مهرنوش مزارعی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/مهرنوش-مزارعی/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Sun, 09 Aug 2026 03:08:57 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 مهرنوش مزارعی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/مهرنوش-مزارعی/ 32 32 107786100 «سنگام و دیگر داستان‌ها»؛ تلاقی خاطره، زبان و هویت https://media.hamyaari.ca/2026/08/08/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2026/08/08/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87/#respond Sun, 09 Aug 2026 03:08:57 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=26937 گزارشی از نشستِ مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها» ترانه وحدانی – ونکوور روز یکشنبه، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، نشست نقد و بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها»* نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده و جمعی از منتقدان و پژوهشگران ادبی برگزار شد؛ نشستی که از خلال خوانش‌های گوناگون، تصویری چندوجهی از جهان داستانی مزارعی به دست داد. رضا نجفی، مرضیه احدی، نگین ساسان‌فر و رعنا سلیمانی از سخنرانان اصلی برنامه بودند و هر...

نوشته «سنگام و دیگر داستان‌ها»؛ تلاقی خاطره، زبان و هویت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارشی از نشستِ مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها»

ترانه وحدانی – ونکوور

روز یکشنبه، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، نشست نقد و بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها»* نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده و جمعی از منتقدان و پژوهشگران ادبی برگزار شد؛ نشستی که از خلال خوانش‌های گوناگون، تصویری چندوجهی از جهان داستانی مزارعی به دست داد. رضا نجفی، مرضیه احدی، نگین ساسان‌فر و رعنا سلیمانی از سخنرانان اصلی برنامه بودند و هر یک از منظری متفاوت، حافظه و تروما، مهاجرت، مدرنیسم و فرم، به این مجموعه‌داستان پرداختند.

ابتدا رعنا سلیمانی، نویسنده و میزبان این نشست، به معرفی کوتاهی از مهرنوش مزارعی پرداخت، مزارعی، نویسنده‌ای زادهٔ تهران و پرورش‌یافتهٔ شیراز و بنادر جنوب، در سال ۱۳۵۸ برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا رفت. او در لس آنجلس فصلنامهٔ ادبی «فروغ» را با تمرکز بر ادبیات و هنر زنان بنیان گذاشت و مجموعه‌هایی چون «بریده‌های نور»، «کلارا و من» و «خاکستری» را منتشر کرد. «سنگام و دیگر داستان‌ها» داستان‌های سه مجموعهٔ پیشین او را در قالب کتابی تازه گرد آورده است. رعنا سلیمانی یادآور شد که «سنگام» واژه‌ای سانسکریت و به‌معنای محل تلاقی رودهاست. از نگاه او، خود کتاب نیز یک «سنگام» است: محل پیوند سه مجموعه و سه جغرافیا، تهران، جنوب ایران و آمریکا، و نقطه‌ای که خاطره، زبان و هویت در آن به هم می‌رسند.

نگین ساسان‌فر نخستین محور اصلی مجموعه را «حافظه» دانست. به‌گفتهٔ او، گذشته در داستان‌های مزارعی پایان نمی‌یابد، بلکه در اکنونِ شخصیت‌ها زندگی می‌کند، بر روابط آنان اثر می‌گذارد و گاه حتی دریافتشان از واقعیت را تغییر می‌دهد. در بسیاری از داستان‌ها، حادثهٔ اصلی پیش از آغاز روایت رخ داده و آنچه خواننده دنبال می‌کند، زندگی پس از آن حادثه است. بنابراین، تعلیق نه بر پرسش «چه اتفاقی خواهد افتاد؟»، بلکه بر کشف تدریجی این پرسش استوار می‌شود که پیش‌تر چه رخ داده و چگونه زندگی شخصیت را دگرگون کرده است.

«سنگام و دیگر داستان‌ها»؛ تلاقی خاطره، زبان و هویت
گزارشی از نشستِ مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها»
همراه با ویديوی کامل این نشست
- - - - -
روز یکشنبه، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، نشست نقد و بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده و جمعی از منتقدان و پژوهشگران ادبی برگزار شد؛ نشستی که از خلال خوانش‌های گوناگون، تصویری چندوجهی از جهان داستانی مزارعی به دست داد. رضا نجفی، مرضیه احدی، نگین ساسان‌فر و رعنا سلیمانی از سخنرانان اصلی برنامه بودند و هر یک از منظری متفاوت، حافظه و تروما، مهاجرت، مدرنیسم و فرم، به این مجموعه‌داستان پرداختند...
#ادبیات #کتاب #مهرنوش_مزارعی #نشررها #نشر_رها

ساسان‌فر این شیوه را گذر از «روایت رویداد» به «روایت آگاهی» توصیف کرد؛ روایتی که در آن سکوت، مکث، اشیا و جزئیات روزمره به‌اندازهٔ رخدادهای بزرگ اهمیت می‌یابند. مفهوم مرز نیز در این کتاب فراتر از جغرافیاست؛ مرز میان گذشته و حال، خواب و بیداری، واقعیت و خیال و خود و دیگری. از این منظر، مجموعه را نمی‌توان فقط در قالب ادبیات مهاجرت یا ادبیات زنان محدود کرد؛ پرسش فراگیرترِ آن چگونگی زیستن انسان با گذشته و یافتن معنایی برای ادامهٔ زندگی در جهانی ناپایدار است.

رضا نجفی بر تنوع فرمی و مضمونی کتاب تأکید کرد. او برخی داستان‌ها را نمونه‌ای خاص از مینیمالیسم دانست؛ آثاری که گاه نه‌فقط «برشی از یک موقعیت»، بلکه «برشی از یک برش» و ثبت یک لحظه یا تصویرند. در کنار داستان‌های واقع‌گرا، تجربه‌های فرمی، فضاهای فراواقعی و بازخوانی طنزآمیز قصه‌های کهن نیز دیده می‌شود. نجفی از مهاجرت، تفاوت نسل‌ها، پیچیدگی روابط انسانی، نوستالژی، مردسالاری و گذار ناتمام از سنت به مدرنیته به‌عنوان مضمون‌های تکرارشونده نام برد.

به‌گفتهٔ نجفی، زنان مهاجر در این داستان‌ها «غربت در غربت» را تجربه می‌کنند، زیرا افزون بر دشواری‌های مهاجرت، با چالش‌های بدن، جنسیت و هویت نیز روبه‌رو هستند. حتی شخصیت‌هایی که به وطن بازمی‌گردند، همچنان در غربت‌اند؛ پس مهاجرت در این آثار تنها جابه‌جایی جغرافیایی نیست، بلکه وضعیتی ذهنی و وجودی‌ست. نجفی حذف آگاهانه را نیز از شگردهای مهم کتاب خواند؛ داستان‌ها همان‌قدر که از گفته‌ها ساخته می‌شوند، حاصل ناگفته‌هایی‌اند که خواننده باید کشف کند. 

مرضیه احدی، پژوهشگر ادبیات داستانی، آثار مزارعی را براساس مؤلفه‌های داستان کوتاه مدرن بررسی کرد. او آغازهای ناگهانی، پایان‌های گشوده، جریان سیال ذهن، پی‌رنگ‌های استعاری و درهم‌آمیختگی رؤیا و واقعیت را از ویژگی‌های شاخص این آثار دانست. از نگاه احدی، شخصیت در بسیاری از داستان‌ها بیش از آنکه حضوری بیرونی باشد، به‌شکل یک حالت ذهنی پدیدار می‌شود و اشیاء و محیط نیز بازتابی از احوال درونی او هستند. او داستان «ماهی» را نمونه آورد: تیرگی و سپس شفاف‌شدن آب تُنگ، تنهایی زن و میل او به رهایی را بازمی‌تاباند.

رعنا سلیمانی نیز با رویکردی فرمالیستی، تقطیع زمانی روایت، تأخیر در ارائهٔ اطلاعات و حذف نام برخی شخصیت‌ها را از عناصر سازندهٔ فرم مدرن مجموعه دانست. به‌باور او، رنج زنان بدون آه‌وناله یا احساسات‌گرایی مستقیم منتقل می‌شود و خواننده آن را از خلال نشانه‌های کوچک زندگی روزمره لمس می‌کند. او «کاوه» را از موجزترین و تأثیرگذارترین داستان‌های کتاب خواند و گفت کار نویسنده تنها خلق زیبایی نیست، بلکه خلق احساس است.

«سنگام و دیگر داستان‌ها»؛ تلاقی خاطره، زبان و هویت
گزارشی از نشستِ مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها»
همراه با ویديوی کامل این نشست
- - - - -
روز یکشنبه، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، نشست نقد و بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده و جمعی از منتقدان و پژوهشگران ادبی برگزار شد؛ نشستی که از خلال خوانش‌های گوناگون، تصویری چندوجهی از جهان داستانی مزارعی به دست داد. رضا نجفی، مرضیه احدی، نگین ساسان‌فر و رعنا سلیمانی از سخنرانان اصلی برنامه بودند و هر یک از منظری متفاوت، حافظه و تروما، مهاجرت، مدرنیسم و فرم، به این مجموعه‌داستان پرداختند...
#ادبیات #کتاب #مهرنوش_مزارعی #نشررها #نشر_رها

ساسان‌فر در بخش دیگری از نشست، دربارهٔ داستان «قهوهٔ تلخ» از منظر خشونت و تروما صحبت کرد. او گفت خشونت در این داستان به صحنه‌ای نمایشی تبدیل نمی‌شود؛ کبودی از میان رفته، اما تصویر آن با لکهٔ ریمل، آینه و مزهٔ قهوه دوباره به اکنون بازمی‌گردد. او سکوت زن را نیز امری فرهنگی دانست؛ فرهنگی که قربانی را به نگهبان سکوت بدل می‌کند و حفظ ظاهر خانواده را گاه بر امنیت فرد مقدم می‌شمارد. او افزود که در داستان «خاطره» نیز فرم و معنا درهم می‌آمیزند؛ جملات ممتد و کم‌مکث، اضطراب و هجوم خاطره را وارد تجربهٔ خواندن می‌کند.

مهرنوش مزارعی در پاسخ به سخنرانان گفت در آماده‌سازی چاپ تازه، محتوای داستان‌ها تقریباً بدون تغییر مانده و تنها در چاپ دوم کتاب توضیحی دربارهٔ معنای «سنگام» به داستان افزوده شده است. او شکل‌گیری این داستان را با خاطرهٔ فیلم هندی «سنگام» در نوجوانی و آشنایی سال‌ها بعد با زنی هندی در محل کارش در آمریکا مرتبط دانست. مزارعی از «خاطره» و «سنگام» به‌عنوان دو اثر نزدیک به خود یاد کرد، هرچند انتخاب میان داستان‌هایش را به انتخاب یک مادر میان فرزندانش تشبیه کرد.

نویسنده گفت نخستین بار در دورهٔ دبیرستان، موضوع انشای «علم بهتر است یا ثروت» را به داستانی دربارهٔ دختری مردد تبدیل کرد. این مسیر مدتی با فراز و فرودهای زندگی شخصی، انقلاب و مهاجرت متوقف شد؛ اما نوشتن «جاده» در آمریکا و پذیرش آن از سوی نشریهٔ «نیمهٔ دیگر» نقطهٔ بازگشت او بود: «از آن روز احساس کردم که دیگر خودم را سانسور نکنم.» او زبان مهاجرت را زبانی دوگانه، میان فارسی و انگلیسی، توصیف کرد و از دشواری بازآفرینی همین زبان در ترجمهٔ رمان «انقلاب مینا» سخن گفت.

موضوع سانسور نیز در گفت‌وگو مطرح شد. مزارعی توضیح داد عنوان «غریبه‌ای در رختخواب من» برای انتشار در ایران به «غریبه‌ای در اتاق من» تغییر یافت؛ تغییری که آن را ممیزی می‌داند، هرچند همان انتشار راه را برای نقدها و پژوهش‌های بعدی باز کرد. او فمینیسم در داستان‌هایش را نه در شعارهای مستقیم، بلکه در زاویهٔ دید زنانه و پذیرش عدم قطعیت می‌بیند؛ جهانی که در آن حقیقت می‌تواند با تغییر موقعیت و نگاه، چهره‌ای دیگر پیدا کند.

این نشست نشان داد «سنگام و دیگر داستان‌ها» را می‌توان از مسیرهای مختلف خواند، اما میان همهٔ این خوانش‌ها پیوندی روشن وجود دارد: رابطهٔ زنده و گاه دردناک گذشته با اکنون. تجربه‌های فرمی مزارعی از زندگی شخصیت‌هایش جدا نیستند؛ گسست روایت، حذف، سکوت و جابه‌جایی میان واقعیت و خیال، همان بی‌ثباتی‌ای را بازمی‌سازند که زنان، مهاجران و انسان معاصر تجربه می‌کنند. شاید بهترین جمع‌بندی جلسه نیز در خود عنوان کتاب نهفته باشد؛ «سنگام» به‌مثابهٔ نقطهٔ تلاقی «حافظه و هویت»، «رنج و امید»، و «وطن و مهاجرت».

ویدئوی کامل این نشست را می‌توانید در کانال یوتیوب نشر رها تماشا کنید:


* نسخهٔ چاپی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا (به‌جز ایران و افغانستان) و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد. نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیالِ متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.

برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:

https://tr.ee/Sangam

نوشته «سنگام و دیگر داستان‌ها»؛ تلاقی خاطره، زبان و هویت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2026/08/08/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%9b-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87/feed/ 0 26937
«سنگام و دیگر داستان‌ها» در «زیر گنبد کبود» https://media.hamyaari.ca/2024/12/30/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af/ https://media.hamyaari.ca/2024/12/30/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af/#respond Tue, 31 Dec 2024 02:48:22 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=24294 گزارشی از نشست گروه ادبی «زیر گنبد کبود» برای بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها»، نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده ترانه وحدانی – ونکوور در تاریخ ۷ دسامبر ۲۰۲۴، نشستی مجازی برای مرور و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها» با حضور مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ کتاب، برگزار شد. این نشست از سوی گروه کتاب‌خوانی «زیر گنبد کبود» برگزار شد و گردانندگی آن را سودانه رکنی بر عهده داشت. گروه ادبی «زیر گنبد کبود» به‌سرپرستی سودابه...

نوشته «سنگام و دیگر داستان‌ها» در «زیر گنبد کبود» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارشی از نشست گروه ادبی «زیر گنبد کبود» برای بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها»، نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده

ترانه وحدانی – ونکوور

در تاریخ ۷ دسامبر ۲۰۲۴، نشستی مجازی برای مرور و بررسی مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها» با حضور مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ کتاب، برگزار شد. این نشست از سوی گروه کتاب‌خوانی «زیر گنبد کبود» برگزار شد و گردانندگی آن را سودانه رکنی بر عهده داشت.

گروه ادبی «زیر گنبد کبود» به‌سرپرستی سودابه رکنی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و همیاری دوستان کتاب‌خوان از سراسر دنیا در ماه ژوئن سال ۲۰۲۱ با هدف گسترش کتاب‌خوانی آغاز به کار کرد. این گروه شامل زیرمجموعه‌هایی می‌شود که هرکدام به‌طور مستقل با هم کتاب می‌خوانند یا داستان می‌نویسند. در بعضی از گروه‌ها از نویسندگان مطرح ایرانی و گاه نویسندگان تازه‌کار دعوت می‌شود. هدف اصلی این گروه پرداختن به ادبیات، گسترش کتاب‌خوانی و شناخت نویسندگان معاصر و ارتباط نزدیک مردمی با نویسندگان و اهالی هنر است. شرکت در این گروه در حال حاضر برای همگان آزاد و رایگان است. این گروه وابستگی سیاسی ندارد و دنباله‌رو هیچ حزب و گروهی نیست و مردمی برگزار می‌شود. علاقه‌مندان برای تماس با این گروه می‌توانند با آدرس ایمیل soudabeh.rokni2004@gmail.com یا بخش تماس وب‌سایت www.soudabehrokni.com ارتباط برقرار کنند.

سودابه رکنی پس از خوشامدگویی به شرکت‌کنندگان در این جلسه، ضمن تشکر از نشر رها، گفت که تاکنون با ناشرهای بسیار زیادی کار کرده است، ولی این بهترین تجربهٔ او بوده؛‌ کار بدون استرس انجام شد و ایشان کاری به روند تهیهٔ کتاب از سوی دوستان گروه نداشت. او اظهار امیدواری کرد که کیفیت کار نشر رها به‌همین شکل ادامه یابد. 

پس از آن سودابه رکنی بیوگرافی مهرنوش مزارعی را که در ابتدای کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» آمده است، خواند.

در ادامه مهرنوش مزارعی قطعهٔ کوتاهی از داستان بلند «سنگام» از این مجموعه‌داستان را خواند.

جلد کتاب سنگام و دیگر داستان‌ها
جلد کتاب سنگام و دیگر داستان‌ها

سپس نوبت به شرکت‌کنندگان در نشست رسید که نظرات خود را دربارهٔ کتاب بگویند یا چنانچه سؤالی دارند از نویسندهٔ کتاب بپرسند.

یکی از شرکت‌کنندگان از علاقه‌اش به داستان «سنگام» گفت و قلم مهرنوش مزارعی را ستود؛‌ اینکه چگونه می‌توان غیرمستقیم نشان داد که آدم می‌تواند عاشق کسی بشود که تنها در قاب عکس است و حالا دیگر وجود ندارد.

شرکت‌کنندهٔ دیگری دربارهٔ داستان «سنگام» گفت او این داستان را برای اینکه در آن جریان عشق و مرگ و زندگی خیلی نرم و لطیف بیان شده و حتی شخصیت‌ها هم گویی به‌نرمی وارد داستان می‌شوند، بسیار پسندیده است. 

و دیگری ضمن ستایش داستان «سنگام» گفت برایش خیلی جالب بوده که در فیلم سنگام دو مرد هستند که عاشق یک زن شده‌اند و اینجا در این داستان دو زن داریم که عاشق یک مرد هستند. 

باز شرکت‌کنندهٔ دیگری دربارهٔ همین داستان قلم نویسنده را ستود که به‌راحتی زنان و احساسات آن‌ها را بیان کرده‌ است، به‌ویژه احساساتی که اغلب ما به‌دلیل محدویت‌های فرهنگی جرئت بیان‌کردنش را نداریم.

در ادامه، شرکت‌کنندهٔ دیگری گفت که معتقد است در داستان‌های این کتاب، زنانگی بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است. وی گفت که فکر می‌کند در این داستان‌های کوتاه به‌طور مثال در «سنگام» شخصیت‌پردازی به‌زیبایی انجام شده است. ایشان همچنین گفت که در اغلب این داستان‌ها به‌خوبی نشان داده شده است که زنان مهاجر چه نگرانی‌هایی دارند. وی افزود که از داستان‌های این کتاب بسیار دربارهٔ دیالوگ آموخته است و اینکه چگونه باید خاطره‌نویسی را به داستان بدل کرد.

یکی دیگر از شرکت کنندگان گفت که برای او خواندن این کتاب مانند یادگیری درس بوده است؛ درس داستان‌نویسی. او همچنین از مزارعی دربارهٔ بازماندن پایان برخی از داستان‌ها پرسید و اینکه این کار تعمدی بوده یا خیر.

مزارعی در پاسخ گفت که او روی هیچ‌یک از داستان‌هایش از قبل برنامه‌ریزی نمی‌کند و روند داستان‌‌نویسی برای ایشان همیشه با توجه روی موضوعی خاص یا حتی جمله‌ای خاص آغاز می‌شود و بعد که در ذهن ایشان پرورانده می‌شود و لحن خود را می‌یابد، او شروع به نوشتن می‌کند بدون اینکه بداند در نهایت چه اتفاقی می‌افتد،‌ هرچند که ویرایشات در مراحل مختلف می‌تواند چیزهایی را جابه‌جا کند. 

سپس سودابه رکنی، قطعاتی از داستان «دو مرد» از این مجموعه را خواند.

پس از آن، یکی از شرکت‌کنندگان در جلسه از مهرنوش مزارعی پرسید آیا آگاهی‌ای که در مورد جامعه‌شناسی و شخصیت‌شناسی در داستان‌هایش وجود دارد، بر اساس تحصیلات دانشگاهی ایشان بوده یا از خودآگاهی‌های ایشان بوده است.

مهرنوش مزارعی در پاسخ گفت که تحصیلات دانشگاهی او در مدیریت و بیزینس، و نیز کامپیوتر بوده، حالا هم بازنشسته است، و این‌ها ارتباطی به حرفهٔ او ندارد و همه بر اساس تجربه‌های زیسته و ذهنیت خود اوست. او افزود از روزی که شروع به نوشتن کرده است، تصمیم گرفته که هیچ نوع سانسوری را بر خود روا ندارد و حالا هم که اینجا در سانسور دولتی نیستیم و از آن رهایی یافته‌ایم، نباید دچار خودسانسوری شویم.

یکی دیگر از شرکت‌کنندگان گفت که داستان «خاطره» برایش بسیار جالب بوده، چون تمام این داستان یک جملهٔ بلند است، و نقطه تنها در آخر داستان گذاشته می‌شود. وی این سبک مهرنوش مزارعی را ستود.

در ادامهٔ برنامه، سودابه رکنی از سیما غفارزاده خواست تا توضیحاتی دربارهٔ نشر رها بدهد. او به‌اختصار توضیح داد که نشر رها بیش از دو سال و نیم است که در ونکوور تأسیس شده و تاکنون شش عنوان کتاب منتشر کرده‌ است.

پس از آن مهرنوش مزارعی داستان «بریده‌های نور» را برای جمع خواند.

سپس شرکت‌کننده‌ای دربارهٔ امکان تولید نسخهٔ‌ صوتی کتاب با صدای نویسنده پرسید که در پاسخ، مهرنوش مزارعی توضیح داد که اجازهٔ این کار باید از ناشر گرفته شود.

«سنگام و دیگر داستان‌ها» در «زیر گنبد کبود» گزارشی از نشست گروه ادبی «زیر گنبد کبود» برای بررسی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها»، نوشتهٔ مهرنوش مزارعی، با حضور نویسنده #ادبیات #کتاب #داستان #داستان_خوانی #مهرنوش_مزارعی #نشررها #نشر_رها #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

در ادامه، سودابه رکنی از هومن کبیری پرویزی خواست تا توضیحاتی درباره‌ٔ انتشار کتاب الکترونیک بدهد. او ضمن تشکر از برگزاری این جلسه، و اینکه با وجود بارها خواندن این کتاب، همچنان نکات جالبی در بحث و نظر شرکت‌کنندگان در این نشست یافته، گفت یکی از محاسن کتاب الکترونیک این است که وقتی چاپ‌های بعدی کتابی منتشر می‌شود و تغییراتی در آن اعمال شده است، دارندگان نسخهٔ الکترونیک کافی‌ست که آن را به‌روز کنند تا بدون پرداخت هزینهٔ اضافی نسخهٔ به‌روز آن کتاب را داشته باشند. او همچنین در مورد کتاب صوتی که پیش‌تر پرسیده شده بود، گفت به‌نظر می‌رسد اتفاقاتی دارد در حوزهٔ کتاب الکترونیک می‌افتد و آن اینکه در آیندهٔ نه‌چندان دور با هوش مصنوعی این امکان به‌راحتی به‌وجود خواهد آمد که کتاب الکترونیک به‌نوعی نسخهٔ صوتی هم باشد. یعنی کتاب‌هایی که با ای‌پاپ روی گوگل پلی بوکس و اپل بوکس هستند، به‌مرور خودشان خوانده می‌شوند، هرچند که به‌هر حال صدای گرم و دوست‌داشتنی خانم مزارعی نخواهد بود، ولی افزود که نشر رها تلاش خواهد کرد با همکاری ایشان شاید بتواند حداقل بخشی از این داستان‌ها را با صدای نویسنده منتشر کند.

پس از آن و در ادامهٔ بحث و نظرات دربارهٔ مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها»، یکی از شرکت‌کنندگان گفت که سال‌ها قبل وقتی اولین بار داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» را خوانده بود، بسیار شگفت‌زده شده بود و حالا که دوباره آن را خوانده، بسیار از آن و البته دیگر داستان‌های این مجموعه لذت برده و معتقد است افرادی که مثل ایشان در مسیر داستان‌نوشتن‌اند، داستان‌های خوبی مانند داستان‌های مهرنوش مزارعی را چراغ راهشان می‌کنند. 

در پایان این نشست، و در پی صحبت از داستان «غریبه‌ای در رختخواب من»، مهرنوش مزارعی گفت که خانم نمایشنامه‌نویسی در کانادا از روی نسخهٔ انگلیسی این داستان نمایشنامهٔ زیبایی نوشته که اجرا هم شده است. او افزود که خودش این داستان را به‌زبان انگلیسی برگردانده است و اگر کسی در آمریکا امکانات اجرای آن را داشته باشد، ایشان می‌تواند آن نسخه را برایشان بفرستد. ایشان در ادامه گفت که در حال حاضر مشغول نوشتن تعدادی فیلمنامه است که بزرگ‌ترین آن‌ها فیلمنامهٔ «انقلاب مینا» است، و افزود که برای «سنگام»‌ هم فیلمنامه‌ای نوشته است که اگر کسی مایل باشد آن را اجرا کند، هم فارسی و هم انگلیسی آن موجود است.

نسخهٔ کامل این نشست به‌زودی در کانال یوتیوب www.youtube.com/@SoudabehRokni منتشر خواهد شد. علاقه‌مندان می‌توانند با مراجعه به این کانال طی یکی دو هفتهٔ آینده، داستان‌خوانی‌ها و بحث و گفت‌وگوهای این جلسه را تماشا کنند. 

همچنین علاقه‌مندان می‌توانند نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب و کتاب‌های دیگر نشر رها را در نقاط مختلف دنیا از طریق لینک زیر تهیه کنند:
https://bit.ly/RahaaBookstore

نوشته «سنگام و دیگر داستان‌ها» در «زیر گنبد کبود» اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/12/30/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%a7%d9%85-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af/feed/ 0 24294
پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/#respond Mon, 13 May 2024 02:36:51 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22863 ترانه وحدانی – ونکوور عکس‌ها از علی حقیقت‌جو – Capilano Photography نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور با همراهی و مشارکت تعدادی از ناشران، انجمن‌های ادبی و رسانه‌های شهر ونکوور در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۴ مقارن با هفتاد و ششمین زادروز زنده‌یاد محمد محمدعلی در سالن HSBC یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. این جشنواره، همان‌طور که اعلام شده بود، شامل نمایشگاه کتاب‌های فارسی از نویسندگان ایرانی و افغان، و نیز نشست‌های ادبی...

نوشته پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
ترانه وحدانی – ونکوور

عکس‌ها از علی حقیقت‌جو – Capilano Photography

نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور با همراهی و مشارکت تعدادی از ناشران، انجمن‌های ادبی و رسانه‌های شهر ونکوور در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۴ مقارن با هفتاد و ششمین زادروز زنده‌یاد محمد محمدعلی در سالن HSBC یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. این جشنواره، همان‌طور که اعلام شده بود، شامل نمایشگاه کتاب‌های فارسی از نویسندگان ایرانی و افغان، و نیز نشست‌های ادبی بود. نمایشگاه کتاب از ساعت ۱ تا ۵ بعدازظهر به‌طور مداوم در جریان بود و نشست‌های ادبی در دو بخش و مجموعاً به‌مدت دو ساعت و نیم برگزار شد. 

گزارش کامل نشست‌های ادبی این جشنواره را در اینجا ببینید:

 

استقبال از این جشنواره به‌ویژه با توجه به هوای بارانی آن روز بسیار خوب بود، صدها نفر از این جشنواره دیدن کردند و در جریان نشست‌های ادبی برخی از شرکت‌کنندگان در انتهای سال ایستاده از این جلسات استفاده کردند. همچنین عده‌ای نیز به‌همین دلیل متأسفانه نتوانستند در این نشست‌ها شرکت کنند. شایان ذکر است که پیش از برنامه اعلام شده بود شرکت در نشست‌ها بدون ثبت‌نام و تقدم با افرادی‌ست که زودتر به محل برگزاری می‌رسند. 

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

بخش اول نشست ادبی رأس ساعت مقرر آغاز شد و سیما غفارزاده، سردبیر رسانهٔ همیاری و از بنیان‌گذاران نشر رها، پس از خوشامدگویی به حاضران در جلسه، گفت: «در ابتدا لازم می‌دانم اشاره کنم که ما امروز در مکانی دور هم جمع شده‌ایم که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی ماسکوئیم، اسکوامیش و اِس‌لِی-واتوث بنا شده است و ما از این بابت سپاسگزار آن‌هاییم.»

سپس او پیام ارسالی لانا پاپهم (Lana Popham)، وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش استان بریتیش کلمبیا، به جشنواره را به‌زبان فارسی خواند:

«به‌نمایندگی از طرف نخست‌وزیر دیوید ایبی و دولت بریتیش کلمبیا، حضور شما را در نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور خوشامد می‌گویم.

امروز، آغاز این اولین جشنواره در نوع خود رقم می‌‌خورد، که نه‌تنها بُعد جدیدی به چشم‌انداز ادبی ونکوور می‌‌افزاید، بلکه به‌عنوان پلتفرمی مهم برای تقویت دیدگاه‌های فرهنگی گوناگون استان ما عمل می‌کند.

ادبیات در قلب ما جایگاه ویژه‌ای دارد. ادبیات تجربیات زیستهٔ منحصربه‌فرد ما را بازتاب می‌دهد و ما را به‌ شیوه‌های معناداری به یکدیگر پیوند می‌دهد. ادبیات این قدرت را دارد که ایده‌ها را برجسته کند، آغازگر گفت‌وگو باشد، مرزها را کنار بزند و به مسائل کلیدی‌ای که همهٔ ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بپردازد. و این فقط مربوط به کاغذ و جوهر نیست. صنعت کتاب ما، نقشی حیاتی در پیشبرد حوزهٔ صنایع فرهنگی پویای ما و اقتصاد کلی بریتیش کلمبیا ایفا می‌کند.

ما افتخار می‌کنیم که بریتیش کلمبیا را استانی چندفرهنگی، چندگونه و نوآور بنامیم. من سازمان‌دهندگان، کارکنان و داوطلبانِ این جشنواره را برای تعهدشان در زندگی‌بخشیدن به این رویداد فوق‌العاده تحسین می‌کنم و مشتاقم دربارهٔ آثار به‌نمایش‌گذاشته‌شده بیشتر بدانم.

با احترام، لانا پاپهم،

وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش»

لانا پاپهم

پس از آن سیما غفارزاده گفت: «از طرف خودم و تمامی دوستان عزیزِ همراه برای برگزاری این اولین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور – هرچند کوچک ولی پربار – بسیار سپاسگزاریم که آخر هفته‌تان را از راه‌های دور و نزدیک زحمت کشیده‌اید و تشریف آورده‌اید تا از این حرکت فرهنگی حمایت کنید. حضور عزیزان فرهیخته در اینجا مایهٔ دلگرمی و افتخار ماست، و در عین حال، همچنان ناباورانه جای استاد محمدعلی عزیزمان سخت خالی‌ست. 

سال گذشته همین حوالی، بعد از معرفی نشر رها در فاصلهٔ دو سه ماه چهار عنوان کتاب رونمایی کردیم ازجمله رمان «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» آخرین اثر استادمان، زنده‌یاد محمد محمدعلی، که افتخار انتشار آن به‌عنوان نشری نوپا نصیبمان شده بود. سال گذشته بسیار کوشیدیم تا رونمایی این رمان را در مراسم نکوداشت زنده‌یاد محمدعلی هم‌زمان با هفتاد و پنجمین زادروز ایشان در تاریخ ۲۷ آوریل برگزار کنیم، هرچند برخی مشکلات فنی که آماده‌شدن کتاب را به تأخیر انداخت، این شانس را از ما گرفت و این برنامه در ماه ژوئن برگزار شد. اما تنها بعد از سه ماه و چهار روز کم، شد آنچه که نباید می‌شد… استاد محمدعلی در کمال ناباوری رفتند و دوستدارانشان را سوگوار کردند… در همان سه ماه و اندی چندین بار با ایشان دربارهٔ دو کتاب دیگرشان که رو به اتمام بود، صحبت کرده بودیم ولی دریغا و حسرتا که زود و نابهنگام ما را تنها گذاشتند.

از اوایل سال میلادی جاری، به فکر افتادیم که امسال در زادروز استاد محمدعلی و به یاد و احترام ایشان کاری بکنیم. فکر برگزاری جشنوارهٔ کتاب فارسی که جای خالی آن در شهرمان حس می‌شد، یکی از ایده‌هایی بود که به ذهنمان رسید. چه چیزی بهتر از برگزاری جشنواره‌ای هرچند کوچک که مختص کتاب‌های فارسی باشد و در زادروز نویسنده‌ای برگزار شود که پیش از هر چیزی، انسانی بزرگ و شریف بود و ما بخت آن را داشتیم که در این سر دنیا همشهری‌اش باشیم. جشنواره‌ای برای ناشران و نویسندگانی که نوشته‌هایشان در سرزمین مادری‌شان، در ایران و افغانستان، به‌جز شرحه‌شرحه‌شدن زیر تیغ سانسور، سرنوشت دیگری نمی‌یابد و هزاران فرسنگ دورتر در این سوی دنیا هم با هزار و یک مشکل دیگر برای انتشار آثارشان و رساندن آن‌ها به دست خوانندگان مواجه‌اند؛ از دشواری برای یافتن ناشری که روی کتاب سرمایه‌گذاری کند و بدون دریافت هزینه‌ای از نویسنده آن را منتشر کند، تا هزینه‌های گزاف چاپ و نشر برای ناشرمؤلفان.

این بود که موضوع را با تعدادی از دوستان عزیزمان که هر یک دستی در ادبیات دارند مطرح کردیم و البته همگی از این ایده بسیار استقبال کردند. روشن است که برگزاری چنین جشنواره‌ای هرچند جمع‌وجور و کوچک، در توان یکی دو نفر یا حتی شاید یک انجمن نیست و همکاری و همراهی تعداد زیادی از افرادی را می‌طلبد که کتاب و کتاب‌خوانی دغدغه‌شان است و به ادبیات عشق می‌ورزند. از این بابت ما بسیار خوش‌اقبالیم، چراکه در این شهر دوستان فراوانی داریم که در کنار حرفهٔ تخصصی‌شان؛ حرفه‌ای که شاید از ادبیات فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد، گروه‌ها و انجمن‌هایی تشکیل داده‌اند و بی‌هیچ ادعایی چراغ ادبیات فارسی را در این شهر روشن نگاه داشته‌اند. چنین بود که ما جرئت کردیم به ایدهٔ برگزاری این جشنواره پَروبال بدهیم و عملی‌اش کنیم. علاوه بر گروه‌ها و انجمن‌های ادبی شهر، برخی رسانه‌های پیش‌کسوت نیز به یاری‌مان آمدند تا در اطلاع‌رسانی این برنامه همراهمان باشند. 

در اینجا، از دوستان عزیزمان در انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، انجمن فرهنگی پرسش، بنیاد ادبی محمد محمدعلی، روزنامهٔ هشت صبح، شهرگان، کتابخانهٔ درخت دانش، کتاب‌فروشی پان‌به، گروه علمی‌آموزشی سَماک، گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، مجلهٔ فرهنگ و نشر زن کمال سپاس را داریم، قدردانِ مشارکت و حمایتشان از این حرکت ادبی-فرهنگی هستیم و دستشان را به‌گرمی می‌فشاریم.»

* * * * * 

پس از این مقدمه، سیما غفارزاده از شقایق محمدعلی، دختر گرامی استاد محمدعلی، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته، آغازگر بخش اول نشست باشد، و به معرفی بنیاد ادبی محمد محمدعلی بپردازد.

شقایق محمدعلی سخنان خود را چنین ایراد کرد: «با سلام و خوشامدگویی به همهٔ دوستان عزیز، برپایی نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور مبارک همهٔ ما باشد. آرزو می‌کنم این جشنواره که به‌همت خانم سیما غفارزاده و آقای هومن کبیری آغاز به کار کرده، به خانه‌ای ماندگار برای اهالی قلم، دلسوزان چاپ و نشر و همهٔ دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی بدل شود. خانه‌ای هرچند دور از وطن، یادآور حس خوش تعلق و خویشاوندی به انسان‌ها و بازگشت به مکانی که در زمان تکرار می‌شود. 

محمد محمدعلی، دلبستهٔ آدم‌ها و مکان‌ها، سال‌ها پای ثابت گردهمایی‌ها و رویدادهای ادبی و هنری ونکوور بود. او با افتخار به پیشینه‌اش به‌عنوان عضو کانون نویسندگان ایران، درک و ضرورت حضور اجتماعی و گفت‌وگو را بخشی از انضباط «کانونی» خود می‌دانست. در جمع دوستان و همدلان، عمیق‌تر نفس می‌کشید، بیشتر گوش می‌داد و بلندتر می‌خندید. قدرشناس چنین جمعی بود و ذهنش نشانه‌ها را به فال نیک می‌گرفت. در جهانش همه‌چیز متصل و پرنشانه بود. مثل تقارن تولدش با اولین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، در چندقدمی آرت گالری که یکسال در جوارش هر شنبه همراه دوستش، جمال کردستانی، در کنار معترضان ایستاد. دوستانش را بارها و بارها شریک «غار تنهایی»اش کرد که آن هم سه چهارراه بیشتر با اینجا که هستیم، سالن رابسون اسکوئرِ یوبی‌سی، فاصله ندارد.

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

محمد محمدعلی، با باور به قدرت خلاقانهٔ جمع‌های ادبی، بیست سال تدریس کرد که چهارده سال آن بی‌وقفه در ونکوور بود. در نبودِ او، حلقهٔ مهربان دوستان و شاگردانش دلگرمی و تسلی خاطر ما و یکدیگر بودند و به‌کوشش و همتشان کلاس‌های سه‌شنبهٔ کارگاه داستان‌نویسی تعطیل نشد. سنگینی نبودِ او در کلاس‌ها طاقت‌فرساست، ولی ما سه‌شنبه‌ها به خانه‌ای برمی‌گردیم که برایمان به یادگار گذاشته است، بازگشت به آن حس خوش تعلق و خویشاوندی شب‌های سه‌شنبه، در جمعی عاشق ادبیات. بی‌لطف و پیگیری‌های کامران قوامی، درفشه جوادیان و فریبا فرجام در برگزاری کلاس‌ها و آموزش‌های بی‌دریغ امیرحسین یزدان‌بُد، مریم رئیس‌دانا، علی رادبوی، وحید ذاکری، مرال دهقانی و دیگر دوستان امکان ادامهٔ کلاس‌ها نبود. به همهٔ شاگردان قدیم و جدید که به جمع ما پیوستند، خسته نباشید می‌گویم که با شرکت در کلاس‌ها بدعتی تازه گذاشتید در تعهد به حفظ ارزش‌ها، به باور در کنارِ هم ماندن، یادگرفتن و آموزش‌دادن در حلقه‌ای ادبی.

بنیاد ادبی محمد محمدعلی، در همین راستا تأسیس شده است. این بنیاد، با هدف گسترش کارگاه داستان‌نویسی، پاسداشت و نشر آثار، ترجمهٔ کتاب‌ها و یادداشت‌ها، برگزاری کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی و مسابقات داستان‌نویسی، چون هر گروه ادبی‌ای امید دارد که در آینده پلی ارتباطی میان اهالی قلم و دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی باشد. 

فقط در دنیای نشانه‌هاست که روز تولد پدر تنها نیستیم؛ مادرم امروز کنار خواهرش نشسته است. 

در کنار دوستان و علاقه‌مندان ادبیات مشتاقانه منتظر رونمایی کتاب‌های رفقای قدیمش، مهرنوش مزارعی و مریم رئیس‌دانا، هستیم و چشممان به چاپ تازهٔ کتاب‌های شاگردان نوردیده‌اش، نوشا وحیدی و نیکی فتاحی، روشن است.

به‌امید پاگرفتن و ماندگاری جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور» 

* * * * *

در ادامه، سیما غفارزاده به معرفی عبدالرحیم احمد پروانی، نویسنده و مترجم و از مدیران کتابخانهٔ درخت دانش، و سنجر سهیل، پایه‌گذار و سردبیر روزنامهٔ هشت صبح افغانستان، پرداخت و از آن‌ها دعوت کرد تا به پشت تریبون بروند و نگاه و مروری داشته باشند به نشر آثار نویسندگان افغان در خارج از افغانستان و البته توضیحاتی دربارهٔ پروژهٔ بسیار ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش.

عبدالرحیم احمد پروانی گفت: «با سلام حضور فرهیختگان گرامی که در نشست امروز تشریف دارند و با سپاس از بانو سیما غفارزاده و جناب هومن [کبیری پرویزی] به‌خاطر برگزاری نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور و همچنین دعوت از ما به‌خاطر نمایش آثار نویسندگان افغانستان، دوستان عزیز، فقط نکات کوتاهی در مورد کتابخانهٔ درخت دانش خدمت شما عرض می‌کنم. در روزگاری که زنان و دختران افغانستان از آموزش بازمانده‌اند و کتاب و کتاب‌نویس و کتاب‌فروش زیر تیغ سانسور و همچنان دچار محدودیت‌های مختلف شده‌اند، کتابخانهٔ آنلاین دیجیتال درخت دانش یگانه‌منبع رایگان منابع باز آموزشی یعنی Open Educational Resources است که بیشتر از هشت هزار مواد آموزشی به شمول مواد کمک‌درسی، مقالات دانشگاهی آکادمیک و همچنان کتاب‌هایی در عرصه‌های مختلف به شمول شعر، ادبیات، ساینس، علوم انسانی و سایر عرصه‌ها به‌صورت رایگان و آزاد در اختیار کسانی که مشتاق آموزش در افغانستان هستند، به‌ویژه زنان و دختران، فعالیت می‌کند. من دوستان را دعوت می‌کنم در زمانی‌که فرصت داشتند، فقط اگر «کتابخانهٔ درخت دانش» را جست‌وجو بکنند، به کتابخانهٔ ما دسترسی پیدا می‌کنند. البته کپی‌رایت تحت مجوزهایی از منابع باز آموزشی و رایگان است، و همهٔ مواد کتابخانه تحت آن کپی‌رایت یا مجوز فعالیت می‌کند. من از دوستان و نویسندگان و پدیدآورندگان ادبی و علمی ایرانی و افغان ما که در اینجا تشریف دارند، تقاضا می‌کنم کتابخانه را کمک بکنند، با ارسال آثارشان و مهیاساختن زمینهٔ دسترسیِ به‌ویژه زنان و دختران افغانستان به مواد بیشتر، این به علاقه‌مندی کتابخانهٔ ما می‌افزاید و به دسترسی هرچه بیشتر افغان‌ها به منابع آموزشی. سپاسگزار هستم و تشکر از وقتی که به من دادید.»

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

در ادامه، نوبت به سنجر سهیل رسید، او گفت: «سلام و احترام مرا پذیرا شوید. خیلی خوشحال هستم که این جمعیت بزرگ را امروز به‌خاطر مراسم نمایشگاه کتاب در اینجا می‌بینم. بسیار زیاد سپاسگزار هستم از خانم غفارزاده و هومن عزیز به‌خاطر برگزاری این مراسم و سهم‌دادن به ما. برای من وظیفه سپردند تا در مورد وضعیت نشر آثار افغان‌ها در خارج از کشور صحبت بکنم، اما یک نگاه کوتاه می‌خواهم بیندازم به وضعیت پیوند تاریخی‌ای که میان افغانستان و ایران وجود داشته و این پیوند چگونه در مراحل مختلف دچار فراز و نشیب‌هایی شده و حالا ما در چه وضعیتی قرار داریم، و بعد هم یک نگاه کوتاه به وضعیت نشر و آثار افغان‌ها خواهم داشت. 

من فکر می‌کنم بعد از اینکه نادر افشار به قتل می‌رسد و احمدخان ابدالی که فرماندهٔ نیروهای به‌اصطلاح محافظی از او بوده، به افغانستان می‌آید و سلطنت خودش را اعلام می‌کند، متأسفانه بین افغانستانی که تازه تأسیس می‌شود و ایران یک جدایی اتفاق می‌افتد و ما برای حداقل حدود دو صد سال تا شروع قرن نوزده می‌بینیم که رابطهٔ ما با ایران متأسفانه قطع شده، ولی در شروع قرن نوزده و با پاگیری جنبش مشروطیت در ایران و شروع نشر و پخش یک سری آثار در داخل ایران، هم آثار مربوط به نویسندگان ایران و هم ترجمهٔ آثار نویسندگان غربی در ایران، کم‌کم این آثار پای خود را به داخل افغانستان هم باز می‌کند. چنانچه ما از شروع قرن نوزده می‌بینیم بخش زیادی از افکار و به‌اصطلاح تئوری‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که وارد افغانستان می‌شود، عمدتاً از طریق همین آثاری‌ست که از طریق ایران وارد افغانستان می‌شود، حتی جنبش چپ افغانستان بخش زیادی از آثار خود را از آثار حزب تودهٔ ایران دریافت می‌کند. 

با شروع مهاجرت‌ها و جنگ داخلی و تجاوز روس‌ها به افغانستان، وقتی که موج مهاجرت شروع می‌شود، موج بزرگی از افغان‌ها به ایران سفر می‌کنند و طبیعتاً در آنجا کارهای فرهنگی و فعالیت‌های فرهنگی افزایش پیدا می‌کند و کم‌کم آثار افغان‌ها در بازار کتاب ایران جای پای خود را باز می‌کند، چنانچه اگر شما به یاد داشته باشید، در یکی از انتشارات بسیار مهمی که در طول سال‌های به‌اصطلاح جهاد افغانستان یا مهاجرت افغان‌ها به ایران نقش بسیار جدی ایفا می‌کند، انتشارات عرفان است که آثار بسیار زیادی را از افغان‌ها در داخل ایران منتشر می‌کند. با شروع قرن بیست و یک و تغییرات و تحولاتی که در افغانستان آمد، ما فضای نسبتاً آزادتر و بهتری پیدا کردیم برای پخش نشر آثار خودمان و طبیعتاً یک مقدار فضا برای آزادی بیان فراهم شده بود، بخش زیادی از این ناشران و نویسندگان و این مهاجرین به افغانستان بازگشتند و در سال‌هایی که ما به آن سال‌های جمهوریت می‌گوییم، بین سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۲۱، وضعیت نشر و چاپ در افغانستان خیلی خوب بود و شمار زیادی از رسانه‌ها در افغانستان فعالیت داشتند، مطابع دولتی و مطابع غیردولتی، چاپ و نشر وضعیت خیلی خوبی داشتند، حتی من به یاد دارم که شماری از کتاب‌های ممنوعه‌ای که در ایران اجازهٔ نشر نداشتند، در افغانستان نشر و چاپ می‌شدند و بعد به‌صورت قاچاق به ایران می‌رفتند و پخش می‌شدند چنانچه یکی از کتاب‌هایی که در ایران ممنوع است، کتاب لولیتاست که در کابل چاپ شد و به‌صورت قاچاق به ایران رفت. خوشبختانه همین دادوستد فرهنگی که بین افغانستان و ایران وجود دارد، که البته سهم ما افغان‌ها نسبتاً کم و محدود است، ولی با گسترش روابط، گسترش رسانه‌های اجتماعی و گسترش رفت‌وآمدها، فضا به‌ترتیبی مساعد شده است که ما هم فرصت می‌کنیم در فضاهایی به‌صورت مشترک با شما حضور پیدا بکنیم و به‌اصطلاح خود را بیان بکنیم. 

در حال حاضر وضعیت نشر و چاپ آثار در داخل افغانستان متأسفانه بسیار غم‌انگیز است. با بازگشت طالبان به قدرت، تمامی امیدها و آرزوهای ما متأسفانه دچار ناامیدی و شکست شده و وضعیت در داخل خوب نیست، اما بخش زیادی از مهاجرین ما که به ایران رفته‌اند، دوباره فعال هستند در عرصهٔ نشر و چاپ. انتشارات عرفان هنوز در ایران به چاپ و نشر آثار می‌پردازد و یکی از ناشران دیگر که انتشارات امیری است کتاب‌های خود را فعلاً در ایران چاپ می‌کند و به اقصی نقاط دنیا می‌فرستد. ما یک ناشر دیگر داریم به‌نام کتابخانهٔ نبِشت که یک مقدار از آثار را به‌صورت آنلاین منتشر می‌کند و حتی خوشبختانه حاضر شده یک به‌اصطلاح بوک لیدر دیجیتال بسازد. کتاب‌فروشی یا ناشر دیگری هست به‌نام کتاب کابل که در کانادا موقعیت دارد که آن‌ها هم آثار را نشر می‌کنند، اما واقعیت ماجرا این است که افغانستان در یک مرحله‌ای است که به بن‌بست رسیده، یک گروه متأسفانه بسیار ارتجاعی و عقب‌مانده و پیش‌مدرن بر تمامی مناسبات سیاسی و اجتماعی ما حاکم شده و در این زمان ما هنوز بعد از حدود دو سال و نیم در شوک قرار داریم و از آن شوک هنوز به‌خوبی به در نشده‌ایم، امیدوار هستم فرصتی بیاید و زمینه‌ای دوباره مساعد شود که افغانستان هم در کنار ناشران، نویسندگان و فرهنگیان ایران سهم خودشان را و حق خودشان را برای زبان فارسی و برای دانش ایفا بکنند. بسیار تشکر می‌کنم.»

* * * * *

سپس سیما غفارزاده از دکتر سعید ممتازی، روان‌پزشک، روان‌درمانگر، نویسنده و مترجم، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و مروری داشته باشد بر مجموعه‌داستان «شهر کریستال» نوشتهٔ مریم رئیس‌دانا که در جریان این جشنواره با حضور نویسنده‌اش رونمایی شد.

دکتر ممتازی سخنانش را چنین ایراد کرد: «سلام عرض می‌کنم، با تشکر از خانم غفارزاده و آقای کبیری عزیز و تشکر از اطلاعاتی که در مورد نشر هم‌زبانان افغان پیدا کردیم و حتماً از آن کتابخانهٔ آنلاین می‌توانیم استفاده بکنیم. 

کتاب «شهر کریستال» پانزده داستان دارد، داستان‌ها همه جذاب‌ و خواندنی‌اند و در فرصت کوتاه نمی‌شود درباره‌اش صحبت کرد. بگذارید چند کلمه برایتان بخوانم، شاید یک ذره گرم بشویم: «نیزه‌های آتش از آسمان به سر و رویش هجوم می‌آورند. گرما، هوایی نیست، هر چه هست، خفگی است. دمی زیر سایهٔ بید مجنون می‌ایستد. هُرم گرما نفس درختان را گرفته است، هوا را مکیده است. زمین از آفتاب صیقلی شده. ماشین‌ها زیر تندی آفتاب برق می‌زنند. کولرهای گازی همسایه‌ها خُرخُر می‌کنند. بیخ گلویش از خشکی می‌سوزد. تمام تنش در غلاف گرما محصور شده، جانش در حال ذوب‌شدن است.» خیلی زیبا آفتاب و گرما ترسیم شده است، حالا ما که ۲۰۰ روز ابری و بارانی در ونکوور داریم، دلمان برای تجربهٔ گرما و داغی گرما تنگ می‌شود. از این توصیف‌ها در این کتاب خیلی زیاد است، این یک بخشی از خلاقیت‌های خانم رئیس‌داناست که خیلی زیبا می‌توانند احساسات را با توصیف طبیعت ترکیب بکنند و حالی را که باید راوی یا قهرمان داستان تجربه بکنند، به ما نشان بدهند.

داستان‌های مریم رئیس‌دانا قهرمان ندارد. در داستان‌های او ما با افرادی از جنس کسانی که هر روز می‌بینیم روبه‌رو هستیم. او همچون آدم‌های داستان‌هایش همه‌چیز از اشیاء و طبیعت بی‌جان گرفته تا ظاهر و رفتار انسان‌ها را با دقت و تیزبینی نگاه می‌کند و از این راه خواننده را به درون افکار و احساسات آنان می‌برد.

خوانندهٔ داستان‌های او باید فضای بین خطوط را هم بخواند و دریابد، چرا که او سعی داشته است از راه توصیف چهره‌ها و رفتارها به عواطف و هیجان‌های آنان دست پیدا کند و زخم‌های روانی آنان را دریابد. نگاه ظاهراً تلخ او به زندگی فرودستان و طبقهٔ متوسط، در عمق خود توانمندی، تاب‌آوری، و سرسختی بشر را در مواجهه با درد و رنج نشان می‌دهد. نویسنده با سرک‌کشیدن به دنیای حسرت‌ها، سرخوردگی‌ها، شادکامی‌ها، و نامرادی‌های انسان در دنیایی واقعی و زندگی ملموس، آن‌ها را به‌درستی ترسیم می‌کند. داستان‌هایش به‌گونه‌ای است که خوانندهٔ کنجکاو تا پایان با او در فضای داستان قدم می‌زند و با او تا گره‌گشایی داستان پیش می‌رود. ما با او به خاطرات خود می‌رویم و برخی احساسات کشف‌نشده در ماجراهای زندگی خود را هم بازمی‌یابیم.

از دیدگاه روان‌شناسی اگزیستانسیال، او به ما این گفتهٔ کهن را یادآور می‌شود که آزادی و اختیار تو چنان نیست که هر کاری دوست داری انجام دهی بلکه آزادی‌ات آن است که مجبور نباشی کاری بر خلاف میل خود انجام دهی. در جایی از داستان، یک زوج برخوردی را با همدیگر دارند، و زنی که در آن کافی‌شاپ نشسته، دستش را پس می‌کشد و می‌گوید اولین بار است که دستم را پس کشیدم و اولین بار است که او را پس زدم؛ پس‌کشیدن و پس‌زدن. و بعد می‌گوید که نمی‌دانم چرا این کار را کردم یا مطمئن نیستم که چرا این کار را کردم. این از همان جاهایی‌ست که باید کشف شود. جایی در داستان می‌گوید وقتی پشت فرمان نشست، مسحور جادبهٔ سرعت می‌خواست شکست را فراموش کند. این هم همان مفهوم دکارتی را یادآور می‌شود که به‌جای تسلط بر جهان، سعی بکنید بر خودتان مسلط باشید، کاری که ممکن است سخت باشد.

نکتهٔ دیگر این است که سفید و سیاه و شیرینی و تلخی به‌خوبی در داستان‌ها با هم ترکیب می‌شوند. باز توصیف را ببینید، چقدر زیباست. داستان «نقطهٔ روز» اولین داستان این کتاب است و اولین سطرهای این داستان هم این‌هاست: «در این نقطه از روز، در این لحظه، آن بیرون هنوز تاریکی شب بر همه‌جا و همه‌چیز چیره است، ولی صبح هم لخ‌لخ‌کنان دارد سر می‌رسد و به هر نفس خورشید یک پلک بالاتر می‌آید.» ترکیب کلمه‌ها خیلی زیباست. صبح می‌گذرد و باز دوباره می‌گوید: «دو شات قهوه، این حال خسته را بلکه خوب کند. اولی سیاه و تلخ مثل زندگی، دومی سیاه و سفید باز هم مثل زندگی.» باز هم می‌بینیم که جنبه‌های مثبت و منفی را چه خوب ترکیب کرده است.

در داستان‌ها ما با این اصل درست روان‌شناختی مواجه می‌شویم که اتفاقات ما را نمی‌رنجاند بلکه نگاه ما به اتفاقات است که تعیین‌کنندهٔ رنج ماست. عمل ما در محدوده‌ای از انتخاب‌ها و امکان‌ها قرار دارد و ما تا جایی می‌توانیم به این امکان‌ها امیدوار باشیم که به‌طور دقیق، در حیطهٔ توان ما قرار گیرند. زمانی که مسلم شود امکان‌ها در حیطهٔ توانایی ما نیستند، باید از آن‌ها قطع امید کنیم، زیرا هیچ خدایی و هیچ قدرتی نمی‌تواند جهان و امکان‌های آن را با ارادهٔ ما منطبق کند.

در داستان کوتاه «اِیبل» قهرمان داستان با دردی که می‌کشد، جملهٔ صادق هدایت را در سرآغاز بوف کور یادآور می‌شود: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد چون بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده…‌ » تا اینجا اوضاع خراب است، اما در همان داستان جمله‌ای هست که کلیدی‌ست؛ توصیه‌ای است از زبان یکی از آدم‌های داستان که به فرزندانش و به‌گمان من به فرزندان آدم می‌گوید: «عاشق هم باشید، مواظب هم باشید.»

در جای دیگری از داستان جمله‌ای هست که شما آن را در فضای مجازی می‌توانید تصورش بکنید. وقتی شما پیام‌ها را می‌خوانید، فکر کنید روی فیس‌بوک و اینستاگرام که در این داستان روی آن بحث می‌شود، آن جمله این است: «ناله‌ها و گریه‌های میان کلمه‌ها رو خوندم.» شما کلمه‌ها را می‌خوانید ولی ناله‌ها و گریه‌ها را بین کلمات می‌توانید پیدا بکنید. 

چگونگی روابط انسان‌ها، روابط عاشقانه، عشق‌های به‌وصال‌رسیده و به‌فراق‌انجامیده، عشق‌هایی که در توصیف نویسنده در یک زمان می‌گوید عشق‌های به‌سرعت ایجادشونده و به‌سرعت به پایان نزدیک‌شده. جاهایی از داستان‌ها، ما به‌خوبی این فرایندها را داریم می‌بینیم. همین‌طور نگاه به ریاکاری در فضای خارج از کشور را هم باز داریم به‌خوبی می‌بینیم. 

بگذارید قسمتی را برایتان بخوانم که قسمت عاشقانه‌ای‌ست و با این تمام بکنم، چون بعضی وقت‌ها ما بدون اینکه بدانیم حسی منفی نسبت به کسی که عاشقش هستیم، منتقل می‌کنیم و اینجا عبارتی هست که نویسنده می‌گوید دلش نمی‌آید:

– مسواک نزدی؟

– چرا!

– دهنت رو باز کن ببینم.

افسانه دهان سیامک را بو می‌کند. دهانش بوی سیگار می‌دهد. دلش نمی‌آید بگوید دروغ می‌گویی.

همدیگر را دوست داشته باشیم، مواظب همدیگر باشیم. متشکرم از نویسندهٔ‌ خوب.

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

* * * * *

به‌دنبال سخنان دکتر ممتازی، سیما غفارزاده به معرفی نویسندهٔ مجموعه‌داستان «شهر کریستال» پرداخت: «مریم رئیس‌دانا دارای لیسانس مترجمی زبان فرانسه است و به زبان انگلیسی و ویراستاری آشناست. او مترجمی را سال اول دانشگاه با دو نامهٔ اداری صادق هدایت به‌زبان فرانسه آغاز کرد که بعدها در کتابنامهٔ صادق هدایت منتشر شد. ترجمهٔ بعدی‌اش، مصاحبهٔ برناردو برتولوچی با فروغ فرخزاد به‌زبان فرانسه بود، زمانی‌که برتولوچی چند ماه قبل از مرگ فروغ برای ساختن فیلمی به ایران رفته بود.

از آثار او می‌توان به کتاب‌های «نوشته‌های فراموش‌شدهٔ صادق هدایت»، «ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت»، «صادق هدایت در بوتهٔ نقد و نظر» اشاره کرد که هر سه پژوهشی در باب مجموعه‌مقالاتی دربارهٔ صادق هدایت و نوشته‌های کمتردیده‌شدهٔ او هستند. همچنین مجموعه‌داستان کوتاه «عبور»، ترجمهٔ مجموعه‌اشعار ژاک پره‌ور به‌همراه شناخت‌نامه‌اش در کتابی به‌نام «زمان گمشده»، «متلک‌پتلک» در حوزهٔ طنز، «سایهٔ آسوریک» دفتر شعر و ترجمهٔ «شاهزاده و گدا» اثر مارک تواین از دیگر آثار مریم رئیس‌داناست.

شایان ذکر است که داستان کوتاه «جزیره‌ای در دل تهران بزرگ» ازجمله داستان‌های مجموعه‌دستان «شهر کریستال» در سال ۱۳۸۲ جایزهٔ اول صادق هدایت را از آنِ خود کرد ولی متأسفانه در بیست سال گذشته این داستان موفق به کسب مجوز برای انتشار در ایران نشد.»

پس از این معرفی، او از مریم رئیس‌دانا دعوت کرد به پشت تریبون برود تا دربارهٔ تجربهٔ نشر کتاب‌هایش بگوید.

مریم رئیس‌دانا سخنان خود را چنین ایراد کرد: «خانم‌ها و آقایان، دوستان عزیز درود بر شما و خوش‌ آمدید. از آشنایی با دوستان اهل قلم اهل افغانستان بسیار خوشحالم و تشکر می‌کنم که شما هم تشریف آوردید. امیدوارم همان‌طور که گفتید، تبادلات فرهنگی بیشتر بشود، و خداوند ایران‌جان و افغانستان‌جان را از شر دوستدارانش آزاد کند! همچنین از آقای دکتر ممتازی عزیز خیلی سپاسگزارم. خیلی لذت بردم از صحبت‌ها و تحلیلتان. 

به یاد آن حکیم گران‌بها، جاویدنام، محمد محمدعلی، که ادبیات را در جانم ریشه دواند. 

به‌راستی ورای جذبهٔ ادبیات برای من، آیا حقیقتاً ادبیات اهمیت دارد؟ آیا لازم است به ادبیات توجه ویژه داشت؟ آیا ادبیات امکان خوشبختی یک جامعه را تسهیل می‌کند؟ 

در یک بررسی میدانی بسیار مختصر از وب‌سایت معروف‌ترین رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور مانند بی‌بی‌سی فارسی، صدای آمریکا، گویانیوز، رادیوفردا هیچ صفحه‌ای با عنوان دقیق کتاب و ادبیات دیده نشد، بیشتر عنوان‌هایی دارند بسیار کلی مانند هنر یا هنر و زندگی که ملغمه‌ای‌ست از همه‌چیز. رادیوفردا با این‌همه سروصدا و پرسنل حتی این صفحه و عنوان را هم ندارد. حال آنکه به قرینهٔ این رسانه‌ها مثلاً وب‌سایت بی‌بی‌سی انگلستان صفحه‌ای مشخص و دقیق با عنوان کالچر دارد با زیرمجموعهٔ هنر کتاب موسیقی و… یا لوموند فرانسوی.

همین نبودِ صفحهٔ کتاب و ادبیات در وب‌سایت بزرگ‌ترین بنگاه‌های خبری خارج از ایران آن هم در فضای آزاد بدون سانسور نشان می‌دهد ادبیات چه جایگاه محدود و فقیری نزد ما دارد. 

اما چرا باید صفحه‌ای مشخص به‌نام ادبیات داشت؟‌ چرا باید کتاب‌خوانی را تقویت کرد؟ آیا ارتباطی وجود دارد میان ادبیات و آزادی؟‌ ارتباطی وجود دارد میان ادبیات و جامعهٔ مدرن، میان ادبیات و شهروند آزاد؟ رابطهٔ ادبیات و شادی چیست؟ چرا ایرانیان کتاب نمی‌خرند؟ 

ادبیات بالاترین سطح درجهٔ فرهنگ و اندیشهٔ یک جامعه است. موسیقی خوب شنیدن، نمایشگاه نقاشی و عکاسی و آثار هنری دیدن حتماً پسندیده و ارزشمند است، اما بستن تلویزیون و فضاهای سوشال مدیا مانند اینستاگرام و فیس‌بوک، به کنجی خزیدن و در خلوت و سکوت کتابی دست‌گرفتن و خواندن کاری‌ست نیازمند آموزش و تمرین. 

جامعه‌ای که ادبیات در آن جایگاه ندارد، جامعه‌ای که مردمش عادت نکرده‌اند، آموزش ندیده‌اند نمایشنامه بخوانند، رمان و دیالوگ بخوانند و بشنوند، این جامعه سطح مدارایش پایین می‌آید. سطح مدارا که پایین بیاید، آزادی بیان آسیب‌پذیر می‌شود.

ادبیات بخش ضروری جامعهٔ آزاد است. مقایسه کنید جایگاه ادبیات و نویسندگان ادبی کشوری مانند فرانسه را با ایران. تعداد رمان‌نویسان فرانسه و تعداد جوایز بزرگ ادبی که در سطح جهان به دست آورده‌اند و بعد برسید به درصد آزادی‌های اجتماعی و انسانی. 

ایران از روزگاران دور سرزمین شعر و شاعران بزرگ بوده است. ولی تفاوت است میان شاعر و رمان‌نویس، شاعر و داستان‌نویس، شاعر و نمایشنامه‌نویس. نمایشنامه‌نویس بستری خلق می‌کند برای گفت‌وگو. داستان‌نویس هم همین‌طور. رمان‌نویس هم همین‌طور. یکی از دلایل رشد آزادی در جامعهٔ غربی حضور نوعی از ادبیات به‌نام نمایش و تئاتر در یونان باستان بوده است و منطق نمایش یا تئاتر می‌دانیم که گفت‌وگوست؛ گفت‌و‌گو ضرورت مغفول‌مانده در زندگی ایرانی. 

چرا اغلب مردم می‌گویند ما وقت نداریم ادبیات بخوانیم. ما حوصله نداریم رمان بخوانیم. مگر ما بیکاریم؟ آیا به‌راستی ادبیات‌خواندن کار آدم‌های بی‌درد و بیکار است؟ 

جایگاه ادبیات در جامعهٔ ایرانی داخل و خارج از کشور چیست؟ ما چند درصد از وقتمان را صرف خواندن آثار ادبی یا تحلیل آثار ادبی می‌کنیم؟ 

شاید پاسخ این باشد که مردم داخل ایران گرفتار معیشت‌اند. اقتصاد بی‌جان مجال نمی‌دهد که کتاب بخرند و بخوانند. امروز تیراژ کتاب رسیده است به سیصد نسخه برای جامعهٔ هشتادمیلیونی. اما واقعیت این است که ده سال پیش هم همین بود، پانزده سال پیش هم همین بود. حالا گیریم پانزده سال پیش تیراژ کتاب بود دو هزار نسخه برای جامعهٔ هفتاد میلیونی. 

جامعهٔ ایرانی خارج از کشور چطور؟‌ چرا ایرانیان حامی نویسندهٔ مهاجر و ادبیات دیاسپورا نیستند؟ چون رسانه‌ها بخش معرفی کتاب ندارند؟ چون در تمام این نزدیک نیم قرن سبک و سیاق رادیو تلویزیون‌های خارج‌نشین دست کمی از رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی نداشته و نویسنده مستقل و متعهد را معرفی نکرده است. این‌ها همه حقیقت دارد. اما در جلسات رونمایی کتاب‌ها چطور؟ در فستیوال‌ها و جشنواره‌های کتاب چطور؟ آمار فروش به‌شدت اسفناک است. شاید کسی این تصور برایش پیش بیاید که چون امروز رونمایی کتاب من است این بحث را پیش کشیده‌ام. برخی داستان‌های این کتاب یعنی «شهر کریستال» گاه امضای بیست‌ساله را پای خود دارند. به‌راستی این کتاب چه تیراژ باید فروش برود که زندگی مادی بیست‌سالهٔ گذشتهٔ مرا تأمین کند؟ من از یک بیماری فرهنگی سخن می‌گویم، از بلای سستی و تنبلی جامعه، از بلایی که گرفتارش شده‌ایم. 

هیچ‌چیز همچون ادبیات بازتاب کنش‌های اجتماعی و سیاسی یک جامعه نیست. هرگاه ادبیات مقام یابد، از درصد خطاهای اجتماعی و سیاسی کاسته می‌شود. 

اگر جامعهٔ ایرانی حاجی‌ آقای صادق هدایت را درست خوانده بود، اگر پیش از انقلاب از این نوع کتاب‌ها در رادیو و تلویزیون ملی، روزنامه‌ها، مجلات، در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شد، تحلیل و تفسیر می‌شد، محال بود جمهوری اسلامی مجال ظهور پیدا کند. هدایت شهرت خودش را باور نداشت و بسیار برای آن شهرت کاذب غصه می‌خورد. هدایت پیش از آنکه خودکشی کند دق‌مرگ شد. او می‌گفت من چه نویسندهٔ مشهوری هستم که کتاب‌هایم را نمی‌خرند و نمی‌خوانند؟ او نقطه‌ضعف ایرانیان را درست دیده بود. ما اگر او را درست خوانده بودیم، نبایست هنوز او معروف‌ترین نویسندهٔ ما باقی می‌ماند. باید از او عبور می‌کردیم و به دیگری و دیگران می‌رسیدیم. اما عبور نکردیم. ما مدام روی تردمیل تاریخ دویده‌ایم.

حتی اگر حافظ را درست خوانده بودیم و قناعت نمی‌کردیم با این کتاب ارزشمند فقط فال بگیریم، متوجه می‌شدیم که چه گفته بود و سرنوشت ما گیر این پیران جاهل و ریاکار نمی‌افتاد:

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه / از دست زاهد کردیم توبه/ و از فعل عابد استغفرالله

چرا باید پیش از انقلاب به‌نام وزارت فرهنگ و پس از انقلاب به‌نام وزارت ارشاد آدم‌هایی نامعلوم و پشت پرده برای نویسندگان و شاعران و فیلمسازان و هنرمندان و… تصمیم بگیرند و آثارشان را دست‌وپاشکسته و کج‌وکوله کنند؟ چرا جامعهٔ ایران همواره بستری آماده دارد برای محدودشدن، سانسورشدن؟ تصمیم شخصی من از چند سال پیش به این‌سو تحریم وزارت ارشاد است. 

هر چند آن وزارت فرهنگ نماند، این وزارت ارشاد هم نخواند ماند.

هم مرگ بر جهان آنان نیز بگذرد 

هم رونق زمان آنان نیز بگذرد

آن روزی که وزارت جاهلیهٔ ارشاد در ایران درش تخته شود، ما اهل قلم چه نفس آسوده‌ای خواهیم کشید و فرهنگ ایران چه گام بزرگی به‌ سوی تعالی بر خواهد داشت. اما چگونه باید این گام بزرگ را برداشت؟ یک ارادهٔ جمعی و یک ارادهٔ ملیِ فرهنگ‌ساز لازم است. تک‌تک ما وظیفه داریم کتاب بخریم. تک‌تک ما وظیفه داریم به هم کتاب هدیه بدهیم. تک‌تک ما باید سالیانه بخشی از درآمد و پول و سرمایهٔ خود را صرف خریدن کتاب کنیم. همان‌طور که لباس می‌خریم، کفش می‌خریم، لوازم آرایش می‌خریم، به رستوران می‌رویم، به کنسرت می‌رویم. با مشورت و راهنمایی اهل قلم شروع کنیم به خواندن، درست‌خواندن، کتابِ خوب خواندن.

و نویسندگان ایرانی خارج از کشور بهتر است تلاش کنند آثار خود را دیگر به وزارت ارشاد برای انتشار نسپارند. ما باید درِ این وزارت جاهلیه را تخته کنیم. چرا نویسندهٔ خارج‌نشین کتابش باید در جمهوری اسلامی منتشر شود؟ مگر چه مزیتی‌ست؟ چرا تن به سانسور بدهیم؟‌ به ما که پولی نمی‌رسد. سیصد نسخه کتاب مگر امتیاز مالی دارد؟ 

داستان‌های این کتاب، شهر کریستال، تاریخ بیست‌ساله و بلکه بیشتر در شناسنامهٔ خود دارند. می‌گفتند هفت داستان را کلاً بردار. بقیه را هم تیغ‌تیغ زده بودند. من رضایت ندادم بچه‌هایم را سلاخی کنند. 

شهرزاد این قصه‌ها منم، و پادشاهی که قصد جان من و ما را دارد، همانا زجرها و زخم‌های من و ایران‌جان است، ایران‌جانِ در غربت و ایران‌جانِ در فلات ایران. 

«شهر کریستال»، حاصل مطالعه‌ و دقت من است بر زندگی زنان و مردانی‌ در قلب میهن یا بسیار دورتر از مام میهن، در هجرتی خواسته و ناخواسته از سرِ‌ جبر جغرافیایی. زندگی انسان‌هایی سرگردان، شکست‌‌خورده از عشق، ریا، آلودگی‌های فرهنگی یا یخ‌زده در غرش ماشین سیاست ولی مصمم به ساختن چندبارهٔ زندگی. 

امروز بسی خوشحالم که توانستم بالاخره داستان‌هایم را از سد سانسور عبور دهم. 

آشنایی من با نشر رها به‌لطف زنده‌نامِ جاوید، نویسندهٔ فرهیخته، محمد محمدعلی، بود. 

او با تمام وجودش عشق به ادبیات و انسانیت بود و میراث او هم به‌جز آثار ماندگارش، چیزی نیست جز دوستی‌های ارزشمندی مانند خانم سیما جان غفارزاده و آقای هومن کبیری عزیز. 

اگر آقای محمدعلی الان در جمع ما بود، مطمئنم از پیروزی کتابم بر سانسور و انتشار آن بسی شادمان می‌شد و ذوق می‌کرد. 

سرآغاز کتاب به‌یاد گرامی‌اش چنین نوشته‌ام:

به احترام آموزگار و دوست ارجمندم

آقای محمد محمدعلی 

این انسان مهربان و شوق‌انگیز

نویسنده‌ و معلمی گران‌بها

که تا واپسین لحظه‌ٔ حیات، کارگاه داستان‌نویسی‌اش

کاستن ِغم دوری از خانه بود

در پایان، دوباره از نشر رها تشکر می‌کنم که با سلیقه و وسواس در بازخوانی نهایی «شهر کریستال»، آخرین ویراست را بر این کتاب انجام دادند. سپاسگزارم.» 

* * * * *

در ادامهٔ بخش اول نشست، سیما غفارزاده به معرفی انجمن فرهنگی پرسش پرداخت و گفت که این انجمن ژوئیهٔ سال گذشته، به‌همت چند تن از فعالان حوزهٔ فرهنگ و ادبیات آغاز به کار کرد و در یک‌سال گذشته نشست‌های متنوع و بسیار موفقی را در حوزهٔ ادبیات برگزار کرده است، و افزود که دکتر حمیدرضا مجتهدی از اعضای مؤسس این انجمن دربارهٔ شکل‌گیری آن و فعالیت‌هایش بیشتر توضیح خواهد داد. 

او همچنین گفت که پس از صحبت دکتر مجتهدی، میزگردی خواهد بود با حضور دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس و از اعضای مؤسس انجمن فرهنگی پرسش، و هادی ابراهیمی رودبارکی، شاعر، روزنامه‌نگار و سردبیر نشریهٔ شهرگان، که هم در زمینهٔ مطبوعات و هم نشر کتاب نه‌فقط در ونکوور بلکه در کانادا در زمرهٔ افراد پیش‌کسوت این حوزه محسوب می‌شوند، تا دربارهٔ سابقهٔ نشر کتاب فارسی در ونکوور و کانادا به گفت‌وگو بپردازند.

دکتر حمیدرضا مجتهدی در معرفی انجمن ادبی پرسش چنین گفت: «با سلام و درود خدمت حضار محترم، در ابتدای سخن می‌خواهم از طرف انجمن فرهنگی پرسش به مجموعهٔ همیاری و نشر رها، بابت برگزاری این جشنواره شادباش بگویم و با امید به تداوم این حرکت درخشان در سال‌های بعد، برای این دوستان بسیار گرامی‌مان آرزوی موفقیت بیشتر داشته باشم.

سال گذشته تقریباً همین روزها بود که پیشنهاد تأسیس یک انجمن فرهنگی، توسط دکتر سجودی عزیز مطرح شد. پیش‌‌زمینهٔ شکل‌گیری این ایده در واقع برمی‌گشت به فعالیت‌های فرهنگی‌ای که با محوریت ایشان در چند سال اخیر در شهر ونکوور انجام گرفته بود. علاوه بر این، دو مولفهٔ دیگر هم به رشد و تقویت این ایده بسیار کمک کردند. یکی اینکه تعداد زیادی از نظریه‌پردازان، منتقدان، نویسندگان و شاعران ایرانی در سراسر دنیا پراکنده‌ شده‌اند و ظاهراً هر چقدر زمان می‌گذرد این تعداد بیشتر هم می‌شود. دوم اینکه فناوری‌های جدید مثل زوم، گوگل میت، اسکایپ و غیره امکان ارتباط مؤثر و آسان را فراهم کرده‌اند و امروزه ما با وجه جدیدی از مفهوم مکان و فاصله روبه‌رو هستیم. با درنظرگرفتن این موارد و با هدف ایجاد زمینه‌ای برای طرح و شرح دیدگاه‌های مختلف در خصوص آثار ادبی و هنری، انجمن فرهنگی پرسش توسط جمعی از فعالان عرصه‌های مختلف فرهنگی تأسیس شد و همان‌طور که سیما جان گفتند در نیمهٔ جولای سال گذشته، با برگزاری شب شعر زنان ایران فعالیتش را رسماً شروع کرد. در حال حاضر پنج نفر در هیئت‌مدیرهٔ انجمن حضور دارند: خانم‌ها شوکا حسینی و مرال دهقانی و آقایان فرزان سجودی، امیرعلی نجومیان، که البته ایشان در مونترآل تشریف دارند، و بنده که در خدمتتان هستم. تمام برنامه‌ریزی‌ها و تصمیم‌گیری‌ها با مشارکت، هم‌فکری و همکاری داوطلبانه‌ و غیرانتفاعی این جمع پنج‌نفره صورت می‌گیرد.

رویکرد انجمن در فعالیت‌هایش، رویکردی انتقادی است. البته باید بگویم که برداشت ما از مفهوم «انتقاد» برقراری تعامل و گفت‌وگو با متون و آثار فرهنگی و هنری است. با درنظرداشتن این رویکرد، در این مدت کمتر از یک سالی که از عمر انجمن می‌گذرد، ما نُه نشست برگزار کرده‌ایم: سه جلسهٔ شعرخوانی داشته‌ایم، سه جلسهٔ نقد داستان، و سه جلسهٔ گفت‌وگو و سخنرانی. این جلسات با مشارکت صاحب‌نظران و مخاطبان ساکن در کشورهای مختلف و به‌ویژه در ایران، بر بستر فضای مجازی برگزار شده‌اند که فیلم این نشست‌ها در کانال یوتیوب انجمن در دسترس است. 

در نظر داریم ضمن ادامهٔ برگزاری مرتب این جلسات، نشریه‌ای به‌صورت فصلنامه هم منتشر کنیم. مطمئناً در خصوص این نشریه در زمان مناسب و در رسانه‌های اجتماعی انجمن اطلاع‌رسانی انجام خواهد شد. 

حرف رسانه‌های اجتماعی انجمن پیش آمد. طبعاً راه ارتباط ما با مخاطبان که در سراسر دنیا پراکنده هستند، همین رسانه‌های اجتماعی است. در اینستاگرام اخبار انجمن را منتشر می‌کنیم. در کانال تلگرام انجمن علاوه بر نشر اخبار، فایل‌ها و لینک‌های مرتبط را به اشتراک می‌گذاریم و فیس‌بوک هم که امکانی فراهم کرده است برای تمام این موارد. همان‌طور که چند لحظهٔ پیش هم گفتم در کانال یوتیوب انجمن فیلم نشست‌ها موجود است و در آینده قصد داریم این کانال را با به‌اشتراک‌گذاشتن محتوای بیشتر توسعه بدهیم. علاوه بر این رسانه‌های اجتماعی، مخاطبان عزیز می‌توانند با ایمیل انجمن info@porseh.ca با ما در ارتباط باشند. 

باید اینجا خاطرنشان کنم که انجمن فرهنگی پرسش با روی گشاده پذیرای نظرات، پیشنهادات و انتقادات تمامی مخاطبان بوده و از آن‌ها با آغوش باز استقبال می‌کند.

در پایان باید بگویم که ما هم امروز جای خالی عزیزی را کاملاً حس می‌کنیم. بزرگواری که اگر بود حتماً اینجا در کنار ما حاضر می‌شد. آقای محمد محمدعلی عزیز که خیلی زود ترکمان کرد و ما از وجود پر از حکمت، مهر و ملاحتش محروم شدیم اما همیشه یادش با ما خواهد بود و ما هرگز او را و کارهایی را که برای فرهنگ ایران کرد، فراموش نخواهیم کرد. 

بابت وقتی که گذاشتید و توجه کردید، سپاسگزارم.»

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

* * * * *

پس از آن سیما غفارزاده از هادی ابراهیمی رودبارکی و دکتر فرزان سجودی دعوت کرد تا گفت‌وگو دربارهٔ سابقهٔ نشر کتاب فارسی در ونکوور و کانادا را آغاز کنند.

دکتر فرزان سجودی صحبت خود را چنین آغاز کرد: «انگیزهٔ اصلی برای چنین گفت‌وگویی ضمن گرامیداشت همهٔ فعالیت‌هایی که آقای ابراهیمی در طول این سال‌ها کرده‌اند، به‌نظر من این است که وقتی یک جامعه‌ای هرچند کوچک جایی تشکیل می‌شود، به‌تدریج که از عمرش می‌گذرد شروع می‌کند به انباشت‌کردن تجربیاتش، خاطراتش و دستاوردهایش، این تجربیات مستند می‌شود و تاریخی برای خودش به وجود آورد. اگر این تاریخ گرامی داشته نشود و پاس داشته نشود، در واقع آن دستاوردها هرز خواهد رفت. یکی از شخصیت‌هایی که در طول سال‌های گذشته، شاید می‌شود گفت سی الی سی و پنج سال گذشته، در حوزهٔ نشر کتاب و انتشار نشریات و در حوزهٔ مطبوعات، تأثیرگذار بوده‌اند و فعالیت بسیار گسترده‌ای در استان بی‌سی کرده‌اند، آقای ابراهیمی هستند. قصد ما از این گفت‌وگو در واقع مستندکردن تجربیات ایشان است و حرف‌زدن اصولاً دربارهٔ نشر، مشکلاتش از زمانی که ایشان شروع کردند، که دامنهٔ سوشال مدیا این‌قدر گسترده نبوده، امکان انتشارات دیجیتال این‌قدر گسترده نبوده تا امروز که خود آقای ابراهیمی دارند شهرگان را به‌صورت یک مجلهٔ اینترنتی منتشر می‌کنند. معرفی آقای ابراهیمی خیلی ضروری نیست و همهٔ دوستان ایشان را می‌شناسند ولی همین‌قدر می‌گویم که ایشان هفته‌نامهٔ شهروند بی‌سی را منتشر می‌کردند، نشریهٔ اینترنتی شهرگان را کماکان فعالانه در حال انتشارش هستند. شاعر، نویسنده، فعال سیاسی، از اعضای کانون نویسندگان در تبعید، ناشر و روزنامه‌نگار هستند و این‌طور که خودشان چند روز پیش با هم تلفنی صحبت می‌کردیم می‌گفتند، کار خودشان را با پاتوق هدایت شروع کردند. 

خب، در واقع اولین سؤال من در این گفت‌وگو این است که آقای ابراهیمی به‌عنوان ناشر کتاب در ونکوور کارشان را کِی و در حوزهٔ چه آثار و چه کتاب‌هایی شروع کردند و چه تجربه‌ای از آن‌ها دارند. آقای ابراهیمی، چون وقتمان خیلی تنگ است، این بیشتر شرح است و بعد چند سؤال چالشی‌تر هم با هم خواهیم داشت. بفرمایید.»

هادی ابراهیمی در پاسخ گفت: «اجازه بدهید که من در ابتدا سلام کنم به همه، و بسیار خوشحالم که در جمعی حضور دارم که همه فرهنگی و فرهیخته هستند. دیدن چنین جمعی در سی سال، سی و پنج سال پیش اصلاً مقدور نبوده و ما در شرایطی وارد این کشور شدیم که دچار یک جت‌لکِ فرهنگی و هویتی بودیم که تا ماه‌ها و سال‌ها نمی‌توانستیم خواب و بیداری‌مان را تنظیم بکنیم. و چون اگر من بخواهم فاصلهٔ زمانی سی و چند سال را به‌صورت تنظیم‌شده بگویم کمی برایم مشکل بود، آن را به‌صورت متن درآوردم که تا آنجایی‌که بتوانم بیانش بکنم. اما اجازه بدهید اول من از کسانی یاد بکنم که در واقع وقتی صحبت از دیاسپورای ایرانی در ونکوور می‌شود، باید برویم به نقطهٔ آغازش، به نقطهٔ مهاجرین ایرانی که از چه سال‌هایی در اینجا حضور به هم رسانده‌اند. در ابتدا من بسیار خوشحالم که این برنامه تقارن پیدا کرده است با زادروز نویسنده و داستان‌نویس عزیز شهرمان، داستان‌نویس سرشناس ایرانی، محمد محمدعلی، و این روز را گرامی می‌دارم. از برگزارکنندگان برنامه تشکر بکنم و به‌دلیل کمبود و فشردگی، امیدوارم چیزی در ابتدای صحبت یادم نرفته باشد… »

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

هادی ابراهیمی در ادامهٔ صحبت‌ها آغازینش از تعداد زیادی از افراد سرشناس جامعهٔ ایرانی یاد کرد که این بخش به‌تفصیل در مطلب جداگانه‌ای که از سوی ایشان به نشریهٔ رسانهٔ همیاری ارسال شده است و تحت عنوان دیاسپورای ایرانی ونکوور «یکی داستانست پر آب چشم» منتشر شده است. به‌همین دلیل از تکرار آن در اینجا اجتناب کرده و از شما دعوت می‌کنیم این مطلب خواندنی را در اینجا مطالعه بفرمایید. 

دکتر سجودی سؤال بعدی را چنین مطرح کرد: «دوستان خیلی علاقه‌مندند که در مورد تجربهٔ شما در نشر کتاب هم بشنوند.»

هادی ابراهیمی پاسخ داد: «حتماً. اولین کتابی که من در آن‌ موقع چاپ کردم، کتابی بود از مسعود نقره‌کار به‌نام «کانون نویسندگان ایران در تبعید» که در سال ۱۹۹۵ یا ۱۹۹۶ بود و بعد از آن من افتخار آن را داشتم که سه شماره از «دفتر شناخت» را چاپ کنم که به‌همت دکتر پیمان وهاب‌زاده و منوچهر سلیمی منتشر می‌شد. و این «دفتر شناخت» را نشر نورتساید پرینتینگ درمی‌آورد که ما آن را با همت و همکاری منوچهر سلیمی تأسیس کرده بودیم. بعد سال ۲۰۰۰ بود که ما پاتوق فرهنگی هدایت را تأسیس کردیم؛ پاتوقی که در آنجا هر جمعه‌شب گردهمایی و جلسات شعرخوانی و داستان‌خوانی داشتیم، که در واقع به نقد و بررسی می‌پرداخت و یک کارگاه داستان‌نویسی هم بود که آقای علی نگهبان، یکی از شاگردان دکتر براهنی، در برنابی راه‌اندازی کرده بود… کتاب‌های دیگری که چاپ کردم، کتاب‌های پرویز میرمُکری بود که دو جلد کتاب شعر بود. نشر الکترونیکی هم داشته‌ایم که کتاب «پرویز صدری» نوشتهٔ دکتر وهاب‌زاده بود. و همچنین یک مجموعه‌شعر خودم را منتشر کردم. یک انتشارات دیگر هم بود به‌نام ساب‌ویژن که توسط دوستم پیمان جان تأسیس شده بود و بیش از ده جلد کتاب منتشر کرده است. همچنین انتشارات اِی‌جِی‌اِی پرینتینگ و پرینت دیپو هم بود، و امیدوارم که چیزی را از قلم نینداخته باشم.» 

سؤال بعدی دکتر فرزان سجودی این بود: «گلایه‌ای مریم رئیس‌دانا می‌کند در مورد تیراژ کتاب، خرید کتاب و این‌جور صحبت‌ها. الان خوشبختانه این زنجیرهٔ نشر، معرفی کتاب، این اجتماعات، نمایشگاه کتاب و جلسات نقد و بررسی و این‌ها زمینهٔ ارائهٔ کتاب و فروش کتاب را خیلی بهتر فراهم کرده است، در حالی‌که در زمانی‌که شما فعالیت می‌کردید، من گمانم این است ولی قطعاً نمی‌دانم، که این نوع رخدادها خیلی کمتر و محدودتر بوده. شما چه تجربه‌ای از تیراژ دارید؟ چون یک وقتی آدم کتابی را منتشر می‌کند و خیلی خوشحال است که منتشر می‌شود، ولی اگر این کتاب به دست مخاطبش نرسد یا به‌درستی ارائه نشود، به هدف غائی‌اش نرسیده است.»

هادی ابراهیمی در پاسخ گفت: «دقیقاً. ما با همین مشکل روبه‌رو بودیم، در نتیجه کتاب‌ها را خودمان پست می‌کردیم برای کسانی که فکر می‌کردیم دغدغه‌شان خواندن کتاب است، و نگذاشتیم که کتاب در کتاب‌فروشی یا در دفتر نشر باقی بماند، حتی شده رایگان هم پخش می‌کردیم. و زمانی هم بود که ما فانوس‌به‌دست دنبال نویسنده و پژوهشگر و فرهیخته بودیم، اما امروز بسیار خوشحالم؛ این جمع انرژی دیگری به من داد.»

دکتر سجودی ادامه داد: «بله، بی‌نظیر است، و آخرین بحثی که می‌خواستم با شما داشته باشم، این است که سانسور بلای جان ادبیات است، بلای جان زبان است، بلای جان مطبوعات است و این‌طور چیزها… منتها سانسور همیشه مستقیماً توسط حکومت‌ها اعمال نمی‌شود، یعنی بارزترین بروزش سانسور حکومتی است. خیلی وقت‌ها اشخاص به‌خاطر اینکه کتابشان منتشر بشود، خودشان، خودشان را سانسور می‌کنند. خیلی وقت‌ها اشخاص حتی وقتی که خارج از ایران هستند، به‌هوای اینکه گرفتاری برایشان پیش نیاید، باز خودشان را سانسور می‌کنند. یا ناشری مثل شما ممکن است تحت فشار کسی که مثلاً حامی مالی است، ناچار بشوید محدودیت‌هایی برای کارتان به وجود بیاورید. آیا در این زمینه در کانادا، یک کشور آزاد، باز شما تجربه‌ای از این‌جور اجبار به ملاحظاتی داشته‌اید یا نه؟»

هادی ابراهیمی پاسخ داد: «ممنونم که این سؤال را عنوان کردید. اجبار بوده؛ ما کسانی داشتیم که می‌گفتند اگر این مطلب یا از این نویسنده در نشریه چیزی چاپ بشود، ما نمی‌گذاریم که در فروشگاهمان پخش بشود. و مورد داشتیم که می‌گفتند اگر از فلان شخص آگهی بگیری، من پخش نمی‌کنم. این‌ها البته سؤال شما نیست، سؤال شما را اگر بهتر بخواهم پاسخ بدهم، زمانی بود که محمود استادمحمد مطالبی می‌نوشت و همه اصرار می‌کردند که این مطالب نباید نوشته شود، اگر نوشته شود، ما این را نه پخش می‌کنیم و نه آگهی می‌دهیم و نه حمایتتان می‌کنیم، و این در برهه‌ای از زمان ادامه پیدا کرد که ما شهروند و آینده را داشتیم، اما در نهایت ما زیاد توجه نکردیم و به جلو رفتیم و به‌خاطر همین بود که همیشه با مشکل مالی مواجه بودیم. اگر حمایت می‌شدیم، ما می‌توانستیم مثل خیلی از نشریات دیگر زبان‌های ونکوور و دیگر ملیت‌ها این پتانسیل را داشته باشیم که نیروی انسانی استخدام کنیم و به نویسنده حق تألیف بدهیم، متأسفانه ما همیشه از این بابت در مضیقه بودیم و نمی‌توانستیم. و نوعی رقابت‌های الکی هم بین همکاران ما در آن زمان بود که مثلاً فلان ساعت معروف سوئیسی به ما ایمیل می‌فرستاد که نشریهٔ شما این مواضع را دارد و تا زمانی‌که این مواضع را دارید، ما به شما آگهی نمی‌دهیم.» 

دکتر سجودی در واکنش به صحبت ابراهیمی پرسید: «حالا همین‌جا سؤالی بکنم از شما. آیا آن مواضع مشخصاً به مواضع سیاسی شما هم اشاره داشت؟» که هادی ابراهیمی در پاسخ گفت: «بله، دقیقاً.» و دکتر سجودی ادامه داد: «و می‌بینیم که چطور سانسور دامنهٔ خودش را به همه‌جای دنیا گسترش می‌دهد.» و افزود: «من گفت‌وگو را در اینجا خاتمه می‌دهم. مایلم که از طرف جامعهٔ فرهنگی استان بی‌سی از شما به‌خاطر سال‌ها زحماتتان تشکر بکنم و امیدوارم که کماکان نشر شهرگان به‌عنوان نشریهٔ اینترنتی با قوت و قدرت به کار خودش ادامه بدهد و در همهٔ عرصه‌ها موفق باشید.»

* * * * *

پس از پایان این گفت‌وگو، سیما غفارزاده به معرفی میهمان ویژهٔ این نشست پرداخت: «امروز افتخار داریم که خانم برندا بِی‌لی (Brenda Bailey)، نمایندهٔ مجلس بریتیش کلمبیا از حوزهٔ ونکوور – فالس کریک، برای تقدیر از خدمات یکی از چهره‌های شناخته‌شدهٔ فرهنگی ونکوور به ما ملحق شده‌اند. من با اجازهٔ شما به زبان انگلیسی [طبعاً در اینجا ترجمهٔ فارسی آمده است] ایشان را معرفی می‌کنم. 

برندا بِی‌لی، صاحب کسب‌وکار کوچک، کارآفرین فناوری و پیشگام تغییر، در سال ۲۰۲۰ به‌عنوان نمایندهٔ مجلس استانی برای حوزهٔ ونکوور – فالس کریک انتخاب شد و در دسامبر ۲۰۲۲ به‌عنوان وزیر مشاغل، توسعهٔ اقتصادی و نوآوری بریتیش کلمبیا منصوب شد.

وزیر بی‌لی به‌عنوان یکی از بنیان‌گذاران اولین استودیوی بازی‌های ویدئویی کانادا که مالکیت و ادارهٔ آن را زنان بر عهده دارند، مسیرهای جدیدی را برای زنان در زمینهٔ فناوری ایجاد کرد. او به‌عنوان رئیس انجمن رسانه‌های دیجیتال تعاملی و خلاقانهٔ بریتیش کلمبیا، دیجی‌بی‌سی (DigiBC)، به تقویت و تنوع‌بخشیدن به صنعت فناوری خلاق بریتیش کلمبیا کمک کرد.

وزیر بی‌لی علاقه و اشتیاق به گسترش فرصت‌ها و نوآوری‌های اقتصادی را که طی یک عمر برای ایجاد کسب‌وکارهای جدید پرورش یافته، رهبری طرح‌های توسعهٔ اقتصادی و خدمت به جامعه را با خود به سِمَتش آورده است.

او طی تجمعات اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» حامی جامعهٔ ایرانی-کانادایی بوده و در بسیاری از تجمعات در حمایت از این جامعه شرکت کرده است. لطفاً وزیر محترم برندا بی‌لی را تشویق بفرمایید.»

وزیر برندا بی‌لی سخنان خود را چنین ایراد کرد: «بعدازظهر همگی به‌خیر و ممنون از سیما برای معرفی محبت‌آمیزش. خوشحالم که در این بعدازظهر شنبهٔ بارانی اینجا در منطقهٔ زیبای ونکوور – فالس کریک به شما ملحق می‌شوم تا نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور را آغاز کنیم.

به سیما، هومن و همکارانشان برای تمام تلاشی که در به‌ثمررساندن این جشنواره انجام داده‌اند، تبریک می‌گویم. 

این جشنوارهٔ کتاب فرصتی‌ست برای قدردانی از ناشران و نویسندگان بااستعداد در جامعهٔ فارسی‌زبان ما و قدردانی از آثار آن‌ها، و صداهایی را که در ایران و افغانستان با سانسور به حاشیه رانده شده‌اند، تقویت می‌کند. 

این رویداد بسیار مهم نتیجهٔ همکاری بین مؤسسه‌های انتشاراتی و مجلات معتبر، بنیادهای ادبی و سازمان‌هایی مانند انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ از سراسر کانادا بوده است.

این مسئله به ما یادآوری می‌کند که چگونه می‌توانیم از طریق همکاری با یکدیگر کارهایی باورنکردنی را به سرانجام برسانیم.

امروز، مفتخرم که به یکی از صداهای پیشرو در رسانه‌های ایرانی‌-کانادایی تقدیرنامه‌ای تقدیم می‌کنم. دریافت‌کنندهٔ این جایزه نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگاری پرکار است که پیش از این برندهٔ جایزه‌های دیگری نیز شده است.

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

او بیش از ۳۰ سال پیش مجلهٔ شهرگان کنونی را تأسیس کرد؛ نشریه‌ای فارسی که اخبار کانادا، ایران و جهان را پوشش می‌دهد. او همچنین انتشارات شهرگان را تأسیس کرد؛ یکی از نخستین مؤسسه‌های انتشارات کتاب‌های فارسی‌زبان در ونکوور. این مؤسسهٔ انتشارات کتاب اکنون بیش از یک دهه است که فعالیت می‌کند و به مرکزی تأثیرگذار برای ادبیات فارسی در ونکوور تبدیل شده است.

او نه‌تنها در طول سال‌ها تعامل فرهنگی پرجنب‌وجوش را از طریق برنامه‌هایی تقویت کرده است، بلکه همچنین حامی نویسندگان و شاعران شناخته‌شده و نوظهور در ونکوور و ورای آن بوده است.

با این توضیحات، حالا می‌خواهم از آقای هادی ابراهیمی رودبارکی قدردانی کنم، برای کمک‌های شگرف او به رسانه‌های ایرانی-کانادایی، روزنامه‌نگاری و توانمندسازی دیاسپورای ایرانی-کانادایی از طریق هنر، ادبیات و فرهنگ.

لطفاً آقای هادی ابراهیمی رودبارکی را تشویق کنید.»

لوح تقدیر از هادی ابراهیمی رودبارکی

پس از تقدیمِ تقدیرنامهٔ برندا بی‌لی به هادی ابراهیمی، و تشویق حاضران، سیما غفارزاده از افشین سبوکی، هنرمند کارتونیست ساکن ونکوور، دعوت کرد تا به روی صحنه برود تا اثری هنری‌اش را که همان کاریکاتور چهرهٔ هادی ابراهیمی باشد، تقدیم ایشان کند. 

طرح از افشین سبوکی
طرح از افشین سبوکی

هادی ابراهیمی پس از دریافت لوح تقدیر از وزیر برندا بِی‌لی و اثر هنری افشین سبوکی گفت: «خوشحالم از اینکه جامعهٔ ایرانیِ اینجا تقدیر می‌کند از کسانی که پیشینه‌ای داشته‌اند در این شهر، سپاسگزار و ممنونم.» 

در اینجا بخش اول نشست ادبی به پایان رسید و تنفس اعلام شد، و در این فاصله اغلب شرکت‌کنندگان در این نشست از فرصت استفاده و از میز کتاب‌ها دیدن کردند. شایان ذکر است در میان آثار ارائه‌شده، شماری از آثار نویسندگان مشهور افغانستان، ازجمله زنده‌یاد استاد واصف باختری، استاد محمد محق، بانو شهناز قیومی، استاد منیژه باختری، استاد بشیر رحیمی نیز در معرض نمایش گذاشته شده بودند.

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

* * * * *

در آغاز بخش دوم نشست ادبی، سیما غفارزاده ابتدا به حضور خانواده‌‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ در این جشنواره و معرفی آنان پرداخت: «به‌جرئت می‌توان گفت کسی نیست توانسته باشد روز سیاه هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰ را، زمانی که پرواز پی‌اس۷۵۲ با موشک‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سرنگون شد، فراموش کند. حتی برای افرادی که دوست یا آشنایی در میان مسافران نداشتند، کنار‌آمدن با این حجم از درد و رنج آسان نبود و مشاهدهٔ رنج عظیم اعضای خانواده‌های جانباختگان این پرواز، بسیاری را افسرده کرد و ناتوان از ادامهٔ روال عادی کار و زندگی. و دشوار نیست حدس این مسئله که این خانواده‌های داغدار چه میزان درد و رنج را در این چهار سال و اندی متحمل شده‌‌اند و می‌شوند.

افتخار این را داریم که تعدادی از اعضای خانواده‌های جانباختگان این پرواز که هم‌اکنون ساکن ونکوورند، اینجا در کنار ما هستند. 

طی چند سال گذشته، تعداد قابل‌توجهی از اعضای خانواده‌ها با کمک نویسندگانی مانند منیرو روانی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون، به نوشتن دربارهٔ درد و رنج و خشمی که گرفتارش‌اند، روی آوردند؛ نوشتن برای مبارزه با فراموشی و مبارزه با عاملان و آمران این جنایت. و چندین کتاب حاصل این تلاش‌هاست.» 

سپس او از هوریران سهراب، داغدار چهار جانباختهٔ این پرواز یعنی زنده‌یادان نگار برقعی، الوند صادقی، سهند صادقی و سوفی امامی، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ روند نوشتن و چاپ این کتاب‌ها توضیحاتی بدهد.

هوریران سهراب گفت: «ضمن تشکر از نشر رها، رسانهٔ همیاری، و بالاخص سیمای عزیز و هومن عزیز، که از همان ماه‌های نخست این فاجعه ما را پیدا کردند، با اینکه ما اکثراً ایران بودیم، و نگذاشتند که داستان ما به یغما برود. 

سقوط هواپیمای اوکراینی تا ابد در ذهن مردم خواهد ماند، زیرا بازماندگانی چون حامد اسماعیلیون را دارد، او در این‌باره می‌نویسد و سکوت نمی‌کند. این است قدرت کلمه و نوشتن.

چند هواپیما در این چهل و چند سال سقوط کرده‌اند که نه اسمی از آن‌ها مانده و نه یادی؟

علت سرکوب نویسندگان و حذف کلمات، ترس از قدرتی است که دارند. به‌قول منیرو روانی‌پور، برای ما زخم‌خوردگان، عمومی‌کردن و آشکار‌کردن این جنایت اولین قدم در مرهم‌گذاشتن بر آن است، ما باید بنویسیم و مهم است که صدا، صدای خود ما باشد. باید به دنیا بگوییم چه بر سرمان آورده‌اند، و می‌دانیم تنها صدا نیست که می‌ماند، این نوشته‌ها هستند که از آغاز اختراع خط تا کنون مانده‌اند. 

ما تصمیم گرفته‌‌ایم با ماندگارترین وسیلهٔ ممکن، با قلم داستان زندگی خود و عزیزانمان را روایت کنیم. ما دور هم جمع شده‌ایم برای یک کار جمعی که ریشه در اندوه و خشم ما دارد، با سه وجه مشترکِ اندوه، خشم و امید – با این منظور کنار همدیگر نشستیم، و یاد می‌کنم از امیرحسین یزدان‌بد که برای چاپ دومین قسمت کتاب «نباید نوشته می‌شد» همراه ما بود و با قدرت در کارگاه‌ها شرکت کرد و از او یاد می‌کنم که گفت: یکی از اهداف نوشتن جنبهٔ روان‌درمانی آن است. بنابراین خود را سانسور نکنید و از احساساتتان اعم از عشق و نفرت بنویسید. سپاسگزار امیرحسین یزدان‌بد هستیم. 

در این روزها به تولد یکی از بچه‌های نازنین پرواز نزدیک می‌شویم که مادرشان الان اینجا حضور دارند و در کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» هم ایشان خاطره دارند؛ خانم بهشته رضاپور، مادر بهاره کرمی مقدم.»

سپس بهشته رضاپور، به پشت تریبون رفت تا خاطره‌اش را بخواند اما پیش از آن گفت: «سلام، ما آدم‌هایی عادی بودیم و حتی قلم‌به‌دست‌گرفتن هم نمی‌دانستیم چه رسد به اینکه بخواهیم بنویسیم.» و سپس نوشته‌اش با عنوان «گلیم بهار» را خواند.

پس از آن سیما غفارزاده از لاله باقری، مادر زنده‌یاد آلما اولادی یکی دیگر از جانباختگان پرواز، دعوت کرد تا بخشی از خاطرات خود را که در کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» چاپ شده است، بخواند. لاله باقری نیز نوشتهٔ خود با عنوان «آلما، بهشتی‌ترین سیب زمین» را خواند. 

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

به‌دلیل کمبود فضا از درج خاطرات خوانده‌شده در این گزارش پوزش می‌خواهیم. علاقه‌مندان می‌توانند برای تهیهٔ کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» و دیگر کتاب‌های انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ از طریق وب‌سایت این انجمن در آدرس www.ps752justice.com/fa/publishing اقدام کنند. همچنین مراسمی برای معرفی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ با حضور دکتر حامد اسماعیلیون، روز ۱۴ مهٔ ۲۰۲۴ در اتاق C400 دانشگاه یوبی‌سی شعبهٔ رابسون اسکوئر برگزار خواهد شد که امکان خرید این کتاب‌ها برای علاقه‌مندان در آن فراهم خواهد بود.

* * * * *

در ادامهٔ برنامه، سیما غفارزاده از دکتر پیمان وهاب‌زاده، نویسنده، پژوهشگر و استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه ویکتوریا، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود و مروری داشته باشد بر مجموعه‌داستان «سنگام و دیگر داستان‌ها» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی که همانند مجموعه‌داستان «شهر کریستال» در جریان این جشنواره رونمایی شد.

دکتر پیمان وهاب‌زاده سخنان خود را چنین ایراد کرد: «سلام و درود. از خانم سیما غفارزاده و نشریهٔ [رسانهٔ] همیاری و دست‌اندرکاران برنامه بابت این دعوت سپاسگزارم. هرچند سال‌های چندانی است که از ونکوور به دور هستم، از ۳۵ سال پیش که به کانادا پرتاب شدم، یک شرکت‌کنندهٔ جدی در برنامه‌های هنری و ادبی ونکوور بوده‌ام، و به یاد دارم که در آن سال‌های دور، همچنان که ایرانیانِ همفکر یکدیگر را می‌یافتند، چگونه مهاجران انگشت‌شماری در این شهر با کمترین امکانات و با تلاش و سرسختی بسیار، در دوران رسانه‌های چاپی، چراغ فرهنگ و هنر را در این شهر افروختند و روشن نگاه داشتند. در این پس‌زمینهٔ اجتماعی و تاریخی است که به‌نظرم برنامهٔ «جشنوارهٔ کتاب ونکوور» تداوم یک راه است اما با چشم‌اندازهای تازه. 

از من خواسته شده که در اینجا به‌مناسبت انتشار کتاب دوست نویسنده‌ام، مهرنوش مزارعی، بازتاب‌هایی را ارائه بدهم. این کتاب که «سنگام و داستان‌ها» نام دارد، در واقع گردآمد سه کتاب از داستان‌های کوتاه خانم مزارعی هستند. من در اینجا می‌خواهم بیشتر به جهان‌بینی مهرنوش مزارعی بپردازم. برای شناختن مهرنوش مزارعی باید به پدیدهٔ مهاجرت بزرگ نسل ویژه‌ای از ایرانیان در دههٔ تاریک ۱۳۶۰، که من نیز بدان نسل تعلق دارم، اشاره کنم. همین نسل تبعیدی و مهاجر بود که در سراسر جهان، و نیز در ونکوور، چراغ هنر و ادبیات را روشن کرد. مهرنوش مزارعی نیز در همین نسل جای می‌گیرد. او بنیان‌گذار فصلنامهٔ ادبی فروغ در لس آنجلس در سال ۱۳۷۰ بود. اشاره‌ام در اینجا به رابطهٔ میان مهاجرت، از یک سو، و ادبیات و هنر، از سوی دیگر است. مهاجرت می‌تواند تولدی دیگر باشد، یک فرصت تاریخی و وجودی که تنها یک بار در زندگی ما رخ می‌دهد: پس ذهن مهاجر – اگر به‌راستی مهاجرت را زیسته باشد، نه اینکه تنها جهان‌بینی و آداب و شیوهٔ زندگی سابقش را به کشور دیگری آورده باشد – ذهنی پیوسته نیست. ذهنی است گسیخته، چندپاره و به‌غایت حساس به زمینه و تجربهٔ زیسته و آمادهٔ دریافت هر مشاهدهٔ نو. این ذهن همیشه با لهجه می‌نویسد. داستان‌های مهرنوش مزارعی را می‌باید در این پس‌زمینهٔ تاریخی و ادبی و مشاهده‌ها و حساسیت‌های چندگانه درک کنیم. روایت نویسندهٔ مهاجر از درون رویدادهایی شکل می‌گیرد که در زمان‌ها و مکان‌ها و زبان‌های واگرا و ازهم‌گسیخته روی داده‌اند و همهٔ این‌ها با وجود واگرایی‌شان در روایت نویسنده کنار همدیگر می‌نشینند. آنچه تجربه‌ها و روایت‌های مزارعی را خواندنی‌تر می‌کند، رابطهٔ اوست با جامعه و مردم آمریکا، جایی که دهه‌هاست که میهن وی بوده است. مهاجرت می‌تواند نویسنده را در پیلهٔ زیستی و ذهنی زندانی کند: بسیاری از نویسندگان مهاجر پس از سال‌ها دوری از زادگاه همچنان از حافظه می‌نویسند و با جامعهٔ تازهٔ خود درگیر نمی‌شوند. به‌نظرم این رویکرد باورنداشتن به این واقعیت است که مهاجر دیگر در جای پیشین خود نیست، سرزمینی که رهایش کرده اما به‌شدت دلتنگ آن است. مزارعی کاملاً برعکس این رفتار می‌کند و راوی تجربهٔ وجودی از اجتماعی است که خانهٔ اوست، اما یاد زادگاهش هم دستمایهٔ داستان‌هایش هستند. از این‌رو، مزارعی یک نویسندهٔ فراملیتی است. روایت‌هایش از شیراز و ساحل دریای خزر تا لس آنجلس و تیخوانا را درمی‌نوردند. به‌باور من، مهرنوش مزارعی در این سال‌ها توانسته به یکی از موفق‌ترین و پیگیرترین داستان‌نویسان ایرانی در مهاجرت فرابروید. شاید شرکت‌کنندگان در این برنامه ندانند، اما داستان‌های مزارعی موضوع یک تز دکترا در ایران هم بوده‌اند. 

در داستان‌های سنگام می‌بینیم که بسیاری از آدم‌های داستان‌های مزارعی در کشمکش با موقعیت خود هستند، موقعیت‌هایی چه‌بسا پیش‌پاافتاده با واکنش‌هایی حتی پیش‌‌پاافتاده‌تر. اما در نگاه نویسنده، همین موقعیت‌ها زایندهٔ روایت‌هایی دقیق هستند از آنچه از ما یک انسان می‌سازد. هر کس در هر زمان وابسته به یک دیگری است که با او درگیر است. خوانندهٔ تیزبین می‌بیند که روایت‌های به‌نظر گزارشگرانهٔ او پرده‌ای است بر نگرش متفکرانه و فیلسوفانهٔ مهرنوش مزارعی. پس هم‌زمان در دو سطح می‌نویسد: موقعیت ملموس را روایت می‌کند تا اشاره‌ای نهفته به جهان پنهان روابط داشته باشد. به‌نظرم او شیفتهٔ آن است که ببیند هر فرد چگونه به موقعیت خود واکنش نشان می‌دهد. از نگاه من، توجه خانم مزارعی نسبت به موقعیت‌ها برخاسته از دغدغهٔ او در مورد چیستی و گوهر انسان است؛ موضوعی که در همهٔ این سال‌ها آن را در داستان‌هایش کاویده است. در این کاوش، گهگاه راوی با موضوع مشاهدهٔ خود یکی می‌شود – یک همبستگی و این‌همانی ژرف و وجودی. نمی‌توان داستان‌های مزارعی را در ژانر به‌خصوصی جای داد، او هم افسانه می‌نویسد و هم داستان رئالیستی و سوررئالیستی، اما به‌باور من دغدغهٔ کاوشگرانه‌ای که از آن یاد کردم در کارش همواره روشن است.

برای نمونه، در داستان «فاحشهٔ پیر بار انسینادا» (در منطقهٔ مرزی مکزیک) چشمان تن‌فروشی کهنه‌کار با توریست آمریکایی می‌ماند و با او به آمریکا می‌آید، و در همان حال به‌گونه‌ای جادویی راوی جمعی (ما) در آغاز داستان به راوی فردی (من) در پایان می‌رسد. در داستان دوزبانهٔ «غریبه‌ای در رختخواب من» مزارعی فضای شگفتی را می‌آفریند. موضوع داستان از تیترش روشن است. از روایت اصلی که فردی در اتاقی در یک هتل از خواب برمی‌خیزد و کسی را هم‌بستر خود می‌بیند که اصلاً به یادش نمی‌آورد، بدانجا می‌رسیم که در لایهٔ زیرین داستان شاهد یک حس غریبگی درونی باشیم که تنها پس از خواندن روایت بر ما آشکار می‌شود. تناقض‌های این غریبگی بیرونی و درونی روایت را خواندنی می‌کند. 

باری، داستان‌های مهرنوش مزارعی می‌توانند خوانش‌های چندانی داشته باشند. کتابی که «نشر رها» از داستان‌های کوتاه مزارعی منتشر کرده چنین فرصتی را برای نسل تازه‌ای از خوانندگان فرامرزی فراهم می‌کند. مهرنوش مزارعی از این داستا‌ن‌های کوتاه به مهم‌ترین اثرش که همانا رمان انقلاب میناست رسید – رمانی که وی به انگلیسی نوشت و به‌تازگی به فارسی نیز منتشر شده است. به‌نظرم این رمان یکی از بهترین رمان‌های فارسی در دهه‌های اخیر بوده است. 

در داستان‌های مزارعی، تعادل جهان همواره به هم می‌خورد اما جهان بی‌اعتنا به راه خود می‌رود. نکته آن است که با خواندن داستان‌های مهرنوش مزارعی دنیاهای تازه‌ای پیشاروی ما پدیدار می‌شوند. 

از توجه شما متشکرم.»

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

* * * * *

پس از آن، سیما غفارزاده به معرفی مهرنوش مزارعی پرداخت: «مهرنوش مزارعی اندکی پس از انقلاب اسلامی برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا رفت و هم‌اکنون ساکن ایالت کالیفرنیاست.

او در سال ۱۳۷۰ «فصلنامهٔ ادبی فروغ» را در لس آنجلس بنیان گذاشت و به معرفی ادبیات‌ و هنرِ زنان و مباحث روز فمینیستی پرداخت. در همان سال برگزیده‌ای از نمایشنامه‌های داریو فو، نویسنده و کارگردان ایتالیایی برندهٔ جایزهٔ نوبل، و همسرش، فرانکا رامه، را ترجمه و با نام «یک زن تنها» منتشر کرد. 

از مزارعی چهار مجموعه‌داستانِ‌ «بریده‌های نور»، «کلارا و من»، «خاکستری» و «مادام X» به چاپ رسیده‌ است. همچنین رمان او با عنوان «انقلاب مینا» در سال ۱۳۹۵ به‌زبان انگلیسی، و شش سال بعد به‌زبان فارسی منتشر شد.

در سال ۱۳۸۲ برگزیده‌ای از داستان‌های او با عنوان «غریبه‌ای در اتاق من» در ایران به چاپ رسید و کاندیدای دریافت جایزهٔ بنیاد هوشنگ گلشیری شد. همچنین داستان «سنگام» از این کتاب از طرف داوران بنیاد گلشیری به‌عنوان یکی از ده داستان برتر آن سال انتخاب و در کتاب «نقش ۸۲» به چاپ رسید، و نیز در چندین آنتولوژی ازجمله کتاب «هشتاد سال داستان‌نویسی ایران» چاپ و معرفی شد.»

سپس او توضیح داد که مهرنوش مزارعی به‌دلیل سفری از پیش برنامه‌ریزی‌شده نتوانسته بود در این برنامه حضور یابد ولی پیامی ویدئویی را خطاب به شرکت‌کنندگان در این نشست فرستاده‌ است و به‌دنبال آن ویدئوی یادشده پخش شد.

مهرنوش مزارعی از طریق پیام ویدئویی خود گفت: «با سلام و سپاس از شرکت‌کنندگان و برگزارکنندگان این برنامه، خانم سیما غفارزاده و آقای هومن کبیری، و تشکر از دوست ارجمندم دکتر پیمان وهاب‌زاده که زحمت معرفی کتاب «سنگام و دیگر داستان‌ها» را به عهده گرفتند. متأسفانه به‌دلیل مسافرتی که از قبل برنامه‌ریزی شده بود، من امروز امکان بودن در خدمت شما را ندارم. اینجا در اول یک توضیحی می‌دهم در مورد کتاب و بعد برای شما قسمت کوتاهی از یکی از داستان‌ها را می‌خوانم. این کتاب مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های سه کتاب «بریده‌های نور»، «کلارا و من» و «خاکستری» که به‌وسیلهٔ «نشر ری‌را» در لس آنجلس منتشر شده بود. 

چند سال بعد از انتشار این کتاب‌ها، یک گزیده از داستان‌های هر سه کتاب با نام «غریبه‌ای در اتاق من» در ایران به‌وسیلهٔ «نشر آهنگی دیگر» منتشر شد البته با مقداری سانسور دولتی و حذف داستان‌های بودار. از چاپ اول هر سه کتاب مدت‌ها می‌گذرد و امکان دسترسی به بسیاری از داستان‌ها برای علاقه‌مندان وجود ندارد. به‌جای تجدید چاپ جداگانهٔ هر سه کتاب، با کمک و راهنمایی گردانندگان نشر رها تصمیم گرفتیم هر سه کتاب را در یک جلد و با یک ادیت جدید منتشر کنیم. البته این مهم بدون کمک و دقت نظر ویراستاران نشر رها عملی نبود. در نسخهٔ حاضر همچنین پیشنهادات ویراستاران حرفه‌ای داستان‌های ترجمه‌شده اعمال شدند. با اجازهٔ شما در اینجا قسمت کوتاهی می‌خوانم از داستان «سیلویا». این داستان نزدیک به سه سال پیش به زبان فرانسه ترجمه و در آنتولوژی عشق ایرانی به‌وسیلهٔ «انتشارات گالیمار» در فرانسه منتشر شد. «سیلویا» همچنین چند سال پیش به زبان ترکی ترجمه و در «نشر داستان‌های جهان» در استانبول چاپ شد. 

روز بعد الیزابت سر راهش مرا صدا زد و گفت که باب خواسته است اگر کاری ندارم به خانه‌شان بروم. از خدا می‌خواستم. در آینه نگاهی به خودم انداختم. صورتم رنگ‌پریده و موهایم بی‌حالت بود. تصویر روشنی از سیلویا نداشتم. باب فقط از نگاه و رقصیدنش تعریف کرده بود. زنی که شصت سال پیش رنگ مو و قد و بالای مرا داشت. کمی آرایش کردم و لباسی را که مدل قدیمی داشت، پوشیدم. سیلویا را مجسم می‌کردم که حالا پیرزنی به سن و سال باب است با چین‌وچروک‌هایی عمیق بر روی صورت و دست‌هایی با رگ‌های برجسته و خال‌های قهوه‌ای. باب در خانه به‌تنهایی منتظرم بود. بلوز و شلوار هم‌رنگی بر تن داشت و موهای سرش را با دقت شانه کرده بود. صدای موزیک آرامی می‌آمد. یک شیشه شراب همراه با دو لیوان کریستال بر روی میز بود. برای لحظه‌ای احساس گناه کردم. آیا به ملاقات معشوقی آمده بودم؟ باب دست‌هایم را در دست گرفت، بوسه‌ای بر آن زد و تشکر کرد که به دیدنش رفته‌ام. بعد از نیم ساعت که از هر دری صحبت کردیم، گفت که می‌خواهد برایم پیانو بزند. دوباره همان آهنگ قبلی را زد. بعد از تمام‌شدن آهنگ برای مدتی همان‌طور که دست‌هایش روی شصتی‌های پیانو بود، ساکت نشست. به کنارش رفتم، دست‌هایم را بر شانه‌اش گذاشتم و پرسیدم سیلویا در نامه چه نوشته بود؟»

سپس سیما غفارزاده اعلام کرد که هر دو کتاب شهر «کریستال» و «سنگام و دیگر داستان‌ها»، هم به‌صورت چاپی و هم الکترونیک منتشر شده و در ۷۰ کشور دنیا در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد. (برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب ها اینجا کلیک کنید)

* * * * *

در پایان بخش دوم نشست، سیما غفارزاده به معرفی گروه کتاب‌خوانی کافه راوی پرداخت و گفت که این گروه حدود ۱۴ سال پیش به‌‌همت دوستان جوان عضو باشگاه ایرانیان دانشگاه اس‌اف‌یو در شهر ونکوور بنیان گذاشته شد و اکنون این فعالیت ادبی، هنری و فرهنگی پربارتر و مستمرتر از پیش همچنان ادامه دارد، و افزود که در ادامه دکتر مرال دهقانی از مدیران این گروه دربارهٔ شکل‌گیری آن و فعالیت‌هایش بیشتر توضیح خواهد داد. 

طبق برنامه، پس از صحبت دکتر دهقانی قرار بود میزگردی با حضور محمدرضا فخرآبادی و سمر عطارچی، از دیگر مدیران گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، و تایماز رضوانی، گوینده، مدرس فن بیان، نویسنده و کارگردان تئاتر، دربارهٔ کتاب صوتی برگزار شود که این بخش از برنامه به‌دلیل مشکلی که در لحظات آخر برای تایماز رضوانی پیش آمده بود و به‌همین دلیل نتوانسته در برنامه شرکت کند، برگزار نشد. 

پس از توضیحات یادشده، نوبت به دکتر مرال دهقانی رسید تا به معرفی گروه کتاب‌خوانی کافه راوی بپردازد: «سلام، عصر به‌خیر. خیلی ممنون خانم غفارزادهٔ عزیز. به نام آقای محمدعلی شروع می‌کنم. من به‌نمایندگی از طرف دوستانم در کافه راوی قرار است معرفی مختصری داشته باشم از گروه کتاب‌خوانی کافه راوی. اول دوست دارم تشکر کنم از نشر رها، نشریهٔ [رسانهٔ] همیاری، خانم غفارزادهٔ بسیار عزیز، آقای کبیری پرویزی بسیار عزیز که همیشه به ما لطف داشته‌اند – می‌خواستم تشکر را در آخر بکنم ولی دوست دارم اول این کار را بکنم – همچنین از آقای ابراهیمی عزیز که جزو اولین حامیان ما بودند؛ اولین باری که من آگهی کافه راوی را برای ایشان فرستادم، هیچ‌وقت ایشان را ندیده بودم و پاسخی دریافت نکردم، ولی وقتی مجلهٔ شهروند آن هفته را گرفتم، دیدم آگهی ما را تمام‌رنگی در صفحهٔ وسط چاپ کرده‌اند؛ خیلی ازشان ممنون بوده و هستیم همیشه.

تبریک می‌گویم به نشر رها برای چاپ دو عنوان جدید کتاب از دو نویسندهٔ خیلی نازنین، و برگزاری این فستیوال. 

اگر بخواهم تاریخچهٔ مختصری بگویم، همه‌چیز از یک گروه دانشجویی کوچک شروع شد. چند تن از دانشجویان ایرانی دانشگاه سایمون فریزر سال ۲۰۱۰ دور هم جمع شدند و گروه کوچکی تشکیل دادند برای کتاب‌خواندن. آن موقع، مسئولیت جلسات بر عهدهٔ آقای امین یزدانی بود. جلسات به‌صورت منظم و با نقد و بررسی آثاری از ادبیات داستانی معاصر فارسی برگزار می‌شد. بعد از یک سال و نیم، مسئولیت نشست‌ها به آقای سعید صابری منتقل شد. از سپتامبر ۲۰۱۲ هم دوست عزیزمان آقای وحید ذاکری که اینجا هستند، مسئولیت جلسات را به‌عهده گرفتند. بعد از اینکه وحید عزیز مسئولیت را به‌عهده گرفت، شکل جلسات یک مقداری تغییر کرد، صفحات مجازی شروع به کار کرد، تبلیغات یک مقداری جدی‌تر شد، اسم گروه کتاب‌خوانی از باشگاه کتاب‌خوانی دانشجویان سایمون فرِیزِر به «کافه راوی» تغییر کرد و می‌شود گفت که گروه شکل جدیدتر و منسجم‌تری به خود گرفت. هدف هم قبلاً خواندن ادبیات معاصر فارسی بود ولی بعد از اینکه وحید عزیز مسئولیت جلسات را به عهده گرفتند، ادبیات کلاسیک فارسی و ادبیات داستانی غیرفارسی هم اضافه شد. شرط انتخاب آثار غیرایرانی هم این بود که ترجمهٔ فارسی آن‌ها موجود باشد تا اگر دوستانی به زبان‌های بیگانه تسلط ندارند بتوانند آثار را مطالعه کنند. 

نام این گروه شد «کافه راوی» و از زیر چتر دانشگاه خارج شد. مسئولیت جلسات از شکل فردی به شکل گروهی تغییر کرد، و شورای گردانندگان، مسئولیت هماهنگی، برگزاری جلسات، دعوت از مهمانان، تبلیغات و… را به عهده گرفتند. تا اینکه رسیده به ما؛ مثل مشعلی منتقل شده. الان وحید ذاکری عزیز، محمدرضا فخرآبادی عزیز، سمر عطارچی عزیز و من سعی می‌کنیم که جلسات را به‌صورت خیلی منظم برگزار کنیم. 

سعی کرده‌ایم نظم و استمرار داشته باشیم؛ خیلی سخت است. تا جایی که اطلاع داریم شاید [کافه راوی] قدیمی‌ترین گروه کتاب‌خوانی ونکوور است که جلساتش اصلاً متوقف نشده است. شرکت در جلسات برای عموم آزاد است و به‌صورت کاملاً عمومی تبلیغ می‌شود؛ آگهی‌ها در نشریهٔ رسانهٔ همیاری اعلام می‌شود، قبلاً در نشریهٔ شهرگان هم اعلام می‌شد. صفحات مجازی – اینستاگرام، فیس‌بوک و تلگرام – فعال است و برنامه‌ها در آنجا اعلام می‌شود. 

شکل جلسات تعاملی است، و بنا بر این است که شرکت‌کنندگان کتاب‌ها و داستان‌ها را از قبل خوانده باشند و همه بتوانند در بحث و گفت‌وگو شرکت کنند. سعی کرده‌ایم که جلسات دوستانه باشد. نقدهای تند و تیزی تا حالا نداشته‌ایم که کسی برنجد و گروه ما را به این دلیل ترک کند. 

چهار سال پیش با همه‌گیری کرونا و تعطیل‌شدن دیدارهای منظم گروهی، ما هم دیدارها و نشست‌هایمان را به مجازی تغییر دادیم و جلسات بر بستر (پلتفرم) زوم ادامه پیدا کرد تا سال گذشته که کتاب‌فروشی پان‌به، آقای زمانی عزیز، این امکان را به ما دادند که جلسات به‌صورت حضوری در این کتاب‌فروشی برگزار بشود، ولی کماکان جلسات به‌صورت مجازی هم برگزار می‌شود برای کسانی که در ونکوور نیستند یا در ونکوور هستند و امکان حضور ندارند.

نحوهٔ برگزاری جلسه این است که ابتدا اثری ادبی معرفی می‌شود و از قبل اعلام می‌شود. مثلاً برنامهٔ بعدی ما «بچهٔ رُزمری»‌ است و ۳۱ مه قرار است این کتاب را در کتاب‌فروشی پان‌به به بحث بگذاریم. برای دسترسی به کتاب هم می‌توانید آن را از کتاب‌فروشی پان‌به خریداری کنید. این کتاب به‌صورت کاغذی و الکترونیک موجود است. معمولاً به‌این ترتیب است که داستان اعلام می‌شود و کسانی که علاقه‌مندند وقت کافی دارند که آن را مطالعه کنند و در جلسه شرکت کنند. معیار انتخاب اولاً اینکه فقط «ادبی» است، و آثار انتخابی باید در حیطهٔ ادبیات جدی باشند. حالا ادبیات جدی یعنی چه؟ یعنی ادبیاتی که کمابیش به‌وسیلهٔ منتقدان آثاری با ارزش‌های هنری و شاخصه‌های ادبی شناخته شده باشند. از هدف‌های ثانویه‌ هم این است که به‌جز نویسندگان مطرح و بزرگ ادبیات فارسی که ما کتاب‌هایشان را می‌خوانیم و بررسی می‌کنیم، مثل آقای محمدعلی عزیز و شهرنوش پارسی‌پور عزیز که مهمانان ما بودند و خیلی از نویسندگان برجستهٔ دیگر، ما آثار نویسندگان دیگری را هم که کمتر شناخته شده‌اند و در آغاز راه‌اند، بررسی می‌کنیم؛ خیلی از آن‌ها مهمان ما بوده‌اند. 

برای ما همیشه کیفیت جلسات بیشتر مهم بوده است تا تعداد شرکت‌کنندگان و تعداد جلسات، و حامیان زیادی هم داشته‌ایم؛ حامی اول و اصلی‌مان هم دانشگاه سایمون فریزر بود که به ما این امکان را داد که این کلوپ را داشته باشیم؛ اینجا دانشگاه‌ها دانشجویان را خیلی تشویق می‌کنند که گروه‌ها و کلوپ‌هایی را که دوست دارند تشکیل بدهند و فعالیت بکنند. بعد هم کتاب‌فروشی پان‌به، آقای زمانی، خیلی به ما لطف داشته‌اند، مکان را در اختیار ما قرار داده‌اند و در تبلیغات ما را یاری‌ کرده‌اند. نشریهٔ شهروند بی‌سی یا شهرگان، آقای ابراهیمی عزیز، نشریهٔ رسانهٔ همیاری و نشر رها، که ما بسیار از آن‌ها ممنونیم، و در تمام این سال‎‌ها ما از حمایت‌های معنوی آقای محمدعلی برخوردار بوده‌ایم و بسیار بسیار آقای دکتر سجودی به ما لطف داشته‌اند. خیلی از جلسات ما که با شور و حرارت برگزار شد، به‌خاطر حضور و وجود ایشان بود.»

پس از آن، محمدرضا فخرآبادی، از دیگر مدیران گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، نیز توضیحاتی دربارهٔ این گروه و برنامهٔ آتی آن داد: «سلام، باید عذرخواهی بکنم بابت عدم حضور آقای رضوانی، ما سؤال هم طراحی کرده بودیم که از ایشان بپرسیم و مطمئن بودم که حتماً جلسه خوبی می‌شد، ولی متأسفانه موردی اضطراری برایشان پیش آمده است که نتوانستند در این جلسه حضور داشته باشند و از این بابت، از شما عذرخواهی می‌کنم. 

همان‌طور که دوستم مرال جان گفتند، بعد از حدود ده سال خواندن ادبیاتِ به‌نسبت جدی‌ترِ ایران و جهان، الان متمرکز شده‌ایم روی ادبیات ژانر و چند وقتی است که داریم این نوع ادبیات را می‌خوانیم و یکی از ادبیات ژانر هم که دوست داشتیم سراغش برویم و کمتر جامعهٔ ادبی سراغش می‌روند، ادبیات وحشت و دلهره است. انتخابمان هم خیلی زیاد است، ولی انتخابی که کمی وجه هنری هم داشته باشد، کتاب «بچهٔ رُزمری» بود که البته از مترجم کتاب هم می‌شود حدس زد؛ آقای محمد قائد، جستارنویس بسیار معروف در ایران، که کتاب را ترجمه کرده‌اند و در ابتدایش هم توضیح داده‌اند که چرا آن را ترجمه کرد‌ه‌اند. البته من توصیه می‌کنم توضیحات ایشان را در آخر بخوانید اگر که دوست دارید در جلسهٔ ما شرکت کنید. ولی نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که ما دو جلد از این کتاب را اینجا داریم و دوست داریم آن‌ها را به هر کسی مایل است در جلسه آیندهٔ ما شرکت کند، تقدیم بکنیم.»

محمدرضا فخرآبادی با طرح سؤالی گفت هر کس جواب صحیح به آن داد، دو جلد کتاب را به آن‌ها تقدیم خواهد کرد. سؤال این بود که «نام دو کتاب در حوزهٔ ادبیات وحشت یا نزدیک به ادبیات وحشت را در ادبیات ایران معرفی کنید.» در نهایت دو نسخه از کتاب «بچهٔ رُزمری» به دو شرکت‌کننده در جلسه تعلق گرفت که کتاب‌های «همنوایی شبانهٔ ارکستر چوب‌ها» نوشتهٔ رضا قاسمی و «ملکوت» نوشتهٔ بهرام صادقی را در پاسخ به سؤال مطرح‌شده نام بردند. 

پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور

* * * * *

در پایان این نشست، سیما غفارزاده بار دیگر از همراهان برگزاری این جشنواره و استقبال فارسی‌زبانان ونکوور برای حمایت از این حرکت فرهنگی تشکر و قدردانی کرد و همچنین از امیر عرب و تیم ایشان (Hana Film Productions) برای فیلمبرداری و علی حقیقت‌جو (Capilano Photography) برای عکاسی برنامه سپاسگزاری کرد. 

پس از پایان نشست‌های ادبی علاقه‌مندان بار دیگر به میزهای کتاب سر زدند و کتاب‌های مورد علاقه‌شان را خریداری کردند. عده‌ای هم از حضور مریم رئیس‌دانا نویسندهٔ کتاب «شهر کریستال» استفاده کرده و کتاب‌هایشان را به امضای او رساندند. در پایان برنامه، شرکت‌کنندگان به تجمع اعتراضی در محکومیت صدور حکم اعدام برای توماج صالحی در مقابل آرت گالری ونکوور ملحق شدند.

گزارش کامل نشست‌های ادبی این جشنواره را در اینجا ببینید:

 

نوشته پاسداشتِ چند دهه تلاش برای روشن‌ نگه‌داشتن چراغ نشر کتاب‌های فارسی در غربت؛ گزارش کامل نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/05/12/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%90-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d9%86%da%af%d9%87/feed/ 0 22863
مهرنوش مزارعی: نخستین اعتراض همگانی علیه جمهوری اسلامی را زنان انجام دادند https://media.hamyaari.ca/2022/12/19/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d9%87%d9%85%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d9%84/ https://media.hamyaari.ca/2022/12/19/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d9%87%d9%85%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d9%84/#respond Tue, 20 Dec 2022 04:53:11 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=19666 گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا» سیما غفارزاده – ونکوور «انقلاب مینا» اولین رمان مهرنوش مزارعی است که زبان روایی ساده و جذابی دارد. کلمات در فصل آغازین با توصیف فضایی جالب‌توجه و با ذکر تاریخی فراموش‌نشدنی، تمام توجهتان را جلب و شما را درگیرِ خود می‌کند. اصل داستان در کمتر از ۲۴ ساعت اتفاق می‌افتد، هرچند هم‌زمان شما را از منظر نگاه مینا و ذهن روشن...

نوشته مهرنوش مزارعی: نخستین اعتراض همگانی علیه جمهوری اسلامی را زنان انجام دادند اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا»

سیما غفارزاده – ونکوور

«انقلاب مینا» اولین رمان مهرنوش مزارعی است که زبان روایی ساده و جذابی دارد. کلمات در فصل آغازین با توصیف فضایی جالب‌توجه و با ذکر تاریخی فراموش‌نشدنی، تمام توجهتان را جلب و شما را درگیرِ خود می‌کند. اصل داستان در کمتر از ۲۴ ساعت اتفاق می‌افتد، هرچند هم‌زمان شما را از منظر نگاه مینا و ذهن روشن و فمینیست او، به دوران انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ برمی‌گرداند و فرازونشیب‌های زندگی او در ایران و آمریکا را به تصویر می‌کشد. «انقلاب مینا» علاوه بر مرور وقایع انقلاب ۵۷، تصویر بسیار خوبی ارائه می‌دهد از اینکه پناه‌جویی و مهاجرت چیست، و چگونه می‌تواند شما را به عمق تاریکی‌ها و استیصال بکشاند، به‌خصوص اگر زنی بی‌پناه و مادری مجرد باشید.

از مهرنوش مزارعی پیش از این مجموعه‌داستان‌هایی با عنوان‌های «بریده‌های نور»، «کلارا و من»، «خاکستری» و «مادام ایکس» به چاپ رسیده است. همچنین در سال ۱۳۸۲ برگزیده‌ای از داستان‌های او در ایران تحت عنوان «غریبه‌ای در اتاق من» منتشر شد. داستان «غریبه‌ای در اتاق من» (با نام اصلی «غریبه‌ای در رختخواب من» که پیش از این در رسانهٔ همیاری نیز به چاپ رسیده است)، در کتاب درسی سه‌جلدی «داستان کوتاه ایران» در ردیف بهترین داستان‌های مدرن معاصر فارسی معرفی شده است. بسیاری از داستان‌های کوتاه مهرنوش مزارعی به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، هلندی، ترکی استانبولی، فرانسوی، و عربی، در گلچین‌های ادبی داستان کوتاه و نشریات معتبر به چاپ رسیده‌اند. مهرنوش مزارعی از بنیان‌گذاران و سردبیران مجلۀ فارسی فروغ است که در فاصلۀ سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ در لس آنجلس منتشر می‌شد و به ادبیات زنان اختصاص داشت. او در حال حاضر روی یک مجموعه‌ داستان کوتاه به زبان انگلیسی کار می‌کند. 

نیره توکلی، جامعه‌شناس هنر و ادبیات، مترجم و پژوهشگر مطالعات زنان در مقاله‌ای در رسانهٔ ادبی «بانگ» دربارهٔ آثار مهرنوش مزارعی ضمن مخالفت خود با کاربرد اصطلاح «زنانه‌نویسی» می‌نویسد: «آنچه در نقد فمینیستی و بررسی آثار زنان اهمیت دارد، نوشتن زنان از تجربۀ زیستۀ خود و نگرش‌های خود از دید زنی است که در شرایط اجتماعی و فرهنگی خاصی زندگی می‌کند. هرچه خودآگاهی جنسیتی و دانش اجتماعی و تجربه‌های وی غنی‌تر باشد و هرچه از لاک نقش‌ها و موقعیت‌های سنتی بیشتر بیرون آمده باشد و توانسته باشد در مقام تضادهای مختلفی از دید زندگی در نقش‌های زن و مادر و دختر و معشوقه و کارمند و دانشمند و مانند آن‌ها بر آمده باشد، این تجربۀ زیسته غنی‌تر است.» و با این تعریف، به بررسی شخصیت‌های داستان‌های مزارعی می‌پردازد. توکلی در نشریهٔ «آوای تبعید»‌ همچنین می‌گوید: «جذابیت آثار خانم مزارعی و به‌ویژه رمان انقلاب مینا، برای من از آن روست که تجربهٔ زیستهٔ انسانی است آگاه و همه‌جانبه‌نگر و مرزشکن. از سر اتفاق این انسان زن است و زنی است جنسیت‌آگاه.»

رمان «انقلاب مینا» اولین بار در سال ۲۰۱۵ به زبان انگلیسی به‌صورت مستقل در آمریکا، و امسال (۲۰۲۲) به زبان فارسی توسط نشر باران (سوئد) منتشر شد. به‌همین مناسبت گفت‌وگویی با مهرنوش مزارعی انجام داده‌ایم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم. در ضمن بخشی از رمان «انقلاب مینا» برای معرفی در پایان همین گفت‌وگو آمده است.

*******

خانم مزارعی عزیز، با سلام و درود بر شما، بسیار سپاسگزارم که دعوت به این گفت‌وگو را پذیرفتید. در ابتدا مایلم بار دیگر تأکید کنم بر اینکه تا چه اندازه از رمان «انقلاب مینا» لذت بردم و به‌جرئت می‌توانم بگویم که این رمان بهترین رمانی بوده است که در ده سال گذشته خوانده‌ام. من سال گذشته این رمان را به‌زبان انگلیسی و اخیراً نیز آن را به زبان فارسی خواندم، و بدون هیچ تعارفی، رمان به هر دو زبان بسیار جذاب است و خواننده را با علاقه تا به انتها با خود می‌کشد. با توجه به شرایط کنونی ایران و آنچه که برخی به‌عنوان «انقلاب ۱۴۰۱» از آن یاد می‌کنند، مایلم از شما بپرسم چه وجوه تشابه و تفاوتی بین این انقلاب و انقلاب ۵۷ که مینا در آن مشارکت داشت – سوای انقلاب درونی‌اش که به آن خواهیم پرداخت – می‌بینید؟

اولاً خیلی متشکرم از لطف شما به کتاب. چقدر خوشحالم که از خواندن کتاب لذت بردید. لذت خواننده، به‌خصوص یک خوانندهٔ حرفه‌ای مثل شما، بزرگ‌ترین پاداش یک نویسنده است. 

به‌نظر من یکی از وجوه انقلاب ۵۷، جوان‌بودن و بی‌تجربگی روشنفکرانی بود که سال‌ها در تلاش و تکاپوی راه‌اندازی انقلابی توده‌ای/مردمی بودند. اما با وجود تلاش زیاد، ازجمله اقدام مهمی مثل سازمان‌دهی واقعهٔ سیاهکل، که از آن به‌عنوان بزرگ‌ترین عملیات مسلحانه علیه رژیم شاه یاد می‌شود، و شرکت فعال در اعتراضات دانشجویی، و نیز جلب حمایت اکثر روشنفکران آن زمان، نتوانستند با تودهٔ مردم ارتباط درستی برقرار کنند و رهبری انقلاب را در دست بگیرند. اما با توجه به بافت مذهبی جامعه و نفوذ روحانیون در تمام وجوه اجتماعی که از طرف رژیم پهلوی به آن دامن زده و حمایت می‌شد، خیلی زود رهبری به دست مذهبی‌ها افتاد و آن شد که همه شاهدش بودیم.

اگر از زاویهٔ دید راوی کتاب به این مسئله نگاه کنیم، ترس غرب، به‌ویژه آمریکا از روی کارآمدن احتمالی چپ‌ها و ارتباط آن‌ها با کشورهای بلوک شرق، باعث شد که با سرعت دست به کار شوند و به‌قصد ایجاد یک کمربند سبز دور کشورهای سوسیالیستی/کمونیستی، حمایتشان را متوجه نیروهای مذهبی بکنند. البته من با وجودی‌که تمایلات چپ دارم، خوشحالم که چپ‌ها (منظور چپ‌هایی با دانش و تجربهٔ زمان انقلاب ۵۷) در آن زمان به حکومت نرسیدند، چون ممکن بود چنان اشتباهاتی بکنند که هیچ‌وقت موفق به جبرانش نباشند. 

اما پایگاه اجتماعی «انقلاب ۱۴۰۱» یا «انقلاب زنانهٔ» امروز ایران، زنان جوانی‌اند که از دیکتاتوری مذهبی به ستوه آمده‌اند و حاضر به ادامهٔ وضع موجود نیستند، حتی به قیمت ازدست‌دادن زندگی خود و تحمل شکنجه و زندان. خوشبختانه در این دوره از پشتیبانی و حمایت مردان جوان نیز برخوردارند. و در نهایت تقریباً تمام اقشار ازجمله بسیاری از افراد مذهبی و باحجاب جامعه را به دنبال خود کشاندند. در این راه، در مدتی کوتاه نه‌تنها به تعدادی از خواسته‌های خود دست یافتند، بلکه خواستهٔ آن‌ها به خواستهٔ عمومی جنبش تبدیل شد و نقطهٔ عطفی در خیزش‌های اجتماعی علیه جمهوری اسلامی به‌وجود آورد. چقدر خوب است که می‌شنویم این روزها زن‌هایی که سال‌ها مجبور به تحمل حجاب اجباری بودند، چه راحت همان شال مختصر و بی‌خاصیت را هم از سر در آورده و شجاعانه در خیابان‌ها و رستوران‌ها در رفت‌و‌آمدند. 

گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا»

لطفاً دربارهٔ شخصیت مینا برایمان بگویید. آیا مینا کاملاً زادهٔ ذهن نویسنده است یا این روایت نوعی بیوگرافی است، یا ترکیبی از هر دو؟

مینا تا حدودی زادهٔ ذهن من است، اما در این زایش از بسیاری از زنان هم‌نسلم، ازجمله زندگی و مشاهدات شخصی خود، وام گرفته‌ام. محتوای رمان ترکیبی از قصه و واقعیت است. من خودم را به ارائهٔ واقعیت زندگی و یا دیدگاه یک شخصیت محدود نکرده‌ام. قهرمان داستان می‌تواند در جاهایی خود من باشم یا دیگری/دیگرانی باشند، اما در نهایت از تخیل خود وام گرفته‌ام تا آن را به‌صورت رمانی خواندنی در بیاورم؛ تلفیقی از داستان (فیکشن) و زندگی‌نامه (بیوگرافی، یا خاطرات). 

از جذاب‌ترین جنبه‌های این رمان، پی‌رنگ داستان و چیدمان مقاطع تاریخی مختلف آن در کنار هم است، و البته جای‌دادن همهٔ این‌ها در قالب سفری که مینا به نیویورک آغاز می‌کند و در کمتر از ۲۴ ساعت، ما خود را در پایانِ غافلگیرکننده و تکان‌‌دهندهٔ رمان می‌یابیم. لطفاً بفرمایید چطور به چنین قالبی رسیدید؟ آیا از ابتدا قرار بود رمان را به‌همین شکل کنونی‌اش بنویسید؟

در واقع ایدهٔ نوشتن این کتاب طی سفری که از لس‌آنجلس به نیویورک داشتم، به ذهنم رسید. اول می‌خواستم آن را به‌صورت خاطراتی از ایران به‌خصوص خاطرات زمان انقلاب و تجربیات مهاجرت به آمریکا و مشکلات ایرانی‌ها‌ در آمریکا بعد از حادثهٔ گروگان‌گیری بنویسم؛ بیشتر برای فرار از فراموشی آن‌ها. در آن زمان هنوز حادثهٔ حمله به برج‌های مرکز تجارت آمریکا پیش نیامده بود. بعد از آن حادثه بود که تاریخ شروع سفر را به ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ یعنی روز قبل از حمله و پایان آن را به ۱۱ سپتامبر تغییر دادم. نسخهٔ ابتدایی کتاب به فارسی نوشته شده بود، اما نهایتاً کتاب را به‌زبان انگلیسی دوباره‌نویسی کردم با تغییراتی در فرم و ساختار آن. نسخهٔ فارسی کتاب که اخیراً به‌وسیلهٔ نشر باران در سوئد به چاپ رسیده، ترجمهٔ بازبینی‌شدهٔ نسخهٔ انگلیسی است.

مینا شعبانی، دختری زادهٔ شهر برازجان که با شورش در برابر خانواده به دانشگاه تهران راه می‌یابد تا در رشتهٔ مهندسی تحصیل کند، به‌نوعی سمبل نسلی از زنان ایران است که در موقعیت‌های تاریخی مشخصی رشد و نمو کردند، برخی انقلاب سفید شاه و همه انقلاب اسلامی را تجربه کردند، و برخی از آنان مانند قهرمان همین رمان در شرایط دشواری مجبور شدند ایران را ترک کنند و با شرایط دشوارتری به زندگی خود در خارج از ایران ادامه دادند. مینایی که هیچ‌گاه در ایران شرایطش را پیدا نکرد که خود را کشف کند و گامی به‌سوی خودشناسی بردارد، با گذر از دوره‌هایی دردناک خویشتنِ خویش را می‌یابد و در نهایت انقلابی در درون او اتفاق می‌افتد. آیا از نظر شما تم اصلی «انقلاب مینا» همان خودیابی و خودشناسی‌ای است که درون مینا را متحول می‌کند؟

نظرتان کاملاً درست است. مینا سمبل نسلی از زنان ایران، ازجمله خود من، است که حول‌وحوش کودتای بیست و هشت مرداد به دنیا آمدند و از صافی دو انقلاب عبور کردند و تجربیات متفاوت از نسل قبل خود، از سر گذراندند. این نسل ضمنِ داشتنِ مشکلات فراوان، تجربیات و پیروزی‌های مهمی هم به دست آورد که می‌تواند در خدمت نسل بعدی قرار بگیرد. خوشبختانه نسل جدیدی که این روزها درگیر انقلابی خودساخته است، بدون ترک ایران توانست در جریان تجربیات و دستاوردهای زنان و جوانان جهان قرار بگیرد. رشد تکنولوژی و همه‌گیرشدن اینترنت این امکان را در اختیار آن‌ها گذاشت.

مینا در ایران هرچند دستاوردهای کوچکی در راه کسب خواسته‌های فردی، مثل تلاش برای رفتن به تهران و ادامهٔ یک زندگی مستقل و دور از خانواده، و بعدها پیوستن به اعتراضات و مبارزات دانشجویی را داشت؛ کاری که تا آن زمان هیچ دختری در آن شهر کوچک انجام نداده بود، اما همان‌طور که اشاره کردید، رسیدن به انقلاب درونی و آگاهی از خواست‌های فردی و احترام به خود را بعد از سال‌ها اقامت در آمریکا و گذراندن پروسهٔ سخت تنهایی و غلبه بر شکست‌های پیاپی به دست آورد و بالاخره موفق شد چمبرهٔ وابستگی به دیگران و افتادن در دام ناخواسته‌ها را بشکند و به آن آزادی فردی که حق هر زن و مرد است برسد، هرچند که مینا در این راه تاوان سختی پرداخت. خودیابی و خودشناسی‌ای که مینا به آن دست پیدا کرد و باعث رهایی او شد، از جنس همان خودآگاهی‌ و عصیانی است که نسل هشتادی‌های ایران، چه زن و چه مرد، امروزه با آن روبه‌رو هستند. کشته‌شدن و تحمل درد و شکنجه در مقابل عصیان علیه آنچه که حق و حقوق انسانی آن‌ها را سال‌ها به زیر سؤال برده بود، تاوانی است که می‌پردازند.

موضوع ارتباط با جنس مخالف نیز به‌شکل‌های گوناگون و در مراحل مختلف زندگی مینا نمود پیدا می‌کند. از اولین باری که با محسن در چارچوب فعالیت‌های سازمانی آشنا می‌شود؛ رابطه‌ای که بیشتر در حد کششی جنسی است تا عشق، تا حمید که در آمریکا با او ازدواج می‌کند بیشتر برای آنکه به زندگی دخترش سروسامانی دهد، اما باز جای عشق خالی است، تا کارلوس که عشقش را پس می‌زند چون فکر می‌کند نباید به حمید خیانت کند، و سپس رابطه‌اش با مایکل زمانی که بالاخره مینا کم‌کم شروع می‌کند به خودش و خواسته‌هاش هم فکر کند. عشق چقدر در شکل‌گیری انقلاب درونی مینا مؤثر بوده است؟

اولین عشق مینا نسبت به مردی مسن‌تر از خودش  در چارچوب فعالیت‌های سازمانی یک عشق کاذب است. او عاشق نمی‌شود، در دام یک رابطه‌ٔ  جنسی ناخواسته می‌افتد. رابطه‌ای که نه در شروع آن دخالتی داشته و نه حتی از آن لذتی برده بود. اگر خوشبینانه به این رابطه نگاه کنیم و اینکه شاید می‌توانسته به رابطه‌ای دائم و دوطرفه هم منتهی بشود، باز هم درست نبوده است؛ رابطه‌ای رئیس و مرئوسی بدون شناخت از یکدیگر. همان‌طور که اشاره کردید، رابطهٔ دوم مینا یا «ازدواجِ به‌اصطلاح اطمینان‌بخش اما بی‌عشقِ» او هم به‌خاطر عشق به دخترش شیرین بود که دست به آن ازدواج مصلحتی می‌زند و عشق نوخاسته‌ای را که نسبت به کارلوس در دلش جوانه زده، پس می‌زند. 

مینا در رابطه با مایکل برای اولین بار، و آن هم در حدود ۴۰ سالگی، از رابطهٔ جنسی لذت می‌برد و این زمانی است که تازه شروع کرده که به خواسته‌های خودش هم فکر کند یا به‌طریقی «عشقِ به خود» را تجربه کند. مینا با وجود داشتن یک رابطهٔ کوتاه‌مدت جنسی که به حاملگی‌اش منجر می‌شود و سپس یک ازدواج چندین‌ساله، در رابطه با مایکل است که بالاخره به اُرگاسم می‌رسد و می‌فهمد که یک رابطهٔ دوطرفه به‌مفهوم لذت‌بردن یک طرف و ساکت و صامت ماندن طرف دیگر نیست. 

بحثی نسبتاً جدید در تئوری‌های فمینیستی هست که می‌گوید تا زنان در انتخاب رابطهٔ جنسی به آزادی نرسند، به آزادی و برابری جنسیتی نخواهند رسید. نابرابری جنسیتی پدیده‌ای اجتماعی است که در آن با زن و مرد رفتاری برابر نمی‌شود. یکی از نادیده‌گرفته‌شده‌ترین نابرابری‌های جنسیتی، نابرابری جنسی است. توجه کنید که آزادی در انتخاب رابطهٔ جنسی به‌مفهوم تشویق و ترغیب «رابطهٔ سکسی» آزاد نیست، بلکه آزادی در انتخاب آن است. 

گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا»

مادر مینا، با وجود اینکه همسری دارد مخالفِ حجاب، مانند بسیاری از زنان شهرشان زنی چادری است، و نهایتش در سفرهای خانوادگی‌شان به‌جای چادر سیاه، چادر گلدار سر می‌کند. در سفری خانوادگی که به شمال ایران دارند، آن‌ها را به‌علت همین چادر مادر به «مُتل قو» راه نمی‌دهند. هرچند مینا که در اعتراض‌های خیابانی فعال بود، کمی پس از انقلاب، در برابر حزب‌الهی‌هایی که زنان بی‌حجاب را برنمی‌تابند، مقاومت می‌کند و حتی در تظاهرات علیه حجاب اجباری شرکت می‌کند و زخمی می‌شود. چقدر ذهن مینای این رمان درگیر موضوع حجاب اجباری بوده است؟ آیا او هیچ فکر می‌کرد که این موضوع زمانی جرقهٔ انقلاب بعدی باشد؟

چادری‌بودن مادر مینا لزوماً به‌مفهوم اعتقادات مذهبی خانوادهٔ مینا نیست. در آن زمان در شهرستانی مثل برازجان، شهری کوچک و توسعه‌نیافته در نزدیکی خلیج فارس، حتی معلم‌ها و مدیران مدارس زنانه بنابر رسوم غالب، با چادر به سر کار می‌رفتند. آنچه در «مُتل قو» برای خانوادهٔ مینا پیش می‌آید، در واقع اعتراضی است به «بی‌حجابی اجباری» که از طرف رضاشاه به زنان ایرانی تحمیل شد؛ محدودکردن انتخاب شخصی یک زن برای انتخاب پوشش. مینا که به‌امید یک زندگی بهتر به تهران کوچ می‌کند، تا یکی دو ماه بعد از انقلاب نگرانی پدیده‌ای به‌نام حجاب اجباری را ندارد. مینا و دیگر زنان همکارش چند روز بعد از اشارهٔ خمینی به پوشیدن حجاب، اولین جلسهٔ کمیتهٔ زنان را در اداره‌شان برگزار می‌کنند. در روز ۸ مارس اکثریت زنان کارمند اداره برای اعتراض به این حکم به دانشگاه تهران می‌روند. اما همکاران مرد که تا قبل از آن به‌اتفاق هم در تمام جریانات و تظاهرات قبل از پیروزی انقلاب شرکت می‌کردند، نه‌تنها با آن‌ها همراهی نمی‌کنند بلکه آن‌ها را به ضدِانقلابی‌بودن و همدستی با امپریالیسم متهم می‌کنند. مینا و دیگر زنان شرکت‌کننده در تظاهرات با خیل معترضان و سنگ‌باران روبه‌رو و زخمی می‌شوند.

فراموش نکنیم که نخستین اعتراض همگانی علیه جمهوری اسلامی را زنان انجام دادند، در تمام چهل سال گذشته هیچ زمانی دست از مبارزه با هجوم هرروزهٔ جمهوری اسلامی برنداشتند و تسلیم خواست‌های حکومتی نشدند. این مبارزات به فرم‌های مختلف و در تمامی این سال‌ها ادامه یافت. حکومت با تمام تلاش و تبلیغات نتوانست از ورود زنان به صحنهٔ اجتماعی جلوگیری کند. حضور زنان در تمام عرصه‌های اجتماعی، ازجمله حضور در حوزهٔ کار و تحصیلات، یکی از عوامل اصلی نوگرایی در ایران امروز است. زن‌ها حتی به پوشاندن موهای خود به‌سبک اسلامی تن ندادند. لچکی که حکومت می‌خواست بر سر آن‌ها بکند، نهایتاً تبدیل شد به یک شال کوچک که اکثر موهای آن‌ها را نشان می‌داد و چاقچوری که می‌خواست به تن آن‌ها کند، تبدیل شد به مانتوهای شیک رنگارنگ و شلوارها سه‌ربعی. آنچه که این روزها در ایران در رابطه با حجاب اجباری می‌گذرد، حاصل سال‌ها مبارزات زنان ایرانی است. البته در این راه نباید مبارزات هزاران زن و مرد دیگر را نادیده گرفت که به‌خاطر دفاع از آزادی سال‌ها در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر برده و می‌برند، یا دیگرانی که در جریان قتل‌های زنجیره‌ای یا کشتارهای دیگر جمهوری اسلامی کشته شدند.

در رابطه با سؤال آخرتان، فکر نمی‌کنم که مینا می‌دانست یا حدس می‌زد که موضوع حجاب زمانی جرقهٔ انقلاب بعدی باشد. رمان هیچ‌جا به این موضوع اشاره نمی‌کند. «انقلاب مینا» از نظر تاریخی در سپتامبر ۲۰۰۱ به پایان می‌رسد یعنی در شهریور ۱۳۸۰. فکر نمی‌کنم آنچه که در ایران امروز می‌گذرد در آن زمان به فکر کسی خطور کرده بود. 

اشاره کردید که نسخهٔ ابتدایی کتاب به فارسی نوشته شده بود، اما نهایتاً با تغییراتی در فرم و ساختار، آن را به‌زبان انگلیسی دوباره‌نویسی کردید. ممنون خواهم شد اگر کمی هم دربارهٔ این روند برایمان بگویید؛ اینکه چه شد تصمیم گرفتید ابتدا رمان را ابتدا به انگلیسی منتشر کنید و بعد به فارسی، و نیز اینکه چند سال روی آن کار کردید.

نوشتن «انقلاب مینا» را حدوداً در حواشی سال ۲۰۰۰ و به فارسی شروع کردم. اما قبل از چاپش به این نتیجه رسیدم که کتاب هرگز در ایران اجازهٔ چاپ پیدا نخواهد کرد و در خارج هم فقط خوانندگان محدودی خواهد داشت، به‌خصوص اینکه نسل دوم ایرانی‌های مهاجر نمی‌توانند به فارسی بخوانند. از طرف دیگر، موضوع کتاب می‌توانست برای انگلیسی‌زبانان ایرانی و غیرایرانی هم  کشش و جذابیت داشته باشد. «انقلاب مینا» سرگذشت دختری پناه‌جو است با تحصیلات عالی و برخوردار از هوش و استعداد زیاد که بعد از انقلاب برای فرار از مجازات «جرمی» که مرتکب شده به آمریکا فرار می‌کند. جرمی که نه‌تنها در حکومت جمهوری اسلامی ایران بلکه در ذهنیت مردم عادی و خانواده‌اش نیز محکوم و مستوجب مجازاتی شدید است. این فرار هم‌زمان است با جریان گروگان‌گیری که ذهنیت مردم آمریکا را نسبت به ایرانی‌ها به‌شدت منفی کرده بود. مردم آمریکا از شرایطی که  موجب مهاجرت خیل عظیمی از ایران شده بود، اطلاعی نداشتند. خیلی‌ها، ازجمله بسیاری از روشنفکران آمریکایی، حتی از جنبش دانشجویی و جنبش روشنفکری ایران که نقش بزرگی در انقلاب ضدِسلطنتی ایران ایفا کرده بود، خبر نداشتند. شناخت مردم عادی آمریکایی از انقلاب، فرهنگ و شرایط اجتماعی ایران از طریق اخبار و تصاویر تلویزیون بود. اکثریت بر این باور بودند که انقلاب سال ۱۳۵۷ مردم ایران به‌خاطر مذهبی‌بودن و مخالفتشان با غربی‌سازی ایران بوده است. خیلی‌ها از شرایط دیکتاتوری دوران پهلوی، فساد سیاسی و اقتصادی این دوران و ارتباط نزدیک این حکومت با کشورهای غربی خبر نداشتند.

گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا»

نسخهٔ انگلیسی رمان چه بازخوردهایی در میان غیرفارسی‌زبانان داشته است؟ 

فکر می‌کنم برخوردها مثبت بوده است. دوستانی را می‌شناسم که کتاب را برای فرزندانشان که اغلب فارسی نمی‌دانند و یا حداقل نمی‌توانند فارسی بخوانند، خریده‌اند، و اینکه بعد از خواندن کتاب بچه‌ها با اشتیاق سؤالاتی در مورد شرایط اجتماعی، تاریخ، یا انقلاب‌های سفید یا اسلامی و شرایط انقلابی آن روزها داشته‌اند. 

بسیاری از خوانندگان غیرایرانی کتاب به‌خصوص زنان خواننده یا همسران ایرانی‌ها گاهی اظهار کرده‌اند اطلاعاتی که در مورد تاریخ معاصر ایران یا شرایط سیاسی دوران معاصر ایران و شرایط زندگی یا حتی جغرافیا یا مثلاً چندقومیتی‌بودن جامعهٔ ایران در این کتاب خوانده‌اند، در جای دیگری برخورد نکرده بوده‌اند. البته این‌ها کسانی‌اند که اغلب اطلاعاتشان را از طریق تلویزیون و رسانه‌های عمومی می‌گیرند.

یک نمایشنامه‌نویس آمریکایی هم نمایشنامه‌ای براساس کتاب نوشته است که به‌صورت نمایشنامه‌خوانی در مکان‌های مختلف اجرا شده است. این نمایشنامه در چند سال گذشته در لیست بررسی چند تئاتر قرار گرفته که متأسفانه به‌خاطر شرایط کووید و تعداد زیاد بازیگران هنوز به آن اجازهٔ اجرا نداده‌اند.

علاقه‌مندانی که مایل‌اند رمان «انقلاب مینا» را داشته باشند، چه به زبان فارسی و چه به زبان انگلیسی، از کجا و چگونه باید برای تهیهٔ آن اقدام کنند؟

نسخهٔ انگلیسی «انقلاب مینا» برای فروش در آمازون موجود است: Mina’s Revolution

نسخهٔ فارسی آن که همین امسال (۲۰۲۲) به‌وسیلهٔ نشر باران در سوئد منتشر شده، در سایت‌های نشر lulu و نشر باران برای فروش موجود است.

خرید کتاب از نشر LuLu برای خوانندگانی که در کانادا و آمریکا به‌سر می‌برند، هزینهٔ مناسب‌تری خواهد داشت. 

با سپاس دوباره از وقتی که به ما دادید، اگر نکته‌ای هست که مایلید به گفته‌هایتان اضافه کنید، لطفاً بفرمایید. 

از اینکه کتاب «انقلاب مینا» را با دقت مطالعه کردید و سؤالات خود را مطرح کردید، بسیار سپاسگزارم. مصاحبهٔ شما در بر گیرندهٔ بیشترِ نکات قابل‌طرح کتاب بود.

دوستانی که مایل‌اند اطلاعات بیشتری در مورد کتاب داشته باشند، می‌تواند در فیس‌بوک به صفحهٔ Mina’s Revolution مراجعه کنند.

*********

گفت‌وگو با مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت انتشار نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا»

بخشی از رمان «انقلاب مینا»

مهرنوش مزارعی – آمریکا

نیویورک، ۱۳ نوامبر ۱۹۷۹

مهر کشور شاهنشاهی ایران روی جلد گذرنامه‌ توجه مأمور سیاه‌پوست ادارهٔ مهاجرت را جلب کرد. آن را ورق زد و مهر خروج جمهوری اسلامی را دید. باز ورق زد تا به صفحهٔ عکس‌دار گذرنامه رسید، پس از مکثی کوتاه سرش را بالا آورد و با سوءظن به مینا نگاه کرد.

«این عکس توست؟»

مینا سرش را به‌نشانهٔ تأیید تکان داد. ضربان قلبش تند شد. عکس متعلق به دو سال پیش بود؛ بار اولی که قصد کرده بود به آمریکا بیاید، زمانی که موهایش صاف و بلند بود و صورتش آرایش داشت. با کف دست موهایش را لمس کرد. قیافه‌اش با موهای کوتاه فردار و صورت بی‌‌آرایش تغییر کرده بود. کمرش پهن‌تر شده بود و پستان‌هایش ورم داشت. به‌آرامی روی شکمش دست کشید. 

زن مُهر ویزای آمریکا را با دقت بررسی کرد. هنوز تا یک‌سال دیگر اعتبار داشت. جلد زرشکی گذرنامه در دست تیره‌رنگ او روشن‌تر به‌ نظر می‌آمد. گذرنامه را بست، یادداشتی روی یک برگه‌ نوشت، هر دو را به مینا داد و به دری شیشه‌ای در پس صف دراز مردمی که منتظر ورود به آمریکا بودند، اشاره کرد: «این برگه را ببر به دفتر ادارهٔ مهاجرت.»

مینا گفت: «Vaat? Sorry, I do not under estand»

مأمور از جایش بلند شد و مینا را به‌سوی ادارهٔ مهاجرت راهنمایی کرد. برگه و گذرنامهٔ او را داد دست مردی که پشت میزی نشسته بود. چند کلمه‌ای با او ردوبدل کرد و بی‌آنکه نگاهی به مینا بیندازد، برگشت سر جایش. مینا عبارت «Immigration Office» را که ‌دید، فهمید منظور زن چه بوده و از خودش شرمنده شد.

مرد که سبیلی کم‌رنگ بر پشت لب داشت، مدارک مینا را ورانداز کرد و از او بلیتش را خواست. بعد بلیت را به مأمور دیگری سپرد و چند کلامی با هم ردوبدل کردند. مأمور دومی دفتر را ترک کرد. مینا نگران شد. باید چه کار کند؟ برود دنبالش؟ نگاهی به مأمور اولی انداخت. توجهی به او نداشت. اگر قرار بود دنبال او برود آیا نمی‌بایست چیزی به او می‌گفت؟ یا دستِ‌کم علامتی می‌داد؟ شاید به‌اندازهٔ کافی دقت نکرده بود. دهنش را باز کرد که از مأمور بپرسد اما ترجیح داد ساکت بماند. اگر می‌خواستند کاری بکند لابد به او می‌گفتند.

خودش را به تماشای اشیای داخل اتاق سرگرم کرد. سه قاب روی دیوار آویخته بود. هرکدام تصویری از مردی با کت‌وشلوار و کراوات را نشان می‌داد. مینا از میان آن‌ها فقط جیمی‌ کارتر را ‌شناخت؛ موها و چشم‌های روشنش او را شبیه پرزیدنت کندی می‌کرد.

سرانجام مأمور با چمدان‌های مینا برگشت. با حرکت دست از او خواست که قفل آن‌ها را باز کند. 

چمدان اول که باز شد مأمور با تعجب پرسید: «چقدر کتاب! این‌همه کتاب را برای چه آورده‌ای به آمریکا؟»

مأمور دیگر به تمسخر گفت: «شاید آمده ما را قانع‌کند که شیطان بزرگ هستیم.»

هر دو مأمور نیشخند زدند. بعد هرکدام کتابی را از داخل چمدان برداشتند و شروع کردند به ورق‌زدن. یکی از آن‌‌ها روی عکسی مکث کرد و پرسید: «این پسر خمینی است؟»

مینا به‌سختی جلو پوزخندش را گرفت. عکسِ حمید مؤمنی، از انقلابیون چپ‌گرایی بود که در یک درگیری با مأموران ساواک در زمان شاه کشته شده بود. لبخند مینا شک مأمور را بیشتر کرد: «وقتی که مامورهای ما را گروگان می‌گرفتید هم داشتی به ما می‌خندیدی؟»

مینا حرف‌های او را درست نفهمید فقط احساس کرد عصبانی ‌است.

مأمور دیگر پرسید: «راجع به خمینی چه نظری داری؟»

مینا لبخندی ساده‌‌لوحانه زد و جوابی نداد. مأمور اول پرسید: «برای چه آمدی اینجا؟»

مینا خودش را برای این سؤال آماده کرده بود. «برای دیدن برادرم به سرزمین رؤیاهایم آمده‌ام.» 

به نظر می‌رسید مأمور از این جواب قانع شده بود. رفت سراغ چمدان دیگر.

به‌زودی لباس‌ها، کتاب‌ها و نوارهای مینا به‌همراه پلوپز ناسیونال، که مادر برای برادرش حسین فرستاده بود، پخش زمین شدند. مینا اسباب زیادی با خودش نیاورده بود. وقتی حسین به او زنگ زد و اوضاع را برایش تشریح کرد، برای سفر آمادگی نداشت ولی نمی‌توانست صبر کند. اگر جمهوری اسلامی به او اجازهٔ خروج نمی‌داد یا آمریکایی‌ها جلوی ورودش را به آمریکا می‌گرفتند زندگی‌اش بر باد می‌رفت. 

برخی از وسایلش را فروخت و بقیه را گذاشت برای خواهرش مهناز. فقط چند تکه لباس برای خودش برداشته بود و چند نوار از خوانندهٔ محبوبش مرضیه و چند قلم لوازم آرایش و کتاب‌هایش را. بیشتر کتاب‌هایی بودند که محسن از او خواسته بود بخواند. مدرک مهندسی‌اش را ترجمه کرده بود، اما نتوانسته بود مدرکی برای کلاس‌های فوق‌لیسانسش بگیرد. دانشگاه تهران و بسیاری از نهادهای آموزشی دیگر را ماه‌ها پیش بسته بودند. 

از تهران تا لندن را با ایران‌ اِیر آمده بود و بعد با بریتیش‌‌‌ ایرویز به فرودگاه جان‌اف‌کندی رسیده بود. از نیویورک هم قرار بود با پان امریکن خودش را برساند به لس‌انجلس. 

حتی فرصت نکرده بود با محسن خداحافظی کند. نه آدرسی از او داشت و نه تلفنی. رابطشان، زری را هم نتوانست پیدا کند. آخرین‌بار او را روز اشغال سفارت آمریکا دیده بود. 

ساعتی از زمان پرواز به لس‌آنجلس گذشته بود که افسر جوان‌تر برگشت. برخلاف انتظار مینا، روی گذرنامهٔ او مهر ویزای ورود را زد و با مأمور دیگر اتاق را ترک کردند. 

مینا وسایلش را جمع‌وجور کرد و گذاشت توی چمدان‌ها و آن‌ها را به‌ سوی نزدیک‌ترین اتاقک تلفن کشاند. چند اسکناس صددلاری و ده‌دلاری، و تعدادی یک‌دلاری در کیفش داشت. چند تا یک‌دلاری در دست گرفت و کنار اتاقک تلفن ایستاد.

مرد جوانی داشت با تلفن حرف می‌زد. وقتی که دید مینا منتظر است صحبتش را تمام کرد و از اتاقک بیرون آمد. مینا دستش را به طرف او دراز کرد. مرد با تعجب نگاهش کرد. 

مینا شمارهٔ تلفن حسین را به او نشان داد و به تلفن اشاره کرد: «لطفاً کمک کنید به برادرم در لس‌آنجلس تلفن کنم.»

«اوه… ببخشید، ببخشید، برای تلفن به لس‌آنجلس پول خرد لازم دارید.» مرد مقداری پول خرد از جیبش درآورد و به او داد. مینا با شرمندگی نگاهش کرد. 

مرد جوان پرسید: «می‌خواهید کمک کنم تلفن بزنید؟»

مینا جواب داد: «یس، تنکی‌یو. پیلیز، تنکی‌‌یو.»

مرد چند سکه توی صندوق پول تلفن انداخت و شماره را گرفت. مینا باز اسکناس‌ها را به سوی او دراز کرد.

مرد گفت: «نه، متشکرم. خوشحال هستم که توانستم به شما کمک کنم.»

موی قرمز مرد همرنگ موی مأموری بود که دو سال پیش در سفارت آمریکا به او ویزا داده بود. آیا او هم جزو گروگان‌ها بود؟ 

با تعجب به مرد نگاه ‌کرد و گفت: «تنکی‌یو، تنکی‌یو وری‌ماچ.»

حسین در خانه نبود. برایش پیام گذاشت.

دستهٔ یکی از چمدان‌ها شکسته بود. آن را را روی چمدان دیگر گذاشت و هردو را دنبال خودش کشاند.

تشنه بود. جلوی کافی شاپ کوچکی ایستاد. کلمهٔ «میلک» در فهرست نوشابه‌ها توجهش را جلب کرد. یک لیوان شیر سرد سفارش داد و آن را تا ته نوشید. 

فرودگاه شلوغ بود. دوبار دور سالن چرخید تا توانست یک صندلی خالی پیدا کند .چمدان‌ها را گذاشت کنار آن و خسته و فرسوده روی صندلی ولو شد.

بلندگوی فرودگاه خبرهایی را اعلام می‌کرد که مینا از آن‌ها سر در نمی‌آورد. گروهی مردان کوتاه‌قد چشم‌بادامی که همگی کت‌وشلوار به تن و دوربین به دست داشتند، از جلوی او گذشتند. زنی هندی با خالی قرمز بر پیشانی و نافی که از میان ساری‌اش پیدا بود، روی صندلی کناری نشسته بود. دختربچهٔ کوچکی را تنگ در آغوش گرفته بود.

کمر لباس به شکمش فشار می‌آورد. از شب قبل غذا نخورده بود، اما احساس گرسنگی نمی‌کرد. پروازش به لندن و انتظارش برای وصل‌شدن به پرواز بعدی بیش از بیست و چهار ساعت طول کشیده بود. دلش می‌خواست بزند زیر گریه. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. دستش را به‌آرامی گذاشت روی شکمش. لحظه‌‌ای بعد حرکت آهسته‌ای زیر انگشت‌هایش احساس کرد؛ تپشی درست بالای نافش. چشم‌هایش را باز کرد و شگفت‌زده به شکمش خیره شد. بچه تکان می‌خورد! بچهٔ من، بچهٔ من تکان خورد! کاش می‌توانست آن را فریاد بزند.

رو کرد به زن هندی، اما زن توجهی به او نداشت. سمت دیگر زنی درشت‌هیکل، سرش را روی دستهٔ صندلی گذاشته و به خواب رفته بود. مینا به عمرش زنی چنان چاق ندیده بود. دوباره سرش را به صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست و نوازش شکمش را از سر گرفت. اگر محسن آنجا بود به شکمش دست می‌کشید؟ حتماً نمی‌کشید. او حتی شک کرده بود که بچه مال اوست و اصرار کرده بود که از شرش راحت شوند. شاید حق با او بود. شاید نباید بچه را نگه ‌می‌داشت. اشکی که توی چشم‌هایش موج می‌زد غلتید روی گونه‌ و چانه‌اش و بعد قطره‌قطره فرو ریخت به روی سینه‌اش. 

مادر و مهناز کجا بودند؟ از همین حالا هوایشان را کرده بود. حتی برای برازجان و تَش‌بادهایش دل‌تنگ بود و برای مریم علی‌آبادی که سال‌ها ندیده بودش. کاش برای خداحافظی به دیدنش رفته بود. 

* * * * *

نسخهٔ فارسی رمان «انقلاب مینا» که همین امسال (۲۰۲۲) به‌وسیلهٔ نشر باران در سوئد منتشر شده، در سایت‌های نشر lulu و نشر باران برای فروش موجود است.

نوشته مهرنوش مزارعی: نخستین اعتراض همگانی علیه جمهوری اسلامی را زنان انجام دادند اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2022/12/19/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%86%d8%ae%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d9%87%d9%85%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b9%d9%84/feed/ 0 19666
مهرنوش مزارعی: هر کسی با برداشت خود از داستان، معنای تازه‌ای به آن می‌دهد https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af/ https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af/#respond Mon, 07 Jun 2021 00:11:49 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=16081 گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا نیکی فتاحی – ونکوور در تاریخ ۱۱ مهٔ ۲۰۲۱، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمان ویژه‌ای از آمریکا‌ بود؛ مهرنوش مزارعی، نویسنده و مترجم ساکن کالیفرنیای جنوبی، که در نیمهٔ اول این جلسه داستان کوتاه خود را با عنوان «غریبه‌ای در رختخواب من» (این داستان کوتاه را می‌توانید در اینجا بخوانید)، و در نیمهٔ...

نوشته مهرنوش مزارعی: هر کسی با برداشت خود از داستان، معنای تازه‌ای به آن می‌دهد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا

نیکی فتاحی – ونکوور

در تاریخ ۱۱ مهٔ ۲۰۲۱، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمان ویژه‌ای از آمریکا‌ بود؛ مهرنوش مزارعی، نویسنده و مترجم ساکن کالیفرنیای جنوبی، که در نیمهٔ اول این جلسه داستان کوتاه خود را با عنوان «غریبه‌ای در رختخواب من» (این داستان کوتاه را می‌توانید در اینجا بخوانید)، و در نیمهٔ دوم آن، بخش اول رمانش را با عنوان «انقلاب مینا» برای شرکت‌کنندگان خواند. سپس شرکت‌کنندگان به اظهار نظر و طرح سؤالاتی دربارهٔ آنچه خوانده شد، پرداختند. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۳۰ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام، از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور»، بر عهده داشتند.

در ابتدا و پس از احوال‌پرسی افراد، استاد محمد محمدعلی مطابق معمول برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی مقدمه‌ای به معرفی اجمالی مهرنوش مزارعی و کارهای او پرداخت:

«مهرنوش مزارعی در تهران متولد شد، اما بیشتر دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در شیراز و بنادر جنوب ایران گذراند. او دارای لیسانس در رشتهٔ مدیریت بازرگانی از ایران و فوق لیسانس مدیریت تعلیم و تربیت از آمریکاست. در سال ۱۳۵۸ برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا رفت. پس از طی یک دورهٔ علوم کامپیوتری، متخصص و مشاور تولید و نصب سیستم‌های نرم‌افزار کامپیوتر شد. در سال ۱۳۷۰ «فصلنامهٔ ادبی فروغ» را در لس‌ آنجلس بنیان گذاشت و به معرفی ادبیات و هنر زنان پرداخت و مباحث روز فمنیستی را دنبال کرد. در همان سال برگزیده‌ای از نمایشنامه‌های «داریو فو» نویسنده و کارگردان نوبلیست ایتالیایی را که با کمک همسرش فرانکا رامه نوشته بود، ترجمه و تحت عنوان «یک زن تنها» منتشر ساخت. از مهرنوش مجموعه داستان‌های «بریدهٔ نور» ۱۳۷۳، «کلارا و من» ۱۳۷۷ و «خاکستری» در سال ۱۳۸۱، در آمریکا، مجموعه داستان «مادام ایکس» در سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات «باران» در سوئد، و رمان «انقلاب مینا» در سال ۱۳۹۴ به زبان انگلیسی در آمریکا به چاپ رسید. برگزیده‌ای از داستان‌هایش با عنوان «غریبه‌ای در اتاق من» در سال ۱۳۸۳ توسط انتشارات «آهنگ دیگر» در ایران به چاپ رسید و کاندیدای دریافت جایزهٔ بنیاد هوشنگ گلشیری شد. در پی آن داستان «سنگام» او با ستایش منتقدان روبرو شد و در چندین آنتولوژی از جمله کتاب سه‌جلدی «هشتاد سال داستان‌نویسی ایران» استاد حسن میر‌عابدینی و در کتاب «نقش ۸۴» به‌عنوان یکی از ۲۰ داستان برتر سال به‌چاپ رسید. داستان «غریبه‌ای در اتاق من» در کتاب درسی سه‌جلدی «داستان کوتاه ایران» در ردیف بهترین داستان‌های مدرن معاصر فارسی معرفی گردید.

بسیاری از داستان‌های کوتاه مزارعی به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، هلندی، ترکی استانبولی، فرانسوی، و عربی، در آنتولوژی‌های داستان کوتاه و نشریات معتبر به چاپ رسیده‌اند.»

پس از صحبت‌های استاد محمد محمدعلی، مهرنوش مزارعی توضیحاتی را دربارهٔ داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» ارائه کرد. او گفت این داستان، که یکی از قدیمی‌ترین داستان‌های اوست، در ایران به‌علت سانسور با عنوان «غریبه‌ای در اتاق من» به‌چاپ رسید و معتقد است که این عنوانِ تغییریافته به مفهوم کلی داستان آسیب می‌زند. این داستان توسط نمایشنامه‌نویس کانادایی، «دایان گرنت»، به‌صورت نمایشنامه در آمده است. مزارعی سپس اضافه کرد که او رمان «انقلاب مینا» را، که تنها رمان اوست، ابتدا به زبان انگلیسی نوشته و منتشر کرده و بعد آن را به زبان فارسی برگردانده است که به‌زودی منتشر خواهد شد. از روی این رمان نیز نمایشنامه‌ای توسط یک نمایشنامه‌نویس آمریکایی تهیه شده که به‌صورت نمایشنامه‌خوانی به اجرا درآمده، ولی نمایش آن به‌دلیل همه‌گیری فعلاً به‌تعویق افتاده است. پس از این توضیحات، او داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» را خواند و به سؤالات شرکت‌کنندگان در جلسه پاسخ داد.

گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا

پس از اینکه مهرنوش مزارعی داستان را برای افراد حاضر در این جلسه خواند، نوبت به اظهار نظر و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان رسید.

امیرحسین یزدان‌بد گفت که او قبلاً این داستان را خوانده است و آن را از جمله داستان‌های نادر دوزبانه و ارگانیک می‌داند که کمتر نوشته شده‌اند و این سؤال را برای او به‌دنبال داشته که آیا این داستان ترجمه‌پذیر است؟ آیا اگر این داستان به زبان دیگری ترجمه شود، مثلاً تماماً به انگلیسی یا تماماً به فارسی، این حس غریبگی و جداافتادگی موجود در داستان از بین نمی‌رود؟ و این امر تا چه حد در ترجمه قابلِ‌انتقال است؟ امیرحسین معتقد است که در صورت ترجمه، بخشی از این احساس جداافتادگی از میان خواهد رفت.

سپس نوشا وحیدی گفت که او هم این داستان را قبلاً خوانده و آن را خیلی تأثیرگذار یافته، به‌طوری که همچنان بعد از مدت‌ها در ذهنش باقی مانده است. نوشا معتقد است که هر شخصی که همسر یا شریک زندگی داشته است، احتمالاً چنین احساسی را تجربه کرده، ولی کسی به ذهنش نرسیده که آن را به این صورت بنویسد و احساسات یک زن را به این زیبایی ترسیم کند. او داستان را بسیار زیبا، به‌یادماندنی، و چندلایه خواند.

در اینجا مژگان خلیلی خاطرنشان کرد که این داستان قبلاً در یکی از جلسات هفتگی کارگاه داستان‌نویسی ونکوور در گذشته خوانده شده و مورد بررسی قرار گرفته بوده است. مژگان داستان را بسیار زیبا می‌داند و از شنیدن آن لذت برده است. 

استاد محمد محمدعلی سپس مطلبی را که در مورد داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» تهیه کرده بود، برای حاضران در جلسه خواند:

«پیرامون داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی:

دکتر حسین پاینده در آنتولوژی سه‌جلدی داستان کوتاه ایران (جلد ۲ – بخش مدرن – انتشارات نیلوفر) بر این نکته تأکید دارد که هر چند داستان‌نویسان، جامعه‌شناس نیستند، اما همواره با خلاقیت هنری خود دریچه‌هایی را به مسائل اجتماعی زمانه باز می‌کنند که از پسِ آن روابط بینافردی انسان‌ها به‌خوبی دیده می‌شود. از این منظر، داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی در قرائتی نقادانه دو پرسش را پیش روی خواننده قرار می‌دهد؛ نخست آنکه این داستان کدام دریچه را پیش روی جامعه‌شناسان می‌گشاید؟ دیگر اینکه نویسنده با چه تکنیک‌هایی ضمن جذاب‌ساختن داستانِ خود به جامعه‌شناسان یاری می‌رساند که هنری نیز جلوه کند؟ نگاه کنید به اسم بامسمّای داستان که از همان آغاز بیانگر وضعیت فوق‌العاده و پرسش‌برانگیز است. کسی، زنی (مردی)، ناگهان در حریم خصوصی خود شاهد حضور غریبه‌ای است که رفتاری آشنا دارد. پشتش عرق کرده و آغوشش باز است گویی برای نوازش یا ادامهٔ نوازش، اما طرف مقابل، گریزان از حضور او و ترسان از رفتار اوست. چنین حالتی اگر شبیه گم‌گشتگی هویت نباشد، شبیه به تقلای کسی است که از رؤیا یا کابوسی پراضطراب برخاسته، اما هنوز در توهم و رؤیا است. جیغ کوتاه، نالهٔ کوتاه، اما ناتوان از کشیدن جیغی بلند یا هجوم به غریبه. حوادث بین خواب و بیداری معمولاً قدرت حرکت را از آدم درگیر می‌گیرد، اما این شخصیت به پلیس زنگ می‌زند. پس خوابِ خواب نیست. بین خواب و بیداری، در بی‌درکجایی تاریخی ایستاده که تفسیرپذیر است. چه بسا شرح‌ حال کسانی باشد که شریک سالیان زندگی‌شان را در پی حادثه‌ای یا حتی بی‌هیچ تنشی افشاگرانه دیگر نمی‌شناسند و در ناخودآگاه از او می‌هراسند. ابعاد روانی غریبگی را تا جایی وسعت می‌بخشد که او را به‌مثابهٔ خطری بالقوه یا حتی شیئی بی‌مصرف برای خود می‌بیند. بحث بیگانگی عاطفی یا طلاق عاطفی زنان و شوهران یا شرکای زندگی در لابه‌لای سطور این داستان قابلِ‌شناسایی و مضمون و محتوایی مطلوب است برای جامعه‌شناسان.

در بحث کارگاهی و تکنیک‌های به‌کاررفته نیز علاوه بر اسم بامسمّای شبهه‌برانگیز، می‌توان به حس تعلیق بین دو جهان عین و ذهن و درهم‌آمیزی توهم و واقعیت منطقی، بحث تفاوت داستان‌های اصطلاحاً رئالیسم کلاسیک نو و کهنه اشاره کرد که کاملاً چشمگیر است. در رئالیسم نو بعید نیست همهٔ حوادث در بیداری رخ ندهد. می‌تواند وقایعی کابوس‌وار اما در زمان و مکانی معین و آشنا، باورپذیر پیش بروند. اتخاذ این تکنیک به نویسنده مجال می‌دهد، فضا و جوّی بین خواب و بیداری را بکاود و از طریق ضمیر خود‌آگاه به هراس‌ها و انگیزه‌های ناخودآگاه برسد، امور آشنا و غریبه را کنار هم و در یک راستا جلوه‌گر سازد.»

پس از آنکه استاد محمد محمدعلی صحبتش را به پایان رساند، دکتر سعید ممتازی گفت که این داستان با وجود اختصار، عمیق است و اگر از سطح به عمق آن برویم می‌توانیم به این موضوع پی ببریم و در عین حال می‌تواند مبهم هم باشد. واژهٔ «پناه» در داستان نظر او را جلب کرده است و این کلمه را نشان‌دهندهٔ احساس بی‌پناهی می‌داند که در احساسات راوی موج می‌زند. به‌نظر او به دو شکل می‌شود به این داستان نگاه کرد؛ اول اینکه فرد درگیر یک رابطهٔ توأم با فشار، اجبار، و تهدید است و با این رابطه احساس غریبگی می‌کند؛ دوم اینکه این فرد در یک رابطهٔ عاشقانه وارد شده است، اما پس از چندی احساس می‌کند که این عشق در واقع توهمی از عشق است نه خود عشق، و همین امر باعث می‌شود که او در این رابطه احساس غریبگی کند. دکتر ممتازی ادامه داد که داستان به‌نظرش پخته و قوی آمده است. در آخر این سؤال را پرسید که آیا نویسنده هدفی داشته از اینکه راوی داستان علی‌رغم احساس اضطراب و سرما، با دیدن عرق روی بدن مرد یک‌مرتبه آرام می‌شود؟

پس از دکتر ممتازی، نوبت به مرال دهقانی رسید. او گفت که داستان به‌نظرش تصویری و قابلِ‌تجسم آمده است؛ فضای اتاق، لبهٔ پنجره، تلفن، و باقی تصاویر در ذهن او متجسم و ملموس بوده‌اند. او معتقد است که داستان با وجود کوتاهی و ایجاز، از بهترین و کمترین کلمات بهره برده و کامل است و در ذهن می‌ماند. مرال عنصر «دما» را خاطر نشان کرد که در داستان زیاد به‌کار رفته و قابلِ‌لمس بوده و او توانسته سرمای درونی راوی را با آن احساس کند. او اضافه کرد که سرمای زن و گرما و عرق روی بدن مرد نشان‌دهندهٔ تفاوت و فاصلهٔ بین دنیای این دو انسان است.

سپس نوبت به کامران قوامی رسید که پرسید آیا لازم است داستان حتماً دوزبانه باشد یا خیر؟ یعنی اگر شخص پشت تلفن انگلیسی‌زبان نباشد و کل گفت‌وگو به فارسی صورت گیرد یا برعکس، آیا لطمه‌ای به داستان می‌خورد یا خیر؟

طیبه فهیمی گفت که داستان توجهش را جلب کرده و از شنیدن آن لذت برده است. سپس ادامه داد که شاید راوی به بیماری‌ای شبیه به آلزایمر مبتلا بوده و به این دلیل وقتی که از خواب بیدار می‌شود، اتاق و همهٔ فضای اطراف به‌نظرش کاملاً بیگانه می‌آید، و به‌علت این بیگانگی می‌توان چنین برداشتی را هم از داستان کرد. 

آتوسا مشعشعی ضمن تشکر از نویسنده پرسید که آیا لازم است واکنش پلیس پشت تلفن حتماً با واقعیت منطبق باشد؟ و به‌صورت کلی تا چه حد باید به رئال‌بودن عکس‌العمل‌ها به‌خصوص عکس‌العمل‌های شخصیتی از یک شغل به‌خصوص، مثلاً در اینجا پلیس، پایبند بود؟

سودابه رکنی گفت که قبل از این جلسه، داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» را به‌علاوهٔ داستان «بوریس و جانسون» از همین نویسنده خوانده و کاملاً در ذهنش مانده است و این نشان‌دهندهٔ قدرت این داستان‌هاست که در یاد خواننده می‌مانند. به‌عقیدهٔ او با توجه به نام داستان که در آن واژهٔ «من» به‌کار رفته است، به‌نظر می‌رسد که در اتاق کسی جز خود راوی وجود ندارد و در واقع این خود راوی‌ است که در اتاق با خودش روبرو می‌شود، و این نشان‌دهندهٔ تنهایی و غربت اوست، گویی که این کابوس یا خوابی‌ است که راوی می‌بیند و از احساس دلتنگی، تنهایی و دوگانگی او نشئت می‌گیرد. سودابه معتقد است که صدای فرد انگلیسی‌زبان پشت تلفن هم این غربت را نشان می‌دهد.

در اینجا مهرنوش مزارعی ضمن تشکر از توجه شنوندگان، شروع به پاسخ‌گویی به سؤالات و بیان نکاتی دربارهٔ داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» کرد. او گفت:

  • داستان پس از نوشته‌شدن توسط نویسنده به‌وسیلهٔ آمیختن با ذهن خوانندگان به زندگی خود ادامه می‌دهد و مدام در تغییر است و هر کسی با برداشت خود از داستان، معنای تازه‌ای به آن می‌دهد.
  • داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» داستانی رئال نیست که بتوان در آن به‌دنبال واقعی‌بودن اتفاقات بود؛ پس موضوع بیماری آلزایمر یا عکس‌العمل پلیس که آیا با واقعیت عینی سازگار است یا نه، اصلاً در اینجا مطرح نیست، زیرا این داستان داستانی سمبلیک است، با این‌حال خوانندگان مختارند هرطور که برداشت ایشان است، داستان را تعبیر و تفسیر کنند.
  • در جواب یزدان‌بد در مورد دوزبانه‌بودن داستان و چالش‌های ترجمهٔ آن، باید بگویم که خود من هم در ترجمهٔ داستان با دشواری‌هایی مواجه بودم، ولی توانستم با تکنیک‌های استفاده از لحن و کلمات مناسب تا حدی آن احساس غریبگی یا بیگانگی موردِنظرم را منتقل کنم. با این‌حال مشکلات ترجمه همیشه وجود دارند به‌خصوص در شعر و در داستان‌های کوتاه و موجزی مثل این. ترجمهٔ همین داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» به زبان انگلیسی با سختی‌ها و اشکالاتی مواجه بود و با اینکه این داستان به‌صورت گسترده‌ای موردِتوجه مخاطبان فارسی‌زبان من بوده است، در زبان انگلیسی یکی از ناموفق‌ترین کارهای من در نشریات انگلیسی‌زبان به‌حساب می‌آید که همین امر ترجمه می‌تواند از عوامل آن باشد. همین اتفاق برای داستان دیگرم «سنگام» هم افتاد، با وجود اینکه یکی از موفق‌ترین کارهای من در شرق است، اما در نشریات انگلیسی‌زبان چندان موردِاستقبال واقع نشده که باز هم فکر می‌کنم به‌علت دوزبانگی و مشکلات ترجمه بوده است.
  • در جواب دکتر ممتازی باید بگویم که در جملهٔ «نفسم جا آمد» که بعد از دیدن عرق روی پوست مرد به زبان راوی آمد، تعمد خاصی نبوده است و شاید ضعف داستان باشد که این را القا می‌کند.
  • در مورد جنسیت راوی که معلوم نیست، باید بگویم که یکی از دوستان مرد من این داستان را خوانده بود و با راوی همذات‌پنداری کرده بود و به‌نظرش آمده بود که راوی مرد است. راوی جنسیت خاصی ندارد و هر کس می‌تواند طبق برداشت خود جنسیتش را برای خود در نظر بگیرد.
  • همسرِکسی‌بودن به این معنا یا دلیل بر این نیست که در آن رابطه افراد احساس بیگانگی و غریبگی نکنند و این امر می‌تواند اتفاق بیفتد. «رختخواب» را به این علت انتخاب کردم که نزدیک‌ترین مکان باهم‌بودنِ جسم زوج‌هاست و با این‌حال آن‌ها می‌توانند از لحاظ فکری، ذهنی، و روحی بسیار با هم بیگانه باشند.

پس از پایان توضیحات مهرنوش مزارعی، پیمان وهاب‌زاده راجع به داستان نظرش را بیان کرد و گفت که بیش از بیست سال است که داستان‌های مهرنوش مزارعی را می‌خواند و از آن‌ها لذت می‌برد. او کارهای نویسنده را بسیار خوب و تأثیرگذار می‌داند و معتقد است که آن‌ها با خواننده ارتباط نزدیک برقرار می‌کنند، انسان را به فکر وا می‌دارند، و باید روی آن‌ها مکث و تأمل کرد تا به معنای پنهان در آن‌ها دست یافت. به‌زعم او احساس غریبگی کاملاً درونی‌ است، از درون بر می‌آید و به بیرون از ما منتقل می‌شود و در این داستان تقصیر از مرد داستان نیست که با او احساس غریبگی می‌شود، بلکه تقصیر از راوی‌ است که از درون احساس غریبگی کرده و با خود در تضاد و تناقض است. او گفت در داستان «انقلاب مینا» هم همین احساس درونی تضاد و دوگانگی در مینا وجود دارد که داستان را دینامیک و تأمل‌برانگیز کرده است. او داستان «انقلاب مینا» را بهترین رمانی می‌داند که تاکنون خوانده است.

جلد کتاب «انقلاب مینا»، نوشتهٔ مهرنوش مزارعی
جلد کتاب «انقلاب مینا»، نوشتهٔ مهرنوش مزارعی

بعد از صحبت‌های پیمان وهاب‌زاده، مهرنوش مزارعی به اطلاع حاضران در جلسه رساند که نسخهٔ انگلیسی کتاب «انقلاب مینا» در آمریکا چاپ و منتشر شده و از طریق آمازون قابل خریداری است. سپس افزود که نوشته‌های او از لحاظ نثر بسیار ساده‌اند و پیچیدگی کارهای او در مضمون و محتوای داستان است و نه در زبان.

پس از تنفسی ده دقیقه‌ای، مهرنوش مزارعی به خواندن بخش اول رمان «انقلاب مینا» پرداخت و پیش از آن توضیح داد که این رمان تم تاریخی دارد، ولی با این‌حال او تاریخ‌نویس نیست و جمله‌ای از ئی.ال. دکتروف نقل کرد که ترجمه‌اش می‌شود: تاریخ‌نویس می‌گوید که چه چیز اتفاق افتاده، اما رمان‌نویس می‌گوید که آن اتفاق چه حسی داشته است. همین‌طور از مختار پاکی، نویسنده، طراح، و معمار ساکن کالیفرنیا، یاد کرد که طرح روی جلد کتاب «انقلاب مینا» اثر اوست. 

پس از اینکه مزارعی بخش اول رمان «انقلاب مینا» را برای شرکت‌کنندگان خواند، استاد محمد محمدعلی نظرش را این‌گونه بیان کرد که بر اساس این بخش از رمان، دو نکته در آن به‌چشم می‌خورد؛ اول اینکه به‌نظر نوشته‌ای مستندگونه است که از طریق خاطرات شخصیت‌ها به مسائل تاریخی ایران می‌پردازد و انطباق داستان با واقعهٔ ۱۱ سپتامبر می‌تواند آن را رمانی جذاب و خواندنی ‌کند. دوم اینکه رابطهٔ مادر-دختر و جُداسری بین این دو نسل که یکی‌شان بزرگ‌شدهٔ خارج‌ازکشور است و درک درستی از مصائب و مشکلات نسل قبل و مسائل انقلاب ندارد، در این نوشته منعکس شده است؛ و اگر چه این نسل دوم کاملاً از وضعیت نسل قبل نا‌آگاه نیست، اما با مسائل آن کاملاً عجین نشده و در فاصلهٔ خیلی دوری ایستاده است. او در ادامه گفت که مهرنوش توانسته به‌دور از توصیف و شرح اضافه، در یک گزینش دقیق و حساب‌شده مسائلی را مطرح کند که در عین سادگی، پیچیدگی خود را نیز حفظ کنند که بسیار قابلِ‌توجه است. همچنین وضعیت روحی مادر، پس از دوره‌ای جدایی و بی‌خبری از دخترش، با دریافت ایمیل او در هواپیما نشان‌دهندهٔ این است که این مادر علی‌رغم وضعیت مالی و زندگی خوب، دل‌مشغول اختلافات و دیدگاه‌های متفاوت بین خود و دخترش است. 

پس از صحبت‌های استاد محمد محمدعلی، مرال دهقانی گفت که مثل چند داستان دیگری که او از مهرنوش مزارعی خوانده است، تعلیق موجود در این داستان نیز جلبِ‌توجه می‌کند و خواننده را مشتاق به ادامهٔ خواندن. به‌عقیدهٔ مرال، اشاره به ۱۱ سپتامبر که قرار است این دو فرد همدیگر را در آن تاریخ ملاقات کنند به این تعلیق دامن می‌زند. او در ادامه گفت که وضعیت و احساس مهاجری دورازوطن که زندگی را دوباره در خاک دیگری ساخته است، در این داستان نشان داده شده که چقدر به‌خوبی شبیه به وضعیت سایر انسان‌هاست.

گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهرنوش مزارعی، نویسندهٔ ساکن آمریکا

در اینجا امیرحسین یزدان‌بد ضمن اینکه این بخش از داستان را شروع جالبی برای یک رمان دانست، چند دقیقه‌ای را به توضیح دربارهٔ جوامع دورازوطن یا دیاسپورا (diaspora) و تاریخچهٔ آن پرداخت و گفت:

* ریشهٔ دیاسپورا در تاریخ برمی‌گردد به قوم بنی‌اسرائیل و به‌معنای مهاجرت اجباری از خانه و محل زندگی‌ آن‌ها و آرزوی بازگشت به خانه است. 

* به‌مرور بحث مهاجرت، جهان‌وطنی، و اینترنت وارد «دیاسپورا» شده و این مفهوم پیوسته در حال گسترش در حوزه‌های مختلف هنری است.

* سؤال و چالش ما به‌عنوان یک ایرانی این است که این ایرانی‌بودن (پس از مهاجرت) یعنی چه؟ چه چیز باعث ایجاد این احساس هویت می‌شود؟ احساسی که همراه با آن دلتنگی، نوستالژی، افسردگی و غیره می‌آید.

* در ادبیات دیاسپورا، کار اصلی را روسیه کرده است. بعد از انقلاب کبیر روسیه و مهاجرت روس‌ها، ادبیات قوی و اسطقس‌دار روسیه به‌شکل گسترده و جمعی وارد بحث دیاسپورا شد.

* در ادبیات دیاسپورا تبعات و تأثیرات مهاجرت بر ذهن و کار نویسنده، و بنابراین روان‌شناسی و روان‌کاوی را حتماً باید مدنظر قرار داد.

* بحث‌های «لاکان» که به‌نظر من یکی از بهترین و به‌روزترین نظریه‌پردازان حوزهٔ روان‌شناسی‌ است، به داد هنر میان-دوزبانی-دوجهانی می‌رسد و ادبیات دیاسپورا را تبدیل به ادبیات اگزیستانسیالیست می‌کند که در آن، انسان محور است و همه‌چیز در جهان فکری او رخ می‌دهد. اغلب این‌گونه ادبیات با زاویه‌ٔ دید اول‌شخصِ منِ راوی روایت می‌شود و در آن، راوی جهان را از دید خود می‌بیند و نشان می‌دهد. گاهی حتی راوی «ما» می‌شود.

* با تغییر زیستِ بومی، جهان پیرامون تغییر می‌کند، اما خود شخص عوض نشده است و اینجاست که شکاف میان تغییر زبان و فرهنگ هویدا می‌شود.

* تئوری لاکان می‌گوید زیست روانی انسان در سه بخش شکل می‌گیرد: زیست تخیلی، زیست سمبولیک، زیست واقعی (رئال). در مورد زیست تخیلی این بحث مطرح است که ما به‌عنوان ایرانی که تخیلمان در فضای ایران شکل گرفته، آیا با مهاجرت به دنیایی دیگر، تخیلمان دچار تغییر و تضاد می‌شود یا خیر؟ در مورد زیست سمبولیک، این بحث مطرح است که نماد‌های بیرونی که به ما الگوها و سمبل‌ها را القا می‌کنند و به تخیل ما وارد می‌شوند، در صورت تغییر محیط زیستی با تخیل ما تضاد و تناقض ایجاد می‌کنند و افسردگی را ‌به‌دنبال می‌آورند. 

* در مورد «غربت» خیلی مطمئن نیستم که نویسندهٔ ایرانی به‌اندازهٔ نویسندهٔ روس، مثلاً در زمان داستایوفسکی و تولستوی، آن را احساس کرده باشد زیرا آن‌ها صنعت ادبی قوی و محکمی را (از لحاظ ادبیات داستانی) رها کرده و رفته بودند، حال آنکه ما به‌علت سانسور و خیلی مسائل پیرامونی دیگر چندان از لحاظ داستان‌نویسی جای محکمی نداریم و هنوز بلاتکلیف‌ایم، تا آنجا که حتی نویسندگانمان در داخل کشورِ خود و در درونِ خود احساس غربت، جداافتاد‌گی، و تبعید دارند.

پس از صحبت‌های یزدان‌بد، دکتر سعید ممتازی در مورد «انقلاب مینا» گفت که همین بخش او را اغوا کرده و در حین صحبت‌های دوستان کتاب را سفارش داده است. او سپس گفت که به‌غیر از نگاه تاریخی داستان، دو موضوع دیگر نیز در این رمان تنیده شده که به قوام آن اضافه کرده است؛ یکی روابط بینِ‌فردی، و دیگری ایجاد صمیمیت با خواننده. او اضافه کرد که کسانی که از ایران می‌آیند، در کشور خود از آرمان‌هایشان سرخورده شده‌اند و با این سرخوردگی کشور را ترک می‌کنند و در اینجا نیز نمی‌توانند آن‌طور که باید و شاید خود را متعلق بدانند و احساس جداافتادگی همچنان وجود دارد. وی افزود ما به‌عنوان ایرانی معمولاً فقط به خویشاوندان اعتماد داریم و وقتی شخصی مهاجرت می‌کند، از خویشاوندان خود جدا می‌شود و در خارج‌ازکشور علی‌رغم وجود دوستان و رفت‌وآمدهای اجتماعی، احساس تنهایی همچنان برای او وجود دارد و پیداست که این رمان به چنین مسائلی نیز پرداخته است.

بعد نوبت به ویکتوریا مهتدی رسید. او گفت که شروع رمان برایش جذاب بوده و این رمان خواننده را وارد دنیایی می‌کند که از نظر شخصیت‌ها و پیش‌زمینهٔ تاریخی‌شان او را با سه فرهنگ مختلف آشنا می‌کند؛ پدر مینا، مینا، و دختر مینا، که هر یک پیش‌زمینهٔ تاریخی-فرهنگی مختلفی دارند. شخصیت اصلی (مینا) به‌مرور به حرف‌ها و مسائل برخورنده‌ای که غیرِایرانی‌ها (از روی ناآگاهی)‌ دربارهٔ ایرانی‌ها ابراز می‌کنند بی‌تفاوت می‌شود و به‌نوعی به آن‌ها عادت می‌کند؛ گویی که دچار تغییر و تحولی درونی می‌شود، این انقلاب درونی که در مینا رخ می‌دهد موضوع نو و تازه‌ای است که در کنار مستندات تاریخی تکمیل‌کنندهٔ داستان است.

سپس نوید اسکویی‌پور پرسید چه شد که نویسنده این موضوع را انتخاب کرده است، نحوهٔ آفرینش رمان و تفکر پشت داستان برای انتخاب موضوع چه بوده است، زیرا برای خودش رفتن به‌سمت نوشتن رمان کاری بعید و دورازدست به‌نظر می‌رسد و در این‌باره کنجکاو است.

در اینجا مهرنوش مزارعی توضیح داد که او ابتدا تنها نویسندهٔ داستان کوتاه بوده است و تجربهٔ نوشتن رمان نیز برای او تجربه‌ای تازه بوده است. او گفت که لحظات آفرینش این رمان بی‌اندازه برایش لذت‌بخش بوده و او از خیلی قبل‌ از وقایع ۱۱ سپتامبر به فکر نوشتن این کتاب بوده است. حضورش در زمان انقلاب ایران، با همهٔ دردناکی‌اش، باعث ایجاد تحولاتی در او شده که عاقبت منجر به نوشتن این رمان شده است. او گفت برایم سؤال بود که چه شد که من با وجود نداشتن عقاید دینی و با وجود روشنفکری، خودم در این انقلاب شرکت کردم، به‌هر حال بعد از خروج از ایران با مشکلات و مسائل زیادی روبرو شدم که به‌مرور با آن‌ها کنار آمدم و در اینجا جا افتادم. با ایرانی‌های روشنفکر زیادی برخورد کردم و دیدم که تمام ما تقریباً تجربیات مشابهی داشته‌ایم و در واقع «مینا» نمایندهٔ نسلی از زنان ایرانی روشنفکری است که چنین تجربیاتی را پشت سر گذاشته‌اند؛ قبل از انقلاب برای آزادی مبارزه کرده‌اند، درگیر انقلاب شده‌اند، پس از انقلاب مبارزه کرده‌اند، سپس مهاجرت کرده و در اینجا هم درگیر جنگ تازه‌ای شده‌اند و من می‌خواستم این تجربیات را بنویسم. دیدم که غیرِایرانی‌ها هیچ شناخت درستی از هویت ما ایرانی‌ها ندارند و یکی از عللی که کتاب را به انگلیسی نوشتم، همین امر بود. البته من رمان را سال‌ها قبل به فارسی نوشته بودم، اما از آن راضی نبودم و سال‌ها آن را کنار گذاشته بودم، بعدها دوباره به سراغش رفتم و این‌بار آن را به‌زبان انگلیسی نوشتم، زیرا مخاطب من به غیر از ایرانی‌ها، غیرِایرانی‌ها و نسل‌های بعدی هم بودند. و با توجه به روابط سیاسی بین ایران و آمریکا و به‌طور کلی غرب و خاورمیانه، می‌خواستم تاریخ روابط سیاسی جدید را برای آن‌ها تصویر کنم و از بسیاری از تجربیات شخصی خودم استفاده کردم. مینا در این داستان دچار انقلاب‌هایی چندجانبه است: انقلاب سفید، مبارزات سیاسی دانشجویی، انقلاب ایران، مهاجرت؛ اما انقلاب اصلی درون خود اوست که رخ می‌دهد و در نهایت او همه‌چیز را ول می‌کند و می‌رود به‌دنبال انقلاب درونی خویش و شروع به شناخت خود می‌کند.

سپس نوبت به کامران قوامی رسید و او گفت که دختر و پسرش به ادبیات علاقه‌مندند و مشتاق است که با خریدن این کتاب آن‌ها را با جریانات ایران و انقلاب آشنا کند، و چون این رمان به‌شکل داستانی به بیان وقایع تاریخی ایران پرداخته است، خواندنش برای آن‌ها آسان‌تر و شیرین‌تر است تا خواندن تاریخ به‌شکل خشک آن.

بعد نوبت به دکتر علی فدایی رسید. او گفت که داستان با کارهایی که قبلاً خوانده است، متفاوت بوده و در هر یک از داستان‌های مهرنوش مزارعی که خوانده است، رابطهٔ عاشقانهٔ نهفته‌ای جریان داشته که آن را بسیار زیبا کرده است. او معتقد است که داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» با ابهام زیادی نوشته شده و ذهن خواننده را باز می‌گذارد که خودش موضوع را دریابد و به آن پی ببرد. به عقیدهٔ او، نویسنده در نوشتن اَشکال و موضوعات مختلف داستان‌نویسی توانا است.

پس از او حمید مساح پرسید که نوشتن به‌زبان انگلیسی چقدر در بیان احساسات و انتقال آنچه در ذهن داشتید، مؤثر بوده است و تفاوت میان نسخهٔ فارسی و انگلیسی آن را چه‌اندازه احساس می‌کنید؟ او گفت که در داستان «غریبه‌ای در رختخواب من» با قسمت فارسی بیشتر از بخش انگلیسی آن ارتباط برقرار کرده است.

مهرنوش مزارعی در جواب حمید مساح گفت که وقتی او شروع به نوشتن به‌زبان انگلیسی کرده، برایش کاری مشکل بوده و مدتی طول کشیده است تا خود را با آن وفق دهد، زیرا زبان انگلیسی که او می‌دانسته ارتباطی با ادبیات نداشته است، اما رفته‌رفته با ممارست این راه برایش هموار شده و توانسته که (جدا از قواعد دستوری) زبان، تُن داستان، و تُن راوی را پیدا کند. خواندن کارهای ئی.ال. دکتروف، کارور، و مارگارت اتوود او را در این کار یاری کرده است. البته او ویراستار هم داشته و چه از لحاظ ادبی، چه از لحاظ نگارشی، از آن‌ها کمک گرفته است؛ به‌خصوص ویراستارش، که کارهای کارور را هم ویرایش کرده بوده، او را تشویق به نوشتن و ادامهٔ راه کرده است، زیرا به‌عقیدهٔ او مادهٔ خام داستانش اصیل و کمتردیده‌شده بوده است. او در ادامه گفت که مترجمی فارسی‌زبان، کار برگرداندن رمان «انقلاب مینا» را از انگلیسی به زبان فارسی انجام داده، اما نتیجه موردِپسند او واقع نشده است و او مجدداً خودش رمان را به فارسی ترجمه کرده است که در این کار باز به‌علت دوزبانه‌بودن با مشکلاتی هم دست‌وپنجه نرم کرده است.

سپس رضا صلواتی پرسید که تا چه‌اندازه حضور نویسنده در مکان و فضایی که حوادث داستان در آن رخ می‌دهد، برای نوشتن داستان ضروری است؟ به‌خصوص برای چنین داستانی که وقایع تاریخی در آن مطرح می‌شود و شما به‌عنوان نویسنده قسمتی از این وقایع را پس از خروج از ایران تجربه نکرده‌اید. 

مهرنوش مزارعی در پاسخ خاطر نشان کرد که داستان‌های او معمولاً بین واقعیت و خیال اتفاق می‌افتند و گفت: من باید ابتدا با وقایع احساس نزدیکی کنم، آن‌ها را درونی کنم، و سپس درباره‌شان بنویسم. در این داستان هم مینا وقتی که از ایران خارج می‌شود، از وقایع و تجربیات خارج‌ازکشورش می‌گوید، همان‌طور که خودم هم تجربه کرده‌ام. بعضی از وقایع داستان نیز از زبان «زری»، یکی از شخصیت‌های دیگر داستان، بیان می‌شود که خود من در واقع آن‌ها را از دیگران شنیده‌ام و تجربهٔ شخصی ندارم.

سپس حمید غلامی‌پور گفت اکثر کسانی که در مورد تاریخ ایران نوشته‌اند، بیشتر به جنبهٔ سیاسی وقایع پرداخته‌اند و کمتر دیده شده که نویسنده‌ای صرفاً به سیاست نپرداخته و تم‌های دیگری را نیز با آن همراه کرده باشد، بنابراین مشتاق است که این رمان را تهیه کرده و آن را تا آخر بخواند.

 پرترهٔ استاد محمد محمدعلی، نقاشی رنگ روغن کار حمید غلامی‌پور که در این جلسه به استاد تقدیم شد
پرترهٔ استاد محمد محمدعلی، نقاشی رنگ روغن کار حمید غلامی‌پور که در این جلسه به استاد تقدیم شد

در پایان آقای غلامی‌پور تابلو رنگ روغن را که از پرترهٔ استاد محمد محمدعلی نقاشی کرده بود، به مناسبت روز تولد ایشان (با کمی تأخیر)، به‌نمایش گذاشت که مورد استقبال استاد و باقی شرکت‌کنندگان حاضر در جلسه قرار گرفت و این‌گونه نشست ویژهٔ کارگاه داستان‌نویسی ونکوور به پایان رسید.

نوشته مهرنوش مزارعی: هر کسی با برداشت خود از داستان، معنای تازه‌ای به آن می‌دهد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c-%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af/feed/ 0 16081
«غریبه‌ای در رختخواب من»، داستان کوتاهی از مهرنوش مزارعی https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%ae%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7/ https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%ae%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7/#comments Sun, 06 Jun 2021 14:28:05 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=16078 مهرنوش مزارعی – آمریکا  به طرف چپ که چرخیدم، گرمیِ جسمی را زیر بازویم احساس کردم. چشم‌هایم را باز کردم. ناگهان نگاهم به صورت غریبه‌ای افتاد که در کنارم و در فاصله‌ای نزدیک خوابیده بود. صورتش کنار صورتم قرار داشت و من با هر دم، گرمیِ نفسش را به درون می‌بردم. فریاد کوتاهی کشیدم، از جایم بلند شدم و بی‌اراده به‌طرف درِ اتاق دویدم. دستگیرهٔ در را با شدت پیچاندم؛ اما در، تکانی نخورد. نفسم...

نوشته «غریبه‌ای در رختخواب من»، داستان کوتاهی از مهرنوش مزارعی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
مهرنوش مزارعی – آمریکا 

به طرف چپ که چرخیدم، گرمیِ جسمی را زیر بازویم احساس کردم. چشم‌هایم را باز کردم. ناگهان نگاهم به صورت غریبه‌ای افتاد که در کنارم و در فاصله‌ای نزدیک خوابیده بود. صورتش کنار صورتم قرار داشت و من با هر دم، گرمیِ نفسش را به درون می‌بردم. فریاد کوتاهی کشیدم، از جایم بلند شدم و بی‌اراده به‌طرف درِ اتاق دویدم. دستگیرهٔ در را با شدت پیچاندم؛ اما در، تکانی نخورد. نفسم از وحشت به شماره افتاد. فریادم به‌صورت نالهٔ کوتاهی از گلویم بیرون آمد. تلاشم که برای بازکردنِ در به جایی نرسید، به‌دنبال پیداکردن راه فرار دیگری، برگشتم. حالا غریبه پشت به من در تخت خوابیده بود و به‌آرامی نفس می‌کشید. به طرف پنجره رفتم، آن را با سرعت باز کردم و دست‌هایم را روی تیغهٔ دیوار گذاشتم. بدنم را قدری باﻻ کشیدم و بیرون را نگاه کردم. تا کف خیابان چندین طبقه فاصله بود. طوفان غوغا می‌کرد. دانه‌های درشت برف همراه با باد به درون اتاق پرتاب می‌شد. با عجله خودم را از پشت پنجره کنار کشیدم و به گوشهٔ دیگر اتاق پناه بردم و پشتم را تا حد امکان به دیوار چسباندم. طوری به آن فشار می‌آوردم که شاید در جایی، دری مخفی باز شود و مرا در خود پناه دهد. تنم از ترس و سرما می‌لرزید. چشمم به تلفن افتاد که در فاصلهٔ کمی از او، در کنار تخت قرار داشت. صدای آرام نفس‌های غریبه با زوزهٔ باد در هم آمیخته بود. من از سرما می‌لرزیدم؛ اما بر بدن لخت غریبه دانه‌های عرق نشسته بود. 

نفسم کمی آرام گرفت. داشتم به شانه‌هایش نگاه می‌کردم که غلتی خورد و رویش را به طرفم برگرداند. دوباره از جا پریدم و محکم به دیوار چسبیدم. اگر چشم‌هایش را باز می‌کرد، درست در تیررس نگاهش بودم. همان‌طور چسبیده به دیوار، روی زمین نشستم و خودم را چهاردست‌وپا به آن‌سوی تخت کشاندم. تلفن را با سرعت از روی میز قاپ زدم و در کنج اتاق نشستم.

گوشی را با آرامی برداشتم و با انگشت‌هایی که به‌سختی حرکت می‌کردند شماره‌ای را گرفتم. صدای خشنی از آن طرف تلفن جواب داد. دهانم را به گوشی نزدیک کردم و خیلی آهسته گفتم: 

‎“There is a stranger in my bed.”‎

‎“Excuse me?”‎

‎“There is a stranger in my bed!”‎

‎“I am sorry, I can’t hear you. Would you talk louder?”‎

‎“I can’t, he might wake up.”‎

‎“Who is he?”‎

‎“I don’t know. When I opened my eyes, he was in my bed.”‎

‎“Are you sure you don’t know him?”‎

نگاهی به تخت انداختم.

‎“I guess.”‎

‎“You are not sure?!”‎

با دقت بیشتری به صورت غریبه نگاه کردم. 

‎“Was he with you when you went to bed?”‎

مِن‌ومِن‌کنان گفتم:

‎“I don’t know him; he is a stranger!”‎

‎“So what is he doing in your bed?”‎

‎“I don’t know.”‎

‎“Could you take a look at him and tell me if you have seen him before?”‎

تلفن را زمین گذاشتم و با قدم‌های آهسته به طرفش رفتم. آرام روی لبهٔ تخت نشستم. یک دستش را زیر صورتش گذاشته بود و با دهان نیمه‌باز، نفس می‌کشید. چشم‌هایش را باز کرد، نگاهی به من انداخت و بازوهایش را برایم باز کرد. از جایم بلند شدم و در چند قدمی او ایستادم. با تعجب به من نگاه کرد. از بیرون هنوز صدای طوفان و باد به گوش می‌رسید. ذرات برف در اطرافم پراکنده بود. صدا از پشت تلفن فریاد زد:

‎“Have you looked at him?”‎

دوباره شروع کردم به لرزیدن. بازوهای غریبه هنوز باز بودند. با تردید قدمی به جلو گذاشتم. لبخندی صورتش را پوشاند. قدم دیگری جلو گذاشتم و در بازوانش جا گرفتم. دست‌های گرمش شروع به نوازش شانه‌هایم کرد. صدا هنوز فریاد می‌زد:

 ‎“Do you know him?”‎

چشم‌هایم را روی هم گذاشتم و زیر لب گفتم:

‎“I don’t know! I don’t know!”‎

 

ژانویهٔ ۱۹۹۳

نوشته «غریبه‌ای در رختخواب من»، داستان کوتاهی از مهرنوش مزارعی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2021/06/06/%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%ae%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7/feed/ 1 16078