نوشا وحیدی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/نوشا-وحیدی/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Sat, 14 Sep 2024 16:04:34 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 نوشا وحیدی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/نوشا-وحیدی/ 32 32 107786100 یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/ https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#respond Tue, 26 Mar 2024 02:27:10 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22591 عاطفه اسدی – آلمان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»* عنوان اشتهابرانگیز مجموعه‌داستانی‌ست نوشتهٔ «نوشا وحیدی». عبارتی‌ متناقض، کوتاه و عمیق که بر اساس اسم یکی از داستان‌های مجموعه انتخاب شده است و به‌زیبایی تناقض زنده در آدم‌های مهاجر را نمایندگی می‌کند. آدم‌هایی که اگرچه در محیط تازهٔ خود ‌جا افتاده‌اند و تا حد زیادی از سد نوستالژی عبور کرده‌اند، اما همچنان تناقضات گوناگون درونی و فرهنگی خودشان را در بستر جامعهٔ جدید میزبان با خود حمل...

نوشته یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
عاطفه اسدی – آلمان

«شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»* عنوان اشتهابرانگیز مجموعه‌داستانی‌ست نوشتهٔ «نوشا وحیدی». عبارتی‌ متناقض، کوتاه و عمیق که بر اساس اسم یکی از داستان‌های مجموعه انتخاب شده است و به‌زیبایی تناقض زنده در آدم‌های مهاجر را نمایندگی می‌کند. آدم‌هایی که اگرچه در محیط تازهٔ خود ‌جا افتاده‌اند و تا حد زیادی از سد نوستالژی عبور کرده‌اند، اما همچنان تناقضات گوناگون درونی و فرهنگی خودشان را در بستر جامعهٔ جدید میزبان با خود حمل می‌کنند. و باید ذکر کرد که کلمهٔ «تناقض» اینجا بار منفی ندارد. انسان با همین تضادها و تناقضات درونی است که تبدیل به خود واقعی‌اش می‌شود؛ خودی که می‌تواند زنی باشد که در شب کریسمس، دستور پخت خورش قیمه‌بادنجان را به زن غیرایرانیِ شوهر سابقش می‌دهد…

اما بدون ورود به فضای داستان‌ها، تنها با خواندن اسم کتاب و دانستن این خلاصه که نویسنده، خارج از ایران می‌نویسد و منتشر می‌کند، می‌شود حدس زد در دل این مجموعه چه خبر است. اما آیا وحیدی، در مسیر کلیشه‌های ادبیات مهاجرت باقی مانده و تکرارشان کرده یا دست به تجربه‌هایی تازه زده است؟

این‌ها را باید با خواندن کتاب فهمید. 

کتاب که در سال ۲۰۲۳ از سوی نشر «رها» در ونکوور کانادا منتشر شده و نُه داستان را در برمی‌گیرد، دومین مجموعهٔ نوشا وحیدی است؛ نویسنده‌ای که نوشتن را در کارگاه‌های «حسین آبکنار» و «محمد محمدعلی» به‌طور حرفه‌ای دنبال کرده و کتاب اولش را به‌عنوان ناشرمؤلف تحت عنوان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» در ونکوور به چاپ رسانده است.

نوشا وحیدی
نوشا وحیدی

داستان‌های این مجموعه به‌ترتیب «چند گرم ماری‌جوآنا»، «جشن تولد»، «روز پاتریک مقدس»، «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»، «دگردیسی»، «شبی در بوستون‌بار»، «پری‌رو در پاریس»، «سکوت» و «اصفهان در قاب‌ها» نام دارند.

به‌عقیدهٔ من، یکی از تفاوت‌های این مجموعه با بسیاری از آثار فارسی‌زبان که در ردهٔ ادبیات مهاجرت قرار می‌گیرند، کم‌رنگ‌بودن ردّپای نوستالژی در آن است؛ این را بدون ارزش‌گذاری روی استفاده از نوستالژی می‌گویم و آن را ویژگی‌ای منحصربه‌خود برای این کتاب در نظر می‌گیرم. البته که در تمام داستان‌های نوشا وحیدی، ایران و عناصری مربوط به آن کمابیش حضور دارند و حتی گاهی تبدیل به لوکیشن اصلی داستان می‌شوند، اما این حضور، غالباً در پس‌زمینه اتفاق می‌افتد. انگار که شخصیت‌های خلق‌شده توسط نویسنده، از تروماها و بحران‌هایی که زیست در جغرافیایی جدید به آدم مهاجر می‌دهد، گذر کرده باشند و با وجودی که هرکدام همچنان غم و شادی‌ها و زخم‌هایی از گذشته را با خود حمل می‌کنند، آدم‌هایی جاافتاده در محیط جدیدشان‌اند. بنابراین می‌توان گفت آثار مربوط به ادبیات مهاجرت، بدون مستقیم‌گویی از نوستالژی هم می‌توانند حرف برای گفتن داشته باشند و پدیدهٔ زندگی یک مهاجر را از زوایایی دیگر هم تماشا کنند.

وحیدی در این مجموعه، با الهام از رویدادهای عادی زندگی، تلاش می‌کند بستر داستان‌هایش را بسازد. او بیش از آنکه بخواهد شیطنت‌های فرمی و تکنیکی و… انجام بدهد، گویی می‌کوشد قصه‌هایی بنویسد که در عین سادگی، شخصیت‌محورند و از نگاهی روان‌شناسانه برخوردارند. در اغلب داستان‌ها، اگرچه به سمت‌وسوی اتفاق‌محوربودن هم نزدیک می‌شویم اما آنچه بیشتر حائز اهمیت است، به‌عقیدهٔ من درونیات شخصیت اصلی است. در این قصه‌های ساده اما وحیدی از جزئیات غافل نمی‌شود و توجه ویژه به آن‌ها و به کارکردگرفتن از آن‌ها دارد. از خال‌کوبی روی بازوی زن گرفته تا سس ماسیدهٔ دور دهان بچه‌ها، عطر تنی که با سال‌ها پیش فرق کرده و بوی دود و آتشی که در فضا پیچیده، همه نشانگر این است که نویسنده مشاهده‌گر خیلی خوبی‌ست و توانایی فوق‌العاده‌ای در ثبت جزئیات و ساختن توصیف‌های زنده دارد. علاوه بر به‌خوبی تماشا‌کردنِ جزئیات و اشیاء، به‌نظر من وحیدی آدم‌ها را هم به‌خوبی تماشا می‌کند و به حرکات ظریف آن‌ها توجهی ویژه دارد. نثر او، نثر روانی است که تصویر و فضا می‌سازد و خواننده را به دل عطر و بو و مزه و سرما و گرما می‌کشاند. من در برخوردی سلیقه‌ای، می‌توانم بگویم بعضی جاها با انتخاب کلمات یا عبارت‌هایی که به متنی امروزی، جنبه‌ای آرکائیک می‌دادند، زیاد موافق نبودم. می‌توانم به‌عنوان نمونه به «لمحه» یا «سری پرهوش» و «هوش‌ربا» اشاره کنم. و این ریزبینی‌ها هم اتفاقی است که موقع خواندن یک کتاب خوب در خواننده رخ می‌دهد؛ نثر همواره‌خوب نویسنده، خواننده‌‌ای را که در متن غرق شده سخت‌گیر می‌کند و سطح توقعش را می‌برد بالا. همان‌طور که نوشتم، کتاب این امکان را به خواننده می‌بخشد که بتواند خود را در محیطی که قصه درونش اتفاق می‌افتد، حس کند، با شخصیت‌ها مست شود، برقصد، هم‌سفر شود، اشک بریزد و بخندد و ملغمه‌ای از حس‌های مختلف را در آن واحد تجربه کند.

جلد کتاب «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»

اما از کلمات «اشک» و «حس» استفاده کردم، یادم آمد بگویم که به‌لحاظ بار حسی، داستان‌های این مجموعه از نظر من کاملاً متعادل‌اند؛ نه می‌کوشند در انتقال حس غم به خواننده در موقعیت‌های تلخ، غلوآمیز باشند، و نه آن طنز تلخی را که خیلی زیرپوستی در پس‌زمینهٔ بیشترشان وجود دارد، به‌طور اغراق‌شده و مستقیم مطرح می‌کنند.

بیشتر داستان‌های این مجموعه از راوی اول‌شخص برخوردارند، که به‌اعتقاد من برای کتاب مثل تیغی دولبه عمل کرده است. در بسیاری از موارد، راوی اول‌شخص و آن «من» گوینده می‌تواند هم‌حسی خوبی با مخاطب ایجاد کند و او را فوراً درون قصه بکشد و امکان همذات‌پنداری عمیق ایجاد کند. اما از سوی دیگر، وقتی از ظرفیت‌هایی که راوی اول‌شخص در اختیار نویسنده می‌گذارد، به‌طور متنوع و خلاقانه استفاده نشود، ممکن است انتخاب آن در همهٔ کارها، جواب ندهد. برای مثال، ممکن است در جاهایی تصور شود که مرز میان مؤلف و راوی از بین رفته است و شخصیت‌ها قدری شبیه به‌هم شده‌اند؛ در بعضی داستان‌ها ما «من»‌هایی را داریم که تا حد زیادی مشابه یکدیگر حرف می‌زنند و مثلاً دایرهٔ کلمات یکسانی دارند حتی اگر از نظر اندیشه، با یکدیگر متفاوت باشند. چیزی که در این مجموعه من دوست داشتم بیشتر ببینم، لحن‌سازی بود و توجه به صداهای مختلف. وحیدی در دیالوگ‌نویسی‌ها تا حد زیادی توانسته لحن بسازد و صداها را از هم تفکیک کند، اما شخصیت‌ها اغلب به‌سبب همان انتخاب راوی اول‌شخص که اشاره کردم، لحن‌هایی یکسان دارند. غالباً بیانی شاعرانه دارند، علاقه‌مند به ادبیات‌اند، و حتی وقتی غر می‌زنند این بیان شاعرانه زیاد شکسته نمی‌شود. در برخوردی سلیقه‌ای، من دوست دارم از نوشا وحیدی داستان‌هایی به‌زبان محاوره بخوانم، یا اگر از سطح زبان فراتر برویم، دوست دارم داستان‌هایی از او بخوانم که با محوریت راوی‌ها و شخصیت‌های مرد، کودک، و حتی حیوانات و اشیاء نوشته شده‌اند؛ داستان‌هایی که به‌لحاظ فرم و انتخاب ژانر، جسورتر و خلاق‌ترند؛ تجربه‌هایی نزدیک به داستان «چند گرم ماری‌جوانا» که در آن ماجرایی عشقی و به‌عبارت بهتر، یک زندگی از سه زاویه‌دید مختلف نمایش داده می‌شود و عدم قضاوت و چندصدایی در آن پررنگ است. و امیدوارم همان‌طور که در ابتدای این کتاب اشاره شده، از نوشا وحیدی رمان نیز بخوانیم. چرا که او قصه‌گوی خوبی‌ست و بسیاری از داستان‌های همین مجموعه هم پتانسیل این را دارند که ایده‌ای برای یک رمان یا داستان بلندتر باشند؛ برای خود من داستان «اصفهان در قاب‌ها» چنین حس و حالی را ایجاد می‌کرد و دوست داشتم کار مفصل‌تری بخوانم.

این کتاب را به مخاطبان جدی ادبیات که دنبال لذت‌بردن از خواندن‌اند و علاقه‌مند به نقد، و به آن‌ها که صرفاً قصه‌خواندن دوست دارند، و به آن‌ها که داستان‌نویس‌اند و باید یک‌عالمه داستان کوتاه بخوانند و مشق کنند و یاد بگیرند، پیشنهاد می‌کنم.


*برای خرید نسخه‌‌های الکترونیک و چاپی این کتاب به‌صورت آنلاین از لینک زیر استفاده کنید:

https://bit.ly/RahaaBookstore

نوشته یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/ 0 22591
رکوئیم، شربت سینه و اجنه https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/#comments Mon, 09 Oct 2023 18:32:57 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=21597 این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. نوشا وحیدی – ونکوور همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد و من نمی‌فهمیدم. سفر به کالیفرنیا برای بدرقهٔ دوستی، و دیداری که همان‌جا تصادفاً با دو یار دلبند دبستانی رخ داد و شرحه‌شرحهٔ دلم را پیوند زد تا روزهای در راه را تاب آورم. برگشتم و فهمیدم بستری هستی. از همان روز شروع کردم...

نوشته رکوئیم، شربت سینه و اجنه اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید.

نوشا وحیدی – ونکوور

همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد و من نمی‌فهمیدم. سفر به کالیفرنیا برای بدرقهٔ دوستی، و دیداری که همان‌جا تصادفاً با دو یار دلبند دبستانی رخ داد و شرحه‌شرحهٔ دلم را پیوند زد تا روزهای در راه را تاب آورم. برگشتم و فهمیدم بستری هستی. از همان روز شروع کردم به حرف‌زدن با تو، که اجازه بده در این نوشته «شما» خطابت نکنم. برای رسمی‌بودن در جهان بی‌بنیادی که هر روز وجود عزیزی را از برمان می‌رباید، خیلی خسته‌ام. جهانی که بیش‌ازپیش از معنا تهی می‌شود و جهان من که این روزها پژواک یکسرهٔ مویه‌هاست. که پیش از رفتنت التماس‌آلود بود و حالا در نبودنت، رنجیده و سوگوار.

چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد. 

تو بستری بودی که فرزاد قسمتی از رکوئیم موتزارت را روی صفحهٔ فیس‌بوکش گذاشت و من ناخودآگاه یک‌باره و دوباره و صدباره گوش دادمش. نمی‌فهمیدم چرا این موسیقی این‌طور با روح و جان من هم‌نواست. نمی‌دانستم زیستن روزهای نبودن تو را مشق می‌کنم. در پژواک صدای خودم که خطاب به تو بود، و زیروبم‌های رکوئیم آمادئوس گم‌وگور شده بودم. از سفر برگشته بودم و خسته، پشت هم شیفت می‌گرفتم. هرچه طولانی‌تر، بهتر. این یکی رانندگی طولانی‌ای دارد. چه عالی. تا لَدنر (Ladner) برانم و با تو گپ بزنم. آن‌طور که وقتی می‌آمدم از خانه برت می‌داشتم برویم کارگاه. متصل و بی‌وقفه. از همه‌چیز. و همهٔ آشناهای مشترک ایران، که شبیه هم دوستشان داشتیم، یا نداشتیم. من بی‌رحم بودم و توی بزرگوارِ غالباً خطاپوش هم در هم‌نشینی با من تعارف را کنار می‌گذاشتی. در شاهراه ستایش و نکوهش بی‌محابا می‌راندیم و قهقهه می‌زدیم و اشک به چشممان می‌آمد. و من مست غرور که محرم اسرار توام. یک‌بار گفتم «ابراهیم اقلیدی» در سفر اخیرم به ایران وقتی حرف شما بود، گفت: «محمد شازده است. مثل ما پاپتی‌ها نیست.» این‌طور شد که اشک به چشم تو آوردم و کل سفرمان شد مدح ابراهیم اقلیدی نازنین که هر دو شیفته‌اش بودیم. 

به خانهٔ خیابان برادوِی (Broadway) که می‌رسیدیم، انگار تازه صحبتمان گل انداخته بود. من از اینکه توی ماشین بمانیم و تو یک سیگار کمتر سیگار بکشی راضی بودم، اما سر آخر پیاده می‌شدیم و در آن کوچهٔ خاکی که می‌گفتی یاد کوچه‌های دهات شمال می‌اندازد و باعث تسکینت است، می‌ایستادیم و باز سیگار می‌کشیدیم و باز حرف می‌زدیم. بعد ناگهان نگران من می‌شدی در دیروقت شب. می‌گفتم: «باشه، ماچ ما رو بدین می‌خوایم بریم.» جمله‌ای که همیشه وقت خداحافظی می‌گفتم و به خنده می‌انداختمت. بوسه را روی پیشانی‌ام می‌نشاندی و روانه‌ام می‌کردی. از توی آینه می‌دیدمت و می‌دانستم با قامتی که هیچ‌گاه خمیده ندیدمش، می‌ایستی تا در پیچ کوچه محو شوم.

چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد. 

در راه راندن به لَدنر موج رادیو را جابه‌جا می‌کردم. دنبال ایستگاه مناسبی می‌گشتم که آهنگ باب طبع مرا پخش کند و خودم را بسپرم به خاطرات گپ‌های توی راهمان. دستم لغزید و موج خزید روی ایستگاهی ناآشنا. خواستم عوضش کنم که حس غریبی درونم سر برداشت. آخ، آهنگی که ماه‌ها بود دیوانه‌وار دنبالش می‌گشتم! تمام یوتیوب را زیرورو کرده و چون نه اسم آهنگ را بلد بودم و نه اسم بَند (Band) را، نمی‌یافتمش. حالا نه‌تنها می‌شنیدم که اسمش را هم می‌دیدم: Cough Syrup. شربت سینه. امروز باید پیدا شود. همین امروز که تو احتمالاً در بیمارستان به‌هوش یا بی‌هوش، به‌سختی نفس می‌کشی. و هیچ شربت سینه‌ای هم علاجت نیست. این را چند روز بعد فهمیدم. آن روز هنوز به معجزهٔ برخورد اتفاقی با این آهنگ باور داشتم. بیهوده سرخوش شدم. شروع کردم با ریتم آهنگ دم‌گرفتن که چراغ‌زدن ماشین‌های روبرو به خودم آورد. صدالبته که سرخوشانه رانده بودم توی لاین مخالف بزرگراه و با سرعت به‌سوی نیستی می‌راندم. به خودم آمدم و سرعتم را کم کردم. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. فلج شده بودم، اما تو هلم دادی و آرام‌آرام رساندی‌ام به دررویی که در حائل بتونی بین دو باند، لابد برای آدم‌های شیدایی چون من تعبیه کرده بودند. شاید هم نکرده بودند؟! آهان، این‌ها اجنهٔ مهربان تو بودند که دست‌به‌کار شده بودند. کمکم کردند با خونسردی بخزم توی لاین شتاب، که راننده‌ها با سرعت دیوانه‌وار تویش می‌راندند. چطور اتفاق افتاد؟ چطور توانستم؟ فکر کردم می‌خواهی زنده بمانم و باز استاد و شاگردی کنیم. باز رفاقت کنیم. باز سیگار بکشیم و باز آخرش حواسم را پرت کنی و ته‌سیگارت را یواشکی روی زمین بیندازی. باز قهقهه بزنیم. باز مناسبتی جور کنیم و سر کلاس لبی تر کنیم. باز جشن شهروندی من با زادروز تو تلاقی کند و شمع کیکت را با هم فوت کنیم. رمانم را تمام کنم و با کتاب بعدی تو ازشان رونمایی کنیم. بنشینیم کنار هم و شکم گرسنه و لب خشک، تو پیوسته و من آهسته کتاب‌هایمان را امضا کنیم. و بعد یواش بگویی: «دارم هلاک می‌شم برای یه نخ سیگار.» و من بگویم: «می‌ریم. می‌کشیم.» و آن نشود آخرین سیگار مشترکمان… آن روز هنوز به معجزه اعتقاد داشتم.

خودم را رساندم به لَدنر. تا نیمه‌شب زیر آسمان نشستم و سیگار کشیدم و به تو فکر کردم. زیر آسمان دشتی که برای جشنوارهٔ موسیقی چند روز بعد آماده می‌شد. و من خوش‌باور حتی همین را هم به فال نیک گرفتم… 

روزگاران پیش از کووید که زندگی شکل دیگری داشت، از این شیفت‌ها زیاد کار می‌کردم و گاه که با تو راجع بهشان حرف می‌زدم، با تعجب نگاهم می‌کردی. راجع به تدریس یوگا هم. انگار از من هیچ‌چیز جز نویسندهٔ تمام‌وقت‌بودن انتظار نداشتی و کارهای دیگرم را جدی نمی‌گرفتی. بعد من توضیح می‌دادم که سر شیفت‌ها قلم و کاغذ می‌برم و اگر شانس بیاورم و کسی دوروبرم نباشد، می‌نویسم. یوگا را هم برای بری‌ماندن از جنون نیاز دارم. هیچ‌وقت باورم نکردی. این را از نگاهت می‌خواندم. ادبیات همه‌چیزت بود و دلخوری‌ها و نیمچه‌قهرهایت با من هم سر همین بود. کلاس نیامدنم از زمان آنلاین‌شدن و کم‌نوشتنم. مرا ببخش اما کارگاه برای من، همهٔ آن مراسم و مناسک بود. برداشتن از خانه و رساندنت، وقتی افتخارش نصیبم می‌شد. توقفمان در بقالی افرا برای خرید کلوچهٔ نوشین. دم‌کردن چای، نشستن دور آن میز عزیز مستطیل و نوشیدن. هم‌نشینی و هم‌نفسی با تو، طنین صدای مهربانت در فضا وقتی جزوه دیکته می‌کردی بهمان. شیطنت‌های ما سر کلاس و نهایت جدیتت که قلم را آرام بزنی روی میز و بگویی: «عنایت بفرمایین.» زنگ تفریح و هول‌هولکی سیگارکشیدنمان… 

این اواخر بیشتر تلفنی حرف می‌زدیم. و اولین سؤالت این بود: «از رمانت چه خبر؟» می‌گفتم بی‌انگیزه‌ام و کار کُند و کاهلانه پیش می‌رود. یادم می‌آوردی نویسنده تا رمان ننویسد، جدی گرفته نمی‌شود و توصیه می‌کردی لابه‌لایش داستان کوتاهی، نقدی، چیزی بنویسم که حس‌هایم هوا بخورند و از دست نروند. بیش از خودم دلواپس ننوشتنِ من بودی. فرشته‌ای را یادم می‌آوردی که حین عرق‌ریزان روح ناغافل می‌آید می‌نشیند روی شانهٔ نویسنده و قلمش را می‌شوراند… و به تو بگویم آن لحظهٔ طلایی دیریاب تا زنده بودی و تا هرزمان که بنویسم، با یاد تو همراه است.

همین‌طور بی‌وقفه می‌نویسم و یادم می‌آید تا جمعه مهلت دارم و فرصت تمام جمعه‌های پیش رو و تمام صفحات مجله هم برای نوشتهٔ من کافی نیست. پس عجولانه می‌نویسم. دیگر تو نیستی که مثل وقت‌های داستان‌خوانی‌ام بگویی: «خانم، کمی‌ آهسته‌تر.»

تندتند از روز اول ملاقاتمان بگویم که آمده بودم نظرت را راجع به داستان‌هایی که به کسی در «خانهٔ فرهنگ و هنر ایران» تحویل داده بودم، بدانم. بلندقامت و آراسته از در آمدی تو. کاغذها را دادی دستم و با تحکم گفتی: «خانم، شما بیا کلاس شرکت کن.»

آراسته و همان‌طور که اقلیدی گفت شازده‌وار بودی، اما هم‌زمان چیزی قلندروار در تو بود که وادارم کرد نگویم «عمراً»، و نروم کاغذها را بگذارم توی کشوی میز تحریرم. میز تحریر اتاق خانه‌ای که دور از هر محلهٔ ایرانی گرفته بودم تا هویتم و همهٔ آن چیزها که مرا به خانهٔ اصلی وصل می‌کرد، فراموش کنم. تو مانع گسستن من از ادبیات شدی. تو سرنوشت کاغذها را از زردشدن و پوسیدن در کشو، به اوراق دو کتاب زیبای چاپ‌شده در ونکوور تغییر دادی. اینکه تا روز رفتنت چه‌ها گذشت و چه‌ها آموختم، چه شهدها چشیدیم و چه زخم‌ها خوردیم، بماند. کَمش را اینجا گفته‌ام و پُرش بماند برای داستانی که روزی در وصف تو بنویسم. اینکه چیزی بنویسم و تو هرگز نخوانی‌اش، چه حس غریبی‌ست… 

یادم نرود از دیدار تهرانمان بگویم. بزرگداشتی که علی دهباشی نازنین برایت برگزار کرده بود و من بخت حضور در آن را داشتم. دیدارمان در کتاب‌سرای تندیس و ناهاری که نبش تخت طاووس در رستوران محبوبت مهمانم کردی. دو رونمایی از کتاب شاگردهایت که دعوتم کردی و فلافلی که بعدش حوالی خیابان انقلاب زدیم. یادم نرود بگویم در تهران آدم دیگری بودی. شادتر و سرزنده‌تر، رها و پرشور. حلواحلواکردن‌های شاگردهای پیشینت که حسودانه می‌دیدم، بیشتر از حلواحلواکردن‌های ما نورت ونکووری‌ها – که به «بچه‌های خانوم کوچیک» معروف بودیم – بهت مزه می‌دهد. 

از خوشحالی‌ات خوشحال بودم، اما یکهو ترس برم می‌داشت که روزی ترکمان کنی و برگردی پیش آن‌ها. اسدالله امرایی. جواد مجابی. علی دهباشی. نویسنده‌های جوان ساکن ایران. ترسم بجا بود. حالا ترکمان کرده‌ای و رفته‌ای پیش براهنی و شاملو. پیش یارعلی پورمقدم. بکتاش آبتین. پیش رفته‌های آشنا که در غربت دلتنگشان بودی.

چه می‌گفتم؟ آهان، همه‌چیز برای سوگ تو آماده می‌شد.

چند روزی را در بی‌خبری گذراندم و نمی‌دانستم به‌هوشی یا بی‌هوش. به این‌در و آن‌در می‌زدم که ببینمت. شقایق پیام فرستاد که دعا کنم. امیرحسین لابد برای دلخوشی‌ام گفت که بهتری. اما من باید می‌آمدم پیشت. حرف هیچ‌کس را نباید گوش می‌کردم. می‌آمدم پشت در بیمارستان تا کسی دلش برایم بسوزد و راهم بدهد. به‌جایش بغضم را فرو خوردم و صدایم را صاف و شاداب کردم و فرمان بیدارباشی با آن شوخی‌ها که بین خودمان بود ضبط کردم و برایت فرستادم. روز چهارشنبه. 

نمی‌دانم هرگز صدایم را شنیدی. تویی که هم‌نام و هم‌تراز پدرم بودی، صدای دختر کوچکی که هم‌نام مهرنوشت بود و نویسنده‌اش کردی و حسرت آخرین دیدارت را تا ابد به دلش گذاشتی، شنیدی؟ 

پنجشنبه بعد از مدت‌ها شیفت لباس رسمی‌ داشتم. کت‌وشلوار و پیراهن سپیدم را آماده کردم. یادم آمد این اواخر روی کراوات‌زدن سخت‌گیری نمی‌کردند. خودم هم دل‌ودماغش را نداشتم، اما باز دستی آمد و کراوات را از جالباسی درآورد و داد دستم. پوشیدم و بستم و راه افتادم سمت کار. جشن و سروری که در آن شامپاین و شیرینی سرو می‌کردند و همه خوشبخت بودند. همه جز من که دل‌آشوب بودم و بی‌آنکه بدانم رخت سوگ تو را به تن داشتم. بعد سلفون در جیبم لرزید. و من دزدکی نگاهش کردم. و پیام رفتن تو را خواندم. بعد زانوهایم خم شد. و راستشان کردم. و نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم باقیمانده را دوام آوردم. بعد توی خیابان بودم و کت‌وشلوارپوش و کراوات‌زده زار می‌زدم و دیوانه‌وار به این و آن تلفن می‌کردم. نمی‌فهمیدم از کدام طرف بروم. راه خانه را گم کرده بودم. یک‌جا شنیدم امیرحسین توی قطار باهام حرف می‌زند و من بهش التماس می‌کنم که بیاید. یک‌جا دیدم روی زمین نشسته‌ام و با مرال زاری می‌کنم و از هم می‌پرسیم چه خاکی به سرمان بریزیم. یک‌جا هم زن مهربانی آمد دستم را بگیرد و بلندم کند که دانست زمین‌گیر شده‌ام، و رفت. بعد نمی‌دانم چقدر دیرتر، دیدم که توی بارم. همان نزدیکی. آن شب موزیک زنده داشتند. چندتا دوست قدیمی‌ کانادایی هم بودند. توصیه کردند برقصم و بنوشم. و صدالبته که سیاه‌مست شدم و اشک‌ریزان تا پای جان رقصیدم. آخر شب برایم تاکسی خبر کردند و فرستادندم خانه. با راننده راجع به تو حرف زدم و گریه کردم. یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم، اما مهربانی‌اش را یادم است. همه‌چیز برای سوگ تو آماده بود و حالا شیرفهم شده بودم. شب چطور گذشت؟ نمی‌دانم… 

فردایش که به‌زحمت خودم را جمع‌وجور کردم تا بروم سر قرار «غار تنهایی»، توی راه گربهٔ قشنگی از ناکجا جست زد جلوی راهم و تن لطیفش را مالید به پاهام. هرگز ندیده بودمش و از آن روز هم هرچه چشم انداختم ندیدمش. نمی‌دانستم گربه هم بلدی بفرستی! نشستم روی زمین و نوازشش کردم. برای اولین بار پس از رفتن تو خندیدم. 

آنجا، آغوش گشودیم و اشک ریختیم و سیگار کشیدیم. عکست را با شمع و گل‌ها گذاشتیم روی آن ستون‌های کوتاه سنگی و بهشان خیره شدیم. همان ستون‌ها که همین چند سال پیش سرخوشانه با تو ازشان بالا پایین رفتیم و برای آن زیباترین عکس‌ها، ژست گرفتیم. به یاران آشنا نشانشان دادم و هیچ‌کدام خودمان را به‌جا نیاوردیم. بعد مینا گفت که عکس توی قاب اتفاقاً بریده‌ای از یکی از همان عکس‌هاست. یکی از بی‌شمار دونفره‌هامان. 

آخرین دونفره‌مان را توی مراسم بزرگداشت تو و رونمایی کتاب‌ها بی‌آنکه بفهمیم، نیما ازمان گرفت. همان روز که هلاک یک نخ سیگار بودی و بعد که رفتیم بیرون، سه نخ پشت هم کشیدیم و سر آخر من و تو و شقایق ماندیم و رهی. توی آن غروب فرح‌بخش زیبا، باز سر چیزهایی که یادم نیست شوخی کردیم و خندیدیم. وقت جدایی، دست‌هامان پر از گل و کتاب بود و مجالی نشد بوسهٔ پیشانی را، آخرینش را، از تو طلب کنم. با شقایق رفتی سمت ماشینش، من با رهی سمت ماشینم، و نیمه‌راه برگشتم و نگاهت کردم و دیدم که نگاهم می‌کنی. تو می‌دانستی برای آخرین بار؟

جمعه شده و بعدازظهر کارم. هنوز هم محض فراموشی، مثل اسب کار می‌کنم. و ستون مجله هم احتمالاً بیش از این برای من جا ندارد. این را هم بگویم و بروم تا وقتی که مفصل از همه‌چیز بنویسم.

دوست مشترکمان «جاهد جهانشاهی» که رفت، چیزکی در غم از دست‌دادنش نوشتم. یادم نیست نوشتی یا گفتی که آدم هوس می‌کند بمیرد و نوشا چیزی در موردش بنویسد. نوشتم یا گفتم زبانتان را گاز بگیرید و من نباشم که چنین روزی را ببینم. ماندم و دیدم. به من بگو بعد از این چه کنم… 

اینکه چیزی نوشته ام و تو هرگز نمی‌خوانی‌اش، چه حس غریبی دارد.

نوشته رکوئیم، شربت سینه و اجنه اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d8%ac%d9%86%d9%87/feed/ 1 21597
گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/ https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/#respond Mon, 11 Sep 2023 03:20:36 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=21332 در دومین نشست انجمن فرهنگی پرسش با همراهی نشر رها  ترانه وحدانی – ونکوور روز شنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۳، جلسهٔ نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از کتاب تازه‌انتشاریافتهٔ «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، از سوی انجمن فرهنگی پرسش و با همراهی نشر رها (ناشر کتاب یادشده) در پلتفرم گوگل میت برگزار شد. (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب اینجا کلیک کنید) در این جلسه که بیش از ۶۰ نفر از علاقه‌مندان...

نوشته گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
در دومین نشست انجمن فرهنگی پرسش با همراهی نشر رها 

ترانه وحدانی – ونکوور

روز شنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۳، جلسهٔ نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از کتاب تازه‌انتشاریافتهٔ «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، از سوی انجمن فرهنگی پرسش و با همراهی نشر رها (ناشر کتاب یادشده) در پلتفرم گوگل میت برگزار شد. (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب اینجا کلیک کنید)

در این جلسه که بیش از ۶۰ نفر از علاقه‌مندان از سراسر دنیا در آن شرکت کردند و گردانندگی آن را فریبا فرجام، از مدیران کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، بر عهده داشت، بهاره ارشدریاحی و دکتر محمد راغب، منتقدان ادبی از ایران، و نیز دکتر فرزان سجودی، از مؤسسان انجمن ادبی پرسش ساکن ونکوور، داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» را مورد نقد و بررسی قرار دادند. همچنین نوشا وحیدی، نویسندهٔ داستان، قسمت‌هایی از این داستان را خواند. پس از صحبت‌های بهاره ارشدریاحی، دکتر محمد راغب، و دکتر فرزان سجودی دربارهٔ این داستان، شرکت‌کنندگان در این جلسه سؤالات خود را مطرح کردند که از سوی منتقدان و نیز نویسندهٔ داستان پاسخ داده شد.

با توجه به محدودیت فضا، در این گزارش تنها به بخش‌هایی از سخنان و نظرات منتقدان می‌پردازیم و از علاقه‌مندان دعوت می‌کنیم تا برای تماشای کل این جلسه و شنیدن نقد و نظرات و نیز پرسش و پاسخ‌ها، به ویدئوی این جلسه از طریق لینک زیر مراجعه کنند:

https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828

* *‌ * * * 

در این جلسه، ابتدا فریبا فرجام دکتر محمد راغب را چنین معرفی کرد: 

دکتر محمد راغب روایت‌شناس و منتقد ادبیات داستانی معاصر است با تخصص در نقد ادبی و مطالعهٔ متون کهن فارسی. ایشان دکترای ادبیات فارسی با تخصص در روایت‌شناسی دارد و استادیار دانشگاه شهید بهشتی در گروه ادبیات فارسی است. از کتاب‌های تألیفی ایشان می‌توان «مدخل داستان معاصر فارسی» و «روایت‌شناسی تاریخ‌نگارانهٔ تاریخ بیهقی» و بسیاری آثار تألیفی دیگر را نام برد. از ترجمه‌های ایشان می‌توان «درآمدی بر تحلیل ساختاری روایت‌ها و کُشتی با فرشته» اثر رولان بارت و همچنین «روایت‌شناسی: مبانی نظریهٔ روایت» اثر مانفرد یان و بسیاری آثار دیگر را نام برد. 

فریبا فرجام سپس از دکتر محمد راغب دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. او در بخشی از سخنان خود گفت:

یکی از جاذبه‌های این داستان برای ما که در ایران آن را می‌خوانیم، این است که فضای خیلی راحتی دارد؛ آدم‌ها خیلی راحت به هم فحش می‌دهند، حرف‌هایی می‌زنند که شاید مثلاً امکان چاپ در ایران نداشته باشد. البته در ایران هم نویسنده‌های ما هم راه‌هایی دارند و برای فرار از سانسور می‌توانند کارهایی انجام بدهند تا از این تله دربیایند. این‌ها برای من جذاب بود و موضوعش هم موضوعی بود که خیلی شاید اخلاقی نباشد… چشم‌انداز احمقانه‌ای وجود داشته که همیشه ادبیات قرار است به ما درس اخلاق بدهد و نصیحت بکند که به‌گمانم در دنیای امروز ما این خیلی بی‌معنی است که ادبیات بخواهد به ما درس اخلاق بدهد. به‌خاطر همین موضوعی که داستان به آن می‌پردازد، بالذات جذاب است. 

اگر بخواهم در مورد ساختارهای روایی‌اش خیلی مختصر حرف بزنم، خب داستان زمان خیلی پیچیده‌ای ندارد؛ شاید در چند هفته می‌گذرد با یک سری گذشته‌نگر که گاهی این گذشته‌نگرها درونی و کوچک‌اند و گاهی گذشته‌نگرها بزرگ‌ترند و به گذشتهٔ شخصیت‌ها می‌روند. هر کدام از شخصیت‌ها به گذشتهٔ خودشان برمی‌گردند و خیلی سریع و اندک به‌شکل چکیده در مورد گذشته‌شان صحبت می‌کنند… از همان ابتدا که داستان را شروع می‌کنیم، می‌بینیم که در صحنهٔ اول راوی در کنار معشوق یا همان ماکان در لندن است و داستان به‌سرعت به جلو می‌رود و دو صفحه جلوتر اصل داستان به ما گفته می‌شود و بعد از آن ما بازسازی فضای داستان را داریم که بفهمیم داستان در گذشته چه بوده و حالا به کجا خواهد رسید؛ مشکلات زن و شوهر چیست، مشکلات فرید در گذشته چه بوده و حالا به کجا می‌رسد. این شکل گذشته‌نگرها هم برای من جالب بود،‌چون به‌نظرم به‌اندازه و به‌موقع چیزهایی را به ما می‌داد که ما نیاز داشتیم. البته من همیشه فکر می‌کنم یکی از جذابیت‌های داستان در میزان انحراف‌هایش باشد و در میزان تجاوزهایش که به‌گمان من این داستان از این تجاوزها کم داشت. 

کار دیگری هم که داستان می‌کند، بحث کانونی‌ساز است. کانونی‌سازهایی که دارد مستقیماً مرتبط می‌شود به راوی اصلی ما که خود غزال باشد و ما پیوسته داریم از چشم‌انداز غزال قصه را می‌بینیم و جلو می‌‌رویم. در واقع ما گفتارهایی هم از فرید و از ماکان داریم که بسیار کوتاه‌اند و طبیعتاً کانونی‌ساز ما می‌شود آن شخصیت که ماجرا را برای ما توضیح می‌دهد، ولی جالب است که همان دو باری هم که می‌رویم سراغ کانونی‌ساز شخصیت‌های مرد، آن‌ها به‌شدت جانب‌دارانه حرف می‌زنند، به این مفهوم که انگار کانونی‌ساز یک مرد نیست، بلکه یک زن است. من این را به‌عنوان حُسن یا عیب نمی‌گوم و صرفاً دارم توصیفش می‌کنم. 

در مورد بحث تمثیلات هم شاید در نمونه‌ها بشود حرف‌های جالب‌تری ارائه کرد. همان اوایل زن در حال نوشتن داستانی است که در آن داستان قهرمان به‌خاطر تصادف شانه‌اش فلج شده و برای فرار از این درد صرفاً باید پیاده‌روی کند. چهار صفحه بعد می‌بنیم این قهرمان ما خودش دردی در شانه دارد که عاملش همان تکانی است که شوهرش فرید دارد می‌دهد تا بیدارش کند. در واقع می‌خوام بگویم از این شبکه‌ها و تناظرهای استعاری و کنایی که گاهی وقت‌ها فضاهای نمادین هم می‌سازد، در متن زیاد است، یعنی ما می‌توانیم خیلی ساده این نظام تمثیلات را بگذاریم کنار هم و بگوییم آنجا زن تصادف کرده و شانه‌اش درد می‌کرده و اینجا شوهرش عامل آن است یا هر شکل دیگری… یا از این جالب‌تر همان بحثی است که ما در باغچه داریم؛ ظاهراً باغچه و شمشادها را کسی هرس کرده، حالا من نمی‌دانم چقدر ذهنیت این زن است یا واقعیتی که وجود دارد و البته برای ما چشم زن مهم‌تر است تا واقعیت عینی بیرونی‌اش. شمشادها شبیه یک صحنه گاو نر شاخ‌دارند. چند صفحه بعد می‌بینیم که شوهر را به گاو نر تشبیه می‌کند، در واقع آنچه که از حیاط دیده می‌شود، شوهری است که به‌نظر او شبیه یک گاو نر است. بعد مثلاً می‌بینیم به‌خاطر ترسی که از این گاو نر دارد، نمی‌خواهد حیاط را نگاه کند. بعد یکهو پیامک معشوق می‌آید و توی حیاط آهویی می‌بیند – به اسم خود قهرمان هم توجه کنید که غزال است – و باز یک صفحه بعدتر، آهوی خستهٔ رمیده‌ای را در حیاط می‌بیند. این‌ها در کنار همدیگر شبکه‌ای را می‌سازند که فضا را شکل می‌دهند… 

مثال‌های خیلی ساده‌ای داریم مثلاً ماکان در خانه کرفس درست می‌کند و آن لحظه‌ای که کرفس را می‌خرند ماکان به این فکر نمی‌کند که زن کرفس دوست دارد یا نه… و زن بعد از پختن کرفس یادش می‌افتد که چون شوهرش کرفس دوست ندارد، سال‌هاست که این خورش را نپخته، در واقع در هر دو موقعیت زن در جایگاه پذیرنده است، شاید تنها کُنش زن در واقع همین سفرش باشد. مقصودمان از کنشگربودن چیز پیچیده‌ای نیست. شاید خیلی از زن‌ها در داستان‌های ما این‌قدر کنشگر نباشند تا مثلاً در ادبیات غرب. من همیشه مثالم مده‌آ است؛ او زنی است که به‌خاطر انتقام از شوهرش دو بچه‌اش را می‌کشد؛ این کنش یکتایی است. اینجا هم البته کنش زن کنش یکتایی است، ولی همچنان این عناصر پیونددهنده را می‌بینیم. حتی فرید و ماکان شباهت‌های عینی فراوانی با هم دارند. عناصری هست که این دو تا شخصیت رو می‌گذارد کنار همدیگر، یعنی این زن از آغوش یکی می‌رود به آغوش دیگری که بازتولید همان شوهرش است، به‌طوری‌که به‌دلیل اعتیادش به سریال پایتخت، حتی وقتی بغل زن نشسته است و زن می‌آید به‌سمتش، اگر چه غزال را می‌بوسد ولی باز چشم از مانیتور برنمی‌دارد یا حتی وقتی می‌رود سر کار، برنامه‌ای برای زن می‌گذارد که برود گردش و تفریح کند و در طول روز هم هی زنگ می‌زند چک می‌کند که زن این کارها را انجام داده یا نه، که زن هم به‌دروغ می‌گوید انجام داده، توی اتوبوس است و… یعنی اینجا هم عملاً آن سیطرهٔ مردسالار بر زن حاکم است ولی با کنشی متفاوت.

* *‌ * * * 

پس از صحبت‌های دکتر راغب، فریبا فرجام به معرفی نوشا وحیدی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»، پرداخت:

نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۰ در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.

او اولین مجموعه‌داستانش – هفت ترانهٔ شاد و غمین – را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.

فریبا فرجام سپس از نوشا وحیدی دعوت کرد تا بخشی از داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» را بخواند. او بخشی از داستان را به‌انتخاب خودش خواند:

روزهای بعد دیگر عادت کرده بودم بچه‌مدرسه‌ای‌ها با انگشت نشانم بدهند و گاهی برایشان شکلک هم درمی‌آوردم؛ آن روز عصر اما، وقتی که داشتیم برای اولین بار می‌رفتیم گشتی بزنیم و برای شام خرید کنیم زیرزیرکی‌خندیدن‌ها و متلک‌گفتن‌هایشان برایم نامنتظر و غریب بود. 

– دوست دخترتونه، آقا؟

– خواهرتون چه خوشگله، آقا!

– قراره عروسی کنین؟

– ریاضی‌شم مث شما خوبه؟

– آدیوس، فیلیپ!

– چائو، بروس!

– قربون محبتت، دنیل!

– برو خونه مشقاتو بکن، سامانتا.

– اون خودکارو از دهنت بیرون بیار پرِ میکروبه، سیندی.

دخترک ورپریده داشت ادای سیگارکشیدن ما را درمی‌آورد.

می‌دیدمش که بفهمی‌نفهمی‌ عصبی شده و بدش نمی‌آید گوش یکی دوتاشان را بپیچاند. 

– با من این‌طوری‌ان، غزال. اگه جای من ناظم مدرسه با تو قدم می‌زد، جرئت جیک‌زدنم نداشتن. بس که رو دادم به این وروجکا. عشقای منن اینا، آخه.

توی یکی از مغازه‌هایی که همه‌چیز درَش پیدا می‌شود، کلی طول می‌کشد تا به «شکور» افغان که ماکان را برادرش خطاب می‌کند حالی کنیم که حوله می‌خواهیم. ماکان نمی‌دانم در این یک‌ساعت در من چه دیده که تصمیم گرفته با حوله‌های شسته‌شده اما مستعمل او خودم را خشک نکنم. 

– حولَه؟ حولَه دیگر چیست؟ آهان! «جانْ‌پاک» در نظرتان است. 

جانْ‌پاک؟! ماکان همان‌طور که زیرجُلکی می‌خندد دو سه بار از من می‌پرسد چیزی لازم ندارم، و بعد شمع‌هایی با عطرهای مختلف انتخاب می‌کند و در ساک خرید می‌گذارد. 

این‌بار نوبت شکور است که نیشش باز شود. 

– خیلی هم رُمَنتیک‌طور.

– رُمَنتیک‌طور چیه، شکور جان؟ گلاب به روت، اتاقم بوی گُه می‌ده.

شک دارم شکور منظورش را فهمیده باشد، چون نیشش همچنان باز می‌ماند و می‌گوید: «اَمکانش هست که سوپرمارکَت بغلی گلاب داشتَه باشد.» 

ماکان پول را می‌پردازد و می‌آییم بیرون. وارد سوپرمارکت که می‌شویم، می‌پرسد برای شام چی درست کنیم و هنوز زبانم نچرخیده که بگویم عادت به شام سنگین ندارم و ترجیح می‌دهم سالاد بخورم که یک دستهٔ بزرگ کرفس می‌قاپد و به‌سمت یخچال پر از گوشت تازه می‌رود. من که تسلیم شده‌ام، ماهیچهٔ خوش‌تراشی را انتخاب و با خودم فکر می‌کنم چطور یک لحظه فکر نکرد ممکن است از کرفس متنفر باشم؟ مثل فرید که به‌خاطرش سال‌هاست خورش کرفس نپخته‌ام، با اینکه هلاکشم. 

سبد خرید را می‌دهد دست من و می‌گوید تا سیگار می‌خرد هر چه لازم دارم بردارم. چند قلم میوه و چیزهایی برای صبحانه برمی‌دارم و می‌روم طرف صندوق. کردیت کارتم را در می‌آورم که دستم را پس می‌زند و اینجا هم با اینکه دستگاه کارت‌خوان دارند، پول نقد می‌پردازد. بیرون مغازه ازش می‌پرسم همیشه پول نقد می‌پردازد. می‌گوید: «آره، همیشه.» و آره، همیشه را جوری می‌گوید که می‌فهمم نباید بپرسم چطور بعد از این‌همه سال زندگی در انگلیس هنوز کارت اعتباری ندارد.

خانه که برمی‌گردیم یادمان می‌افتد مشروب نخریده‌ایم. برای او چندان مهم نیست چون فردا باید برود سر کار، اما من بعد از مدت‌ها در تعطیلاتم و صابون مشروب‌خوردن هرشبه را به دلم مالیده‌ام. بهش می‌گویم تا دوش بگیرد و استراحت کند، می‌پرم چیزی می‌خرم و برمی‌گردم. سریع موافقت می‌کند و باز برایم کروکی می‌کشد. دم در پیشانی‌ام را می‌بوسد و اسکناسی را به‌زور توی مشتم می‌چپاند.

* * * * *

کرفس‌های نازنین را قطعه‌قطعه می‌کنم، نعنا و جعفری را ریز خرد می‌کنم و با هم تفتشان می‌دهم و لابه‌لایش می‌روم به‌سمت او که دارد با مهارت کاهو و خیار و گوجه‌فرنگی سالاد را خرد می‌کند و گیلاسم را به گیلاسش می‌زنم. یکی دو بار اول توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و دفعه‌های بعد هر بار به‌بهانه‌ای نگاهش را می‌دزدد. 

توی آیفونم موزیک گذاشته‌ام. اجراهایی از فردی مرکوری که می‌گوید محشرند و بعضی‌هاشان را هرگز نشنیده و گهگاه روی صفحه نگاهشان می‌کند. 

او هم برایم نوکتورن شوپن محبوبش را می‌گذارد و بعد قطعه‌ای از کمانچهٔ هابیل علی‌اُف؛ و یادم می‌آورد که روزگاری چقدر از نوازندگی‌اش لذت برده‌ام. 

می‌گوید برنج را توی پلوپز بپزیم و برویم تا دم‌کشیدن این و جا‌افتادن آن، توی اتاقش چیزی تماشا کنیم. 

می‌نشینیم روی تخت و شروع می‌کنیم به دیدن قسمتی از سریال پایتخت توی لپ‌تاپش. از پانزده سال پیش که از ایران آمده‌ام بیرون هیچ سریال ایرانی‌ای نگاه نکرده‌ام. 

به‌جای تماشا می‌روم توی بحر او که چطور شش‌دانگ حواسش رفته پی شخصیت‌ها و گفت‌وگوهایی که با آنکه همه‌شان را از بر است، باز هم قاه‌قاه بهشان می‌خندد. جایی وسط‌های سریال بی‌آنکه برگردد طرفم می‌گوید: «من به این سریال معتادم، غزال. هر روز که از مدرسه برمی‌گردم اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره باید یه قسمتشو ببینم. امروز تو اینجا بودی و عملم دیر شده.» 

می‌خندم و سرم را تکیه می‌دهم به بازویش. دستش را حلقه می‌کند دور شانه‌ام و به خودش می‌فشاردم. چشم از مانیتور برنمی‌دارد.

* * * * *

پلوپز و قابلمهٔ خورش را می‌آوریم توی اتاق‌خواب. نمی‌خواهد توی اتاق نشیمن غذا بخوریم. می‌گوید صاحبخانه و آن یکی هم‌خانه‌اش ممکن است هر لحظه سر برسند و معذب می‌شویم. روی میز تحریر شلوغ جا برای بشقاب‌ها و گیلاس‌های شراب باز می‌کند. چراغ اتاق را خاموش می‌کند و شمع‌های معطر را می‌گیراند. لباس‌های زیر و جوراب‌هایش هنوز دورتادور اتاق آویزان‌اند و چمدان نیمه‌باز من، کتاب‌های چیده‌شده تا سقف و کل این آشفتگی توی نور لرزان شمع حالت غریبی دارد. 

فلفل‌دلمه‌ای‌های سالادش را جدا می‌کند، یک کوه برنج می‌کشد، خورش کرفس را می‌بلعد و بی‌وقفه از دست‌پخت من تعریف می‌کند. 

– فلفل‌دلمه‌ای دوست نداری؟

– چرا، ولی بعضی وقتا شکمم نفخ می‌کنه وقتی می‌خورم. حواسم که باشه جداشون می‌کنم.

سامان هم دقیقاً همین کار را می‌کند. 

یک لحظه گریز می‌زنم به خانهٔ خودمان و میز بزرگ و مرتب ناهارخوری با دستمال‌سفره‌ها و کارد و چنگال‌هایی که فرید اصرار دارد استفادهٔ صحیحشان را از توی روروئک به بچه بیاموزد. و قیل‌وقال و بازی‌درآوردنشان که تنها دلخوشی من است. یعنی دلشان برایم تنگ شده؟ 

دست می‌کنم توی ظرف خورش و یک تکهٔ بزرگ کرفس برمی‌دارم و می‌گذارم توی دهانم و آب ترش‌مزه‌اش را که عطر لیموعمانی و نعناع جعفری دارد، می‌مکم. لابه‌لایش از توی ظرف سالاد خیار و فلفل‌دلمه‌ای و هویج برمی‌دارم و خرت‌خرت می‌جوم. ای‌کاش فرید امشب اجازه داده باشد سامان فلفل‌دلمه‌ای‌های سالادش را جدا کند. کاش ترلان بدون اینکه من شعر «ویتامین‌ها دوست بدن ما» را برایش خوانده باشم، غذایش را بخورد.

– چه قشنگ می‌خوری، غزال. خیلی وقت بود ندیده بودم کسی با دست غذا بخوره.

به خودم می‌آیم و می‌بینم ماکان دست از خوردن کشیده و خیره نگاهم می‌کند.

می‌خندم و می‌گویم که خودم هم یادم نیست، اما دروغ می‌گفتم.

آخرین باری بود که با فرید دونفری رفته بودیم رستوران. سر ترلان حامله بودم و از کارد و قاشق چنگال بیزار. تنها که بودم سوپ را از توی کاسه هورت می‌کشیدم و همه‌چیز، حتی پلو خورش را با دست می‌خوردم. آن شب توی رستوران حواسم پرت شده و چیزهایی را با دست خورده بودم. بیرون که آمدیم، گفت آبرویش را توی رستوران محبوبش برده‌ام و همه چپ‌چپ نگاهمان کرده‌اند. آن شب هم احساسات آبکی‌ام قل‌قل کرد و جوشید و از چشمانم ریخت بیرون. بهش گفتم که دیگر هرگز دونفری رستوران نخواهیم رفت.

ماکان از آن طرف میز دستش را دراز می‌کند و دستم را می‌گیرد. می‌برد طرف دهانش و شروع می‌کند نوک تک‌تک انگشت‌هایم را مک‌زدن و بوسیدن. بغض می‌کنم. تا آخر شب فقط شراب می‌نوشم.

جلد کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان
جلد کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان

* * * * *

روزهای کاریِ بعد پیش از بیرون‌رفتن از خانه برنامهٔ نوشته‌شده را می‌داد دستم و در طول روز چند بار زنگ می‌زد بپرسد آن جاها را که توصیه کرده رفته‌ام و آن چیزها را که قرار بوده ببینم دیده‌ام. 

من اما دوست داشتم توی اتاقش بمانم و لای کتاب‌ها و نت‌های موسیقی سرک بکشم. واژه‌هایی را که با مداد در حاشیهٔ صفحات نوشته بود، بخوانم و بعضی قطعه‌ها را بنوازم. به لباس‌های توی کمد دست بکشم و روی ملحفه‌هایی که بوی ماکان و من را می‌داد غلت بزنم. 

هم‌خانه و صاحبخانه که نبودند، غذا می‌پختم و شراب می‌نوشیدم و گاهی که کنار حوض و حلزون‌های توی حیاط سیگار می‌کشیدم، یا بیرون مغازه با شکور گپ می‌زدم و او زنگ می‌زد، به دروغ می‌گفتم توی پارک یا اتوبوسم. 

* * * * *

روی مبل پذیرایی خانهٔ پانته‌آ نشسته‌ام و برگه‌های امتحان ریاضی بچه‌های کلاس ماکان را تصحیح می‌کنم. خودش روی میز گرد کنار پنجره به پانته‌آ معادلهٔ دومجهولی درس می‌دهد. آخر هفته‌ها تدریس خصوصی می‌کند. 

برگه‌ها با آن دستخط‌های معصوم و آن راه‌حل‌های غریب و گاه منحصربه‌فرد، خط‌خوردگی‌ها و ردّ نوشته‌ها و اعداد پاک‌شده، یک‌جوری منقلبم می‌کنند. تردید، اعتمادبه‌نفس، آسیب‌پذیری و گاهی التماس بی‌نوشتن حتی واژه‌ای غیر از جواب سؤال توی برگه‌ها موج می‌زند. 

– ماکان، این لوئی همونه که می‌گی شعرای فوق‌العاده می‌گه؟ 

– آره، آره. از کجا فهمیدی؟

– این پاتریشیا اون دختره‌س که می‌گی از اول تا آخر کلاس توی مربعای یه صفحهٔ شطرنجی ضربدر می‌زنه و اصلاً بهت گوش نمی‌ده، اما آخر سر بالاترین نمره رو می‌گیره؟

– ای جونور، چطور فهمیدی؟

– این دنیس اونیه که می‌گی مامانش اِم‌اِس داره و تو جلسهٔ اولیاء و مربیان خودش ویلچر مادرشو هُل می‌ده؟

– اَکّه هِی، تو پدرسوخته اینا رو از کجا می‌فهمی؟

جلسه که تمام می‌شود ۵۰ پوند از پانته‌آ می‌گیرد، چای و شیرینی می‌خوریم، سگ خانگی را نوازش می‌کنیم و می‌زنیم بیرون. 

توی کوچه سیگارش را درمی‌آورد و بی‌آنکه به من تعارف کند، شروع می‌کند به کشیدن. توی خیابان که می‌پیچیم، هنوز چند قدم بیشتر نرفته‌ایم که دستم را می‌گیرد و می‌کشاندم توی یک جای نیمه‌تاریکِ کلاب‌طوری. پشت در با عجله سه تا پک محکم می‌زند و سیگار نصفه را پرت می‌کند بیرون. تا به خودم بیایم پشت میز رولت ایستاده‌ایم و دیلر در حال چیدن ژتون توی خانه‌هایی که ماکان انتخاب کرده. جلوی چشم‌های حیرت‌زدهٔ من ۲۵ پوند می‌بازد و می‌آییم بیرون. سیگاری درمی‌آورد و بی‌آنکه روشنش کند می‌گذارد گوشهٔ لبش. ده دقیقه‌ای توی سکوت راه می‌رویم.

– دفعه‌های پیش هر ۵۰ پوندو می‌ذاشتم. این دفه تو رودرواسی با تو نصفشو نگه داشتم.

پیش خودم فکر می‌کنم حتی یک لحظه مهلت نداد من هم شانسم را امتحان کنم.

توی ایستگاه سیگار را از گوشهٔ لبش برمی‌دارم و با فندک پسر دراگ‌دیلر که هنوز توی کیفم است، می‌گیرانم. دوتایی می‌کِشیمش و بعد می‌رویم طبقهٔ بالای اتوبوسی که می‌رسد، می‌نشینیم. توی راه تا خانه می‌گیرمش به بازی حدس‌زدن شاگردهای کلاس از روی برگه‌های امتحانی. پیاده که می‌شویم تا خانه یک‌نفس حرف می‌زنیم و می‌خندیم. 

* *‌ * * * 

پس از آن فریبا فرجام، به معرفی بهاره ارشدریاحی پرداخت:

بهاره ارشدریاحی نویسنده، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار؛ فعالیت ادبی خود را به‌طور جدی از سال ۱۳۸۰ آغاز کرد. داستان‌های کوتاهش در جشنواره‌های ادبی مختلفی مانند صادق هدایت، بلقیس، حیرت، شمسه، حیات و… مقام کسب کردند. وی داوری جشنواره‌های ادبی، تدریس داستان‌نویسی، روزنامه‌نگاری و نقد ادبی را نیز تجربه کرده است. نخستین مجموعه‌داستان کوتاهش با عنوان «لیتیوم کربنات» در سال ۱۳۹۲ توسط انتشارات «بوتیمار» منتشر شد. «تقویم تصادفی» اولین رمان او است.

سپس فریبا فرجام از بهاره ارشدریاحی دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. او در بخشی از سخنان خود گفت:

در این داستان اولین چیزی که نظر من را جلب کرد و فکر کنم خیلی از دوستان با من موافق باشند، نگاه زنانه، لحن زنانه و کلاً غوطه‌وربودن در یک دنیای زنانه بود و روان‌بودن زبان داستان همان‌طور که آقای دکتر راغب فرمودند، کمک می‌کرد به اینکه ما لذت ببریم از خوانش داستان. مثل سُرسُرهٔ بادی بزرگی بود که از آن بالا سُر می‌خوریم پایین با شدت و سرعت زیاد؛ چنین لذتی داشت خوانش این داستان و من خودم یک‌نفس این داستان را خواندم، ولی همین لذت تیغ دولبه‌ای هم بود برای اینکه به عمق شخصیت‌ها نرویم متأسفانه، یعنی شخصیت‌پردازی به‌گونه‌ای بود که در مورد شخصیت دو مرد که کاملاً در حد تیپ باقی مانده بودند و باز هم آقای راغب در صحبت‌هایشان فرمودند که بیشتر تیپی از یک مرد بودند که در ذهن راوی وجود دارد و خیلی جاها به هم تبدیل می‌شدند، شبیه هم بودند و فقط اسامی‌شان متفاوت بود… جاهایی هم که راوی عوض می‌شد و ما راوی ناهمجنس داشتیم که مردها شروع می‌کردند به صحبت‌کردن، باز هم جانب‌دارانه بود و در واقع ما نگاه زن را از زبان مردها می‌شنیدیم که این را هم آقای راغب فرمودند، ولی خب به‌نظر من این قضیه خیلی توی چشم و گل‌درشت بود و چرایی اینکه ما داریم از سه راوی، سه نظرگاه توی چنین داستانی استفاده می‌کنیم، به‌نظرم بزرگ‌ترین مشکلمان در این داستان بود، درحالی‌که از نظر منطق روایت ما نیازی نداشتیم به این سه راوی و می‌توانستیم کل آن روابط علت و معلولی، اوج‌ها و فرودها را توسط راوی زن به نتیجه برسانیم که البته خود آن هم جای سؤال دارد چرا که جاهایی گره‌هایی را ایجاد کرده‌ایم که تا آخر داستان و در پایان‌بندی آن باز نمی‌شوند. 

باز برمی‌گردم به بحث نظرگاه که دو جا ما می‌آییم از زبان دو مرد داستان را میبینیم، ولی متأسفانه اولاً لحن مردانه ساخته نشده، نگاه مردانه‌ای وجود ندارد و خیلی هم جانب‌دارانه بود، یعنی زن همان‌طور که همسرش را می‌دید، داشت از زبانش حرف می‌زد انگار که نویسنده خود راوی است و دارد دفاع می‌کند در واقع از راوی، از کاری که داره می‌کند، از خیانتی که دارد می‌کند در زندگی مشترکش، و این از جذابیت داستان کم می‌کرد، چون ما به‌عنوان مخاطب دوست داریم خودمان تصمیم‌گیرنده باشیم و فقط به ما نشان داده بشود و ما بتوانیم این نقاط را کنار هم بگذاریم و نتیجه‌گیری بکنیم که کدام شخصیت‌ها اینجا محق‌اند، مثل فیلم‌های آقای فرهادی که می‌بینیم هیچ شخصیتی بیشتر از شخصیت‌های دیگر گناهکار نیست و در مقابل بی‌گناه هم نیست. هر شخصیتی و هر انسانی یک سری پیچیدگی‌هایی دارد، که توی داستان ما باید این‌ها را کنار هم بگذاریم تا بعد به نتیجه‌ای برسیم و نتیجه هم نباید این باشد که زن کار خوبی کرده خیانت کرده، کار اخلاقی کرده یا کارش غیراخلاقی بوده یا هر چیز دیگری… 

یکی از مسائلی هم که به‌نظرم در سطح مانده بود، تقابل زنانگی و مادربودن در رابطهٔ جدید است. یعنی ما زن را در قبال فرزندانش متعهد نمی‌بینیم. ولی آن‌قدر هم بدون تعهد نیست که واردِ یک ازدواج کاملاً در چهارچوب نشده باشد. منظورم این است که یک مادر با دو فرزند کوچک که برای اولین بار دارد به قاره‌ای دیگر سفر می‌کند و این‌همه از آن‌ها فاصله می‌گیرد، خیلی این تقابل باید برایش پررنگ‌تر باشد، اینکه حالا من از بچه‌هایم دورم، آن‌ها چه می‌کنند، این تصمیمی که گرفته‌ام چه تأثیری روی بچه‌هایم می‌گذارد… این سؤال‌ها و تقابل‌ها خیلی کم‌رنگ‌تر از چیزی بود که مادری با دو فرزند کوچک باید داشته باشد. اگر هم قرار است تعهدی نداشته باشد، به‌نظرم این آهوبودن و غزال‌بودن و گریزان‌بودن زن ساخته نشده است.

* *‌ * * * 

از راست فریبا فرجام، دکتر محمد راغب، نوشا وحیدی، دکتر فرزان سجودی و بهاره ارشدریاحی
از راست فریبا فرجام، دکتر محمد راغب، نوشا وحیدی، دکتر فرزان سجودی و بهاره ارشدریاحی

سپس فریبا فرجام دکتر فرزان سجودی را معرفی کرد:

دکتر فرزان سجودی زبان‌شناس، مترجم، نظریه‌پرداز و نشانه‌شناس ایرانی است. او پیش از این دانشیار گروه نمایش دانشکدهٔ سینما و تئاتر دانشگاه هنر تهران، و رئیس گروه نشانه‌شناسی هنر در فرهنگستان هنر بود. دکتر سجودی از مؤسسان و اعضای ثابت حلقهٔ نشانه‌شناسی تهران است که یکی از مهم‌ترین هسته‌های پژوهشی ایران در زمینهٔ نقد و نظریهٔ ادبی محسوب می‌شود. تألیفات و ترجمه‌های پرشمار ایشان در زمینهٔ نشانه‌شناسی، او را بدل به یکی از مهم‌ترین چهره‌های نشانه‌شناسی در ایران کرده است. او همچنین در زمینهٔ هنر نمایشی، فلسفه و تاریخ هنر کتاب‌های بسیار ارزنده‌ای را به چاپ رسانده است. وی از مؤسسان «انجمن فرهنگی پرسش» نیز است.

سپس فریبا فرجام از دکتر سجودی دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. وی در بخشی از سخنان خود گفت:

من می‌خواهم از منظر دیگری به داستان نگاه کنم. حالا شاید یک نگاه کلان‌تر، یعنی قبل از اینکه بخواهیم از منظر داستان‌نویسی به داستان نگاه کنیم، به سؤالات بنیادی‌تری در داستان توجه کنم و از نگاهی کلان به داستان نگاه کنم، بعد برگردم و شاهد مثالم را از جزئیات داستان پیدا کنم. قطعاً صحبت‌های دوستان هر کدام در جای خود بسیار قابل‌تأمل است، یعنی به‌عبارت دیگر، من می‌خواهم این زندگی را، قبل از اینکه زندگی آدمی مشخص در تاریخی مشخص ببینم، نوشتن این داستان یا بعد تجربهٔ خواندنش را با تجربهٔ مواجهه با معضلی جدی که همهٔ ما اعم از مرد یا زن یعنی اول اعم از جنسیت و بعد قطعاً در این راستا بطور موفقیت‌آمیزی این معضل زندگی آستانه‌ای را برای زنان به‌دلیل سلطهٔ دیرینهٔ گفتمان مردسالار که دردناک‌تر است و بهتر هم به تصویر کشیده شده. من می‌خواهم بگویم که داستان نوشا داستانی است دربارهٔ قید و آزادی. عمداً هم از کلمهٔ قید استفاده می‌کنم نه از کلمهٔ جبر، برای اینکه بار معنایی کلمهٔ جبر با قید فرق می‌کند. جبر انگار منشأیی ماورایی دارد، اما قید منشأیی اجتماعی دارد. من می‌خوام بگویم این داستانی است دربارهٔ قید و آزادی. 

روان‌کاوها معتقدند و حتماً این‌طور هم هست که وقتی ما وارد زندگی اجتماعی می‌شویم، به‌قول لکان وارد امر نمادین می‌شیوم یا وارد حوزهٔ زبان می‌شویم، در این سطح فرقی نمی‌کند کجا زندگی می‌کنیم. این ویژگی ورود به زندگی اجتماعی است. ما میزانی از قید را تجربه می‌کنیم، یعنی ما با مواجههٔ با دیگری در زندگی اجتماعی، و حتی ورود به زندگی اجتماعی، ورود به امر نمادین یعنی ورود به حوزهٔ زبان و ورود به حوزهٔ دستور و آن موقع ما قطعاً با میزان زیادی از قید مواجه‌ می‌شویم اما پیوسته میل داریم از این قید که به‌هرحال برایمان رنج‌آور هم است، رها بشویم، یعنی طوری در تقابل با این قید، آزادی یا رهاکردنِ میل را تجربه بکنیم. خب همان‌طور که در داستان نوشا هم می‌بینید و بارها پیشتر هم در مورد داستان‌های دیگر و آثار هنری بحث شده، به‌نظر می‌رسد که در واقع عرف زندگی قید است… و گریز از قید و تجربهٔ آزادیِ میل در حقیقت یک حادثه است. حالا می‌توانید این را بسطش بدهید و بگویید زندگی اساساً رنجِ قیدِ تعهد به دیگری است مگر لحظاتی، یا به‌قول نوشا لمحه‌هایی که شما می‌توانید از این قید فرار کنید و تجربهٔ رهاییِ میل را داشته باشید… 

زندگی یک پارادوکس است، و هر وقت کسی فکر می‌کند که می‌خواهد وضعیت پارادوکس را به‌نفع کسی حل بکند، این توهمی بیش نیست و به‌نظر من از این منظر اهمیت داستان نوشا در این است که این وضعیت پارادوکسیکال را حفظ می‌کند یعنی به‌نفع یک‌سویه درست همان موقعی که دارد به‌سمت اون لمحه ایجاد می‌کند و قواعد را به هم می‌ریزد، و به سمت رها‌کردنِ میل پیش می‌رود، با هزار بند گرفتار آن قیود است. خانم ارشدریاحی هم اشاره کردند و من فکر می‌کنم کمی قوی‌تر از آن چیزی که ایشان گفتند و از همه مهم‌تر، در واقع قیدی است که در نقش مادری وجود دارد…

به‌نظر من راوی موفق شده است که وضعیت آستانه‌ای و رنج اجتناب‌ناپذیر ناشی از قرارگرفتن در وضعیت آستانه‌ای را برای یک زن به تصویر بکشد. عمل راوی حتی طبق عرف بخش زیادی از جوامع دنیا ممکن است عملی رادیکال تلقی بشود، اما وضعیت روایت به‌گونه‌ای پیش می‌رود که راوی دائماً پیوسته و خودخواسته گرفتارِ تعاریفی است که گفتمان رایج از نقش‌های یک زن می‌تواند بپذیرد، مانند نقش همسری، نقش مادری و… که به‌نظر من نقش همسری و معشوق‌بودن در این داستان از نکات برجستهٔ آن است. داستان کاملاً زیرکانه به ما نشان می‌دهد که گفتمان مسلط آن‌قدر ابعاد خودش را گسترده است که حتی وقتی‌که او در یک رابطهٔ تنانه قرار می‌گیرد، باز مجبور می‌شود که نقش‌های همسری را بازی کند و باز پیوسته در پس ذهنش گرفتار قیدی است که نقش مادری برایش ایجاد کرده است. 

نکتهٔ جالب دیگری که من از لای سطور این داستان بیرون کشیدم، این است که آن لحظهٔ‌ رهایی، لحظهٔ عشق نیست، به‌خاطر اینکه خود کلمهٔ عشق چنان در گفتمان‌های مسلط و مردسالارانه گرفتار آمده، و آن‌قدر مسئولیت با خودش به‌ وجود آورده که خود عشق یکی از کانون‌های تحقق قید است. 

راوی این داستان هاله‌ای دور هیچ‌یک از شخصیت‌های داستان نمی‌پیچد، حتی هالهٔ رمانتیکی دور ماکان نمی‌پیچد برای اینکه همین راوی دو شب قبلش کوشش می‌کند که با همسر خود رابطه برقرار کند. و این آن جسارتی است که این داستان را به‌شدت معاصر می‌کند. 

راوی با عملی که انجام می‌دهد، اصلاً به‌دنبال رمانتیکی‌کردن مفهومی به‌نام عشق نیست. برای اینکه عشق خودش اتفاقاً یکی از قیدآفرین‌ترین دال‌های گفتمان‌های متفاوت است و راوی در واقع به‌دنبال رهایی است، و رهایی هم تجربه‌ای لمحه‌ای است… راویِ زن به‌دنبال کنش مستقل، نیت‌مند و به‌دنبال صاحبِ‌صدابودن است، او به‌دنبال فاعلیت و عاملیت است، اما بسیار هوشمندانه همهٔ آن نیروهایی را که در مقابل این فاعلیت، این عاملیت، این نیت، چه زیرکانه، چه مستقیم، زیرکانه ماکان، مستقیم فرید، و در اصل به‌لحاظ نمادین ساختار عرفی قانونی جامعه، به‌اصطلاح عمل می‌کنند، در این داستان به تصویر می‌کشد. حتی همان‌طور که آقای راغب هم به‌خوبی اشاره کردند، حتی وقتی راوی به لندن می‌رود باز هم لحظهٔ رهایی، لحظه‌هایی است که او تنهاست. 

* *‌ * * * 

نوشا وحیدی نیز در پاسخ به سؤالات شرکت‌کنندگان و نیز نقدهای ارائه‌شده صحبت‌هایی کرد که بخشی از آن را در اینجا می‌آوریم:

در مورد تیپ‌شکنی که صحبت شد، باید بگویم که من اتفاقاً می‌خواستم مردها تیپ نباشند. همهٔ تناقضات در شخصیتی مثل فرید که سنّتی باشد ولی با خیانت همسرش مشکلی نداشته باشد، از دید من این نوعی تیپ‌شکنی بود، یا اینکه ماکان آدم هوس‌بازی باشد ولی در عین حال از عاشق‌شدن بترسد؛ به‌نظر من این‌ها اصلاً تیپ نیستند. با این نظر مخالفم که من تیپ ساخته‌ام و به‌نظرم من اصلاً تیپ نساخته‌ام و اتفاقاً می‌خواستم این تفاوت شخصیت‌ها را این‌گونه نشان بدهم. 

در مورد داستان‌هایم هم، باید بگویم پس از مجموعه‌داستان‌های اول و دومم کم‌کم دارم می‌روم به سمتی که گاه با خودم فکر می‌کنم که اصلاً انگلیسی بنویسم. چون من اینجا دارم زندگی می‌کنم، البته مقداری ارجاعات به فرهنگ و کشور خود آدم همیشه هست و وجود دارد، ولی به‌خصوص من چون آدمی‌ام که در زندگی اینجا حل شده‌ام و چون ارتباطم دارد با جامعه‌ای که در آن بوده‌ام گسیخته می‌شود و آن جامعه تغییرات زیادی کرده است، حالت گسستگی احساس می‌کنم، بنابراین ترجیح می‌دهم قسمت‌های خوبش را جدا کنم و بیاورم توی این فرهنگ. مثلاً شما اگر داستان‌های دیگر این مجموعه [شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان] را هم بخوانید، مثل «روز پاتریک مقدس»، «دگررردیسی» یا «شبی در بوستون بار»، می‌بینید که تقریباً بیشتر وارد فرهنگ کانادا می‌شود و ارجاعاتش به فرهنگ ایرانی کمتر است. البته در دو داستان آخر مجموعه بیشتر ارجاعاتش به ایران است و بیشتر در مورد مسائلی بوده که برای خودم پیش آمده و می‌خواستم به‌نحوی در این کتاب بگنجانم، ولی روند و رویکردم این بوده که بیشتر به زندگی در اینجا بپردازم.

* *‌ * * * 

در پایان بار دیگر یادآور می‌شویم که به‌دلیل محدودیت فضا، در این گزارش تنها به بخش‌هایی از سخنان و نظرات منتقدان و نویسندهٔ داستان پرداخته شده است، بنابراین از علاقه‌مندان دعوت می‌کنیم تا برای تماشای کل این جلسه و نیز بخش پرسش و پاسخ‌ها، از طریق لینک زیر، به ویدئوی این جلسه مراجعه کنند:
https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828

نوشته گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/feed/ 0 21332
ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/#respond Wed, 28 Jun 2023 02:07:34 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=20842 گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها ترانه وحدانی – پورت مودی عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید) برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد. گزارش ویدیویی این برنامه...

نوشته ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ترانه وحدانی – پورت مودی

عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید)

برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد.

گزارش ویدیویی این برنامه را در اینجا ببینید:

این برنامه با حضور اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم (kʷikʷəƛ̓əm First Nation)، و ایراد سخنانی از طرف وی به‌زبان‌های انگلیسی و بومی، آغاز شد. او ضمن خوشامدگویی به حاضران ابراز خوشحالی کرد که از طرف فرهاد صوفی برای گشایش این مراسم نکوداشت دعوت شده است، و سپس کمی دربارهٔ سِمَتش و قلمرو قوم خود و نیز زبان آنان سخنان کوتاهی ایراد کرد.

اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم
اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم

سپس ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل گزیده‌ای از پیام‌های علی رادبوی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، مسعود سینایی‌فر، منتقد و مدرس ادبیات داستانی ساکن ایران، خسرو دوامی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و حسن (بیژن) صفدری، شاعر و مترجم ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود*

پس از آن مجری برنامه، بهاره دهکردی، به روی صحنه آمد و برنامه را رسماً آغاز کرد. وی ابتدا با تصدیق برگزاری برنامه در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی بنا شده گفت: «خوش آمدید بر زمینی که بدون اجازهٔ صاحب‌خانه قدم بر آن گذاشتیم. امروز در زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوئیکُئِتلم، اِس‌لِی-واتوث، ماسکوئیم، اسکوامیش، کَتزی، کوانْتْلِن، کیکایْت، و اِستالو جمع شده‌ایم. در ابتدا از مردمان این زمین‌ها سپاسگزاریم که ما، میهمانان ناخوانده را میزبان‌اند.»

پس از آن او ضمن گرامیداشت یاد جانباختگان چهار دههٔ گذشته، گفت: «یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند، تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «زن، زندگی آزادی» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران‌ایم. یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم.»

بهاره دهکردی، مجری برنامه
بهاره دهکردی، بازیگر و کارگردان – مجری برنامه

* * *

سپس بهاره دهکردی در معرفی اولین سخنران برنامه گفت: «قدر موی سپید را باید دانست، در خانه‌ای که بزرگ‌ترها کوچک بشوند، هیچ‌گاه کوچک‌ترها بزرگ نخواهند شد. قدر بدانیم کسانی که به‌خاطر ما رنجیدند، لرزیدند، عرق کردند و پا به سن گذاشتند و به‌خاطر ما گریه‌ها کردند و هیچ‌گاه به ما چیزی نگفتند. سر ادب و احترام خم می‌کنم خدمت همهٔ پدران عزیز و محترم حاضر در این جمع و حضار گرامی. امروز بزرگداشت استاد محمدعلی است و روز پدر. به این بهانه، شقایق محمدعلی را دعوت می‌کنم روی صحنه بیایند تا در خدمتشان باشیم.» 

شقایق محمدعلی یادداشت خود با عنوان «خلوت یک نویسنده» را برای حضار خواند: «برای من و خواهرم مهرنوش، «نویسنده‌بودن محمد محمدعلی» مفهومی انتزاعی است. مثل حسی تجربی و گنگ وقتی عکسش را پشت جلد کتابش می‌بینیم یا وقتی به دخترانمان می‌گوییم پدربزرگتان نویسنده‌ای ایرانی است.

برای ما «نوشتن» او است که با گوشت و خونش عجین شده و ملموس و واقعی می‌نماید. 

نشسته پشت میز کار، میان دود سیگار پشتِ سیگار، خودکار بیک آبی را محکم روی کاغذ فشار می‌دهد و قلم بی‌شتاب و سر صبر، کلمه‌به‌کلمه جلو می‌رود. گاهی سرش را بالا می‌آورد، رو به سقف، رو به دیوار روبه‌رو یا به ما خیره نگاه می‌کند. بی‌هیچ حرفی. از نگاهش معلوم نیست ترسیده یا می‌خواهد کسی را بترساند، یا هر دو.

نوجوان که بودیم، به‌شوخی می‌گفتیم وقتی پلک نمی‌زند، شاید چشم‌درچشم با کاراکتری از داستان‌هایش حرف می‌زند. به‌شوخی می‌گفتیم خانه‌مان کاروانسرای «موجودات خیالی» است که گوشه‌وکنار خانه با ما زندگی می‌کنند. منصور بیتل حول‌وحوش میز کارش می‌چرخد و نوشته‌هایش را دزدکی می‌خواند. صفیه‌خانم از پشت پنجره به درخت شاتوت حیاط نگاه می‌کند و ناصر رزاقی، هر روز ساعت ۷ صبح همراهش سوار اتوبوس اداره می‌شود.

آیا وقت نوشتن تنهاست؟ چون تنهاست می‌نویسد؟ چطور به این زندگی پرمشغله فهمانده که مشتاق و سزاوار هر فرصتی است برای بازگشتن به این خلوت؟ 

شاید میز کار، خودکار بیک، سیگار بهمن و لیوان چایی چون مهره‌های تیرهٔ پشت سرپا نگاهش می‌دارند، که توانسته بعد از مرگ برادرانش بنویسد، بعد از مرگ دوستانش، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، بنویسد، بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس ارمنستان با همان نگاه ترسیده و ترساننده بنویسد.

شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان - دختر بزرگ استاد محمدعلی
شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان – دختر بزرگ استاد محمدعلی

نوشتن… باز نوشتن… خط‌زدن یک کلمه، یک ویرگول، یک صفحه و باز نوشتن… مچ دستی که یک متن را چندین و چندباره نوشته، از لذت قوام‌آمدن آن آرام می‌گیرد یا مانده است که چرا با این‌همه درد باز می‌نویسد؟ اصلاً می‌داند مچ دست یک نویسندهٔ جهان‌سومی است که او را قلم‌شکسته می‌خواهند؟

من و خواهرم نمی‌دانیم مچ دستش به چه فکر می‌کند. ولی خودش همیشه با ما صادق بوده، از خاطرات خوش و ناخوش کودکی و نوجوانی‌اش گفته و از حسرت‌ها و آرزوهایش. 

همیشه قدرشناس مادرمان است، همسری همدل و همراه در ساختن خانه‌ای در جهانی امن و تابناک. سرزمین ادبیات، با زبانی مشترک و جهانی، عاشق‌ترین انسان‌ها را کنار هم جای می‌دهد. ما همه مهاجران این سرزمینیم، با عطشی مشترک برای کنکاش در ذهن آدمی، با تب‌وتابی برای راه‌رفتن میان «واقعیت و رؤیا». و در این سرزمین، او هم شاگرد و هم معلم خوبی است. متعهد به همیشه‌آموختن و بی‌دریغ در آموزش، که انسان‌ها، تجربه‌ها و خاطرات را پیوسته و متصل می‌بیند. تأثیرپذیری و تأثیر‌گذاری راز اوست برای جنگ با اهریمن تاریکی.

نوشتن برای او، نه سکون و سکوت، که آغاز حرکت است. سایه‌ات همیشه مستدام، جاری و پویا.»

* * *

پس از آن بهاره دهکردی گفت: «سرودن شعر و زمزمه‌کردن نجواهای کسانی که هیچ‌گاه از تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، بخش گریزناپذیر کارنامهٔ مجید میرزایی است. ذهن و زبان شعر، رنج و شور و امید را برای او در هم سرشت.» و از میرزایی خواست تا به روی صحنه برود.

مجید میرزایی صحبتش را با جمله‌ای از شاملو آغاز کرد: «من به هیئت «ما» زاده شدم.» و با سپاس از نشر رها برای برگزاری مراسم نکوداشت محمد محمدعلی گفت مایل است تا از وجهی از زندگی و کار محمدعلی سخن بگوید که شاید در سخنان دیگر دوستان بازتاب پیدا نکند و آن محمد محمدعلی به‌عنوان عضو مؤثر و فعال کانون نویسندگان ایران است. 

او با اشاره به اولین دیدارش با محمدعلی گفت: «من اولین بار آقای محمدعلی را در پائیز ۱۳۶۷ در خانهٔ دوست شاعری در تهران دیدم. جمعی از اهل قلم گرد آمده بودند و در باب نوشتن از هر دری سخنی می‌رفت. میزبان از من خواست که چند شعر بخوانم و من چنان کردم. پس از خواندن اشعارم آقای محمدعلی چنان مهربانانه و مشوقانه سخن گفت که من با انرژی حاصل از آن هنوز از کوه‌ها و سنگلاخ‌ها بالا می‌روم. این نگاه مشفقانه و مهربان اما تنها حاصل مهربانی ذاتی محمدعلی، که جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت اوست، نبود بلکه بازتاب نگاه و زندگی کانونی محمد محمدعلی است.

مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)
مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)

محمدعلی عضو پایدار و مؤثر کانون نویسندگان ایران است که در دور دوم فعالیت این نهاد، جدا از ایفای نقش مُنشی و مسئول امور مالی کانون، حضوری پُررنگ و اثرگذار در جهت‌گیری‌های آزادیخواهانهٔ کانون، به‌ویژه در تهیه و انتشار متونی چون «ما نویسنده‌ایم» و یا «فراخوان فرزانگان» داشته است.»

میرزایی افزود: «سخن‌گفتن از آزادی بی‌قیدوشرط اندیشه و بیان، یعنی ایستادن به تمام قامت در برابر غول استبداد. در محیطی که فرهنگِ غالب، شهروند را جان‌نثار و خوب در قدرت و قدرتمدار می‌خواهد، شهامت سخن‌گفتن از آزادی اندیشه و دیگراندیشی برای همگان یعنی پاگذاشتن بر دُم دیو و دژخیم. فرامرز سلیمانی شاعر گفته بود «شعر شهادت است» و من فکر می‌کنم باید گفت نوشتن شهادت است. به‌ویژه آنگاه که در صحاری سکوت صدای لگدمال‌شدگان باشی و در روزگار رواج «باورهای خیس یک مُرده»، «برهنه در باد» بِدوی، «نقش پنهان» جنایت آشکار کنی و از «جهان زندگان» سخن بگویی.»

او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «یک شاعر و نویسنده، وقتی که در هارمونی و هم‌آوازی با آهنگ مسلط و صدای حاکمان نمی‌خواند، «شر» است و شاعر و نویسنده‌ای که جدا از مخالف‌خوانی از حق دیگران برای دیگرآوازی، از آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حد و حصر و استثناء برای همگان حرف می‌زند و سازمان می‌دهد، نه «شر مضاعف» بلکه «شر مطلق» است که باید به‌هر نحو ممکن دفع شود. شاعر و نویسندهٔ کانونی در تاریکی ترسناک شمعی می‌افروزد تا هم پرتوی بر شکنجه‌های نهان بیفکند و هم زیبایی‌های مدفون در تاریکی را آشکار سازد و هم صدای ترس‌خورده و آوازهای درگلومانده را جلا و جرئتی تازه بخشد. محمدعلی از زاویهٔ همین نگاه کانونی است که در این‌سوی اقیانوس‌ها هم، هرجا که چراغی برای هنر و فرهنگ می‌افروزد، حضوری پُرفروغ دارد، چه در جمع «آدینه شب»، چه در «انجمن هنر و ادبیات» و چه در کارگاه داستان‌نویسیِ خود.» 

مجید میرزایی در پایان سخنانش این شعر را برای جمع خواند:

«شب،

دیرگاه،

چراغی خمیده‌پشت

بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ گریزناک‌سواری

می‌تازد،

سُم‌نقش پرتپشش

نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.

و برف نازکی از نور 

شاخ درخت سیب پشت پنجره را 

پوشانده است.

پاورچین

فرمانروای تاریکی

می‌آید

دستان به گرد رخ 

رخساره را به شیشه می‌فشرد

و از منافذ بسیارِ پردهٔ توری

در من به خشم می‌نگرد.»

در ادامهٔ برنامه، ویدیوی کوتاه دیگری پخش شد که شامل پیام‌های ناصر زراعتی، نویسندهٔ ساکن سوئد، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن آلمان، و بهنام ناصری، روزنامه‌نگار ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود.

* * *

سپس سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، و ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، و تبریک روز پدر به پدران حاضر در این نشست، چنین گفت: «تصور می‌کنم آشنایی من با استاد محمدعلی به سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ برمی‌گردد، یعنی زمانی‌که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مادربودن؛ مادرِ دو پسر خردسال، کمی به من مجال داد تا در جمع‌ها و برنامه‌های ادبی سرک بکشم و بعدتر بتوانم در شعبهٔ دوم کارگاه داستان‌نویسی در شهر کوکئیتلم در محضر استاد محمدعلی تمرینِ نوشتن بکنم. من جرئت نوشتن، به‌ویژه نوشتنِ داستان و مهم‌تر از همه جرئت خواندن داستان‌هایم در مقابل جمع کوچک کارگاه و بعدتر جرئت دادنِ این داستان‌ها به دوستان و آشنایان برای اینکه بخوانند و نظر بدهند، همه و همه را مدیون استاد محمدعلی هستم.»

سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها
سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها

وی در ادامه گفت مایل است با خواندن چند خط از داستان «کوتاه و عاشقانه… بشود یا نشود؟» به وجه محمدعلی شاعر اشاره کند. چرا که از نظر او این داستان کوتاه سرشار از عشق، به شعری بلند پهلو می‌زند. و سپس بخش آغازین این داستان را خواند:

«ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺷﺎﮔﺮﺩ منی؟ ﻳﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﮕﻮی ﺯﻧﺪگی ﺗﻮﺍَﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنی؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ می‌آیی ﺭﻭی ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻴﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻳﺎ ﻧﺸﻮﺩ؟ ﻳﮏﺭﻳﺰﻩ ﺟﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ می‌کنی، هی ﻧﮕﺎﻩ می‌کنی ﮐﻪ چی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮیی؟ تو که بال پرواز داری برو جایی و چه می‌دانم، با گنجشک‌های رودخانه‌ای تن به آب بزن یا نزن ولی پرهای زیر بغلت را بجور و خوش باش. جیک‌جیکت را بکن، لذت ببر… این‌همه پلک به هم نزن. گردنت را کج نکن و نگاه ناامیدانه به آسمان نینداز، یا بینداز… نکند می‌دانی که آسمان بی‌یار، برای عاشق قفسی سیاه است که دق‌مرگش می‌کند؟… حرفم را گوش می‌کنی یا نه؟ در عالم شماها، روزها و ساعت‌ها، فقط یک لحظه است یا یک قرن؟ قرنِ گنجشکی باشد یا نباشد، من دیده‌ام که تو با آن گنجشک نر، تنگ هم از لابه‌لای شاخ‌وبرگ سپیدارهای بلندِ بالادست رودخانه به لابه‌لای ​​سپیدارهای کوتاه این‌طرف رودخانه پر کشیده‌اید یا نکشیده‌اید، اما روی همین پرچین، جلوی چشم من عشق‌بازی کرده‌اید. باز هم دیده‌ام آن گنجشک نر، دیگر نمی‌آید سراغت که پر بکشید یا پر نکشید و عشق‌بازی بکنید یا نکنید، اما با هم باشید و جیک‌جیک مستانه‌تان به آسمان برود، آشیانه بسازی و تخم بگذاری… او حالا تنهات گذاشته و با آن یکی ماده می‌پرد، یا نمی‌پرد، اما عشق‌بازی می‌کند…»

وی در ادامه خیلی کوتاه دربارهٔ نشر رها گفت: «نشر رها اوایل ماه مارس گذشته همراه با رونمایی اولین کتابش رسماً آغاز به کار کرد. کتاب اول ما «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» نوشتهٔ مرتضی مشتاقی بود. کتاب دوم یعنی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی اوایل ماه گذشته رونمایی شد. و امروز به‌عنوان بخشی از این برنامه دو کتاب دیگر یعنی رمان «خطابه‌های راه‌راه، داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی؛ دو کتاب از دو نسل، رونمایی می‌شود.»

* * *

سیما غفارزاده پس از خاتمهٔ سخنانش از گروه موسیقی دعوت کرد که به روی صحنه بیایند. گروه موسیقی شامل، جمال صلواتی کردستانی، آواز، البرز رحمانی، تار، سینا اتحاد، ویولن، بیژن رحمانی، تنبک، و فرهاد زلیخاپور، پیانو، بود. طی این برنامهٔ موسیقی کوتاه دو تصنیف زیبای «سودازده» و «بازگشته» به اجرا درآمد.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر، از وی خواست که به روی صحنه برود و سخنانی دربارهٔ استاد محمدعلی و کتاب جدید ایشان ایراد کند. دکتر سعید ممتازی یادداشتش را با عنوان «روان‌شناسی ارزش‌ها و نیک‌خویی‌ها در کتاب خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام جدیدترین اثر محمد محمدعلی» برای حضار خواند. 

دکتر ممتازی در بخشی از سخنانش گفت: «پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست. درست همین دو هدف ما را به خواندن داستان می‌کشاند. ما با سطرها و واژه‌های داستان همسفر می‌شویم و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ دیگران که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت پی می‌بریم. اینجاست که داستان را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در کتابی تازه روبه‌روییم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی. محمد محمدعلی در کتاب جدید خود که توسط نشر رها در کانادا منتشر شده است، در قالب داستانی بلند در سه بخش به‌هم‌پیوسته با سه راوی با بیانی صمیمانه، نویسنده را به یکی از افراد اصلی داستان بدل کرده و یک‌بار دیگر استادی و خلاقیت خود را به محک تجربه‌ای جدید آزموده و به خواننده ارائه کرده است.»

وی در ادامهٔ سخنانش دربارهٔ رمان خطابه‌های راه‌راه گفت که با گذر از جنبه‌های خلاق ادبی این اثر به مفاهیم انسانی سرشته‌شده در این داستان پرداخته است، که خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:

«۱- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه.»

و در جایی دیگر حتی نبردی همراه با بیم و امید می‌خوانیم: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»

٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به‌وصال‌نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به‌دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.» 

و گاهی معشوق را از درک تلاش عاشق ناتوان می‌بیند در حالی‌که خود از این تلاش بهره می‌برد: «من برای خوشحالی خودم و او تلاش می‌کردم و او از درک این نکتهٔ عاطفی شاعرانه و معنای هم‌دلی و هم‌زبانی عاجز بود.»

دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس
دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس

و از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سر آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»

٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»

فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.»

۴- اعتراض به سرکوب حقوق زنان: یک از شاخصه‌های آثار محمد محمدعلی ازجمله کتاب حاضر نمایاندن پایمال‌شدن حق و احساس زنان است: «یادمان نرود که قرن‌ها زنان حتی آن‌هایی که سواد خواندن داشتند، حق نوشتن نداشتند مبادا که مثلاً برای پسر همسایه نامه بنویسند و اسیر دست شیطان شوند و خدای‌نکرده چشم و گوششان باز شود.»

قهرمان زن داستان با اشاره به روشنفکران و سیاست‌ورزان هامون‌وار می‌گوید: «او در کمال خونسردی در بحبوحهٔ انقلاب مرا باردار کرد و بعد در کمال خونسردی وارد احزاب مخفی شد و جلوتر از خیلی‌ها به خارج کشور گریخت.»

۵- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به طرف پایانی خوش و پرامید.»

و باز با تحسین زنان، امید خود را به احساس و تلاش آنان گره می‌زند و شاعرانه می‌گوید: «گاهی احساس می‌کنم زنان مثل قاصدک با بادها و طوفان‌های آسیمه‌سر مردانه پرپر می‌شوند، اما در همان حال پیام من و ما را به کسانی که دوست داریم می‌رسانند. زن‌ها پیامبران راستین عاطفهٔ بشری‌اند.»

۶- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیانش به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»

و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»

دکتر ممتازی در پایان سخنانش گفت: «به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و شخصیت والا، صمیمی و دوست‌داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.»

* * *

در ادامه، بهاره دهکردی گفت: «از زبان آقای سجودی می‌گویم: نه قند و عسل است و نه ترش و شیرین. زبان است. فارسی برای من یک زبان است.» و از دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی، دعوت کرد به روی صحنه برود.

دکتر فرزان سجودی در ابتدای سخنانش گفت: «از نظر من حتی برای یک گفتار ساده هم عنوان چیز مهمی است. من ابتدا عنوان این صحبتم را گذاشتم «در اهمیت محمدعلی‌بودن» که عنوان خوبی بود، ولی راضی‌ام نکرد و بعد تغییرش دادم به «محمدعلی‌‌بودن سخت است.» چرا؟ چون نویسندهٔ حرفه‌ای بودن در سرزمینی چون ایران سخت است، و محمدعلی نه تنها در طول این سال‌ها، از ۱۳۵۴ که نخستین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» را منتشر کرد، تا امروز که رمان «خطابه‌های راه‌راه» را منتشر کرده است، سخت‌کوشانه و با جدیت و ممارست نویسندگی را ادامه داده است، بلکه پیوسته به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی و صنفی به فعالیت‌های روشنگرانه‌ نیز پرداخته است.» 

دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس
دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس

وی با اشارهٔ گذرا به فعالیت‌های محمدعلی به‌عنوان عضو کانون نویسندگان و مبارزهٔ مستمر علیه سانسور و همچنین فعالیت‌‌های مطبوعاتی ایشان، همکاری با مجلات دنیای سخن و آدینه و سردبیری سه ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه، عمری تدریس داستان‌نویسی، گفت که می‌خواهد به محمدعلی نویسنده بپردازد. 

دکتر سجودی در ادامه گفت: «محمدعلی در عرصهٔ ادبی، صاحب سبک است. او در سبک رئالیسم اجتماعی می‌نویسد و در این سبک شیوه، سیاق و زبان فردی خودش را دارد. ضمن اینکه طبیعی است در سیر نویسندگی‌اش تغییرات و تحولاتی را در همان چارچوب رئالیسم اجتماعی تجربه کرده و نوآوری‌های خاص خود را داشته است.»

سپس او به چند فراز از سیر نویسندگی محمدعلی اشاره کرد: «در اولین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» (۱۳۵۴)، آنچه را که من ادبیات آموزگاری روستا یا ادبیات سپاه دانش می‌نامم، تجربه می‌کند و به زندگی فقرزدهٔ روستاییان می‌پردازد. در «از ما بهتران» که در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است، کماکان فضای داستان‌ها روستاست هرچند در سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش از روال غالب روستایی‌نویسیِ آن زمان فاصله می‌گیرد. باورهای بومی را وارد فضای داستان‌ها می‌کند. محمدعلی می‌گوید این باورها، ازجمله وجود جن‌ها، می‌تواند «به داستان بی‌روح و بی‌شکل فارسی که تحت تأثیر تفکر چپ بوده است، رونقی بدهد.» در بازنشستگی (۱۳۶۶)، چشم دوم (۱۳۷۳) و باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) به مسائل کارمندان و طبقهٔ متوسط شهری و در دریغ از روبرو (۱۳۷۸) به مسائل به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شهر می‌پردازد. در قصهٔ تهمینه (۱۳۸۲)، و سه‌گانهٔ آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳) و مشی و مشیانه (۱۳۸۶) رمان پژوهشی را تجربه می‌کند و به نوشتن داستان‌هایی در توازی با داستان‌های اسطوره‌ای می‌پردازد.»

دکتر سجودی در ادامه افزود: «اما «رمان برهنه در باد» از نظر تکنیکی تجربهٔ بسیار متفاوتی است. نخست آنکه داستانی است دربارهٔ داستان، همان‌چه ما به آن متافیکشن (Metafiction) یا فراداستان می‌گوییم. دوم اینکه این داستان از زوایای متفاوتی و توسط راویان متفاوتی بیان می‌شود و به تجربهٔ رمان چندصدایی، تردید در واقعیت قطعی و اینکه دریافت ما از جهان یک برساختهٔ زبانی است، هر واقعیتی خود داستانی است. سوم آنکه در گفتن داستان سرهنگ مرعشی، گونه‌های متفاوتی در دل رمان تجربه می‌شود و به کثرت امکان بیان و تفاوت در واقعیتی که هر یک می‌سازند نیز می‌رسیم. مهرعلی که کارمند است، دغدغهٔ نوشتن رمانی را دارد در مورد سرهنگ مرعشی، فرماندهٔ دوران سربازی‌اش. از قضا با سرهنگ مرعشی در سفری همراه می‌شود. داستان مرعشی در گونه‌های متفاوت بیانی و از منظر راویان مختلف شکل می‌گیرد، ازجمله قصه‌پردازی‌های خود مرعشی، خاطرات مهرعلی از دوران سربازی، رمانی که مهرعلی دارد می‌نویسد، فیلمنامه‌ای که پدر همسر مهرعلی در مورد سرهنگ می‌نویسد، نامهٔ مادر همسر مرعشی و غیره. هرچند سرانجام صدایی بر صداهای دیگر می‌چربد که نگرش گفتمانی مسلط متن است و کار منتقد از همین‌جا شروع می‌شود.»

وی دربارهٔ رمان جدید محمدعلی گفت: «و سرانجام رمان «خطابه‌های راه‌راه». از آنجا که رمان تازه منتشر شده است و احتمالاً بسیاری از شما آن را هنوز نخوانده‌اید، نمی‌توانم وارد جزئیات بشوم و به‌اصطلاح «داستان را لو بدهم»، به این بسنده می‌کنم که رمان «خطابه‌های راه‌راه» ادامهٔ تجربهٔ محمدعلی در نوشتن فراداستان یا متافیکشن است. رمان داستانی است دربارهٔ داستان. نویسنده خود یکی از شخصیت‌های این رمان است. شاهد رفت و برگشت‌هایی بین جهان‌های داستانی هستیم که برخی خود را «واقعیت» جلوه می‌دهند و برخی دیگر به‌اصطلاح داستانی‌ترند. هرچند همان‌طور که پیشتر گفتم، هر به‌اصطلاح واقعیتی سرانجام داستان است و در زبان اتفاق می‌افتد. محمدعلی می‌کوشد فضایی چندصدایی ایجاد کند و ماجرا را که در فضای روشنفکری ایران قبل از انقلاب، البته روشنفکر کافه نادری، شروع می‌شود و در زمان معاصر در مواجههٔ سه رفیق قدیمی در اروپا بازگفته می‌شود (اجازه بدهید دربارهٔ داستان همین‌قدر بگویم و نه بیشتر)، از زاویهٔ دید شخصیت‌های متفاوت بگوید، اما سرانجام رمان نمی‌تواند خود را از زیر سایهٔ سنگین دیدگاه مسلط نویسندهٔ مردِ مصلح، معتدل‌اندیش و خردورز رها کند. زنِ داستان نیز در تحلیل نهایی زیر سایهٔ او است که می‌کوشد هویت بیابد. به‌هر رو، رمان تجربهٔ تکنیکی بسیار موفقی است، گذشته، تاریخِ بخش مشخصی از روشنفکری معاصر، عشق، اخلاق، جنسیت و قضاوت گره‌گاه‌های کانونی رمان‌اند.»

دکتر سجودی زندگی محمد علی را مصداق این جمله از شاملو در شعر «در آستانه» دانست که: «انسان دشواری وظیفه است.» 

وی در بخش پایانی صحبت‌هایش کوتاه دربارهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» نوشا وحیدی گفت: «نوشا وحیدی با دو مجموعه‌داستان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» به‌تدریج دارد جای خود را در ادبیات مهاجرت تثبیت می‌کند. محور اصلی ادبیات مهاجرت چالش‌های تجربهٔ دیگری‌بودن است. وحیدی در داستانی‌کردن این تجربه موفق بوده است. ویژگی بارز داستان‌های نوشا این است که از حاد و تخاصمی (آنتاگونیستی) کردنِ این تجربه اجتناب می‌کند. به‌عنوان زیرکانهٔ کتاب توجه کنید؛ همزیستی شام کریسمس و خورش قیمه‌بادمجان. 

دیگری از هرسو که بنگری، چه مهاجر به‌مثابه دیگری از چشم میزبان و چه میزبان به‌مثابه دیگری از چشم مهاجر، دیگریِ دشمن نیست. بلکه این یک موقعیت است و میزبان و مهاجر این موقعیت را تجربه می‌کنند، گاهی به هم عشق می‌ورزند، گاهی به هم می‌تازند، گاهی با هم رفاقت می‌کنند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. داستان‌های نوشا، داستان‌های زندگی در این موقعیت است. 

اما در میان داستان‌های این مجموعهٔ جدید، یعنی شام کریسمس، داستان نخست به‌نام «چند گرم ماری‌‌جوآنا» به‌نظر من از جمله بهترین داستان‌هایی است که وحیدی نوشته است. داستانی دربارهٔ قید و آزادی، دربارهٔ میل و سرکوب میل، دربارهٔ زن‌بودن، مردبودن، مادربودن، پدربودن، معشوق‌بودن و عاشق‌بودن آن‌طور که جبر اجتماعی و گفتمان مردسالار تعریف می‌کند و ما را به آن وامی‌دارد و شورش علیه آن قید و تجربهٔ آزادی حتی اگر ناشی از مصرف چند گرم ماری‌جوآنا باشد.»

* * *

سپس بهاره دهکردی پیش از دعوت از استاد محمدعلی برای ایراد سخنانی، بیوگرافی کوتاهی از ایشان را برای حاضران خواند: 

«فعالیت ادبی محمد محمدعلی با انتشار مجموعه‌داستان‌ «درهٔ هندآباد گرگ داره» آغاز شد. 

محمد محمدعلی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷، در تهران به‌ دنیا آمد. 

اولین مشوق و تصحیح‌کنندهٔ دل‌نوشته‌های ایشان محمود ثنایی با تخلص شهرآشوب، ترانه‌سرای رادیو ایران بود. 

در دبیرستان مروی، نخست والیبالیست و سپس بازیگر نمایشنامه‌هایی شد که دکتر ایرج امامی کارگردانی می‌کرد. 

هم‌زمان با تحصیل در مسابقات روزنامه‌نگاری مدارس لوح تقدیر و مقام نخست را از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش وقت، دریافت کرد. 

دورهٔ نظام‌وظیفه را در روستاهای کُردنشین مرزیِ سردشت سپری کرد و سپس از دانشکدهٔ علوم سیاسی و اجتماعی لیسانس گرفت. 

مجموعهٔ کتاب‌های او که بین سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۴۰۲ به چاپ رسیده است، در این تصویر پیش روی شماست [با اشاره به پردهٔ نمایش].

در سال ۱۳۵۷ به عضویت کانون نویسندگان ایران پذیرفته شد و یک‌سال بعد، عهده‌دار مسئولیت امور مالی کانون نویسندگان شد. 

رضا براهنی، محمد مختاری، جواد مجابی، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد خلیلی، سیما کوبان و محمد محمدعلی هشت تهیه‌کنندهٔ بیانیهٔ ۱۳۴ نویسنده، بودند که به سانسور کتاب اعتراض و این بیانیه را با نام «ما نویسنده‌ایم» منتشر کردند.

محمدعلی جزو سرنشینان اتوبوس منحوس ارمنستان بود. مسافران آن اتوبوس قصد سفر داشتند و بی‌نام‌ونشان‌بودن اتوبوس را نادیده گرفته و سوار اتوبوسی شدند که قرار بود سرنشینانش را به‌جای رساندن به ارمنستان، به قعر دره بفرستد، که خوشبختانه با هوشیاری نویسندگان از مأموریت خود بازماند.

او لوح تقدیر بیست سال داستان‌نویسی ایران را بابت مجموعه‌داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» از آنِ خود کرد، و رمان «برهنه در باد» او جایزهٔ نخست یلدا را به خود اختصاص داد. 

پس از ترجمهٔ دو داستان عکاسی و مرغدانیِ به‌زبان آلمانی، ایشان به اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین دعوت شد و در تئاتر برشت به‌همراه جمعی از آلمانی‌های دوستدار ادبیات فارسی، شاهد روخوانی نمایشیِ داستان عکاسی خود به زبان آلمانی بود. 

به‌همراه دکتر رضا براهنی و دیگران به ترکیه جهت سمینار ادبیات چندصدایی دعوت و در رونمایی ترجمهٔ رمان «نقش پنهان» به ترکی استانبولی شرکت کرد. 

تمام آثار محمدعلی بارها به‌ چاپ رسیده است و منتقدان، آثار ایشان را واقع‌گرا با گرایش به نوعی سمبولیسم، چندصدایی و عدم قطعیت در روایت، ارزیابی کرده‌اند.

بیوگرافی مفصل‌تر ایشان در ابتدای کتاب جدیدشان با عنوان خطابه‌های راه‌راه که امروز رونمایی خواهد شد، آمده است که می‌توانید در آنجا بیشتر در این‌باره بخوانید.»

* * *

محمد محمدعلی، سخنان خود را چنین آغاز کرد:

«حق‌شناسم چون به من آموختی

خطابه‌ای راه‌راه همراه گزارشی از اهل قلم ونکوور طی روزهای زن، زندگی، آزادی

ضمن خوشامدگویی به تک‌تک عزیزانِ حاضر در این مجلس سرشار از عاطفه، درود می‌فرستم به جمع اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که در عمل چراغی را روشن نگه داشته‌اند که من و ما با اشتیاق در پرتو پُرتوان انوار رنگارنگش در حال آموختن و آموزشیم. همچنین درود می‌فرستم بر سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی، پایه‌گذاران و مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها و جناب فرهاد صوفی که مددرسانی‌اش زبانزد خاص و عام است و شهرهٔ آفاق.

درک درستِ معنای نکوداشت یا پاسداشت و بزرگداشت و هر نام مبارک دیگری در مقولهٔ قدردانی یکی از فضیلت‌های مغفول‌ماندهٔ انسانی در تاریخ پرفرازونشیب اجتماعی من و مای نه حتی ایرانی بلکه شرقی است. التفات به خادمان در هر رشته‌ای از جمله فرهنگ و ادب، خوشبختانه دارد با نکته‌سنجی‌ها و هوشیاری نسل جدید گسترش می‌یابد. و یادآور این نکتهٔ اساسی که اگر به راه راست یا درست راه برویم، رد پای ما حتی در سواحل ماسه‌ای نیمه‌خیس با وجود امواج سهمگینِ بازدارنده، می‌ماند و آیندگان از میزان انحنای انگشتان و فرورفتگی پاشنهٔ پای تک‌تک من و ما درمی‌یابند از کجا آمده و به کجا می‌رویم. و حتی در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی به چه می‌اندیشیده‌ایم. پس آنچه مهم است، همانا گسترش فرهنگ قدردانی یا نکوداشت است. قدردانی، یک تشخیص و تمیز است. جایزهٔ آشکاری است برای آنانی که پس از سال‌ها بی‌مهری قرار است با دریافت پاداشی معنوی یا حتی مادی، مُهر تأییدی بزنند بر عمل مسئولانه و هوشیارانهٔ مردمان آگاه و باعطوفت عصر خویش.

استاد محمد محمدعلی
استاد محمد محمدعلی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس داستان‌نویسی

آنانی که با من الفتی دارند، می‌دانند شرحی که در بالا به نگارش درآمد، چه‌بسا دربارهٔ خودم نبوده و نیست. آنچه خود به چشم دل دیده‌ام، این است که در مجموع، همسر، پدر، پدربزرگ، نویسنده و آموزگاری خوش‌اقبال بوده و هستم که در چنین عصری و در میان هم‌وطنانی فرهیخته و صمیمی زندگی می‌کنم. 

گفتنی است که بارها تقارن‌های تاریخی به کمک من آمده‌اند و برانگیزاننده بوده‌اند برای نوشتن و این هم از خوش‌اقبالی جبلی من بوده است. چنانچه در شروع روزهای بی‌نظیر انقلاب زن، زندگی، آزادی، در گردهمایی‌های حوالی آرت گالری، مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها نوید دادند پس از رفع پاره‌ای مشکلات اداری و فنی رمان خطابه‌های راه‌راهِ من رسیده به مرحلهٔ بازبینی نهایی و جلدش نیز در دست تهیه است. این یعنی کلیدخوردن کاری مشترک در خوش‌ترین ایام. با اوج‌گیری گردهمایی‌های شنبه‌های انقلابی، خوش‌اقبالی‌ها ادامه یافت. شرایط جسمی و روحی من نیز یاری رساند و توانستم هر هفته بدون استثناء همراه دوست عزیز و هنرمندم، استاد آواز شهر، جناب جمال کردستانی، علاوه بر هم‌صدایی با برپاکنندگان تظاهرات، در عین حال امور ویرایش متن و آماده‌سازی پشت و روی جلد کتاب را نیز پیش ببریم. بی‌اغراق بگویم آن شعارهای مترقی و جاندار چنان شور و شوق و اشتیاقی در من پدید آورد که گویی با انتشار اولین کتابم روبه‌رو هستم؛ حوالی نیم قرن پیش که نامش بود «درهٔ هندآباد گرگ داره».

خوش‌اقبالی‌ها با تزریق انگیزهٔ حضور در تظاهرات و دیدارهای هفتگی با مسئولان نشر رها ادامه یافت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۲ شمسی که حالا در اواخر ماه سوم آن [خرداد] هستیم. طی همین دو ماه اخیر از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز سه کتاب داستانی از عزیزانم وحید ذاکری، نیکی فتاحی و برادر ارجمندم، دکتر علی فدایی، به چاپ رسید و آمار آثار منتشرشدهٔ اعضای کارگاه را رساند به هشت عنوان و حالا، امشب با کتاب خطابه‌های راه‌راهِ من و شام کریسمسِ… نوشا وحیدی، یار دیرین کارگاه، این آمار به ده عنوان رسیده است طی سیزده سال فعالیت مستمر کارگاه. جا دارد همین‌جا خوشحالی خودم را ابراز کنم از انتشار دومین کتاب نوشا وحیدی که می‌دانم سومین کتابش هم در راه است. 

به‌عبارت دیگر انتشار پنج عنوان کتاب طی سه ماه اخیر و هم‌زمانی‌اش با انقلاب زن، زندگی، آزادی، آماری است که بی‌اغراق نه در کارگاه‌های داستان‌نویسی کانادا بلکه در سراسر آمریکا و اروپا کم‌نظیر بوده است، و از این بابت هم من حق‌شناسم نسبت به تلاش دوستان کارگاهی.

طرفه آنکه به موازات فعالیت کارگاه طی همین دو سه ماه پُرخُروش و نویدبخش برای آینده‌ای بهتر، شاهد ظهور و حضور پررنگ نشر رها نیز بوده‌ایم که با انتشار چهار عنوان کتاب و برپایی رونمایی برای هریک از کتاب‌هایش یکی از خاص‌ترین ناشران فارسی‌زبان خارج از کشور محسوب می‌شود. از دیگر خوش‌اقبالی‌های من علاوه بر برپایی همین مجلس عالی غافلگیرکننده، پیش‌بینی آثار آمادهٔ چاپ چهار پنج تن از اعضای کارگاه است طی سال آینده.

سخن آخر اینکه زبان فقط کلماتی نیست که من و ما هر روز بر زبان می‌آوریم. بخش اعظم زبان من و ما در رفتار و کردار ما نهفته است. گاه با نگاه و لبخندی عاشق می‌شویم. گاه با یک اخم و تُرش‌رویی فارغ. با نگاهی از سَر مِهر به نوشته‌مان شب یا روزمان جلا می‌گیرد. پس یکی از زبان‌ها، زبان تن و اشاره است. اگر واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند، خواهیم دید که اشیاء ازجمله کتاب‌ها نیز زبان خاص خود را دارند. وقتی در ایام نوروز باستانی یا جمشیدی به‌جای هر کتابی، شاهنامهٔ فردوسی یا دیوان حافظ روی سفرهٔ هفت‌سین می‌بینیم، آن سفره به ما چه می‌گوید؟ وقتی به خانهٔ دوست یا قوم‌وخویشی می‌رویم و کتاب‌های جلد گالینگور یک‌قدواندازه به‌رنگ سبز و سفید و سرخ مشاهده می‌کنیم، آن ترکیب به‌زبان آشکار با من و مای از ایران کوچیده یا به‌تبعیدآمده چه پیامی می‌رساند، غیر از همبستگی و یاری‌رساندن به ناشری نوپا که چشم امید دوخته است به یاری من و ما.

در پایان با افتخار و از سرِ صدق و صفا ضمن تبریک روز پدر اعلام می‌کنم تا همین لحظهٔ مراسم نکوداشت، به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. چرا که به‌رغم دانسته‌های جسته‌گریخته خیلی از برنامه‌ها دور از انتظارم بوده است. به‌واقع شگفت‌زده، غافلگیر و سورپریز شده‌ام. و این پیروزی را به دوستانی که صادقانه چنین قصدی داشتند، تبریک می‌گویم. و مقدم دو عزیزی که از راه دور به ما پیوسته‌اند، گرامی می‌دارم؛ مریم رئیس‌دانا و امیرحسین یزدان‌بُد.»

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

پس از آن، بهاره دهکردی در معرفی نوشا وحیدی، گفت: «​​نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و پس از آن در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.

او اولین مجموعه‌داستانش – هفت ترانهٔ شاد و غمین – را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.» و از او دعوت کرد برای ایراد سخنانی به روی صحنه برود.

نوشا وحیدی پس از تشکر و قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست گفت: «از نشر رها و همچنین استاد محمدعلی که این فرصت را در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. از دکتر سجودی عزیز تشکر می‌کنم که همیشه حامی و پشتیبان بوده‌اند و هیچ‌وقت به هیچ پیشنهاد ادبی نه نگفتند. تشکر ویژه دارم از دوست فرزانه‌ام، خانم دکتر مرال دهقانی، که با وجود اینکه رشته‌شان ادبیات هم نیست، همواره با دغدغه‌مندی و شور و اشتیاقی مثال‌زدنی در حال رفع اشتباهات نوشتاری من و سایر دوستان نویسنده هستند و همیشه از پشتیبانی و دقت نظر و سواد ایشان استفاده کرده‌ایم. 

نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان
نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان

در مدت یک‌سال و نیم گذشته نیز با نشر رها که نوپاست و من که نویسندهٔ بی‌تجربه‌ای هستم و برای اولین بار با یک ناشر کار می‌کردم، این تجربه برای هر دو ما جالب بود چون کمی اختلاف سلیقه داشتیم و راه پرفرازونشیبی را طی کردیم ولی چیزی که هر دو ما یاد گرفتیم، صبر و مدارا و دوستی بود که در حال حاضر نتیجهٔ آن را در اینجا مشاهده می‌کنید. هر جا که به بن‌بستی برمی‌خوردیم خانم دکتر مرال دهقانی مرجع حل اختلاف سلیقهٔ ما بودند. پس از ارسال متن به ایشان و نظرخواهی، دیگر هیچ‌یک نظر دیگری نمی‌دادیم. ایشان همیشه پشتیبان و مایهٔ دلگرمی من بودند.»

وی در ادامهٔ سخنانش گفت: «در مورد استاد محمدعلی، من در سال ۲۰۱۲ متوجه شدم که ایشان در ونکوور زندگی می‌کنند. در آن زمان من چند داستان برای ایشان بردم که قرار شد بعد از یک هفته پس از مطالعهٔ داستان‌ها نظرشان را اعلام نمایند. پس از یک هفته که من مراجعه کردم، ایشان با صلابت و قاطعیت به من گفتند که در کلاس داستان‌نویسی‌شان ثبت‌نام کنم. من نیز اطاعت امر و ثبت‌نام کردم، و در این سال‌ها شرکت در این کلاس یکی از بهترین اوقات من در این شهر بوده و خاطرات شیرین آن شب‌های زیبا و داستان‌خواندن‌ها، سیگار‌کشیدن‌ها و گپ‌زدن‌ها در زمان تنفس و… برای همیشه در ذهن من می‌ماند.»

نوشا وحیدی با اشاره به تقارن روز پدر با روز برگزاری این نکوداشت، گفت: «استاد محمدعلی پدر ادبی من هستند و علاوه بر آن ایشان همیشه دوست و پشتیبان من بوده‌اند. به‌نظر من مشق و تمرین دوستی و مدارا و همدلی در مرحلهٔ اول قرار می‌گیرد، و ادبیات در مرحلهٔ دوم. آن جَو دوستانه‌ای که ما در کلاس‌هایمان داشتیم تسری پیدا کرد به رابطه‌ای که ما الان با نشر رها و رسانهٔ همیاری داریم، و اینکه همهٔ ما الان اینجاییم، بیشتر به‌خاطر عشق و پشتکار ایشان است و شانسی که ما داشته‌ایم برای استفاده از حضور ایشان. پس از شش سال که من در ونکوور بودم، استاد باز دیگر با همان صلابت و قاطعیت به من گفتند زمان آن رسیده که کتابت را منتشر کنی. من هیچ‌وقت در رؤیاهای خودم چنین چیزی را تصور نمی‌کردم و فقط حمایت و پشتیبانی ایشان بود که باعث شد من کتابم را چاپ کنم و الان به کتاب دوم رسیده‌ام. امیدوارم که همیشه بتوانم از راهنمایی‌ها، دلگرمی‌ها و نصحیت‌های ایشان استفاده کنم.»

او در پایان سخنانش در مورد کتاب جدیدش گفت: «شامل نُه داستان کوتاه است. هفت داستان در خارج از ایران می‌گذرد و دو داستان در داخل ایران. این هفت داستان در مورد مصائب مهاجران و تلاش‌هایی است که یک مهاجر برای جاافتادن در جامعه‌ای که وارد آن شده، می‌کند و مواجهه با این چالش‌ها و مصائب و سرخوردگی‌ها. دو داستان دیگر نیز با وجود آنکه در ایران می‌گذرد، باز هم رویارویی یک مهاجر با خانوادهٔ خود به‌هنگام بازگشت به ایران است با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تغییراتی که در خانواده پس از ترک شما ایجاد شده است و آن مصائب و سرخوردگی‌ها به‌گونهٔ دیگری در ایران و در خارج ادامه می‌یابد.» 

و در خاتمه افزود: «همواره می‌گویم که من تکه‌ای از گوشت تنم را در هر داستانی که می‌نویسم می‌گذارم و امیدوارم که این گوشت تن من به مذاق شما خوش بیاید و باعث سوءهاضمهٔ شما نشود.»

* * *

پس از صحبت‌های نوشا وحیدی و پیش از پایان بخش اول برنامه، ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل پیام‌های حسین آتش‌پرور، نویسندهٔ ساکن ایران، رحمان چوپانی، نویسندهٔ ساکن ایران، و منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود. 

در فاصلهٔ میان دو بخش برنامه، پذیرایی مختصری از میهمانان شد که از سوی سول بایت، کافه کجا و پستا پولو انجام گرفت. همچنین صفی طولانی برای گرفتن امضای کتاب از استاد محمد محمدعلی و نوشا وحیدی شکل گرفت که با وجود اختصاص حدود نیم ساعت به زمان تنفس، بسیاری از میهمانان برنامه موفق نشدند امضا بگیرند و این امر به بعد از بخش دوم و در واقع پایان برنامه موکول شد.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

بخش دوم برنامه با نمایشی آغاز شد که بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی با عنوان «عکاسی» بود. در این نمایش که طراحی و کارگردانی آن را مرتضی مشتاقی به عهده داشت، او به همراه امیر حسن‌زاده و نیکی فتاحی، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به ایفای نقش پرداختند. 

امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی
امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی
نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی
نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی

* * *

پس از آن هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، او با قدردانی از زحمات گروه نمایش که در فرصت کوتاهی توانستند این نمایش را به روی صحنه ببرند سخنان خود را با تبریک روز پدر به همهٔ پدرانی که در برنامه حضور یافتند ادامه داد، یاد پدران درگذشته را گرامی داشت و روز پدر را به مادرانی که در نبود پدران برای فرزندانشان هم پدر بودند و هم مادر، تبریک گفت. 

او با اشاره به خاطرهٔ اولین دیدارش با استاد محمدعلی گفت که در سال ۲۰۱۴ وقتی به ونکوور آمده، پروژهٔ کتاب الکترونیک فارسی را دنبال می‌کرده و به‌دنبال افرادی بوده که به او در این پروژه یاری برسانند. کبیری گفت که پس از طرح موضوع با سیما غفارزاده، او استاد محمدعلی را معرفی کرده است. او از دیدارش با استاد محمدعلی گفت و اینکه استاد برخلاف بسیاری نویسندگان دیگر که سن و سالی کمتر از او داشتند، آن هم حدود ۱۰ سال پیش که آشنایی چندانی با کتاب‌های الکترونیک آن هم به‌زبان فارسی وجود نداشت، به پروژهٔ کتاب الکترونیک نه نگفتند و از او دعوت کردند تا در جلساتی با تعدادی از اعضای کارگاه داستان‌نویسی که تسلط بیشتری به کامپیوتر دارند، جلسات مشترکی برگزار کند تا ببینند چه کمکی می‌شود به این پروژه کرد. او گفت که خودش پیگیر جلسات نشده بود، چون در آن مقطع شرکت آمازون ناگهان پشتیبانی‌اش را از زبان فارسی، هم در کتاب چاپی و هم دیجیتال، قطع کرد. 

هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها
هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها

کبیری گفت: «حدود ۱۰ سال بعد و پس از اینکه رسانهٔ همیاری و بعد از آن نشر رها به راه افتاد و کتاب خطابه‌های راه‌راه استاد محمدعلی را منتشر کردیم، زمانی‌که نسخهٔ الکترونیک کتاب را به ایشان نشان می‌دادیم، استاد پس از دلگرمی‌‌دادن و تشویق ما در تهیهٔ کتاب الکترونیک اولین چیزی که به زبانشان آمد این بود که «من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم که بتوانید این کار را گسترش دهید.» و این چیزی است که شما در کلیپ حاوی پیام‌هایی که از نویسندگان بنام دربارهٔ استاد محمدعلی پخش شد هم شنیدید که می‌گفتند استاد محمدعلی به آن‌ها کمک کرده است. اولین چیزی که به‌خصوص در حوزهٔ ادبیات به ذهن استاد می‌آید این است که من چه کمکی می‌توانم بکنم حالا چه به نویسندهٔ متبحر و بنامی چون منیرو روانی‌پور باشد یا فرد تازه‌کاری مثل من.»

هومن کبیری در ادامه گفت: «برکت حضور استاد محمدعلی موجب شده است ما شاهد شکوفایی استعدادهای ادبی بسیار و انتشار کتاب‌های ارزشمندی در شهر ونکوور باشیم. من امیدوارم سایهٔ استاد محمدعلی بر جامعهٔ ادبی ونکوور مستدام باشد.»

او در پایان از اینکه پروژهٔ نشر الکترونیک که آن زمان به‌دنبالش بوده، بالاخره به بار نشسته ابراز خشنودی کرد و گفت هر چهار کتاب نشر رها روی پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی بوکس با کیفیت بالا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. 

* * *

هومن کبیری پرویزی پس از خاتمهٔ سخنانش ضمن معرفی فریبا فرجام، از دست‌اندرکاران برگزاری جلسات کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، از او دعوت کرد به روی صحنه برود و دربارهٔ فیلم «کابوس‌های اقلیمی» توضیحاتی به حضار در این نشست بدهد.

فریبا فرجام پس از تشکر از برگزارکنندگان برنامه برای برگزاری نکوداشت و فرصتی برای صحبت در این نشست، گفت: «سابقهٔ آشنایی من با آقای محمدعلی به سال ۲۰۱۳ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که برای اولین بار در کلاس‌های داستان‌نویسی ایشان شرکت کردم. الان ده سال از آن موقع می‌گذرد و من همچنان شانس این را دارم که در کلاس‌های ایشان که محیطی بسیار گرم و صمیمی، پربار و فضایی امن برای تجربه‌کردن است، شرکت کنم. آقای محمدعلی علاوه بر استادی جایگاه بسیار ویژه‌ای برای من دارند.

فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی
فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی

من همیشه از حمایت‌ها و پشتیبانی ایشان بهره‌مند بوده‌ام و در کنار ایشان بسیار آموخته‌ام و همیشه قدردان فرصت‌هایی که در اختیار من گذاشته‌اند، بوده و هستم. حوالی سال ۲۰۱۵ بود که ایدهٔ ساخت یک فیلم مستند در مورد زندگی آقای محمدعلی در ذهن من شکل گرفت. آن موقع این ایده را با ایشان مطرح کردم و افتخار این را داشتم که مورد اعتمادشان باشم در شرایطی که کسان دیگری هم بودند که این پیشنهاد را به ایشان کرده بودند. حتی شبکه‌های تلویزیونی‌ای در ونکوور و در خارج از ونکوور هم به ایشان پیشنهاد کرده بودند که این فیلم را بسازند ولی خُب ایشان لطف کردند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند. سال‌های زیادی از آن موقع می‌گذرد و مطمئنم زمان‌هایی بوده که آقای محمدعلی یا در خلوت خودشان و یا در جمع نزدیکانشان، معتمدانشان حتماً ابراز ناامیدی کردند و پشیمان شدند و پیش خودشان گفتند عجب اشتباهی کردم که این فیلم را بر عهدهٔ او گذاشتم، ولی همین‌جا می‌خواهم از صبوری و همراهی ایشان تشکر کنم و بگویم که علی‌رغم اینکه به‌دلایل مختلف طی این دوران من با سختی‌های زیادی در ساخت این فیلم مواجه شدم، حتی لحظه‌ای نبود که فکر اینکه ممکن است من این فیلم را نصفه رها کنم و به پایان نرسانم، از ذهنم گذشته باشد. و امروز خیلی خوشحالم که می‌توانم این نوید را به آقای محمدعلی بدهم که با توجه به برنامه‌ریزی‌ای که شده تا قبل از پایان امسال این فیلم آمادهٔ نمایش و پخش خواهد بود. اسم فیلم «کابوس‌های اقلیمی» است و روی دو موضوع مهاجرت و سانسور تمرکز دارد که البته تجربهٔ شخصی آقای محمدعلی در این دو زمینه است. خیلی دوست داشتم و خیلی خوب می‌شد که اگر این فیلم آماده بود و در این شب که کاملاً مناسبت داشت، می‌توانستیم پخشش کنیم، ولی متأسفانه این فرصت فراهم نشد. کاری که من توانستم بکنم این بود که از بخشی از فیلم‌ها که همان سال ۲۰۱۵ که تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم، گرفته بودم، قسمت‌هایی را انتخاب کنم که در واقع اصلاً در فیلم اصلی استفاده نشده و به‌نوعی پشت صحنه محسوب می‌شوند ولی خیلی حال و هوای آن روزهای آقای محمدعلی را دارد و فکر کردم شاید برای امشب فضای سبک‌تر و روان‌تری دارد. تیزری هم در سال ۲۰۱۹ به‌منظور خیلی خاصی بر روی این فیلم تهیه شد که به‌همین دلیل هم زیرنویس انگلیسی دارد و البته آن‌موقع هنوز فیلمبرداری این فیلم کامل نشده بود، ولی چون این تیزر تا حدی حال و هوای فیلم اصلی را منتقل می‌کند، آن را هم در ادامه آوردم. امیدوارم وقتی که فیلم کامل شد، برای نمایشش در خدمتتان باشیم و خیلی از توجه و همراهی‌تان سپاسگزارم.»

پس از خاتمهٔ صحبت‌های فریبا فرجام و پیرو توضیحات او، بخش‌هایی از پشت صحنهٔ فیلم یادشده به نمایش درآمد.

مستند کابوس‌های اقلیمی ساختهٔ فریبا فرجام، دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی

* * *

سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی مریم رئیس‌دانا، شاعر، داستان‌نویس و مترجم، که از ایالت کالیفرنیا به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.

مریم رئیس‌دانا پس از سپاسگزاری از نشر رها برای برگزاری این برنامهٔ بزرگداشت، گفت: «آشنایی من با معلم ارجمندم، استاد محمدعلی، به اوایل دههٔ هشتاد خورشیدی و کارگاه داستان مجلهٔ کارنامه پیوند می‌خورد.

اما زمان را عقب می‌کشم تا به اولین بارقه‌های داستانی در وجودم برسم، به وقتی که کودکی بودم و تابستان‌ها در آغوش مادربزرگ شب‌هایم با جادوی پریان و رؤیاهای رنگارنگ پرقصه می‌شد. این زن مهربان و کم‌نقص گوش‌ها و ذهنم را چنان به قصه عادت داد که من در جان کودکی‌ام هرگز عروسک‌بازی نکردم و هرگاه عروسکی هدیه می‌گرفتم، آن را به خواهر کوچک‌ترم می‌بخشیدم. در واقع بازی‌ای که دنیای قصه برایم می‌ساخت، هرگز هیچ اسباب‌بازی دیگری برای من نمی‌ساخت. 

و بعد کات، بزرگسالی و طلاق

رابطه چارهٔ دیگری برایم نگذاشته بود، جز خاموش‌کردن چراغ‌هایش. گرچه خودم خواهان جدایی بودم، اما نابودیِ روحم را تا مغز استخوان درد می‌کشیدم. جایی را می‌خواستم که مرا به خودش بکشد. مادربزرگ قصه‌گویم، شهرزاد هزار و یک شبم دیگر نبود تا خیال مرا به قصه‌هایش حاصلخیز کند، اما معجزه‌ای مرا به کارگاه داستان‌نویسی مجلهٔ کارنامه رساند.

مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا
مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا

هر هفته می‌رفتم، بی‌وقفه؛ پس از اداره و کار، شتابان به آن حضور بی‌ادعا. به آن حضور بی‌ادعای سالم خو گرفتم. قصه‌ها خوانده می‌شد و داستان‌ها نوشته می‌شد. از اولین جمله‌هایی که از آقای محمدعلی آموختم اینکه «ما قرار است اینجا داستان بخوانیم نه آنکه آپولو هوا کنیم.» این جمله فکرم را سخت مشغول کرده بود که چرا؟ نویسنده‌ای به این بزرگی و در این جایگاه ادبی چطور چنین می‌گوید؟ مگر ادبیات جدی نیست؟ مگر ادبیات بخش مهم زندگی ما نیست؟ 

و سال‌ها گذشت تا دریابم که ادبیات ورای اینکه جدی باشد، ورای اینکه بخش مهم زندگی باشد، باید زندگی‌بخش باشد، باید تکیه‌گاه باشد و برای من چنین شد.»

مریم رئیس‌دانا در ادامه افزود: «سال‌ها از آن روزهای کارگاه داستان کارنامه سپری شده است، بیش از بیست سال. داستان‌ها نوشته شد، کتاب‌های بسیار که ایشان نوشته‌اند، آثاری که هریک جا دارد از سویه‌های گوناگون مورد پژوهش قرار گیرند. به‌عنوان مثال «باورهای خیس یک مرده» رمانی است که به اساسی‌ترین مشکل ایران یعنی آب می‌پردازد. این کتاب را از دست ندهید. از ته دل آرزو می‌کنم کارگردان قابلی از این شاهکار یک سریال ماندگار بسازد؛ رقیبی پرقدرت برای سریال دایی‌جان ناپلئون. 

اما از همه ویژه‌تر، حضور زنان در آثار محمدعلی است. در واقع او والاترین مقام را به زنان می‌دهد، هم در رفتار شخصی‌اش می‌بینیم، به‌عنوان مثال مدیران کارگاهش اغلب زنان‌اند، و هم در داستان‌ها و رمان‌هایش. در آدم و حوا می‌خوانیم «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست، از غصه خالی می‌شد.»

اگر امروز پوستهٔ بیرونی جامعهٔ ایرانی شعار می‌دهد زن، زندگی، آزادی، نتیجه و درون‌مایهٔ شعوری‌ است که ادبیات و بزرگانی چون محمدعلی در پیوستگی و آهستگی و صبوری به بافت جامعه نفوذ داده‌اند. درود بر ایشان و آثارشان مانا»

* * *

در ادامه، بهاره دهکردی پس از معرفی امیرحسین یزدان‌بُد، نویسنده، که از ادمونتون، استان آلبرتای کانادا، به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.

امیرحسین یزدان‌بُد پس از تبریک روز پدر و ابراز خوشحالی برای حضور در این نشست، و با اشاره به محدودیت وقت گفت: «سعی می‌کنم حرف‌هایم را در دو بخش جمع‌وجور کنم. چند دقیقه فقط در مورد خطابه‌های راه‌راه اشاره‌ای کوچک می‌کنم، بخش عمده‌ای از آن را خوشبختانه آقای دکتر سجودی قبل از من گفت، ولی من هم چیزی اضافه می‌کنم که تشویق کنم حتماً این کتاب را مطالعه بفرمایید. در رابطه با کارنامهٔ آقای محمدعلی، چندین مقاله و پایان‌نامه هست که در آن‌ها تلاش شده است فصول کار آقای محمدعلی تا اینجا دسته‌بندی، رده‌بندی و معنابخشی بشود. همچنان سفت و سخت ایستاده‌ام که هنوز زود است، هنوز دارد ادامه پیدا می‌کند و باید ببینیم در بلندمدت چه می‌شود، و چنان‌که می‌بینید ادامه دارد. محمدعلی در فصل اول حرکتش در نویسندگی که به‌نوعی وام‌دار ادبیات رئالیسم اجتماعی است، تلاش می‌کند فهم ایرانیتش را در ساختار روستا و نقاط حاشیه‌ای و نظایر آن بررسی بکند، مشکلات جامعه را زیر سؤال ببرد و زیرِ ذره‌بین داستان ببرد و چنان‌که خانم رئیس‌دانا هم اشاره کردند که مثلاً در مورد قضیه آب ببینید در چه سالی اهمیت این قضیه را می‌دیدند، بحث قنات و بحث‌های این‌طوری را که در کتاب‌هایشان خواهید دید و حتماً آن‌هایی که خوانده‌اند می‌دانند در مورد چه حرف می‌زنم. بعد می‌آیند سراغ اسطوره‌ها و تلاش می‌کنند در ساختاری پژوهشی ببینند ریشهٔ این دردها که در روایت و فهم جمعی است، در تصویر جمعی ما از هویت ایرانی چه کارکردی دارد؛ این‌ها در بحث اسطوره و آن چند کاری که وابسته به قضایای اسطوره است، مطرح می‌شود. در دور جدیدشان بعد از مهاجرت، به نظرم می‌رسد رمان‌های آقای محمدعلی دارد می‌رود به درون خودش، و دارد شخصی‌تر می‌شود، انگار دارد مدام از آن کلیت بیرونی، از آن ناظر بیرونی مرحله‌به‌مرحله به درون خودش می‌آید و می‌خواهد از درون خودش ریشه‌یابی بکند.» 

امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون
امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

یزدان‌بُد در ادامهٔ سخنانش گفت: «در چند اثر آخرشان، که مهم‌ترینشان همین اثر آخر است، از قضا به‌نظرم می‌رسد روان‌شناختی‌ترین و در عین حال شخصی‌ترین کاری که من از ایشان دیده‌ام، در این رمان پیدا می‌کنید. از ابتدا تا به انتهای این داستان چرخش‌های متوالی بین یک مثلث عشقی هست، از زنی از طبقهٔ حاشیه و ضعیف و فقیر جامعه بین دو روشنفکر؛ در واقع، انگار مواجههٔ دو جور مرد ایرانی با این زن، اینکه چگونه خواسته و ناخواسته حتی انگار آن مردانی که از فاجعه‌ای که زیر پوست فرهنگ ما برای زن دارد اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند، چنان‌که به بیش از نیمی از جمعیت ما از بالا به پایین نگریسته شده و تحقیر می‌شود، در این کتاب و در این داستان، ریزبه‌ریز تصویری از آن را می‌بینید، اما نکته اینجاست که در این رمان دو موتیف زیبا هست که من این را در کارهای قبلی ایشان ندیده‌ام. از طرفی هدایت در بوف کورش یک دوگانهٔ لکاته و اثیری دارد، دوگانهٔ زنی که انگار اغواگر است و فاقد اخلاق و از طرفی دیگر زنی که در عین‌حال که جذاب است، مقدس است و مادر. انگار زن-مادر و زن-همسر، دوگانه‌ای این‌شکلی هدایت می‌سازد. همین را در روایت غربی‌اش در مورد مسیح داریم. مادر مریم و مریم مجدلیه که انگار دوگانه‌ای از زن اثیری و زن لکاته‌اند که آمده در طول داستان [خطابه‌های راه‌راه] این دوتا موتیف را با هم حرکت می‌دهد، از پوچی و بدبینی نگاه هدایت انگار داستان را آرام‌آرام می‌برد به‌سمت آن نگاه اخلاقی، معنادار، حتی بشود گفت آئینی در فکر مسیحیت یا نگاه مسیح‌وار راوی به قضیه، جوری که راوی مدام اشاره می‌کند و اشاره می‌دهد به قضیهٔ مسیح و رابطه‌اش. حتی در مورد شخصیت اصلی داستان، جالب است که بدانید لیلی مجدعلیان، مریم مجدلیه بود… ببینید این‌طوری با کلمات بازی می‌کند؛ بازی فُرمی. خیلی می‌توان در این مورد حرف زد، من فقط خواستم اشاره‌ای بکنم به این ایدهٔ دوتایی حرکت‌کردن، از آن دوتایی نهیلیستی و پوچ‌گرایی به دوتایی معنابخش در زندگی. دوست داشتم به این اشاره بکنم و به همین‌جا اکتفا می‌کنم که به‌نظرم می‌شود ساعت‌ها در این مورد بحث کرد.» 

وی از زاویهٔ دید یکی از شاگردان محمد محمدعلی افزود: «من هم روایتی مشابه بقیه دارم؛ انگار به‌طرزی باورنکردنی برای همهٔ ما یک الگوی پدرانه، استادانه داشته‌اند. توی پیرمرد و دریا، پیرمردی هست به‌‌نام سانتیاگو که به جنگ ماهی بزرگی می‌رود و تلاش می‌کند که آن را بگیرد. با کلی داستان و این‌ها ماهی را می‌گیرد، بعد کوسه‌ها حمله می‌کنند و در نبرد با کوسه‌ها، همنوع‌های آن ماهی تکه‌پاره‌ای از آن ماهی را افتان و خیزان، خونین و خو‌ن‌آلود به ساحل می‌رسانند، ولی بالاخره کار خودش را می‌کند و به آن هدفش می‌رسد اگرچه نتیجه‌اش فقط اسکلت آن ماهی است. آخرین صحنه‌های آن رمان جایی سانتیاگو دارد از تپه‌ای بالا می‌رود و دکل قایقش را به دوشش می‌کشد. دوباره آن تصویر مسیح آنجا برای من تداعی شد. چرا دارم این را به شما می‌گویم؟ در مورد اینکه من چه‌جوری با ایشان آشنا شدم؛ شباهت نام کوچک پدرم، محمدعلی یزدان‌بُد، با محمد محمدعلی، به‌همین سادگی. دو تا اسم دیدم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم یکی یعنی اسم فامیلش اسم کوچک پدر من را داشت، و این‌طور شد که من ۱۸ سال پیش وارد کلاس‌های آقای محمدعلی شدم و زندگی‌ام به پیش و پس از این اتفاق تقسیم شد.» 

امیرحسین یزدان‌بُد با اشاره به تصویر زنان در آثار محمدعلی گفت: «اما در طول این مسیر آنچه دیده‌ام این بود که آقای محمدعلی تمام‌مدت انگار به‌نوعی بار رنجی را که زنان در جامعهٔ ما از طرف مردها به دوش خودشان کشیده‌اند، نه از مردها بلکه از آن فرهنگ غالبی که انگار به‌دست مردان نوشته شده، اجرا شده، طراحی شده و پذیرفته شده بود، خودش تنهایی دوست داشت به عهده بگیرد. برای همین است که کلمهٔ فمینیسم را در اینجا نمی‌شنوید. هیچ‌کس در مورد فمنیست‌بودنش حرفی نمی‌زند، ولی واقعاً به‌نظرم یکی از مهم‌ترین موتیف‌ها که به‌خصوص در دور اخیرش که مدام افزایش پیدا می‌کند، این است که توجه ما را می‌برد به این سمت که این نابرابری، این ناحقی در حق زنان باید از توی جامعهٔ روشنفکر از بین خود ما، خود من، خود شما، خود هر کدام از ما بشکند و این‌جوری که توی گفته و خطابهٔ کوتاهش مدام به زن، زندگی، آزادی، اشاره می‌کند و می‌گوید که انگار اولین کتابم است، انگار صدایی است که همیشه می‌خواسته [به گوش برساند]. من قضیه را این‌طور می‌بینم. هر آدمی، همهٔ ما، من حداقل بارها در زندگی‌ام گم شده‌ام و مسیرم را در شلوغی‌ها از دست داده‌ام. ما چیزهایی می‌خواهیم مثل نشانه، مثل فانوس دریایی در توفان که بهش نگاه می‌کنیم، پیدایش کنیم. هر تماس من، هر بار که دیدمشان، هر بار که حتی با هم شوخی کردیم و حرف‌های خنده‌دار زدیم، کوتاه و جمع‌وجورشده، انگار یادم انداخته که چه می‌خواسته‌ام، کجا بوده‌ام، انگار من را آورده نقطه، سرخط و دوباره به من این اطمینان را داده که می‌توانی برگردی و دوباره شروع بکنی. نقش عجیبی است که به‌طرز حیرت‌انگیزی برای خیلی‌های دیگر بازی کرده است. امروز روز پدر است و من با مفهوم پدر امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگی‌ام درگیرم و دوست دارم بهشان بگویم که بدون شما من تا حالا ده‌ها بار گم شده بودم. هرجا گم شدم، یک زنگ شوخی، یک بحث جدی، گاهی وقت‌ها عتاب، گاهی وقت‌ها خطاب، گاهی وقت‌ها «ای شیطون این کارها رو نکن»، همهٔ این‌ها مرا برگردانده است به نقطه، سر خط.»

وی در پایان سخنانش گفت: «بسیار سپاسگزارم از اینکه شما در زندگی من بودید و این‌قدر به ما کمک کردید. بسیار سپاسگزارم از عزیزان نشر رها، مرسی از همه‌تان که اینجا هستید و به‌همراه من و از صمیم قلب، حضور ایشان را جشن می‌گیریم. مرسی از همه‌تان.»

* * *

پس از آن، بهاره دهکردی، اعلام کرد که مهمان ویژه‌ای در این نشست شرکت کرده است؛ فین دانلی (Fin Donnelly)، نمایندهٔ مجلس استانی از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین (Coquitlam-Burke Mountain). او همچنین ضمن معرفی افشین سبوکی، انیماتور، کاریکاتوریست و کارتونیست ساکن ونکوور، و فرهاد صوفی، فعال حقوق بشر، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، از این سه تن دعوت کرد تا به‌همراه محمد محمدعلی به روی صحنه بروند.

ابتدا فین دانلی سخنان کوتاهی ایراد کرد و ضمن معرفی خود، گفت: «به‌راستی افتخار می‌کنم که امشب اینجا هستم و در این برنامه برای به‌رسمیت‌شناختن دستاوردهای والای محمد محمدعلی، نویسندهٔ محترم ایرانی، شرکت کرده‌ام. کارها و آثار ادبی شما تأثیرات مانایی در ادبیات فارسی داشته است و الهام‌بخشِ خوانندگان بسیاری در سراسر دنیا بوده است. من عمیقاً تحت تأثیر زندگی و آثار محمد محمدعلی به‌عنوان یک نویسنده، قرار گرفته‌ام. به‌ویژه اینکه چگونه داستان‌های محمد محمدعلی نوری بر واقعیت‌ها و چالش‌های اجتماعی تابانده، برای من الهام‌بخش بوده است. ادبیات این قدرت را دارد که آگاهی‌رسانی کند و آغازگر مکالمات و گفت‌وگوهای مهمی دربارهٔ معضلاتی که جامعه با آن‌ها روبه‌روست، باشد. و نویسندگانی مانند محمد محمدعلی هستند که تفکر انتقادی را تشویق می‌کنند. کلمات شما این توان را دارند که ما را به دنیاهای دیگری ببرند، احساسات عمیق را برانگیزند و دیدگاه‌های ما را به چالش بکشند. آثار شما در ادبیات، زندگیِ خوانندگان بی‌شماری را غنی‌تر کرده است، و میراث شما همچنان الهام‌بخش نسل‌های آینده خواهد بود.»

فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی
فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی

سپس فین دانلی گفت که از طرف جامعه‌ای که نمایندگی‌اش می‌کند، لوح تقدیری به محمد محمدعلی تقدیم می‌کند که متن آن از این قرار است:
«در به‌رسمیت‌شناختن مشارکت فوق‌العادهٔ شما در ادبیات فارسی و تأثیر ژرف آن روی جامعهٔ ما، داستان‌گویی شما الهام‌بخش اذهان بوده و میراث فرهنگی ما را غنی کرده است. با سپاسی صمیمانه، ما دستاوردهای ارزشمند شما را محترم می‌داریم. سپاس از شما، محمد محمدعلی.»

فین دانلی پس از تقدیم لوح تقدیر به استاد محمدعلی، روز پدر را تبریک گفت و صحبتش را با شعار «زن، زندگی، آزادی» پایان داد.

سپس افشین سبوکی کاریکاتوری را که از استاد محمدعلی کشیده بود، به ایشان تقدیم کرد.

افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان
افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان
طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور
طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور

پس از آن، فرهاد صوفی، طی ایراد سخنانی ضمن تأکید بر حضور ارزشمند محمد محمدعلی در جامعهٔ ایرانی ونکوور، گفت که ایشان با فعالیت‌های ادبی خود و فرهنگ‌سازی بهترین کار را برای انقلاب «زن، زندگی، آزادی» می‌کند. وی با تأکید بر اهمیت نکوداشت برای افراد برجسته در جامعه‌مان، پیام بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، را خواند:

«با احترام، من، بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا، متأسفانه به‌دلیل سفرم به اتاوا نتوانستم در این مراسم باشکوه حضور پیدا کنم، به این وسیله، کمال احترام و سپاس خود را خدمت جناب آقای محمد محمدعلی و همهٔ شرکت‌کنندگان و همچنین جامعهٔ ایرانیان این شهر تقدیم می‌دارم که با حضور خود در این مراسم از یک عمر تلاش بی‌وقفهٔ این نویسندهٔ بزرگ در راه پیشبرد فرهنگ و ادبیات ایران قدردانی می‌کنند. ضمناً تبریک صمیمانه‌ام را برای نشر کتاب جدید ایشان پذیرا باشید.»

فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی
فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی

وی سپس متن لوح تقدیر پارلمان کانادا را خواند:

«به‌عنوان نمایندهٔ پارلمان فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، افتخار دارم از شما جناب محمد محمدعلی برای فعالیت‌های حقوق بشری و حضور پررنگتان در ارائهٔ فرهنگ و ادبیات فارسی تقدیر نمایم.» و پس از آن فرهاد صوفی لوح تقدیر را از طرف بونیتا زاریلو به استاد محمدعلی تقدیم کرد.

* * *

پایان‌بخش برنامهٔ نکوداشت ویدیوی کوتاهی بود از نسیم خاکسار، نویسندهٔ ساکن هلند، که دعوت شده بود در این برنامه شرکت کند، اما متأسفانه نتوانسته این سفر طولانی را به انجام برساند. او همچنین یادداشتی نوشته بود که قرار بود پس از پخش ویدیو خوانده شود که به‌دلیل طولانی‌شدن برنامه مقدور نشد. متن یادداشت نسیم خاکسار از این قرار است:

«نخست سلام می‌کنم به همهٔ حاضران در این نشست ادبی و بزرگداشت محمد محمدعلی، دوست عزیز و دیرینه‌ام در کانون نویسندگان ایران، و تبریک می‌گویم به او و به خودمان به‌خاطر انتشار کتاب تازه‌اش.

چون وقت تنگ است و می‌دانم دوستانی در این نشست از کارهای محمدعلی عزیز سخن می‌گویند، یک‌راست می‌روم سراغ رمان «برهنه در باد»، رمانی دلنشین از محمدعلی که از یکی دو هفته پیش تا امروز مشغول خواندن آن بوده‌ام. رمانی پر از کشش برای خواننده و با نثری زیبا و جزئی‌نگر که خواننده‌ای مثل من را وادار می‌کرد گاه برگردم و سطرهایی را یکی دو بار بخوانم؛ آن هم به‌خاطر لذتی که از خواندن آن‌ها می‌بردم.

در بدو امر یک راوی، مهرعلی جوانمرد، ماجراهای این رمان را روایت می‌کند، اما جلوتر که می‌رود راویانی دیگر هم به راوی اول افزوده می‌شوند. اما همواره از ابتدا تا انتها، این همان راوی نخست است که روایت‌ها را به هم می‌دوزد و در جاهایی مناسب می‌آورد تا هم ماجراهای پرکشش رمان را بسازد و هم طرح اصلی آن را که دور شخصیتی به‌نام ستوان منصور مرعشی پاچناری می‌چرخد، جلو ببرد. ساختاری دلنشین از روایت‌های تودرتو در ایجاد پرسش برای خواننده و نیز کمک به گشودن میدان اصلی رمان که زمان و مکان‌هایی گوناگونی را در بر می‌گیرد. نوعی کلاژ در نقاشی، تا واقعیت امر – منظورم واقعیت داستانی – ساخته و آفریده شود. راوی، مهرعلی جوانمرد، که زمان شروع ماجراهای رمان، دوران خدمت نظام‌وظیفه‌اش را در سپاه ترویج و آبادانی می‌گذراند، نویسندهٔ جوانی است که هم‌زمان با کارهایی که به‌حکم وظیفه باید انجام دهد، از وقایعی که بر او و دوروبرش می‌گذرند نیز یادداشت برمی‌دارد تا مصالحی برای نوشتن داستان و رمان در آینده فراهم کند. آشنایی راوی/نویسنده با ستوان مرعشی در این دوره است که صورت می‌گیرد.

روایت‌هایی که در این رمان بر بنیاد زندگی و شخصیت ستوان مرعشی و از زبان راویانی مثل سرهنگ، پدرزن راوی، و افرادی دیگر ازجمله مهرعلی جوانمرد که در بخش‌هایی از آن شریک است ساخته می‌‌شوند، می‌توانند رویدادهایی باشند واقعی که با ستوان مرعشی ربط مستقیم داشته‌اند و هم می‌توانند رویدادهایی زاییدهٔ تخیلی راویان باشند. جالب‌بودن این کار وقتی است که ستوان مرعشی هم برای ساخته‌وپرداخته‌شدن این روایت‌ها، گاه با راویان همراه می‌شود و به روایت آن‌ها شاخ‌وبرگ‌های تازه می‌دهد. در متن چنین روایت یا روایت‌هایی است که واقعیت‌هایی از جامعهٔ ما در زمان حکومت شاه و بعد از آن، در بگیروببندهای بعد از انقلاب و دورهٔ جنگ بین عراق و ایران، بیانی داستانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که آدم‌هایی نظیر تیمسار رحمتی در آن از امتیازهایی برخوردارند و ستوان مرعشی که از اعماق جامعه برخاسته، با کمک تیمسار رحمتی که شوهرخواهر اوست، زندگی‌اش دستخوش دگرگونی و تغییر می‌شود. همین تغییر و دگرگونی‌هاست که باعث می‌شود برای روشن‌کردن آن‌ها، راویانی گوناگون وارد عرصهٔ رمان شوند. در این رمان و گفت‌وگوهای بین راوایان و شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی یافتن سیمای واقعی ستوان مرعشی‌اند، که راوی/نویسنده نیز از همان آغاز، هم از نظر وظیفهٔ شغلی و هم ذوق نویسندگی‌اش در پی یافتن آن است، جامعه و جهانی در برابر ما شکل می‌گیرد که هم برایمان آشناست و هم غریب. غریب‌بودن آن برمی‌گردد به تازگی رویدادها، حرف‌ها و نظرها و چهره‌هایی خلق‌شده در آن و همین‌هاست که خواننده را نیز با شوق به دنبال خود می‌کشاند. از تکه‌های اعجاب‌آور و دلنشین رمان ماجرای شرط‌بندی آقامهدی، پدر ستوان مرعشی، و آقابیات، پدر مریم، است در مسابقهٔ کفتربازی‌ای که به راه انداخته‌اند. مسابقه‌ای که اگر آقامهدی در آن برنده می‌شد و کبوتر او می‌برُد، آقابیات مجبور می‌شد رضا بدهد به خواستگاری آقامهدی از مریم برای پسرش منصور مرعشی. این نوشتهٔ کوتاه را با نشان‌دادن چگونگی جزئی‌نگاری در نثر و زبان محمدعلی در این رمان و آفریدن دیالوگ‌های زنده ای که بارها من را به تحسین واداشته، تمام می‌کنم. این تکهٔ کوتاه که آورده می‌شود، توصیف لحظاتی است از عاشق‌شدن منصور به مریم، دختر آقابیات، در نوجوانی و به‌زبان و لحن خودش، در بازجو‌هایی که سرهنگ برای به وادارکردن او به حرف از زندگی دور ودرازش می‌کند: 

«موهایش را چنان ریزریز می‌بافت که من نمی‌فهمیدم چطوری. بعدها دیدم یکی از زیر یکی از رو در هم می‌تنید. از دور که نگاه می‌کردم، هر کدام از گره‌ها را اندازهٔ یک نخود می‌دیدم. گاهی هم همهٔ بافته‌ها را پشت سرش جمع می‌کرد. می‌شد دسته‌گلی پر از گل‌های ریزریز مشکی. نمی‌دانم به چی تشبیه کنم. یادم است که او ساعت‌ها می‌بافت و من ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. بعد گُل‌ِسر قرمز می‌زد. یک سیم دراز و قرمز را فرو می‌کرد وسط آن گلوله‌های سیاه و من یکباره دُم آن پروانهٔ قرمز را می‌کشیدم. رشته‌های بافته یکباره ول می‌شد روی شانه‌های سفید و تپلش… گریه می‌کرد و و دنبالم می‌دوید.» ص ۱۸۴ و ۱۸۵ کتاب

محمد محمدعلی عزیز، تندرست و تابان باشید و برای ما همچنان بنویسید.

نسیم خاکسار

شانزدهم ماه ژوئن ۲۰۲۳، اوترخت»

* * *

پس از پخش ویدیوی نسیم خاکسار، بهاره دهکردی از حضار تشکر کرد و پایان برنامه را اعلام نمود.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها


*گفتنی است به‌دلیل محدودیت زمانی در این برنامه تنها گزیده‌ای از پیام‌ها پخش شد، ولی روز بعد از مراسم کلیپ کامل پیام‌های اهل قلم به‌مناسبت نکوداشت محمد محمدعلی از سوی نشر رها منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا ببینید: 

 

نوشته ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/feed/ 0 20842
تصاویری خیره‌کننده از رنگین‌کمان دوقلوی ونکوور https://media.hamyaari.ca/2021/11/14/%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%e2%80%8c%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88/ https://media.hamyaari.ca/2021/11/14/%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%e2%80%8c%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88/#respond Mon, 15 Nov 2021 07:05:14 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=17069 گزیده‌ای از عکس‌های زیبای تعدادی از اعضای گروه «همیاری ایرانیان ونکوور» از رنگین‌کمان دوقلویی که هفتهٔ گذشته در این شهر دیده شد ادمین همیاری – ونکوور هرازگاهی پست‌هایی به گروه فیس‌بوکی «همیاری ایرانیان ونکوور» فرستاده می‌شود که شور و شعف زیادی را بین اعضا به‌وجود می‌آورد، ولی وقتی چنین پستی با یک رویداد نادر طبیعی مصادف می‌شود، نتیجه‌ای حیرت‌انگیز به‌بار می‌آورد. پس از چند روز بارندگی شدید در ونکوور نهایتاً عصر روز پنجشنبه، ۴ نوامبر...

نوشته تصاویری خیره‌کننده از رنگین‌کمان دوقلوی ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزیده‌ای از عکس‌های زیبای تعدادی از اعضای گروه «همیاری ایرانیان ونکوور» از رنگین‌کمان دوقلویی که هفتهٔ گذشته در این شهر دیده شد

ادمین همیاری – ونکوور

هرازگاهی پست‌هایی به گروه فیس‌بوکی «همیاری ایرانیان ونکوور» فرستاده می‌شود که شور و شعف زیادی را بین اعضا به‌وجود می‌آورد، ولی وقتی چنین پستی با یک رویداد نادر طبیعی مصادف می‌شود، نتیجه‌ای حیرت‌انگیز به‌بار می‌آورد.

پس از چند روز بارندگی شدید در ونکوور نهایتاً عصر روز پنجشنبه، ۴ نوامبر ۲۰۲۱، باران آرام گرفت و برای دقایقی رنگین‌کمانی زیبا و دوقلو در اکثر نقاط مترو ونکوور دیده شد. دقایقی پس از نیمه‌شب یکی از اعضا پستی به گروه فرستاد که از دیگران دعوت می‌کرد اگر از این پدیدهٔ نادر و زیبا عکسی گرفته‌اند، آن را با بقیه به اشتراک بگذارند. این پست با استقبال بسیار خوبی مواجه شد و دقایقی بعد ده‌ها عکس زیبا زیر آن پست گذاشته شد.

گزیده‌ای از عکس‌های زیبای تعدادی از اعضای گروه «همیاری ایرانیان ونکوور» از رنگین‌کمان دوقلوی ونکوور

هرچند اغلب کسانی که این عکس‌ها را گرفته بودند، در کوچه و خیابان با دوربین تلفن‌های همراهشان و بدون داشتن دوربین حرفه‌ای این عکس‌ها را گرفته بودند، ولی توانسته بودند زیبایی‌های بدیع این رنگین‌کمان را به‌خوبی به‌تصویر بکشند. به‌همین دلیل در این شماره تصمیم گرفتیم هم عکس روی جلد نشریه را از بین این عکس‌ها انتخاب کنیم و هم تعدادی از این عکس‌های زیبا را با خوانندگان نشریه که شاید در گروه این پست را ندیده‌ باشند، به‌اشتراک بگذاریم و آنان را هم در لذت دیدن این عکس‌های زیبا سهیم کنیم.

این‌ عکس‌ها در صفحات ۱۴ تا ۱۶ شمارهٔ ۱۴۶ نشریهٔ رسانهٔ همیاری منتشر شده است که نسخهٔ چاپی آن در  فروشگاه‌های ایرانی در مترو ونکوور به‌رایگان در دسترس است و به نسخهٔ دیجیتال هم می‌توان از طریق این لینک دسترسی یافت. 

متأسفانه به‌دلیل محدودیت‌ فضا در نسخهٔ چاپی نشریه تنها توانستیم تعداد اندکی از این عکس‌ها را منتشر کنیم و از شما دعوت می‌کنیم از همهٔ عکس‌ها در پستی که اشاره کردیم، از طریق لینک کوتاه‌شدهٔ زیر دیدن کنید:

https://bit.ly/Hamyaari-Rainbow

روشنک شریفی - نورث ونکوور - Deep Cove
نام عکاس: روشنک شریفی – مکان: نورث ونکوور – Deep Cove
این عکس در روی جلد شمارهٔ ۱۴۶ رسانهٔ همیاری چاپ شد
- Downtown, West End Seawall نوشا وحیدی - ونکوور
نام عکاس: نوشا وحیدی – مکان: ونکوور – Downtown, West End Seawall
یاسمن هورفر - ونکوور، دانشگاه امیلی کار، E 1st Ave
نام عکاس: یاسمن هورفر – مکان: ونکوور، دانشگاه امیلی کار، E 1st Ave
فرح سالکی - ونکوور، Kitsilano
نام عکاس: فرح سالکی – مکان: ونکوور، Kitsilano
Sonia Pidgorny- برنابی، Kingsway
نام عکاس: Sonia Pidgorny- مکان: برنابی، Kingsway
داریوش صابری - داون‌تاون ونکوور
نام عکاس: داریوش صابری – مکان: داون‌تاون ونکوور
روشنک کاویان‌پور - ریچموند، فرودگاه YVR
نام عکاس: روشنک کاویان‌پور – مکان: ریچموند، فرودگاه YVR
امید غفاری‌نیک - برنابی، Southoaks Crescent
نام عکاس: امید غفاری‌نیک – مکان: برنابی، Southoaks Crescent
زهرا فلاح - ونکوور، W 4th Ave and Arbutus street
نام عکاس: زهرا فلاح – مکان: ونکوور، W 4th Ave and Arbutus street
عهدیه عاطفی - برنابی، Edmonds
نام عکاس: عهدیه عاطفی – مکان: برنابی، Edmonds
نوشا میرزالو - پورت مودی، Westmount Drive
نام عکاس: نوشا میرزالو – مکان: پورت مودی، Westmount Drive
الهام هاشمی - ونکورو، West 11th Avenue
نام عکاس: الهام هاشمی – مکان: ونکوور، West 11th Avenue
امیرحسین قدیم‌الایام - ریچموند، Bridgeport Road
نام عکاس: امیرحسین قدیم‌الایام – مکان: ریچموند، Bridgeport Road
تکتم مشیرفلسفی - برنابی، Boundary road
نام عکاس: تکتم مشیرفلسفی – مکان:برنابی، Boundary road
صبور صالح - نیووست‌مینستر، Columbia Square
نام عکاس: صبور صالح – مکان: نیووست‌مینستر، Columbia Square
مصطفی هامونی - سوری
نام عکاس: مصطفی هامونی – مکان: سوری، تقاطع خیابان‌های ۵۸ و ۱۳۸
مهران ملکی - برنابی، Trapp Ave
نام عکاس: مهران ملکی – مکان: برنابی، Trapp Ave
مهین ملکیان - ونکوور، Cambia St
نام عکاس: مهین ملکیان – مکان: ونکوور، Cambia St
نسیم بوستانی - کوکئیتلام
نام عکاس: نسیم بوستانی – مکان: کوکئیتلام
نعمت (رضا) سیاف‌نیا - ونکوور، E Broadway
نعمت (رضا) سیاف‌نیا – ونکوور، E Broadway
هلن اهرابی اصلی - برنابی، North Fraser Street
نام عکاس: هلن اهرابی اصلی – مکان: برنابی، North Fraser Street

نوشته تصاویری خیره‌کننده از رنگین‌کمان دوقلوی ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2021/11/14/%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%e2%80%8c%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88/feed/ 0 17069
همسفر با فیصل – داستان کوتاهی از نوشا وحیدی https://media.hamyaari.ca/2018/08/05/%d9%87%d9%85%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d9%81%db%8c%d8%b5%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad/ https://media.hamyaari.ca/2018/08/05/%d9%87%d9%85%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d9%81%db%8c%d8%b5%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad/#respond Sun, 05 Aug 2018 15:42:52 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=9091 نوشا وحیدی – ونکوور «همسفر با فیصل» یکی از هفت داستانی‌ست که در کتاب تازه‌منتشرهٔ نوشا وحیدی، هفت ترانهٔ شاد و غمین، آمده است. این داستان به‌جز کتاب یادشده که در تاریخ هفتم سپتامبر ۲۰۱۸ رونمایی خواهد شد، برای اولین بار است که منتشر می‌شود. صندلی‌ام را که پیدا می‌کنم، قند توی دلم آب می‌شود که سر ردیف یک پسر سفید نشسته و صندلی وسط خالی؛ من هم که مثل همیشه صندلی کنار پنجره را...

نوشته همسفر با فیصل – داستان کوتاهی از نوشا وحیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
نوشا وحیدی – ونکوور

«همسفر با فیصل» یکی از هفت داستانی‌ست که در کتاب تازه‌منتشرهٔ نوشا وحیدی، هفت ترانهٔ شاد و غمین، آمده است. این داستان به‌جز کتاب یادشده که در تاریخ هفتم سپتامبر ۲۰۱۸ رونمایی خواهد شد، برای اولین بار است که منتشر می‌شود.

صندلی‌ام را که پیدا می‌کنم، قند توی دلم آب می‌شود که سر ردیف یک پسر سفید نشسته و صندلی وسط خالی؛ من هم که مثل همیشه صندلی کنار پنجره را رزرو کرده‌ام. پسر سفید از همین حالا کتابش را درآورده، جوراب پروازهای درازمدت به پا، و گوشی‌ها هم به راه؛ عاشق همسفرهای اینجوری‌ام. ازش عذرخواهی می‌کنم و در همان حال که سعی دارم با کمترین مزاحمت جاگیر شوم، رؤیای خالی ماندن صندلی وسط، بالازدن آن دستهٔ قلچماق، و چند ساعت خواب به مدل جنینی را می‌بینم. به‌گمانم هواپیما تنها جائی‌ست که از نداشتن قد رعنا احساس شعف بهم دست می‌دهد. کوله پشتی را می‌چپانم زیر صندلی جلو و آیفونم را از کیف درمی‌آورم. دو تا چیزِ خیلی خوب آن تو دارم: اولی، ویدئویی که نوشین برایم فرستاده. می‌روم لندن که بعد از سال‌ها دوست عزیز سالیان دورم را ببینم؛ و او همین دیروز در توصیف احساسش از آمدن من ترانهٔ «فردا تو می‌آیی» از عقیلی را بی‌آنکه بداند یکی از محبوب‌های من‌ست، روی صفحهٔ فیس‌بوکم پست کرد. قرار است شراب بنوشم و تا لندن چند بار تماشایش کنم، و اگر پسر سفید چشم به این‌طرف نگرداند، اشکی هم بریزم. دومی؛ کتاب دانلود شدهٔ «The Last Living Slut» است که مشتاق‌ام هر چه زودتر شروعش کنم. نویسندهٔ کتاب «رکسانا شیرازی»، دختری‌ست که در ده‌سالگی هم‌زمان با جنگ ایران و عراق به انگلیس رفته. کتاب این‌طور که در مصاحبه‌اش شنیدم، از کودکی‌اش در ایران شروع می‌شود تا مهاجرتش به انگلیس، و می‌رسد به نوجوانی و آغاز رابطه با گروه‌های موسیقی راک محبوبش. رابطهٔ جنسی صرفاً برای لذت، و نه روسپی‌گری. از مصاحبه‌اش خوشم آمد و برایم جالب بود که تحصیل‌کرده هم هست و در دانشگاه‌های انگلیس سمینارهایی در باب مطالعات جنسیتی، فمینیسم و سوءاستفادهٔ جنسی از کودکان برگزار می‌کند. عکس‌هایش را هم در اینترنت دید زدم: عکس‌های سکسی با چادر و روبنده؛ و با مضمون اعتراض به حجاب اجباری و ممنوعیت رابطهٔ جنسی آزاد در ایران. گویا انتخاب این سبک زندگی سوای علاقه به موسیقی، یک جورهایی به لج و لج‌بازی با تحمیل‌گری‌های مذهب و سنت و حکومت در ایران هم مربوط بوده.

همسفر با فیصل - داستان کوتاهی از نوشا وحیدی

شروع می‌کنم و از همان فصل اول، واژه‌ها مرا می‌برند به ایران. هواپیما هنوز روی زمین است و من در میان ابرها در سرزمین مادری. غرق در شمیم بهارنارنج و مطبخ مادربزرگ و عطر غذاهای رنگ و وارنگ‌ام که ناگهان صدای گوشخراشی با اصوات «ح» و «ع» حلقی و «ث» نوک زبانی از هپروت بیرونم می‌کشد. سرم را که به طرف راهرو برمی‌گردانم، واژهٔ کذائی «sh»دار ناخودآگاه به زبانم جاری می‌شود. یک پسر سیاه‌چردهٔ عرب در حال مکالمهٔ هندزفری، با دست پر از بار و اثاثیه آنجا ایستاده و چشم دوخته به صندلی خالی وسط؛ و هم‌زمان گوشه چشمی مشتاقانه به من که به توصیهٔ نوشین کم پوشیده‌ام تا در هوای گرم این روزهای لندن در راه فرودگاه به خانه کباب نشوم. خودم را برای پوشیدن این تاپ نازک فسقلی لعنت می‌کنم، و حس می‌کنم اشکم پیش از خوردن شراب و تماشای کلیپ هر آن سرازیر خواهد شد. پسر عرب نصف اثاثیه‌اش را در صندوق بالا جا می‌دهد، پسر سفید را جابه‌جا می‌کند و با بقیهٔ مایملکش ولو می‌شود روی صندلی رؤیاهای من. نگاه عرب‌ستیز و همدردانه‌ام را حوالهٔ پسر سفید می‌کنم، اما قیافهٔ خونسرد و آرامش در جا ناامیدم می‌کند و به یادم می‌آورد که این جک یا ویلیام یا دانیل یک ایرانیِ نژادپرست نیست و هیچ خصومتی نه با اعراب و نه با هیچ ملیت دیگری ندارد. در اولین اقدام تدافعی کوله پشتی‌ام را می‌کشم بیرون و ژاکتم را از تویش درمی‌آورم. بعد چشم می‌گردانم که یکی از مهمان‌دارها را شکار کنم و ازش بخواهم جایم را عوض کند، و در همان حال درگیر با رودربایستی احمقانهٔ شرقی، ذهنم را برای یافتن بهانه‌ای معقول جست‌وجو می‌کنم. نمی‌خواهم به عرب بربخورد. و عرب کاملاً بی‌خبر از هیاهوی درونی من، مکالمهٔ دلنشین عربی‌اش را تمام می‌کند و مک‌بوک آخرین مدل را از کیفش بیرون می‌کشد. مانده‌ام برگردم سراغ رکسانا شیرازی و مادر و مادربزرگ و داستان‌هایش یا مهماندار را صدا بزنم و جل و پلاسم را جمع کنم و بزنم به چاک که می‌گوید: می‌بخشی اگه اسباب دردسر شدم. از کشف یک‌بارهٔ اینکه انگلیسی با لهجهٔ عربی به قدر انگلیسی با لهجهٔ فارسی مضحک است، نیشم بی‌اختیار باز می‌شود و جواب می‌دهم که زحمتی نیست؛ بعد هم به‌سرعت نیشم را هم می‌کشم و ادامه می‌دهم که سفر است دیگر، و باید چند ساعتی را با حداقل مزاحمت کنار هم گذراند. در چشم‌هایش نگاه می‌کنم تا نسق را گرفته باشم و از اینکه حس بدی از نگاهش نمی‌گیرم، کمی جا می‌خورم. نگاهش معمولی و به‌دور از شرارت است.

  • اسم من فیصله.
  • منم نوشا هستم.

چند بار نوشا را در دهانش مزه‌مزه می‌کند و جمله‌ای را که بارها شنیده‌ام به زبان می‌آورد: اولین باره همچین اسمی می‌شنوم. سرمست از اینکه بعد از مدت‌ها یک خارجی پیدا کرده‌ام که می‌تواند «ه» وسط واژه را ادا کند، می‌گویم که نام اصلیم مهرنوش است. مهرنوش را با «ح» حلقی می‌گوید. بهش می‌گویم که این «ه»، «ه» الحمدلله نیست، «ه» الهاویه[۱] است؛ و نمی دانم چرا بین این همه واژه، این یکی به ذهنم می‌آید. با چشمان گرد از تعجب نگاهم می‌کند.

  • توعربی می‌دونی؟

آیپدش را درمی‌آورد، فولدری را باز می‌کند و آیه‌ای از قرآن را نشانم می‌دهد.

  • این چه معنی می‌ده؟

آیه را بلند می‌خوانم، و بی معطلی برایش ترجمه می‌کنم: «مَا یَفعَلُ اللهَ بِعَذابِکُم اِن شَکَرتُم و آمَنتُم و کَأنَ اللهَ شاکراً علیماً». خداوند چه نیازی به مجازات شما دارد اگر شکرگزار باشید و ایمان بیاورید و خداوند شکرگزار و آگاه است.

چنان گل از گلش می‌شکفد و خوش خوشانش می‌شود که برای اولین بار نسبت به کلاس‌های قرآن اجباری سالیان مدرسه احساس حق‌شناسی می‌کنم و با غرور می‌گویم: بعله، آقای فیصل. عربی صحبت نمی‌کنم اما تا حدودی می‌فهمم. همهٔ کسایی که بعد از برقراری حکومت اسلامی تو ایران مدرسه رفته‌ن بالاجبار عربی خونده‌ن. چشم‌هایش گردتر می‌شوند: ایرانی هستی؟ قرآنم خوندی؟ و با نگاه چپ چپ به گل و گردن برهنهٔ من: الهاویه رو هم می‌شناسی؟ پس مسلمونی.

زبان دراز من بی‌معطلی به‌کار می‌افتد و نطقم در خلال توصیه‌های ایمنی پرواز و برخاستن هواپیما از زمین و اوج گرفتنش اوج می‌گیرد؛ و درست لحظه‌ای که چراغ «کمربندهای خود را ببندید» خاموش می‌شود و هواپیما در مسیر مستقیم خودش قرار می‌گیرد، به آن نقطه رسیده‌ام که به فیصل بفهمانم تعداد بیشماری از ایرانی‌ها به میل خودشان مسلمان نشده، و به‌دلیل ظلم و تجاوزی که از جانب عرب‌ها متحمل شده‌اند، دل خوشی از این قوم ندارند. کمربند پرواز را باز می‌کنم و صندلی‌ام را می‌خوابانم تا با آرامش بیشتری برایش شرح بدهم که این کینه همه‌گیر نیست و نشانی از نژادپرستی هم ندارد؛ چرا که ما در ایران در کنار اعراب زندگی می‌کنیم؛ و نه اینکه دین زرتشت آش دهن‌سوزی بوده، اما این اسلام تحمیلی هم پدر ما را درآورده و خون ما را در شیشه کرده و… در حین ادای این توضیحات یک شیشهٔ کوچک شراب سفید هم از مهماندار می‌گیرم. فیصل که به‌وضوح آوازهٔ کینهٔ دیرینهٔ ایرانی از عرب به گوشش هم نخورده و در عمرش مسلمانی از نوع ایرانی ندیده، نگاهی به من که در کمال علاقه شراب را در لیوان پلاستیکی می‌ریزم می‌اندازد و می‌گوید: بعله. اگه همهٔ ایرانیا مثل تو باشن، پیداس که اسلام تحمیلی شما با اسلام ما خیلی متفاوته. بعد در حالی‌که پپسی‌اش را مزه‌مزه می‌کند، برایم شرح می‌دهد که با بورسیهٔ عالی‌ای از کشورش عربستان در شهر کوچکی در بریتیش کلمبیا مدیریت می‌خواند. نامزدی هم دارد که در عربستان چشم‌انتظارش است.

  • به به. چه عالی! حتماً درست که تموم شد، بساط عروسی رو راه می‌ندازین.

سگرمه هایش می‌رود توی هم.

  • نه. گمون نکنم.
  • چطور؟
  • خانواده‌م مخالفن.
  • چرا؟
  • دختر اهل جدّه‌س و من اهل مکه.
  • خب، که چی؟!

چیزی شبیه این می‌گوید که مثلاً شأن و منزلت مکه‌ای کجا و جدّه‌ای کجا. این‌بار نوبت من است که حیرت کنم: پس آیهٔ «گرامی‌ترین شما نزد من باتقواترین شماست» چی؟ مگه شماها مسلمون نیستین؟ منّ و منّی می‌کند و می‌گوید: چرا، ولی رضایت پدر و مادرم شرطه. ما برای نظر والدینمون احترام قائل‌ایم. و در همان حال برای جبران خسرانی که بابت مسلمان‌نمایی بی‌جا و نوشیدن پپسی نصیبش شده بود، اسمیرنوفی به مهمانداری که از راهرو می‌گذرد سفارش می‌دهد.

همسفر با فیصل - داستان کوتاهی از نوشا وحیدی

  • عجب! پس فقط اسلام ما ایرانیا تقلبی نیس.
  • اگه پدرم بفهمه، لب به مشروب زده‌م…

چشم‌هایش پر از وحشت می‌شوند و با دستش ادای گوش تا گوش سر بریدن را درمی‌آورد.

  • اما خب، بقیهٔ واجبات دینو به‌جا میارم. نمازم ترک نمی‌شه. اگه یه وعده رو به‌جا نیارم، شب از عذاب وجدان خوابم نمی‌بره.

تصمیم می‌گیرم عصبانی نشوم و بزنم به در بی‌خیالی: به به. آفرین!

  • این مشروب‌خوری رَم از وقتی اومدم کانادا شروع کرده‌م. همه‌ش تقصیر Candy‏[۲] یه.

قضیه دارد جالب می‌شود. کَندی؟ چشم‌هایش برق می‌زند و می‌گوید: دوست دخترم. آخرین قطره‌های شراب را می‌چکانم توی لیوان و زل می‌زنم توی چشم‌هایش.

  • ببین درست فهمیده‌م، فیصل: تو یه نامزد تو عربستان داری که احتمالاً روحشم از اینکه ازدواجی در کار نیس و یه دوست دختر تو کانادا داری، خبر نداره. یه دوست دخترم تو کانادا داری که احتمالاً فکر می‌کنه داری می‌ری عربستان که خونهٔ خدا رو طواف کنی و نماز روزه‌های عقب‌افتاده‌تو به‌جا بیاری. قلپی از شیشه می‌خورد و چهره اش را، نمی‌دانم از تلخی حرف من یا طعم اسمیرنوف در هم می‌کشد:
  • مرد مگه می‌تونه بی‌زن بمونه؟ تو دیار غریب؟

لیوان را تا ته سر می‌کشم و با پوزخندی می‌گویم: البته که نه، فیصل جان. اونم در دینی که پیامبرش تو سرزمین آباء و اجدادی خودش به روایتای مختلف بین ۱۲ تا ۴۶ همسر و کنیز داشته. با خونسردی می‌گوید: البته اینکه خیلی طبیعی و منطقیه.

یک شراب دیگر به مهماندار سفارش می‌دهم. سعی می‌کنم خشم را عقب برانم و ته‌ماندهٔ لبخند را روی لبم حفظ کنم.

  • جداً؟ منطقشو برای منم توضیح بده بدونم.
  • ایامی در ماه هست که نمی‌شه با زن نزدیکی کرد. می‌بخشی، به‌دلیل عادت ماهیانه. در این شرایط مرد می‌تونه بره سراغ همسرای دیگه.
  • و اگه شما فیصل عزیز، کمرت گرفته بود، آنفولانزا داشتی یا رودل کرده بودی تکلیف زنی که طبق محاسبهٔ دین تو حداکثر ماهی یه هفته فرصت هماغوشی با تو داره، چیه؟

اسنکش را خرت خرت می‌جود و می‌گوید: زنا؟ زنا با مردا فرق دارن. می‌تونن خودشونو نگه دارن.

  • اما مردا نمی‌تونن؟
  • نه. مسلمه که نمی‌تونن. اینو همه می‌دونن.
  • کی اینو می‌دونه؟ من زنایی رو می‌شناسم که حداقل روزی یه بار هم‌آغوشی می‌خوان و مردایی که ماهی یه بارم براشون کافیه. اینا تفاوتای بیولوژیک آدماس، هیچ ربطیم به جنسیت نداره.

ته بطری را خالی می‌کند توی حلقش و می‌گوید: نه. نه. اینجور زنا مریضن. بطری خالیم را نشانه می‌روم طرفش.

  • اما از نظر من کسی که نتونه میل جنسیشو کنترل کنه مریضه.
  • چرا باید کنترل کرد؟
  • بهتره از دینت بپرسی چرا فقط زن باید کنترل کنه.

حالا دیگر عصبانی شده بودم.

  • خواهر داری؟
  • دو تا.
  • دوست پسر دارن؟

همسفر با فیصل - داستان کوتاهی از نوشا وحیدی

نگاهی بهم می‌اندازد که حس می‌کنم اگر به‌جای بطری پلاستیکی خنجری دستش بود تا دسته در قلبم فرو می‌کرد:

  • دوست پسر؟ دوست پسر؟ خواهرای من؟ چرا باید دوست پسر داشته باشن؟ خودم پول به پاشون می‌ریزم. ماشین دارن. رانندگی می‌کنن. تو دانشگاه درس می‌خونن.

خوشحالم که بالاخره عصبانیش کرده‌ام.

  • یعنی با داشتن پول و ماشین و امکان تحصیل نیاز جنسی برآورده می‌شه؟
  • زنا فرق دارن.
  • باز که برگشتی سر خونهٔ اول. کَندی جانت چطور؟ زن نیس؟ با تو نمی‌خوابه؟ چه فرقی بین نامزد از همه‌جا بی‌خبر و خواهرای تو با کَندی هس؟ حتماً خدای تو زن کافر و مسلمونو با ساختار بیولوژیک متفاوت خلق می‌کنه، یا نه، شاید قراره کَندی جانت تو آتیش هاویه بسوزه؟!

منّ و منّی می‌کند و می‌گوید: راستش اولین باره که این حرفا رو توعمرم می‌شنوم. باید یه کمی فکر کنم. باورش نمی‌کنم، اما نگاهم که به نگاه حیران و سرگشته‌اش می‌افتد، یادم می‌آید که جهل و بی‌خبری و عقب‌ماندگی ارتباطی با زندگی در جهان اول و برخورداری از رفاه مادی و تکنولوژیک و تحصیلات عالیه ندارد. تصمیم می‌گیرم بحث ارث و میراث و دیه و کتک زدن زن و قطع دست و پا و هزار موضوع دیگر که در ذهنم بال بال می‌زنند را درز بگیرم و به فیصل فرصت بدهم که از گیجی بیرون بیاید و به وسط رینگ برگردد.

فیصل یک اسمیرنوف دیگر می‌گیرد، و من شرابم را پر می‌کنم. شام می‌خوریم و از هر دری حرف می‌زنیم. و جادوی الکل آهسته آهسته کارگر می‌شود و ما را می‌رساند به نقطهٔ تفاهم تفاوت‌های فرهنگی‌مان با کانادائی‌ها و مشترکات فرهنگ خاورمیانه‌ای. و اینکه ما چقدر دست و دلباز و مهمان‌نواز و چشم و دل سیریم؛ و این غربی‌ها خودخواه و پول‌پرست و بی‌مرام. از زندگی خصوصی‌ام می‌پرسد و من سربسته جواب‌هایی تحویلش می‌دهم. برایش عجیب است که تنها سفر می‌کنم و من که رخوت الکل توان شروع یک بحث فمینیستی و کشیدن مجدد پای خواهر و مادر فیصل به میان را ازم سلب کرده، موضوع را عوض می‌کنم و می‌پرسم از آی‌پدش راضی هست؛ فضولی‌ام گل کرده و بدم نمی‌آید اگر عکسی، چیزی آن تو دارد نشانم بدهد. آی‌پد را روشن می‌کند، کمی از اپلیکیشن‌ها و قابلیت‌هایش می‌گوید و به آی‌بوک که می‌رسد می‌پرسد: قبل از اینکه صحبت کنیم، چیزی تو آیفونت می‌خوندی؟

  • آره. یه کتاب بود.
  • می‌تونم بپرسم چی بود؟
  • کتابی از یه زن ایرانی به زبان انگلیسی.
  • جالبه؟
  • راستش هنوز چند صفحه بیشتر نخونده‌م اما خوشم اومد.
  • راجع به چی هس؟
  • اتوبیوگرافیه.
  • می‌تونم دانلودش کنم؟

از تصور قیافهٔ فیصل حین خواندن خاطرات رکسانا شیرازی سرمست و کیفور می‌شوم و سریع اسم کتاب را نشانش می‌دهم.

  • حتماً بخونش. اینجاس، تو آی‌بوک. باید بخری‌ش.

در حال تایپ کردن اسم کتاب می‌گوید: مهم نیس. چیزی که بگی خوبه حتماً ارزش خوندن داره. بعد نگاه شیفته‌واری به من می‌اندازد و می‌گوید: اصلاً می‌دونی؟ اگه زنی خصوصیات تو رو داشته باشه، چرا یه مرد چهارتاشو داشته باشه؟ یکی کفایت می‌کنه. یک دفعه سرحساب می‌شوم که دوز بالای اسمیرنوف خون شرقی را در رگ‌های فیصل به غلیان آورده، و با دور شدن از آب و خاک کانادا و قرار گرفتن در ناکجای میان زمین و آسمان آموخته‌های مناسبات اجتماعی در غرب دارد کَم کَمک فراموشش می‌شود: نه. واقعاً دوست دارم بدونم مردت به چه اعتباری تو رو تنها به سفر فرستاده. سخت بود که نگویم اگر می‌دانست قرار است با مردی مثل تو همسفر شوم شاید تجدیدنظر می‌کرد. به‌جایش می‌گویم: ممنون از تعریف‌هات، فیصل. پایبند نبودن به مذهب به‌معنای پایبند نبودن به اخلاق نیس. با اجازه‌ت برم دستشویی و بعدم بخوابم. فیصل را با اَپِل اَکسِسوری‌هایش وادار به برخاستن می‌کنم و به او که می‌خواهد همراه من بیاید، دستشویی آن سرِ راهرو را نشان می‌دهم. می‌دونی؟ کار من طول داره. مسواک و صورت شستن و اینا. پشت در معطل می‌مونی. در محوطهٔ نیمگرد کنار دستشویی پسر سفید را می‌بینم.

Hi‏ [۳]

Hi-

با کنجکاوی می‌گوید: «?Hot Topic, eh»‏[۴] سری تکان می‌دهم و می‌چپم داخل دستشویی. شکر خدا که مستی‌ام پریده و نمی‌گویم: «.and hot fellow, too»‏[۵]

بر که می‌گردم فیصل آنجاست و اشتیاق به ادامهٔ بحث و کشاندنش به حوزه‌های دلخواه در پیشانی‌اش هویدا. بالشم را از کوله پشتی بیرون می‌کشم و خودم را پتوپیچ می‌کنم. صندلی را کامل عقب می‌دهم و خودم را می‌چسبانم به منتهی علیه سمت مخالف. بالش را تکیه می‌دهم به پنجره و چشم‌بند به چشم، مهر تأییدی به پرهیز از هرگونه تماس؛ حتی با نگاه.

  • خیلی بی رحمانه‌س که سوئیچیو تو مغز من روشن کنی و بعدم پشتتو به من بکنی و بخوابی. تکلیف سؤالای من راجع به آداب و رسوم و فرهنگ شما چی می‌شه؟

حاضر بودم به شرافتم قسم بخورم که آن سوئیچ در مغزش و سر سوزنی دغدغهٔ هیچ‌چیز مربوط به ایران در کالبد و وجودش نیست. خوشحال از اینکه نگاهم پشت چشم‌بند پنهان شده، می‌گویم: کتابی که بهت توصیه کردم، احتمالاً جواب همهٔ سؤالاتو داره. شب خوش، فیصل. فردا روز درازی در پیش دارم.

در چند ساعت برزخ‌آسایی که ساده‌لوحانه سعی در خواب دارم، هربار که چشم‌هایم گرم می‌شود با حس تماس نقطه‌ای از بدنم با چیزی بیدار می‌شوم. برای اطمینان چشم‌بند را بالا می‌زنم و آنچه می‌بینم شانه‌ای، بازویی، زانویی از فیصل است که به‌نحوی از مرز میان دو صندلی گذشته. و من هربار با غرشی خفیف به او که عذرخواهانه و صد البته با دلخوری خودش را جمع و جور می‌کند، پشت می‌کنم و مچاله تر از قبل، با درآویختن به اندیشهٔ دلپذیر بی‌تعلقی به یک مرد عرب یا هر وجود مردسالاری در این جهان، خودم را به مرزهای خواب می‌رسانم.

همسفر با فیصل - داستان کوتاهی از نوشا وحیدی

بوی خوش قهوه و گزش سوزن سوزن‌های نور از درزهای پوشش پنجره از برزخ بیرونم می‌کشد. از گوشهٔ چشم فیصل را می‌بینم که خواب است، و آزادانه کش و قوس جانانه‌ای به بدنم می‌دهم. مونیتور را، و تصویر هواپیمای کوچکی که به لندن نزدیک می‌شود چک می‌کنم و پر از خوشبختی می‌شوم. یک ساعت دیگر پاهایم روی زمین است و نوشین کنارم. حولهٔ داغ را از مهماندار می‌گیرم و می‌گذارم روی صورتم و آن زیر آزادانه لبخند می‌زنم. نمی دانم چه مدت در این حال خوش رخوتناک می‌مانم. حوله را که برمی‌دارم، از سنگینی نگاه فیصل سر می‌چرخانم و می‌بینمش که برّ و برّ نگاهم می‌کند. ناخودآگاه می‌گویم: صبح به‌خیر. و بلافاصله پشیمان، برای اینکه سلام گفتنم را به‌حساب زن بودنم نگذارد، اضافه می‌کنم: چون دیشب گفتی علاقه‌مندی از فرهنگ ما بدونی، بگم که ایرانیا معتقدن سلام سلامتی میاره. فیصل با قیافهٔ طلبکار مردانی که انگار اولین زن احمقی هستی که پیشنهادشان را رد کرده‌ای، صبح به‌خیر شل و وارفته‌ای تحویلم می‌دهد و رویش را برمی‌گرداند. خوشحال‌ام که معضل زبان مانع از رساندن وگرفتن کنایه‌ام نشده، فیصل خفقان گرفته و می‌توانم صبحانه‌ام را در سکوت با رؤیاهایم صرف کنم. صبحانه که جمع می‌شود، آینه و کیف آرایشم را با شرمی بی‌دلیل درمی‌آورم که دستی به سروروی پف‌کرده و درب و داغانم بکشم. فیصل که مشغول ور رفتن با کامپیوترش است بی‌مقدمه می‌گوید: دوستت میاد فرودگاه استقبالت؟

لعنت به مشروب. حتماً دیشب وسط حرفهایم بهش گفته‌ام. راست در چشمانش نگاه می‌کنم و می‌گویم: بعله. چطور مگه؟

  • چندساعت تو لندن توقف دارم. دوستت می‌تونه منو تا جایی خارج از فرودگاه برسونه؟ یک لحظه چشمان شهلا و موی کمند نوشین، که فیصل مشکل بتواند از آن صرف‌نظر کند، در نظرم زنده می‌شود. سرم را برمی‌گردانم که خنده‌ام نگیرد. چهرهٔ شیطانی‌ام را در آینه می‌بینم و می‌گویم: نه. شوهرش برخلاف من از اون مسلمونای دوآتیشه‌س. اگه بفهمه مرد نامحرم سوار ماشین کرده، پوست هر دومونو می‌کنه.

پله برقی‌ها، نوارهای متحرک و گام زدن‌ها. و فیصل که گاه شانه به شانه و گاه با یکی دو قدم فاصله دنبالم می‌آید. خیالم راحت است که بار و بندیلش همراهش است و مثل من به قسمت بار و اثاثیه نمی‌آید. دل توی دلم نیست که زودتر سین جیم‌ها و درهای باقیمانده را هم رد کنم، اثاثیه‌ام را بقاپم و بزنم بیرون. به ورودی Connection Flight‏[۶] که می‌رسیم، خودم را برای خداحافظی با فیصل آماده می‌کنم. وسایلش را که زمین می‌گذارد و آغوش که می‌گشاید سرحساب می‌شوم که آن تقاضای سواری گرفتن با ماشین آخرین تیر ترکشش نبوده. دستم را جلو می‌برم و می‌گویم: یادت نرفته که، من یه زن مسلمان‌ام؟

با نگاه آشنای مرد طلبکار و این بار توأماً غضبناک: تو که گفتی مذهبی نیستی!

لبخند گل و گشادی تحویلش می‌دهم و می‌گویم: خدا رو چه دیدی؟ اگه بهشت و جهنم دینت راست باشه، تو که راضی نیستی من تو آتیش الهاویه بسوزم؟!

غیردوستانه ترین دست عالم را می‌دهیم، «Nice to meet you»‏[۷] یی می‌پرانیم و هرکدام به راه خودمان می‌رویم.

چند روز بی نتیجه در انتظار Friend Request‏[۸] عرب در فیس‌بوک ماندم. خیلی ذوق داشتم که حداقل عکسش را به نوشین نشان بدهم و داستانم را مصور کنم، اما هنوز که هنوز است خبری از او نشده. خیلی دلم می‌خواهد بدانم بالاخره کتاب رکسانا شیرازی را خوانده یا نه!

_________________________________________________

۱- به‌معنی جهنم

۲- کَندی

۳- سلام

۴- بحث داغیه، هان؟

۵- و طرفم حَشریه

۶- پرواز رابط

۷- از آشنایی شما خوشوقت‌ام

۸- درخواست دوستی

نوشته همسفر با فیصل – داستان کوتاهی از نوشا وحیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2018/08/05/%d9%87%d9%85%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d9%81%db%8c%d8%b5%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad/feed/ 0 9091
گفت‌وگو با نوشا وحیدی، به‌بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش https://media.hamyaari.ca/2018/08/02/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%da%86%d8%a7%d9%be/ https://media.hamyaari.ca/2018/08/02/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%da%86%d8%a7%d9%be/#respond Fri, 03 Aug 2018 00:25:24 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=9076 در کانادا با فراغ بال می‌نویسم و نگران هیچ قضاوت یا سانسوری نیستم سیما غفارزاده – ونکوور با خبر شدیم که نوشا وحیدی، نویسندهٔ جوان ساکن ونکوور، به‌تازگی اولین کتابش را که مجموعهٔ ۷ داستان کوتاه و بلند است، در همین شهر به‌چاپ رسانده است. این مجموعه داستان با عنوان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» که توسط نشر «پان به» منتشر شده است، کتاب بسیار شکیل و تر و تمیزی از آب درآمده است. پیش...

نوشته گفت‌وگو با نوشا وحیدی، به‌بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
در کانادا با فراغ بال می‌نویسم و نگران هیچ قضاوت یا سانسوری نیستم

سیما غفارزاده – ونکوور

با خبر شدیم که نوشا وحیدی، نویسندهٔ جوان ساکن ونکوور، به‌تازگی اولین کتابش را که مجموعهٔ ۷ داستان کوتاه و بلند است، در همین شهر به‌چاپ رسانده است. این مجموعه داستان با عنوان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» که توسط نشر «پان به» منتشر شده است، کتاب بسیار شکیل و تر و تمیزی از آب درآمده است. پیش از این کتاب‌هایی از دیگر نویسندگان ساکن ونکوور از جمله محمد محمدعلی، عبدالقادر بلوچ، داود مرزآرا و حسین رادبوی نیز توسط این انتشارات به‌چاپ رسیده است که همه نوید از حضور خدمات چاپ و نشری وزین و قابل اعتماد در شهرمان می‌دهد. کتاب «هفت ترانهٔ شاد و غمین» در روز جمعه، ۷ سپتامبر در داون‌تاون ونکوور رونمایی خواهد شد؛ برای جزئیات این برنامه می‌توانید پوستر آن را در زیر ببینید یا از طریق  این لینک به ایونت فیس‌بوکی آن بروید. به بهانهٔ چاپ این مجموعه، گفت‌وگویی با نوشا وحیدی انجام داده‌ایم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم.

گفت‌وگو با نوشا وحیدی، به‌بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش

خانم وحیدی، با سلام، ابتدا مایل‌ام از طرف رسانهٔ همیاری از شما تشکر کنم که دعوت ما را برای گفت‌وگو طی چنین فرصت کوتاهی پذیرفتید. همچنین بار دیگر پیش از آغاز گفت‌وگویمان، برای چاپ مجموعه داستان جدیدتان، هفت ترانهٔ شاد و غمین، به شما تبریک می‌گویم و آرزوی موفقیت‌های بیشتر برایتان دارم. لطف بفرمایید و در ابتدا کمی از خودتان و پیشنهٔ فعالیت‌های ادبی‌تان برایمان بگویید.

سپاس فراوان، خانم غفارزاده. از اینکه با مشغلهٔ زیادی که دارید فرصتی را به گفت‌وگو با من و فضایی را به چاپ داستانم در نشریه‌تان اختصاص دادید، ممنون‌ام.

متولد سال ۱۳۵۱ در اصفهان هستم؛ در خانه‌ای با کتابخانه‌ای غنی و در خانواده‌ای دوستدار هنر و ادبیات. تا ۱۹ سالگی که برای تحصیلات دانشگاهی به تهران رفتم، در این شهر اقامت داشتم. مدت‌ها پیش از آنکه داستان‌نویسی را شروع کنم، مثل خیلی از بچه مدرسه‌ای‌ها خاطراتم را می‌نوشتم؛ عادتی که کم و بیش تا به امروز هم باقی‌ست. همکلاسی‌هایم از زنگ‌های انشای آن سال‌ها تا امروز که هر کدام به گوشه‌ای از دنیا پرتاب شده‌ایم، پروپاقرص‌ترین مخاطبان و مشوقان من بوده‌اند. و مادرم، که با آنکه بسیار جوان بود، آئین داستان‌خوانی هرروزه را به‌جا می‌آورد.

اولین داستانم را حدود بیست سال پیش نوشتم، اما اولین تجربه‌ام از کار آکادمیک در حوزهٔ داستان‌نویسی ۸ سال بعد در کلاس‌های آقای حسین آبکنار شکل گرفت. تجربهٔ کوتاه و زیبایی برای من که سال‌ها شلخته‌وار و بی‌وقفه خوانده و نوشته بودم. داستانک‌های کارگاهی آن دوره را خیلی دوست دارم و گاه گاه برای دل خودم می‌خوانمشان.

۱۲ سال پیش، چند ماه بعد از شروع آن کلاس‌ها به کانادا مهاجرت کردم. از مجموعهٔ «هفت ترانهٔ شاد و غمین» دو داستان اول در ایران نوشته شده‌اند.

از چه زمانی و چه‌طور شد که به سراغ داستان‌نویسی رفتید؟ آیا در ایران هم می‌نوشتید؟ فکر می‌کنید مهاجرت چه تأثیری در نوشته‌هایتان داشته است؟

داستان نویسی من حاصل مهاجرت است. در ایران بارها می‌شد که نطفهٔ داستانی در ذهنم بسته می‌شد، اما فکر کردن به تبعات نگارش و چاپ آن، مرا از حد نوشتن طرح پیشتر نمی‌برد. سقط جنین را به زائیدن کودک افلیج ترجیح می‌دادم. تمام سال‌های زندگی در ایران تنها یک یادداشت و یک نقد سینمایی برای مجلهٔ فیلم فرستادم. هر دو چاپ شدند، اما حتی همان یادداشت بی‌آزار در ستایش مجلهٔ محبوبم هم با سانسور درآمد. در کانادا با فراغ بال می‌نویسم و نگران هیچ قضاوت یا سانسوری نیستم. ذهنم باز شده و قلمم جان گرفته است و این‌ها را مدیون این سرزمین‌ام.

شما از هنرجویان قدیمی کارگاه داستان‌نویسی استاد محمدعلی هستید. کمی از این کارگاه و تأثیر آن در کارتان بگویید. اصولاً نقش کارگاه‌ها را در زمینهٔ پیشرفت در داستان‌نویسی تا چه اندازه مؤثر می‌دانید؟

سه شنبه برایم روز دوست‌داشتنی هفته است. من و دوستان کارگاه داستان‌نویسی بخت این را داریم که در این گوشهٔ دنیا از حضور استادمان محمد محمدعلی بهره ببریم. سوای مسائل تکنیکی و آکادمیک، آنچه در ایشان جذاب و دلنشین است، شعفی‌ست که از شنیدن یک داستان خوب بهشان دست می‌دهد و اینکه با ذهن نوجو و نوگرایشان، ذره‌بین به‌دست در نوشته‌های ما دنبال سر سوزنی خلاقیت و خیال‌پردازی می‌گردند تا با راهنمایی‌ها و دلگرمی‌هایشان پرورشش دهند.

برای من حضور در کارگاه، شاگردی ایشان و استفاده از نظرات دوستان خوب نویسنده‌ام بسیار مغتنم بوده، اما بر این باورم که هیچ‌چیز به اندازهٔ خواندن مستمر به پیشرفت داستان‌نویسی کمک نمی‌کند.

صرف حضور در کارگاه یا کلاس از کسی نویسنده نمی‌سازد، ولی به روند نوشتن، منضبط شدن و تحمل شنیدن نقد و نظر کمک می‌کند. و از سوی دیگر، کارگاه‌ها و کلاس‌ها می‌توانند مثل شمشیر دولبه عمل کنند و اگر سواد و اعتمادبه‌نفس لازم را نداشته باشید، ذوق و قریحه را در شما بکشند یا به بیراهه هدایتتان کنند.

تا جایی که با کارهای شما آشنایی دارم، شاید بتوان کارهای شما را در ژانر درام دسته‌بندی کرد. آیا شما هم از آن دسته نویسندگان و هنرمندانی هستید که معتقدند هنر واقعی تنها حاصلِ درد و رنج است؟

با احترام به نظر شما، من کارم را در ژانر درام دسته‌بندی نمی‌کنم و اصولاً از غم و اندوه بیزارم. تعصب عجیبی دارم که حتی در روایت تلخ‌ترین حوادث رد پایی از طنز به‌جا بگذارم. قبول دارم که در داستان‌های غمگین‌ترم آن پوستهٔ دور طنز کمی ضخیم‌تر است، ولی طنز به‌هرحال حضور دارد. و اینکه نه؛ هنر زاییدهٔ درد و رنج نیست. هر کس در این جهان به‌نوعی رنج می‌کشد اما چند درصد از این آلام به آفرینش اثری هنری می‌انجامد؟ به نظرم هنر زاییدهٔ نگاه متفاوت است. هر چند نمی توانم انکار کنم که زیستن و بالیدن در خاورمیانه و تجربهٔ آن کاستی‌ها، محرومیت‌ها و محدودیت‌ها از من نیمچه نویسنده‌ای ساخته، ولی این فرضیه به‌نظرم قابل تعمیم نیست.

گفت‌وگو با نوشا وحیدی، به‌بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش

در کارهایتان از چه کسانى تأثیر گرفته‌اید؟

تنها پس از مهاجرت به کانادا بود که فهمیدم حرفه‌ای به نام stand up comedy وجود دارد. برای سال‌ها پدربزرگم در مهمانی‌های خانوادگی صدر مجلس می‌نشست و داستان‌هایی به‌ظاهر واقعی را بازگو می‌کرد. و این کار را چنان طنازانه و با مهارت انجام می‌داد که همهٔ حاضران در جمع را به غش و ریسه می‌انداخت. یادم است روایت‌های تکراری را هر بار به‌شیوه‌ای نو و بدیع خلق می‌کرد. به اقتضای مشغلهٔ کاری پدر و تحصیلی مادرم، زمان زیادی در کودکی را با او – که یکی از شخصیت‌های اصلی داستان «سه شنبهٔ آخر» است – گذراندم و به‌گمانم از قدرت داستان‌سرائی‌اش تأثیر گرفته‌ام.

از داستان‌هایی که با صحنه‌هایشان نفسم را بند آورده‌اند، می‌توانم از «۱۹۸۴» جرج اورول، «آنا کارنینا»ی تولستوی – فصل برداشت محصول در مزرعه -، بخش‌هایی از «مادام بوواری»، و کل داستان «داستان غم‌انگیز و باورنکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدلش» یاد کنم. نویسنده‌ای که سودای نوشتن را در سرم انداخت «ریموند کارور» بود. «خانه‌ای برای آقای بیسواس» اثر «نایپل» به‌نظرم یکی از جالب‌ترین رمان‌های دنیاست. «فرار» از آلیس مونرو و «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» از موراکامی کتاب‌های بالینی من‌اند، و در حال حاضر شیفته و والهٔ داستان‌های کوتاه ایشی گورو هستم.

لطفاً کمی هم در مورد کارهاى بعدی‌تان بگویید. آیا به انتشار مجموعه داستان دیگری فکر می‌کنید یا احیاناً کارهای بلندتری مانند رمان یا داستان بلند در دست دارید؟

سه داستان دیگر از مجموعهٔ بعدی‌ام را آماده دارم و در حال حاضر روی رمانی کار می‌کنم که وسوسهٔ نوشتنش را آقای محمدعلی در دلم انداختند. داستان اُریجینال، داستان سه‌بخشی نیمه‌بلندی بود که ایشان تشخیص دادند پتانسیل تبدیل شدن به کار بلند را دارد. کند و تنبلانه رویش کار می‌کنم، اما مضمون جسورانه‌ای دارد و با عشق زیادی رویش کار می‌کنم.

آیا به نوشتن داستان به زبان انگلیسی هم فکر می‌کنید؟ یا دستِ‌کم به ترجمهٔ داستان‌هایتان به زبان انگلیسی توسط خودتان؟

نوشتن به زبان انگلیسی رؤیای من است، به‌خصوص حالا که به درکی از این زبان رسیده‌ام که گاهی خواب‌های انگلیسی می‌بینم! و اینکه جز رمان، همهٔ داستان‌های اخیرم در کانادا اتفاق می‌افتند. تا زمانی که از شرّ داستان‌های انباشته در ذهنم خلاص نشوم، نمی‌توانم وقت چندانی به این کار اختصاص بدهم، چون خیلی از من زمان و انرژی می‌برد. دوست دارم مترجمی که کارهای مرا بپسندد برای همکاری پیدا کنم، ولی کار حرفه‌ای‌ها را از لحاظ مالی نمی‌توانم تقبل کنم و کار کم‌تجربه‌ها را از لحاظ کیفی. در حال حاضر پذیرای پیشنهاد دوستان مترجم به‌خصوص شهروندان کانادا هستم. هر چند که فارسی شکر است و عاشق این زبان‌ام، اما امیدوارم روزی بتوانم به زبان انگلیسی هم بنویسم.

از تجربهٔ چاپ کتابتان در ونکوور برایمان بگویید. آیا به‌جای خارج از کشور، به چاپ آن در ایران هم فکر کرده بودید؟ آیا اصلاً این کتاب امکان داشت بدونِ هیچ حذف و تعدیلی در ایران چاپ شود؟

کتاب به یاری آقای داریوش زمانی، ناشر بسیار خوب مقیم ونکوور در نشر «پان به» به‌چاپ رسید. ایشان علاوه بر صفحه‌بندی، با صبر و حوصله طراحی روی جلد را از روی عکسی که با وجود کیفیت پائین اصرار به استفاده از آن داشتم انجام دادند، و داستان‌ها را واژه‌ به‌ واژه برای ویرایش نهایی با من بازخوانی کردند. آشنایی و تجربهٔ چاپ اولین اثرم با ایشان از خوش‌اقبالی من و به‌لطف آقای محمدعلی بوده است.

به چاپ کتابم در ایران حداقل در حال حاضر فکر نمی‌کنم. با خواندن همین داستان چاپ‌شده در نشریهٔ همیاری خودتان قضاوت خواهید کرد! صبورانه منتظر روزی که داستان‌هایم بدون حذفِ حتی یک جمله در ایران چاپ شوند، می‌‌مانم.

آیا آثار نویسندگان داخل ایران را دنبال می‌کنید؟ تفاوت کتاب‌های منتشرشده در خارج از ایران و آثار منتشرشده در داخل ایران را در چه می‌بینید؟

متأسفانه به‌دلیل مشغلهٔ کاری به‌جز مطالعهٔ کتاب‌هایی که گه‌گداری برای بررسی در کارگاه انتخاب می‌‌شوند، فرصت دیگری ندارم. اخیراً مجموعهٔ «واجد شرایط مرگ» از آرش دبستانی را خوندم که به‌نظرم کار بسیار خوبی بود.

در این سال‌های اخیر آن‌قدر از کارهای ایرانیان مقیم خارج یا داخل ایران نخوانده‌ام که بتوانم مقایسهٔ درستی انجام بدهم، اما عمدهٔ تفاوت به‌نظرم باید همین آزادی بیان و رهایی از چنگال سانسور باشد. و خب، یک سری از دوستان نویسنده هم بالاخره دست از نوستالژی‌بازی برمی‌دارند و شروع می‌‌کنند راجع به تجربه‌های اینجا نوشتن. اتفاقی که برای خود من هم افتاد.

کتاب هفت ترانهٔ شاد و غمین نوشتهٔ نوشا وحیدی
کتاب هفت ترانهٔ شاد و غمین نوشتهٔ نوشا وحیدی

لطفاً برای دوستان علاقه‌مندمان بگویید چه‌طور می‌توانند کتاب جدید شما را تهیه کنند؟

کتاب از طریق وب‌سایت نشر «پان به» و به‌زودی از طریق وب‌سایت آمازون قابل خریداری‌ست. دوستان مقیم ونکوور می‌‌توانند برای تهیهٔ کتاب به کتاب‌فروشی «پان به» در نورث ونکوور مراجعه کنند؛ ضمن اینکه می‌‌توانند در مراسم رونمایی کتاب که ۷ سپتامبر برگزار می‌‌شود کتاب را خریداری کنند.

برای خرید کتاب به لینک زیر بروید:

http://panbeh.com/detail.php?id=B0000014

برای خرید حضوری می‌توانید به کتابفروشی پان به مراجعه کنید:

نورث ونکوور، خیابان پمبرتون، خیابان شانزدهم غربی، شماره ۱۱۸۱ – خانه فرهنگ و هنر ایران www.PanBeh.com   l   info@panbeh.com    |   Tel: 604-671-9880

اگر صحبت دیگری دارید که در سؤالات بالا نیامده، لطفاً بفرمایید.

از شما خانم غفارزادهٔ عزیز و سایر دوستانی که در نشریه‌های فارسی‌زبان دیگر با معرفی و چاپ آثار از هنرمندان و نویسندگان پشتیبانی می‌‌کنید، صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم با حمایت‌هایی که از ناشران، نویسندگان و شاعران فارسی‌زبان در ونکوور به همت شما و خوانندگان صورت می‌‌گیرد، شاهد رشد و شکوفایی بیشتر ادبیات فارسی در این‌سوی دنیا هم باشیم.

از طریق ایمیلم nousha@itpc.ca پذیرای نقد و نظر دوستان و خوانندگان عزیز کتابم هستم.

ما نیز بار دیگر از اینکه وقتتان را به ما دادید، بسیار سپاسگزاریم؛ برقرار باشید و قلمتان نویسا.

نوشته گفت‌وگو با نوشا وحیدی، به‌بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2018/08/02/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%da%86%d8%a7%d9%be/feed/ 0 9076
شصتمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد https://media.hamyaari.ca/2018/07/27/%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d8%b4/ https://media.hamyaari.ca/2018/07/27/%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d8%b4/#respond Fri, 27 Jul 2018 18:32:19 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=9035  برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه اینجا کلیک کنید همراه با گفت‌وگویی با نوشا وحیدی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، به بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش با نام «هفت ترانهٔ شاد و غمین». نسخهٔ چاپی شمارهٔ شصتم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس است. در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر مشخص شده است. ‍ با مطالب و آثاری از: زهرا آهن‌بر، یلدا احمدوند، مهدیار بیاضی، علی تهرانی آزرم،...

نوشته شصتمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>

برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه اینجا کلیک کنید

همراه با گفت‌وگویی با نوشا وحیدی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، به بهانهٔ چاپ مجموعه داستان جدیدش با نام «هفت ترانهٔ شاد و غمین».

نسخهٔ چاپی شمارهٔ شصتم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس است.

در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر مشخص شده است.

Click Icon-2

‍ با مطالب و آثاری از:

زهرا آهن‌بر، یلدا احمدوند، مهدیار بیاضی، علی تهرانی آزرم، رژیا پرهام، امیرحسین توفیق، شمین ذهبیون، مجید سجادی تهرانی، سیما غفارزاده، علیرضا فدایی، حسین فرامرزی، صدیقه فیروزی، آرزو قهرمانی، هومن کبیری پرویزی، عباس گلی، مژده مواجی، دکتر سرمد مهربد، سعید ناظمی، نوشا وحیدی.

عکس روی جلد نمای ونکوور از گراس مانیتن

در این شماره می‌خوانید:

نوشته شصتمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2018/07/27/%d8%b4%d8%b5%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d8%b4/feed/ 0 9035
شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/ https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/#respond Wed, 21 Jun 2017 03:38:36 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=5731 جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار...

نوشته شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود.

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار است:

پریا ترکمان

فرشته احمدی

مینا صاحب اختیاری

فریبا فرجام

محمدرضا حجامی

امیر درویشی

نوشا وحیدی

شامل کناری

فاطمه نیکوکار (داستان ایشان توسط امیر درویشی خوانده شد)

نیکی فتاحی (ایشان شعر خواند)

حمید مساح

فروغ ایزدپناه

محمد محمدعلی

 

نوشته شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/feed/ 0 5731