرائی</a> &#8211; فرانسه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">آنی سومون (Annie Saumont)‏ (۱۹۲۷ – ۲۰۱۷) نویسنده و مترجم زنِ فرانسوی است. او در خانواده‌ای متوسط پرورش یافت. مادرش آموزگار بود. از همان دوران کودکی به نوشتن داستان علاقه داشت. آنی سومون در رشتهٔ ادبیات مدرن تحصیل کرد و موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی و اسپانیایی شد. در آغاز با ترجمه‌های درخشان از نویسندگان بزرگی همچون «جی. دی. سالینجر» (رمان مشهور ناتور دشت) و آثار «جان فاولز» وارد دنیای ادبیات شد. سپس وقت خود را وقف نوشتن داستان‌های کوتاه کرد. آنی سومون خالق بیش از ۳۰۰ داستان کوتاه است که در ۳۰ مجلد منتشر شده‌اند. از این رو، به او لقب ملکهٔ داستان‌های کوتاه را داده‌اند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">در سال ۱۹۸۱، جایزهٔ معتبر ادبی گنکور را برای مجموعه داستان «بعضی وقت‌ها در مراسم رسمی» از آنِ خود ساخت. جوایز دیگری که به این نویسندهٔ پرکار تعلق گرفته است، عبارت‌اند از: جایزهٔ گرَند پری انجمن نویسندگانِ SGDL برای مجموعهٔ «من کامیون نیستم» (۱۹۸۹) و جایزهٔ رُنسانس نوول برای مجموعهٔ «و اینک آن‌ها، چه سعادتی » (۱۹۹۳) و بالاخره جایزهٔ ناشران (۲۰۰۲).</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;"><a href="http://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/"><strong>داستان «اهلی‌ام کن»</strong> </a>از این نویسنده، پیش از این در رسانهٔ همیاری<strong> <a href="http://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">به چاپ رسیده است</a></strong>.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; داداش عزیزم، دستتو بده به من. آستینت رو تا کن که بتونم مچ دستتو بگیرم. نگران نباش. محکم می‌گیرم. رهات نمی‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در حال قدم زدن‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر چند قدم عقب‌تر است، می‌پرسد: «چرا بازوت رو این شکلی می‌کنی؟» روکو می‌گوید: «چیزی نیست، دارم کمکش می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; واقعاً؟ داری کمکش می‌کنی؟ کی رو داری کمک می‌کنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو مردّد است. این پا آن پا می‌کند و زیر لب چیزی می‌گوید. این‌بار مادر می‌گوید: «اگه می‌خوای کمک کنی، بیا با هم سیب‌ها رو سوا کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو همه‌کار می‌کند؛ از حمل پاکت‌های خرید گرفته، تا کشیدن آب از چاه و کندن علف‌های هرز باغچه و هر نوع کاری که حتی &#8211; آن‌طور که می‌گویند &#8211; مربوط به پسرها نمی‌شود. برای مثال، برداشتن یک دستمال گردگیری و افتادن به جان اسباب و اثاثیهٔ خانه. آن هم تنها با یک دست. چون دست دیگر آزاد نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو می‌گوید: «خوبه که می‌تونم دست چپم رو بهش بدم. دست چپ یا راست براش فرقی نداره. تازه، شاید هم گرفتن دست چپم راحت‌تر باشه، چون به گمونم راست‌دسته. داداش کوچیکه‌ست، یا شایدم بزرگه. همیشه ازم می‌خواد دستش رو بگیرم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادربزرگ روکو را صدا می‌زند. می‌خواهد با نخ کاموا کلافی بافتنی درست کند. روکو مقابل او می‌ایستد و بازوهایش را داخل کلاف فرو می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; داداش عزیزم، آگه یه کم تحمل کنی، دوباره دستت رو می‌گیرم. قول می‌دم. الان مجبورم به حرف مادربزرگ گوش کنم. او به هیچ‌چیزی به‌غیر از این کار علاقه نداره؛ نه مرتب کردن کمد، نه درست کردن سرکه، نه کوتاه کردن شلوار و نه حتی تماشای تلویزیون. تنها سرگرمی‌اش درست کردن کلاف‌های بافتنی با نخ کامواست. توی گنجه پره از کلاف‌های بافتنی رنگ‌وارنگ. مادر نخ‌ها رو تو حراج تهیه می‌کنه. زمانی که مغازه‌دار دیگه به اندازهٔ کافی کلاف از هر رنگ برای بافتن شال و لباس نداشته باشه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادربزرگ شاکی است از اینکه از وقتی پدربزرگ از دنیا رفته، هیچ‌کس نیست که به او دستی برساند. البته به‌جز روکو، آن هم برای آنکه آخر سر صاحب یک کلاف بافتنی شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو می‌گوید: «داداش جونم، اگه بیشتر وقتا دستمو بلند می‌کنم، واسه اینه که دست تو رو بگیرم. اما مادرم از این کارِ من زلّه شده. مخصوصاً وقتی که یهویی بازوم وسط بازار راهش رو سد می‌کنه یا تو خونه موقع جارو کردن جلوی حرکت جارو دستی‌اش گرفته می‌شه یا وقتی که نمی‌تونم ظرفا رو دو دستی خشک کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر به پزشک می‌گوید: «دکتر، حال پسرم میزون نیست.» و بعد برمی‌گردد به‌سمت روکو و می‌گوید: «عادت عجیبت رو به دکتر نشون بده.» روکو به‌نظر معذب می‌آید، اما ناگهان بی‌هیچ اراده‌ای بازوی چپش فعال می‌شود. دستش باز شده و به‌نظر می‌رسد انگشت‌هایش دارند چیزی را نوازش می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مردی که روپوش سفید به تن کرده، می‌پرسد: «این کارو همیشه انجام می‌ده؟» مادر سرش را چندین مرتبه به حالت تأکید بالا و پائین می‌کند. مرد زمان درازی روکو را مورد بازخواست قرار می‌دهد. در پایان، بعد از تمام سؤال و جواب‌ها از او می‌پرسد دلیل این کارش چیست. روکو پاسخ نمی‌دهد. پزشک پافشاری می‌کند. روکو قوسی به کمرش می‌دهد و بازوش دوباره می‌افتد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد به این نتیجه می رسد: «این پسر &#8220;تیک&#8221; داره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر از حرف دکتر سر در نمی‌آورد. از این اتفاق‌ها برای مادرها زیاد پیش می‌آید. به خیال خودشان آن مدرسه‌ای که با علاقه و اشتیاق رفته‌اند و در آن با نمره‌های خوب مدرک گرفته‌اند، همه‌چیز را برای زندگی به آن‌ها یاد داده است. البته به استثنای معنیِ «تیک». دستِ کم شاید پدرها معنی آن را بدانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">روکو اما خودش در دفتر CDI۱ مدرسه گشت و معنی آن را پیدا کرد. آن‌هم در کتاب بامزه‌ای به‌نام «روانشناسی برای خنگ‌ها»:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><i><span style="font-weight: 400;">اختلال وسواسی جبری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پزشک خواست که از منشی‌اش برای قرار بعدی وقت بگیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">برادرش به کمک او احتیاج دارد. روکو به او قول می‌دهد به‌محض آنکه کلاف به گلوله تبدیل شد، دست او را بگیرد. روکو بازوها را بالا می‌برد، کلاف سر جایش قرار گرفته است. مادربزرگ باز کردن کلاف را از سر می‌گیرد.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">روکو آهسته می‌گوید: «تحمل کنی، پنج دقیقه دیگه تمومه.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادربزرگ از مادر می‌پرسد: «بالاخره دکتر چی تشخیص داد؟ هر چند که نمی‌شه به دکترا اطمینان کرد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> &#8211; می‌گه تیک داره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادربزرگ شانه‌ها را بالا می‌اندازد [آخ، امان از دست این آرتروز لعنتی]: «تیک؟ نه، بیخود گفته. این بچه خیالبافه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اسم او روکو است. اسم زمختی دارد. بهتر بود اسمش را گابریل یا بی‌یَن‌اِمِه۲ می‌گذاشتند. یا میکل-آنژ. روکو میکل-آنژ را بیشتر می‌پسندد. میکل-آنژ نقاش و مجسمه‌ساز بزرگی بوده که سال‌ها پیش در ایتالیا زندگی می‌کرده است. روکو این چیزها را از مدرسه یاد گرفته است. سیکستین (معلم روکو) روی تابلو می‌نویسد: میکل-آنژ تصویر سیصد شخصیت مشهور را زیر طاق قوسی کلیسایی کوچک نقاشی کرده است. او به زبان ایتالیایی حرفی زده که معلم ترجمهٔ آن را روی تابلو می‌نویسد: «فرشته‌ای را دیدم درون سنگ مرمری گرفتار، آنقدر تلاش کردم تا سرانجام رهایش ساختم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; ارزشش رو داره که دست داداش رو ول کنم، دفتر چرکنویسم رو در بیارم و اون رو یادداشت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر اسم روکو این‌قدر بی‌قواره نبود، شاید برای درست رفتار کردن دردسر کمتری داشت. اما، در مجموع هم رفتارش بد نیست. او به همه کمک می‌کند. انگشت‌های روکو برای گرفتن هیچ به‌هم فشرده می‌شوند. مادر فریاد می‌زند: «بس کن دیگه روکو، تا کِی می‌خوای به این اداهات ادامه بدی؟ دیگه داری کفرمو درمیاری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز صبح روکو (و برادرش) در آشپزخانه بودند. مادر هنوز در اتاقش بود. دل‌درد عجیبی داشت. شیر روی اجاق گاز سر رفت. نان توی توستر جزغاله شد. روکو به مادرش که همچنان در رختخواب بود، گفت: «می‌رم برات یه فنجون قهوه میارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کار راحتی نبود. چون فقط یک دستش آزاد بود. تمام قهوه برگشت روی متکا. صدای اعتراض مادر بلند شد: «ای دست و پا چلفتی! برو برای مدرسه خودت رو آماده کن. مدادهات یادت نره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فردای آن روز که یکشنبه‌روزی بود، موقع بردن مادر به بیمارستان، روکو هم داخل آمبولانس او را همراهی کرد. مادر نخواست روکو در خانه تنها بماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پزشک جراح تصمیمش را گرفته بود: «روکو، حال مادرت خوب می‌شه. چیز مهمی‌ نیست. اما طول می‌کشه تا خوبِ خوب بشه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مددکار اجتماعی از روکو می‌خواهد که با مادربزرگش زندگی کند. او می‌گوید: «روکو، به‌زودی دوازده سالت می‌شه و عاقل‌تر می‌شی. اون‌وقت می‌تونی به مادرت کمک کنی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو مخالفتی ندارد که به مادربزرگش کمک کند. اما تکلیف برادرش چه می‌شود؟ او بدون روکو چه کند؟ روکو به مادربزرگش اقرار می‌کند که برادری دارد؛ برادری که در دنیای داداش‌کوچولو‌های نامرئی نمی‌تواند راه خودش را پیدا کند و این گرفتاری او از خیلی وقت پیش شروع شده است. از زمانی که فهمید انگشت‌هایش با انگشت‌های دست برادرش در تماس‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; دکتر می‌گه تیکم از این میاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ناگهان مادربزرگ موضوع پسربچهٔ دیگری را پیش می‌کشد. پسربچه‌ای که زمانی مادرش او را داشته است؛ زمان جنگ، پسری از مردی پناهنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; مادرت خیلی جوان بود. پدر بچه در اثر حادثه‌ای در کوه کشته شد. زمین دهان باز کرد و مرد رو فرستاد ته پرتگاه. بچه سه هفته بعد از اون اتفاق به دنیا آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو می‌پرسد: «پس من چی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; تو بچهٔ شوهر دومش‌ای. انتخابی از سر هوا و هوس. شوهره مدتی بعد ترکش کرد. مادرت از رفتنش اصلاً ناراحت نشد. چون دوستش نداشت. او هنوز شوهر اولش رو دوست داشت. بچه فقط یک سال عمر کرد… بعدش رفت. پر کشید به آسمون. روکو پرسید: «پس من چی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; تو رو به‌جای اون بچه دوست داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو مردد و نگران است، انگار که بخواهد موضوعی را روشن کند، می‌گوید: «من فقط دستش رو می‌گیرم و ازش مراقبت می‌کنم. ولی من اون نیستم. من خودمم. من روکو هستم. مطمئنم که روکواَم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر بیمارستان است. چیزهایی می‌گوید که بیشتر به هذیان شبیه‌اند. او می‌گوید: «طفل من. عزیز من. ما به‌زودی همدیگر را خواهیم دید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روکو دهانش آب افتاده است. آن را قورت می‌دهد. قادر به حرف زدن نیست. دست طفل را که می‌گیرد، کلمات خارج می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او در اتاق سراسر سفید با صدای رسا طوری که مادر بشنود، آن را اعلام می‌کند. در حالی آن را اعلام می‌کند که دست راستش بلند ‌شده و دست مادر را لمس می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او می‌گوید: «مادر… طفل تو من‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این لحظه، مادر لبخند کم‌رنگی می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">___________________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">۱- مرکز اسناد و اطلاعات</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">۲- دوست‌داشتنی</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/04/29/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3/">دستت را می‌گیرم &#8211; داستان کوتاهی از آنی سومون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/04/29/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">8322</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اهلی‌ام کن -داستان کوتاهی از آنی سومون</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Feb 2018 02:09:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[Annie Saumont]]></category>
		<category><![CDATA[آنی سومون]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرائی]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7766</guid>

					<description><![CDATA[<p>برگردان: غزال صحرائی &#8211; فرانسه آنی سومون (Annie Saumont)‏ (۱۹۲۷ &#8211; ۲۰۱۷) نویسنده و مترجم زنِ فرانسوی است. او در خانواده‌ای متوسط پرورش یافت. مادرش آموزگار بود. از همان دوران کودکی به نوشتن داستان علاقه داشت. آنی سومون در رشتهٔ ادبیات مدرن تحصیل کرد و موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی و اسپانیائی شد. در آغاز با ترجمه‌های درخشان از نویسندگان بزرگی همچون «جی. دی. سالینجر» (رمان مشهور ناتور دشت) و آثار «جان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/">اهلی‌ام کن -داستان کوتاهی از آنی سومون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردان: <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c/">غزال صحرائی</a> &#8211; فرانسه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">آنی سومون (<span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">Annie Saumont</span>)‏ (۱۹۲۷ &#8211; ۲۰۱۷) نویسنده و مترجم زنِ فرانسوی است. او در خانواده‌ای متوسط پرورش یافت. مادرش آموزگار بود. از همان دوران کودکی به نوشتن داستان علاقه داشت. آنی سومون در رشتهٔ ادبیات مدرن تحصیل کرد و موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی و اسپانیائی شد. در آغاز با ترجمه‌های درخشان از نویسندگان بزرگی همچون «جی. دی. سالینجر» (رمان مشهور ناتور دشت) و آثار «جان فاولز» وارد دنیای ادبیات شد. سپس وقت خود را وقف نوشتن داستان‌های کوتاه کرد. آنی سومون خالق بیش از ۳۰۰ داستان کوتاه است که در ۳۰ مجلد منتشر شده‌اند. از این رو، به او لقب ملکهٔ داستان‌های کوتاه را داده‌اند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">در سال ۱۹۸۱، جایزهٔ معتبر ادبی گنکور را برای مجموعه داستان «بعضی وقت‌ها در مراسم رسمی» از آنِ خود ساخت. جوایز دیگری که به این نویسندهٔ پرکار تعلق گرفته است، عبارت‌اند از: جایزهٔ گرَند پری انجمن نویسندگانِ SGDL برای مجموعهٔ «من کامیون نیستم» (۱۹۸۹) و جایزهٔ رُنسانس نوول برای مجموعهٔ «و اینک آن‌ها، چه سعادتی » (۱۹۹۳) و بالاخره جایزهٔ ناشران (۲۰۰۲).</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">داستان «اهلی‌ام کن» از مجموعه داستانی تحت عنوان «فرش سالن» انتخاب شده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سوسک سرگین غلتان داخل لیوان است. لیوان خالی ویسکی. سوسک به‌زحمت از ارتفاع لیوان بالا می‌رود. و می‌افتد. مردی که آن را زیر نظر گرفته &#8211; گرچه به‌نظر نمی‌رسد به سوسک توجهی داشته باشد، گویی علی‌رغم میلش، تصویری ثبت‌شده به شبکیهٔ چشم او تحمیل شده است &#8211; در همان وضعیت لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سوسک به پشت افتاده است و دست و پا می‌زند. مرد با حرکتی غیرارادی و ماشین‌وار، در دَم انگشتش را توی لیوان فرو می‌برد و حشره را برمی‌گرداند. حشره پس از کمی‌ مکث و این پا و آن پا کردن، برای بالا رفتن از لیوان دوباره به تقلا می‌افتد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زنگ تلفن به صدا در می‌آید. مرد گوشی را بر نمی‌دارد. صدای زنگ قطع می‌شود. دوباره به صدا در می‌آید. این‌بار مرد گوشی را بر می‌دارد. تلفن به بلندگو وصل است. صدا می‌گوید :«اَلو،خودم‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد یاد‌آوری می‌کند :«چند بار بگم، &#8220;خودم‌ام&#8221; هیچ معنی‌ای نمی‌ده. تو این شهر لعنتی پانصد هزار مرد می‌تونن مثل تو همینو بگن. چیزی دستگیر آدم نمی‌شه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای آه از بلندگو شنیده می‌شود و بعد :«تو صدای شارلی پیرت رو نشناختی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد می‌گوید: «اسمت رو پشت تلفن نگو. بهتره از یه اسم مستعار استفاده کنی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">صدای ریسهٔ خنده همراه با سوتی گوش‌خراش از بلندگو شنیده می‌شود: «اگه دوست داری که نقش مأمور مخفی‌ها رو بازی کنیم، حرفی نیست.»</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">مرد، در حالی‌که با بی‌حوصلگی و عصبانیت به کنسول چوبی زیر دستش با انگشت ضربه می‌زند، می‌گوید: «گوش کن، تو این مخمصه‌ای که توش گیر افتادم&#8230;»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد فوراً حرف او را قطع می‌کند: «کدوم مخمصه؟ [صدای سوت تلفن شنیده می‌شود] چرا این‌قد موضوع رو گنده‌اش می‌کنی؟ این دختربچه که بی‌آزاره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; پنج دقیقه بازی می‌کنه و بعد وراجی کردنش شروع مي‌شه. چرا این‌جوری، چرا اونجوری. وقتو تلف نکن. رضایت زنت رو گرفتی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بلندگو به خرخر افتاده است، صدا می‌گوید: «قشقرق به پا کرد. تا حالا بی‌بچه نمونده که گرفتار یه بچه شاشوی زِرزِرو بشه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فریاد مرد بلند می‌شود: «ببین، فقط دو یا سه روز، نهایت یه هفته بهت مهلت می‌دم. آخه یه تکونی به خودت بده لامصب، این بچه داره منو دیوونه می‌کنه.» تلفن را محکم روی پایه‌اش می‌کوبد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختربچه: «اسمت چیه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; بهم می‌گن ژِو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سوسک، روی جدارهٔ لیوان مردد و لرزان مانده است. ژِو به‌طرف میز بار کنار دستشوئی می‌رود. کشو میز را به‌سمت خودش می‌کشد. بطری زرد کهربائی را بیرون می‌آورد. دهانهٔ آن را باز می‌کند و یکراست سر می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در هتل بندر هستیم، اتاق شمارهٔ ۳۷، دو نفر در اتاق‌اند؛ ژِو و بچه. دختربچه‌ای موقرمز با رنگ پوست روشن و زیبا. دختربچه سرش را از روی پازل بر می‌دارد و می‌گوید :«این پازل مبارزهٔ شوالیه‌های قرون وسطی توی محوطه یه قلعه رو نشون می‌ده. برنده حتماً شاهزاده است. اینو می‌شه از حالتی که شمشیرو تو دستش گرفته، حدس زد. دیگه کم کم داره کامل می‌شه. بعدش یه پازل دیگه بهم می‌دی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو از جایش جم نمی‌خورد. بچه ادامه می‌دهد: «خب، اگه دیگه از این پازلا نداری، من برمی‌گردم مدرسه. امروز برنامهٔ استخر داریم. من شنا بلدم. تو چی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">&#8211; چقدر حرف می‌زنی بچه! اگه ادامه بدی، دهنت رو با روسری می‌بندم. حالی‌ت شد؟</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">&#8211; تو مدرسه، فاطیمای الجزایری هم روسری می‌بنده. البته نه روی دهنش، روی سرش.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">&#8211; با این داستان‌هات حوصله‌مو سر می‌بری.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همچنان در هتل بندر، اتاق شمارهٔ ۳۷ هستیم، سوسک سرگین غلتان درون لیوان است. حشره باز هم تعادلش را از دست می‌دهد. مرد دوباره به‌طرف میز بار می‌رود. در آن را باز می‌کند و بطری دیگری را بیرون می‌آورد. لیوان را بر می‌دارد، لیوان روی میز بر می‌گردد. سوسک روی پاهایش است. مرد به‌سمت دستشوئی می‌رود. لیوان را آب می‌کشد. آن را از مایع داخل بطری پر می‌کند. روی برچسب بطری اسم «ودکا» به‌چشم می‌خورد. سوسک، روی لبهٔ رومیزی قرار دارد و حرکت نمی‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختربچهٔ موقرمزی آخرین قطعهٔ پازل که گوشه‌ای از یک درفش با پس‌زمینهٔ آبی آسمانی را جاسازی می‌کند و می‌گوید: «تموم شد، حالا گرسنه‌مه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو به حرف می‌آید: «دیگه داری شورشو در می‌آری. همین صبحی کورن فلکس با شیر خوردی. تازه، نون تست‌شده و کره و عسل هم بهت دادم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بچه می‌گوید: « اووه، از صبح که خیلی گذشته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو می‌گوید: « بذار کمی‌ بگذره، یه چیزی برای خوردن سفارش می‌دم. شاید یه پیتزا. فعلاً اگه حوصله‌ات سر رفته، می‌تونی روی تخت دراز بکشی و کمی‌ استراحت کنی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بچه می‌گوید: «دلم نمی‌خواد بخوابم. چرا امروز مدرسه نمی‌رم؟ بابام دوست نداره از درسام عقب بیافتم. اگه بفهمه که مالو امروز منو ول کرده و خودش تنها رفته، حسابی دعواش می‌کنه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و ادامه می‌دهد: «اگه مالویِ پرستار با من بود، تو منو به‌زور تو ماشینت نمی‌انداختی. مالویِ بوگندویِ خرف.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختربچه به ژِو نزدیک می‌شود. تنش به بازوی ژو برخورد می‌کند: «من بوی خوبی می‌دم، نه؟ می‌خوابم، ولی به‌شرطی که تو هم بیای کنارم روی کاناپه بخوابی. باشه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو با تشر می‌گوید: «چرند نگو. منتظر تلفنم. عادت دارم که انتظار بکشم. همیشه تو زندگی‌م منتظر بوده‌م. بچه روی صورت اصلاح‌نشدهٔ مرد خم می‌شود و می‌پرسد: «منتظر چی هستی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; منتظر دستورم. منتظرم که بهم امر کنند و من اطاعت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختربچه با خنده می‌گوید: «حتی وقتی بچه بودی؟ من بیشتر وقتا گوش به حرف نمی‌دم. کار خودمو می‌کنم. باید همیشه کاری رو انجام بدیم که دوست داریم. من بهت یاد می‌دم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژو به‌سمت کمد جالباسی می‌رود و می‌پرسد: «تو هیچ‌وقت توی یه کمد زندانی شدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختربچهٔ موقرمزی خودش را به نشنیدن می‌زند. تکه‌های پازل را به‌هم می‌ریزد و از نو سرگرم چیدن تصویر شوالیهٔ جسور می‌شود و زیر لب می‌گوید: فقط یادت باشه که بدجور گشنمه. به یه تیکه نون با کره و ژامبون و گوجه‌فرنگی هم راضی‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو مضطرب و عصبی در اتاق بالا و پایین می‌رود. از پنجره به میز بار، از میز بار به مبل راحتی، از مبل راحتی به کنسول چوبی. تلفن روی پایه‌اش قرار دارد. گوشی را بر می‌دارد و دوباره سر جایش می‌گذارد. در باز می‌شود. سوسک سرگین غلتان از قفسه بالا می‌رود. و دوباره می‌افتد. چیزی نمانده بود که زیر لنگه کفشی بزرگ له شود. پای داخل لنگه کفش متعلق به شارلی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>[ده سال بعد]</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">زن موقرمز از خواب بیدار می‌شود. کش و قوسی به تنش می‌دهد و می‌گوید: «چقدر خوبه که با هم‌ایم. از این به بعد با هم خواهیم بود.»</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ژِو حرفی نمی‌زند. زن ادامه می‌دهد: «درباره‌اش فکر کن.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و بعد روی لبهٔ تخت می‌نشیند و با خنده سرش را تکان می‌دهد. موهایش به زبانه‌های آتش می‌مانند. زن به‌طرف حمام می‌رود؛ داخل می‌شود و در را پشت سرش می‌بندد. مرد هم به نوبهٔ خود بلند می‌شود. شورت و تی‌شرتش را می‌پوشد و به‌سمت در راهرو به‌راه می‌افتد. و از آنجا وارد آشپزخانه می‌شود. از یخچال بطری آب پرتقال را بر می‌دارد. لیوانی را از آن پر می‌کند و تا آخرسر می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن و مرد بالاخره سر میز مقابل فنجان‌های شیر قهوه که از آن‌ها بخار بلند شده است، می‌نشینند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو می‌گوید: «شبیه موهای تو رو فقط یه بار تو عمرم دیدم. موهای یه دختربچه. باهاش توی یه اتاق بودم. زمانی بود که زیاد مشروب مصرف می‌کردم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; اون توی اتاق تو بود؟ چرا؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; ازم خواسته بودن که نگهش دارم. یه چیزی مثل پرستاری بچه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; چطور گذشت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; خوب، البته تا موقعی که هنوز چشمش نخورده بود به یه سرگین غلتان که داشت از روی قفسه بالا می‌رفت. کاش بودی و می‌دیدی که چه فیلمی‌ بازی کرد. چنان بلوایی به پا کرد که مجبور شدم اونجا رو ترک کنم و تو هتل تنهاش بذارم. به پدر و مادرش تلفن کردم و تا بخوان سر برسن، من فلنگو بسته بودم. حال اون آدم‌ربا رو هم جا آوردم؛ تا می‌خورد، زدمش. از ترس افتادن تو هُلفدونی، مجبور شد کشور رو ترک کنه. دیگه با خودم عهد بستم که دنبال دردسر نرم. شغل قبلی‌مو از سر گرفتم. حالا هم که تو رو پیدا کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژِو (ژان -ایوِ کنونی) ناشیانه دستی به موهای زن می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن لبخند می‌زند و در حالی‌که تای دستمال سفره‌ای را باز می‌کند می‌گوید: «دختربچه‌هایی هم هستند که ندانسته و ناخواسته باعث می‌شن مردی تو مسیر درست بیافته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و اضافه می‌کند: «اون حشره، بچه ازش می‌ترسید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; نه، می‌خواست اهلی‌ش کنه.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/">اهلی‌ام کن -داستان کوتاهی از آنی سومون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/02/17/%d8%a7%d9%87%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%da%a9%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%db%8c-%d8%b3%d9%88%d9%85%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7766</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 00:25:05 by W3 Total Cache
-->