<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پرستار خانگی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/پرستار-خانگی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 27 Jun 2016 04:23:39 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>پرستار خانگی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/پرستار-خانگی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>سلسله داستان‌های مهاجرت (۱)- برنامهٔ مهاجرتی پرستار خانگی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/06/04/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/06/04/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b1/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2016 04:17:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین توفیق]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=1342</guid>

					<description><![CDATA[<p>توضیح ضروری و عرض پوزش: در پاراگراف آخر ستون اول در صفحهٔ ۳۹ نسخهٔ چاپی «رسانهٔ همیاری»، بخشی از این مطلب به اشتباه درج شده است که بدین‌وسیله از نویسنده و خوانندگان پوزش می‌خواهیم و آن را به شرح زیر اصلاح می‌نماییم:  «&#8230;داشتن مدرک زبان آیلتس برای تمامی برنامه‌های مهاجرتی به غیر از برنامهٔ مهاجرتی سرمایه گذاری، الزامی‌ست &#8230;»  امیرحسین توفیق این داستان واقعی است ولی نام و مشخصات شخصیت‌های آن تغییر کرده است. در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/06/04/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b1/">سلسله داستان‌های مهاجرت (۱)- برنامهٔ مهاجرتی پرستار خانگی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-family: pfont;">توضیح ضروری و عرض پوزش: در پاراگراف آخر ستون اول در صفحهٔ ۳۹ نسخهٔ چاپی «رسانهٔ همیاری»، بخشی از این مطلب به اشتباه درج شده است که بدین‌وسیله از نویسنده و خوانندگان پوزش می‌خواهیم و آن را به شرح زیر اصلاح می‌نماییم:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-family: pfont;"> «&#8230;داشتن مدرک زبان آیلتس برای تمامی برنامه‌های مهاجرتی <strong><span style="font-size: 14pt;">به غیر از </span></strong>برنامهٔ مهاجرتی سرمایه گذاری، الزامی‌ست &#8230;» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82/" target="_blank"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امیرحسین توفیق</span></a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">این داستان واقعی است ولی نام و مشخصات شخصیت‌های آن تغییر کرده است. در این سلسله مطالب، موارد قانونی مهاجرت به کانادا‌ در قالب داستان‌ ارائه می‌شود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عقربه‌های ساعت‌، پنج بعدازظهر را نشان می‌دهد. در آخرین غروب پاییزی، سوز سردی آغاز شده و یک‌به‌یک چراغ خانه‌ها در حال روشن شدن است و الهام، محل کارش را ترک می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در پیاده رو، در حالی که خش‌خش برگ‌های درخت چنار زیر پایش صدا می‌کند‌، محل کارش را که مهدکودکی در شمال شهر است، ترک و به‌سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می‌کند تا بعد از یک روز کاری، خودش را به کلاس زبانی که چندین ماه است ثبت‌نام کرده و مشغول تحصیل در آن است، برساند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فردا را مرخصی گرفته است تا به قرار خود با یک مشاور مهاجرتی برسد. باز هم همان افکار او را احاطه می‌کند. بازمی‌گردد به چندین سال پیش، زمانی که یک‌یک دوستانش بار سفر بسته و کشوری را برای مهاجرت انتخاب کرده و رفته‌اند. تا مدتی نیز با آن‌ها در ارتباط بود که کم‌کم این ارتباط‌ها کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر و نهایتاً قطع شد. مصمم به ماندن بود، فکر مهاجرت هم به سراغش نمی‌آمد. اما این افکار و آب و رنگ مهاجرت، نهایتاً بر او چیره شده و تحقیق را آغاز کرد. فردا روز موعود است تا تصمیم نهایی‌اش را بگیرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زمانی که در کلاس زبان ثبت نام کرد، تصمیمش را گرفته بود و می‌دانست که داشتن مدرک زبان آیلتس برای تمامی برنامه‌های مهاجرتی‌ به‌غیر از برنامهٔ مهاجرتی سرمایه گذاری‌، الزامی‌ست و حال که چندین ماه از آموزش زبان می‌گذرد و برای آزمون آیلتس نیز ثبت نام کرده است، فقط به مهاجرت و رفتن فکر می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«الهام هستم، ۲۹ ساله، فارغ‌التحصیل رشتهٔ کودکیاری با ۵ سال سابقهٔ کار در مهد کودک، عاشق کارمم و عاشق بچه‌ها. دو ماه دیگه برای آزمون آیلتس ثبت نام کردم.» این‌ها گفته‌های الهام به مشاور مهاجرت بود و برنامهٔ مهاجرتی «پرستار خانگی» به او پیشنهاد شد. ولی مشکلی وجود داشت و آن هم نیاز به داشتنِ کارفرما بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«شما باید یا یه دورهٔ شش‌ماههٔ مرتبط گذرونده باشید، یا یه سال سابقهٔ کار مرتبط که اتفاقاً هر دو رو دارید. مدرک زبان الزامی نیست، اما توصیه می‌شه داشته باشید. هرچند داشتنِ کارفرما، الزامیه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-1344" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/canada-653057_960_720.png?resize=316%2C500" alt="سلسله داستان‌های مهاجرت (۱)- امیر حسین توفیق" width="316" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/canada-653057_960_720.png?w=316&amp;ssl=1 316w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/canada-653057_960_720.png?resize=190%2C300&amp;ssl=1 190w" sizes="(max-width: 316px) 100vw, 316px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از دفتر مشاور مهاجرتی که خارج شد، دیگر به فکر مهاجرت و رفتن و چگونگی آن فکر نمی‌کرد‌، حالا دیگر تمام ذهنش درگیرِ پیداکردن کارفرما بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«اگه با این برنامه اقدام کنید، بعد از طی پروسهٔ قانونی، به شما ویزای کار داده می‌شه وبعد از اونکه دو سال برای کارفرماتون کار کردید و ایشون هم تأیید کرد، می‌تونید برای اقامت دائم خودتون اقدام کنید. فقط توجه داشته باشید که این ویزا به شخص شما داده می‌شه و همسر و فرزند شما امکان اومدن با شما رو ندارند تا زمانی که واجد شرایط باشید و بتونید برای اقامت دائم کلیهٔ اعضای خانواده اقدام کنید‌؛ اون‌ها باید تو کشور بمونن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«من مجردم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«بسیار عالی‌، پس از این بابت هم مشکلی نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باز هم پیاده‌رو و باز هم صدای خش‌خش برگ‌ها در زیر پا و باز مرور گفته‌ها و شنیده‌هایش با مشاور مهاجرتی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هوا کاملاً تاریک شده و سوز سردی هم شروع شده است که به خانه می‌رسد. سلامی می‌کند و بعد از تعویض لباس‌ها‌یش، پیش مادرش برمی‌گردد و مطابق معمول‌، گزارش کارهای انجام‌شدهٔ آن روز را به او می‌دهد و گونهٔ او را می‌بوسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دل‌کندن از جگرگوشه و فرستادن او به کشوری غریب با هزاران کیلومتر فاصله، سخت‌تر از آن است که حتی بتوان تصورش کرد، اما مادر به‌خاطر آیندهٔ دختر دلبندش، با او هم‌صحبت و همفکر می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«مینا خانم یادته؟ چند سال پیش رفتند کانادا؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آره مامان جون، مگه می‌شه دوست خانوادگی و قدیمی‌مون رو فراموش کنم&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«امروز بهم زنگ زد. بعد از مدت‌ها که صداش رو شنیدم‌، کلی خوشحال شدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«خب؟ راضی بودند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آره‌، خیلی راضی بود‌. بچهٔ دومشون هم تازه به‌دنیا اومده‌؛ یه دختر ناز و تپلی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آخی‌، سلام می‌رسوندی مامانی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«رسوندم‌، یادته چقدر تو تربیت بچه‌اش وسواس داشت؟ کلی گشته بود تا تونسته بود تو یک مهد کودک خوب ثبت نامش کنه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آره‌، همون زمانی بود که من تازه تو اون مهد کودک کارم رو شروع کرده بودم و تا زمانی که رفتن کانادا‌، پسرش اونجا بود و من مربی‌اش بودم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«الان باز اون وسواس اومده سراغش‌؛ این‌بار واسهٔ بچهٔ تازه به‌دنیا اومده. خودش و همسرش هر دو شاغلند و باید بچه رو بسپرند به یکه نفر و مونده چه‌کار کنه. لابه‌لای صحبت‌هاش گفت کاش الهام اینجا بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آره‌، چه خوب می‌شد&#8230;، مامااااااااااااااان‌، یه بار دیگه بگو‌، چی گفت؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عجب شبی شد‌، امشب. کارفرمای الهام هم پیدا شد‌، آن هم آن‌قدر غیرمنتظره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فردا شب‌، الهام با مینا خانم تماس گرفت و کلی در مورد برنامهٔ مهاجرتی «پرستار خانگی» صحبت کرد و هرآنچه را شنیده بود برای ایشان بازگو نمود. مینا خانم هم استقبال کرد و قرار شد کار را شروع کنند. قرارداد بسته شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مینا خانم قرار شد به عنوان کارفرما «بیزینس نامبر» (Business Number) بگیرد و این شغل را آگهی کند تا اطمینان حاصل شود‌ که برای این شغل با شرایطی که در شرح آن ذکر گردیده‌، شخصی را در کانادا پیدا نمی‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک‌ماه بعد و پس از طیِ دورهٔ قانونی آگهی‌ آن شغل‌، قرارداد بین مینا خانم و الهام تنظیم شد و به‌همراه مدارک و مستندات لازم به «سرویس کانادا» (Service Canada) ارسال گردید تا تأیید آن اخذ گردد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سال‌ها گذشته بود و فقط به رفتن فکر می‌کرد‌، اما الان که وارد پروسه شده‌ بود، کم‌طاقت شده بود و مرتب پیگیری می‌کرد. نهایتا‌ً، پس از مصاحبهٔ تلفنیِ افسر بررسی‌کنندهٔ پرونده با مینا خانم و تأیید آن‌، «پیشنهاد شغلی» (‌Job offer) مربوطه صادر شد و پرونده و درخواست ویزای کار توسط مشاور مهاجرت تهیه گردید و به سفارت کانادا در آنکارا ارسال شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف زمستانی و سوز سرما و دوری راه تا محل کار هم دیگر نمودی نداشت. امیدی دوباره و انرژی‌ای مضاعفی سراپای الهام را فراگرفته و روز شماری می‌کند تا ویزا را بگیرد و وارد کانادا شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«Welcome to Canada»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمله‌ای‌ست که الهام از افسر فرودگاه پیرسون تورنتو زمانی که مهر ورود را به پاسپورت او می‌زند‌، می‌شنود. یک‌باره تمامی خاطرات دو سال گذشته، از زمانی که برای اولین‌بار دربارهٔ برنامهٔ «پرستار خانگی» از مشاور مهاجرتی‌ شنیده بود، برایش مرور می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">قسمت دوم این مطلب را <a href="http://media.hamyaari.ca/2016/06/26/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b2-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%d9%86%db%8c%d8%b1/">اینجا</a> بخوانید.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/06/04/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b1/">سلسله داستان‌های مهاجرت (۱)- برنامهٔ مهاجرتی پرستار خانگی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/06/04/%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">1342</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 14:11:46 by W3 Total Cache
-->