<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مژده مواجی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%DA%98%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مژده-مواجی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Apr 2026 14:31:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مژده مواجی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مژده-مواجی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/04/05/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/04/05/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2026 14:31:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26237</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان ناهید به صفحهٔ مانیتور در مترو نگاه کرد. اخبار جنگ در ایران سرتیتر خبرها بود. بی‌آنکه بخواند، سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. با خودش گفت: «همان خبرها و گزارش‌های یک‌طرفۀ همیشگی در آلمان.» به محل کارش که رسید، به دفترش رفت، کاپشنش را درآورد و به‌طرف آشپزخانه رفت تا سروگوشی آب بدهد ببیند آنجا چه خبر است. مارا، همکارش، آنجا ایستاده بود و داشت برای شروع جلسه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/04/05/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d9%84%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ناهید به صفحهٔ مانیتور در مترو نگاه کرد. اخبار جنگ در ایران سرتیتر خبرها بود. بی‌آنکه بخواند، سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. با خودش گفت: «همان خبرها و گزارش‌های یک‌طرفۀ همیشگی در آلمان.» </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">به محل کارش که رسید، به دفترش رفت، کاپشنش را درآورد و به‌طرف آشپزخانه رفت تا سروگوشی آب بدهد ببیند آنجا چه خبر است. مارا، همکارش، آنجا ایستاده بود و داشت برای شروع جلسه تدارک می‌دید؛ آماده‌کردن قهوه، چای و گذاشتن بیسکوئیت‌ها در بشقاب. تا ناهید را دید، به او خیره شد:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">&#8211; حالت چطور است؟ </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگار که ناهید منتظر این سؤال بوده باشد، دلش کمی گرم شد. اشک در چشمانش حلقه بست و از گوشهٔ چشمش سرازیر شد. مارا او را بغل کرد و گفت: «اخبار را دنبال می‌کنم. واقعاً تراژیک است. اگر احساس می‌کنی به‌خاطر این شرایط استرس داری، چند روزی در خانه بمان.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید تشکر کرد و گفت: «بهتر است بیایم سر کار تا ذهنم مشغول شود و کمتر برای خواندن اخبار به موبایلم نگاه کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید درحالی‌که فنجان و زیرفنجانی‌ها را از کمد آشپزخانه بیرون می‌آورد، گفت: «تعداد کشته‌ها و خرابی‌ها زیاد است. همان روز اول ۱۷۰ کودک در دبستان کشته شدند… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همکارها یکی پس از دیگری آمدند. بساط پذیرایی در سالن چیده شد. همه دور میز نشستند. سارینا رو به ناهید کرد و پرسید: «حالت چطور است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نگرانم. نگرانِ جان عزیزانم، نگرانِ ایران و مردمش، نبودن ارتباط… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سارینا انگار که نشنیده باشد، گفت: «چقدر قیمت بنزین بالا رفته است. اگر این جنگ ادامه پیدا کند، چه‌کار کنیم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مارتینا، همکار دیگر با چشم‌های گشادشده، ادامه داد: «چه دنیایی شده است! من بیش از هر چیز نگران خانواده‌ام هستم. جریان راست در آلمان دارد قوی می‌شود. رنگ پوست دو تا پسر من تیره است، همسرم سیاه‌پوست است. می‌ترسم اتفاقی برایشان بیفتد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید فنجانش را میان دو دست گرفت تا لرزش خفیف انگشتانش را پنهان کند. واژه‌های مارتینا او را مانند موجی به عقب راند. می‌خواست بگوید: «اما پسران تو شب‌ها زیر سقف سالم می‌خوابند.» ولی زبانش نچرخید. حس کرد اکسیژن اتاق برای او کافی نیست. همکارانش نه از سر بدجنسی، بلکه از سر عادتی غریزی، فاجعه را به مقیاس زندگی خودشان کوچک کرده بودند؛ بنزین، انتخابات، امنیت محلی. ایران برای آن‌ها فقط یک متغیر اقتصادی یا یک خبر دور بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید به فنجان قهوه‌اش خیره شد. بخار ملایمی که از فنجان بلند می‌شد، در چشمانش شبیه دود غلیظی شد که از پشت پنجره‌های خانه‌ای در تهران بالا می‌رفت. صدای مارتینا که از نگرانی‌اش برای پسرانش می‌گفت، کم‌کم دور و دورتر شد، مانند صدایی که از ته چاه بیاید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید با خودش فکر کرد: «عدالت چه تقسیم‌بندی عجیبی دارد!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مارتینا نگران احتمال یک اتفاق در آینده بود، اما ناهید با قطعیتِ یک فاجعه در گذشته و حال دست‌وپنچه نرم می‌کرد. برای همکارانش، جنگ یک فاکتور مزاحم در کیفیت زندگی‌شان بود؛ چیزی که قیمت بنزین را گران می‌کرد یا آرامش سیاسی‌شان را به هم می‌ریخت. اما برای ناهید، جنگ خود زندگی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سارینا با لبخندی تصنعی پرسید: «ناهید، نظر تو چیست؟ فکر می‌کنی قیمت‌ها باز هم بالا برود؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید نگاهش را از بخار قهوه گرفت. دهانش خشک شده بود. عدد «۱۷۰ کودک» هنوز روی زبانش سنگینی می‌کرد، اما فهمید که آن عدد در این اتاق، جایی میان بحث بنزین و انتخابات، گم شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید لبخند تلخی زد؛ لبخندی که پشتش کوهی از فریادهای فروخورده است. آرام گفت: «بله، احتمالاً همه‌چیز گران‌تر می‌شود. جنگ همیشه همین‌طور است. هزینه‌اش را آدم‌های اشتباهی پرداخت می‌کنند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس فنجانش را برداشت و جرعه‌ای از قهوهٔ سردشده‌اش نوشید. طعم گس و تلخ قهوه با طعم بغضی که در گلو داشت، یکی شد. همکارانش با شنیدن تأیید او، با خیال راحت به بحث دربارهٔ تورم و سیاست‌های حزب راست ادامه دادند. برای آن‌ها، ناهید دوباره همان همکارِ «منظم و آرام» همیشگی شده بود که در بحث شرکت می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در سر ناهید، صدای انفجارها در ایران با صدای قاشق‌های چای‌خوری در اتاق جلسه در هم آمیخته بود. او آنجا نشسته بود، فیزیک بدنش روی صندلی چرمیِ اداره در آلمان بود، اما روحش داشت لابه‌لای خرابه‌ها در ایران، می‌گشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناهید از اتاق جلسه بیرون آمد. صدای خنده‌های ریزِ همکارانش که حالا داشتند دربارهٔ برنامه‌های آخر هفته صحبت می‌کردند، پشت درِ بستهٔ اتاق جا ماند. راهروی طولانی اداره، با آن کف‌پوش‌های براق و دیوارهای خاکستریِ ماتی که با تابلوهای مدرن و بی‌روح تزئین شده بود، کشسانیِ عجیبی پیدا کرده بود. حس می‌کرد پاهایش به زمین چسبیده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پشت میز کارش نشست؛ یک مانیتورِ عریض، یک کیبورد و یک خودکار؛ همه‌چیز روی میزش به‌طرز وسواس‌گونه‌ای مرتب بود. او سال‌ها برای رسیدن به این «ثبات» جنگیده بود، اما حالا این ثبات، مثل یک شوخیِ بی‌مزه به نظر می‌رسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مانیتور را روشن کرد. اولین چیزی که روی صفحه ظاهر شد، منظره‌ای آرام از کوه‌های آلپ، با آسمانی آبی و بدون لکه بود. ناهید ناخودآگاه آهی کشید. آسمانِ ایران هم زمانی همین‌طور بود، قبل از آنکه با دود و غبارِ انفجار، خاکستری شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">گوشیِ موبایلش که روی حالتِ سکوت بود، روی میز لرزید. قلبش فرو ریخت. نکند خبری از ایران باشد؟ با دستانی لرزان گوشی را برداشت. خبریِ کوتاه به‌آلمانی بود:</span><i><span style="font-weight: 400;"> «تداومِ درگیری‌ها در خاورمیانه؛ نگرانی‌ها از افزایش افزایشِ قیمتِ انرژی در اروپا… »</span></i></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/04/05/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d9%84%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/04/05/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26237</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – جنگ، هیولای هزارپا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d9%87%db%8c%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d9%87%db%8c%d9%88%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 14:05:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26171</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان بامداد بود. جرعه‌ای از تلخیِ قهوه را فرو دادم و نگاهم روی صفحهٔ گوشی لغزید. یک پیام، تمام جهان را آوار کرد: جنگ آغاز شد!  هراسان به صفحات اخبار هجوم بردم. چشمانم روی کلماتِ سنگین خشک شد؛ بغضم را با طعم گسِ قهوه فرو خوردم. جنگ&#8230; باز هم جنگ! انگار تمام زخم‌های کهنه‌ای که از نبردهای پیشین در جانم لانه کرده بود، دهان باز کردند و داغ‌های قدیمی، دوباره شعله کشیدند. ایرانم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d9%87%db%8c%d9%88%d9%84/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – جنگ، هیولای هزارپا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بامداد بود. جرعه‌ای از تلخیِ قهوه را فرو دادم و نگاهم روی صفحهٔ گوشی لغزید. یک پیام، تمام جهان را آوار کرد: جنگ آغاز شد! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هراسان به صفحات اخبار هجوم بردم. چشمانم روی کلماتِ سنگین خشک</span><span style="font-weight: 400;"> شد؛ بغضم را با طعم گسِ قهوه فرو خوردم. جنگ&#8230; باز هم جنگ! انگار تمام زخم‌های کهنه‌ای که از نبردهای پیشین در جانم لانه کرده بود، دهان باز کردند و داغ‌های قدیمی، دوباره شعله کشیدند. ایرانم زخمی شد. دوباره </span><span style="font-weight: 400;">و دوباره. خسته‌تر از همیشه. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگهان، پیوند دنیای مجازی با ایران گسست. قلبم به دیوارهٔ سینه می‌کوفت. در این بی‌خبریِ مطلق، چطور از لرزش دستانِ عزیزانم باخبر می‌شدم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به موبایلم آویخته بودم؛ غریقی که به تکه‌چوبی چنگ می‌زند. هر خبر، تازیانه‌ای بود بر پیکر روحم. تا آنکه خبر آمد: «اصابت راکت به دبستانی در میناب»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چیزی در اعماق وجودم فروریخت. میناب&#8230; کودک&#8230; مدرسه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">آه، دخترم! پسرم! هنوز طنینِ زنگِ تفریح و قهقهه‌های مستانه‌ات در گوشم است. ا</span><span style="font-weight: 400;">ما حالا، آن خنده‌ها در غرشِ آهن و آتش گم شده‌اند. صدای لرزانِ پاهای کوچکت وقتی زمین زیرِ گام‌هایت دهان باز کرد، هنوز بندبندِ وجودم را می‌لرزاند. بهارِ کوتاهِ عمرت، پیش از آنکه شکوفه دهد، در هجومِ تندبادی سیاه به خاموشی گرایید…</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تو، کودک آفتاب و نخلِ میناب بودی؛ فرزندِ خاکی که درد را از بر بود، اما تو می‌خواستی با دست‌های کوچکت، مرهمی بر زخم‌هایش باشی و ویرانی‌هایش را آباد کنی. افسوس که سهم تو از آبادی، ویرانه‌ای شد و سهم من از تو، مرثیه‌ای که هرگز تمام نمی‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنگ، آن هیولای هزارپا، با دهانی گشوده از آهن و آتش، شهر را بلعیده بود. دیگر خبری از بوی شرجیِ نخلستان‌های میناب نبود؛ حالا فضا را بوی تندِ باروت و غبارِ سردِ گچ و آجر پر کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنگ، هنرمندِ بدسلیقه‌ای است که زیباترین رنگ‌ها را به خاکستریِ تیره بدل می‌کند. تماشایش کن! چگونه کوله‌پشتی تو را در میان آوارهای دبستان، زیرِ چرخ‌های زنگ‌زدهٔ کینه‌توزی‌اش له کرده است. کتاب‌های درسی، با ورق‌هایی سوخته و لبه‌هایی خونین، در باد تلوتلو می‌خورند؛ انگار کلمات هم از وحشتِ آنچه دیده‌اند، می‌خواهند از صفحه‌ها بگریزند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهرهٔ کریه جنگ، نه در غرشِ جت‌ها، که در سکوتِ هولناکِ بعد از انفجار نهفته است؛ در کفش‌های لنگه‌به‌لنگه‌ای که صاحبانشان دیگر هرگز نخواهند دوید. دیوارها، با حفره‌هایی شبیه به زخم‌های ناسور، به تماشا ایستاده‌اند. زمین، دیگر بسترِ رویش نیست؛ سفره‌ای است که با شقاوت، پیکرهای کوچک و آرزوهای نارس را در خود می‌بلعد. جنگ، عدالتی نمی‌شناسد. او با دستانی چدنی، خطِ بطلانی بر مشق‌های ناتمام دانش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آموزان می‌کشد و مدادهای رنگی را در مشتِ گره‌کرده‌اش خرد می‌کند. این است سیمای واقعی‌اش: لبخندی سنگی بر لبانِ ویرانی و چشمانی که با وقاحت به سوگواریِ مادران خیره مانده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اخبار را بی‌وقفه مرور کردم. خرابی پشت خرابی… سایهٔ جنگ، سنگین و بدقواره، بر سرِ شهر پهن شد و این‌بار، شقاوتش را بر پیکرِ نحیفِ پناهگاهی فرود آورد که آخرین سنگرِ حیات بود؛ بیمارستان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غرشِ موشک، سکوتِ ممتدِ راهروها را درید. در آنی، سفیدیِ ملحفه‌ها به سرخیِ خون نشست و بوی ضدعفونی‌کننده‌ها در هجومِ غبارِ تندِ آوار و سوختگی گم شد. سقف‌هایی که عمری شاهدِ تپش‌های لرزانِ امید بودند، چون آواری از کینه بر سرِ تخت‌های بی‌دفاع فروریختند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر صدایی جز ضجهٔ ممتدِ دستگاه‌های اکسیژنی که از نفس افتاده بودند، به گوش نمی‌رسید. عقربه‌های ساعتِ دیواری روی لحظهٔ انفجار خشکشان زده بود؛ انگار زمان هم از وقاحتِ این جنایت شرم کرده و ایستاده بود. سِرم‌هایی که زندگی را قطره‌قطره به رگ‌ها می‌بخشیدند، حالا شکسته و رها، در میانِ شیشه‌خرده‌ها می‌گریستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهرهٔ کریه جنگ اینجا عریان‌تر از هر جای دیگری بود؛ در لرزشِ دستانِ پرستاری که میانِ آوار به دنبالِ نبضی می‌گشت، در چشمانِ بهت‌زدهٔ کودکی که روی تختِ جراحی، ناتمام ماند. جنگ، حرمتِ شفا را شکسته بود. او با دستی سنگی، تارهای نازکِ امید را در گلوگاهِ اتاق‌های عمل گسسته بود و بر ویرانه‌های التیام، قهقههٔ مرگ سر می‌داد. اینجا دیگر زمین بوی زندگی نمی‌داد؛ بوی آهنِ تفتیده می‌داد و حسرتِ نفس‌هایی که در میانهٔ راه، زیرِ آوارِ سیاست و کینه، برای همیشه حبس شدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدای زنگ موبایلم آمد. گوشی را به گوشم گذاشتم. مانند گرگی که زوزه می‌کشد، گریستم. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d9%87%db%8c%d9%88%d9%84/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – جنگ، هیولای هزارپا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d9%87%db%8c%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26171</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 12:35:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26139</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان  سحرگاهان اواسط زمستان در آلمان، در آن دقایقی که شب هنوز دامن تاریکش را از خانه‌ها جمع نکرده است، ناگاه صدای شکافتن هوا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؛ صدایی نرم و آهنگین که گویی از گلوی تاریخ برمی‌خیزد. مسافری از راه می‌رسد؛ کبوتر جنگلی با آن طوق سفید بر گردن و جُبۀ خاکستری‌رنگش، بر بلندترین شاخهٔ برهنهٔ سپیدار می‌نشیند، تا نجوایی آغاز کند. او از راهی دور می‌آید، نه‌فقط از فرسنگ‌ها فاصله، که از لابه‌لای تودرتوی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> سحرگاهان اواسط زمستان در آلمان، در آن دقایقی که شب هنوز دامن تاریکش را از خانه‌ها جمع نکرده است، ناگاه صدای شکافتن هوا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؛ صدایی نرم و آهنگین که گویی از گلوی تاریخ برمی‌خیزد. مسافری از راه می‌رسد؛ کبوتر جنگلی با آن طوق سفید بر گردن و جُبۀ خاکستری‌رنگش، بر بلندترین شاخهٔ برهنهٔ سپیدار می‌نشیند، تا نجوایی آغاز کند. او از راهی دور می‌آید، نه‌فقط از فرسنگ‌ها فاصله، که از لابه‌لای تودرتوی خاطره. هر ضربهٔ بال او، گویی قلم‌مویی است که بر بوم کدر سحرگاه، خطی از امید ترسیم می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرم را روی بالش تکان می‌دهم و گوش‌هایم را تیز می‌کنم و با خودم می‌گویم: «مسافر از راه رسید. رسیدن به‌خیر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال‌هاست که صدای او تنها یک پدیدۀ زیست‌شناختی نیست. او نامه‌رسانی‌ست که در سرمای استخوان‌سوز آلمان، زمانی‌که زمین در خوابی سنگین فرو رفته، از راه می‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به صدایش گوش می‌دهم. صدایش از عمق سینه‌ای برمی‌آید که گویی عطرِ جنگل‌های هیرکانی و رطوبتِ لغزندهٔ شمال را در خود ذخیره کرده است؛ صدایی بم، آرام و تکرارشونده که در سکوت صبحگاهی به واژه‌ها تبدیل می‌شود؛ صدایی مانند چرخیدن کلید در قفل زنگ‌زدهٔ در خانهٔ مادری و پدری. انگار او در میان این غبار غلیظ مه به دنبال نشانه‌ای از خانه می‌گردد، شاید در لایه‌های این مهِ سرد، عطر نان تنوری وطن را می‌جوید. او با هر نفس، روی شیشهٔ بخارگرفتهٔ دلتنگی من می‌نویسد: «آزاد باش ای ایران… آباد باش ای ایران… » بخشی از آن شعر عباس یمینی شریف که در دبستان حفظ می‌کردیم و با هم می‌خواندیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این ریتمِ پنج‌هجایی، سال‌هاست که ساعتِ کوکیِ جان من شده است. وقتی او می‌خواند، من خود را در حیاط خانهٔ قدیمی می‌بینم که در زمستان بوی خاک باران‌خورده می‌داد. انگار این کبوتر، همان پرنده‌‌‌‌‌‌‌ای است که در کودکی لب بام می‌نشست و حالا مسیر هزاران کیلومتری‌ِ کوچ را پیموده تا به من یادآوری کند که وطن، نه‌فقط زمینی مرزبندی‌شده روی نقشهٔ جغرافیایی، که طنینی است در گوش جان. به او می‌گویم: «بخوان! بخوان! تا نجوایت از دیوارهای این شهر بگذرد، از اقیانوس‌ها عبور کند و مانند دانهٔ برف، نرم و سبک بر شانهٔ وطنم بنشیند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هر بار که صدایش در میان مه صبحگاهی گم می‌شود، با خود می‌گویم: این پرنده از کجا می‌داند که صدایش در صبح‌هایی اینچنین سرد در گوشم طنین می‌اندازد. او از ایران می‌گوید؛ وقتی نوک بال‌هایش مه را می‌شکافد و قطرات ریز شبنم بر بال‌هایش می‌نشیند، انگار زمین و زمان در هم گره می‌خورند. او می‌رود تا در انتهای این دالان سپید، بشارت‌دهندۀ سحری باشد که در آن نه غباری بر چهرۀ ایران است و نه مِهی از دلتنگی بر چشمان مهاجر.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b7%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26139</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بسته‌شدن کتاب زندگی یک مهاجر پردغدغه برای ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/02/25/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/02/25/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 14:43:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26074</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان او شبیه پرنده‌ای بود که مهاجرت را نه با قطب‌نما، که با اضطراب آغاز کرده بود. از ایران رفت، همان‌طور که پرنده‌ای از شاخهٔ ترک‌برداشتهٔ زیر پایش، می‌پرد. نه خداحافظی بلد بود، نه مطمئن بود کجا می‌رود. فقط می‌دانست اگر بماند، شاید بال‌هایش بشکند. در کشور جدید، همه‌چیز منظم بود. اتوبوس‌ها سر وقت می‌آمدند، قانون قابل‌پیش‌بینی بود، و آینده، حداقل روی کاغذ، امن به نظر می‌رسید. او یاد گرفت چطور زندگی را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/25/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بسته‌شدن کتاب زندگی یک مهاجر پردغدغه برای ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او شبیه پرنده‌ای بود که مهاجرت را نه با قطب‌نما، که با اضطراب آغاز کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از ایران رفت، همان‌طور که پرنده‌ای از شاخهٔ ترک‌برداشتهٔ زیر پایش، می‌پرد. نه خداحافظی بلد بود، نه مطمئن بود کجا می‌رود. فقط می‌دانست اگر بماند، شاید بال‌هایش بشکند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کشور جدید، همه‌چیز منظم بود. اتوبوس‌ها سر وقت می‌آمدند، قانون قابل‌پیش‌بینی بود، و آینده، حداقل روی کاغذ، امن به نظر می‌رسید. او یاد گرفت چطور زندگی را ادامه بدهد: کار کند، اجاره‌خانه بپردازد، و لبخندهای کوتاه بزند. اما هیچ‌وقت «ساکن» نشد؛ فقط «مقیم» بود. پرنده‌ای که لانه‌ای ساخته است، اما هنوز هر شب روی یک پا می‌ایستد، آمادهٔ پرواز.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنجره را که باز می‌کرد، بوی نان و باران نمی‌آمد؛ فقط هوای بی‌حافظه. با این‌حال، هر صبح، قبل از آنکه قهوه‌اش سرد شود، گوشی را برمی‌داشت و به آسمان دیگری خیره می‌شد؛ خبرهای ایران. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر کمتر از آینده حرف می‌زد. بیشتر می‌گفت: «یادت هست؟» کم‌کم آینده کوچک شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایران دیگر فقط یک کشور نبود؛ خاطره‌ای فشرده‌شده در خبر، عکس، و حسرت. گذشته برایش آشیانه‌ای امن شده بود، اما آشیانه‌ای که فقط در ذهن وجود داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او مثل پرنده‌ای که جهت‌یاب درونی‌اش خراب شده باشد، مدام سرش را بالا می‌گرفت و به آسمان خبرها خیره می‌شد. گوشی‌اش تبدیل شده بود به پنجره‌ای دائمی رو به وطن. خبرها را دنبال می‌کرد، نه فقط می‌خواند، بلکه می‌بلعید. تیترها برایش فریاد بودند. هر اتفاق کوچک، در ذهنش به فاجعه‌ای بزرگ تبدیل می‌شد. اغراق، ناخواسته، عینک همیشگی‌اش شده بود. خبرها را مثل دانه جمع می‌کرد؛ دانه به دانه، اغراق‌آمیز، وسواس‌گونه. زلزله‌ای کوچک، برای او فاجعه‌ای آخرالزمانی بود. جمله‌ای مبهم از یک مقام، به کابوسی شبانه تبدیل می‌شد. هر شب قبل از خواب، دلش به سمتی می‌رفت که کیلومترها دورتر بود؛ به جایی که نامش را نمی‌شد از دل بیرون کشید: ایران. قلبش با هر تیتر می‌پرید، بال‌هایش می‌لرزید. می‌گفت: «باید در جریان باشم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایران، آرام‌آرام، به صفحهٔ گوشی‌اش منتقل شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خبرها را با شدتی دنبال می‌کرد که حتی آن‌هایی که داخل کشور بودند، چنان دنبال نمی‌کردند. انگار می‌خواست نبودنش را جبران کند. هر تیتر را چند بار می‌خواند، هر تحلیل را تا آخر. فاجعه‌ها در ذهنش بزرگ‌تر می‌شدند، صداها بلندتر، خطرها نزدیک‌تر. فاصله، به‌جای کم‌رنگ‌کردن درد، آن را اغراق‌آمیز کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما خبرها رحم نداشتند؛ مثل توفان، هر روز از راه می‌رسیدند. قلبش تندتر می‌زد، شانه‌هایش سفت‌تر می‌شد، و خوابش تکه‌تکه. استرس، آرام و بی‌صدا، مثل پر کاهی که روی بال می‌نشیند، سنگین و سنگین‌تر شد. پرنده‌ای که مدام در حال هشدار است، بالاخره از پرواز می‌ماند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما جریان، او را با خود می‌برد و دانستن، بهای سنگینی داشت. استرس مثل مه دور سرش می‌پیچید. خوابش سبک شده بود، نفسش کوتاه. پرنده‌ای که مدام به آسمان دور نگاه کند، زمینِ زیرِ پایش را فراموش می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال‌ها گذشت. فصل‌ها عوض شدند، اما او هرگز بازنگشت. نه آن‌قدر آزاد بود که برگردد، نه آن‌قدر رها که دل بکند. میان دو آسمان معلق ماند؛ بال‌هایش خسته، اما هنوز در حال پرواز ذهنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در روزی کاملاً معمولی، در خیابانی که اسمش هرگز جزئی از حافظه‌اش نشد، قلبش ایستاد. نه با خبر فوری، نه با آژیر. آرام، بی‌تماشاچی. پرنده‌ای که سال‌ها با هیاهوی خبر زندگی کرده بود، بی‌خبر از دنیا رفت. پرندهٔ مهاجر، دور از آسمانی که از آن گریخته بود، مرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما شاید، فقط شاید، در لحظهٔ آخر، بالاخره بال‌هایش سبک شدند. دیگر لازم نبود خبری را دنبال کند، چیزی را بفهمد، یا از چیزی بترسد. آرامشی بدون اینترنت، بدون تیتر، بدون استرس را پیدا کرد که سال‌ها دنبالش می‌گشت، که نامش با همهٔ دردش، هنوز، ایران بود. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/25/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بسته‌شدن کتاب زندگی یک مهاجر پردغدغه برای ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/02/25/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26074</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Jan 2026 13:34:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ۴۰۴]]></category>
		<category><![CDATA[قیام ۱۴۰۴]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25984</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان تلفنم زنگ خورد. اسم دوستم را روی تلفن دیدم. همیشه او از ایران تماس داشت، اما این‌بار از کشوری دیگر. برای سفری به خارج از ایران رفته بود. از شوق، قلبم تپیدن گرفت.  &#8211; دارم به ایران برمی‌گردم، اما هنوز مشخص نیست که پرواز به تهران برقرار شود.  دوستم مکثی کرد و گفت: «خیلی نگران شرایط ناآرام در ایرانم. با قطع‌شدن اینترنت هیچ خبری از خانواده هم ندارم. تازه الان که خارج...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تلفنم زنگ خورد. اسم دوستم را روی تلفن دیدم. همیشه او از ایران تماس داشت، اما این‌بار از کشوری دیگر. برای سفری به خارج از ایران رفته بود. از شوق، قلبم تپیدن گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; دارم به ایران برمی‌گردم، اما هنوز مشخص نیست که پرواز به تهران برقرار شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوستم مکثی کرد و گفت: «خیلی نگران شرایط ناآرام در ایرانم. با قطع‌شدن اینترنت هیچ خبری از خانواده هم ندارم. تازه الان که خارج از ایران هستم، متوجه شدم که شما که اینجا زندگی می‌کنید، چرا با هر بحرانی در ایران، این‌قدر مضطرب می‌شوید. انگار آدم اینجا دستش کوتاه است و احساس استیصال می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در حین صحبت به بیرون از پنجره نگاه می‌کردم؛ برف می‌بارید. دانه‌های برف‌ها آرام در هوا می‌چرخیدند و بعد به گوشه و کنار پرتاب می‌شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با پایان مکالمهٔ تلفن نگاهی به پیام‌های ارسالی انداختم. هنوز یک تیک خورده‌اند. چه خاموشی عجیبی! چه سکوت ترسناکی! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به سراغ پیگیری اخبار در فضای مجازی رفتم. کاری که این روزها مدام تکرار می‌کنم. از بعد از قطع اینترنت، چندان خبر تازه‌ای برای خواندن و یا دیدن نیست. همان چند تا خبر هم که بود، تردید داشتم تا چه حد دستکاری شده و چقدر قابل‌اعتماداند. به یاد روزی افتادم که در محل کارم مُراجعی اوکراینی که از منطقهٔ روس‌نشین می‌آمد، در دفترم بود؛ روز ۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۲. روز آغاز جنگ اوکراین و روسیه. تمام حواسش به صدای پیامک‌هایی بود که هر لحظه از گوشی‌اش می‌آمد. اجازه می‌گرفت و با چشم‌های تنگ‌کرده‌اش پیام را می‌خواند. می‌گفت فقط اخباری را قبول دارم که دوست و خانواده برایم می‌فرستند. به هیچ‌کدام از خبرهای رسانه‌ها اعتمادی ندارم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تلفنم زنگ ‌زند. دوستی آلمانی آن طرف خط بود. بعد از صحبت از هوا که موضوع موردعلاقهٔ آلمانی‌هاست و گلایه و شکایت از بارش زیاد برف، پرسید: «از ایران چه خبر؟ شنیدم که خیلی ناآرام است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دلم کمی آرام گرفت که احوال ایران را پرسیده است؛ از این همدلی و احوالپرسی از مادر زخمی‌ام، ایران، که دارد مانند پرنده‌ای خون‌آلود و خسته از بحران‌های پیاپی پرپر می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از آن تلفن، برای چندمین بار به پیام‌های ارسالی گوشی‌ام نگاه کردم. هنوز یک تیک خورده‌اند. یک تیک یعنی اضطراب، دلهره، دلتنگی، عذاب وجدان که اینجا در جای امنی هستی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به بیرون از پنجره خیره شدم. هوا آرامش قبلی خود را از دست داده بود و بوران به پا شده بود. سنجابی از لانهٔ زمستانی‌اش بیرون آمد، چیزی مانند آذوقهٔ زمستانی از میان برف‌ها برداشت و به‌سرعت در زیر بوته‌های پوشیده از برف ناپدید شد. به انبوه برف‌ها نگاه کردم که در هوا پیچ‌وتاب می‌خوردند و به گوشه‌ای هجوم می‌آوردند. باز به سراغ موبایلم رفتم و زیر لب شعر هوشنگ ابتهاج را خواندم: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">زبانم در دهان باز بسته‌ست</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">درِ تنگ قفس باز است و افسوس</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که بال مرغ آوازم شکسته‌ست</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">غمی در استخوانم می‌گدازد…</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><span style="font-weight: 400;"></p>
<p></span></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"></p>
<p></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/01/30/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25984</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/01/02/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/01/02/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Jan 2026 17:23:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25883</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان در آخرین روز سال میلادی صف‌های صندوق در سوپر مارکت طولانی بود. لیلا وسط یکی از صف‌ها ایستاده بود. توی دلش گفت: «چرا تنبلی کردم و دقیقاً امروز به خرید آمدم. سال‌ها بود که چند روز قبل از تحویل سال، تمام خریدم را کرده بودم. شلوغی و همهمهٔ سوپرمارکت غیرقابل‌تحمل است. هر سال به‌همین منوال است. انگار قرار است قحطی بیاید.» لیلا نگاهی به دوروبر خود کرد. چرخ‌های خرید لبریز شده بودند....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/02/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آخرین روز سال میلادی صف‌های صندوق در سوپر مارکت طولانی بود. لیلا وسط یکی از صف‌ها ایستاده بود. توی دلش گفت: «چرا تنبلی کردم و دقیقاً امروز به خرید آمدم. سال‌ها بود که چند روز قبل از تحویل سال، تمام خریدم را کرده بودم. شلوغی و همهمهٔ سوپرمارکت غیرقابل‌تحمل است. هر سال به‌همین منوال است. انگار قرار است قحطی بیاید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیلا نگاهی به دوروبر خود کرد. چرخ‌های خرید لبریز شده بودند. سوپرمارکت آن‌چنان شلوغ بود که گرمای نفس‌ها، سردی زمستان را در آن کاهش می‌داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مادری با پسرش که موهای نازک سبیل بالای لبش روییده بود، جلوی لیلا بودند. چرخ خرید آن‌ها لبریز بود از مواد غذایی که روی آن‌ها انواع و اقسام ترقه و فشفشه انبار شده بود. پسر با مادرش بر سر خرید تعداد ترقه‌ها بحث می‌کردند. پسر لحظه‌ای از مادرش جدا شد، به‌طرف ترقه‌ها رفت، یکی از </span><span style="font-weight: 400;">جعبه‌ها را برداشت و با چهره‌ای بشاش آن را در چرخ خریدشان انداخت. چین‌وچروکی به پیشانی‌ لیلا افتاد و با خودش فکر کرد: «خوب شد پسرم هجده سالش شد و دیگر از شرّ خریدن ترقه و آوردن او به‌همراهم در سوپرمارکت راحت شدم. هر بار موقع پرداخت پول، انگار پول را توی زباله‌دان می‌انداختم. چقدر زورم می‌آمد.» و به یاد جمله‌ای افتاد که یک نفر گفته بود: تبلیغ، مانند اسلحه‌ای است که ذهن آدم را هدف می‌گیرد، ولی به کیف پول شلیک می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از روزی که لیلا به آلمان رفت، آتش‌زدن ترقه‌های شب تحویل سال، او را به یاد ضدهوایی و حملات هوایی دوران جنگ در کشورش می‌انداخت. مو بر تنش سیخ می‌شد و ثانیه‌شماری می‌کرد که آن ترقه‌بازی‌ها زودتر تمام شوند. دوران کرونا که کسی اجازهٔ تجمع در بیرون را نداشت، تحویل سال برایش آرام‌بخش</span><span style="font-weight: 400;"> بود؛ کم‌سروصدا و هوایی کم‌دود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن مسنی از صف کناری در حالی‌که به چرخ‌های خرید پر از ترقه و شراب گازدار می‌انداخت، گفت: «امشب باید خیلی مراقب سگم باشم چون از سروصدا وحشت می‌کند. کاش بساط ترقه برداشته می‌شد یا لااقل فقط یک جای مشخص توی شهر انجام می‌شد و نه توی هر کوچه و پس‌کوچه‌ای.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">زنی پشت سر لیلا انگار که منتظر بوده حرف دلش را بزنند، با لب‌های آویزان غرغر کرد: «امشب هوا بوی دود می‌گیرد، فردا تمام خیابان‌ها پر از تکه‌های ترقه و بطری‌های آبجو و شراب گازدار می‌شوند.»</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">مردی جوان در حالی‌که چرخ‌خریدش را به جلو هل می‌داد، با لبخند گفت: «جشن سال نو و هر چه سروصداست، فقط برای همین یک شب در سال است تا ما خوش باشیم. فردا دوباره همه‌چیز عادی می‌شود.» آن دو زن نگاهی به هم انداختند و سری تکان دادند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌طور که لیلا به صندوق پرداخت نزدیک می‌شد، چند قلمی را که خریده بود، روی نوار نقاله گذاشت. بعد از پرداخت پول، لیلا و فروشنده برای هم آرزوی سال خوبی را کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیلا از سوپرمارکت که بیرون رفت، موجی از سرما به صورتش هجوم آورد و شالش را محکم‌تر دور گردنش گره زد. بیرون از سوپرمارکت زنی با پالتویی مندرس ایستاده بود و در حالی‌که یک دستش را با بخار نفسش گرم می‌کرد، لیوان کاغذی‌ای را که در دست دیگرش بود، به طرف لیلا دراز کرد و هم‌زمان زمزمه‌ای ناله‌گونه کرد. لیلا لحظه‌ای به زن چشم دوخت، دست کرد توی کیفش، سکه‌ای بیرون آورد و در لیوان کاغذی‌اش انداخت. همیشه دلش به حال زن‌های متکدی می‌سوخت. زن برایش دعا و آرزوی سالی خوب کرد. لیلا سری تکان داد و جوابش را داد. از سوپرمارکت که دور می‌شد، در ذهنش پیام‌های متداول سال‌های پیش در فضای مجازی را مرور کرد. آرزوی سالی نو مملو از صلح و آرامش! با خودش گفت: «چه آرزوهای خوبی! هر سال همین‌طور صلح و آرامش کمتر و کمتر می‌شود… »</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/01/02/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/01/02/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25883</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چاپ کتاب «راز نخل‌ها» به فارسی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/12/30/%da%86%d8%a7%d9%be-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%ae%d9%84%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/12/30/%da%86%d8%a7%d9%be-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%ae%d9%84%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2025 17:36:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25854</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان به‌تازگی کتابم «راز نخل‌ها» به‌زبان فارسی در نشر افراز چاپ شده است.  «راز نخل‌ها» سال قبل در آلمان به‌‌زبان آلمانی چاپ شد. مقدمۀ نسخهٔ آلمانی کتاب را خانم دوریس شرودر کوپف نوشته بود. او ژورنالیست است و پیش از این مسئول مهاجرت و مشارکت در استان نیدرزاکسن بوده و نیز همسر سابق صدراعظم پیشین آلمان، گرهارد شرودر. «راز نخل‌ها» بعد از گذشت سه ماه از چاپ اول، به چاپ مجدد رسید؛ چه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/30/%da%86%d8%a7%d9%be-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%ae%d9%84%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/">چاپ کتاب «راز نخل‌ها» به فارسی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌تازگی کتابم «راز نخل‌ها» به‌زبان فارسی در نشر افراز چاپ شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«راز نخل‌ها» سال قبل در آلمان<a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/06/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b1%d8%a7%d8%b2/"> به‌‌زبان آلمانی چاپ شد</a>. مقدمۀ نسخهٔ آلمانی کتاب را خانم دوریس شرودر کوپف نوشته بود. او ژورنالیست است و پیش از این مسئول مهاجرت و مشارکت در استان نیدرزاکسن بوده و نیز همسر سابق صدراعظم پیشین آلمان، گرهارد شرودر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«راز نخل‌ها» بعد از گذشت سه ماه از چاپ اول، به چاپ مجدد رسید؛ چه احساس خوب وصف‌ناپذیری!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چاپ کتاب مانند یک زایش است؛ پس از مدت‌ها کار، زحمت و مراقبت متولد می‌شود و شادی با خود به همراه دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب ۱۱۸ صفحه است. فضای رمان، عاشقانه-اجتماعی است و در بوشهر و شیراز، طی اتفاقات اوایل دهۀ شصت شمسی با تمام فراز و نشیب‌هایش، می‌گذرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گیسو عاشق «او»، نوجوان هم‌سن و سالش، می‌شود، اما به‌عنوان یک زن برایش شرم‌آور است که عشق خود را آشکارا نشان دهد. استتار بهترین پاسخ به تعصبات است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تحولات اجتماعی ایران در اوایل دهۀ شصت شمسی که ناشی از انقلاب، اسلامی‌شدن جامعه و جنگ ایران و عراق بود، عشق و همزیستی را هم تحت‌الشعاع قرار داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عشق در این داستان نه‌تنها منعکس‌کنندۀ این تحولات اجتماعی‌ست، بلکه شرایط طبیعی بندر بوشهر در حاشیۀ خلیج‌ فارس با نخلستان‌های متنوع که قرن‌هاست در کنار هم کشت شده و در آرامش همزیستی دارند، نیز به تصویر کشیده شده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25858" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/12/Raz_e_Nakhlha.jpg?resize=640%2C472" alt="چاپ کتاب «راز نخل‌ها» نوشتهٔ مژده مواجی به فارسی
#اجتماعی #ادبیات #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="472" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/12/Raz_e_Nakhlha.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/12/Raz_e_Nakhlha.jpg?resize=300%2C221&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عشق گیسو، آسیب‌های روحی ناشی از جنگ، و تغییرات اجتماعی و سیاسی در جامعه‌ای بسته به‌همراه محدودیت‌های گسترده در مورد حقوق زنان، با اتفاقات عجیبی آمیخته می‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیروی عشق گیسو و «او» با موانع زیادی روبه‌رو و محک زده می‌شود. آیا آن‌ها می‌توانند اولین قرار خود را در شیراز، شهر رایحه‌ها، محقق کنند؟ «راز نخل‌ها» چه ارتباطی با این جمله از فیلسوف آلمانی به‌نام آدرنو دارد: «بدون ترس، متفاوت باش!»؟… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با حضور خودم در تهران در کافهٔ فرهنگیان قریب، به‌دعوت گروه نقد چهارشنبه، نشست و گپ و گفتی در فضایی دوستانه در مورد کتابم داشتیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آنجا که رویدادهای داستان در دو شهر شیراز و بوشهر اتفاق می‌افتند، همچنین طی مراسمی در بوشهر (فرهنگسرای چاهکوتایی، کنار مقبرهٔ منوچهر آتشی) و شیراز (کتاب‌فروشی بزرگ و پربار شیرازه) کتاب رونمایی شد و در فضایی گرم و صمیمانه با حضور خودم مورد نقد و بررسی قرار گرفت. هر دو مراسم با استقبال خوبی مواجه شد؛ چیزی که هر نویسنده‌ای آرزوی آن را دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ضمن اینکه در این رونمایی‌ها، علاوه بر معرفی کتابم، با خیلی از انسان‌های نیک و فرهیخته وارد گفت‌وگو و هم‌صحبتی شدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «راز نخل‌ها» در سراسر کتاب‌فروشی‌های ایران قابل‌تهیه است، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این مسیر ‌‌‌‌پرچالش قدردانِ ناشر، دلگرمی خانواده و دوستانم هستم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس‌ روی جلد کتاب از مصطفی غضنفری (موصو) است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/30/%da%86%d8%a7%d9%be-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%ae%d9%84%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/">چاپ کتاب «راز نخل‌ها» به فارسی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/12/30/%da%86%d8%a7%d9%be-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%ae%d9%84%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25854</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – خوش‌نامی و بدنامی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/12/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/12/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 Dec 2025 18:46:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25810</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان انتخاب دبیرستانِ مناسب از همان موضوعاتی بود که باید والدین و بچه‌هایشان تصمیم قطعی‌شان را برایش می‌‌گرفتند. برای والدین یک چیز مهم بود و آن اینکه، مدرسه‌ای خوش‌نام باشد. مدرسه‌ای که همه به آن بَه‌‌بَه و چَه‌‌چَه بگویند. بچه‌ها برای انتخاب دنیای خودشان را داشتند؛ اینکه از شکل و شمایل مدرسۀ جدید خوششان بیاید یا با هم‌کلاسی و هم‌بازی‌های قدیمی در یک مدرسه باشند و در زنگ تفریح با هم بازی کنند....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – خوش‌نامی و بدنامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انتخاب دبیرستانِ مناسب از همان موضوعاتی بود که باید والدین و بچه‌هایشان تصمیم قطعی‌شان را برایش می‌‌گرفتند. برای والدین یک چیز مهم بود و آن اینکه، مدرسه‌ای خوش‌نام باشد. مدرسه‌ای که همه به آن بَه‌‌بَه و چَه‌‌چَه بگویند. بچه‌ها برای انتخاب دنیای خودشان را داشتند؛ اینکه از شکل و شمایل مدرسۀ جدید خوششان بیاید یا با هم‌کلاسی و هم‌بازی‌های قدیمی در یک مدرسه باشند و در زنگ تفریح با هم بازی کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرشید، پسری که والدین ایرانی داشت، دبستان را مانند اکثریت کودکان هم‌سن و سالش در یک مدرسهٔ دولتی آلمان تمام کرد و قدم بعدی انتخاب دبیرستان و ورود به آن بود. مادرش می‌گفت: «پسرم باید در یکی از بهترین دبیرستان‌های شهر درس بخواند که فردا برای خودش کسی بشود. خدا را چه دیدی، شاید نبوغی در پسرم کشف شود.» او مرتب لیست مدرسه‌ها را مرور می‌کرد تا یکی از آن‌ها بالاخره چشمش را بگیرد. اغلب ظهرها، قبل از تعطیلی دبستان بحث گرمی دربارۀ انتخاب دبیرستان بین مادر فرشید و مادرهای دوستان پسرش در می‌گرفت. مادر لئون، هم‌کلاسی آلمانی فرشید، می‌‌گفت: «مدرسه‌های آلمان دولتی‌اند و تفاوت چندانی با هم ندارند. برای من مهم است که بچه‌هایمان که هنوز ده سالشان بیشتر نیست، با هم در یک مدرسه و حتی در یک کلاس باشند تا احساس غریبی نکنند. در واقع همان هم‌بازی‌های پیشین با هم بزرگ شوند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادر فرشید با خودش می‌گفت، فکر بدی هم نیست، اما ته دلش چیزی دیگری می‌خواست؛ بهترین دبیرستان شهر. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادر میشا، هم‌کلاسی روسی فرشید، حاضر بود حتی پسرش را علی‌رغم میل او در دبیرستانی آن سر شهر ببرد، چون اسمش خوب در رفته بود و شنیده بود که سخت‌گیر هم هستند. او معتقد بود: «سخت‌گیری بچه را می‌سازد و بهتر بار می‌آورد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دبستان به پایان می‌رسید، روز تصمیم‌گیری نزدیک می‌شد و بالاخره باید مدرسه‌ای را انتخاب می‌کردند. والدین و فرزندانشان برای بازدید و آشنایی به چند مدرسه رفتند تا از نزدیک آن‌ها را ببینند. بچه‌ها نظرهای مختلف دربارهٔ شکل ظاهری آن‌ها می‌دادند؛ یکی معماری قدیمی با ارتفاع بلند داشت، آن‌ها را به یاد هری پاتر می‌انداخت و برایشان جذاب بود. در مدرسۀ دیگر از دالان‌های تاریک آن وحشت کردند، و در دیگری از زمین فوتبال آن خوششان آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">والدین در آخر بعد از سرو‌کلّه‌زدن با بچه‌هایشان، به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند به نقطهٔ مشترکی برسند، بنابراین کوتاه آمدند تا لااقل مدرسه‌ای را انتخاب کنند که در محله‌شان باشد تا بچه‌هایشان پیاده یا با دوچرخه به مدرسه بروند و در ضمن باهم در یک کلاس بمانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن‌ها طی جست‌وجویشان، تنها به بازدید یک مدرسه‌ در آن محله نرفتند، چون با خوش‌نامی دربارهٔ آن حرف زده نمی‌شد. هیچ‌کس هم نمی‌دانست دلیلش چیست. از هر کس می‌پرسیدند، می‌گفت: «شنیده‌ام مدرسه خوبی نیست.» تنها والدین نیلز، همکلاسی آلمانی فرشید، تصمیم گرفتند پسرشان را در آن مدرسه ثبت‌نام کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادر فرشید از مادر نیلز پرسید: «همه به این دبیرستان بدوبیراه می‌گویند. چرا نیلز را آنجا ثبت‌نام کردید؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادر نیلز جدی به او نگاه کرد و با صدایی آهسته گفت: «پسرهای بزرگ‌ترم هم در این مدرسه درس می‌خوانند. از آن خیلی راضی هستم و به‌هرحال مانند همهٔ مدارس آموزگار خوب و بد دارد. طی سال‌های گذشته خیلی محبوب بود و حزب سوسیال دمکرات از چند طرح آموزشیِ مدرسه حمایت کرده بود. حزب مخالفش، حزب سوسیال مسیحی، برای مقابله با آن‌ها شروع به انتقاد و بدنام‌کردن مدرسه کرد.» او مکثی کرد و ادامه داد: «خودت می‌دانی که چقدر خراب‌کردنِ نام راحت است. کافی‌ست اسم کسی یا چیزی بد در برود، از چشم مردم می‌افتد، آن‌چنان با اکراه به آن نگاه می‌کنند و حتی از آن رو برمی‌گردانند که شاید بیست سال طول بکشد تا دوباره بتواند آن خوش‌نامی قبلی‌اش را پیدا کند.» </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%db%8c/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – خوش‌نامی و بدنامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/12/16/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25810</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/12/03/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/12/03/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 00:28:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25762</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان لوپی بالاخره خودش را به اتوبوس رساند تا به قرارش برسد. خودش هم نمی‌داند چرا همیشه دیر به قرارهایش می‌رسد. امروز با مشاور اجتماعی‌اش برای پیداکردن کار قرار داشت. لوپی تا سوار اتوبوس شد، به خانم مشاور تلفن زد و گفت: «من در راهم. دارم می‌آیم. دارم می‌آیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «اتوبوس تاًخیر داشت. دیر آمد.» به نزدیکی‌های محل قرار که رسید، دوباره تلفن زد: «من نزدیکم. دارم می‌‌آیم. قرارمان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/03/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لوپی بالاخره خودش را به اتوبوس رساند تا به قرارش برسد. خودش هم نمی‌داند چرا همیشه دیر به قرارهایش می‌رسد. امروز با مشاور اجتماعی‌اش برای پیداکردن کار قرار داشت. لوپی تا سوار اتوبوس شد، به خانم مشاور تلفن زد و گفت: «من در راهم. دارم می‌آیم. دارم می‌آیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «اتوبوس تاًخیر داشت. دیر آمد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به نزدیکی‌های محل قرار که رسید، دوباره تلفن زد: «من نزدیکم. دارم می‌‌آیم. قرارمان ساعت ۹ بود. درست است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور دیگر به این تلفن‌ها و دیرآمدن‌های لوپی عادت کرده بود. هر چه به او تذکر می‌داد، انگار از این گوش می‌شنید و از گوش دیگرش بیرون می‌رفت. لوپی همه‌چیز را به گردن ضعف در یادگیری‌اش می‌گذاشت؛ ضعفی که باعث شده بود مدرسهٔ بچه‌های استثنایی را تمام نکند. در آن مدرسه احساس خوبی نداشت چون خودش را معلول و ناتوان نمی‌دانست. در مدرسهٔ عادی هم شانسی نداشت. چندین بار پدر لوپی به مشاور اجتماعی او و همکارانش تلفن زده و تذکر داده بود که «چرا برای لوپی کار پیدا نمی‌کنید؟ دخترم فقط ضعف در یادگیری دارد و این هم برای لوپی که در آلمان به دنیا آمده، مشکل چندان بزرگی نباید باشد. او که معلول نیست.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درِ دفتر که باز شد، لوپی با چهر‌ه‌ای برافروخته وارد شد. پوست چهره‌اش همیشه سرخ و ناصاف و پر از جوش بود. انگار نوعی ناراحتی پوستی داشت که قرار نبود خوب بشود. لوپی رو به خانم مشاور کرد و گفت: «سلام! حال شما چطور است؟ معذرت می‌خواهم که دیر کردم. تقصیر اتوبوس بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خانم مشاور صندلی را عقب کشید تا لوپی بنشیند. </span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">&#8211; قرار نبود که این روزها به مسافرت و دیدن قوم‌وخویش به یونان بروی؟ </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لوپی خیره به خانم مشاور نگاه کرد و گفت: «پدرم برای من و برادرم که بیکاریم، بلیت نخرید. خودش با مادرم و برادرِ شاغلم به یونان رفتند. جشن عروسی دعوت‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لحظه‌ای هر دو ساکت ماندند. بعد خانم مشاور پرسید: «از درخواست‌ شغلی‌ای که چند هفته پیش با هم برای شغل تمیزکاری کرده بودیم، خبری شده است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">لوپی مانند همیشه با کاپشن خاکستری‌رنگش که زیپش را تا گردنش بالا کشیده بود، روی صندلی نشسته بود. با قیافه‌ای جدی گفت: «یکی از آن‌ها ایمیلی فرستاد تا برای مصاحبه بروم. به آنجا رفتم ولی متاٌسفانه مرا را رد کردند. آن شرکتی هم که قبلاً اخراجم کرده بود، اصلاً جواب درخواستم را نداد. امروز دوباره چند درخواست بفرستیم؟»</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">&#8211; از آشپزخانهٔ ادارهٔ تأمین اجتماعی که تو را برای ظرف‌شویی معرفی کرده بودم، خبری نشد؟ خانمی را که مسئول آنجاست می‌شناسم. آدم مهربانی است و معمولاً جواب ایمیل را زود می‌دهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لوپی درحالی‌که لب‌های خشک بود، جواب داد: «او به من ایمیل فرستاد که برای مصاحبه بروم. اما پشیمان شدم. آخر من کار صندوقداری بلد نیستم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور آهی کشید و گفت: «لوپی! آخر ظرف‌شویی چه ربطی به صندوقداری دارد!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لوپی دستی به موهای بلندش که آن را محکم پشت سرش بسته بود کشید و گفت: «واقعاً؟» بعد ادامه داد: «جاهای دیگر درخواست کار بکنیم؟!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور نفس عمیقی کشید و گفت: «برای استخدام در آنجا امیدوار بودم. به آنجا احساس خوبی نداشتی، چون معلول‌هایی در آن آشپزخانه کار می‌کنند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; دوست ندارم جایی که معلول‌ها باشند، کار کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور مانند دفعات قبل شروع کرد در اینترنت به جست‌وجوی آگهی‌های مربوط به استخدام نظافت‌چی. یک سال می‌گذشت و هنوز لوپی بیکار بود. در واقع رضایت لوپی جلب نمی‌شد. می‌گفت؛ راهش دور است، دوست ندارم پله‌های ساختمان تمیز کنم، بیست ساعت در هفته کارکردن برایم کافی است، توی هتل نمی‌خواهم تمیزکاری کنم، در خانه سالمندان یا مهد کودک نمی‌خواهم، باید تمیزکاری دفترهای اداری باشد، آن‌هم وقتی که هیچ‌کس در اداره نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به هر مصاحبه‌ای هم که تابه‌حال دعوت شده بود، جواب رد به او داده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور مانیتور کامپیوتر را به طرف او چرخاند و گفت : «خب! این آگهی تمیزکاری در یک دفتر اداری است. باید مشخصاتت را بنویسی و بفرستیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لوپی ماوس را در دست گرفت و گفت: «کارش صبح زود نباشد! کارِ صبح زود برایم سخت است. اینجا باید اسمم را بنویسم؟ حرف اول اسمم بزرگ باشد؟ می‌دانید که اختلال یادگیری دارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم مشاور سرش را به‌علامت تأئید تکان داد. لوپی هر بار می‌خواست اسمش را بنویسد، این سؤال را می‌کرد و بعد از آن یادآوری می‌کرد که اختلال یادگیری دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسمش را تایپ کرد و گفت: «امروز باید لااقل پنج تا درخواست بفرستیم. پدرم مرتب می‌پرسد که چرا کار پیدا نمی‌کنم. می‌گوید دختر ۲۸ ساله نباید در خانهٔ مادر و پدرش بخورد و بخوابد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او درحالی‌که اسمش را تایپ می‌کرد، پشتِ‌سرهم تکرار می‌کرد: «پدرم دوباره پرس‌وجو می‌کند. حتی الان که چند هفته‌ای در یونان است.»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/12/03/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/12/03/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%d9%88%d9%be%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25762</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – پول با آدم چه می‌کند، آدم با پول چه ‌می‌کند؟</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/11/19/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/11/19/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 19 Nov 2025 15:11:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه پس کوچه های ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25709</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیاده‌رو را فرشی از برگ‌های زرد، نارنجی، قرمز و قهوه‌ای پوشانده بود. چند قدمی در پیاده‌رو که رفتم، صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایم بلند شد. از روبه‌رو همسایه‌مان می‌‌آمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبه‌روی یکی از آپارتمان‌ها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجه‌مان را جلب کرد. دو...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/11/19/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – پول با آدم چه می‌کند، آدم با پول چه ‌می‌کند؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیاده‌رو را فرشی از برگ‌های زرد، نارنجی، قرمز و قهوه‌ای پوشانده بود. چند قدمی در پیاده‌رو که رفتم، صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایم بلند شد. از روبه‌رو همسایه‌مان می‌‌آمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبه‌روی یکی از آپارتمان‌ها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجه‌مان را جلب کرد. دو مرد بزرگ‌اندام با یونیفرم سیاه از آن پیاده شدند و به طرف در آپارتمان رفتند. یکی از آن‌ها ساکِ پارچه‌ای تاشدهٔ قرمزی در دست داشت. درحالی‌که به خودرو خیره شده بودم، به همسایه گفتم: «این خودروها را قبلاً روبه‌روی بانک‌ها یا فروشگاه‌ها دیده بودم ولی نه روبه‌روی خانه‌‌ای مسکونی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسایه لبخندی زد و گفت: «شاید کسی در این خانه جوهراتِ دزدیده‌شدهٔ موزهٔ لوور را که تازگی به سرقت برده شده، قایم کرده باشد!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مکثی کرد و ادامه داد: «این دزدها با این جواهرات چه‌کار می‌کنند؟ فروختنش که رسوایی به بار می‌آورد. شاید کلکسیون جواهرات دارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; هربار خودرو انتقال پول را می‌بینم، مرا به یاد سارق قدیمی بانک، لودویگ لوگ‌مایر می‌اندازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسایه چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت: «همان مردی که در جوانی زندگی ماجراجویانه‌ای داشت و بعدها نویسنده شد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرم را به‌علامت تاٌیید تکان دادم و گفتم: «از دوران بچگی آرزوی پول زیاد داشت. می‌خواست با داشتن پولِ زیاد قدرت انجام هر کاری را داشته باشد. سال ۱۹۷۲ که بازی‌های المپیک در مونیخ برگزار شد، چند بازیکن اسرائیلی کشته شدند و مردم سرگرم این خبرها بودند. لوگ‌مایر از این فرصت استفاده کرد، خودرو انتقال پول را دزدید و فرار کرد. اول احساس آرامش داشت که بالاخره کار خودش را کرده، به آرزویش رسیده، و دستش اسکناس‌های بسته‌بندی‌شده را که مانند آجر سفت بودند، لمس کرده، اما در نهایت آن‌قدر ترس و لرزِ فرارِ مداوم از این کشور به آن کشور به او چنگ انداخت که لذت داشتن دو میلیون مارک را از او گرفت. دستگیر شد و به سال‌ها زندان محکوم شد. به‌قول خودش، این ماجراجویی‌ها را فقط در سن ۲۵ سالگی می‌توان انجام داد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پیاده‌رو عابرینی رد می‌شدند و لحظه‌ای نگاهشان روی خودرو و آپارتمان روبه‌روی آن ثابت می‌ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسایه کیف دستی‌اش را از این دست به آن دست جابه‌جا کرد، خندید و گفت: «لوگ‌مایر از این کارهای دیوانه‌وار زیاد کرده بود. یک‌بار از پنجرهٔ دادگاه فرار کرد. البته زندان‌رفتن برایش بد هم نشد. فرصتی پیدا کرد که استعداد نویسندگی‌اش را کشف کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; فکر کنم حالا حدود هفتاد و چند سال داشته باشد، داستان می‌نویسد و در برلین مرتب برنامه‌های کتاب‌خوانی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با هم نگاهی به خودرو و درِ آپارتمان انداختیم. مأموران یونیفورم‌پوش از آپارتمان بیرون آمدند. دست یکی از مأموران همان ساک قرمزرنگی بود که قبلاً تاشده در دست داشتند، اما حالا چیزی در ساک گذاشته شده بود که از طرز راه‌رفتن مأمور به‌نظر سنگین می‌آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسایه گفت: «تمام عمرم را در این محله زندگی کرده‌ام و تا حالا چنین موردی ندیده‌ام. مأموران کسی را با خودشان از آپارتمان بیرون نیاوردند. شاید طرف گاوصندوق پُر از پول توی خانه داشته و می‌خواسته انتقال بدهد. شاید خانه خالی باشد، فرد خلاف‌کار فرار کرده باشد و مأمورها در را شکسته‌اند و وارد خانه شده‌اند. آه! یکی از ساکنان آن خانه را می‌شناسم. حتماً ته‌توی قضیه را در می‌آورم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با همسایه خداحافظی کردم. او در پیاده‌رو ایستاده بود و میخکوب آپارتمان و خودرو انتقال پول بود که داشت دور می‌شد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/11/19/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – پول با آدم چه می‌کند، آدم با پول چه ‌می‌کند؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/11/19/%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%be%d8%b3%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25709</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-26 13:03:41 by W3 Total Cache
-->