<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کتاب الکترونیکی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/کتاب-الکترونیکی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Mar 2026 05:10:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>کتاب الکترونیکی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/کتاب-الکترونیکی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>«پدرم کالیگولا را می‌کشد»: روایتی از فروپاشی در چرخهٔ تکرار ابدی و نقد وسوسهٔ عظمت</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/26/%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88%d9%84%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/26/%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88%d9%84%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 05:10:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[پدرم کالیگولا را می‌کشد]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا جوانمرد]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26191</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ رمان «پدرم کالیگولا را می‌کشد» ترانه وحدانی – ونکوور سال گذشته در چنین روزهایی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»*، نوشتهٔ علیرضا جوانمرد در ونکوور رونمایی شد. از آن زمان تاکنون این کتاب توجه منتقدان و صاحب‌نظران را جلب کرده و در رسانه‌های مختلف ازجمله نشریهٔ ادبی بانگ و رادیو زمانه مورد بررسی قرار گفته است. خوانندگان کتاب هم در نظراتشان ازجمله در وب‌سایت گودریدز، جهان داستانی پرلایه و اندیشه‌مند، ساختار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/26/%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88%d9%84%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81/">«پدرم کالیگولا را می‌کشد»: روایتی از فروپاشی در چرخهٔ تکرار ابدی و نقد وسوسهٔ عظمت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گفت‌وگو با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ رمان «پدرم کالیگولا را می‌کشد»</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سال گذشته در چنین روزهایی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»*</span><span style="font-weight: 400;">، نوشتهٔ علیرضا جوانمرد در ونکوور رونمایی شد. از آن زمان تاکنون این کتاب توجه منتقدان و صاحب‌نظران را جلب کرده و در رسانه‌های مختلف ازجمله نشریهٔ ادبی بانگ و رادیو زمانه مورد بررسی قرار گفته است. خوانندگان کتاب هم در نظراتشان ازجمله در وب‌سایت گودریدز، جهان داستانی پرلایه و اندیشه‌مند، ساختار روایی پیچیده و پسامدرن، بینامتنیت و ارجاعات گسترده، تکنیک‌های روایی نامتعارف، فضاسازی اثرگذار و فاصله‌گرفتن از سطحی‌نویسی رایج را در این رمان ستوده‌اند. به‌علاوه این رمان «روایتی از فروپاشی در دههٔ پنجم انقلاب» توصیف شده است. در لابه‌لای سطور این رمان ارجاعات مختلفی به برهه‌های مختلف تاریخ ایران دیده می‌شود. در بخشی از کتاب می‌خوانیم:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">«چیزی که در تاریخ قطعی است و به‌هیچ‌وجه در آن شک و تردیدی وجود ندارد، این است: پدرم مرده بود. دراین‌باره کسی شکی نداشته و ندارد. تنها اختلاف بین آرای مورخین این بود که وی کی جان به جان‌آفرین تسلیم کرده ‌است. عده‌ای معتقدند او در سال ۱۳۵۸ مرده‌ است و عده‌ای ۱۳۶۸ و عده‌ای ۱۳۷۸ و عده‌ای ۱۳۸۸ و عده‌ای ۱۳۹۸.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و در جای دیگر وقتی راوی با راهنمایش در حسینیهٔ ناصرالدین‌شاهی به دری می‌رسند:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><i><span style="font-weight: 400;">به در قفلی می‌رسیم. می‌گوید: «کاش درِ این اتاق هیچ‌گاه باز نشود که در این اتاق هفت اتاق است و در هر اتاقش باز هفت اتاق.» و داخلش چیست؟ می‌فهمم که نباید بپرسم…</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">…می‌گوید: «چیزهایی در اتاقِ قفل‌شده داریم که شما ازش استفاده نکردی، داداش. البته بچه‌های خودمان و نیروهای معین البکاء خیلی‌هاش را برده‌اند.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">به آن اتاق هفت‌توی مقفل می‌روم. تعدادی چماق چوبین دسته‌چرمی‌ افتاده و پنجه‌بوکس و چاقوی ضامن‌دار و گاز اشک‌آور و تفنگ ساچمه‌ای و کلاشنیکف و ژ ۳ و تانک و توپ و نفربر و ضدِهوایی و پهپاد و موشک در سایزهای مختلف و چند تا جنگندهٔ میگ و اف آمریکایی و یک‌سری خرده‌ریز دیگر و …</span></i></span></p>
<figure id="attachment_26196" aria-describedby="caption-attachment-26196" style="width: 480px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-26196" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Page_136.jpg?resize=480%2C750" alt="برگی از کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد»" width="480" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Page_136.jpg?w=480&amp;ssl=1 480w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Page_136.jpg?resize=192%2C300&amp;ssl=1 192w" sizes="(max-width: 480px) 100vw, 480px" /><figcaption id="caption-attachment-26196" class="wp-caption-text">برگی از کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد»</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در شرایط کنونی کشور، به‌ویژه در پی رویدادهای دی‌ماه خونین و تنش‌های منطقه‌ای، بازخوانی این رمان اهمیتی مضاعف یافته است. از این‌رو، برای بازگشودن برخی از لایه‌های پرشمار این اثر و نگاهی دیگر به آنچه کشورمان را به این نقطه رسانده، با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ این رمان، به گفت‌وگو نشسته‌ایم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>عنوان «پدرم کالیگولا را می‌کشد» از همان ابتدا ذهن خواننده را درگیر می‌کند. شخصیت کالیگولا، سومین امپراتور روم، چه تداعی‌هایی برای شما دارد و نمایندهٔ چه نوع قدرتی است؟ و نقشش در این رمان چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اجازه بفرمایید گفت‌وگو را با چیزی شروع کنم که عمیقاً به آن ایمان و اعتقاد دارم. نویسنده، مرجع فهم صحیح از متن نیست. یعنی به‌نظر من نویسنده نمی‌تواند بگوید فهم صحیح از فلان موضوع در متنی که من نوشته‌ام چنین است و خوانندگان باید فهم خود را با فهم نویسنده تنظیم کنند. این به‌نظر من اصلی اساسی است که به همهٔ عرایضم در این مصاحبه تسری دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اما برویم سر کالیگولا؛ کالیگولا، یک شخصیت تاریخی است که مثل همهٔ شخصیت‌های تاریخی برساختهٔ روایت مورخان است. کالیگولا، شخصیت تاریخی عجیبی است. ابعاد شخصیتی کالیگولا را توضیح‌دادن، خودش یک دنیا مطلب است. جالب است که تاریخ‌پژوهان جدید گمان می‌کنند که در تاریخ‌نگاری به‌نوعی به او ظلم شده است. </span><span style="font-weight: 400;">کالیگولا به‌شدت خون‌ریز است و خودکامه؛ مستبدی که گفته می‌شود برای سرگرمی و تفنن دستور داده هزاران نفر را از دره‌ای به پایین پرتاب کنند. این شاید برای یک حاکم خودکامه، امری عادی و روزمره تلقی شود. در آن مواقع و در روم، هر امپراتوری که می‌مرد، با یک درجه ارتقاء، به مقام الوهیت می‌رسید، اما کالیگولا در زمان حیات خودش اعلام الوهیت کرد. دستور داد تا پرستیده شود. لباس‌های الوهی مثل لباس‌های منتسب به ژوپیتر و آپولون می‌پوشید. کالیگولا دستور داد مجسمه‌هایش را در معابد قرار دهند تا پرستش شود. او اسبش را به عضویت مجلس سنا درآورد. شاید نوعی طعنه به نمایندگان سنا که یعنی اسب من بیشتر از شما می‌فهمد.</span><span style="font-weight: 400;"> او به هر دو خواهرش مخصوصاً خواهر بزرگ‌تر بسیار علاقه داشت و پس از مرگش او را به مقام الهه مفتخر کرد. البته چون خودش در طول زندگی به مقام الوهیت رسیده بود، لابد جزو اختیاراتش بوده که خواهرش را پس از مرگ به این درجه برساند. از قضا او با همین خواهرش هم رابطهٔ جنسی داشته، هرچند که محققان معاصر معتقدند زنای با محارم پاپوشی بوده که مورخان قدیمی برای او ساخته‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا جمع‌بندی کنم؛ کالیگولا مستبد است، اما این حق استبداد برای او ناشی از یک حق الهیاتی است. چون خدا اجازه دارد همه کار کند و قوانین را خودش وضع کند و هر کجا که لازم بداند در احکام الهی و اخلاقی استثنا وضع کند، مثل زنای با محارم. او می‌تواند تشخیص بدهد که چه کسی بعد از مرگ شایستهٔ چه عنوانی است و چیزهایی از این دست. آیا این نظام حکمرانی سیاسی مبتنی بر نوعی الهیات که حاکم خداست، شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟ یا فقط ذهن من دچار نوعی انحراف است؟ حالا یک نکتهٔ انحرافی را هم مطرح کنم. عبارت شاهنشاه یعنی شاه شاهان، عبارتی‌ست که ریشه در الهیات دارد. شاهنشاه کسی‌ست که به‌جهت داشتن فرهٔ ایزدی و به‌خواست اهورامزدا شاه است. این عبارت در الواح باقیماندهٔ هخامنشی صریحاً آمده، مثلاً کتیبهٔ داریوش. اجازه دارم یک نکتهٔ انحرافی دیگر هم عرض کنم؟</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26193" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Pedaram-Caligula-ra-miKoshad-Mochup.png?resize=500%2C500" alt="«پدرم کالیگولا را می‌کشد»: روایتی از فروپاشی در چرخهٔ تکرار ابدی و نقد وسوسهٔ عظمت
گفت‌وگو با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ رمان «پدرم کالیگولا را می‌کشد»
- - - - - -
سال گذشته در چنین روزهایی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»*، نوشتهٔ علیرضا جوانمرد در ونکوور رونمایی شد. از آن زمان تاکنون این کتاب توجه منتقدان و صاحب‌نظران را جلب کرده و در رسانه‌های مختلف ازجمله نشریهٔ ادبی بانگ و رادیو زمانه مورد بررسی قرار گفته است. خوانندگان کتاب هم در نظراتشان ازجمله در وب‌سایت گودریدز، جهان داستانی پرلایه و اندیشه‌مند، ساختار روایی پیچیده و پسامدرن، بینامتنیت و ارجاعات گسترده، تکنیک‌های روایی نامتعارف، فضاسازی اثرگذار و فاصله‌گرفتن از سطحی‌نویسی رایج را در این رمان ستوده‌اند. به‌علاوه این رمان «روایتی از فروپاشی در دههٔ پنجم انقلاب» توصیف شده است. در لابه‌لای سطور این رمان ارجاعات مختلفی به برهه‌های مختلف تاریخ ایران دیده می‌شود. در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
«چیزی که در تاریخ قطعی است و به‌هیچ‌وجه در آن شک و تردیدی وجود ندارد، این است: پدرم مرده بود. دراین‌باره کسی شکی نداشته و ندارد. تنها اختلاف بین آرای مورخین این بود که وی کی جان به جان‌آفرین تسلیم کرده ‌است. عده‌ای معتقدند او در سال ۱۳۵۸ مرده‌ است و عده‌ای ۱۳۶۸ و عده‌ای ۱۳۷۸ و عده‌ای ۱۳۸۸ و عده‌ای ۱۳۹۸.»

و در جای دیگر وقتی راوی با راهنمایش در حسینیهٔ ناصرالدین‌شاهی به دری می‌رسند:
به در قفلی می‌رسیم. می‌گوید: «کاش درِ این اتاق هیچ‌گاه باز نشود که در این اتاق هفت اتاق است و در هر اتاقش باز هفت اتاق.» و داخلش چیست؟ می‌فهمم که نباید بپرسم…

…می‌گوید: «چیزهایی در اتاقِ قفل‌شده داریم که شما ازش استفاده نکردی، داداش. البته بچه‌های خودمان و نیروهای معین البکاء خیلی‌هاش را برده‌اند.»

به آن اتاق هفت‌توی مقفل می‌روم. تعدادی چماق چوبین دسته‌چرمی‌ افتاده و پنجه‌بوکس و چاقوی ضامن‌دار و گاز اشک‌آور و تفنگ ساچمه‌ای و کلاشنیکف و ژ ۳ و تانک و توپ و نفربر و ضدِهوایی و پهپاد و موشک در سایزهای مختلف و چند تا جنگندهٔ میگ و اف آمریکایی و یک‌سری خرده‌ریز دیگر و …

در شرایط کنونی کشور، به‌ویژه در پی رویدادهای دی‌ماه خونین و تنش‌های منطقه‌ای، بازخوانی این رمان اهمیتی مضاعف یافته است. از این‌رو، برای بازگشودن برخی از لایه‌های پرشمار این اثر و نگاهی دیگر به آنچه کشورمان را به این نقطه رسانده، با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ این رمان، به گفت‌وگو نشسته‌ایم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم...
#کتاب_الکترونیکی #انشارات #کتاب_الکترونیک #انتشارات #کتاب #ادبیات  #کتابخوانی  #رمان #پدرم_کالیگولا_را_می‌کشد #علیرضا_جوانمرد #علیرضاجوانمرد #نشر_رها #نشررها #نشر_رها #نشررها #کانادا #ونکوور  ‎‎#RahaaBooks  #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Pedaram-Caligula-ra-miKoshad-Mochup.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Pedaram-Caligula-ra-miKoshad-Mochup.png?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Pedaram-Caligula-ra-miKoshad-Mochup.png?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Pedaram-Caligula-ra-miKoshad-Mochup.png?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بله، حتماً، بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یک روز نیچه خبر مهمی را اعلام کرد. آقایی را روایت کرد که آمد سر بازار و چهارپایه‌ای زیر پایش گذاشت و گفت خدا را کشته و خلاص. </span><span style="font-weight: 400;">بعد از اعلام مرگ خدا، نیچه از چیزی که خیلی می‌ترسید، نهیلیسم بود. می‌ترسید بی‌خدایی باعث بی‌معنایی عمیقی بشود. من علاوه بر این، احساس ترس دیگری هم دارم. گمان می‌کنم خلأ قدرت ایجادشده ناشی از شهادت خدا، مسابقهٔ جدیدی را هم به وجود آورده؛ اینکه خیلی‌ها دوست دارند خدا باشند. همه‌چیز برای خودشان مباح باشد و قانون را برای دیگر ساکنان کرهٔ زمین و اگر بتوانند، دیگر کرات آسمانی وضع کنند.</span><span style="font-weight: 400;"> اجازه دارم یک نکته انحرافی دیگر هم عرض کنم؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بفرمایید&#8230;</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناصرالدین شاه که مسلمان شیعه بود، می‌خواست با دو خواهر هم‌زمان ازدواج کند. خب، مطابق قرآن این کار حرام است، اما او موفق شد. جزئیاتش را نمی‌دانم چطوری، اما او موفق شد. اجازه دارم یک نکتهٔ انحرافی دیگر هم عرض کنم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>می‌توانیم اجازه ندهیم؟&#8230;</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قول می‌دهم آخری‌اش باشد. فِرَکتال یک اصطلاح رایج در ریاضیات است؛ به نوعی الگوهای تکرارشونده گفته می‌شود. اگر الگو در مقیاس‌های مختلف خود را تکرار کند،‌ یعنی کوچک‌تر یا بزرگ‌تر شود، اما شکلش حفظ شود، به آن می‌گویند فرکتال. مثلاً کلم بروکلی خیلی فرکتال‌وارگی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رمان شما با چند صدای روایی مختلف، راوی نویسنده/پسر، مونولوگ‌های شمر، به‌عنوان خدا، و روایت فرحان، پیش می‌رود و از همان فصل اول با شکستن روایت معمول آغاز می‌شود و خدا در همان چند سطر ابتدای فصل نخست، خودش را شمر معرفی می‌کند. چگونه توانستید این صداهای متضاد و گاه متعارض را مدیریت کنید و هدف شما از این چندصدایی و ساختار روایی گسسته چه بوده است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راستش یک آقایی در روسیه بود به اسم باختین. او فکر می‌کرد رمان باید مثل کارناوال باشد. ایشان این فکر را در ذهن من انداخت. او مدام زیر گوش من می‌گفت رمان یعنی پلی‌فونی و چندصدایی. نه اینکه رمان‌نویس قرار باشد نمایندگی یک ایده یا یک نظام را به عهده بگیرد. بلکه باید بتواند چند نوع نگاه مختلف و بعضاً متضاد را در رمان خود مدیریت کند. او اسم این کار را دیالوگیسم گذاشته بود. راستش آن مرد روسی، فکر عجیبی داشت که بعداً خیلی‌ها را در نظریهٔ رمان گرفتار کرد. او مدام می‌گفت رمان قرار نیست منبر نویسنده باشد تا یک حقیقت واحد را اعلام کند. به‌نظر او رمان باید جایی باشد که صداهای مختلف بتوانند کنار هم زندگی کنند؛ صداهایی که هر کدام جهان‌بینی خودشان را دارند و لزوماً هم با هم سازگار نیستند. او این وضعیت را با مفاهیمی مثل پلی‌فونی و دیالوگیسم توضیح می‌داد. یعنی رمان جایی‌ست که حقیقت از دل برخورد و گفت‌وگوی نگاه‌های مختلف بیرون می‌آید، نه از صدای واحدی که همه‌چیز را از بالا تعیین می‌کند. به‌همین دلیل هم او فکر می‌کرد نویسندهٔ رمان بیشتر شبیه مدیر یک صحنهٔ شلوغ است که باید بتواند چند صدای مختلف و حتی متضاد را در کنار هم نگه دارد، بدون آنکه یکی را کاملاً بر دیگری مسلط کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>پدر در این رمان شخصیتی است که مدام می‌میرد و دوباره زنده می‌شود و در عین حال آرزوی مرگ دارد. این چرخهٔ مرگ و بازگشت چه معنایی برای شما دارد؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادتان هست راجع به مفهوم ریاضیاتی فرکتال و شکل کلم بروکلی برایتان عرض کردم؟ فکر کنم همان قدر کافی است. نیچه عبارتی دارد که می‌فرماید تصور کن جهان و زندگی تو دقیقاً با همین جزئیات، بارها و بارها، تا بی‌نهایت تکرار شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>به‌نظر می‌رسد فرحان، شخصیت اصلی را همواره به‌سوی «بزرگ‌ترین» آرزوها و پروژه‌ها سوق می‌دهد. آیا این وسوسهٔ عظمت، نقدی بر نوعی ذهنیت در فرهنگ، تاریخ یا حتی شرایط کنونی کشور ماست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خب، ما یک زمانی برای خودمان امپراتوری‌ای بودیم. زمانی‌که ما ایران بودیم و کشور ایران، به‌معنای امپراتوری ایران بود. اسلام هم یک زمانی امپراتوری داشت. این وسط بسیاری از مردم که محصول تاریخی ایران و اسلام‌اند، یک نوستالژیای امپراتوری دارند.</span><span style="font-weight: 400;"> حاکمان ایران هم انگار کسر شأنشان می‌آمده فقط حاکم ایران باشند. از دورهٔ صفوی به‌بعد، عبارت «قبلهٔ عالم» خطاب به حاکمان باب شد و کلاً کمتر از عالمگیری و جهانگیری برای ملت افت داشت. همین چند سال پیش یک رئیس‌دولتی در ایران بود که مدیریت جهانی می‌کرد و «ولیّ امر مسلمین جهان» هم از القاب ثانویهٔ مقام رهبری در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا اگر کسی بپرسد چرا این میل به «وسوسهٔ عظمت» در زبان و خیال سیاسی ما این‌قدر تکرار می‌شود، شاید پاسخ ساده‌اش این باشد که حافظهٔ تاریخی ما هنوز با مقیاس امپراتوری فکر می‌کند، حتی وقتی واقعیت سیاسی مدت‌هاست در قالب یک دولت ملی تعریف می‌شود. یعنی تخیل قدرت هنوز جهانی است، اما جغرافیای واقعی محدود شده است. این شکاف میان خاطرهٔ امپراتوری و واقعیت دولت مدرن، همان جایی‌ست که این‌همه عنوان‌های بزرگ، خطاب‌های جهان‌شمول و آرزوهای عالمگیر از آن بیرون می‌آیند. شاید مسئله نه خود این عناوین، بلکه ناتوانی ما در آشتی‌دادن تخیل تاریخی‌مان با واقعیت سیاسی زمانه است.</span></p>
<figure id="attachment_26195" aria-describedby="caption-attachment-26195" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-26195" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF.jpg.jpeg?resize=500%2C500" alt="علیرضا جوانمرد" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF.jpg.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF.jpg.jpeg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF.jpg.jpeg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF.jpg.jpeg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-26195" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">علیرضا جوانمرد</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>در رمان شما شخصیت‌هایی مانند شمر، حسین، یزید و حتی روایت عاشورا از زاویه‌ای کاملاً متفاوت مطرح می‌شوند. آیا هدف شما بازخوانی اسطوره‌هاست یا شکستن آن‌ها؟ مبنای فکری یا اعتقادی شما برای این ساختارشکنی و تفسیر مجدد یک رویداد بنیادین در تاریخ و مذهب چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راستش یک زمانی هم در فلسفه و ادبیات مد شد که به آدم‌هایی که نگاهشان با جهان رسمی جور درنمی‌آید، کمی با احترام بیشتری نگاه کنند. ژیل دلوز و فلیکس گاتاری از کسانی بودند که این ایده را جدی تر مطرح کردند. آن‌ها در کتاب «ضد ادیپ» می‌گفتند آن چیزی که ما در جامعهٔ مدرن به‌نام «عقل منظم» می‌شناسیم، اغلب محصول نظم‌های اجتماعی و اقتصادی است که می‌خواهند میل و تخیل انسان را در قالب‌های مشخص نگه دارند. از نگاه آن‌ها، آن چیزی که به‌طور استعاری «نگاه شیزوفرنیک» نامیده می‌شود، گاهی می‌تواند نوعی گسستن از همین نظم‌های بسته باشد؛ یعنی دیدنی که جهان را نه از مسیرهای ازپیش‌تعیین‌شده، بلکه از مسیرهای غیرمنتظره و آزاد تجربه می‌کند. برای همین در بعضی روایت‌های ادبی مدرن، این نوع نگاه گاهی اصیل‌تر به نظر می‌رسد، چون هنوز کاملاً در زبان رسمی قدرت و نظم اجتماعی حل نشده است. البته دلوز و گاتاری منظورشان بیماری بالینی نبود؛ بیشتر می‌خواستند بگویند ادبیات و هنر گاهی از همان جایی نیرو می‌گیرند که نگاه انسان از نظم‌های تثبیت‌شده فاصله می‌گیرد و راه‌های تازه‌ای برای دیدن جهان باز می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">من در این رمان، سراسر رمان، تلاش کرده‌ام از هیچ مُد یا نگاه رسمی تثبیت‌شده له یا علیه چیزی پیروی نکنم. در بازسازی نظام اسطوره‌ای یا تخریب نظام اسطوره‌ای یا هر چیز دیگری، این تلاشم بوده. تا چه حد موفق بوده‌ام، </span><span style="font-weight: 400;">نمی‌دانم و البته تلاشم نزد ایزد محفوظ باد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>تصویر حسینیهٔ عظیمی که با تکنولوژی روز جهان ساخته شده، یکی از صحنه‌های عجیب و فراموش‌نشدنی رمان است. ایدهٔ چنین مکانی از کجا آمد؟ در این حسینیه، گویی سوگواری و مناسک مذهبی به پروژه‌ای عظیم و حتی صنعتی تبدیل شده است. آیا این تصویر نوعی هشدار است؟ آیا نمادی از کشورمان ایران است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دروغ چرا! اگر به بعضی از سؤالات بخواهم جواب بدهم و نخواهم طفره بروم، باید داستانی را که نوشته‌ام، تفسیر کنم. خب من اصلاً این کار را دوست ندارم. البته ایراد از شما نیست. ایراد از من است. حتی استاد تازه‌مرحوم‌شده‌ای، نه‌تنها از توضیح و تفسیر کارهایش ابایی نداشت، بلکه گاهی حتی از گردانندگان مصاحبه گلایه می‌کرد که چرا کسی توجهش به فلان اتفاق در کارم توجه نکرد و منظورم را نپرسید. اما من دوست ندارم این کار را بکنم. بلکه خیلی ذوق می‌کنم وقتی تلاش خواننده برای فهم اثر و مشارکت او برای ساختن و بازسازی مدام معنا را ببینم. معنا چیزی نیست که من تولید کرده باشم و خواننده بخواهد آن را پیدا کند و بفهمد. معنا در یک واکنش متقابل بین متن و خواننده ساخته می‌شود و این تلاش نزد ایزد محفوظ باد. اما از سؤال شما می‌خواهم یک سوءاستفاده بکنم. وقتی می‌گویند «فرم همان معناست»، منظورشان این است که در هنر معنا مثل یک محتوا نیست که اول جایی آماده شده باشد و بعد داخل یک ظرف ریخته شود. خودِ شکل بیان، نحوهٔ روایت، ریتم جمله‌ها، زاویهٔ دید و ساختار اثر همان چیزی است که معنا را می‌سازد. اگر فرم عوض شود، معنا هم عوض می‌شود. یعنی در ادبیات و هنر، آنچه گفته می‌شود دقیقاً در همان شیوه‌ای است که گفته می‌شود. وقتی یک مراسم روضه و عزاداری برگزار می‌شود و همه‌چیزش به‌جز متن سرودها و شعرها، مثل یک جشن رقص با موسیقی الکترونیکی برلین است، مثل love parade یا این‌ها، این دیگر مناسک مذهبی نیست، بلکه یک پروژهٔ صنعتی و ظاهری و اخته و بریده از ریشه‌ها و ناشی از نگاهی برآمده از دلدادگی به یک توهم و سرابی از برلین و پاریس است تا کربلا و تهران. کاش لااقل تصور درستی از برلین و پاریس داشتند، نه توهمی کارتونی. این هم محصول سیاست‌های قبلهٔ عالم‌های پوشالی است که ادای اصالت در می‌آورند ولی چیزی جز حسرت غربی‌بودن یا تأییدِ مغرب داشتن ندارند. این یک نشانه از کل فهم قبله‌های عالم از زندگی در جهان امروز است. بنابراین جامعه‌هایی که محصول معماری یا در واکنش به این قبله‌های عالم ساخته می‌شوند، همین‌قدر ناساز و پوچ‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ناصرالدین‌شاه به‌نوعی به‌عنوان سازنده یا پشتیبان پروژهٔ عظیم حسینیه معرفی می‌شود. چرا این شخصیت تاریخی را انتخاب کردید؟ در فصل‌های پایانی، ایدهٔ «ملکوت» به‌معنای «تکنولوژی» و ضرورتِ گرفتنِ «فرمان تکنولوژی از غرب» از سوی ناصرالدین‌شاه مطرح می‌شود که به‌دنبال مدیری مدبر و جوان برای «حسینیهٔ اعظم جهان» است. آیا این شخصیت تاریخی و پروژهٔ او، نمادی از یک ارادهٔ سیاسی خاص در جمهوری اسلامی، مانند رهبری پیشین، برای دست‌یابی به قدرت جهانی از طریق تکنیک و فناوری، نظیر جاه‌طلبی‌های هسته‌ای، و در عین حال حفظ ساختارهای سنتی است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">متأسفانه فکر کنم در پاسخ به سؤال قبلی شما، برخلاف کاری که دوست دارم عمل کردم و دهن‌لقی و پرگویی من به‌علاوه هوش و ذکاوت شما باعث شد شما با این سؤال مچ من را بگیرید. فقط یادتان باشد که نباید با مصداق، مفهوم را محدود کرد. یعنی ناصرالدین‌شاه، قبلهٔ عالم، شاهنشاه و ولی امر مسلمین جهان، با همهٔ تفاوت‌هایشان، همه محصولات یک باغستان تاریخی‌اند. شما یک مصداق خیلی نزدیک و عینی را پیدا کردید، ولی این مفهوم به این مصداق خلاصه نمی‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ضمناً دوست دارم اینجا اشاره‌ای به رمان دیگرم بکنم؛ «بلند شو قهرمان» که قرار است در چاپ دوم با نام «جبروت» چاپ شود. در این رمان سعی کرده‌ام نشان بدهم یک روحی هست، که شاید تمثّلش را بتوان در هیکلی به‌اسم آمریکای امروز یافت، که خود را خدا می‌داند. در همین رمانم هم هست که چطور این خدا، ملاک‌ها و ضوابط خود را به‌عنوان قوانینی بدیهی و جهان‌شمول به جهان عرضه و تحمیل می‌کند. </span><span style="font-weight: 400;">آن‌طور که فوکو می‌گوید قوی‌ترین نوع تحمیل اراده، تحمیل نامرئی آن است، جوری که آدم خیال می کند این جزو طبیعت آدم بودن و بدیهی است. عرض کردم که من از نهیلیسم کمتر از مسابقه برای خدابودن می‌ترسم. خدا ما را از شر همهٔ خدایان محافظت کند. چه قبلهٔ عالم باشد، چه کسی که می‌خواهد برای مردم ایران، قبلهٔ عالم تعیین کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شمر در مونولوگ‌های </b><b>خود بر لزوم «گردن‌گرفتن غرب و فروافکندنش» تأکید دارد و این را تنها راه عزت عرب می‌داند. این تقابل ایدئولوژیک و نظامی‌نگر با غرب که در رمان طرح می‌شود، تا چه اندازه بازتابی از شرایط کنونی ایران در مواجهه با جهان و تنش‌های منطقه‌ای، به‌ویژه شرایط جنگی و نظامی، است که در بطن رمان و در ذهن راوی جریان دارد؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دقت کنید که همین شمر کشته و مردهٔ آن است که در بی‌بی‌سی دیده شود و تحویلش بگیرند. او تمام اعتبار خود را نظراً از همان‌جایی می‌گیرد که در ظاهر می‌خواهد علیهش لشگرکشی کند. بله! فهم من همین است. اساساً در رمان تا جایی پیش می‌رود که گویا مردمانی از ناصرالدین‌شاه و شمرش به ستوه آمده‌اند و می‌رسیم تا فصل بیست و هشتم. فصل بیست و هشتم، فصلی مسکوت است و متن ندارد. بعد از آن حسینیهٔ بزرگ ناصرالدین‌شاهی، که در هنگام نوشتن تردید داشتم اسمش را بگذارم تکیهٔ دولت یا همین عبارت حسینیهٔ ناصرالدین‌شاهی بیشتر مقصود را می‌رساند، </span><span style="font-weight: 400;">حسینیه تبدیل می‌شود به مکانی برای اسکان اسرای مردم معترض سرکوب‌شده یا به‌نوعی زندان سرکوب‌شده‌ها و از جایی به‌بعد می‌گویند جایی برای اسکان اسیر نداریم و اسیر نگیرید و بکشید. من رمال و طالع‌بین نیستم. این‌همه </span><span style="font-weight: 400;">زندانی عقیدتی و بعد هم کشته‌ها. این‌ها نیازی به رمالی ندارد.</span><span style="font-weight: 400;"> روشن است. ‌مسیری که رفته بودیم روشن بود. این مسیر خیلی طولانی است. شاید </span><span style="font-weight: 400;">حتی مبدأ آن قدیمی‌تر از مبارزات مردم برای مشروطه در عهد قاجار باشد. </span><span style="font-weight: 400;">ما مردمی هستیم که سال‌هاست بین دو گلهٔ گرگ محاصره شده‌ایم؛ گرگ استبداد متوهم ظل‌اللهی داخلی و نیروی طماع خارجی که چشمشان به غارت است. قسمت جالبش هم این است که مدام از دست این گرگ به آن گرگ پناه می‌بریم.</span><span style="font-weight: 400;"> در ماجرای مشروطه یک صحنهٔ عجیب هم داریم. وقتی فشار حکومت زیاد شد، گروهی از مشروطه‌خواهان رفتند و در باغ سفارت بریتانیا بست نشستند. یعنی برای اینکه از تعرض حکومت در امان باشند، به حریم یک قدرت خارجی پناه بردند و همان‌جا دربارهٔ قانون و مجلس حرف زدند. کم‌کم آنجا شبیه یک کلاس درس سیاست شد؛ سخنرانی، بحث و حتی آموزش مفاهیم مشروطه. تناقض ماجرا هم همین‌جا بود؛ جنبشی که می‌خواست قدرت شاه را محدود کند، در یکی از مهم‌ترین لحظه‌هایش زیر سایهٔ سفارت یک امپراتوری خارجی شکل گرفت.</span></span></p>
<figure id="attachment_26194" aria-describedby="caption-attachment-26194" style="width: 2427px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-26194" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=640%2C356" alt="بازسازی تصویر اتاق هفت‌توی مقفل در حسینیهٔ ناصرالدین‌شاهی با استفاده از هوش مصنوعی" width="640" height="356" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?w=2427&amp;ssl=1 2427w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=300%2C167&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=1024%2C570&amp;ssl=1 1024w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=768%2C427&amp;ssl=1 768w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=1536%2C854&amp;ssl=1 1536w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=2048%2C1139&amp;ssl=1 2048w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?w=1280 1280w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Caligula_.jpg?w=1920 1920w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /><figcaption id="caption-attachment-26194" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بازسازی تصویر اتاق هفت‌توی مقفل در حسینیهٔ ناصرالدین‌شاهی با استفاده از هوش مصنوعی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>راوی به نقطه‌ای می‌رسد که می‌گوید «ایستاده‌ام جایی فراسوی نیک و بد» و سپس خود را از «صلب پدر به زهدان مادر» منتقل می‌کند. آیا این تولد دوباره به‌سوی تبدیل‌شدن به «ابرمرد»، همان راه «رستگاری» است که فرحان به او وعده می‌دهد، یا تنها یک چرخهٔ مجدد از رنج و پوچی است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عرض کردم یک‌بار. یعنی از دهنم در رفت. نیچه عبارتی دارد که می‌فرماید تصور کن جهان و زندگی تو دقیقاً با همین جزئیات، بارها و بارها، تا بی‌نهایت تکرار شود. حالا این فلاح و رستگاری است یا پوچی و رنج باشد به عهدهٔ شارحان. به‌هرحال متن داستان وقتی معنادار می‌شود که خواننده در آن تساهم داشته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>راوی خود را یک «بازندهٔ ابدی» می‌داند و از منطق رسانه و بی‌ارزشی هنر در دنیای شبکه‌های اجتماعی انتقاد می‌کند. جایگاه و نقش نویسندگی و داستان‌نویسی در جهان امروز از نگاه شما چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تازگی‌ها فیلمی دیدم به اسم « ماه آبی» یا همان « Blue Moon». به همه توصیه می‌کنم آن را ببینند. فکر می‌کنم داستان‌نویسی به آن معنایی که در ذهن من است، دارد به یک امر موزه‌ای تبدیل می‌شود؛ عتیقه و باارزش است، اما از زندگی‌ها بیرون رفته. مثل آفتابهٔ مسی مادربزرگ که ارزشمند است، ولی حتی دیگر توی توالت‌ هم جا ندارد و از گنجه‌ای به گنجهٔ دیگر به ارث می‌رود. مفهوم هنر به زینت‌المجالس و سرگرمی تبدیل شده که البته برای خالی‌نبودن عریضه، اسانسی از احساسات و مفاهیمی که از منظر عمومی عمیق و اصیل محسوب می‌شود، به آن می‌زنند. نه اینکه قبلاً این مسئله نبود، ولی حالا به‌لطف نتفلیکس و اچ‌بی‌او و اینستاگرام و پلتفرم‌ها و الگوریتم‌های مشابه، خیلی شدتش بیشتر شده. به این موضوع زیاد فکر می‌کنم و خیلی برایم دردناک است. اما چه کار می‌شود کرد… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فکر می‌کنید خوانندهٔ ایرانی ممکن است امروز این رمان را متفاوت از زمانی که آن را نوشتید، بخواند و درک کند؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من هم مثل هر آدمی اگر خیلی خوب و باهوش باشم، فرزند زمان خویشم و این فرزند زمان خویش‌ بودن چیز کمی نیست. کسی که فرزند زمان خویش باشد، حداقل توانسته از دام مدها و فشن‌ها و افکاری که سلطهٔ خود را به‌دلیل استقبال و عنایتی که دارند و روزگاری هم احتمالاً بسیار تر و تازه بوده‌اند، خلاص کند. فرزند زمانه یعنی نیما، که فهمید در عصر او دیگر غزل و مثنوی زبان روز نیست. نیما توانست با زبان روزگار خودش شعر بگوید. این یعنی فرزند زمان خویش بودن. بنابراین من تلاشم که نزد ایزد محفوظ باد، این بوده که فرزند زمان خویش باشم. اما نکتهٔ دیگری هم هست که به‌نظرم مهم است. در طول مصاحبه هم گفتم، امیدوارم مصداق به مفهوم غلبه نکند. اگر غلبهٔ مصداق به مفهوم اتفاق نیفتد و البته باید متن طوری باشد و امیدوارم این‌طور شده باشد که دلالت بر بعضی مصادیق، کل فکر داستان را در خود نبلعد، آن وقت این رمان کوتاه ممکن است عمر بیشتری برای خوانده‌شدن داشته باشد. خواهیم دید چه خواهد شد. اما امیدوارم اگر این متن ارزش خواندن دارد، تا زنده‌ام ببینم چه خواهد شد. به‌هرحال خواهیم دید چه خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>اگر صحبت دیگری با خوانندگان ما دارید، لطفاً بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیلی ممنونم که با من گفت‌وگو کردید. گفت‌وگوکردن چیز خوبی است. به‌نظر من گفت‌وگوکردن باعث می‌شود بخش‌نامه‌ها صادر نشوند. ابطال دیکتاتوری با صدور بخش‌نامه‌های مونولوگ‌وار ضددیکتاتوری، به‌نظر من نه ممکن است و نه مطلوب. به‌نظر من فرهنگ گفت‌وگو رقیب فرهنگ بخش‌نامه است. ادبیات و مخصوصاً داستان خیلی قابلیت دارد که فرهنگ گفت‌وگو را شکل دهد. ادبیات با پلی‌فونی و دیالوگیسمی که باختین می‌گفت، رقیب جدی استبداد است. باز هم بابت گفت‌و‌گو تشکر می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ما هم از شما متشکریم که وقت باارزشتان را در اختیارمان گذاشتید.</b></span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">نسخهٔ چاپی این کتاب را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون و دیگر کتاب‌فروشی‌های معتبر در کشورهای مختلف خریداری کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://tr.ee/MyFatherKillsCaligula"><span style="font-weight: 400;">https://tr.ee/MyFatherKillsCaligula</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/26/%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88%d9%84%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81/">«پدرم کالیگولا را می‌کشد»: روایتی از فروپاشی در چرخهٔ تکرار ابدی و نقد وسوسهٔ عظمت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/26/%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88%d9%84%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d8%b4%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26191</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از نشست معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/03/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/03/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Mar 2025 16:41:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[امیرنعیم حسینی]]></category>
		<category><![CDATA[پدرم کالیگولا را می‌کشد]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مهدی منفرد]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا جوانمرد]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانون هنری بلک آوت]]></category>
		<category><![CDATA[کانون هنری بلک‌آوت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[محفل شب‌های ادبی بوستون]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=24666</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی – وست ونکوور نشست معرفی کتاب پدرم کالیگولا را می‌کشد* نوشتهٔ علیرضا جوانمرد، عصر یکشنبه ۹ مارس ۲۰۲۵ در دفتر کانون هنری بلک‌آوت در ساختمان پرزنتیشن‌ هاوس واقع در نورث ونکوور برگزار شد. شایان ذکر است که رونمایی اصلی این کتاب پیش از این در تاریخ ۷ فوریهٔ‌ ۲۰۲۵ در دانشگاه نورث ایسترن واقع در شهر بوستون، با حضور نویسنده و میزبانی محفل ادبی شب‌های بوستون برگزار شده بود. در این نشست، ابتدا سیما...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/03/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88/">گزارشی از نشست معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – وست ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نشست معرفی کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد*</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ علیرضا جوانمرد، عصر یکشنبه ۹ مارس ۲۰۲۵ در دفتر کانون هنری بلک‌آوت در ساختمان پرزنتیشن‌ هاوس واقع در نورث ونکوور برگزار شد. شایان ذکر است که رونمایی اصلی این کتاب پیش از این در تاریخ ۷ فوریهٔ‌ ۲۰۲۵ در دانشگاه نورث ایسترن واقع در شهر بوستون، با حضور نویسنده و میزبانی محفل ادبی شب‌های بوستون برگزار شده بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این نشست، ابتدا </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;">، از بنیان‌گذاران نشر رها، به حاضران خوشامد گفت و پس از تصدیق این نکته که مکان برگزاری نشست بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی اقوام اسکوامیش، اِس‌لِی-واتوث و ماسکوئیم بنا شده است، از کانون هنری بلک‌آوت به‌خاطر میزبانی این نشست قدردانی کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در ادامه با اشاره به دومین سالگرد تأسیس نشر رها، با مروری بر کتاب‌های انتشاریافته از سوی این انتشارات، گفت: «به‌جز کتابی که امروز خدمت شما معرفی خواهیم کرد، شش کتاب دیگر در طول این دو سال منتشر کرده‌ایم که هر کدام در نوع خود منحصربه‌فردند. از کتاب پژوهشی </span><i><span style="font-weight: 400;">ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مرتضی مشتاقی تا مجموعه‌داستان‌های </span><i><span style="font-weight: 400;">بوی برگ شمعدانی</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی، و </span><i><span style="font-weight: 400;">شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</span></i><span style="font-weight: 400;">، نوشتهٔ نوشا وحیدی و همچنین </span><i><span style="font-weight: 400;">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</span></i><span style="font-weight: 400;">، آخرین رمان زنده‌یاد استاد محمد محمدعلی که یادش همواره با ماست و نهایتاً دو مجموعه‌داستان </span><i><span style="font-weight: 400;">شهر کریستال</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مریم رئیس‌دانا و </span><i><span style="font-weight: 400;">سنگام و دیگر داستان‌ها</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مهرنوش مزارعی. هر کدام از این کتاب‌ها در طول این مدت در نشست‌های ادبی یا از سوی منتقدان مورد بحث و بررسی قرار گرفته‌اند و می‌توانم بگویم برآیند نظرات دربارهٔ این کتاب‌ها مثبت بوده و مورد تحسین صاحب‌نظران قرار گرفته‌اند. از انتشار این آثار ارزشمند بسیار خوشحالیم و امیدواریم بتوانیم در ادامهٔ راه کتاب‌های ارزشمند دیگری را به دست خوانندگان فارسی‌زبان در سراسر جهان برسانیم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیما غفارزاده در ادامه با اشاره به برگزاری نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور گفت: «سال گذشته با همکاری دوستان و همکارانمان در شهر ونکوور، مؤسسات انتشاراتی، رسانه‌هایی که به ادبیات بها می‌دهند و انجمن‌های ادبی ونکوور نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور را برگزار کردیم و در سال جاری هم دومین دورهٔ این جشنواره در سوم مهٔ ۲۰۲۵ برگزار خواهد شد. این‌بار این جشنواره از طریق بنیاد غیرانتفاعی‌ای که برای آن ثبت شده برگزار خواهد شد.» و افزود: «هیئت‌مدیرهٔ این بنیاد شامل دکتر فرزان سجودی، عبدالرحیم احمد پروانی، دکتر مرال دهقانی، هومن کبیری پرویزی و بنده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس او از</span> <b>امیرنعیم حسینی، </b><span style="font-weight: 400;">مدیر هنری کانون هنری بلک‌آوت، دعوت کرد تا کمی دربارهٔ کانون هنری بلک‌آوت و فعالیت‌های آن صحبت کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">امیرنعیم حسینی پس از سلام و خوشامدگویی، در بخشی از سخنانش گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">ما سال ۲۰۱۱ در ونکوور شروع کردیم. گروه جمع‌وجوری بودیم و کار فارسی اجرا می‌کردیم. بعد کم‌کم شروع کردیم به کار زبان انگلیسی، و در ۲۰۱۷ سازمانی ثبت شد و از آن‌موقع تا پنج سال کار انگلیسی می‌کردیم، ولی بعد یک مقداری تماشاگر فارسی‌مان را از دست دادیم و برگشت کردیم به کار فارسی که در واقع </span><i><span style="font-weight: 400;">شهر قصه</span></i><span style="font-weight: 400;"> بود اگر که دیده باشید و اگر هم ندیده‌اید، مجدداً در سپتامبر قرار است اجرا بشود و در کانادا تور داشته باشد.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در ادامه افزود که گرچه کانون هنری بلک‌آوت منابع مالی چندانی ندارد، اما می‌تواند به هنرمندان تازه‌وارد یا قدیمی‌ترها کمک و راهنمایی کند تا چطور راه خود را پیدا کنند. حسینی همچنین با اشاره به فستیوال استند که از ۲۰۲۱ کار خود را شروع کرده، گفت که این فستیوال هرساله از اول تا دهم نوامبر در سه حوزهٔ رقص، تئاتر و موسیقی برگزار می‌شود و تمرکز آن روی کار هنرمندان مهاجر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، امیرنعیم حسینی توضیحاتی دربارهٔ دو برنامهٔ آتی این کانون داد؛ کنسرت «آوای سبز دیار» گروه موسیقی نی‌نوا در تاریخ ۱۵ مارس که در کی میک سنتر برگزار خواهد شد و اولین کنسرت عمومی این گروه است و همچنین او به حضور رخشان بنی‌اعتماد، کارگردان برجستهٔ ایرانی، در ونکوور اشاره کرد و گفت که در تاریخ ۳۰ مارس مراسم نکوداشتی برای او برگزار خواهد شد و ایشان یک کارگاه بازیگری نیز خواهد داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن سیما غفارزاده معرفی کوتاهی داشت از </span><b>علیرضا جوانمرد</b><span style="font-weight: 400;"> نویسندهٔ کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;">: «علیرضا جوانمرد، زادهٔ سی‌ام مرداد سال ۱۳۵۷ خورشیدی در تهران است. تحصیلات رسمی او در رشتهٔ مهندسی مکانیک است؛ مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه علم و صنعت تهران و کارشناسی ارشد را از دانشگاه صنعتی اصفهان اخذ کرده است. او از سال ۱۳۷۷ در نشریهٔ طنز گل‌آقا (هفته‌نامه و ماهنامه) به‌عنوان نویسنده و عضو تحریریه تا پایان انتشار آن نشریه فعالیت می‌کرد. در عین حال از سال ۱۳۷۶ در </span><i><span style="font-weight: 400;">هنرستان داستان</span></i><span style="font-weight: 400;"> و بعدها </span><i><span style="font-weight: 400;">مدرسهٔ داستان</span></i><span style="font-weight: 400;"> به مشق درس داستان پرداخته است و خود را دانش‌آموز همیشگی این مدرسه می‌داند. بارها برندهٔ جوایزی در جشنواره‌های داستان‌نویسی، طنزنویسی و فیلمنامه‌نویسی شده است. از وی پیش از این مجموعه‌داستان کوتاهِ </span><i><span style="font-weight: 400;">پیشانی‌نوشت‌ها</span></i><span style="font-weight: 400;"> و رمانِ </span><i><span style="font-weight: 400;">بلند شو قهرمان</span></i> <span style="font-weight: 400;">منتشر شده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، ویدئوی سخنان </span><b>علیرضا جوانمرد</b><span style="font-weight: 400;"> پخش شد. او پس از سلام و سپاسگزاری از حضور شرکت‌کنندگان در این برنامه و نشر رها برای رویکرد فرهنگی‌شان و دقت و وسواس در بازخوانی مکرر این کتاب، در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اتفاق مبارکی است از نظر من در روزگاری که شاید دیگر دانایی و زیبایی دو اولویت اصلی زندگی عموم مردم نباشد، کسانی به‌خاطر رونمایی یک کتاب دور هم جمع شده باشند؛ آن هم کتابی که طبیعتاً برای بازار طراحی نشده و اولویت اصلی‌اش البته بازار نیست، نه اینکه برای اینکه مخاطب و فروش نداشته باشد طراحی شده باشد، منظورم این است که رویکرد اصلی‌اش تلاشی بر این بوده که افقی زیبایی‌شناسانه و زیباشناسی همراه با دانایی را تعقیب کند. به‌هر حال برای این کتاب دورِ هم جمع‌شدن برای من بسیار بسیار اتفاق خرسندکننده و خجسته‌‌ای‌ست و بایستی از همهٔ شما تشکر ویژه و عرض ادب داشته باشم. مخصوصاً بزرگواران و صاحب‌نظرانی که من البته نمی‌دانم در مورد کتاب چه خواهند گفت، ولی هرچه که بگویند حتماً نور راه آیندهٔ من خواهد بود و جلوی پای من را برای آینده روشن خواهد کرد. از این صاحب‌نظران و بزرگواران به‌طور ویژه تشکر می‌کنم که وقت گذاشتند و کتاب را خوانده‌اند و در موردش صحبت خواهند کرد. به‌رسم رونمایی‌های کتاب و البته به‌حسب دستوری که به من داده‌اند، فصل کوتاهی از کتاب را برایتان می‌خوانم و بیشتر از این تصدیع وقت نمی‌کنم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برای هر انسان آرزو شکلی دارد. من گمان می‌کنم آرزویی خوب است که جامع همه‌چیز باشد. به‌هر حال انسان از دو حال خارج نیست: یا به قیامت اعتقاد دارد یا اعتقاد ندارد. آرزوی خوب برای رستاخیزباوران باید عقبایشان را شاد کند و برای نامعتقدان به حیات پس از مرگ، شادی را تا دم مرگشان تضمین کند. برای من که به هیچ‌چیز نه باورمندم و نه بی‌باور، بهترین آرزو این است که هر دو را تا سرحد امکان تأمین نماید. از این‌رو حسینیهٔ بزرگ داشتن، امپراتوری کوچکی در دنیاست که در صورت وجود عقبا، معاد انسان را هم تأمین می‌کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فرحان می‌گوید: «من به درستیِ استدلالت کاری ندارم. من می‌خواهم تو را به آرزویت برسانم.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ناصرالدین‌شاه به موضوعی کلیدی پی برده است که اکثر نفوس هم‌وطنان از فهم معنای آن بی‌بهره‌اند: سیاست افزایش نفوس و جمعیت. واقعاً در این جهان، بدون جمعیت چیزی شکل نمی‌گیرد. مفهوم دموکراسی اگر حکومت اکثریت نفوس باشد، بدون تزاید شمار نفرات، حکمی‌ در جهان ساری و جاری و محکم نمی‌شود. فرحان در فصل پیش توضیح داد که تاریخ قصه‌ای است که عامهٔ مردم بر آن اتفاق‌نظر دارند. اما این موضوع به همین جا ختم می‌شود؟ آیا دانشگاه بدون خیل دانشجویان چیزی جز عمارتی با دار و درخت است؟ و سینما بدون مخاطب چگونه داعیهٔ هنر می‌تواند داشته باشد؟ و من حالا امیر یک حسینیه نیستم، کلیددار یک حسینیه‌ام. زیرا حسینیه جمعیت مشتاق و فراوان می‌طلبد تا من امیرش باشم و اینکه من دارم، امیری نیست و کلیدداری است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فرحان می‌گوید: «خب چه کردی که کسی بیاید توی حسینیه؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گویم: «اگر بلد بودم، کاری می‌کردم که کتاب‌هایم بفروشند.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «کتاب&#8230; هنر&#8230; فلسفه&#8230; این مزخرفات را بریز دور. صادق هدایت یا احمد محمود</span></i> <i><span style="font-weight: 400;">روی هم چند تا مخاطب داشته‌اند؟ تیراژ همهٔ کتاب‌هایشان، رسمی ‌و غیررسمی، افست‌شده و الکترونیکی، همه روی هم چند تا می‌شود؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">موبایلش را از جیبش درمی‌آورد. صفحه‌ای باز می‌کند که اینستاگرام است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «ببین! دختره لامصب! سی میلیون دنبال‌کننده دارد.</span></i><i><span style="font-weight: 400;">»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گویم: «این چه به درد حسینیه می‌خورد؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «دنیا، دنیای تخصص است. تو از بازاریابی جمعیت چیزی می‌دانی؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گویم: «نه!»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «پس گوش کن! من برایت متخصص به کار می‌گیرم.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نگاهش می‌کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «تا به‌حال عشق خوب را تجربه کرده‌ای؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و با انگشت شست و اشاره‌اش دایره‌ای می‌سازد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «یک عشق آتشین و تنگ!»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و چشمکی می‌زند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گویم: «تو را دوست دارم.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «من برای عشق‌ورزیدن خیلی مناسب نیستم. اما راهنمای تو خواهم بود. مطمئن باش.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و دستم را روی سینه‌اش می‌گذارد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «آیا هنوز قصد انتحار داری؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نگاهش می‌کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «تراژدی همین است. آپولون می‌خواهد. فصل دوازدهم فصل آپولون است. اما از دیونیسوس غافل نشو. خرد تام که نزد زئوس است هم شامل آپولون است و هم دیونیسوس. آپولون به‌همراه دیونیسوس نخواهد گذاشت تو ناکام بمیری.» </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دکمهٔ برآمدهٔ سینه‌اش گرم و گرم‌تر می‌شود. بزرگ و کوچک. برآمده و تیز شده.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید: «درست است به وعده‌ای که به پدر داده‌ای وفا نکنی؟ تو به او وعدهٔ مرگ شایسته داده‌ای. و جزای مهری که به پدر داری، امپراتوری حسینیهٔ ناصرالدین‌شاه است. در این جهان هیچ خیری بی‌جزا نمی‌ماند. موافقی برویم فصل بعد تا بازاریاب خوب برایت معرفی کنم و تو را از خمودگی نجات دهم؟»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جوانمرد در پایان سخنانش ضمن تشکر دوباره از شرکت‌کنندگان در این نشست، اظهار امیدواری کرد که جلسهٔ خیلی خوب و مفید و پرباری باشد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24668" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_1.jpg?resize=640%2C480" alt="گزارشی از نشست معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد #کتاب_الکترونیکی #انشارات #کتاب_الکترونیک #انتشارات #کتاب #ادبیات #کتابخوانی #رمان #پدرم_کالیگولا_را_می‌کشد #علیرضا_جوانمرد #علیرضاجوانمرد #نشر_رها #نشررها #نشر_رها #نشررها #کانادا #ونکوور ‎‎#RahaaBooks " width="640" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_1.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_1.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، سیما غفارزاده از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ساکن ونکوور، دعوت کرد تا دربارهٔ کتاب سخنانی ایراد کند. ایشان ضمن اشاره به این نکته که صحبت انتقادی یا نقد کتابی که روز رونمایی یا توزیع و انتشارش است کمی هم سخت هم غیرمنصفانه است، و تلاش خواهد کرد بیشتر به معرفی کتاب بپردازد، در بخشی از سخنان خود گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب مقدمه‌ای دارد به‌اسم «مقدمه‌ای به‌قلم دومین خوانندهٔ کتاب» و امضایش هم «دومین خوانندهٔ کتاب، مشهور به قاری ثانی»‌ است، یعنی در حقیقت هیچ شخصی مسئولیت نوشتن این مقدمه را نپذیرفته، و این هم خودش شگردی‌ست که همسو با بقیهٔ شگردهای کتاب است و خب، کاش این را اول کتاب نمی‌گذاشتند، حالا می‌شد در چاپ دوم یا سوم این را می‌گذاشتید، یعنی وقتی که هنوز کسی کتاب را نخوانده وقتی آن را باز می‌کند و با مقدمه‌ای روبه‌رو می‌شود که آن مقدمه به ما می‌گوید چه‌جوری این کتاب را بخوانید و مراقب باشید اگر غیر از این چیزی که من می‌گوم جور دیگری بخوانی، حتماً شما آدم‌های نادانی هستید و خب این‌هاخیلی جذاب نیست. در واقع من نمی‌خواهم در این دام بیفتم، هرچند افتادم. و همین وضعیت یعنی اینکه «نمی‌خواهم در این دام بیفتم هرچند افتادم» یکی از وضعیت‌های این کتاب است، یعنی دوگانه‌هایی که جمعشان با همدیگر به‌قول قدما می‌گفتند مانعةالجمع، یعنی جمعشان با همدیگر ممکن نیست ولی در عین حال در یک موقعیت داستانی یا غیره با هم جمع می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به نظر می‌آید که این کتاب در مقولهٔ ادبیات پسامدرن یا پست مدرن جا می‌گیرد و ویژگی‌های ادبیات پست مدرن را دارد. در ادبیات پست مدرن، شما شاهد بی‌نظمی زمانی در روایت‌ها و رویدادها هستید. فرض کنید شما در عصر معاصر دارید زندگی می‌کنید، دارید توی اینستاگرام کار می‌کنید و در عین حال مثلاً ناصرالدین‌شاه می‌آید به شما حکمی می‌دهد که شما رئیس بزرگ‌ترین حسینیهٔ جهان باشید که مورد علاقهٔ اوست، و این زمان‌ها و رویدادها در روایت از نظمی متعارف یا نظمی عادت‌شده پیروی نمی‌کنند. دوم از‌هم‌گسیختگی است؛ یعنی شما در رمان پست‌ مدرن با پرش‌های ذهنی مواجهید. مثلاً این فصل تمام می‌شود، در فصل بعدی جای دیگری می‌پرد بعد دوباره برمی‌گردد به همان فصل و جایی‌که رهایش کرده بود، پس نوعی ازهم‌گسیختگی در این نوع کار مشاهده می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پارانویا باز ویژگی دیگر این نوع ادبیات است، یعنی آدم فکر می‌کند آن چیزهایی که دارد می‌خواند حاصل ذهنی پارانویایی‌ست. همچنین دور باطل؛ یعنی شما فکر نمی‌کنید که جریانی خطی را دارید دنبال می‌کنید بلکه احساس می‌کنید همان چیزها دارد به‌طریقی تکرار می‌شود… بعد بازی به‌معنای play یکی از کلیدواژه‌های این فضای پسا مدرنیستی است. البته همهٔ آن چیزهایی را که کلمهٔ play در انگلیسی القا می‌کند، در فارسی القا نمی‌کند، چون در انگلیسی نواختن موسیقی هم play است، بازی‌کردن هم play است، بازی‌داده‌شدن هم play است. گویی هم در فضای درون داستان شخصیت‌ها دارند بازی می‌کنند، بازی داده می‌شوند، می‌نوازند و غیره، هم ما خوانندگان هم داریم دائماً بازی داده می‌شویم، بازی می‌کنیم و این‌ها… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از همه مهم‌تر طنز است، یعنی این زبان طنز، آیرونی، طنز تلخ و… یکی از ویژگی‌های این نوع ادبیات است. در عین حالی که شما در زیرلایه‌ها خشونت، عبوسی و غیره و ذلک پیدا می‌کنید، ولی دائماً مجموعهٔ این عواملی که گفتم شما را در موقعیت‌های طنزآمیزی قرار می‌دهد و خودِ زبان هم این کار را می‌کند و بعد آمیختنِ ژانرها، یعنی شما فکر کنید داستان می‌خوانید، بعد یکهو داستان‌نویس می‌آید و یک فصل اصلاً راجع به نظریه‌ای ادبی با شما حرف می‌زند و دوباره برمی‌گردد به فضای داستان… و به‌دلیل این به‌هم‌ریختگی ژانرها نثر هم عوض می‌شود، یعنی شما با یک نثر ثابت همگن مواجه نیستید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">حالا با این کلیاتی که اصولاً دربارهٔ هر کار پست مدرن می‌شود گفت، من برمی‌گردم به کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشدِ</span></i><span style="font-weight: 400;"> آقای جوانمرد. یکی از ویژگی‌های این کتاب بازگشت به وقایع تاریخی و بازنویسی آن‌ها بر خلاف روایت رسمی از این وقایع است. مثلاً فرض بفرمایید ممکن است برای خواننده، همان ابتدای کتاب خیلی تکان‌دهنده باشد؛ نویسنده ضمن اینکه دارد بازنویسی می‌کند، یک نظریهٔ سیاسی همراه با آن بازنویسی ارائه می‌کند؛ واقعهٔ عاشورا را کاملاً طور دیگری بازنویسی می‌کند، شمر می‌شود قهرمان واقعهٔ عاشورا، و حسین می‌شود فتنه‌گر… </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب دنیاهای داستانی خیالی می‌آفریند، یعنی همان پارانویا. در عین حال که ارجاعات مشخصی به جهان زیسته دارد یعنی ناصرالدین‌شاه، حسینیه، شمر، حسین بن علی، پدر، مادر، فرحان، اینفلوئنسر اینستاگرامی، و… در هم پیچیده شده‌اند و یک چنین فضای خیالی‌ای را به وجود آورده‌اند که از قیدهای زمان و مکان آزادند، یعنی نه مجبورند زمان خطی را دنبال بکنند، نه مجبورند روابط مکانی را با جدیت پی بگیرند و با منطق متعارف دنبالش بکنند و البته که تمام با طنز و کنایه، و دوگانه‌های مانعةالجمع را در کنار هم ممکن می‌کند… دلمشغولی بسیار زیادی دارد به جامعهٔ مصرفی، نوعی ضدیت با غرب، فرهنگ غربی، جامعهٔ مصرفی، جامعهٔ رسانه‌ای، دست‌انداختن فلاسفهٔ غربی، دریدا فوکو، نیچه… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سطح روایت، ما یک روایت چندلایه داریم با راویان متفاوت؛ از شمر گرفته تا شخصی به‌اسم نویسنده… در این روایت چندلایه با راویان متفاوت، راویِ غالب همان نویسنده است، یک اَبَرراوی هم دارد که یک «من» است و به کارهای نویسنده هم نظارت می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد ژانر، همان‌طور که اشاره کردم، در‌هم‌آمیختگی یا التقاط ژانرها و جابه‌جاشدن بین ژانرها وجود دارد. مثلاً از ژانر داستانی به ژانر شرح تاریخی می‌رود، بعد به ژانر نظریه‌پردازی می‌رود یا به ژانر نقد نظریه و به‌خصوص اینکه کلاً گرایش قالب لااقل روی سطحش این است که این‌ها همه چرت‌وپرت می‌گویند و حالا ما هم خیلی مجبور نیستیم از قواعدشان تبعیت بکنیم و… با تغییر این ژانرها از یکی به دیگری، کماکان ویژگی طنز یا هجو در همه‌اش جاری‌ست، اما به‌اعتقاد من همیشه صدای مسلط آن اَبَرراوی یا نویسنده هم درش شنیده می‌شود. حالا می‌خواهم اشاره بکنم به اینکه این طنز چه‌کار می‌کند. اصولاً ما که در حوزهٔ نظریهٔ انتقادی کار می‌کنیم، می‌گوییم هیچ بلاغت ادبی‌ای در ادبیات، در سینما یا در تئاتر و غیره نیست که صرفاً برای زیبایی آنجا باشد. ما امروز می‌گوییم اساساً بلاغت حتماً یک کارکرد گفتمانی دارد. در این کتاب هم مطایبه ابزاری بلاغی‌ست برای تصدیق باورهایی که به‌ظاهر به طنز بیان شده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ دیگر داستان‌پردازی چندگزینه‌ای‌ست، مثلاً می‌گوید حالا رسیدیم به اینجا و من چند تا گزینه دارم؛ الف، ب، جیم، دال،… شما باشید، کدام را انتخاب می‌کنید. بعد هر چهار پنج گزینه را می‌گوید و رها می‌کند می‌رود صفحهٔ بعد و دربارهٔ چیز دیگری حرف می‌زند ولی راه‌های احتمال ادامه را به‌شکل گزینه‌های مختلف بیان می‌کند که این از فنون کار است. استنباط من این است که اگر بگوییم ناصرالدین‌شاه امروز هست و حسینیه، و بعد این حسینیه تبدیل به زندان می‌شود و معترضان را در آنجا زندانی می‌کنند و… این بازی‌های زمانی، مکانی و غیره می‌خواهد به ما یک وضعیت همه‌زمانی همه‌مکانی را دربارهٔ این نوع باورها، این نوع سرکوب‌ها و غیره نشان دهد، گویی که همیشهٔ تاریخ ما گرفتار این مسئله‌ بوده‌ایم، که اگر این‌جور باشد، نکتهٔ خیلی مثبت و خوبی دیده می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های دکتر سجودی، ویدیوی ارسالی </span><b>دکتر مهدی منفرد</b><span style="font-weight: 400;">، دکترای تاریخ و شاعر، عضو سابق هیئت علمی دانشگاه الزهرا، مدرس فعلی کالج ووستر در آمریکا و محقق تاریخ ادبیات کلاسیک، دربارهٔ کتاب پخش شد. وی پس از تبریک به علیرضا جوانمرد برای انتشار کتابش و نیز تبریک به نشر رها، در بخشی از صحبت‌هایش دربارهٔ کتاب چنین گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بعد از اینکه کتاب در پنجاه و ششمین نشست محفل ادبی شب‌های بوستون رونمایی شد، آن را تهیه کردم و خواندم. کتاب خوش‌خوان است و ریتم بسیار سریعی دارد و داستان خیلی خوب پیش می‌رود. بعد از تمام‌کردن کتاب یادداشتی برای آقای جوانمرد نوشتم و دوست دارم این صحبت را با خواندن بخشی از آن یادداشت شروع بکنم. </span><i><span style="font-weight: 400;">سلام استاد عزیز خواندن کتاب تازهٔ شما را نیمه‌های شب تمام کردم. در تمام زمان خواندن از کتاب و قلم شیرین شما لذت بردم. داستان که تمام شد و لذت خواندن آن فرونشست، دغدغه‌های ژرف‌تری دربارهٔ کتاب آغاز شد التهاب لایه‌های معنایی گوناگون کتاب تمام جانم را فرا گرفت. دیشب را نخوابیدم. انگار هر ساعت شب بخشی از کتاب در ضمیر ناخودآگاه من آشکار می‌شد، نمود پیدا می‌کرد و در جانم پخش می‌شد. درست مثل داروهایی که هر چند دقیقه یا هر چند ساعت یک بار اثر خودشان را نشان می‌دهند و در بدن پخش می‌شوند. پیش از هرچیز به شرف و غیرتتان آفرین گفتم. از متن کتاب متوجه شدم آن سال حضور در بوستون و نبودن پیش پدر چقدر شما را آزار داده، روانشان شاد. من هم در رفتن پدر و مادرم نبودم؛ یک بار مشهد بودم و بار دیگر بوستون، هر دو در شرایطی بودند که باید کنارشان می‌بودم و نبودم و اگر بودم شاید به آن سادگی‌ها نمی‌رفتند و این حکایت شمرشدن شما در کتاب و روایت تکان‌دهندهٔ سربریدن پدر و نوشتن کتابی برای او که بروید و در گور برایش بخوانید، حاکی از آن عذاب وجدان دوری بود و این خاطرهٔ زیستن با پدر لذت‌بردن از حضورش و داشتن لحظه‌های خوب و به‌یادماندنی آموختن از او چقدر در کتاب جلوه و جلا دارد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتماً دربارهٔ کتاب، طرح داستانی، نکته‌های مربوط به سبک و روش نویسندگی، اشاره‌ها و نشانه‌های نهفته در لایه‌های مختلف کتاب سخن گفته شده و من دربارهٔ این ابعاد کتاب حرفی نمی‌زنم. کتاب از یک جهت برشی از برخی فرازها و رخدادهای زندگی علیرضا جوانمرد است، از جهت داستان‌نویسی و هم از جهت ارتباط او با پدرش و در این زمینه دغدغه‌های او دربارهٔ ادبیات داستانی ایران هم قابل‌توجه است. همین‌طور یک لایهٔ فلسفی مربوط به غرب و شرق، شرق‌شناسی و مستشرقان و به‌قول خود کتاب مستغربان نکتهٔ مهم کتاب است. همین‌طور می‌خواهم به لایهٔ ژرف سیاسی کتاب اشاره بکنم. آنچه به شیعه‌گری و تلاش‌هایی که برای انتشار کمّی و اغراق‌شدهٔ حسینیهٔ معظم انجام می‌شود. رؤیافروشی‌های شاه‌ناصر و مردمی که در حسینیهٔ بزرگ یا منگ و مست‌اند و مشغول شهوت‌رانی و خوشگذرانی، یا در زندان‌اند و گرفتار شکنجه و عذاب و تمامی این مطالب این لایه‌ها در قالب زبانی طنزآمیز بیان می‌شود، طنزی که در تمامی کتاب گسترده است. گزندگی‌های زبان و بیان در صحنه‌های آمیخته با قساوت را تحمل‌پذیرتر می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… شاید علیرضا خودش در این اثر کالیگولاست. عذاب وجدان او از رفتن به آمریکا و تنهاگذاشتن پدر را در این سطرها که از صفحه ۱۴۲ کتاب نقل می‌کنم، به‌روشنی می‌شود دید: «من اصلاً در آمریکا چه می‌کردم؟ چرا باید در آمریکا باشم وقتی پدرم در برهه‌ای مخصوص از زندگی خود به سر می‌برد؟ نه زنده بود و نه می‌مرد بعد از یک سکتهٔ مغزی. واقعیت این است که زندگی برایم شکل مبهم و غریبی داشت و دارد. من در روزهای زندگی‌ام با پدرم فهمیدم که هستم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اگر در کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> جوانمرد می‌تواند جای کالیگولا بنشیند و با مثلث قساوت و حکمت و طنز شورش کند بر بی‌معنایی و مسخرگی و پوچی هرچه در جهان است، پدر او در دیگر سو در جایگاه و در صدد معنابخشی به زندگی است. شاید از همین روست و به‌همین دلیل است که پدر کالیگولا را می‌کشد. نگاه به این بعد از کتاب و تفسیر کتاب در قالب مرثیه‌ای برای ازدست‌دادن را کسی می‌تواند بهتر درک کند که کسی را از دست داده و در کنار او نبوده باشد. کسی که بعد از ازدست‌دادن عزیزانش در گرداب بی‌معنایی زندگی گرفتار آمده باشد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پخش صحبت‌های دکتر منفرد، </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، یکی از پایه‌گذاران نشر رها، ضمن سپاس و قدردانی از حضور شرکت کنندگان در این جلسه گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌عنوان ناشر، کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> از دو نظر با کتاب‌های پیشین ما متفاوت است. نخست اینکه این اولین کتاب نشر رهاست که در ونکوور رونمایی نشده و حدود یک ماه پیش در هفتم فوریهٔ ۲۰۲۵ در دانشگاه نورث ایسترن شهر بوستون در جریان نشست محفل ادبی شب‌های بوستون رونمایی شد و به‌همین دلیل ما این نشست را «معرفی کتاب» نام نهادیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ دوم اینکه به‌خاطر محتوای کتاب که حالا بخشی‌ را آقای دکتر سجودی اشاره کردند، بخشی را آقای منفرد و بخش دیگری را هم آقای دکتر سادات‌شریفی بعد از صحبت‌های من در ویدئویی که فرستاده‌اند خواهند گفت، ما هشداری در اول کتاب اضافه کردیم مبنی بر آنکه محتوای کتاب شامل چه چیزهایی است. هرچند برای خود من که لااقل چهار پنج بار این کتاب را خوانده‌ام و مانند هر خواننده‌ای برداشت خودم را از کتاب دارم، من هرکدام از شخصیت‌ها یا المان‌های داستان را به شخصیتی در برهه‌ای از تاریخ پیوند زده‌ام، اینکه مثلاً ناصرالدین‌شاه نماد چه کسی می‌تواند باشد یا شخصیت‌های دیگر مثل فرحان یا پدر. با فرض این استعاره‌ها، شاید اصلاً به آن هشدار نیازی نباشد ولی در هر حال ما آن را به اول کتاب اضافه کردیم و این نخستین کتاب ماست که چنین هشداری در آن درج می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ دیگری که دوست دارم بگویم این است که فارغ از انتشار این کتاب، آشنایی با آقای جوانمرد برای ما در نشر رها بسیار ارزشمند بود. ایشان دانشی عمیق و شخصیتی بسیار دوست‌داشتنی و خلاق دارند. خوشحالیم که به‌خاطر این کتاب حداقل باب این آشنایی بین ما فراهم شد. خلاقیت ایشان به نوشتن رمانی عمیق و چندلایه با طنزی منحصربه‌فرد و گهگاه گزنده منحصر نشده، ایشان طرح جلد این کتاب را هم خودشان انجام داده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌خواهم در اینجا اشاره کنم که طی این دو سال کتاب‌های چاپی و دیجیتال نشر رها به دست خوانندگان در کشورهای مختلف رسیده است. با توجه به دسترسی به کتاب از طریق آمازون و فروشگاه‌های بین‌المللی دیگر خوانندگان در اروپا، آمریکا و استرالیا کتاب‌های چاپی نشر رها را خریداری کرده‌اند. همچنین نسخهٔ الکترونیکی پیشرفتهٔ نشر رها را، هم خوانندگان خارج از ایران خریداری کرده‌اند و هم خودمان در اختیار بسیاری از خوانندگان در داخل ایران قرار داده‌ایم. ازجمله در همکاری مشترکی که با گروه ادبی «زیر گنبد کبود» در آمریکا داشتیم، نسخهٔ الکترونیک را با تخفیف ویژه در اختیار دوستان در خارج از ایران قرار دادیم و برای دوستان داخل ایران دسترسی رایگان به نسخهٔ الکترونیک کتاب را فراهم کردیم که با استقبال زیادی مواجه شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">برگردیم به کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;">. باید بگویم برای من شنیدن صحبت‌های دکتر منفرد و دکتر سجودی عزیز بسیار جذاب بود چرا که می‌بینم هر کدام از زاویه‌ای منحصربه‌فرد به این اثر ارزشمند پرداخته‌اند و زوایایی را روشن کردند که برخی از آن‌ها برای من که چند بار این کتاب را خوانده‌ام، تازگی داشت. دکتر سادات‌شریفی عزیز هم که در ادامه سخنانشان را خواهید شنید از بعدی دیگر به این رمان پرداخته‌اند که توجه شما را به سخنان ایشان جلب می‌کنم.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24669" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_2.jpg?resize=640%2C384" alt="گزارشی از نشست معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد #کتاب_الکترونیکی #انشارات #کتاب_الکترونیک #انتشارات #کتاب #ادبیات #کتابخوانی #رمان #پدرم_کالیگولا_را_می‌کشد #علیرضا_جوانمرد #علیرضاجوانمرد #نشر_رها #نشررها #نشر_رها #نشررها #کانادا #ونکوور ‎‎#RahaaBooks " width="640" height="384" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_2.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/03/J_2.jpg?resize=300%2C180&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن ویدئوی ضبط‌شدهٔ </span><b>دکتر فرشید سادات‌شریف</b><b>ی، </b><span style="font-weight: 400;">ادب‌پژوه و استاد ادبیات کاربردی در موسسهٔ علمی‌آموزشیِ سَماک؛ کیچنر، انتاریو، دربارهٔ کتاب پخش شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایشان پس از سلام و سپاسگزاری از برگزارکنندگان و شرکت‌کنندگان در برنامه و ضمن اظهار خوشحالی از اینکه به‌واسطهٔ تکنولوژی و بستر مجازی در این نشست حضور یافته، در بخشی از سخنان خود چنین گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">قرار است تبریک بگوییم به نویسندهٔ عزیز بابت یک کار بسیار متفاوت. من سعی می‌کنم خیلی سریع به‌جای اینکه صرفاً به یک تبریک کلامیِ یک‌جمله‌ای بسنده بکنم، در یک گفت‌وگوی کوتاه پیام و نکاتی از این کتاب را بگویم که هم علت تبریکم را بیان کند، هم نکاتی از کتاب را برجسته کند و هم اگر دوستان هنوز کتاب را نخریده‌اند و نخوانده‌اند، تشویق کند که به کتاب نگاهی جدی بیندازند و از آن بهره ببرند، اگر می‌خواهند اثری متفاوت را ببینند. عنوان گفتار من این است: «میان اسطوره و جنون: تاریخ، خشونت و هویت در </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;">» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">خوانندگان گرامی! توجه فرمایید! خوانندگان عزیز! توجه فرمایید! خداوند با شما سخن می‌گوید.</span></i><span style="font-weight: 400;"> با این مقدمهٔ تکان‌دهنده، </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> از همان ابتدا مرزهای روایت را در هم می‌شکند و خواننده را به ورطهٔ هولناکِ یک بحران وجودی پرتاب می‌کند. این رمان نه‌تنها تاریخ را بازنویسی می‌کند، بلکه با درهم‌آمیختن ایمان، ایدئولوژی، خشونت و هویت، خواننده را وادار به مواجهه‌ای وحشتناک با خود و جهان می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی، که خود را هم خدا و هم شمر معرفی می‌کند — تجسمی از قدرت مطلق و چهره‌ای منفور در تاریخ — با این دوگانگی هولناک، مفهوم عدالت، الهیات و حافظهٔ تاریخی را به چالش می‌کشد. اما این رمان صرفاً یک داستان نیست، بلکه بازجویی‌ای فلسفی و تاریخی‌ست که ما را وادار به پرسیدن سؤالاتی اساسی می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چگونه تاریخ را می‌سازیم و چه کسانی روایت‌های مسلط را تعیین می‌کنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا خشونت یک امر مقدس است یا تنها ابزاری برای قدرت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا می‌توان از چرخهٔ ایدئولوژی‌ها و خشونت تاریخی گریخت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این تحلیل، چهار محور اصلی را که این رمان بر آن‌ها بنا شده است، بررسی می‌کنیم:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پارادوکس‌های الهیاتی و اگزیستانسیال: مرگ خدا و بحران ایمان در جهانی بی‌معنا</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقش اسطوره و ایدئولوژی: میراث گذشته و بازنویسی آینده در بازار ایدئولوژی‌ها</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قربانی‌گری، شهادت و نمایش خشونت: از عمل مقدس تا نمایش عجیب در حسینیه‌ای عظیم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تکرار تاریخ و اسارت روانی: چرخهٔ بی‌پایان خشونت و تبدیل پسر به پدر</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر کدام از این بخش‌ها، زاویه‌ای از عمق فلسفی و ادبی این رمان را آشکار می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱. پارادوکس‌های الهیاتی و اگزیستانسیال</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد و جسورانهٔ این رمان، معرفی راوی به‌عنوان خدا و شخصیتی منفور و تاریخی‌ست. او در همان ابتدا می‌گوید: «اینجانب خدا، که در بین زمینی‌ها با نام شمر هم شناخته می‌شوم، مانند تمامی خدایان راستین تاریخ، مظلوم واقع شده‌ام.» این جمله به‌طور ناگهانی ما را با یک چالش عمیق روبرو می‌کند: اگر روایت‌های تاریخی اخلاق را تعیین می‌کنند، آیا امکان رستگاری برای کسانی که تاریخ آن‌ها را «خائن» خوانده است، وجود دارد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیچه زمانی گفت «خدا مرده است» اما این رمان فراتر از این گزاره می‌رود: اگر خدا مرده است، چرا همچنان از حقانیت خود سخن می‌گوید؟ پدرِ راوی تجسم این تناقض است — او هم زنده است و هم مرده، هم قربانی است و هم جلاد. این حضور هم‌زمان نشان می‌دهد که ایده‌ها، حتی پس از مرگ در ناخودآگاه جمعی زنده می‌مانند و شکل می‌گیرند. این پارادوکس نه‌تنها بحران ایمان در دنیای مدرن را نشان می‌دهد، بلکه به پرسش‌های بنیادین دربارهٔ ماهیت وجود و معنا در جهانی به‌ظاهر بی‌معنا می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲. نقش اسطوره و ایدئولوژی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رمان نه‌فقط نقدی بر تاریخ، بلکه نقدی بر نحوهٔ شکل‌گیری تاریخ است. اسطوره و ایدئولوژی در این داستان نه‌فقط بازتاب واقعیت، بلکه ابزار قدرت و کنترل‌اند. پدر، همچون یک ایدئولوژی زنده بر پسر سایه افکنده است. در جایی از داستان پدر از پسر می‌پرسد: «چرا یک داستان تازه نمی‌نویسی؟» اما راوی پاسخ می‌دهد: «از داستان‌نوشتن چه خیری دیده‌ام که باز بنویسم؟» این ردکردن خلق یک روایت جدید همان اسارت در تاریخ است. او نمی‌تواند آینده‌ای را تصور کند که از گذشته جدا باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رمان </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> با به‌چالش‌کشیدن روایت‌های تاریخی و ایدئولوژیک، خواننده را به بازاندیشی دربارهٔ منابع باورهای خود و نقش قدرت در شکل‌دهی به آن‌ها دعوت می‌کند. این رمان در عین حال که به بررسی تأثیر عمیق گذشته بر حال می‌پردازد، امکان بازنویسی آینده و رهایی از چرخهٔ تکراری خشونت را زیر سؤال می‌برد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳. قربانی‌گری، شهادت و نمایش خشونت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> شهادت از یک عمل مقدس به یک نمایش عجیب تبدیل می‌شود. راوی رؤیای ساختن یک حسینیهٔ عظیم را دارد که در آن نه حقیقت بلکه بازنمایی حقیقت اهمیت دارد: «چقدر باشکوه است که سالنی بزرگ با سیستم صوتی و تصویری قوی، بهترین مداح‌ها و روضه‌خوان‌ها و واعظ‌ها، مردم از سراسر کشور که هیچ از سراسر جهان برای هیئت من می‌آیند.» این شهادت دیگر یک تجربهٔ معنوی نیست، بلکه به یک آیین نمایشی عجیب بدل شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اوج داستان، راوی پدر خود را قربانی می‌کند، اما این قربانی‌گری هیچ گشایشی به همراه ندارد: «خنجر را بر پشت گردن پدر می‌گذارم&#8230; ضربهٔ سوم را می‌زنم&#8230; خون فواره می‌زند به صورتم.» اما چه چیزی تغییر می‌کند؟ هیچ.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رمان با استفاده از تصاویر گروتسک و سورئال از خشونت، خواننده را با پیامدهای وحشتناک چرخهٔ بی‌پایان انتقام و کشتار مواجه می‌کند. نویسنده با زیرِسؤال‌بردن مفهوم شهادت و تبدیل آن به یک نمایش عجیب، خواننده را به بازاندیشی دربارهٔ معنای خشونت و نقش آن در جامعه دعوت می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴. تکرار تاریخ و اسارت روانی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات رمان، درک راوی از چرخهٔ تکراری خشونت است: «باید این گودی را وجب‌به‌وجب حفر کنم تا جسدم را بیابم. آیا پدرم مرا کاشته است در زهدان مادرم و آبیاری‌اش می‌کند تا باز برویم؟» در این لحظه مرز میان قاتل و مقتول از بین می‌رود. پسر در حال تبدیل‌شدن به پدر است. خشونت به‌جای آنکه پایانی داشته باشد، به آغاز دیگری تبدیل می‌شود، و تاریخ نه یک خط مستقیم بلکه یک دایرهٔ بی‌پایان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رمان با به‌تصویرکشیدن چرخهٔ بی‌پایان خشونت و تکرار تاریخ، خواننده را با این پرسش مواجه می‌کند که آیا رهایی از این چرخه و ساختن آینده‌ای متفاوت ممکن است؟ آیا می‌توان از زخم‌های گذشته گذشت و از تکرار آن جلوگیری کرد؟ این رمان با کاوش در تأثیرات روانی ترومای تاریخی و دشواری رهایی از گذشته به بررسی این مسائل عمیق می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تحلیل کلمات: چه چیزی از طریق تکرار آشکار می‌شود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تحلیل واژگان این رمان نشان می‌دهد که تکرار برخی کلمات ساختار مفهومی داستان را شکل می‌دهد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">الف) واژگان کلیدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پدر» (تداوم ایدئولوژی) بیش از «مادر» (امکان گسست) تکرار می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مرگ» و «خون» بارها در متن بازمی‌گردند؛ نشان‌دهندهٔ چرخهٔ خشونت و شهادت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ب) تضادهای زبانی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«غرب» بیش از «شرق» تکرار می‌شود که نشان از نقد تمدن غربی و نقش آن در تاریخ‌سازی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهادت» بیش از «زندگی» ظاهر شده است که نشان می‌دهد این رمان دغدغهٔ مرگ را بیشتر از حیات دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این تحلیل نشان می‌دهد که </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> نه فقط از طریق روایت، بلکه در سطح زبان هم ساختارهای قدرت و خشونت را بازتولید می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نتیجه‌گیری: روایتی بدون پاسخ‌های قطعی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، رمان ما را با یک حقیقت تلخ ترک می‌کند: «می‌خواهم خوب بمیرم. یک‌طوری بمیرم که حق مرگ را ادا کنم.» اما شاید بزرگ‌ترین تراژدی این باشد که «مرگ خوب» وجود ندارد— فقط تکرار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> رمانی است که با زبانی خلاقانه و ساختاری پیچیده به کاوش در ژرفای وجود انسان و تاریکی‌های تاریخ می‌پردازد. این رمان با طرح پرسش‌های بنیادین دربارهٔ هویت، خشونت و معنا خواننده را به چالش می‌کشد و او را با تصویری تکان‌دهنده از وضعیت انسان در جهان مدرن مواجه می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همهٔ این‌ها را گفتم که سعی کرده باشم دوستان را تشویق کنم به خواندن یا بازخواندن این اثر. خواندن این اثر از دید حالا بحث معنای زندگی هم شخصاً برای من خیلی جالب بود چون پروژهٔ بزرگ من از دورهٔ پسادکتری، دربارهٔ معنای زندگی و معناداری زندگی در آثار ادبی و سینمایی بوده است و اگر در زمانی که من کار می‌کردم این اثر منتشر شده بود حتماً جزو یکی از متفاوت‌ترین نگاه‌ها به پرسش‌های پژوهشم این کار را تحلیل می‌کردم. به ایشان تبریک می‌گویم و امیدوارم که کارهای بیشتری ازشان بخوانیم. از نشر رها که جسارت انتشار یک چنین کار متفاوتی را داشتند و همیشه از صداهای متفاوت پشتیبانی می‌کنند و همین‌طور از من خواستند که در کنارشان باشم خیلی خیلی سپاسگزارم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این نشست با سخنان دکتر سادات‌شریفی به پایان رسید.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"> *علاقه‌مندان می‌توانند برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی کتاب از این لینک استفاده کنند: <a href="https://bit.ly/Buy-MyFatherKillsCaligula">https://bit.ly/Buy-MyFatherKillsCaligula</a></span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/03/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88/">گزارشی از نشست معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/03/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%a7%d9%84%db%8c%da%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">24666</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Jun 2023 02:07:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[اد هال]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[افشین سبوکی]]></category>
		<category><![CDATA[افشین صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[البرز رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[بهنام ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[بونیتا زاریلو]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[پورت مودی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جمال صلواتی کردستانی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش‌پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[حطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو دوامی]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه‌های راه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان چوپانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[سینا اتحاد]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[علی رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[فین دانلی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی فر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی‌فر]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهرداد مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر زراعتی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم خاکسار]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20842</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها ترانه وحدانی – پورت مودی عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید) برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد. گزارش ویدیویی این برنامه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – پورت مودی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت <a href="https://farsi.theside.biz/" target="_blank" rel="noopener">شرکت ساید</a>)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1200" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</a>» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1193" target="_blank" rel="noopener">شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</a>» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش ویدیویی این برنامه را در اینجا ببینید:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/lgrackrgymw?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این برنامه با حضور </span><b>اِد هال (Ed Hall)</b><span style="font-weight: 400;">، رئیس اقوام بومی </span><span style="font-weight: 400;">کوئیکُئِتلم</span><span style="font-weight: 400;"> (kʷikʷəƛ̓əm First Nation)، و ایراد سخنانی از طرف وی به‌زبان‌های انگلیسی و بومی، آغاز شد. او ضمن خوشامدگویی به حاضران </span><span style="font-weight: 400;">ابراز خوشحالی کرد که از طرف فرهاد صوفی برای گشایش این مراسم نکوداشت دعوت شده است، و سپس کمی دربارهٔ سِمَتش و قلمرو قوم خود و نیز زبان آنان سخنان کوتاهی ایراد کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20845" aria-describedby="caption-attachment-20845" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20845" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=333%2C500" alt="اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20845" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل گزیده‌ای از پیام‌های </span><b>علی رادبوی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، </span><b>مسعود سینایی‌فر</b><span style="font-weight: 400;">، منتقد و مدرس ادبیات داستانی ساکن ایران، </span><b>خسرو دوامی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و </span><b>حسن (بیژن) صفدری</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر و مترجم ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود*</span><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن مجری برنامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، به روی صحنه آمد و برنامه را رسماً آغاز کرد. وی ابتدا با تصدیق برگزاری برنامه در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی بنا شده گفت: «خوش آمدید بر زمینی که بدون اجازهٔ صاحب‌خانه قدم بر آن گذاشتیم. امروز در زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوئیکُئِتلم، اِس‌لِی-واتوث، ماسکوئیم، اسکوامیش، کَتزی، کوانْتْلِن، کیکایْت، و اِستالو جمع شده‌ایم. در ابتدا از مردمان این زمین‌ها سپاسگزاریم که ما، میهمانان ناخوانده را میزبان‌اند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن او ضمن گرامیداشت یاد جانباختگان چهار دههٔ گذشته، گفت: «یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند، تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «زن، زندگی آزادی» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران‌ایم. یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم.»</span></p>
<figure id="attachment_20846" aria-describedby="caption-attachment-20846" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20846" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="بهاره دهکردی، مجری برنامه" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20846" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهاره دهکردی، بازیگر و کارگردان &#8211; مجری برنامه</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی اولین سخنران برنامه گفت: «قدر موی سپید را باید دانست، در خانه‌ای که بزرگ‌ترها کوچک بشوند، هیچ‌گاه کوچک‌ترها بزرگ نخواهند شد. قدر بدانیم کسانی که به‌خاطر ما رنجیدند، لرزیدند، عرق کردند و پا به سن گذاشتند و به‌خاطر ما گریه‌ها کردند و هیچ‌گاه به ما چیزی نگفتند. سر ادب و احترام خم می‌کنم خدمت همهٔ پدران عزیز و محترم حاضر در این جمع و حضار گرامی. امروز بزرگداشت استاد محمدعلی است و روز پدر. به این بهانه، شقایق محمدعلی را دعوت می‌کنم روی صحنه بیایند تا در خدمتشان باشیم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشت خود با عنوان «خلوت یک نویسنده» را برای حضار خواند: «برای من و خواهرم مهرنوش، «نویسنده‌بودن محمد محمدعلی» مفهومی انتزاعی است. مثل حسی تجربی و گنگ وقتی عکسش را پشت جلد کتابش می‌بینیم یا وقتی به دخترانمان می‌گوییم پدربزرگتان نویسنده‌ای ایرانی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای ما «نوشتن» او است که با گوشت و خونش عجین شده و ملموس و واقعی می‌نماید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشسته پشت میز کار، میان دود سیگار پشتِ سیگار، خودکار بیک آبی را محکم روی کاغذ فشار می‌دهد و قلم بی‌شتاب و سر صبر، کلمه‌به‌کلمه جلو می‌رود. گاهی سرش را بالا می‌آورد، رو به سقف، رو به دیوار روبه‌رو یا به ما خیره نگاه می‌کند. بی‌هیچ حرفی. از نگاهش معلوم نیست ترسیده یا می‌خواهد کسی را بترساند، یا هر دو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوجوان که بودیم، به‌شوخی می‌گفتیم وقتی پلک نمی‌زند، شاید چشم‌درچشم با کاراکتری از داستان‌هایش حرف می‌زند. به‌شوخی می‌گفتیم خانه‌مان کاروانسرای «موجودات خیالی» است که گوشه‌وکنار خانه با ما زندگی می‌کنند. منصور بیتل حول‌وحوش میز کارش می‌چرخد و نوشته‌هایش را دزدکی می‌خواند. صفیه‌خانم از پشت پنجره به درخت شاتوت حیاط نگاه می‌کند و ناصر رزاقی، هر روز ساعت ۷ صبح همراهش سوار اتوبوس اداره می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا وقت نوشتن تنهاست؟ چون تنهاست می‌نویسد؟ چطور به این زندگی پرمشغله فهمانده که مشتاق و سزاوار هر فرصتی است برای بازگشتن به این خلوت؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید میز کار، خودکار بیک، سیگار بهمن و لیوان چایی چون مهره‌های تیرهٔ پشت سرپا نگاهش می‌دارند، که توانسته بعد از مرگ برادرانش بنویسد، بعد از مرگ دوستانش، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، بنویسد، بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس ارمنستان با همان نگاه ترسیده و ترساننده بنویسد.</span></p>
<figure id="attachment_20847" aria-describedby="caption-attachment-20847" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-20847 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان - دختر بزرگ استاد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20847" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان &#8211; دختر بزرگ استاد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نوشتن… باز نوشتن… خط‌زدن یک کلمه، یک ویرگول، یک صفحه و باز نوشتن… مچ دستی که یک متن را چندین و چندباره نوشته، از لذت قوام‌آمدن آن آرام می‌گیرد یا مانده است که چرا با این‌همه درد باز م</span><span style="font-weight: 400;">ی‌نویسد؟ اصلاً می‌داند مچ دست یک نویسندهٔ جهان‌سومی است که او را قلم‌شکسته می‌خواهند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من و خواهرم نمی‌دانیم مچ دستش به چه فکر می‌کند. ولی خودش همیشه با ما صادق بوده، از خاطرات خوش و ناخوش کودکی و نوجوانی‌اش گفته و از حسرت‌ها و آرزوهایش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همیشه قدرشناس مادرمان است، همسری همدل و همراه در ساختن خانه‌ای در جهانی امن و تابناک. سرزمین ادبیات، با زبانی مشترک و جهانی، عاشق‌ترین انسان‌ها را کنار هم جای می‌دهد. ما همه مهاجران این سرزمینیم، با عطشی مشترک برای کنکاش در ذهن آدمی، با تب‌وتابی برای راه‌رفتن میان «واقعیت و رؤیا». و در این سرزمین، او هم شاگرد و هم معلم خوبی است. متعهد به همیشه‌آموختن و بی‌دریغ در آموزش، که انسان‌ها، تجربه‌ها و خاطرات را پیوسته و متصل می‌بیند. تأثیرپذیری و تأثیر‌گذاری راز اوست برای جنگ با اهریمن تاریکی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتن برای او، نه سکون و سکوت، که آغاز حرکت است. سایه‌ات همیشه مستدام، جاری و پویا.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «سرودن شعر و زمزمه‌کردن نجواهای کسانی که هیچ‌گاه از تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، بخش گریزناپذیر کارنامهٔ </span><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> است. ذهن و زبان شعر، رنج و شور و امید را برای او در هم سرشت.» و از میرزایی خواست تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> صحبتش را با جمله‌ای از شاملو آغاز کرد: «من به هیئت «ما» زاده شدم.» و با سپاس از نشر رها برای برگزاری مراسم نکوداشت محمد محمدعلی گفت مایل است تا از وجهی از زندگی و کار محمدعلی سخن بگوید که شاید در سخنان دیگر دوستان بازتاب پیدا نکند و آن محمد محمدعلی به‌عنوان عضو مؤثر و فعال کانون نویسندگان ایران است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او با اشاره به اولین دیدارش با محمدعلی گفت: «من اولین بار آقای محمدعلی را در پائیز ۱۳۶۷ در خانهٔ دوست شاعری در تهران دیدم. جمعی از اهل قلم گرد آمده بودند و در باب نوشتن از هر دری سخنی می‌رفت. میزبان از من خواست که چند شعر بخوانم و من چنان کردم. پس از خواندن اشعارم آقای محمدعلی چنان مهربانانه و مشوقانه سخن گفت که من با انرژی حاصل از آن هنوز از کوه‌ها و سنگلاخ‌ها بالا می‌روم. این نگاه مشفقانه و مهربان اما تنها حاصل مهربانی ذاتی محمدعلی، که جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت اوست، نبود بلکه بازتاب نگاه و زندگی کانونی محمد محمدعلی است.</span></p>
<figure id="attachment_20848" aria-describedby="caption-attachment-20848" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20848" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید) " width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20848" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی عضو پایدار و مؤثر کانون نویسندگان ایران است که در دور دوم فعالیت این نهاد، جدا از ایفای نقش مُنشی و مسئول امور مالی کانون، حضوری پُررنگ و اثرگذار در جهت‌گیری‌های آزادیخواهانهٔ کانون، به‌ویژه در تهیه و انتشار متونی چون «ما نویسنده‌ایم» و یا «فراخوان فرزانگان» داشته است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">میرزایی افزود: «سخن‌گفتن از آزادی بی‌قیدو</span><span style="font-weight: 400;">شرط اندیشه و بیان، یعنی ایستادن به تمام قامت در برابر غول استبداد. در محیطی که فرهنگِ غالب، شه</span><span style="font-weight: 400;">روند را </span><span style="font-weight: 400;">جان‌نثار و خوب در ق</span><span style="font-weight: 400;">درت و قدرتمدار می‌</span><span style="font-weight: 400;">خواهد، ش</span><span style="font-weight: 400;">هامت سخن‌گفتن از آزادی اندیشه و دیگراندیشی برای همگان یعنی پاگذاشتن بر دُم دیو و دژخیم. فرامرز سلیمانی شاعر گفته بود «شعر شهادت است» و من فکر می‌کنم باید گفت نوشتن شهادت است. به‌ویژه آنگاه </span><span style="font-weight: 400;">که در صحاری سکوت ص</span><span style="font-weight: 400;">دای لگدمال‌شدگان باشی و در روزگار رواج «باورهای خیس یک مُرده»، «برهنه در باد»</span><span style="font-weight: 400;"> بِدوی،</span><span style="font-weight: 400;"> «نقش پنهان» جنایت آشکار کنی و از «جهان زندگان» سخن بگویی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">یک شاعر و نویسنده، وقتی که در هارمونی و هم‌آوازی با آهنگ مسلط و صدای حاکمان نمی‌خواند، «شر» است و شاعر و نویسنده‌ای که جدا از مخالف‌خوانی از حق دیگران برای دیگرآوازی، از آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حد و حصر و استثناء برای همگان حرف می‌زند و سازمان می‌دهد، نه «شر مضاعف» بلکه «شر مطلق» است که باید به‌هر نحو ممکن دفع شود. </span><span style="font-weight: 400;">شاعر و نویسندهٔ کانونی در تاریکی ترسناک شمعی می‌افروزد تا هم پرتوی بر شکنجه‌های نهان بیفکند و هم زیبایی‌های مدفون در تاریکی را آشکار سازد و هم صدای ترس‌خورده و آوازهای درگلومانده را جلا و جرئتی تازه بخشد. محمدعلی از زاویهٔ همین نگاه کانونی است که در این‌سوی اقیانوس‌ها هم، هرجا که چراغی برای هنر و فرهنگ می‌افروزد، حضوری پُرفروغ دارد، چه در جمع «آدینه شب»، چه در «انجمن هنر و ادبیات» و چه در کارگاه داستان‌نویسیِ خود.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجید میرزایی در پایان سخنانش این شعر را برای جمع خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">شب،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دیرگاه،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چراغی خمیده‌پشت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ گریزناک‌سواری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌تازد،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سُم‌نقش پرتپشش</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و برف نازکی از نور </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شاخ درخت سیب پشت پنجره را </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پوشانده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پاورچین</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فرمانروای تاریکی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌آید</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دستان به گرد رخ </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رخساره را به شیشه می‌فشرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و از منافذ بسیارِ پردهٔ توری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در من به خشم می‌نگرد.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاه دیگری پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>ناصر زراعتی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن سوئد، </span><b>بهرام مرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آلمان، و </span><b>بهنام ناصری</b><span style="font-weight: 400;">، روزنامه‌نگار ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;">، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، و ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، و تبریک روز پدر به پدران حاضر در این نشست، چنین گفت: «تصور می‌کنم آشنایی من با استاد محمدعلی به سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ برمی‌گردد، یعنی زمانی‌که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مادربودن؛ مادرِ دو پسر خردسال، کمی به من مجال داد تا در جمع‌ها و برنامه‌های ادبی سرک بکشم و بعدتر بتوانم در شعبهٔ دوم کارگاه داستان‌نویسی در شهر کوکئیتلم در محضر استاد محمدعلی تمرینِ نوشتن بکنم. من جرئت نوشتن، به‌ویژه نوشتنِ داستان و مهم‌تر از همه جرئت خواندن داستان‌هایم در مقابل جمع کوچک کارگاه و بعدتر جرئت دادنِ این داستان‌ها به دوستان و آشنایان برای اینکه بخوانند و نظر بدهند، همه و همه را مدیون استاد محمدعلی هستم.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20849" aria-describedby="caption-attachment-20849" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20849" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=333%2C500" alt="سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20849" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه گفت مایل است با خواندن چند خط از داستان </span><span style="font-weight: 400;">«کوتاه و عاشقانه&#8230; بشود یا نشود؟» به وجه محمدعلی شاعر اشاره کند. چرا که از نظر او این داستان کوتاه سرشار از عشق، به شعری بلند پهلو می‌زند. و سپس بخش آغازین این داستان را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺷﺎﮔﺮﺩ منی؟ ﻳﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﮕﻮی ﺯﻧﺪگی ﺗﻮﺍَﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنی؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ می‌آیی ﺭﻭی ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻴﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻳﺎ ﻧﺸﻮﺩ؟ ﻳﮏﺭﻳﺰﻩ ﺟﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ می‌کنی، هی ﻧﮕﺎﻩ می‌کنی ﮐﻪ چی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮیی؟ </span></i><i><span style="font-weight: 400;">تو که بال پرواز داری برو جایی و چه می‌دانم، با گنجشک‌های رودخانه‌ای تن به آب بزن یا نزن ولی پرهای زیر بغلت را بجور و خوش باش. جیک‌جیکت را بکن، لذت ببر&#8230; این‌همه پلک به هم نزن. گردنت را کج نکن و نگاه ناامیدانه به آسمان نینداز، یا بینداز&#8230; نکند می‌دانی که آسمان بی‌یار، برای عاشق قفسی سیاه است که دق‌مرگش می‌کند؟&#8230; حرفم را گوش می‌کنی یا نه؟ در عالم شماها، روزها و ساعت‌ها، فقط یک لحظه است یا یک قرن؟ قرنِ گنجشکی باشد یا نباشد، من دیده‌ام که تو با آن گنجشک نر، تنگ هم از لابه‌لای شاخ‌وبرگ سپیدارهای بلندِ بالادست رودخانه به لابه‌لای ​​سپیدارهای کوتاه این‌طرف رودخانه پر کشیده‌اید یا نکشیده‌اید، اما روی همین پرچین، جلوی چشم من عشق‌بازی کرده‌اید. باز هم دیده‌ام آن گنجشک نر، دیگر نمی‌آید سراغت که پر بکشید یا پر نکشید و عشق‌بازی بکنید یا نکنید، اما با هم باشید و جیک‌جیک مستانه‌تان به آسمان برود، آشیانه بسازی و تخم بگذاری&#8230; او حالا تنهات گذاشته و با آن یکی ماده می‌پرد، یا نمی‌پرد، اما عشق‌بازی می‌کند…</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه خیلی کوتاه دربارهٔ نشر رها گفت: «</span><span style="font-weight: 400;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر رها</a> اوایل ماه مارس گذشته همراه با <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">رونمایی اولین کتابش رسماً آغاز به کار کرد</a>. کتاب اول ما «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» نوشتهٔ مرتضی مشتاقی بود. کتاب دوم یعنی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">اوایل ماه گذشته رونمایی شد</a>. و امروز به‌عنوان بخشی از این برنامه دو کتاب دیگر یعنی رمان «خطابه‌های راه‌راه، داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی؛ دو کتاب از دو نسل، رونمایی می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش از گروه موسیقی دعوت کرد که به روی صحنه بیایند. گروه موسیقی شامل، </span><b>جمال صلواتی کردستانی</b><span style="font-weight: 400;">، آواز، </span><b>البرز رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تار، </span><b>سینا اتحاد</b><span style="font-weight: 400;">، ویولن، </span><b>بیژن رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تنبک، و </span><b>فرهاد زلیخاپور</b><span style="font-weight: 400;">، پیانو، بود. طی این برنامهٔ موسیقی کوتاه دو تصنیف زیبای «سودازده» و «بازگشته» به اجرا درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20850" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;">، مشاور و روان‌درمانگر، از وی خواست که به روی صحنه برود و سخنانی دربارهٔ استاد محمدعلی و کتاب جدید ایشان ایراد کند. </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشتش را با عنوان «روان‌شناسی ارزش‌ها و نیک‌خویی‌ها در کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام </span></i><span style="font-weight: 400;">جدیدترین اثر محمد محمدعلی» برای حضار خواند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخشی از سخنانش گفت: «</span><i><span style="font-weight: 400;">پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست</span></i><span style="font-weight: 400;">. درست همین دو هدف ما را به خواندن داستان می‌کشاند. ما با سطرها و واژه‌های داستان همسفر می‌شویم و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ دیگران که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت پی می‌بریم. اینجاست که داستان را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در کتابی تازه روبه‌روییم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی. محمد محمدعلی در کتاب جدید خود که توسط نشر رها در کانادا منتشر شده است، در قالب داستانی بلند در سه بخش به‌هم‌پیوسته با سه راوی با بیانی صمیمانه، نویسنده را به یکی از افراد اصلی داستان بدل کرده و یک‌بار دیگر استادی و خلاقیت خود را به محک تجربه‌ای جدید آزموده و به خواننده ارائه کرده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در ادامهٔ سخنانش دربارهٔ رمان خطابه‌های راه‌راه گفت که با گذر از جنبه‌های خلاق ادبی این اثر به مفاهیم انسانی سرشته‌شده در این داستان پرداخته است، که خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«۱- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در جایی دیگر حتی نبردی همراه با بیم و امید می‌خوانیم: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به‌وصال‌نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به‌دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و گاهی معشوق را از درک تلاش عاشق ناتوان می‌بیند در حالی‌که خود از این تلاش بهره می‌برد: «من برای خوشحالی خودم و او تلاش می‌کردم و او از درک این نکتهٔ عاطفی شاعرانه و معنای هم‌دلی و هم‌زبانی عاجز بود.»</span></p>
<figure id="attachment_20874" aria-describedby="caption-attachment-20874" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20874" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20874" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سر آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- اعتراض به سرکوب حقوق زنان: یک از شاخصه‌های آثار محمد محمدعلی ازجمله کتاب حاضر نمایاندن پایمال‌شدن حق و احساس زنان است: «یادمان نرود که قرن‌ها زنان حتی آن‌هایی که سواد خواندن داشتند، حق نوشتن نداشتند مبادا که مثلاً برای پسر همسایه نامه بنویسند و اسیر دست شیطان شوند و خدای‌نکرده چشم و گوششان باز شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهرمان زن داستان با اشاره به روشنفکران و سیاست‌ورزان هامون‌وار می‌گوید: «او در کمال خونسردی در بحبوحهٔ انقلاب مرا باردار کرد و بعد در کمال خونسردی وارد احزاب مخفی شد و جلوتر از خیلی‌ها به خارج کشور گریخت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به طرف پایانی خوش و پرامید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و باز با تحسین زنان، امید خود را به احساس و تلاش آنان گره می‌زند و شاعرانه می‌گوید: «گاهی احساس می‌کنم زنان مثل قاصدک با بادها و طوفان‌های آسیمه‌سر مردانه پرپر می‌شوند، اما در همان حال پیام من و ما را به کسانی که دوست داریم می‌رسانند. زن‌ها پیامبران راستین عاطفهٔ بشری‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیانش به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در پایان سخنانش گفت: «به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و شخصیت والا، صمیمی و دوست‌داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «از زبان آقای سجودی می‌گویم: نه قند و عسل است و نه ترش و شیرین. زبان است. فارسی برای من یک زبان است.» و از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی، دعوت کرد به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ابتدای سخنانش گفت: «از نظر من حتی برای یک گفتار ساده هم عنوان چیز مهمی است. من ابتدا عنوان این صحبتم را گذاشتم «در اهمیت محمدعلی‌بودن» که عنوان خوبی بود، ولی راضی‌ام نکرد و بعد تغییرش دادم به «محمدعلی‌‌بودن سخت است.» چرا؟ چون نویسندهٔ حرفه‌ای بودن در سرزمینی چون ایران سخت است، و محمدعلی نه تنها در طول این سال‌ها، از ۱۳۵۴ که نخستین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» را منتشر کرد، تا امروز که رمان «خطابه‌های راه‌راه» را منتشر کرده است، سخت‌کوشانه و با جدیت و ممارست نویسندگی را ادامه داده است، بلکه پیوسته به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی و صنفی به فعالیت‌های روشنگرانه‌ نیز پرداخته است.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20851" aria-describedby="caption-attachment-20851" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20851" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20851" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی با اشارهٔ گذرا به فعالیت‌های محمدعلی به‌عنوان عضو کانون نویسندگان و مبارزهٔ مستمر علیه سانسور و همچنین فعالیت‌‌های مطبوعاتی ایشان، همکاری با مجلات دنیای سخن و آدینه و سردبیری سه ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه، عمری تدریس داستان‌نویسی، گفت که می‌خواهد به محمدعلی نویسنده بپردازد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «محمدعلی در عرصهٔ ادبی، صاحب سبک است. او در سبک رئالیسم اجتماعی می‌نویسد و در این سبک شیوه، سیاق و زبان فردی خودش را دارد. ضمن اینکه طبیعی است در سیر نویسندگی‌اش تغییرات و تحولاتی را در همان چارچوب رئالیسم اجتماعی تجربه کرده و نوآوری‌های خاص خود را داشته است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس او به چند فراز از سیر نویسندگی محمدعلی اشاره کرد: «در اولین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» (۱۳۵۴)، آنچه را که من ادبیات آموزگاری روستا یا ادبیات سپاه دانش می‌نامم، تجربه می‌کند و به زندگی فقرزدهٔ روستاییان می‌پردازد. در «از ما بهتران» که در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است، کماکان فضای داستان‌ها روستاست هرچند در سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش از روال غالب روستایی‌نویسیِ آن زمان فاصله می‌گیرد. باورهای بومی را وارد فضای داستان‌ها می‌کند. محمدعلی می‌گوید این باورها، ازجمله وجود جن‌ها، می‌تواند «به داستان بی‌روح و بی‌شکل فارسی که تحت تأثیر تفکر چپ بوده است، رونقی بدهد.» در بازنشستگی (۱۳۶۶)، چشم دوم (۱۳۷۳) و باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) به مسائل کارمندان و طبقهٔ متوسط شهری و در دریغ از روبرو (۱۳۷۸) به مسائل به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شهر می‌پردازد. در قصهٔ تهمینه (۱۳۸۲)، و سه‌گانهٔ آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳) و مشی و مشیانه (۱۳۸۶) رمان پژوهشی را تجربه می‌کند و به نوشتن داستان‌هایی در توازی با داستان‌های اسطوره‌ای می‌پردازد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «اما «رمان برهنه در باد» از نظر تکنیکی تجربهٔ بسیار متفاوتی است. نخست آنکه داستانی است دربارهٔ داستان،</span><span style="font-weight: 400;"> همان‌چه ما به آن م</span><span style="font-weight: 400;">تافیکشن (Metafiction) یا فراداستان می‌گوییم. دوم اینکه این داستان از زوایای متفاوتی و توسط راویان متفاوتی بیان می‌شود و به تجربهٔ رمان چندصدایی، تردید در واقعیت قطعی و اینکه دریافت ما از جهان یک برساختهٔ زبانی است، هر واقعیتی خود داستانی است. سوم آنکه در گفتن داستان سرهنگ مرعشی، گونه‌های متفاوتی در دل رمان تجربه می‌شود و به کثرت امکان بیان و تفاوت در واقعیتی که هر یک می‌سازند نیز می‌رسیم. مهرعلی که کارمند است، دغدغهٔ نوشتن رمانی را دارد در مورد سرهنگ مرعشی، فرماندهٔ دوران سربازی‌اش. از قضا با سرهنگ مرعشی در سفری همراه می‌شود. داستان مرعشی در گونه‌های متفاوت بیانی و از منظر راویان مختلف شکل می‌گیرد، ازجمله </span><span style="font-weight: 400;">قصه‌پردازی‌های خود مرعشی، خاطرات مهرعلی از دوران سربازی، رمانی که مهرعلی دارد می‌نویسد، فیلمنامه‌ای که پدر همسر مهرعلی در مورد سرهنگ می‌نویسد، نامهٔ مادر همسر مرعشی و غیره. هرچند سرانجام صدایی بر صداهای دیگر می‌چربد که نگرش گفتمانی مسلط متن است و کار منتقد از همین‌جا شروع می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی دربارهٔ رمان جدید محمدعلی گفت: «و سرانجام رمان «خطابه‌های راه‌راه». از آنجا که رمان تازه منتشر شده است و احتمالاً بسیاری از شما آن را هنوز نخوانده‌اید، نمی‌توانم وارد جزئیات بشوم و به‌اصطلاح «داستان را لو بدهم»، به این بسنده می‌کنم که رمان «خطابه‌های راه‌راه» ادامهٔ تجربهٔ محمدعلی در نوشتن فراداستان یا متافیکشن است. رمان داستانی است دربارهٔ داستان. نویسنده خود یکی از شخصیت‌های این رمان است. شاهد رفت و برگشت‌هایی بین جهان‌های داستانی هستیم که برخی خود را «واقعیت» جلوه می‌دهند و برخی دیگر به‌اصطلاح داستانی‌ترند. هرچند همان‌طور که پیشتر گفتم، هر به‌اصطلاح واقعیتی سرانجام داستان است و در زبان اتفاق می‌افتد. محمدعلی می‌کوشد فضایی چندصدایی ایجاد کند و ماجرا را که در فضای روشنفکری ایران قبل از انقلاب، البته روشنفکر کافه نادری، شروع می‌شود و در زمان معاصر در مواجههٔ سه رفیق قدیمی در اروپا بازگفته می‌شود (اجازه بدهید دربارهٔ داستان همین‌قدر بگویم و نه بیشتر)، از زاویهٔ دید شخصیت‌های متفاوت بگوید، اما سرانجام رمان نمی‌تواند خود را از زیر سایهٔ سنگین دیدگاه مسلط نویسندهٔ مردِ مصلح، معتدل‌اندیش و خردورز رها کند. زنِ داستان نیز در تحلیل نهایی زیر سایهٔ او است که می‌کوشد هویت بیابد. به‌هر رو، رمان تجربهٔ تکنیکی بسیار موفقی است، گذشته، تاریخِ بخش مشخصی از روشنفکری معاصر، عشق، اخلاق، جنسیت و قضاوت گره‌گاه‌های کانونی رمان‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> زندگی محمد علی را مصداق این جمله از شاملو در شعر «در آستانه» دانست که: «انسان دشواری وظیفه است.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در بخش پایانی صحبت‌هایش کوتاه دربارهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» نوشا وحیدی گفت: «نوشا وحیدی با دو مجموعه‌داستان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» به‌تدریج دارد جای خود را در ادبیات مهاجرت تثبیت می‌کند. محور اصلی ادبیات مهاجرت چالش‌های تجربهٔ دیگری‌بودن است. وحیدی در داستانی‌کردن این تجربه موفق بوده است. ویژگی بارز داستان‌های نوشا این است که از حاد و تخاصمی (آنتاگونیستی) کردنِ این تجربه اجتناب می‌کند. به‌عنوان زیرکانهٔ کتاب توجه کنید؛ همزیستی شام کریسمس و خورش قیمه‌بادمجان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگری از هرسو که بنگری، چه مهاجر به‌مثابه دیگری از چشم میزبان و چه میزبان به‌مثابه دیگری از چشم مهاجر، دیگریِ دشمن نیست. بلکه این یک موقعیت است و میزبان و مهاجر این موقعیت را تجربه می‌کنند، گاهی به هم عشق می‌ورزند، گاهی به هم می‌تازند، گاهی با هم رفاقت می‌کنند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. داستان‌های نوشا، داستان‌های زندگی در این موقعیت است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در میان داستان‌های این مجموعهٔ جدید، یعنی شام کریسمس، داستان نخست به‌نام «چند گرم ماری‌‌جوآنا» به‌نظر من از جمله بهترین داستان‌هایی است که وحیدی نوشته است. داستانی دربارهٔ قید و آزادی، دربارهٔ میل و سرکوب میل، دربارهٔ زن‌بودن، مردبودن، مادربودن، پدربودن، معشوق‌بودن و عاشق‌بودن آن‌طور که جبر اجتماعی و گفتمان مردسالار تعریف می‌کند و ما را به آن وامی‌دارد و شورش علیه آن قید و تجربهٔ آزادی حتی اگر ناشی از مصرف چند گرم ماری‌جوآنا باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پیش از دعوت از استاد محمدعلی برای ایراد سخنانی، بیوگرافی کوتاهی از ایشان را برای حاضران خواند: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فعالیت ادبی محمد محمدعلی با انتشار مجموعه‌داستان‌ «درهٔ هندآباد گرگ داره» آغاز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷، در تهران به‌ دنیا آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین مشوق و تصحیح‌کنندهٔ دل‌نوشته‌های ایشان محمود ثنایی با تخلص شهرآشوب، ترانه‌سرای رادیو ایران بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دبیرستان مروی، نخست والیبالیست و سپس بازیگر نمایشنامه‌هایی شد که دکتر ایرج امامی کارگردانی می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هم‌زمان با تحصیل در مسابقات روزنامه‌نگاری مدارس لوح تقدیر و مقام نخست را از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش وقت، دریافت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ نظام‌وظیفه را در روستاهای کُردنشین مرزیِ سردشت سپری کرد و سپس از دانشکدهٔ علوم سیاسی و اجتماعی لیسانس گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجموعهٔ کتاب‌های او که بین سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۴۰۲ به چاپ رسیده است، در این تصویر پیش روی شماست [با اشاره به پردهٔ نمایش].</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۱۳۵۷ به عضویت کانون نویسندگان ایران پذیرفته شد و یک‌سال بعد، عهده‌دار مسئولیت امور مالی کانون نویسندگان شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا براهنی، محمد مختاری، جواد مجابی، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد خلیلی، سیما کوبان و محمد محمدعلی هشت تهیه‌کنندهٔ بیانیهٔ ۱۳۴ نویسنده، بودند که به سانسور کتاب اعتراض و این بیانیه را با نام «ما نویسنده‌ایم» منتشر کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی جزو سرنشینان اتوبوس منحوس ارمنستان بود. مسافران آن اتوبوس قصد سفر داشتند و بی‌نام‌ونشان‌بودن اتوبوس را نادیده گرفته و سوار اتوبوسی شدند که قرار بود سرنشینانش را به‌جای رساندن به ارمنستان، به قعر دره بفرستد، که خوشبختانه با هوشیاری نویسندگان از مأموریت خود بازماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او لوح تقدیر بیست سال داستان‌نویسی ایران را بابت مجموعه‌داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» از آنِ خود کرد، و رمان «برهنه در باد» او جایزهٔ نخست یلدا را به خود اختصاص داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از ترجمهٔ دو داستان عکاسی و مرغدانیِ به‌زبان آلمانی، ایشان به اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین دعوت شد و در تئاتر برشت به‌همراه جمعی از آلمانی‌های دوستدار ادبیات فارسی، شاهد روخوانی نمایشیِ داستان عکاسی خود به زبان آلمانی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همراه دکتر رضا براهنی و دیگران به ترکیه جهت سمینار ادبیات چندصدایی دعوت و در رونمایی ترجمهٔ رمان «نقش پنهان» به ترکی استانبولی شرکت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمام آثار محمدعلی بارها به‌ چاپ رسیده است و منتقدان، آثار ایشان را واقع‌گرا با گرایش به نوعی سمبولیسم، چندصدایی و عدم قطعیت در روایت، ارزیابی کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیوگرافی مفصل‌تر ایشان در ابتدای کتاب جدیدشان با عنوان خطابه‌های راه‌راه که امروز رونمایی خواهد شد، آمده است که می‌توانید در آنجا بیشتر در این‌باره بخوانید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>محمد محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;">، سخنان خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">حق‌شناسم چون به من آموختی</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خطابه‌ای راه‌راه همراه گزارشی از اهل قلم ونکوور طی روزهای زن، زندگی، آزادی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ضمن خوشامدگویی به تک‌تک عزیزانِ حاضر در این مجلس سرشار از عاطفه، درود می‌فرستم به جمع اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که در عمل چراغی را روشن نگه داشته‌اند که من و ما با اشتیاق در پرتو پُرتوان انوار رنگارنگش در حال آموختن و آموزشیم. همچنین درود می‌فرستم بر سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی، پایه‌گذاران و مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها و جناب فرهاد صوفی که مددرسانی‌اش زبانزد خاص و عام است و شهرهٔ آفاق.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درک درستِ معنای نکوداشت یا پاسداشت و بزرگداشت و هر نام مبارک دیگری در مقولهٔ قدردانی یکی از فضیلت‌های مغفول‌ماندهٔ انسانی در تاریخ پرفرازونشیب اجتماعی من و مای نه حتی ایرانی بلکه شرقی است. التفات به خادمان در هر رشته‌ای از جمله فرهنگ و ادب، خوشبختانه دارد با نکته‌سنجی‌ها و هوشیاری نسل جدید گسترش می‌یابد. و یادآور این نکتهٔ اساسی که اگر به راه راست یا درست راه برویم، رد پای ما حتی در سواحل ماسه‌ای نیمه‌خیس با وجود امواج سهمگینِ بازدارنده، می‌ماند و آیندگان از میزان انحنای انگشتان و فرورفتگی پاشنهٔ پای تک‌تک من و ما درمی‌یابند از کجا آمده و به کجا می‌رویم. و حتی در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی به چه می‌اندیشیده‌ایم. پس آنچه مهم است، همانا گسترش فرهنگ قدردانی یا نکوداشت است. قدردانی، یک تشخیص و تمیز است. جایزهٔ آشکاری است برای آنانی که پس از سال‌ها بی‌مهری قرار است با دریافت پاداشی معنوی یا حتی مادی، مُهر تأییدی بزنند بر عمل مسئولانه و هوشیارانهٔ مردمان آگاه و باعطوفت عصر خویش.</span></p>
<figure id="attachment_20852" aria-describedby="caption-attachment-20852" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20852" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20852" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">استاد محمد محمدعلی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس داستان‌نویسی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنانی که با من الفتی دارند، می‌دانند شرحی که در بالا به نگارش درآمد، چه‌بسا دربارهٔ خودم نبوده و نیست. آنچه خود به چشم دل دیده‌ام، این است که در مجموع، همسر، پدر، پدربزرگ، نویسنده و آموزگاری خوش‌اقبال بوده و هستم که در چنین عصری و در میان هم‌وطنانی فرهیخته و صمیمی زندگی می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتنی است که بارها تقارن‌های تاریخی به کمک من آمده‌اند و برانگیزاننده بوده‌اند برای نوشتن و این هم از خوش‌اقبالی جبلی من بوده است. چنانچه در شروع روزهای بی‌نظیر انقلاب زن، زندگی، آزادی، در گردهمایی‌های حوالی آرت گالری، مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها نوید دادند پس از رفع پاره‌ای مشکلات اداری و فنی رمان خطابه‌های راه‌راهِ من رسیده به مرحلهٔ بازبینی نهایی و جلدش نیز در دست تهیه است. این یعنی کلیدخوردن کاری مشترک در خوش‌ترین ایام. با اوج‌گیری گردهمایی‌های شنبه‌های انقلابی، خوش‌اقبالی‌ها ادامه یافت. شرایط جسمی و روحی من نیز یاری رساند و توانستم هر هفته بدون استثناء همراه دوست عزیز و هنرمندم، استاد آواز شهر، جناب جمال کردستانی، علاوه بر هم‌صدایی با برپاکنندگان تظاهرات، در عین حال امور ویرایش متن و آماده‌سازی پشت و روی جلد کتاب را نیز پیش ببریم. بی‌اغراق بگویم آن شعارهای مترقی و جاندار چنان شور و شوق و اشتیاقی در من پدید آورد که گویی با انتشار اولین کتابم روبه‌رو هستم؛ حوالی نیم قرن پیش که نامش بود «درهٔ هندآباد گرگ داره».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوش‌اقبالی‌ها با تزریق انگیزهٔ حضور در تظاهرات و دیدارهای هفتگی با مسئولان نشر رها ادامه یافت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۲ شمسی که حالا در اواخر ماه سوم آن [خرداد] هستیم. طی همین دو ماه اخیر از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز سه کتاب داستانی از عزیزانم وحید ذاکری، نیکی فتاحی و برادر ارجمندم، دکتر علی فدایی، به چاپ رسید و آمار آثار منتشرشدهٔ اعضای کارگاه را رساند به هشت عنوان و حالا، امشب با کتاب خطابه‌های راه‌راهِ من و شام کریسمسِ… نوشا وحیدی، یار دیرین کارگاه، این آمار به ده عنوان رسیده است طی سیزده سال فعالیت مستمر کارگاه. جا دارد همین‌جا خوشحالی خودم را ابراز کنم از انتشار دومین کتاب نوشا وحیدی که می‌دانم سومین کتابش هم در راه است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عبارت دیگر انتشار پنج عنوان کتاب طی سه ماه اخیر و هم‌زمانی‌اش با انقلاب زن، زندگی، آزادی، آماری است که بی‌اغراق نه در کارگاه‌های داستان‌نویسی کانادا بلکه در سراسر آمریکا و اروپا کم‌نظیر بوده است، و از این بابت هم من حق‌شناسم نسبت به تلاش دوستان کارگاهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طرفه آنکه به موازات فعالیت کارگاه طی همین دو سه ماه پُرخُروش و نویدبخش برای آینده‌ای بهتر، شاهد ظهور و حضور پررنگ نشر رها نیز بوده‌ایم که با انتشار چهار عنوان کتاب و برپایی رونمایی برای هریک از کتاب‌هایش یکی از خاص‌ترین ناشران فارسی‌زبان خارج از کشور محسوب می‌شود. از دیگر خوش‌اقبالی‌های من علاوه بر برپایی همین مجلس عالی غافلگیرکننده، پیش‌بینی آثار آمادهٔ چاپ چهار پنج تن از اعضای کارگاه است طی سال آینده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سخن آخر اینکه زبان فقط کلماتی نیست که من و ما هر روز بر زبان می‌آوریم. بخش اعظم زبان من و ما در رفتار و کردار ما نهفته است. گاه با نگاه و لبخندی عاشق می‌شویم. گاه با یک اخم و تُرش‌رویی فارغ. با نگاهی از سَر مِهر به نوشته‌مان شب یا روزمان جلا می‌گیرد. پس یکی از زبان‌ها، زبان تن و اشاره است. اگر واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند، خواهیم دید که اشیاء ازجمله کتاب‌ها نیز زبان خاص خود را دارند. وقتی در ایام نوروز باستانی یا جمشیدی به‌جای هر کتابی، شاهنامهٔ فردوسی یا دیوان حافظ روی سفرهٔ هفت‌سین می‌بینیم، آن سفره به ما چه می‌گوید؟ وقتی به خانهٔ دوست یا قوم‌وخویشی می‌رویم و کتاب‌های جلد گالینگور یک‌قدواندازه به‌رنگ سبز و سفید و سرخ مشاهده می‌کنیم، آن ترکیب به‌زبان آشکار با من و مای از ایران کوچیده یا به‌تبعیدآمده چه پیامی می‌رساند، غیر از همبستگی و یاری‌رساندن به ناشری نوپا که چشم امید دوخته است به یاری من و ما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان با افتخار و از سرِ صدق و صفا ضمن تبریک روز پدر اعلام می‌کنم تا همین لحظهٔ مراسم نکوداشت، به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. چرا که به‌رغم دانسته‌های جسته‌گریخته خیلی از برنامه‌ها دور از انتظارم بوده است. به‌واقع شگفت‌زده، غافلگیر و سورپریز شده‌ام</span><span style="font-weight: 400;">. و این پیروزی را به دوستانی که صادقانه چنین قصدی داشتند، تبریک می‌گویم. و مقدم دو عزیزی که از راه دور به </span><span style="font-weight: 400;">ما پیوسته‌اند، گرامی می‌دارم؛ مریم رئیس‌دانا و امیرحسین یزدان‌بُد.»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20872" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی </span><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;">، گفت: «​​نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و پس از آن در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او اولین مجموعه‌داستانش &#8211; هفت ترانهٔ شاد و غمین &#8211; را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.» و از او دعوت کرد برای ایراد سخنانی به روی صحنه برود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از </span><span style="font-weight: 400;">تشکر و قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست </span><span style="font-weight: 400;">گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">از نشر رها و همچنین استاد محمدعلی که این فرصت را در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. از دکتر سجودی عزیز تشکر می‌کنم که همیشه حامی و پشتیبان بوده‌اند و هیچ‌وقت به هیچ پیشنهاد ادبی نه نگفتند. تشکر ویژه دارم از دوست فرزانه‌ام، خانم دکتر مرال دهقانی، که با وجود اینکه رشته‌شان ادبیات هم نیست، همواره با دغدغه‌مندی و شور و اشتیاقی مثال‌زدنی در حال رفع اشتباهات نوشتاری من و سایر دوستان نویسنده هستند و همیشه از پشتیبانی و دقت نظر و سواد ایشان استفاده کرده‌ایم. </span></span></p>
<figure id="attachment_20853" aria-describedby="caption-attachment-20853" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20853" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20853" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مدت یک‌سال و نیم گذشته نیز با نشر رها که نوپاست و من که نویسندهٔ بی‌تجربه‌ای هستم و برای اولین بار با یک ناشر کار می‌کردم، این تجربه برای هر دو ما جالب بود چون کمی اختلاف سلیقه داشتیم و راه پرفرازونشیبی را طی کردیم ولی چیزی که هر دو ما یاد گرفتیم، صبر و مدارا و دوستی بود که در حال حاضر نتیجهٔ آن را در اینجا مشاهده می‌کنید. هر جا که به بن‌بستی برمی‌خوردیم خانم دکتر مرال دهقانی مرجع حل اختلاف سلیقهٔ ما بودند. پس از ارسال متن به ایشان و نظرخواهی، دیگر هیچ‌یک نظر دیگری نمی‌دادیم. ایشان همیشه پشتیبان و مایهٔ دلگرمی من بودند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامهٔ سخنانش گفت: «در مورد استاد محمدعلی، من در سال ۲۰۱۲ متوجه شدم که ایشان در ونکوور زندگی می‌کنند. در آن زمان من چند داستان برای ایشان بردم که قرار شد بعد از یک هفته پس از مطالعهٔ داستان‌ها نظرشان را اعلام نمایند. پس از یک هفته که من مراجعه کردم، ایشان با صلابت و قاطعیت به من </span><span style="font-weight: 400;">گفتند که در کلاس داستان‌نویسی‌شان ثبت‌نام کنم. من نیز اطاعت امر و ثبت‌نام کردم، و در این سال‌ها شرکت در این کلاس یکی از بهترین اوقات من در این شهر بوده و خاطرات شیرین آن شب‌های زیبا و داستان‌خواندن‌ها، سیگار‌کشیدن‌ها و گپ‌زدن‌ها در زمان تنفس و… برای همیشه در ذهن من می‌ماند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تقارن روز پدر با روز برگزاری این نکوداشت، گفت: «استاد محمدعلی پدر ادبی من هستند و علاوه بر آن ایشان همیشه دوست و پشتیبان من بوده‌اند. به‌نظر من مشق و تمرین دوستی و مدارا و همدلی در مرحلهٔ اول قرار می‌گیرد، و ادبیات در مرحلهٔ دوم. آن جَو دوستانه‌ای که ما در کلاس‌هایمان داشتیم تسری پیدا کرد به رابطه‌ای که ما الان با نشر رها و رسانهٔ همیاری داریم، و اینکه همهٔ ما الان اینجاییم، بیشتر به‌خاطر عشق و پشتکار ایشان است و شانسی که ما داشته‌ایم برای استفاده از حضور ایشان. پس از شش سال که من در ونکوور بودم، استاد باز دیگر با همان صلابت و قاطعیت به من گفتند زمان آن رسیده که کتابت را منتشر کنی. من هیچ‌وقت در رؤیاهای خودم چنین چیزی را تصور نمی‌کردم و فقط حمایت و پشتیبانی ایشان بود که باعث شد من کتابم را چاپ کنم و الان به کتاب دوم رسیده‌ام. امیدوارم که همیشه بتوانم از راهنمایی‌ها، دلگرمی‌ها و نصحیت‌های ایشان استفاده کنم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان سخنانش در مورد کتاب جدیدش گفت: «شامل نُه داستان کوتاه است. هفت داستان در خارج از ایران می‌گذرد و دو داستان در داخل ایران. این هفت داستان در مورد مصائب مهاجران و تلاش‌هایی است که یک مهاجر برای جاافتادن در جامعه‌ای که وارد آن شده، می‌کند و مواجهه با این چالش‌ها و مصائب و سرخوردگی‌ها. دو داستان دیگر نیز با وجود آنکه در ایران می‌گذرد، باز هم رویارویی یک مهاجر با خانوادهٔ خود به‌هنگام بازگشت به ایران است با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تغییراتی که در خانواده پس از ترک شما ایجاد شده است و آن مصائب و سرخوردگی‌ها به‌گونهٔ دیگری در ایران و در خارج ادامه می‌یابد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در خاتمه افزود: «همواره می‌گویم که من تکه‌ای از گوشت تنم را در هر داستانی که می‌نویسم می‌گذارم و امیدوارم که این گوشت تن من به مذاق شما خوش بیاید و باعث سوءهاضمهٔ شما نشود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های نوشا وحیدی و پیش از پایان بخش اول برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>حسین آتش‌پرور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، </span><b>رحمان چوپانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، و </span><b>منیرو روانی‌پور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود. </span></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فاصلهٔ میان دو بخش برنامه، پذیرایی مختصری از میهمانان شد که از سوی <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">سول بایت</a>، کافه کجا و پستا پولو انجام گرفت. همچنین صفی طولانی برای گرفتن امضای کتاب از استاد محمد محمدعلی و نوشا وحیدی شکل گرفت که با وجود اختصاص حدود نیم ساعت به زمان تنفس، بسیاری از میهمانان برنامه موفق نشدند امضا بگیرند و این امر به بعد از بخش دوم و در واقع پایان برنامه موکول شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20866" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20867" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20864" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20865" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش دوم برنامه با نمایشی آغاز شد که بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی با عنوان «عکاسی» بود. در این نمایش که طراحی و کارگردانی آن را </span><b>مرتضی مشتاقی</b><span style="font-weight: 400;"> به عهده داشت، او به همراه </span><b>امیر حسن‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> و </span><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به ایفای نقش پرداختند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20854" aria-describedby="caption-attachment-20854" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20854" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=500%2C333" alt="امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20854" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20856" aria-describedby="caption-attachment-20856" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20856" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20856" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، او با قدردانی از زحمات گروه نمایش که در فرصت کوتاهی توانستند این نمایش را به روی صحنه ببرند سخنان خود را با تبریک روز پدر به همهٔ پدرانی که در برنامه حضور یافتند ادامه داد، یاد پدران درگذشته را گرامی داشت و روز پدر را به مادرانی که در نبود پدران برای فرزندانشان هم پدر بودند و هم مادر، تبریک گفت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او با اشاره به خاطرهٔ اولین دیدارش با استاد محمدعلی گفت که در سال ۲۰۱۴ وقتی به ونکوور آمده، پروژهٔ کتاب الکترونیک فارسی را دنبال می‌کرده و به‌دنبال افرادی بوده که به او در این پروژه یاری برسانند. </span><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که پس از طرح موضوع با سیما غفارزاده، او استاد محمدعلی را معرفی کرده است. او از دیدارش با استاد محمدعلی گفت و اینکه استاد برخلاف بسیاری نویسندگان دیگر که سن و سالی کمتر از او داشتند، آن هم حدود ۱۰ سال پیش که آشنایی چندانی با کتاب‌های الکترونیک آن هم به‌زبان فارسی وجود نداشت، به پروژهٔ کتاب الکترونیک نه نگفتند و از او دعوت کردند تا در جلساتی با تعدادی از اعضای کارگاه داستان‌نویسی که تس</span><span style="font-weight: 400;">لط بیشتری به کامپیوتر دارند، جلسات مشترکی برگزار کند تا ببینند چه کمکی می‌شود به این پروژه کرد. او گف</span><span style="font-weight: 400;">ت که خودش پیگیر جلسات نشده بود، چون در آن مقطع شرکت آمازون ناگهان پشتیبانی‌اش را از زبان فارسی، هم در کتاب چاپی و هم دیجیتال، قطع کرد. </span></span></p>
<figure id="attachment_20855" aria-describedby="caption-attachment-20855" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20855" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20855" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «حدود ۱۰ سال بعد و پس از اینکه رسانهٔ همیاری و بعد از آن نشر رها به راه افتاد و کتاب خطابه‌های راه‌راه استاد محمدعلی را منتشر کردیم، زمانی‌که نسخهٔ الکترونیک کتاب را به ایشان نشان می‌دادیم، استاد پس از دلگرمی‌‌دادن و تشویق ما در تهیهٔ کتاب الکترونیک اولین چیزی که به زبانشان آمد این بود که «من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم که بتوانید این کار را گسترش دهید.» و این چیزی است که شما در کلیپ حاوی پیام‌هایی که از نویسندگان بنام دربارهٔ استاد محمدعلی پخش شد هم شنیدید که می‌گفتند استاد محمدعلی به آن‌ها کمک کرده است. اولین چیزی که به‌خصوص در حوزهٔ ادبیات به ذهن استاد می‌آید این است که من چه کمکی می‌توانم بکنم حالا چه به نویسندهٔ متبحر و بنامی چون منیرو روانی‌پور باشد یا فرد تازه‌کاری مثل من.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «برکت حضور استاد محمدعلی موجب شده است ما شاهد شکوفایی استعدادهای ادبی بسیار و انتشار کتاب‌های ارزشمندی در شهر ونکوور باشیم. من امیدوارم سایهٔ استاد محمدعلی بر جامعهٔ ادبی ونکوور مستدام باشد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان از اینکه پروژهٔ نشر الکترونیک که آن زمان به‌دنبالش بوده، بالاخره به بار نشسته ابراز خشنودی کرد و گفت هر چهار کتاب نشر رها روی پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی بوکس با کیفیت بالا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش ضمن معرفی </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، از دست‌اندرکاران برگزاری جلسات کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، از او دعوت کرد به روی صحنه برود و دربارهٔ فیلم «کابوس‌های اقلیمی» توضیحاتی به حضار در این نشست بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تشکر از برگزارکنندگان برنامه برای برگزاری نکوداشت و فرصتی برای صحبت در این نشست، گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">سابقهٔ آشنایی من با آقای محمدعلی به سال ۲۰۱۳ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که برای اولین بار در کلاس‌های داستان‌نویسی ایشان شرکت کردم. الان ده سال از آن موقع می‌گذرد و من همچنان شانس این را دارم که در کلاس‌های ایشان که محیطی بسیار گرم و صمیمی، پربار و فضایی امن برای تجربه‌کردن است، شرکت کنم. آقای محمدعلی علاوه بر استادی جایگاه بسیار ویژه‌ای برای من دارند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20857" aria-describedby="caption-attachment-20857" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20857" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=333%2C500" alt="فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20857" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">من همیشه از حمایت‌ها و پشتیبانی ایشان بهره‌مند بوده‌ام و در کنار ایشان بسیار آموخته‌ام و </span><span style="font-weight: 400;">همیشه قدردان فرصت‌هایی که در اختیار من گذاشته‌اند، بوده و هستم. حوالی سال ۲۰۱۵ بود که ایدهٔ ساخت یک فیلم مستند در مورد زندگی آقای محمدعلی در ذهن من شکل گرفت. آن موقع این ایده را با ایشان مطرح کردم و افتخار این را داشتم که مورد اعتمادشان باشم در شرایطی که کسان دیگری هم بودند که این پیشنهاد را به ایشان کرده بودند. حتی شبکه‌های تلویزیونی‌ای در ونکوور و در خارج از ونکوور هم به ایشان پیشنهاد کرده بودند که این فیلم را بسازند ولی خُب ایشان لطف کردند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند. سال‌های زیادی از </span><span style="font-weight: 400;">آن موقع می‌گذرد و مطمئنم زمان‌هایی بوده که آقای محمدعلی یا در خلوت خودشان و یا در جمع نزدیکانشان، معتمدانشان حتماً ابراز ناامیدی کردند و پشیمان شدند و پیش خودشان گفتند عجب اشتباهی کردم که این فیلم را بر عهدهٔ او گذاشتم، ولی همین‌جا می‌خواهم از صبوری و همراهی ایشان تشکر کنم و بگویم که علی‌رغم اینکه به‌دلایل مختلف طی این دوران من با سختی‌های زیادی در ساخت این فیلم مواجه شدم، حتی لحظه‌ای نبود که فکر اینکه ممکن است من این فیلم را نصفه رها کنم و به پایان نرسانم، از ذهنم گذشته باشد. و امروز خیلی خوشحالم که می‌توانم این نوید را به آقای محمدعلی بدهم که با توجه به برنامه‌ریزی‌ای که شده تا قبل از پایان امسال این فیلم آمادهٔ نمایش و پخش خواهد بود. اسم فیلم «کابوس‌های اقلیمی» است و روی دو موضوع مهاجرت و سانسور تمرکز دارد که البته تجربهٔ شخصی آقای محمدعلی در این دو زمینه است. خیلی دوست داشتم و خیلی خوب می‌شد که اگر این فیلم آماده بود و در این شب که کاملاً مناسبت داشت، می‌توانستیم پخشش کنیم، ولی متأسفانه این فرصت فراهم نشد. کاری که من توانستم بکنم این بود که از بخشی از فیلم‌ها که همان سال ۲۰۱۵ که تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم، گرفته بودم، قسمت‌هایی را انتخاب کنم که در واقع اصلاً در فیلم اصلی استفاده نشده و به‌نوعی پشت صحنه محسوب می‌شوند ولی خیلی حال و هوای آن روزهای آقای محمدعلی را دارد و فکر کردم شاید برای امشب فضای سبک‌تر و روان‌تری دارد. تیزری هم در سال ۲۰۱۹ به‌منظور خیلی خاصی بر روی این فیلم تهیه شد که به‌همین دلیل هم زیرنویس انگلیسی دارد و البته آن‌موقع هنوز فیلمبرداری این فیلم کامل نشده بود، ولی چون این تیزر تا حدی حال و هوای فیلم اصلی را منتقل می‌کند، آن را هم در ادامه آوردم. امیدوارم وقتی که فیلم کامل شد، برای نمایشش در خدمتتان باشیم و خیلی از توجه و همراهی‌تان سپاسگزارم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از خاتمهٔ صحبت‌های </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> و پیرو توضیحات او، بخش‌هایی از پشت صحنهٔ فیلم یادشده به نمایش درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20858" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=500%2C333" alt="مستند کابوس‌های اقلیمی ساختهٔ فریبا فرجام، دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن معرفی </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر، داستان‌نویس و مترجم، که از ایالت کالیفرنیا به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> پس از سپاسگزاری از نشر رها برای برگزاری این برنامهٔ بزرگداشت، گفت: «آشنایی من با معلم ارجمندم، استاد محمدعلی، به اوایل دههٔ هشتاد خورشیدی و کارگاه داستان مجلهٔ کارنامه پیوند می‌خورد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما زمان را عقب می‌کشم تا به اولین بارقه‌های داستانی در وجودم برسم، به وقتی که کودکی بودم و تابستان‌ها در آغوش مادربزرگ شب‌هایم با جادوی پریان و رؤیاهای رنگارنگ پرقصه می‌شد. این زن مهربان و کم‌نقص گوش‌ها و ذهنم را چنان به قصه عادت داد که من در جان کودکی‌ام هرگز عروسک‌بازی نکردم و هرگاه عروسکی هدیه می‌گرفتم، آن را به خواهر کوچک‌ترم می‌بخشیدم. در واقع بازی‌ای که دنیای قصه برایم می‌ساخت، هرگز هیچ اسباب‌بازی دیگری برای من نمی‌ساخت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بعد کات، بزرگسالی و طلاق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه چارهٔ دیگری برایم نگذاشته بود، جز خاموش‌کردن چراغ‌هایش. گرچه خودم خواهان جدایی بودم، اما نابودیِ روحم را تا مغز استخوان درد می‌کشیدم. جایی را می‌خواستم که مرا به خودش بکشد. مادربزرگ قصه‌گویم، شهرزاد هزار و یک شبم دیگر نبود تا خیال مرا به قصه‌هایش حاصلخیز کند، اما معجزه‌ای مرا به کارگاه داستان‌نویسی مجلهٔ کارنامه رساند.</span></p>
<figure id="attachment_20886" aria-describedby="caption-attachment-20886" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20886" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=500%2C333" alt="مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20886" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر هفته می‌رفتم، بی‌وقفه؛ پس از اداره و کار، شتابان به آن حضور بی‌ادعا. به آن حضور بی‌ادعای سالم خو گرفتم. قصه‌ها خوانده می‌شد و داستان‌ها نوشته می‌شد. از اولین جمله‌هایی که از آقای محمدعلی آموختم اینکه «ما قرار است اینجا داستان بخوانیم نه آنکه آپولو هوا کنیم.» این جمله فکرم را سخت مشغول کرده بود که چرا؟ نویسنده‌ای به این بزرگی و در این جایگاه ادبی چطور چنین می‌گوید؟ مگر ادبیات جدی نیست؟ مگر ادبیات بخش مهم زندگی ما نیست؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سال‌ها گذشت تا دریابم که ادبیات ورای اینکه جدی باشد، ورای اینکه بخش مهم زندگی باشد، باید زندگی‌بخش باشد، باید تکیه‌گاه باشد و برای من چنین شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «سال‌ها از آن روزهای کارگاه داستان کارنامه سپری شده است، بیش از بیست سال. داستان‌ها نوشته شد، کتاب‌های بسیار که ایشان نوشته‌اند، آثاری که هریک جا دارد از سویه‌های گوناگون مورد پژوهش قرار گیرند. به‌عنوان مثال «باورهای خیس یک مرده» رمانی است که به اساسی‌ترین مشکل ایران یعنی آب می‌پردازد. این کتاب را از دست ندهید. از ته دل آرزو می‌کنم کارگردان قابلی از این شاهکار یک سریال ماندگار بسازد؛ رقیبی پرقدرت برای سریال دایی‌جان ناپلئون. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما از همه ویژه‌تر، حضور زنان در آثار محمدعلی است. در واقع او والاترین مقام را به زنان می‌دهد، هم در رفتار شخصی‌اش می‌بینیم، به‌عنوان مثال مدیران کارگاهش اغلب زنان‌اند، و هم در داستان‌ها و رمان‌هایش. در آدم و حوا می‌خوانیم «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست، از غصه خالی می‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر امروز پوستهٔ بیرونی جامعهٔ ایرانی شعار می‌دهد زن، زندگی، آزادی، نتیجه و درون‌مایهٔ شعوری‌ است که ادبیات و بزرگانی چون محمدعلی در پیوستگی و آهستگی و صبوری به بافت جامعه نفوذ داده‌اند. درود بر ایشان و آثارشان مانا»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از معرفی </span><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، که از ادمونتون، استان آلبرتای کانادا، به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تبریک روز پدر و ابراز خوشحالی برای حضور در این نشست، و با اشاره به محدودیت وقت گفت: «سعی می‌کنم حرف‌هایم را در دو بخش جمع‌وجور کنم. چند دقیقه فقط در مورد خطابه‌های راه‌راه اشاره‌ای کوچک می‌کنم، بخش عمده‌ای از آن را خوشبختانه آقای دکتر سجودی قبل از من گفت، ولی من هم چیزی اضافه می‌کنم که تشویق کنم حتماً این کتاب را مطالعه بفرمایید. در رابطه با کارنامهٔ آقای محمدعلی، چندین مقاله و پایان‌نامه هست که در آن‌ها تلاش شده است فصول کار آقای محمدعلی تا اینجا دسته‌بندی، رده‌بندی و معنابخشی بشود. همچنان سفت و سخت ایستاده‌ام که هنوز زود است، هنوز دارد ادامه پیدا می‌کند و باید ببینیم در بلندمدت چه می‌شود، و چنان‌که می‌بینید ادامه دارد. محمدعلی در فصل اول حرکتش در نویسندگی که به‌نوعی وام‌دار ادبی</span><span style="font-weight: 400;">ات رئالیسم </span><span style="font-weight: 400;">اجتماعی است، تلاش می‌کند فهم ایرانیتش را در ساختار </span><span style="font-weight: 400;">روستا و نقاط حاشیه‌ای و نظایر آن بررسی </span><span style="font-weight: 400;">بکند، مشکلات جامعه را زیر سؤال ببرد و زیرِ ذره‌بین داستان ببرد و چنان‌که خانم رئیس‌دانا هم اشاره کردند که مثلاً در مورد قضیه آب ببینید در چه سالی اهمیت این قضیه را می‌دیدند، بحث قنات و بحث‌های این‌طوری را که در کتاب‌هایشان خواهید دید و حتماً آن‌هایی که خوانده‌اند می‌دانند در مورد چه حرف می‌زنم. بعد می‌آیند سراغ اسطوره‌ها و تلاش می‌کنند در ساختاری پژوهشی ببینند ریشهٔ این دردها که در روایت و فهم جمعی است، در تصویر جمعی ما از هویت ایرانی چه کارکردی دارد؛ این‌ها در بحث اسطوره و آن چند کاری که وابسته به قضایای اسطوره است، مطرح می‌شود. در دور جدیدشان بعد از مهاجرت، به نظرم می‌رسد رمان‌های آقای محمدعلی دارد می‌رود به درون خودش، و دارد شخصی‌تر می‌شود، انگار دارد مدام از آن کلیت بیرونی، از آن ناظر بیرونی مرحله‌به‌مرحله به درون خودش می‌آید و می‌خواهد از درون خودش ریشه‌یابی بکند.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20860" aria-describedby="caption-attachment-20860" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20860" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=333%2C500" alt="امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20860" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامهٔ سخنانش گفت: «در چند اثر آخرشان، که مهم‌ترینشان همین اثر آخر است، از قضا به‌نظرم می‌رسد روان‌شناختی‌ترین و در عین حال شخصی‌ترین کاری که من از ایشان دیده‌ام، در این رمان پیدا می‌کنید. از ابتدا تا به انتهای این داستان چرخش‌های متوالی بین یک مثلث عشقی هست، از زنی از طبقهٔ حاشیه و ضعیف و فقیر جامعه بین دو روشنفکر؛ در واقع، انگار مواجههٔ دو جور مرد ایرانی با این زن، اینکه چگونه خواسته و ناخواسته حتی انگار آن مردانی که از فاجعه‌ای که زیر پوست فرهنگ ما برای زن دارد اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند، چنان‌که به بیش از نیمی از جمعیت ما از بالا به پایین نگریسته شده و تحقیر می‌شود، در این کتاب و در این داستان، ریزبه‌ریز تصویری از آن را می‌بینید، اما نکته اینجاست که در این رمان دو موتیف زیبا هست که من این را در کارهای قبلی ایشان ندیده‌ام. از طرفی هدایت در بوف کورش یک دوگانهٔ لکاته و اثیری دارد، دوگانهٔ زنی که انگار اغواگر است و فاقد اخلاق و از طرفی دیگر زنی که در عین‌حال که جذاب است، مقدس است و مادر. انگار زن-مادر و زن-همسر، دوگانه‌ای این‌شکلی هدایت می‌سازد. همین را در روایت غربی‌اش در مورد مسیح داریم. مادر مریم و مریم </span><span style="font-weight: 400;">مجدلیه که ا</span><span style="font-weight: 400;">نگار دوگانه‌ای از زن اثیری و زن لکاته‌اند که آمده در طول داستان [خطابه‌های راه‌راه] این دوت</span><span style="font-weight: 400;">ا موتیف </span><span style="font-weight: 400;">را با هم حرکت می‌دهد، از پوچی و بدبینی نگاه هدایت انگار داستان را آرام‌آرام می‌برد به‌سمت آن نگاه اخلاقی، معنادار، حتی بشود گفت آئینی در فکر مسیحیت یا نگاه مسیح‌وار راوی به قضیه، جوری که راوی مدام اشاره می‌کند و اشاره می‌دهد به قضیهٔ مسیح و رابطه‌اش. حتی در مورد شخصیت اصلی داستان، جالب است که بدانید لیلی مجدعلیان، مریم مجدلیه بود… ببینید این‌طوری با کلمات بازی می‌کند؛ بازی فُرمی. خیلی می‌توان در این مورد حرف زد، من فقط خواستم اشاره‌ای بکنم به این ایدهٔ دوتایی حرکت‌کردن، از آن دوتایی نهیلیستی و پوچ‌گرایی به دوتایی معنابخش در زندگی. دوست داشتم به این اشاره بکنم و به همین‌جا اکتفا می‌کنم که به‌نظرم می‌شود ساعت‌ها در این مورد بحث کرد.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی از زاویهٔ دید یکی از شاگردان محمد محمدعلی افزود: «من هم روایتی مشابه بقیه دارم؛ انگار به‌طرزی باورنکردنی برای همهٔ ما یک الگوی پدرانه، استادانه داشته‌اند. توی پیرمرد و دریا، پیرمردی هست به‌‌نام سانتیاگو که به جنگ ماهی بزرگی می‌رود و تلاش می‌کند که آن را بگیرد. با کلی داستان و این‌ها ماهی را می‌گیرد، بعد کوسه‌ها حمله می‌کنند و در نبرد با کوسه‌ها، همنوع‌های آن ماهی تکه‌پاره‌ای از آن ماهی را افتان و خیزان، خونین و خو‌ن‌آلود به ساحل می‌رسانند، ولی بالاخره کار خودش را می‌کند و به آن هدفش می‌رسد اگرچه نتیجه‌اش فقط اسکلت آن ماهی است. آخرین صحنه‌های آن رمان جایی سانتیاگو دارد از تپه‌ای بالا می‌رود و دکل قایقش را به دوشش می‌کشد. دوباره آن تصویر مسیح آنجا برای من تداعی شد. چرا دارم این را به شما می‌گویم؟ در مورد اینکه من چه‌جوری با ایشان آشنا شدم؛ شباهت نام کوچک پدرم، محمدعلی یزدان‌بُد، با محمد محمدعلی، به‌همین سادگی. دو تا اسم دیدم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم یکی یعنی اسم فامیلش اسم کوچک پدر من را داشت، و این‌طور شد که من ۱۸ سال پیش وارد کلاس‌های آقای محمدعلی شدم و زندگی‌ام به پیش و پس از این اتفاق تقسیم شد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تصویر زنان در آثار محمدعلی گفت: «اما در طول این مسیر آنچه دیده‌ام این بود که آقای محمدعلی تمام‌مدت انگار به‌نوعی بار رنجی را که زنان در جامعهٔ ما از طرف مردها به دوش خودشان کشیده‌اند، نه از مردها بلکه از آن فرهنگ غالبی که انگار به‌دست مردان نوشته شده، اجرا شده، طراحی شده و پذیرفته شده بود، خودش تنهایی دوست داشت به عهده بگیرد. برای همین است که کلمهٔ فمینیسم را در اینجا نمی‌شنوید. هیچ‌کس در مورد فمنیست‌بودنش حرفی نمی‌زند، ولی واقعاً به‌نظرم ی</span><span style="font-weight: 400;">کی از مهم‌ترین موتیف‌ها که به‌خصو</span><span style="font-weight: 400;">ص در دور اخیرش که مدام افزایش پیدا می‌کند، این است که توجه ما را می‌برد به این سمت که این نابرابری، این ناحقی در حق زنان باید از توی جامعهٔ روشنفکر از بین خود ما، خود من، خود شما، خود هر کدام از ما بشکند و این‌جوری که توی گفته و خطابهٔ کوتاهش مدام به زن، زندگی، آزادی، اشاره می‌کند و می‌گوید که انگار اولین کتابم است، انگار صدایی است که همیشه می‌خواسته [به گوش برساند]. من قضیه را این‌طور می‌بینم. هر آدمی، همهٔ ما، من حداقل بارها در زندگی‌ام گم شده‌ام و مسیرم را در شلوغی‌ها از دست داده‌ام. ما چیزهایی می‌خواهیم مثل نشانه، مثل فانوس دریایی در توفان که بهش نگاه می‌کنیم، پیدایش کنیم. هر تماس من، هر بار که دیدمشان، هر بار که حتی با هم شوخی کردیم و حرف‌های خنده‌دار زدیم، کوتاه و جمع‌وجورشده، انگار یادم انداخته که چه می‌خواسته‌ام، کجا بوده‌ام، انگار من را آورده نقطه، سرخط و دوباره به من این اطمینان را داده که می‌توانی برگردی و دوباره شروع بکنی. نقش عجیبی است که به‌طرز حیرت‌انگیزی برای خیلی‌های دیگر بازی کرده است. امروز روز پدر است و من با مفهوم پدر امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگی‌ام درگیرم و دوست دارم بهشان بگویم که بدون شما من تا حالا ده‌ها بار گم شده بودم. هرجا گم شدم، یک زنگ شوخی، یک بحث جدی، گاهی وقت‌ها عتاب، گاهی وقت‌ها خطاب، گاهی وقت‌ها «ای شیطون این کارها رو نکن»، همهٔ این‌ها مرا برگردانده است به نقطه، سر خط.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در پایان سخنانش گفت: «بسیار سپاسگزارم از اینکه شما در زندگی من بودید و این‌قدر به ما کمک کردید. بسیار سپاسگزارم از عزیزان نشر رها، مرسی از همه‌تان که اینجا هستید و به‌همراه من و از صمیم قلب، حضور ایشان را جشن می‌گیریم. مرسی از همه‌تان.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، اعلام کرد که مهمان ویژه‌ای در این نشست شرکت کرده است؛ </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> (Fin Donnelly)، نمایندهٔ مجلس استانی از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین (Coquitlam-Burke Mountain). او همچنین ضمن معرفی </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;">، انیماتور، کاریکاتوریست و کارتونیست ساکن ونکوور، و </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، فعال حقوق بشر، </span><span style="font-weight: 400;">و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">از این سه تن دعوت کرد تا به‌همراه محمد محمدعلی به روی صحنه بروند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ابتدا </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان کوتاهی ایراد کرد و ضمن معرفی خود، گفت: «به‌راستی افتخار می‌کنم که امشب اینجا هستم و در این برنامه برای به‌رسمیت‌شناختن دستاوردهای والای محمد محمدعلی، نویسندهٔ محترم ایرانی، شرکت کرده‌ام. کارها و آثار ادبی شما تأثیرات مانایی در ادبیات فارسی داشته است و الهام‌بخشِ خوانندگان بسیاری در سراسر دنیا بوده است. من عمیقاً تحت تأثیر زندگی و آثار محمد محمدعلی به‌عنوان یک نویسنده، قرار گرفته‌ام. به‌ویژه اینکه چگونه داستان‌های محمد محمدعلی نوری بر واقعیت‌ها و چالش‌های اجتماعی تابانده، برای من الهام‌بخش بوده است. ادبیات این قدرت را دارد که آگاهی‌رسانی کند و آغازگر مکالمات و گفت‌وگوهای مهمی دربارهٔ معضلاتی که جامعه با آن‌ها روبه‌روست، باشد. و نویسندگانی مانند محمد محمدعلی هستند که تفکر انتقادی را تشویق می‌کنند. کلمات شما این توان را دارند که ما را به دنیاهای دیگری ببرند، احساسات عمیق را برانگیزند و دیدگاه‌های ما را به چالش بکشند. آثار شما در ادبیات، زندگیِ خوانندگان بی‌شماری را غنی‌تر کرده است، و میراث شما همچنان الهام‌بخش نسل‌های آینده خواهد بود.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20861" aria-describedby="caption-attachment-20861" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20861" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20861" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که از طرف جامعه‌ای که نمایندگی‌اش می‌کند، لوح تقدیری به محمد محمدعلی تقدیم می‌کند که متن آن از این قرار است:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">«در به‌رسمیت‌شناختن مشارکت فوق‌العادهٔ شما در ادبیات فارسی و تأثیر ژرف آن روی جامعهٔ ما، داستان‌گویی شما الهام‌بخش اذهان بوده و میراث فرهنگی ما را غنی کرده است. با سپاسی صمیمانه، ما دستاوردهای ارزشمند شما را محترم می‌داریم. سپاس از شما، محمد محمدعلی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تقدیم لوح تقدیر به استاد محمدعلی، روز پدر را تبریک گفت و صحبتش را با شعار «زن، زندگی، آزادی» پایان داد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;"> کاریکاتوری را که از استاد محمدعلی کشیده بود، به ایشان تقدیم کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20863" aria-describedby="caption-attachment-20863" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20863" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20863" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20868" aria-describedby="caption-attachment-20868" style="width: 589px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20868" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=589%2C750" alt="طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور" width="589" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?w=589&amp;ssl=1 589w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=236%2C300&amp;ssl=1 236w" sizes="auto, (max-width: 589px) 100vw, 589px" /><figcaption id="caption-attachment-20868" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، طی ایراد سخنانی ضمن تأکید بر حضور ارزشمند محمد محمدعلی در جامعهٔ ایرانی ونکوور، گفت که ایشان با فعالیت‌های ادبی خود و فرهنگ‌سازی بهترین کار را برای انقلاب «زن، زندگی، آزادی» می‌کند. وی با تأکید بر اهمیت نکوداشت برای افراد برجسته در جامعه‌مان، پیام </span><b>بونیتا زاریلو</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با احترام، من، بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا، متأسفانه به‌دلیل سفرم به اتاوا نتوانستم در این مراسم باشکوه حضور پیدا کنم، به این وسیله، کمال احترام و سپاس خود را خدمت جناب آقای محمد محمدعلی و همهٔ شرکت‌کنندگان و همچنین جامعهٔ ایرانیان این شهر تقدیم می‌دارم که با حضور خود در این مراسم از یک عمر تلاش بی‌وقفهٔ این نویسندهٔ بزرگ در راه پیشبرد فرهنگ و ادبیات ایران قدردانی می‌کنند. ضمناً تبریک صمیمانه‌ام را برای نشر کتاب جدید ایشان پذیرا باشید.»</span></p>
<figure id="attachment_20862" aria-describedby="caption-attachment-20862" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20862" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20862" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی سپس متن لوح تقدیر پارلمان کانادا را خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«به‌عنوان نمایندهٔ پارلمان فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، افتخار دارم از شما جناب محمد محمدعلی برای فعالیت‌های حقوق بشری و حضور پررنگتان در ارائهٔ فرهنگ و ادبیات فارسی تقدیر نمایم.» و پس از آن </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;"> لوح تقدیر را از طرف بونیتا زاریلو به استاد محمدعلی تقدیم کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پایان‌بخش برنامهٔ نکوداشت ویدیوی کوتاهی بود از </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن هلند، که دعوت شده بود در این برنامه شرکت کند، اما متأسفانه نتوانسته این سفر طولانی را به انجام برساند. او همچنین یادداشتی نوشته بود که قرار بود پس از پخش ویدیو خوانده شود که به‌دلیل طولانی‌شدن برنامه مقدور نشد. متن یادداشت </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;"> از این قرار است:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نخست سلام می‌کنم به همهٔ حاضران در این نشست ادبی و بزرگداشت محمد محمدعلی، دوست عزیز و دیرینه‌ام در کانون نویسندگان ایران، و تبریک می‌گویم به او و به خودمان به‌خاطر انتشار کتاب تازه‌اش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون وقت تنگ است و می‌دانم دوستانی در این نشست از کارهای محمدعلی عزیز سخن می‌گویند، یک‌راست می‌روم سراغ رمان «برهنه در باد»، رمانی دلنشین از محمدعلی که از یکی دو هفته پیش تا امروز مشغول خواندن آن بوده‌ام. رمانی پر از کشش برای خواننده و با نثری زیبا و جزئی‌نگر که خواننده‌ای مثل من را وادار می‌کرد گاه برگردم و سطرهایی را یکی دو بار بخوانم؛ آن هم به‌خاطر لذتی که از خواندن آن‌ها می‌بردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بدو امر یک راوی، مهرعلی جوانمرد، ماجراهای این رمان را روایت می‌کند، اما جلوتر که می‌رود راویانی دیگر هم به راوی اول افزوده می‌شوند. اما همواره از ابتدا تا انتها، این همان راوی نخست است که روایت‌ها را به هم می‌دوزد و در جاهایی مناسب می‌آورد تا هم ماجراهای پرکشش رمان را بسازد و هم طرح اصلی آن را که دور شخصیتی به‌نام ستوان منصور مرعشی پاچناری می‌چرخد، جلو ببرد. ساختاری دلنشین از روایت‌های تودرتو در ایجاد پرسش برای خواننده و نیز کمک به گشودن میدان اصلی رمان که زمان و مکان‌هایی گوناگونی را در بر می‌گیرد. نوعی کلاژ در نقاشی، تا واقعیت امر &#8211; منظورم واقعیت داستانی &#8211; ساخته و آفریده شود. راوی، مهرعلی جوانمرد، که زمان شروع ماجراهای رمان، دوران خدمت نظام‌وظیفه‌اش را در سپاه ترویج و آبادانی می‌گذراند، نویسندهٔ جوانی است که هم‌زمان با کارهایی که به‌حکم وظیفه باید انجام دهد، از وقایعی که بر او و دوروبرش می‌گذرند نیز یادداشت برمی‌دارد تا مصالحی برای نوشتن داستان و رمان در آینده فراهم کند. آشنایی راوی/نویسنده با ستوان مرعشی در این دوره است که صورت می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت‌هایی که در این رمان بر بنیاد زندگی و شخصیت ستوان مرعشی و از زبان راویانی مثل سرهنگ، پدرزن راوی، و افرادی دیگر ازجمله مهرعلی جوانمرد که در بخش‌هایی از آن شریک است ساخته می‌‌شوند، می‌توانند رویدادهایی باشند واقعی که با ستوان مرعشی ربط مستقیم داشته‌اند و هم می‌توانند رویدادهایی زاییدهٔ تخیلی راویان باشند. جالب‌بودن این کار وقتی است که ستوان مرعشی هم برای ساخته‌وپرداخته‌شدن این روایت‌ها، گاه با راویان همراه می‌شود و به روایت آن‌ها شاخ‌وبرگ‌های تازه می‌دهد. در متن چنین روایت یا روایت‌هایی است که واقعیت‌هایی از جامعهٔ ما در زمان حکومت شاه و بعد از آن، در بگیروببندهای بعد از انقلاب و دورهٔ جنگ بین عراق و ایران، بیانی داستانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که آدم‌هایی نظیر تیمسار رحمتی در آن از امتیازهایی برخوردارند و ستوان مرعشی که از اعماق جامعه برخاسته، با کمک تیمسار رحمتی که شوهرخواهر اوست، زندگی‌اش دستخوش دگرگونی و تغییر می‌شود. همین تغییر و دگرگونی‌هاست که باعث می‌شود برای روشن‌کردن آن‌ها، راویانی گوناگون وارد عرصهٔ رمان شوند. در این رمان و گفت‌وگوهای بین راوایان و شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی یافتن سیمای واقعی ستوان مرعشی‌اند، که راوی/نویسنده نیز از همان آغاز، هم از نظر وظیفهٔ شغلی و هم ذوق نویسندگی‌اش در پی یافتن آن است، جامعه و جهانی در برابر ما شکل می‌گیرد که هم برایمان آشناست و هم غریب. غریب‌بودن آن برمی‌گردد به تازگی رویدادها، حرف‌ها و نظرها و چهره‌هایی خلق‌شده در آن و همین‌هاست که خواننده را نیز با شوق به دنبال خود می‌کشاند. از تکه‌های اعجاب‌آور و دلنشین رمان ماجرای شرط‌بندی آقامهدی، پدر ستوان مرعشی، و آقابیات، پدر مریم، است در مسابقهٔ کفتربازی‌ای که به راه انداخته‌اند. مسابقه‌ای که اگر آقامهدی در آن برنده می‌شد و کبوتر او می‌برُد، آقابیات مجبور می‌شد رضا بدهد به خواستگاری آقامهدی از مریم برای پسرش منصور مرعشی. این نوشتهٔ کوتاه را با نشان‌دادن چگونگی جزئی‌نگاری در نثر و زبان محمدعلی در این رمان و آفریدن دیالوگ‌های زنده ای که بارها من را به تحسین واداشته، تمام می‌کنم. این تکهٔ کوتاه که آورده می‌شود، توصیف لحظاتی است از عاشق‌شدن منصور به مریم، دختر آقابیات، در نوجوانی و به‌زبان و لحن خودش، در بازجو‌هایی که سرهنگ برای به وادارکردن او به حرف از زندگی دور ودرازش می‌کند: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«موهایش را چنان ریزریز می‌بافت که من نمی‌فهمیدم چطوری. بعدها دیدم یکی از زیر یکی از رو در هم می‌تنید. از دور که نگاه می‌کردم، هر کدام از گره‌ها را اندازهٔ یک نخود می‌دیدم. گاهی هم همهٔ بافته‌ها را پشت سرش جمع می‌کرد. می‌شد دسته‌گلی پر از گل‌های ریزریز مشکی. نمی‌دانم به چی تشبیه کنم. یادم است که او ساعت‌ها می‌بافت و من ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. بعد گُل‌ِسر قرمز می‌زد. یک سیم دراز و قرمز را فرو می‌کرد وسط آن گلوله‌های سیاه و من یکباره دُم آن پروانهٔ قرمز را می‌کشیدم. رشته‌های بافته یکباره ول می‌شد روی شانه‌های سفید و تپلش… گریه می‌کرد و و دنبالم می‌دوید.» ص ۱۸۴ و ۱۸۵ کتاب</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی عزیز، تندرست و تابان باشید و برای ما همچنان بنویسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسیم خاکسار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شانزدهم ماه ژوئن ۲۰۲۳، اوترخت»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از پخش ویدیوی نسیم خاکسار، بهاره دهکردی از حضار تشکر کرد و پایان برنامه را اعلام نمود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20870" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">*<span style="font-weight: 400;">گفتنی است به‌دلیل محدودیت زمانی در این برنامه تنها گزیده‌ای از پیام‌ها پخش شد، ولی روز بعد از مراسم کلیپ کامل پیام‌های اهل قلم به‌مناسبت نکوداشت محمد محمدعلی از سوی نشر رها منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا ببینید: </span></span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/wLSOoPVrExI?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20842</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 May 2023 01:06:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[افشین صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش زمانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[مانا نوری]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[وست ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20623</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی – وست ونکوور عکس و فیلم از افشین صادقی یکشنبه ۷ مهٔ ۲۰۲۳، «نشر رها» طی نشستی که در گلن‌ایگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، دومین کتاب خود، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی، را رونمایی کرد. در این نشست که حدود ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، پس...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/">گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – وست ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس و فیلم از افشین صادقی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یکشنبه ۷ مهٔ ۲۰۲۳، «نشر رها» طی نشستی که در گلن‌ایگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، دومین کتاب خود، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>مجید سجادی تهرانی</b></a><span style="font-weight: 400;">، را رونمایی کرد. در این نشست که حدود ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><b>سیما غفارزاده</b></a><span style="font-weight: 400;">، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، پس از خوشامدگویی به حاضران و سپاسگزاری از شرکت آن‌ها در این نشست، با اذعان به اینکه محل این نشست بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوست سِیلیش خصوصاً اقوام اسکوامیش، اِس‌لِی-واتوث و ماسکوئیم بنا شده است</span><span style="font-weight: 400;">، صحبت‌های خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشست قبلی</a> که در تاریخ ۱۱ ماه مارس برگزار شد، مروری داشتیم بر تأسیس نشریهٔ «رسانهٔ همیاری» و تعهد آن بر تولید محتوا طی هفت سال فعالیتش که از چشم مخاطبان ما و البته نهادهای صنفی نشریات در کانادا دور نماند و همین موجب شد که رسانهٔ همیاری بتواند <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/30/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87%d9%94-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">دو سال پیاپی یعنی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ برندهٔ جایزهٔ «شورای ملی نشریات و رسانه‌های قومی کانادا» شود</a> و سال گذشته هم <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/11/%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">به مرحلهٔ نهایی سی‌ و ششمین دورهٔ جوایز روزنامه‌نگاری جک وبستر، راه یابد</a>.</span></p>
<figure id="attachment_20626" aria-describedby="caption-attachment-20626" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20626" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=500%2C281" alt="سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20626" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">همچنین در آن نشست به‌تفصیل صحبت کردیم که چطور در تمام این سال‌ها و در کنار کار رسانه‌ای، علاقه و اشتیاق به چاپ و انتشار کتاب با ما بود ولی عملی‌کردنش همراه با کار سنگین و مداوم نشریه آسان نمی‌نمود، اما در نهایت حدود دو سال قبل با گام‌هایی آهسته و پیوسته این پروژه را شروع کردیم و دو ماه قبل رسماً آن را معرفی کردیم. گفتیم که ما در نشر رها به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از رسانهٔ همیاری، در نظر داریم بدون توجه به کمیت، به چاپ و انتشار نسخه‌های کاغذی و الکترونیکیِ کتاب‌های فارسی در</span><span style="font-weight: 400;"> خارج از ایران بپردازیم. مایلیم باز تأکید کنیم که ما به دنبال تیراژ و فروش بالا نیستیم و هدفمان چاپ کتاب‌های ارزشمندی است که به‌دلیل عدم دسترسی نویسنده به سیستم چاپ و نشر در ایران به‌خاطر سال‌ها زندگی در تبعید و در واقع به‌دلیل ماندن پشت دیوار بلند ممیزی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی، امکان چاپ در داخل کشور را ندارند. البته با توجه به کار تمام‌وقت دوهفته‌نامه، در سال می‌توانیم تعداد بسیار محدودی کتاب چاپ کنیم، هرچند این را مطمئنیم که قصد داریم کیفیت کتاب‌ها را به‌لحاظ ارزش محتوایی، ویراستاری، صفحه‌‌آرایی، طرح جلد و امکانات نسخهٔ الکترونیکی در سطح بالایی نگه داریم. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20633" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="گزارشی از نشست رونمایی دومین کتاب نشر رها، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی " width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز برای رونمایی دومین کتابمان اینجا دور هم جمع شده‌ایم؛ «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی، و دو کتاب بعدی‌مان در روز هجدهم ماه بعد (۱۸ ژوئن) هم‌زمان رونمایی خواهند شد. لطفاً از حالا تقویم خود را علامت بزنید؛ امیدواریم که در آن نشست هم در خدمت شما باشیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در پایان سخنانش افزود: «پیش از پرداختن به بخش بعدی، مایلم به‌همراه همکارم آقای </span><b>هومن کبیری</b><span style="font-weight: 400;">، از خانم </span><a href="https://mananoori.com/" target="_blank" rel="noopener"><b>مانا نوری</b></a><span style="font-weight: 400;"> به‌عنوان حامی برگزاری این نشست، صمیمانه سپاسگزاری کنم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سیما غفارزاده سپس </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>محمد محمدعلی</b></a><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ بنام ساکن ونکوور و استاد کارگاه داستان‌نویسی در این شهر، را معرفی و از وی خواهش کرد برای ایراد سخنانی به پشت تریبون برود. </span><b>محمد محمدعلی</b> <span style="font-weight: 400;">سخنان خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«این روزها در یکی از خوش‌ترین ایامِ سال‌های تدریس داستان‌نویسی به سر می‌برم. گفتنی است طی ماه گذشته این پنجمین رونمایی کتاب است که شرکت می‌کنم. رونمایی نخست از آنِ کتاب «میر نوروزی» نوشتهٔ دوست هنرمندم، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%85%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%82%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرتضی مشتاقی</a>، بود در «انتشارات رها»، سپس سه رونمایی از کتاب‌های هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی ونکوور. پنجمین هم همین «بوی برگ شمعدانی» است، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی که باز هم ناشرش، نشر رهاست به‌مدیریت سیما غفارزاده و هومن کبیری. در جلسات قبل برای هر یک از این کتاب‌های تازه‌منتشرشده به فراخور حال و احوال، مختصری از تاریخچهٔ آیین رونمایی کتاب گفتم. اشاره کردم که رونمایی کتاب، جشنی تمام‌عیار است به‌مثابه تولید اولین یا دومین فرزند. چرا که به سومی و چهارمی که می‌رسد، هیچ بعید نیست مؤلف یا پدر و مادر نمادین دیگر حوصلهٔ برپایی جشن تولد نداشته باشند. به‌هر رو، رونمایی در غرب سابقهٔ سیصد چهارصد ساله دارد و در ایران اندکی بیش از نیم قرن از قدمت آن می‌گذرد. یکی از رسوم جاافتادهٔ این رسم نیکو، علاوه بر صف‌بستن نمادین برای گرفتن امضاء از مؤلف و دادن لقب اولوالعزم (صاحبِ کتاب و رسالت شده) به او، بیان خاطرات شیرین است توسط دوستان نزدیک نویسنده و ناشر که من به‌دلیل دوستی با هر دو قصد دارم در این مجال به یک خاطرهٔ کوتاه اشاره کنم که چه‌بسا خالی از لطف طنز نباشد. در مقدمه گفتنی است که روزی سیما غفارزاده به‌عنوان ناشر، تلفن زد و گفت که یکی از نویسندگان مجلهٔ همیاری، آقای مجید سجادی تهرانی، مجموعه‌داستانی نوشته و مایل است شما نگاهی به آن بیندازید و &#8230; خُب، من برخی آثار مجید را در مجلهٔ همیاری خوانده و چون تهرانی هستم، به پسوند نامش حساس بودم. دلم می‌خواست او را از نزدیک ببینم. همین باعث شد پیشاپیش علاوه بر احساس همشهری‌گری او را حتی غم‌خوار و خویشاوند خود بدانم. شرایط حساسی هم بود. روزهایی که به‌دلیل کمبود ذخیرهٔ سیگار بهمن جغله نگران بودم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان برخی داستان‌نویسان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی با توجه به شناختی که طی چهارده سال اقامت و دوازده سال تدریس راقم سطور در ونکوور دارند، بامناسبت و بی‌مناسبت با یک باکس سیگار بهمن معروف به جغله، تحت عنوان سوغاتی از ایران به دیدنم می‌آیند. و حالا باز هم تلفنی با مجید سجادی تهرانی قرارومدارها گذاشته شد. روز موعود سر ساعت معین من جلو در خانه ایستادم و لحظه‌ای بعد دیدم که او ماشینش را آن طرف خیابان پارک کرد و آرام‌آرام نزدیک شد. در دست راستش پوشه‌ای قطور بود و در دست چپش گلدانی شبیه همین گلدانی که عکسش را روی جلد کتابش چاپ کرده. پیش خود گفتم حتماً این زبل زرنگ بچهٔ تهران می‌خواهد غافل‌گیر یا به‌قول فرنگی‌ها سورپرایزم کند. با توجه به تجربه‌های گوناگونم در این خصوص، نخست حدس زدم سیگارها را جاسازی کرده زیر خاک گلدانی که خیلی بزرگ‌تر از گل می‌نماید. باور کنید به‌نظرم ساعت‌ها طول کشید تا از آن طرف خیابان بیاید این طرف. او معمولی می‌آمد و من فکر می‌کردم به‌عمد سلانه‌سلانه می‌آید. بعد از روبوسی و چاق‌سلامتی و پرسیدن اینکه کدام محله‌های تهران می‌نشسته و&#8230; همین‌که نوع کلام و جمله‌بندی‌ها و به‌کارگیری اصطلاحات خاص تهرانی‌ها را دیدم، دیگر شک نداشتم می‌داند که سیگار بهمن جغله در ونکوور کیمیاست و برای من حکم نوش‌دارو دارد. در همین کش‌وقوس‌ها بودم که چند ماشین آتش‌نشانی آژیرکشان آمدند جلو</span><span style="font-weight: 400;">. فرص</span><span style="font-weight: 400;">ت خوبی بود. هنوز برِ خیابان ایستاده بودیم. تا مجید در تعقیب ماشین‌های آتش‌نشانی رویش را برگرداند، من یک‌باره انگشتم را فرو کردم وسط خاک گلدان بلکه با لمس سطح صیقلی قوطی‌های سیگار قوت قلب بگیرم. همین‌که دیدم فقط دستم خاکی</span><span style="font-weight: 400;"> شده و جا تره و بچ</span><span style="font-weight: 400;">ه نیست، با خود گفتم حتماً نخواسته شأن کار ادبی-فرهنگی پیش رو را پایین بیاورد و هم‌زمان آن پوشهٔ قطور داستان و سیگارهای نحیف را بدهد. پوشهٔ داستان‌هایش را گرفتم و پس از تورقی کوتاه یکی چند خاطره از گذر لوطی‌صالح گفتم و سلانه‌سلانه راه افتادیم طرف ماشینش. در رؤیا می‌دیدم باکس سیگار در ماشین زندانی شده و ما باید لوطی‌وار ضامن شویم و نجاتش بدهیم، و او به‌محض بازشدن در ماشین می‌پرد بغل من و حالا نبوس و کی ببوس! یا نه، به‌محض شنیدن بوی من، درِ داشبورد را نیمه‌باز می‌کند و مثل بچه‌های بازیگوش دالی‌موشه یا سُک‌سُک می‌کند. همین‌که رسیدیم نزدیک ماشین و او کلید انداخت، دست دراز کرد برای خداحافظی. در چشمانش خیره شدم. مانده بودم این بچهٔ ناف تهران، این همشهری چرا خودش را می‌زند به فراموشی. حالا دیگر تنها امیدم صندوق عقب بود. قوطی سیگارم را از جیب کُت یا پیراهنم درآوردم و تعارفش کردم. گفت که نمی‌کشد. سیگاری روشن کردم. آخرین تیر ترکشم بود بلکه یادش بیاید و برود صندوق عقب و ضمن آوردن سیگار بگوید&#8230; ببخشید، مسافر نتوانست بیش از یک باکس بیاورد و من روی ماهش را ببوسم. اما افسوس و صد افسوس! دقایقی در حالی‌که من به سیگار پُک‌های قلاجِ سفیدسوز می‌زدم و او مثل ورزشکارهایی که دود سیگار معذبشان کرده و حالا خویشتن‌دارانه و حتی جوانمردانه، دود و دم رفیق نابابشان را تحمل می‌کنند، لبخندزنان فقط نگاهم کرد. خلاصه با گلدان و پوشه برگشتم خانه و ساعاتی مثل کسانی که رودست خورده یا دلشان سوخته باشد، دور خودم چرخیدم. اما وقتی شروع کردم به خواندن داستان‌ها، با خودم می‌گفتم امکان ندارد بچهٔ تهران باشی و به این خوبی بنویسی و از ته دل من خبر نداشته باشی. ندانی که می‌خواهم این بهمن جغله را آن‌قدر بکشم و بکشم بلکه برای همیشه تمام تمام شود. سرتان را درد نیاورم. یکی دو هفته بعد قرار گذاشتیم بیاید و نقطه‌نظرهای کتبی و شفاهی مرا بشنود. البته هنوز هم امیدوار بودم. از آن روز شاید یک سالی گذشته باشد. اگر شما از دست مجید تهرانی، تأکید می‌کنم از دست مجید سیگار بهمن جغله گرفته‌اید من هم گرفته‌ام. </span></span></p>
<figure id="attachment_20627" aria-describedby="caption-attachment-20627" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20627" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="استاد محمد محمدعلی، نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20627" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">استاد محمد محمدعلی، نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از این خاطرهٔ غلوشدهٔ آمیخته به طنز که بگذریم، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی با نثری پاکیزه و روشن همراه شده است. با ذهنی پُرجهش و خلاق بین عین و ذهن و چ</span><span style="font-weight: 400;">ه‌بسا سیالیتی بین خواب و بیداری. نفَس بلند مج</span><span style="font-weight: 400;">ید سجادی تهرانی در داستان‌سرایی و قصه‌گویی راه به‌سوی رمان‌نویسی می‌برد. کما اینکه در همین نخستین تجربه، رد پای داستان‌های به‌هم‌پیوسته را می‌توان دنبال کرد. ستایش زندگی به‌رغم دشواری‌های جسمی و روحی و انزجار از مرگ تا حد قابل‌لمس‌کردن و پذیرش آن از سوی شخصیت‌های داستانی، یکی از مضامین اصلی این مجموعه است. من برای جناب سجادی تهرانی آرزوی موفقیت می‌کنم. همچنین برای مدیریت نشر رها که مصمم شده‌اند برای تمام مؤلفان نشر خود جشن رونمایی بگیرند، و این رویداد در ت</span><span style="font-weight: 400;">اریخ نشر ایران و انیران</span> <span style="font-weight: 400;">بی‌سابقه است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های محمد محمدعلی، سیما غفارزاده از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر فرزان سجودی</b></a><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی ساکن ونکوور، دعوت کرد به پشت میکروفون برود و سخنانی ایراد</span><span style="font-weight: 400;"> نماید.</span> <b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سلام، بعدازظهر شما به‌خیر. تبریک می‌گویم به نشر رها و همین‌طور مجید عزیز برای نشر کتابش. می‌دانم که جلسهٔ رونمایی یا جشن امضای کتاب در حقیقت جلسهٔ نقد کتاب نیست و من هم قصد ندارم که اینجا به نقد کتاب مجید بپردازم. امیدوارم بعدها فرصتی پیش بیاید که در جمعی تخصصی‌تر در مورد کتاب مجید با همدیگر صحبت بکنیم، ولی می‌خواهم بگویم که در طول این چند ماه گذشته همان‌طور که الان استاد محمدعلی نیز اشاره کردند، من هم این فرصت را داشتم که چندین مجموعه‌داستان و یکی دو رمان از نویسندگانی که عمدتاً هم ساکن ونکوورند، بخوانم و فکر می‌کردم که چه تحول شگفت‌انگیزی در کار ادبیات داستانی و نویسندگی در این شهر به وجود آمده، به‌خاطر اینکه بیشتر آثاری که من خوانده‌ام واقعاً در حد درجه‌یک، خواندنی و دوست‌داشتنی بوده‌اند و همین‌طور مجموعه‌داستانی که مجید نوشته است. پس بحث فنی‌تر نقد و غیره را می‌گذاریم برای وقتی دیگر و من به دو سه نکته اشاره می‌کنم. یکی اینکه همان‌طور که گفته شد، نثر مجید نثری بسیار روان، پخته و از همه مهم‌تر صمیمی است. گاه پیش می‌آید که نویسنده‌ای دچار نوعی تبختر یا نگاه از بالا یا عرض اندام با زبان می‌شود، ولی در مجید شما یک نثر بسیار صمیمی، راحت و روان را می‌بینید، یعنی کتاب را وقتی دستتان می‌گیرید، گویی دارید با کسی در یک محفل خیلی دوستانه حرف می‌زنید؛ راحت کتاب را می‌خوانید و در واقع از کشمکش‌ها و پیچ‌و‌خم‌ها و غیره‌اش لذت می‌برید. خُب، بخشی‌اش هم ناشی از تسلط به زبان فارسی است، یعنی یک نویسنده فقط خیال خوبی نباید داشته باشد، باید دامنهٔ واژگان گسترده‌ای داشته باشد، باید بتواند خوب بنویسد و آن دامنهٔ واژگان گسترده را به‌جا و به‌موقع به کار بگیرد؛ این خیلی مهم است، و باید بسته به سبک داستانی که انتخاب می‌کند، نوع فضایی که در آن قرار دارد، از زبان بهره بگیرد و به‌نظرم مجید این کار را کرده است.</span></p>
<figure id="attachment_20628" aria-describedby="caption-attachment-20628" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20628" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20628" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اصولاً شاید آدمی اولین تصویری که از هستی‌اش، هویتش یا هر چیزی که وجود دارد، در دو سه نسبت قرار می‌گیرد. یکی نسبتش با آدم‌های دیگر است که کل مسائل اجتماعی، روابط قدرت، گفتمان‌های مختلف، گفتمان‌های جنسیتی که در مناسبت بین آدم‌ها به وجود می‌آید، و این نسبت آدم با آدم‌های دیگر در خلأ اتفاق نمی‌افتد، در مکان و در زمان اتفاق می‌افتد. اشاره شد به تهران و بعد گذر زمان، به‌نظرم اگر بخواهم در یک جمله بگویم و شما را ترغیب به خواندن این کتاب نمایم، داستان‌های مجید داستان مناسبات بین آدم‌ها در یکی دو نسل یعنی از مثلاً خود مجید را نگاه کنید و اطرافیانش، بعد پدر و مادرش و بعد شاید گاهی پدربزرگ و مادربزرگش، البته که راوی و نه مجید، فقط برای اینکه فضا از نظر سنی دستتان بیاید. بعد این آدم‌ها گاهی خوشحال‌اند و گاهی غمگین، گاهی احساس خستگی و بیهودگی می‌کنند. بالاخره این سال‌های دهه‌های شصت و هفتاد و هشتاد همین فضاها و زمان‌هایی‌اند که داستان‌های مجید در آن‌ها شکل گرفته است و می‌دانید که این سال‌ها، سال‌های راحتی نبودند و هنوز هم نیستند، به‌خصوص برای آن نسل‌ها و کلاً همهٔ ما که تازه در این سال‌ها بالیدن گرفتند، آرزوهای سرکوب‌شده، آرزوهای تحقق‌نیافته، عشق‌ها، عشق‌هایی که عشق نبودند مثل عشق راوی به رعنا، که در عین حال بسیار دوست‌داشتنی و هیجان‌انگیزند ولی راوی بارها می‌گوید که «او هم می‌دانست که من عاشقش نیستم.» این را برای این گفتم که ببینید واقعاً مجید موفق بوده در اینکه حال و هوای زیستهٔ آدم‌های این دو سه دهه را آنجا و به‌خصوص در مکان تهران به تصویر بکشد. من پنجاه سال پیش یک استاد ادبیات زبان انگلیسی داشتم که می‌پرسید ما چرا رمان می‌خوانیم؟ هر کس یک چیزی می‌گفت ولی هیچ‌یک از ما عقلمان به آن چیزی که مد نظر او بود نرسید. بعد خودش گفت که من فکر می‌کنم ما به این دلیل رمان می‌خوانیم که پیر شویم. یعنی چی که ما رمان می‌خوانیم که پیر شویم؟ به‌دلیل اینکه ما با خواندن رمان، زندگی‌های دیگران را ولو محصول تخیل نویسنده، زندگی می‌کنیم. در نتیجه یک آدم ۲۵ ساله‌ای که ده‌ها رمان خوانده، تجربهٔ زیستهٔ انباشتهٔ یک آدم ۸۰ ساله را ممکن است داشته باشد، برای اینکه زندگی‌های بسیاری را زندگی کرده است، و من با وجود اینکه در همان فضا زندگی کرده‌ام، باز هم با خواندن داستان‌های مجید فکر کردم که چقدر فرصت پیدا کردم تا زندگی‌های دیگری را دوباره زندگی کنم. برای اینکه آدم در زمان زیستنش بخواهد این‌همه تجربه را اندوخته نماید، زمان کوتاه است. به‌نظر من کار ادبیات داستانی و فیلم داستانی همین است که به ما اجازه بدهد که میان‌بر بزنیم. مگر ما چقدر عمر می‌کنیم که این‌همه زندگی را زندگی کنیم اما با خواندن رمان، با خواندن داستان کوتاه و با دیدن فیلم داستانی، تجربهٔ زیستهٔ دیگران را انباشت می‌کنیم. البته به تجربه‌ای که می‌گویم، خیلی بار علمی ندهید. همین اندوه‌ها، شادی‌ها، عشق‌ها، شکست‌ها، موفقیت‌ها، درماندگی‌ها، مهاجرت‌ها و همهٔ این‌ها&#8230; </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20634" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="گزارشی از نشست رونمایی دومین کتاب نشر رها، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی " width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با داستان‌های مجید ما به‌طور هم‌زمان با آدم‌ها در مکان‌ها پیر می‌شویم. یعنی این کاملاً محسوس است. من حتی محله‌های تهران را هم در داستان‌های مجید می‌بینم که چطور این محله‌ها هم پیر شده‌اند، یعنی زندگی کرده‌اند، تغییر کرده‌اند، همان‌طور که آدم‌هایی که در آن محله‌ها زندگی می‌کرده‌اند نیز به‌تدریج پیر شده‌اند. این پیرشدن معنای بدی ندارد. یعنی در حقیقت دگرگون شده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه‌ها، صادقانه و صمیمی همان‌طور که آقای محمدعلی نیز گفتند، بعضی از داستان‌ها به‌هم‌پیوسته‌اند، رابطهٔ یک پسر با مادرش، با پدرش&#8230; بعد این‌ها چطور داستانی شدند و چطور می‌توانند به هر یک از ما دوباره تلنگری بزنند که ما در کجای رابطه با این آدم‌های پیرامونمان هستیم. این از کلیاتی بود که اگر بعدها فرصتی بود، می‌توانیم ریزتر و جزئی‌تر وارد داستان‌ها بشویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌خواهم بگویم تجربهٔ دیگری که از خواندن این چند کتاب طی این سه چهار ماه که خیلی شکوفا و بارور بود، داشتم، تجربهٔ خواندن کتاب سانسورنشده است. گرچه کمابیش قبلاً هم پیش می‌آمد. بعد فکر کردم که این‌همه کتاب در ایران منتشر می‌شود و واقعاً نویسنده‌ها زحمت می‌کشند و بار اصلی این کار بر دوش نویسندگان و منتقدانی است که در ایران فعالیت می‌کنند، و چه رنجی هم می‌برند. ولی احساس کردم که خواندن کتاب بدون سانسور چقدر خوب است. چون ما چقدر باید کلنجار برویم تا از لابه‌لای آن متون بفهمیم که اینجا الان چه می‌خواسته بگوید و نتوانسته بگوید و ممیز وزارت ارشاد یک خط قرمز روی آن کشیده است. سانسور نویسنده را رنج می‌دهد، نویسنده را پیر می‌کند، نویسنده را به دردسر می‌اندازد و آزارش می‌دهد. چقدر باید با خودش و زبان کلنجار برود تا بتواند از این سد سانسور عبور بکند، چقدر کار اضافی باید انجام بدهد تا بالاخره حرف خودش را بزند. این [خواندن کتاب بدون سانسور] احساس خیلی خوبی بود که در مورد کتاب مجید هم صادق بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با یک نکتهٔ پایانی حرف‌هایم را تمام می‌کنم. ما معلم‌ها عادت بدی داریم، ولی اجازه بدهید که این عادت بد را داشته باشیم. این تنها دلخوشی ماست و آن هم اینکه هر وقت کسی جایی به موفقیتی دست پیدا می‌کند، می‌گوییم او شاگرد من بوده است. داستان‌های مجید ناشی از این نبوده که یک وقتی دانشجوی من بوده است، ولی حالا بگذارید ما دلمان را خوش کنیم. واقعاً به یاد می‌آورم که اواخر دههٔ هفتاد و اوایل دههٔ هشتاد بود که مجید و گل‌مهر هر دو در دانشکدهٔ سینما و تئاتر دانشجوی من بودند، دانشجو که در واقع رفیق ما بودند، همه‌مان با هم رفیق بودیم. مجید از رشتهٔ مهندسی آمده بود و فوق‌لیسانس ادبیات نمایشی می‌خواند. در آن سال‌ها خیلی این مسئله باب بود و در دانشکده‌های مهندسی خیلی بچه‌های پرشوری در مطالعات ادبی و هنری، کانون‌های نمایش فیلم، کانون‌های نمایش تئاتر بودند که حتی برخی از مواقع از بچه‌های دانشکدهٔ ادبیات و هنر در فعالیت‌های پیرامونی در حوزهٔ هنر و ادبیات جلو می‌افتادند. ولی روالی شده بود که برخی از بچه‌های مهندسی بعد از گرفتن لیسانس، برای ادامهٔ تحصیل عزمشان را جزم می‌کردند که به جایی بروند که فکر می‌کنند به آن تعلق دارند و خُب، مجید هم یکی از آن دانشجوها بود. این افراد وضعیت عجیبی داشتند. برای اینکه در عین حال تا می‌آمدند به سایر بچه‌ها </span><span style="font-weight: 400;">بچسب</span><span style="font-weight: 400;"> بشوند یک مقدار طول می‌کشید. بقیه که از ابتدا دورهٔ لیسانس را هم در ادبیات گذرانده بودند، مقدار کمی نسبت به این جمع مهندسان دافعه داشتند. ولی وقتی پای سنجش به میان می‌آمد، این‌هایی که تازه وارد ادبیات شده بودند برخی مواقع خیلی از آن‌ها بهتر بودند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک معلم وقتی جلوی جمعی می‌ایستد، از چهره و رفتار آدم‌ها بازخورد دریافت می‌کند، و برایش مهم است که بداند شاگردانش لذت می‌برند یا اینکه خسته و بی‌حوصله‌اند و حتی دچار نفرت شده‌اند. من به‌عنوان معلم هرگز از چهرهٔ مجید نفهمیدم که الان دارد مرا تأیید می‌کند، از حرف‌های من خوشش می‌آید یا بدش می‌آید. این هم برای شوخی پایانی!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌هر حال خیلی خوشحالم که کار ادبیات داستانی در این شهر این‌قدر جدی گرفته شده. بدون شک زحمات آقای محمدعلی یکی از عوامل تأثیرگذار است و ما باید واقعاً این کتاب‌ها را به محافل ادبی ایران که مرکز اصلی این فعالیت است، برسانیم تا آن‌ها هم بخوانند و بحث کنند و جای خودش را در کل ادبیات معاصر فارسی پیدا بکند. من به مجید جان تبریک می‌گویم و کماکان خیلی خوشحالم از اینکه پُز بدهم و بگویم من زمانی معلم مجید بوده‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، سیما غفارزاده از <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%87%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>دکتر </strong></a></span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%87%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>مرال دهقانی</b></a><span style="font-weight: 400;">، چهرهٔ فعال ادبی در ونکوور، از پایه‌گذاران <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/03/%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d9%82%d9%82-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">نشر شنیداری «آواستان»</a> و از برگزارکنندگان جلسات <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%88%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»</a> در این شهر، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود. </span><b>مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«از خانم غفارزادهٔ عزیز و آقای کبیری عزیز سپاسگزارم که این نشر را پایه‌گذاری کردند و ما را در این جشن و این شادی سهیم و شریک کردند. از مهرشان سپاسگزارم و از لطفی که به من داشتند و این فرصت را به من دادند تا دربارهٔ کتاب مجید عزیز صحبت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آقای مجید سجادی تهرانی عزیز که از دوستان قدیمی من هستند، سپاسگزارم که به‌گمانم نخستین نسخه یا ویرایش کتابشان را هفت سال پیش با «کافه راوی» به اشتراک گذاشتند. به ما اعتماد کردند و این لطف را به ما داشتند که کتاب را در اختیارمان بگذارند تا درباره‌اش نظر بدهیم. فکر می‌کنم مهمان نشست نودم «کافه راوی» بودند و مشتاقانه نظرها و پیشنهادهای دوستانشان را در «کافه راوی» پذیرا شدند.</span></p>
<figure id="attachment_20629" aria-describedby="caption-attachment-20629" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20629" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="دکتر مرال دهقانی، از پایه‌گذاران نشر شنیداری «آواستان» و از گردانندگان باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20629" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر مرال دهقانی، از پایه‌گذاران نشر شنیداری «آواستان» و از گردانندگان باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند خطی دربارهٔ کتاب «بوی برگ شمعدانی» نوشته‌ام. سعی‌ام این بوده که داستان‌ها لو نرود و همان‌قدر که برای ما شگفت‌انگیز بود، برای شما هم در خوانش اول شگفت‌‌انگیز باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عنوان این متن را گذاشته‌ام «مجتمع مسکونی ارغوان». برای شروع، چند خطی را از آخرین داستان این مجموعه به‌نام «برای تولد نیلو» می‌خوانم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از پیچ همت که وارد مدرس می‌شوی، هوا چند درجه‌ای خنک‌تر می‌شود. بوی برگ‌ها و تنهٔ خیس درخت‌ها، بوی جنگل، بوی اکسیژن می‌آید. بهار و تابستان، این پیچ جزء همیشگی مسیرمان بود، نزدیک که می‌شدیم، کلاه را برمی‌داشت. عاشق این بودم که یک چشم به جاده، یک چشم به آینه‌ٔ بغل، نگاهش کنم که سرش را خم می‌کرد، مقنعه را از پشتِ سرش می‌گرفت و با یک حرکت درش می‌آورد. و بعد بافتهٔ موهایش را باز می‌کرد تا باد بپیچد توی موهایش.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های «بوی برگ شمعدانی» برای من تداعی‌کنندهٔ بسیاری از شعرهایی است که پیش از این خوانده‌ام به‌ویژه این چند بیت از دفتر «صدای پای آب» از سهراب سپهری:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پرده را برداریم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم که احساس هوایی بخورد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم غریزه پی بازی برود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کفش‎‌ها را بکند و به‌دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«بوی برگ شمعدانی»، بازی و بازیگوشیِ حس‌هاست. حس‌ها و هوس‌ها و غریزه‌ها؛ حس‌ها و هوس‌ها و غریزه‌هایی که باید پیِ بازی بروند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حضور یک یا چند حس از حواس پنج‌گانه، در بیشتر جملات کتاب جلوه‌گری می‌کند. هر حس که وارد بازی می‌شود، خوش می‌درخشد، حضورش را به تمام و کمال به رخ می‌کشد، بعد از صحنه خارج می‌شود، و ادامهٔ بازی را به حسی دیگر می‌سپارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مقدمه‌ٔ کتاب (به‌قلم نویسنده)، به خواننده پیش‌آگاهی می‌دهد از این توالی و بازی شگفت‌انگیز که از لمس طراوت برگ‌های شمعدانی آغاز می‌شود، بی‌درنگ به عطر لیمویی و گسی می‌رسد که کلِ فضای شش داستانِ این مجموعه را پر کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین داستان، بوی برگِ شمعدانی، با بوی پتوی کهنه، به بوی نایِ رؤیاهای تحقق‌نیافتهٔ راوی‌اش سیر می‌کند. راوی‌ای که به‌بهانهٔ لذتِ کشیدن یک نخ سیگار، برای فرار از ملال تکرار، به جست‌وجو می‌رود: در جاده‌ها، در نور چراغِ ماشین‌های مقابل، در بی‌کرانگی آسمان کویر، و در تصویر زیبای مادر، زیر برگ‌های صورتی‌رنگ و قلب‌وارهٔ درخت ارغوان؛ درخت ارغوانی که پس از پرواز مادر، تا پشت پنجرهٔ خانهٔ راوی قد کشیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های این مجموعه، با وجود تلخی، غم، بیماری، زخم‎ها، افسردگی، ملال، روزمرگی، حتی قتل، مزین می‌شوند با رابطه‌هایی صمیمی، گاهی عاشقانه، آسمان بی‌انتهای پرستارهٔ کویر، گل‌های صورتی درخت ارغوان، بارانی که می‌شوید و آسمانی صاف و بی‌ابر و هوایی پاک را بر جای می‌گذارد و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عنوان مثال، در داستانی، به‌محض اینکه زیبایی رابطهٔ عاشقانهٔ راوی با مادرش، ما را مسحور می‌کند، پی می‌بریم به رابطهٔ شاید گاهی زیباترش با پدر که دکتر سجودی هم به آن اشاره کردند. رابطه‌ای باصفا، صمیمی و اغلب بی‌واسطه، که بدون ردوبدل‌شدن کلامی، راز دل یکدیگر را می‌دانند و محترم می‌دارند و به جایی می‌رسیم که راوی به‌جای پدرِ تب‌دار، سرِ قرار معینِ پدر با مادر می‌رود تا پدر حتی برای یک بار به مادر خُلفِ وعده نکرده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و با همین ظرافت‌هاست که نهایتاً بازی دو بر یک، به نفع نور و روشنی تمام می‌شود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، سیما غفارزاده به معرفی </span><b>مجید سجادی تهرانی </b><span style="font-weight: 400;">پرداخت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مجید سجادی تهرانی، دانش‌آموختهٔ کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر تهران، در دو دههٔ اخیر پیوسته در حال تجربهٔ فرم‌های نوشتاری گوناگون بوده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او نوشتن را اوایل دههٔ هشتاد شمسی با نقد و گزارش تئاتر و سینما‌ در ماهنامه‌های فرهنگی هنری «هفت» و «ارژنگ» شروع کرد. از او سفرنامهٔ «زمینِ سرخِ بی‌بر» در کتاب «از پیازآباد تا شهر سوخته» از سوی نشر نوگام در سال ۱۳۹۲ به چاپ رسیده است. ساکنان فارسی‌زبان ونکوور و حوالی آن ممکن است وی را به‌خاطر گزارش‌ها و جستارهایش در نشریهٔ «رسانهٔ همیاری» به‌خصوص مجموعه‌یادداشت <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">«ونکوور از داخل ترن هوایی»</a> به‌ یاد آورند. هم‌اکنون او به‌‌عنوان نویسنده و دراماتورژ با کمپانی تئاتر تجربه‌گرای بایتینگ اسکول (The Biting School) ونکوور همکاری می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در بخشی از بیوگرافی‌اش که در شمارهٔ اخیر «رسانهٔ همیاری» چاپ شد، دربارهٔ خود می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در دوران کودکی و نوجوانیِ من بیش از هر چیز مذهب و ریاضیات نقش داشتند. ریاضیات باعث شد به دانشگاه مهندسی بروم. مذهب اما بسیار پیچیده‌تر بود. نهاد مذهب در دوران کودکی من هنوز تا این حد حکومتی نشده بود. هنوز باور و ایمان مذهبی تا این حد آلوده به سیاست نشده بود. هنوز می‌شد رابطه‌ای احساسی با مذهب و خدا برقرار کرد. مذهب برای من بیشتر چیزی احساسی بود. مراسم محرم بیش از عزاداری یادآور حال خوش مادرم بود که در خانه روضهٔ زنانه می‌گرفت و بیشتر اقوام و دوستان و همسایگان در آن شرکت می‌کردند و بگو و بخندهای بعد از مراسم برایش بسیار لذت‌بخش بود. با هر چه حکومتی‌ترشدن این‌گونه مراسم و البته بیماری و مرگ مادر، و این واقعیت جان‌فرسا که ایمان مذهبی مادر در سخت‌ترین دوران بیماری هیچ تسکینی برای او و برای من به ارمغان نیاورد،‌ عملاً پیوندهای احساسی‌ام با مذهب از بین رفت و کم‌کم چیز دیگری جای آن را گرفت که من آن را در گالری‌های هنرهای تجسمی، در سالن‌های تاریک سینما و تئاتر و در میان سطور کتاب‌ها احساس می‌کردم. علاقه و عشق به هنر و ادبیات چنان نیرومند شد که با آنکه مشغول کار مهندسی بودم، دوباره به دانشگاه برگشتم اما این‌بار برای تحصیل ادبیات نمایشی. تمایلم آن بود که مهندسی را به‌تدریج برای همیشه کنار بگذارم چرا که نوشتن به دغدغهٔ اصلی‌ام تبدیل شده بود. هر چند که هنوز نمی‌توانست وجه مهندسی وجودم را به‌کلی از گود خارج کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«بوی برگ شمعدانی» اولین مجموعه‌داستان مستقل مجید سجادی تهرانی است و او امیدوار است به‌زودی اولین رمان خود را نیز به‌ چاپ برساند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس سیما غفارزاده از </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;"> دعوت کرد به پشت تریبون برود و سخنانی ایراد کند. </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;">، پس از قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست، سخنان خود را با پاسخ‌دادن به شوخی </span><b>محمد محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«اول از همه باید این را بگویم که واقعیتش من باکس سیگار را سفارش دادم! اتفاقاً در آن دوره، یکی از دوستانمان که الان هم در اینجا حضور دارند، در ایران بودند. در واتس‌اپ به او پیغام دادم و پرسیدم آیا می‌تواند یک باکس سیگار بهمن کوچک برایم بیاورد. او در پاسخ پرسید برای آقای محمدعلی می‌خواهی؟ گفتم بله. گفت این سفارش از طرف دو نفر دیگر هم به او رسیده است. به‌هرحال امیدوارم از طریق دوستان دیگر این سفارش ما به دست آقای محمدعلی رسیده باشد. </span></p>
<figure id="attachment_20630" aria-describedby="caption-attachment-20630" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20630" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20630" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من دوست دارم کمی دربارهٔ اینکه این داستان‌ها از کجا آمده، صحبت کنم. اکثر این داستان‌ها خیلی قبل‌تر نوشته شده‌اند، یعنی اولین نسخهٔ این‌ داستان‌ها شاید به ۲۰-۲۵ سال قبل برمی‌گردد. داستان‌ها همین‌طور که جلو می‌روند گسترده‌تر می‌شوند، به‌طوری‌که داستان آخر کتاب خودش یک داستان نیمه‌بلند محسوب می‌شود، و از کل شش داستان، چهارتای آن‌ها تقریباً به‌هم‌پیوسته‌اند. داستان آخر را در روزهای قبل از مهاجرت نوشته‌ام و قبل از آمدن به کانادا تمام شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که این کتاب در کانادا به چاپ برسد. خیلی باید از سیمای عزیز و هومن عزیز تشکر کنم که این فرصت را به من دادند که کتابم در اینجا چاپ بشود. از بهترین لحظاتی که اینجا در کانادا داشته‌ام، لحظه‌ای بوده که استاد قدیم آقای سجودی را ملاقات کردم؛ این یکی از بهترین اتفاقاتی بود که اینجا برایم افتاد. همیشه از بودن در کلاس‌هایشان لذت بردم، به‌خاطر اینکه دکتر سجودی دربارهٔ چیزی صحبت می‌کنند که در ایران خیلی کم درباره‌اش بحث و پژوهش انجام شده است، و آوردن زبان‌شناسی و مقولهٔ زبان به میان مردم به‌طوری‌که فقط برای الیت نباشد و آدم‌ها معمولی بتوانند آن را درک کنند، یکی از ویژگی‌هایی است که ایشان دارند. کلاس‌های ایشان همیشه بسیار جذاب بود، به‌خاطر اینکه دکتر سجودی عاشق این کارند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا دوست دارم که قسمتی از کتاب را برای شما بخوانم. این را هم اضافه کنم که موضوع مادر و ارتباط نویسنده و مادرش تنها موضوع این داستان‌ها نیست، اما یکی از اصلی‌ترین وجوه داستان‌های کتاب، این رابطه است. از همان داستان اول به این موضوع پرداخته می‌شود و در واقع می‌توان این‌طور تصور کرد که بزرگ‌ترین اتفاق زندگی راوی مرگ مادرش است؛ اتفاقی که شرایط زندگی او را دگرگون می‌کند. شما در بخش اول این کتاب می‌توانید این درهم‌ریختگی و پریشانی شخصیت را در او ببینید. اما کم‌کم در آخر و در آن داستان نیمه‌بلند، به‌صلح‌رسیدن او با این سوگ نشان داده می‌شود. دوست دارم در اینجا بخشی را بخوانم که راوی با جنازهٔ مادر تنهاست:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">جنازهٔ مادر را تا صبح در تک‌اتاقِ کنار در ورودی نگه داشتیم. آنجا هیچ‌وقت آفتاب به خودش نمی‌بیند و از همه‌جای خانه سردتر است. اتاق، تا کمر سنگ است، سنگ­‌های مرمریت خاکستریِ رگه‌دار که تمام‌قد در کنار هم ایستاده­‌‌اند. مادر این اتاق را اصلاً دوست نداشت. می‌­گفت او را یاد غسالخانه می‌­اندازد. اول خواهرها آمدند، بعد همسایه‌ها و فامیل. همه بالای سر مرده دعایی ­خواندند و رفتند تا فردا برای تشییع بیایند. شب از نیمه که گذشت، من به اتاق برگشتم. شمعی روشن کردم. پارچهٔ سفید را از روی صورتش کنار ­زدم. صورتش پوست و استخوان بود. گونه‌­ها فرورفته، چشم‌­ها فرورفته، حفره‌­ها، حفره‌­های سیاه. همان‌طور نشستم روبه‌­روی جنازه‌اش و خیره شدم به حفره­‌ها. هر چند دقیقه یک‌بار صدایش می‌­کردم. احساس می­‌کردم مادر هنوز دارد نفس ­می­‌کشد. فکر می‌­کردم شاید نمرده است، شاید خودش را به مردن زده، شاید بیهوش شده و حالا دوباره به‌هوش می‌­آید. قفسهٔ سینه‌­اش را می­‌دیدم که بالا و پایین می‌­رود. دست می‌­گذاشتم روی سینه­‌اش. یک لحظه انگار ضربانی بود، لحظهٔ بعد انگار نبود. گوشم را به سینه‌­اش می‌­چسباندم، یک لحظه انگار ضربانی بود و لحظهٔ بعد انگار هیچ نبود. کنارش روی سنگ­‌های کفِ اتاق دراز کشیدم. تنم مورمور ‌شد. صدای مادر را شنیدم که با همان صدای لرزان، گرفته و محزون می­‌گوید: «من رو دارند کجا می­‌برند، مادر؟ نذار من رو ببرند. من رو نبرید!» چند مردِ سفیدپوش تخت مادر را حمل می­‌کردند. دست‌هایی بازوهای مرا سفت چسبیده‌ بودند. داد زدم: «زنده‌ست. مگه نمی‌بینید داره حرف می‌زنه؟» یکی ملافه را روی صورتش کشید. مردها می­‌خواستند او را ببرند. دیوانه شده­ بودم. تخت را از چنگ مردان سفیدپوش درآوردم. پارچهٔ سفید را کنار زدم. زیر ملافه،‌ دخترِ جوانی بود با پیرهن سرخ و موهای شلال که ریخته بود روی صورتش و چهره‌­اش پیدا نبود. زیر بغل‌­های دختر را ­گرفتم و از روی تخت بلندش کردم. ­چرخاندمش. ­رقصاندمش. حالم خوب بود. نور بود. دختر مثل نور سبک بود. نرم بود. پاهای برهنه‌­اش از زیر دامن سرخ بیرون آمده بود. موهایش را باد به رقص آورده بود. ­چرخاندمش. تندتر. تندتر. بلند می‌­خندید؛ از ته دل. شاد بودم. موها کنار ­رفتند. حفره‌­ها. حفره­‌های سیاه. ترسیدم و از پنجرهٔ قدی بلند پرتش ­کردم بیرون. شیشه‌­های پنجره خرد شد و نور کورکننده ریخت داخل اتاق. صبح شده بود.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه نوبت به </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>هومن کبیری پرویزی</b></a><span style="font-weight: 400;">، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، رسید. او پس از خیرمقدم‌گفتن به حضار، ابتدا یادی کرد از <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/14/%db%8c%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">دوست عزیز تازه‌درگذشته‌مان، زنده‌یاد فرشید</a>، که قرار بود در این نشست شرکت کند ولی متأسفانه به‌دلیل مرگ ناگهانی‌اش در تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۲۳ این فرصت را نیافت. او با پخش قطعه‌ای از آهنگ فلیتسا اثر یانی، پیانیست یونانی-آمریکایی، که در پست آخر فرشید تنها چند ساعت پیش از درگذشتش در صفحهٔ فیس‌بوکش گذاشته بود، یاد او را گرامی داشت و از او به‌عنوان یک دوست بسیار خوب و حامی در تمام طول هفت سال کار در نشریهٔ رسانهٔ همیاری یاد کرد و از درگذشت او عمیقاً ابراز تأسف کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20631" aria-describedby="caption-attachment-20631" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20631" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=500%2C281" alt="هومن کبیری پرویزی، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20631" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس با مروری بر <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">تاریخچهٔ کتاب‌های الکترونیک</a> به پیشرفت‌های اخیر در صنعت نشر الکترونیک اشاره کرد و مواردی را که در آن‌ها شاید بتوان گفت کتاب‌های الکترونیک از کتاب‌های چاپی حتی پیشی گرفته‌اند، به این شرح برشمرد: ارزان‌تر بودن کتاب‌های الکترونیک نسبت به نسخهٔ چاپی، امکان انتشار سریع در سراسر جهان، نداشتن هزینه‌های ارسال و مشكلات پست مانند گم‌شدن بسته و…، امكان ویرایش سریع و برطرف‌کردن نقایص بدون نیاز به انتظار برای انتشار چاپ بعدی کتاب، صرفه‌جویی در اشغال فضا در خانه یا در محل کار، همراه‌داشتن کتابخانهٔ شخصی در هر زمان و هر مکانی، امکان خواندن کتاب به‌صورت مشترک و هم‌زمان با دیگر اعضای خانواده، امکان خواندن کتاب روی دستگاه‌های مختلف مانند تلفن هوشمند، تبلت یا کامپیوتر شخصی، امكان هدیه‌دادن کتاب، قابلیت‌هایی مانند جست‌وجو در متن به‌مثابه ایندکسی بی‌پایان، نشانه‌گذاری، یادداشت‌نویسی و …، امكانات شخصی‌سازی مانند تغییر رنگ پس‌زمینه، افزایش یا کاهش فاصلهٔ سطرها، تغییر نوع فونت، افزایش یا کاهش اندازهٔ فونت و…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین اشاره کرد که کتاب‌های الکترونیک در ایران در سال‌های قبل بیشتر روی نسخه‌های پی‌دی‌اف متمرکز بوده، ولی اخیراً شرکت‌هایی در ایران کتاب‌های الکترونیک تحت قالب ای‌پاب با چیدمان سیال متن را به بازار عرضه کرده‌اند، هرچند قابلیت‌های برنامه‌های کتاب‌خوانِ این شرکت‌ها در مقایسه با برنامه‌های کتاب‌خوانِ اپل بوکس و گوگل پلِی بوکس که کتاب‌های «نشر رها» روی آن‌ها عرضه می‌شود، کمتر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین با اشاره به بخشی از صحبت‌های دکتر فرزان سجودی در جلسهٔ قبل و همچنین جلسهٔ کنونی، دربارهٔ امکان دراختیارقراردادن کتاب‌ها برای مخاطبان داخل ایران گفت. اینکه امکان هدیه‌دادن کتاب‌ها، هم روی پلتفرم اپل بوکس و هم گوگل پلِی بوکس وجود دارد و می‌توان کتاب‌ها را به‌صورت هدیه در اختیار مخاطبان داخل ایران هم قرار داد و با بهره‌بردن همان امکانات و کیفیتی که ما در اینجا از آن استفاده می‌کنیم، کتاب را بخوانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او افزود هر دو کتاب نشر رها یعنی «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» و «بوی برگ شمعدانی» روی پلتفرم‌های اپل بوکس و گوگل پلِی‌ بوکس در ۷۰ کشور در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، هومن کبیری پرویزی با تأیید صحبت‌های استاد محمدعلی و دکتر سجودی دربارهٔ اتفاقات خوبی که در ماه‌های اخیر در حوزهٔ نشر کتاب در شهر ونکوور افتاده، به معرفی کتاب «سمر سه یار» نوشتهٔ <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر وحید ذاکری</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/" target="_blank" rel="noopener">جشن رونمایی از کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» نوشتهٔ دکتر علی فدایی و «ادی» نوشتهٔ نیکی فتاحی همراه با آغاز به کار «نشر زن»</a>، اشاره کرد و افزود بخشی از اتفاقات خوب سال‌های اخیر در نشر کتاب در شهر ونکوور مرهون زحمات آقای </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/05/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%a8/" target="_blank" rel="noopener">کتاب‌فروشی «پان‌ به»</a> است که علاوه بر فروش کتاب‌های فارسی در شهر توانسته با ارائهٔ خدمات چاپ و نشر کتاب، فرصت را برای نویسندگانی که به‌عنوان ناشرمؤلف کتاب‌هایشان را منتشر می‌کنند، فراهم آورده و همین موجب شده کتاب‌های نویسندگان خوب شهر ونکوور در این سال‌ها منتشر شود و در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس هومن کبیری پرویزی از </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> دعوت کرد به پشت تریبون رفته و تجارب خود در زمینهٔ چاپ و فروش کتاب را با حاضران در این نشست در میان بگذارند. </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با درود و سلام به همه، خیلی ممنون از خانم غفارزاده و آقای کبیری عزیز که این فرصت را به کتاب‌فروشی ما دادند. کتاب‌فروشی ما سال ۲۰۰۹ در نورث ونکوور اه افتاد و آن زمان فقط با کتاب‌های کودکان و نوجوانان شروع کردیم و کم‌کم کتاب‌های بزرگسالان را هم آوردیم. البته از همان سال‌ها، چون کار من چاپ است، کار طراحی و چاپ کتاب هم انجام می‌دادیم و فکر می‌کنم به‌عنوان اولین کتاب هم کتاب شعری بود که برای هفته‌نامهٔ شهروند چاپ کردیم. تا الان هم فکر کنم کار صفحه‌بندی، طراحی جلد، گرفتن شابک و چاپ و صحافی را برای بیش از ۲۰ کتاب انجام داده‌ایم. از ۲۰۱۵ به این‌سو حجم کتاب‌های بزرگسالمان خیلی بیشتر شده است. وب‌سایتمان خیلی به‌روز است و کتاب‌های داخل فروشگاه به‌صورت آنلاین هم به فروش می‌رود. </span></p>
<figure id="attachment_20632" aria-describedby="caption-attachment-20632" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20632" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="داریوش زمانی، مدیر کتاب‌فروشی پان‌به" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20632" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">داریوش زمانی، مدیر کتاب‌فروشی پان‌به</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حدود پنج شش سال در گس‌تاون بودیم و الان یک سالی است که در خیابان هاو مغازه‌ای گرفته‌ایم. فکر می‌کنم نزدیک به چهار هزار عنوان کتاب داشته باشیم که شاید حدود هزار عنوان آن‌ها مربوط به کودکان و بقیه مربوط به بزرگسالان باشد. آخرین کتابی هم که چاپ کردیم، کتاب آقای دکتر فدایی بود که هفتهٔ پیش رونمایی شد. برای دوستان علاقه‌مند، اطلاعات کامل برای چاپ کتاب و حدود قیمت‌ها در وب‌سایت هست. البته ما فعلاً این امکان را نداریم که به‌عنوان ناشر کتاب چاپ کنیم، و در واقع کتاب را به‌طور حرفه‌ای ولی با هزینهٔ خود نویسنده‌ها چاپ می‌کنیم. دلیل اصلی‌اش هم این است که فروش کتاب خیلی بالا نیست، و این امکان هنوز برای ما وجود ندارد که به‌عنوان ناشر روی کتاب‌ها سرمایه‌گذاری کنیم. در هر صورت ما به‌طور مرتب کتاب جدید می‌آوریم، بیشتر آن‌ها را هم از ایران می‌آوریم. البته کتاب‌های بدون سانسور از اروپا و آمریکا هم می‌آوریم. بنا داریم ماهی یک بار نشستی هم در کتاب‌فروشی داشته باشیم، و اگر ایده‌ و فکری در این زمینه داشته باشید، می‌توانید با ما مطرح کنید. دو سه هفته پیش آقای امیرمهدی حقیقت، مترجم تخصصی کارهای جومپا لاهیری، از ایران آمده بودند. هر روز به‌جز یکشنبه‌ها از ۱۰ صبح تا ۷ عصر هستیم. باز هم ممنون.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن و در پایان برنامه، </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«من اینجا می‌خواهم یک بار دیگر از مجید سجادی تهرانی عزیز</span><span style="font-weight: 400;"> تشکر کنم که در طول این مدت خیلی با ما صبوری کرد. ما به‌عنوان ناشر اولین کارمان را با مجید شروع کردیم، و خیلی چیزها را باید برای اولین بار تجربه می‌کردیم و این شاید خیلی زمان‌بر شد. در تمام این مدت مجید با ما بود و همین‌طور خوش‌اخلاق که دیدید، و مطمئنم دوستانی که «ونکوور از داخل ترن هوایی» را خوانده‌اند، این کتاب را هم به‌همان جذابیت خواهند یافت.» </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20635" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او افزود: «ما در نشر رها طی یک ماه آینده در دو برنامه شرکت خواهیم کرد. اولین برنامه، برنامهٔ روز مادر است که <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">«بنیاد نیکوکاری یارا»</a> برگزار می‌کند. مأموریت «بنیاد نیکوکاری یارا» کارآفرینی برای زنان سرپرست خانوار در ایران است. کارهای بسیار زیبایی انجام داده‌اند. دوستان بسیار نازنینی در میانشان هستند. خانم مینا سبزواری که معرف حضور همهٔ دوستان هستند، آقای فرهاد صوفی همین‌طور، سیمای عزیز و همچنین خانم نازنین حبیب‌اللهی عضو هیئت‌مدیرهٔ این بنیادند. به‌هر حال، این برنامه روز ۱۳ مه در مرکز اجتماعات وست ونکوور برگزار می‌شود. برنامهٔ بسیار خوب دیگری که ما افتخار شرکت در آن را خواهیم داشت، کنسرت خانم <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b7%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%ad%d8%aa%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">طاهره فلاحتی</a> (گروه احتمال باران) در تاریخ ۴ ژوئن در کی میک سنتر وست ونکوور خواهد بود. ما در این دو برنامه حضور خواهیم داشت و اگر دوستانی در نشست امروز نتوانستند حضور پیدا کنند و مایل‌اند نسخهٔ چاپی کتاب را داشته باشند، می‌توانند به این برنامه‌ها تشریف بیاورند تا در خدمتشان باشیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس وی از حاضران دعوت کرد از خود پذیرایی مختصری بکنند. شایان ذکر است که پذیرایی این برنامه را <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">بنگاه اجتماعی سول بایت</a> با ارائهٔ غذاهای کاملاً گیاهی بر عهده داشت. هم‌زمان مجید سجادی تهرانی کتاب‌های خریداری‌شدهٔ حاضران را به‌رسم یادبود برایشان امضا کرد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">توجه شما را به کلیپی برگزیده از این نشست جلب می‌کنیم:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/iZ0u7FmJhDk?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">علاقه‌مندان می‌توانند نسخهٔ الکترونیکی کتاب‌های نشر رها را در پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی‌بوکس از طریق لینک‌های زیر در ۷۰ کشور دنیا خریداری نمایند:</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی، نوشتهٔ مرتضی مشتاقی:</span><br />
<span style="font-family: sahel;">فروشگاه اپل بوکس:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://apple.co/3JLSXbr">https://apple.co/3JLSXbr</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Google Play Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/Mir-eNowruzi-GooglePlayBooks">https://bit.ly/Mir-eNowruzi-GooglePlayBooks</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">********</span><br />
<span style="font-family: sahel;">بوی برگ شمعدانی، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی:</span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Apple Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://apple.co/3NLuEg3">https://apple.co/3NLuEg3</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Google Play Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/Scent-of-GeraniumLeaf-GooglePlayBooks">https://bit.ly/Scent-of-GeraniumLeaf-GooglePlayBooks</a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/">گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20623</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کتاب الکترونیکی چیست و چه مزایایی دارد؟</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 13 Apr 2023 03:19:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20347</guid>

					<description><![CDATA[<p>مروری بر تاریخچه  و سیر تحولات کتاب الکترونیک از زمان معرفی تاکنون با تمرکز بر کتاب‌های الکترونیک به زبان فارسی هومن کبیری پرویزی &#8211; ونکوور ای‌بوک یا کتاب الکترونیکی کتابی است که به شکل دیجیتال منتشر می‌شود. این نوع کتاب متشکل است از متن، تصاویر یا هر دو، که قابل خواندن بر روی صفحه‌نمایش رایانه‌ها یا دیگر دستگاه‌های الکترونیک مانند تبلت یا تلفن هوشمند است. هرچند کتاب الکترونیک گاهی اوقات به‌عنوان «نسخهٔ الکترونیکی یک کتاب...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/">کتاب الکترونیکی چیست و چه مزایایی دارد؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: sahel;">مروری بر تاریخچه  و سیر تحولات کتاب الکترونیک از زمان معرفی تاکنون با تمرکز بر کتاب‌های الکترونیک به زبان فارسی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">هومن کبیری پرویزی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ای‌بوک یا کتاب الکترونیکی کتابی است که به شکل دیجیتال منتشر می‌شود. این نوع کتاب متشکل است از متن، تصاویر یا هر دو، که قابل خواندن بر روی صفحه‌نمایش رایانه‌ها یا دیگر دستگاه‌های الکترونیک مانند تبلت یا تلفن هوشمند است. هرچند کتاب الکترونیک گاهی اوقات به‌عنوان «نسخهٔ الکترونیکی یک کتاب چاپی» تعریف می‌شود، ولی به‌ویژه در سال‌های اخیر برخی از کتاب‌های الکترونیکی بدون معادل چاپی و تنها به‌صورت دیجیتال وجود دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین ایده‌پردازی‌ها دربارهٔ کتاب‌های الکترونیک به ۹۳ سال پیش یعنی سال ۱۹۳۰ باز می‌گردد. زمانی که باب براون، نویسنده، شاعر و ناشر آمریکایی پس از دیدن نخستین فیلم ناطق در کتابش از «یک دستگاه مطالعهٔ ساده که می‌توانم آن را حمل کنم یا این‌ور و آن‌ور ببرم، به هر دوشاخهٔ برق قدیمی وصل کنم و اگر بخواهم، که می‌خواهم، در ۱۰ دقیقه رمان‌های صدهزارکلمه‌ای را بخوانم»، نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌های الکترونیکی‌ای که امروز داریم هم هنوز با برخی از ایده‌های براون سازگار نیستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین دستگاه‌های کتاب‌خوان الکترونیک در دههٔ ۱۹۷۰ و برای مصارف نظامی ساخته شدند. دو دههٔ بعد و در سال ۱۹۹۲ شرکت سونی به‌عنوان یکی از پیشگامان ساخت دستگاه‌های کتاب‌خوان، دستگاه کتاب‌خوانی با نام دیتا دیسکمن به بازار عرضه کرد که می‌توانست از روی سی‌دی کتاب را نمایش دهد و البته اقبال چندانی در بین مخاطبان پیدا نکرد. </span></p>
<figure id="attachment_20350" aria-describedby="caption-attachment-20350" style="width: 537px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20350" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/DD_8_Electronic_Book_Player_1.jpeg?resize=537%2C713" alt="دستگاه کتاب‌خوان شرکت سونی، از نخستین دستگاه‌های کتاب‌خوان، با نام دیتا دیسکمن که امکان خواندن کتاب را از روی سی‌دی فراهم می‌کرد" width="537" height="713" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/DD_8_Electronic_Book_Player_1.jpeg?w=537&amp;ssl=1 537w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/DD_8_Electronic_Book_Player_1.jpeg?resize=226%2C300&amp;ssl=1 226w" sizes="auto, (max-width: 537px) 100vw, 537px" /><figcaption id="caption-attachment-20350" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دستگاه کتاب‌خوان شرکت سونی، از نخستین دستگاه‌های کتاب‌خوان، با نام دیتا دیسکمن که امکان خواندن کتاب را از روی سی‌دی فراهم می‌کرد</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌مرور شرکت‌های دیگر هم پا به عرصهٔ تولید و فروش دستگاه‌های کتاب‌خوان گذاشتند و از موفق‌ترین‌ها سافت‌بوک (SoftBook) بود که در سال ۱۹۹۸ به بازار عرضه شد و فرمت کتاب اپن ای‌بوک (Open eBook) را به بازار معرفی کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آن زمان کتاب‌های الکترونیکی را اغلب در دستگاه‌های ویژهٔ کتاب‌خوان می‌خواندند، اما با گسترش و پیشرفت تلفن‌های هوشمند و تبلت‌ها در سال‌های اخیر دیگر داشتن یک دستگاه تنها برای خواندن کتاب چندان توجیهی ندارد. مخصوصاً اینکه این دستگاه‌های کتاب‌خوان مانند همهٔ دستگاه‌های الکترونیکی دیگر رفته‌رفته فرسوده می‌شوند و باید آن‌ها را جایگزین کرد و این هزینه‌ای اضافی برای کسانی است که در هر حال دست‌کم گوشی تلفن همراه را به‌عنوان یکی از ملزومات زندگی تهیه می‌کنند و از طرف دیگر این دستگاه‌های کتاب‌خوان به‌سرعتِ برنامه‌های کاربردیِ (applications) تلفن‌های هوشمند و تبلت‌ها به‌روزرسانی نمی‌شوند. این در حالی است که کمتر کسی را می‌توان یافت که تلفن هوشمند یا تبلت نداشته باشد و هرچند سال یک‌بار آن را با مدل تازه‌تری جایگزین نکند. به‌همین دلیل است که شرکت‌های بزرگی که دستگاه‌های کتاب‌خوان عرضه می‌کردند، یا مانند شرکت بزرگ سونی تولید این دستگاه‌ها را متوقف کردند یا مانند شرکت آمازون در کنار دستگاه‌های کتاب‌خوان برنامهٔ کاربردی ویژهٔ کتاب‌خوان را برای تلفن‌های هوشمند و تبلت‌های مجهز به دو سیستم عامل اصلی یعنی آی‌او‌اس (iOS) و آندروید (Android) تهیه کرده و در دسترس کاربران قرار داده‌اند و به‌طور مرتب آن‌ها را به‌روز می‌کنند و از این راه کاربران را از خرید دستگاه‌های کتاب‌خوان جداگانه بی‌نیاز کرده‌اند چرا که هر کاربری می‌تواند با خرید کتاب الکترونیک آن را روی دستگاه‌های مختلفی مانند تلفن هوشمند، تبلت یا کامپیوتر بخواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دههٔ ۲۰۰۰ تعداد زیادی از کتاب‌های چاپی با فرمت دیجیتال روی اینترنت قرارداده شد، ولی فرمت‌های ابتدایی کتاب‌های الکترونیک مانند فایل‌های پی‌دی‌اف که هنوز هم در بسیاری از کتاب‌های فارسی موجود در اینترنت استفاده می‌شود، اشکالات و نقایص زیادی داشت. از آن جمله می‌توان به نبود امکان جست‌وجو در متن کتاب در کتاب‌هایی که به‌صورت تصویر تهیه شده بودند، یا نبود امکان تطبیق ابعاد کتاب با نمایشگرِ مورد استفادهٔ کاربر اشاره کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همین شد که سافت‌بوک فرمت اُپن ای‌بوک (Open eBook) یا به اختصار OEB را در سپتامبر ۱۹۹۹ برای رفع مشکلات کتاب‌های الکترونیک با فرمت ثابت تدوین و به بازار عرضه کرد. این فرمت تا سال ۲۰۰۷ ارتقا یافت تا اینکه در سال ۲۰۰۷ انجمن بین‌المللی نشر دیجیتال (International Digital Publishing Forum) که برای تدوین استاندارد کتاب‌های دیجیتال تشکیل شده بود، توانست استانداردی با نام EPUB به‌عنوان جایگزینی برای OEB تدوین و منتشر کند. هرچند این انجمن در سال ۲۰۱۷ در اتحادیهٔ وب جهان‌گستر (World Wide Web Consortium) ادغام شد و به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از آن در آمد، ولی فرمت ای‌پاب به‌عنوان فرمت اصلی کتاب‌های الکترونیک از آن زمان تاکنون پابرجا مانده است و آخرین ویرایش آن، یعنی ویرایش ۳٫۲ که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد، از آن زمان تاکنون تغییری نیافته است و البته کارگروه نشر الکترونیک اتحادیهٔ وب جهان‌گستر که وظیفهٔ تدوین و ارتقای این استاندارد را بر عهده دارد، در حال کار بر روی نسخهٔ ۳٫۳ ای‌پاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهم‌ترین مزیت فرمت ای‌پاب در کتاب‌های الکترونیک قابلیت استفاده از چیدمان سیال متن (flowing text) در کتاب است که امکان تطابق متن با ابعاد صفحه‌نمایش کاربر را می‌دهد و هرچه صفحهٔ نمایش کوچک‌تر باشد، تعداد صفحات کتاب به‌طور خودکار افزایش می‌یابد چون مقدار کمتری از متن را در هر صفحه نشان می‌دهد.</span></p>
<figure id="attachment_20351" aria-describedby="caption-attachment-20351" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20351" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84.001.jpeg?resize=500%2C281" alt="چیدمان سیال متن در سه صفحه‌نمایش با ابعاد متفاوت" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84.001.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84.001.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84.001.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20351" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">چیدمان سیال متن در سه صفحه‌نمایش با ابعاد متفاوت</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مهم‌ترین مزیت‌های کتاب‌های الکترونیک در دنیای امروز، می‌توان به ارزان‌تربودن آن‌ها به‌دلیل هزینه‌های تولید کمتر به‌ویژه نداشتن هزینهٔ چاپ، امکان انتشار سریع در سراسر جهان بدون نیاز به هزینه‌های ارسال، قابلیت‌هایی مانند جست‌وجو در متن به‌مثابه ایندکسی بی‌انتها، صرفه‌جویی در اشغال فضا در خانه یا در محل کار با امکان داشتن صدها کتاب در کتابخانهٔ مجازی روی دستگاه‌های الکترونیکی، امکان خواندن کتاب به‌صورت مشترک و هم‌زمان با دیگر اعضای خانواده، امکان خواندن کتاب روی دستگاه‌های مختلف مانند تلفن هوشمند، تبلت یا کامپیوتر شخصی اشاره کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناشران فارسی‌زبان هم، چه در داخل و چه در خارج از ایران، به‌ویژه در یک‌دههٔ گذشته به انتشار کتاب‌های فارسی الکترونیک روی آورده‌اند؛ اقدامی ستایش‌برانگیز که هرچند دارای نقایصی هم بوده است. از مهم‌ترین نقایص کتاب‌های الکترونیک فارسی به‌ویژه در خارج از ایران استفاده از قالب ثابت برای متن (fixed layout) است که موجب می‌شود کاربر ناچار شود برای خواندن کتاب در صفحه‌نمایش‌های کوچک‌تر مثل تلفن همراه به چپ و راست یا بالا و پایین پیمایش (scroll) کند تا بتواند متن را بخواند. این مشکل گاهی آن‌چنان آزاردهنده می‌شود که کاربر عطای خواندن کتاب را به لقایش می‌بخشد. از اشکالات دیگر برخی از کتاب‌های الکترونیک فارسی موجود، از چپ‌به‌راست ورق‌خوردن، نبود امکان جست‌‌وجو و استفاده از فونت‌های پیش‌فرض برنامه‌های کاربردی کتاب‌خوان است که به‌ویژه برای کاربران فارسی‌زبان به‌دلیل نبود فونت‌های متنوع و از آن مهم‌تر فونت‌هایی که برخی نویسه‌های ویژهٔ زبان فارسی را درست نشان نمی‌دهند، خسته‌کننده است.</span></p>
<figure id="attachment_20352" aria-describedby="caption-attachment-20352" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20352" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/IMG_2361.jpg?resize=500%2C375" alt="نسخهٔ چاپی کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» در کنار نسخهٔ الکترونیک آن روی گوشی و تبلت‌‌هایی با اندازهٔ صفحه‌نمایش متفاوت" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/IMG_2361.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/04/IMG_2361.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20352" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نسخهٔ چاپی کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» در کنار نسخهٔ الکترونیک آن روی گوشی و تبلت‌‌هایی با اندازهٔ صفحه‌نمایش متفاوت</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما پشتیبانی برنامه‌‌های کاربردی کتاب‌خوان در سال‌های اخیر به‌ویژه دو برنامهٔ اپل بوکس و گوگل پلی بوکس از زبان فارسی موجب شده امکان تولید کتاب‌های الکترونیک با کیفیت بالا فراهم شود که <a href="https://rahaa.pub/">نشر رها در ونکوور</a> از این قابلیت‌ها در همهٔ کتاب هایش، بهره گرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">برای خرید کتاب‌‌های نشر رها در فرمت ای‌پاب از لینک زیر دیدن کنید:<br />
<a href="https://bit.ly/RahaaBookstore">https://bit.ly/RahaaBookstore</a><br />
</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/">کتاب الکترونیکی چیست و چه مزایایی دارد؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20347</post-id>	</item>
		<item>
		<title>«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 Mar 2023 01:41:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[ریشه ها و نشانه ها در نمایش میر نوروزی]]></category>
		<category><![CDATA[ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هوریران سهراب]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20249</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارش کامل مراسم معرفی نشر رها و رونمایی نخستین کتاب این انتشارات ترانه وحدانی &#8211; وست ونکوور عکس و فیلم: Threshold Studios شنبه ۱۱ مارس ۲۰۲۳، نشر رها، به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از رسانهٔ همیاری، طی مراسمی که در گلن‌ایلگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، رسماً کار خود را آغاز کرد. در این مراسم که بیش از ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/">«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گزارش کامل مراسم معرفی نشر رها و رونمایی نخستین کتاب این انتشارات</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> &#8211; وست ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس و فیلم: <a href="https://thresholdstudios.ca/" target="_blank" rel="noopener">Threshold Studios</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شنبه ۱۱ مارس ۲۰۲۳، نشر رها، به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از رسانهٔ همیاری، طی مراسمی که در گلن‌ایلگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، رسماً کار خود را آغاز کرد. در این مراسم که بیش از ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا<span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><strong> سیما غفارزاده</strong></a></span>، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری، پس از خوشامدگویی به حاضران و سپاسگزاری از شرکت آن‌ها در این برنامه با اذعان به اینکه این مراسم در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوست سِیلیش خصوصاً اقوام اسکوامیش، اِس‌لِی-واتوث و ماسکوئیم بنا شده است</span><span style="font-weight: 400;"> از آن‌ها سپاسگزاری کرد* و سپس صحبت‌های خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«قبل از شروع صحبتمان، یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، در<a href="https://media.hamyaari.ca/tag/ps752/" target="_blank" rel="noopener"> سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲</a>، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «<a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b2%d9%86%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">زن، زندگی آزادی</a>» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران هستیم؛ دخترانی که حالا در سرتاسر کشور مورد حملهٔ شیمیایی قرار گرفته‌اند… یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم و به‌احترام آنان دقیقه‌ای سکوت می‌کنیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او پس از یک دقیقه سکوت ادامه داد: «هفت سال پیش، دقیق‌تر بگویم هفت سال سه هفته کم، در کتابخانهٔ‌ همین شهر و با حضور بسیاری از شما عزیزانی که امروز هم در اینجا حضور دارید، برای <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/04/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b4%d8%a8%d9%90-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%90-%d9%86%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">معرفی دوهفته‌نامهٔ رسانهٔ همیاری دور هم جمع شدیم</a>. آن زمان نشریه‌ای را معرفی کردیم که قرار بود محتوا تولید کند و از کپی‌کردن مطالب موجود از منابع دیگر خودداری نماید. هفت سال گذشته است و ما همچنان بر عهد خود استوار مانده‌ایم. در تمام این سال‌ها سخت کار کرده‌ایم و تصور می‌کنیم حاصل برجسته‌ترین کارهایمان که چیزی <a href="https://media.hamyaari.ca/category/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88/" target="_blank" rel="noopener">بیش از ۲۳۰ گفت‌وگو</a> با افراد تأثیرگذار در جامعهٔ ایرانی، تعداد قابل‌توجهی سیاستمداران کانادایی </span><span style="font-weight: 400;">و نیز <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%a8%d8%af%db%8c-%db%b7%db%b5%db%b2/" target="_blank" rel="noopener">بیش از ۲۰ تن از اعضای خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲</a> و ص</span><span style="font-weight: 400;">دها <a href="https://media.hamyaari.ca/category/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener">گزارش</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/category/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">مقاله</a> در زمینه‌های مختلف بوده، از چشم مخاطبانی که همیشه ما را دنبال کرده‌اند، دور نمانده است و البته از چشم نهادهای صنفی نشریات در کانادا نیز. رسانهٔ همیاری توانست در دو سال پیاپی یعنی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/30/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87%d9%94-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">برندهٔ جایزهٔ «شورای ملی نشریات و رسانه‌های قومی کانادا» شود</a> و همچنین سال گذشته به <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/11/%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرحلهٔ نهایی سی‌ و ششمین دورهٔ جوایز روزنامه‌نگاری جک وبستر، راه یابد</a>؛ معتبرترین جوایز روزنامه‌نگاری بریتیش کلمبیا، که از ۱۹۸۷ همه‌ساله از سوی بنیاد جک وبستر در رده‌های مختلف به روزنامه‌نگاران رسانه‌های مستقر در بریتیش کلمبیا اهدا می‌شود.</span></span></p>
<figure id="attachment_20250" aria-describedby="caption-attachment-20250" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20250" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-11.jpg?resize=500%2C333" alt="سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-11.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-11.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-11.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20250" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تمام این سال‌ها و در کنار کار رسانه‌ای، علاقه و اشتیاق به چاپ و انتشار کتاب با ما بود؛ علاقه‌ای که عملی‌کردنش همراه با کار سنگین و مداوم نشریه رؤیایی بیش به‌نظر نمی‌رسید. حدود دو سال قبل اما همهٔ دشواری‌ها را به جان خریدیم و با گام‌هایی آهسته و پیوسته این پروژه را شروع کردیم. امروز اینجاییم تا نشر رها را به شما معرفی کنیم. انتشاراتی که امیدواریم بتواند کتاب‌هایی برگزیده با محتوای ارزشمند عرضه کند. ما در نشر رها به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از رسانهٔ همیاری، در نظر داریم بدون توجه به کمیت، به چاپ و انتشار نسخه‌های کاغذی و الکترونیکیِ کتاب‌های فارسی به‌شیوه‌ای کم‌نظیر، اگر نگوییم بی‌نظیر، در خارج از ایران بپردازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://rahaa.pub/" target="_blank" rel="noopener"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20263" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Raha-Logo-Text-Blue-copy.jpg?resize=417%2C500" alt="نشر رها - rahaa.pub" width="417" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Raha-Logo-Text-Blue-copy.jpg?w=417&amp;ssl=1 417w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Raha-Logo-Text-Blue-copy.jpg?resize=250%2C300&amp;ssl=1 250w" sizes="auto, (max-width: 417px) 100vw, 417px" /></a></p>
<p><a href="https://rahaa.pub/" target="_blank" rel="noopener"><span style="font-family: sahel;">نشر رها &#8211; rahaa.pub</span></a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما به دنبال تیراژ و فروش بالا نیستیم و هدفمان چاپ کتاب‌های ارزشمندی است که به‌دلیل عدم دسترسی نویسنده به سیستم چاپ و نشر در ایران به‌خاطر سال‌ها زندگی در تبعید یا به‌دلیل سانسور و در واقع ماندن پشت دیوار بلند ممیزی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی، امکان چاپ در داخل کشور را ندارند. طبعاً با وجود کار تمام‌وقت دوهفته‌نامه، تصور می‌کنیم که در سال بتوانیم تعداد بسیار محدودی کتاب چاپ کنیم، هرچند این را مطمئنیم که می‌خواهیم کیفیت کتاب‌ها را به‌لحاظ ارزش محتوایی، ویراستاری، صفحه‌‌آرایی، طرح جلد و امکانات نسخهٔ الکترونیکی در سطح بالایی نگه داریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز هم‌زمان با معرفی نشر رها، اولین کتابمان را هم رونمایی خواهیم کرد و طی دو سه ماه آینده چند کتاب دیگری که طی دو سال گذشته در دست داشته‌ایم، رونمایی خواهند شد. اما پیش از رسیدن به رونمایی کتابمان، در اینجا مایلم از <span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>استاد محمد محمدعلی</strong></a></span>، که البته نیازی به معرفی ندارند و حضور و فعالیت‌هایشان در ونکوور این شهر را به یکی از فعال‌ترین مراکز ادبی در خارج از کشور بدل کرده است، و از روزهای اول ایدهٔ شکل‌گیری این انتشارات همراه ما بوده‌اند و از تجارب و راهنمایی‌های ایشان استفاده کرده‌ایم، دعوت کنم تا سخنانی ایراد کنند. اما پیش از آن مایلم همراه با همکارم آقای کبیری، از آقای <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af-%d8%b5%d9%88%d9%81%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">فرهاد صوفی</a> که همواره پشتیبان فعالیت‌های فرهنگی و هنری در ونکوورند، به‌عنوان تنها حامی برگزاری این مراسم صمیمانه سپاسگزاری کنم. هرچند ایشان متأسفانه خودشان به‌دلیل الزام به حضور در برنامهٔ دیگری نتوانستند امروز اینجا در کنار ما باشند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس <span style="font-size: 12pt;">محمد محمدعلی</span> به پشت تریبون رفت و سخنان خود را آغاز کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">ژاندارک‌های دیار من </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌رقصند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در پیشِ آتشِ دشمن</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بی‌جوشن!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از شعله‌هایِ روسری‌هاشان</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌سوزند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اندوه و ترس و دارهای کهن </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رقصان به زیر پرتو ستارهٔ آزادی </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در پویشی به‌سوی زندگی روشن!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">~ مجید میرزایی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یکی از خوش‌اقبالی‌های من طی اقامت در ونکوور این بوده است که از روز اول شکل‌گیری مجلهٔ همیاری در سال ۲۰۱۶ به‌همت سیما غفارزاده در جریان پیشرفت‌ها و موانع قرار گرفتم. در مجلس رونمایی اولین شماره ضمن ادای یکی چند جمله، خوشحالی و مسرتِ خود را ابراز داشتم. اکنون نیز در ادامهٔ راه سیما غفارزاده و یارانش مسرورم که در رونمایی از نشر ره</span><span style="font-weight: 400;">ا و عرضهٔ اولین</span><span style="font-weight: 400;"> تولید این انتشاراتی به‌نام «میر نوروزی» نوشتهٔ دوست عزیز و هنرمندم مرتضی مشتاقی حضور دارم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این روزها اکثریت قریب‌به‌اتفاق من و ما یک چشممان می‌خندد و چشم دیگرمان می‌گرید. می‌خندیم چون انقلاب زن، زندگی، آزادی تا همین مرحله پیروزی‌های چشمگیری به دست آورده است. هرچند هنوز حاکمیت عوض نشده، اما ذهن و زبان نسل قبل از من و ما، حتی نسل بعد از من و ما عوض شده است. خیلی از باورهای خرافیِ پوسیده توسط جوان‌های نواندیش فرو ریخته و خیلی‌ها چه در نهان و چه آشکار تکلیف خود را با مراجع حاکمیت مرتجع روشن کرده‌اند. باز هم می‌خندیم و می‌خندیم چون برادران و خواهران و فرزندان من و ما در خارج کشور بلندگوی مصائب انقلاب داخل کشور شده و چشم جهانیان را به حقایق دهشت‌بار داخل ایران باز کرده‌اند. چشم دیگر من و ما می‌گرید، چون بیش از پانصد جوان و کودک را طی شش ماه اخیر از دست داده‌ایم تا به این مفهوم برسیم که دیگر نمی‌توانیم در دایره و مدار خرافات قرون‌وسطایی و خدعه‌های رنگارنگ نهادینه‌شده قرار بگیریم. پیشگامی زنان در این آگاهی‌رسانی در تاریخ</span><span style="font-weight: 400;"> یک‌صد‌سالهٔ جنب</span><span style="font-weight: 400;">ش ترقی‌خواهانه بی‌نظیر بوده است. آنان همراه با دیگر جوانان با فداکردن جان خود، روشن‌ترین پیام‌های عصر را به گوش من و ما و جهانیان رسانده و آبرویی درخور خریده‌اند. آن چشم گریان من و ما دید و پذیرفت که آنچه طی چهار دهه بر وطن من و ما زخم‌های کاری زده، چیزی نبود جز فقدان فلسفهٔ زیست و ندیدن تضاد بین اسلامیت و جمهوریت. من و ما باز هم می‌خندیم، چون در آستانهٔ فهمی تازه از انقلاب فکری قرار گرفته‌ایم. انقلابی که نخست می‌بایست در چشم باطن من و ما رخ می‌داد. وادارمان می‌ساخت جهان را به چشم معاصران خود در دیگر کشورهای مترقی ببینیم. در امور سیاسی صاحب احزاب قدرتمند شویم. این جهان به‌رغم ناملایمات گوناگونش هنوز زیباست و آموختنی‌های بسیاری برای من و ما دارد. زیبایی درک حضور دیگری و قدردانی از آن‌هایی که اندوه را پس زده شادی می‌آفرینند، زیباترین ارمغانی است که چه‌بسا این انقلاب نصیب من و ما کرده است. امید که هنر خوب‌فکرکردن، هنر شفاف‌اندیشیدن، در پی راه‌حل‌های علمی گشتن را همواره سرلوحهٔ افکار خود قرار بدهیم.</span></span></p>
<figure id="attachment_20251" aria-describedby="caption-attachment-20251" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20251" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-26.jpg?resize=500%2C333" alt="محمد محمدعلی- نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-26.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-26.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-26.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20251" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">محمد محمدعلی، نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">انتشار روزنامه و مجله و تأسیس انتشاراتی و برپ</span><span style="font-weight: 400;">ایی هر حرفه و فنی که با ذهن و زبان جمع کثیری از علاقه‌مندان به ادبیات و هنر سروکار دارد، طالب تحلیل‌های واقعی از ساختارهای ذهنی-روانی همان جامعه است. یافتن ساختارهای ذهنی-روانی جامعهٔ کتاب‌خوانِ اکنون ما نیز</span><span style="font-weight: 400;"> به شرح ایضاً. </span><span style="font-weight: 400;">تدوین ماهیت مجله و نوع انتشاراتی و ترسیم الگوی ساختاری‌شان منوط به میزان کار و دلبستگی تک‌تک مشترکان این‌گونه نهادهای هنری-فرهنگی است. همچنین بسته به ضرورت‌های تاریخی-اجتماعی و تعهد خوراک‌دهندگان و تدوینگران و مصرف‌کنندگان همان جامعه است. هر گروه اجتماعی آگاهی خود را از ارتباط تنگا</span><span style="font-weight: 400;">تنگ با عمل </span><span style="font-weight: 400;">اقتصادی-اجتماعی و سیاسی خود کسب می‌کند. در کارآفرینی حوالی هنر و اندیشه، یک فرد به‌تنهایی قادر به پیشروی راه‌های طولانی نیست. می‌توان به‌تنهایی نوشت، اما معمولاً نمی‌توان به‌تنهایی آن را به چاپ رساند و پخشِ وسیع کرد. یک اثر از دست‌نوشته تا خودنمایی در ویترین، به مشارکت گروهی آگاه نیازمند اس</span><span style="font-weight: 400;">ت. متأسفانه خارج</span><span style="font-weight: 400;"> کشور اعم از شهرهای اروپایی و آمریکایی و کانادایی، حتی آن یکی چند ناشر معتبر صاحب ویترینی ثابت نیستند و این برمی‌گردد به جامعهٔ کتابخوان و کالایی که صاحب ویترین برای فروش می‌گذارد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و اما یک خاطره؛ شاید اولین جشن رونمایی کتاب در سال ۱۳۴۸ بابت انتشار کتاب «سووشون» سیمین دانشور برپا شد. دبیرستانی بودم و هفته‌ای دو سه بار به راستهٔ کتاب‌فروش‌ها سر می‌زدم. آن روز ویترین فروشگاه خوارزمی پُر بود از کتاب سووشون که به‌صورت چند بُرج روی هم چیده بودند. رفتم داخل و یکی برداشتم و در صف ایستادم. نوبتم که شد، به سیمین خانم سلام کردم. کتاب را دادم امضا کند. تا اسمم را بپرسد و خودش را جمع‌وجور کند برای نوشتن جمله‌ای مناسب، از مجموعه‌داستان «شهری چون بهشت» او تعریف کردم. </span><span style="font-weight: 400;">خیلی خوشش آمد. امضا را که گرفتم </span><span style="font-weight: 400;">و خواستم از در بیرون بروم، آقای حیدری، مدیر فروشگاه، اشاره کرد و صندوق را نشان داد. تا دست کنم این جیب و آن جیب، حیدری دید دست‌دست می‌کنم؛ خانم دانشور هم دید و به او ندا داد پول کتاب را نگیرد. ما آمدیم بیرون </span><span style="font-weight: 400;">و چِشته‌خور شدیم! ب</span><span style="font-weight: 400;">عد از آن هر جا رونمایی می‌شد، من همین‌جوری دستم را در جیبم می‌کردم و این‌دست ‌آن‌دست می‌کردم، و رونمایی کتاب هر کس هم می‌شد، چون همیشه هم کارها را می‌خواندم و به‌روز بودم، شروع می‌کردم به تعریف‌کردن از دیگر آثارشان، بلکه تخفیف دهند یا اصلاً پول نگیرند. خلاصه مدتی این کار من شده بود. امیدوارم کار شما اینجا چنین نشود. اینجا یک ناشری دارد پا می‌گیرد که خارج کشوری است، این اصطلاح خارج کشوری را شما از من بپذیرید. کتاب اینجا چاپ می‌شود، ۶۰ نسخه. من خودم دیده‌ام، در همین کوکئیتلام ۶۰ نسخه کتاب گذاشته بودند؛ خانم یا آقایی آمده بود می‌پرسید تخفیف ندارد؟ آخر چه تخفیفی؟ اینجا اگر آن که کتاب را چاپ کرده، ضرر نداده باشد، باید خوشحال باشد. این کار را کرده که خودش را ثبت کند. شما می‌خواهی خودت را ثبت کنی و با فراموشی مقابله بکنی. وگرنه اتفاق دیگری نمی‌افتد، چرا که کتاب نمی‌خریم. نمی‌خوانیم… یادم است یک سالی در ایران آمار گرفتند، آمار سرانهٔ مطالعه سه دقیقه در روز بود، من امیدوارم برسیم به ۱۳ دقیقه در روز. آرزوی موفقیت می‌کنم برای سیما غفارزاده و دوست عزیزش آقای کبیری و دیگر دست‌اندرکاران و کسانی که چنین مجلس خوب و آبرومندی را برای همهٔ‌ ما اهالی ونکوور تدارک دیده‌اند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های محمد محمدعلی، سیما غفارزاده از <span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>دکتر</strong> <strong>فرزان سجودی</strong></a></span>، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی ساکن ونکوور، دعوت کرد به پشت میکروفون برود و سخنانی ایراد نماید.</span></p>
<figure id="attachment_20256" aria-describedby="caption-attachment-20256" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20256" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-35.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-35.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-35.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-35.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20256" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر سجودی گفت: «روز همگی به‌خیر. بسیار خوشحالم که در این جلسهٔ آغاز به کار نشر رها صحبت می‌کنم. تبریک می‌گویم آغاز به کار این انتشارات را به جامعهٔ فارسی‌زبان به‌طور کلی، به بخش گسترده‌ای از ایرانیان و احتمالاً در آینده یا همین اکنون جامعهٔ افغانی که در این شهر زندگی می‌کنند که هم نویسندگان و هم اندیشمندان بسیار خوبی در بینشان هست. وقتی صحبت کتاب و داستان و ادبیات و غیره است، قطعاً قبل از آنکه ما با یک کشور کار داشته باشیم، با یک جامعهٔ زبانی سروکار داریم. می‌خواهم از این فرصت چنددقیقه‌ای که دارم استفاده کنم، البته استادم آقای محمدعلی نویسنده و شیرین‌زبان‌اند و ما دوست داشتیم همین‌طور ادامه بدهند و تعریف کنند و لذت ببریم، من این توانایی را ندارم و می‌خواهم در حقیقت نسبتِ موقعیت نشر خارج از کشور را با نشر داخل کشور و سرانجام نسبتش را با نویسندگان… و کلاً این وضعیت را ترسیمی بکنم. در واقع بیشتر قصدم آن است که مسئله را مطرح کنم و به‌قول حضرات یک پروبلماتیک را اینجا عنوان کنم و ببینم که آیا این انرژی و شوری که در خانم غفارزاده و تیمشان هست، می‌تواند برای این مسئله راه‌حلی پیدا کند یا نه. ببینید ما تعدادی ناشر فارسی‌زبان در خارج از کشور داریم، مهم‌ترین‌هایشان مثلاً نشر مهری در لندن، نشر باران در سوئد و دیگران در حال فعالیت‌اند و حالا هم نشر رها در ونکوور. ما از دو جهت می‌توانیم به فعالیت این تشکیلات نگاه کنیم. یکی فعالیت محلی است. خب الان یک انتشاراتی در ونکوور دایر شده، ممکن است من فردا کتابم را پیشنهاد بدهم به سیما جان برای بررسی و انتشار یا هر کدام از نویسندگان دیگری که در اینجا هستند این کار را بکنند و به‌نسبت جامعهٔ فارسی‌زبان در اینجا با یک تیراژی هم منتشر و خوانده شود که این یک کسب‌وکار محلی در حوزهٔ فرهنگی است و بسیار هم عالی است. من فکر می‌کنم اولین اتفاقی که الان افتاده، این است. مسئله‌ای که احتمالاً برای نشر مهری و نشر باران هم در ابتدای کار همین‌طور بوده؛ در دو کشوری که جمعیت ایرانی زیادی دارند یعنی بریتانیا و سوئد، حتماً در ابتدا به‌عنوان تشکیلاتی که آثار نویسندگان آن کشور را منتشر می‌کردند، شناخته شدند و مخاطبانشان را هم در همان‌جا جست‌وجو می‌کردند. اما به‌تدریج، به‌خصوص الان تجربهٔ نشر مهری و باران هست، مسئله ابعاد تازه‌تری هم پیدا کرد و آن هم این است که مسئلهٔ سانسور همان‌طور که سیما جان هم در صحبت‌هایشان گفتند، مسئله‌ای بسیار بسیار جدی و آزارنده است. خب، واقعیت این است که برای دهه‌ها نویسندگان و ناشران ایرانی با سانسور خو گرفته‌اند. نه اینکه با آن مبارزه نمی‌کردند. مسئله، ترفندهای زبانی است. آقای محمدعلی آثار زیادی را در ایران منتشر کرده‌اند و من یک مصاحبه‌ای از ایشان شنیدم دربارهٔ ترفندهای گریز از سانسور؛ واژه‌ها را چطور انتخاب کنیم تا ضمن اینکه خوانندگانمان می‌خوانند و می‌فهمند چه اتفاقی دارد می‌افتد، بتوانیم از زیر دست ممیز هم سُر بخوریم و در برویم. گاهی هم البته آن تیغ آن‌قدر بُرّاست که هر بلای زبانی، استعاره‌ای، مجازی و هر کاری هم بکنی، دیگر از زیر تیغش نمی‌توانی در بروی و آن تیغ اثر را پاره‌پاره می‌کند و از بین می‌برد. همیشه یک‌جور کشمکش دوجانبه بین نویسنده و دستگاه سانسور در ایران وجود داشته است. عده‌ای از سر ناآگاهی یا هیجان‌زدگی می‌گویند: نویسنده‌ای که آثارش را به دستگاه وزارت ارشاد بدهد، نویسندهٔ خائنی است. نه، آن نویسنده دارد با این کارش مبارزه می‌کند. دارد کلنجار می‌رود. بارها می‌رود با آن ممیز سروکله می‌زند، واژه‌ها را بالا و پایین می‌کند تا کتابش منتشر شود برای اینکه این مخاطبان کتاب که الان در ایران حتی با این شرایط بد بازار کتاب، ۵۰۰ تا، ۱۰۰۰ تا، ۲۰۰۰ تاست، در ونکوور احتمالاً ۳۰ تا، ۴۰ تاست. چرا باید آن نویسنده مخاطبش را از دست بدهد؟ برای همین هم کلنجار می‌رود، مبارزه می‌کند و تلاش می‌کند. کم‌کم مسئلهٔ سانسور ابعاد تازه‌تری پیدا کرد و بسیاری از نویسندگان داخل ایران آمدند و گفتند که یک راه گریز از سانسور این است که ما آثارمان را به ناشران خارج از ایران بدهیم. هم نشر مهری در این زمینه کار کرد و هم نشر باران. حالا مسئله اینجاست؛ یک بحران به وجود آمده و آن اینکه حالا مخاطبان این آثار که در ایران‌اند، چطور کتابی را از نشر مهری در لندن بخرند؟ آیا [تیراژ برای] مخاطب یک نویسندهٔ درجه‌یک باید ۵۰ یا ۶۰ یا حتی ۱۰۰ نسخه باشد؟ هزاران نفری که در داخل ایران حتی در این شرایط بد مخاطب این آثار بودند، چطور می‌توانند به این آثار دسترسی پیدا بکنند؟ ولی از سوی دیگر در همین سال‌های اخیر تحولات دنیا این‌قدر زیاد بوده که دیگر باید راه‌های جدیدی برای کلنجاررفتن با این سانسور ناجوانمردانه پیدا کرد. اضافه بر اینکه بروی با ممیز سروکله بزنی و از ترفندهای زبانی و ادبی و خلاقیت‌هایت استفاده کنی تا جریانات را طوری بنویسی که هم مخاطبت دریابد و هم از زیر تیغ سانسور بگذری، باید راه‌های جدیدی پیدا کرد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که مردم در همان ایران با هزار جور کنترل و فیلتری که روی اینترنت وجود دارد، به منابع خبری و غیره به‌هر حال دسترسی پیدا می‌کنند. چرا نتوانند به کتاب‌ها و منابع ادبی منتشرشدهٔ بدون سانسور دسترسی پیدا کنند؟ من اهل تکنولوژی نیستم ولی فکر می‌کنم به‌لحاظ تکنیکی این کار باید قاعدتاً عملی باشد. همان‌طور که مردم به اخبار دسترسی پیدا می‌کنند با وجود همهٔ فیلترها، چرا نتوانند به نسخه‌های آزادمنتشرشدهٔ آثار ادبی و غیره دسترسی پیدا کنند؟ هنوز تا جایی که من می‌دانم، در آن دو تا نشری که کمی باسابقه‌ترند چنین اتفاقی نیفتاده است، ولی چه کار می‌توانیم بکنیم که این اتفاق بیفتد. این پروبلماتیک همین‌جاست که نه‌تنها نویسندگانی از ونکوور، بلکه نویسندگانی از ایران آثارشان را به شما بدهند، شما آن‌ها را منتشر کنید و راهی به‌لحاظ فنی پیدا بشود تا خوانندگانشان بتوانند این آثار را در ایران بخوانند، حالا یا به‌شکل ای‌بوک یا به‌هر شکل دیگری. من فناوری‌اش را بلد نیستم، ولی می‌دانم یک بخش بزرگی هم مسئلهٔ اقتصادی آن است. یعنی این کتاب در اینجا منتشر می‌شود و ممکن است پرداخت هزینه‌اش برای جامعهٔ کتاب‌خوان ایرانی مشکل باشد، و مسئلهٔ دیگر اینکه چطور پرداخت کنند. می‌خواهم بگویم که ما باید در جست‌و‌جوی چنین افقی باشیم. ضمن اینکه قدم اول برداشته شده و الان یک نشر بومی، حالا این بومی را بگوییم نشری در آمریکای شمالی، یعنی نشر رها در کل آمریکای شمالی فعالیت می‌کند، آثار نویسندگان آمریکای شمالی را منتشر و به مخاطبان با هر تیراژی ارائه می‌کند. گام بعدی باید این باشد که ما چطور می‌توانیم در این جهان جدید و با این فعالیت‌هایی که دوستان در تأسیس انتشارات فارسی‌زبان در خارج از ایران می‌کنند، بتوانیم برای خوانندهٔ ایرانی سد سانسور را پشت سر بگذاریم. به‌نظر می‌رسد که اینجا درست آن نقطه‌ای است که باید مهندسان فناوری وارد بشوند و راه‌حلی برای این کار پیدا بکنند، ضمن اینکه من به حقوق مؤلف واقفم. شما دوست ندارید و حق هم دارید که نخواهید کتابتان را به‌صورت پی‌دی‌اف در جایی بگذارید، چون اصلاً موضوعیت قضیه از بین می‌رود و آسیبِ هم اقتصادی و هم از نظر کپی‌رایت و غیره ممکن است که به ناشر و نویسنده برسد، ولی قاعدتاً باید راه‌هایی پیدا کرد که بشود که این مسئله را پشت سر گذاشت. من در پایان ضمن اینکه مجدداً تبریک می‌گویم که جامعهٔ فارسی‌زبان در ونکوور و در افق بزرگ‌تر در آمریکای شمالی صاحب یک نشر قطعاً خوب شده، چون سابقهٔ کار این گروه نشان می‌دهد که پیگیرند، با پشتکار کارشان را انجام می‌دهد، به‌نحو احسن انجام می‌دهند، امیدوارم بتوانیم این تحول را به وجود بیاوریم که آنچه در خارج از کشور بدون نظارت و سانسور منتشر می‌شود، بتواند خوانندهٔ خودش را در داخل کشور هم که در حقیقت مخاطب اصلی این آثارند، پیدا کند. متشکرم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن نوبت به رونمایی کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» رسید. در اینجا سیما غفارزاده قطعه‌ای از ابتدای این کتاب را که در واقع چکیدهٔ موضوع آن است، برای حضار خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«میر نوروزی، یکی از نمایش‌های سنتی ایران است که نظریه‌های مختلفی دربارهٔ آن نوشته شده است. عده‌ای آن را مرتبط با اسطوره‌ها می‌دانند، کسانی آن را برآمده از نمایش «کوسه‌‌برنشین» و دیگرانی هم آن را زادهٔ رسم «عُمَرسوزان» می‌پندارند. برخی عقیده دارند که رسم میر نوروزی در بارگاه پادشاهان نیز برگزار می‌شده و تعدادی دیگر مخالف آن‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بسیاری از اندیشمندان، به‌علت تفسیرهای گوناگونی که از اسناد تاریخی داشته‌‌اند، فرضیه‌های مختلفی عرضه کرده‌اند. بنابراین، وقت را مناسب می‌دانیم تا گفت‌وگو را آغاز کنیم، بیشتر کنار هم باشیم تا فرضیه‌ها را به‌کمک اسناد، آزمایش و راستی‌آزمایی کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شک و تحقیق همواره ابزارهای پیشرفت انسان بوده و است که بسیاری از مسائل را تاکنون در جهان روشن کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگارنده سعی کرده با شک و تردید به فرضیه‌ها نگاه کرده و با تحقیق و حلاجیِ نمایش میر نوروزی،‌ به پاسخی مطلوب دست یابد، دریچهٔ گفت‌و‌گو را باز نگه دارد تا هرچه بیشتر در این مورد کندوکاو شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این تلاش، گزارش‌های چند نمایش از میر نوروزی در قرن گذشته مطالعه و مشخصات مشترک آن‌ها نشانه‌گذاری شده، به اسناد تاریخی نمایش رجوع و به تعدادی از تفسیرهای گوناگون پرداخته شده است. در این میان نظریه یا فرضیهٔ بهرام بیضایی در مورد نمایش میر‌ نوروزی نیز راستی‌آزمایی می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در انتها به‌کمک اسناد، نمایش میر‌ نوروزی ریشه‌یابی و تلاش شده تا تعریفی مطلوب از آن به‌دست آید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سپس با خواندن بیوگرافی مرتضی مشتاقی، به معرفی نویسندهٔ این کتاب پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مرتضی مشتاقی، متولد ۱۳۳۸ در تهران است. از همان دوران کودکی و نوجوانی به قصه و داستان علاقهٔ فراوانی داشت، و به‌همین دلیل پایش به «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» باز شد. در آنجا با کلاس‌های مختلف هنری آشنا شد و با ثبت‌نام در کلاس تئاتر کانون وارد دنیای نمایش شد. علاقهٔ وافر او به تئاتر، و فعالیت و مطالعه‌اش در این زمینه موجب شد که در هجده‌سالگی بیش از سنش تجربهٔ نمایشی اندوخته باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشتاقی در نوجوانی یک گروه نمایشی از بچه‌های محل ایجاد کرد و اولین نمایشنامهٔ خود را به‌نام «انگل‌ها» نوشت که در سالن تئاتر «مرکز رفاه خانواده» اجرا شد. نتیجهٔ استقبال از این نمایش، دومین نمایشنامهٔ او به‌نام «سیاه‌گوش» برای کودکان و نوجوانان را به ارمغان آورد. در کنار نوشتن و کارگردانی نمایش، او به‌عنوان بازیگر هم در سالن‌های حرفه‌ای کار می‌کرد. بازی در نمایش «دیوار چین» به‌کارگردانی داریوش فرهنگ در تئاتر شهر نمونه‌ای از این فعالیت‌ها بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او سودای به‌اجراگذاشتن نمایشنامه‌هایش در سالن‌های معروف شهر را در سر داشت و به‌نمایش‌درآوردنِ قصهٔ «ماهی سیاه کوچولو» نوشتهٔ صمد بهرنگی با کارگردانی مشترک منصور خلج در تئاتر شهر در سال ۱۳۵۷ از این جمله بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دوران انقلاب و فضای منقلب تئاتر، مشتاقی چندین نمایشنامهٔ خیابانی نوشت، که تعدادی از آن‌ها به‌صورت کتاب منتشر شدند. هنگام اجرای اولین نمایشنامهٔ مستند او به‌نام «زندان اطفال» در دانشگاه هنرهای دراماتیک در سال ۱۳۵۸، به‌نام «انقلاب فرهنگی» به دانشگاه حمله شد و وسایل این نمایش با چوب و چماق شکست. او سال ۱۳۶۰ متوجه شد که اجازهٔ کار ندارد. به‌گفتهٔ خودش دو سالی مانند پرنده‌ای بود که نمی‌توانست پرواز کند، و پیش از آنکه از فراق پرواز بمیرد، تصمیم به مهاجرت گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آتن، یونان برای پناهندگان کلاس تئاتر گذاشت. تنها بعد از شش ماه نمایش «رهایی پرندگان صلح» را با حمایت «وزارت فرهنگ و هنر یونان» در آکروپولیس به اجرا درآورد و دیپلم افتخاری هم از طرف این وزارتخانه دریافت کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در سال ۱۹۸۸ به ونکوور، کانادا رسید. برای دو گروه سنی دو کلاس تئاتر گذاشت. بعد از یک سال شش نمایش‌ نوشت، کارگردانی کرد و به روی صحنه برد. از آنجا که به‌دلیل «انقلاب فرهنگی» تحصیل او در دانشگاه هنرهای دراماتیک ناتمام مانده بود، در داگلاس کالج ثبت‌نام کرد و دانشجوی رشتهٔ تئاتر شد. در همین دوران بود که با یکی از هم‌کلاسی‌های خود نمایش «کابوس‌های یک راننده‌تاکسی» را نوشت و سپس با کارگردانی خود آن را به روی صحنه برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشتاقی در سال ۲۰۱۰ به فکر افتاد تا انجمنی هنری–ادبی تأسیس کند تا هنرمندان ایرانی ارتباط بیشتری با هم داشته باشند و در نتیجه «انجمن هنر و ادبیات» تأسیس و جلسات داستان‌خوانی ماهانه برقرار شد. در تمام این سال‌ها او فعالانه کار کرده است و ساخت تعدادی فیلم، اجرای چندین نمایش و انتشار دو کتاب ازجمله «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» را در کارنامهٔ خود دارد. نمایش «میر نوروزی» که از جدیدترین کارهای اوست، در تاریخ‌های ۲۵ و ۲۶ همین ماه در وست‌ ونکوور و پورت کوکئیتلام به نمایش در خواهد آمد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامهٔ معرفی کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی»، سیما غفارزاده از <span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%85%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%82%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>مرتضی مشتاقی</strong></a></span> دعوت کرد تا سخنانی برای حاضران ایراد کند. او گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با درود به شما عزیزان، با توجه به اینکه خانم غفارزاده زحمت خواندن مقدمهٔ کتاب را کشیدند، با کسب اجازه از همهٔ استادان و عزیزانی که در این جلسه حضور دارند، در این فرصت قسمت‌هایی از کتاب را برای شما شرح می‌دهم و انگیزه‌ام را از نوشتن این کتاب بیان می‌کنم که البته به‌نوعی در مقدمه‌ای که خوانده شد، آمده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایش میر نوروزی، یک نمایش سنتی ایرانی است که قرن‌ها در ایران اجرا می‌شده است. این نمایش طرح خیلی ساده‌ای داشته است. به این صورت که اهالی، در اول نوروز در میدان شهر یا دِه خود جمع می‌شدند و از میان خودشان یک نفر را به‌عنوان شاه یا امیر انتخاب می‌کردند. سپس وزیرهای دست چپ و دست راست، جلاد، سربازان، نوازندگان، رقاصان و از این قبیل افراد را انتخاب نموده و آن‌ها را به‌مدت پنج روز و در برخی مناطق به‌مدت سیزده روز در اختیار شاه قرار می‌دادند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایش میر نوروزی بیشتر در مناطق خراسان و کردستان اجرا می‌شد. با توجه به اطلاعاتی که دارم، این نمایش در حال حاضر نیز در یکی از روستاهای مهاباد اجرا می‌شود، ولی در سایر مناطق، حدود ۷۰ الی ۸۰ سالی می‌شود که اثری از میر نوروزی نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">میر نوروزی به‌معنای واقعی کلمه که امروزه از آن استفاده می‌کنیم، یک کمدی است. به این دلیل کمدی است که بازیگران آن، کشاورزان، دامداران، بقال‌ها، قصاب‌ها و این قبیل افرادند که اصلاً سابقهٔ بازیگری نداشته و برای اولین بار می‌خواهند در این نقش‌ها ظاهر شوند. این افراد با همان زبان سادهٔ محلی خود و با رفتارهای ساده‌‌ترشان، می‌خواهند نقش شاه و وزیر را بازی کنند؛ چیزی که از آن هیچ شناختی ندارند و اما یک چیز را می‌شناسند؛ رفتارهای حکومت وقت و نحوهٔ امرونهی‌کردن‌شان. آن‌ها می‌خواهند با زبان سادهٔ خود ادای این امرونهی‌کردن‌ها را درآورند. اینجاست که کمدی زاده می‌شود. و این خیلی مهم این است چرا که ما قرن‌هاست بر روی این موضوع، روی کمدی کار کرده‌ایم.</span></p>
<figure id="attachment_20253" aria-describedby="caption-attachment-20253" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-20253 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-50.jpg?resize=500%2C333" alt="مرتضی مشتاقی، نویسنده، کارگردان و بازیگر تئاتر " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-50.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-50.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-50.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20253" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مرتضی مشتاقی، نویسنده، کارگردان و بازیگر تئاتر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و اما انگیزهٔ من از پرداختن به میر نوروزی چه بوده است؟ «شخصیت» یکی از عناصر اصلی در نمایش است. هر هنرمندی اعم</span><span style="font-weight: 400;"> از کارگردان، بازیگر یا نویسنده، تمرکز زیادی بر روی «شخصیت» می‌کند تا آن را به‌خوبی بشناسد، چون بدون آن امکان ندارد که بتواند نمایشنامهٔ خوبی عرضه کند. من هم در این نمایش به دنبال آن بودم که شخصیت میر نوروزی را بشناسم. در متون موجود جست‌وجو کردم، ولی هر آنچه که یافتم چیزی جز فرضیه‌ها و نظریه‌ها نبودند. اگر اغراق نکرده باشم، این نظریه‌ها و فرضیه‌ها ۱۸۰ درجه با یکدیگر تفاوت داشتند. من به دنبال مطالب و مستنداتی بودم که حداقل این فرضیه‌ها را راستی‌آزمایی کرده باشند، ولی متأسفانه چیزی پیدا نکردم. از این‌رو شخصاً در دوران کرونا به‌مدت یکسال و نیم شروع به تحقیق در این زمینه کردم تا اینکه موفق شدم آن را تنظیم و تدوین نمایم. کتابی که هم‌اکنون در اختیار شماست، در واقع تاریخچهٔ مفصلی از میر نوروزی است، به‌گونه‌ای که حتی تا پنج هزار سال پیش از میلاد مسیح را نیز در بر می‌گیرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20262" aria-describedby="caption-attachment-20262" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20262" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-77.jpg?resize=500%2C333" alt="مرتضی مشتاقی، نویسندهٔ کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی»، در حال امضای این کتاب برای یکی از حاضران در جلسه" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-77.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-77.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-77.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20262" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مرتضی مشتاقی، نویسندهٔ کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی»، در حال امضای این کتاب برای یکی از حاضران در جلسه</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا می‌خواهم کمی هم از تجربیاتم با نشر رها صحبت کنم. من هر چند وقت یک‌بار، مقاله‌ای را برای نشریات و روزنامه‌های شهر ارسال می‌کنم. از زمانی که مقالاتی را برای نشریهٔ همیاری می‌فرستادم، متوجه شدم که این نشریه به‌صورت جدی و غیرتجاری فعالیت می‌کند. روی موضوعات، به‌صورت خیلی حرفه‌ای کار می‌کند. هر مقالهٔ ارسالی مرا، چند نفر بازخوانی نموده و با ضمیمه‌کردن پیشنهاداتی، به من ارجاع می‌دادند. در بین این پیشنهادات، مواردی را مشاهده می‌کردم که به ذهن من نرسیده بود و خیلی زود، با تبادل نظر به نقاط مشترک دست می‌یافتیم. متوجه شدم که این نشریه از ادبیات، نگارش و رسم‌الخط خاصی استفاده می‌کند. زمانی که شنیدم نشر رها می‌خواهد آغاز به کار کند، با کمال میل کتابم را در اختیارشان گذاشتم. هرچند انجام کار طول کشید، اما حتی اگر دو سال دیگر هم طول می‌کشید، من راضی بودم که کار را این‌ انتشارات انجام دهد. این کتاب هم‌اکنون در دسترس شماست و شما می‌توانید با ملاحظهٔ آن، تشخیص دهید که دقت و پاکیزگی ناشر چه تأثیری بر روی کتاب داشته است. ممنونم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20255" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-53.jpg?resize=500%2C333" alt="«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت گزارش کامل مراسم معرفی نشر رها و رونمایی نخستین کتاب این انتشارات " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-53.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-53.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-53.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن نوبت به <span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>هومن کبیری پرویزی</strong></a></span>، یکی از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری، رسید. او با خیرمقدم‌گفتن به حضار آغاز کرد و پس از مرور فعالیت‌های شاخص و دستاوردهای نشریهٔ رسانهٔ همیاری در هفت سال گذشته گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فکر انتشار کتاب به‌عنوان مکملی بر کارهایی که در نشریه انجام داده بودیم، همیشه در ذهنمان بود. وقتی که به‌طور جدی صحبت انتشار کتاب شد، یک‌بار دیگر با خودمان فکر کردیم چه کار متفاوتی می‌توانیم ارائه بدهیم؟ هم از نظر محتوا و هم از نظر ارائه. از نظر محتوا محدودیتی نیست. جمهوری اسلامی در طول این سال‌ها بسیاری از نویسندگان و صاحبان فکر پیش‌کِسوت و جوان را از ایران فراری داده یا در همان ایران پشت دیوار «ممیزی» نگه داشته است. در افغانستان هم همین کار را طالبان انجام داده و به‌همین دلیل حرف‌ برای گفتن و محتوای ارزشمند برای انتشار کم نیست. خصوصاً در این دوران انقلابِ زن، زندگی، آزادی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما چیزهایی هست که شاید دست‌کم در این‌سوی آب‌ها به آن‌ها کمتر توجه شده، دلیل اصلی‌اش هم کم‌تعداد و پراکنده‌ بودنِ مخاطبان در سراسر دنیاست که ناشران خارج از ایران را از نظر بنیهٔ مالی ضعیف کرده و مجال پرداختن به آن‌ها را ازشان گرفته است. از مهم‌ترینشان ویراستاری و نمونه‌خوانی است و البته رسم‌الخط درست و متحدالشکل.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در چند کشور در اروپا و آمریکا ناشرانی داریم که البته کتاب‌هایشان را در کشورهای دیگر هم می‌فروشند، ولی پراکندگی جغرافیایی مخاطبان در کشورهای مختلف و هزینه‌های بالای ارسال از کشور مبدأ معضل بزرگی بر سر راه فروش این کتاب‌هاست.»</span></p>
<figure id="attachment_20254" aria-describedby="caption-attachment-20254" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20254" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-59.jpg?resize=500%2C333" alt="هومن کبیری پرویزی از پایه‌گذاران رسانۀ همیاری و نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-59.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-59.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-59.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20254" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانۀ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او سپس به آمار وزارت امور خارجهٔ ایران دربارهٔ تعداد ایرانیان خارج از کشور اشاره کرد و گفت که</span><span style="font-weight: 400;"> به تخمین چهار میلیون نفری این آمار باید تعداد ایرانیانی که هیچ‌گاه به سفارتخانه‌های جمهوری اسلامی مراجعه نکرده‌اند و همچنین افغان‌های مقیم کشورهایی به‌جز ایران و افغانستان را هم به مخاطبان کتاب فارسی افزود، ولی در هر حال این تعداد در مقایسه با جمعیت حدود ۹۰ میلیونی ایران و ۴۰ میلیونی افغانستان، دو کشور فارسی‌زبان همسایه که در جغرافیایی بسیار محدودتر این تعداد مخاطب را در خود جای داده‌اند، بسیار اندک است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او ادامه داد: «ما با </span><span style="font-weight: 400;">تجربیاتی که در طول این هفت سال در انتشار نشریه به دست آوردیم، سعی کردیم در انتشار کتاب با آوردن نسخهٔ الکترونیک با ویژگی‌های منحصربه‌فرد محدودیت پراکندگی جغرافیایی را دور بزنیم و البته نسخهٔ چاپی را هم برای کسانی که کماکان خواندن کتاب چاپی را به کتاب الکترونیک ترجیح می‌دهند، با کیفیت بالا داشته باشیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به همین دلیل، برای نخستین‌بار کتاب‌های الکترونیک با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن (Flowing Text) با ویژگی‌هایی کم‌نظیر، اگر نگوییم بی‌نظیر، هم‌زمان با مراسم امروز در ۷۰ کشور از طریق سرویس‌های<span style="font-size: 12pt;"> <strong><span style="font-family: sahel-black;"><a href="https://books.apple.com/us/book/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C/id6446066976?itsct=books_box_link&amp;itscg=30200&amp;ls=1&amp;at=1000l3aiu" target="_blank" rel="noopener">اپل بوکس</a></span> و</strong> <span style="font-family: sahel-black;"><strong><a href="https://play.google.com/store/books/details/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C_%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%87%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2?id=NPOxEAAAQBAJ&amp;hl=en_CA&amp;gl=US&amp;fbclid=IwAR0aKZUEdAn0Bbtown4c2BWizgIsyKfikCozDmD-tCrEOsGFz1owRpZtRKM" target="_blank" rel="noopener">گوگل پلی بوکس</a></strong></span></span> برای خرید در دسترس همهٔ علاقه‌مندان در هر جای دنیا قرار دارد. تنها با چند کلیک ساده می‌‌توان کتاب را هم برای دستگاه‌های مجهز به iOS یا macOS مثل آیفون، آیپد یا مک‌بوک و هم برای دستگاه‌های مجهز به Android شامل گوشی‌ها و تبلت‌های برندهای مختلف و همین‌طور کامپیوترهای شخصی خرید و خواند. البته متأسفانه سه کشور بزرگ فارسی‌زبان یعنی ایران، افغانستان و تاجیکستان در بینشان نیستند، چون فروشگاه‌های کتاب اپل و گوگل در این </span><span style="font-weight: 400;">کشورها در دسترس نیستند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هومن کبیری ضمن تشکر از نکاتی که دکتر سجودی در سخنانشان اشاره کردند، در پاسخ به موارد مطرح‌شده از سوی ایشان ضمن مرور تحولات کتاب الکترونیک فارسی منتشرشده از سوی ناشران فارسی‌زبان و همچنین وضعیت پشتیبانی شرکت‌های بزرگی چون گوگل، اپل و آمازون از زبان فارسی در فروشگاه‌های کتاب الکترونیکشان در یک دههٔ گذشته، گفت مسئلهٔ اصلی برای دسترسی‌دادن به مخاطبان داخل ایران، مسئلهٔ تبادل مالی مستقیم با ایران است ک</span><span style="font-weight: 400;">ه به‌دلیل تحریم‌ها ممکن نیست. ولی شاید مثلاً یک ناشر بتواند هزینه‌های تولید کتاب‌هایش را از ۷۰ کشور دیگر خارج از ایران تأمین کند و کتاب را به‌رایگان در اختیار مخاطبان ایرانی قرار بدهد و به‌هر حال جا برای کار در این زمینه هست </span><span style="font-weight: 400;">و ابراز امیدواری کرد که نشر رها بتواند در آینده راهکاری برای دسترسی به کتاب‌های سانسورش</span><span style="font-weight: 400;">ده را برای مخاطبان داخل ایران هم فراهم کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او همچنین در مورد ویراستاری، نمونه‌خوانی و رسم‌الخط کتاب‌های نشر رها گفت: «محتو</span><span style="font-weight: 400;">ای این کتاب و کتاب‌های دیگری هم که در دست کار داریم، ویراستاری و چندین‌بار بازخوانی شده تا کمترین اشتباه‌های مفهومی و املایی را داشته باشد و رسم‌الخط آن‌ها بر اساس دستور خط فارسی مصوب فرهنگستان است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان سخنانش به قابلیت‌های کتاب الکترونیکِ «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» اشاره کرد که به‌دلیل کمبود فضا این بخش از سخنان ایشان در این گزارش نیامده است، ولی در شماره‌‌های آتی به‌مرور این قابلیت‌ها به خوانندگان نشریه و علاقه‌مندان به کتاب‌های فارسی الکترونیک معرفی خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، سیما غفارزاده در معرفی تعدادی از خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ حاضر در این برنامه گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«اغلب ما، اگر نگوییم همهٔ ما، از روز سیاه هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰، زمانی که پرواز پی‌اس۷۵۲ با موشک‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سرنگون شد، نمی‌دانستیم چطور باید با این حجم از درد و رنج کنار بیاییم، با استیصال خبرها را پیگیر بودیم و مشاهدهٔ رنج عظیم و بی‌انتهای اعضای خانواده‌های جانباختگان این پرواز، بسیاری از ما را افسرده کرد و ناتوان از ادامهٔ روال عادی کار و زندگی‌مان. و درست به‌همین دلیل، شاید،‌ شاید بتوانیم حدس بزنیم که این خانواده‌های داغدار چه میزان درد و رنج در این سه سال و اندی متحمل شده‌‌اند و همچنان این داغ بر دل آن‌هاست و رنگ نمی‌بازد چرا که عزیزترین‌هایشان به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن از آن‌ها گرفته شده‌اند. آن‌ها حتی اگر روز دادخواهی را به چشم خود ببیند؛ تنها مرهمی خواهد بود بر زخمی باز که همیشه آنجاست… چرا که محاکمهٔ عاملان و آمران این جنایت، به‌معنای اجرای عدالت برای این خانواده‌ها نیست چون این خانواده‌ها معتقدند که عدالتی واقعاً وجود ندارد.</span></p>
<figure id="attachment_20257" aria-describedby="caption-attachment-20257" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20257" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-54.jpg?resize=500%2C333" alt="از راست: بهشته رضاپور، مادر زنده‌یاد بهاره کرمی‌مقدم، هوریران سهراب، داغدارِ چهار مسافر پرواز پی‌اس ۷۵۲، لاله باقری، مادر زنده‌یاد آلما اولادی، از مسافران پرواز پی‌اس ۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-54.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-54.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-54.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20257" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">از راست: بهشته رضاپور، مادر زنده‌یاد بهاره کرمی‌مقدم، هوریران سهراب، داغدارِ چهار مسافر پرواز پی‌اس ۷۵۲، لاله باقری، مادر زنده‌یاد آلما اولادی، از مسافران پرواز پی‌اس ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز افتخار این را داریم که تعدادی از خانواده‌های جانباختگان که هم‌اکنون ساکن ونکوورند، اینجا در کنار ما هستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تعداد قابل‌توجهی از اعضای خانواده‌ها با کمک نویسندگانی همچون منیرو روانی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون، به نوشتن دربارهٔ درد و رنج و خشمی که گرفتارش‌اند، روی آوردند. نوشتن برای مبارزه با فراموشی و مبارزه با عاملان و آمران این جنایت. کتاب‌های «پی‌اس ۷۵۲: زخمی باز در آسمان»، «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه»، «<a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/" target="_blank" rel="noopener">به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم</a>» و «نباید نوشته می‌شد» حاصل این تلاش‌هاست. کتاب «نباید نوشته می‌شد» شامل روایت ۳۱ تن از اعضای خانواده‌هاست که سه تن از آن‌ها امروز افتخار داده‌اند و در خدمتشان هستیم. در اینجا مایلم از خانم <span style="font-size: 12pt; font-family: sahel-bold;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%a8/" target="_blank" rel="noopener"><strong>هوریران سهراب</strong></a></span> به‌نمایندگی از خانواده‌های جانباختگان دعوت کنم تا به پشت میکروفون تشریف بیاورند و برایمان از روند نوشتن و چاپ این کتاب‌ها و اینکه نوشتن چگونه برای تداوم مبارزه در مسیر دادخواهی کمکشان کرده است، بگویند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوریران سهراب سخنان خود را چنین آغاز کرد و ادامه داد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سلام، ابتدا خدمت سیماجان غفارزاده و هومن‌جان کبیری تبریک عرض می‌کنم. من به‌نمایندگی از طرف خانواده‌های پرواز که در اینجا حضور دارند در خدمتتان هستم. اگر در میان صحبت‌هایم سهواً از اول‌شخص مفرد استفاده کردم، شما لطف بفرمایید و آن را اول‌شخص جمع به حساب بیاورید. در تأیید فرمایش جناب مشتاقی عرض می‌کنم؛ رسانهٔ همیاری به‌عنوان رسانه‌ای متعهد در دل ما خانواده‌های پرواز جا خوش کرده است. خدمت جناب مشتاقی هم تبریک عرض می‌کنم برای چاپ کتاب «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی». باعث افتخار ماست که امروز در کنار این جمع هستیم. من، هوریران سهراب هستم که در پرواز پی‌اس۷۵۲ چهار عزیزم را از دست داده‌ام. با اجازه‌تان اسامی و سن بچه‌هایی را که در پرواز بودند و الان خانواده‌هایشان اینجا حضور دارند، می‌خوانم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خواهران قوی؛ <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/26/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b5%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c%d9%87-%d9%82%d9%88%db%8c-%da%86%da%af/" target="_blank" rel="noopener">معصومهٔ عزیز ۳۰ سال، مهدیهٔ عزیز ۲۰ سال</a>، آلما اولادی ۲۷ سال، <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/02/09/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">بهاره کرمی‌‌مقدم ۳۳ سال</a>، دخترم <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/18/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%85/" target="_blank" rel="noopener">نگار برقعی ۳۰ سال</a>، <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/03/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%d8%b8%d8%b1-%d8%b6%d8%b1%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">دامادم الوند صادقی ۲۹ سال، خواهر دامادم سهند صادقی ۳۹ سال، خواهرزادهٔ دامادم سوفی امامی ۵ سال</a>.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مهر ماه سال ۱۳۹۹، زمانی‌که تنها چند ماه از سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲ گذشته بود، تعدادی از مادران و خواهران داغدار گروهی تشکیل دادیم برای خاطره‌نویسی.</span></p>
<figure id="attachment_20258" aria-describedby="caption-attachment-20258" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20258" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-71.jpg?resize=500%2C333" alt="هوریران سهراب، داغدارِ چهار جانباختۀ پرواز پی‌اس۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-71.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-71.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-71.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20258" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هوریران سهراب، داغدارِ چهار جانباختۀ پرواز پی‌اس۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اولین جلسه دور هم جمع شدیم کتاب بخوانیم، بنویسیم تا بتوانیم دوام آورده و راه پرفرازونشیب و سخت دادخواهی را پشت‌ سر گذاشته، به مقصد برسیم. از خانم <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">منیرو‌ روانی‌پور</a>، نویسندهٔ متعهد و هنرمند، کمک خواستیم. او ما را که غم عظیمی داشتیم و بعضی از ما قادر به نوشتن جمله‌ای حتی کلمه‌ای نبودیم، با آغوش بازش پذیرفت. در اولین جلسه، ۵ آبان ۱۳۹۹، او هدف ما را این‌گونه بیان کرد: ما اینجا جمع شده‌ایم تا به چیزی که جنایتکاران از ما گرفته‌اند، حیات ببخشیم. نه یک حیات موقت، بلکه حیات جاودان. ما می‌خواهیم به یک زندگی هستی بدهیم و آن را بر پیشانی جهان ثبت کنیم. ما می‌خواهیم یک اثر هنری خلق کنیم که تا ابد بماند. گریه‌ و زاری در آن نیست. کارهایی را که انسان عادی می‌کند، پشت سر می‌گذاریم و به‌عنوان یک هنرمند چیزی را خلق می‌کنیم که پایدار بماند و ابدی باشد. از باد و باران گزندی پیدا نکند. باید و وظیفهٔ شماست که این کار را انجام دهید. خارج از اینکه ما هیچ ارتباطی با عزیزانمان داشته باشیم، وظیفهٔ ما این است که هستی را در مقابل نیستی قرار دهیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او متبحرانه و هنرمندانه ما را از حاشیه به متن کشید، تا شانه از بار مسئولیتی که بر دوشمان نهاده شده بود، نه تنها در برابر سرنوشت اطرافیان و هم‌وطنانمان، بلکه در برابر همهٔ دنیا، خالی نکنیم. او با روحیه‌ای قوی و خستگی‌ناپذیر شریک غم ما شد. بارها و بارها در طول دوره که بدون چشمداشت مادی برای ما برگزار کرده بود، ناچار به دادن تنفس شد. وادارمان کرد صورت‌های خیس از اشکمان را بشوییم و نفس عمیق بکشیم. وادارمان کرد تا فراموشی هرچند مقطعی خاطرات عزیزانمان را به خاطر بیاوریم. به‌ خاطر بیاوریم آن‌ها چه نازنین‌هایی بودند و چه شد که از دست‌ دادیمشان… او با زبان شیرینش به ما گفت: بنویسید تا روحتان ذره‌ذره و تاتی‌کنان حالش بهتر شود. او می‌گفت: با تاریخ شفاهی هیچ ملتی عوض نمی‌شود. در طول تاریخ ملتی بوده‌ایم که همه‌چیز را زیر فرش کرده‌ایم. تا وقتی خاطرات بچه‌ها با ما است، ما ضدِ مرگ و فراموشی عمل کرده‌ایم تا جهان را جای بهتری کنیم برای انسان‌هایی فارغ از رنگ و نژاد و دین و مذهب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما‌ می‌ترسیدیم بنویسیم. روزی به ما گفت: شما وسط تروما هستید و خاطره‌نویسی مربوط به زمانی است که تروما را رد کرده باشید.</span></p>
<figure id="attachment_20259" aria-describedby="caption-attachment-20259" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20259" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-25.jpg?resize=500%2C333" alt="پیراهن نه می‌بخشیم، نه فراموش می‌کنیم بر تن مریم زارعی، مادر معصومه و مهدیه قوی، از جانباختگان پرواز پی‌اس ۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-25.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-25.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-25.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20259" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">پیراهن با نوشتهٔ «هرگز نمی‌بخشیم، هرگز فراموش نمی‌کنیم» بر تن مریم زارعی، مادر زنده‌یادان معصومه و مهدیه قوی، از جانباختگان پرواز پی‌اس ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این شد که ترس‌هایمان را کناری گذاشتیم. کتاب خواندیم و نوشتیم. آرام‌آرام خاطرات بچه‌ها را به یاد آوردیم و نوشتیم. اینکه آن‌ها شاد و سرشار از زندگی بودند. آن‌ها بسیار توانمند بودند و آرزوهای بسیاری داشتند که محقق نشد و ما باید این‌ها را به همه بگوییم تا بدانند. نتیجهٔ برگزاری جلسات کارگاه خاطره‌نویسی با منیرو‌ روانی‌پور کتاب «به کی‌یف رسیدم زنگ می‌زنم» بود. در ادامهٔ مسیر، ما در گروه خاطره‌نویسی پرواز که حالا بستگان بیشتری از مسافران به آن پیوسته‌اند و گروه بزرگ‌تری شده است، با کمک و راهنمایی‌های دکتر اسماعیلیون و جناب امیرحسین یزدان‌بد، کتاب «نباید نوشته می‌شد» را نوشتیم. ما تلاش کردیم سوگ را به خشمی تبدیل کنیم که مسببان آن را نشانه گرفته است. «نباید نوشته می‌شد» آخرین کتاب ما نیست و همین اکنون در حال برنامه‌ریزی کتاب بعدی خانواده‌های بازماندگان پرواز هستیم. ما این جنایت را بر پیشانی تاریخ خونین این حکومت حک خواهیم کرد. ادبیات، جهانی پر از آزادی می‌سازد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از پایان سخنان هوریران سهراب، حضار به پا خاستند و دقایقی کف زدند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20261" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-75.jpg?resize=500%2C333" alt="«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت گزارش کامل مراسم معرفی نشر رها و رونمایی نخستین کتاب این انتشارات " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-75.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-75.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/Rahaa-publications-Threshold-Studios-75.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن، سیما غفارزاده بار دیگر از شرکت‌کنندگان در این جلسه سپاسگزاری کرد، و ضمن تبریک پیشاپیش نوروز، و آرزوی سالی همراه با تندرستی، صلح و آرامش، شادی و مهم‌تر از همه پیروزی مردم ایران، از حاضران دعوت کرد از خود پذیرایی کنند. شایان ذکر است که پذیرایی مختصر این برنامه را بنگاه اجتماعی <a href="https://soulbitefood.com/" target="_blank" rel="noopener">سول بایت</a> بر عهده داشت که میز خود را با غذاها و تنقلات کاملاً گیاهی آراسته بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20260" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/20230311_122937.jpg?resize=500%2C281" alt="«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت گزارش کامل مراسم معرفی نشر رها و رونمایی نخستین کتاب این انتشارات " width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/20230311_122937.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/20230311_122937.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/03/20230311_122937.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><span style="font-family: sahel;">توجه شما را به کلیپی برگزیده از این نشست جلب می‌کنیم:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/Np0Qi_Cp9sg?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<hr />
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">‎*<span style="font-weight: 400;">West Vancouver is on the traditional and unceded territories of the Coast Salish People, in particular, the Sḵwx̱wú7mesh Úxwumixw (Squamish Nation), səl̓ílwətaʔɬ (Tsleil-Waututh Nation), and xʷməθkʷəy̓əm (Musqueam Nation).‎</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/">«رها» پا به دنیای نشر فارسی در خارج از ایران گذاشت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20249</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 23:19:34 by W3 Total Cache
-->