<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>میلان کوندرا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/میلان-کوندرا/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Tue, 30 Jul 2024 23:46:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>میلان کوندرا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/میلان-کوندرا/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>جاودانه‌شدن در قلب حوادث فرعی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/07/30/%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d8%b9%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/07/30/%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d8%b9%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:46:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[میلان کوندرا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23359</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه اسدی – آلمان اگر کتاب‌های پر از حرف و فلسفیدن دوست دارید، میلان کوندرا و جاودانگی‌اش منتظر شما هستند؛ رمانی که اولین بار در سال ۱۹۸۸ به زبان چکی منتشر شد. کوندرا، نویسندهٔ بزرگی است که بسیاری او را با لقب «نویسندهٔ تبعید» می‌شناسند؛ نمادی از برتری قدرت قلم و ادبیات بر خطوط قرمز محدودکننده‌ای که حکومت‌ها برای انسان مشخص می‌کنند. ممنوعیت‌ها، ازدست‌دادن وطن، تابعیت و زبان، نتوانستند کوندرای بزرگ را تبدیل به یک نویسندهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/30/%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d8%b9%db%8c/">جاودانه‌شدن در قلب حوادث فرعی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d8%a7%d8%b7%d9%81%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">عاطفه اسدی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر کتاب‌های پر از حرف و فلسفیدن دوست دارید، میلان کوندرا و جاودانگی‌اش منتظر شما هستند؛ رمانی که اولین بار در سال ۱۹۸۸ به زبان چکی منتشر شد. کوندرا، نویسندهٔ بزرگی است که بسیاری او را با لقب «نویسندهٔ تبعید» می‌شناسند؛ نمادی از برتری قدرت قلم و ادبیات بر خطوط قرمز محدودکننده‌ای که حکومت‌ها برای انسان مشخص می‌کنند. ممنوعیت‌ها، ازدست‌دادن وطن، تابعیت و زبان، نتوانستند کوندرای بزرگ را تبدیل به یک نویسندهٔ تمام‌شده کنند. در آثار او، نقد رژیم‌های توتالیتر از پررنگ‌ترین ویژگی‌هاست و خودش نیز به‌زیبایی مطرح می‌کند که نویسنده‌ای که دارد تحت ستم سیاسی نفس می‌کشد، باید بسیار مراقب مرز بین نوشتن و موعظه‌کردن باشد، و نگذارد اثرش به بیانیه‌ای در رابطه با چیستی خیر و شر تبدیل بشود. شیوهٔ پرداخت کوندرا به این مسئله، با نویسندگانی همچون یوسا، متفاوت است. اگر یوسا همچنان که ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیرهٔ یک رویداد را موشکافانه مورد بررسی قرار می‌دهد، به تحلیل روان‌شناسانهٔ شخصیت‌ها و ماجراهایشان نیز می‌پردازد، کوندرا ترجیح می‌دهد که بیشتر به درونیات انسان‌ها سفر کند و شخصیت‌پردازی تحلیلی خود را با روش دیگری انجام بدهد. این رویکرد تقریباً در تمام آثاری که تابه‌حال از او خوانده‌ام، وجود داشته و گمان می‌کنم آثار کوندرا، بیشتر قصه را مدیومی در خدمت فلسفیدن و سخن‌گفتن، قرار می‌دهند. اینکه نمی‌توانم در این معرفی، فعل مناسب انتخاب کنم و موقع نوشتن از کوندرا، میان «است» و «بود» و حال و گذشته گیر کرده‌ام، به این دلیل است که بعضی‌ها آن‌قدر عظیم و فراموش‌نشدنی‌اند و به جهان، عمق و زیبایی اضافه کرده‌اند که به‌سختی می‌شود واقعیت تلخی مثل مرگ را در موردشان پذیرفت. و این نپذیرفتن، ناخواسته به قلم آدم هم سرایت می‌کند.</span></p>
<figure id="attachment_23361" aria-describedby="caption-attachment-23361" style="width: 389px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-23361" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Milan_Kundera.jpg?resize=389%2C500" alt="میلان کوندرا در سال ۱۹۸۰، عکس از الیسا کبِت (Elisa Cabot)" width="389" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Milan_Kundera.jpg?w=389&amp;ssl=1 389w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Milan_Kundera.jpg?resize=233%2C300&amp;ssl=1 233w" sizes="(max-width: 389px) 100vw, 389px" /><figcaption id="caption-attachment-23361" class="wp-caption-text">میلان کوندرا در سال ۱۹۸۰، عکس از الیسا کبِت (Elisa Cabot)</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من کتاب جاودانگی را با ترجمهٔ «حشمت‌الله کامرانی» خواندم؛ یک نسخهٔ چاپ هفتم در سال ۱۳۸۴ از سوی نشر علم که واقعاً امیدوارم این روزها نسخهٔ ویراسته‌اش در حال تجدید چاپ باشد و یک ویراستار حرفه‌ای، دستی به سر و روی جملات و به‌خصوص دایرهٔ کلمات انتخابی مترجم، کشیده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنگامی‌که با کلمهٔ «رمان» مواجه می‌شوم، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید، قصه است؛ قصه‌ای که مرا با گره و اتفاق‌های گوناگون همراه کند و به دل ماجراها بکشاند. در رمان جاودانگی اما این اتفاق نمی‌افتد. همان‌طور که در متن کتاب هم اشاره می‌شود، کوندرا از حشویات، زوائد و رویدادهای معمولی استفاده کرده تا بستری برای فلسفیدن ایجاد کند: «حادثه‌های فرعی مثل مین‌اند. بیشتر آن‌ها هرگز منفجر نمی‌شوند اما ممکن است روزی یکی از پیش‌پاافتاده‌ترین آن‌ها به‌صورت داستانی درآید که برایتان سرنوشت‌ساز باشد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب، با حرکت دست یک زن شروع می‌شود. زنی که دستش را برای یک نجات‌غریق تکان می‌دهد و باعث می‌شود در ذهن نویسنده‌ای که چشمش به او افتاده، ایده‌هایی شکل بگیرد. این شروع، مقدمه‌ای است برای ورود به داستانی با درون‌مایه‌های فلسفی؛ پرداختن به زندگی و درونیات دو خواهر به نام‌های لورا و اگنس، عشق‌ها، تجربیات و مردهای زندگی‌شان. به‌موازات این روایت، روایت دیگری نیز در جریان است که به زندگی گوته و حواشی زنی از عاشقان او به اسم بتینا می‌پردازد. در واقع کوندرا با خلق‌کردن شکلی از روایت در روایت، کتاب را از نظر فرمی، بسیار استادانه به شبکه‌ای درهم‌تنیده تبدیل می‌کند؛ همچنان که هر دو داستان پیش می‌روند، گویی یک بررسی تطبیقی بین کاراکترهای هر دو اتفاق می‌افتد. این بررسی، با گفت‌وگوهای عمیق فراوان همراه است؛ چنان‌که خواننده &#8211; لااقل من &#8211; هرجا که می‌خواهد جملهٔ قصاری یادداشت کند، می‌بیند باید کل یک یا چند صفحه را رونویسی کند. این ویژگی کتاب، این تصور را ایجاد می‌کند که آیا مرز میان مؤلف و راوی، از بین رفته و کوندرا دارد دچار افت شعارزدگی و مستقیم‌گویی در چشم مخاطب می‌شود؟ باید بگویم اگرچه چنین ویژگی‌هایی ممکن است سلیقهٔ بسیاری از ما &#8211; ازجمله من &#8211; در ادبیات نباشد، اما در کتاب کوندرا این اتفاق بدون فکر و زمینه‌چینی، نیفتاده است. او از همان ابتدا، با تکنیک متافیکشن، خود را به‌عنوان مؤلف، به متن رمان وارد می‌کند و هنگامی که نویسنده در موقعیت‌های گوناگون کتاب، حضوری حتی در پس‌زمینه داشته باشد، طبیعی است که حرف هم بزند و به‌طور واضح و مستقیم، از عقایدش بگوید. البته خواننده باید مراقب باشد که عقاید نویسنده و به‌خصوص قضاوتش دربارهٔ شخصیت‌ها، روی نظر شخصی او سایه نیندازد چون گاهی این ویژگی در همراهی با قلم توانمند کوندرا، ممکن است روی نگاه خواننده نیز تأثیر بگذارد و امکان داشتن برداشت‌های مستقل را از او بگیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید اگر بخواهم بدون درنظرگرفتن زیستن، عشق، روابط انسانی، مرگ‌اندیشی و غیره، پررنگ‌ترین مضمون کتاب از نظر خودم را نام ببرم، بهتر باشد به عنوان آن بسنده کنم: جاودانگی! و میل شدید به آن به‌هر طریقی.‌ یکی از جذاب‌ترین مثال‌هایی که می‌توانم در این زمینه بزنم، دیوانگی‌های شخصیت بتیناست؛ زنی که با نزدیکی به گوته و نامه‌نگاری و جعل و هر روشی که می‌تواند، می‌خواهد در یادها بماند. روایتی که به‌نظرم خودش به‌تنهایی یک داستان جذاب مستقل است. مورد بعدی، گفت‌وگوی خیالی میان همینگوی و گوته در دنیای مردگان است و مطرح‌کردن دیدگاه‌هایشان دربارهٔ مرگ و زندگی و نویسندگی و جاودانگی؛ روایتی که گاهی داستان‌بودگی خود را از دست می‌دهد اما نمی‌توان بر ایدهٔ جذابش چشم بست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید اگر کوندرا این کتاب را در زمان حال حاضر می‌نوشت، برای مثال می‌توانست از امکاناتی که نوشتن یک کتاب هایپرلینک در اختیار نویسنده قرار می‌دهد، جوری استفادهٔ خلاقانه کند که دیگر متن، شامل حجم زیادی از توضیح و اطلاعات و سخنرانی نباشد و بشود مثلاً با یک کلیک، به فضایی دیگر رفت و در عین حال، انسجام قصهٔ اصلی را هم که دیگر شبیه به یک سخنرانی یا متن علمی نیست، حفظ کرد. در چنین مدیومی، به نظرم پلی‌ژانربودن کتاب واضح‌تر به چشم می‌آمد و خوانندهٔ خسته از بار حرف‌های فلسفی، به هیچ‌کدام از خلاقیت‌های لحاظ‌شده در متن، بی‌توجهی نمی‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر جاودانگی را به‌شکل یک نمودار دربیاوریم، می‌توانم بگویم به‌نظر من این کتاب، نموداری است از توزیع نامتناسب داستان و دیالوگ و حرف. اما این‌ها فقط بحث‌های سلیقه‌ای یک خوانندهٔ کوچک‌اند که از ادبیات در کنار تحلیل و فلسفهٔ حل‌شده در لایه‌های یک اثر، قصه و ماجرا هم می‌خواهد. نمی‌توانم در پایان بگویم خواندن کتاب را پیشنهاد می‌کنم، چون واضح است و البته که کوندرای بزرگ را باید خواند!</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-23362" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Immortality.jpg?resize=338%2C500" alt="جاودانگی - میلان کوندرا" width="338" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Immortality.jpg?w=338&amp;ssl=1 338w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/Immortality.jpg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="(max-width: 338px) 100vw, 338px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ترجمهٔ فارسی کتاب «جاودانگی» د</span><i><span style="font-weight: 400;">ر</span></i><span style="font-weight: 400;"> کتابخانهٔ ونکوور (چاپ‌های </span><a href="https://vpl.bibliocommons.com/v2/record/S38C6222377"><span style="font-weight: 400;">دوم</span></a><span style="font-weight: 400;"> و </span><a href="https://vpl.bibliocommons.com/v2/record/S38C3103851"><span style="font-weight: 400;">هشتم</span></a><span style="font-weight: 400;">) موجود است و می‌توانید آن را به امانت بگیرید. فراموش نکنید که حتی اگر در این شهر زندگی نمی‌کنید، می‌توانید با داشتن کارت عضویت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان در این کتابخانه عضو شوید و کتاب را حضوری در محل این کتابخانه‌ تحویل بگیرید یا حتی بدون این کار، از طریق خدمات بین‌کتابخانه‌ای (Interlibrary)، می‌توانید در کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان برای دریافت کتاب‌ درخواست بدهید. به‌این ترتیب که کتابخانهٔ شهرتان آن را از کتابخانهٔ مبدأ امانت می‌گیرد و در کتابخانهٔ محل زندگی‌تان به شما تحویل می‌دهد تا آن را بخوانید و به‌راحتی دوباره به همان‌جا برگردانید تا به کتابخانهٔ مبدأ پس فرستاده شود. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خدمات بین‌کتابخانه‌ای، از وب‌سایت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان دیدن کنید یا از پرسنل آنجا دربارهٔ این خدمات بپرسید. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">همچنین می‌توان نسخهٔ الکترونیک این کتاب را از طریق برنامه‌های کتاب‌خوانِ </span><a href="https://taaghche.com/book/82978/%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C"><span style="font-weight: 400;">طاقچه</span></a><span style="font-weight: 400;"> و </span><a href="https://fidibo.com/book/170833-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C"><span style="font-weight: 400;">فیدیبو</span></a><span style="font-weight: 400;"> خریداری کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسخهٔ چاپی این کتاب در برخی کتاب‌فروشی‌های خارج از ایران ازجمله کتاب‌فروشی یار مهربان در اروپا در دسترس است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://yaremehraban.eu/product/nesmrtelnost"><span style="font-weight: 400;">https://yaremehraban.eu/product/nesmrtelnost</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/30/%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d8%b9%db%8c/">جاودانه‌شدن در قلب حوادث فرعی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/07/30/%d8%ac%d8%a7%d9%88%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%af%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d8%b9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23359</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فرزانگی وجودی رمان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/02/06/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/02/06/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Feb 2019 02:36:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستایوفسکی]]></category>
		<category><![CDATA[سلمان رشدی]]></category>
		<category><![CDATA[گابریل گارسیا مارکز]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[میلان کوندرا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10476</guid>

					<description><![CDATA[<p>سه اثر بزرگ: صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز، آخرین آهِ مغربیِ سلمان رشدی، و ابلهِ داستایوفسکی، میلان کوندرا برگردان: مریم رئیس‌دانا &#8211; آمریکا سه مضمون: تولید مثل، جمعیت و خنده از خلال این سه نمونه، میلان کوندرا، در سه مقالهٔ قدیمی و منتشرنشدهٔ خود، چیزی را بیان می‌کند که خودش آن را فرزانگی یا هوشیاری وجودی رمان می‌نامد. مقاله اول، رمان و تولید مثل «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، نوعی پیروزی رمان است. با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/02/06/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/">فرزانگی وجودی رمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">سه اثر بزرگ: </span><b>صد سال تنهاییِ</b><span style="font-weight: 400;"> گابریل گارسیا مارکز،</span><b> آخرین آهِ مغربیِ</b><span style="font-weight: 400;"> سلمان رشدی، و </span><b>ابلهِ</b><span style="font-weight: 400;"> داستایوفسکی، </span></span><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">میلان کوندرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردان: <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">مریم رئیس‌دانا</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سه مضمون: تولید مثل، جمعیت و خنده</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">از خلال این سه نمونه، میلان کوندرا، در سه مقالهٔ قدیمی و منتشرنشدهٔ خود، چیزی را بیان می‌کند که خودش آن را فرزانگی یا هوشیاری وجودی رمان می‌نامد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10478" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Cien_an%CC%83os_de_soledad_book_cover_1967.jpg?resize=265%2C376" alt="سه اثر بزرگ: صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز، آخرین آهِ مغربیِ سلمان رشدی، و ابلهِ داستایوفسکی، میلان کوندرا" width="265" height="376" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Cien_an%CC%83os_de_soledad_book_cover_1967.jpg?w=265&amp;ssl=1 265w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Cien_an%CC%83os_de_soledad_book_cover_1967.jpg?resize=211%2C300&amp;ssl=1 211w" sizes="(max-width: 265px) 100vw, 265px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مقاله اول، رمان و تولید مثل</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، نوعی پیروزی رمان است. با وجود این، رمان مارکز به‌شیوه‌ای پارادوکسال، پایان یک دوران را امضا می‌کند: دورانی که فرد را «شالودهٔ همه‌چیز» قرار می‌داد. در بازخوانیِ صد سال تنهایی، ایدهٔ عجیبی به ذهنم رسید: شخصیت‌های اول رمان‌های بزرگ فرزندی ندارند. در زندگی، کمتر از یک درصد مردم بدون فرزند هستند، ولی حداقل پنجاه درصد شخصیت‌های بزرگ در رمان‌ها، رمان را ترک می‌کنند بی‌آنکه تولید مثل کرده باشند. نه پانتاگروئل، نه پانورژ، نه دون کیشوت، هیچ‌یک وارث ندارند. نه والمون، نه مارکیز دو مرتوی، نه بانوی پرهیزکارِ «دلبستگی‌های پُرگزند». نه تام جونز، مشهورترین قهرمان فیلدینگ، نه ورتر. بیشتر شخصیت‌های اصلی استاندال بدون فرزند‌اند، یا هرگز فرزندان خود را ندیده‌اند؛ و همچنین بسیاری از قهرمان‌های بالزاک و داستایوفسکی و در همین قرن گذشته، شخصیت اول «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته»، و بدون تردید، تمام شخصیت‌های بزرگ موزیل: اولریش، خواهرش آگات، والتر، زنش کلاریس، و دیوتیم، و همچنین شوایک، و نیز تمامی قهرمان‌های اصلی کافکا، به استثنای کارل روسمانِ بسیار جوان که زن کلفتی را باردار می‌کند، اما دقیقاً به‌همین دلیل، به قصد زدودن بچه از زندگی‌اش به آمریکا می‌گریزد، و این‌طور است که رمان می‌تواند متولد بشود. این سترون بودن، ناشی از قصد آگاهانهٔ رمان‌نویسان نیست؛ بلکه این روح هنر رمان (یا ضمیر ناهشیار این هنر) است که از تولید مثل کراهت دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رمان، زادهٔ دوران مدرن است؛ دورانی که فرد را به گفتهٔ هایدگر، بدل کرد به «شالودهٔ همه‌چیز». به لطف هنر رمان، انسان در اروپا به‌عنوان فرد جایگاه پیدا می‌کند. در زندگی واقعی، چیزهای زیادی از والدینمان، آن‌طور که پیش از تولدمان بوده‌اند، نمی‌دانیم. ما نزدیکانمان را بخش‌بخش می‌شناسیم؛ می‌بینیم که می‌آیند و می‌روند، و به‌محض اینکه از دنیا می‌روند، کسان دیگری جای آن‌ها را می‌گیرند؛ آن‌ها رژه‌ای طولانی از وجودهایی قابل جایگزین را شکل می‌دهند. تنها رمان است که فرد را مجزا می‌کند، نور می‌تاباند به تمام زندگی‌اش، به تمام افکارش، به تمام احساساتش، و او را غیرقابل جایگزین می‌کند: فرد را بدل می‌کند به مرکز همه‌چیز.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10479" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Gabriel_Garcia_Marquez.jpg?resize=334%2C500" alt="گابریل گارسیا مارکز" width="334" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Gabriel_Garcia_Marquez.jpg?w=334&amp;ssl=1 334w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Gabriel_Garcia_Marquez.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 334px) 100vw, 334px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دون کیشوت می‌میرد و رمان به پایان می‌رسد؛ این پایان کاملاً قطعی‌ است چرا که دون کیشوت فرزند ندارد. اگر فرزندی می‌داشت، زندگی‌اش ادامه پیدا می‌کرد؛ نمونه قرار می‌گرفت یا رد می‌شد، از آن دفاع یا به آن خیانت می‌شد؛ مرگ یک پدر، در را باز می‌گذارد. از طرف دیگر، این همان چیزی‌ است که ما از دوران کودکی می‌شنویم: زندگی تو در بچه‌هایت تداوم پیدا خواهد کرد؛ بچه‌هایت جاودانگی تو هستند. اما، اگر سرگذشت من در آن‌سوی زندگی شخصیِ من بتواند تداوم پیدا کند، به این معناست که زندگی من نه فقط ماهیت مستقلی ندارد، بلکه ناکامل است، و به‌خودیِ خود معنایی ندارد. به این معنا که چیزی کاملاً ملموس و زمینی وجود دارد که بر اساس آن فرد ساخته می‌شود، و رضایت می‌دهد که ادغام شود، که فراموش شود: خانواده، توارث، طایفه، ملت. به این معنا که فرد به‌عنوان «شالودهٔ همه‌چیز» فقط یک توهم است، یک شرط‌‌بندی‌‌، یک رؤیای چندقرنهٔ اروپا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با صد سال تنهایی مارکز، به‌نظر می‌آید هنر رمان از این رؤیا بیرون می‌آید؛ مرکز توجه، دیگر یک فرد نیست، بلکه دسته‌ای از افراد است؛ آن‌ها همگی اصیل‌اند و غیرقابل تقلید، و با وجود این هر یک از آن‌ها چیزی نیستند مگر روشنایی زودگذر پرتو آفتاب روی موج یک رودخانه؛ هر یک از آن‌ها فراموش شدن خود در آینده را به دوش می‌کشد و هر یک از آن‌ها به این امر آگاه است. هیچ‌یک از آن‌ها از ابتدا تا به انتها در صحنهٔ رمان نمی‌ماند؛ اورسولای پیر، مادر تمام این طایفه، وقتی می‌میرد، صد و بیست ساله است، و مرگش خیلی پیش از آن است که رمان به‌پایان برسد؛ تمام اشخاص نام‌هایی شبیه به هم دارند، آرکادیو خوزه بوئندیا، خوزه آرکادیو، خوزه آرکادیوی دوم، اورلیانو بوئندیا، اورلیانوی دوم، به این دلیل: آن خط فاصلی که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند، در سایه برود و خواننده آن‌ها را با هم قاطی بکند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بر حسب این شواهد، دوران فردگرایی اروپایی، دیگر دورانی نیست که به آن‌ها متعلق باشد. پس دوران آن‌ها کدام است؟ دورانی که برمی‌گردد به گذشتهٔ سرخ‌‌پوستان آمریکا؟ یا دورانی در آینده که فردِ انسان در نوع انسان ذوب خواهد شد؟ احساس می‌کنم این رمان که نمونه‌ای‌ است متعالی از این هنر، در عین‌حال وداعی است جدی با عصر رمان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10480" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Last_sigh.jpg?resize=254%2C392" alt="سه اثر بزرگ: صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز، آخرین آهِ مغربیِ سلمان رشدی، و ابلهِ داستایوفسکی، میلان کوندرا" width="254" height="392" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Last_sigh.jpg?w=254&amp;ssl=1 254w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Last_sigh.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="auto, (max-width: 254px) 100vw, 254px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مقاله دوم: آخرالزمان در دورهٔ افزایش جمعیت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مقابلِ جمعیت یخ‌بستهٔ سیستم‌های توتالیتر، «آخرین آهِ مغربی»‌ اثر سلمان رشدی، نوع دیگری از جمعیت را معرفی می‌کند که کمتر هراس‌انگیز نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">افزایش جمعیت، جهان ما را از جهان پدران و مادرانمان متمایز می‌کند؛ تمام آمارها درستی این مطلب را نشان می‌دهند، ولی وانمود می‌کنیم این موضوع فقط یک مشت عدد است که هیچ‌چیزی را در زندگی انسان تغییر نمی‌دهد. ما نمی‌خواهیم بپذیریم انسانی که همواره به‌وسیلهٔ جمعیت احاطه‌ شده، دیگر نه به فابریس دل دونگو شبیه است، نه به شخصیت‌های پروست، و نه به پدر و مادرم که پیش از این حتی می‌توانستند دست در دست هم در پیاده‌رو پرسه بزنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروزه، شما وقتی از آپارتمان خود بیرون می‌روید، بلافاصله با سیلی از جمعیت برده می‌شوید که در خیابان جاری است، در تمام خیابان‌ها، روی جاده‌ها و بزرگراه‌ها، «شما له‌شده در قلب یک ازدحام دیوانه زندگی می‌کنید» و «سرگذشت شخصی شما باید راهش را از میان انبوه جمعیت باز کند»، (رشدی، آخرین آه مغربی).</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما جمعیت چیست؟ از نظر من، این واژه ارتباط دارد با تصورات سوسیالیستی، قبل از هر چیز، به‌معنای مثبت کلمه، جمعیتی که تظاهرات می‌کند، انقلاب می‌کند، پیروزی را جشن می‌گیرد، و سپس به‌معنای منفی کلمه، جمعیت سربازخانه‌ها، جمعیت منضبط، جمعیتی که به خیابان‌ها کشانده می‌شوند، و در پایان، جمعیت اردوگاه‌های کار اجباری. انسان متعلق به این جمعیت «امکان حماسی» کمتری دارد؛ برای عمل کردن فرصت کمتری دارد؛ هر حرکت کوچک او زیر نظر است و هیچ شانسی ندارد تا زنجیرهٔ حوادثی را به جنبش درآورد که منجر به ماجراجویی شود. این جهان بدون ماجراجویی، این جهان «ضد حماسی» که در آن انسان تمام فردیتش را از دست می‌دهد و هیچ آزادی عمل ندارد، برای مدت‌های بسیار طولانی، تنها تصور من از فرجام انسان بوده است؛ از آخرالزمان.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10481" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Hayfestival-2016-Salman-Rushdie-1-cu.jpg?resize=333%2C500" alt="سلمان رشدی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Hayfestival-2016-Salman-Rushdie-1-cu.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Hayfestival-2016-Salman-Rushdie-1-cu.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمعیت در رمان‌های رشدی شخصیت متفاوتی دارد، حتی شاید بشود گفت متضاد است؛ جمعیتی است خارج از هر نظمی، و آزاد؛ به‌طرز هراس‌انگیزی آزاد، فعال، جسور، مافیایی، توطئه‌گر و دروغ‌گو. در رمان‌های رشدی، همه‌چیز غیرمنتظره، مضحک یا دیوانه‌کننده است؛ ما در «مبالغهٔ حماسی» دائمی‌ای قرار داریم، طوری که به‌نظر می‌آید از جنبهٔ زیبایی‌شناسی نوع فلوبری و پروستی، قواعد و سلیقهٔ پسندیده را زیر پا می‌گذارد. اما این داستان‌پردازی اغراق‌آمیز حالت تصنعی ندارد، بلکه شخصیت تغییریافتهٔ زندگی را بازتاب می‌هد. به این جنون افزایش جمعیت، نویسنده تخیل مستی‌آور خاص خود را هم اضافه می‌کند، تخیلی که از چیزی جز خود واقعیت نشئت نگرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمعیتی که رشدی از آن صحبت می‌کند، جمعیتی‌ است که در آن هر کس محافظ آزادی خود است و افراد پلیس هم به‌جای اطاعت از مافوق، با بی‌مسئولیتی شادمانه‌ای، از پول مافیایی اطاعت می‌کنند که آن‌ها را آلت دست قرار می‌دهد. و رسوایی همین‌جاست: شخصیت‌های رشدی به‌حدی زنده، اصیل، گیرا و جذاب‌اند که بیش از این ممکن نیست، پشت سر هر یک از آن‌ها زندگی‌نامه‌ای غنی، و سرشار از حادثه وجود دارد؛ آن‌ها چنان «زیبایی حماسی» فوق العاده‌ای از خود ساطع می‌کنند که ما متوجه نمی‌شویم این چشمهٔ حماسی خیره‌کننده، چشمهٔ شرّ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باید پذیرفت چیزی را که ناپذیرفتنی است: این گل‌های شرّ، گل‌های آزادی‌اند. در پایان رمان، وقتی «مغربی زوگوایبی» به اسپانیا پرواز می‌کند، دیگ پرِ جمعیت جهان منفجر می‌شود، و شهر بمبئی زیر پای او، میان دود و شعله‌های آتش، زندگیِ آخرالزمان خود را شروع می‌کند؛ این‌ نه مرتجعان‌اند که با هم نبرد می‌کنند، و این نه سایهٔ سنگین اردوگاه‌های کار اجباری‌ست که روی شهر خراب می‌شود؛ بلکه این آزادی شادمانهٔ تولید ثروت و ویران کردن آن است، آزادی سازماندهی کردن باندهای آدمکش و قتل‌عام دشمنان، آزادی منفجر کردن خانه‌ها و نابود کردن شهرها. این، آزادی است که با هزاران دستِ آلوده به خون‌ در حال به آتش کشیدن نهایی جهان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تمام این‌ها پیشگویی نیست، رمان‌نویسان پیامبران نیستند؛ آخرالزمانِ آخرین آه مغربی، وضع اکنون ماست؛ امکانی که از پناهگاه خود در کمین ماست، مراقب ماست، آنجاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10482" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/9781101433058.jpeg?resize=278%2C425" alt="سه اثر بزرگ: صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز، آخرین آهِ مغربیِ سلمان رشدی، و ابلهِ داستایوفسکی، میلان کوندرا" width="278" height="425" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/9781101433058.jpeg?w=278&amp;ssl=1 278w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/9781101433058.jpeg?resize=196%2C300&amp;ssl=1 196w" sizes="auto, (max-width: 278px) 100vw, 278px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مقاله سوم: غیاب خنده‌دار خنده، داستایوفسکی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ابله داستایوفسکی، با رفتار خود، شکل‌های متفاوتی از خنده را به‌نمایش می‌گذارد؛ شکل‌هایی که هیچ ربطی به طنز ندارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرهنگ لغت خنده را این‌طور معنی کرده است: واکنشی «برانگیخته‌شده از چیزی مضحک یا خنده‌دار»، اما آیا حقیقت دارد؟ از ابلهِ داستایوفسکی می‌توان آنتولوژی کاملی از خنده‌ به‌دست آورد. عجیب اینکه شخصیت‌‌هایی که بیشتر می‌خندند، کسانی نیستند که حس طنز بسیار بالایی دارند. برعکس آن‌ها دقیقاً کسانی‌اند که هیچ بویی از طنز نبرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از خانه‌ای ییلاقی واقع در بیرون شهر، گروهی از افراد جوان برای گردش خارج می‌شوند. میان آن‌ها سه دختر «چنان با علاقهٔ زیاد به شوخی‌های اوگنی پاولوویچ می‌خندند، که او شک می‌کند شاید آن‌ها اصلاً به حرف‌های او گوش نمی‌دهند.» این شک «اسباب شلیک خندهٔ ناگهانی او می‌شود.» چه دقت بی‌نظیری: ابتدا، خندهٔ دسته‌جمعی دخترهای جوانی که همان‌طور که می‌خندند، فراموش می‌کنند به چه دلیل می‌خندند و به خندیدن ادامه می‌دهند، بی‌هیچ دلیلی؛ بعد هم این خندهٔ (بسیار نادر و بسیار ارزشمند) اوگنی پاولوویچ، وقتی متوجه می‌شود خندهٔ دخترها عاری از هرگونه دلیل خنده‌دار است، در برخورد با غیاب خنده‌دار خنده‌، شلیک خنده سر می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هنگام گردش در همان پارک، آگلایا نیمکت سبزی را به میشکین نشان می‌دهد و می‌گوید این همان نیمکتی است که همیشه حدود ساعت هفت صبح، وقتی که هنوز مردم خواب‌اند، رویش می‌نشیند. شب، جشن تولد میشکین است. این میهمانی، دراماتیک و طاقت‌فرسا، دیروقتِ نیمه‌شب به‌پایان می‌رسد. میشکین به‌جای خوابیدن، با هیجان بسیار، برای قدم زدن در پارک از خانه بیرون می‌رود. آنجا، نیمکت سبزی را می‌بیند که آگلایا نشانش داده بود. در حال نشستن روی آن، «ناگهان با سر و صدای زیاد، شلیک خنده‌ای سر می‌دهد»، آشکارا این خنده‌ای نیست که چیزی مضحک یا خنده‌دار آن را برانگیخته باشد. به‌علاوه جملهٔ بعدی این موضوع را تأیید می‌کند: «نمی‌توانست از چنگال اضطراب رها شود»، همان‌جا نشسته می‌ماند و خوابش می‌برد. بعد، خندهٔ «ساده و باطراوتی» بیدارش می‌کند. «آگلایا روبه‌رویش ایستاده بود و قاه قاه می‌خندید&#8230; او می‌خندید و در عین حال به‌شدت عصبی بود.» این خنده نیز به‌نوبهٔ خود، به‌وسیلهٔ چیزی مضحک یا خنده‌دار برانگیخته نشده است. آگلایا رنجیده‌خاطر می‌شود از اینکه می‌بیند میشکین بی‌سلیقگی کرده و در انتظار او خوابش برده، می‌خندد تا بیدارش کند؛ تا بهش بفهماند که او مسخره است؛ تا او را با خند‌ه‌ای جدی سرزنش کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10483" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Dostoevskij_1876.jpg?resize=364%2C500" alt="داستایوفسکی" width="364" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Dostoevskij_1876.jpg?w=364&amp;ssl=1 364w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/02/Dostoevskij_1876.jpg?resize=218%2C300&amp;ssl=1 218w" sizes="auto, (max-width: 364px) 100vw, 364px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خندهٔ بی‌دلیل دیگری به ذهنم می‌رسد. زمانی که دانشجوی سینما در پراگ بودم، خودم را در احاطهٔ دانشجویان دیگری می‌بینم که سر و صدا و شوخی می‌کنند؛ بینشان آلوئیس د.، مردی جوان، مهربان، عاشق شعر، کمی بیش از حد خودشیفته و به‌طرز عجیبی حرکاتش تصنعی است. می‌بینم که دهانش را تا آخر باز می‌کند؛ صدایی بلند و اداهایی از خودش درمی‌آورد: می‌خواهم بگویم می‌خندد. ولی مثل دیگران نمی‌خندد: خنده‌اش همان تأثیری را دارد که چیزی بدلی میان چیزهای اصیل. اگر این خاطره را فراموش نکرده‌ام، برای این است که تجربهٔ تازه‌ای برایم بود: خندهٔ کسی را دیدم که به‌هیچ‌وجه حس خنده نداشت و فقط به این دلیل می‌خندید تا خودش را از دیگران متمایز نکند. مثل جاسوسی که آرزوی داشتن یونیفورم ارتش خارجی را دارد تا شناخته نشود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاید به لطف آلوئیس د. بود که قسمتی از آوازهای مالدورور در همان دوره مرا تحت تأثیر قرار داد: مالدورور، روزی با کمال تعجب می‌بیند که مردم می‌خندند. ناتوان از فهم معنایِ این شکلک عجیب و به نیت هم‌رنگ شدن با دیگران، چاقویی برمی‌دارد و گوشه‌های لبش را شکاف می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جلوی صفحه تلویزیون هستم. برنامه‌ای که پخش می‌شود، بسیار پر سر و صداست. مجری‌ها، هنرپیشه‌ها، ستاره‌ها، نویسندگان، خواننده‌ها، مانکن‌ها، نمایندگان، وزیران مرد، وزیران زن، همگی جمع‌اند و به هر بهانه‌ای، باز کردن دهان‌شان تا آخر، بلند کردن صدایشان تا آخر، و انجام حرکات اغراق‌آمیز؛ به‌عبارت دیگر، دارند می‌خندند. و من در خیال می‌بینم که اوگنی پاولوویچ ناگهان میانشان به‌راه می‌افتد و این خندهٔ فاقد هر نوع دلیل خنده‌دار را نگاه می‌کند. نخست، مبهوت، بعد ذره‌ذره از هراسش کاسته می‌شود و سرانجام این غیبت خنده‌دار خنده موجب می‌شود «که ناگهان شلیک خنده را سر دهد». در این لحظه، آن‌ها که می‌خندیدند و تا چند لحظه پیش، با بدگمانی نگاهش می‌کردند، خیالشان‌ راحت می‌شود و با سر و صدا او را در دنیای خندهٔ بدون طنزشان می‌پذیرند، همان‌جایی که ما به زندگی کردن در آن محکوم‌ایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">_______________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منبع: لوموند، ویژهٔ کتاب، ۲۵ مهٔ ۲۰۰۷</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/02/06/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/">فرزانگی وجودی رمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/02/06/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10476</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 08:23:57 by W3 Total Cache
-->