<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ونکوور از داخل ترن هوایی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ونکوور-از-داخل-ترن-هوایی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Thu, 30 Apr 2026 01:01:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ونکوور از داخل ترن هوایی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ونکوور-از-داخل-ترن-هوایی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۲۰) &#8211; سگ‌ باران‌خورده</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/05/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b2%db%b0-%d8%b3%da%af%e2%80%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/05/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b2%db%b0-%d8%b3%da%af%e2%80%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 08 May 2020 02:10:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کرونا]]></category>
		<category><![CDATA[کروناویروس]]></category>
		<category><![CDATA[کورونا]]></category>
		<category><![CDATA[کووید-۱۹]]></category>
		<category><![CDATA[گرمایش زمین]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=13734</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور دوشنبه ۱۶ مارس، ۲۶ اسفند، اولین روز از تعطیلات بهارهٔ مدارس و چند روز مانده به عید نوروز وقتی صبح به‌سمت ایستگاه ترن هوایی می‌رفتم، نمی‌دانستم برای مدتی نامعلوم آخرین روزی خواهد بود که با قطار سر کار می‌روم و شرح اتفاقات نه چندان مهم و خاطرات و افکار پراکندهٔ آن مسیرِ کوتاه تبدیل به آخرین یادداشت مجموعهٔ «ونکوور از ترن هوایی» خواهد شد.  اگر همه‌چیز طبق روال معمول پیش می‌رفت،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/05/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b2%db%b0-%d8%b3%da%af%e2%80%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۲۰) &#8211; سگ‌ باران‌خورده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوشنبه ۱۶ مارس، ۲۶ اسفند، اولین روز از تعطیلات بهارهٔ مدارس و چند روز مانده به عید نوروز وقتی صبح به‌سمت ایستگاه ترن هوایی می‌رفتم، نمی‌دانستم برای مدتی نامعلوم آخرین روزی خواهد بود که با قطار سر کار می‌روم و شرح اتفاقات نه چندان مهم و خاطرات و افکار پراکندهٔ آن مسیرِ کوتاه تبدیل به آخرین یادداشت مجموعهٔ «ونکوور از ترن هوایی» خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر همه‌چیز طبق روال معمول پیش می‌رفت، آن روز صبح اول وقت باید با چمدان‌های پر از سوغاتی به فرودگاه می‌رفتیم برای سفری چهارهفته‌ای به ایران. سفری که از ماه‌ها قبل برایش برنامه‌ریزی کرده بودیم و چشم به راهش بودیم. اما حالا ساعت حدود هشت صبح بود و به‌سمت ایستگاه ترن‌ هوایی می‌رفتم. «روال معمول»‌ خیلی وقت بود که تغییر کرده بود. راستش، درستش آن است که برای ما ایرانیان مهاجر نه با ظهور ویروس کرونای جدید، که روز هشتم ژانویه ۲۰۲۰ ناگهان خیلی چیزها عوض شد. روزی که در بحبوحهٔ بالا گرفتن خطر جنگ بین ایران و آمریکا، هواپیمای مسافربری پرواز ۷۵۲ تهران به کی‌یف هدف شلیک دو موشک پدافند سپاه پاسداران قرار گرفت و ساقط شد و تمام ۱۷۶ سرنشینش کشته شدند. زمان ناگهان متوقف شده بود. انگار در آن ساعت ۶:۱۹ دقیقهٔ صبح به‌وقت تهران، به همهٔ ما شلیک کرده بودند. تصاویر مسافران، داغ بی‌پایان بر دل بود. کودکان معصوم، زنان و مردان جوان، خانواده‌هایی زیبا از هم پاشیده بودند. درون من هم چیزی تغییر کرده بود. بی‌قراری و اضطراب برگشته بود و نوشتن ناممکن شده بود. خواندن هر چیزی غیرمرتبط با آن جنایت ناممکن شده بود. به‌نظر می‌رسید دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده. ابتدا تنها اندوه بود، اما بعد با حجم دروغ و دغل‌بازی مسببان تراژدی، عصبانیت به آن اضافه شده بود. حالا دیگر نوشتن در مورد بهترین فیلم‌های دهه به‌مناسبت پایان دههٔ ۲۰۱۰، یادداشتی که چند وقتی بود مشغول کار کردن روی آن بودم، کاملاً‌ بی‌ربط و بی‌معنا به‌نظر می‌رسید. نوشتن از هر چیز دیگری کاملاً بی‌معنا بود و نوشتن در باب آن هواپیما هم کار من نبود. اما یک تصمیم هنوز در جای خود باقی بود؛ با آنکه شرکت لوفت‌هانزا پروازمان به ایران را لغو کرده بود، بلیت را عوض کردیم تا با هواپیمایی ترکیش به ایران برویم. انگار لغو سفر تن دادن به سرنوشت محتوم بود و ما در حال تلاش برای دهن‌کجی به آن بودیم. اواخر فوریه بود که با اوج‌گیری شیوع کرونا در ایران و لغو شدن تمام پروازها، عملاً رفتن غیرممکن شد. پرواز را کنسل کردیم و چمدان سوغاتی‌ها را همان‌طور که بسته بودیم در انبار گذاشتیم و منتظر شدیم که کِی بیماری به کانادا خواهد رسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوشنبه ۱۶ مارس، بیماری حالا اینجا هم بود. یکی دو روز بود که اولین موردهای شیوع بیماری در جامعه که نمی‌شد رد آن‌ها را تا فرد ناقلِ مسافر ردگیری کرد، مشاهده و ثبت شده بود. زمزمه‌هایی بود که قرار است همه برای مدتی به خانه بروند. رستوران‌ها ‌و بارها و&#8230; تعطیل شوند و حتی کمپ‌های تعطیلات بهارهٔ بچه‌ها تعطیل شده بود. به‌نظر می‌رسید خیلی چیزها قرار است تا مدت نامعلومی تغییر کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">از پله‌های ایستگاه بالا می‌رفتم و به آلبوم «سگ‌های باران‌خورده»</span><span style="font-weight: 400;"> تام ویتس گوش می‌کردم. تصمیم داشتم به سراغ داوطلبان فرقهٔ مذهبی شاهدان یهوه</span><span style="font-weight: 400;"> که در گرما و سرما، برف و باران، همیشه کنار استندشان بیرون ایستگاه بودند، بروم. آن‌ها که عموماً مردان و زنان میانسال خوش‌پوش سفیدپوست‌اند، همیشه به رهگذران لبخند می‌زنند و روی استندشان کتاب‌هایی دارند که مجانی به مخاطبان می‌دهند. هر روز روی استندشان جمله‌ای برای ترغیب رهگذران به شروع مکالمه با خود دارند که معمولاً سؤالی است، مثلاً «آیا این دنیا اتفاقی به‌وجود آمده است؟ انجیل در این‌باره چه می‌گوید.» دوست داشتم بروم از آن‌ها بپرسم انجیلشان برای غلبه بر ترس و اضطراب در دوران همه‌گیری ویروس کرونا چه راهکاری دارد؟ اما برای اولین بار در چند ماه اخیر دیدم هیچ‌ داوطلبی در ایستگاه نیست!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سگ باران‌خورده، سگی است که زیر باران مانده و باران مشامش را مختل کرده و راه خانه را گم کرده است. در خیلی از ترانه‌های ویتس موضوع بازگشت به خانه یکی از تم‌های اصلی است. جایی گفته برای آنکه جایی را که در آن زندگی کرده‌ای بهتر بشناسی، باید چندین سال از آن دور باشی. آهنگ «سگ‌های باران‌خورده» با نوای آشنا و دل‌انگیز آکاردئون آغاز می‌شود. نوایی که برای من یاد‌آور روزهای کافه‌نشینی در تهران است. یاد‌آور آقا جلال، آکاردئون‌نوازی که حداقل هفته‌ای چند بار سروکله‌اش اطراف کافه‌های مرکز خرید گاندی که پاتوق ما بود، پیدا می‌شد. آقا جلال با آن صورت تراشیده و عینک و لباس‌های مرتب و موهای جوگندمی خیلی بیشتر از یک نوازندهٔ دوره‌گرد بود. معلوم بود سواد موسیقی دارد و می‌داند چطور در مشتری‌ها حس احترام را بربیانگیزد. مهتابِ ویگن و «آسمانِ چشم او» آرتوش آهنگ‌های محبوبش بودند. این دو آهنگ را بیشتر با صدای آقا جلال به یاد می‌آورم تا صدای خوانندگان اصلی‌شان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شخصیت‌های ترانهٔ ویتس هم مثل سگ‌های باران‌خورده در درگاهی خانه‌ها جمع می‌شوند تا خود را از باران حفظ کنند. این عبارت کنایه‌ای از بی‌خانمان‌ها نیز است. درست مثل یکی از آن‌ها که وقتی به بالای پله‌ها روی سکوی سوار شدن به قطار رسیدم، از دیدنش غافلگیر شدم. لباس‌هایش پاره، کفش‌هایش کثیف و صورت و لب‌هایش از ماندن طولانی در سرما ترک‌های عمیق خورده بود. ناخودآگاه از او فاصله گرفتم. خوشبختانه یا بدبختانه اصلاً نسبت به اطرافش هوشیار نبود که عکس‌العمل من را ببیند. در خودش بود. اما وقتی رفت من به شدت احساس بدبختی کردم. حسی که این‌جور مواقع همیشه به سراغم می‌آید. چرا نمی‌توانم این ترس بی‌دلیل را کنترل کنم. ایدئال این بود که حتی ازش می‌خواستم برویم و برایش قهوه‌ای بخرم. اولین بار نیست در مواجهه با آن‌ها همین اتفاق برایم می‌افتد. خیلی به ریشه‌های آن فکر کرده‌ام. فکر کنم این اضطراب من در مواجهه با بی‌خانمان‌ها به تجربیات دوران کودکی برمی‌گردد. شاید به یک خاطرهٔ خاص که هنوز واضح آن را به‌تمامی به یاد می‌آورم. درست به‌خاطر دارم که روز جمعه‌ای بود. فکر نمی‌کنم بیشتر از ده سال داشتم. از میدان بهارستان به‌سمت چهارراه مخبرالدوله می‌رفتیم. روزی بهاری بود. یکی از معدود روزهایی بود که داشتیم به رستوران می‌رفتیم. چلوکبابی جوان نبش خیابان باغ سپهسالار؛ یکی از رستوران‌های مورد علاقهٔ پدرم که نزدیک محل کار دوران مجردی‌اش بود. روزهایی که بعد از کار به ساختمان پلاسکو می‌رفت و در محوطه و کنار حوض‌های فواره‌ای آن وقت می‌گذراند یا برای دیدن فیلمی آمریکایی به سینما ادئون در خیابان سعدی می‌رفت. حالا سینما ادئون تبدیل به انبار شده و داستان ساختمان پلاسکو را هم که همه می‌دانند. آن روز بهاری من کمی از خانواده عقب افتاده بودم و دلیل آن چیزی نبود جز انتشارات علمی با کتاب‌های رنگارنگ پشت ویترینش و ساختمان علمی. ساختمان علمی یکی از آن ساختمان‌های قدیمی و نمادین محلهٔ شاه‌آباد بود. معروف بود که بلندترین ساختمان تهران در دههٔ بیست بوده است. ویژگی معماری‌اش سازهٔ فلزی‌ای شبیه برج ایفل بود که روی بام ساختمان، روی سازهٔ مدور بتنی عجیبی قرار گرفته بود. سازهٔ استوانه‌ای در تمام سطح خارجی‌اش پنجره‌هایی قدی داشت و من یکی از رؤیاهای کودکی‌ام آن بود که روزی بالای ساختمان علمی بروم و ببینم از پنجره‌های قدی‌اش خانه‌مان پیداست یا نه! حوالی ساختمان علمی بود که آن مردِ ژنده‌پوش، بی‌هوا و قبل از آنکه من ببینمش و عکس‌العملی نشان دهم به سویم یورش آورد. ماشین اسباب‌بازی‌ کوچکی در دست داشت که آن را محکم به چشم چپ من کوبید، طوری که من نقش زمین شدم. بعد روبه‌روی من ایستاد و داد ‌زد: «خوب شد؟ حالا خوب شد؟» طوری این‌ها را می‌گفت که انگار من او را می‌شناسم و در حق او کاری کرده‌ام که او حالا دارد انتقام می‌گیرد. اما من او را هرگز ندیده بودم. به‌شدت ترسیده بودم و خانواده خیلی جلوتر بودند و متوجه این اتفاق نشده بودند. بلند شدم و شروع کردم به داد زدن سرش و او را چندین بار دیوانه خطاب کردم. به‌محض آنکه دیوانه خطابش کردم چهره‌اش از خشم به ترس تغییر کرد و پا به فرار گذاشت. من هم به‌سوی خانواده شروع به دویدن کردم. دور چشم‌ چپم تا مدت‌ها کبود بود. چقدر من قربانی بودم، چقدر او قربانی بود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قطار به نسبت روز دوشنبه خیلی خلوت بود. همه با فاصله از هم ایستاده یا نشسته‌ بودند. در تمام مدت با وسواس سعی می‌کردم به جایی دست نزنم. مشغول برداشتن یادداشت از برخوردم با آن مرد بی‌خانمان شدم. اما حواسم بود که منظرهٔ محبوبم را از</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"> دست ندهم وقتی قطار از روبه‌روی دریاچهٔ برنابی رد می‌شود؛ جایی که نهر «استیل»</span><span style="font-weight: 400;"> ساکن و آرام به‌سوی دریاچه روان است. روی تمام بوته‌ها و درختچه‌های اطراف نهر را ملحفه‌ای از شبنم یخ‌بستهٔ سفید پوشانده بود و از نهر که دمای آب روانش بیشتر از محیط اطراف بود، بخار بلند می‌شد. در روز آفتابی آخر زمستان از پشت شیشه‌های قطار، تصویر زیبا و مسحورکننده‌ای بود. قبل از آنکه به ایستگاه مقصد برسم برای چندمین بار آهنگ سگ‌های باران‌خورده را از ابتدا گوش کردم. راوی از شبی می‌گفت که با بی‌خانمان‌ها، در درگاه برج ساعتی مخروبه گذرانده‌. به یاد می‌آورد که در آن شب که برای رؤیاپردازی شبی کامل بود، چطور تا صبح رام نوشیدند و رقصیدند و شب را بلعیدند و بیرونِ قطاری ازکارافتاده با زنی که موهایش به سیاهی غُراب بود، رقصیده بود و زن هنگام رقص به نجوا در گوشش گفته بود که او دیگر هرگز به خانه‌اش باز نخواهد گشت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵ آوریل ۲۰۲۰ – ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/05/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b2%db%b0-%d8%b3%da%af%e2%80%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۲۰) &#8211; سگ‌ باران‌خورده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/05/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b2%db%b0-%d8%b3%da%af%e2%80%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">13734</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۹) &#8211; تغییرات در راه‌اند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/11/10/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b9-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/11/10/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b9-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Nov 2019 03:48:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[گرمایش زمین]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12502</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور پاییز دوباره به تمامی اینجاست. با بوم‌رنگی از رنگ‌های گرم پاییزی و البته روزهای بارانیِ انگار بی‌انتها. حتماً برگ‌های گوه‌ای درختان کاتن‌وود (صنوبر) در پارک استراتکونا (اگر دوست دارید بیشتر در مورد این پارک بدانید، نگاهی به این یادداشت قدیمی بیاندازید) طلایی شده‌اند و کمی بعدتر زمین و محوطهٔ چمن را پوشانده‌اند. اما، ما دیگر آنجا نیستیم که شاهد طنازی آن‌ها باشیم. از سپتامبر به محل جدیدی در برنابی و نزدیک...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/10/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b9-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۹) &#8211; تغییرات در راه‌اند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">پاییز دوباره به تمامی اینجاست. با بوم‌رنگی از رنگ‌های گرم پاییزی و البته روزهای بارانیِ انگار بی‌انتها. حتماً برگ‌های گوه‌ای درختان کاتن‌وود (صنوبر) در پارک استراتکونا (</span><span style="font-weight: 400;">اگر دوست دارید بیشتر در مورد این پارک بدانید، نگاهی به <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/">این یادداشت قدیمی</a></strong> بیاندازید)</span><span style="font-weight: 400;"> طلایی شده‌اند و کمی بعدتر زمین و محوطهٔ چمن را پوشانده‌اند.</span><span style="font-weight: 400;"> اما، ما دیگر آنجا نیستیم که شاهد طنازی آن‌ها باشیم. از سپتامبر به محل جدیدی در برنابی و نزدیک دریاچهٔ برنابی نقل‌ مکان کرده‌ایم. در دفتر جدید دیگر خبری از پنجره‌های وسیع رو به محوطه‌ای باز و وسیع نیست. حالا به‌جای سگ‌ها، دوچرخه‌سوارانی که مسیر سنترال ولی گرین‌وی (Central Valley Greenway)</span><span style="font-weight: 400;"> را رکاب می‌زنند، از پشت پنجره دید می‌زنم و قطارهای باری و مسافری را که از راه‌آهن روبه‌روی دفتر می‌گذرند، و هر چند روز یک‌بار شاهد لاشهٔ حیوانی هستم که در حال عبور از جاده و بیرون آمدن از محوطهٔ پارک جنگلی اطراف دریاچه، تصادف کرده و گوشه‌ای افتاده است. حداقل ماهی یک لاشه. ماه اول یک راسو تقریباً با آسفالت یکی شده بود. بوی تعفن تا چند هفته آن محوطه را گرفته بود و من که مجبور بودم هر روز آن مسیر را پیاده طی کنم، شاهد انتقالش به کنار جاده و اضمحلال تدریجی لاشه‌اش بودم تا جایی که جز موهای درازش چیزی زیر باران شدید پاییزی باقی نماند، اما آن بو کم‌وبیش کماکان آنجا بود، یا من بیش از اندازه حساس شده‌ بودم. چندی بعد در همان نقطه، جنازهٔ یک راکون بالغ افتاده بود. این‌بار تقریباً سالم بود و گوشهٔ جاده افتاده بود. بعدازظهر از لاشه خبری نبود. با تعجب از یکی از همکارانم پرسیدم که چطور آن راسو یک ماهی روی زمین بود تا کاملاً پوسید و این یکی را در چنین بارانی آمده‌اند و برده‌اند. فکر کرده بودم کار شهرداری یا جایی شبیه آن باید باشد. همکارم با خنده گفت که در این ناحیه از شهر که پیاده‌روی درست‌وحسابی هم ندارد،‌ شهرداری کجا بود؟ گفت راکون را حتماً یکی برای پوستش برداشته است. از فکر آنکه کسی لاشهٔ راکونی را کنار خیابان پیدا کند و بعد با خوشحالی از خوش‌شانس بودنش، آن را برداشته باشد تا ببرد و پوستش را بکند و با آن چیزی درست کند، مورمورم شد. اما بعد که کمی از احساسات سانتی‌مال خود فاصله گرفتم، فکر کردم اتفاقاً این می‌تواند دقیقاً همان رویه‌ای باشد که اقوام اولیهٔ کانادا نسبت به طبیعت داشته‌اند؛ استفاده از آن در عین احترام و تلاش برای کمترین میزانِ صدمه زدن به آن. به‌هر حال استفاده از لاشهٔ یک راکون مرده و کندن پوستش و استفاده کردن از آن اگر چه ممکن است خشن به نظر برسد، گزینهٔ منطقی‌تری از آن است که بگذاریم لاشهٔ مذکور برای خودش گوشه‌ای بگندد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پاییز با روزهای بارانی فراوانش به تمامی این‌جاست و نمی‌توانیم گله‌ای داشته باشیم، تابستانی که گذشت تابستانی طولانی و زیبا بود. وقتی اواسط ماه آوریل روزهای آفتابی و دمای هوای بالای ده درجه یک ماهی زودتر سروکله‌اش پیدا شد، اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که به‌نظر می‌رسد فصل آتش‌سوزی‌های تابستانی کرانهٔ غربی امسال طولانی‌تر باشد. این گمانه وقتی شدیدتر شد که در ماه ژوئن شاهد چیزی بودیم که قدیمی‌ها می‌گفتند تا به آن‌موقع شاهدش نبوده‌اند؛ از پشت پنجره‌ها در روز آفتابیِ بهاری، در پارک استراتکونا انگار برف می‌بارید. بعد از مدتی محوطهٔ چمن روبروی ساختمان شرکت و پیاده‌رو پوشیده شد از گلوله‌های سفید پنبه‌مانند کرکی و پرزدار ‌و تا چند صد متر آن‌طرف‌تر هم که می‌رفتی، باد این کرک‌های ابروار سبک و سمج را که پنبه‌های تولیدی درختان کاتن‌وود پارک استراتکونا بودند، با خودش آورده بود. این پنبه‌ها به‌صورت رشته‌ای در توده‌های وسیع از درختان پارک هم آویخته‌ بودند. همیشه در این فصل، این درختان این رشته‌ها را تولید و پخش می‌کنند و اصلاً به‌همین دلیل آن‌ها را کاتن‌وود نامیده‌اند، اما وسعت آن‌ها امسال با سال‌های قبل قابل مقایسه نبود و دلیل آن، چیزی نبود جز خشکی و بی‌بارانی غیرمعمول ماه‌های مه و ژوئن در ونکوور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">این پیش‌بینی تنها به این دلیل نبود که من کمی تا قسمتی آدم بدبینی هستم، بلکه بیشتر به الگویی متکی بود که چند سال است دارد تکرار می‌شود. آن‌طور که اشلی جلی‌مور (Ashlee Jollymore)</span><span style="font-weight: 400;">، هیدرولوژیستِ مرکز پیش‌بینی رودخانه‌ها، می‌گوید زمستان ۲۰۱۹ خیلی آهسته‌ شروع شد و تنها شش هفته طول کشید و آب شدن برف‌ها هم در بهار دو هفته زودتر از معمولِ کرانهٔ اقیانوس شروع شد. این موضوع در کنار آوریلی که خشک‌تر از معمول بود و ما‌ه مه و ژوئن شدیداً خشکی را به‌همراه داشت، همهٔ پیش‌بینی‌ها را به این سمت می‌برد که فصل آتش‌سوزی‌های تابستانی سختی در راه خواهد بود، اما ناگهان در ژوئیه اتفاق نامعمولی افتاد و مثل فیلم‌های هالیوودی که معجزه‌ای در آخرین لحظه اتفاق می‌افتد، در این ماه حسابی باران بارید. در اسکوامیش با ۸۰ میلی‌متر باران چیزی حدود سی‌وپنج درصد بیشتر باران بارید و این فقط مخصوص اسکوامیش نبود، بلکه در تمام استان‌ها اتفاق افتاد<sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">. علاوه بر آن، توده‌های هوای سرد و خشک در لایه‌های بالایی جو که معمولاً باعث رعدوبرق‌های تابستانی می‌شوند و این رعدوبرق‌ها به همراه بادهای شدیدِ خشکی که می‌وزند، دلیل اصلی آتش‌سوزی جنگل‌ها هستند، امسال بسیار کمتر اتفاق افتاد و هر بار این تودهٔ هوای سرد با باران همراه بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">تکیه بر پیش‌بینی‌ناپذیری و تغییرات مداوم رویه‌های آب‌وهوایی، یکی از ترفندهایی است که معمولاً منکران گرمایش زمین از آن سود می‌برند. واقعیت آن است که معجزه‌ای که تابستان گذشته در کنارهٔ غربی روی داد، برای جنگل‌های آمازون پیش نیامد و احتمال آنکه سال آینده هم دوباره اتفاق بیافتد، کم است. نائومی اورسکس (Naomi Oreskes)</span><span style="font-weight: 400;">، تاریخ‌شناس علم از دانشگاه هاروارد، در سخنرانی بسیار جذابی که سال گذشته در دانشگاه بریتیش کلمبیا (UBC) انجام داد و در آن به ریشه‌های تاریخی انکار گرمایش زمین پرداخت، اشاره می‌کند که یکی از ترفندها اشاره به عدم قطعیت داده‌های علمی است<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">. همان‌طور که در دهه‌های شصت و هفتاد شرکت‌های تولیدکنندهٔ سیگار برای دررفتن از زیر بار اتهامات و دادخواست‌های مصرف‌کننده‌هایی که به سرطان مبتلا شده بودند، به آن دست می‌آویختند که هیچ‌کس به‌طور قطع و یقین نمی‌داند دلیل اصلی سرطان چیست، حالا هم منکران گرمایش زمین در برابر کسانی‌که مدافع مداخلهٔ دولت برای کاهش مصرف سوخت‌های فسیلی هستند، از همین ترفند استفاده می‌کنند؛ هیچ‌کس به‌‌طور قطع و یقین نمی‌داند دلیل این تغییرات آب‌وهوایی چیست. اما واقعیت آن است که با شواهدی بسیار کمتر از آنچه اکنون در مورد دلایل گرمایش زمین داریم، مصرف سیگار در اماکن عمومی ممنوع شد و تولیدکنندگان مجبور به چسباندن برچسب هشداردهنده روی پاکت سیگارها شدند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با معلوم شدن نتایج انتخابات فدرال کانادا، معلوم شد که نه فقط دولت‌ها بلکه بخش بسیار بزرگی از مردم هم در نادیده‌گرفتن این تغییرات با منکران سهیم‌اند. برای دولت‌ها و شرکت‌های چندملیتی بزرگ هزینه‌های تغییرات لازم برای جلوگیری از فاجعهٔ زیست‌محیطی چنان است که حاضر نیستند به‌راحتی زیر بارش بروند و برای مردم عادی، ترس‌ها و اضطراب‌های ترک عادت‌ها و تغییر سبک زندگی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی قرار شد از محل قدیم شرکت در ونکوور شرقی و از روبروی پارک استراتکونا به محل جدید نقل‌ مکان کنیم، من دچار اضطراب و ناراحتی شدم &#8211; من از نوع آدم‌هایی هستم که خیلی سخت با تغییرات کنار می‌آیم و این خودش طنز روزگار است برای کسی که در نیمهٔ دوم دههٔ چهارم زندگی مهاجرت کرده است! &#8211; تازه به این محل جدید عادت کرده بودم و پارک و محله را دوست داشتم. دقایقی که بعضی روزها وقت ناهار در پارک قدم می‌زدم و یا برای خوردن چیزی سبک به یکی از کافه‌های کوچک محلی می‌رفتم، اوقات خوب روز بودند که از دست می‌رفتند. در برنابی از آن کافه‌های کوچک محلی که چند میز و صندلی بیرون از مغازه گذاشته‌اند و اسنک‌ها و ساندویچ‌ها و شیرینی‌های خانگی درست می‌کنند و مشتری‌های ثابت محلی دارند که با صاحبان مغازه دوست شده‌اند و کلی با هم موقع خرید شوخی می‌کنند، خبری نیست. کمی طول کشید تا به جای جدید عادت کنم. از عادت‌هایمان به سختی می‌توانیم دست برداریم. آن‌ها ما را اسیر خود کرده‌اند. برای حرکت به‌سمت اقتصاد و جامعه‌ای که در آن سوخت‌های فسیلی نقش کمتری داشته باشند، از لحاظ علمی و تکنولوژی کمبودی وجود ندارد. آنچه کمبود است، آدم‌هایی‌اند که حاضر باشند دست از عادات چندین دهه زندگی دوران مدرن و پسامدرن بردارند و سبک زندگی جدیدی را در پیش گیرند. آن‌هایی که حاضر باشند مهارت‌های جدیدی را برای انجام کارهایی جدید مرتبط با وسایل و امکاناتی جدید فرابگیرند. شغل‌های همیشگی‌شان را رها کنند و مهارت‌های جدید را برای مشاغل جدید بیاموزند. سرمایه‌گذارانی که حاضر باشند برای یادگیری این مهارت‌ها و تولید انبوه و جایگزینی تکنولوژی‌های جدید ریسک سرمایه‌گذاری را بپذیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌زودی زمانی خواهد رسید که ما مجبور خواهیم شد برای بقای خود و نسل‌های بعدی‌مان دست به تغییرات جدی در سبک زندگی‌مان بزنیم. تمامی شواهد علمی این را تأیید می‌کنند. آن‌ها که آگاهانه وارد این مرحله شوند و تغییرات را در خود زودتر شروع کنند، دوران گذار آسوده‌تری خواهند داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روز آخر در محل قدیم شرکت، بیشتر از معمول در پارک وقت گذراندم و بیشتر از معمول روی صندلی بیرون کافه نشستم و محله را خوب تماشا کردم. سوخت‌های فسیلی نقش بسیار مهمی در رفاه و پیشرفت ما داشته‌اند. شاید وقت آن رسیده باشد که به پاس تمام خدماتشان به بشریت از آن‌ها تشکر و بازنشستگی‌شان را اعلام کنیم.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱</sup>منبع کلیهٔ اطلاعات هواشناسی و بارش مربوط به تابستان گذشته، <a href="https://www.squamishchief.com/news/local-news/what-happened-to-the-brutal-2019-wildfire-summer-we-expected-1.23947561" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مقالهٔ جامع جنیفر تانچر (Jennifer Thuncher) در The Squamish Chief</a> است.</span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۲</sup><span style="font-weight: 400;">نسخهٔ تقریباً کاملی از این سخنرانی را می‌توانید <a href="https://www.cbc.ca/listen/live-radio/1-23-ideas/clip/15738491-the-origins-of-specious-climate-change-denialism" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اینجا</a> گوش کنید.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/10/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b9-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۹) &#8211; تغییرات در راه‌اند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/11/10/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b9-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12502</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۸) &#8211; عادت نوشیدن چای</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/09/15/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/09/15/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Sep 2019 17:47:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12164</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور پروسهٔ رسمیِ نوشتن برای من معمولاً با پیدا کردن عنوان شروع می‌شود. یعنی اول ایده‌ای هست و حتی مصالحی، اما تا وقتی عنوان نداشته باشم، سخت دست به نوشتن می‌برم. بسیاری از نوشته‌های ناتمامم به این دلیل ساده ناتمام مانده‌اند که هنوز عنوانی ندارند. برای این یادداشت اما بیش از اندازه عنوان داشتم. اولین و دم‌دستی‌ترین آن «یک ماه با پدرم» بود. پدرم از اوایل ماه ژوئن تا اوایل ژوئیه درست...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/15/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۸) &#8211; عادت نوشیدن چای</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پروسهٔ رسمیِ نوشتن برای من معمولاً با پیدا کردن عنوان شروع می‌شود. یعنی اول ایده‌ای هست و حتی مصالحی، اما تا وقتی عنوان نداشته باشم، سخت دست به نوشتن می‌برم. بسیاری از نوشته‌های ناتمامم به این دلیل ساده ناتمام مانده‌اند که هنوز عنوانی ندارند. برای این یادداشت اما بیش از اندازه عنوان داشتم. اولین و دم‌دستی‌ترین آن «یک ماه با پدرم» بود. پدرم از اوایل ماه ژوئن تا اوایل ژوئیه درست یک ماه مهمان ما بود. از دوران نوجوانی یعنی از حدود سی سال پیش تا به‌حال، هیچ‌وقت نشده بود این‌قدر طولانی با پدرم وقت گذرانده باشم. ما خانوادهٔ پرجمعیتی بودیم و پدر همیشه گرفتار کار بود. تنها تجربهٔ مشابهی که داشته‌ام، وقتی بود که تابستانی را پیشش کار می‌کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در آن روزهای دههٔ شصت، پدرم در بازار کفاش‌ها پستایی‌ساز بود. پستایی، رویهٔ برش‌داده‌شدهٔ چرمی کفش است. پستایی‌ساز در اصل طراح کفش است. اوست که چرم را برش می‌دهد و طرح را درمی‌آورد. پستایی‌ها را بعد با چسب بدبوی سفیدی به آستری می‌چسباندند و بعد دوردوزی می‌کردند. از این‌جا به‌بعد، دیگر نوبت پیش‌کار می‌شد. پیش‌کار، پستایی‌ها را روی قالب با میخ و چکش سفت و محکم می‌پیچید و به آن شکل می‌داد. بعد از چند روز که چرم شکل قالب را گرفت، میخ‌ها را با میخ‌کش درمی‌آوردند و کفی می‌انداختند. صدایی که از میز پستایی‌کار در می‌آمد، منقطع اما قاطع و آهنگین بود؛ صدای برش چرم با تیغ مخصوص یا سوراخ کردن آن با یک ضربهٔ درفش. اما صدای میز پیش‌کار لاابالی بود؛ بکوب‌بکوبِ پرسروصدای چکش بود روی قالب چوبی. من مأمور مالیدن آن چسب بدبو و بردن و آوردن پستایی‌ها پیش چرخ‌کار بودم. در پاساژی که پدرم در آن حجره‌ای اجاره کرده بود، چرخ‌کارِ بامزهٔ اهل فوتبالی بود که همیشه برایم کُری می‌خواند. او کلید من برای نشانه‌گذاری تاریخ دقیق آن سال است. آن‌موقع مجلهٔ دنیای ورزش یکی از محبوب‌ترین مجلات ورزشی ایران بود و همیشه در صفحهٔ میانی‌اش عکسی بزرگ و تمام‌رنگی از اتفاقی عموماً فوتبالی می‌انداخت که بلافاصله می‌رفت روی دیوار حجرهٔ چرخ‌کار که نامش را فراموش کرده‌ام؛ البته به‌شرطی که پوستر تیم مورد علاقه‌اش بود. آن سالِ به‌خصوص، فینال جام قهرمانان اروپا بین پورتوی پرتغال و بایرن مونیخ آلمان برگزار می‌شد. من که عاشق برادران رومنیگه بودم، به‌شدت طرفدار بایرن بودم و آقای چرخ‌کار از سر شوخی و دست‌انداختن من شده بود طرفدار پورتو. آن سال پورتو در کمال ناباوری بایرن را دو بر یک بُرد و قهرمان شد. و پوستر تمام‌رنگی پورتو با جام رفت روی سینهٔ دیوار آقای چرخ‌کار تا هروقت پیشش می‌رفتم با اشاره به پوستر داغم را تازه کند. حالا دیگر خیلی راحت می‌توان با گوگل کردن زمان دقیق را پیدا کرد؛ آن بازی سال ۱۹۸۷ انجام شده بود، ماه مه؛ خرداد ۱۳۶۶. ده ساله بودم و هنوز جنگِ شهرها و موشک‌بارانِ تهران در زمستان ۶۶ شروع نشده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از خوبی‌های مهاجرت یکی هم این است که چنین شانس‌هایی را دوباره به آدم می‌دهد. اگر هنوز در ایران بودم، احتمال آنکه فرصت داشته باشم یک‌ماه کامل را با پدرم بگذرانم، خیلی کم بود. در ایران اصولاً به امکان چنین رابطه‌ای هم فکر نمی‌کنی. با هم در یک شهر زندگی می‌کنید و هر کس خانه و زندگی خودش را دارد و گاهی آخرهفته‌ها همدیگر را می‌بینید و چند ساعتی معاشرت می‌کنید و شامی می‌خورید و به زندگی عادی خود برمی‌گردید، اما وقتی کسی برای دیداری یک‌ماهه می‌آید، ساعت‌هایی که هر روز با هم می‌گذرانید، بسیار بیشتر است و همه‌چیز را تجربه می‌کنید. گویی که با هم به مسافرت رفته‌‌اید. با هم غذا می‌خورید، می‌خوابید، بیدار می‌شوید، گردش می‌کنید، سفر می‌روید و عادت‌های روزمرهٔ همدیگر را می‌شناسید. از هم بیشتر تأثیر می‌گیرید و روابطتان عمیق‌تر می‌شود. آن‌قدر که در این یک ماه با پدرم حرف زدم، در تمام طول دوران جوانی‌ام صحبت نکرده بودم. این نزدیکی دوباره باعث شد بخشی از عادت‌های قدیمی زنده شود. مثل عادت نوشیدن چای. عنوان دومی که برای این یادداشت داشتم و در نهایت بر رقبا پیروز شد! دوباره برگشته بودیم به دورانی که همیشه چای روی گاز آماده بود و قندان، این‌بار پر از توت خشک. آن استکان چای آخر شب، بعد از شام و قبل از خواب دوباره برگشته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">بابا هر روز که بیدار می‌شد، مدتی نرمش‌هایی می‌کرد که دکترش گفته بود و شباهت به یوگا داشت. بعد صبحانه می‌خورد. ما که سر کار بودیم، می‌رفت بیرون برای خودش چندین ساعت قدم می‌زد. به خانه برمی‌گشت، ناهار می‌خورد و چرتی می‌زد تا ما برمی‌گشتیم. برای‌مان تعریف می‌کرد که صبح کجاها را گشته است. عصرانه می‌خوردیم و او هر روز آماده بود که برای گردش و پیاده‌روی عصرگاهی برویم بیرون. در این مدت کلی با هم راه رفتیم؛ مسیر کاپیلانو پسیفیک (Capilano Pacific Trail)</span><span style="font-weight: 400;"> را از سد کلیولند</span><span style="font-weight: 400;"> (Cleveland Dam) و کنارهٔ رود کاپیلانو تا ساحل امبلساید (Ambleside Beach)</span><span style="font-weight: 400;"> و از آنجا تا ساحل داندریو</span><span style="font-weight: 400;"> (Dundarave Beach) چندین بار قدم زدیم. مسیر بادن پاول (Baden-Powell Trail)</span><span style="font-weight: 400;"> در محدودهٔ دیپ‌کُو (Deep Cove)</span><span style="font-weight: 400;"> را با آن چشم‌انداز بی‌نظیر بالای صخره‌های کوآری (Quarry Rock)</span><span style="font-weight: 400;">. در یکی از همین پیاده‌روی‌های عصرگاهی بود که عنوان سوم جوانه زد؛ «در پارک تاریخی کرانهٔ رود سیمور از دین حرف زدیم».</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone wp-image-12166 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/mountaineer-3791851.jpg?resize=500%2C334" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۸) - عادت نوشیدن چای" width="500" height="334" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/mountaineer-3791851.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/mountaineer-3791851.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/mountaineer-3791851.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی از چیزهایی که از دوران کار کردن‌ام پیش بابا به یادم مانده، وقت‌های خوش ناهار و بعد رفتن به مسجد برای نماز و چرت نیم‌روزی است. رابطۀ من با بازار تهران و سراها و تیمچه‌ها و دالان‌ها و چارسو‌ها و مسجدهای آن فقط به آن تابستان محدود نمی‌شود. در کودکی و نوجوانی به‌خاطر شغل پدر، سکونت در محلهٔ عودلاجان و خانهٔ مادربزرگم که در خیابان مولوی بود، وقت زیادی را در این بازار گذرانده‌ام. مسجد شاه یا امام (به‌نظر می‌رسد ما در تمام طول تاریخ گرفتار یکی از این دو بوده‌ایم و خلاصی نداریم!)، مسجد جامع، مسجد سیدعزیزالله با کاشی‌کاری‌ها و منبر زیبایش، پله‌های نوروزخان و سرزندگی‌اش، سبزه‌میدان و میدان ارک؛ بخش بزرگی از کودکی و نوجوانی من با این محله گره خورده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مسجدی که هر روز ظهر بعد از ناهار می‌رفتیم، مسجد نسبتاً کوچک و قدیمی سید ولی در دالان ارتباطی بازار کفاش‌ها و بازار بزرگ بود که امامزاده‌ای به‌همین نام هم در آن مدفون است. ظهرها کارگرهای خسته از کار به آنجا می‌آمدند، وضو می‌گرفتند و پا می‌شستند و بعد از خواندن نماز، همان‌جا کنار مُهر کفششان را جفت می‌کردند و زیر سرشان می‌گذاشتند و همراه صدای یکنواخت چرخش پره‌های پنکه‌های سقفی چرتی می‌زدند تا برای کار بعدازظهر آماده شوند. آن چرت‌های سر ظهر بعد از کار چندساعته خیلی دلچسب بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از آن روزهای مسجد سید ولی سال‌ها گذشته و حالا وقتی بابا برای دیدار به ونکوور آمد، در میان چیزهایی که دربارهٔ من فهمید، یکی هم این بود که نماز نمی‌خوانم. از همان روز اول که جهت قبله را پرسید و نمی‌دانستم و با استفاده از قبله‌نما و ا‌پلیکیشن موبایل آن را پیدا کردیم، احساس کردم دوست دارد در این مورد با هم صحبت کنیم، اما آن را تا روزهای آخر به تعویق انداخت؛ تا آن روز در پارک کنارهٔ رود سیمور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چهارشنبه عصر بود و پارک هم خیلی خلوت. بابا رودخانه را به دریا ترجیح می‌دهد. هر جا رودخانه‌ای ببیند، کنارش می‌نشیند و آبی به دست و رویش می‌زند. تازه سروصورت شسته بودیم و در مسیر کوتاه پارک قدم می‌زدیم که بی‌مقدمه پرسید تو چرا دیگر نماز نمی‌خوانی. بابا از آن مذهبی‌های سنتی است که برای ایمان داشتن احتیاجی به استدلال ندارند و در عین‌حال اصراری هم ندارد ‌که دیگران مثل او فکر کنند. سؤالش بیشتر از روی دلسوزی بود تا بازخواست. می‌گفت کسی که نماز را ترک کند، دیگر کارش تمام است. توصیۀ بابا این بود که نمازت را بخوان. هر کاری می‌کنی بکن، اما نمازت را هم بخوان و با خدا قهر نکن، و خدا تو را می‌بخشد. با خواندن نماز چیزی را از دست نمی‌دهی، اما فکر کن اگر همهٔ چیزهایی که می‌گویند درست باشد، با نخواندنش خیلی چیزها را از دست می‌دهی. مسیر پیاده‌روی خیلی کوتاه بود و من فقط فرصت کردم بگویم با خدا قهر نکرده‌ام اما دوست ندارم با او به زبان عربی حرف بزنم. گفتم از صبح تا شب که باید اینجا به انگلیسی حرف بزنیم، با خدا هم به عربی حرف بزنیم؟! دوباره به کنار رودخانه رسیده بودیم. بابا دوباره رفت کنار آب. چند لحظه بعد یکی از ساکنان محل با سگش کنار آب آمد. سگ به سمت بابا رفت تا با او بازی کند و او که هیچ‌وقت با حیوانات میانه‌ای نداشته و البته سگ را هم نجس می‌داند، سعی کرد او را از خود دور کند. اما سگ ول‌کن نبود. من به کمک رفتم و سگ را نوازش کردم و پیش خودم آوردم. بابا از شستن دست و صورت در آبی که سگ در کنارش پرسه زده باشد، چشم پوشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">واقعیت این است که هیچ‌وقت مشکلی با خواندن نماز به عربی نداشته‌ام. هنوز هم گاهی نماز خواندن باعث آرامشم می‌شود؛ این‌ها آواهایی‌اند که از زمان جنینی در رحم مادر شنیده‌ام. هنوز هم وقتی دخترم مریض می‌شود، مچ خودم را می‌گیرم که مثل مادرم بالای سرش نشسته‌ام و آیة‌ الكرسی و چهار قُل می‌خوانم. جدای همه استدلال‌های عقلانی و تاریخی، که باعث شده دیگر حنای مذهب و تعالیم دینی برایم رنگی نداشته باشد، ایمان مذهبی به‌عنوان نوعی باور به متافیزیک و تلاش برای ارتباط با امر نامتناهی هنوز برایم بسیار جذاب است. سؤال کلیدی این است که چطور شد ایمان مذهبی که باعث آرامش پدرم است، برای من تبدیل به مایۀ عذاب و اضطراب شد تا از آن روی‌گردان شدم. آیا این ریشه در تمام آن تجربیات ناخوشایند و تحمیلات بیجا و سرکوب‌هایی دارد که ما به‌واسطهٔ زندگی زیر سلطهٔ حکومت دینی و تحصیل در مدارس سخت‌گیر مذهبی دچارش بودیم، یا روند طبیعی تکامل است و در هر جامعه و خواستگاه مذهبی دیگری هم اتفاق می‌افتد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر مسافری که مدتی را پیش ما می‌گذراند، چیزهایی از خود به یادگار می‌گذارد. پدرم دوست داشت غروب خورشید را از بالکن نگاه کند، حالا وقتِ غروب‌ بالکن من را به یادش می‌اندازد. در مدتی که اینجا بود، مشتری قهوهٔ موکای استارباکس شده بود. حالا وقتی دلم برایش تنگ شود، می‌توانم به یادش یک موکا بخورم. به‌طورکامل و با تمام وجود در حال زندگی می‌کرد و سعی می‌کرد از آن کمال لذت را ببرد. این یکی از آن چیزهایی است که سخت بتوانم یاد بگیرم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اوت ۲۰۱۹- مرداد ۱۳۹۸</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/15/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۸) &#8211; عادت نوشیدن چای</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/09/15/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12164</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷)  &#8211; مردی در گذر زمان </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/07/08/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b7-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/07/08/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b7-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 09 Jul 2019 03:09:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11616</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور ماه قبل گالری هنر ونکوور۱ از طرح نهایی ساختمان جدیدش که قرار است در زمینی به مساحت ۳۰۰ هزار فوت مربع در تقاطع خیابان‌های کمبی و وست‌جورجیا و در نزدیکی آمفی‌تئاتر ملکه الیزابت۲ ساخته شود، پرده‌برداری کرد. طرحی مدرن و کاربردی که در معماری آن از چوب و شیشه به‌عنوان مصالح اصلی استفاده شده است. به‌نظر می‌رسد کم‌کم داریم به موعد خداحافظی گالری هنر از ساختمان نئوکلاسیکش که بیش از صد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/07/08/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b7-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷)  &#8211; مردی در گذر زمان </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">ماه قبل گالری هنر ونکوور<sup>۱ </sup></span><span style="font-weight: 400;">از طرح نهایی ساختمان جدیدش که قرار است در زمینی به مساحت ۳۰۰ هزار فوت مربع در تقاطع خیابان‌های کمبی و وست‌جورجیا و در نزدیکی آمفی‌تئاتر ملکه الیزابت<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;"> ساخته شود، پرده‌برداری کرد. طرحی مدرن و کاربردی که در معماری آن از چوب و شیشه به‌عنوان مصالح اصلی استفاده شده است. به‌نظر می‌رسد کم‌کم داریم به موعد خداحافظی گالری هنر از ساختمان نئوکلاسیکش که بیش از صد سال عمر دارد، نزدیک می‌شویم. هم‌زمان با اعلام طرح نهایی ساختمان جدید، موزه مهم‌ترین نمایشگاه تابستان ۲۰۱۹ را نیز اعلام کرد. نمایشگاهی از آثار آلبرتو جاکومتی<sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">، یکی از مهم‌ترین هنرمندان تجسمی قرن بیستم با عنوان «خطی در گذر زمان»<sup>۴</sup></span><span style="font-weight: 400;">. خبر برگزاری این نمایشگاه من را به سال‌ها پیش، به سال‌هایی که در خیابان فاطمی، روبه‌روی هتل لاله و حوالی پارک لالهٔ تهران کار می‌کردم، برد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در آن سال‌ها دلزدگی‌ام از کار مهندسی به اوج خود رسیده بود. این که چطور شد، من که در تمام دوران دبیرستان عاشق ریاضیات و فیزیک بودم و خیلی آسان در یکی از بهترین دانشگاه‌های تهران مهندسی قبول شده بودم، هر روز به دنبال راه فراری از آن می‌گشتم، مثنوی هفتاد منی است که در حوصلهٔ این یادداشت نمی‌گنجد. من هم مثل خیلی‌های دیگر راه‌حل را در پناه‌بردن به کتاب و هنر یافتم. بعد از ساعات کاری روزانه هر وقت رفیق همراهی برای خوردن چای و گپ‌ زدن در یکی از کافه‌های نزدیک پیدا نمی‌شد و هوا هم برای بی‌خودی راه رفتن و پرسه‌زنی در شهر مناسب نبود، به موزهٔ هنرهای معاصر می‌رفتم. حتی اگر نمایشگاهِ آثار به‌نمایش گذاشته‌شده زیاد هم دیدنی نبود یا آن نمایشگاه را قبلاً هم دیده بودم، باز در موزه چیزهای زیادی برای دیدن وجود داشت. اصلاً خود موزه با آن معماری مدرن و زیبا که یادآور بادگیرهای خانه‌های کویری ایرانی‌ است، با نمای بتن اکسپوزش و آن راهروهای تودرتو که به گالری‌های زیرزمینی می‌رسیدند و کافه‌ای که اگر زمستان بود و برف هم آمده بود و روی میزهای کنارِ در شیشه‌ای رو به محوطهٔ باز موزه هم نشسته بودی، چشم‌انداز زیبایی داشت، جای فوق‌العاده‌ای بود برای وقت گذراندن و کتاب خواندن. محبوب‌ترین جای موزه برای من یکی از مبل‌های روبه‌روی در محوطهٔ باز آن بود؛ جایی که می‌توانستی دو مجسمهٔ معروف آلبرتو جاکومتی را در محوطهٔ باز موزه به‌خوبی ببینی (تصویر ۱).</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone wp-image-11618 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-2.jpg?resize=399%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="399" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-2.jpg?w=399&amp;ssl=1 399w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-2.jpg?resize=239%2C300&amp;ssl=1 239w" sizes="(max-width: 399px) 100vw, 399px" /><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11619" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-1.jpg?resize=251%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="251" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-1.jpg?w=251&amp;ssl=1 251w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/1-1.jpg?resize=151%2C300&amp;ssl=1 151w" sizes="(max-width: 251px) 100vw, 251px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این دو مجسمه که از مهم‌ترین کارهای جاکومتی بعد از جنگ‌ جهانی دوم هستند، مانند اکثر کارهای دیگر این هنرمند در این دوره، پیکره‌هایی به‌طور اغراق‌آمیز بلند و لاغرند. یکی زنی است ایستاده و دیگری مردی در حال راه رفتن. کنار هم قرار گرفتن این دو مجسمه مثل این بود که زن سرد و بی‌تفاوت ایستاده و مرد همیشهٔ خدا دارد به‌سمت او می‌رود و انگار هیچ‌وقت به او نمی‌رسد و فاصله‌شان همیشه ثابت می‌مانَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مجسمه‌های «مرد در حال قدم زدن»<sup>۵</sup></span><span style="font-weight: 400;"> سابقه‌ای طولانی در تاریخ هنر دارند؛ شاید قدیمی‌ترین آن‌ها به مجسمه‌های معابد مصری برگردند (تصویر ۲). </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-11620 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.2.jpg?resize=341%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="341" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.2.jpg?w=341&amp;ssl=1 341w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.2.jpg?resize=205%2C300&amp;ssl=1 205w" sizes="auto, (max-width: 341px) 100vw, 341px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مجسمه‌هایی که انگار راه نمی‌روند و تنها یک گام به جلو برداشته و ایستاده‌اند و جالب آنکه عنوان این مجسمه‌ها‌، «مرد ایستاده» است. از دیگر مجسمه‌های گام‌برداشتهٔ دوران باستان می‌توان به مجسمه‌های ویژه و یگانهٔ بودا در دورهٔ سوخُتای<sup>۶</sup></span><span style="font-weight: 400;">(تصویر ۳)، اشاره کرد که در تضاد با اکثر مجسمه‌های بودا که نشسته در حال عبادت‌اند، او را در حال هبوط از بهشت نشان می‌دهند.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11621" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.3.jpg?resize=375%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.3.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.3.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"> او دارد می‌آید تا تعالیمش را به جهانیان عرضه کند. این مجسمه گامی متین، موقر و رقص‌وار برداشته است و دستانی هشداردهنده و فراخواننده دارد. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم هم برخی از هنرمندان مدرنیسم هر کدام با توجه به سبک خود به این تم قدیمی، به مردی در حال راه‌رفتن پرداخته‌اند که از آن میان می‌توان به پیکرهٔ «صور یگانه از استمرار فضا»<sup>۷</sup></span><span style="font-weight: 400;"> اثر اومبرتو بوتچونی<sup>۸</sup></span><span style="font-weight: 400;"> (۱۹۱۶-۱۸۸۲)، نقاش و پیکره‌ساز ایتالیایی و برجسته‌ترین هنرمند جنبش فوتوریسم، اشاره کرد (تصویر ۴)، که سعی دارد داینامیسم ماشینی را در اثرش بازنمایی کند. مجسمهٔ او با اندام‌های حجیمش یادآور شوالیه‌های زره‌پوش است که گام نیرومندی با پاهای سترگش برداشته است؛ یک ماشین جنگی.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11622" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.4-1.jpg?resize=401%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="401" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.4-1.jpg?w=401&amp;ssl=1 401w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.4-1.jpg?resize=241%2C300&amp;ssl=1 241w" sizes="auto, (max-width: 401px) 100vw, 401px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"> اما بی‌هیچ تردیدی مهم‌ترین مجسمه از این نوع، در این عصر و پیش از شروع جنگ‌های جهانی، مجسمهٔ نیم‌تنهٔ تنومند مرد بی‌سرِ آگوست رودن<sup>۹</sup></span><span style="font-weight: 400;"> (۱۹۱۷-۱۸۴۰)، مجسمه‌ساز فرانسوی، شکننده‌ی قواعد مجسمه‌سازی کلاسیک و پدر مجسمه‌سازی مدرن، است (تصویر ۵). او آثار نیمه‌کاره‌ای را برای اولین بار به‌عنوان آثاری کامل به‌نمایش گذارد؛ نیزه را بدون توجیهِ بازوی برافراشته از دست مجسمهٔ «عصر برنز»<sup>۱۰</sup></span> <span style="font-weight: 400;">و صلیب را از دست «یحیی تعمیددهنده»<sup>۱۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">حذف کرد و تندیس «گفت‌وگوی درونی»<sup>۱۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">را با بازوان قطع‌شده و زانوی صدمه‌دیده در استکهلم، پاریس و درسدن به‌نمایش گذاشت و یک مجسمهٔ به‌ظاهر ناتمام را به‌عنوان اثری کامل معرفی کرد. اما اوج این دورهٔ کاری «مرد در حال قدم زدن» است. جایی که رودن هرگونه دلالت ضمنی داستانی را از اثرش دور کرد و تنها روی حس حرکت پرسوناژ که توسط اندامش منتقل می‌شود، تمرکز نمود. تا پیش از این دوران، تمام مجسمه‌ها دلالت روایی داشتند و رودن از این نظر پیشگام است. این مجسمه از ترکیب مطالعه روی پاهای یحیی تعمیددهنده و نیم‌تنه‌ای که شاید مربوط به مجسمهٔ مشابهی بوده است، بدون سر، ساخته شد. نیم‌تنه‌ای که انگار پس از سال‌ها فراموشی، ترک‌خوردگی و صدمه‌دیدگی دوباره ترمیم شده است. طرح‌ریزی نرم و صاف پاها و نیم‌تنهٔ خشن و پرتحرک، تقابل شدیدی به‌وجود می‌آورد که ارجاع مجسمه به گذشته و تاریخ را مؤکد می‌سازد. رودن پس از ۱۹۰۰ مجسمه‌های قدیمی را از زاویه‌ای جدید مورد بررسی قرار داد و شکی نیست که حالت شکسته و تکه‌تکهٔ تندیس‌های یونانی و رومی تأثیر زیادی روی کارش داشته است.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11623" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.5.jpg?resize=360%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷) - مردی در گذر زمان " width="360" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.5.jpg?w=360&amp;ssl=1 360w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/07/No.5.jpg?resize=216%2C300&amp;ssl=1 216w" sizes="auto, (max-width: 360px) 100vw, 360px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مجسمهٔ رودن با آن اندام‌های تنومند و زخمی مبارزی را می‌ماند. من همیشه با دیدن این مجسمه به یاد شعر «سرود ابراهیم در آتش» احمد شاملو و «شیرآهن‌کوه‌ مرد» آن شعر می‌افتم؛ شیرآهن‌کوه مردی که میدان خونین سرنوشت را به پاشنهٔ آشیل درمی‌نوردد؛ روئینه‌تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی است. مرد مبارزی که تنها فریاد می‌زند نه و از فرورفتن تن می‌زند. تا معنایی یابد، تا چیزی شود نه آن‌گونه که غنچه‌ای، گل می‌شود یا ریشه‌ای، جوانه می‌شود یا حتی دانه‌ای، جنگل. بلکه چنان عامی‌مردی، شهیدی می‌شود که آسمان بر او نماز می‌برد. و این عامی‌مرد چنان کوهوار است که پیش از آنکه به خاک افتد، نستوه و استوار مرده است<sup>۱۳</sup>.</span><span style="font-weight: 400;"> مرد آگوست رودن برای من این عامی‌مرد شهید را تداعی می‌کند و این مرد، با این توصیفات، اصلاً عجیب نیست که سر نداشته باشد. او نمایندهٔ همان گروهی است که معمولاً در مناسبات قدرت، سرش را به باد می‌دهد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر مجسمهٔ «مرد در حال قدم زدن» رودن، شیرآهن‌کوه مردِ شاملو را به‌یاد می‌آورد، مردی که بر سر آرمان‌هایش چون کوه ثابت‌قدم می‌ماند و سر می‌بازد، مردِ جاکومتی طوری قدم برداشته است که انگار به‌طور موقت به پیش می‌رود، انگار این اولین تلاش او برای برداشتن یک گام است یا اصلاً می‌خواهد امکان راه رفتن را بررسی کند. مجسمه با اندامی که در بلندی و لاغری‌اش اغراق شده، سرِ کوچک و دست‌های دراز آویخته از دو سویش، تردید و بلاتکلیفی را نشان می‌دهد. جاکومتی به احتمال زیاد در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۴۶ و ۱۹۴۹ به فرم این مجسمه‌های مردان در حال قدم زدن رسیده است. مجسمه‌هایش پیش از این تاریخ همیشه بسیار کوچک و شکننده از کار در می‌آمدند، به‌قدری شکننده که جایی خودش می‌گوید: «نمی‌توانم درک کنم. تمام مجسمه‌هایم در ارتفاع یک سانتی‌متر تمام می‌شوند؛ یک لمس بیشتر و هوپ؛ مجسمه ناپدید می‌شود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد در حال راه‌رفتنِ جاکومتی برای من بی‌شباهت به مردی نیست که فروغ فرخزاد آن را در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» به تصویر می‌کشد. در آستانهٔ فصلی سرد که گویی نجات‌دهنده در گور خفته است، در این زمان خستهٔ مسلول، مرد جاکومتی انگار همان مردی است که از کنار درختان خیس می‌گذرد. مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش مانند مارهای مرده از دوسوی گلوگاهش بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می‌کنند که ‌سلام، سلام. این مرد گویی همان مردی است که صبور، سنگین و سرگردان می‌رود و انگار زنده نیست و هیچ‌وقت هم زنده نبوده است<sup>۱۴</sup>.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جاکومتی همیشه نسبت به ارزش واقعی آثارش دچار تردید بود و به‌ندرت در نمایشگاه‌های آثارش شرکت می‌کرد. آرزو داشت روزی اثری خلق کند که واقعاً دوستش داشته باشد. وقتی در ۱۹۶۳ از بیماری سرطان معده‌اش آگاه شد، اظهارنظر عجیبی کرد و گفت: «عجیب آن است که در مقام یک بیمار، من همیشه می‌خواستم این یکی را داشته باشم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی نارسایی قلبی و برونشیت مزمن هم بر امراضش اضافه شد، عاقبت در ۱۹۶۶ در سوئیس درگذشت. هنرمندی که طرز تلقی و نوع زندگی‌اش در آثارش به‌خوبی نمایان است. او که در طول زندگی‌اش دو جنگ جهانی را تجربه کرد و دوران شکوفایی هنری‌اش مقارن با جنگ جهانی دوم بود، دربارهٔ زندگی می‌گوید: «تثبیت کردن خود، مهیا ساختن یک خانه و داشتن یک زندگی روبه‌راه و تهدید قریب‌الوقوع و همیشگی ویرانیِ هر‌آن‌چه ساخته‌ای روی سرت. نه! ترجیح می‌دهم در هتل‌ها و کافه‌ها زندگی کنم، تنها ناظری در حال عبور.» و بدین‌گونه مجسمهٔ «مرد در حال قدم زدن» به یک خودنگاره تبدیل می‌شود؛ جاکومتی نیز مانند مردان رهگذرش دستان بلند غیرمعمولی داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژوئن ۲۰۱۹ – تیر ۱۳۹۸</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱‏<span style="font-weight: 400;">Vancouver Art Gallery</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۲‏ <span style="font-weight: 400;">Queen Elizabeth Theatre </span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۳‏<span style="font-weight: 400;">Alberto Giacometti</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۴‏<span style="font-weight: 400;">A line through time </span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۵‏<span style="font-weight: 400;">L&#8217;homme qui marche (Walking Man)‎</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۶‏<span style="font-weight: 400;">Sukhothai</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۷‏<span style="font-weight: 400;">Unique Forms in the Continuity of Space</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۸‎‏<span style="font-weight: 400;">Umberto Boccioni</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۹‏<span style="font-weight: 400;"> Auguste Rodin</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>‏<span style="font-weight: 400;">The Age of Bronze </span>۱۰‎</sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱۱‏<span style="font-weight: 400;">Saint John The Baptist </span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱۲‏<span style="font-weight: 400;">Inner Voice</span></sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱۳‏<span style="font-weight: 400;">تمام توصیفات شیر‌آهن‌کوه مرد عیناً از شعر «سرود ابراهیم در آتش» احمد شاملو آمده است.</span>‏</sup></span></p>
<p><span style="font-family: pfont;"><sup>۱۴‏<span style="font-weight: 400;">تمام توصیفات فضا و مرد در این بخش عیناً از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد آمده است.</span></sup></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/07/08/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b7-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۷)  &#8211; مردی در گذر زمان </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/07/08/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b7-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11616</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۶) &#8211; نسیم همدلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/06/20/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b6-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/06/20/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b6-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2019 02:32:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11492</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور سینماتک۱، ون‌سیتی۲ و ریو۳ سه سینمای مستقل شهر ونکوورند و من معمولاً اگر وقتی برای فیلم دیدن در سینما پیش بیاید به یکی از این‌ها می‌روم، اما در این میان سینماتک با آن نمای آجری و تابلوی نئون و تک‌درخت وسط میدانچهٔ روبرویش چیز دیگری است. احتمالاً برای من که عمری را در تهران در سینماتک موزهٔ هنرهای معاصر به عشرت فیلم‌بینی و بی‌خبری گذرانده‌ام، بهترین انتخاب است برای گذراندن یک...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/20/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b6-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۶) &#8211; نسیم همدلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">سینماتک<sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">، ون‌سیتی<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;"> و ریو<sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;"> سه سینمای مستقل شهر ونکوورند و من معمولاً اگر وقتی برای فیلم دیدن در سینما پیش بیاید به یکی از این‌ها می‌روم، اما در این میان سینماتک با آن نمای آجری و تابلوی نئون و تک‌درخت وسط میدانچهٔ روبرویش چیز دیگری است. احتمالاً برای من که عمری را در تهران در سینماتک موزهٔ هنرهای معاصر به عشرت فیلم‌بینی و بی‌خبری گذرانده‌ام، بهترین انتخاب است برای گذراندن یک بعدازظهر. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از اواسط سال ۲۰۱۷ و به همت آقای دکتر امیرهوشنگ هاشمی مدیر <strong><a href="https://www.facebook.com/pacificunited/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شرکت پاسیفیک یونایتد پروداکشنز</a></strong>، سینماتک ونکوور تقریباً به‌صورت مستمر ماهی دو فیلم از سینمای روز ایران را در برنامهٔ اکران خود قرار داده است. فیلم‌های ماه‌های مه و ژوئن ۲۰۱۸، به‌ترتیب «رضا» اولین ساختهٔ علیرضا معتمدی و «هجوم» دومین فیلم کارگردان متفاوت و مناقشه‌برانگیز این سال‌ها، شهرام مکری، هستند. من به‌همراه جمعی از دوستان در پنجشنبه‌ بعدازظهری آفتابی در میانهٔ ماه مه به تماشای فیلم «رضا» نشستم و برای اولین بار در طول این مدت دوست داشتم تماشاگران غیرایرانی را نیز برای دیدن فیلم ترغیب کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">واقعیت این است با اینکه فیلم‌های ایرانی پای ثابت جشنوارهٔ فیلم ونکوور و سالن‌های مستقل شهر هستند، عموم تماشاگران آن‌ها را هم‌وطنان مهاجر تشکیل می‌دهند و چند باری که با مخاطبان غیرایرانی این آثار صحبت کرده‌ام، دریافته‌ام که برای اکثر آن‌ها تماشای فیلم ایرانی، به‌خصوص فیلم‌هایی که به جشنواره راه می‌یابند، تجربهٔ دلچسبی نبوده و بیشترشان این فیلم‌ها را بیش‌ازحد ملتهب و افسرده‌کننده یافته بودند. البته تعجبی هم ندارد. یکی از تفاوت‌های جالب بین عشق‌ِ‌فیلم‌های ونکووری با سینمادوستان ایرانی که من متوجه آن شده‌ام، رویکرد آن‌ها به مقولهٔ سینما به‌عنوان سرگرمی و عدم جدیت آن است. بگذارید منظورم را با مثالی روشن کنم. تماشای فیلم «استاکر»، شاهکار آندره تارکوفسکی فقید، در سینماتک تهران برای سینمادوستان یک اتفاق بزرگ و خیلی جدی بود. فقط تماشای یک فیلم نبود. در هنگام تماشای فیلم کمتر کسی به ذهنش خطور می‌کرد که چیزی بخورد یا بیاشامد، اما اینجا فرقی بین فیلم‌ها نیست. همه برای گذراندن وقتی خوش به سینما می‌روند و سنت خوردن پاپ‌کورن حتی وقت دیدن فیلمی از تارکوفسکی هم به‌جا آورده می‌شود. در چنین حال‌وهوایی، می‌توان حدس زد که چرا عموم تماشاگران غیرایرانی فیلم‌های ایرانی، آن‌ها را فیلم‌هایی می‌دانند که سخت بشود به دیدنشان رفت. اگر خوردن پاپ‌کورن موقع دیدن «استاکر» را بشود تصور کرد، موقع دیدن «لانتوری» یا «بدون تاریخ، بدون امضا» پاپ‌کورن سخت از گلوی آدم پایین می‌رود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در چند سالهٔ اخیر به‌خصوص بعد از موفقیت جهانی فیلم «جدایی نادر از سیمینِ» فرهادی، نوعی سینمای خاص با محوریت طبقهٔ متوسط عموماً ساکن تهران پایش به جشنواره‌های خارجی باز شد که به اعتقاد من نه با دروغ اما با نگفتن تمام واقعیت، تصویری پرتنش‌ و خصومت‌آمیز از زندگی طبقات اجتماعی در ایران نشان می‌دهد که من آن را تصویری جعلی می‌دانم و جعلی بودن این تصویر بیش از هر چیز به مشکلی برمی‌گردد که من اسم آن را فقدان همدلی گذاشته‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اولین بار زمانِ دیدن فیلم «فروشنده» اصغر فرهادی در سینما ریو بود که به این موضوع فکر کردم. یکشنبه ظهری در ماه مارس سال گذشته بود و باران شدیدی می‌بارید. بعد از دیدن فیلم زیر باران چترم را باز کرده بودم، برای خودم قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم که چقدر فیلم خالی از عشق و همدلی بود و چه تصویر سرد و خشن و بی‌عطوفتی از مرد ایرانی حتی اگر فرهیخته‌ و بازیگر تئاتر و معلم‌‌ ادبیات باشد، نشان داده بود. این اتفاق به‌نحوی مشابه در «بدون تاریخ، بدون امضا»ی وحید جلیلوند هم می‌افتد. در این فیلم که دو سال قبل در جشنوارهٔ فیلم ونکوور و بعدتر در سینماتک اکران شد و از لحاظ سوژه و کارگردانی بسیار به دنیای فیلم‌های فرهادی نزدیک است، سردی حاکم بر روابط دکتر نریمان و نامزدش لیلا (با بازی هدیه تهرانی) در بستر وقایع دهشتناک و لوکیشن خشن فیلم (پزشکی قانونی) هیچ راه مفری برای دمی نفس تازه کردن به تماشاگر بیچاره نمی‌دهد. طرح‌ریزی تحمیلی خط روایی برای رسیدن به هدفی مشخص و همین‌طور عدم امکان نمایش روابط انسانی مثل در آغوش گرفتن، بوسیدن، لمس کردن و&#8230; به‌علت محدودیت‌های سانسور در ایران، باعث شده تصویری که این‌گونه فیلم‌ها از طبقهٔ متوسط و به‌خصوص مرد ایرانی نشان می‌دهند، تصویری به شدت خشن و غیرانسانی باشد. مثال‌های بی‌شماری از این فقدان همدلی در سینمای این دههٔ ایران وجود دارد که بسیاری از آن معلول دنباله‌روی از روش فیلمسازی فرهادی است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11495" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/Screen-Shot-2019-06-06-at-6.32.59-PM.jpg?resize=394%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۶) - نسیم همدلی - مروری بر فیلم رضا به بهانهٔ نمایش آن در سینماتک ونکوور" width="394" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/Screen-Shot-2019-06-06-at-6.32.59-PM.jpg?w=394&amp;ssl=1 394w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/Screen-Shot-2019-06-06-at-6.32.59-PM.jpg?resize=236%2C300&amp;ssl=1 236w" sizes="auto, (max-width: 394px) 100vw, 394px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در مقابل این فیلم‌ها، ما با سنتی از فیلم‌های طبقهٔ متوسط هم مواجه‌ایم که به‌نوعی در سینمای داریوش مهرجویی ریشه دارند. سینمایی که در آن علی‌رغم محدودیت‌ها، همدلی به‌نحو محسوسی قابل ردیابی است و شخصیت‌ها، به‌خصوص شخصیت‌های مرد، تصویری خشک و خشن و تک‌بعدی نیستند. در سال‌های گذشته،‌ «</span><span style="font-weight: 400;">چیزهایی هست که نمی‌دانی» ساختهٔ فردین صاحب زمانی، «پلهٔ آخر» ساختهٔ علی مصفا و «در دنیای تو ساعت چند است؟» ساختهٔ صفی یزدانیان را که هر سه‌ تولید شرکت رود فیلم‌اند، می‌شد در این گروه قرار داد. </span><span style="font-weight: 400;">گروهی که من اسم آن‌ها را «وارثان مهرجویی» گذاشته‌ام. حالا علیرضا معتمدی با فیلم «رضا» این لیست را پربارتر کرده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سی سال بعد از آنکه حمید هامون، نمایندهٔ روشنفکر طبقهٔ متوسط ایرانی دههٔ شصت، به‌خاطر دادخواست همسرش برای طلاق به دادگاه می‌رود و آنجا را روی سرش می‌گذارد که «این زن حق منه! سهم منه! طلاقش نمی‌دم&#8230;» و حتی با تفنگ شکاری به ساختمان نیمه‌ساختهٔ روبه‌روی خانهٔ پدر مهشید (همسرش) می‌رود تا او را با تیر بزند، رضا در فیلمِ «رضا» با شوخی و خنده قبول می‌کند که جلوی قاضی فیلم بازی کند که با فاطی بد است تا قاضی قبول کند طلاقش بدهد. بعد هم که فاطی گاه‌و‌بی‌گاه انگار نه انگار که خودش درخواست طلاق داده، سروکله‌اش در خانهٔ رضا پیدا می‌شود تا خورشت دستپخت شوهر سابق را بخورد و در تخت او بخوابد، چیزی نمی‌گوید و رابطهٔ جدید شیرینی را هم که با ویولت، دختر ارمنی کافه‌دار،‌ پیدا کرده فدا می‌کند. رضا، نویسنده و معمار دههٔ نود، روشنفکر این روزهای ما، نه‌تنها فرسنگ‌ها با هامون فاصله دارد که با نمونه‌های مرد طبقهٔ متوسط در فیلم‌های دیگر سینمای این سال‌های ایران از‌ جمله سینمای اصغر فرهادی و پیروان سبک فیلم‌سازی‌اش، کاملاً‌ متفاوت است. در نمای آخر فیلم، رضا کنار تختش که فاطی روی آن خوابیده، نشسته است و سپیده در حال دمیدن است؛‌ او تمام شب آنجا نشسته بوده است. تنها بلاتکلیفی، آن‌طور که بعضی عنوان می‌کنند، انگیزهٔ اعمال رضا نیست. همان‌طور که تصمیم لیلا در فیلم «لیلا»ی مهرجویی برای اجازه دادن به رضا برای گرفتنِ زن دوم از سر انفعال نبود. انگیزهٔ بزرگ‌تر عشق است؛ همدلی است. همان‌طوری که رضا به ویولت می‌گوید، یک زندگی و یک تاریخ پشت رابطه‌اش با همسر قبلی‌اش است که نمی‌تواند نسبت به آن بی‌تفاوت باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">همدلی در فیلم «رضا» نه فقط با ساخت شخصیت که با استفاده از ابزارهایی ساخته می‌شود که مهرجویی را می‌توان بزرگ‌ترین استاد استفاده از آن‌ها در سینمای ایران دانست. </span><span style="font-weight: 400;">یکی از آن‌ها ساخت و پرداخت سکانس‌های پخت‌وپز و آماده‌کردن غذا و غذاخوردن است. مهرجویی در استفاده از این ایده برای نشان دادن عشق و همدلی و نزدیک کردن کاراکترها به هم استاد است. نگاه کنید به سکانس بی‌نظیر آماده‌کردن و خوردن شام در فیلم «لیلا»، همان شبی که لیلا می‌خواهد به علی بگوید که مشکلی ندارد اگر او زن دوم بگیرد که بچه‌دار شوند. یا به سکانس پایانی فیلم و شله‌زرد‌پزی در خانهٔ پدری لیلا که علی با دختر خردسال به آنجا می‌آید به این امید که مورد بخشش قرار بگیرد. در «پری»، وقتی داداشی به سراغ پری می‌رود اولین کاری که می‌کند آن است که به او خرمایی می‌دهد تا بخورد و گله می‌کند که چرا آشی را که مادر با عشق پخته بود، نخورده است. در «مهمان مامان»، اصلاً کل قصه همین ماجرای سفره انداختن و تهیهٔ غذاست که تمام شخصیت‌ها را می‌سازد. در فیلم «رضا» نیز شاهد یکی از زیباترین سکانس‌های آماده کردن و خوردن غذا هستیم. رضا، ویولت را به خانه‌اش دعوت کرده تا برایش خورشت قیمهٔ معروفش را درست کند، اما فاطی کمی قبل از آمدن ویولت بی‌هوا زنگ می‌زند که می‌خواهد پیش او بیاید. رضا به ویولت زنگ می‌زند و قرار را کنسل می‌کند و سفره را برای زنی که به اصرار از او طلاق گرفته، مهیا می‌کند. سکانس خوردن غذای این دو که در آن فاطی روی صندلی نشسته و رضا روبرویش روی زمین کنار میز کوتاه و دائم حواسش هست که او همه‌چیز بخورد و بعد از ناهار هم جایش را فراهم می‌کند که چرتی بزند و بعد از خواب برایش قهوه می‌آورد، تا قبل از رفتن به کلاسش بخورد، تمام عشق و همدلی رضا نسبت به فاطی را نشان می‌دهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نکتهٔ دیگر خانه‌ است. همان‌طور که خانه‌ها شاید برای بسیاری اولین چیزی از فیلم‌های مهرجویی باشند که به‌یاد می‌آیند. در فیلم «رضا» نیز خانهٔ این معمار ساکن اصفهان و اصولاً اصفهانی که در فیلم نشان داده می‌شود، وابستگی و دلبستگی کاراکترها به خانه و شهر را به‌خوبی نشان می‌دهد. وابستگی و دلبستگی کاراکترها به خانه و شهر باعث نزدیکی و همدلی آن‌هاست. اگر «پلهٔ آخر» علی مصفا یکی از بهترین فیلم‌های بعد از انقلاب است که در آن تهران معاصر به‌عنوان شهری دوست‌داشتنی به تصویر کشیده شده، همان‌طور که رشت در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است»، اصفهان هم هیچ‌گاه به این خوبی در دل یک فیلم قرار نگرفته است. خانهٔ زیبای رضا به تمام خانه‌های معروف سینمایی که با مهرجویی شروع شده است، اضافه می‌شود؛ به خانهٔ بسازوبفروشی اجاره‌نشین‌ها با آن «روف گاردن»‌اش، خانهٔ فیلم «بانو» با نمای یونانی و باغ بزرگ، خانهٔ «سارا» با اندرونی و بیرونی، با فضاهای بستهٔ کوچکی که زن بیشتر در آن‌ها دیده می‌شد؛ در آشپزخانه و انباری‌ای که شب‌ها در آن سوزن می‌زد با درها و پنجره‌های ارسی، خانهٔ در دست تعمیر فیلم «پری» با آن حوض خالی خاطره‌انگیزش و البته خانهٔ عاشقانهٔ «لیلا»، با دیوارهای آجری، راه‌پلهٔ جادویی و آشپزخانه‌ای که مخصوص عشاق ساخته شده بود و خانهٔ فیلم «مهمان مامان» با دریچه‌های متعددش برای دیدزنی که یادآور خانه‌های روستایی «گاو» بودند. به این سیاهه می‌توان خانهٔ فیلم «پلهٔ آخر» را اضافه کرد که تنها یک نقص دارد و آن بلندتر بودن آخرین پله است، همان پله‌ای که همهٔ ماجراها از آن شروع شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانه در این فیلم‌ها فقط جایی نیست که شخصیت‌ها شب در آن می‌خوابند؛ خانه خودش یک کاراکتر است و بخشی از بار درام را به دوش می‌کشد. خانه، هویت است و کاراکترها هویتشان را از خانه می‌گیرند و به‌همین دلیل چنین نقشِ برجسته و گاه استعاری‌ای در داستان پیدا می‌کند. در فیلم «رضا» این‌ خانه است که بیش از هر چیز جدا شدن از آن برای فاطی سخت است. انگار آن تخت در آن خانه، تنها جایی از دنیاست که او می‌تواند آسوده بخوابد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">طبقهٔ متوسط تصویرشده در فیلم‌های مهرجویی و وارثانش، برعکس طبقهٔ متوسط تصویرشده در فیلم‌های فرهادی، به‌جای زندگی در آپارتمان‌های بی‌بو و خاصیت، در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که آدم دلش برایشان تنگ می‌شود. اگر در فیلم‌های فرهادی و فرهادی‌وار با طبقهٔ متوسط خسته و عصبانی از وضع موجود و در اکثر موارد بریده از گذشته و در فکر مهاجرت طرف‌ایم، در این‌گونه فیلم‌ها، این خانه‌ها هستند که حتی شخصیت‌های کوچ‌کرده را دوباره به خانه برمی‌گردانند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سال‌ها پیش، مجلهٔ فیلم، برای پرونده‌ای که به‌مناسبت فیلم «لیلا» ترتیب داده بود، عنوان «نسیم تسلیم» را انتخاب کرده بود. آن روزها این، عنوان خیلی درجه‌یکی برای فیلم «لیلا» به‌حساب می‌آمد. حالا با فیلمی طرف هستیم که این‌بار می‌توان چنین اصطلاحی را در توصیف شخصیت اصلی مردش به‌کار برد. اما گذشت روزگار من را به درک جدیدی از فیلم «لیلا» و همین‌طور فیلم «رضا» رسانده است، طوری‌که دوست دارم این عنوان را به «نسیم همدلی» تغییر دهم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مه ۲۰۱۹ – خرداد ۹۸</span></p>
<hr />
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: 'Times New Roman', Times; font-size: 10pt;"><sup>۱</sup><span style="font-weight: 400;">The Cinematheque </span></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: 'Times New Roman', Times; font-size: 10pt;"><sup>۲</sup><span style="font-weight: 400;">Vancity Theatre </span></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: 'Times New Roman', Times; font-size: 10pt;"><sup>۳</sup><span style="font-weight: 400;">Rio Theatre</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/20/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b6-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۶) &#8211; نسیم همدلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/06/20/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b6-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11492</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) &#8211; استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 08 Mar 2019 02:37:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10705</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی &#8211; ونکوور در پارک استراتکونا صبح برفی زیبایی است. از آن روزهایی که هیچ رهگذری نمی‌تواند سردرگریبان یا سردرگوشی از کنار پارک بگذرد، و چند لحظه‌ای به تماشای منظره نایستد. و گاهی می‌بینی که رهگذران بر تردید خود غلبه می‌کنند و با کفش‌ها و لباس‌هایی نه چندان مناسب به محوطهٔ برفی می‌زنند و در آن راه می‌روند و برف‌ها را لمس می‌کنند و شادی‌های دوران کودکی را دوباره تجربه می‌کنند. پشت پنجرهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) &#8211; استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در پارک استراتکونا صبح برفی زیبایی است. از آن روزهایی که هیچ رهگذری نمی‌تواند سردرگریبان یا سردرگوشی از کنار پارک بگذرد، و چند لحظه‌ای به تماشای منظره نایستد. و گاهی می‌بینی که رهگذران بر تردید خود غلبه می‌کنند و با کفش‌ها و لباس‌هایی نه چندان مناسب به محوطهٔ برفی می‌زنند و در آن راه می‌روند و برف‌ها را لمس می‌کنند و شادی‌های دوران کودکی را دوباره تجربه می‌کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">پشت پنجرهٔ غذاخوری شرکت ایستاده‌ام و به منظرهٔ پارک استراتکونا نگاه می‌کنم. هر روز وقتی برای ریختن چای به غذاخوری می‌آیم، در فاصلهٔ جوش آمدن آب در کتری برقی، می‌آیم پشت پنجره و به این منظرهٔ زیبا نگاه می‌کنم. منظره‌ای که فصل‌به‌فصل و گاهی روزبه‌روز در حال تغییر است و هر بار جلوهٔ جدیدی از زیبایی دارد که عرضه کند. محوطهٔ چمن پارک که دروازه‌های فوتبالی هم دارد و روزهای تعطیل در آن فوتبال بازی می‌کنند، با چندین درخت بسیار بلند و تنومند صنوبر</span><span style="font-weight: 400;"> در برگرفته‌ شده است. این درختان باشکوه زیبا، برگ‌های پهنِ نوک‌تیزِ گوه‌مانندی دارند که در پاییز، طلایی روشن و زرد می‌شوند و در روزهای آفتابی‌، زیر نور آفتاب می‌درخشند و باد آرامی هم کافی است تا به رقصشان درآورد. اگر زیر این درختان زیبا وقت وزیدن باد بایستی، موسیقی‌ آرامش‌بخش و روح‌نواز کنسرت برگ‌ها و باد بسیار شنیدنی است.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10707" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6553.jpg?resize=500%2C375" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) - استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6553.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6553.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به جز فوتبالیست‌ها، پارک میزبان مهمانان دیگری هم هست که تک‌تک یا چندتا چندتا به پارک آورده می‌شوند تا در آن با رهایی کامل بدوند و شادی کنند. پارک استراتکونا، بهشت سگ‌هاست. در پاییز آن‌ها را می‌بینی که زیر درختان صنوبر همراه با موسیقی برگ‌ها و باد، سرخوشانه می‌دوند و در زمستان رد پاهایشان روی برف‌ بیشتر از رد پای آدم‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">گاهی فکر می‌کنم اگر تناسخ وجود داشت و قرار بود بعد از مرگ در قالب موجود دیگری به جز انسان درآیم، آرزو می‌کردم سگی از نژادی اصیل و بزرگ‌جثه مثلاً هاسکی، کورگی یا بیگل باشم و صاحبم یک دختر ایست‌ونی باشد (راستش اصلاً دوست ندارم صاحبم مرد باشد! کم پیدا می‌شود مردی را ببینی که بلد باشد با بچه‌ها و سگ‌ها درست‌وحسابی بازی کند.) حالا که دارم آرزو می‌کنم، دوست دارم صاحبم اهل موسیقی و هنر و کتاب و سیاست باشد و کارش با کامپیوتر و در خانه باشد و هر چیزی باشد اما کارمند نباشد و هر هفته یکی دو بار من را در میانهٔ روز پشت رنجرور قدیمی پدرش سوار کند و به پارک استراتکونا ببرد تا با سگِ دوست دختر قدیمی‌اش که با هم از بچگی بزرگ شده‌اند و مثل خواهرش است و همهٔ رازهای هم را می‌دانند، پلی دیت</span><span style="font-weight: 400;"> داشته باشیم. و همان‌طور که آن‌ها دارند در مورد پسرها حرف می‌زنند و می‌خندند، به دنبال توپ و یکدیگر بدویم و واق واق کنیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما حالا که هنوز آدمم و اینجا پشت پنجره شاهدِ بازی سگ‌ها با هم و گپ‌زدن صاحبان‌شان هستم، فکر می‌کنم چقدر از این تصویر دورم و اما در عین حال چقدر این تصویر برایم آشناست. چقدر مرا یاد فیلم‌ها و داستان‌هایی می‌اندازد که دیده‌ام و خوانده‌ام با سکانس‌ها یا فصل‌هایی که در لانگ‌شات‌هایی از محوطه‌های چمن‌پوش یا برگ‌ریزان یا برفی می‌گذرند و شخصیت‌های اصلی در آن‌ها قدم می‌زنند و سگ‌ها‌یشان دور و برشان می‌پلکند. انگار دنیای آن‌سوی پنجره دنیای واقعی نیست و من فقط به ترفندی به دنیای فیلم‌ها و داستان‌ها آمده‌ام.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10708" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6045.jpg?resize=500%2C375" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) - استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6045.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6045.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">پارک استراتکونا تنها جایی نیست که این احساس را به من منتقل می‌کند. پل لاینز گیت هم یکی دیگر از آن‌هاست. هر وقت با ماشین از میان استنلی پارک و از روی این پل معلق می‌گذریم، من احساس می‌کنم چه جالب که دارم روی یکی از این پل‌ها رانندگی می‌کنم، یکی از این پل‌هایی که شبیه پل گلدن گیت سانفرانسیکو و پل بروکلین نیویورک است و یادآور خروارها خاطرهٔ سینمایی. انگار کیم نواک جایی زیر همین پل در مسیر سی‌وا ل</span><span style="font-weight: 400;"> استنلی پارک کنار آب ایستاده و دارد گل‌های دسته‌گلش را یکی یکی به آب می‌اندازد و بعد خودش را، تا آنکه جیمز استوارت به آب بزند و نجاتش دهد. یا خود داون‌تاون. مثلاً ایستگاه بورارد با آن بهار هوش‌ربایش وقتی درخت‌های گیلاس شکوفه می‌دهند. آدم احساس می‌کند وسط یک فیلم ایستاده. اینکه رهگذران گاهی بی‌تفاوت نسبت به این منظره از کنارش رد می‌شوند تا زودتر به سر کارشان برسند، این احساس را بیشتر تشدید می‌کند که انگار این‌ها بازیگرانی‌اند که باید وانمود کنند این منظرهٔ زیبا برایشان تازگی ندارد. دقیق یادم است که یکی از این روزها، از ایستگاه بیرون آمدم و محو تماشای درخت‌ها شدم. با آنکه بیش از یک سال از اقامتم در ونکورر می‌گذشت و آن دومین بهاری بود که در این شهر می‌دیدم، احساس کردم دنیای دور و برم دنیایی خیالی است. کارمندهاى شرکت‌هاى داون‌تاون؛ مردان و زنان بلندبالا و خوش‌تیپی که اعتمادبه‌نفس حتی از راه رفتن‌شان هم پیداست، ساکنان خوشبخت وست‌اِند که احتمالاً زودتر از بقیه به خانه رسیده‌اند، لباس راحت و کتانى‌شان را پوشیده‌اند و آمده‌اند به پیاده‌روی، توریست‌هاى کلاه‌ حصیرى به‌سر که دست در دست قدم مى‌زنند و به پنجره‌هاى بوتیک‌هاى گران‌قیمت خیابان وست جورجیا نگاه مى‌کنند، آن‌ها که «ساعات خوش» خود را در میکده‌ها آغاز کرده‌اند، حتى خیابان‌خواب‌های بی‌شمار داون‌تاون، آن خیابان‌خواب همیشگى سر چهارراه بورارد – جورجیا، که همیشه با سگش کنار خنزرپنزرفروشی سر چهارراه دراز کشیده است، همه و همه انگار بیشتر لوکیشنی از یک فیلم‌اند تا دنیایی واقعی.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10709" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6052.jpg?resize=500%2C375" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) - استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6052.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/03/IMG-6052.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ایران که بودم، این تصاویر و هر تصویر دیگری از طبیعت و زندگی مدرن در غرب،‌ تصویری خیلی دور و خیلی بعید و از آنِ دنیایی دیگر بود. اما حالا این تصاویر آشنا شده‌اند، دیگر آن خاصیت افسون‌کنندگی خود را از دست داده‌اند، اما در عین حال من هنوز پشت پنجره‌ام. این برای من تمثیلی از مهاجرت است؛ دنیایی کاملاً غریب و بعید برایت تبدیل به دنیایی آشنا می‌شود، اما با این‌حال انگار تو هنوز جزئی از آن دنیا نیستی. تو از پنجره به نظاره ایستاده‌ای و خاطرات و تصاویر زندگی‌ای که پشت سر گذاشته‌ای، چنان تو را احاطه کرده‌اند که خیلی وقت‌ها آن دنیا که حالا فقط در ذهن تو وجود دارد، واقعی‌تر و ملموس‌تر به‌نظر می‌رسد از این دنیای نزدیکی که پشت پنجره در جریان است. چقدر باید طول بکشد تا خودت جزئی از آن تصویر باشی؟‌ برای آدم‌های مختلف متفاوت است و شاید برای بعضی هیچ‌وقت چنین اتفاقی نیا‌فتد. برای شما چه قدر طول کشید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فوریهٔ ۲۰۱۹- بهمن ۱۳۹۷</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۵) &#8211; استراتکونا،‌ بهشت سگ‌ها</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/03/07/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b5-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%a9%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10705</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  &#8211; ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 19 Jan 2019 03:42:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10355</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور پانزدهمین دورهٔ جشنوارهٔ بین‌المللی «پوش» (PuSh INTERNATIONAL PERFORMING ARTS FESTIVAL)، مهم‌ترین جشنوارهٔ هنرهای نمایشی ونکوور، که از هفده ژانویه تا سوم فوریه ۲۰۱۹ در سالن‌های مختلف شهر برگزار می‌شود، امسال سورپرایز ویژه‌ای برای ایرانی‌های دوستدار هنرهای نمایشی دارد. برداشتی متفاوت و فیزیکال از نمایشنامهٔ «ناگهان هذا حبیب‌الله، مات فی حب‌الله، هذا قتیل‌الله، مات بسیف‌الله» (عنوان انگلیسی این نمایش Suddenly Slaughter است) عباس نعلبندیان به زبان انگلیسی. کاری از گروه نمایشی بایتینگ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  &#8211; ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">پانزدهمین دورهٔ جشنوارهٔ بین‌المللی «پوش» (PuSh INTERNATIONAL PERFORMING ARTS FESTIVAL)</span><span style="font-weight: 400;">، مهم‌ترین جشنوارهٔ هنرهای نمایشی ونکوور، که از هفده ژانویه تا سوم فوریه ۲۰۱۹ در سالن‌های مختلف شهر برگزار می‌شود، امسال سورپرایز ویژه‌ای برای ایرانی‌های دوستدار هنرهای نمایشی دارد. برداشتی متفاوت و فیزیکال از نمایشنامهٔ <a href="https://pushfestival.ca/show-details/?show=suddenly-slaughter" target="_blank" rel="noopener"><strong>«</strong></a></span><strong><i>ناگهان هذا حبیب‌الله، مات فی حب‌الله، هذا قتیل‌الله، مات بسیف‌الله</i>» (عنوان انگلیسی این نمایش Suddenly Slaughter است)</strong><span style="font-weight: 400;"> عباس نعلبندیان به زبان انگلیسی. کاری از گروه نمایشی <a href="http://www.bitingschool.com/" target="_blank" rel="noopener"><strong>بایتینگ اسکول (Biting School)</strong></a></span><span style="font-weight: 400;"> به طراحی و کارگردانی آریو و آرش خاکپور، برادران ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور که امسال به‌عنوان Artists-in-Residence انتخاب شده‌اند و با جشنواره همکاری می‌کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نمایشنامهٔ ناگهان&#8230; داستان ورود فریدون، معلم اخراجی، به خانه‌ای اشتراکی در محله‌ای فقیرنشین در جنوب تهران است. ساکنان خانه به ظن آنکه او در صندوقچهٔ بزرگش پول دارد، تصمیم می‌گیرند به اتاقش بروند و پول‌ها را از او بدزدند. روز وقوع حادثه هم‌زمان با روز عاشوراست و از همه‌جا صدای سنج به گوش می‌رسد. پیچیدگی و دشواری نمایشنامه برای اجرا در وجود شخصیت‌های غیرانسانی‌ای چون «سدا»، مونولوگ‌های شاعرانه و پیغمبرانهٔ بی‌شمار فریدون، ارجاعات مذهبی و فرهنگی به عزاداری روز عاشورا، امام حسین، تصلیب مسیح، فرهنگ خانه‌های اشتراکی در تهران قدیم و بی‌پروایی در نمایش و صحبت از همجنس‌گرایی، آن را به متنی دشوار برای اجرا حتی به زبان فارسی تبدیل کرده است. و شاید به‌همین دلیل و البته به‌دلایل مربوط به ممیزی، بعد از اجراهای اولیهٔ پیش از انقلاب در کارگاه نمایش و جشن هنر شیراز، به کارگردانی و طراحی آربی آوانسیان، هیچ اجرای قابل اعتنایی از نمایشنامه که در یادها مانده باشد، وجود ندارد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10357" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-01.jpg?resize=500%2C326" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  - ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور" width="500" height="326" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-01.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-01.jpg?resize=300%2C196&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-01.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">سال گذشته شانس آن را داشتم که نمایشنامه‌خوانی این گروه ونکووری از ناگهان&#8230; را در تماشاخانهٔ کالچ (The Cultch)</span><span style="font-weight: 400;"> ایست ونکوور ببینم. نمایشنامه‌ به‌طرز حیرت‌انگیزی بسیار جذاب به انگلیسی ترجمه و دراماتورژی شده بود و بازیگران درک عمیقی از نمایشنامه به تماشاگران منتقل می‌کردند. آن نمایشنامه‌خوانی از نظر من یک موفقیت بی‌چون و چرا بود. برداشتی روزآمد و جذاب از نمایشنامهٔ دشوار نعلبندیان که حتی در ایران هم به یاد نداشتم؛ و به‌شدت مشتاق بودم روزی این گروه، اجرایی کامل از این اثر را به نمایش بگذارند. البته می‌توانم حدس بزنم اجرایی که قرار است در سه نوبت در روزهای بیست‌ و پنجم و بیست‌ و ششم ژانویه،‌ در سالن راشن‌هال (Russian Hall)</span><span style="font-weight: 400;"> ایست‌ون به صحنه برود، احتمالاً چیزی سراسر متفاوت و فراتر از آن نمایشنامه‌خوانی خواهد بود.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10360" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-04.jpg?resize=333%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  - ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-04.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-04.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">برادران خاکپور در کارهایشان تمرکز ویژه‌ای روی رقص و تئاتر فیزیکال دارند و تجربه‌های قبلی این گروه به‌خصوص پرفورمنس «هابیل و قابیل» (Cain and Abel)</span><span style="font-weight: 400;"> نشان از این دغدغه دارد. اما کم‌کم پای متن‌های نمایشی هم به اجراهای آن‌ها باز شده است و در واریاسیون جدیدی که از هابیل و قابیل، اواخر ماه سپتامبر سال ۲۰۱۸ در سالن فایرهال ایست ونکورر به صحنه بردند، متن چنان حضوری پیدا کرده بود که کار دیگر صرفاً در محدودهٔ پرفورمنس و رقص طبقه‌بندی نمی‌شد و سویه‌ها‌ی تئاتری قوی‌ای به آن اضافه شده بود. در اجرای جدید از هابیل و قابیل که برداشتی سمبلیک و سیاسی از داستان این اولین برادرکشی تاریخ است، پرفورمنس پرتحرک، پرتنش و در عین حال شوخ‌طبعانهٔ بخش اول به زیبایی با بخش دومی ترکیب شده بود که در آن با الهام از نمایشنامهٔ کلفت‌های ژان ژنه نویسندهٔ شهیر فرانسوی، دو برادر زن‌پوش شده و به نقش کلر و سولانژ کلفت‌های نمایش‌نامهٔ ژنه در می‌آمدند. در این بخش دوم به فراخور ظرفیت‌های متن، المان‌های تئاتری و کلامی پررنگ‌ شده بودند. اما کماکان مضامین و مفاهیم کلیدی‌ای چون نفرت و کینهٔ ناشی از حسادت و بی‌عدالتی‌های اجتماعی که در نهایت به فجایع و کشتارهای بی‌شمار در تاریخ ختم شده است،‌ دو بخش مختلف نمایش را به هم پیوند داده بود و با اضافه شدن مونولوگ ابتدایی به نمایش تعادل قابل قبولی بین ایده‌های منتج از تئاتر فیزیکال و تئاتر متکی به متن به‌وجود آمده بود. هر چند کماکان احتمالاً برای تماشاگران ناآشنا با نمایشنامهٔ ژنه، ابهاماتی در مورد شخصیت‌ها و انگیزه‌های آن‌ها وجود داشت که کار را در نهایت رمزآلود جلوه می‌داد.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10358" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-02.jpg?resize=500%2C333" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  - ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-02.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-02.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-02.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جدال بین ایده‌های اجرایی و متن نمایشی به‌خصوص در تئاتر مدرن همواره وجود داشته است، اما جاهایی که هنرمندان توانسته‌اند این دو وجه را به تعادل برسانند، قله‌های کم‌نظیری شکل گرفته که زبانزد اهل تئاتر شده است. به‌یاد می‌آورم اولین باری که با آریو خاکپور در سینماتک ونکوور آشنا شدم، دربارهٔ یکی از اجراهای شاخص ایرانی که چنین وجهی در آن پررنگ بود، صحبت کردیم. آن موقع آریو موهای بلند و انبوهی داشت که کم‌کم کوتاه شدند. فکر کنم روز نمایش نسخهٔ اصلاح‌شدهٔ فیلم سولاریسِ آندری تارکفسکی بود. بعد از فیلم دربارهٔ شیفتگی‌مان نسبت به فیلم‌های این کارگردان و تأثیری که در شکل‌گیری تفکراتمان داشت، صحبت کردیم. دربارهٔ تجربهٔ تماشای اولیه‌مان از فیلم‌های او در تهران و بعد از خود تهران حرف زدیم؛ از شهری که دوستش داشتیم و کم‌کم دارد ناپدید می‌شود و حرفمان به یک تئاتر خاص کشید. اجرای «سیاها»ی حامد محمدطاهری از نمایشنامهٔ ژان ژنه در سال ۱۳۷۹ شمسی در سالن زیرزمین تئاترشهر که نام طعنه‌آمیز خانهٔ خورشید را برایش در نظر گرفته بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دنیای هنر اصطلاح کالت معمولاً به پدیده‌های هنری‌ای اطلاق می‌شود که جدای از آنکه چقدر واجد ارزش‌‌های کیفی هنری باشند یا نباشند، گروهی طرفدار پروپاقرص و سینه‌چاک دارند که آن‌ها را بارها و بارها دیده‌اند. این اصطلاح بیشتر در مورد فیلم‌ها به‌کار می‌رود، اما می‌توان آن را برای همهٔ اشکال هنری به‌کار برد. با این تعریف، اجرای محمدطاهری از سیاها در آن سال‌های انتهایی دههٔ هفتاد یکی از معدود اجراهای تئاتری بود که به کالت تبدیل شد. با گذشت یکی دو هفته از اجرا، نمایش ناگهان چنان طرفداران پروپاقرصی پیدا کرد که حتی بیش از ده بار به تماشای آن نشستند. چیزی که برای غیردوستداران نمایش عجیب و باورنکردنی به‌نظر می‌رسید. اجرا به‌شدت فیزیکال بود؛ شامل حرکاتی بسیار سخت و طاقت‌فرسا، به‌شدت تحریک‌کننده و تهاجمی و تندخو. شگفت‌انگیز بود که هفده هجده سال بعد از اجرای آن تئاتر در جایی بسیار بسیار دور از تهران و تئاترشهر، دو طرفدار پروپاقرص آن نمایش با هم ملاقات می‌کردند. به‌نظر من ویژگی اصلی آن تئاتر این بود که تمام مضامین موجود در نمایشنامه را به‌نحوی استثنایی به تئاتر فیزیکال تبدیل کرده بود و متن و اجرا با هم یکی شده بودند و چنان موجودیت همگنی ساخته بودند که اساساً بعد از آن، اجرای نمایشنامهٔ سیاها را به‌نحوی دیگر نمی‌توانستی تصور کنی. این‌گونه به‌نظر می‌رسید که آن اجرا تمام ظرفیت‌های پیدا و پنهان نمایشنامه را به منصهٔ ظهور رسانده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10359" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-03.jpg?resize=333%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  - ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-03.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/Suddenly-03.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر می‌کنم غایت شیوهٔ تئاتری‌ای که برادران خاکپور پی گرفته‌اند، رو به سوی چنین هدفی دارد. حال باید دید در اجراهای بیست و پنجم و بیست و ششم ژانویه این تجربهٔ تازه که همان‌طور که در وبگاه جشنواره‌ آمده، تجربه‌ای کماکان در حال گسترش و تکمیل شدن است، چقدر توانسته‌ است به این هدف، به همگونی و تعادل بین ایده‌های اجرایی متکی به تئاتر فیزیکال و مضامین و ظرفیت‌های موجود در متن، نزدیک شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژانویه ۲۰۱۹ – دیماه ۱۳۹۷</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: pfont;">برای خرید بلیت این نمایش از صفحهٔ زیر دیدن کنید:</span><br />
<a href="https://pushfestival.ca/show-details/?show=suddenly-slaughter"><span style="font-family: pfont;">https://pushfestival.ca/show-details/?show=suddenly-slaughter</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴)  &#8211; ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10355</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۳)  &#8211; سه‌تار و کالاماری سوخاری</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/11/24/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b3-%d8%b3%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%a9/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/11/24/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b3-%d8%b3%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%a9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Nov 2018 03:05:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جعفر مدرس صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9992</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور ۱ در جزیرهٔ گرنویل‌ عصر دوشنبهٔ خلوتی بود. اواخر بهار بود و هنوز همه‌جا غرق گل، و کسانی‌ که در این اولین روز هفته بیرون زده بودند، به قصد ورزش کردن آمده بودند. گروهی مرد و زن پابه‌سن‌گذاشته در زمین تنیسِ کامیونیتی‌ سنترِ فالس‌ کریک در حال نرمش و حرکات کششی بودند. بچه‌ها در پارک، بازی می‌کردند و گروهی با دوچرخه یا پیاده مسیر کنار دریا را می‌پیمودند. سه‌شنبه قرار بود...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/24/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b3-%d8%b3%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%a9/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۳)  &#8211; سه‌تار و کالاماری سوخاری</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۱</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در جزیرهٔ گرنویل‌ عصر دوشنبهٔ خلوتی بود. اواخر بهار بود و هنوز همه‌جا غرق گل، و کسانی‌ که در این اولین روز هفته بیرون زده بودند، به قصد ورزش کردن آمده بودند. گروهی مرد و زن پابه‌سن‌گذاشته در زمین تنیسِ کامیونیتی‌ سنترِ فالس‌ کریک در حال نرمش و حرکات کششی بودند. بچه‌ها در پارک، بازی می‌کردند و گروهی با دوچرخه یا پیاده مسیر کنار دریا را می‌پیمودند. سه‌شنبه قرار بود فستیوالِ موسیقیِ «زیر آسمان موسیقی فارسی» در سالن واتر فرانتِ گرنویل‌ آیلند با کنسرتی از کیوان کلهر و کیا طبسیان افتتاح شود که کامل فروش رفته بود و من که طبق معمول دیر خبردار شده بودم و دیر تصمیم گرفته بودم، آن را از دست داده بودم. برگزارکنندگان فستیوال اما برای کسانی‌ که مثل من آن اجرا را از دست داده بودند، اجرایی اضافی برای روز قبل از افتتاحیه هماهنگ کرده بودند و من برای آن اجرا رفته بودم. در آن اجرا قرار بود کلهر بر خلاف معمول سه‌تار بنوازد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک ساعتی زودتر رسیده بودم. تصمیم گرفتم کمی اطراف قدم بزنم و مردم را تماشا کنم. روی پل روبه‌روی کامیونیتی‌ سنتر ایستاده بودم به تماشای کایاک‌سوارهایی که کم‌کم با نزدیک شدن غروب به ساحل می‌آمدند. روی پل تنها نبودم. مرد میانسالی هم که از روی سبیل‌هایش می‌شد حدس زد ایرانی است، با پسر نوجوان شانزده-هفده‌ساله‌ای ایستاده بودند. جزو معدود بعدازظهرهایی بود که تنها و دور از دخترک بودم. احساس کردم وقتی از او دورم، اضطراب دارم. احساس کردم به‌نظر می‌رسد بیشتر از آنکه نگران تنها ماندن او در آینده باشم، باید کم‌کم نگران تنهایی خودم باشم. خودم را بیست سال بعد تصور ‌کردم. وقتی که تمام این شک و تردیدهای ماندن و رفتنِ این روزها دیگر به خاطره‌ها پیوسته و اگر ماندنی شده باشیم، احتمالاً زندگی در غربت به تمامی ما را در خود فرو برده است و جز چند سال یک‌بار سری به ایران زدن و گاهی مسافری از ایران داشتن، یادی از آن خیابان‌ها و خانه‌ها که زندگی‌مان را ساختند، نخواهیم داشت و تمام زندگی‌ام دخترکی خواهد بود که کمترین وجه اشتراک فرهنگی را با او خواهم داشت تا جایی که حتی زبانِ هم را هم به زحمت خواهیم فهمید. در آن روزها این دلبستگی و وابستگی من به او چطور خواهد بود؟ بعد دوباره نگاهم به پدر و پسر ایرانی افتاد. به‌نظر نمی‌رسید تازه‌وارد باشند. شاید پسر مانند تصور من از آیندهٔ دخترک فارسی را درست و حسابی هم حرف نمی‌زد. با این‌حال، به‌نظر می‌رسید با هم خیلی رفیق‌اند. فکر کردم شاید هم این‌قدر بدبینانه پیش نرود. شاید هم ده، پانزده سال بعد ما روی همین پل با هم ایستاده باشیم و او دختر جوانی باشد که با من برای کنسرتی ایرانی آمده و مثل من تشنهٔ شنیدن و دیدن آن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیم‌ساعتی به زمان شروع کنسرت مانده بود که به سالن وارد شدم. برعکس اجرای شب بعد، بلیت‌های این اجرا کامل فروش نرفته بود و کمتر از نیمی از سالن پر شده بود. همان‌طور که حدس می‌زدم، آن مرد و پسر جوانِ روی پل هم مثل من برای دیدن کنسرت آمده بودند. و از قضا کنار هم در ردیف پنجم نشستیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روی سن، فرشِ دست‌بافتِ زیبایی با طرح خشتی و حاشیهٔ شکارگاه زیر نور پروژکتورها خودنمایی می‌کرد. دو مخده و دو سه‌تار. اسباب موسیقی ایرانی به سبک فرهنگی که کم‌کم در طول زمان گمش کرده‌ایم ساده و کارکردی است؛ بدون ظواهر چشمگیر، بدون زرق‌وبرق. قرار بود کمی بیش از یک‌ساعت بنشینیم پای دونوازی جادویی سه‌تار کلهر و طبسیان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند دقیقه‌ای به اجرا مانده بود که دختری تنها با قدی بلند و پیراهنی آراسته وارد شد. کمی دوروبر را نگاه کرد و به‌سمت من آمد. به انگلیسی پرسید آیا تنها هستم؟ از سؤالش تعجب کردم. جواب دادم که بله. می‌خواستم اضافه کنم که اما مجرد نیستم! اما بعد فهمیدم منظورش این بوده که آیا صندلی کنار من خالی است یا نه. نمی‌دانم چرا مطابق معمول نپرسید که صندلی کنارم خالی است یا نه. مردها در این‌گونه موارد زود دچار سوءتفاهم می‌شوند! بعد درخواست کرد مواظب کیفش باشم تا برود و برگردد. من هم قبول کردم. چندین دقیقه گذشت و از خانم جوان خبری نشد. مدیر فستیوال و مدیر سالن آمدند و هنرمندان و برنامهٔ آن شب را معرفی کردند و رفتند که بالاخره سروکله‌‌اش پیدا شد و این بار خانم جوان دیگری هم همراهش بود که با هم فارسی حرف می‌زدند و یک پاکت نسبتاً بزرگ هم همراه داشت. گیج شده بودم که چرا با آمدنش بوی غذای سرخ‌کرده در تمام سالن پیچید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کنارم که نشست در پاکت غذا را باز کرد و یک بسته سیب‌زمینی سرخ‌کرده و یک بسته کالاماری سوخاری را درآورد و به دوستش تعارف کرد و به من تعارف کرد و به ردیف پشتی‌ها تعارف کرد و گفت که از صبح چیزی نخورده و داشته از گرسنگی تلف می‌شده است. فضای عجیبی شده بود. فکر کن در سالنی کوچک قرار است دو نفر روی فرشی دست‌باف بنشینند و در حالت تمرکز خلسه‌واری که مخصوص موسیقی شرقی است، قطعات بداهه‌نوازی موسیقی ایرانی را بنوازند که به‌ویژه برای طرفداران چنین موسیقی‌ای با سکوت و حداکثر سر تکان دادن همراهی خواهد شد و حالا به این فضا بوی سیب‌زمینی سرخ‌کرده و کالاماری سوخاری اضافه شده بود. نمی‌دانستم که این دو استاد آیا هنوز می‌توانند تمرکز خود را حفظ کنند یا نه. مثل آن بود که به‌جای سالن واتر فرانت به یک بار آمده‌اند. بعد فکر کردم واقعاً لایتچسبک است! خاصیت موسیقی جدی سنتی ایرانی از آن نوعی که کلهر و طبسیان قرار بود اجرا ‌کنند، بیشتر شبیه موسیقی کلاسیک است تا مثلاً جَز که می‌تواند در بار هم اجرا شود. و می‌شود همان‌طور که اجرا را می‌بینی کالاماری سوخاری‌ات را هم بخوری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تمام امیدم این بود که با شروع اجرا بسته‌های خوراکی به پاکت‌شان برگردند، اما این‌گونه نشد. یک لحظه به بغل دستی‌هایم نگاه کردم و با پسر نوجوانِ مرد سیبیلوی ایرانی چشم‌درچشم شدم. لبخندی زد و سری تکان داد که یعنی انگار در یک تیم هستیم و هر دو از داشتن چنین هم‌ردیفی‌ای در این کنسرت معذب‌ایم. خوشبختانه خانم جوان کم‌کم بساط خوراکی‌هایش را جمع کرد اما بوی غذای سرخ کرده تقریباً در تمام مدت اجرا همراه ما بود و خیلی عجیب بود که آن موسیقی دونفره توانست با همهٔ این احوال بر شرایط غلبه کند و شب به‌یادماندنی‌ای به جای بگذارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۲</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">رفتار آن خانم جوان در سالن واتر فرانت، بهانه‌ای است برای من که یادی کنم از رمان توپ شبانهٔ جعفر مدرس صادقی</span><span style="font-weight: 400;">. فکر کنم توپ شبانه تنها رمان ایرانی چاپ‌شده‌ در ایران باشد که ماجراهایش در ونکوور می‌گذرد. راوی اصلیِ رمان زنی است که سودای نویسندگی و شاعری در سر دارد، در آپارتمانی شیک در کُول‌ هاربر زندگی می‌کند و به خودکشی فکر می‌کند. مادرش فکر می‌کند که او باید زودتر بچه‌دار شود تا این فکر‌ها از سرش بیرون برود اما </span><span style="font-weight: 400;">رابطهٔ او با شوهر همیشه غایبش، ابی، به بن‌بست رسیده است. در طول رمان، راوی با چند مرد رابطه‌ برقرار می‌کند که یکی از آن‌ها شاعر کانادایی سفید‌پوستی است که جایی در جزیرهٔ ونکوور زندگی می‌کند. راوی به خانهٔ او می‌رود و مدتی آنجا زندگی می‌کند و سعی می‌کند رمانی بنویسد اما در نهایت با بارداری و بچه‌دار شدن به آپارتمانش برمی‌گردد و همهٔ خانواده‌اش به علاوهٔ شوهر همیشه غایب از به دنیا آمدن کودک بسیار خرسند می‌شوند!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جایی در میانهٔ داستان، راوی به‌همراه دوستش به شب شعر شاعر مورد نظر، در مکانی سوله‌مانند می‌رود. شبی بارانی و سرد است. راوی و دوستش وقتی به محل اجرای شب شعر می‌رسند نیاز پیدا می‌کنند که به دستشویی بروند غافل از آنکه در آن مکان محقر از توالت خبری نیست. شعرخوانی شاعر شروع می‌شود و بالطبع در چنان شرایطی لذت بردن از شعر برای راوی و دوستش بسیار سخت می‌شود. در یک لحظه راوی دیگر نمی‌تواند خودش را کنترل کند و همان‌جا روی صندلی خودش را راحت می‌کند تا بتواند از ادامهٔ جلسهٔ شعرخوانی لذت ببرد. توصیفات مدرس صادقی از صحنه در این بخش طنز جذابی دارد و باید اعتراف کنم یکی از بهترین بخش‌های رمانی است که زیاد خوب نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">و اما چرا من توپ شبانه را رمان خوبی نمی‌دانم. رمان سال ۱۳۸۸ در تهران چاپ شده و من بار اول همان موقع آن را خواندم. آن موقع هنوز ونکوور را ندیده بودم، با این‌حال </span><span style="font-weight: 400;">شخصیت‌های تکراری و</span><span style="font-weight: 400;"> حالا دیگر مستعمل مردهای ایرانیِ تریاکىِ آویزانِ دخترهای شاعرپیشهٔ پول‎دار و شرح احوالات آن‌ها و دوستانشان پاى منقل، که به‌صورت فلاش‌بک دوران دانشجویی، قبل از ازدواج و آشنایی راوی و ابی و رفقایش را روایت می‌کند، بدجوری توی ذوقم زد. البته فضایى که از بندر ونکوور، اینگلیش بِى، جزیرهٔ ونکوور و شهر ویکتوریا ساخته بود و رابطهٔ زن راوی و مردِ شاعرِ کانادایی که رابطه‌ای عاشقانه و در عین حال مرید و مرادی است، جذاب بودند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما وقتی بعد از بیش از یک‌سال زندگى در ونکوور، شهری که زمان حال داستان در آن می‌گذرد، آن را دوباره خواندم. این بار کتاب به‌مراتب بیشتر از قبل برایم افت کرد. به‌نظر می‌رسید که مدرس صادقی در این شهر به‌معنای واقعیِ کلمه زندگی نکرده است. تصویری که از شهر ساخته بود، یک‌سر توریستى و کارت پستالى بود. شبیه همان تصویری بود که اکثر ایرانی‌ها از «خارج» دارند. و تصویری که از ایرانیان مهاجر می‌ساخت، تصویری جانبدارانه و یک‌طرفه بود. تمام مردان ایرانی رمان تریاکی بودند و تمام زنان ایرانی رمان، خیانت‌کار. برایم حتى در همان اولین خوانش کتاب خیلى تعجب‌آور بود که چطور کتابى که در آن نسبتاً با بى‌پروایى از روابط جنسى خارج از ازدواج حرف زده مى‌شود، مشکلى براى ممیزى پیدا نکرده و در همان دوران احمدى‌نژاد چاپ شده است. البته نیازى به گفتن نیست که من از نبود ممیزى و سانسور و اعمال نشدن آن روى هر کتابى استقبال مى‌کنم، اما شاید دلیل اصلى چشم‌پوشی ارشاد در خصوص این رمان آن بود که نگاهش به ایرانى مهاجر با کلیشه‌هاى رایجِ مد نظر حکومت که در رسانه‌های حکومتی هم تبلیغ می‌شود، کاملاً همخوانى داشت؛ ایرانى‌هاى پول‌دار و بی‌عار، زنانی که با هر مردی می‌خوابند و مردان تریاکی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رمان توپ شبانهٔ مدرس صادقی مثل این است که من از رفتار آن خانم جوان در سالن واتر فرانت در مورد تمام مهاجران قضاوتی همه‌گیر داشته باشم و آن را به خورد خواننده بدهم. طوری‌که خواننده احساس کند؛ ببین، مهاجران ایرانی این‌طورند، آداب کنسرت رفتن را نمی‌دانند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جامعهٔ ایرانی‌های مهاجر طیف وسیعی از مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها، گروه‌های مختلف سیاسی و افراد عادی، دانشجویان و افراد متخصص را در برمی‌گیرد که ممکن است نمونه‌هایی از آن‌ها با پیش‌زمینه و زندگی کنونی شخصیت‌های رمان هم‌خوانی داشته باشند؛ اما در غیاب کتاب‌هایی که این تنوع و گوناگونی را نشان دهند، انتشار چنین تک کتاب‌هایی تصویری کاملاً جعلی از آنچه ایرانی مهاجر تجربه می‌کند، پیش روی خوانندگان ایرانی داخل کشور قرار می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">توپ شبانهٔ پارک استنلیِ ونکوور سال‌هاست کارکرد واقعی‌اش را از دست داده؛ پرسروصدا اما بی‌خاصیت است. فکر می‌کنم برای آنکه داستانی دربارهٔ مهاجران چیزی بیش از سروصدایی بی‌خاصیت باشد، باید اول مثل یک مهاجر زندگی کرد. با چند سفر توریستی به جایی نمی‌شود در مورد مهاجران مقیم آن منطقه چیزی باخاصیت نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آبان ۹۷ – نوامبر ۲۰۱۸</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/24/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b3-%d8%b3%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%a9/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۳)  &#8211; سه‌تار و کالاماری سوخاری</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/11/24/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b3-%d8%b3%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9992</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۲) &#8211; خل‌بازی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/11/11/%d8%ae%d9%84%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/11/11/%d8%ae%d9%84%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Nov 2018 00:28:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9872</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور الیزابت، روزی که قرار بود از کار اخراج شود، برای همه‌ صبحانه درست کرد. دوست نداشت کسی اسمش را مخفف صدا کند. اسمش الیزابت بود، نه لیز یا لیزا یا الیزا یا ایزابل یا هر چیز دیگری، فقط الیزابت. صبح آخرین چهارشنبهٔ ماه بود. جلسهٔ ماهانهٔ دپارتمان ساعت ۷ صبح و به صرف صبحانه برگزار می‌شد و قرار بود در آن به‌جز آنکه راننده‌ها و بچه‌های انبار طبق معمول اجازه پیدا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/11/%d8%ae%d9%84%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۲) &#8211; خل‌بازی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الیزابت، روزی که قرار بود از کار اخراج شود، برای همه‌ صبحانه درست کرد. دوست نداشت کسی اسمش را مخفف صدا کند. اسمش الیزابت بود، نه لیز یا لیزا یا الیزا یا ایزابل یا هر چیز دیگری، فقط الیزابت. صبح آخرین چهارشنبهٔ ماه بود. جلسهٔ ماهانهٔ دپارتمان ساعت ۷ صبح و به صرف صبحانه برگزار می‌شد و قرار بود در آن به‌جز آنکه راننده‌ها و بچه‌های انبار طبق معمول اجازه پیدا می‌کردند تا غرهایشان را بزنند، صبحانه‌ای بخورند و دور هم گپی بزنند، الیزابت هم در مورد برنامهٔ ویژه‌اش که در آن به کمک ما نیاز داشت، صحبت کند. الیزابت در اصل مهمان ویژه بود، مهمانی که قبول کرده بود صبحانه را هم سروسامان بدهد. صبحانه، تخم‌مرغ و بیکن و‌ قهوه بود به‌همراه کرهٔ بادام‌زمینی و مربای توت‌فرنگی. ساعت هشت‌ونیم که جلسه تمام شد، همه راضی به نظر می‌رسیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حوالی ظهر بود. به توالت رفته بودم که ناگهان اینگرید در را باز کرد و با استرس و صدای بلند پرسید که چه کسی اینجاست. من از ترس آنکه چیزی جایی آتش گرفته باشد، سروته قضیه را زود هم آوردم و پریدم بیرون و پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است. اینگرید یکی از چند مدیر جدیدی است که تازه استخدام شده‌اند و از وقتی پایشان را در شرکت گذاشته‌اند،‌ رقابت‌های نامعمولی در شرکت به راه افتاده است که برای یک شرکت غیرانتفاعی کمی بی‌معنی به‌نظر می‌رسد. اینگرید از من خواست دست‌نشُسته سریع به انبار بروم. هر چند وقت یک‌بار، مانورهای ایمنی‌ای در شرکت برگزار می‌شود و من فکر کردم که این هم یکی از آن‌هاست. اما این‌طور نبود. همه در انبار جمع بودیم جز سه نفر که الیزابت یکی از آن‌ها بود. اینگرید به جمع پیوست و با قیافه‌ای اندوهگین گفت امروز روز غم‌انگیزی برای شرکت ماست. من فکر کردم چه اتفاقی افتاده. داشتم فکر می‌کردم چه کسی ممکن است مرده باشد. آن روز چند نفر غیبت داشتند! اما معلوم شد که دلیل جمع شدن ما در آن‌جا و غم‌انگیز بودن روز، این است که قرار است آن سه نفر را اخراج کنند. البته اینگرید گفت به‌دلیل ملاحظاتی مجبور شده‌اند اجازه بدهند این سه نفر از شرکت بروند. واقعاً این کانادایی‌ها انسان‌های مؤدبی‌اند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من گیج و مبهوت بودم از اینکه چرا ما باید در انبار باشیم و چرا نباید با همکارانمان خداحافظی کنیم و اصولاً چرا همه‌چیز را این‌قدر دراماتیک می‌کنند، که ایزاک آمد کنارم ایستاد. ایزاک یک کارمندزادهٔ به تمام معناست. صبح‌ها همیشه دقیقاً ساعت هشت صبح وارد شرکت می‌شود و چهار بعدازظهر بدون هیچ استثنایی شرکت را ترک می‌کند. دوازده‌سالی می‌شود که به کانادا آمده و نمی‌دانم چطور این نام پرطمطراق را برای خودش انتخاب کرده، اما بیشتر از دو جمله انگلیسی حرف نمی‌زند. فکرش را بکنید روی من را در حرف نزدن سفید کرده است. می‌دانستم که پرسیدن از او بی‌فایده است اما به‌هرحال تنها فردی بود که کنارم بود. پرسیدم این ماجراها یعنی چه؟ عجیب نیست؟ گفت خیلی عجیب است! واقعاً جواب قانع کننده‌ای بود. بعد از چند ثانیه اضافه کرد اما بهتر است زودتر تمامش کنند من وقت ناهارم است. این کانادایی‌ها واقعاً آدم‌های دلسوزی‌اند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روزی که ایزاک اخراج شد، کسی نبود که صبح قهوه درست کند. ایزاک جزو اولین کسانی بود که سر کار حاضر می‌شد. بودند کسانی که قبل از او می‌آمدند، اما همه با هم به این توافق رسیده بودند که تا آمدن ایزاک صبر کنند. به‌هر حال این جزو معدود کارهایی بود که ایزاک به‌درستی انجام می‌داد. در بقیهٔ موارد همیشه بخشی از کار لنگ می‌زد. از آنجایی که نمی‌خواهم اسرار شرکتی را فاش کنم، از بیان کارهایی که همیشه ایزاک در آن‌ها لنگ می‌زد، معذورم. همین‌قدر از من قبول کنید که حرف پول در میان بود و او چند باری حسابی گند زده بود. این بار آخر به‌دلیل آنکه حاضر نشده بود بعد از پایان کارش در ساعت چهار، پولی را انتقال دهد، خسارتی به شرکت وارد شده بود و این‌گونه بود که دوشنبه صبح وقتی که رأس ساعت هشت صبح خوشحال و خندان ماشینش را پارک کرد تا پیاده شود، اینگرید را دید که در هوای سرد آن صبح پاییزی با تی‌شرت آستین کوتاهی بر تن به‌سمتش می‌رود. من تازه رسیده بودم و طبق معمول داشتم قبل از وارد شدن به ساختمان در ماشین آخرین پست‌های تلگرام را چک می‌کردم. از قرار معلوم محمد حسین‌پور نامی در ایران ادعای امام زمانی کرده بود. دوستان من در تلگرام در چنین مواقعی از ادبیات خاصی استفاده می‌کنند که بنده به‌علت رعایت عفت عمومی از بیان‌ آن‌ها عاجزم. ساده‌ترین آن‌ها این است که مملکت که نیست، دیوونه‌خونه است. به‌هر حال، موضوع امام زمان قلابی سوژه‌ای نبود که به‌راحتی بتوان از کنارش گذشت، اما حضور اینگرید با یک تا تی‌شرتِ آستین‌کوتاه زیر نم‌نم باران صبحگاهی پاییزی از آن هم جالب‌تر و کنجکاوی‌برانگیز‌تر بود. معلوم شد اینگرید همان دمِ در عذر ایزاک را خواسته و اخراجش کرده است. به‌نظرم اینگرید نمایش‌نامه‌نویس یا فیلنامه‌نویس خوبی می‌شد. چه کسی به ذهنش می‌رسد کارمندش را این‌قدر دراماتیک، زیر باران،‌ صبح روز دوشنبه، از کار بی‌کار کند. فکر کنم تمام آخر هفته داشته برای کارگردانی آن نقشه می‌کشیده و خود را برای بازی در آن آماده می‌کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوشنبه تا ظهر که اِیمی با دوچرخه‌اش موش آب‌کشیده از راه رسید، کسی قهوه نخورد! اگر تمام شخصیت‌های این داستان خیالی باشند، اِیمی اسم واقعی یک آدم واقعی است. البته اول دوست داشتم اسمش را به مارگریت تغییر بدهم. ایمی جزو معدود افرادی است که مرشد و مارگاریتای بولگاکف را خوانده است. نه تنها آن را خوانده، که بر اساس ایده‌ای نبوغ‌آمیز از شخصیت‌های شیطانی آن برای طراحی لباس و ترتیب دادن مهمانی هالووین الهام گرفته است. باید اعتراف کنم اولین و تنها باری که چیزی بامزه و واقعاً جذاب در مورد هالووین شنیدم وقتی بود که او برایم تعریف کرد چطور ولند، بهومیت، عزازیل، مرشد و مارگریتا مهمان بچه‌های محله‌شان در شب هالووین بوده‌اند. در عین حال، ایمی یک سرآشپز ماهر است که مرا به‌شدت به یاد یکی از خاله‌های مادرم می‌اندازد. (وای حالا باید برایتان از خالهٔ مادرم بگویم؛ خاله ایران. قول می‌دهم زیاد طول نکشد. این یادداشت حداکثر تا صد و نود و هشت کلمهٔ دیگر تمام خواهد شد.) خاله ایران، خالهٔ مادرم در برغان یک پیرزن خنده‌روی سرخ و سفیدِ گرد و قلمبه بود که از دیدنش سیر نمی‌شدی و هر بار که می‌دیدی‌اش دلت از شادی پر می‌شد. ایمی، خاله ایرانی است که پشت کامپیوتر می‌نشیند و فعال محیط‌ زیست است و تمام طول سال، آفتاب و باران با دوچرخه از نورث‌ شور تا شرکت رکاب می‌زند. اِیمی تا مرا دید، با همان لبخندی که مرا خیلی یاد خاله ایران می‌اندازد، گفت ماجرای ایزاک را شنیده‌ای؟ با تأکید گفتم آن را دیده‌ام و برایش تعریف کردم که چطور اینگرید ایزاک را همان جلوی در اخراج کرده است. گفت یعنی نگذاشت حتی از ماشین پباده شود؟ گفتم نه نگذاشت و خودش زیر باران بود. فکر کن قبلاً مردم زیر چنین بارانی و در چنین صبح زیبایی به هم ابراز عشق می‌کردند. اِیمی نیشخندی زد و گفت معلوم نیست اینجا چه خبره. من حدس‌هایی می‌زدم که چه خبر است، اما آن‌ها را برای خودم نگه داشتم. خلق خاله ایران به اندازهٔ کافی تنگ شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از ناهار موقع رفتن به توالت اینگرید را دیدم. نوک زبانم بود که بگویم اگر نمی‌خواهد کسی را اخراج کند، من به دستشویی بروم که البته صرف‌نظر کردم که مبادا نفر بعدی خودم باشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آبان ۱۳۹۷ &#8211; اکتبر ۲۰۱۸</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;">پی‌نوشت: <span style="font-weight: 400;"> این داستان کاملاً تخیلی و صرفاً جهت خنده نوشته شده است و هرگونه شباهت بین آن و اتفاق‌های واقعی باعث تعجب نویسنده خواهد شد!</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/11/%d8%ae%d9%84%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۲) &#8211; خل‌بازی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/11/11/%d8%ae%d9%84%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9872</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۱) &#8211; من را به قایقم روی رودخانه برگردان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/09/02/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b1-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/09/02/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b1-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 03 Sep 2018 00:13:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور از داخل ترن هوایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9301</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور ۱ ساعت از هشت شب گذشته بود. یکی از روزهای اکتبر سراسر بارانی سال پیش بود. روزهایی که انگار حالا که به آن‌ها نیاز داریم و چشم انتظارشان هستیم تا شاید بیایند و آتش جنگل‌ها را خاموش کنند، با ما قهر کرده‌اند و هر روز خورشیدِ سرخ چون چشم خشمگین آسمان از فراز این دود ضخیم با خیره‌سری به ما چشم دوخته است. بگذریم. آن روز باران تازه بند آماده بود...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/09/02/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b1-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۱) &#8211; من را به قایقم روی رودخانه برگردان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۱</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">ساعت از هشت شب گذشته بود. یکی از روزهای اکتبر سراسر بارانی سال پیش بود. روزهایی که انگار حالا که به آن‌ها نیاز داریم و چشم انتظارشان هستیم تا شاید بیایند و آتش جنگل‌ها را خاموش کنند، با ما قهر کرده‌اند و هر روز خورشیدِ سرخ چون چشم خشمگین آسمان از فراز این دود ضخیم با خیره‌سری به ما چشم دوخته است. بگذریم. آن روز باران تازه بند آماده بود و باد ایستاده بود و حوالی محلهٔ کامرشال درایو حس‌وحال سرخوشانه‌ای در فضا بود و در ایستگاه، صدای خنده‌ها بلند. سوار ترن هوایی که شدم، بلافاصله نظرم را جلب کرد. کنار پنجره روی صندلی‌ای تک‌نفره نشسته بود. اگر به‌جای ترن سوار اتوبوس بودیم و به‌جای ۲۰۱۸، سال‌های قبل از جنگ جهانی اول یا بین دو جنگ بود، می‌گفتم پرستار بچه‌ یا ندیمهٔ خانمى است و دارد براى خوردن شامى مختصر و خواب به خانه‌اش برمى‌گردد. بى‌خیالى و بارى به‌هر جهتى‌اش مثل تصویری بود که فیلم‌ها و سریال‌ها از ندیمه‌ها و پرستارهای آن دوران در وقت آزادشان ساخته‌اند وقتى بعد از ساعت‌ها کار تحت نظارت و دیسیپلین شدید بالاخره خود را آزاد و رها حس مى‌کنند. در مدل موهای سرخش که با وسواس بافته‌ بودشان و عینک بسیار معمولی و طرز نشستن‌اش چیزی قدیمی و کلاسیک بود. شاید هم به‌خاطر هیچ‌کدام از این‌ها نبود و تنها به این دلیل چنین کلاسیک به‌نظر می‌رسید که به‌جای موبایل، کتابی در دست داشت. کتاب، نوول پالتویى‌ای بود که تازه شروعش کرده بود. نوولى فانتزی به نام اژدهاى سفید، ماجراهای لردزاده‌ای اژدهاسوار، نوشتهٔ ان مک‌کافرى</span><span style="font-weight: 400;">. یک بستهٔ بزرگ سیب‌زمینى سرخ‌کرده هم از A&amp;W خریده بود و کنار پایش روی صندلی گذاشته بود و هر چند لحظه یک‌بار در میان خواندن داستان، آن را باز مى‌کرد، سریع پنج شش تایى در دهان مى‌گذاشت و تا بوى سیب‌زمینى سرخ‌کرده مى‌آمد که فضاى واگن را پر کند، درش را دوباره تا مى‌زد و خواندن را از سر مى‌گرفت. بى‌خیالى و آرامشش غبطه‌برانگیز بود. با خودم فکر می‌کردم چقدر باید بگذرد تا بتوانم دوباره از خواندن کتاب این‌قدر لذت ببرم. با این بى‌خیالى و رهایى!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رابطه‌ام با کتاب یکی از چیزهایی بود که با مهاجرت از دست دادم. بله، رابطه. فکرش را بکنید من یکی از سرگرمی‌های هر روزم آن بود که وقتی از سر کار برمی‌گشتم، بروم روبه‌روی کتابخانه‌مان بایستم و به عطف کتاب‌ها خیره شوم تا ببینم کدام‌یک بیشتر از بقیه دلربایی می‌کند تا بردارم و ببرم به ستون پرشمار کتاب‌های نصفه و نیمه خوانده‌ام اضافه کنم. یا راهم را دور کنم و از سر کار بروم شهر کتاب آرین و نیم‌ساعت، چهل دقیقه‌ای آن‌جا کتاب‌ها را زیرورو کنم تا بالاخره با چند جلد کتاب جدید که جایی برای گذاشتن‌شان در کتابخانه نداشتیم به خانه بیایم و آن را به ستون «کتاب‌های جدیدِ بدون جا» اضافه کنم. چند وقت پیش حرف این بود که چه کنیم که این خانه بیشتر خانهٔ ما شود. من فکر کردم وقتی خانه خواهد بود که مثل تهران در جای جایش ستون‌های کتاب پراکنده شده باشند؛ کف اتاق خواب، روی میز اتاق مطالعه و میز غذاخوری، میزهای عسلی و جلوی مبل و البته روی کانتر هلالی چوبی آشپرخانه. خانهٔ ما بعضی روزها مثل کتابفروشی افرا زیر برج آفتاب، روبه‌روی پارک ملت بود با کتاب‌های ستون‌ستون چیده‌شده‌‌‌ اینجا و آنجا. چیزی شبیه کتاب‌فروشی مک‌لود (MacLeod’s Books) در پندر غربی تقاطع ریچاردز.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9303" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/books-752657.jpg?resize=333%2C500" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۱) - من را به قایقم روی رودخانه برگردان" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/books-752657.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/books-752657.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اشیاء گاهی از آنچه فکر می‌کنید به شما نزدیک‌ترند. چنان نزدیک که با از دست دادن‌شان غمگین می‌شوید و دوری‌شان اذیتتان</span><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> می‌کند و هیچ‌چیز دیگری هم جایشان را پر نمی‌کند. کتاب برای من چنین چیزی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گوش دادن به موسیقی. این یکی دیگر ربطی به مهاجرت ندارد. تقصیر سبک زندگی است. دیگر کمتر پیش می‌آید که بنشینی، فقط برای آنکه موسیقی گوش کنی. وقتی را فقط با گوش کردن به موسیقی بگذرانی بدون آنکه رانندگی کنی یا موبایلت را چک کنی یا هدفن به‌گوش گزارشی را تنظیم کنی. نوار کاست برای من یادآور دورانی است که آدم‌ها برای موسیقی گوش کردن هم وقت داشتند. برای جلو و عقب کردن نوار کاست و پیدا کردن قطعهٔ دلخواه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند روز پیش نزدیک پایان ساعت کاری به انبار رفتم و دیدم با آنکه تقریباً همه رفته‌اند، از جایی صدای موسیقی بلند است. و آن موسیقی قطعه‌ای معمولی نبود، قطعه‌ای بود از گروه Styx به نام «قایقِ روی رودخانه» که مرا به بیست سال پیش برد. مسحور صدای تامی شاو درآمیخته با مندولین و آکاردئون به گوشه‌ای از انبار کشیده شدم که قلمرو دیوید است. دیوید همیشه مرا یاد هری دین استنتن فقید می‌اندازد. در انبار همه‌کاری می‌کند؛ سفارش‌ها را سرهم می‌کند، پالت‌ها را با فورک‌لیفت جابه‌جا می‌کند، کف انبار را تمیز می‌کند و&#8230; زیاد خوش‌اخلاق نیست. یعنی راستش را بخواهید بهتر است زیاد به پروپایش نپیچید چون ممکن است فحش‌های اف‌دار را نثارتان کند. این است که کسی جرئت ندارد بهش حرفی بزند. مخصوصاً اگر سفارشی را دیرتر از موعد آورده باشی، بهتر است خودت آن را سرهم کنی تا آنکه بخواهی به او بگویی، یعنی من این‌طور ترجیح می‌دهم و چند باری که سفارشی در آخرین دقایق روز رسیده، خودم آن‌ها را جمع‌وجور کرده‌ام. چند سالی پیدایش نبوده و یک سالی است دوباره سروکله‌اش پیدا شده. هیچ کس نمی‌داند کجا بوده و چه کار می‌کرده است. من همیشه سعی می‌کنم تا جایی که ممکن است فاصله‌ام را ازش حفظ کنم، اما آن روز پای یکی از محبوب‌ترین آهنگ‌های زندگی در میان بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با آن اندام لاغر و صورت استخوانی و ته‌ریش پشت میز نشسته بود و چیزی یادداشت می‌کرد. کلاه کابویی‌اش سرش بود و یک نخ سیگار روشن‌نشده‌ گوشهٔ لبش؛ سیگار کشیدن در انبار قدغن است. من را که دید کمی معذب شد. گفت: «دوباره سفارشی را فراموش کرده‌ای؟» ساعتی به دست ندارد اما به مچ دستش نگاه کرد و گفت: «من دیگه وقت رفتنمه.» عادتش است. مثلاً وقتی می‌آید بالا سرم تا پرینت سفارش‌ها یا لیست مراکز دریافت مواد غذایی هفته را بگیرد و من می‌گویم یک ربع دیگر بیاید، به ساعت نداشته‌اش نگاه می‌کند! می‌رود و پنج دقیقه بعد دوباره آنجاست؛ ساعت دیوید همیشه جلو است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9304" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/cassette-1481444.jpg?resize=500%2C281" alt="ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۱) - من را به قایقم روی رودخانه برگردان" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/cassette-1481444.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/cassette-1481444.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/cassette-1481444.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا به‌حال با دقت به این گوشهٔ انبار، به قلمرو دیوید، نگاه نکرده بودم. میز و متعلقاتش طوری‌اند که انگار دهه‌هاست همین‌طور بوده‌اند. قفسهٔ طبقه‌بندی چوبی کوچکِ انتهای میز پر از فرم‌هایی است که ما اصلاً دیگر از‌ آن‌ها استفاده نمی‌کنیم و بالای قفسه پر از عروسک است. این یکی دیگر از آن چیزهایی است که اصلاً نمی‌شود با دیدن دیوید باور کرد. هری دین استنتن رازهای زیادی برای خودش دارد. دو تا باب اسفنجی، گربهٔ کلاه‌به‌سرِ دکتر سوس، ارنی و بارت از دنیای المو و چند تای دیگر که من اسمشان را نمی‌دانم. یک پرچم کانادا هم هست که از بالای قفسه تا روی زمین کشیده شده. اما شیء جذاب اصلی چیز دیگری است؛ یک رادیو ضبط دوکاستهٔ قدیمی مارک RCA که صدای تامی شاو در آن دارد ترجیع‌بند «قایق روی رودخانه» را تکرار می‌کند که «مرا به قایقم روی رودخانه برگردان و من دیگر شیون‌وزاری‌ای نخواهم کرد.» و کنار آن چندین جعبه نوارهای کاست، بعضی اوریژینال و بعضی سلکشن، به‌همان سبکی که ما هم بیست سال پیش داشتیم و نام آهنگ و خواننده با دقت و تمیز پشت جلد نوشته شده بود. گفتم: «این آهنگ Styx یکی از آهنگ‌های محبوب منه. چه جالب که تو این‌همه نوار کاست اینجا داری.» فکر کنم برای اولین بار در یک سال گذشته لبخند دیوید را دیدم. گفت: «رادیو ضبط اینجا داشت خاک می‌خورد، کاست‌های من هم خونه خاک می‌خوردند. اینه که&#8230; می‌خوای دوباره گوش کنی.» و دکمهٔ ریورس را زد. صدای چرخیدن و عقب رفتن نوار کاست درون ضبط. چند سال گذشته است از شنیدن چنین صدایی؟ صدای فشردن دکمهٔ play. و صدای ماندولین شاو که پریلود آهنگ را می‌نوازد. فکر کنم من و دیوید از این به بعد با هم دوست شده باشیم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/09/02/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b1-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%db%8c/">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۱) &#8211; من را به قایقم روی رودخانه برگردان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/09/02/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%db%b1%db%b1-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9301</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 21:03:43 by W3 Total Cache
-->