نمایشنامه بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/نمایشنامه/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Wed, 19 Jun 2024 01:08:05 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 نمایشنامه بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/نمایشنامه/ 32 32 107786100 ڕزگار حەمە ڕەشید: در عصر سلطهٔ رسانه‌های اجتماعی و جعلیات، رویدادها، اخبار و شخصیت‌های واقعی شنیده نمی‌شوند  https://media.hamyaari.ca/2024/06/18/%da%95%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%db%95%d9%85%db%95-%da%95%db%95%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2024/06/18/%da%95%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%db%95%d9%85%db%95-%da%95%db%95%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%87/#respond Wed, 19 Jun 2024 01:08:05 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=23125 گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»  مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند برجستهٔ تئاتر است با نزدیک به چهار دهه حضور فعال در صنعت هنرهای نمایشی. او که زادهٔ شهر سلیمانیه در کردستانِ عراق است، ۲۵ سال است که کانادا را وطن خود می‌داند و پیش از اقامت در ونکوور در شهرهای مختلف زندگی کرده است. رزگار با وجود چالش‌های...

نوشته ڕزگار حەمە ڕەشید: در عصر سلطهٔ رسانه‌های اجتماعی و جعلیات، رویدادها، اخبار و شخصیت‌های واقعی شنیده نمی‌شوند  اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب» 

مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور

ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند برجستهٔ تئاتر است با نزدیک به چهار دهه حضور فعال در صنعت هنرهای نمایشی. او که زادهٔ شهر سلیمانیه در کردستانِ عراق است، ۲۵ سال است که کانادا را وطن خود می‌داند و پیش از اقامت در ونکوور در شهرهای مختلف زندگی کرده است. رزگار با وجود چالش‌های مهاجرت و جابه‌جایی، پیشینهٔ حرفه‌ای پرباری در عرصهٔ تئاتر را حفظ کرده و به‌عنوان کارگردان، نمایشنامه‌نویس، بازیگر، تکنسین، مربی بازیگری و غیره فعالیت می‌کند.

رزگار طی سفر حرفه‌ای‌اش، تعداد بسیار زیادی تولیدات نمایشی، سمینار، سمپوزیوم، و کارگاه با تمرکز بر موضوعات متنوعی ازجمله نقد تئاتر، مشارکت اجتماعی، و تکنیک‌های بازیگری را مدیریت کرده است. مشارکت او در این زمینه‌ها با فعالیت و همکاری در پروژه‌های بین‌المللی، از کانادا هم فراتر می‌رود. 

او به‌عنوان یکی از بنیان‌گذاران Sky Theater Group و عضوی متعهد در سازمان‌های مختلف هنری و تئاتری، عمیقاً متعهد به پیشبرد هنرهای نمایشی است. تلاش‌های او، جوایز و تقدیرهای متعددی را برایش به ارمغان آورده است، ازجمله قدردانی‌هایی از سوی پلتفرم‌های معتبری مانند جشنوارهٔ بین‌المللی تئاتر ادینبورگ.

باخبر شدیم به‌زودی نمایش جدیدی از رزگار حه‌مه با عنوان «دودی پشت طناب» (A Smoke Behind the Rope) از پنجم تا دهم ژوئیه در سالن راندهاوس در داون‌تاون ونکوور به روی صحنه خواهد رفت و به‌همین مناسبت گفت‌وگویی با ایشان انجام داده‌ایم که توجهتان را به آن جلب می‌کنیم. 

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

* * * * *

سلام رزگار عزیز. ممنون از وقتی که به ما دادید. برای شروع، لطفاً دربارهٔ پروژهٔ جدید خود، «دودی پشت طناب» برایمان بگویید. چه چیزی باعث شد که این پروژه را شروع و روی آن کار کنید، و چرا تصمیم گرفتید روی موضوعِ فعالیت سیاسی و سرکوب تمرکز کنید؟

از شما برای فرصتِ برای بحث در مورد پروژهٔ جدیدمان، «دودی پشت طناب»، سپاسگزارم.

من چند سالی بود که با این موضوع زندگی می‌کردم و از آن ناراحت بودم. مشاهدهٔ تصاویر و سپس خواندن روایت‌های آن‌هایی که در زندان‌ها به مرگ محکوم شدند و همچنین اطلاع از اخبار و تجربیات عزیزانشان، عمیقاً مرا تکان داده است. این تجربهٔ عمیق الهام‌بخش من بود تا از طریق تلاش‌های ادبی و هنری خود، این موضوعات را کاوش و بررسی کنم.

من چند سال پیش شروع به نوشتن شعری کردم اما نتوانستم آن را کامل کنم و آنچه را که در دلم بود به‌طور کامل بیان کنم. پس از آن، کار روی یک رمان را شروع کردم که همچنان پیش‌نویسی است که باید آن را تمام کنم. هم‌زمان به نوشتن یک نمایشنامه فکر کردم، چندین بار تلاش کردم و ایده را رها کردم؛ پاکش می‌کردم و دوباره شروع می‌کردم. از طریق شخصیت‌ها و رویدادهای مختلف، دوباره شروع می‌کردم، دوباره تسلیم می‌شدم و از نو شروع می‌کردم. در نهایت پروژه را برای مدتی طولانی رها کردم و به‌جای آن، دو شخصیت را در ذهنم تجسم کردم که با آن‌ها زندگی می‌کنم و می‌خواهم به آن‌ها خیلی نزدیک شوم. من تصاویر آن دو شخصیت را با چندین رویداد واقعی ترکیب می‌کردم و آن‌ها را با هم در ذهنم در هم می‌آمیختم. وقتی بالاخره شروع به نوشتن کردم، این شخصیت‌ها را از نزدیک می‌شناختم.

دلیل انتخاب موضوع زندانیان سیاسی و اعدام و شکنجه، شاید به‌خاطر داستان برادرم باشد که در جوانی دستگیر شد. او تجربیات خود از دستگیری، جمع‌شدن در اتاق اعدام و شاهدبودن اعدام برخی از دوستانش و همچنین حکم حبس ابد خود را بازگو کرد. همچنین به داستان‌های دیگر زندانیان گوش می‌دادم و از آن‌ها سؤالاتی می‌پرسیدم. خواندن این تجربیات و فکرکردن به آن‌ها، تأثیر قابل‌توجهی در نوشتن این نمایشنامه‌ داشت.

چگونه از رویدادهای واقعی الهام گرفتید و در عین حال عناصر نمایشنامه را به‌صورت تخیلی وارد کار کردید؟ آیا همهٔ آن رویدادهای واقعی مربوط به ظلم و ستم در ایران است، یا شامل تجربیاتی از دیگر دیکتاتوری‌های جهان نیز است؟

نمایشنامه با برخوردی ساده بین یک پسر و دختر شروع می‌شود اما سپس به زندگی و احساسات، افکار و روابط آن‌ها می‌پردازد. از این‌رو، هدف نمایش آن است که درگیری‌ها و مبارزات کنشگران را تصویر کند. با این‌حال، به جنبهٔ هنری، زیبایی‌شناختی و حرفه‌ای نوشتن یک متن تئاتری پایبند است.

در این نمایش، هدف ما برانگیختن واکنش‌های عاطفی گذرا مانند اشک یا خنده نیست، زیرا این ساده‌ترین راه برای تولید نمایشی است که حواس مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این شیوه تأثیر درستی روی مخاطبان بر جای نمی‌گذارد؛ فقط موجی موقتی از حسگرهاست، و با پایان نمایش، آن هم به پایان می‌رسد. آنچه برای ما مهم است، چیزی‌ست که کارگردانانی مانند برتولت برشت و آنتونن آرتو توصیف می‌کنند: چگونه می‌توان تأثیر ملموسی روی تماشاگر گذاشت. به‌طور مثال، شاهکارهای زیادی دربارهٔ زندان در تاریخ ادبیات وجود دارد، مانند جنایت و مکافاتِ داستایوفسکی، بینوایانِ ویکتور هوگو، غریبهٔ کامو، دادگاهِ کافکا و ده‌ها نمونهٔ دیگر که زندان‌ها و زندانیان را به‌شکل‌های مختلف توصیف می‌کنند، هرچند، هریک از آن‌ها زندان را از منظری متفاوت طراحی کردند، ما همیشه با هر شخصیت جدید، ابعاد جدید، متمایز و منحصربه‌فردی را کشف می‌کنیم.

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

در این متن، من جنبه‌هایی از شخصیت‌ها را ارائه کرده‌ام که شاید برای نویسندگان دیگر کمتر جذاب بوده است.

در مورد قسمت دوم سؤال شما، بله، این داستان به‌ویژه از زندان‌های ایران و همچنین زندان‌های عراق، ترکیه و سوریه الهام گرفته است. با این‌حال، رژیم‌های دیکتاتوری و تمامیت‌خواه را به‌طور کلی با همهٔ اشکال سرکوب، نظارت، کنترل، آزار و اذیت و مجازات مورد بحث قرار می‌دهد.

داستان این نمایش، این مضامین را از طریق شخصیت‌هایی که در متن نمایشنامه طراحی شده‌اند، به تصویر می‌کشد، و مملو است از لحظات خوب و بد، طنز و غم، عشق و نفرت، نزدیکی و جدایی، و لحظات بسیاری سرشار از هنر، رقص، آهنگ، سکوت و شعر.

لطفاً دربارهٔ روند تحقیق و جست‌وجو برای بسط و سیر تکامل نمایشنامه برایمان بگویید. آیا با کارشناسان یا افراد دارای تجربهٔ دست اول در شرایط مشابه هم مشورت کرده‌اید؟

تحقیقات من در مورد این موضوع با جمع‌آوری اطلاعات از منابع مختلف آغاز شد، با سؤالاتی از برادرم، سپس از هم‌بندی‌های او و بعد از همهٔ کسانی که برای دستیابی به آزادی در زندان بودند. کنجکاو بودم که بفهمم فداکاری‌کردن به چه معناست و شرایطی را بررسی کنم که افراد را به جایی می‌رساند که دیگر احساس درد جسمی نکنند و حاضر به مواجهه با شکنجه، آزار و اذیت، قتل و اعدام شوند، در حالی‌که همه‌شان رؤیایی دارند که برایش زندگی می‌کنند و می‌میرند.

مشخص شد که بسیاری از حوادث واقعی مقاومت در داخل زندان‌ها رخ می‌دهد و کسانی که خارج از سیستم زندان‌اند، ممکن است باور این داستان‌ها برایشان مشکل باشد.

بخش دوم تحقیق من شامل خواندن نامه‌های زندانیان سیاسی بود که بیشتر آن‌ها در منابع مختلف منتشر شده و در دسترس بودند. این نامه‌ها از طرف زندانیان به بستگان و دوستان خود قبل از اعدام نوشته شده بودند و همچنین گزارشات محاکمه‌های آن‌ها و آنچه که در برابر قضات رخ داده بود. با مشاهدهٔ رفتار محترمانهٔ آن‌ها نسبت به هم‌بندان خود، بینشی در مورد شخصیت کسانی که می‌دانستند پایان زندگی‌شان نزدیک است، پیدا کردم.

این‌ها همه بخشی از فرآیند تحقیق من قبل از نوشتن متن بود. من این رویکرد را در برخی از کارهای قبلی‌ام هم به کار گرفته‌ام و این تحقیق را با همکاری تئاتر پژوهش‌مبنای دانشگاه بریتیش کلمبیا انجام داده‌ام.

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

این نمایش به گفت‌وگوهای پسر و دختری می‌پردازد که آخرین شب خود را در زندان سپری می‌کنند. برای به‌تصویرکشیدن چنین لحظات پرتنشی روی صحنه با چه چالش‌هایی روبه‌رو بودید؟

بهتر است بگوییم پسر و دختری که آیندهٔ آن‌ها نامعلوم است. ممکن است غافلگیری‌هایی در انتظار آن‌ها باشد و سرنوشتشان چرخش غیرمنتظره‌ای بیابد. آن‌ها از سلول انفرادی خود در حال ساختن زندگی جدیدی‌اند.

چالش‌های زیادی در این زمینه وجود دارد، مانند نوسانات روحی شخصیت‌ها و تلاش برای ثبت دقیق‌ترین احساسات درونی آن‌ها در هر لحظه از نمایش.

از منظر هنری، ترجمهٔ حوادث زندگی واقعی به تئاتری جذاب بدون ازدست‌دادن ماهیت روایت، بسیار مهم است. ایجاد تعادل بین وفادارماندن به تجربیات شخصیت‌ها و القای خلاقیت در تصویرسازی، نیازمند دقت است. اغلب، وقتی می‌خواهید در مورد رویدادی واقعی بنویسید، ویژگی‌های منحصربه‌فرد آن رویداد ممکن است شما را از ملاحظات هنری دور کند. از این‌رو باید با دقت پیش می‌رفتیم و مطمئن می‌شدیم که فضای نمایش خیلی آرام و راکد نباشد تا مراحل روانی شخصیت‌ها بیش‌ازحد بر مخاطب تأثیر نگذارد.

نمایش خیلی تغییر می‌کند و شرایط ناپایدار است. اگرچه وضعیت فلسفی صحنه پایدار است، حالت فیزیکی و تخیلی اجرا پویا و پر از تغییر است. این امر امکان خلق لحظات زیبایی‌شناختی را فراهم می‌کند و مخاطب را درگیر وقایعی می‌کند که جلوی چشمانش اتفاق می‌افتد.

علی‌رغم این چالش‌ها، این تلاش سرشار از پتانسیل داستان‌گویی عمیق و طنین عاطفی‌ست که نوید تجربهٔ تئاتریِ متقاعدکننده‌ای را هم به اجراکنندگان و هم به تماشاگران می‌دهد. البته چالش‌های زیاد دیگری هم وجود دارد که ما ازجمله من، بازیگران و در کل دست‌اندرکاران نمایش می‌توانیم بعد از اجرا بیشتر در موردشان صحبت کنیم.

چه پیام یا احساساتی را امیدوارید مخاطبان از تجربهٔ تماشای «دودی پشت طناب» ​​دریافت کنند؟ چه امیدی به تأثیر این نمایش، چه در جامعهٔ تئاتر و چه در جامعه به‌طور کلی دارید؟

تفسیر ما از این مضامین با هدف دستیابی به مخاطبان گسترده در سراسر ونکوور و کانادا، فراتر از جوامع است. ما در تلاشیم تا بر جنبه‌هایی از زندگی که اغلب مورد توجه قرار نمی‌گیرند، به‌ویژه با توجه به تمرکز انتخابی رسانه‌های جریان اصلی، نوری بتابانیم. در عصری که تحت سلطهٔ رسانه‌های اجتماعی‌ست، جایی که اخبار جعلی تکثیر می‌شود و واقعیت را تحریف می‌کند، آن‌قدر اخبار جعلی، شخصیت‌های جعلی، ایده‌های جعلی و رویدادهای جعلی ایجاد کرده‌اند که رویدادها، اخبار و شخصیت‌های واقعی ناپدید می‌شوند و شنیده نمی‌شوند؛ کار ما به‌دنبال کاهش سروصدا و مواجههٔ بینندگان با واقعیت رویدادهای جهانی است.

ما امیدواریم که این نمایش درک عمیق‌تری از واقعیت‌های پیش روی جوامع تحت ستم در سراسر جهان را تقویت کند و باعث همبستگی و اقدام بین‌المللی شود. خواه دفاع از حقوق تظاهرکنندگان باشد، یا محکوم‌کردن استفاده از مجازات اعدام، یا پیشنهاد حمایت از خانواده‌های قربانیان، ما به قدرتِ حتی جزئی‌ترین اقدامات بشردوستانه اعتقاد داریم.

از منظر هنری، امیدواریم سبکی که در حال آزمایش آنیم، بتواند تأثیری واقعی بگذارد، مدتی طولانی پس از بسته‌شدن پرده افکار را برانگیزد و گفت‌وگوها و تفکرات معناداری را ایجاد کند.

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

فکر می‌کنید چه چیزی تفسیر شما از این مضامین را از سایر آثاری که به موضوعات مشابه می‌پردازند، متمایز می‌کند؟

این تلاشی ماجراجویانه برای آمیختن با خون مخاطب است. این نمایش چگونه می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی بر آنچه آرتو اغلب آن را طاعون می‌خواند، تأثیر بگذارد؟ پس از اجرا، مخاطب باید لکه‌ای بر روی افکار خود احساس کند و سؤالات جدیدی برایش مطرح شود. منظور ما سؤالی نیست که هیچ‌کس هیچ‌وقت به آن فکر نکرده باشد، بلکه سؤالی‌ست که نادیده گرفته شده است.

در میان پیچیدگی‌های مدرنیته، ازجمله برهم‌خوردن تمرکز به‌دلیل دنیای دیجیتال و انزوای اجتماعی، ما امیدواریم بتوانیم از تئاتر به‌عنوان مجرای ارتباط مجدد با خود و یکدیگر استفاده کنیم.

زندگی روزمره و روال همیشگی اغلب باعث می‌شود که سؤالات اساسی دربارهٔ خود، روابط و اصول انسانی‌مان را فراموش کنیم. دنیای جدید آن‌قدر گرفتار است که انسان حتی فراموش می‌کند حس زندگی را در آن استشمام کند تا اینکه در آخرین لحظات زندگی‌مان به یادش می‌آوریم و شاید بگوییم زندگی نسیمی بود که از کنار گوشم گذشت.

علاوه بر مشکلات کلاسیک سیستم‌های کار و سرمایه، مشغله‌های دنیای دیجیتال و انزوای مردم آن‌ها را هزاران فرسنگ از خودشان، خودِ زندگی و زندگی واقعی دور می‌کند. تئاتر فرصتی عالی برای برقراری ارتباط مجدد و ایجاد لحظات تفکر، پرسش و تأمل در مورد خود و یکدیگر است.

تفاوت اصلی در این کار ممکن است در سادگی آن باشد. ما مسائل را پیچیده و فلسفی می‌کنیم تا در نهایت به شفافیت و آسانی نامنتظری برسیم.

در طول این نمایش، ما رویدادها، داستان‌ها و شکل‌های جدید و تکان‌دهنده‌ای را می‌بینیم و می‌شنویم، اما در بیشتر آن لحظات، مخاطب ممکن است شوکه شود، یا بگذارید بگوییم، ما می‌خواهیم آن شوک را ایجاد کنیم یا آن‌ها را وادار کنیم که بگویند، عجب! این در دنیایی که من در آن زندگی می‌کنم دارد اتفاق می‌افتد؟ چرا هنوز آن‌طرف دنیا را این‌طور ندیده‌ام؟ یا کاری کنیم که بگویند، من شرایط مشابهی را پشت سر گذاشتم اما به‌روشی متفاوت. ما می‌خواهیم آن لحظات را خلق کنیم و امیدوارم بتوانیم به هدفمان برسیم.

آیا می‌توانید دربارهٔ انتخاب‌های هنری یا تکنیک‌هایی که برای انتقال عمق احساسی و پیچیدگی شخصیت‌ها و موقعیتشان استفاده کرده‌اید، صحبت کنید؟

تمرکز هنری این اثر بر روی بازیگری است. هر چیز دیگری برای خدمت به بازیگر ایجاد شده است.

برای بهره‌گیری از تمام توانایی‌های پنهان بازیگران، ما سلسله‌تمرینات منحصربه‌فردی انجام می‌دهیم. بازیگران حرفه‌ای‌اند و تجربهٔ کارهای قبلی زیادی دارند، اما هر پروژه ویژگی‌های خاص خود را دارد. به‌خصوص در کار ما که لحظه‌ها به‌سرعت تغییر می‌کنند، بازیگران باید کمک کنند تا لحظات مختلف را تجسم کنند. آن‌ها علاوه بر تغییرات درونی شخصیت‌ها، یکدیگر را در حالات روحی و جسمی مختلفی قرار می‌دهند و با هم بازی‌هایی پرتکاپو انجام می‌دهند. اَشکال روی صحنه، حرکات، صداها و افکت‌ها همگی فضایی را ایجاد می‌کنند که مخاطب را مشتاق دیدنِ لحظات بعدی می‌کند و اینکه نمایش را با عطش تماشا کند.

ما شخصیت‌ها را طوری طراحی نکردیم که بازیگرها بیایند و به آن‌ها عادت کنند، چون اگر این کار را می‌کردیم، فرصتی برای هنرپیشه‌ها وجود نداشت که خلاقیت خود را به کار اندازند. به‌خصوص که متن را خودم به‌عنوان کارگردان نوشتم، اگر این کار را می‌کردم، کل گفتمان نمایشنامه منعکس‌کنندهٔ متن من بود. ما این را نمی‌خواستیم، می‌خواستیم بدانیم چگونه بازیگر را در طراحی و ساخت ابعاد شخصیت‌ها مشارکت دهیم و آن‌ها را در جای طبیعی خود قرار دهیم تا بتوانند خلاقیت خود را در این کار کشف کنند. من از این روش در سال‌های گذشته و تجربیات قبلی‌ام استفاده کرده‌ام و آن را با تمرین‌های بداهه ترکیب کرده‌ام، اما در این کار تکنیک پخته‌تری داریم و بازیگران به‌راحتی با دنیای شخصیت‌ها می‌آمیزند.

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

به‌نظر شما چگونه این نمایشنامه به گفت‌وگوهای گسترده‌تر در مورد فعالیت سیاسی، سرکوب و حقوق بشر کمک می‌کند؟

ابعاد کامل اهداف ابتکاری نمایشنامه ممکن است پس از ارائهٔ نمایش آشکار شود. با این‌حال، این محور اصلی تلاش ماست. ما قاطعانه به شرکت در این بحث‌ها متعهدیم و مهم‌تر از آن به ایجاد فشارهای اساسی نه‌تنها در ایران، عراق، ترکیه، سوریه و سایر کشورهای سرکوبگر، بلکه برای اطمینان از لغو مجازات اعدام در سراسر جهان. علاوه بر این، هدف ما جلوگیری از دستگیری و مجازات افراد به‌دلیل داشتن دیدگاه‌های متفاوت است و تضمین اینکه هر یک از اعضای جامعه می‌توانند به‌طور کامل از حقوق اساسی خود استفاده کنند.

آیا چیز دیگری وجود دارد که بخواهید در مورد «دودی پشت طناب» و پروژه‌های آیندهٔ خود با ما در میان بگذارید؟

این اثر قرار است امسال و سال آینده در چندین جشنوارهٔ داخلی و بین‌المللی شرکت کند. امیدواریم مخاطبان هرچه بیشتری آن را ببینند و پیام‌هایش را دریافت کنند.

از شما و مجله‌تان برای این فرصت و بحث دربارهٔ بسیاری از جنبه‌های نمایشمان، سپاسگزاریم.

گفت‌وگو با ڕزگار حەمە ڕەشید، هنرمند و کارگردان ساکن ونکوور، به‌مناسبت روی صحنه‌رفتن نمایش «دودی پشت طناب»

مردم چطور می‌توانند برای تماشای این نمایش بلیت تهیه کنند؟

می‌توانند یا از این لینک‌های استفاده کنند یا:

https://www.skytheatregroup.com

https://www.eventbrite.ca/e/a-smoke-behind-the-rope-tickets-861954809037

با سپاس از وقتی که برای این گفت‌وگو گذاشتید.

نوشته ڕزگار حەمە ڕەشید: در عصر سلطهٔ رسانه‌های اجتماعی و جعلیات، رویدادها، اخبار و شخصیت‌های واقعی شنیده نمی‌شوند  اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/06/18/%da%95%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%db%95%d9%85%db%95-%da%95%db%95%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%87/feed/ 0 23125
از ارتفاع پنجره تا کف خیابان: معرفی نمایشنامهٔ «مرگ تصادفی یک آنارشیست» https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%d9%81-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c/ https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%d9%81-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c/#respond Mon, 17 Jun 2024 14:39:08 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=23111 عاطفه اسدی – آلمان «مرگ تصادفی یک آنارشیست» عنوان نمایشنامه‌ای نوشتهٔ داریو فو، هنرمند ایتالیایی معاصر، است که علاوه بر شهرتش در زمینهٔ نمایشنامه‌نویسی و همچنین بردن نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۷، در زمینه‌های هنری گوناگونی مانند نویسندگی و کارگردانی تئاتر و برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی، بازیگری، نقاشی، آهنگ‌سازی و طراحی صحنه و بسیاری هنرهای دیگر، سررشته داشته و در زمان خودش مطرح بوده است. فو هنرمندی شناخته‌شده در سراسر دنیاست که آثارش به اکثر زبان‌های...

نوشته از ارتفاع پنجره تا کف خیابان: معرفی نمایشنامهٔ «مرگ تصادفی یک آنارشیست» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
عاطفه اسدی – آلمان

«مرگ تصادفی یک آنارشیست» عنوان نمایشنامه‌ای نوشتهٔ داریو فو، هنرمند ایتالیایی معاصر، است که علاوه بر شهرتش در زمینهٔ نمایشنامه‌نویسی و همچنین بردن نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۷، در زمینه‌های هنری گوناگونی مانند نویسندگی و کارگردانی تئاتر و برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی، بازیگری، نقاشی، آهنگ‌سازی و طراحی صحنه و بسیاری هنرهای دیگر، سررشته داشته و در زمان خودش مطرح بوده است. فو هنرمندی شناخته‌شده در سراسر دنیاست که آثارش به اکثر زبان‌های زندهٔ دنیا ترجمه شده‌اند. به‌جز «مرگ تصادفی یک آنارشیست» که از سوی نشر «قطره» و با ترجمهٔ یدالله آقاعباسی و علی‌اصغر مقصودی از روی نسخهٔ ترجمه‌شدهٔ ایتالیایی به انگلیسیِ آن به بازار آمده، آثار دیگر او مانند «جسدهای پستی» نیز به فارسی برگردانده شده‌اند و/یا در دوره‌های مختلف به روی صحنه رفته‌اند.

با داشتن بستری هجوآلود و کمدی که خاستگاهی از دلِ سبک کمدیا دلآرته* دارد؛ نوعی کمدی بداهه‌پردازانهٔ انتقادی که تاحدی نمایش روحوضی ایرانی را تداعی می‌کند، داریو فو با بهره‌گیری از رئالیسم و آمیختن آن با نوعی از فکاهی، دستگاه قضایی ایتالیا و شیوهٔ برخوردش با متهمان و معترضان سیاسی و آنارشسیت‌ها را مورد انتقاد قرار می‌دهد. ماجرای نمایشنامه که تقریباً با الهام از ماجرای واقعی مشابهی شکل گرفته است، حول محور مرگ یک آنارشیست بر اثر سقوط از پنجرهٔ ادارهٔ پلیس می‌چرخد. کل این نمایشنامهٔ حدوداً صدصفحه‌ای که در دو پرده تنظیم شده، شامل گفت‌وگوهایی می‌شود میان پلیس‌ها و متهمی که خودش را قاضی جا می‌زند و پرداختن به پاسخ این پرسش که بالاخره این سقوط در حین بازجویی، امری تعمدی بوده یا تصادفی، و علت پشت آن چه می‌تواند باشد؟

داریو فو
داریو فو

در مسیر رسیدن به پاسخ این پرسش و گفت‌وگوهایی که شکل گرفته‌ و مطرح می‌شوند، فو بستری فکاهی خلق می‌کند که در دل آن، تلخ‌ترین مسائل به هجو کشیده می‌شوند. مثلاً شکنجه، کتک‌زدن، خودکشی‌دادن متهمان و برخوردهای خشونت‌آمیز با آن‌ها، همه در دل نمایشنامهٔ فو کارهایی بامزه و تفریحی تجسم می‌شوند که آدم‌های توی ماجرا موقع سرهم‌کردنِ داستانی فرضی برای علت سقوط آنارشیست، برای یکدیگر تعریف می‌کنند. برای مثال، در جایی از نمایشنامه می‌خوانیم:

«هتل من، می‌دونین، درست کنار پاسگاه پلیس بود و من در تمام اون مدتی که اونجا بودم، یه لحظه هم از صدای جیغ و فریاد و کشیده و گرومب‌گرومب نتونستم بخوابم. طبعاً منم مث هر شهروند دیگه‌ای که روزنامه‌ها رو می‌خونه و تلویزیون نگاه می‌کنه، فکر می‌کردم این صدای مظنوناییه که زیر بازجویی وحشیانه دارن کتکشون می‌زنند. حالا کاملاً معلوم می‌شه که چقدر اشتباه می‌‌کردم! اون صدای جیغا، جیغ خنده بود، اون فریادا، فریاد خوشی بود که همراه با نوازش و کوبیدن به کپلشون دیوانه‌وار غش و ریسه می‌رفتن. (درحالی‌که می‌خندد و ادای کتک‌خوردن را درمی‌آورد به اطراف حرکت می‌کند) هاهاها! خدا جونم! نه! بسه دیگه! قبلاً هم این یکی رو شنیده بودم. کمک! هاها! دیگه نه! من عاشق مهمونی‌ام، تو نیستی؟ حالا می‌تونم همهٔ این چیزا رو بفهمم. شیشلول‌بندای بامزهٔ خنده‌دار. جنوبیای… (ادای آدم‌های دماغ‌شکسته و گوش گل‌‌کلمی را درمی‌آورد)… چه آدمای بذله‌گویی! کاری می‌کنن که مظنوناشون کف زمین از خوشی غش‌وریسه بزن و طوری از خنده روده‌بر بشن که سراشون رو بکوبن به کف‌پوش. (در نتیجهٔ ضربه‌ای فرضی که به شکمش می‌خورد، پشتک‌وارو می‌زند) هاف بسه دیگه! هاها! نه لطفاً! رحم کن! دیگه تحملشو ندارم!»

این لایهٔ طنزآمیز در واقع پوششی است که فو روی مسئلهٔ بی‌عدالتی محض و خشونت و کشتار می‌کشد تا تلخی ماجرا را برای خواننده‌اش قابل‌تحمل کند و او را به فکر وادارد. مثلاً در جایی، به این اشاره می‌شود که پلیس‌ها خیلی تلاش کرده‌اند نگذارند متهم خودش را از پنجره بیندازد پایین و در نتیجهٔ این کشمکش‌ها، کفش او نیز توی دستشان جا مانده؛ اما بعد که طبق گزارش‌ها متهم به‌خاطر لهیدگی جسدش، به مربای آلویی تشبیه می‌شود که هر دو کفشش را موقع سقوط به کف خیابان، به همراه داشته، آن‌ها داستان را این‌طور تغییر می‌دهند که خب، احتمالاً متهم سه پا داشته یا کفشی کوچک‌تر توی دل این کفش بزرگ مخفی کرده بوده است! کل نمایشنامه پر است از این مثال‌های معکوس و نقیضه‌پردازی‌های هدفمند.

از ارتفاع پنجره تا کف خیابان: معرفی نمایشنامهٔ «مرگ تصادفی یک آنارشیست»

اما مهم‌ترین چیزی که در نمایشنامه به چشم می‌خورد، شاید شیوهٔ پایان‌بندی آن باشد. فو که از ابتدا با آوردن نام خودش در متن به‌عنوان یک مؤلف، خودش را هم داخل اثر وارد کرده و در واقع به‌شیوه‌ای خلاقانه از تکنیک متافیکشن استفاده کرده است، این‌بار با طرح پرسش از تماشاگر و خواستن از او برای اینکه از بین دو پایان ارائه‌شده، یکی را انتخاب کند، در واقع به‌شیوه‌ای غیرمستقیم از آدم‌ها می‌خواهد که دست به انتخاب و کنش بزنند و نسبت به این رویدادهای خشونت‌آمیز – که از سال نوشتن نمایشنامهٔ فو تا به امروز همچنان تازگی خود را دارند – منفعل و بی‌حرکت نباشد.

اما این را که آیا در نهایت، علت سقوط آنارشیست مشخص می‌شود یا نه، باید با خواندن نمایشنامه بفهمید؛ نمایشنامه‌ای که هدف اصلی‌اش به جواب رسیدن برای این پرسش نیست و بیشترین چیزی که روی آن تأکید دارد، مسیر پاسخ‌گویی به این پرسش از سوی دستگاه قضایی و انتقادکردن از آن‌هاست و «نه گفتن» به‌هر شکلی از خشونت و تضییع حقوق انسانی.

راه‌های تهیهٔ این کتاب:

نسخهٔ چاپی این کتاب را می‌توان به‌صورت آنلاین از کتاب‌فروشی ناکجا در فرانسه خریداری کرد. خرید نسخهٔ الکترونیک این کتاب هم در برنامهٔ کتاب‌خوان طاقچه امکان‌پذیر است.


*کمدی مهارت یا کمدیا دلارته (به ایتالیایی: Commedia dell’arte) نوعی از نمایش‌های مبتنی بر تئاتر بداهه‌سازی است که در سدهٔ ۱۶ در ایتالیا شکل گرفت. نام کامل این نمایش به ایتالیایی «commedia dell’arte all’improvviso» است به معنی «کمدی مهارت بداهه‌پردازی.» ~ ویکی‌پدیا

نوشته از ارتفاع پنجره تا کف خیابان: معرفی نمایشنامهٔ «مرگ تصادفی یک آنارشیست» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%d9%81-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c/feed/ 0 23111
مجتبی دانشی: اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم https://media.hamyaari.ca/2024/05/13/%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86/ https://media.hamyaari.ca/2024/05/13/%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86/#respond Tue, 14 May 2024 04:51:35 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22880 گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر» سیما غفارزاده – ونکوور باخبر شدیم مجتبی دانشی، از هنرمندان ساکن شهرمان ونکوور، که در زمینه‌های گوناگون هنری همچون نقاشی، خطاطی، موسیقی و تئاتر فعالیت دارد، نمایش جدیدی را قرار است به روی صحنه ببرد. این نمایش قرار است در دو شب متوالی در تاریخ‌های ۱۷ و ۱۸ مهٔ ۲۰۲۴ در سالن کِی میک سنتر واقع در وست‌ونکوور به اجرا درآید (برای...

نوشته مجتبی دانشی: اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر»

سیما غفارزاده – ونکوور

باخبر شدیم مجتبی دانشی، از هنرمندان ساکن شهرمان ونکوور، که در زمینه‌های گوناگون هنری همچون نقاشی، خطاطی، موسیقی و تئاتر فعالیت دارد، نمایش جدیدی را قرار است به روی صحنه ببرد. این نمایش قرار است در دو شب متوالی در تاریخ‌های ۱۷ و ۱۸ مهٔ ۲۰۲۴ در سالن کِی میک سنتر واقع در وست‌ونکوور به اجرا درآید (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خرید بلیت این نمایش اینجا کلیک کنید). به‌این مناسبت با ایشان گفت‌وگویی داشتیم که شما را به مطالعهٔ آن دعوت می‌کنیم.

* * * * *

آقای دانشی عزیز، با سلام و سپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، اخیراً شاهد تازه‌ترین نمایشگاه نقاشی انفرادی شما در نورث ونکوور بودیم و با پیشینهٔ فعالیت‌های هنری شما در زمینهٔ نقاشی، طراحی و خطاطی آشناتر شدیم. با توجه به اینکه صحبت امروز ما دربارهٔ نمایش جدید شماست که به‌زودی به روی صحنه خواهد رفت، لطفاً این بار در ابتدا دربارهٔ پیشینهٔ‌ هنری‌تان در زمینه‌ٔ تئاتر برایمان بگویید. چه شد که به تئاتر علاقه‌مند شدید؟ پیش از این، چه کارهایی در ایران و چه کارهایی را در کانادا به روی صحنه برده‌اید؟

مجتبی دانشی هستم، فارغ‌التحصیل رشتهٔ بازیگری. فعالیت هنری‌ام را از سال ۱۳۶۹ در زمینهٔ موسیقی با ساز سنتور آغاز کردم. در یکی از روزهایی که برای کنسرت موسیقی آماده می‌شدم، یکی از دوستانم پس از اجرای قطعه‌ای، نمایشنامه‌ای را به من داد و گفت که این نمایشنامه قرار است در ماه آینده به روی صحنه برود، آیا علاقه داری برا این کار موسیقی بسازی؟ من که نوجوانی ۱۳ ساله بودم هیچ از دنیای تئاتر و بازیگری نمی‌دانستم و تمام دانسته‌هایم در حد تله‌تئاترهایی بود که آن زمان از تلویزیون پخش می‌شد و برای من معنی و مفهومی نداشت. اول مخالفت کردم و با اصرار دوستم و توضیحات او قطعاتی موسیقی برای صحنه‌های آن آماده کردم. چند روزی از اجرای آن کار می‌گذشت که همان دوست مرا به دیدن  اجرای کار دعوت کرد تا لااقل صدای ساز خودم را بشنوم. من که علاقه‌ای به تئاتر نداشتم دعوت او را نپذیرفتم و گفتم حوصلهٔ دیدن تئاتر را ندارم ولی با اصرار او بالاخره پا به سالن تئاتر گذاشتم و جایی را برای نشستن انتخاب کردم که در موقع مناسب سالن را ترک کنم. با شروع تئاتر و ورود بازیگران، من با دهانی باز در جای خود میخکوب شدم و برای اولین بار بازیگران را نزدیک به خود می‌دیدم، آن هم نه در صفحهٔ تلویزیون یا صحنهٔ سینما. از آن روز به‌بعد هر روز به دیدن اجرای آن تئاتر می‌رفتم و در آخر اسم مرا به‌عنوان آهنگ‌ساز عنوان می‌کردند و مورد تشویقم قرار می‌دادند. از آن روز دنیای تئاتر برایم معنای دیگری داشت، اما ناشناخته. از آن به‌بعد تا قبل از  ورود به دانشگاه در سال ۱۳۷۸، در تعداد زیادی نمایشنامه به‌عنوان بازیگر و آهنگ‌ساز در زادگاهم، شهر کرمان، حضور داشتم.

پس از ورود به دانشگاه در سال ۱۳۷۸ با میکائیل شهرستانی آشنا و از طریق ایشان به دنیای حرفه‌ای تئاتر وارد شدم که حاصل آن نمایش‌های «مریم و مرداویج» نوشته و به‌کارگردانی بهزاد فراهانی، «آرش» نوشتهٔ بهرام بیضایی و به‌کارگردانی میکائیل شهرستانی، «جنگ در طبقهٔ سوم» نوشتهٔ پاول کوهوت و به‌کارگردانی زنده‌یاد مصطفی عبداللهی، «خاطرات هنرپیشهٔ نقش دوم» نوشتهٔ بهرام بیضایی و به‌کارگردانی هادی مرزبان، «کابوس سرخ» نوشتهٔ ملیحه مرادی جعفری و به‌کارگردانی زنده‌یاد مصطفی عبداللهی، «اتللو» نوشته و به‌کارگردانی حمید مظفری، «قتل آقای کاف» به‌کارگردانی جواد روشن، «رام‌کردن زن سرکش» نوشتهٔ ویلیام شکسپیر و به‌کارگردانی مریم کاظمی و چند کار دیگر بود که در آن‌ها به‌عنوان بازیگر حضور داشتم.

اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم
گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر»

هم‌زمان با فعالیت بازیگری، فعالیت موسیقی خود را نیز ادامه داده و ساخت موسیقی نمایش‌های «اژدهاک» و «بُندار بیدَخش» نوشتهٔ بهرام بیضایی و به‌کارگردانی میکائیل شهرستانی، و نمایش «از پشت شیشه‌ها» نوشتهٔ اکبر رادی و به‌کارگردانی زنده‌یاد مصطفی عبدالهی را بر عهده داشتم.

بعد از مهاجرت به شهر ونکوور نمایش‌های «آرش» نوشتهٔ بهرام بیضایی با حضور شاهرخ مشکین‌قلم و «عاقبت عشاق سینه‌چاک» نوشتهٔ نیل سایمون با حضور دانیال حکیمی را کارگردانی و در نمایش‌ «خلوتگاه» نوشتهٔ محمد چرمشیر و به‌کارگردانی سهراب سلیمی، «دندون طلا» نوشتهٔ داوود میرباقری و به‌کارگردانی رضا راد، به‌عنوان بازیگر فعالیت خود را در خارج از ایران تا امروز ادامه داده‌ام. همچنین ساخت موسیقی فیلم «نینا» بر مبنای رمان «نینا» نوشتهٔ دکتر مهدی مشگینی و به‌کارگردانی عبدالرضا کاهانی را بر عهده داشته‌ام.

در حال حاضر مشغول آماده‌سازی نمایش «آنتیگونه در زنجیر» هستیم که به‌عنوان نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌ساز در آن حضور دارم. 

کمی دربارهٔ همین نمایش جدیدتان «آنتیگونه در زنجیر» برایمان بگویید. آیا این نمایش از آنتیگونه اثر تراژدی‌نویس مشهور یونانی، سوفوکل، اقتباس شده است؟ آیا برداشتی آزاد از آن است؟ یا اصولاً ارتباطی به این نمایش ندارد؟ 

سال‌ها پیش زمانی که در ایران بودم قرار بود در نمایش «آنتیگونه» به‌عنوان بازیگر حضور داشته باشم که پس از ماه‌ها تمرین متأسفانه شرایط اجرای این کار در آنجا فراهم نشد و همیشه در گوشهٔ ذهنم به‌عنوان کاری نیمه‌تمام باقی ماند تا اینکه استاد عزیزم کمال‌الدین شفیعی سال‌ها پیش در دوران دانشجویی خود در آلمان دست‌نوشتهٔ نمایشنامه‌ٔ «آنتیگونه بر صلیب شکسته» نوشتهٔ فردی ناشناس، که در دوران جنگ جهانی دوم به‌عنوان سرباز حضور داشته، از مدیر چاپخانه‌ای که در آن  کار می‌کرده به‌عنوان هدیه دریافت کرده و پس از بازگشت به ایران و ترجمه و چاپ آن به فارسی در سال ۱۳۹۴، از طریق دوستی نسخه‌ای از آن را برای من ارسال کردند. پس از بارها خواندن آن تصمیم گرفتم این نمایشنامه را به روی صحنه ببرم. 

داستان این نمایشنامه در دوران جنگ جهانی دوم و ظهور نازیسم در آلمان شکل گرفته و تمامی اسامی و اتفاقات این نمایش در آلمانِ آن دوره رخ داده است. پس تصمیم گرفتم که نمایشنامه‌ای جدید را بر اساس آن و با تاریخ و اتفاقات دنیای کنونی، بنویسم و دراماتورژی کنم که حاصل آن نمایشنامهٔ «آنتیگونه در زنجیر» شد. 

این نمایش با نمایشنامهٔ «آنتیگونه» نوشتهٔ سوفوکل یونانی کاملاً متفاوت است. داستان نمایشنامهٔ «آنتیگونه در زنجیر» داستان گروهی تئاتری است که تصمیم گرفته‌اند نمایش «آنتیگونه» اثر سوفوکل را به روی صحنه بیاورند، و زمانی‌که در حال تمرین این نمایش‌اند، ناگهان عده‌ای وارد صحنه می‌شوند و اتفاقات عجیب‌و غریبی برای این گروه می‌افتد که باید آن را در اجرای این نمایشنامه دنبال کنید.  

اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم
گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر»

آیا این نمایش برای تمام سنین مناسب است یا محدودهٔ‌ سنی خاصی برای آن در نظر گرفته‌اید؟

در پاسخ شما تنها می‌توانم بگویم شیوهٔ اجرا و مفهومی‌بودن این نمایشنامه برای افراد بزرگسال مناسب است. 

نمایش «آنتیگونه در زنجیر» بازیگران و عوامل اجرایی زیادی دارد. چطور این افراد را گرد هم آوردید؟ آیا همه از هنرمندان شهرمان ونکوور هستند؟

من در تمام نمایشنامه‌هایی که در شهر ونکوور به روی صحنه برده‌ام، همیشه از بازیگران باتجربه در کنار سایر اعضای گروه استفاده کرده‌ام، زیرا حضور بازیگران باتجربه در کنار بازیگرانی که تجربهٔ کمتری دارند باعث پیشرفت و ارتقا‌ء تمامی اعضای گروه می‌شود و این در کیفیت اجرا نمود پیدا می‌کند. 

در ابتدا دوستان خوبم اسد بیگی و کاوه داودوندی مرا به اجرای نمایشنامه‌ای با حضور بازیگران ونکوور تشویق کردند. پس تصمیم گرفتم این نمایشنامه را که نیاز به عوامل اجرایی زیادی دارد، با هنرمندان شهرمان به روی صحنه ببرم. با توجه به اینکه طراحی و اجرای این نمایشنامه بسیار متفاوت و سخت است و نیاز به بازیگران حرفه‌ای و کارآزموده دارد، تمرینات این نمایشنامه را شش ماه پیش شروع کردیم تا فرصت کافی برای آمادگی بازیگران آن داشته باشیم و در این میان از بازیگران باتجربه‌تر بسیار تشکر می‌کنم که با صبوری در تمام تمرینات حضور عاشقانه داشتند و کمک کردند تا همهٔ اعضای گروه به یک شکل واحد برسند. 

در اینجا جا دارد از آقای مرتضی مشتاقی عزیز، بازیگر و کارگردان کهنه‌کار شهرمان، تشکر کنم که با لطف بسیار دعوت من از  اعضای گروهشان را پذیرفتند و ما را در آماده‌سازی این نمایش یاری رساندند.

اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم
گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر»

با وجود کار و مشغله‌ و گرفتاری‌های زندگی روزانه که هر یک از افراد تیم شما دارند، چطور فرصت می‌کنید برای تمرین و دیگر آمادگی‌های لازم برای اجرای این نمایش وقت بگذارید؟ چند بار در هفته تمرین می‌کنید؟

هنرمند برای خلق هر اثر هنری ساعت‌ها تمرکز و زمان و تفکر نیاز دارد تا به نتیجهٔ مطلوب خود برسد اما گاهی اوقات این‌چنین نیست و باید با زمانه پویید و با مشکلات کنار آمد که همین باعث خلاقیت بیشتر هنرمند می‌شود. 

ما در ایران برای اجرای هر نمایشنامه معمولاً بین دو تا سه ماه هر روز به‌مدت چهار ساعت تمرین می‌کردیم، اما اینجا مجبوریم به‌دلیل مشغلهٔ کاری تک‌تک اعضای گروه دو روز در هفته تمرین داشته باشیم، به‌همین دلیل ما تمرین‌ها را از شش ماه قبل شروع کردیم تا به نتیجهٔ مطلوب برسیم و فاصلهٔ بین دو تمرین به من اجازهٔ تفکر و تعمق بیشتری برای نحوهٔ اجرا و تصحیح متن می‌داد که نمود آن را در روز اجرا بر روی صحنه خواهید دید. و این امری اجتناب‌ناپذیر برای تک‌تک اعضای گروه ما بوده تا هر یک بتواند روزهای بیشتری در خلوت به نقش و تمرینات خود بپردازند و در روزهای تمرین برداشت‌های خود را از نقش و نمایشنامه با اعضای گروه به اشتراک بگذارد. 

ما تمرین‌ها را به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده‌ایم که با زمان و انرژی موجود مطابقت داشته باشد. با اعضای گروه در قالب دو تیم جداگانه و برای هر تیم هفته‌ای دو روز، جلسات تمرین داشته‌ایم. همچنین، بعضی از افراد در نقش‌های خود نیاز به تمرین بیشتری داشته‌اند که با آن‌ها جداگانه تمرین می‌کنیم. 

در روزهای نزدیک به اجرا، هر روز نمایشنامه را از ابتدا تا انتها اجرا خواهد شد تا همهٔ کاستی‌ها و کمی‌های آن برطرف شود و حتی گاهی من در پچ‌پچ بچه‌ها شنیده‌‌ام که از کار خود مرخصی گرفته‌اند یا با هر بهانه‌ای خود را به تمرین رسانیده‌اند، که این تنها عشق است و عشق است و عشق. دست تک‌تک این عزیزان را می‌بوسم. 

یکی از چالش‌هایی که اغلب هنرمندان شهرمان به‌ویژه در حیطهٔ تئاتر با آن مواجه‌اند، یافتن محل مناسب برای تمرین است. شما مشکلی در این زمینهٔ نداشته‌اید؟ در مجموع برای اجرای نمایش در این شهر با چه چالش‌هایی روبه‌رویید؟ حمایت مالی چطور؟ به‌ویژه این نمایش پرهزینه به نظر می‌رسد.

مکان تمرین چه در ایران و چه اینجا همیشه برای گروه‌های هنری چالش‌برانگیز بوده است. در ایران گروه‌هایی که شناخته شده بودند و از طرف مرکز هنرهای نمایشی حمایت می‌شدند، می‌توانستند از تمامی امکانات استفاده نمایند و حتی تمرینات خود را در سالنی که قرار بود به اجرا بروند، انجام می‌دادند، ولی تعداد زیادی از گروه‌های کوچک و کم‌آشنا در زیرزمین‌ها و مکان‌های متروک تمرین‌های خود را انجام می‌دادند تا به اجرا برسند. 

اینجا داستان کاملاً متفاوت است؛ بر اساس قوانین ونکوور شما فقط می‌توانید با پرداخت هزینه برای نصب دکور و تمرین آخر روی صحنهٔ اصلی حضور داشته باشید. 

هزینهٔ سالن‌های تمرین برای گروه‌های تئاتری که گاهی هیچ پشتوانهٔ مالی‌ای ندارند یا گاهی با تعدادی اسپانسر کوچک و با زحمت زیاد برای اجرا آماده می‌شوند، بسیار بالاست. 

با توجه به شرایط سخت و طاقت‌فرسا و پرهزینهٔ تئاتر در اینجا، گروه‌های تئاتری با عشق و علاقه تمرین‌های خود را انجام داده و بدون اینکه دیگران بدانند چگونه و با چه مشکلاتی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند، به امید استقبال پرشور تماشاگران به روی صحنه می‌روند و در آخر اگر خوش‌شانس باشند، نه‌تنها با هیچ سود مالی‌ای بلکه بدون هیچ بدهی‌ای کار خود را به پایان برسانند تا شاید نور امیدی در دل تماشاگران روشن کنند. 

ما با همهٔ این سختی‌ها به تئاتر خود و به مخاطب خود ایمان و باور داریم و همیشه افرادی هستند که دلسوز و حامی کارهای هنری‌اند و از آن‌ها حمایت می‌کنند. 

گروه ما برای تمرینات خود از طرف مجموعهٔ «گلدن استارز» (Golden Stars Studio) با مدیریت میگل طهماسبی امکاناتی در اختیارش قرار گرفت که غنیمتی بسیار بود و توانستیم بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای در هر زمان که بخواهیم به تمرین تئاتری خود بپردازیم. من همین‌جا از ایشان و مجموعهٔ «گلدن استارز» تشکر بسیار دارم. 

گروه «شین استودیو» با مدیریت میلاد پولادی و نوشین احمدی تمامی ساخت تیزر و همچنین فیلم‌برداری دو شب اجرا را بر عهده گرفته‌ و همچنین «لب استودیو» (Lab Studio) به‌مدیریت الوند جلالی که میکس و مسترینگ موسیقی تئاترمان را برعهده دارد و شرکت «۱۱‌کریئِیشن اتوماتیک فاینَنس» (11Creation Holdings Inc) با مدیریت مهران (مکس شیری)، شرکت «هَمرکو لوئیِرز» (Hammerco Lawyers) الکسیا مجیدی، شرکت «مونیش مارکتینگ استودیو» (Mooniche Marketing Studio) با مدیریت حسین طباطبایی و امین یونسی از حامیان ما بودند.

اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم
گفت‌وگو با مجتبی دانشی، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌سازِ نمایش «آنتیگونه در زنجیر»

در صورت موفقیت در اجرا و در واقع استقبال هنردوستان و علاقه‌مندان از این دو شب اجرا، آیا به اجرای این نمایش در دیگر شهرهای کانادا فکر خواهید کرد؟ 

تصمیم برای اجرای نمایش در دیگر شهرهای کانادا باید با دقت و توجه بیشتر گرفته شود. چون همان‌طور که گفتم یا باید بازیگران معروف و سوپراستاری در گروه باشد که به‌واسطهٔ آن‌ها تماشاگر به سالن نمایش بیاید یا گروه از طرف اسپانسری قوی حمایت شود که تماشاگر به سالن بیاید و از اجرای بازیگران و عوامل گروه لذت کافی را ببرد تا در آینده آن گروه مورد توجه قرار بگیرد و بتواند در سرتاسر کانادا بدون هیچ دغدغه‌ای به روی صحنه برود. 

با توجه به تعدّد عوامل این گروه،  اجرا در شهرهای دیگر کار دور از ذهنی نیست اما ساده هم نیست. به‌طور کلی، اگر تقاضا و امکانات لازم برای اجرای نمایش در شهرهای دیگر کانادا وجود داشته باشد، ممکن است به بتوان به این موضوع فکر کرد، اما تصمیم نهایی نیازمند بررسی دقیق و توجه به تمامی جوانب مربوط به آن است. 

اگر صحبتی دیگری دربارهٔ نمایش «آنتیگونه در زنجیر» یا صحبتی خطاب به خوانندگان مجله‌مان دارید، لطفاً بفرمایید.

اتفاقات اخیری که در سرزمینمان ایران رخ داد، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم تا بتوانم گوشه‌ای از مبارزات دختران و پسران سرزمینمان را در این گوشهٔ دنیا بر روی صحنهٔ تئاتر به تصویر بکشم و به‌این ترتیب دینم را به آنان ادا کنم.

من برای وطن خود نگرانم، نگران می‌فهمی؟

باز کن پنجر‌ه‌ای

تا هوایی بخورم

من دچار خفقانم،

                     خفقان، می‌فهمی؟

دست من بسته، دهانم بسته

در قفس مرده، قناریِ دلم

گل وحشی ز من آزادتر است

بی‌زبانم کر و کور

                    بی‌زبان می‌فهمی؟

باز کن باز

         دری را که خورشید خِرَد، پشت آن پنهانست

پیش آزادی و عشق

من همهٔ جان و جهان را

                               به گرو بگذارم

من برای وطن خود نگرانم

                                نگران می‌فهمی؟

(شعر از رضا دبیری جوان)

با سپاس از وقتی که برای این گفت‌وگو گذاشتید.

نوشته مجتبی دانشی: اتفاقات اخیر در سرزمینمان ایران، مرا بر آن داشت تا این نمایشنامه را به روی صحنه بیاورم اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/05/13/%d9%85%d8%ac%d8%aa%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/ 0 22880
دلم می‌خواهد عشق به زبان فارسی را در دل بچه‌ها بکارم https://media.hamyaari.ca/2019/11/04/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%84/ https://media.hamyaari.ca/2019/11/04/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%84/#respond Tue, 05 Nov 2019 01:14:56 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=12472 گفت‌وگو با بهاره دهکردی، کارگردان نمایش «دیدار رستم دستان و اکوان دیو»  سیما غفارزاده – ونکوور چند سال قبل، نمایش «آرش» بهانهٔ آشنایی‌ام با بهاره دهکردی و همسرش، مجتبی دانشی، شد و سپس نمایش «خلوتگاه» که این دو هنرمند جوان شهرمان آن را با همکاری سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنه‌کارِ تئاتر، کار کردند، موجبات آشنایی بیشترمان را فراهم آورد. همچنین سال گذشته، باز در معرفی کار جدیدتری از این زوج هنرمند، یعنی نمایش «عاقبت عشاق...

نوشته دلم می‌خواهد عشق به زبان فارسی را در دل بچه‌ها بکارم اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گفت‌وگو با بهاره دهکردی، کارگردان نمایش «دیدار رستم دستان و اکوان دیو» 

سیما غفارزاده – ونکوور

چند سال قبل، نمایش «آرش» بهانهٔ آشنایی‌ام با بهاره دهکردی و همسرش، مجتبی دانشی، شد و سپس نمایش «خلوتگاه» که این دو هنرمند جوان شهرمان آن را با همکاری سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنه‌کارِ تئاتر، کار کردند، موجبات آشنایی بیشترمان را فراهم آورد. همچنین سال گذشته، باز در معرفی کار جدیدتری از این زوج هنرمند، یعنی نمایش «عاقبت عشاق سینه‌چاک» که با همکاری دانیال حکیمی، بازیگر نام‌آشنای تئاتر و سینمای ایران، به ثمر رسید، در کنار آن‌ها بودیم. این‌بار، بهاره دهکردی قصد دارد نمایش «دیدار رستم دستان و اکوان دیو»، یعنی اولین کار خود را در مقام کارگردانی،‌ در نهم ماه جاری بر روی صحنه ببرد (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خرید بلیت این نمایش اینجا کلیک کنید). به‌همین بهانه، گفت‌وگویی با او داشته‌ایم که توجه شما را به مطالعهٔ آن جلب می‌کنم.

با سلام و سپاس از وقتی که برای این گفت‌وگو در اختیار ما گذاشتید، لطفاً برای خوانندگانی که شناخت کمتری از شما دارند، کمی از خودتان و فعالیت‌های هنری‌تان برایمان بگویید. 

بهاره دهکردی هستم فارغ‌التحصیل ادبیات دراماتیک و عضو رسمی انجمن بازیگران خانهٔ تئاتر ایران و فعال صنفی این مرکز. بعد از آمدن به ونکوور با همهٔ سختی‌هایش که میوهٔ هر مهاجرتی است، کار تئاتر و هنر توانست مرهم ما باشد. در سال‌های اخیر در نمایش‌های آرش نوشتهٔ بهرام بیضایی به ‌کارگردانی مجتبی دانشی، خلوتگاه نوشتهٔ محمد چرمشیر به کارگردانی سهراب سلیمی و عاقبت عشاق سینه‌چاک نوشتهٔ نیل سایمون به کارگردانی مجتبی دانشی بازی داشته‌ام. امروز هم که خدمت شما هستم، نمایش دیدار رستم دستان و اکوان دیو را که برداشتی آزاد از شاهنامهٔ فردوسی است، نوشته و کارگردانی کرده‌ام. 

لطفاً از تجربهٔ بازی در نمایش‌هایی که به آن‌ها اشاره کردید، برایمان بگویید.

این سه نمایش هر کدام در ژانرهای مختلف بودند و تجربه‌هایی متفاوت. هر کدام از این نمایش‌ها حرف‌ها برای گفتن داشتند. 

نمایش آرش اولین تجربهٔ من در ونکوور بود. من در این نمایش نقش راوی را داشتم و باید ذهن تماشاچی را با همهٔ بخش‌های نمایش پیوند می‌دادم. تجربهٔ بودن در کنار آقای دانشی از زاویهٔ هنری و نه زندگی مشترک، برای من هم جذاب بود، هم سخت. نگاه ایشان به هنر، نگاهی عمیق است و هنر را برای سرگرمی انتخاب نکرده‌اند. به‌همین دلیل کار کردن با ایشان خیلی ساده نیست، اما، همیشه نتیجه‌ای مطلوب داشته است.

اما در نمایش خلوتگاه نوشتهٔ آقای چرمشیر به کارگردانی آقای سهراب سلیمی، صحبت از رابطهٔ انسانی و سرگشتگی انسان بود. کار با آقای سلیمی برای من بسیار باارزش بود. من تمام سعی خود را کردم تا در حد توانم از ایشان بیاموزم و انصافاً ایشان نیز در این امر دریغ نکردند. آقای سلیمی چهل روز مهمان شهر و خانهٔ ما بودند. تمرین با ایشان برای من یادآور دوران دانشگاه بود، شاید هم بیشتر از آن برای من درس داشت. عاطفه در نمایش خلوتگاه زنی بود که با امید به آینده و با آغوشی باز برای هر تغییری بار سفر بسته بود. عاطفه در این نمایش نمایندهٔ زنانی بود که خود را با هر شرایطی سازگار می‌کنند و برای تغییر و بهتر شدن همیشه آماده‌اند. عاطفه زنی ۶۰ ساله بود که به‌دنبال گم‌گشتهٔ خود آمد و فرزندی را یافت که از خون او نبود ولی با ذهن و روح و روان او همراه بود. تفاوت سن من با عاطفه اولین چیزی بود که باید راه آن را پیدا می‌کردم، ولی با راهنمایی‌های آقای سلیمی بسیار آسان آن را یافتم، و سپس با تمرین‌های ۱۸ ساعته در روز، نقش عاطفه را باورپذیر اجرا کرده‌ام. روز اجرای این نقش، مانند پرنده‌ای بودم که پرواز کرد و سبک‌بالی در پرواز را تجربه کرد. آن روز چیزی را در درونم کشف کردم که قابل بیان نیست، و فقط می‌دانم به‌همان دلیل است که امروز جرئت کرده و نویسندگی و کارگردانی نمایش دیدار رستم دستان و اکوان دیو را در دست دارم. امیدوارم باز هم این سعادت را بیابم تا در کنار ایشان تجربه‌ای دوباره داشته باشم.

نمایشنامهٔ عاقبت عشاق سینه‌چاک نمایشی از قصهٔ ناکامی‌ها و احوالات انسان متمدن در دنیای پر از هیاهو و مدرن است. جَنِت تصمیم می‌گیرد برای انتقام از همسرش که به او خیانت کرده با همسر دوست صمیمی‌اش وارد رابطه شود. اما آن‌قدر دچار درگیری‌های ذهنی است که نمی‌تواند با بارنی، شوهر دوستش، ارتباط برقرار کند، و بارنی را نیز به چالش می‌کشد تا او نیز به اعمال خود فکر کند. همین وسواس و عذاب وجدان جَنِت، لحظات خنده‌داری را ایجاد می‌کند، که تماشاچی بخندد و در آخر با خود بگوید چقدر شبیه … است.

جَنِت: فکر می‌کنی اساساً همهٔ مردم خوبن؟ فکر می‌­کنی دنیا پر از آدمای نجیب و مهربون و فروتنه؟ سه ­تا شونو اسم ببر!

بازی در این نقش به‌دلیل ایرانی نبودنش و داشتن فضایی متفاوت از نمایش‌های قبلی برای من چالشی بزرگ بود، که با کارگردانی آقای دانشی به سرانجام رسید. و همچنین بازی کردن در کنار آقای دانیال حکیمی برای من فرصت و افتخاری بود.

گفت‌وگو با بهاره دهکردی، کارگردان نمایش «دیدار رستم دستان و اکوان دیو»

چه شد که به فکر اجرای «دیدار رستم دستان و اکوان دیو» در ونکوور افتادید؟ ایدهٔ این کار از کجا آمد؟

من سال‌های قبل از مهاجرت در ایران، کنار دکتر کمال‌الدین شفیعی در مجموعه‌ای آموزشی به کودکان و نوجوانان شاهنامه و تئاتر درس می‌دادم. آقای شفیعی شیوهٔ جدیدی در تعریف داستان‌های شاهنامه برای کودکان و نوجوانان داشتند. به‌گونه‌ای که جنگ و خون‌ریزی و کینه‌ورزی و دشمنی‌ها کم‌رنگ و بخش آموزشی آن برای بچه‌ها روشن بود. از همان روزها کلید کار برای کودکان به دست من داده شد. با آمدن به ونکوور کلاس‌های شاهنامه برای کودکان را شروع کردم. در این سال‌ها و کار با بچه‌ها در ونکوور، مرا بر این داشت تا روش استادم را بیشتر و بیشتر هنگام تعریف داستان‌ها به‌کار ببرم و داستان‌ها را به روحیهٔ بچه‌ها نزدیک کنم. شاهنامه یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین سروده‌های حماسی جهان است. حکیم ابوالقاسم فردوسی دست کم سی سال رنج و تلاش خستگی‌ناپذیر برای این شاهکار ادبی بر خود هموار است. اسطوره‌ها، افسانه‌ها و تاریخ ایران از آغاز تا حملهٔ اعراب به ایران در سدهٔ هفتم، در این کتاب در چهار دودمان پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان آمده است.

شاهنامه را به سه بخش تقسیم می‌کنند:

۱- اساطیری – از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون

۲- پهلوانی – از خیزش کاوهٔ آهنگر تا کشته شدن رستم و فرمانروایی بهمن، پسر اسفندیار

۳- تاریخی – از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشودن ایران به دست اعراب 

البته این بخش‌بندی‌ها همیشه کامل و درست نیستند و هر یک از این بخش‌ها به‌لحاظ موضوعی با هم هم‌پوشانی دارند. در هر بخش، نشانه‌هایی از قالب‌های ادبی مانند اندرز، رمانس، داستان تاریخی، آیین خسروان و ادبیات مردمی و شگفتی‌هایی چون جادو، افسون و عجایب و غرایب به‌چشم می‌خورد. به‌دلیل فعالیت‌های گذشته‌ام، وظیفهٔ خود می‌دانم که در بخش ادبیات سرزمینم فعالیت داشته باشم. هدف من علاقه‌مند کردن بچه‌ها به شاهنامهٔ فردوسی، ادبیات ایران و زبان فارسی است. زنده نگاه‌ داشتن زبان فارسی، کاری بود که فردوسی هم انجام داد. هنگامی که زبان دانش و ادبیات در ایران، زبان عربی بود، فردوسی با سرودن شاهنامه زبان فارسی را زنده و پایدار کرد.

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

بناهای آبـاد گــردد خـراب

ز باران و از تابش آفتاب

با روشن کردن شعله‌ای در ذهن کودکان، من خیلی امیدوارم که وقتی بزرگ شدند در ادبیات ایران جست‌وجو کنند. آن‌ها می‌توانند در آینده، بیشتر از هویت خودشان بدانند، اگر که زبان فارسی را دوست داشته باشند و در کنار درس‌های انگلیسی خود، آن را نیز بیاموزند. بعضی خانواده‌ها با تعصبی که به زبان فارسی دارند، فرزندانشان را در این امر اجبار می‌کنند. ممکن است برای بعضی بچه‌ها جوابگو باشد، ولی واقعاً کافی و کامل نیست. من به دور از تعصب دلم می‌خواهد عشق به زبان فارسی را در دل بچه‌ها بکارم و آن‌ها را با عشق به شنیدن داستان‌های شاهنامه تشویق به فارسی حرف زدن و فارسی خواندن بکنم. از میان داستان‌های شاهنامه، نبرد رستم دستان با اکوان دیو را انتخاب کردم. این داستان نبرد همیشگی رستم نیست، بلکه نبردی بین نیکی و بدی است و می‌توان در این نبرد پیروز شد اگر کلید پیروزی یعنی همان اندیشه و خرد توسط رستم به‌کار رود. در این داستان، خرد، رستم است که چارهٔ راه و رهایی‌بخش‌ اوست.

خرد رهنمای و خرد رهگشای

خرد دستگیرد به هر دو سرای

با در نظر گرفتن کار برای کودکان و جنبهٔ آموزشی آن، همچنین دور بودن از جنگ و خون‌ریزی و پیام صلح و دوستی در کل جهان، تصمیم گرفتم از زاویه‌ای دیگر به این داستان نگاه کنم و رستم را دربارهٔ همهٔ نبردهایی که تا به حال داشته، به چالش بکشم. اولین قدم تغییر نام بود که به دیدار رستم دستان با اکوان دیو تغییر یافت. البته برای آشنایی بچه‌ها با شعرهای شاهنامهٔ فردوسی چند بیتی را در داستان آورده‌ام تا گوش بچه‌ها شعر را لمس کند و مطمئن‌ام که آن‌ها معنی تک‌تک لغات را نخواهند فهمید، اما چون در مسیر داستان حرکت می‌کنند، مفهوم کلی را دریافت خواهند کرد. در مسیر داستان، تماشاچی با رأی خود رستم را از نقطه نظرش آگاه می‌کند. و تلاش کردم تا همهٔ حاضران در نمایش حضور فعال داشته باشند. پایان داستان نیز با دوستیِ رستم و اکوان ختم می‌شود و همه با هم شعری می‌خوانند در وصف صلح جهانی. وقتی نوشتن نمایشنامه را به پایان رساندم، از آقای محمد محمدعلی خواهش کردم که نگاهی به آن داشته باشند. ایشان دلگرمی بزرگی برای من بودند و نگاه مرا خلاق دیدند و البته از لحاظ ساختار داستانی مرا بسیار یاری رساندند.

گفت‌وگو با بهاره دهکردی، کارگردان نمایش «دیدار رستم دستان و اکوان دیو» 

آیا مخاطبان این نمایش بیشتر کودکان هستند یا اینکه فکر می‌کنید تماشای آن می‌تواند برای بزرگسالان هم به‌همان اندازه جذاب باشد؟ منظور آنکه آیا بزرگسالان برای تماشای آن نیاز به بهانه‌ای همچون همراهی کردنِ کودکان دارند؟

مخاطبان این کار کودکان و نوجوانان هستند و تمرکز ما روی آن‌هاست. جادوی صحنهٔ نمایش اثر عمیقی بر ذهن کودکان دارد و تا مرز بزرگسالی آن‌ها را همراهی می‌کند، اما سؤال این است، که سهم کودکان سرزمین ما از این لحظه‌های شیرین چقدر است؟ فرزندان ما چه در ایران و چه در اینجا، در بخش فارسی متأسفانه کمترین سهم را دارند. پس چطور می‌توانیم انتظار داشته باشیم که کودکانمان فارسی را پاس بدارند. تئاتر کودک و نوجوان به نمایشی گفته می‌شود که معیارهای خاص کودکان را داشته باشد و با توجه به روحیه و ذهنیت خلاق کودک طراحی و اجرا بشود. من و تیمم تمام سعی خودمان را بر این پایه گذاشتیم و قضاوت با تماشاچی است. مدت شش ماه با متن کلنجار رفتم تا آن را برای این گروه سنی آماده کنم و البته برای اجرا هم با همان حساسیت‌ خاص، تمرین داشته‌ایم. اجرا باید بار آموزشی داشته باشد و پیام نمایش به گونه‌ای باشد که کودک به‌راحتی بتواند آن را هضم کند. در ضمن داشتن گره‌ای در نمایش و ایجاد سؤال برای تماشاچی دغدغه‌ای دیگر بود و باید متن با همه گره‌های داستانی در خور فهم و درک کودکان نوشته می‌شد. پی به این ترتیب، متن را بازنویسی کردم و با برداشتی آزاد داستان دیدار رستم دستان با اکوان دیو را نوشتم.

اما در مورد بزرگسالان، رستم بزرگ‌‌ترین قهرمان حماسی شاهنامهٔ فردوسی است که همهٔ ما اسم او را بسیار شنیده‌‌ایم و شاهنامه مهم‌ترین کتاب حماسی ایران است که ابوالقاسم فردوسی در قرن چهارم هجری قمری آن را سروده ‌است و بخش بزرگی از داستان‌های شاهنامه به رستم مربوط می‌شود. فکر می‌کنم همین کافی باشد برای کنجکاوی بزرگسالان که بیایند و ببینند رستم دستان برای بچه‌ها چه قصه‌ای دارد.

چه کارهای نمایشی دیگری سراغ دارید که پیش از این به‌صورت اقتباس آزاد از شاهنامه بوده و برای کودکان کار شده باشد؟ 

در بخش معرفی شاهنامه در سنین مختلف، به شیوه‌های اُپرایی، ساده‌نویسی، نظم، نثر و… کارهای باارزشی انجام شده است. اما در مورد اینکه کاری شبیه به کار ما با اقتباس از شاهنامهٔ فردوسی در بخش نمایش عروسکی ویژهٔ کودکان و نوجوانان کاری انجام شده باشد، من چیزی نشنیده‌ام و البته عالِم بر همه‌چیز هم نیستم. 

تیم بازیگران این نمایش را چگونه انتخاب کردید؟ خصوصاً تیم کودکان بازیگر را چطور گرد هم آوردید؟

تیم کودکان از کلاس شاهنامه شکل گرفت. پرتو نعمتی و نیوشا ملاصالحی از این کلاس بودند. متین نیتی و دانیال رضایی تبریزی از کلاس‌های نمایش در مجموعهٔ گلدن اِستار آتلیه به گروه پیوستند. جا دارد همین‌جا از پدرها، مادرها و خود بچه‌های تیم کودکانم تشکر کنم. تمرینات ما دیروقت انجام می‌شد، و گاه بچه‌ها در مسیر خانه تا سر تمرین در ماشین و گاهی هم سر تمرین به خواب می‌رفتند. اما با همهٔ این احوال می‌آمدند و با چشم‌های خواب‌آلود و خسته تا ۹ شب پابه‌پای بزرگ‌ترها تمرین می‌کردند. ممنون‌ام از تک‌تک آن‌ها و حمایت خانواده‌ها.

برای انتخاب تیم بزرگسالان دنبال کسانی می‌گشتم که قدرت برقراری رابطه با بچه‌ها را داشته باشند. در طول اجرا و تمرینات «عاقبت عشاق سینه‌چاک» که مهسا قراگزلو با تیم همکاری داشت، متوجه شدم که او بسیار مهربان و دلسوز است و زنگ صدای او می‌تواند برای بچه‌ها گوش‌نواز باشد و برای نقش مرشد از او دعوت به همکاری کردم. ترکان واحدی رجبی را هم که همچون یک شیردختر شیطان را درون خودش دارد و خیلی جسور و پرانرژی است، برای نقش رستم انتخاب کردم. و از آنجا که دنبال دیوی متفاوت از شاهنامه می‌گشتم، آرزو جانی را با همهٔ ظرافت در بیان و حرکاتش برای اکوان دیو انتخاب کردم. من تضاد ظاهریِ بین رستم و اکوان دیو را لازم داشتم، که با این ترکیب تیم خیلی خوب تکمیل شد. اما جا دارد دربارهٔ گروه موسیقی هم توضیحی بدهم. کار کودک همان‌طور که گفتم، کار ساده‌ای نیست و دانش خود را لازم دارد. موسیقی نمایش کودکان هم کمتر از بخش‌های دیگر نیست و دارای ویژگی‌های خاص می‌باشد. ساخت موسیقی به دست پرتوان مجتبی دانشی سپرده شد. ایشان با حساسیت تمام بخش بخشِ کار را بررسی و ملودی‌ها را ساختند. موسیقی‌ها باید کودکانه و میهنی ساخته می‌شد، باید برای بچه‌ها قابل درک و فهم می‌بود، شعرها باید جذاب و شاد در می‌آمد، نه توخالی و هجو. به‌نظر من کار ساده‌ای نبود. اما به جرئت می‌گویم مجتبی به‌همراه تیمش در ایران معجزه کردند و آهنگ‌ها را بی‌نظیر ساختند. به‌خصوص آهنگ اول که بر اساس شعرهای شاهنامه با یک ملودی آشنای ملی تلفیق شده است و هر بار با شنیدن این آهنگ و درد دوری، اشک را به چشمانم می‌آورد. مجتبی تمام ماه گذشته را شب‌ها با ایران در تماس بود و تمام لحظاتی که تیمش در حال ضبط بودند، با آن‌ها هماهنگی‌های لازم را انجام می‌داد؛ محمود بخرددوست و همراه همیشگی مجتبی در این کار، نوازندهٔ تار و سه‌تار و تنبور و خواننده و هماهنگی گروه، رضا خراشادی، نوازندهٔ ضرب زورخانه و تنبک، بهنوش کاظمی‌زاده، نوازندهٔ چیره‌دست کمانچه، زهره فیروزی، خواننده و مهدی غفوریان، میکس و مسترینگ. فاصله‌ها، آب‌ها و مرزها نتوانست مانع از همکاری دوبارهٔ این تیم قوی موسیقی باشد. نوازنده‌های تیم نمایش ما از دور دورها برای باری دیگر آوایی مشترک ساختند. 

با چه محدودیت‌هایی در کارتان دست و پنجه نرم می‌کنید و این محدودیت‌ها چه تأثیری در کیفیت کار شما می‌گذارد؟

ساخت ماسک‌ها چالش اصلی من بود. برای ساخت عروسک‌ها در کلاس‌های ویکتور حاضر شدم و با کمک ویکتور از گروه پاپیت تیاتر ونکوور، ماسک‌ها بعد از شش ماه ساخته شد و بالاخره روی سر بچه‌ها نشست. داشتن ماسک به این بزرگی، روی سر و بازی کردن با آن کار راحتی نیست. بچه‌ها زحمت کشیدند تا حس درونی خود را در قالب و کالبد عروسک ریختند تا ماسک‌ها زنده شوند.

اما تکرار مکررات است. همیشه می‌گوییم و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد که بخش مالی تولید کار، ما را خیلی اذیت می‌کند. جای تمرین نداریم. در حال حاضر گروه ما در آتلیه گُلدِن استار تمرین می‌کند، که خیلی کوچک است و برای تمرین مناسب نیست. من واقعاً از شیما دهقان، مدیریت این آتلیه، کمال تشکر را دارم که خالصانه هر آنچه در توان دارد از ما دریغ نمی‌کند. اما این جای تمرین برای بردن کاری حرفه‌ای روی صحنه کافی نیست. هر ساله می‌شنویم افرادی از بین ایرانیان در بخش‌های سیاسی دولت کانادا کاندیدا می‌شوند و فعالیت دارند و برای رأی گرفتن از ایرانیان یاری می‌جویند. آیا صدای یاری خواستن ما را نشنیده‌اند؟ هر بار تئاتری‌های شهر حرف زدند و مجله‌های فارسی چاپ کردند و از افرادی چون شما که دستی بر آتش دارید یاری خواستند، آیا نشنیدید؟ من یک هنرمندم و کار من ارائهٔ هنر و فرهنگ ایرانی است. من بی‌توجه به همهٔ زخم‌های مالی‌ای که تنم را روئین‌تن کرده است به هنر سرزمینم عشق می‌ورزم و آن را ولو کورسویی روشن نگاه می‌دارم. خواه با شما، خواه بی شما! من هنرمندی مستقل‌ام. هرگز خسته نمی‌شوم در نتیجه ما همه خوب‌ایم. ملالی نیست جز دوری وطن.

چرا فقط یک شب و دو اجرا؟ آیا در صورت استقبال مردم، امکان اجرای مجدد این نمایش در ونکوور هست؟ و نیز آیا به اجرای آن در دیگر شهرهای بزرگ کانادا که ایرانیان حضور پررنگی دارند، فکر می‌کنید؟

این آرزوی همهٔ خانوادهٔ تئاتر در ونکوور است که طلسم یک یا دو اجرا بعد از ماه‌ها و روزها تمرین بشکند. نمی‌دانم، امیدوارم بتوانم در در جاهای مختلف اجرا بگیرم.

لطفاً اگر صحبت دیگری در ارتباط با این نمایش یا در مجموع فعالیت‌های هنری شهر دارید، بفرمایید.

در آخر می‌خواهم از دکتر کمال‌الدین شفیعی که مرا با نگاهی ویژه به داستان‌های شاهنامه برای کودکان و نوجوانان آشنا کرد، از حمایت استاد محمد محمدعلی، از آقای مو زاهدی که همیشه در بخش دکور با ما همراه هستند، از آقای سهراب سلیمی که جسارت کارگردانی را درون من به خروش آوردند، از تک‌تکِ عزیزان گروه موسیقی در ایران که با روح بلندشان و موسیقی‌های نابشان کالبد اجرای این نمایش را جانی بخشیدند و از همسرم، مجتبی دانشی، که مشاور و همراه همیشگی من است، از همهٔ این عزیزان تشکر کنم و بدانند قدردان آن‌ها هستم.

در اینجا می‌خواهم به نشانهٔ احترام و بزرگواری پیر میدان فرهنگ و هنر ایران زمین در شهر ونکوور، دکتر مهدی مشکینی، سر کُرنش فرود آورم، که اگر وجود این دُردانهٔ عزیز مهربان نبود، هیچ کدام از کارهای گروه تئاتری بُشن نیز میسر نبود.

با سپاس دوباره از شما که دعوت ما را برای این گفت‌وگو پذیرفتید.

ممنون از شما که همیشه در بخش خبر حامی و پشتیبان گروه‌های هنری ونکوور هستید.

نوشته دلم می‌خواهد عشق به زبان فارسی را در دل بچه‌ها بکارم اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2019/11/04/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%84/feed/ 0 12472
مجتبی دانشی: نمی‌توانستم اجازه بدهم تمام سال‌های تجربهٔ من در این غربت گم شود https://media.hamyaari.ca/2019/05/21/%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c/ https://media.hamyaari.ca/2019/05/21/%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c/#respond Wed, 22 May 2019 02:49:14 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=11308 گفت‌گو با مجتبی دانشی، کارگردان نمایش «عاقبت عشاق سینه‌چاک» سیما غفارزاده – ونکوور چند سال قبل، نمایش «آرش» بهانهٔ آشنایی‌ام با مجتبی دانشی و همسرش، بهاره دهکردی، شد و سپس نمایش «خلوتگاه» که این دو هنرمند جوان شهرمان با سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنه‌کارِ تئاتر، آن را کار کردند، موجب آشنایی بیشترمان شد. مجتبی دانشی، که علاوه بر بازیگری و کارگردانی تئاتر، در کار خط و نقاشی نیز بسیار هنرمند است، اخیراً نمایش «عاقبت...

نوشته مجتبی دانشی: نمی‌توانستم اجازه بدهم تمام سال‌های تجربهٔ من در این غربت گم شود اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گفت‌گو با مجتبی دانشی، کارگردان نمایش «عاقبت عشاق سینه‌چاک»

سیما غفارزاده – ونکوور

چند سال قبل، نمایش «آرش» بهانهٔ آشنایی‌ام با مجتبی دانشی و همسرش، بهاره دهکردی، شد و سپس نمایش «خلوتگاه» که این دو هنرمند جوان شهرمان با سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنه‌کارِ تئاتر، آن را کار کردند، موجب آشنایی بیشترمان شد. مجتبی دانشی، که علاوه بر بازیگری و کارگردانی تئاتر، در کار خط و نقاشی نیز بسیار هنرمند است، اخیراً نمایش «عاقبت عشاق سینه‌چاک»* اثر نیل سایمون را با همکاری دانیال حکیمی، بازیگر نام‌آشنای تئاتر و سینمای ایران، کار کرده است که به‌زودی یعنی بیست و پنجم ماه جاری بر روی صحنه خواهد رفت. به‌همین بهانه، گفت‌وگویی با وی داشته‌ایم که شما را به مطالعهٔ آن دعوت می‌کنم.

با سلام خدمت شما آقای دانشی، و با سپاس از وقتی که برای این گفت‌وگو در اختیار ما گذاشتید، لطفاً برای خوانندگانی که شناخت کمتری از شما دارند، برایمان کمی از خودتان و فعالیت‌های هنری‌تان بگویید.

با درود و سپاس فراوان خدمت شما و خوانندگان گرامی. مجتبی دانشی هستم، متولد ۱۳۵۷ دارای مدرک کارشناسی بازیگری. فعالیت هنری من از سال ۱۳۶۶ با فراگیری ساز سنتور در زادگاهم شهر کرمان آغاز شد و رفته‌رفته با دنیای هنر آشنا شدم. ماه‌ها و سال‌ها گذشت. یکی از روزهای گرم تابستان کویری کرمان، به پیشنهاد یکی از دوستانم ساخت موسیقی نمایشی به من واگذار شد. در طول اجرای آن نمایش، صدای ساز خود را برای اولین بار روی صحنهٔ نمایش شنیدم. آن روز دنیای دیگری به نام هنرِ نمایش به رویم گشوده شد. نوجوانی ۱۵ ساله با اشتیاق زیاد به هنر نمایش. اما راهی دراز و پرپیچ‌وخم، همچون کوچه‌های تودرتو و کاه‌گلی کرمان. پس باید رفت و جست‌وجو کرد. از سالنی به سالنی دیگر. از نمایشی به نمایشی دیگر. گذشت و گذشت، تا اینکه خود را در کلاس دانشگاه دیدم. دیگر تئاتر برایم جدی شده بود و همهٔ وجودم سر تا پا هنر نمایش را طلب می‌کرد. میکائیل شهرستانی اولین کسی بود که الفبای بدن و بیان بازیگری و تکنیک‌های آن را به من آموخت. اما محیط دانشگاه برایم کوچک بود. پس باید چاره‌ای می‌جستم. با همکاری میکائیل شهرستانی راهی تهران شدم و خود را در صحنهٔ تالار رودکی دیدم.

هادی مرزبان نمایش «خاطرات هنرپیشهٔ نقش دوم» نوشتهٔ بهرام بیضایی را کارگردانی می‌کرد. حضور در این گروه به‌عنوان بازیگر اولین تجربهٔ شیرین و بسیار دل‌چسب من بود.

همچون دیوانگان مست می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. اما چرخ‌ها سخت بود. کوچک‌ترین حرکت اشتباه از نگاه تیزبین فرزانه کابلی دور نمی‌ماند و باید همه‌چیز به‌درستی اجرا می‌شد، بی‌کم‌و‌کاست. یک سال بعد با تلاش بسیار، حرکات سر و دست و پا با هم هماهنگ شد و خود را در میان رقصندگان گروهش دیدم. نتیجهٔ همهٔ تلاش‌ها در قالب اجرای «نمایش جشنوارهٔ آمین» به‌روی صحنهٔ تالار رودکی رفت. رقص‌هایی از جای‌جای ایران‌زمین. سال‌ها در کنار این گروه رقص‌ها و اجراهای زیادی همچون میرعشق، سی‌مرغ، حماسهٔ انقلاب سنگ و… را تجربه کردم.

در همان سال‌ها فرصت حضور در نمایش مریم و مرداویج به کارگردانی بهزاد فراهانی، به‌عنوان بازیگر برایم غنیمتی بود و کوله‌بار تجربه‌ام را سنگین‌تر کرد. زمانِ آن بود تا برای خودمان گروهی دست و پا کنیم. این شد که با نام شالیزه گروهی جوان و تشنهٔ هنر نمایش گرد هم آمدیم و میکائیل در مقام معلم، ما را مشق هنر می‌داد. تمرین‌های سخت و طاقت‌فرسا، خواندن‌ها و شنیدن‌های بسیار که حاصل آن اجرای نمایش‌های اژدهاک، آرش و بُندارِ بیدَخش نوشتهٔ بهرام بیضایی و همچنین نمایش‌های شب به‌خیر جناب کنت و آهنگ‌های شکلاتی نوشتهٔ اکبر رادی بود. من به‌عنوان بازیگر، آهنگ‌ساز، مشاور و دستیار کارگردان در آن گروه حضور داشتم.

مجتبی دانشی و دانیال حکیمی
مجتبی دانشی و دانیال حکیمی

در این میان با زنده‌یاد مصطفی عبداللهی آشنا شدم و در نمایش‌های کابوس سرخ نوشتهٔ ملیحه مرادی، جنگ در طبقهٔ سوم نوشه پاول کوهوت، از پشت شیشه‌ها نوشتهٔ اکبر رادی به‌عنوان بازیگر و دستیار کارگردان افتخار حضور داشتم.

اتللو به کارگردانی حمید مظفری کاری دیگر است که از حضور در آن به‌عنوان بازیگر با افتخار یاد می‌کنم. حمید مظفری مرا با بنیان و اساس نمایش‌های ایرانی آشنا کرد. آن نمایش، متنی از شکسپیر که او بر اساس ادبیات ایران و تکنیک‌های ادبی فارسی بازنویسی کرده بود.

قتل آقای کاف به کارگردانی جواد روشن نیز تجربهٔ شیرین دیگری در کنار زنده‌یاد علی رامز و دیگر دوستان بود.

رام کردن زن سرکش نوشتهٔ ویلیام شکسپیر به کارگردانی مریم کاظمی آخرین کار من قبل از مهاجرت به کشور کانادا بود. همیشه برای آن روزها و ساعت‌ها و تلاش‌های بی‌وقفه دلتنگ خواهم بود.

روزهای اول در ونکوور برای من غریب و ناآشنا بود. گذشته از همهٔ سختی‌های مهاجرت هرگز نمی‌توانستم اجازه بدهم تمام سال‌های تجربهٔ من در این غربت گم شود. به‌همین دلیل به دور و برم خوب نگاه کردم و وطن‌پرستانی را دیدم که با آغوشی باز و گرم برای حمایت از هنر و ادبیات فارسی مرا در آغوش خود جای دادند.

در این سال‌ها، در نمایش‌های آرش نوشتهٔ بهرام بیضایی به‌عنوان کارگردان و بازیگر، خلوتگاه نوشتهٔ محمد چرمشیر به کارگردانی سهراب سلیمی به‌عنوان بازیگر، دندون طلا نوشتهٔ داود میرباقری به کارگردانی رضا راد به‌عنوان بازیگر حضور داشته‌ام.

این روزها هم در حال تمرین نمایشنامهٔ عاقبت عشاق سینه‌چاک نوشتهٔ نیل سایمون با حضور دانیال حکیمی برای اجرا در ۲۵ مه در سالن کی‌میک سنتر وست ونکوور هستیم.

دانیال حکیمی و شیدا ابراهیمی
دانیال حکیمی و شیدا ابراهیمی

این‌ها بهانه‌ای شد تا بگویم من با تئاتر زنده‌ام، با تئاتر زندگی می‌کنم و با تئاتر خواهم رفت.

همان‌طور که خودتان هم اشاره کردید، دو سال قبل نمایش «خلوتگاه» را با همکاری آقای سهراب سلیمی در ونکوور بر روی صحنه بردید. کمی در این‌باره برایمان بگویید و از تجربه‌ای که در این کار به‌دست آوردید.

آقای سهراب سلیمی از کارگردان‌های برجستهٔ ایران‌اند که من افتخار همکاری با ایشان را در دو دوره از جشن‌های خانهٔ تئاتر داشته‌ام. کار با ایشان برایم پر از تجربه و شناخت ناشناخته‌ها بود.

در سفری به ایران با ایشان در خانهٔ تئاتر دربارهٔ اجرای کاری در ونکوور گپ و گفتی داشتم و ایشان با سخاوتِ تمام، پیشنهاد مرا قبول کردند. طی جست‌و‌جوهای فراوان، نمایش خلوتگاه نوشتهٔ محمد چرمشیر را انتخاب کردیم. این نمایشنامه علاوه بر پرداخت به روابط انسانی و سرگشتگی او بر کرهٔ خاکی در قالب مهاجرت، نمایشنامه‌ای بکر و تازه بود و برای اولین بار در ونکوور اجرا و با استقبال خوبی روبه‌رو شد.

صراحت زبان و جدیت سهراب سلیمی همیشه برای من قابل ستایش بوده است. در طول تولید نمایش خلوتگاه این جدیت و صراحت نمودی دوباره پیدا کرد. این کار با فراز و نشیب‌های زیادی همراه بود، چه در کارگردانی و چه در بازیگری، که تا آن روز تجربه‌ای شبیه آن نداشتم.

چه شد که به فکر اجرای «عاقبت عشاق سینه‌چاک» در ونکوور افتادید؟

نمایشنامهٔ عاقبت عشاق سینه‌چاک را سال‌ها پیش خواندم و تأثیر بسیار عمیقی در من گذاشت. همیشه به اجرای صحنه‌ای آن فکر می‌کردم. این نمایش قصهٔ ناکامی‌ها و احوالات انسان متمدن در دنیای پر از هیاهو و مدرن است. دست و پا زدن با مشکلات در دنیای کنونی که گریبان‌گیر بشر است و گاه راه فراری برای آن نیست. روابط زن و مرد که گاه معصومانه و گاه رقت‌انگیز به جدایی می‌کشد که در این نمایش با زبانی طنز به آن پرداخته می‌شود. داستانی که می‌تواند داستان همهٔ ما باشد.

بارنی: تو یه انسانی، یه زن، همین برای من قابل احترامه.

الن: اگه نمی‌تونی مزه‌مزه کنی، بو کنی، لمس کنی، بی‌خیال شو!

دانیال حکیمی و شیدا ابراهیمی
دانیال حکیمی و شیدا ابراهیمی

گویا «عاقبت عشاق سینه‌چاک» پاییز گذشته در تهران به کارگردانی بهرام تشکر، پس از دو شب اجرا توقیف شده بود. آیا در این‌باره می‌توانید بیشتر برایمان بگویید؟ آیا این نمایشنامه اجراهای دیگری نیز در ایران داشته است؟

این نمایش در ایران به کارگردانی دوست و همکار خوبم بهنام تشکر اجرا شده است. البته من در زمان اجرای آن ایران نبودم و در این‌باره نظر خاصی ندارم.

آثار نیل سایمون را در ژانرهای متفاوتی از جمله طنز، درام و اتوبیوگرافی می‌توان یافت ولی شهرت او بیشتر به‌‌خاطر نمایشنامه‌های طنزش بوده است. آیا «عاقبت عشاق سینه‌چاک» نیز طنز است؟

اساساً طنز و زبان طنز برای بیان مشکلات و ظرافت‌ها و کاستی‌های جامعه به کار گرفته می‌شود، که با بیانی شیرین تلاش دارد آن‌ها را بیان کند. از نمونه‌های وطنی می‌توان شعرایی همچون ایرج میرزا و عبید زاکانی و ایرج پزشک‌زاد را در داستان‌نویسی و… نام برد.

بسیاری از آثار نیل سایمون رنگ و بوی طنز دارند. طنزی که همان‌طور که گفتم لایه‌لایه‌های اجتماع را کنکاش می‌کند، مشکلات آن را هویدا می‌کند و به انسان تلنگر می‌زند. نیل سایمون دنیای پرهیاهوی صنعتی و مدرن را بررسی می‌کند و به انتقاد می‌کشد. دنیایی که آسایش و آرامش را از انسان گرفته، آن را تبدیل به ماشین کرده و بی‌اختیار تابع شرایط است. انسانی که اصل خود را فراموش کرده است و برای بقای خود می‌جنگد.

به اعتقاد نیل سایمون، طنز تنها زبانی است که می‌تواند مشکلات و گرفتاری‌های اجتماعی و انسان را به‌خوبی بیان کند. خصوصاً که مخاطب هم این زبان را بهتر می‌شناسد و آن را درک می‌کند. که در نمایش عاقبت عشاق سینه‌چاک کاملاً مشهود است.

تیم بازیگران این نمایش را چگونه انتخاب کردید؟ چه شد که تصمیم گرفتید با دانیال حکیمی کار کنید؟

دو سالی بود که ذهنم درگیر اجرای این نمایش بود. نمایشی به‌ظاهر ساده و روان، اما با اجرایی کاملاً سخت و پیچیده که به قطعاً بازیگرانی باتجربه و توانمند را طلب می‌کند. به‌خصوص نقش بارنی که بار تمام نمایش بر دوش اوست و بازیگری می‌خواهد با بیان و بدنی قوی و بازی پرتکنیک و پرتجربه که بتواند از پس پیچیدگی‌های نقش بارنی برآید.

من تمامی آثار صحنه‌ای دانیال حکیمی را همیشه دنبال می‌کردم و در قدرت و توان اجرایی ایشان حتی جای نقطه‌ای هم خالی نمی‌ماند. بیان، بدن و تکنیک بازیگری وی به‌گونه‌ای است که مجالی برای صحنه باقی نخواهد ماند.

بعد از گفت‌و‌گو با دانیال حکیمی، ایشان بر من منت گذاشتند و نقش را قبول کردند، که به‌نظر من بهترین انتخاب برای ایفای این نقش هستند.

دانیال حکیمی و بهاره دهکردی
دانیال حکیمی و بهاره دهکردی

به همهٔ دوستان و هم‌وطنان عزیزم در ونکوور پیشنهاد می‌کنم که دیدن این نمایش با بازی بی‌نظیر دانیال حکیمی را به‌هیچ وجه از دست ندهند.

از دیگر بازیگران این نمایش می‌توان به بهاره دهکردی که علاوه بر آنکه همسری مهربان و فداکار است، همیشه در کارهای هنری با من همراه و همدل بوده و در این کار نیز در نقش جَنِت به ایفای نقش خواهد پرداخت. من اطمینان دارم ایشان به‌واقع بازیگری توانمند‌ند.

شیدا ابراهیمی دوست و همکار دیرینهٔ من در نقش الن روی صحنه خواهد رفت. ایشان با همهٔ گرفتاری‌ها و مشکلات در این نمایش در کنار ما حضور دارند. مطمئن‌ام ایشان نیز به زیبایی در صحنه ظاهر خواهند شد.

صبا محسنی کم‌سن‌و‌سال‌ترین فرد گروه است که نقش بوبی را بر عهده دارد. وی از بازیگران دانش‌آموختهٔ اینجا هستند و نقش بوبی را به‌خوبی ایفا می‌کنند.

با چه محدودیت‌هایی در کارتان دست و پنجه نرم می‌کنید و این محدودیت‌ها چه تأثیری در کیفیت کار شما می‌گذارد؟

تمرینات شبانه‌روزی و طاقت‌فرسا برای یک شب اجرا، تنها یک بهانه می‌خواهد که آن هم عشق است. متأسفانه نداشتن بودجهٔ کافی، سالن مناسب برای تمرین و هزینه‌های بالا از مشکلات همیشگی گروه‌های تئاتری است. البته باید بگویم که این مشکلات هیچ تأثیری بر یک اجرای حرفه‌ای نخواهد گذاشت و فقط کار را کمی سخت‌تر می‌کند.

دانیال حکیمی و صبا محسنی
دانیال حکیمی و صبا محسنی

چرا فقط یک شب اجرا؟ آیا در صورت استقبال مردم، امکان اجرای مجدد این نمایش در ونکوور هست؟ و نیز آیا به اجرای آن در دیگر شهرهای بزرگ کانادا که ایرانیان حضور پررنگی دارند، فکر می‌کنید؟

باید بگویم اجرای تئاتر با حضور نفس‌به‌نفس تماشاگر با بازیگرانِ آن معنی پیدا می‌کند. اجرای یک ماههٔ تئاتر در ایران خستگی را از تن بازیگر دور می‌کند. اما اینجا فقط یک شب و گاهی دو شب اجرا نصیب گروه می‌شود. چون هزینهٔ تولید کار تئاتر بالاست و گروه‌های تئاتری هیچ پشتوانهٔ مالی‌ای ندارند. بر این اساس به یک یا دو شب اجرا اکتفا می‌کنند.

البته گروه تئاتر بُشن قصد دارد این نمایش را در دیگر شهرهای کانادا و آمریکا نیز به روی صحنه ببرد. در صورت استقبال هم‌وطنان عزیز از این نمایش، اجرای مجدد آن در شهر ونکوور میسر است.

با سپاس دوباره از شما که دعوت ما را برای این گفت‌وگو پذیرفتید.


*برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خرید بلیت این نمایش اینجا کلیک کنید.

نوشته مجتبی دانشی: نمی‌توانستم اجازه بدهم تمام سال‌های تجربهٔ من در این غربت گم شود اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2019/05/21/%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a7%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c/feed/ 0 11308
شخصیت‌های شیشه‌ای https://media.hamyaari.ca/2019/01/01/%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b4%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/ https://media.hamyaari.ca/2019/01/01/%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b4%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/#respond Wed, 02 Jan 2019 04:27:52 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=10227 تحلیلی بر شخصیت‌های نمایشنامهٔ باغِ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز نویسنده: مریم رئیس‌دانا – آمریکا برگردان: آتوسا زرین‌کوب – همیلتون باغ‌ِوحش شیشه‌ای نوشتهٔ تنسی ویلیامز (۱۹۸۳-۱۹۱۱)، درامی ‌مدرن است در هفت پرده با پنج شخصیت. شخصیت‌های اصلی این نمایشنامه عبارت‌اند از تام وینگفیلد (پسرخانواده، شخصیت اصلی، راوی داستان)، آماندا وینگفیلد (مادر خانواده)، لورا وینگفیلد (دختر معلول خانواده)، جیم (دوست تام) و دستِ آخر پدر خانواده که البته حضور فیزیکی ندارد، اما عکسش بر دیوار خانه است....

نوشته شخصیت‌های شیشه‌ای اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
تحلیلی بر شخصیت‌های نمایشنامهٔ باغِ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز

نویسنده: مریم رئیس‌دانا – آمریکا

برگردان: آتوسا زرین‌کوب – همیلتون

باغ‌ِوحش شیشه‌ای نوشتهٔ تنسی ویلیامز (۱۹۸۳-۱۹۱۱)، درامی ‌مدرن است در هفت پرده با پنج شخصیت. شخصیت‌های اصلی این نمایشنامه عبارت‌اند از تام وینگفیلد (پسرخانواده، شخصیت اصلی، راوی داستان)، آماندا وینگفیلد (مادر خانواده)، لورا وینگفیلد (دختر معلول خانواده)، جیم (دوست تام) و دستِ آخر پدر خانواده که البته حضور فیزیکی ندارد، اما عکسش بر دیوار خانه است.

خانوادهٔ وینگفیلد در آپارتمانی اجاره‌ای و کوچک که پلکان اضطراری هم دارد، زندگی می‌کنند؛ آپارتمانی احاطه‌شده با واحدهای مسکونی خیلی کوچک که همسایه‌ها ساکن آن هستند. هیچ‌یک از سه شخصیت اول نمایشنامه، یعنی آماندا، تام و لورا، نگاه دقیق و واقعی به زندگی ندارند. هر سهٔ این آدم‌ها، با وجود اینکه کنار هم و زیر یک سقف زندگی می‌کنند، ولی در واقع، فاصلهٔ زیادی با یکدیگر و با دنیای بیرون از خود دارند. از میان مرارت‌ها و رنج‌ها، تقدیر ناخوشایند خانوادهٔ وینگفیلد در حالی نشان داده می‌شود که امکانی برای تغییر آن وجود ندارد. به‌طورکلی، باغ‌ِوحش شیشه‌ای به تصویر کشیدن جدال انسان است برای تشخیص واقعیت از توهم، و نیز نمایش تنهایی حاصل از این جدال، و باز تلاش انسان برای گریز از این تنهایی. ویلیامز در باغ‌ِوحش شیشه‌ای، توصیف‌گر بن‌مایهٔ گریز است تا نشان دهد چگونه افراد گاهی واقعیت‌های زندگی جاری خود را انکار می‌کنند و از ترسِ شکست، تن می‌دهند به فرار. از زیر بار مسئولیت‌ها شانه خالی می‌کنند تا سختی نکشند. آن‌ها در ترس از شکست تا جایی پیش می‌روند که از هرگونه تغییری در زندگی‌شان سرباز می‌زنند.

تحلیلی بر شخصیت‌های نمایشنامهٔ باغِ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز
تنسی ویلیامز (۱۹۸۳-۱۹۱۱)

آماندا، مادر خانواده، در گذشته‌اش زندگی می‌کند و با خاطره‌گویی‌های مداوم آن دوران سعی دارد از زندگی مرارت‌بار فعلی فاصله بگیرد و نگرانی‌هایش نسبت به آینده را فراموش کند. او گرچه متوهم نیست، اما زندگی‌اش در توهم می‌گذرد. فکر و ذکر آماندا در گذشته‌اش در بلومانتین مانده است، جایی که به‌عنوان دختری جوان با زیبایی جنوبی زبانزد همگان بود. هرچند وقت یک‌بار، آماندا خاطراتش را برای لورا و تام بازگو می‌کند: «بعد از ظهر یکشنبه روزی در بلومانتین برای مادرتان هفده خواستگار آمد» (ویلیامز، ۶۸۰). از میان خیل خواستگاران پولدار و سرشناس، آماندا با آقای وینگفیلد ازدواج می‌کند. آقای وینگفیلد مرد خوش‌تیپی بود که در شرکت مخابرات کار می‌کرد. چند سال بعد وقتی بچه‌ها هنوز خیلی کوچک بودند، پدر در حالی آماندا را ترک کرد که او کاملاً از نظر مالی به شوهرش وابسته بود. آماندا بعدها این وابستگی را به پسرش تحمیل می‌کند. در خلال این سال‌ها، آماندا هرگز حاضر به رویارویی با سختی‌های زندگی به‌عنوان مادری تنها نمی‌شود. او فقط به خاطرات زندگی اشرافی گذشته‌اش پناه می‌برد و این موضوع به شکل جدی در طول زمان باعث اذیت و آزار فرزندانش می‌شود. «ناتوانی آماندا، تنها سرپرست خانواده، در پذیرفتن واقعیت و موقعیت جدیدش پس از فرار شوهر از خانه، باعث می‌شود تا هر دو فرزندش را به شکل‌های مختلفی قربانی شرایط کند» (سینگل، ۱۵۹).

آماندا هم مانند بیشتر مادرهای دنیا دلش می‌خواهد که همه‌چیز در خانواده‌اش عالی پیش برود، ولی توانایی رویارویی با واقعیت را ندارد‌. او نمی‌تواند معلولیت دختر زیبا و دوست‌داشتنی‌اش را بپذیرد. حتی به لورا اجازه نمی‌دهد تا کلمهٔ معلول را بر زبان بیاورد. گاه، هر دو فرزند را برای کوچک‌ترین حرف در مورد وضعیت جسمی‌ لورا سرزنش می‌کند: «لورا! چرند نگو! بارها به تو گفته‌ام که هرگز نباید این کلمه را به‌کار ببری، تو چلاق نیستی، فقط یک ایراد کوچولو داری» (ویلیامز، ۶۸۴). علاوه بر این، در یکی از موقعیت‌های نادری که تام و آماندا به جای بحث و جدل، فرصت صحبت یافته بودند، تام سعی کرد به مادرش بگوید که لورا در چشم دیگران غیرعادی است و بهترست که او این مسئله را بپذیرد. تام به مادرش می‌گوید: «با واقعیت‌ها روبه‌رو شو» (همان: ۶۹۷). در واقع روش غیرمنطقی آماندا در مواجهه با شرایط فعلی به‌طور واضح بر تام و لورا تأثیر گذاشته است. لورا اعتمادبه‌نفس کافی را برای حضور در اجتماع ندارد و تام خسته و ناامید از وظایف و مسئولیت‌هایی است که بر دوش می‌کشد.

رفتارهای دوگانه آماندا، از او شخصیتی دوگانه نیز می‌سازد، ترکیب هم‌زمان مادری که هم سلطه‌جوست و هم پریشان‌احوال. تأثیرش بر تماشاگر نیز دووجهی است؛ با حماقت‌هایش تماشاگر را به خنده می‌اندازد و وقتی تلاش می‌کند تا بال‌های شکسته‌اش را ندیده بگیرد (همان بال‌هایی که سعی می‌کند از آن‌ها مأوایی برای فرزندانش بسازد)، تماشاگر با او همدلی می‌کند.

از سوی دیگر، ریشهٔ گریزهای تام و چه بسا ناتوانی‌های او در حصول موفقیت در کارهایش، ناشی از ترسش در پذیرفتن نقش نان‌آور و سرپرست خانواده است. تام در عین حال که جوانی بیست و دو ساله، و مشتاق شعر و شاعری است، مجبور است در یک انبار کالا هم کار ‌کند تا خرج خانواده را نیز بدهد. همان نقشی که آماندا از شانزده سال پیش به او تحمیل کرده است، یعنی از زمانی که شوهرش آن‌ها را وانهاد و رفت. «آماندا با سپردن نقشی نامتناسب به پسرش، یعنی نقش پدری یا سرپرستی خانواده، او را قربانی می‌کند» (سینگل، ۱۵۹).

علاوه بر این، آماندا کاری می‌کند تا تام مجبور شود از پیگیری هدف‌ها و آرزوهایش دست بکشد. او حتی به کوچک‌ترین بخش‌های حریم خصوصی و آزادی‌های فردی تام احترام نمی‌گذارد. این روابط سلطه‌جویانه و کنترل‌کنندهٔ مادر، تام را چنان تحت فشار می‌گذارد تا مسئولیت سنتی دیگری را هم بپذیرد؛ یعنی پیدا کردن خواستگاری برای خواهرش. تام برای تحمل این فشارهای فزاینده به نوشیدن هر روزهٔ الکل پناه می‌آورد. هر روز بیش‌تر از روز قبل، به بهانهٔ سینما رفتن تا دیروقت شب، از آن خانهٔ فلک‌زده فاصله می‌گیرد، حتی شعرهایش را در محل کارش پنهان می‌کند و از تصمیمش مبنی بر پیوستن به «اتحادیهٔ دریانوردان بازرگان» هیچ صحبتی با خانواده‌اش نمی‌کند. همهٔ این عوامل باعث می‌شود تا او از این جدال هر روزهٔ وحشتناک فرار کند، چرا که امکان ندارد بشود هیچ قسمت از این زندگی ملال‌آور را بهبود بخشید. جایگاه تام در این نمایشنامه، مانند شخصیت قهرمان آثار تراژیک است، اما «چون نمایشنامه باغ‌ِوحش شیشه‌ای درباره یک خانوادهٔ غیرنرمال است، در نتیجه این داستان نه قهرمان دارد و نه شخصیت شرور به سبک و سیاق آثار کلاسیک تراژیک» (همان: ۱۵۲). به‌عبارت دیگر، در باغ‌ِوحش شیشه‌ای با تعدادی «ضد قهرمان» یا «قهرمان‌های مدرن تراژیک» رو‌به‌روئیم. آخرین فرار تام در صحنهٔ آخر اتفاق می‌افتد. وقتی که بالاخره از پلکان اضطراری، خانه و خانواده را برای همیشه ترک می‌کند و این رفتارش به‌شدت یادآور کنش یا فرار پدر است در شانزده سال پیش. پلکان اضطراری، که نمادی است از فرار انسان از خطر به‌هنگام ضرورت، برای تام نیز راهی است برای دور شدن از جدال‌های روزانهٔ بی‌حاصل. تام توان ماندن در این خانهٔ مرده را ندارد، جایی که مادرش روز‌به‌روز هیستریک‌تر و عصبی‌تر می‌شود. تام می‌خواهد خود واقعی‌اش باشد: شاعری که دور جهان می‌گردد. اما در نهایت و در پایان روایت، تماشاگر متوجه می‌شود که او عمیقاً برای این فرار و تنها گذاشتن خواهرش دچار عذاب وجدان می‌شود.

تحلیلی بر شخصیت‌های نمایشنامهٔ باغِ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز

لورا نه فقط به‌لحاظ جسمی‌ معلول است، بلکه از نظر شخصیتی هم نقص‌هایی دارد. در واقع یادآوری خاطرات مادر دربارهٔ خواستگاران و طرفداران ستایشگرش و همچنین فشار نگاه‌های بیرونی یا اجتماعی، چنان اعتمادبه‌نفسش را متزلزل کرده که در برآوردن انتظارات و رضایت مادرش ناموفق است، در نتیجه برای فرار از این واقعیت به مجموعهٔ باغ‌ِوحش شیشه‌ای خود پناه می‌برد. لورا از سنین کودکی به شکل افراط‌گونه‌ای خجالتی است. او به‌طور دائم حس گناه دارد و خود را بابت نقص فیزیکی‌اش سرزنش می‌کند. شبی، جیم دوست تام میهمانشان است. آماندا تام را مجبور کرده است برای خواهرش خواستگار جور کند. جیم کسی نیست جز هم‌کلاسی سابق لورا. همان شب لورا نزد جیم اعتراف می‌کند «بالارفتن از پله‌ها (ی آن مدرسه) خیلی برایم سخت بود، چون آتلی که به پایم داشتم خیلی سر و صدا می‌کرد» (ویلیامز، ۷۰۸ ). وقتی جیم می‌گوید که «‌هیچ‌وقت متوجه صدای آتل‌ها نشده بود»، لورا مجدداً تأکید می‌کند که «ولی برای من مثل صدای رعد گوش‌خراش بود» (همان: ۷۰۸).

از نگاه لورا صدای بالارفتن از هر پله با آن آتل بسته به پایش یادآور نقص عضو اوست. بعد از این گفت‌وگو، جیم تحلیل جالبی از شخصیت لورا دارد. به لورا می‌گوید «عقدهٔ حقارت» (ویلیامز ۷۱۰) در تو آن‌قدر عمیق است که حتی نمی‌توانی شش سال بعد از ترک مدرسه و دیپلم نگرفتن کلاس‌های ماشین‌نویسی را تمام کنی، چون در روز امتحان این کلاس از شدت خجالت و اضطراب کف سالن بالا می‌آوری، و کلاس‌های ماشین‌نویسی را هم ترک می‌کنی. (همان:۶۸۳‌).

لورا قادر به تطبیق خود با معیارهای اجتماع نیست و از طرفی نمی‌تواند انتظارات مادر را برآورد، بنابراین کم کم از دنیای واقعی فاصله می‌گیرد و به مجموعهٔ شیشه‌ای‌اش پناه می‌برد.

از منظر لورا امن‌ترین نقطهٔ دنیا همان گوشهٔ آپارتمان در کنار مجموعهٔ شیشه‌ای است، جایی که او از قضاوت‌ها و تحقیرها در امان می‌ماند. این مجموعهٔ شیشه‌ای شامل «ظریف‌ترین حیوانات دنیا» (همان: ۷۱۰) است، که به شکلی نمادین تصویری از شخصیت شکنندهٔ لورا نیز هست. در گفت‌وگو با جیم، لورا به یکی از این حیوانات در باغ‌ِوحش شیشه‌ای اشاره می‌کند و می‌گوید: «این یکی از همه پیرتر است، تقریباً سیزده سالش است» (همان: ۷۱۱). سیزده سال پیش، وقتی لورا یازده ساله بوده مشکل انزواطلبی‌اش شروع می‌شود تا این که به‌مرور او خودش هم همانند یکی از همین حیوانات شیشه‌ای‌اش شکننده می‌شود. لورا در حریم شخصی‌ و در کنار اشیای کوچکش، چیزی دارد که در دنیایی واقعی از آن محروم است: اعتمادبه‌نفس. در واقع تا زمانی که لورا میان حیوانات شیشه‌ای خود است، دختری‌ست شوخ‌طبع، سرزنده، زیبا و منحصربه‌فرد. دور از این دنیا، لورا انسانی است شکننده، ناموفق و تنها. این حس کاذبِ هویتی، موجب تداوم انزواطلبی او می‌شود.

در پایان می‌توان گفت که نمایشنامهٔ باغ‌ِوحش شیشه‌ای، اثر تنسی ویلیامز، درامی‌ به غایت تراژیک است که نمی‌توان هیچ‌یک از شخصیت‌های آن را قهرمان داستان دانست. همهٔ آن‌ها آرزو دارند تا از زندگی ناخوشایند خود رهایی پیدا کنند، ولی هیچ‌کدام قادر به تغییر سرنوشت محتوم یا گریز از آن نیستند. شخصیت‌های این اثر در تقلا برای تغییر شرایط زندگی‌شان به‌طور مداوم واقعیت را نادیده می‌گیرند، آن را انکار یا از آن فرار می‌کنند، و در نهایت فقط تداوم رنج و محنت نصیب آن‌ها می‌شود. نتیجهٔ تمام تلاش‌های بیهوده‌شان، چیزی جز زندگی ازدست‌رفته و رابطه‌های ویران نیست. نمایشنامهٔ باغ‌وحش شیشه‌ای، تصویری تمام و کمال از افرادی است که همواره از هویت، خانمان و جامعه‌شان ناراضی و دلسردند. این قهرمانان مدرن تراژیک، قربانیانی‌اند بدون توشه‌ای برای آینده و دور از هر گونه اتصالی به زندگی فعلی‌شان. خانواده‌ای معلول و ناتوان از روبه‌رویی با واقعیت‌ سخت و زشت زندگی؛ خانواده‌ای علیل.


Works Cited

Single, Lori Leathers. “Flying the Jolly Roger: Images of Escape and Selfhood Tennessee Williams’s The Glass Menagerie.” Critical Insights: Tennessee Williams, Book Chapter, Salem Press, Oct. 2010, pp. 148-170. Date Accessed 21 April 2018.‎

web.b.ebscohost.com.chaffey.idm.oclc.org/lrc/detail/detail?vid=2&sid=3d57524c-049a-4a99-8b99-8c6501722602%40sessionmgr103&bdata=JnNpdGU9bHJjLXBsdXM%3d#db=lkh&AN=57353826

Tennessee, Williams. “The Glass Menagerie.” Literature and the Writing Process. Ed. Elizabeth McMahan et al. 11th ed. Pearson, 2018. Print. PP, 677-717.‎

نوشته شخصیت‌های شیشه‌ای اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2019/01/01/%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b4%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c/feed/ 0 10227
گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش https://media.hamyaari.ca/2017/09/26/%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%db%8c-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2017/09/26/%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%db%8c-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%87/#respond Wed, 27 Sep 2017 02:42:50 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=6531 سیما غفارزاده – ونکوور عکس: شراره شریعتی‌فر – ونکوور در شمارهٔ ۳۴ رسانهٔ همیاری، گفت‌وگوی نسبتاً مفصلی داشتیم با سهراب سلیمی، کارگردان نمایشنامهٔ خلوتگاه، پیش از اجرای این نمایشنامه و حال پس از اجرا، گفت‌وگوی کوتاهی با ایشان داشتیم از راه دور، در چند روز اقامتشان در همیلتونِ انتاریو و پیش از بازگشتشان به ایران. در این گفت‌وگو بیشتر به ارزیابی ایشان از این اجرا و بازخوردهایی که دریافت کرده‌اند، پرداخته شده است که توجه...

نوشته گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
سیما غفارزاده – ونکوور

عکس: شراره شریعتی‌فر – ونکوور

در شمارهٔ ۳۴ رسانهٔ همیاری، گفت‌وگوی نسبتاً مفصلی داشتیم با سهراب سلیمی، کارگردان نمایشنامهٔ خلوتگاه، پیش از اجرای این نمایشنامه و حال پس از اجرا، گفت‌وگوی کوتاهی با ایشان داشتیم از راه دور، در چند روز اقامتشان در همیلتونِ انتاریو و پیش از بازگشتشان به ایران. در این گفت‌وگو بیشتر به ارزیابی ایشان از این اجرا و بازخوردهایی که دریافت کرده‌اند، پرداخته شده است که توجه شما را به مطالعهٔ آن جلب می‌نماییم.

آقای سلیمی، با سلام و تشکر از اینکه دوباره وقت خود را به ما دادید، اجرای «خلوتگاه» را در مجموع چطور ارزیابی می‌کنید؟

ضمن تشکر و با سلام، من سهراب سلیمی، کارگردان نمایشنامه، سعی کردم که با تمام دانش و تجربیات خود، اثری را به‌لحاظ مضمونی انتخاب بکنم که طیف وسیعی از مخاطبان را در بر بگیرد (انسان و رابطهٔ شریف انسانی نسبت به یکدیگر).

به‌عنوان کارگردان مؤلف، سعی و تلاشم بر این بود که از تمام علائم و نشانه‌ها به‌گونه‌ای بهره بگیرم که اثر از غنای درخور توجه برخوردار باشد، و هم بتوانم با داشته‌های خود، تماشاچی را در فضای متعادل و متنوع به‌سمت پایانی نویدبخش هدایت کنم. و بر این باورم که تمام تلاشم را کرده‌ام تا نمایشنامهٔ «خلوتگاه»، ضمنِ دشوار بودنش، با همهٔ مشخصات حرفه‌ای و شایستگی تمام به اجرا درآید و جایگاه ویژه‌ای در پروندهٔ کاری من از آنِ خود کند؛ امیدوارم.

گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش

نظرات تماشاچیان خصوصاً هنرمندان شهر دربارهٔ این نمایش چه بوده است؟

آنچه بعد از پایان نمایشنامه در سالن اجرا شاهدش بودیم، و موج گرمی که در پرسش و پاسخ در مدت زمانی نسبتاً طولانی به‌وجود آمد، و نقطه‌نظراتی که از تماشاچیان شنیدیم، همچنین بعد از اجرا، شنیدن نظرات اهالی شهر از هر قشری از اقشار جامعه، از جمله هنرمندان، ادبا، علما و… به دفعات، گواه بر این است که نمایشنامه مورد توجه مخاطبان خود قرار گرفته و نظرات مجموعاً مثبت و درخور توجه بوده است.

از کدام بخشِ برنامه بیشتر راضی بودید؟ ضعف‌ها و کمی و کاستی‌های این اولین اجرا را در چه می‌بینید؟

اول آنکه حضور تماشاچیان خوب و فرهیخته‌ای که در سالن بود، بعد از پایان نمایش باعث دلگرمی و تشویق گروه شد.

و به‌طور کلی از مجموع همکارانم و همکاری آن‌ها در نمایشنامه بسیار خرسند و شادمان‌ام که بسیار سبب رضایت خاطر من شد. هرچند، در خصوص همکاران فنی (نور و صدا) به‌لحاظ کمیِ دقت، رضایت کامل ندارم.

گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش

اگر قرار باشد اجرای دیگری از این تئاتر را در شهر ونکوور روی صحنه ببرید، چه تغییراتی در آن خواهید داد؟

خوشحالم که از طرف پاره‌ای از فرهیختگان شهر درمورد تمدید اجرای نمایش در وقتی دیگر استقبال شد. ولی مطمئن‌ام عوامل اجرایی نمایشنامه به‌قدری دقیق مورد مطالعه قرار گرفته است که نیازی به تغییر آن‌چنانی نمی‌بینم، مگر تا حدودی در جزئیات.

استقبال مردم از این نمایش را، با توجه به جمعیت ایرانی شهر ونکوور، چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اجرای نمایشنامه به‌لحاظ کیفی و ارتباط مثبت ارزیابی شد، ولی از نظر کمّی بیش از این انتظار می‌رفت. به‌نظر من در کل جمعی که در سالن حضور داشت، قابل ستایش است.

گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش

آیا فکر کرده‌اید به اینکه اجرای بعدی در کجا، با چه تیمی و چگونه خواهد بود؟

چنانچه دوستان و اشخاصی که حامیان فرهنگی‌اند، به‌خصوص تئاتر که در هر زمینه‌ای احتیاج به سرمایه‌گذاری و پشتیبانی دارد، قول مساعد بدهند، امکان‌پذیر است، هم برای اجرای دوباره در ونکوور و به‌صورت توری در کل کانادا.

قطعاً در حوزهٔ بازیگری به بازیگران همکار در ونکوور و سایر همکاران متکی خواهم بود، در غیر این‌صورت (پشتیبانی – اسپانسر)، باید مورد مطالعهٔ اقتصادی قرار بگیرد. و چنانچه پاسخ مثبتی در مدت زمان مشخصی نداشته باشم، برای اجرای نمایشنامه در ایران برنامه‌ریزی خواهم کرد، چون معتقدم حقِ این نمایشنامه یک شب نیست. در نهایت تیم بازیگرانم به‌طور شایسته دغدغهٔ ذهنی‌ام هستند.

لطفاً اگر مطلب دیگری هست که مایل‌اید عنوان کنید، لطفاً بفرمایید.

در پایان این مصاحبه به‌عنوان کارگردان نمایش و هم بازیگر در آن، لازم می‌دانم عرض کنم که این اجرا از هر جهت کاملاً با نگاهی حرفه‌ای و تجربیات صحنه‌ای، خلاقانه و مینیمال بر روی صحنه برده شد، و سعی بر آن داشتم که از دانش حرفه‌ای خود در طراحی صحنه و هدایت بازیگری استفاده بکنم. در اینجا لازم است یادآوری کنم که کارکردن با دو بازیگر به‌نام‌های سرکار خانم بهاره دهکردی و آقای مجتبی دانشی برایم بسیار لذت‌بخش بوده و جاذبه‌های خوب و خلاقانهٔ هنرمندان حرفه‌ای را همراه داشت و بدون هیچ تعارفی، یادآور بازیگران خوبی بود که طی این سال‌ها در تئاتر ایران با آن‌ها همکاری داشته‌ام.

و باز هم خوشحالم که همکاران هنرمند خوبی در هدایت موسیقی و آوازی در مدت زمان کوتاهی توانستند پاسخگوی نیازهای واقعی این اثر نمایشی باشند. سرکار خانم سارا جباری با صدایی جادویی در بخش آواز و آقایان البرز رحمانی و مجتبی دانشی در بخش ساخت و نواختن آلات موسیقی به فضای نمایش کمک مؤثری کردند. همچنین سرکار خانم لیا فلاح در طراحی رقص به‌لحاظ مضمونی یار و یاور ما بودند و سرکار خانم بهاره دهکردی در بخش طراحی لباس و اکسسوار صحنه.

لیا فلاح و بهاره دهکردی

و سایر همکارانی که صادقانه در تمام مدت همراه بودند و متعهدانه کوشیدند که یاریگر اجرای این نمایشنامه باشند. به‌خصوص دوستم آقای مجتبی دانشی، ضمن مسئولیت بازیگری و موسیقی، در ادارهٔ تولید و تهیه‌کنندگی این اثر از هیچ کوششی دریغ نکردند.

تشکر فراوان دارم از ایوب دهکردی، برای تمام تلاش‌های ارزشمند او برای طراحی پوستر، بروشور و تمام تابلوهای گرافیکی در اجرای نمایشنامه که بسیار مؤثر واقع شد.

در خاتمه سپاس خودم را به سرکار خانم شراره شریعتی‌فر و خصوصاً سرکار خانم سیما غفارزاده که از طریق رسانهٔ خود، «همیاری»، همیار ما بودند، اعلام می‌دارم.

با سپاس فراوان از شما برای وقتی که در اختیار «رسانهٔ همیاری» قرار دادید.


دیدگاهی دربارهٔ نمایشنامهٔ «خلوتگاه»

عباس صدقی – ونکوور

موجب کمال افتخار است که این روزها با توجه به افزایش موج مهاجرت، شاهد ترویج فرهنگ هنر و ادب فاخر ایرانی در قالب سینما، تئاتر و موسیقی و… بوده و از طرفی خوشحال‌ایم که تئاتر و موسیقی زنده توانسته است جایگاه خود را در میان ایرانیان فرهیخته داخل و خارج کشور باز کرده و قادر باشد با ایجاد رابطهٔ با جاذبه، بخش عظیمی از ایرانیان و به‌ویژه جوانان را به تماشاخانه‌ها، سینما‌ها و سالن‌های تئاتر بکشاند. نسل جوان ایرانی نشان داده است که تشنهٔ آگاهی از اندیشه‌های فرهنگ غنی و باور‌های ملی خوبش است و با شناخت آنکه با ریشه‌های سترگ دوهزار و چندصد ساله‌اش پیوند خورده است، قطعاً می‌تواند جایگاه علمی و فرهنگی خود را در جامعهٔ چندفرهنگی کانادا تثبیت و حرفی برای گفتن داشته باشد.

گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش

در سال‌های اخیر، مهاجرت فرهیختگان ایرانی با کوله‌باری از تجربیاتِ سال‌های کار و تلاش و تحمل سختی‌ها و جنگ و تحریم و مرارت‌های بی‌شمار آب‌دیده شده و برای دنیای امروز و سرزمین مادری خود سخن نو دارد. او از آنچه بر او گذشته، آگاه است و آن را در قالب موسیقی و تئاتر و حضور در اندیشکده‌ها با شجاعت بیان می‌کند. در محافل علمی و دانشگاهی، صاحب جایگاه است، هنرمندانش در محافل فرهنگی جوایز بهترین نقش‌ها و فیلمنامه‌ها و کارگردان‌های را درو کرده است و باعث مباهات هموطنان خود هستند. از طرفی خوشحال‌ایم گاه‌وبی‌گاه ونکوور به همت هنردوستان شاهد حضور هنرمندان بزرگ و هنر ارزشمندشان است.

اخیراً دوست گرامی و عزیز سهراب سلیمی، هنرمند گران‌مایه و عضو هیئت مدیرهٔ خانهٔ تئاتر تهران، به دعوت هنرمندان محبوب، بهاره دهکردی و مجتبی دانشی، برای اجرای کاری مشترک نوشتهٔ محمد چرمشیر به ونکوور دعوت شدند.

نمایش خلوتگاه با حضور اکثریت فرهیختگان و دوستداران فرهنگ و هنر ایران در سالن سنتنیال نورث ونکوور برگزار شد. کارگردان ارزشمند ایرانی، سهراب سلیمی، و بازی بسیار هوشمندانهٔ ایشان به‌همراه بهاره دهکردی و مجتبی دانشی و حضور باارزش سایر هنرمندان ونکوور، لیا فلاح، البرز رحمانی و سارا جباری اثری فوق‌العاده زیبا در ونکوور به یادگار گذاشتند. ضمن قدرشناسی از این هنرمندان گرامی، سرای ایران همچنین از حضور آقای مهندس امانت، طراح برج آزادی تهران، در این نمایش قدردانی می‌نماید. کلیهٔ مراسم و تئاتر توسط آریا تی‌وی فیلم‌برداری شد که در شبکه‌های مربوطه به تصویر خواهد آمد.

گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش

سرای ایران از کلیهٔ عزیزانی که در برگزاری این مراسم همکاری داشته‌اند، نظیر مرکز هنری نوا، رسانهٔ همیاری، فرهاد صوفی و آریا تی‌وی و سایر دست‌اندرکاران، صمیمانه سپاسگزاری نموده و از هموطنان ایرانی دعوت می‌کند با حضور خود به اتفاق نوجوانانشان در جمع هنرمندان ساکن ونکوور و استفاده از تجربیات این عزیزان و کسب آموزش‌های مرتبط، باعث ترویج فرهنگ تئاتر و موسیقی ایرانی باشند چرا که ایرانیان نیک‌پندار به هر کجا که می‌رسند، هرگز فرهنگ و آداب و سنن خود را از یاد نبرده و در جهت گسترش آن می‌کوشند.

با آرزوی شادی و سربلندی شما عزیزان

سرای ایران ونکوور

 

نوشته گفت‌وگویی با سهراب سلیمی پس از اجرای «خلوتگاه» و همچنین دیدگاه یکی از صاحب‌نظران دربارهٔ این نمایش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2017/09/26/%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%db%8c-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%87/feed/ 0 6531