<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مهین میلانی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مهین-میلانی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2025 15:51:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مهین میلانی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مهین-میلانی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Jul 2023 19:05:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل کاداره]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20932</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۳، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان مهمانی ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترال بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۳ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند. این جلسه به آثار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۳، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان مهمانی ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترال بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۳ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جلسه به آثار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی و صحبت‌های مهین میلانی به‌عنوان یکی از مترجمان آثار او، اختصاص داشت. کتاب «کنسرت در پایان زمستان» از اسماعیل کاداره در سال ۱۹۸۸ در فرانسه منتشر شد و مهین میلانی ترجمهٔ این کتاب را در سال ۱۳۷۵ در ایران به چاپ رساند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در بخش اول ای</span><span style="font-weight: 400;">ن جلسه به کتاب «کنسرت در پایان زمستان» کاداره و صحبت‌های مهین میلانی از این کتاب پرداخته شد. در بخش دوم جلسه، دکتر ممتازی داستان کوتاه «پیش از حمام» اسماعیل کاداره را صدایی رسا خواند و سپس دوستان به بحث و بررسی این داستان کوتاه پرداختند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا پس از خوشامدگویی استاد محمد محمدعلی به مهین میلانی و دیگر شرکت‌کنندگان این جلسه، وی یادداشتی برای مهین میلانی با عنوان «مهین میلانی و رمان کنسرت در پایان زمستان» خواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرال دهقانی بیوگرافی مختصری از این نویسنده و مترجم خواند. سپس درفشه جوادیان مطلبی را که دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشته بود، برای شرکت‌کنندگان خواند. این مطلب را می‌توانید در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینحا</strong></a> بخوانید. پس از آن دوستان شرکت‌کننده به صحبت‌های مهین میلانی دربارهٔ این کتاب و ترجمهٔ آن گوش سپردند. ادامهٔ بخش اول جلسه نیز به بحث و بررسی این کتاب و پرسش از مهین میلانی و شنیدن پاسخ‌های ایشان گذشت که در بندهای بعدی به آن می‌پردازیم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20935" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?resize=350%2C500" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل " width="350" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?w=350&amp;ssl=1 350w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?resize=210%2C300&amp;ssl=1 210w" sizes="(max-width: 350px) 100vw, 350px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">متن صحبت‌ استاد محمدعلی به این شرح بود: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«ضمن خوشامدگویی و خیر مقدم به مهمان ویژه، خانم مهین میلانی، و دیگر دوستان حاضر در جلسه، گفتنی است که چون محور بحث اصلی، مطلب درفشه جوادیان است دربارهٔ رمان «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی‌تبار فرانسوی، و معرفی جامع مهمان ویژه را نیز مرال دهقانی به عهده گرفته است، من در مجال اندک خود به ذکر یکی دو خاطرهٔ کوتاه بسنده می‌کنم. مهمان ویژهٔ ما یکی از نویسندگان، مترجمان و روزنامه‌نگاران پرکار و مطرح ایرانی ساکن کاناداست. نام و آوازهٔ او را در ایران شنیده بودم. خودش را هم همان ماه اول یا دوم ورودم به ونکوور (سال ۲۰۰۹) دیدم. او جزو اولین شخصیت‌های ادبی-فرهنگی این شهر بود که با محبت تمام چاپ اول دو رمان «تهران کوه کمرشکن» و ترجمهٔ رمان سترگ «کنسرت در پایان زمستان» را به من هدیه داد. اندکی بعد، پس از سخنرانی‌ام در سالگرد خاموشی زنده‌نام محمد مختاری، از اعضای برجستهٔ کانون نویسندگان ایران و قربانی قتل‌های زنجیره‌ای، در یکی از سالن‌های عمومی شهر، بحثی در گرفت بین من و مهین میلانی و قرار گفت‌و‌گویی مفصل گذاشته شد پیرامون آراء و عقاید محمد مختاری که متأسفانه حوادث پیرامون مهاجرت من به‌گونه‌ای چرخید که آن کار مشترک ناتمام ماند. اما خوشبختانه در این میان و طی سال‌ها دیدارها بود و بود، و هرازگاه از حضور پرثمرش در جلسات ویژهٔ کارگاه داستان‌نویسی در خانهٔ فرهنگ و هنر ونکوور، همچنین کافه راوی بهره‌ها بردم. وقت تنگ است و گفتنی از سوی مهین میلانی برای ما بسیار. اما </span><span style="font-weight: 400;">تغافل</span><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود اگر نگویم او جزو نویسندگانی است که بیشتر از بهاران و پاییزان عمرش زندگی کرده است و از این جهت برای من به‌نوعی یادآور زندگی پرفرازونشیب هنریِ زنده‌نام، دکتر رضا براهنی، منتقد و شاعر و داستان‌نویس مشهور. یادم است او به‌درستی می‌گفت: «چهارچوب ذهنی، همان دستگاه، یا الگو و اسلوبی است که هر کس برای خودش تعریف می‌کند و خودبودن در برخی جوامع عقب نگه‌داشته‌شده و حتی </span><span style="font-weight: 400;">مدرن چه‌بسا همراه تاوان باشد.» آری و</span><span style="font-weight: 400;"> باری، محور بحث امروز کارگاه آشنایی بیشتر با آراء و عقاید اسماعیل کاداره است و بررسی رمان «کنسرت در پایان زمستان» با ترجمهٔ کم‌نظیر مهین میلانی. همان‌طور که گفتم، درفشه جوادیان عزیز مطلبی تهیه کرده و من و ما آماده‌ایم که با یاری مترجم این کتاب ارزنده، با اندیشه‌های نویسندهٔ آن بیشتر آشنا شویم. در قسمت دوم جلسهٔ کارگاه نیز داستان کوتاه «پیش از حمام» نوشتهٔ اسماعیل کاداره با ترجمهٔ ابوالحسن نجفی می‌خوانیم و ضمن بررسی نکات فنی و آموزشی آن، بار دیگر به نقد و نظر خانم مهین میلانی گوش فرا می‌دهیم. بار دیگر من به او خوشامد می‌گویم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی ضمن سپاسگزاری از استاد محمدعلی برای متنی که خواند، گفت: «اسماعیل کاداره زبان تاریخ مقطعی از پدیده‌های جهانی است که بی‌نظیر است؛ مقطعی از تاریخ که تنش‌های زیادی را در جهان به وجود آورد. اسماعیل کادره با نوشتن بیست کتاب داستان و شعر و به‌ویژه رمان‌هایش توانسته است تاریخ را به ما نشان دهد. متشکرم از اینکه این سوژه و داستان را انتخاب کردید و از من دعوت کردید تا دربارهٔ این کتاب صحبت کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس مرال دهقانی بیوگرافی مهین میلانی را این‌گونه خواند: «</span><span style="font-weight: 400;">مهین میلانی پیش از اینکه یک نویسنده و مترجم باشد یا یک عکاس و گرافیست یا طراح لباس و طراح داخل خانه، یا طراح باغبانی، یا گاهی مرتکب شعری شود، یک روزنامه‌نگار است و منتقد ادبی و هنری که بخشی تخصصی از کار روزنامه‌نگاری </span><span style="font-weight: 400;">است. او روزنامه‌نگاری را با صدرالدین الهی، پدر روزنامه‌نگاری مدرن ایران، در دانشکدهٔ علوم ارتباطات می‌آموزد. وی بین دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران و روزنامه‌نگاری به روزنامه‌نگاری رو می‌آورد که در آن نه پولی هست و نه آینده. اما حسی در آن وجود دارد که بالاترین ثروت است. حس جستجوگری برای حقیقت که با خود بی‌طرفی را نیز برای یک روزنامه‌نگار جدی به دنبال دارد. </span></span></p>
<figure id="attachment_20936" aria-describedby="caption-attachment-20936" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-20936" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?resize=500%2C436" alt="مهین میلانی، نویسنده و مترجم ساکن مونترآل" width="500" height="436" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?resize=300%2C262&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20936" class="wp-caption-text">مهین میلانی، نویسنده و مترجم ساکن مونترآل</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در دوران دبستان و دبیرستان همواره دکلمه‌های روزهای جشن را به عهده داشت. در برنامه‌های نمایشی و رقص مدرسه فعالانه شرکت می‌کرد و در بیشتر رشته‌های ورزشی از شنا تا والیبال و بسکتبال فعال بود و از سال اول دبیرستان قهرمانی پینگ‌پنگ مدارس را از آن خود می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی تحصیلاتش را در رشتهٔ جامعه‌شناسی در دانشگاه ونسن پاریس دنبال کرد. چرا که روزنامه‌نگاری جدی بدون شناخت جامعه، ادبیات، تاریخ و فلسفه فقط در سطح می‌ماند و به‌خصوص در زمان حاضر بیشتر دنباله‌رو جو حاضر می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او یک دهه بعد از انقلاب، چند سال با مجلهٔ آدینه، بهترین مجلهٔ ادبی و اجتماعی  آن دوران، به سردبیری سیروس علی‌نژاد، به‌عنوان تنها خبرنگار تمام‌وقت کار کرد و سپس همراه با وی در مجلهٔ دنیای سخن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">برگردان «کنسرت در پایان زمستان» نزدیک به ۶۰۰ صفحه یکی از بیش از ۵۰ کتابی است که در زمان کار در آدینه، از طرف ایرانیان خارج به آدینه معرفی می‌شد. و این </span><span style="font-weight: 400;">کتابی بود که مهین میلانی را از بحرانی که در آن به سر می‌برد، نجات داد. گویا که کتاب را خود او نوشته است. گویا که سرنوشت بسیاری از فعالان سیاسی ایران در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ در این کتاب توصیف شده است با طنزی بسیار قوی و قلمی جذاب در رمانی که در سال ۲۰۰۵ جایزهٔ بوکِر را از آنِ نویسنده‌اش، اسماعیل کادارهٔ آلبانیایی، می‌کند تا روش‌های کلیشه‌ای و ضدِزندگی و غیرزندگیِ مائو تسه تونگ برای ساخت یک انسان کلیشه‌ای و دنباله‌روانش را برملا سازد. نشر مرکز این کتاب را در سال ۱۳۷۵ زیر چاپ برد. رضا نجفی، محمدجعفر پوینده، و کاظم کردوانی از کسانی‌اند که مهین میلانی را در ترجمهٔ کتاب بسیار راهنمایی کردند و در نهایت، عبدالله توکل ویرایش کتاب را به عهده گرفت و متن را بیش‌ازپیش زنده و جاندار کرد. طرح روی جلد از آنِ محمدعلی بنی‌اسدی از گرافیست‌های بسیار توانای ایران پس از خوانش کامل کتاب است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«تهران کوه کمرشکن» در ۴۰۰ صفحه، رمان اتوفیکسیون مهین میلانی به ۱۸ سال بعد از انقلاب در ایران می‌پردازد و با فلش‌بک‌هایش به ۱۸ سال قبل از انقلاب زندگی‌ها را در دو رژیم مقایسه می‌کند و زندگی دختری کاملاً آزاد را رقم می‌زند که خود را اسیر تشکیلات شیعه &#8211; کمونیستی می‌کند. بارها به زمین </span><span style="font-weight: 400;">می‌خورد یا به زمینش می‌زنند. اما بر می‌خیزد و سربلند اگرچه به‌سختی این سفر زندگی را پیش می‌راند. این کتاب در آغاز توسط لولو منتشر شد و هم‌اکنون نیز کماکان از این طریق (خرید الکترونیکی) به فروش می‌رسد  این کتاب سپس از سوی نشر زریاب در کابل در هزار نسخه به چاپ رسید که بعد از تسلط طالبان بر افغانستان از کتاب‌های منتشره اطلاعی در دست نیست، اگرچه به‌صورت آنلاین فروخته می‌شود. این کتاب ب</span><span style="font-weight: 400;">یش از هرچیز انتقاد از خود نویسنده / راوی / شخص اول داستان است. و سپس انتقاد از هر آن کس یا هر تشکیلات و بنیاد و مذهب و مکتبی که بدون شناخت تاریخ دنیا و کشور و خود دنباله‌روی حرکت‌هایی می‌شود که معلوم نیست پایانش به کجا خواهد انجامید. و البته بدون آنکه بخواهد کسی را مقصر بداند. تاریخ حرکت می‌کند و جوامع چوب آگاهی یا ناآگاهی‌های خود را می‌خورند همراه با حرکت‌های جهانی برای تسلط. به‌عبارتی حرکت‌های چندوجهی در شرایطی خاص منجر به پدیده‌هایی می‌شود که گزیری از آن نیست. این کتاب به‌زودی به زبان انگلیسی و فرانسه منتشر خواهد شد. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20938" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=500%2C285" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل " width="500" height="285" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=300%2C171&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«صدرالدین الهی دستم بگرفت و پابه‌پا برد… » آخرین کتابی است از مهین میلانی که در فوریهٔ ۲۰۲۳ از سوی «شرکت کتاب» در آمریکا به چاپ رسید. کتابی در ۸۰ صفحه که بودن‌ها و شدن‌های شاگرد را با استادش رقم می‌زند و در عین حال سه مصاحبهٔ خیلی مهم دکتر الهی را که می‌تواند از بحث‌های مهم امروز ما باشد، معرفی می‌کند: مصاحبه با سیدضیاء، مرد اول کودتای حوت ۱۲۹۹، مصاحبه با نادر نادرپور و نقدش به روشنفکران متعهد از جمله شاملو، براهنی، آل‌احمد و مجلهٔ فردوسی، و مصاحبه با پرویز خانلری و نگاهش به شعر نیما یوشیج به‌عنوان ضرورت روز در شرایط خاص تاریخی و در عین حال الکن‌خواندن شعر نیما در مقایسه با شاعران نیمایی بعد از او مانند اخوان و نادرپور.  این مصاحبه‌های دکتر الهی هر کدام یک‌سال و خرده‌ای طول کشیده‌اند و هر کدام به‌صورت کتاب به چاپ رسیده‌اند و مهین میلانی بنابر ضرورت روز تلاش بر معرفی این کتاب‌ها و محتوای اساسی‌‌شان داشته است. و بیش از هر چیز به اهمیت یک روزنامه‌نگار توانا، باسواد و بی‌طرف می‌پردازد در این بستر. خواندن آن یک «باید» است برای هر روزنامه‌نگاری که می‌خواهد کار جدی انجام دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی بیش از صدها مقاله نوشته است. مقالات فارسی‌زبان وی را می‌توان در «ادبیات اقلیت»، «زمانه»، «شهروند» ونکوور و تورنتو، «مد و مه»، «خرمگس» نشریهٔ فلسفی، «شرق» و بسیاری دیگر از نشریات معتبر یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در روزنامه‌های فرانسه‌زبان و انگلیسی‌زبان مانند فرانسوار، دوووار، نورث شور، میراکل و غیره نیز مقالات زیادی نوشته است، و همچنین به‌عنوان صفحه‌آرا و طراح گرافیک برای نشریات غیرایرانی سال‌ها فعالیت داشته است</span><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی هم‌اکنون یک مجموعه‌شعر، سه رمان، و مجموعهٔ مقالاتی آمادهٔ چاپ دارد که منتظر نوبت برای ویرایش و انتشارند. وقتش باید برسد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن درفشه جوادیان مطلب خود دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» را خواند. این مطلب را می‌توانید در صفحهٔ ؟؟ همین شماره مطالعه کنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، مهین میلانی صحبت‌هایش را دربارهٔ این کتاب این‌گونه آغاز کرد: «به‌نظر من ادبیات بهترین شکل نگارش تاریخ است. یک تاریخ‌نویس فهرستی از وقایع را برای ما بازگو می‌کند، تاریخ‌نویسانی به‌مانند هرودوت که زندگی‌ها را بازگو می‌کنند. یا کسروی که جامعه و اقشار مختلف از مردم را می‌شناساند. ادبیات در زوایایی می‌رود که اصلاً شناخته‌شده نیست و آن‌ها را برای ما می‌شکافد. بعضی از نویسندگان ادبی‌نویس آن‌قدر زیبا این تاریخ را بیان می‌کنند که انگار برای ما تاریخ می‌نویسند و کاداره یکی از آن‌هاست. کاداره در کشوری زندگی می‌کرده که دیکتاتوری عثمانی، فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی در آنجا حضور داشته است، یعنی به‌طور دائم مردم با دیکتاتورها مقابله می‌کرده‌اند. هیچ وجهی از زندگی آن‌ها دور از وجود دیکتاتوری نیست. همهٔ کتاب‌های او، برخلاف خود او که می‌گوید سیاسی نیست، برمی‌گردد به تمام وقایع سیاسی‌ای که در آن کشور می‌گذرد. بنابراین کاداره برای من یک تاریخ‌نویس است که داستان می‌نویسد. واقعیت نمی‌نویسد ولی الهام‌گرفته از واقعیت است و آن را طنزوار می‌نویسد که این طنز هیچ از واقعیت دور نیست. به‌عنوان مثال در کتاب سرخ از مائو تسه تونگ اشاره می‌کند که شما هر کاری انجام دهید که کمترین بویی از خرده بورژوازی داشته باشد، باید از خود انتقاد کنید و محکوم به آن هستید تا انتقاد بشوید. بنابراین در کتاب‌های کاداره به‌خصوص در کتاب «کنسرت در پایان زمستان»، با طنزهایی که در داستان می‌آورد به این‌ها اشاره می‌کند. کاداره بر آن است که بگوید مائو غیرزندگی و ضدِزندگی بوده و آن طبیعتی را که در انسان وجود دارد، می‌خواهد از او بگیرد. او انسانی کلیشه‌ای می‌خواهد تا برای او تصمیم بگیرد، تا این انسان چگونه باشد، چگونه زندگی کند، چگونه تصمیم بگیرد و چگونه بپوشد. کاداره تمام این‌ها را به‌صورت طنزی بسیار زیبا بیان کرده است. در جایی از داستان می‌گوید که چطور مائو برای کنترل دائم بر روی مردم، میکروفون در اتاق‌خواب‌ها و مستراح‌های آن‌ها کار گذاشته بود. و اما مردم برای مقابله، زبان جدیدی برای خود درست می‌کنند. یا در جایی دیگر از فردی می‌گوید که علامت مائو بر سینه‌اش حک کرده و این علامت دچار عفونت می‌شود که او را راهی بیمارستان می‌کند. دکترهایی که برای معالجه بالای سر او می‌آیند، گروهی بر این باورند که به زخم نباید دست زد چرا که علامت مائو است و گروهی هم باور دارند که حتماً باید استریلیزه شود. آن‌ها به‌جای تمرکز بر درمانِ سریع‌تر، بر سر عقاید مخالف همدیگر جنگ دارند. در واقع حرف اصلی کاداره در این داستان این است که ما باید زندگی طبیعی خود را داشته باشیم و هر ایدیولوژی‌ای که بخواهد حق زندگی طبیعی را از ما بگیرد، محکوم است. این بسیار مهم است که کاداره در دوره‌ای این داستان را می‌نویسد که سوسیالیسم در حال فروپاشی است و سرمایه‌داری در جریان است و طبعاً سوسیالیسم را نمی‌پذیرد. به‌نظر من، نه طرفداران نگرش سوسیالیسم و نه کاپیتالیست‌ها، سوسیالیسم را به خوبی نمی‌شناختند. وقتی در شوروی به سوسیالیسم رو آوردند، یک‌پنجم تولیدات، تولیدات سرمایه‌داری بود و در چین هم نود و پنج درصد فئودالیسم بوده است. در این کشورها هیچ شرایطی وجود نداشته تا سوسیالیسم به وجود بیاید. خیلی‌ها فکر می‌کنند که سوسیالیسم غولی بی‌شاخ‌ودم است که اصلاً این‌طور نیست. در همین کشور کانادا ول‌فئر (welfare) یک خدمات اجتماعی سوسیالیستی است. بهداشت مجانی یک خدمات سوسیالیستی مجانی است. کسانی که کم‌درآمدند، پناهگاه مجانی می‌گیرند یا کمک دولتی می‌گیرند، که همه، خدمات اجتماعی‌اند. در کشورهای اروپایی مانند فرانسه تحصیلات هم مجانی است. در کشور سوئد تا بیست و شش سالگی تمام زندگی یک جوان تأمین است. این‌ها خدمات اجتماعی‌اند و امروزه به این کشورها می‌توانیم سوسیال‌دموکرات بگویم. اما این کشورهایی که در آن زمان به سمت سوسیالیسم رفتند، از آنجایی‌که سابقهٔ دیکتاتوری در آن‌ها وجود داشت و هیچ شرایط خاصی برای سوسیالیستی‌شدن وجود نداشت، نمی‌توانستند سوسیالیسم را بفهمند. این است که مائو می‌گوید همهٔ خلق باید در خدمت من باشند و همهٔ خواسته‌های طبیعی خود را نادیده بگیرند. این همان است که در سازمان‌های مخفی کمونیستی ایران هم انجام می‌شد. اینکه تو اختیار از خودت نداشتی، دستوری را که از رده‌های بالای این سازمان‌ها می‌آمد، باید اجرا می‌کردی. اصل کتاب هم بر همین است؛ این کشورهای به‌اصطلاح سوسیالیسم دیکتاتورزده آزادی نداشتند و مائوئیسم فردیت آن‌ها را گرفته بوده است.»</span></p>
<figure id="attachment_20937" aria-describedby="caption-attachment-20937" style="width: 433px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20937" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?resize=433%2C500" alt="اسماعیل کاداره" width="433" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?w=433&amp;ssl=1 433w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?resize=260%2C300&amp;ssl=1 260w" sizes="auto, (max-width: 433px) 100vw, 433px" /><figcaption id="caption-attachment-20937" class="wp-caption-text">اسماعیل کاداره</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن دکتر سعید ممتازی از مهین میلانی پرسید آیا ارتباطی بین ترجمهٔ این کتاب و نوشتن کتاب «تهران کوه کمرشکن» ایشان هست با توجه به اینکه هر دو ادبی و داستانی‌اند؟ آیا از ترجمهٔ این کتاب ایده‌ای شکل گرفته برای نوشتن این داستان یا بی‌ارتباط است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی گفت: «پرسش بسیار جالبی است چرا که می‌خواستم راجع به این توضیح دهم که چطور این کتاب مرا از بحران درمی‌آورد. سال‌های دههٔ شصت زمان فروپاشی سازمان‌های سیاسی در ایران بود. من در آن دوره در زیرزمینی در ایران زندگی می‌کردم و در یکی از این گروه‌های سیاسی بودم. در اواخر دههٔ شصت که در مجلهٔ آدینه کار می‌کردم، دوستانی کتاب‌هایی برای ما از خارج از ایران می‌فرستادند که همه به زبان‌های انگلیسی و فرانسه بود. من همهٔ آن‌ها را می‌خواندم. وقتی به این کتاب رسیدم و خواندمش، به‌واقع انگار کتاب خودم بود و احساس کردم خودم آن را نوشته‌ام. جوان‌ها در آن دوره تمامِ وقت خود را در میتینگ‌ها و در کافه‌ها به بحث و نقد می‌پرداختند و در واقع زندگی نمی‌کردند. کاداره تمام آن صحنه‌ها را، دیدگاه‌های متفاوتی که هر کدام از این جوان‌ها به کمونیسم داشتند، همه را به‌زیبایی در این کتاب بیان می‌کند. هر کدام از جوان‌ها کمونیسم را از دیدگاه خود با فرهنگ درونی خود تعریف می‌کرد و چه‌بسا برخی از پیش‌زمینه‌ای دیکتاتوری می‌آمدند، و به‌طور عموم دیدی از سوسیالیسم و کمونیسم نداشتند. تمام آن جوان‌ها، جوانی و جان و مالشان را در این راه گذاشتند، ولی نمی‌دانستند راهی که می‌روند دنبالهٔ همان دیکتاتوری است که خود تحت تسلط آن‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب اولین رمانی بود که از زبان فرانسه ترجمه می‌کردم که در سال ۱۳۷۵ آن را در نشر مرکز منتشر کردم. محمدجعفر پوینده و کاظم کردوانی در ترجمهٔ این کتاب کمک بسیار به من کردند. عبدالله توکل این کتاب را برایم ویرایش کرد. کتاب «کنسرت در پایان زمستان» کاداره تأثیر زیادی بر من داشته و به‌نوعی انگار نوشته‌های خودم از زندگی‌ام بود و من هم همیشه دوست داشتم که زندگی خودم را بنویسم. بنابراین زمانی که در سال ۲۰۰۵ کاداره جایزهٔ بوکرمن را از آن خود کرد، تصمیم گرفتم که زندگی خود را بنویسم. کاداره از زندگی دیگران می‌نویسد و واقعیت را به طنز بیان می‌کند. اما من از زندگی خودم می‌نویسم. این زندگی فلش‌بک می‌خورد به هجده سال پس از انقلاب و هجده سال پیش از انقلاب و دو رژیم را مقایسه می‌کند. آزادی‌های فردی و اجتماعی‌ای که من در زمان محمدرضا شاه داشتم و پس از انقلاب که تمام آن اسارت بود. و در پاسخ به شما، بله این کتاب تأثیر بسیار زیادی بر نوشتن کتاب جدیدم داشت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس مریم رئیس‌دانا پرسید: «در آن سالی که این کتاب شما چاپ شد، واکنش گروه‌هایی که گرایش به حزب چپ و به سوسیالیسم داشتند، چه بود؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی در پاسخ گفت: «خیلی‌ها مخالف چاپ این کتاب بودند. سانسورچی‌هایی که در ایران کار می‌کردند، فقط به این دلیل که این کتاب ضدِکمونیستی بود، به آن اجازهٔ چاپ دادند، ولی از مضمون کتاب آگاه نبودند. در خارج از ایران، کسانی که گرایش به این حزب داشتند برخورد خنثایی داشتند، ولی در درون موافق نبودند، چون نمی‌توانستند به خود انتقاد کنند و هنوز هم انتقاد نمی‌کنند. این کتاب از همان اول به خود انتقاد می‌کند. بعضی از این افراد حتی به زبان عریان این کتاب هم انتقاد داشتند، اما برعکس نسل‌های بعدی خیلی به این کتاب توجه کردند و آن را خیلی دوست داشتند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، جمال کردستانی پرسید: «با توجه به اینکه خالق این کتاب در یک کشور کمونیستی دیکتاتوری بوده، آیا ترجمهٔ چنین کتابی در کشوری که کمونیست‌ها و انقلابیون کمونیست در حاکمیت نیستند و سرکوب می‌شوند و حتی در آن دهه قلع‌وقمع می‌شدند، می‌تواند مناسب باشد و هیچ ریسکی نداشته است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «باید بگویم این کتاب در درجهٔ اول ادبیات است و شما آن را به‌عنوان کتابی سیاسی نمی‌خوانید. ولی به‌عنوان نویسنده وقتی در جایی زندگی می‌کنید که به‌طور دائم مورد سرکوب قرار می‌گیرید، نمی‌توانید آن را منعکس نکنید. حالا گاهی نویسنده‌ای آن را از طریق اسطوره بیان می‌کند، گاهی از طریق تاریخ بیان می‌کند یا گاهی با ذهن سیال پست‌مدرنیستی یا طنز.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عنوان مثال در جایی از داستان می‌گوید که مائو به کشتزارهای ماری‌جوآنا می‌رفته و می‌خواسته ماری‌جوآنا را جهانی کند تا با این کار نگذارد نویسندگان که اهل تفکرند، فکر بکنند. یا اینکه مائو اسم نویسندگان را از کتاب برمی‌داشته و بر این باور بوده مگر کشاورزی که برنج کشت می‌کند اسمش بر گونی برنج نوشته می‌شود که نویسنده اسمش بر کتابش نوشته شود!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">واقعیت این است که این کتاب من را از بحران نجات داد و حسی بود که باید ا</span><span style="font-weight: 400;">نجام می‌دادم. من کاری که می‌کنم این است که خودم را سانسور نمی‌کنم. و هنوز فکر می‌کنم که این کتاب بسیار کتاب مهمی است چون مسئلهٔ آن فقط رژیم کمونیست نیست، بلکه هر رژیم یا حاکمیتی است که آزادی فردی انسان را از او بگیرد. کتابی است که زندگی را به انسان می‌شناساند. کتابی است ماندگار و همیشه خواندنی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس حمید مساح پرسش‌هایش را این‌گونه بیان کرد: «تعریفی که از سوسیالیسم در داستان آمده با تعریف شما از سوسیالیسم امروزه در کانادا و اروپا متفاوت بود، چرا؟ و دیگر اینکه دیدگاه سیاسی‌ای که جوانان از کمونیسم و سوسیالیسم در آن دوره داشتند و می‌شناختند از الگوهایی مانند هوشنگ ابتهاج می‌آمده که عشق را نهایت آدمیزادی می‌دانست، از رابطهٔ بین فروغ و گلستان، کتاب‌های به‌آذین و مثال‌های بسیار دیگری… همهٔ این افراد این دیدگاه سیاسی را داشتند و همیشه هم از عشق و انسانیت گفتند. این تعریف با آنچه در این داستان از کمونیسم و سوسیالیسم آمده، بسیار متفاوت است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «به‌نظر من در آثار این افراد، در کتاب‌های به‌آذین یا فروغ و گلستان می‌توان به‌روشنی دریافت که آیا در فرهنگ ما، دموکراسی وجود داشته است یا اینکه آیا هر کدام از ما در درون خودمان دیکتاتور کوچکی داریم! به‌نظرم اگر ما در درون خودمان یا محیط اطراف خودمان در جامعه نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که چقدر این دیکتاتوری و توتالیتری مذهبی تأثیر زیادی در زندگی هر کدام از ما دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آن دوره، کسانی که از این دیدگاه سیاسی حمایت می‌کردند، انسان‌های عدالت‌خواهی بودند که جان و زندگی‌شان را در این راه گذاشته بودند، ولی به‌نظرم دانش کافی از راهی که می‌رفتند، نداشتند. در واقع آن‌ها از زندگی طبیعی خود مانند خانواده و عشق و زندگی گذشته بودند و پا در راهی گذاشته بودند که به آیندهٔ آن مطمئن نبودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظرم ما باید یاد بگیریم با هر دیدگاه سیاسی و عقایدی که داشتیم یا داریم و اگر قابل‌انتقاد و ناکامل است، از خود انتقاد کنیم یا انتقاد را بپذیریم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن مرال دهقانی پرسید: «آیا شما پس از ترجمه و چاپ این کتاب با خود اسماعیل کاداره ارتباطی برقرار کرده‌اید؟ و آیا می‌دانید نظر ایشان و حس ایشان از چاپ و ترجمهٔ کتاب‌هایشان در ایران چگونه است؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی در پاسخ گفت که متأسفانه در این سال‌ها با اسماعیل کاداره ارتباطی نگرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بخش دوم جلسه، ابتدا دکتر ممتازی داستان کوتاه «پیش از حمام» اسماعیل کاداره (با ترجمهٔ ابوالحسن نجفی) را با صدایی رسا خواند و سپس دوستان به بحث و بررسی این داستان پرداختند، که به‌دلیل محدودیت فضا این بخش از بحث و نظرات در این گزارش نیامده است و تنها روی بحث و نظرات دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» تمرکز شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از بحث و گفت‌وگو دربارهٔ داستان «پیش از حمام»، سودابه رکنی در مورد ترجمهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» از مهین میلانی پرسید: «آیا اسماعیل کاداره عقاید مذهبی دارد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چکیدهٔ پاسخ مهین میلانی به او از این قرار است: «به‌هیچ‌وجه کاداره مذهبی نبوده، او دیدگاه‌هایی کمونیستی یا سوسیالیستی هم داشته و مخالف مذهب است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسش بعدی سودابه رکنی از مهین میلانی این بود که چقدر طول کشید تا بر روی این ترجمه کار کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی گفت وقت زیادی برای پژوهش روی این کتاب و ترجمهٔ آن گذاشته است. روزی هجده ساعت روی ترجمه و نوشتنش وقت می‌گذاشته است. آنچه مهم بوده اینکه ترجمهٔ این کتاب او را از بحرانی در آن دوره نجات داده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، دکتر سعید ممتازی در مورد کتاب «کنسرت در پایان زمستان» اشاره می‌کند: «به‌نظر می‌رسد آنچه نویسنده سعی دارد بگوید دورکردن مردم است از تعصبات فردی‌ای که دارند. این تعصب یا می‌تواند ریشه در مذهب داشته باشد یا در گرایش به دیدگاه‌های سیاسی کمونیستی یا سوسیالیستی؛ آنچه که بخواهد فرد را از خود بیگانه کند یا فردیت او را از خود بگیرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ بعدی به‌نظرم اینکه شما در کتابتان [تهران کوه کمرشکن] فردیت را با مفاهیم اروتیک آورده‌اید، کاملاً درست است. به این دلیل که همهٔ مکتب‌ها قصد دارند فرد را از آنچه که در واقعیت وجودش است و غریزهٔ جنسی‌اش دور کنند. من این را در نقاشی‌های بیژن جزنی هم دیده‌ام؛ او در یکی از نقاشی‌هایش سیاهکل را به‌عنوان فریادی [ناشی] از همهٔ سرکوفت‌های بشری بیان می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا پرسید که چگونه می‌توان این کتاب را تهیه کرد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «این کتاب را از نشر مرکز در ایران می‌توان تهیه کرد و به‌صورت آنلاین هم قابل‌خریداری است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان مهین میلانی از استاد محمدعلی برای برگزاری این جلسه و دعوت از ایشان و همین‌طور از باقی دوستان کلاس داستان‌نویسی و دوستان کافه راوی برای حضورشان در این جلسه قدردانی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی نیز از حضور مهین میلانی در این جلسه و به‌اشتراک‌گذاشتن صحبت‌ها و تجربه‌اش از ترجمهٔ کتاب کاداره و نظراتش سپاسگزاری و ابراز خوشحالی کرد و اظهار امیدواری کرد که این جلسه خاطرهٔ خوبی برای این نویسندهٔ گران‌قدر باشد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20932</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Jul 2023 18:39:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل کاداره]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20925</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور اسماعیل کاداره شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار پرآوازهٔ آلبانیایی در سال ۱۹۳۶ زاده شد. در بیست‌سالگی برای فراگیری هنر داستان‌نویسی به مسکو رفت. پس از چهار سال آموزش با نگاهی انتقادی دربارهٔ برخی از دیدگاه‌های هواداران کمونیسم و انبوهی نوشته به آلبانی بازگشت. پس از چندی کار با انتشار نوشته‌هایش مخالفت شد. او در سال ۱۹۹۰ از کشور فرانسه پناهندگی گرفت و در سال ۱۹۹۶ به عضویت فرهنگستان علوم اخلاقی و سیاسی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/">مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسماعیل کاداره شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار پرآوازهٔ آلبانیایی در سال ۱۹۳۶ زاده شد. در بیست‌سالگی برای فراگیری هنر داستان‌نویسی به مسکو رفت. پس از چهار سال آموزش با نگاهی انتقادی دربارهٔ برخی از دیدگاه‌های هواداران کمونیسم و انبوهی نوشته به آلبانی بازگشت. پس از چندی کار با انتشار نوشته‌هایش مخالفت شد. او در سال ۱۹۹۰ از کشور فرانسه پناهندگی گرفت و در سال ۱۹۹۶ به عضویت فرهنگستان علوم اخلاقی و سیاسی فرانسه درآمد. از او تاکنون بیش از بیست رمان و چندین مجموعه‌شعر و داستان کوتاه چاپ شده است. برخی آثارش به بیش از چهل زبان برگردانده شده و برای او چندین جایزهٔ جهانی، از آن میان جایزهٔ ادبی بوکر را به ارمغان آورده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «کنسرت در پایان زمستان» در سال ۱۹۸۸ از سوی انتشارات فایار در فرانسه به چاپ رسید. مجلهٔ لیر فرانسه این کتاب کاداره را در سال ۱۹۸۹ به‌عنوان کتاب سال فرانسه برگزید. این اثر &#8211; که نوشتن آن ده سال به درازا کشید &#8211; به پنجاه زبان جهان برگردانده شد که بی‌گمان شاهکار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی، به شمار می‌رود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر نوشته‌های کاداره به زبان‌های گوناگون برگردانده شده و در ایران نیز چندین کتاب او ازجمله «ژنرال ارتش مرده»، «رویدادهای شهر سنگی»، «دختر آگاممنون»، «مرثیه بر کوزوو»، «زمستان سخت»، «سریر سرخ»، «دختری در تبعید»، «سپیده‌دم خدایان مشرقی»، «آوریل نافرجام»، «هبوط شهر سنگی»، «پل»، «مهتاب»، «عقاب و کاخ رؤیاها» به فارسی چاپ شده است.</span></p>
<figure id="attachment_20928" aria-describedby="caption-attachment-20928" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20928" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=500%2C390" alt="اسماعیل کاداره در سال ۲۰۲۲، عکس از لارس هفنر" width="500" height="390" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=300%2C234&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=117%2C91&amp;ssl=1 117w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20928" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">اسماعیل کاداره در سال ۲۰۲۲، عکس از لارس هفنر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمان «کنسرت در پایان زمستان» رمانی تاریخی، تخیلی-سیاسی به شمار می‌رود. این رمان داستانی تخیلی وابسته به برهه‌ای از تاریخ است که بسیار از واقعیت مایه گرفته و درون‌مایه‌ای سیاسی-اجتماعی دارد. در جاهایی روایت‌هایی پنداری یا تخیلی-سوررئالیستی می‌بینیم. نویسنده با طنزی دلنشین که در داستان می‌گنجاند، بر آن است تا اندکی تلخی و سیاهی بخش‌های دراماتیک سیاسی داستان را بپوشاند. داستان به‌گونه‌ای چیستانی است و تا آخر هم با سخنانی پنهان خواننده را درگیر می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درون‌مایه و زمینهٔ این رمان، به آشفتگی در پیوند سیاسی و ایدئولوژیک میان چین و آلبانی و پیشینه‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی میان دو کشور می‌پردازد. این داستان به دورهٔ پایانی زندگی مائو تسه تونگ، رهبر جمهوری خلق چین، برمی‌گردد. در جاهایی نشان می‌دهد که مائو چگونه می‌خواسته از همهٔ انسان‌ها کلیشه‌ای یک‌جور بسازد و با خرده‌گیری از مردم، فردیت و کیستی آن‌ها را بگیرد. داستان دورانی را بازگو می‌کند که فروپاشی پیوند میان تیرانا و پکن روی می‌دهد. کاداره آشفتگی این پیوند را در چارچوب داستانی از لایه‌های اجتماعی جامعه نشان می‌دهد. او تصویری روشن از دو جامعهٔ چین و آلبانی و پیوند اجتماعی میان این دو کشور را می‌نگارد. او در میان این داستان به زندگی نسلی از مردمان آن جامعه &#8211; که در دوران تاریخی حساس و بحرانی زندگی می‌کنند و وضعیتی که با آن روبه‌رو می‌شوند &#8211; پرداخته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان در آغاز دربارهٔ تنی چند از شخصیت‌ها در تیرانا می‌گوید که زندگی‌شان به‌گونه‌ای سرراست زیر پرتو پیوند سیاسی میان چین و آلبانی درآمده است. داستان از شبی در خانهٔ سیلوا آغاز می‌شود. همسر او برای بردن نامه‌ای محرمانه به دولت چین به این کشور سفر کرده است و در شب جشن تولدِ تنها دخترشان، بریکنا، حضور ندارد. در همان شب با حضور مهمانانی چند در خانه‌شان و بودنِ خانوادهٔ آریان، برادر سیلوا، او در می‌یابد که برادرش برای نافرمانی از دستوری مهم از ستاد ارتش و از حزب رانده خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیلوا در وزارتخانه کار می‌کند. او در وزارتخانه همکار سیمون درشا است. سیمون درشا از سوی معاون وزیر، به مهمانی وزیر در خانه‌شان فراخوانده شده است. در آن شب، وزیر تلفنی از انور خوجه که رئیس حزب است، پیام مهمی دریافت می‌کند که این پیام کارایی بزرگی در آیندهٔ پیوند سیاسی میان دو کشور آلبانی و چین داشته است. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-20929 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?resize=210%2C300" alt="مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی" width="210" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?resize=210%2C300&amp;ssl=1 210w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?w=350&amp;ssl=1 350w" sizes="auto, (max-width: 210px) 100vw, 210px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خواهر سیلوا، آنا، سال‌ها پیش مرده است. این دو خواهر دوستان دیرینی با هم دارند. هر کدام از این شخصیت‌ها یا دوستان در این داستان دچارِ سازوکارهایی می‌شوند که زندگی کاری و شخصی آن‌ها به‌گونه‌ای در چنبرهٔ این پیوند سیاسی گیر می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ویکتور هیلا، از دوستان دیرین آنا و سیلوا، برای لگدکردن پای یک مرد چینی با شکایت وزارت خارجه، از کارش رانده می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ای به‌نام اسکندر برمما &#8211; که از دیگر دوستان دیرین آنا و سیلوا است و پیوندی عاشقانه میان او و آنا در سال‌هایی دور وجود داشته، با سیلوا در پیوند است تا برای رهایی آریان، برادر سیلوا، که برای نافرمانی از دستور ستاد ارتش بازداشت شده بود، کمک کند. او در گفت‌وگو با ادارهٔ سیاسی و ارتباطات متعددی که دارد، پیگیر پروندهٔ او می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بخش‌هایی از داستان از مائو تسه تونگ، رهبر جمهوری خلق چین، و دوران پایانی حکومت او می‌گوید. اویی که آفریده شده تا با این جهان نبرد کند و این جهان و مردمش را به فرمانبریِ نگرشِ خود درآورد. مائو نسل سروانتس، بتهوون، شکسپیر و تولستوی را درست مانند پادشاهان و تزارها از روی زمین برمی‌داشت. با اینکه خود شاعر بود، از شاعران و نویسندگان بیزار بود. او می‌گفت: «حتی وقتی که می‌خواهم آن‌ها را از بین ببرم، متاسف می‌شوم. مانند زمانی که گیاه بسیار زیبا ولی مضری را از ریشه می‌کنیم.» او بر این باور بود که بیزاری او از شاعران به‌هیچ‌رو برگرفته از نگاهی فرومایه و ناجوانمردانه نبوده، بلکه به نابکاری و پلیدی آنان باور دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده در داستان با نگاه به پیوند و مراوده‌های اقتصادی میان دو کشور چین و آلبانی در آن دوره، آلبانی را از دید اقتصادی وابسته به چین و حتی نوکر این کشور نشان می‌دهد. می‌گوید: از دیدگاه مائو، این نوکران بهتر از اربابشان زندگی می‌کردند؛ آن‌ها حتی در جاهایی به خود اجازه می‌دادند تا در روابط سیاسی چین با کشورهای دیگر دخالت کنند و یا دیدگاهشان را بر آن‌ها تحمیل کنند. این زشتی از دید او پذیرفته نبود. بنابراین مائو در پاسخ و جبران این کار آن‌ها، چندین راه‌حل در پیش گرفته بود؛ یا اینکه برای پیشبرد کار کارخانه‌های بزرگ و کوره‌ها و توربین‌هایی که چین در آلبانی راه انداخته بود، آلبانی باید زیر فرمان مائو درمی‌آمد و همه‌جا نیاز به وجود او می‌بود. یا دولت آلبانی می‌بایست همان بلایی را بر سر روشنفکران و نویسندگانش می‌آورد که دولت چین بر سر نویسندگانش آورد؛ یعنی، به‌زندان‌انداختن و به‌شالیزارفرستادن آن‌ها یا اینکه مردم آلبانی باید از حزب خود دست می‌کشیدند، اگر نه چین همهٔ کارخانه‌ها و کوره‌ها و صنعتی را که در آنجا راه‌اندازی کرده بود، نیمه‌کاره رها می‌کرد و نیروهایش را از آلبانی بیرون می‌بُرد.</span></p>
<figure id="attachment_20930" aria-describedby="caption-attachment-20930" style="width: 315px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20930" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?resize=315%2C500" alt=" مهین میلانی، مترجم کتاب «کنسرت در پایان زمستان»" width="315" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?w=315&amp;ssl=1 315w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?resize=189%2C300&amp;ssl=1 189w" sizes="auto, (max-width: 315px) 100vw, 315px" /><figcaption id="caption-attachment-20930" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مهین میلانی، مترجم کتاب «کنسرت در پایان زمستان»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او بر آن بود تا پیوند اقتصادی‌ای که با آلبانی دارد و همهٔ سازوکار صنعتی را که در اختیار آن‌ها قرار داده، در دست بگیرد. نویسنده با دست‌بردن روی رخدادها، ذهن بیمار و دیکتاتورمآبانهٔ مائو را می‌نگارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از زن مائو، چیان چینگ، می‌گوید که تأثیر فراوانی در اندیشه و کارکردهای سیاسی مائو داشته است. داستان از شبی در شائوشان می‌گوید که مائو و زنش تا بامداد بیدار بوده، دربارهٔ آیندهٔ جهان و کارهایی که در ذهن دارند، سخن می‌گویند. جهانی که باید تهی از هنر و ادبیات باشد. چیان می‌اندیشید: «پاک‌سازی دنیا از این رؤیاهای سفسطه‌آمیز، از این اضطراب‌های زیان‌بار، چه معجزه‌ای خواهد بود!» او حتی بر آن بود که موسیقی را هم در چنین شبی، از روی زمین بردارند تا همهٔ دنیا از شنیدن آن بی‌بهره باشد و کر بماند. او بر این گمان بود که تنها زنی در این جهان است که در این سده و در این روزگار، همسری دارد که رهبر یک میلیارد انسان است، بنابراین می‌تواند با اندیشهٔ خود بر همهٔ جهان فرمان براند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان از توطئه‌ها می‌گوید؛ در جاهایی از توطئه‌هایی می‌گوید که یا برای ازمیان‌بردن سران حکومت در چین روی می‌دهد یا برای کشتار روشنفکران. داستان از مرگ مارشال لین پیائو در رویداد آتش‌سوزی هواپیما در صحراهای مغولستان یا احتمال آتش‌سوزی و انفجار ماشین مارشال و خانواده‌اش در شب پس از مهمانی در خانهٔ مائو و توطئه‌ای که مائو برای او چید، و به‌کشته‌شدن آن‌ها انجامید، می‌گوید. نویسنده در واقع رویداد مرگ لین پیائو در آتش‌سوزی هواپیما یا در راه برگشت از مهمانی مائو را با طنزی تخیلی بیان می‌کند. یا در بخش دیگری از داستان، در کنسرت بزرگی که در پکن اتفاق افتاد، از هراس و نگرانی دست‌اندرکاران و هنرمندان برنامه از خطر توطئهٔ کشتار می‌گوید. در واقع این دلشورگی و نگرانی‌ای بی‌دلیل نبود، چرا که در این کنسرت کسانِ برجسته‌ای مانند رهبران بلندپایهٔ دولت و حزب یا نمایندگان دیپلماتیک حضور داشتند. همچنان که برخی از آن‌ها نگران این توطئه‌ها بودند، یکی از رقصنده‌ها چشم به تنها گرفتن بوسه‌ای از تماشاگران خارجی و مردان موبوری دوخته بود که شاید بخت با او یار باشد و اتفاق بیفتد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان آمده که چگونه در چین برای یافتن توطئه‌های احتمالی در میان مردم یا چهره‌های مظنون، در مکان‌هایی میکروفون نصب می‌کنند تا بدین‌گونه افراد را شناسایی کنند و از احتمال بروز توطئه و خیانت در میان آن‌ها آگاه شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این بخش از داستان به‌روشنی خفقان و استبداد حاکم بر جامعهٔ چین بازگو می‌شود؛ نفوذی که حاکمان و دولتمردان وقت، در جای‌جای زندگی مردم یا حتی بر خصوصی‌ترین بخش زندگی آن‌ها داشته‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامهٔ داستان، از شخصی به‌نام اکرم فورتوزی می‌گوید که مترجم متن‌های چینی است و از پیروان سرسخت مائو در تیرانا. او در دورانی که آلبانی و چین پیوند خوبی با هم داشتند، مترجم متن‌های چینی بود و پیش‌تر که آلبانی با شوروی دارای پیوند دوستانه بود، مترجم متن‌های روسی. نویسنده در داستان نشان می‌دهد که اکرم چگونه با آغاز به‌هم‌ریختن پیوند سیاسی و دیپلماتیک آلبانی و چین، ترس ازدست‌دادن شغل و حرفهٔ خود را دارد و یا پس از مرگ مائو در چه سوگی نشسته است. نویسنده در خوانش و تفسیر پیروان دیدگاه سیاسی و کمونیستی چین و روسیه در آلبانی، از زبان اسکندر برمما این‌چنین می‌گوید: «دو گروه سیاسی در آلبانی وجود دارند. گروه نخست طرفدار روس‌ها و گروه دوم طرفدار چینی‌ها هستند. وفاداری گروه اول &#8211; یعنی گروهی که حسرت دنیای روس را می‌خوردند &#8211; بر پایهٔ باور یا عدم درک یا وابستگی عاطفی بود؛ اما چینی‌زده‌ها &#8211; با اینکه شمارشان کمتر است &#8211; گرایششان به چین از آن رو نبود که چین را دوست داشتند، بلکه بدین سبب بود که در تحفه‌های خرده‌ریز چینی، دارویی برای نارسایی‌های خود، برای ناشایستگی خود، برای بی‌استعدادی خود، برای حرص و طمع خود، برای عقده‌های حقارت خود و برای فقر روحی خود می‌یافتند و همچنین برای شرارت و پلیدی فطری خود. شیطان می‌داند دیگر برای چه چیزهایی تسکین پیدا می‌کردند!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در بخشی از د</span><span style="font-weight: 400;">استان از مهمانی‌های سیاسی‌ای که در شبی از شب‌های آخر پاییز در پاریس روی داده، می‌گوید. شبی که خوان ماریا کرامس &#8211; از رهبران چپ آمریکای لاتین و از هواداران سرسخت مائو &#8211; در آن‌ها شرکت داشته است. او در یکی از این مهمانی‌ها در میان شماری از آشنایان آلبانیایی خود کوشیده دربارهٔ کشورهای جهان سوم سخنی را آغاز کند، ولی این دوستان از سخن‌گفتن در این زمینه خودداری کردند و این گفت‌وگوها را خسته‌کننده می‌دانستند. یا سخنی که میان او و راهنمایش در یکی از روزهای سفرش به آلبانی بر سر انسان نو پیش آمده بود؛ او در میان مردم آنجا به‌دنبال چیزی نو و دنیای تازه می‌گشت، در حالی‌که آن‌ها نیز به‌مانند همهٔ انسان‌ها همان‌گونه زندگی می‌کردند، همان‌گونه می‌خوردند و همان‌گونه می‌پوشیدند. از دیدِ او با پدیدآوردن انسان نو، سوسیالیسم پیروز می‌شد و برای ساختن پایه‌های سوسیالیسم نباید از آجرهای کهنه سود جست، حتی با وجود برنامه‌هایی نو. او بر آن بود که انسان نو پایهٔ همهٔ کارهای بزرگ است و چینی‌ها می‌دانند که چگونه انسانی نو بسازند. اما راهنما سخن‌های او را چیزهایی خشکِ تئوریک می‌خواند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه می‌گوید که کرامس به‌دلیل گرایش به شرکت در میتینگ‌ها و کنگره‌های حزب‌های گوناگون از خاطرات خوش گذشته، روزهای شیرین کودکی، تاریخ و علمی که به آن گرایش داشت، دور شده است. در واقع به این موضوع اشاره می‌کند که چگونه این گروه‌های مبارز با این گرایش‌های سیاسی پیروان مائو از هرگونه وابستگی‌های زندگی عادی خود دست کشیده و همهٔ تمرکزشان را بر این کنگره‌های حزبی گذاشته‌اند. این گروه‌ها شب تا بامداد در کافه‌های شهر به بحث و گفت‌وگوی سیاسی می‌گذراندند؛ با اینکه گاهی یکدیگر را قبول نداشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان از ذهن بیمار مائو می‌گوید که چگونه کلیشه‌ای از انسان نو برای خود ساخته که تنها زائیدهٔ ذهن اوست. مائو با به‌دست‌گرفتن رهبری حزب کمونیست و گرفتن قدرت کامل، به اجرای سیاست‌های سیاسی و اقتصادی به‌سبک خودش دست زد. سیاست‌هایی که در میدان سیاست به دیکتاتوری تبدیل شد و در گسترهٔ اقتصاد به رنج و تنگسالی گرایید. سیاست‌های مارکسیست-لنینیستی‌ای که مائو داشت، سپس با ایدئولوژی‌های شخصی و استراتژی‌های نظامی او آمیخته شد و به‌نام مائوئیسم شناخته شد. در این بخش از داستان هم نشان می‌دهد که مائو پیروان فراوانی در بیرون از مرزهای چین پیدا کرده بود که مائوئیست بودند. در واقع او با کمک به کشورهای دیگر و به‌سوی‌خودخواندن آن‌ها برای گرویدن به مائوئیسم، گرسنگی و تنگسالی را برای مردم چین به ارمغان می‌آورد. او با این کار بر آن بود تا هدف‌ها و برنامه‌های جهانی خود را پیش برد، اما هم‌زمان تخم نفاق را در کشورهای دیگر گسترانیده بود و خفقان و دیکتاتوری را در آن کشورها گسترانید. سیاست‌های ویژهٔ مائو و طرح‌های به‌اصطلاح انقلابی او برآمدی جز سرکوب نداشت و تنها به واپس‌ماندگی چین و اختناق در کشورهای پیروش یاری کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آن‌سوی داستان به چگونگی بیرون‌راندن ناگهانی آریان، برادر سیلوا، از حزب و ارتش نیروهای زرهی در تیرانا می‌پردازد. همچنین اینکه چگونه یکی از فرماندهان ستاد برای محکومیت افسران نیروهای زرهی با بررسی موشکافانهٔ پیشینهٔ زندگی آنان، نیت کینه‌جویی آشکار داشته است. او کوشیده است تا گمانه‌هایی را که دربارهٔ خواهر آریان کراسنیکی، آنا، در پیوندش که با اسکندر برمما وجود داشته است، به حساب برادرش بگذارد. با این توضیح که جایی‌که او در آن زندگی می‌کرده، جایی کاملاً لیبرال با گزاره‌ای منفی بوده است. سپس چگونه این فرمانده از پیگیری‌های اسکندر برمما روی پروندهٔ آریان کراسنیکی بهره‌برداری کرده است. در این بخش از داستان نشان می‌دهد که چگونه یک فرماندهٔ ستاد حزب به پَستی و زبونی خود اقرار می‌کند و از انگیزه‌های افزون‌خواهی و قدرت‌جویی خود می‌گوید. او برای انتقام و انگیزهٔ شخصی بر آن بود تا زندگی کاری و اجتماعی یک افسر نیروهای زرهی را از میان ببرد. او می‌گوید: «… حتی، در جستجوی مدارک بدنامی و رسوایی، چندان پیش رفتم که به متن منثوری از این نویسنده دست یافتم که هنوز انتشار نیافته بود و عنوان آن برای فراموشی یک زن بود و چنانکه می‌گویند، نوشته‌ای است که به یکی از خواهران آریان کراسنیکی اهدا شده است. بدین ترتیب بود که به‌علت فقدان مدارکی دیگر، سعی کردم تا این نوشته را، در چهارچوب آن قضیهٔ نکبت‌بار به کار گیرم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده در این داستان از نیرنگ‌ها و فریب‌هایی می‌گوید که از انگیزه‌های شخصی و درونی برآمده است و چه‌بسا بر آیندهٔ جامعه‌ای تأثیر می‌گذارد. در همان‌حال میتینگ‌ها و تصمیم‌های بزرگی که دولت به کار گرفته است و همان تصمیم‌ها، زندگی شخصی انسان‌ها را دچار دگرگونی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان داستان از فشفشه‌های چینی و قطعه‌های چینی آنتن‌های انتقال خبر در تیرانا می‌گوید که کارمندان شهرداری مأمور شدند تا آن فشفشه‌ها را از میان برده و قطعه‌ها و آهن‌پارهٔ چینی را از آنتن پیاده کنند. در اینجا به تیرگی پیوند میان آلبانی با چین اشاره می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آهن‌پارهٔ چینی هنگام پایین‌آوردن آن از آنتن فرو افتاده و در گل‌ولای فرو نشسته است. آن آهن‌پارهٔ درگل‌نشسته به کشتی شکسته‌ای مانند شده که زنگار زده و هر بهار که گیاهی تازه از زمین می‌روید، گیاهی جدید از آن آهن‌پاره سر بر خواهد آورد. همانند این آهن‌پارهٔ به‌گل‌نشسته، به پایان پیوند دوستی آلبانی با چین &#8211; که به‌زودی در ذهن‌های مردم به دست فراموشی سپرده خواهد شد &#8211; و اینکه بهار دوباره به این سرزمین کوچ خواهد کرد، دیدگاه نویسنده را به‌گونه‌ای روشن و برجسته بازگو می‌کند. نویسنده بر این باور است که هیچ‌چیز ماندنی نیست، تاریخ دگرگون خواهد شد و زندگی به مدار خود می‌چرخد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، نویسنده به نهال لیمویی اشاره می‌کند که در جشن تولد دختر سیلوا به آن خانه آورده شده و حالا میوه داده است. با همهٔ پستی و بلندی‌هایی که باشندگان (اهالی) این خانه، این شهر و این مردم با آن دست و پنجه نرم کردند، این نهال به رشد خود ادامه داده و حالا میوه داده است. این نهال خودٍ زندگی است که با همهٔ آشوب‌ها و سختی‌ها راه خود را سپری می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این داستان به گزارش واقعیت‌هایی از کشورهایی که به کمونیسم روی آورده‌اند، پرداخته است. آن‌ها که در واقع و در عمل به دیکتاتورهای تازه‌ای تبدیل شده‌اند و داستان هم کوشیده است تا رخداد‌ها و رویدادهای سیاه آن دوره را تصویر کند. دوره‌ای که در آن اگرچه سوسیالیسم همچنان وجود دارد، ولی در حال فروپاشی است و کاپیتالیسم در جریان است. نویسنده در همهٔ داستان، با تمام پستی‌ها و بدبختی‌هایی که در پیوند سیاسی و تأثیر بر زندگی روزمرهٔ انسان‌ها وجود دارد، به‌دنبال دریافت خود زندگی است که به‌گونه‌ای طبیعی در میان مردم و عناصرِ آن جریان دارد. این زندگی است که &#8211; چه خوب و چه بد &#8211; می‌گذرد و انسان را از آن گریزی نیست. او همچنین در درازای داستان به‌دنبال دریافت چیزی بشری و انسانی در زندگی آدم‌ها و پیوند میان آن‌هاست تا بدین‌گونه از نگرش ضدِزندگی‌ای که در آن برهه از تاریخ وجود دارد، دوری گزیند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/">مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20925</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود»</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/09/19/%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/09/19/%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2020 00:35:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سینا سرکانی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14476</guid>

					<description><![CDATA[<p>مهین میلانی &#8211; ونکوور سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود» تعلیق در زیستگاه‌های هجر… در جستجوی خانه؟! «چون بسیط هستم، در خانه نمی‌گنجم.» و نمی‌گنجید. «جز این نامه‌ها که برایت پست می‌کنم و آن موج‌ها که در دریا کاشتیم تا آب از آب تکان بخورد همهٔ جهان سراب بود حتی لکنت عاشقانهٔ ما! افتاد، باز هم ماهی، از چشمم، دریا ریخت» «روی تلویزیون دفتری باز، شعری ناتمام زیر بالش شب، آوازی نخوانده یک...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/09/19/%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af/">سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d9%87%db%8c%d9%86-%d9%85%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مهین میلانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">تعلیق در زیستگاه‌های هجر… در جستجوی خانه؟!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">«چون بسیط هستم، در خانه نمی‌گنجم.» و نمی‌گنجید.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«جز این نامه‌ها که برایت پست می‌کنم و آن موج‌ها که</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دریا کاشتیم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا آب از آب تکان بخورد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همهٔ جهان سراب بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حتی لکنت عاشقانهٔ ما!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">افتاد، باز هم ماهی، از چشمم، دریا ریخت»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«روی تلویزیون</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دفتری باز، شعری ناتمام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زیر بالش شب،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آوازی نخوانده</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک فنجان خالی روی میز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند اسکناس کنار ظرف‌های نشسته</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حسرت نگفتن چند چیز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آب‌تنی در ظهر تابستان…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به یاد داشته باش!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرگ، دنبال رؤیاها نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دنبال خاطره‌هاست»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرامرز پورنوروز که از پشت تلفن حس کرد دارم جان از بدن تهی می‌کنم، گفت هنوز معلوم نیست، من چیزکی جایی خواندم، چه بسا اشتباهی شده است. محمد محمدعلی تلفنش وصل نمی‌شد. با مرتضی مشتاقی در شبِ رونمایی کتاب دکتر مشگینی چند کلمه‌ای حرف زده بود. محمود روشندلی گفت با بهمن سهامی، اداره‌کنندهٔ کتابفروشی نیما تماس بگیرم. او گفت که خبرش را در فیس‌بوک مجید ماهیچی دیده است. عکس‌هایش، با ابهت و جلال، سر به بالا و نگاهی که باید خوب شناخته باشی‌اش تا بفهمی که چه دست‌وپایی زده است در جنگ زندگی برای اینکه ثابت کند زندگی زیباست؛ که «آفتاب و خدا بوسه زدند و عشق آفریدند»؛ که عشق سرآمد است و با آن فقط زندگی معنا می‌یابد؛ که او</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای خداست:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«و چه کس نمی‌داند که هر کار غیرممکن که به شاعر بدهند، او از پس آن بر نیاید، او آمده است به‌جای جهان کشته شود، سنگ بخورد، آن بگوید که همه نمی‌گویند. اگر او نبود، ما از کجا می‌دانستیم اول کس که عریان شد، شاعر بود. اگر او آدم بود، چه کسی سگ‌ها را دوست می‌داشت. کدام کس تعریف آب را غلط می‌نوشت و دلخوش نمی‌شد به چند آیه و یک سنگ. او خود آب می‌شد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرسنگ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرسنگ»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«شاعری ماجراجویی است. ضد جریان‌ها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رفتن است. هنرمند ذاتاً پرچم‌دار این ساحری‌ست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در قرون قدیم شاعران را آتش می‌زدند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تو نمی‌توانستی بگویی من شعرم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خوب یادم هست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">#خوب_یادم_هست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">#انجمن_شعر_تهران…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امشب سخن در محضر پروانه دارم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مشتی خدا در صحبت پیمانه دارم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شمعی که می‌بینی شکفته در صدایم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نوری‌ست کز سمت دل دیوانه دارم…»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تهران. پائیز ۱۳۹۸</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14478" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?resize=311%2C311" alt="سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود» - یادی از زنده‌یاد سینا سرکانی، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند، فعال محیط زیست و بنیان‌گذار و مدیر «خانهٔ ایران» در ونکوور" width="311" height="311" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?w=311&amp;ssl=1 311w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/10653387_10152963932759177_7929412346628945540_n.jpg?resize=100%2C100&amp;ssl=1 100w" sizes="auto, (max-width: 311px) 100vw, 311px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیمان پارسا گفت: «سینا، مردی که همیشه شاعر بود.» حسین فاضلی نانام برایم نوشت: «آره، من تو بُهتَم. سال ۲۰۰۶ وقتی تازه برگشته بودم، من رو دعوت کرد به خونه‌ش تو نورت ونکوور. چند ساعتی گپ زدیم و مشروب نوشیدیم. اون زمان هم مشکل ریه داشت. بچهٔ بامرامی بود. و فراخ‌اندیش. زمانی که کسی به شعرهای من حتی نگاه هم نمی‌کرد، حاضر به چاپ مجموعهٔ اولم شد؛ سال ۹۰. حیف که به‌عنوان شاعر نمی‌شناختمش. ارتباطمون جسته گریخته بود. به تو تسلیت می‌گم. به خودت و خودم. دوروبرمون پر از مرگ شده.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ۳ مارچ ۲۰۲۰ پیغامی بدین صورت برای حسین فاضلی داده بوده است: «کجایی پسر؟ من این یه هفته ونکوورم. اگه اینجا باشی، دیداری تازه کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امیرحسین یزدان بُد که خیلی کم در فیس‌بوک پیداست، به پست من واکنش نشان داد. از او پرسیدم چقدر او را می‌شناختی؟ گفت: «به‌ قدر گیراندن یک سیگار. بعد هم انداختن فیلتر در سطل آشغال. ایستادیم کنار پیاده‌رو نزدیک همان کاکتوس کلاب اطراف آموزشگاهی که آقای محمدعلی کارگاه داشت. بعدتر در فضای مجازی هم را پیدا کردیم و چند پیامی ردوبدل شد. عمیق و تلخ بود و خسته بود. اما زبان هم را می‌فهمیدیم. باد می‌آمد. بهم گفت هوای ونکوور را بیشتر دوست داری یا ادمونتون؟ گفتم سرما و برف را ترجیح می‌دهم. گفت من دود را، و پک زد به سیگارش! همین‌جوری نشانه‌گزارانه حرف می‌زد. فهمیدم منظورش ایران است. دیگر در این‌همه مصیبت مانده‌ام به کدام بغض کنم. دردها را نمی‌توانم سوا کنم از هم. همه یک کلاف، پیچیده در هم شده‌اند، مثل همان حبل‌المتین که گفته بود. شده‌ایم چنگ‌زننده‌های به این دردها. دریغ.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در جشن چهارشنبه‌سوری دو سال پیش در نورت ونکوور او را دیدم. تنها بود. مانند من. او هم دنبال آشنایی می‌گشت. اما گویی آشنا هم دیگر آشنا نبود. غریبه در غربت و در وطن و با خود و با جهان. نسل‌ها و آدم‌های جدیدی در جشن دیده می‌شدند. نه آن آدم‌ها همان بودند و نه جو و نه آن امیدها و آرزوهایی که دست کم دو دوره بعد از انقلاب هنوز برای تغییر از آمال بود. آدم‌ها، ربات‌هایی بودند که اینجا و آنجا کشیده می‌شدند. آمده بودند یادی از وطن کنند. یخ به تمام معنا و سینا و من هر دو در غربت خود سرگردان. برای سینا نیست که الان می‌نویسم. برای خودم هم هست و برای اهل قلمی که چندان متعارف نبود. شخصیت‌هایی که روش زندگی متفاوتشان نه مقبول همگان. در این شهر نیز همچون در ایران، یک سری باند درست شد. خودی و ناخودی. عمق درک آدم‌ها آخرین مسئله‌ای است که به آن پرداختند. بس که در خلأ هجرت بعد از شکست‌های فاحش، همه مسخ‌شدگانی بودند که فقط در خواب‌وبیداری راه می‌رفتند. دریغ حتی از امیدی به بهبود در آینده. شهر، یعنی رسانه‌های موجود تحویل نگرفتند کسانی مثل سینا را. مثل حسین شرنگ را. حسین شرنگ توانست با قلدری خودش را در تورنتو جا کند، اما سینا اگرچه رفتارهایی خودشیفتگانی داشت و خودش را مانند براهنی و حسین شرنگ صدای خدا می‌دانست، اما خیلی نرم‌تر و حساس‌تر از آن بود که بخواهد در میان مسخ‌شدگان و قالبی‌اندیشان و دنباله‌روان جریان‌های متعارف و ناقل فرهنگ حاکم در ایران، جای خودش را بشناساند.</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">Mon pays ce n’est pas un pays c’est l’hiver…‏‎‎</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کشورم، کشور نیس زمستونه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«Gille Vigneault»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– شعر در تحلیل خرد منظورش روشنایی‌ست –</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>قهوهٔ تلخ</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«پیش روی‌ام مرده‌ها راه می‌روند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیوارها مدام گریه می‌کنند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لولوها در قاب منور یک اتفاق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرچم‌ها را گول می‌زنند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باید برای روزنامه شعری بفرستم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از دور که می‌آمدم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آب‌ها می‌دانستند راز کوچه کجاست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای رودخانه از آوار ریختن چیزی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دوبارهٔ تکرار می‌لرزید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باد می‌فهمید زمین آرام‌آرام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دارد او را ورق می‌زند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با یک درخت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مرز بیهودگی و سکوت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به جان ابرها سوگند خوردیم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که اگر باران نبارد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زورق‌ها را جمع کنیم برویم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از چمدانی که در پیراهنم بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تنها آبی می‌دانست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب زیباترین بازیِ هستی‌ست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این سیاره چه غمگین است</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باید برای روزنامه شعری بنویسم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آقا!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لطفاً یک قهوهٔ تلخ»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷ جون ۲۰۱۹</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14479" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118447798_10223060130553559_2383864103294645238_n.jpg?resize=328%2C410" alt="سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود» - یادی از زنده‌یاد سینا سرکانی، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند، فعال محیط زیست و بنیان‌گذار و مدیر «خانهٔ ایران» در ونکوور" width="328" height="410" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118447798_10223060130553559_2383864103294645238_n.jpg?w=328&amp;ssl=1 328w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118447798_10223060130553559_2383864103294645238_n.jpg?resize=240%2C300&amp;ssl=1 240w" sizes="auto, (max-width: 328px) 100vw, 328px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در نشست رونمایی کتاب من «تهران کوه کمرشکن»، سینا ادارهٔ جلسه را در دست گرفت. تابستان ۲۰۱۶. آن‌موقع در ازای کار ساختمانی یک واحد خیلی نقلی و قشنگ در خانه‌ای کوچک کنار رودخانه در نورت ونکوور در دامنهٔ کوه به او داده بودند برای سکونت موقتی. کنار آب خیلی حرف زدیم. من عاشق خانهٔ کنار رودخانه‌ام. گفتم، «از اینجا نرو. بذار یه کم پول جمع کنیم دوتایی این خونه رو بخریم.» یک چیزی می‌گفتم. خانه دو میلیون قیمت داشت. گفت، «از خانهٔ پدری یک سهمش مال من است.» من هم گفتم آن خانه را در آمریکا می‌فروشم شاید چیزی ازش درآید. حرفی بود که می‌زدیم. گفته بود: «چون بسیط هستم، در خانه نمی‌گنجم.» و نمی‌گنجید. من هم از او بی‌قیدتر. نه به جایی بند می‌شد و نه به کسی. از این نظر بسیار به هم شباهت داشتیم. و همین بنیادی بود نمادین که ما را بیش از هر چیز با لذت در کنار هم می‌نشاند. و می‌دانستم و می‌دانست که من و او کسی نیستیم که بخواهیم کاری جدی را، آن هم در سطح کارهای متعارفی که مردم انجام می‌دهند، با هم انجام دهیم. فقط در سطح برگزاری شب‌های شعر و ادبیات گاهی. اما این حرف زدن‌های هرازچندگاهی هر وقت می‌آمد ونکوور که دخترش را ببیند و شاید پولی جمع کند و برود، برایم بسیار ارزشمند بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به خیلی کارها دست زده بود. توی هر شهر یک روزنامه برای مدتی کوتاه زده و تعطیل کرده بود. در تورنتو. در مونترآل. در ونکوور. بیست سال پیش وقتی من تازه به کانادا آمده بودم، هنوز گرافیک کامپیوتر اعجاز نمی‌کرد. او مجبور بود با دست روزنامه‌اش را ببندد. چیدمان عکس‌ها با تو شعر می‌گفتند. مطالب همه شعرگونه. حتی خبری هم اگر می‌داد، شعروارانه بود. هیچ شکل متعارف روزنامه‌های معمول را نداشت. مثل اتاقش که عکس‌هایش را روی دیوار خانه بدون قاب کنار هم می‌چید. مثل یک تابلو. هرازچندگاه هم تغییراتی به آن می‌داد. اما خُب برای اینکه از روزنامه پول درآوری در خارج از کشور، یا باید کمک دولتی داشته باشی یا آگهی بگیری. یک تجارت است. روزنامه نیست. و سینا «بیزینس‌من»* نبود. او شاعر بود. شاعر شبانه‌روزی. نه شاعر سالی ماهی یک بار.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«من اتفاقی‌ست که به‌طور کاملاً اتفاقی وارد اتفاق‌ها می‌شود تا از اتفاقی تازه سر دربیاورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلمه‌ها در هیچ معنا نیستند / آنان تنها برای گم کردن احوالِ حواسِ آدم آمده‌اند…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">*</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌قاعده و باقاعده هردو در یک معنی‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در کار جهان، هیچ‌یک از این سه در وجود نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">/ تا نبینی، نمی‌بینی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">*</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">life is a combination of lies;‎</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«and the river of the truth.‎</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شعله فقیهی می‌گفت سه سال پیش دیده بودش بسیار تکیده. نصف هیکل پیش از اینش را از دست داده بود. از بیماری ریه رنج می‌برد و داشت ترک می‌کرد و می‌خواست دیگران را از مضرات سیگار آگاه کند. اما ترک نکرده بود. و من هم که طی دو سه سال گذشته او را می‌دیدم، تکیدگی‌اش را حس کردم. اما تکیدگی از ناراحتی ریه بوده است؟ همان که با کرونا در ماه مه، اوج شیوع ویروس در دنیا، هم‌زمان می‌شود و در بیمارستان جانش را می‌گیرد؟ یک موقع هست که حس می‌کنی همهٔ آوارها روی سرت ریخته‌اند. یا توهم داشته‌ای، یا خودت اشتباهات کلان داشته‌ای، و یا روزگار به مراد نبوده است. و دنیا هم که سال به سال، دریغ از پارسال. زندگی یک شاعر برای بقا مشکل است. ایران که جای زندگی نیست. در غرب، شاعر هر اندازه متبحر در زبان خارجی، اما به زبان مادری است که او شعر می‌گوید. جایی که در آن اسکان دارد. شعر را برای چه کسانی بگوید، برای ایرانی‌های مسخ‌شده در خلأ؟ منفعلانی که زندگی را داده‌اند دست قضاوقدر که آن‌ها را ببرد؟ یا آن‌ها که زندگی روزمرهٔ خود را گاهی به‌سختی پیش می‌برند؟ و نسل‌های بعدی نیز مشکلات دیگری را با خود حمل می‌کنند و با کلام دیگری حرف می‌زنند. آوارهای توهم می‌ریزد. یک زمان احساس می‌کنی هیچ‌چیز نیست که بخواهی حتی خیال خود را به آن پیوند دهی. جانت خورده می‌شود به‌تدریج. ترک سیگار در این وضعیت آخرین چیزی است که به فکرش باشی. زندگی اگر هنوز آن‌قدر اهمیت داشته باشد، دست به کار می‌شوی. اما می‌لنگد چیزی. بعدش چی. تا به‌حال چه بوده است؟ یک عامل قوی‌تر می‌خواهی که خودت را قوی نگاه داری. سفر به ایران به او بسیار انرژی می‌داد. لمس کشور از نزدیک او را یاری داده بود که رهیافت‌های مطابق با شرایط ارائه دهد. در آخرین دیدار ما قبل از شرکت در نشست رونمایی کتابِ «نینا»ی دکتر مشگینی، در مک‌دونالدِ سرِ نبش Marine Drive و Pemberton با چه شوری اشعار سوررئالیستی‌اش را برایم می‌خواند. سه ساعت تمام. می‌گفت باید داخل و خارج همکاری کنند. ایران می‌تواند در سال ۱۴۰۰ آزاد شود. آخرین نوشته‌اش در اینستاگرام در ۱۴ آوریل ۲۰۲۰ است که بر روی عکس یک دختر بی‌حجاب در خیابان در حال چرخاندن روسری در هوا، می‌خوانیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«می‌خواهم برای کندوها ملکه بیاورم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شعری که دارد می‌نویسد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زنبورها را می‌خواند در قدم‌هایت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دانه بپاش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">درخت‌ها با ما می‌آیند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در ۳۱ مارس:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«چه باشکوه‌اند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فواره‌ها!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با آن‌همه خواهش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فقط برای یک بار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">افتادن»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14480" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118248204_10223060132033596_3280939774281791323_o.jpg?resize=500%2C375" alt="سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود» - یادی از زنده‌یاد سینا سرکانی، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند، فعال محیط زیست و بنیان‌گذار و مدیر «خانهٔ ایران» در ونکوور" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118248204_10223060132033596_3280939774281791323_o.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118248204_10223060132033596_3280939774281791323_o.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک چیزی بود که این اواخر درونش را می‌خورد. مغرورتر از آن بود که به زبان بیاورد. اما تلخیِ آن را خوب حس می‌کردی. ضعف جسمانی نیز خیلی مؤثر است با اینکه هنوز جوان بود. به این شعرش در اینستاگرام توجه کنید که در ۱۴ ژوئن ۲۰۱۹ در مرزن‌آباد نوشته است، در جایی که یک زمین خریده بود و مدتی در آنجا زندگی می‌کرد. در آن به درد زانو و سرفه‌هایش اشاره می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>Me at 5 من سه نفر</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«کودک بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من یادش می‌دادم غصه نخورد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پروانه‌ها که توی آب می‌افتند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سرش را رو به زردآلوها بگرداند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب را کمی فوت کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا دلش خنک بشود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به او می‌گفتم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با گل‌ها هیچ‌وقت قهر نکند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلش اگر تنگ شد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا می‌تواند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن را دوست داشته باشد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ساکت بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و جز با قمری و پیچک و چشمه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با کسی حرف نمی‌زد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من یادش می‌دادم نترسد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف که می‌بارد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منتظر گرگ‌ها باشد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که اگر آمدند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دادها را صدا بزنیم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا مادر وحشت نکند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یادش دادم وقتی کسی می‌میرد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گریه نکند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و این را به همه گفته باشد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا آدم‌ها منتظر اشک‌های او نباشند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و همیشه دلشان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای آمدن او لک بزند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی چیزها یادش داده‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا موهایش کمی سفید شده‌اند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گاهی که تند می‌دود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پاهایش درد می‌گیرند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عصر که می‌شود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مقداری سرفه می‌کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و می‌گوید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرگ پایان آدم نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من یادش داده‌ام»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرزن‌آباد. خرداد ۹۸</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک «خانهٔ ایران» درست کرد که شد مرکز فرهنگیِ فرهنگ‌دوستان ایرانی در ونکوور و بسیاری از برنامه‌های فرهنگی در آنجا برگزار می‌شد. خودش هم در آنجا زندگی می‌کرد. ادارهٔ آن خانه وقت و انرژی می‌برد. اما برای کسی که مرغ خانگی نیست، ادامهٔ چنین کاری امکان نداشت. او همیشه در تعلیق بود. مدام در حال کوچ. در جست‌وجوی خانه‌ای؟ او که خانه‌اش زبانش بود. شعرش. چه فرقی می‌کرد. او یک چندزیستیِ بخشی ناگزیر و بخشی ماجراجویانه داشت. اما این چندزیستی را دوست می‌داشت. همیشه جیبش خالی بود. و همیشه خود را میهمان دیگران می‌پنداشت. و شاید وظیفهٔ آنان برای او که خودش را «صدای خدا» می‌دانست. در میان همهٔ ناهنجاری‌ها اما سرش را بالا نگاه می‌داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«انتخابات: در فرمان‌سنگ‌های موسی روایت از بودهٔ یازدهمین فرمانی‌ست که مفقود شده است / سخن آن سنگ چنین بوده است: در منشور انسان سرشتی‌ست که هر گاه راست ایستاد و دست بر سینه گذاشت، هر چه او گوید از آنِ حق باشد / من آن سنگ‌ام. ان س س. تابستان ۹۰. قطبِ شمال I am That stone</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* با خواص می‌گویم از نوعِ کمال / ایستگاهِ خرج اسرارم / شعرم / جانم / عشقم / *»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">#شاعران_خیابان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«دلقک‌ها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ماسک‌هاشان را که برمی‌دارند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بازی را انکار می‌کنند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتن یا نگفتن</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چه فرق می‌کند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر ابرها ندوند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما به نوح باز خواهد گشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کاش می‌توانستم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بیشتر دوستت داشته باشم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کاش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ترس نبود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیاز نبود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و ما روزی چند بار نمی‌مرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">Happy New year»‎</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14481" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118477994_10223060129273527_7353588087032293484_o.jpg?resize=381%2C500" alt="سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود» - یادی از زنده‌یاد سینا سرکانی، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، هنرمند، فعال محیط زیست و بنیان‌گذار و مدیر «خانهٔ ایران» در ونکوور" width="381" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118477994_10223060129273527_7353588087032293484_o.jpg?w=381&amp;ssl=1 381w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/09/118477994_10223060129273527_7353588087032293484_o.jpg?resize=229%2C300&amp;ssl=1 229w" sizes="auto, (max-width: 381px) 100vw, 381px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سینا سرکانی از زبان خودش در اینستاگرام:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«تهران – ونکوور، Tehran, Iran</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاعر / نویسنده / روزنامه‌نگار. متولد ۲۱ آذر / همدان. کتاب‌ها: در غربت صدا &#8211; پشت پرچین باغ &#8211; جای پای آدم‌برفی و رقص آفتابگردان در شعر. فصلِ گم‌شده در قصه. …از پیش از انقلاب، در خارج از ایران زندگی می‌کند. سردبیر مجله‌های گام و شباهنگ (مونترآل)، نشانی (ونکوور)، شهر ما (تورنتو)، همچنین بنیان‌گذار و مدیر «خانهٔ ایران» در ونکوور. مدتی در صلیب سرخ فعالیت داوطلبانه داشته. در دانشگاه آتن جامعه‌شناسی خوانده. عکاسی در مونترآل. در فلوریدا سینما و تلویزیون خوانده و انجام داده. به زبان‌های انگلیسی / فرانسه / و حدی یونانی مسلط و اکنون یکی از فعالیت‌های او معلمی، و او از فعالان محیط زیست است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وبلاگ: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://sinaserkani.blogspot.com/?fbclid=IwAR2uY9SuQP-vbOcoPLfjIdoBwmLF_FcXrItLU4i9HjZHMIRHuDf9PKdeVMA"><span style="font-weight: 400;">https://sinaserkani.blogspot.com/</span></a><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اینستاگرام:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://www.instagram.com/sinaserkani/"><span style="font-weight: 400;">https://www.instagram.com/sinaserkani/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیس‌بوک:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://www.facebook.com/sinaserkani"><span style="font-weight: 400;">https://www.facebook.com/sinaserkani</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8212;&#8212;&#8212;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><b>*توضیح از طرف رسانهٔ همیاری</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><span style="font-weight: 400;">رسانهٔ همیاری با سپاس فراوان از خانم مهین میلانی برای نگارش مطلب یادبود زنده‌یاد سینا سرکانی و با عرض تسلیت فقدان ایشان به جامعهٔ ادبی و فرهنگی ونکوور و کانادا، خاطرنشان می‌سازد که به‌عنوان یکی از جوان‌ترین رسانه‌های فارسی‌زبان شهر ونکوور در طول نزدیک به پنج سال انتشار بی‌وقفه با دشواری‌های‌ انتشار نشریه در کشوری که زبان رسمی‌اش فارسی نیست و مهاجران فارسی‌زبانش که بتوانند فارسی بخوانند، چیزی حدود یک درصد کل جمعیت را تشکیل می‌دهند، دست و پنجه نرم کرده و آن را با گوشت و پوست لمس کرده است. در جایی که حتی نشریات انگلیسی‌زبان با مخاطبانی به‌مراتب بیشتر به‌دلیل مشکلات مالی یک به یک بسته می‌شوند (در تازه‌ترین نمونه روزنامهٔ ونکوور کوریِر پس از ۱۱۲ سال فعالیت، در سپتامبر ۲۰۲۰ انتشار نسخهٔ چاپی‌اش را متوقف کرد.)</span><span style="font-weight: 400;"> یا دست به تعدیل‌های گسترده در پرسنلشان می‌زنند، نشریات قومی و به‌ویژه فارسی‌زبان با تعداد مخاطب حدود یک‌ درصد نشریات انگلیسی‌زبان، وضعیتشان معلوم است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">رسانهٔ همیاری توصیف غیرمستقیم بانیان نشریات فارسی‌زبان به «بیزینس‌من» و «تجارت» خواندن کارشان را در این مطلب، بی‌انصافی در حق کسانی می‌داند که در طول این سالیان با تلاش و کوششی وصف‌ناپذیر و در نبودِ هر گونه کمک دولتی یا غیردولتی و نبود امکان فروش نشریات در اینجا (برخلاف سرزمین مادری‌مان) به‌دلیل عادت جاافتاده در کشور میزبان، چراغ نشریات فارسی‌زبان را در غربت روشن نگه داشته‌اند، ولی به‌دلیل امانتداری، عین مطلب ایشان را بدون هرگونه دخل و تصرفی در این شماره منتشر کرده است. باور ما بر این است که بانیان و دست‌اندرکاران نشریات فارسی‌زبان در اینجا با نیمی از این میزان تلاش می‌توانستند در هر کسب‌وکار دیگری چندین‌ برابر بیشتر کسب درآمد کنند و چیزی که بسیاری از آن‌ها را در طول این سالیان در این حرفه نگه داشته است، مسلماً «تجارت» نبوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">تیم رسانهٔ همیاری دست یکایک پیشکسوتانی را که در طول این سالیان با عشق و علاقه فضایی برای مهاجران اعم از تازه‌مهاجر یا مهاجران قدیمی فراهم آورده‌اند تا شوک فرهنگی مهاجرت از آن‌سوی کرهٔ خاکی به این‌سو برایشان تحمل‌پذیرتر شود، می‌فشارد و برایشان آرزوی موفقیت و بهروزی دارد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/09/19/%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af/">سینا سرکانی رفت. «مردی که همیشه شاعر بود»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/09/19/%d8%b3%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14476</post-id>	</item>
		<item>
		<title>«نینا» در بوتهٔ نقد &#8211; گزارش نقد و بررسی رمان «نینا» اثر دکتر مهدی مشگینی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/03/09/%d9%86%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%aa%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/03/09/%d9%86%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%aa%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Mar 2020 04:13:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مهدی مشگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[طاهره علی‌پناه جهرودی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی مشگینی]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=13392</guid>

					<description><![CDATA[<p>طاهره علی‌پناه جهرودی &#8211; نورث ونکوور عکس‌‌ها از فریبا فرجام  سه‌شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۲۰ ساعت ۷ عصر جلسهٔ هفتگی کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی برگزار شد. لازم به توضیح است روزی که کتاب نینا چاپ شد، استاد محمدعلی تصمیم گرفتند یکی از جلسات کارگاه را به صحبت دربارهٔ رمان نینا نوشتهٔ دکتر مهدی مشگینی اختصاص دهند و ۱۸ فوریه آن زمان موعود بود. ابتدا بهاره دهکردی شرح مختصری دربارهٔ دکتر مهدی مشگینی، نویسندهٔ کتاب نینا،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/03/09/%d9%86%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%aa%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1/">«نینا» در بوتهٔ نقد &#8211; گزارش نقد و بررسی رمان «نینا» اثر دکتر مهدی مشگینی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b7%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">طاهره علی‌پناه جهرودی</a> &#8211; نورث ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عکس‌‌ها از فریبا فرجام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سه‌شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۲۰ ساعت ۷ عصر جلسهٔ هفتگی کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی برگزار شد. لازم به توضیح است روزی که کتاب نینا چاپ شد، استاد محمدعلی تصمیم گرفتند یکی از جلسات کارگاه را به صحبت دربارهٔ رمان نینا نوشتهٔ دکتر مهدی مشگینی اختصاص دهند و ۱۸ فوریه آن زمان موعود بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ابتدا بهاره دهکردی شرح مختصری دربارهٔ دکتر مهدی مشگینی، نویسندهٔ کتاب نینا، قرائت کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«استاد در قوچان متولد و در تهران بزرگ شدند، مدرک دبیرستان را از دارالفنون دریافت کردند و سپس به آمریکا رفتند. لیسانس و کارشناسی شیمی آلی را از دانشگاه ایالتی اورگان و PhD در شیمی را از دانشگاه واشنگتن دریافت کردند و پس از آن برای تدریس شیمی در یکی از کالج‌های خصوصی ونکوور، در کانادا ساکن شدند. هرچند حوزهٔ اصلی حرفه‌ای‌شان در رشتهٔ شیمی است، اما همچنان در تمامی این سال‌ها در بخش ادبیات فعالیت داشتند و حاصل کارشان کتاب‌های‌: «ویلیام بلیک»، مجموعه رباعیات «ققنوس»، رمان «نینا» و جدیدترین کتابشان «ری در آتش» است که این آخری در حال حاضر در دست چاپ است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سخنرانان این جلسه به‌ترتیبِ سخنرانی عبارت بودند از: مرتضی مشتاقی، مجید میرزایی، دکتر سعید ممتازی، مهین میلانی و استاد محمد محمدعلی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ابتدا مرتضی مشتاقی به بیان نظرات خود پرداخت، وی معتقد است: «انتخاب راوی به‌عنوان اول‌شخص، نویسنده را با مانع روبه‌رو می‌کند چون نمی‌تواند وارد ذهن و افکار بقیهٔ شخصیت‌های داستان شود و بالعکس، یعنی شخصیت‌های داستان هم از اندیشه‌های درونی راوی بی‌خبرند.»</span></p>
<figure id="attachment_13393" aria-describedby="caption-attachment-13393" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-13393 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5137.jpg?resize=500%2C331" alt="مرتضی مشتاقی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5137.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5137.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5137.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13393" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مرتضی مشتاقی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او معتقد است این نوع قصه‌گویی حسنی هم دارد و آن ارتباط صمیمانه و مؤثرتر با خواننده است. شناخت شخصیت راوی اهمیت زیادی دارد، زیرا زبان و فضای داستان، بر اساس شخصیت راوی ساخته و پرداخته می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راوی عاشقی تنهاست که گمشده‌ای دارد. خانواده‌اش مرفه نیستند و او برای امرار معاش در ساندویچ‌فروشی کار می‌کند. به اشعار کلاسیک علاقه‌مند است و مطالعهٔ گسترده‌ای دارد. در همان مغازه با دختری آشنا می‌شود به‌نام «نینا». راوی شیفتهٔ خصایل نیکِ دختر می‌شود که نظیر او کمیاب است. تأثیر نینا بر او و تحولات روحی و شخصیتی او چشمگیر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مشتاقی گفت: «شخصیت راوی با پشتوانهٔ ادبی‌ای که داراست، زبان و فضای روایت را شاعرانه کرده است. او در طراحی و ساختار داستان نقش ویژه‌ای دارد. راوی، بی‌قرارِ نیناست. خصلت اصلی نینای بیتا در خاک راوی ریشه دوانده و همچنان در حال جوانه‌زدن است. او می‌آموزد تا خرد را چراغ تاریکی راه کند. خواننده در طول داستان شاهد تغییرات کمی و کیفی در شخصیت راوی می‌شود تا اینکه راوی دارای خصلت‌های بیتایی می‌شود، مانند نینای قصه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سخنران دوم مجید میرزایی بود که با نقد و بررسی رمان نینا چنین اظهار کرد: «جای چنین کتابی در ادبیات معاصر ما خالی بود. نینا، نه فقط سرودی برای نیناست بلکه برای یک انقلاب خیانت‌شده و یک منش عدالت‌خواهانه است که به‌شکل شاعرانه در این رمان بیان شده است.»</span></p>
<figure id="attachment_13394" aria-describedby="caption-attachment-13394" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-13394" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5147.jpg?resize=500%2C331" alt="مجید میرزایی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5147.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5147.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5147.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13394" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مجید میرزایی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌گفتهٔ وی بخش عظیمی از این کتاب، شعر است که استفاده از آن را به سه بخش تقسیم کرده است: در یک بخش، استفادهٔ بسیار درست از شعر است. بخش دوم، بخش‌های علی‌السویه است و بخش سوم علی‌رغم ارزش‌های ادبی‌اش، می‌توانست حذف شود و در مجموعه‌ای جداگانه و مستقل عرضه شود. اشعار گروه سوم سروده‌هایی است که به‌خاطر دلبستگی راوی به آن فضاها آورده شده است که برای نقل مفاهیم و بازکردن فضا کمک شایانی نمی‌کند، در بخش آخر کتاب حجم زیادی از این اشعار هست که رمان را از اوج هیجان به پایین می‌کشد و ضرب‌آهنگ داستان را کند می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چنین ایرادی در رمان «ژان کریستف» نوشتهٔ «رومن رولان» هم هست. در بخشی دیگر از این اشعار که بار معانی را می‌کشد، بسیار عالی استفاده شده است. مثلاً استفاده از شعر «فروغ»، وقتی نگاه نینا را دربارهٔ مسئلهٔ ازدواج مطرح می‌کند. یا آنجایی‌که از «نیما» عاریه می‌گیرد برای دلتنگی‌اش وقتی که نینا را از دست می‌دهد و در جایی دیگر از «ویلیام بلیک» عاریه می‌گیرد برای توضیح آن چیزی که برای دختران زندانی قبل از اعدام رخ می‌دهد. دردی وسیع را در قالب چند سطر شعر می‌آورد و خواننده خودش با نگاه مستقل و با تخیل خودش آن را بازمی‌پروراند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سخنران سوم دکتر سعید ممتازی، روان‌شناس، بود که صحبت‌های خود را با تقدیر از دانش ادبی و انسانی دکتر مشگینی آغاز کرد و احاطهٔ وی را به داستان‌های خارجی و داخلی و کلاسیک ستود. دکتر ممتازی معتقد است؛ راوی فردی ضعیف و منفعل است در حالی‌که نینا انسانی «ابرقهرمان» (Superhero) و واجد صفاتی انسانی و فراانسانی است. در تمام داستان راوی در جست‌وجوی این است که نینا چه می‌خواهد و چه می‌گوید.</span></p>
<figure id="attachment_13395" aria-describedby="caption-attachment-13395" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-13395" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5161.jpg?resize=500%2C331" alt="دکتر سعید ممتازی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5161.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5161.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5161.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13395" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">دکتر سعید ممتازی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وی از خلاقیت نویسنده که در جاهای مختلف متن کتاب به‌صورت ادبی و کار با کلمات است، تمجید کرد. برای مثال در صفحهٔ ۳۷۵ کتاب کلمهٔ «نیمه‌گوشی» در عبارت: «من همچنان‌که نیمه‌گوشی به گفت‌وگوی آن‌ها توجه می‌کردم.» و در صفحهٔ ۵۷۳ از کلمهٔ «نیمه‌سالم» در عبارت بسیار زیبای «فقط عدهٔ معدودی جان نیمه‌سالم به‌در بردند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او یادآوری کرد که نویسنده در جایی از کتاب می‌گوید: «من فکر می‌کنم خود حمید مصدقِ شاعر هم بعد از این تجربهٔ اسفناک از چنین برخاستن ناآگاهانهٔ مردم و از چاله به چاه افتادن احساس غبن می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دکتر ممتازی از «رونومیِ» روان‌شناس نقل کرد که انسان از مراحل مختلفی از تکامل می‌گذرد: مرحلهٔ اول، «بی‌خبری» یا «معصومیت»، مرحلهٔ دوم، «عصیان» که راوی در این مرحله علیه فرهنگ مذهبی خانواده و مادر سجاده‌نشینش عمل می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او با طرح مبحث خودآگاهی که آن را به دو مرحلهٔ «خودآگاهی ساده» و «خودآگاهی خلاق» تقسیم کرد، به این نتیجه رسید که راوی تا پایان داستان به مرحلهٔ «خودآگاهی خلاق» نمی‌رسد و چیزی برای نشان دادن از خودش ندارد و نتیجه گرفت که هیچ‌یک از دو شخصیت داستان یعنی «راوی» و «نینا» قابل الگوبرداری نیستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چهارمین سخنران مهین میلانی بود که ضمن تقدیر از دکتر مشگینی به‌عنوان معدود افرادی که اشراف و علاقهٔ فراوان به اشعار کلاسیک و نیز شعرای جدید کشورمان دارند، به تاریخ دنیا هم علاقه‌مندند و این دانش دقیق و بینش او در کتاب نینا ساری و جاری است. میلانی از دو خصوصیت «عینیت» و «بی‌طرفی» در نگارش داستان نینا نام برد و دربارهٔ نینا گفت: «شخصیتی باورنکردنی و ایده‌آل است که همین خصوصیت او موتور محرکهٔ شخصیت اول داستان، راوی، است.»</span></p>
<figure id="attachment_13396" aria-describedby="caption-attachment-13396" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-13396" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5165.jpg?resize=500%2C331" alt="مهین میلانی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5165.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5165.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5165.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13396" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مهین میلانی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">میلانی «نینا» را در ابتدا یک شخصیت واقعی می‌داند که بعد تبدیل به موجودی خیالی می‌شود، زیرا او معتقد است که امکان ندارد آدمی را پیدا کنیم که هیچ عیبی در دنیا نداشته باشد. یعنی هر کس را تصور کنیم یک جورهایی با شما ناجور است، ولی به هر حال ایده‌آل است، مثل آرمانشهر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راوی که از فردی مذهبی تبدیل به انسانی دارای عقلانیت می‌شود، باز هم در جاهایی از داستان از خدا نام می‌برد. عباراتی چون: «حسن خدادادی»، «حجرالاسود عشق»، «یک لحظه خدا را در دکان قنادی مسیو دیدم که روبه‌رویم ایستاده و لبخند می‌زند»، «دست خدا از آستین رحمتش بیرون آمده و جوهرش را قلم زده بود»، «نینا، به‌‌خدا تو را صدا می‌کردم» و «نبوغ خدادادی».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">سخنران پنجم استاد محمد محمدعلی بود که متن کامل سخنرانی ایشان با عنوان «</span><b>نوعی نقد، نوعی نظر، نگاه از بیرون به اثر»</b><span style="font-weight: 400;"> بدین شرح است:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ضمن خوشامدگویی مجدد به استاد مشگینی عزیز، عرض می‌کنم حضور دیگر مهمانان ارجمند که کارگاه داستان‌نویسی خانهٔ فرهنگ و هنر ایران در ونکوور، طی سال‌های گذشته میزبان خانم‌ها منیرو روانی‌پور، اکرم پدرام‌نیا، کیرا ون‌دوزن (نویسندهٔ آمریکایی-کانادایی)، فرخنده حاجی‌زاده، مریم رئیس‌دانا و آقایان نسیم خاکسار، علی دهباشی، مسعود نقره‌کار، حسین رادبوی، امیرحسین یزدان‌بُد و محمود جوادیان گیلانی بوده و حالا با افتخار مقدم استاد مشگینی را گرامی می‌دارد. همین‌جا تشکر می‌کنم از بهاره دهکردی و جناب مرتضی مشتاقی که از دوستان نزدیک استاد مشگینی‌اند و در برپایی این جلسه پیش‌قدم شده، زحمت فراوان کشیدند. همچنین تشکر می‌کنم از تک‌تک اعضای کارگاه، مخصوصاً خانم فریبا فرجام، مینا صاحب‌اختیاری، حمید مساح و نوشا وحیدی که هماره همکاری صادقانه‌شان در بالا بردن کیفیت و کمیت جلسات کارگاه باعث دلگرمی من و ما بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دربارهٔ رمان «نینا» گفتنی است که من به‌دلیل دیدن یک یا چند تمایز آشکار و پنهان بین این رمان و دیگر رمان‌های فارسی، اسم یادداشتم را گذاشتم «نوعی نقد، نوعی نظر، نگاه از بیرون به اثر». آنچه نخست به چشم می‌آید، کیفیت فیزیکی کتاب است. ۶۶۲ صفحه است با عطفی ته‌چسب و عالی (چیزی که در اغلب کتاب‌های منتشرشده در خارج کشور دیده نمی‌شود) و روجلدی نه‌چندان امروزی. ناشر مؤلف است و از میزان چشمگیر صفحات سفید و انتخاب حروف درشت و سی‌دی ضمیمهٔ آن و عدم درج قیمت در پشت جلد، پیداست انتشار آن وظیفه‌ای در قبال دل بوده است و اسمش را می‌گذارم دریادلی در بهترین شکلِ ناشرمؤلفی که چه در داخل و چه در خارج از کشور نوعی سنت‌شکنی محسوب می‌شود.</span></p>
<figure id="attachment_13397" aria-describedby="caption-attachment-13397" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-13397" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5168.jpg?resize=500%2C331" alt="محمد محمدعلی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5168.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5168.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5168.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13397" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیازی به یادآوری نیست که آنچه می‌گویم در مقایسه با دیگر رمان‌های فارسی است که طی سال‌ها در داخل و خارج کشور به چاپ رسیده. در رمان نینا که حدس می‌زنم قطورترین رمان چاپ‌شدهٔ فارسی در ونکوور باشد، نزدیک به ۲٬۰۰۰ مصرع شعر کلاسیک و نو و فولکلور، اعم از فارسی و انگلیسی به کار گرفته شده تا شخصیت جوانی محصل و سپس دانشجویی کتابخوان و شاعرمسلک شکل بگیرد. نزدیک به ۲۰۰ نام شخصیت معروف اعم از شاعر و نویسنده و موزیسین و تئاتری و سیاستمدار و شرق‌و‌غرب‌شناس و… آمده تا شخصیت داستانی علاوه بر شاعرمسلکی و عاشق‌پیشگی، روشنفکری به‌روز و به‌هنگام و در عین حال مبارز معرفی شود. همچنین آوردن بیش از ۶۰۰ سطر متن انگلیسی و کلیشه اسناد و به‌کارگیری حروف ایتالیک و ایرانیک، باز هم تأکیدی است بر متمایز بودن این رمان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مجموعهٔ این سنت‌شکنی‌ها، مخصوصاً به‌کارگیری اسامی متنوع و گاه آوردن نمونه‌هایی از اشعار شاعران و نظرگاه‌های اجتماعی و سیاسی صاحب‌نظران مرا سوق داد تا نخست یاد تعریف میخائیل باختین ‎(۱۸۹۵-۱۹۷۵)‎، منتقد روس، دربارهٔ مردمی یا کارناوالی و چندصدایی بودن ساخت رمان بیافتم و سپس یاد کتاب یولسیزِ جیمز جویس ‎(۱۸۸۲-۱۹۴۱)‎ را گرامی بدارم. چرا که در آن رمان نیز حجم خالص حوادث داستانی بسیار کمتر از حجم اطلاعات جانبی رمان است که ویراستاران و مترجمان این اثر به‌عنوان زیرنویس بر آن نوشته یا متصور شده‌اند. از دیگر سو، خوانندگان رمان نینا با مقولاتی از جنس داستان مقاله روبه‌رو هستند که خود ژانری است جاافتاده و یادآور نویسندگانی چون میلان کوندرای اهل چک (متولد ۱۹۲۹) و لوئیس بورخس‌ آرژانتینی ‎(۱۸۹۹-۱۹۸۶)‎.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لازم به ذکر نیست که یادآوری‌ها به‌معنای چشمداشت راوی به نوع نوشته‌های آن بزرگان عرصهٔ داستان‌نویسی نیست، بلکه در ساخت و تاروپود ذهنی راویِ روشنفکر و خود اثر نهفته است در ساختی متنوع و رنگارنگ. در این اثر خواننده قادر است شیوهٔ مطالعهٔ خود را متناسب با نیاز و سلیقهٔ خود برگزیند. شاید بین خوانندگان فارسی‌زبان، باشند کسانی که بی‌نگاه به اشعار و اطلاعات جانبیِ سرریزشده در خصوص هنر و ادبیات و سیاست و اجتماعیات و مواضع راوی، نسبت به کل این مسائل، صرفاً سرنوشت راوی خوش‌سخن و نینا، دختر مبارز و مقاوم را دنبال کنند که در این صورت با حجم صفحاتی حدود ۱۵۰ صفحه روبه‌رو خواهند شد که اتفاقاً جذاب است و یادآور نثر محمد حجازی مطیع‌الدوله ‎(۱۲۷۹-۱۳۵۲)‎ مخصوصاً در رمان «زیبا» کماکان از نگاه بیرونی. گفتنی است که در رمان‌های مشهور فارسی، ساختن فضای یک‌دستِ روشنفکری به‌ندرت اتفاق افتاده است. نگاه کنید به برخی آثار صادق هدایت، هوشنگ گلشیری، بهرام صادقی و هرمز شهدادی و رمان سورة الغُرابِ محمد مسعودی و تک‌وتوک اینجا و آنجا که اغلب ساخت پیچیده، تودرتو و حلزونی دارند و به ادبیت ادبیات نزدیک می‌شوند. اما خواننده در این رمان با ساختار و زبان و تم ساده و قابل دسترس برای عموم روبه‌روست. راوی از موضع جوانی روشنفکرِ خوب‌خوانده حرکت می‌کند و با طرح مباحثی در هنر و ادبیات و سیاست به داستان خود رنگ و جلای متنوعی می‌دهد. طوری که گویی گاهی در مقام روزنامه‌نگاری چیره‌دست ظاهر می‌شود و گاهی مثل سیاستمداری آشنا به پیچ‌وخم‌های فرهنگ غرب سخن می‌گوید، البته همه با یک زبان و یک لحن. چرا که گویی راوی از ابتدا تا انتهای رمان همان دانشجوی اهل مطالعه است که بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">داستان در ساختی روایی خطی، غیر از یکی چند بازگشت به گذشته ادامه می‌یابد و بخشی از حوادث آن در ایران و بخشی در سیاتل آمریکا و سپس ونکوور پیگیری می‌شود. گاه ته‌رنگی از سبک و سیاق رمانتیک به خود می‌گیرد و با شجاعتی چشمگیر به حوزهٔ خاطره‌نویسی نزدیک می‌شود. نثر هرچند دستاوردهای زبانی ربع قرن اخیر فارسی را ندیده می‌گیرد، اما کاملاً در خدمت نوع داستانی است که راویِ شاعرِ موزون و مقفی‌گو پیش می‌برد. فصل‌ها به‌گونه‌ای است که می‌توان صفحات مجزایی را به عشق و دلدادگی و هجران و صفحاتی را به ادبیات زندان و سیاست تخصیص داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رمان نینا مصداق خوبی است تا خوانندگان جوان ببینند با چه شگردهای متنوعی می‌توان در مباحثی از جنس انقلاب کبیر فرانسه و روسیه، تاریخ آمریکا، تاریخ سیاه‌پوستان و بردگان آفریقایی غوطه‌ور شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رمان نینا به مثابهٔ کلاس درس است از حافظ و مولوی‌شناسی تا جایی که بعید نیست این شائبه پیش بیاید که انگیزهٔ عشق راوی به نینای مبارز، بهانه و تمهیدی بدیع بوده است تا مجموعه اطلاعات جامع راوی برجسته شود و شوق داستان‌گویی و رمان‌نویسی در درجهٔ بعدی قرار بگیرد. از دیگر مباحث کارگاهی در این رمان، گویی آموزش نگارش رمان به سبک نامه‌نگاری است با سویهٔ اجتماعی و انتقادی در فضای روشنفکری دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ شمسی در شرق و غرب. از دیگر فرازهای مهم در این بخش، برخورد جدی راوی است با مبحث آمدن و نیامدن انرژی هسته‌ای به ایران در زمان سلطنت محمدرضا شاه. همچنین پرداختن به جدال بین عرفا و فقها که از دیرباز گریبان مردم را گرفته و طی قرن‌ها آن‌‌ها را به خود مشغول داشته و گویی رنج‌نامه‌ای است از مردمان عقب نگه داشته‌شده و تحت ستم حکام خرافاتی ایران.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باز هم از نگاه بیرونی دیدن سکنات و خلقیات دو شخصیت اصلی رمان جالب است. راوی مبارزی است مدنی. نینا به‌عنوان شخصیت دوم و اغلب غایب، مبارزی است در سلک معترض و مقاومت. از آنجا که در ژانر ادبی مبارزات مدنی، عمده‌ترین وظیفهٔ نویسنده، نشان دادن زشتی‌ها و بی‌عدالتی‌هاست نسبت به فرودستان جامعه و همچنین مخالفت با هر چیزی که آرمانگرایانه و دور از دسترس باشد، راوی همواره دستی از دور بر سیاست دارد. حال آنکه نینای مستقر در حوزهٔ ادبیات معترض و مقاومت، همواره سوق داده می‌شود به‌سوی جان‌برکف‌ بودن و مقابل حاکمیت متحجر تمامیت‌خواه ایستادن. اوست که در ژانر ادبی خود گویی وظیفه‌ای ندارد جز همراهی عملی در دادن روحیهٔ مبارزه جهت پایداری مردم و توصیف دلاوری‌ها و سلحشوری آنان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مجموع شخصیت اصلی رمان با زاویهٔ دیدِ راوی-قهرمان در حوزهٔ مدنی خود فردی دمکرات‌منش است. هرچند در حوزهٔ نقد مطالبه‌محور است، اما تا جایی انعطاف‌پذیر که به‌رغم عشق آتشین به نینا، راضی می‌شود او در زندان بماند و در اعتراض و مقاومت خود، راوی را هم نادیده بگیرد و یک‌سره به‌سوی هدف والای خود برود. در رمان نینا خواننده با یک مضمون خاص روبه‌رو نیست، بلکه مثل زنبور عسل ناچار است روی مضمون‌های گوناگون بنشیند و شهدی نوش جان کند. راوی هم در همهٔ این مسیرها به نقد قدرت حاکمه می‌پردازد و از پیدا و پنهان درآوردن سیستم‌های استبدادی و تمامیت‌خواه مستقر در ایران پرده برمی‌دارد. در این رمان راوی وارد گفتمانی می‌شود که هر نوع خشونتی را نفی می‌کند، چرا که علاوه بر شغل دانشگاهی یک پژوهشگر ادبی است و نه سخن‌گو و نظریه‌پرداز یا میلیشیای حزب یا احزابی که می‌بایست تا پای جان بایستد تا عملاً از اهداف آگاهی‌دهنده‌اش حراست کند. ساخت چنین شخصیتی در رمان فارسی و با این‌همه تنوع نگویم بی‌نظیر بلکه کم‌نظیر است.»</span></p>
<figure id="attachment_13398" aria-describedby="caption-attachment-13398" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-13398" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5191.jpg?resize=500%2C331" alt="از راست، استاد محمد محمدعلی، بهاره دهکردی و دکتر مهدی مشگینی" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5191.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5191.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/03/DSC_5191.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-13398" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">از راست، استاد محمد محمدعلی، بهاره دهکردی و دکتر مهدی مشگینی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از پایان سخنرانی استاد محمدعلی، زمانی نیز به پرسش‌های شرکت‌کنندگان در جلسه اختصاص داده شد که توسط دکتر مشگینی پاسخ داده شد و خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرسش: آیا تاریخ وقایع معلوم است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پاسخ: اگر روی آن تاریخ بگذاریم، ثبت نقطه‌ای معین از تاریخ می‌شود، اما تلویحاً می‌توانید به تاریخ آن پی ببرید. مثلاً «اعلام دستور حجاب خانم‌های کارمند در ادارات.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرسش: چرا نام نینا را بر رمان گذاشتید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پاسخ: نینا نامی است بین‌المللی و شما می‌توانید فکر کنید نامی حقیقی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرسش: اسامی پاپک و پوپک اسامی نامأنوسی‌اند. علت انتخاب آن‌ها چیست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پاسخ: اعراب «پ» فارسی را تبدیل به «ب» کرده‌اند. پاپک همان بابک است و پوپک نام پرنده‌ای کوچک است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی از حاضران پیشنهاد کرد کتاب به شکل شنیداری هم منتشر شود. استاد گفتند بسیار بجاست و در این زمینه اقدام شده است و به‌زودی نسخهٔ صوتی کتاب هم منتشر خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی دیگر از حاضران هم اظهار کرد که نینا مرا یاد «آنا» در جان‌شیفته، نوشتهٔ رومن رولان و «جمیله بوپاشا» می‌اندازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جلسهٔ برگزارشده محیطی بود برای برخورد و بیان عقاید متفاوت اساتید و به‌حق، نظرات و نقدها تفاوت قابل توجهی داشت که این تفاوت‌ها به دانش و بینش، تخصص و نوع تحصیلات سخنرانان مربوط می‌شد. کتاب‌های منتشرشدهٔ استاد مشگینی مورد استقبال شرکت‌کنندگان و علاقه‌مندان حاضر در جلسه قرار گرفت.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/03/09/%d9%86%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%aa%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1/">«نینا» در بوتهٔ نقد &#8211; گزارش نقد و بررسی رمان «نینا» اثر دکتر مهدی مشگینی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/03/09/%d9%86%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%aa%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%82%d8%af-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">13392</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/10/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/10/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Oct 2018 17:00:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[شهروند ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[علی نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[فرخنده حاجی زاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرخنده حاجی‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کوکئیتلام]]></category>
		<category><![CDATA[کوکئیتلم]]></category>
		<category><![CDATA[کوکیتلام]]></category>
		<category><![CDATA[مجله شهروند]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشریه شهروند]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9561</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; کوکئیتلام ماه گذشته، شهرمان میهمان عزیزی را پذیرا بود؛ فرخنده حاجی‌زاده، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و ناشر و روز یکشنبه، ۹ سپتامبر ۲۰۱۸، نشستی به دعوت نشریهٔ شهروند ونکوور با حضور ایشان در کتابخانهٔ مرکزی شهر کوکئیتلام ترتیب داده شده بود. در این برنامه، ابتدا هادی ابراهیمی، سردبیر نشریهٔ‌ شهروند، ابراز خرسندی کرد که پس از تورنتو، در ونکوور نیز امکان نشستی با خانم حاجی‌زاده فراهم شد. وی پس از معرفی کوتاهی از...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/10/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c/">داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> &#8211; کوکئیتلام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ماه گذشته، شهرمان میهمان عزیزی را پذیرا بود؛ فرخنده حاجی‌زاده، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و ناشر و روز یکشنبه، ۹ سپتامبر ۲۰۱۸، نشستی به دعوت نشریهٔ شهروند ونکوور با حضور ایشان در کتابخانهٔ مرکزی شهر کوکئیتلام ترتیب داده شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این برنامه، ابتدا هادی ابراهیمی، سردبیر نشریهٔ‌ شهروند، ابراز خرسندی کرد که پس از تورنتو، در ونکوور نیز امکان نشستی با خانم حاجی‌زاده فراهم شد. وی پس از معرفی کوتاهی از فرخنده حاجی‌زاده و پسران فرهیخته‌اش، پژمان و پیمان سلطانی، معرفی ایشان در حوزهٔ کار ادبی را به علی نگهبان سپرد.</span></p>
<figure id="attachment_9563" aria-describedby="caption-attachment-9563" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-9563" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6983.jpg?resize=500%2C333" alt="هادی ابراهیمی، سردبیر نشریهٔ‌ شهروند در کنار فرخنده حاجی‌زاده" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6983.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6983.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6983.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-9563" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">هادی ابراهیمی، سردبیر نشریهٔ‌ شهروند در کنار فرخنده حاجی‌زاده</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی نگهبان، نویسنده و مترجم مقیم ونکوور، در ابتدا اشاره کرد که قصد داشته است مطلبی در معرفی فرخنده حاجی‌زاده بنویسد، اما از آن صرف‌نظر کرده و ترجیح داده است که زمان نشست هر چه بیشتر به داستان‌خوانی و شعرخوانی توسط خودِ ایشان صرف شود. وی با تعریف خاطره‌ای که به سی سال قبل و آغاز آشنایی‌اش با فرخنده حاجی‌زاده مربوط می‌شد، یعنی زمانی که از طرف زنده‌یاد مسعود کوشان به کارگاه‌های استاد براهنی معرفی شده بود و ایشان را در آنجا ملاقات کرده بود.</span></p>
<figure id="attachment_9564" aria-describedby="caption-attachment-9564" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-9564 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6892.jpg?resize=500%2C333" alt="علی نگهبان، نویسنده و مترجم مقیم ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6892.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6892.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6892.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-9564" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">علی نگهبان، نویسنده و مترجم مقیم ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی نگهبان اشاره کرد که سیر خلاقیت فرخنده حاجی‌زاده از اوایل دههٔ هفتاد با آنچه که ما آن را به‌نام قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان می‌شناسیم، راه بسیار پرتلاطمی به‌خود گرفت، چنانکه همه می‌دانیم و دیگر در تاریخ ثبت شده است؛ چیزی نیست که فقط بر ایشان گذشته باشد، بر همهٔ‌ ما و مردم ایران گذشته است. و اما نقش ایشان در این میان مصداق روشن جمله‌ای است که زنده‌یاد محمد مختاری گفت، «ما خشممان را به اندیشه بدل می‌کنیم». پس از سخنان کوتاه علی نگهبان، وی از فرخنده حاجی‌زاده دعوت کرد تا برای شرکت‌کنندگان در این نشست شعر و داستان بخواند.</span></p>
<p> <img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9569" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6913.jpg?resize=500%2C333" alt="داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6913.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6913.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6913.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرخنده حاجی‌زاده در ابتدا از تک تک افرادی که در برگزاری این جلسه نقش داشته‌اند نام برد و تشکر کرد. سپس با اشاره به اینکه معتقد است دارایی نویسندگان تنها کلمه است، و او این دارایی را در غالب شعر، داستان، گزارش-قصه و… ریخته است، از حضار پرسید که مایل‌اند با چه شروع کند. وی طبق خواهش آنان با شعرخوانی آغاز کرد. فرخنده حاجی‌زاده پس از خواندن چند شعر، داستان «جنسیت متفاوت» را خواند. پس از آن نوبت به مهین میلانی رسید.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9567" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6925.jpg?resize=500%2C333" alt="داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6925.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6925.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6925.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهین میلانی، نویسنده و روزنامه‌نگار آزاد مقیم ونکوور، سخنان خود را با تمرکز روی گزارش-قصهٔ «من، منصور و آلبرایت» ایراد کرد. وی گفت که معتقد است این کار فرخنده حاجی‌زاده را تاج سر تمامی کارها و آثار ایشان می‌داند. کاری که درواقع نوعی اتوفیکشن است، یعنی بیوگرافی‌ای که نویسنده آن در غالب داستان می‌نویسد. مهین میلانی دربارهٔ این اثر گفت که خانم حاجی‌زاده در این گزارش-قصه به‌شیوهٔ بی‌نظیری در لباس یک کارآگاه به‌دنبال قاتل برادر و برادرزاده‌اش می‌گردد؛ قاتلی که طبیعتاً پیدا نمی‌شود. او همچنین با اشاره به سه نکتهٔ مهم در مرور آثار فرخنده حاجی‌زاده و صحبت‌هایی که با او داشته است، دربارهٔ «موضوع خشونت»، «آبرو در دختران و پسران به‌صورت حس گناه که همچون فقدانی تا ابد در ما می‌ماند» و «برخورد ما و کلاً جامعه نسبت به مرگ» سخنانی ایراد کرد.</span></p>
<figure id="attachment_9565" aria-describedby="caption-attachment-9565" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-9565 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6933.jpg?resize=500%2C333" alt="مهین میلانی، نویسنده و روزنامه‌نگار آزاد مقیم ونکوور در کنار فرخنده جاجی‌زاده" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6933.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6933.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6933.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-9565" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مهین میلانی، نویسنده و روزنامه‌نگار آزاد مقیم ونکوور در کنار فرخنده جاجی‌زاده</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از سخنان مهین میلانی، نوبت به محمد محمدعلی رسید. ایشان سخنان خود را با اشاره‌ای طنزآمیز به آشنایی دیرینهٔ خود با فرخنده حاجی‌زاده، آغاز کرد. او گفت مهم‌ترین و اولین چیزی که می‌تواند دربارهٔ فرخنده حاجی‌زاده بگوید این است که وی همچنان ایستاده است؛ بدون آنکه از مسیری که طی سال‌ها برای خودش تعیین کرده است، یک قدم عقب نشسته باشد، کسی که روی پای خود ایستاد، به‌عنوان یک زن، هم نوشت و هم به فعالیت اجتماعی خود ادامه داد. سپس وی بر اساس مطلبی که با عنوان «فرخنده حاجی‌زاده، آزاده بانوی هفت‌ اقلیم» نوشته بود، به بررسی حاجی‌زاده در هفت عرصه پرداخت.</span></p>
<figure id="attachment_9566" aria-describedby="caption-attachment-9566" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-9566" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6957.jpg?resize=500%2C333" alt="محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6957.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6957.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6957.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-9566" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از سخنان محمد محمدعلی، تنفسی اعلام شد که طی آن علاوه بر پذیرایی با شیرینی و چای و قهوه، تعداد محدودی از کتاب‌های فرخنده حاجی‌زاده که برای فروش ارائه شده بود، مورد استقبال حاضران در جلسه قرار گرفت. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9568" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6944.jpg?resize=500%2C333" alt="داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6944.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6944.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/Copy-of-IMG_6944.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نهایتاً قسمت دوم برنامه به پرسش و پاسخ اختصاص یافت که متأسفانه به‌دلیل حجم بالای مطالب، امکان پرداختن به آن‌ها را نیافتیم. البته در همین شماره <a href="http://archive.hamyaari.ca/books/kixj/#p=30" target="_blank" rel="noopener"><strong>گفت‌وگویی با ایشان داشته‌ایم</strong></a> که توجه علاقه‌مندان را به آن جلب می‌کنیم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/10/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c/">داستان‌خوانی و شعرخوانی فرخنده حاجی‌زاده برای اهل ادب ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/10/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9561</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگو با وحید ذاکری، مسئول نشست‌های «کافه راوی» در ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/09/04/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/09/04/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Sep 2017 02:51:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[امین یزدانی]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[حامد اسماعیلیون]]></category>
		<category><![CDATA[حامد حبیبی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه سایمون فریزر]]></category>
		<category><![CDATA[سعید صابری]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[شهرنوش پارسی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[کافه راوی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رحمانیان]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا فخرآبادی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهران شقاقی]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[نقد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[وحید ذاکری]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6341</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; ونکوور «کافه راوی» عنوان جلسات نقد و بررسی کتاب است؛ جلساتی که هفت سال پیش به‌ همت دوستان جوان عضو باشگاه ایرانیان دانشگاه اس‌اف‌یو در شهر ونکوور بنیان گذاشته شد و اکنون این فعالیت ادبی، هنری و فرهنگی پربارتر و مستمرتر از پیش همچنان ادامه دارد. در آستانهٔ  یک‌صدمین نشستِ «کافه‌ راوی»، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم با وحید ذاکری که از پنج سال پیش مسئولیت این جلسات را عهده‌دار بوده است. سلام آقای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/04/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/">گفت‌وگو با وحید ذاکری، مسئول نشست‌های «کافه راوی» در ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://www.facebook.com/groups/sfuic.bookclub/" target="_blank" rel="noopener">«کافه راوی»</a> عنوان جلسات نقد و بررسی کتاب است؛ جلساتی که هفت سال پیش به‌ همت دوستان جوان عضو باشگاه ایرانیان دانشگاه اس‌اف‌یو در شهر ونکوور بنیان گذاشته شد و اکنون این فعالیت ادبی، هنری و فرهنگی پربارتر و مستمرتر از پیش همچنان ادامه دارد. در آستانهٔ  یک‌صدمین نشستِ «کافه‌ راوی»، گفت‌وگویی انجام داده‌ایم با وحید ذاکری که از پنج سال پیش مسئولیت این جلسات را عهده‌دار بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>سلام آقای ذاکری، با تشکر از وقتی که به ما دادید، لطفاً در ابتدا کمی از خودتان برای خوانندگان ما بگویید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با سلام خدمت شما خانم غفارزاده و سپاس از فرصتی که برای این مصاحبه فراهم کردید. وحید ذاکری هستم، دانش‌آموختهٔ رشته برق و علاقه‌مند به ادبیات. ادبیات داستانی را حدود پانزده سال است که به‌طور جدی دنبال می‌کنم با نوشتن داستان، خواندن آثار فارسی و غیرفارسی، و شرکت در نشست‌های ادبی در ایران و خارج از ایران.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>همت و تلاش شما در برگزاری مستمر جلسات «کافه راوی» ستودنی‌ست. به‌زودی شاهد برگزاری صدمین نشست از این جلسات خواهیم بود. این جلسات در ابتدا چگونه شکل گرفت؟ چه کسانی می‌توانند در آن شرکت کنند و شرایط آن چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جلسات «کافه راوی» حوالی اکتبر ۲۰۱۰ میلادی شکل گرفت به همت مسئولان وقت باشگاه ایرانیان دانشگاه سایمون فریزر (SFU) و به‌خصوص آقای امین یزدانی. البته نام جلسات در آن زمان «کافه راوی» نبود و نشست‌ها با عنوان باشگاه کتاب ایرانیان سایمون فریزر برگزار می‌شد. حدود یک سال و اندی بعد، مسئولیت جلسات از آقای یزدانی منتقل شد به آقای سعید صابری و حوالی سپتامبر ۲۰۱۲ هم این مسئولیت به اینجانب رسید. البته از همان آغاز کار در نشست‌ها شرکت داشتم و این حضور ادامه یافته تا اکنون که در آستانهٔ هفتمین سالگرد و  یک‌صدمین نشست «کافه راوی» هستیم. در دورهٔ مسئولیت اینجانب، با کمک بی‌دریغ دوستان عزیز آقای محمدرضا فخرآبادی، خانم مرال دهقانی، و آقای مهران شقاقی موفق شدیم جلسات را با استمرار بیشتری برگزار کنیم. در همین دوره، نام «کافه راوی» برای نشست‌ها برگزیده شد و همان‌طور که پیداست اشاره‌ای به روایت و ادبیات داستانی دارد.</span></p>
<figure id="attachment_6343" aria-describedby="caption-attachment-6343" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-6343 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Vahid-Zakeri.jpg?resize=333%2C500" alt="گفت‌وگو با وحید ذاکری، مسئول نشست‌های «کافه راوی» در ونکوور" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Vahid-Zakeri.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Vahid-Zakeri.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-6343" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">وحید ذاکری، مسئول نشست‌های ادبی «کافه راوی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نحوهٔ برگزاری هر نشست به این صورت بوده است، که ابتدا اثری ادبی (از نویسندگان ایرانی یا غیرایرانی) انتخاب می‌شود و از طریق صفحهٔ فیسبوک «کافه راوی» به اطلاع علاقه‌مندان می‌رسد. نسخهٔ الکترونیک خود اثر هم از همین طریق در اختیار اعضا قرار می‌گیرد. بعد شرکت‌کنندگان اثر را خوانده و در جلسهٔ مربوطه در مورد آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند. البته کسانی که بخشی از آثار را هم خوانده‌اند، می‌توانند در جلسات شرکت کنند (مثلاً خواندن یک داستان از سه داستانی که برای آن جلسه انتخاب شده). در نتیجه حضور برای همه آزاد است، به‌شرطی‌ که تمام کار یا بخشی از آن را خوانده باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>در انتخاب کتاب‌ها و نویسنده‌ها، چه فاکتورهایی را در نظر می‌گیرید؟ بیشتر به نویسندگان و آثار ایرانی می‌پردازید یا غیرایرانی؟ در مورد آثار غیرایرانی، آیا تنها به ترجمه‌شده‌ها می‌پردازید یا کارهای به‌زبان اصلی را نیز مد نظر دارید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نشست‌های «کافه راوی»، هم آثاری از نویسندگان ایرانی خوانده می‌شود و هم غیرایرانی. منتها شرط آثار غیرایرانی این است که ترجمهٔ فارسی آن‌ها موجود باشد. البته اگر کسی علاقه‌مند باشد، می‌تواند اثر را به‌زبان اصلی بخواند؛ این شرط کافی‌ست اما لازم نیست. معیار کار نیز به این صورت بوده است که آثار انتخابی در حیطهٔ ادبیات جدی قرار بگیرند. منظورم از ادبیات جدی، ادبیاتی است که کمابیش توسط منتقدان به‌عنوان آثاری با ارزش‌های هنری و شاخصه‌های ادبی شناخته می‌شوند.</span></p>
<figure id="attachment_6345" aria-describedby="caption-attachment-6345" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-6345" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Shahrnoush-Parsipour.jpg?resize=500%2C276" alt="جلسهٔ «کافه راوی» با حضور شهرنوش پارسی‌پور" width="500" height="276" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Shahrnoush-Parsipour.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Shahrnoush-Parsipour.jpg?resize=300%2C166&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Shahrnoush-Parsipour.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-6345" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلسهٔ «کافه راوی» با حضور شهرنوش پارسی‌پور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>همان‌طور که اشاره کردید، «کافه راوی» به ادبیات جدی می‌پردازد. آیا در میان این‌گونه آثار، جلساتی برای خواندن و نقد آثار جوان‌ترها و خصوصاً نویسنده‌های ساکن شهرمان ونکوور داشته‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نویسنده‌های جوان مثل آقایان حامد اسماعیلیون، امیرحسین یزدان‌بد، یا حامد حبیبی آثاری خوانده شده‌اند. همچنین یادم می‌آید یک جلسه را به مناسبت روز زن در «کافه راوی» اختصاص دادیم به آثار نویسندگان زن نسل چهارم. به‌علاوه، در «کافه راوی» آثار برگزیدهٔ جشنواره‌های مطرح داستان‌نویسی مثل تیرگان یا بهرام صادقی هم بررسی شده‌اند که عموماً داستان‌هایی از نویسندگانی جوان‌ و بعضاً ناشناخته بوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نویسندگان ساکن شهر ونکوور هم، افرادی در «کافه راوی» حاضر بوده‌اند و آثارشان مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته، مثل آقای محمد محمدعلی که از نویسندگان شاخص و نام‌‌آشنای کشورمان‌اند یا خانم مهین میلانی.</span></p>
<figure id="attachment_6344" aria-describedby="caption-attachment-6344" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-6344" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Mohammadali.jpg?resize=500%2C274" alt="جلسهٔ «کافه راوی» با حضور محمد محمدعلی" width="500" height="274" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Mohammadali.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Mohammadali.jpg?resize=300%2C164&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Mohammadali.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-6344" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلسهٔ «کافه راوی» با حضور محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>استقبال عمومی از جلسات «کافه راوی» چطور است؟ به‌جز دوستانِ همیشه کتاب‌خوان، آیا فکر می‌کنید «کافه راوی» موجب تشویق، علاقه‌مندی و تقویت کتاب‌خوانی شده است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استقبال عمومی از برخی از جلسات «کافه راوی» بسیار بالا بوده است. به‌خصوص وقتی‌که خود نویسنده به‌صورت حضوری یا مجازی (تماس تصویری از طریق اینترنت) در جلسه شرکت داشته است. مثلاً جلسه‌ای که رمانی از آقای محمدعلی بررسی شد یا نشستی که اختصاص داشت به آثاری از ولادیمیر ناباکف با حضور مترجم ارزندهٔ کشورمان، خانم اکرم پدرام‌نیا. اما اغلب جلسات «کافه راوی» همان‌طور که اشاره داشتید بیشتر با حضور دوستانِ همیشه کتاب‌خوان برگزار شده است. به‌عبارتی در «کافه راوی» بسیار بیشتر به کیفیت بحث‌ها و صحبت‌ها بها داده می‌شود تا کمیت و تعداد شرکت‌کنندگان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پاسخ به بخش دوم پرسش‌تان سخت است. به شخصه فکر می‌کنم نشست‌های «کافه راوی» موجب تشویق و علاقه‌مندی به کتاب‌خوانی میان ایرانیان ونکوور شده است. در طول نزدیک به یک‌صد جلسه، من افراد زیادی را دیده‌ام که آثار انتخابی را خوانده‌اند، با علاقه در بحث‌ها شرکت نموده، و دست آخر رضایت خود را از «کافه راوی» اعلام کرده‌اند. به‌نظرم ایجاد همین تجربهٔ لذت‌بخش از ادبیات برای این افراد، ترویج و تشویق کتاب‌خوانی بوده است. ‌ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علاوه بر این، به‌گمانم یکی از مهم‌ترین دستاوردهای «کافه راوی»، ایجاد علاقه‌مندی به ادبیات جدی و پرورش مخاطب برای این ادبیات بوده است. فکر می‌کنم کسانی که در نشست‌های «کافه راوی» شرکت کرده‌اند، دیگر دست‌کم توانایی تشخیص داستانِ خوب از بد را داشته باشند.</span></p>
<figure id="attachment_6346" aria-describedby="caption-attachment-6346" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-6346" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Rahmanian.jpg?resize=500%2C333" alt="جلسهٔ «کافه راوی» با حضور محمد رحمانیان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Rahmanian.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Rahmanian.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/09/Cafe-Ravi-with-Mohammad-Rahmanian.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-6346" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلسهٔ «کافه راوی» با حضور محمد رحمانیان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هزینهٔ برگزاری این جلسات چگونه تأمین می‌شود؟ آیا از حمایت افراد و سازمان‌های دولتی و غیردولتی بهره‌مند بوده‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کافه راوی» در تمام سالیان برگزاری‌اش از حمایت بی‌دریغ باشگاه ایرانیان دانشگاه سایمون فریزر برخوردار بوده است. از همین‌جا و از طرف «کافه راوی»، از تمام دست‌اندرکاران و عزیزان این باشگاه نهایت تشکر را دارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>در انتها، اگر نکتهٔ ناگفته‌ای باقی مانده است که طی سؤالات قبلی طرح نشده، لطفاً بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بسیار سپاسگزارم از شما و نشریهٔ رسانهٔ همیاری که فرصت این گفت‌و‌گو را برای «کافه راوی» فراهم کرد. برقرار باشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>با سپاس از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار دادید و آرزوی تداوم و موفقیت روزافزون برای شما در مدیریت این امر فرهنگی. </b></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/04/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/">گفت‌وگو با وحید ذاکری، مسئول نشست‌های «کافه راوی» در ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/09/04/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6341</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 04:22:47 by W3 Total Cache
-->