<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مهدی حبیب الله بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مهدی-حبیب-الله/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 13 Dec 2023 01:05:22 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مهدی حبیب الله بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مهدی-حبیب-الله/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>تقدیم به انسانیت</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/02/20/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/02/20/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Feb 2023 02:24:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[زن، زندگی، آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد میثمی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب الله]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب‌الله]]></category>
		<category><![CDATA[مهسا امینی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20073</guid>

					<description><![CDATA[<p>مهدی حبیب‌الله – ونکوور و آنگاه که مرگ را چون کودکی در آغوش خود فشردی، مرگ هم نزد تو آرام و خجل در کنج اتاق چشم‌هایش را بر زمین دوخت و از شرم گونه‌هایش چون خونِ دویده در رگ آدمی، سرخ گردید و هرگز تا رفتنش سرِ خود به خجلت از حضورت بالا نیاورد. او نیز همراه با قَدَر قُدرت‌های کاذب همچون بالُنی بادشده، در دستان کودکی بازیگوش با سوزنی به ضخامت روح بزرگت ـ در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/20/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa/">تقدیم به انسانیت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">مهدی حبیب‌الله</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و آنگاه که مرگ را چون کودکی در آغوش خود فشردی، مرگ هم نزد تو آرام و خجل در کنج اتاق چشم‌هایش را بر زمین دوخت و از شرم گونه‌هایش چون خونِ دویده در رگ آدمی، سرخ گردید و هرگز تا رفتنش سرِ خود به خجلت از حضورت بالا نیاورد. او نیز همراه با قَدَر قُدرت‌های کاذب همچون بالُنی بادشده، در دستان کودکی بازیگوش با سوزنی به ضخامت روح بزرگت ـ در فضای حبس‌گاه ـ حجم خالی خود را عیان ساخته، به آستان تو بوسه زده و زمان تعظیم، تسلیم اراده‌ات گردیده، باور کردند که مرگ هرگز به سراغ آدمیانی چون تو نخواهد آمد &#8211; چنانچه بارها در تاریخ این امر تکرار گردیده است &#8211; چرا که تو مرگ را قبل از او و بیش از خود مرگ باز شناخته‌ای. قدرت‌های مسلطِ خصم، نیز از هیبت این هیئت گسترده و بزرگ به خود لرزیدند و در برابر قدرتت، کرنش کرده‌اند؛ که می‌دانستند تو را نمی‌توان شکست. تو را نمی‌توان تطمیع نمود، چرا که تو هرگز برای خود خواستی، نخواستی و این جلال و جبروتِ پوشالی آنان را در هم تپیده است و تو بر فراز بام بلند آدمی‌زادگان به این پوشال‌مغزان لبخند می‌زنی: من از مرگ بیزارم؛ «که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است. ولی، آن‌دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛ ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرورفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است.»</span><span style="font-weight: 400;"> و بدین‌سان اسطورهٔ آرش باری دیگر، همچون اقلیم هشتم سهرودی بر بام یأس، افسردگی و ماتمِ شهر، باران رحمت، امید و رقص را فرو می‌ریزد و گذشتن از خود را یاد می‌آورد؛ گذشتن از زیباترین حضور هستی. وقتی انسان به این نقطه از حضور فراخوانده می‌شود، خویش خویشتن را برای آنچه درک ضرورتش نامیده، تقدیم می‌دارد. مگر حکمت در شرق چه می‌گوید؟ جز بیانِ خودآگاهانه، یگانه‌شدن با هستی و جاودانه‌شدن بر فراز تاریخ زمانش. آن‌چنان‌که او، هست و نیست، بود و نبود و هر آنچه را با او معنا می‌یابد و یا او در آن ها معنا می‌بخشد، نه برای بدن خویش، که برای درک خویشتنی به گستردگی انسانیت به میدان معامله می‌گذارد. این او، اویِ منِ فردی نیست، بل تبلور جمعی است در هیبت فرد &#8211; فردی استعلایافته &#8211; آرمان جماعتی است در هیئت شخصی خاص. گویی ضرورت هستی، او را انتخاب کرده است که نشان پیدایی عصری نوین را هشداری باشد. گویی او از اعماق مردم طلوع کرده است تا اعماق تاریخِ همان مردم را به رخُ کشیده، گویی زمان زایش ققنوس از خاکستر و پرواز سیمرغ از آشیانهٔ قلهٔ قاف، فرا رسیده تا به ستم‌دیدگان و آرزومندان یاد آورد که همیشهٔ روزگار، در بر پاشنهٔ ظلم نمی‌گردد. او آمده است که امید را در دل ناامیدان و رزم را در دل فرزندمردگان یاد آورد. او به‌نمایندگی کشته‌های جوانمان ساریناها، نیکاها، مهساها، فریدون و غزاله‌ها، پدرام و مازیارها، ندا، پویا، کیان پیرفلک، محسن شکاری، جانباختگان شهریور، آبان و آذر و دی، سقوط هواپیما، اعدام‌های ناجوانمردانه و هزاران جان پرواز کرده در طول چهل و چهار سال ظلمت و سیاهی به‌پا خواسته و اعلام می‌دارد که دیگر وقت ستم و ستمکاری ضحاک و اندیشهٔ ضحاکان با دست‌های کاوه‌های زمانه، تمام گردیده است و این درفش، اینک در دستان و بر بازوان دختران و پسران جوان قرار خواهند داشت و مردان و زنان سالمند چونان پشتوانهٔ تجربه و اندیشگان، یاور و همراه آنان خواهند رزمید. اینجا دیگر آوازه‌خوانی نیست، این خود آواز است. این است پیام فرهاد میثمی، کسی که جان خود در تیر کرده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن نمی‌پاید به «آنی» چون درونش جنبش است / آن به «آن» بودن همانا مطلق اندر نسبت است</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵ فوریه برابر با ۱۶ بهمن ۱۴۰۱ </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/20/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa/">تقدیم به انسانیت</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/02/20/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20073</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دو شعر از مهدی حبیب‌الله &#8211; با احترام به جان‌های بردارشده</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/02/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ac/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/02/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2023 03:12:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب الله]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب‌الله]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19966</guid>

					<description><![CDATA[<p>مهدی حبیب‌الله &#8211; ونکوور &#160; ۱ از قلب مادر  می‌رباید عشق را  می‌آویزد بر تاریکی و نموریِ دار سنگین و سرد آنی؛ می‌فشارد بر تارها گلو را تنگ کلام؛ در خشک‌نای گلو یخ می‌بندد    آواز و سرودی  نه؛   بند است نفس خورشید، تاریک  زمان، متوقف لرزش سرمایی  فرو می‌ریزد  سرریز از بدن شُره می‌کند…  شرابه‌های جان  سطح خیابان مرگ می‌سپارد به راه  همهٔ شهر را می‌ماند لکه‌ای سیاه بر انتهای شب  هرگز،          اما،               سکوت!                      نیست...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ac/">دو شعر از مهدی حبیب‌الله &#8211; با احترام به جان‌های بردارشده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">مهدی حبیب‌الله</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-family: sahel;"><b>۱</b></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از قلب مادر </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌رباید عشق را </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌آویزد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بر تاریکی و نموریِ دار</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سنگین و سرد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنی؛</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌فشارد بر تارها</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گلو را تنگ</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کلام؛ در خشک‌نای گلو یخ می‌بندد   </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آواز و سرودی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه؛  </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بند است نفس</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خورشید، تاریک </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زمان، متوقف</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لرزش سرمایی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرو می‌ریزد </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرریز از بدن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شُره می‌کند… </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرابه‌های جان </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سطح خیابان مرگ می‌سپارد به راه </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همهٔ شهر را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌ماند لکه‌ای سیاه بر انتهای شب </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرگز،</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">         اما،</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">              سکوت!</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">                     نیست انتهایش</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌گونه که شب نیست پایانش </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گشوده رازی دیگر</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمز دیگری می‌شود آشکار </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌شکُفد شفق</span></p>
<figure id="attachment_19970" aria-describedby="caption-attachment-19970" style="width: 387px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-19970" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=387%2C500" alt="طرح از افشین سبوکی – اینستاگرام: ‎@afshinsabouki" width="387" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?w=387&amp;ssl=1 387w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=232%2C300&amp;ssl=1 232w" sizes="(max-width: 387px) 100vw, 387px" /><figcaption id="caption-attachment-19970" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طرح از افشین سبوکی – <a href="https://www.instagram.com/afshinsabouki/?hl=en">اینستاگرام: ‎@afshinsabouki</a></span></figcaption></figure>
<p><span style="font-family: sahel;"><b>۲</b></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بتازید؛</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با قلب‌های سنگی‌تان</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در انتهای کوچهٔ بن‌بست </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرهای سرخ کبوتران</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پنجه‌هایتان جا مانده </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دهانتان بوی خون</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چکه می‌کند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از چشمانتان نکبت </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و البته ترس   </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ولیک؛</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شعله می‌بارد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقت پایان شماست.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ac/">دو شعر از مهدی حبیب‌الله &#8211; با احترام به جان‌های بردارشده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/02/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%ad%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19966</post-id>	</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/10/10/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87%d9%94/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/10/10/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87%d9%94/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2020 16:17:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب الله]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب اله]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب‌الله]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14590</guid>

					<description><![CDATA[<p>رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله، نویسندهٔ ساکن ونکوور، ژوئیهٔ امسال منتشر شده و از طریق وب‌سایت آمازون در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. این کتاب کوششی است برای طرح مسائل فلسفی به‌شکلی متفاوت و در قالب گفت‌وگو و پرسش و پاسخ دربارهٔ مباحث فلسفی از ایدئولوژی گرفته تا هستی‌شناسیِ عشق، زیبایی‌شناسی و موارد دیگر به بحث می‌پردازد. نویسنده در پیش‌گفتار این کتاب چنین می‌نویسد: در این کتاب سعی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/10/10/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87%d9%94/">معرفی کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله، نویسندهٔ ساکن ونکوور، ژوئیهٔ امسال منتشر شده و از <a href="http://bit.ly/DialogwithFarzaneh" target="_blank" rel="noopener noreferrer">طریق وب‌سایت آمازون در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است</a>.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این کتاب کوششی است برای طرح مسائل فلسفی به‌شکلی متفاوت و در قالب گفت‌وگو و پرسش و پاسخ دربارهٔ مباحث فلسفی از ایدئولوژی گرفته تا هستی‌شناسیِ عشق، زیبایی‌شناسی و موارد دیگر به بحث می‌پردازد.</span></p>
<figure id="attachment_14592" aria-describedby="caption-attachment-14592" style="width: 392px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-14592" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/IMG_5589.jpg?resize=392%2C500" alt="مهدی حبیب‌الله" width="392" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/IMG_5589.jpg?w=392&amp;ssl=1 392w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/IMG_5589.jpg?resize=235%2C300&amp;ssl=1 235w" sizes="(max-width: 392px) 100vw, 392px" /><figcaption id="caption-attachment-14592" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مهدی حبیب‌الله</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نویسنده در پیش‌گفتار این کتاب چنین می‌نویسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">در این کتاب سعی شده است نکاتی از فلسفه در قالبی متفاوت بیان شود. شیوهٔ بیان گفت‌وگو به‌خاطر پاسخ به سئوالاتی‌ست که خواننده در حین مطالعه با آن روبرو خواهد شد و از جانبی دیگر به‌نظر نگارنده، مباحث از خشکی و جمودی و بیان یک‌سویه خارج می‌گردد. بحث و گفت‌وگو در باب فلسفه به‌واسطهٔ انتزاعی و پیچیده بودنش همواره دچار نوعی یکنواختی در گفتار می‌شود و معمولاً خواننده غیرحرفه‌ای را بیشتر به خواب و تخیل فرا می‌خواند. در اینجا سعی گردیده اول: با طرح سؤالاتی متن را از یکنواختی خارج نموده و خواننده را دعوت نماید تا حضورش فعال‌تر باشد و دوم اینکه با ورود به فضا و حاشیه‌های واقعی، هماهنگی و هارمونی بین بحث‌های انتزاعی و تئوریک با دنیای پیرامون را شکلی عینی ببخشد و سوم بی‌آنکه مباحث به وادی ابتذال کشیده شود، تا حد امکان به زبان ساده و روان و به‌روزشده بیان گردد.</span></i></span></p>
<figure id="attachment_14593" aria-describedby="caption-attachment-14593" style="width: 327px" class="wp-caption alignnone"><a href="http://bit.ly/DialogwithFarzaneh" target="_blank" rel="noopener noreferrer"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-14593" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/Goftogoo.jpg?resize=327%2C500" alt="عرفی کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله" width="327" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/Goftogoo.jpg?w=327&amp;ssl=1 327w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/10/Goftogoo.jpg?resize=196%2C300&amp;ssl=1 196w" sizes="(max-width: 327px) 100vw, 327px" /></a><figcaption id="caption-attachment-14593" class="wp-caption-text"><a href="http://bit.ly/DialogwithFarzaneh" target="_blank" rel="noopener noreferrer"><span style="font-family: pfont;">برای خرید کتاب روی جلد کتاب یا اینجا کلیک کنید</span></a></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">تقسیم‌بندی و تیتربندی در این کتاب به گونه‌ای‌ست که از مبانی و مفاهیم ساده آغاز می‌گردد و در روند مطالعه، موضوعات پیچیدگی و عمق بیشتری می‌یابند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">بخش اول شامل پنج قسمت است با پنج تعریف و تفسیر جدا در مورد موضوعات عام و پراکنده. در بخش دوم خواننده با مفاهیم کلیدی فلسفه آشنا می‌شود که در هشت قسمت بیان شده است. بخش سوم ورود به بحث زیبایی‌شناسی و اشاراتی هم در باب حکمت در شرق دارد. در بخش چهارم سعی گردیده به معنای حکمت در شرق بیشتر ورود کرده و نشانه‌شناسی این نگاه را توضیح دهد. بیان ارزشمندی مفهوم عشق در فلسفه شرق در این بخش مورد توجه واقع گردیده است. این بخش شامل نه قسمت است. پایان بخش این کتاب نیز به شکلی است که ادامه آن را طلب می‌کند. امید که اندیشمندان و منقدین در باروری و تداوم و توسعه این مفاهیم راهگشا باشند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از طریق لینک: </span><a href="http://bit.ly/DialogwithFarzaneh"><span style="font-weight: 400;">http://bit.ly/DialogwithFarzaneh</span></a><span style="font-weight: 400;"> خریداری کنند.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/10/10/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87%d9%94/">معرفی کتاب «گفتگوی من و فرزانه» نوشتهٔ مهدی حبیب‌الله</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/10/10/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87%d9%94/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14590</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ملاقات عشق</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/09/20/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/09/20/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2016 16:02:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب الله]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی حبیب‌الله]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3072</guid>

					<description><![CDATA[<p>مهدی حبیب‌الله &#8211; ونکوور ۱ شب بود. هنوز عفریت تاریکی در سراسر شهر جولان می‌داد. پاسداران خاموشی از دخمه‌های خود بیرون خزیده و خیابان‌های شهر را درنوردیده بودند تا در آن گَردِ  وحشت پراکنند و بر گذرگاه‌های عشق، صلیب مرگ برافرازند. همهٔ شهر سیاه بود و تاریک. با پدیدارشدن اولین طلیعه‌های خورشید از پسِ بلندای البرز، نور امید بر رگ‌های خسته و واماندهٔ شهر روان شد و گرمای خونِ زندگی، شهر را به هوشیاری و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/09/20/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82/">ملاقات عشق</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><b></b><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهدی حبیب‌الله &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۱</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شب بود. هنوز عفریت تاریکی در سراسر شهر جولان می‌داد. پاسداران خاموشی از دخمه‌های خود بیرون خزیده و خیابان‌های شهر را درنوردیده بودند تا در آن گَردِ  وحشت پراکنند و بر گذرگاه‌های عشق، صلیب مرگ برافرازند. همهٔ شهر سیاه بود و تاریک.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با پدیدارشدن اولین طلیعه‌های خورشید از پسِ بلندای البرز، نور امید بر رگ‌های خسته و واماندهٔ شهر روان شد و گرمای خونِ زندگی، شهر را به هوشیاری و بیداری دعوت نمود. پنجرهٔ دل‌ها گشوده شد و نورخورشید پلک‌های خفتگان را باز نمود. ستارگان به سطح زمین سرازیر و در کالبد انسانی‌شان جای خوش کردند. سپس قطره‌ها به‌هم پیوستند و بر رود شهر نور امید جاری گشت. زمان، زمان شکوفاشدن عشق بود، زمانی که نور در برابر ظلمت، امید در مقابل یأس و جسارت در ستیز ترس، صف‌درصف و چشم‌درچشم ایستاده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در چنین وحشت‌نما روزی از شهریورماه بود که اولین بارعشق قلبم را دق‌الباب کرد. پیداکردنش شاید عجیب‌ترین حکایت آن روز بود. هفده شهریور بود، حکومت نظامی‌ و میعادگاه عشق، در میدان ژاله قرار داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چه روزی بود آن روز. از چهار طرف رودررو، جلوی هم ایستادیم. آن‌ها سرباز بودند، با یونیفرم و مسلح به سلاح، ما انبوه آدمی‌ بودیم، تپیده در هم. آن‌ها ایستادند، ما نشستیم. آن‌ها اخطار دادند، ما شعار دادیم. برابرِ هم در اوجِ نابرابری. نگاه در نگاه. هر چه زمان می‌گذشت، ما به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم و لوله‌های تفنگ آن‌ها به‌سوی قلب ما نشانه. آن‌ها نشانه گرفتند، ما با انگشتان خود نشانِ پیروزی حواله‌شان کردیم. و آن‌گاه&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاید صدای خالی‌کردن تیرآهن بود. اما نه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سنگینی آدم‌ها. و پس از آن شوری خون را در دهانم حس کردم. بدنم از تازگی‌اش حس گرم‌شدن را تجربه کرد. پیراهنم رنگ به رنگ شد. اول تصور کردم خودم سوراخ شده‌ام. بعد دیدم دیگران سوراخ شده‌اند و من گرم شده‌ام. هوا گرم بود، ولی خون گرم‌تر. سردی زمین و جوی آب هم نتوانست جلوی عطش مرا بگیرد. به‌زور خودم را از زیر سنگینی انبوهشان که زخم داشتند یا روحی در بدن نداشتند، بیرون کشیدم. نفیر گلوله  فضا را می‌شکافت و ما فضا را دوباره پُر می‌کردیم. پشتی‌مان به زمین می‌غلطید و پشت‌مان گرم می‌شد از شتک‌های خونش. و ما بی‌ترس پیش می‌رفتیم. چه‌قدر زمان بُرد، نمی‌دانم. دَری باز شد و صدایی از میانِ انبوه صداها و دستی از میانِ انبوه دست‌ها مرا به‌سوی خود کشاند. خودم را به داخل خانه پرتاب‌شده یافتم و با همان شتابِ قبل در با صدایی مغرور و خسته بسته شد. پس از آن آرامش بود و سکوت. خانه تنگ بود و سفرهٔ دل گسترده. چه‌ جایِ تنگ و تاریکی بود آنجا. و چه قلب‌های بزرگی که این تنگی و فشردگی را چاره‌ساز بود. گویی سال‌ها و شاید قرن‌هاست که ما نیازمند همین بوده‌ایم. این عطر امید بود و شادابی روح که فضا را دل‌نشین می‌نمود. چرا که فشردگی آدم‌ها در آن فضای تنگ، به تو حس امنیت القا می‌کرد و این احساس، تو را امیدوارتر می‌نمود. و این‌بار سی مرغ به سیمرغ بدل شده بود. باور پرواز بر همه غالب گشته بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۲</b><span style="font-weight: 400;">        </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از گرمای نفسش در زیر گوشم، موهای تنم سیخ شده بود. چه تندوتند نفس می‌کشید. او توانسته بود از جلوی گلوله‌ها به‌موقع فرار کند، من نیز.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صورت او از مرگ دیگران خونی شده بود، پیراهن من نیز. اکنون در آن فضای تنگ و تاریک به‌ناچار چسبیده به‌هم ایستاده بودیم. و چه اجبار باشکوهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گویی فصل مشترک این وصل، پشتِ همین در، صف‌درصف با سلاحی آماده، به انتظار ایستاده است. و ما سینه به سینهٔ هم داده بودیم. ضربان قلب او با نفس‌های من یکی شده بود. طنین نبض او هیجانی را در من جایگزینِ غلیانی می‌کرد. نفس به نفسِ هم می‌دادیم. آرام‌آرام سر او برشانه‌های من فرود آمد و دستان امیدوار من در میان تار موهای او.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر کم‌کم طنین گلوله‌ها در هم‌صدایی ضربان قلب من و او محو می‌شد. و ما در آن خلوت و تاریکی، همچون کوره‌ای گرم و سوزاننده، شعله‌های درونمان بارور می‌شد و خود غافل از آن بودیم یا شاید بهتر آن بود خود را در غفلت بیانگاریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او همچون کودکی در آغوش مادر، در میان بازوانم احساس امنیت می‌کرد. در حال تجربه‌کردنِ جوشش عجیبی درون خودم بودم. همچنان که در آن‌سوی این دیوارتجربه‌ای در حال تکوین بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>۳</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ناگاه، تیری از میان در عبور کرد و دو دیگر در پی‌اش آمد. خون بر صورتم شتک زد و بازوانم تهی از پُر. این‌بار شیرینی عشق با شوری خون کام دلم را تلخ نمود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر تابِ ماندن در خود نمی‌یافتم. فضا تاریک می‌نمود و من خفگی را در ناتوانیِ فریادِ خود حس کردم . دیگر هیچ ناله‌ای از حنجره‌ای خارج نمی‌شد و من حتی صدای خود را نمی‌شنیدم. گوش‌هایم ناشنوا و چشم‌هایم را پرده‌ای از خون پوشانده بود. آغوش من خالی شد و دلم پر از نفرت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلافه در گشودم. خود را در هُرمِ گرمای آفتاب، خورشیدی یافتم. و بوی خونی که بر قرمزی سنگ‌فرشِ منقّش به سرانگشت دست‌ها بود، مرا سرمست از باده نمود. بی‌باده‌ای مست‌شدن راه مستانهٔ عشق است. اینک شرابِ عشق در جامم خوش درخشیده بود و من تلوتلوخوران به پیشوازشان می‌رفتم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر سنگینی گام‌هایم با چابکی تیرها ناهمسنگ می‌نمود و من نیز با عشق هم‌آغوش شدم و در خورشید زندگی، مرگ را تمنا کردم تا شاید بدین سان زندگی را بیاموزم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/09/20/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82/">ملاقات عشق</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/09/20/%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%b9%d8%b4%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3072</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-04 04:54:13 by W3 Total Cache
-->