<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/یادنامهٔ-استاد-محمد-محمدعلی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Tue, 10 Oct 2023 00:17:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/یادنامهٔ-استاد-محمد-محمدعلی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>برای پدر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Oct 2023 00:17:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21601</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. امیرحسین یزدان‌بُد &#8211; ادمونتون یعنی خیال کن از همان چند داستان اول که توی کلاس بخوانی… دست‌هاش را که ستون می‌کرد و سرش را تکیه می‌داد بهش، انگار کن که آدمی روشن‌ضمیر، سقوط کرده در اعماق جهانی که ما نمی‌شناسیمش… داستان که تمام شود… کمی همان‌جا بماند… طول بکشد تا آن تأخیر ذهن و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/">برای پدر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%b2%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">امیرحسین یزدان‌بُد</a> &#8211; ادمونتون</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یعنی خیال کن از همان چند داستان اول که توی کلاس بخوانی… دست‌هاش را که ستون می‌کرد و سرش را تکیه می‌داد بهش، انگار کن که آدمی روشن‌ضمیر، سقوط کرده در اعماق جهانی که ما نمی‌شناسیمش… داستان که تمام شود… کمی همان‌جا بماند… طول بکشد تا آن تأخیر ذهن و تخیل خودش را جَلدی برساند به آنچه در ذهنش دیده و به گوش شنیده… صورتش را از ستون‌ آرنج بردارد و دوتا تقّه با نوک انگشت بزند روی میز. که یعنی تمیز بود… خوب بود… دیدمش… دیدمت… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مقاومت‌ناپذیر بود… همان‌جا انتخابش کردم. او هم پذیرفت و شدم فرزند ناخلف! بعدها اما به «سابقاً ناخلف» ارتقا یافتم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو اتفاق از همان حدود کمی کمتر از بیست سال که او را شناخته‌ام، میانمان رخ داد. اول اینکه فرق داریم، دوم اینکه به دنیای هم قدم می‌گذاریم. یعنی طبیعی بود که منِ تازه سرازتخم‌درآورده اساساً بر دنیای فکر او ایستاده باشم… یعنی همین خرابهٔ نوشته‌جات لاغرم را روی برج و بارویی که او پیش رانده بود، بنشانم و بتازانم. اما عجیب این بود که برای او طبیعی‌ بود وقتی داستان‌های ما را بشنود، با خنده‌ای مرکب از تحسین و &#8211; ما که سر درنیاوردیم &#8211; نگاهت بکند بگوید: «شما پست مدرنیستا… » و بعد نمکی و ریز بخندد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مال دوران آن خدا بود. اما در آن دوران نمانده بود. یعنی قاطبهٔ آن‌ها تَک‌ژانری و تَک‌نویسنده‌‌ای و تک‌رَوِشی بودند، تک‌کتابی، تک‌وطنی، تک‌زبانی، تک‌عشقی، تک‌رفیقی&#8230; کلاً تک‌خدایی بودند. او اما… از قدم‌گذاشتن به دنیاهای تازه در نوشتن و ادبیات ابایی نداشت. یعنی به ادبیات که می‌رسید، ماجراجو می‌شد. از این‌ها می‌شد که از این کافه به آن بار، باید کوکتل مخصوص بارتِندر را می‌چشیدند و خوششان بیاید یا نه، بنشینند گوشه‌ای در تاریکی و آدم‌های بار را برانداز کنند و توی سرشان قصه ببافند برای هر جنبنده‌ای. راه اگر هم می‌داد، گپی بزنند و تمام. تمام که می‌شد، از ده شب تا دوی صبح که می‌نوشت و می‌خواند – این اواخر البته شب و روزش گاهی کش می‌آمد – تو بگو انگار مهمانی تمام شده. برگردد سر همان زندگیِ تک‌همه‌چیزی‌اش… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مخلَصِ کلام به نوشتن که می‌رسید، راه می‌داد به همه. تا همین آخری‌ها هنوز که داستانی ترجمه براش می‌فرستادم یا زنگ می‌زدم که «آقا یه چیزی خونده‌م، محشر… » دقیق می‌شنید ببیند کجاش به دردش می‌خورد. بردارد، ببرد توی دنیای خودش بچیندش گوشه‌ای کناری، روزی بلکه به کار بیاید. تا آخر داشت یاد می‌گرفت. نه از سر لطف و بزرگواری‌ ها… قشنگ می‌نشست پای حرف آن‌هایی که راه داشتند به خواندن از دنیاهای دیگر، می‌شنید و می‌پرسید. سرسری نه ها… معلوم بود قرار است تمام بعدازظهر بهش فکر کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این آخری‌ها که به‌همت شاگردانش و اهالی فرهنگ ونکوور <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">برایش بزرگداشت گرفتند</a>، بی‌خبرش گذاشته بودند سوپرایز شود. در سالن که دیدمش،گفت: «تو هم که بهم نگفتی… سورپریز فلان چیه؟» گفتم: «شگفتانه ترجمه‌ش کرده‌اند» خندید&#8230; خندیدیم&#8230; بهش نگفتم آن‌روز، در جامعهٔ ادبی کوچولوی ایران که همه از هم چیزهایی می‌دانند، در دنیایی که از فلان دوست‌ات حرف‌های تاریک و پشت و پسله شنیدم درباره‌ات، شما یک کلمه حاضر نشدی حرفی کج‌وکوله در موردشان بگویی. بهش نگفتم من بیست سال از شما یک کلام بدگویی، نگاه یا رفتاری ناامن و نامحترم به‌خصوص به زنان، به خاطر ندارم. برای اضلاع این دنیایی که من ساکنش هستم، به این می‌گویند شگفتانه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حسرتش بازگشتن به سرزمینی بود که این اواخر دلشکسته‌تر اما تشنه‌تر از همیشه ازش حرف می‌زد. نگران بود نثرش ضعیف شده باشد. بهش نگفتم از وقتی که در آن جغرافیا نیستی، از بس توی سرت آدم‌ها را از گور خاطرات بیرون کشیده‌ای و در صدای بی‌پایان حرف‌زدن باهاشان مرورشان کرده‌ای، ضعیف‌تر که نشده هیچ، ادبیات شما در این چند کتاب‌ آخر، رویهٔ واگویه و صدای اعتراف پیدا کرده. نگفتم دارید وارد ناگفته‌ها و افشای زندگی درونی‌‌تان می‌شوید. همان‌جا که شخصی‌ترین و یگانه‌ترین دارایی هر نویسنده‌ای‌ست. تا آخر هم همیشه آن لحن &#8211; اینو نوشتم ببین چطوره… نکنه بد شده باشه &#8211; را رها نکرد. ایگو و منم‌منم را در خودش مثل پوست پرتقال‌هایی که می‌نشست یک‌ساعت با دقت خلال می‌کرد و گم می‌شد توی فکرهاش، ریزریز کرده بود و این برای من زیباست. آتش‌بازی شب کریسمس است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرثیه‌سرایی نمی‌کنم‌ ها… نه نه… بالعکس… من محمد محمدعلی را تا زنده هستم، جشن می‌گیرم. غم مال من است که دیگر نیست زنگ بزنم بگویم: «اینو بشنوید… » و بخوانم براش. او اما… تمیز… سربلند… اتوکشیده… پُروپیمان زندگی کرد… زیبا بود… کم کاشکی و کم ای‌کاش زندگی کرد… از «از ما بهتران» تا «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1200" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه</a>» اندازهٔ ده‌ها رساله، ردِّ قابل‌پژوهش از خودش به جا گذاشته که بعدی‌ها بیایند، بجورند، ببینند چه کرده. حرفم اما در این کوتاه‌نوشته کتاب‌هاش و سبک و فصول نوشتنش نیست. خودش شاهکارش بود. تمام هم نشده ها… دفتر محمدعلی گشوده‌ است تا از او می‌خوانیم و می‌خوانند و عطفِ کتاب‌هاش از قفسهٔ بهترین‌های ادبیاتِ ایران پیداست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد، ادمونتون &#8211; کانادا</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/">برای پدر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21601</post-id>	</item>
		<item>
		<title>رکوئیم، شربت سینه و اجنه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Oct 2023 18:32:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21597</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. نوشا وحیدی &#8211; ونکوور همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد و من نمی‌فهمیدم. سفر به کالیفرنیا برای بدرقهٔ دوستی، و دیداری که همان‌جا تصادفاً با دو یار دلبند دبستانی رخ داد و شرحه‌شرحهٔ دلم را پیوند زد تا روزهای در راه را تاب آورم. برگشتم و فهمیدم بستری هستی. از همان روز شروع کردم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/">رکوئیم، شربت سینه و اجنه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نوشا وحیدی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد و من نمی‌فهمیدم. سفر به کالیفرنیا برای بدرقهٔ دوستی، و دیداری که همان‌جا تصادفاً با دو یار دلبند دبستانی رخ داد و شرحه‌شرحهٔ دلم را پیوند زد تا روزهای در راه را تاب آورم. برگشتم و فهمیدم بستری هستی. از همان روز شروع کردم به حرف‌زدن با تو، که اجازه بده در این نوشته «شما» خطابت نکنم. برای رسمی‌بودن در جهان بی‌بنیادی که هر روز وجود عزیزی را از برمان می‌رباید، خیلی خسته‌ام. جهانی که بیش‌ازپیش از معنا تهی می‌شود و جهان من که این روزها پژواک یکسرهٔ مویه‌هاست. که پیش از رفتنت التماس‌آلود بود و حالا در نبودنت، رنجیده و سوگوار.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تو بستری بودی که فرزاد قسمتی از رکوئیم موتزارت را روی صفحهٔ فیس‌بوکش گذاشت و من ناخودآگاه یک‌باره و دوباره و صدباره گوش دادمش. نمی‌فهمیدم چرا این موسیقی این‌طور با روح و جان من هم‌نواست. نمی‌دانستم زیستن روزهای نبودن تو را مشق می‌کنم. در پژواک صدای خودم که خطاب به تو بود، و زیروبم‌های رکوئیم آمادئوس گم‌وگور شده بودم. از سفر برگشته بودم و خسته، پشت هم شیفت می‌گرفتم. هرچه طولانی‌تر، بهتر. این یکی رانندگی طولانی‌ای دارد. چه عالی. تا لَدنر (Ladner) برانم و با تو گپ بزنم. آن‌طور که وقتی می‌آمدم از خانه برت می‌داشتم برویم کارگاه. متصل و بی‌وقفه. از همه‌چیز. و همهٔ آشناهای مشترک ایران، که شبیه هم دوستشان داشتیم، یا نداشتیم. من بی‌رحم بودم و توی بزرگوارِ غالباً خطاپوش هم در هم‌نشینی با من تعارف را کنار می‌گذاشتی. در شاهراه ستایش و نکوهش بی‌محابا می‌راندیم و قهقهه می‌زدیم و اشک به چشممان می‌آمد. و من مست غرور که محرم اسرار توام. یک‌بار گفتم «ابراهیم اقلیدی» در سفر اخیرم به ایران وقتی حرف شما بود، گفت: «محمد شازده است. مثل ما پاپتی‌ها نیست.» این‌طور شد که اشک به چشم تو آوردم و کل سفرمان شد مدح ابراهیم اقلیدی نازنین که هر دو شیفته‌اش بودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به خانهٔ خیابان برادوِی (Broadway) که می‌رسیدیم، انگار تازه صحبتمان گل انداخته بود. من از اینکه توی ماشین بمانیم و تو یک سیگار کمتر سیگار بکشی راضی بودم، اما سر آخر پیاده می‌شدیم و در آن کوچهٔ خاکی که می‌گفتی یاد کوچه‌های دهات شمال می‌اندازد و باعث تسکینت است، می‌ایستادیم و باز سیگار می‌کشیدیم و باز حرف می‌زدیم. بعد ناگهان نگران من می‌شدی در دیروقت شب. می‌گفتم: «باشه، ماچ ما رو بدین می‌خوایم بریم.» جمله‌ای که همیشه وقت خداحافظی می‌گفتم و به خنده می‌انداختمت. بوسه را روی پیشانی‌ام می‌نشاندی و روانه‌ام می‌کردی. از توی آینه می‌دیدمت و می‌دانستم با قامتی که هیچ‌گاه خمیده ندیدمش، می‌ایستی تا در پیچ کوچه محو شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در راه راندن به لَدنر موج رادیو را جابه‌جا می‌کردم. دنبال ایستگاه مناسبی می‌گشتم که آهنگ باب طبع مرا پخش کند و خودم را بسپرم به خاطرات گپ‌های توی راهمان. دستم لغزید و موج خزید روی ایستگاهی ناآشنا. خواستم عوضش کنم که حس غریبی درونم سر برداشت. آخ، آهنگی که ماه‌ها بود دیوانه‌وار دنبالش می‌گشتم! تمام یوتیوب را زیرورو کرده و چون نه اسم آهنگ را بلد بودم و نه اسم بَند (Band) را، نمی‌یافتمش. حالا نه‌تنها می‌شنیدم که اسمش را هم می‌دیدم: Cough Syrup. شربت سینه. امروز باید پیدا شود. همین امروز که تو احتمالاً در بیمارستان به‌هوش یا بی‌هوش، به‌سختی نفس می‌کشی. و هیچ شربت سینه‌ای هم علاجت نیست. این را چند روز بعد فهمیدم. آن روز هنوز به معجزهٔ برخورد اتفاقی با این آهنگ باور داشتم. بیهوده سرخوش شدم. شروع کردم با ریتم آهنگ دم‌گرفتن که چراغ‌زدن ماشین‌های روبرو به خودم آورد. صدالبته که سرخوشانه رانده بودم توی لاین مخالف بزرگراه و با سرعت به‌سوی نیستی می‌راندم. به خودم آمدم و سرعتم را کم کردم. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. فلج شده بودم، اما تو هلم دادی و آرام‌آرام رساندی‌ام به دررویی که در حائل بتونی بین دو باند، لابد برای آدم‌های شیدایی چون من تعبیه کرده بودند. شاید هم نکرده بودند؟! آهان، این‌ها اجنهٔ مهربان تو بودند که دست‌به‌کار شده بودند. کمکم کردند با خونسردی بخزم توی لاین شتاب، که راننده‌ها با سرعت دیوانه‌وار تویش می‌راندند. چطور اتفاق افتاد؟ چطور توانستم؟ فکر کردم می‌خواهی زنده بمانم و باز استاد و شاگردی کنیم. باز رفاقت کنیم. باز سیگار بکشیم و باز آخرش حواسم را پرت کنی و ته‌سیگارت را یواشکی روی زمین بیندازی. باز قهقهه بزنیم. باز مناسبتی جور کنیم و سر کلاس لبی تر کنیم. باز جشن شهروندی من با زادروز تو تلاقی کند و شمع کیکت را با هم فوت کنیم. رمانم را تمام کنم و با کتاب بعدی تو ازشان رونمایی کنیم. بنشینیم کنار هم و شکم گرسنه و لب خشک، تو پیوسته و من آهسته کتاب‌هایمان را امضا کنیم. و بعد یواش بگویی: «دارم هلاک می‌شم برای یه نخ سیگار.» و من بگویم: «می‌ریم. می‌کشیم.» و آن نشود آخرین سیگار مشترکمان&#8230; آن روز هنوز به معجزه اعتقاد داشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خودم را رساندم به لَدنر. تا نیمه‌شب زیر آسمان نشستم و سیگار کشیدم و به تو فکر کردم. زیر آسمان دشتی که برای جشنوارهٔ موسیقی چند روز بعد آماده می‌شد. و من خوش‌باور حتی همین را هم به فال نیک گرفتم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روزگاران پیش از کووید که زندگی شکل دیگری داشت، از این شیفت‌ها زیاد کار می‌کردم و گاه که با تو راجع بهشان حرف می‌زدم، با تعجب نگاهم می‌کردی. راجع به تدریس یوگا هم. انگار از من هیچ‌چیز جز نویسندهٔ تمام‌وقت‌بودن انتظار نداشتی و کارهای دیگرم را جدی نمی‌گرفتی. بعد من توضیح می‌دادم که سر شیفت‌ها قلم و کاغذ می‌برم و اگر شانس بیاورم و کسی دوروبرم نباشد، می‌نویسم. یوگا را هم برای بری‌ماندن از جنون نیاز دارم. هیچ‌وقت باورم نکردی. این را از نگاهت می‌خواندم. ادبیات همه‌چیزت بود و دلخوری‌ها و نیمچه‌قهرهایت با من هم سر همین بود. کلاس نیامدنم از زمان آنلاین‌شدن و کم‌نوشتنم. مرا ببخش اما کارگاه برای من، همهٔ آن مراسم و مناسک بود. برداشتن از خانه و رساندنت، وقتی افتخارش نصیبم می‌شد. توقفمان در بقالی افرا برای خرید کلوچهٔ نوشین. دم‌کردن چای، نشستن دور آن میز عزیز مستطیل و نوشیدن. هم‌نشینی و هم‌نفسی با تو، طنین صدای مهربانت در فضا وقتی جزوه دیکته می‌کردی بهمان. شیطنت‌های ما سر کلاس و نهایت جدیتت که قلم را آرام بزنی روی میز و بگویی: «عنایت بفرمایین.» زنگ تفریح و هول‌هولکی سیگارکشیدنمان… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این اواخر بیشتر تلفنی حرف می‌زدیم. و اولین سؤالت این بود: «از رمانت چه خبر؟» می‌گفتم بی‌انگیزه‌ام و کار کُند و کاهلانه پیش می‌رود. یادم می‌آوردی نویسنده تا رمان ننویسد، جدی گرفته نمی‌شود و توصیه می‌کردی لابه‌لایش داستان کوتاهی، نقدی، چیزی بنویسم که حس‌هایم هوا بخورند و از دست نروند. بیش از خودم دلواپس ننوشتنِ من بودی. فرشته‌ای را یادم می‌آوردی که حین عرق‌ریزان روح ناغافل می‌آید می‌نشیند روی شانهٔ نویسنده و قلمش را می‌شوراند… و به تو بگویم آن لحظهٔ طلایی دیریاب تا زنده بودی و تا هرزمان که بنویسم، با یاد تو همراه است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همین‌طور بی‌وقفه می‌نویسم و یادم می‌آید تا جمعه مهلت دارم و فرصت تمام جمعه‌های پیش رو و تمام صفحات مجله هم برای نوشتهٔ من کافی نیست. پس عجولانه می‌نویسم. دیگر تو نیستی که مثل وقت‌های داستان‌خوانی‌ام بگویی: «خانم، کمی‌ آهسته‌تر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تندتند از روز اول ملاقاتمان بگویم که آمده بودم نظرت را راجع به داستان‌هایی که به کسی در «خانهٔ فرهنگ و هنر ایران» تحویل داده بودم، بدانم. بلندقامت و آراسته از در آمدی تو. کاغذها را دادی دستم و با تحکم گفتی: «خانم، شما بیا کلاس شرکت کن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آراسته و همان‌طور که اقلیدی گفت شازده‌وار بودی، اما هم‌زمان چیزی قلندروار در تو بود که وادارم کرد نگویم «عمراً»، و نروم کاغذها را بگذارم توی کشوی میز تحریرم. میز تحریر اتاق خانه‌ای که دور از هر محلهٔ ایرانی گرفته بودم تا هویتم و همهٔ آن چیزها که مرا به خانهٔ اصلی وصل می‌کرد، فراموش کنم. تو مانع گسستن من از ادبیات شدی. تو سرنوشت کاغذها را از زردشدن و پوسیدن در کشو، به اوراق دو کتاب زیبای چاپ‌شده در ونکوور تغییر دادی. اینکه تا روز رفتنت چه‌ها گذشت و چه‌ها آموختم، چه شهدها چشیدیم و چه زخم‌ها خوردیم، بماند. کَمش را اینجا گفته‌ام و پُرش بماند برای داستانی که روزی در وصف تو بنویسم. اینکه چیزی بنویسم و تو هرگز نخوانی‌اش، چه حس غریبی‌ست… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادم نرود از دیدار تهرانمان بگویم. بزرگداشتی که علی دهباشی نازنین برایت برگزار کرده بود و من بخت حضور در آن را داشتم. دیدارمان در کتاب‌سرای تندیس و ناهاری که نبش تخت طاووس در رستوران محبوبت مهمانم کردی. دو رونمایی از کتاب شاگردهایت که دعوتم کردی و فلافلی که بعدش حوالی خیابان انقلاب زدیم. یادم نرود بگویم در تهران آدم دیگری بودی. شادتر و سرزنده‌تر، رها و پرشور. حلواحلواکردن‌های شاگردهای پیشینت که حسودانه می‌دیدم، بیشتر از حلواحلواکردن‌های ما نورت ونکووری‌ها – که به «بچه‌های خانوم کوچیک» معروف بودیم – بهت مزه می‌دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از خوشحالی‌ات خوشحال بودم، اما یکهو ترس برم می‌داشت که روزی ترکمان کنی و برگردی پیش آن‌ها. اسدالله امرایی. جواد مجابی. علی دهباشی. نویسنده‌های جوان ساکن ایران. ترسم بجا بود. حالا ترکمان کرده‌ای و رفته‌ای پیش براهنی و شاملو. پیش یارعلی پورمقدم. بکتاش آبتین. پیش رفته‌های آشنا که در غربت دلتنگشان بودی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند روزی را در بی‌خبری گذراندم و نمی‌دانستم به‌هوشی یا بی‌هوش. به این‌در و آن‌در می‌زدم که ببینمت. شقایق پیام فرستاد که دعا کنم. امیرحسین لابد برای دلخوشی‌ام گفت که بهتری. اما من باید می‌آمدم پیشت. حرف هیچ‌کس را نباید گوش می‌کردم. می‌آمدم پشت در بیمارستان تا کسی دلش برایم بسوزد و راهم بدهد. به‌جایش بغضم را فرو خوردم و صدایم را صاف و شاداب کردم و فرمان بیدارباشی با آن شوخی‌ها که بین خودمان بود ضبط کردم و برایت فرستادم. روز چهارشنبه. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانم هرگز صدایم را شنیدی. تویی که هم‌نام و هم‌تراز پدرم بودی، صدای دختر کوچکی که هم‌نام مهرنوشت بود و نویسنده‌اش کردی و حسرت آخرین دیدارت را تا ابد به دلش گذاشتی، شنیدی؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنجشنبه بعد از مدت‌ها شیفت لباس رسمی‌ داشتم. کت‌وشلوار و پیراهن سپیدم را آماده کردم. یادم آمد این اواخر روی کراوات‌زدن سخت‌گیری نمی‌کردند. خودم هم دل‌ودماغش را نداشتم، اما باز دستی آمد و کراوات را از جالباسی درآورد و داد دستم. پوشیدم و بستم و راه افتادم سمت کار. جشن و سروری که در آن شامپاین و شیرینی سرو می‌کردند و همه خوشبخت بودند. همه جز من که دل‌آشوب بودم و بی‌آنکه بدانم رخت سوگ تو را به تن داشتم. بعد سلفون در جیبم لرزید. و من دزدکی نگاهش کردم. و پیام رفتن تو را خواندم. بعد زانوهایم خم شد. و راستشان کردم. و نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم باقیمانده را دوام آوردم. بعد توی خیابان بودم و کت‌وشلوارپوش و کراوات‌زده زار می‌زدم و دیوانه‌وار به این و آن تلفن می‌کردم. نمی‌فهمیدم از کدام طرف بروم. راه خانه را گم کرده بودم. یک‌جا شنیدم امیرحسین توی قطار باهام حرف می‌زند و من بهش التماس می‌کنم که بیاید. یک‌جا دیدم روی زمین نشسته‌ام و با مرال زاری می‌کنم و از هم می‌پرسیم چه خاکی به سرمان بریزیم. یک‌جا هم زن مهربانی آمد دستم را بگیرد و بلندم کند که دانست زمین‌گیر شده‌ام، و رفت. بعد نمی‌دانم چقدر دیرتر، دیدم که توی بارم. همان نزدیکی. آن شب موزیک زنده داشتند. چندتا دوست قدیمی‌ کانادایی هم بودند. توصیه کردند برقصم و بنوشم. و صدالبته که سیاه‌مست شدم و اشک‌ریزان تا پای جان رقصیدم. آخر شب برایم تاکسی خبر کردند و فرستادندم خانه. با راننده راجع به تو حرف زدم و گریه کردم. یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم، اما مهربانی‌اش را یادم است. همه‌چیز برای سوگ تو آماده بود و حالا شیرفهم شده بودم. شب چطور گذشت؟ نمی‌دانم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فردایش که به‌زحمت خودم را جمع‌وجور کردم تا بروم سر قرار <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/24/%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">«غار تنهایی»</a>، توی راه گربهٔ قشنگی از ناکجا جست زد جلوی راهم و تن لطیفش را مالید به پاهام. هرگز ندیده بودمش و از آن روز هم هرچه چشم انداختم ندیدمش. نمی‌دانستم گربه هم بلدی بفرستی! نشستم روی زمین و نوازشش کردم. برای اولین بار پس از رفتن تو خندیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنجا، آغوش گشودیم و اشک ریختیم و سیگار کشیدیم. عکست را با شمع و گل‌ها گذاشتیم روی آن ستون‌های کوتاه سنگی و بهشان خیره شدیم. همان ستون‌ها که همین چند سال پیش سرخوشانه با تو ازشان بالا پایین رفتیم و برای آن زیباترین عکس‌ها، ژست گرفتیم. به یاران آشنا نشانشان دادم و هیچ‌کدام خودمان را به‌جا نیاوردیم. بعد مینا گفت که عکس توی قاب اتفاقاً بریده‌ای از یکی از همان عکس‌هاست. یکی از بی‌شمار دونفره‌هامان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخرین دونفره‌مان را توی <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">مراسم بزرگداشت تو و رونمایی کتاب‌ها</a> بی‌آنکه بفهمیم، نیما ازمان گرفت. همان روز که هلاک یک نخ سیگار بودی و بعد که رفتیم بیرون، سه نخ پشت هم کشیدیم و سر آخر من و تو و شقایق ماندیم و رهی. توی آن غروب فرح‌بخش زیبا، باز سر چیزهایی که یادم نیست شوخی کردیم و خندیدیم. وقت جدایی، دست‌هامان پر از گل و کتاب بود و مجالی نشد بوسهٔ پیشانی را، آخرینش را، از تو طلب کنم. با شقایق رفتی سمت ماشینش، من با رهی سمت ماشینم، و نیمه‌راه برگشتم و نگاهت کردم و دیدم که نگاهم می‌کنی. تو می‌دانستی برای آخرین بار؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمعه شده و بعدازظهر کارم. هنوز هم محض فراموشی، مثل اسب کار می‌کنم. و ستون مجله هم احتمالاً بیش از این برای من جا ندارد. این را هم بگویم و بروم تا وقتی که مفصل از همه‌چیز بنویسم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست مشترکمان «جاهد جهانشاهی» که رفت، چیزکی در غم از دست‌دادنش نوشتم. یادم نیست نوشتی یا گفتی که آدم هوس می‌کند بمیرد و نوشا چیزی در موردش بنویسد. نوشتم یا گفتم زبانتان را گاز بگیرید و من نباشم که چنین روزی را ببینم. ماندم و دیدم. به من بگو بعد از این چه کنم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینکه چیزی نوشته ام و تو هرگز نمی‌خوانی‌اش، چه حس غریبی دارد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/">رکوئیم، شربت سینه و اجنه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21597</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دریغ از هر سو – در سوگ محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%d8%b3%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%d8%b3%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Oct 2023 17:10:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[علی نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21594</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. علی نگهبان &#8211; ونکوور  با اندوه و دریغ فراوان ناباورانه در سوگ محمد محمدعلی نشسته‌ایم؛ او که دوستی یگانه، فرزانه‌ای فروتن، آموزگاری بخشنده، پیونددهندهٔ جان‌های پراکنده در تبعید، خوشبین به آینده، و گنیجینهٔ ادبیات و استوره‌های* کهن ایرانی بود.  زنده‌یاد محمدعلی نزدیک به نیم سده در سپهر ادبیات داستانی زبان فارسی آفرینندگی کرد و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%d8%b3%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">دریغ از هر سو – در سوگ محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%86%da%af%d9%87%d8%a8%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">علی نگهبان</a> &#8211; ونکوور </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با اندوه و دریغ فراوان ناباورانه در سوگ محمد محمدعلی نشسته‌ایم؛ او که دوستی یگانه، فرزانه‌ای فروتن، آموزگاری بخشنده، پیونددهندهٔ جان‌های پراکنده در تبعید، خوشبین به آینده، و گنیجینهٔ ادبیات و استوره‌های* کهن ایرانی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زنده‌یاد محمدعلی نزدیک به نیم سده در سپهر ادبیات داستانی زبان فارسی آفرینندگی کرد و میراث ماندگاری از خود به یادگار نهاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او از کم‌شمار نویسندگانی است که چهارچوب و پهنهٔ کار خود را به‌گونه‌ای کارشناسانه در زمینهٔ آفرینش داستانی بنا کرده است. او بر نوشتن تخیلی آفرینش‌گرانه تمرکز داشته است، چه به‌شکل رمان یا داستان کوتاه، و چه به‌شکل بازآفرینی استوره‌های* ایرانی یا سامی. افزون بر این، او همواره برای پاسداری از آزادی بیان نیز کوشیده است و با سانسور در ستیز بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمان‌های محمدعلی رمان‌هایی‌اند که با ایدهٔ رمان مدرن، یعنی رمان فرد-محور، آفریده شده‌اند. در چنین رمان‌هایی، زندگی فرد در جهانی واقع‌گرایانه آفریده یا بازآفریده می‌شود. جهان داستانی چنین رمان‌هایی متفاوت از جهان‌ داستان‌های تمثیلی یا اندیشه-محور است. از همین‌رو، کاراکتر داستانی و تحول او از اهمیت ویژه‌ای برخوردار می‌شود. از این نظر، حتی رمانی مانند «باورهای خیس یک مرده» و «قصهٔ تهمینه» هم که دارای لایه‌هایی تمثیلی‌اند، در ساخت اساسی خود رمان‌هایی شخصیت-محور به شمار می‌آیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از میان داستان‌نویسان نسل‌های پیشین، محمدعلی بیش از همه ادامه‌دهنده و تکامل‌بخش نوع رمانی مانند «شوهر آهو خانم» است؛ یعنی رمانی که زندگی دست‌ِکم یک شخصیت را به‌تمامی می‌آفریند. در حالی‌که در رمان‌های نوع دیگر ممکن است محوریت رمان بر یک اندیشه یا موقعیت بنا شده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جامعه‌های پیشامدرن مانند جامعهٔ ما، کنش‌ها و واکنش‌های افراد بیشتر بر پایهٔ انگیزه‌ها و رانه‌هایی‌اند که ریشه در فرهنگ و سنت حاکم دارند. درک این نکته برای نویسندهٔ رمان در چنین جامعه‌ای اهمیت زیادی دارد. محمدعلی از این نکته آگاه بود و در رمان‌هایش آن را رعایت کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی برای بیان شخصیت‌های رمانش، اغلب دوربین خود را در جایگاه مناسبی قرار می‌دهد. او شخصیت‌هایی بینابین، و در گذار را برای آفرینش رمانی خود برمی‌گزیند. بیشتر رمان‌های او جامعه‌ای در گرگ‌ومیش گذار از روستا به شهر، یا گذار از ارزش‌های سنتی به ارزش‌های بورژواییِ برآمده از مدرنیزاسیون را به تصویر می‌کشند. از این نظر، فرد به‌لحاظ بنیاد‌های شخصیتی و روان‌شناسیک همچنان در همان جهان ارزشی سنتی زندگی می‌کند؛ اما ناگزیر است که سازوکارها، پیوندها و ابزارهای زندگی فردی و اجتماعی خود را در جهانی برخوردار از ابزارهای مدرن سامان بخشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگیزه‌های شخصیت‌های داستان‌های محمدعلی، چه در عشق و چه در کنش و برخورد با یکدیگر، همان انگیزه‌های جامعهٔ سنتی ایرانی است: حسادت، چشم و هم‌چشمی و رقابت‌های مردان و مانند آن. به‌طور کلی، انگیزه‌های شخصیت‌های این داستان‌ها، همانا بر انگیزه‌های انسان سنتی و دل‌مشغولی‌ها و خواست‌های انسان پیشامدرن دور می‌زنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌علاوه باید افزود که یکی از امتیازهای شیوهٔ شخصیت‌پردازی محمدعلی این است که او در ارائهٔ موقعیت‌های گذار، در دام شیوه‌های کلیشه‌ای مبتنی بر تحلیل‌های ایدئولوژیک سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نمی‌افتد. بسیاری از رمان‌هایی که در زبان فارسی بر چنان محورهایی نوشته شده‌اند، به‌جای پردازش داستانی، نقش توضیح‌دهندگی نظام‌های مختلف فکری را برعهده گرفته‌اند. در حالی‌که رمان‌های محمدعلی به چنان نظام‌هایی باج نمی‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی دیگر از ویژگی‌های شخصیت‌های فردیت‌نیافته که در جامعه‌هایی مانند جامعهٔ ما آفریده می‌شوند، این است که شخصیت‌ها دچار تحول‌های مبتنی بر ذهنیت‌ها و پرسش های فردی و هستی‌شناسیک خود نمی‌شوند. یعنی زندگی یا کنش‌های کسان بر اساس شخصیت و ارادهٔ آن‌ها به پیش نمی‌رود. به‌جای آن، سیر حادثه‌هایی تاریخی پیش می‌آید و شخصیت‌های مختلف، بسته به موقعیت خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی‌شان، با سیر حوادث به پیش می‌روند. تحول شخصیت‌ها در سطحی به پیش می‌رود که از پیش در فرهنگ حاکم مقدر شده است. از این نظر، رمان ایرانی به خاطره‌گویی و بازگویی سرنوشت شباهت پیدا می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این یادداشت کوتاه فرصت چندانی نیست که به جنبه‌های دیگر رمان‌های محمدعلی پرداخته شود؛ ازجمله توجه ویژه و متفاوتی که او به شخصیت‌های زن در رمان‌هایش دارد، شایستهٔ بررسی مفصلی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">افزون بر این، استوره‌ها*، به‌ویژه استوره‌های* ایرانی در رمان‌های او، به‌ویژه در «نقش پنهان»، «باورهای خیس یک مرده»، و «قصهٔ تهمینه» جایگاهی ساختاری و ارگانیک دارند و از همین روی لازم است که از چنان دیدگاهی، به‌گونه‌ای مستقل بررسی شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نام و یاد او همواره در سپهر زبان و ادبیات فارسی زنده و گرامی باد.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*در واژه‌نامه‌های متداول (لغت‌نامهٔ دهخدا، فرهنگ فارسی معین، فرهنگ فارسی عمید و &#8230;) نگارش درست این واژه «اسطوره» است و «استوره» نام روستایی است از توابع بخش کوهسار در شهرستان سلماس در استان آذربایجان غربی ایران ولی برای حفظ امانت، نگارش نویسنده حفظ شده است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%d8%b3%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">دریغ از هر سو – در سوگ محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%d8%b3%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21594</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در باغ سبز خاطره‌ها؛ برای آموزگار و دوست، تجلی مهر و فرزانگی، محمد محمدعلی عزیز </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Oct 2023 13:45:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21591</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. مجید میرزایی &#8211; ونکوور &#160; در آستانهٔ پاییز  در زیر بارش باران و برگ و تگرگ بر پرتگاه مرگ ایستاده‌ایم &#160; باد از هزار روزنه می‌توفد و رنگ و عطر خاطره  می‌روبد &#160; «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»؟؟* &#160; بر برگ‌های پاییزی  اینجا اگرچه قشقرق گام‌های ویرانی‌ست یک خوشهٔ سپید اقاقی در باغ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%88/">در باغ سبز خاطره‌ها؛ برای آموزگار و دوست، تجلی مهر و فرزانگی، محمد محمدعلی عزیز </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b2%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید میرزایی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آستانهٔ پاییز </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زیر بارش باران و برگ و تگرگ</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بر پرتگاه مرگ</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایستاده‌ایم</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باد از هزار روزنه می‌توفد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و رنگ و عطر خاطره </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌روبد</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»؟؟*</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بر برگ‌های پاییزی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینجا اگرچه قشقرق گام‌های ویرانی‌ست</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک خوشهٔ سپید اقاقی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در باغ سبز خاطر من</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کار عطرافشانی‌ست.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;"> فروغ فرخزاد</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%88/">در باغ سبز خاطره‌ها؛ برای آموزگار و دوست، تجلی مهر و فرزانگی، محمد محمدعلی عزیز </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21591</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آن صدای مهربان و آن نگاه شیرین</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Oct 2023 01:24:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[آذر منش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21588</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. آذر منش &#8211; آمریکا برای استاد عزیز محمد محمدعلی برای استاد عزیز می‌نویسم. محمد محمدعلی، برای انسانی که باید در کنار ما بود و نیست. برای آن نگاه مهربان و شوخ‌طبعی که دوست‌داشتنی بود. از آن روزی می‌نویسم که برای اولین بار در کلاس ایشان شرکت کردم. از پشت مانیتور در زدم. استاد با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86/">آن صدای مهربان و آن نگاه شیرین</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: vazirmatn-bold;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>آذر منش &#8211; آمریکا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای استاد عزیز محمد محمدعلی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای استاد عزیز می‌نویسم. محمد محمدعلی، برای انسانی که باید در کنار ما بود و نیست. برای آن نگاه مهربان و شوخ‌طبعی که دوست‌داشتنی بود. از آن روزی می‌نویسم که برای اولین بار در کلاس ایشان شرکت کردم. از پشت مانیتور در زدم. استاد با خوش‌رویی در را باز کرد، بماند که جعبهٔ جادویی من همکاری نکرد و من چند باری تق‌تق در را به صدا درآوردم تا بالاخره به کلاس رفتم. بعد از سلام و خوشامدگویی کلاس شروع شد. از داستان انتخابی استاد نت برداشتیم. استاد با آرامش و طمأنینه شرحی از داستان می‌گفتند و ما می‌نوشتیم. تجربه‌ای که در هیچ کلاسی نداشتم. از همان لحظهٔ ورود بود که مهرشان را در خالصانه‌ترین کلمات و نگاه به من ابراز کردند. وقتی برای اولین بار می‌خواستم داستانم را در کلاس بخوانم، تمام روز با خودم کلنجار رفتم از سروتهِ داستان زدم تا داستان کوتاه شود و حوصلهٔ استاد و دوستان سر نرود. خجالت می‌کشیدم در مقابل استاد داستان بخوانم. پیش خودم فکر می‌کردم گوش‌های استاد چه گناهی دارد که داستانی از من بشنود. با تمام ترس و استرس خواندم و به خود گفتم: «مگر ننوشتی که بخوانی؟ پس بخوان!» و تمام لحظاتی که می‌خواندم چشمم به استاد بود. چطور فراموش کنم صحنه‌ای که سر را بر دستشان تکیه و با دقت گوش می‌دادند. وقتی داستان تمام شد، حال سکته داشتم. قرمزی صورت خودم را در آینهٔ درون می‌دیدم. بعد از سکوت کوتاهی استاد با لحن بسیار مهربانی فرمودند: «همین! من تازه گرمِ بالا و پایین بردن تو در داستان شدم. آفرین این داستان را باید به یک رمان خوب تغییر دهی.» گفتم: «از سروته داستان آن‌قدر زدم که سخن کوتاه کرده باشم.» استاد فرمودند: «نه! به تو تبریک می‌گویم. روزی گلشیری به من گفت محمدعلی تو نفست بلندست و الان من به تو می‌گویم، آذر تو نفست بلندست، بنویس.» با شنیدن این حرف انگار استاد جهانی را به من تقدیم کردند. جهانی که هر بار از نوشتن دست می‌کشم، آن صدای مهربان و آن نگاه شیرین مرا به آن باز می‌گرداند. نفسی که بوی مهربانی می‌داد، افسوس زود بود برای رفتن. ما هنوز هم می‌توانستیم زیر سایهٔ ایشان باشیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادشان در دل‌ها ماندگار و نامشان نامیرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲۲ سپتامبر ۲۰۲۳</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86/">آن صدای مهربان و آن نگاه شیرین</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a2%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a2%d9%86-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21588</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هفت درس عشق از زبان محمد محمدعلی؛ در کتاب «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام»، آخرین کتاب منتشرشدهٔ او</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Oct 2023 18:59:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه‌های راه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21583</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. دکتر سعید ممتازی &#8211; ونکوور این ذره‌ذره گرمی خاموش‌وار ما یک روز بی‌گمان  سر می‌زند جایی و خورشید می‌شود تا دوست داری‌ام تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه هم می‌چکد ز مهر  تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار  کی مرگ می‌تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار؟ ~ سیاوش کسرایی همواره...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7/">هفت درس عشق از زبان محمد محمدعلی؛ در کتاب «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام»، آخرین کتاب منتشرشدهٔ او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر سعید ممتازی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">این ذره‌ذره گرمی خاموش‌وار ما</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">یک روز بی‌گمان </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سر می‌زند جایی و خورشید می‌شود تا دوست داری‌ام</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تا دوست دارمت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تا اشک ما به گونه هم می‌چکد ز مهر</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;"> تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;"> کی مرگ می‌تواند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نام مرا بروبد از یاد روزگار؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">~ سیاوش کسرایی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همواره پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست. زنده‌یاد محمد محمدعلی در زندگی شخصی و ادبی خود به‌گواه کسانی که او را شناخته بودند نمادی از این هستی ارزشمند بود. در کتاب «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1200" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</a>» که کمتر از سه ماه پیش از درگذشت ناگهانی او در کانادا منتشر و <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">باحضور او رونمایی شد</a>، ما با سبکی ابتکاری از داستان‌پردازی روبه‌رو می‌شویم، گویی او که در کنار داستان‌نویسی بیش از دو دهه در ایران و پس از مهاجرت در کانادا آموزگاری عاشق برای نسلی از داستان‌نویسان بود، در این خطابه‌ها در کنار خلق یک اثر ادبی ارزشمند چکیده‌ای از افکار و احساسات انسانی خود را در میان سطرها و صفحات داستان به ما و آیندگان ارزانی می‌دارد. با خواندن این کتاب و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ راویان صمیمی داستان که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کنند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت دست می‌یابیم. اینجاست که چنین داستان‌هایی را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در نگاهی تازه روبه‌رو می‌شویم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من که در طول هفت سال گذشته سعادت دیدار و گفت‌و‌گو با ایشان و همچنین حضور در جلسات بی‌وقفهٔ آموزشی‌اش را داشته‌ام، در این نوشتار سعی کرده‌ام با نقل جملات عمیق و در خور تأمل کتاب آخر او، به هفت مفهوم و ارزش انسانی سرشته‌شده در داستان بپردازم، ویژگی‌ها و مفاهیمی که استاد محمدعلی خود، نمونهٔ کم‌نظیری از آن‌ها بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">١- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. این ویژگی اخلاقی یکی از خصوصیاتی است که موجب احساس رضایت و معنادارشدن زندگی برای هر شخصی است. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند جز کابوس‌های شبانه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«احمقانه‌تر احساس ملاحظه‌کاری مقابل آن‌هاست که طلبکارانه از بالا نگاهت می‌کنند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برگشودن خود از باارزش‌ترین تظاهرات شجاعت واقعی است چنان که راوی می‌گوید: «با برملاکردن خود ذهن اطرافیان را به چالش کشیدیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به وصال نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی‌آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در جای دیگری از کتاب ما را با احساسات مبهم و گاهی متناقض بشر روبه‌رو می‌کند تا بیشتر در خود و دیگران به تأمل نگاه کنیم: «گاهی در دل به بی‌احساسی تو بابت ندیده‌گرفتن اندام موزونم لعنت می‌فرستادم. گاهی هم حق می‌دادم به تو تا با بی‌اعتنایی به من، عشق واقعی خودت را جلوه‌گر کنی.» نویسنده عشق را حتی در صورت خاتمه‌یافتهٔ آن مسئول تلقی می‌کند و به حرمت رفاقت تأکید می‌ورزد: «یک انسان مترقی امروزی نمی‌تواند به کسی که با او بده‌بستان عاشقانه داشته بی‌احترامی کند و رفاقت را در نظر نگیرد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سرِ آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان، نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.» این همان نکته‌ای است که در زندگی و در جلسات کارگاه‌های داستان‌نویسی او همیشه بارز بوده است و او همیشه به تحسین دیگران و سخن‌نگفتن از خود عادت داشت. همیشه دوست داشت جلساتی که دیگر داستان‌نویسان را به‌عنوان مهمان دعوت می‌کرد پراستقبال و پرشور باشد، اما هیچ‌گاه اصراری به حضور دیگران در جلسات خودش نمی‌کرد و هیچ جلسه‌ای چه حضوری و چه آنلاین را بدون احوالپرسی از تک‌تک شرکت‌کنندگان آغاز نمی‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جای دیگری از همین کتاب در تحسین صداقت و بی‌شائبه‌بودن خطاب به دیگری می‌گوید: «هر چه هستی خودت هستی، و من همین را دوست دارم.» و این هم از دیگر ویژگی‌های اخلاقی محمد محمدعلی بود؛ روراستی و صمیمیتی که هیچ‌گاه و از هیچ‌نظر نیازی به تظاهر و نقاب‌برچهره‌زدن نداشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به‌طرف پایانی خوش و پرامید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او حتی شکست حتمی را مانعی برای امید نمی‌داند و با ستایش از زنان ایران می‌نویسد: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در طول سال‌هایی که افتخار حضور در جمع‌های صمیمی کارگاه داستان‌نویسی ونکوور را داشتم، او هیچ‌گاه بی‌امید نبود و همیشه نگاه مثبت خود را به جمع ارزانی می‌کرد و حتی یک‌بار چون بسیاری از همگنان گله و شکایتی از زندگی نکرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- پذیرش مرگ و فناپذیری: مرگ یکی از موضوعات آثار استاد محمدعلی بوده و است، اما در عین حال او همیشه ستایشگر زندگی بوده و در جایی از این کتاب می‌نویسد: «عمداً یا سهواً چنان خودش را به فراموشی یا کم‌حواسی می‌زد تا تو بتوانی مضمون‌های مرگ‌طلبی را فراموش کنی و از زندگی بنویسی.» در جایی از داستان می‌خوانیم: «یک‌باره دیدم بی‌حال و بی‌خیال تو خیابان‌ها و کوچه‌های پرپیچ‌وخم دنبال خانه‌ای می‌گردم به اسم مرگ یا گلبرگ.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طرفه آنکه زنده‌یاد محمدعلی چنان در زندگی پربار خود غرق بود که تنها چند روز پیش از درگذشتش آخرین جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی‌اش را برای جمع همراهان و شاگردانش برگزار کرد. او در گفتار زیبایی مرگ را گذرگاهی طبیعی در زندگی دانست و می‌گفت مرگ چیز وحشتناکی نیست و هرکسی در خاطرهٔ دیگران و آثارش زنده می‌ماند و او خود نیز در آخرین درس صداقت به ما، با آرامش و رضایت مرگ را پذیرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- درک روان بشر: یکی از مضامین این کتاب نگاه عمیق و هوشمندانه به ذهن و روان بشر است. به‌عنوان نمونه این عبارات شایستهٔ توجه است: «آدم‌ها پیچیده‌تر از آن‌اند که فکر کنیم حتی بخش کوچکی از درون آن‌ها را می‌شناسیم.» یا «ناکامی‌های ما همواره از بهانه‌هایی که برای توجیه آن‌ها می‌آوریم، بخشودنی‌تر است.» یا جایی دیگر با تلنگری به ذهن خواننده می‌گوید: «راست گفته‌اند یادآوری خاطره‌ها گاه مخاطره‌ای است اغواگر..» البته اینجا به توازی خاطره و مخاطره هم توجه می‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٧- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیان به‌جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسندهٔ خطابه‌های راه‌راه که علاوه بر داستان‌نویسی و حمایت از آزادی بیان، چند دهه آموزش داستان‌نویسی در ایران و کانادا را در کارنامهٔ درخشان خود را دارد، در کسوت آموزگار به داستان‌نویسان جوان چنین خطاب می‌کند: «در واگویه‌ای درونی مثل معلمی خیرخواه به آنان می‌گویم که همراه فراگیری تکنیک‌ها و تاکتیک‌های داستان‌نویسی، دنبال یافتن استراتژی یا فلسفهٔ زندگی خود و آثارشان باشند. با تصاویری روشن و گویا از دردهای مشترک انسانی و وجدان بشری، و احقاق حقوق فردی حرف بزنند، به ادبیّت ادبیات نزدیک شوند، و از کنار اندیشه‌های چارچوب‌پذیر حقنه‌شده از هر سو به‌آرامی بگذرند.» و باز از زبان راوی می‌نویسد: «همین‌قدر که مرا داستان‌نویسی متعهد به آگاهی‌بخشی بشناسند، کافی بود. استفادهٔ ابزاری از ادبیات را خیانت می‌دانستم… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در جایی دیگر در تعریف یکی از راویان گویی خود را به ما معرفی می‌کند: «این نویسندهٔ مستقل طرفدار طبقات فرودست جامعه، فردی متعهد به آزادی بیان و اندیشه بی‌هیچ حصر و استثنا برای همگان بوده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او بیهوده عبارت «داستانی ناتمام» را به‌ عنوان کتاب آخرش اضافه نکرده است . گویی به من و ما یادآور می‌شود که نه تنها زندگی او بلکه اساساً زندگی، داستانی ناتمام است که با دیگران ادامه می‌یابد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و به یاد شخصیت والا، صمیمی و دوست داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7/">هفت درس عشق از زبان محمد محمدعلی؛ در کتاب «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام»، آخرین کتاب منتشرشدهٔ او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21583</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از حسرت و ملامت راه به جایی نخواهم برد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Oct 2023 15:14:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[آتوسا مشعشعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21580</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. آتوسا مشعشعی &#8211; نیومارکت استاد نازنینم، اولین نوشته‌ای که برایت فرستادم، مربوط به یک روز خاص بود، روزی که چشمان ری‌را را توصیف کردم، و تو گفتی من ذهن منسجم یک داستان‌نویس را دارم. آمدم به کلاست. داستانی را نوشتم که تا ابد برایم عزیز خواهد ماند. هنوز لطافت بی‌رحمش را حس می‌کنم. مهم‌تر...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%af/">از حسرت و ملامت راه به جایی نخواهم برد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>آتوسا مشعشعی &#8211; نیومارکت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد نازنینم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین نوشته‌ای که برایت فرستادم، مربوط به یک روز خاص بود، روزی که چشمان ری‌را را توصیف کردم، و تو گفتی من ذهن منسجم یک داستان‌نویس را دارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آمدم به کلاست. داستانی را نوشتم که تا ابد برایم عزیز خواهد ماند. هنوز لطافت بی‌رحمش را حس می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهم‌تر از آن اینکه تو تشویقم کردی، خواندی‌اش، نقد کردی، بر روی آن نوشتی، در روزنامه چاپ شد. در یک کلام، تولد دوباره‌ای بود بعد از بیست سال دوری از نوشتن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ولی از هر طرفی حساب کنیم، من شاگرد خوبی نبودم، خیلی وقت‌ها اصلاً نبودم… کلاست برای من که هزاران کیلومتر از شما دور بودم، دیر بود و من خستهٔ مهاجرت و مادربودن و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد نازنینم، تا کی با حسرت سر کنم؟ به‌خاطر تو هم که شده می‌خواهم حسرت را به گوشه‌ای بیفکنم، و بنویسم. تا کی می‌خواهم عقب بیندازم کاری که در ذهنم جوانه زده؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به من گفتی: «در تورنتو فلانی و فلانی را می‌شناسی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «نه من اینجا غریبم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتی: «برو پیدایشان کن.» نرفتم. فکرم هزار جا بود. هنوز هم هزار جاست. از همهٔ چیزهایی که به من گفتی، فقط یک نفر را پیدا کردم که تا به امروز ندیده‌امش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فکر آمدن به ونکوور بعد از رفتنت دیوانه‌ام می‌کند. آن‌موقع که بودی کجا بودم که حالا بیایم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من که همیشه می‌گویم زنده‌ها را دریابید قبل از آنکه در مرگشان مرثیه بخوانید، چرا یادم رفت؟ ولی می‌آیم. یک روز که تو نیستی، در یک بعدازظهر ملال‌آور بارانی می‌آیم تا یک دل سیر در کوچه‌های این شهر قدم بزنم و دلتنگی‌های تو را حس کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد عزیزم، تا قبل از تو نتوانستم نام استاد را بر کسی بگذارم. حالا که برایت نامه می‌نویسم می‌دانم دیر است ولی بهتر از هیچ. کاش بیشتر گفته بودم چقدر برایم عزیز هستی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عیبی ندارد. از حسرت و ملامت راه به جایی نخواهم برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برایت خواهم نوشت از داستان‌هایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برایت خواهم نوشت از منسجم‌کردن افکارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غمی را که بر دل ما گذاشتی، با هیچ نمی‌توان کم کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تقصیر تو نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما شاعران تصادفی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که تصادفاً از ریشهٔ خود بریده شدیم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این گردونهٔ وارونه،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیدیم که تصادفی در کار نیست،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرچه هست رویارویی آدمی‌ست با خودش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دوستدار تو تا ابد،</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">آتوسا</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%af/">از حسرت و ملامت راه به جایی نخواهم برد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21580</post-id>	</item>
		<item>
		<title>محمد محمدعلی و انجمن هنر و ادبیات ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Oct 2023 14:33:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21576</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. مرتضی مشتاقی &#8211; ونکوور محمد محمدعلی تازه به ونکوور آمده بود. در جلسه‌ای ادبی برای اولین‌بار با هم حضوری آشنا شدیم. قراری گذاشتیم تا مروری کنیم بر آنچه می‌نویسیم و خواهیم نوشت. هفته‌ای یک‌بار همدیگر را می‌دیدیم. دوستان دیگر هم که از این دیدارها مطلع شدند، کم‌کم به جمع ما پیوستند و جلسات ماهانه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/">محمد محمدعلی و انجمن هنر و ادبیات ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%85%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%82%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرتضی مشتاقی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی تازه به ونکوور آمده بود. در جلسه‌ای ادبی برای اولین‌بار با هم حضوری آشنا شدیم. قراری گذاشتیم تا مروری کنیم بر آنچه می‌نویسیم و خواهیم نوشت. هفته‌ای یک‌بار همدیگر را می‌دیدیم. دوستان دیگر هم که از این دیدارها مطلع شدند، کم‌کم به جمع ما پیوستند و جلسات ماهانه در خانهٔ ما شکل گرفت. چندین ماه این جلسات ادامه داشت تا اینکه تعداد به‌قدری زیاد شد که برگزاری آن در خانه میسر نبود. به‌پیشنهاد دوستان مکانی در کامیونیتی‌ سنتر کوکئیتلام تهیه کردیم. حالا تعداد نویسندگان و هنرمندان آن‌قدر زیاد شده بود که نظم خاص طلب می‌کرد. نام «انجمن هنر و ادبیات» انتخاب شد و فعالیت رسمی آن از سال ۲۰۱۰ آغاز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر ماه جلسه‌ای داشتیم که داستان و شعرهای تازه در آن خوانده و بررسی می‌شد. محمد محمدعلی یکی از ستون‌های اصلی قسمت داستان‌خوانی‌ بود. با نگاه استادانهٔ خود نظر می‌داد و نویسندگان جوان را تشویق به کار بیشتر می‌کرد. همیشه نقاط مثبت داستان‌ها را می‌دید و روی آن تأکید داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حضور محمدعلی با تجربه‌های خود نعمتی بود برای گسترش هرچه بیشتر فعالیت‌های انجمن. حالا انجمن آن‌قدر تولید داشت که می‌توانست هر فصل برای عموم برنامه عرضه کند. از خواندن داستان و شعر تا نمایش فیلم و تئاتر و اجرای موسیقی. هر سه ماه یک‌بار این برنامه‌ها اجرا می‌شد. محمدعلی در تمام فصول در قسمت داستان‌ و سخنرانی‌های ادبی فعالانه شرکت داشت و با صدای گرم و دلنشین خود همه را مجذوب سخنان خود می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا انجمن چنان بزرگ شده بود که نام آن در سراسر جهان برای هنرمندان ایرانی نامی آشنا بود. چندین مجموعه‌داستان از اعضا منتشر شد و … . </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انجمن تصمیم گرفت که هرساله بزرگداشتی برای یکی از نویسندگان و شاعران برگزار کند. باز هم تجربهٔ محمدعلی بود که به یاری‌مان آمد و چگونگی انجام آن را شرح داد. با راهنمایی‌های او بود که توانستیم طی چهار سال از چهار نویسنده و شاعر قدردانی کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱- عبدالقادر بلوچ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲- نسیم خاکسار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳- اسماعیل خویی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- داریوش آشوری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همچنین برای فعالیت‌های فصلی از استادان عزیزی چون دکتر کریمی حکاک، دکتر حمیدرضا رحیمی، دکتر علیرضا زرین، دکتر مسعود نقره‌کار و ناصر رحمانی‌نژاد دعوت شد تا به ونکوور بیایند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فعالیت‌های انجمن یکی از کسانی‌که همیشه کنارم بود و از تجربه‌اش همهٔ ما کمال استفاده را می‌کردیم، استاد محمد محمدعلی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>آخرین بوسه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از همان روزهای اول تا آخرین روزها، آن‌قدر به هم نزدیک بودیم که مرتب همدیگر را می‌دیدیم یا هفته‌ای یکی‌دوبار تلفنی از زمین و آسمان با هم صحبت می‌کردیم. ماه گذشته از من خواست که حتماً در جلسهٔ حضوری کارگاه داستان‌نویسی شرکت کنم. قول دادم و رفتم. گفته بود که سرما خورده، کمی کسالت داشته و برطرف شده، همان‌جا بود که متوجه ضعف بدنی او شدم. دست‌ها را ستونِ سر کرده بود و با چشم‌های بسته داستان‌ها را گوش می‌کرد. تنها عشق به ادامهٔ کار کارگاه بود که او را به کلاس کشانده بود. به همتش آفرین گفتم، بی‌آنکه حرفی بزنم، بی‌مقدمه جلو رفتم و بر گونه‌اش بوسه زدم. زیرچشمی با نگاهش پرسید «این بابت چه بود؟» بعد بی‌آنکه سخنی ردوبدل شود هر دو خندیدیم. حس عجیبی داشتم. نگران حالش بودم. در پایان جلسه چند بار خداحافظی کردم، اما نمی‌توانستم دور شوم. شقایق (دخترش) امیدوارم کرد که قرار دکتر دارند و همه‌چیز تحت کنترل است. رفتم، اما هنوز به آن چهرهٔ مهربان فکر می‌کردم که نگران کلاسش بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بیمارستان که بستری بود، پیام داده بود کلاس‌ها را ادامه دهید. دوستان کارگاه هم همین کار را کردند. حتم دارم از شنیدن ادامهٔ کار کلاس‌ خوشحال بود و با آرامش کامل خوابید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا غم او را داریم. روزهای سختی را پشت سر می‌گذاریم. استاد همچنان به‌گونه‌های مختلف در تک‌‌تک ما زنده است. کافی است کنار هم باشیم، کلاس‌ها مثل گذشته برقرار شود تا حضور خندان او در کنارمان همواره حس شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۷ سپتامبر ۲۰۲۳</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/">محمد محمدعلی و انجمن هنر و ادبیات ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/08/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21576</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میراث آقای محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Oct 2023 03:56:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21573</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. حمید مساح &#8211; ونکوور  هفت هشت سال تقریباً به‌طور مداوم در کارگاه داستان‌نویسی آقای محمدعلی در ونکوور شرکت داشتم و شاهد دوستی عمیق بین اعضای کارگاه بودم. آیا این دوستی‌ها با وجود داشتن شیوهٔ تفکر و سلیقه‌های متفاوت اتفاقی بود؟ آقای محمدعلی دو تکیه‌کلام خاص داشتند که در بیشتر جلسات تکرار می‌کردند. اولی این...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">میراث آقای محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: vazirmatn-bold;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>حمید مساح &#8211; ونکوور </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفت هشت سال تقریباً به‌طور مداوم در کارگاه داستان‌نویسی آقای محمدعلی در ونکوور شرکت داشتم و شاهد دوستی عمیق بین اعضای کارگاه بودم. آیا این دوستی‌ها با وجود داشتن شیوهٔ تفکر و سلیقه‌های متفاوت اتفاقی بود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمدعلی دو تکیه‌کلام خاص داشتند که در بیشتر جلسات تکرار می‌کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولی این بود که «هیچ خانمی تا به‌حال از مرز بیست و پنج سالگی عبور نکرده است.» دومی که در این مطلب مورد اشارهٔ من است این بود که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«افراد کلاس مجازند هر اندازه که می‌خواهند به هم‌کلاسی که داستانش را در کارگاه می‌خواند با حفظ احترام انتقاد کنند و او فقط یک دقیقه فرصت دارد که جواب دهد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تکرار این مطلب و اجرای آن که بعضاً برای اعضای جدید کارگاه سؤال‌برانگیز بود و به‌شوخی تعبیر می‌شد، فضای دوستی و اعتماد عمیقی را به وجود آورده بود. اعضای کلاس بدون ترس از دلخوری داستان‌نویس اظهارنظر می‌کردند و او هم با این اعتماد که در بیان نظرات «درست یا غلط» سوء‌نیتی نیست به نقدها گوش می‌سپرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این میان آقای محمدعلی به‌عنوان وزنهٔ تعادل فضای این گفت‌وگو را به وجود می‌آورند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایرهٔ این دوستی و اعتماد و فضای گفت‌‌وگو که متأسفانه در جمع ایرانیان کمیاب است، به خارج از کلاس کشیده می‌شد. آقای حجامی، شاعر عاشق تیر و تفنگ را با منِ بیزار از اسلحه به پشت یک میز می‌کشاند که حاصل آن لطیف‌ترشدن جمله‌های بعضاً زمخت نوشته‌هایم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آشنایی من با آقای محمدعلی به جلسهٔ بزرگداشت آقای دهباشی در نوامبر ۲۰۱۵ برمی‌گردد. با دردست‌داشتن کتاب «جمشید و جمک» نزد ایشان رفتم و پرسیدم که نویسندهٔ این کتاب شمایید؟ در ادامه، سؤالی کردم که بیشتر از اینکه سؤال باشد، انتقاد بود. کار به گپ و گفت‌وگویی کوتاه کشید که باحوصله جواب سؤالم را دادند. بیشتر از اینکه جوابشان قانعم کند، صداقت و بردباری‌شان جذبم کرد. پرسیدند: «می‌دانی که ما سه‌شنبه هر هفته کلاس داریم؟» وقتی جواب منفی مرا شنیدند، آدرس دادند و دعوت کردند که یک‌بار کلاسشان را امتحان کنم و اگر نمونه داستانی دارم به کلاس بیاورم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جز یادداشت‌های پراکنده چیزی نداشتم. دست بر شانه‌ام گذاشتند و گفتند تو ذهن قصه‌گو و داستان‌های فراوان برای گفتن داری. مجذوب فضای دوستی و گفت‌وگو در کارگاهشان شدم. پایهٔ تقریباً ثابت کلاس شدم و از آن بهرهٔ فراوان بردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایرهٔ دوستی و فضای گفت‌وگو با وجود سلیقه‌ها و آراء متفاوت در کارگاه آقای محمدعلی بعداً وسیع‌تر هم شد و کمک کرد که جامعهٔ فرهنگی ایرانیان ونکوور گسترش پیدا کند و به یک نمونهٔ خوب تبدیل شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهترین گرامیداشت برای آقای محمدعلی زنده‌نگهداشتن این میراث و کمک به گسترش آن با وجود سلیقه‌های متفاوت است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">میراث آقای محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21573</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آقای محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Oct 2023 19:11:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حمیدرضا مجتهدی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حمیدرضا مجتهدی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21570</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. دکتر حمیدرضا مجتهدی &#8211; ونکوور نشسته‌ام پشت میز، رو به پنجره. برگ‌ها امسال چه زود رو به مرگ رفته‌اند. تلفن زنگ می‌خورد، ایمان است. پنجشنبه چهار بعدازظهر وقت معمولی نیست که با هم صحبت می‌کنیم. همین دیروز همدیگر را دیده‌ایم و مانده است تا حرف‌هامان تلنبار شود. می‌گویم: «سلام قربان، چطوری؟» گلو صاف می‌کند...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">آقای محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: vazirmatn-bold;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%85%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر حمیدرضا مجتهدی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشسته‌ام پشت میز، رو به پنجره. برگ‌ها امسال چه زود رو به مرگ رفته‌اند. تلفن زنگ می‌خورد، ایمان است. پنجشنبه چهار بعدازظهر وقت معمولی نیست که با هم صحبت می‌کنیم. همین دیروز همدیگر را دیده‌ایم و مانده است تا حرف‌هامان تلنبار شود. می‌گویم: «سلام قربان، چطوری؟» گلو صاف می‌کند و می‌گوید: «خبر را نشنیده‌ای، نه؟» صدایش انگار از ته چاه می‌آید، خش غریبی دارد، انگار دارد از دل یک طوفان حرف می‌زند. می‌گویم: «خبر؟ کدام خبر؟» قلبم توی گردنم می‌تپد. سینه‌ام می‌گیرد. می‌گوید: «استاد رفت.» هر دو سکوت می‌کنیم. می‌گویم: «رفت؟ یعنی چه؟ کِی؟ کجا؟» تکرار می‌کند: «استاد رفت، برای همیشه رفت.» می‌گویم: «عقلت را از دست داده‌ای؟ من می‌شناسمش، بخواهد سفر طولانی برود، حتماً خبر می‌دهد.» توی گوشی نالۀ باد می‌پیچد. می‌گویم: «برمی‌گرده. نگران نباش.» مطمئنم که خیلی زود برمی‌گردد. درست مثل وقت‌های استراحت کارگاه سه‌شنبه‌ها که معلوم است دیگر طاقت ندارد. رو به فریبا می‌کند و می‌گوید: «چند دقیقه وقت داریم، فریبا خانم؟» و بعد پله‌های خانهٔ فرهنگ و هنر را پائین می‌رود. دم در ساختمان بهمنْ کوچیکش را دود می‌کند و زود برمی‌گردد. زیر لب می‌گویم: «پسره عقلش را از دست داده. راوی غیرقابل‌اعتماد شده است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتماً حالا هم آن پائین دم در ایستاده است. پله‌ها را دوتایکی پائین می‌روم. همان چند دقیقه، به‌اندازۀ قد یک بهمنْ کوچیک، غنیمت است. راه‌پله هرچقدر پائین می‌رود تاریک و تاریک‌تر می‌شود. دستم را به دیوار می‌گیرم. این‌بار این پله‌های لاکردار تمامی ندارند. ناگهان پایم سُر می‌خورد. پرت می‌شوم میان تلی از براده‌‌های نوک‌تیز، وسط سردابه‌ای نیمه‌تاریک. با احتیاط روی براده‌ها دست می‌کشم. خرده‌ریزه‌های نوک‌تیز، براده نیستند، حروف و واژه‌های خودم‌اند. کلماتی که از آن روز اول که دیدمت، نوشته‌ام. شرح آن ملاقات اول را پیدا نمی‌کنم. حتماً زیر این خروارخروار حرف مدفون شده‌است. کلمات را توی مشتم می‌گیرم. واژه‌ها سردند، بوی نا گرفته‌اند، از لای انگشتانم سُر می‌خورند و توی تاریکی گم می‌شوند. چیزی که به کارم بیاید پیدا نمی‌کنم. صدای چک‌چک آب می‌آید. به سمت صدا می‌روم. دیوانه شده‌اند، می‌گویند تو رفته‌ای. می‌گویند «استاد رفت.» خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم نه‌تنها با فعل این جملۀ دوکلمه‌ای، که من با فاعلش هم مشکل دارم. دوست ندارم استاد صدایت کنم. این لفظ استاد فروکاهنده است، ناقص است، چیزهای زیادی کم دارد، ابتر است. آدم وقتی آن را می‌شنود، ناخودآگاه می‌پرسد «استاد در چه چیزی؟» اینجاست که خلاصه‌ات می‌کند مثلاً در داستان‌نویسی، تقلیل‌ات می‌دهد، در حق‌ات ظلم می‌کند. با صدای بلند می‌گویم: «عالیجناب، اجازه می‌فرمائید من شما را آقا خطاب کنم؟ آن‌طور که پدرانمان را خطاب می‌کردیم؟» صدایم توی تاریکی می‌پیچد. زیر لب می‌گویم: «من، این‌طور می‌پسندم.» در خیال من، «آقا» نوعی بزرگی و بزرگ‌منشی در خودش دارد؛ آن چیزی که در ضمیرت نشسته است. یک‌جور مِهتری پوشیده‌شده با عطوفت، یک‌جور فرزانگی همنشین‌شده با فروتنی، یک‌جور آمیختگی مهر و شفقت با رواداری. آن‌گونه که تو هستی. برای من شما «آقا» هستید، «آقای محمد محمدعلی» که مَنشَ‌اش در گذر عمرش به‌حد یگانگی میل کرده است و به قلۀ خاص بودگی رسیده. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند بار به‌همین نام بلند صدایت می‌کنم. پشت میزت نشسته‌ای، آرنج‌هایت را روی آن گذاشته‌ای و سرت را توی دستانت گرفته‌ای. حتماً یکی دارد داستانش را می‌خواند، اما من چیزی نمی‌شنوم. سرت همچنان به دستت تکیه داده است. نگاهم نمی‌کنی. ما دور میز سفید بزرگ، ساکت نشسته‌ایم. همه هستند. صدایت در فضا می‌پیچد: «پیرامونِ داستانِ… » مکث می‌کنی تا همه بنویسند. سرهایمان توی دفترهایمان است. یای «پیرامون» را می‌کشم. درست مثل سیاه‌مشق‌های میرزا غلامرضا. چارۀ دیگری ندارم. می‌دانم که داری تماشایمان می‌کنی. دلم نمی‌خواهد قلم را از روی کاغذ بردارم. می‌دانم تا مطمئن نشوی که همه نوشته‌اند، ادامه نخواهی داد. خط ممتد آبی روی کاغذ تمامی ندارد. دوست دارم این خط همچنان کشیده شود، این لحظه کش بیاید و حالاحالاها تمام نشود، تا نروی، حتی برای دقایقی، حتی برای دودکردن سیگاری. همهمه شده، شاید کسی سؤالی پرسیده است. هر لحظه منتظرم که بلند بگویی: «عنایت بفرمائید، عنایت بفرمائید.» و بعد مثل همیشه لبخند بزنی. اما نیستی، رفته‌ای، صندلی‌ات خالی‌ست. از دست آن یای کشیده هم کاری برنیامده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دنبالت می‌گردم. غار تنهائی‌ات خالی‌ست. شنبه نیست که در آرتیجیانو نشسته باشی. شاید توی تیم‌هورتونز دم خانه‌ات هستی. می‌گویم: «این چایی‌های تیم‌هورتونز هم زیادی داغ‌اند، یک عمر می‌گذرد تا تازه لب‌سوز بشوند.» سه‌نفری دور میز نشسته‌ایم؛ من، تو، ایمان. در سکوت نگاهم می‌کنی و می‌خندی. ایمان دستی به سبیلش می‌کشد و از داستانش می‌گوید. همان داستان بلندی که چند سال است دارد می‌نویسد. می‌خواهم بگویم این اواخر چندتایی هم من نوشته‌ام. اتفاقاً دنباله‌دارند، به هم مربوط‌اند. دفعهٔ بعد که نوبتم شد &#8211; باید همین زمستان باشد &#8211; یکی‌شان را می‌خوانم. اما سکوت می‌کنم. در دلم می‌گویم «دفعۀ بعد که قرار گذاشتیم، بازنویسی‌شده، پرینت می‌گیرم و با خودم می‌آورم‌شان، دفعۀ بعد، دفعۀ بعد.» حرف به خاطره‌ کشیده است. شخصیت‌های اصلی خاطراتت همه رفته‌اند. یدالله رویایی رفته است، براهنی رفته است، گلشیری هم سال‌هاست که رفته است. می‌گویم: «قصه‌نویس که جایی نمی‌رود، می‌رود؟» لبخند می‌زنی. جرعه‌ای چای می‌نوشم. می‌گویم: «چای فقط چای قلم که تازه آن‌هم باید خوب دم بکشد. باید چای خشک را توی آب جوشی که از جوشیدن افتاده است بریزی، صبر کنی تا دانه‌های درشت و خشکش حسابی پر باز کنند و بعد کم‌کم ته‌نشین شوند. آن‌وقت است که هنگام مزه‌مزه‌کردنِ آن تلخی داغ است.» با آن چشم‌های رنگین نمناکت نگاهم می‌کنی. نمی‌دانم چرا به تو که می‌رسم، زبانم باز می‌شود، حرف می‌جوشد، دل سبک می‌شود. می‌گویم: «نمی‌دانم چرا این فکرها آن صبحی به ذهنم رسید که شب قبلش پدرم مرده بود.» هر دو ساکتید. ایمان می‌گوید: «برویم کنار ساحل قدمی بزنیم.» می‌گویم: «خوب است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوب است که یادم باشد دفعهٔ بعد که دیدمت، بدهم کتاب‌ها را برایم امضاء کنی و ازت بخواهم که زیر امضایت بنویسی «آقای محمد محمدعلی». حتماً لبخند خواهی زد و خواهی گفت: «دست بردار مجتهدی.» و من می‌خندم و می‌گویم: «کوچیک شما، حمید هستم.» و تو باز هم مثل همیشه می‌خندی، از همان خنده‌های شیرین-نمکینی که چشم‌هایت گواه صداقتش است، از همان خنده‌های یگانه و خاص خودِ خودت که شدیداً سرایت می‌کند، به‌نحو غریبی آدم را می‌گیرد و تا حالش را خوش نکند رهایش نمی‌کند. می‌گویم: «دفعهٔ بعد که نوبت داستان‌خواندنم شد، خودم می‌آیم دنبالتان.» می‌دانم، می‌دانم پنج دقیقه قبل از اینکه برسم باید زنگ بزنم تا حاضر شوی. بین خودمان باشد، می‌دانم از اینکه منتظرت بمانم شرمنده می‌شوی. همان دفعۀ اول که چند دقیقه‌ای طول کشید تا بیائی فهمیدم. از آن نگاهی که می‌‌دزدیدی، از آن شرمی که در صدایت بود. خودم خواهم آمد. توی راه تا دم در کارگاه کلی وقت است که سؤال‌هایم را بپرسم. هنوز آن بحث کهن‌الگوهای داستانی تمام نشده است. هنوز حرف‌هایمان راجع به «خطابه‌های راه‌راه» ناتمام است. هنوز هزار حرف نگفته‌ دربارهٔ درویشیان و بیجاری و قاضی ربیحاوی داریم. هنوز هزار هزار سؤال دارم، هنوز…، هنوز… هنوز؛ چه حسرت غریبی زنده‌به‌گور شده است در دل این کلمه. یادم باشد گل و شکلات هم بگیرم. می‌دانم می‌دانم، تا بهار و فصل به‌گل‌نشستن لاله‌ها و سنبل‌ها هنوز یک پائیز و یک زمستان مانده است. اما اگر فرصت نشد، چه؟ اگر زمستان تمام نشد؟ اگر لاله‌ها و سنبل‌ها به گل ننشستند؟ اگر دیگر فرصت نشد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کنار آب راه می‌رویم. ماسه‌های نمناک زیر پاهایمان با صدای خفه‌ای وا می‌روند. آفتاب دارد می‌رود پشت کوهِ آن‌سوی آب. تنم از سرما مورمور می‌شود. می‌گویم: «چه خوب می‌شد اگر آتشی روشن می‌کردیم.» برای جمع‌کردن هیزم به اطراف نگاه می‌کنم. می‌دانم که ساحل پر است از خرده‌چوب‌هایی که آب با خودش آورده است. به‌اندازۀ یک بغل چوب جمع کرده‌ام. دنبالت می‌گردم. کمی آن‌طرف‌تر رو‌به‌غروب خورشید روی تنۀ مردۀ درختی نشسته‌ای. یقۀ پالتویت را بالا داده‌ای و همان کلاه لبه‌دار قهوه‌ای را روی سر داری. می‌آیم کنارت. آتش روشن کرده‌ای. رو به نارنجی آفتاب نگاهت خیره مانده است. کنار پایت می‌نشینم، به تنۀ درخت مرده تکیه می‌دهم، به شعله‌ها خیره می‌شوم و می‌گویم: «خسته‌ات کردیم، نه؟» بدون اینکه نگاهت کنم می‌دانم که مثل همیشه چشم‌های نمناکت می‌خندند. ماسه‌ها را مشت می‌کنم. دانه‌های سرد شن از بین انگشتانم سُر می‌خورند. می‌گویم: «اغلب برای گفتن حرف‌هایم نه واژۀ درخوری پیدا می‌کنم و نه لحظۀ مغتنمی. کمکم می‌کنی؟» سر می‌گردانم، نیستی، رفته‌ای. می‌ایستم، دور خودم می‌چرخم، هیچ رد پایی اطراف تنهٔ درخت نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانم چقدر گذشته است، هوا کاملاً تاریک شده. کنار آتشی که همچنان شعله‌ور است، نشسته‌ام. با چوب بلندی هیزم مشتعل را زیرورو می‌کنم. شراره‌هایی به آسمان می‌روند. دود بلند می‌شود. شعله‌ها پشت پردۀ اشک، تار می‌شوند. چشم‌هایم را با آستینم پاک می‌کنم. نمی‌خواهم از کنار آتشی که تو روشن کرده‌ای بلند شوم. با خودم می‌گویم «ای کاش کتری سیاهم دم دستم بود.» هنگامۀ مزه‌مزه‌کردن تلخی داغ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمیدرضا مجتهدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ونکوور، شهریور ۱۴۰۲</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پ.ن: نشد آن‌گونه که تو یادم دادی این چند خط را بگذارم سر طاقچه تا دو-سه ماهی باد بخورد. تو گفتی، من نیاموختم؛ ببخش.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">آقای محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21570</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 19:31:54 by W3 Total Cache
-->