<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ژاله معینی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%DA%98%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ژاله-معینی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Tue, 23 Mar 2021 03:42:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ژاله معینی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ژاله-معینی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>خواهر زنده‌یاد محمد معینی: آمرین و عاملین این جنایت باید شناسایی شوند و پاسخگو باشند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/03/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/03/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2021 18:44:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[با بازماندگان مسافران پرواز ابدی ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[ژاله معینی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد معینی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=15515</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲ سیما غفارزاده &#8211; ونکوور ژانویهٔ سال گذشته، در دو شمارهٔ پیاپیِ «رسانهٔ همیاری»، یعنی شماره‌های ۹۸ و ۹۹، تا جای ممکن به خبرها و موضوعات مربوط به فاجعهٔ سرنگون‌کردن هواپیمای اوکراینی و کشته‌شدن ۱۷۶ انسان بی‌گناه، پرداختیم و نیز طی یک‌سال گذشته با انتشار مطالب و گفت‌وگوهای مختلف، تحقیقات انجام‌شده در روشن‌شدن حقایق و روند دادخواهی را دنبال کرده‌ایم. همچنین هشتم ژانویهٔ امسال،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/03/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d9%85/">خواهر زنده‌یاد محمد معینی: آمرین و عاملین این جنایت باید شناسایی شوند و پاسخگو باشند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><i><span style="font-weight: 400;">ژانویهٔ سال گذشته، در دو شمارهٔ پیاپیِ «رسانهٔ همیاری»، یعنی شماره‌های </span></i><a href="https://wp.me/p7ig5u-3mO"><i><span style="font-weight: 400;">۹۸</span></i></a><i><span style="font-weight: 400;"> و </span></i><a href="https://wp.me/p7ig5u-3oc"><i><span style="font-weight: 400;">۹۹</span></i></a><i><span style="font-weight: 400;">، تا جای ممکن به خبرها و موضوعات مربوط به فاجعهٔ سرنگون‌کردن هواپیمای اوکراینی و کشته‌شدن ۱۷۶ انسان بی‌گناه، پرداختیم و نیز طی یک‌سال گذشته با انتشار مطالب و گفت‌وگوهای مختلف، تحقیقات انجام‌شده در روشن‌شدن حقایق و روند دادخواهی را دنبال کرده‌ایم. همچنین </span></i><a href="https://wp.me/p7ig5u-3VZ"><i><span style="font-weight: 400;">هشتم ژانویهٔ امسال</span></i></a><i><span style="font-weight: 400;">، در سالگرد این فاجعه، در کنار مقامات و نهادهای سیاسیِ فدرال، استانی و شهری کانادا و همچنین فعالان اجتماعی و سیاسی جامعهٔ ایرانی-کانادایی با همدردی و همبستگی با بازماندگان قربانیان پرواز ابدی ۷۵۲ یاد عزیزانی را که در این پرواز از دست دادیم، گرامی داشتیم. حال پس از گذشت یک‌سال از این فاجعهٔ دردناک، تصمیم داریم تا جای ممکن با بازماندگان و خانواده‌های مسافران این پرواز صحبت کنیم و ببینیم پس از گذشت این مدت چه می‌کنند، چطور روزگار می‌گذرانند و خواسته‌شان چیست. با گذشت بیش از یک‌سال، بسیاری از بازماندگان هنوز هم مایل نیستند از آنچه بر سر خودشان و عزیزانشان آمده است، چیزی بگویند. تلاش ما این است که تا جای ممکن پای صحبت‌ آن‌دسته از بازماندگانی که برای گفت‌وگو آمادگی دارند، بنشینیم. دو شماره قبل، با <a href="http://media.hamyaari.ca/2021/02/09/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85%db%8c/"><strong>خانم بهشته رضاپور، مادر زنده‌یاد بهاره کرمی‌مقدم، گفت‌وگو داشتیم</strong></a> و در این شماره، با خانم ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، که ساکن ایران‌ هستند، گفت‌وگویی داشته‌ایم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم. شایان ذکر است که این گفت‌وگو در اواسط ماه فوریه انجام گرفته و به‌همین دلیل برخی خبرهای جدید در زمینهٔ پروندهٔ پرواز ۷۵۲ در آن بازتاب نیافته است.</span></i></span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15520" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Moeini.png?resize=500%2C372" alt="گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲" width="500" height="372" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Moeini.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Moeini.png?resize=300%2C223&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>با سلام خدمت شما خانم ژاله معینی عزیز و سپاس از وقتی که گذاشتید، ضمن عرض تسلیت دوباره برای ازدست‌دادن برادر عزیزتان، سپاسگزار می‌شویم اگر ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید و سپس دربارهٔ زنده‌یاد محمد معینی برایمان بگویید. ایشان کِی به کانادا مهاجرت کرده بودند و در چه زمینه‌‌هایی فعالیت می‌کردند؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">با سلام و تشکر از شما خانم سیما غفارزاده بابت پرداختن به این فاجعه، من ژاله معینی، خواهر محمد معینی، هستم. ما چهار خواهر و برادر هستیم. محمد، متولد سال ۱۳۶۳ بود و در زمان این جنایت، فقط ۳۵ سال داشت. محمد از کودکی بسیار پرتلاش و سخت‌کوش و در عین حال بسیار آرام و مؤدب بود. در کودکی ورزش ژیمناستیک انجام می‌داد و در سال‌های بعد به‌صورت جدی به ورزش تنیس می‌پرداخت. محمد همچنین مهارت زیادی در نقاشی و طراحی داشت و از کودکی سرگرمی او نقاشی و ورزش بود. در دوران تحصیل، همیشه جزو بهترین‌ها بود و در المپیاد فنی، رتبهٔ دوم کشوری را به‌دست آورد. او در دانشگاه در رشتهٔ مهندسی مکانیک تحصیل کرد و از همان سال اول دانشگاه در کارخانهٔ طراحی چراغ خودرو مشغول شد و در همان سن کم سرپرست بخش طراحی شد. چند سال بعد محمد تصمیم به مهاجرت گرفت. او همیشه به‌دنبال پیشرفت و یادگیری بود و ما همیشه به او افتخار می‌کردیم، چه به‌لحاظ شخصیت که بی‌نظیر بود و چه از نظر تحصیل و کار که باعث افتخار ما بود و هست. محمد تسلط کامل به زبان انگلیسی و فرانسه داشت. او در سال ۲۰۱۴ به کانادا مهاجرت کرد و بعد از مدتی در کارخانهٔ بمباردیه واقع در شهر ول‌کور استان کبک مشغول شد. همهٔ ما می‌دانستیم که آیندهٔ بسیار روشنی در انتظار او است، چون برای خواسته‌هایش با تمام وجود تلاش می‌کرد و در هر کاری وارد می‌شد، به بهترین شکل آن را انجام می‌داد. همهٔ دوستان و همکارانش از او به‌عنوان انسانی استثنایی در علم و اخلاق نام می‌برند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>فقدان برادرتان به‌لحاظ روحی و روند زندگی روزمره، چگونه شما و دیگر اعضای خانواده‌تان را تحت تأثیر قرار داده است؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">بعد از این فاجعه، زندگی ما زیرورو شد. همهٔ آشنایان و دوستان ما می‌دانند که همیشه از خانه ما فقط صدای خنده و شادی به‌گوش می‌رسید، اما در یک‌سال گذشته پدر و مادرم به‌جز برای مراسم محمد از خانه بیرون نرفته‌اند. تا مدت‌ها از اتاقشان بیرون نمی‌آمدند، حوصلهٔ انجام هیچ‌کاری را نداشتند و با قرص آرام‌بخش می‌خوابیدند. از خانهٔ ما فقط صدای گریه شنیده می‌شود. ما با هزاران آرزوی خوب او را بدرقه کرده بودیم و آن‌ها با شلیک دو موشک آرزوهای ما را به باد دادند. ما لحظه‌ای نمی‌توانیم لبخند زیبای او و امیدش به زندگی و تلاشش برای ساختن آینده را فراموش کنیم.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15519" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_9.jpg?resize=500%2C375" alt="گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_9.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_9.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>اگر اقداماتی اعم از تأسیس انجمن خیریه یا اهدای بورس تحصیلی یا مواردی از این دست برای گرامی‌داشت یاد و خاطرهٔ زنده‌یاد محمد معینی انجام داده‌اید یا در فکر انجام آن هستید، لطفاً بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">محمد همیشه در کار خیر پیش‌قدم بود و به خانواده‌هایی در ایران کمک مالی می‌کرد و وقتی هم از ایران رفت، از آنجا پیگیر این کار بود و ما همچنان راه او را ادامه می‌دهیم و حالا هم در فکر تأسیس مؤسسه یا نهادی به نام محمد هستیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>آیا در طول این مدت با سایر بازماندگان قربانیان سرنگونی هواپیمای اوکراینی در ارتباط بوده‌اید؟ این ارتباط چطور به شما کمک کرده است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">در ابتدا این‌قدر گیج و آشفته بودیم که اصلاً از کسی خبر نداشتیم، اما بعد از مدتی با مادران داغدار آشنا شدیم و حالا با هم دوست هستیم و از حال هم خبر داریم، هرچند خیلی سخت است وقتی این جوانان و کودکان بی‌گناه را می‌بینیم که همه در تحصیل و اخلاق بی‌نظیر بودند؛ فقط تأسف می‌خوریم و از خودمان می‌پرسیم چرا و به چه گناهی آن‌ها را پرپر کردند و حالا هم جوابگو نیستند و این، غصهٔ ما را غیرقابلِ‌تحمل کرده‌ است.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15518" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_4.jpg?resize=326%2C500" alt="گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲" width="326" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_4.jpg?w=326&amp;ssl=1 326w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_4.jpg?resize=196%2C300&amp;ssl=1 196w" sizes="(max-width: 326px) 100vw, 326px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>بیش از یک‌‌سال از این فاجعهٔ بسیار تلخ گذشته است. طی این مدت، آیا هیچ تماسی از سوی مسئولان بررسی‌کننده در ایران، کانادا یا اوکراین با شما گرفته شده است؟ آیا هیچ گزارشی از روند دادرسیِ این پرونده در اختیار شما قرار داده شده است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">بله از کانادا و اوکراین با ما تماس گرفتند و ابراز تأسف کردند و گزارش‌های مختصری از روند پرونده داده‌اند، اما به‌نظر می‌رسد که بسیار کند پیش می‌رود و نتیجهٔ خاصی در بر نداشته است. واقعیت این است که ما جوابی نگرفته‌ایم؛ ما انتظار داشتیم این پرونده بعد از یک‌سال از ابهام در بیاید و برای ما و دیگر خانواده‌ها روشن شود که در آن شب شوم چه اتفاقی افتاد. از ایران هم از دانشگاه محمد با ما تماس گرفتند و ابراز همدردی کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>خواستهٔ شما به‌عنوان بازماندگان قربانیان این فاجعه چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">ما فقط به‌دنبال دادرسی و برقراری عدالت‌ایم. ما انتظار داریم حقیقت روشن شود و این کمترین حق ما است. محمد ما دیگر برنمی‌گردد، اما آمرین و عاملین این جنایت باید شناسایی شوند و پاسخگو باشند. ما نمی‌‌گذاریم یاد و خاطرهٔ عزیزانمان فراموش شود. آن‌همه شور و اشتیاق و امید به زندگی را از ما گرفتند، اما ما از آن‌ها نمی‌گذریم.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15517" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_5.jpg?resize=500%2C375" alt="گفت‌وگو با ژاله معینی، خواهر زنده‌یاد محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_5.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/03/Mohammad_Moeini_5.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>جامعهٔ ایرانی-کانادا چه کمکی می‌تواند در دادخواهی به شما بکند و شما چه انتظاری از آن‌ها دارید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 12pt;">همکاران و دوستان محمد عزیز از کانادا بسیار با ما همدردی کردند و در یک‌سال گذشته ما را تنها نگذاشتند و همیشه از خوبی و شایستگی محمد می‌گویند. او انسان شریفی بود که نگذاشتند زندگی کند و به آنچه لیاقتش را داشت و برای هر لحظه‌اش تلاش کرده بود، برسد. و این برای ما ویران‌کننده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; font-size: 12pt;"><b>با سپاس دوباره از وقتی که برای این گفت‌وگو گذاشتید.</b></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/03/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d9%85/">خواهر زنده‌یاد محمد معینی: آمرین و عاملین این جنایت باید شناسایی شوند و پاسخگو باشند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/03/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b9%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15515</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Jan 2021 00:32:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[الکس شیرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره کرمی مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره کرمی‌مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲ اوکراین]]></category>
		<category><![CDATA[پریسا مژدهی راد]]></category>
		<category><![CDATA[پریسا مژدهی‌راد]]></category>
		<category><![CDATA[ژاله معینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیوا اولیایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد معینی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم زارعی]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهدیه قوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=15139</guid>

					<description><![CDATA[<p>از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، چندین سال است که در کنار نوشتن و دیگر فعالیت‌های ادبی‌اش، به برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی، جلسات کتابخوانی و کوچینگ می‌پردازد. پاییز گذشته وی در فیس‌بوک خود نوشت: «هم‌زمان با تعطیل‌شدن کلاس‌های خاطرات‌نویسی، پیامی گرفتم از خانواده‌های قربانیان هواپیمای اوکراینی که می‌خواستند خاطراتشان را بنویسند. من که قرار بود بعد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/">ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، چندین سال است که در کنار نوشتن و دیگر فعالیت‌های ادبی‌اش، به برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی، جلسات کتابخوانی و کوچینگ می‌پردازد. پاییز گذشته وی در فیس‌بوک خود نوشت: «هم‌زمان با تعطیل‌شدن کلاس‌های خاطرات‌نویسی، پیامی گرفتم از خانواده‌های قربانیان هواپیمای اوکراینی که می‌خواستند خاطراتشان را بنویسند. من که قرار بود بعد از کلاس‌های تابستانی شروع کنم به جمع‌وجورکردن متن‌های پیاده‌شده، ماندم. ده روزی طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم که کلاس خاطرات‌نویسی ویژهٔ این دوستان برگزار کنم و با خودم گفتم این حداقل کاری است که از دست من برمی‌آید.» و در ادامه اضافه کرد: «اولین جلسهٔ کلاس، یکشنبه تشکیل شده، سخت وسنگین بود جلسه، امیدوارم مثل سیاووش از این آتش هم بگذریم… »</span></p>
<figure id="attachment_15140" aria-describedby="caption-attachment-15140" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15140" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=500%2C333" alt="از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15140" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این دوره از کلاس‌ها که مجموعاً در هشت جلسه و طی هشت هفته برگزار شد، در نیمهٔ‌ دسامبر گذشته به پایان رسید. روانی‌پور طی این دوره هر هفته در فیس‌بوک خود به‌روزرسانی می‌کرد و احساسات خود را با مخاطبانش در این شبکهٔ اجتماعی در میان می‌گذاشت: «فکر اینکه چطور گروهی به این راحتی می‌توانند جان آدم‌ها را بگیرند، کلافه‌ام می‌کند… »، «صبح یکشنبه، هر هفته پای خاطرات بازماندگان هواپیمای اوکراینی می‌نشینم و خون گریه می‌کنم… » و البته گاه شریک‌کردن مخاطبانش در روحیات مثبت: «امروز جلسهٔ پنجم، نسبت به جلسهٔ اول خیلی بهتر بود. در کنار این کلاس تمرین‌هایی می‌دهم. هدف این تمرین‌ها بیرون آمدن از سیاه‌چاله است. سیاه‌چاله‌ای که روح خبیث قدرت سر راه آدمی قرار می‌دهد… » و در گزارش آخرین جلسهٔ این دوره از کلاس‌ها می‌گوید: «راه‌های نرفته رفتیم، حرفای نگفته زدیم، کارای نکرده کردیم. آخرین جلسهٔ خاطرات‌نویسی با بازماندگان قربانیان هواپیمای اوکراینی؛ نتیجهٔ هشت جلسهٔ کوچینگ حتی دور از انتظار خودم بود. از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه، ققنوس‌هایی سر برکشیدند که تسمه بر گردهٔ سیاهی خواهند زد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در تماس با منیرو روانی‌پور و درخواست از ایشان برای امکان چاپ تعدادی از خاطرات نوشته‌شده در این کلاس‌ها در صورت تمایل نویسندگانش، او ما را به سرپرست گروه، الکس شیرانی، ارجاع داد و نهایتاً از طریق ایشان توانستیم با چند تن از افرادی که در این کلاس‌ها شرکت کرده و مایل بودند نوشته‌هایشان را در اختیارمان بگذارند، ارتباط برقرار کنیم. ژاله معینی، خواهر محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲ ساکن شربروک، مریم زارعی، مادر معصومه قوی و مهدیه قوی، خواهران جانباخته در پرواز ۷۵۲ ساکن هالیفاکس و پریسا مژدهی‌راد، از دوستان مادر بهاره کرمی‌مقدم، نیز از جانباختگان این پرواز ساکن تورنتو، از جمله افرادی بودند که در این کلاس‌ها شرکت کرده بودند و اظهار تمایل کردند که از داستان‌‌‌ها و دلنوشته‌هایشان در این شمارهٔ رسانهٔ همیاری چاپ شود. همچنین دلنوشته‌ای از شیوا اولیایی، ساکن ونکوور دریافت کرده‌ایم که در این مجموعه جای گرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در میان شرکت‌کنندگان کلاس‌های خاطرات‌نویسی منیرو روانی‌پور برای بازماندگان سرنگونی پرواز ۷۵۲، مریم زارعی، مادر معصومه و مهدیه قوی، دو خواهر نخبه‌ای که در این فاجعه جانشان را از دست داده بودند، هم حاضر بود. مریم زارعی در صحبت با ما گفت که </span><span style="font-weight: 400;">خوشحال می‌شود با ما در تماس باشد و حقیقتش هنوز روحیهٔ نوشتن داستان و خاطره را ندارد، ولی ما را به نوشته‌هایش در شبکه‌های اجتماعی‌ای که به یاد دخترانش درست کرده است، ارجاع داد. گزیده‌ای از دلنوشته‌های مریم زارعی را در اینجا می‌خوانیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلتنگ کدام‌یک از شما باشم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">معصومه‌ای که نمونهٔ دختران این سرزمین بودی، دختری به تلاش و استقلال تو نبود، با قدرت و زحمت فراوان در این سرزمین برای خودت جایگاه ساختی، در بهترین دانشگاه‌ها درس خواندی، در بهترین شرکت‌های تکنولوژی کار کردی و همچنان سقف آرزوهایت بلندتر از آسمان بود، تو نمونهٔ یک دختر مستقل و خردمند بودی، تو قوی بودی…</span></p>
<figure id="attachment_15141" aria-describedby="caption-attachment-15141" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15141" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=500%2C500" alt="معصومه قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15141" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد معصومه قوی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یا مهدیه جانِ من، با درس خواندن و تلاش‌های شبانه‌روزی‌ات نشان دادی که در کنار خواهرت می‌توانی دختری قدرتمند شوی، سخت تلاش کردی تا در بهترین دانشگاه درس بخوانی و در آستانهٔ ساختن رؤیاهایت به‌همراه خواهر توانمندت سقف آسمان را شکافتید و از دید چشمانمان خارج شدید و دست‌نیافتنی… </span></p>
<figure id="attachment_15142" aria-describedby="caption-attachment-15142" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15142" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=500%2C500" alt="مهدیه قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15142" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد مهدیه قوی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرشته‌های زیبایم، دلتنگم، دلتنگ… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و شیشه‌های پنجره را شسته‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آیا دوباره زنگ در، مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و اکنون نگاهم از شیشه گذشت، به کوچه دوید… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و روی سنگ‌نوشتهٔ مزارت ایستاد،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و دریغا که هیچ‌کس جای خالی تو را در دل ما پر نکرد… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تو به همراه قاصدکان سبکبال رفته بودی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و ما اینک چقدر تنها ماندیم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک‌سال گذشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از اون روز لعنتی&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از اون روز که چمدون سفر بستید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و تموم تلاش‌ها و خون‌دل‌های چندساله رو چپوندین توش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اون ‌روزها شاید سرشار از هیجان بودید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از شوق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای رسیدن به هدف‌هاتون</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما شک ندارم، شک ندارم ته گلوتون بغض داشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای کلی دلتنگی، کلی خاطره، کلی خنده و کلی اشک</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که بدرقهٔ راهتون بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای اینکه می‌خواستید برای همیشه از اینجا برید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما چه کسی می‌دونست که قراره این همیشه،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همیشگی باشه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تو که رفتی، تمام دنیا رفت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تمام نمی‌شود، نه تمام نمی‌شود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امشب باید یکی از ما شعر بگوید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی گریه کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دلم جایی برای پنهان‌شدن نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر وقت آن است که مرگ بیاید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در آستانهٔ سالگرد فاجعهٔ انهدام هواپیمای اوکراینی باید خون گریه کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مریم زارعی، حالا به‌یاد دخترانش مؤسسهٔ خیریه‌ای راه‌اندازی کرده است با نام «خواهران قوی» تا فعالیت‌های خیریهٔ آن‌ها را ادامه دهد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15143" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=500%2C500" alt="خیریهٔ خواهران قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اطلاعات بیشتر دربارهٔ خیریهٔ خواهران قوی از طریق لینک‌های زیر در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://instagram.com/ghavisisters?fbclid=IwAR0j_808-8WeB-U_ATh2O0Vo8oZmOjVtdZhcfY5A_yIGU5_QdO88XA_Xkgs"><span style="font-weight: 400;">instagram.com/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://facebook.com/ghavisisters"><span style="font-weight: 400;">Facebook.com/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://l.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2FT.me%2Fghavisisters%3Ffbclid%3DIwAR0hersHYX6xQYLqwZZb_eKr2l0lUzZfMoEf8zIRBtTP1NAzlUCb7tlwzDg&amp;h=AT0s0qosNvwmaWEu-UaojkaxLHDDafQ_YVEykgrJT77HKKUqxlGp9UHuR2xb5FommKeY1zPtXonwwVZXUul6bGidw4TAM6XLTBaUeiFeC1bxCygoxQiTVxq80lQ0hu_BF_jbXtzCIdK6vKdmw55c3i0"><span style="font-weight: 400;">T.me/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>روزی روزگاری، خوشحال‌ترین زن این شهر</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژاله معینی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به روزهای تاریک و غم‌انگیزی نزدیک می‌شویم. اصلاً دور شده‌ بودیم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز که از دست دلم حسابی کلافه شده‌ بودم، رفتم پیاده‌روی. از کنار گُل‌فروشی که گذشتم، تعطیل بود، کرونا درِ زندگی را تخته کرده‌ است. آقای گُل‌فروش یادش است که روزی به خوشحال‌ترین زن این شهر سبد گلی فروخته‌ بود؟ من اما یادم است. چهارشنبه چهارم دی ماه، ساعت چهار بعدازظهر محمد و شکوفه می‌رسیدند. ظهر رفتم دنبال رایا و از مدرسه آوردمش. پشت چراغِ‌قرمز به‌صورت هماهنگ می‌رقصیدیم.‌ حالا چپ… حالا راست… حالا قرش بده… دست، دست… دستا شُله… سر راه کنار گُل‌فروشی نگه‌ داشتم و سبد گلی خریدم. رایا روی آن نوشت «گل برای گل». به خانه که رسیدیم، مامان و بابا و برادرم، مسعود، تا لحظهٔ آخر بدو‌بدو می‌کردند. آخرین مأموریت، پختن مربای هویج و پوست پرتقال بود. محمد این مربا را خیلی دوست دارد. همه با هم رفتیم دنبالشان، وقتی دوباره به هم رسیدیم، انگار هیچ‌وقت از هم دور نبوده‌ایم. گویا عشق واقعی همین است. کیلومترها فاصله، اقیانوس‌های بینمان و هیچ لانگ‌دیستنسی حریفش نمی‌شود. زندگی چه چیزهایی به من نداد و چه چیزهایی از من نگرفت. یعنی این زندگی که محمد را از من گرفت، همانی است که لذت دیدن خنده‌هایش را به من داد؟ لرزش شانه‌هایش موقع خندیدن؟ برق چشم‌هایش؟ شنیدن صدای مهربانش؟ و آغوش گرمش در چهارشنبهٔ چهارم دی ماه ساعت چهار بعدازظهر؟ باورکردنی نیست این زندگی همانی است که روزی در آن خوشحال‌ترین زن این شهر با سبد گلی در دست بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * * * *</span></p>
<figure id="attachment_15144" aria-describedby="caption-attachment-15144" style="width: 354px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15144" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?resize=354%2C500" alt="محمد معینی" width="354" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?w=354&amp;ssl=1 354w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?resize=212%2C300&amp;ssl=1 212w" sizes="auto, (max-width: 354px) 100vw, 354px" /><figcaption id="caption-attachment-15144" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد محمد معینی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد معینی، متولد ۱۹۸۴ در ایران، از کودکی بسیار کنجکاو و باهوش بود. در نقاشی مهارت بسیاری داشت و به ورزش تنیس می‌پرداخت. محمد به زبان انگلیسی و فرانسه کاملاً مسلط بود. او در المپیاد فنی هنرستان رتبهٔ دوم کشوری را کسب کرد و در دانشگاه، مهندسی مکانیک خواند و هم‌زمان سرپرست بخش R&amp;D شرکت SNT (طراحی چراغ خودرو) بود. او در ایران بسیار موفق بود و در سال ۲۰۱۵ به کانادا مهاجرت کرد. محمد در کارخانهٔ BRP واقع در شهر ول‌کور (Valcourt) در استان کبک مشغول شد و به‌گفتهٔ همکارانش، بهترین دوست و همکار بود. محمد در ژانویهٔ ۲۰۲۰ برای دیدار خانواده‌اش به ایران رفت و در برگشت هواپیمای اوکراینی مورد حملهٔ سپاه پاسداران ایران قرار گرفت. او فردی بی‌نظیر از نظر اخلاق، شخصیت، کار و علم بود و خانواده و دوستانش همیشه سوگوار او خواهند بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چای آلبالو</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>برای مامان بهشته<sup>* </sup></b><b>و چای آلبالوش</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>و</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>به یاد مسافران PS752</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پریسا مژدهی‌راد &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکیه داده‌ام به دیوار، کنار پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. روی تنها کاج حیاط، برف سبکی نشسته است. من، مست خواب، به صدای خس‌خس بخاری کنج اتاق گوش می‌کنم و زمزمه‌ای دور، انگار کسی زیر لب آوازی می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پنجره را باز می‌کنم. باد از لای پلیور سبزم رد می‌شود و آن‌قدر سرد است که تنم را می‌لرزاند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان کاسهٔ بلوری را پر از آلبالو کرد. رویش نمک پاشید و گذاشت روی میز عسلی‌رنگ. گفت: «خوشحال شدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشم‌هایش برق می‌زد.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آلبالو از کجا؟</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گذاشته بودم فریزر برات. می‌دونی چند وقته؟</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نشست روی مبل مخمل. هنوز از چشم‌هایش ذوق می‌ریخت. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هی علی اومد &#8211; رفت؛ یه دونه، دو تا ازش کش بره، نذاشتم.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حرف که می‌زد، دست‌هایش در هوا می‌رقصیدند؛ آن‌قدر که حالش خوب بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی یک‌راست آمد سراغ کاسهٔ آلبالو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان گفت: «اوووو، کجا؟ مال خواهرته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی، شاکی، گفت: «الان که دیگه خودش اومده؛ بذار بخورم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نشست لب پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. دو تا آلبالو انداخت توی دهانش. آفتاب از لای پلیور سبزش رد می‌شد و آن‌قدر روشن بود که می‌شد ذره‌های هوا را تویش دید. نشستم کنارش و یک گاز محکم از لپ تیغ‌تیغی‌اش گرفتم و گفتم: «با هم بخوریم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من، کرخت از آفتاب گرم و خسته از یک راه طولانی، سرم را گذاشتم روی شانه‌هایش و از توی کاسه بلوری، یک مشت آلبالو برداشتم.</span></p>
<figure id="attachment_15145" aria-describedby="caption-attachment-15145" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15145" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?resize=375%2C500" alt="بهاره کرمی_مقدم" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-15145" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد بهاره کرمی‌مقدم، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان گفت: «مادر ظرف رو بگیر زیر دستت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی گفت: «ولش کن.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و از توی دست من یک آلبالو برداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من گفتم: «دستمو با علی پاک می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از ته دلم خندیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان نگاهمان می‌کرد. نه! تماشایمان می‌کرد؛ جوری که انگار می‌خواست جفتمان را مثل همین آلبالوهای نمکی توی کاسهٔ بلوری، بخورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی زد روی پام و با دلخوری تهِ‌دل‌مانده‌ای، گفت: «خیلی خری که رفتی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «توهم خیلی خری که می‌خوای بری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد سکوت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک سکوت ممتد کِش‌دار دنباله‌دار طولانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکیه داده‌ام به دیوار، کنار پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان نشسته است روی مبل مخمل. زل، خیره شده است به برف سبک، روی تنها کاج حیاط.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چایی می‌خوای؟ خستگی راهت در بره.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌گویم: «چند تا آلبالو می‌ندازی توش؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌گوید: «دیگه آلبالویی نداریم که، مادر… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای زمزمه‌ای دور می‌آید، انگار کسی زیر لب آوازی می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>ژانویه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شیوا اولیایی &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف به‌آرامی می‌بارد و صدای خنده‌هایش را زیر سنگینی خود دفن می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سپیدی برف دندان‌های زیبایش را به خاطرم می‌آورد، وقتی که به چشم‌هایم نگاه می‌کرد و لبخندی شیرین به من هدیه می‌داد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نور چراغ‌های خیابان بارش برف را نارنجی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به عمق اقیانوس نگاه می‌کنم و می‌دانم برف‌ها در دریا آب می‌شوند، مثل دل من که برای دیدن دوباره‌اش آب می‌شود و غمی سنگین گلویم را می‌فشارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر نمی‌آید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به تاریکی خیره می‌مانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دو چشم آبی مهربان از عمق سیاهی بیرون می‌آیند و نگاهم می‌کنند. حالت نگاهشان همدردی و عشق را به خونم سرایز می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دستم را دراز می‌کنم به آن‌ها آویزان می‌شوم و در برف تاب می‌خورم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">موهایم آزادانه دانه‌های برف را می‌بلعند. چشم‌ها مرا در آغوش می‌گیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نگاهشان می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشمان نخست‌وزیر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مات می‌مانم و در آغوش امن چشمانش گرم‌ می‌شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سرما را از یاد می‌برم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف‌ها گرم می‌شوند و من لبخند می‌زنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلم می‌خواهد تا ابد در این امنیت به خواب بروم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشم‌هایم را می‌بندم و در گوشش زمزمه می‌کنم: «ممنون‌ام، ترودو. ممنون‌ام که برایت فرقی ندارد سیاه‌ام، سرخ‌ام یا سفیدم، دینم چیست، آئینم چیست! هر که باشم و هر چه باشم، تو به من فرصت دادی آزادنه انسان باشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن باشم و از زن بودن‌ام رنج نبرم، کودک باشم و کودکی کنم، مرد باشم و ترقی کنم. نفس بکشم، بدون بوی باروت و سرب. دستم را گرفتی و مرا به سرزمینت دعوت کردی. حالا نیز چون پدری مهربان با چشم‌های نگران سرنوشتم را دنبال می‌کنی. دستانت را به گرمی می‌فشارم و تمام گسترهٔ این سرزمین مهربان را به آغوش می‌کشم. کانادا را.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲ ژانویه ۲۰۲۰</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: pfont; font-size: 8pt;"><sup>*</sup>مادر بهاره کرمی‌مقدم، از مسافران پرواز ۷۵۲</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/">ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15139</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-13 04:07:04 by W3 Total Cache
-->