<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>منیرو روانی پور بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/منیرو-روانی-پور/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Sep 2024 16:04:34 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>منیرو روانی پور بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/منیرو-روانی-پور/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jan 2024 05:41:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[بابک پیامی]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[حامد اسماعیلیون]]></category>
		<category><![CDATA[ژوزف اکرمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[شاهین مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا قندچی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سخایی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22176</guid>

					<description><![CDATA[<p>مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور چهار سال از فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ می‌گذرد. فاجعه‌ای بهت‌آور که هنوز در یاد اغلب ایرانیان به‌ویژه ایرانیان مهاجر ساکنِ کانادا زنده است.  در این چهار سال برنامه‌ها و گردهمایی‌های متعددی برای پشتیبانی از دادخواهی خانواده‌های جانباختگان و همچنین گرامیداشت یاد مسافران بی‌گناه پرپرشده در این پرواز برگزار شده است. اما کار دیگری که اگر اهمیتش از برگزاری تجمعات بیشتر نباشد، کمتر نیست، تولید آثار ادبی و هنری متعدد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/">مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%ae%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">مسعود سخایی‌پور</a>، LJI Reporter – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهار سال از فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ می‌گذرد. فاجعه‌ای بهت‌آور که هنوز در یاد اغلب ایرانیان به‌ویژه ایرانیان مهاجر ساکنِ کانادا زنده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این چهار سال برنامه‌ها و گردهمایی‌های متعددی برای پشتیبانی از دادخواهی خانواده‌های جانباختگان و همچنین گرامیداشت یاد مسافران بی‌گناه پرپرشده در این پرواز برگزار شده است. اما کار دیگری که اگر اهمیتش از برگزاری تجمعات بیشتر نباشد، کمتر نیست، تولید آثار ادبی و هنری متعدد برای ثبت این فاجعهٔ بی‌سابقه برای نسل‌های کنونی و از آن مهم‌تر نسل‌های بعدی است. کسانی که در زمان این فاجعه شاید هنوز زاده نشده بودند و اگر چنین آثاری نباشد، اطلاعاتشان دربارهٔ این فاجعه به روایت‌هایی که از مادران و پدرانشان خواهند شنید و نیز پوشش‌های رسانه‌ای آن دوره، محدود خواهد ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چیزی شبیه به آنچه که محمد موسوی در رمان «نویسنده‌ها دوبار می‌میرند» به آن اشاره می‌کند: «اساساً بعد از گذشت مدتی دراز دیگر حقیقتی وجود ندارد؛ مُشتی اطلاعات تاریخی‌ست و احساسات پایمال‌شدهٔ انسان‌هایی داغ‌دیده. همین!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما بودن این آثار قطعاً به نسل‌های آینده کمک می‌کند تا با اثری که این فاجعهٔ هولناک بر زندگی بازماندگان گذاشته آشنا شوند و برداشتی هرچند ناقص از عمق درد و رنجی که به این خانواده‌ها تحمیل‌شده، به‌دست آورند. در این مطلب مروری کوتاه خواهیم داشت بر تعدادی از این آثار در طول این چهار سال.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اثر منیرو روانی‌پور و اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ژانویهٔ ۲۰۲۱ و در نخستین سالگرد سرنگون‌کردن پرواز پی‌اس‌۷۵۲، گزارشی در شمارهٔ ویژهٔ پرواز ۷۵۲ رسانهٔ همیاری دربارهٔ برگزاری کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، برای بازماندگان قربانیان این پرواز، منتشر شد. کمتر از یک‌سال بعد و در دسامبر ۲۰۲۱، منیرو روانی‌پور کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» را که حاصل آن کلا‌س‌هاست، بر روی<strong><a href="https://bit.ly/I-will-call-you-once-I-arrived-in-Kyiv" target="_blank" rel="noopener"> سرویس کتاب الکترونیک Google Play Books</a></strong> منتشر کرد و بعدتر نسخهٔ چاپی آن را هم روی <a href="https://www.amazon.ca/Will-Call-Once-Arrive-Kyiv/dp/1716138701/ref=sr_1_5?crid=3DZ7ODSXA8WJB&amp;keywords=moniro&amp;qid=1704866488&amp;sprefix=moniro%2Caps%2C167&amp;sr=8-5"><strong>وب‌سایت آمازون</strong></a> قرار داد، همچنین ترجمهٔ انگلیسی آن هم <a href="https://www.amazon.ca/Will-Call-Once-Arrive-Kyiv-ebook/dp/B0C82W8QK8/ref=sr_1_1?crid=2VQSSS9WB0SBX&amp;keywords=M.R.+Ghanoonparvar.+I+will+call+you&amp;qid=1704866689&amp;s=books&amp;sprefix=m+r+ghanoonparvar+i+will+call+you%2Cstripbooks%2C112&amp;sr=1-1" target="_blank" rel="noopener">روی <strong>سرویس کیندل آمازون</strong></a> و نیز <strong><a href="https://www.lulu.com/shop/moniro-ravanipour/i-will-call-you-once-i-arrive-in-kyiv/paperback/product-w6qr74.html?page=1&amp;pageSize=4" target="_blank" rel="noopener">سایت لولو</a></strong> برای علاقه‌مندان در دسترس قرار گرفت. او در معرفی کتابش این‌گونه می‌نویسد: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«صبح هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰ هواپیمای مسافربری اوکراین پرواز ۷۵۲ در آسمان تهران با شلیک دو موشک منفجر شد. کلیهٔ مسافران این هواپیما در آتش بلاهت و جباریت سوختند. تنها بازماندهٔ این هواپیما خرگوشی بود به‌نام راشل که غروب روز قبل از پرواز، بلیتش از طرف شرکت هواپیمایی‌ کنسل شده بود. ده ماه بعد از این حادثهٔ هولناک بازماندگانِ برخی از این گل‌نثاران، به‌سراغ من آمدند تا خاطراتشان را بنویسند. این کتاب داستان خاطره‌هاست. خاطره‌های نوشته‌شده و گفته‌شده، خاطرهٔ آنچه در کلاس اتفاق افتاد. گریه‌ها، حسرت‌ها، خنده‌ها و شادی‌ها… شما در این کتاب شیوهٔ رهیابی و کوچینگ یک مدرس خاطره‌نویسی را می‌بینید.»</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22180" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/I-will-call.jpg?resize=500%2C344" alt="کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثر منیرو روانی‌پور و اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ " width="500" height="344" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/I-will-call.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/I-will-call.jpg?resize=300%2C206&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقلی است از ئی. ال. دکتروف، نویسندهٔ نامی و فقید، که می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده است. رمان‌نویس به شما می‌گوید که [آن اتفاق] چه حسی داشته است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرچند کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» نه رمان است و نه کتاب تاریخ، ولی تلفیقی است ناب از ثبت فاجعه‌ای باورنکردنی با روایتی دست اول از حسی که آن فاجعه در کسانی که بیشترین درد و رنج را از وقوع آن متحمل شده‌اند، برانگیخته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بخش اول کتاب روایتی است گزارش‌گونه از آنچه که در جریان کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور با اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از قربانیان پرواز پی‌اس۷۵۲ گذشت، همراه با فلش‌بک‌‌هایی از نویسنده به آنچه که خود او و خانواده‌اش سال‌ها پیش در فقدان عزیز از دست‌رفته‌شان تجربه کرده بودند و همچنین اشاره به برخی رویدادهای تاریخی پس از انقلاب ایران و نیز حوادث مهم در ایران و جهان در روزهایی برگزاری کلاس. در خلال این بخش، خواننده شاهد تلاش‌های طاقت‌فرسای مدرس یا به‌تعبیر نویسنده «رهیاب» و شرکت‌کنندگانی است که اغلب از شدت درد و رنجِ فقدان عزیزانشان استیصالی فلج‌کننده را تجربه می‌کنند، تا حدی که حتی از خواندن نوشته‌شان در کلاس با تلاش‌های چندباره ناکام می‌مانند و بغض و گریه مجالشان نمی‌دهد. مدرس به آنان می‌گوید به‌ تعداد عزیزانی که از دست داده‌اند، نهالی بکارند و هر روز با آن‌ها صحبت کنند، از آن‌ها می‌خواهد تاریخ بخوانند تا دریابند که چطور «دامنشان لای در تاریخ گیر کرده»، به آنان می‌گوید که «نوری که در آسمان می‌بینیم، می‌تواند نور ستارگانی باشد که میلیون‌ها سال پیش خاموش شده‌اند. شما با نوشتن کتاب خاطرات خود و عزیزانتان چنین نوری در تونل زمان منتشر می‌کنید. نوری که سالیان سال بعد به انسان‌های دیگر می‌رسد»، به آنان یاد می‌دهد چطور خاطراتشان را به تاریخ گره بزنند و…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اغلب این شرکت‌کنندگان هیچ تجربه‌ای در نگارش ادبی ندارند، ولی رفته‌رفته تلاش‌های مدرس دوره که به آن‌ها شیوه‌هایی را برای حمل آسان‌تر کوه غمی که بر شانه‌های لرزانشان سنگینی می‌کند، می‌آموزد و به آن‌ها تأکید می‌کند که «باید از کوه، کاه بسازیم» و همچنین همراهی و همدلی شرکت‌کنندگان با هم، آن‌ها را مصمم می‌کند تا برای جاودانه‌کردن نام عزیزانشان، تداوم زندگی آن‌ها با ثبت خاطراتشان و زنده‌کردن آنان با نوشته‌هایشان دست به قلمی که حالا «قوی‌ترین سلاحشان شده» ببرند و از آنان بنویسند و سرگذشت آنان را «در حافظهٔ جمعی حک کنند».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان این بخشِ کتاب، نویسنده مروری دارد بر تکنیک‌هایی که در خلال این کلاس‌ها به‌ کار گرفته و پس از آن تعدادی از نامه‌های شرکت‌کنندگان در دوره به منیرو روانی‌پور از تأثیری که کلاس‌ها بر زندگی‌شان داشته، آورده شده و در بخش پایانی خاطراتِ شرکت‌کنندگان در کلاس‌ها از عزیزانشان منتشر شده است و اینجا همان‌جایی‌ست که آن «حس» به خواننده منتقل می‌شود. از اینجاست که دیگر نمی‌توان کتاب را زمین گذاشت و خواننده می‌خواهد تا پایان آن را یک‌سره بخواند.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">مروری بر این کتاب را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ در طول این چهار سال در کنار پیگری‌های حقوقی و برگزاری تجمعات مختلف در نقاط مختلف جهان اقدام به انتشار چند گزارش و همچنین کتاب به‌زبان‌های فارسی و انگلیسی کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از جملهٔ این کتاب‌ها، کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه» است که به‌صورت رایگان برای دانلود و مطالعه روی وب‌سایت این انجمن قرار داده شده است  (برای دانلود رایگان کتاب<strong> <a href="https://www.ps752justice.com/wp-content/uploads/2023/07/dc21ad49-3-minutes-and-42-seconds-final.pdf" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong> کلیک کنید). این انجمن در معرفی این کتاب نوشته است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در سحرگاه روز هجدهم دی‌ماه ۱۳۹۸، مسافران و خدمهٔ پرواز PS752 خطوط هوایی اوکراین در حالی سوار هواپیما شدند که اغلب از حملهٔ چند ساعت پیشِ جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به قرارگاه‌های نظامی آمریکا در عراق بی‌خبر بودند. هواپیما قرار بود ساعت ۵:۱۵ از فرودگاه بین‌المللی تهران برخیزد، اما به‌دلایلی که تاکنون برای همه نامعلوم است این پرواز ۵۷ دقیقه به تأخیر افتاد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22181" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/871fc9ed-3-minutes-and-42-seconds-cover-stroke3.jpeg?resize=354%2C500" alt="کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه» از انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲" width="354" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/871fc9ed-3-minutes-and-42-seconds-cover-stroke3.jpeg?w=354&amp;ssl=1 354w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/871fc9ed-3-minutes-and-42-seconds-cover-stroke3.jpeg?resize=212%2C300&amp;ssl=1 212w" sizes="(max-width: 354px) 100vw, 354px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ساعت ۶:۱۵، یعنی در حالی‌که هنوز هواپیما اوج نگرفته است، جمهوری اسلامی دست‌کم دو موشک با فاصلهٔ ۲۵ ثانیه به این هواپیما شلیک می‌کند. گزارش‌ها حاکی‌ست هواپیما پس از موشک اول در حال بازگشت به فرودگاه بوده است و احتمالاً می‌توانسته در فرودگاه تهران به زمین بنشیند که واحد پدافند، موشک دوم را هم به‌سوی آن شلیک می‌کند. می‌گویند که مسافران این هواپیما دست‌کم تا نوزده ثانیه بعد از شلیک اول که هنوز دستگاه‌های ضبط صدای کابین کار می‌کرده‌اند زنده بوده‌اند. موشک دوم کار هواپیما را تمام می‌کند و سه دقیقه و ۴۲ ثانیه طول می‌کشد تا هواپیما در جایی در جنوب غرب تهران به نام شاهدشهر سقوط کند. کسی نمی‌داند در آن سه دقیقه و ۴۲ ثانیه چه بر مسافران بی‌گناه گذشته است. همهٔ مسافران و خدمه جان خود را از دست می‌‎دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> آنچه در این کتاب می‌خوانید قصهٔ زندگی‌های پرشوری‌ست که قربانی جهالت و رذالت آدمیزاد شدند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کتاب «نباید نوشته می‌شد»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌کوشش امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب دیگری که انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ منتشر کرده است. در وب‌سایت انجمن در معرفی این کتاب آمده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این کتاب نباید نوشته می‌شد. پرواز پی‌اس۷۵۲ که ساعت شش و دوازده دقیقهٔ صبح هجدهم دی ماه از فرودگاه بین‌المللی تهران برخاسته بود باید ساعاتی بعد به‌ سلامت در شهر کیِف در اوکراین به زمین می‌نشست. باید مسافران آن پرواز به خانهٔ خود می‌رفتند، پیش آن‌ها که دوستشان دارند و منتظرشان بودند. آن موشک‌ها نباید شلیک می‌شدند. اما شدند. بعد از آن موشک‌ها زندگی برای بسیاری از آدم‌ها دگرگون شد. خانواده‌های مسافران در فضای پیچیده‌ای از درد و رنج و خشم گرفتار شدند که با سیاست جهانی و روند قضایی در ایران و دنیای بین‌الملل گره خورده بود. این کتاب که نباید نوشته می‌شد حکایت رنج و مبارزه است. مبارزه با فراموشی و مبارزه با آن‌ها که دستور شلیک به هواپیمای مسافربری را صادر کردند.»</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22183" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/b42b4b0b-cover-1397x2048-1.png?resize=341%2C500" alt="کتاب «نباید نوشته می‌شد» به‌کوشش امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون" width="341" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/b42b4b0b-cover-1397x2048-1.png?w=341&amp;ssl=1 341w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/b42b4b0b-cover-1397x2048-1.png?resize=205%2C300&amp;ssl=1 205w" sizes="(max-width: 341px) 100vw, 341px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب «نباید نوشته می‌شد» در کانادا از طریق <strong><a href="https://www.amazon.ca/dp/1738745201?ref_=cm_sw_r_cp_ud_dp_221PXB6RCBP50FGVC5GV" target="_blank" rel="noopener">وب‌سایت آمازون</a></strong> و در اروپا از طریق صفحهٔ اینستاگرام </span><strong><a href="https://www.instagram.com/cafe_schallplatte/">کافه کتاب شالپلاته</a></strong><span style="font-weight: 400;"> در دسترس علاقه‌مندان است. گزارش کوتاهی از نشست معرفی انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ در ونکوور را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/04/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d8%af/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کتاب «من جا ماندم»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتهٔ علیرضا قندچی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب نوشتهٔ علیرضا قندچی است که همسر و دو فرزندش را در این فاجعه از دست داد. در آستانهٔ دومین سالگرد سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ گفت‌وگویی با آقای قندچی داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/10/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%82%d9%86%d8%af%da%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%af%d8%aa-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d9%85%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید) و ایشان دربارهٔ این کتاب چنین گفتند: «این کتاب تقدیم به همدردهایی مثل خودم است و البته همدرد صرفاً به‌معنی بازماندگان فاجعهٔ هواپیما نیست. در این کتاب تلاش کرده‌ام به افرادی مثل خودم کمک کنم که زاویهٔ دیدشان را عوض کنند و به‌جای آنکه از نداشته‌هایشان خیلی اذیت شوند، به داشته‌هایی که داشته‌اند و شاید خیلی‌ها آن‌ها را نداشته‌اند، فکر کنند و با آن خاطرات زیبا زندگی کنند. کلاً من شخصیت افسرده‌ای نداشتم و پیش از این ماجرا همیشه آدم بگووبخند و برون‌گرا و سخنوری بودم، و برای همین در کتابم هم ناله و زاری نکرده‌ام و در دیگر نوشته‌‌هایم هم همیشه این را رعایت کرده‌ام. با این‌حال، هر کاری می‌کنم آخرش به غم منتهی می‌شود… </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22182" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-book-cover-1.jpeg?resize=338%2C500" alt="کتاب «من جا ماندم» نوشتهٔ علیرضا قندچی " width="338" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-book-cover-1.jpeg?w=338&amp;ssl=1 338w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-book-cover-1.jpeg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="auto, (max-width: 338px) 100vw, 338px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب دارای چهار فصل است؛ فصل اول آشنایی من با فائزه در دانشگاه علم‌وصنعت، فصل دوم دربارهٔ درسا، فصل سوم دربارهٔ پارسا و فصل چهارم دربارهٔ موضوع هواپیماست. سخت‌ترین فصل، فصل دوم بود که آن را یازده بار از اول نوشتم. در کل کتاب ادبی خوبی است، چرا که چند نویسندهٔ بنام و برندهٔ جوایز ادبی آن را خوانده‌اند و معتقدند که این کتاب باید امسال جایزهٔ ادبی را ببرد، خصوصاً که در زمینهٔ ادبیات سوگ ما چیزی شبیه این نداریم، جز کتابی که تصورات ذهنی نویسنده‌ای ژاپنی است و ترجمه‌ شده است. این دوستان نویسنده معتقدند گرچه کتاب تلخی است، اما وقتی آن را شروع کنید، نمی‌توانید کنار بگذاریدش. این کتاب در مجموع رد پاهای مختلف در زندگی‌ام و حسم است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">متأسفانه این کتاب در حال حاضر برای فروش در کانادا در دسترس نیست. اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب را در <strong><a href="https://ghandchifamily.com/#book" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong> بیابید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کتاب «در این خانه برف می‌بارد»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتهٔ حامد اسماعیلیون</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حامد اسماعیلیون، سخنگوی پیشین انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ که همسر و تنها فرزندش را در این فاجعه از دست داده است، نویسندهٔ این کتاب است. او دربارهٔ کتابش می‌نویسد: «بعد از پریسا و ری‌را زندگی برای من ایستاد. بعد از پریسا و ری‌را و آن جنایت وحشتناک تاریکی مرا در بر گرفت. ترک این تاریکی آسان نیست. ترک این اندوه آسان نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این کتاب آن‌چه را در بیست سال زندگی بر ما سه نفر گذشته است نوشته‌ام. تا روزی که جنایت رخ می‌دهد. امیدوارم با این کتاب آن دو برای همیشه زنده بمانند و کسی فراموش نکند در هجدهم دی ماه ۱۳۹۸ چه جنایت وحشتناکی در آسمان تهران توسط جمهوری اسلامی ایران رخ داد. این کتاب نوری در برابر تاریکی‌ست و راهی برای ایستادن رودرروی شرورترین آدم‌های زمین است»</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22184" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Snow-cover-potq0ghr2llytjzdqcauqpoc4uycokxxrwg44ad03s.png?resize=345%2C500" alt="کتاب «در این خانه برف می‌بارد» نوشتهٔ حامد اسماعیلیون " width="345" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Snow-cover-potq0ghr2llytjzdqcauqpoc4uycokxxrwg44ad03s.png?w=345&amp;ssl=1 345w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Snow-cover-potq0ghr2llytjzdqcauqpoc4uycokxxrwg44ad03s.png?resize=207%2C300&amp;ssl=1 207w" sizes="auto, (max-width: 345px) 100vw, 345px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در ژوئیهٔ ۲۰۲۲ و در سفری که برای رونمایی از کتابش در ونکوور داشت (گزارشی از این برنامه را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/23/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%b3%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%85%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> بخوانید)، دربارهٔ این کتاب گفت: «این کتاب پنج فصل دارد: پریسا، مهاجرت، سرگیجه، ری‌را و تاریکی، و فصل آخر ضمیمه، هم برداشت شخصی خودم از کل فاجعهٔ شلیک به پرواز پی‌اس۷۵۲ است. می‌دانید که در دو سال و نیم گذشته، گزارش‌های بسیاری منتشر شده، و به‌جز گزارش جمهوری اسلامی، گزارش‌های دیگر اغلب بر مبنای فکت‌ها و اسناد و مستندات است، ولی این بخش ضمیمه برداشت شخصی من از کل ماجراست که چرا و چگونه به پرواز پی‌اس۷۵۲ شلیک کردند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این کتاب در کانادا از طریق <strong><a href="https://www.amazon.ca/dp/1778139221?ref=myi_title_dp#detailBullets_feature_div" target="_blank" rel="noopener">وب‌سایت آمازون</a> </strong>و در اروپا از طریق صفحهٔ اینستاگرام </span><strong><a href="https://www.instagram.com/cafe_schallplatte/">کافه کتاب شالپلاته</a></strong><span style="font-weight: 400;"> در دسترس علاقه‌مندان است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فیلم مستند «شکسته در باد»</b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساختهٔ ژوزف اکرمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فیلم «شکسته در باد» به‌ کارگردانی ژوزف اکرمی، دربارهٔ خانوادهٔ مقدم، یعنی شاهین مقدم، همسرش شکیبا فقاهتی و پسرش راستین مقدم، ساخته شده است. این فیلم در سال ۲۰۲۲ در تورنتو و ونکوور اکران شد. در گفت‌وگویی که با شاهین مقدم تنها بازماندهٔ این خانواده داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/12/%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%82%d8%af%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d9%85%d8%b4%d8%ae%d8%b5-%d8%b4%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%87-%da%a9%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong> بخوانید)، ایشان دربارهٔ این فیلم به ما گفتند: «موضوع فیلم دربارهٔ خانوادهٔ من است. در واقع اینکه ما که بودیم، چه کردیم و چه شد. دربارهٔ اتفاقاتی که افتاد. کوتاهی‌هایی که دولت کانادا انجام داد و همچنان دارد انجام می‌دهد. چون داستان جمهوری اسلامی را که همه می‌دانیم؛ اینکه آن‌ها چه کردند، واضح است. ولی در این میان اینکه این‌ها [کانادا] چه کردند، و چه باید می‌کردند و نکردند، گنگ بود. و من دوست داشتم که این مشخص شود.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22185" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-Broken-by-the-wind-Vancouver-Persian-Van-jan-15-2022.jpg?resize=386%2C500" alt="فیلم مستند «شکسته در باد» ساختهٔ ژوزف اکرمی " width="386" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-Broken-by-the-wind-Vancouver-Persian-Van-jan-15-2022.jpg?w=386&amp;ssl=1 386w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/Copy-of-Broken-by-the-wind-Vancouver-Persian-Van-jan-15-2022.jpg?resize=232%2C300&amp;ssl=1 232w" sizes="auto, (max-width: 386px) 100vw, 386px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من فکر می‌کنم این شاید تنها چیزی باشد که ماندگار شود. چون من بارها مثلاً با شهردار صحبت کردم دربارهٔ اینکه زمینی بدهند تا در آن بنای یادبودی بسازیم، در واقع فقط زمین را از آن‌ها می‌خواستیم و گفتیم ساختش را خودمان به‌عهده می‌گیریم، ولی گفتند زمین نداریم! که البته حرف خنده‌داری است، چرا که در کشوری با این وسعت چطور نمی‌توانستند قطعه‌زمینی به این منظور اختصاص دهند؟ بعد گفتیم زمین نمی‌دهید، دستِ‌کم این‌همه شهرک‌سازی می‌کنید و خیابان‌های جدید در آن‌ها ساخته می‌شوند، یکی از آن‌ها را به‌نام این پرواز نام‌گذاری کنید، باز این کار را نکردند. ما حتی درخواست تغییر نام شهرک‌ها و خیابان‌های موجود را نداشتیم، صحبت از ساخت‌وسازهای جدیدی است که هنوز اسمی هم ندارند، ولی با این هم موافقت نکردند. بعد با هیئت امنای مدرسه صحبت کردم؛ مدرسهٔ راستین که پارسا، پسر علیرضا قندچی، هم به همان مدرسه می‌رفت، و از آن‌ها خواهش کردم که اجازه بدهند یک تابلو یا لوح یا بنای یادبود کوچک به‌یاد این بچه‌ها در مدرسه قرار دهند، با آن هم مخالفت کردند، و البته دلایل بیهوده‌ای هم برای عدم موافقتشان با این خواسته می‌آورند، ازجمله اینکه بچه‌های مدرسه ناراحت می‌شوند و… یا مورد دیگر اینکه بعد از کلی نامه‌نگاری به درخواست ما برای اینکه روز هشتم ژانویه در تقویم به‌نام پرواز هواپیمای اوکراینی نام‌گذاری شود، این کار را هم نکردند و نام آن روز را گذاشتند «روز سوانح هوایی» و باز اینجا هم عنوان این مناسبت خاص را سانسور کردند. اصلاً نمی‌خواهند اثری از این داستان در جایی بماند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فیلم «شکسته در باد» روی یوتیوب برای تماشای رایگان علاقه‌مندان در دسترس است که می‌توانید آن را در اینجا تماشا کنید:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/-AdG5DlvWCU?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<h2 style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فیلم مستند «۷۵۲ یک عدد نیست» </b></span></h2>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساختهٔ بابک پیامی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«۷۵۲ یک عدد نیست» با صحنه‌هایی مربوط به خبر کشته‌شدن قاسم سلیمانی به دستور دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، با حملهٔ موشک پهپاد نظامی ارتش این کشور و به‌دنبال آن حملهٔ رژیم ایران به پایگاه هوایی عین‌الاسد در عراق، و سپس خبر سقوط هواپیمای اوکراینی توسط موشک‌های زمین‌به‌هوای سپاه پاسداران آغاز می‌شود. پس از آن ما با حامد اسماعیلیون، نویسنده و دندان‌پزشک ساکن تورنتو، که همسر و دختر نه‌ساله‌اش را در این پرواز از دست داده و در آن زمان به‌عنوان سخنگوی انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ پیگیرانه و تمام‌وقت به‌‌دنبال دادخواهی است، همراه می‌شویم تا از آنچه بر او گذشته است و تمام تلاش‌هایش برای رسیدن به حقیقت و دادخواهی بیشتر بدانیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در گفت‌وگویی که با بابک پیامی، کارگردان این فیلم در زمان اکران فیلم در ونکوور داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/07/%d8%a8%d8%a7%d8%a8%da%a9-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%ad%d9%81%d8%b8-%d8%a2%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong> بخوانید)، ایشان به ما گفتند: «از ابتدا من قصدی برای ساختن فیلم مستند نداشتم. تمرکز کار سینمایی من مستند نیست. البته مثل بقیهٔ جامعهٔ ایرانی، به‌خصوص ایرانیان ساکن کانادا، و با توجه به اینکه تعداد زیادی از قربانیان پرواز یا شهروند کانادا بودند یا مقیم کانادا، ما از همان ساعات اولِ شنیدن این خبر گرد هم آمدیم. همان روزهای اول دوستی مرا مطلع کرد که حامد اسماعیلیون در راه ایران است و من داوطلب شدم که در این رابطه با مراجع دولتی کانادا رایزنی کنم و امکان ارتباط را برقرار کنم. دولت کانادا تیم ضربتی‌ای را برای کمک به بازماندگان قربانیان تشکیل داده بود. از این طریق من با حامد آشنا شدم و از دور حامی فعالیت‌های او برای بازگرداندن پریسا و ری‌را و خاک‌سپاری آن‌ها در کانادا بودم. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22186" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/752-Poster.jpeg?resize=338%2C500" alt="فیلم مستند «شکسته در باد» ساختهٔ ژوزف اکرمی " width="338" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/752-Poster.jpeg?w=338&amp;ssl=1 338w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/01/752-Poster.jpeg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="auto, (max-width: 338px) 100vw, 338px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تقریباً دو هفته بعد که حامد به کانادا رسید و ما از نزدیک با هم آشنا شدیم، ارتباط ویژه‌ای بین من و حامد شکل گرفت. از همان ابتدا معلوم بود که این مسیرِ سختِ بازماندگان باید ثبت شود. اینکه حامد خود نویسنده بود و قدرت پایداری احساسی را در مقابل این فاجعهٔ عمیق داشت، در تصمیم من برای ساخت این مستند تأثیر بسیاری گذاشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بالاخره هر دو به این نتیجه رسیدیم که فارغ از نتیجه فعلاً در قالب یک فیلم مستند شرایطی را که و او بقیهٔ بازماندگان این جنایت با آن روبه‌رو هستند، ثبت کنیم و بعد تصمیم بگیریم که آیا می‌شود آن روایت‌ها را با دنیا به اشتراک گذاشت یا نه. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از اواخر مارس ۲۰۲۰ کار را شروع کردیم و تا ژوئیهٔ ۲۰۲۲ فقط چهار پنج روز با هم نبودیم. هر روز از صبح تا نیمه‌های شب با هم بودیم و شرایط کووید و فضای بسته بر نزدیکی‌ای که بین ما شکل گرفت، تأثیر زیادی گذاشت.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فیلم «۷۵۲ یک عدد نیست» پس از اکران در چند شهر دنیا اکنون از طریق وب‌سایت فیلم در آدرس: </span><strong><a href="https://752isnotanumber.com">https://752isnotanumber.com</a></strong><span style="font-weight: 400;"> برای خرید یا اجاره در دسترس است.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/">مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22176</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Jun 2023 02:07:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[اد هال]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[افشین سبوکی]]></category>
		<category><![CDATA[افشین صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[البرز رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیر حسن‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان بد]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین یزدان‌بُد]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[بهنام ناصری]]></category>
		<category><![CDATA[بونیتا زاریلو]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن رحمانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[پورت مودی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جمال صلواتی کردستانی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن صفدری]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین آتش‌پرور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[حطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو دوامی]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه های راه راه]]></category>
		<category><![CDATA[خطابه‌های راه‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان چوپانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[سینا اتحاد]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[علی رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد زلیخاپور]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[فین دانلی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی فر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سینایی‌فر]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهرداد مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر زراعتی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم خاکسار]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20842</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها ترانه وحدانی – پورت مودی عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید) برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد. گزارش ویدیویی این برنامه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – پورت مودی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت <a href="https://farsi.theside.biz/" target="_blank" rel="noopener">شرکت ساید</a>)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1200" target="_blank" rel="noopener">خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام</a>» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1193" target="_blank" rel="noopener">شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</a>» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش ویدیویی این برنامه را در اینجا ببینید:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/lgrackrgymw?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این برنامه با حضور </span><b>اِد هال (Ed Hall)</b><span style="font-weight: 400;">، رئیس اقوام بومی </span><span style="font-weight: 400;">کوئیکُئِتلم</span><span style="font-weight: 400;"> (kʷikʷəƛ̓əm First Nation)، و ایراد سخنانی از طرف وی به‌زبان‌های انگلیسی و بومی، آغاز شد. او ضمن خوشامدگویی به حاضران </span><span style="font-weight: 400;">ابراز خوشحالی کرد که از طرف فرهاد صوفی برای گشایش این مراسم نکوداشت دعوت شده است، و سپس کمی دربارهٔ سِمَتش و قلمرو قوم خود و نیز زبان آنان سخنان کوتاهی ایراد کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20845" aria-describedby="caption-attachment-20845" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20845" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=333%2C500" alt="اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%90%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%84.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20845" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل گزیده‌ای از پیام‌های </span><b>علی رادبوی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، </span><b>مسعود سینایی‌فر</b><span style="font-weight: 400;">، منتقد و مدرس ادبیات داستانی ساکن ایران، </span><b>خسرو دوامی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و </span><b>حسن (بیژن) صفدری</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر و مترجم ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود*</span><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن مجری برنامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، به روی صحنه آمد و برنامه را رسماً آغاز کرد. وی ابتدا با تصدیق برگزاری برنامه در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی بنا شده گفت: «خوش آمدید بر زمینی که بدون اجازهٔ صاحب‌خانه قدم بر آن گذاشتیم. امروز در زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوئیکُئِتلم، اِس‌لِی-واتوث، ماسکوئیم، اسکوامیش، کَتزی، کوانْتْلِن، کیکایْت، و اِستالو جمع شده‌ایم. در ابتدا از مردمان این زمین‌ها سپاسگزاریم که ما، میهمانان ناخوانده را میزبان‌اند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن او ضمن گرامیداشت یاد جانباختگان چهار دههٔ گذشته، گفت: «یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند، تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «زن، زندگی آزادی» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران‌ایم. یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم.»</span></p>
<figure id="attachment_20846" aria-describedby="caption-attachment-20846" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20846" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="بهاره دهکردی، مجری برنامه" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20846" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهاره دهکردی، بازیگر و کارگردان &#8211; مجری برنامه</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی اولین سخنران برنامه گفت: «قدر موی سپید را باید دانست، در خانه‌ای که بزرگ‌ترها کوچک بشوند، هیچ‌گاه کوچک‌ترها بزرگ نخواهند شد. قدر بدانیم کسانی که به‌خاطر ما رنجیدند، لرزیدند، عرق کردند و پا به سن گذاشتند و به‌خاطر ما گریه‌ها کردند و هیچ‌گاه به ما چیزی نگفتند. سر ادب و احترام خم می‌کنم خدمت همهٔ پدران عزیز و محترم حاضر در این جمع و حضار گرامی. امروز بزرگداشت استاد محمدعلی است و روز پدر. به این بهانه، شقایق محمدعلی را دعوت می‌کنم روی صحنه بیایند تا در خدمتشان باشیم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشت خود با عنوان «خلوت یک نویسنده» را برای حضار خواند: «برای من و خواهرم مهرنوش، «نویسنده‌بودن محمد محمدعلی» مفهومی انتزاعی است. مثل حسی تجربی و گنگ وقتی عکسش را پشت جلد کتابش می‌بینیم یا وقتی به دخترانمان می‌گوییم پدربزرگتان نویسنده‌ای ایرانی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای ما «نوشتن» او است که با گوشت و خونش عجین شده و ملموس و واقعی می‌نماید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشسته پشت میز کار، میان دود سیگار پشتِ سیگار، خودکار بیک آبی را محکم روی کاغذ فشار می‌دهد و قلم بی‌شتاب و سر صبر، کلمه‌به‌کلمه جلو می‌رود. گاهی سرش را بالا می‌آورد، رو به سقف، رو به دیوار روبه‌رو یا به ما خیره نگاه می‌کند. بی‌هیچ حرفی. از نگاهش معلوم نیست ترسیده یا می‌خواهد کسی را بترساند، یا هر دو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوجوان که بودیم، به‌شوخی می‌گفتیم وقتی پلک نمی‌زند، شاید چشم‌درچشم با کاراکتری از داستان‌هایش حرف می‌زند. به‌شوخی می‌گفتیم خانه‌مان کاروانسرای «موجودات خیالی» است که گوشه‌وکنار خانه با ما زندگی می‌کنند. منصور بیتل حول‌وحوش میز کارش می‌چرخد و نوشته‌هایش را دزدکی می‌خواند. صفیه‌خانم از پشت پنجره به درخت شاتوت حیاط نگاه می‌کند و ناصر رزاقی، هر روز ساعت ۷ صبح همراهش سوار اتوبوس اداره می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا وقت نوشتن تنهاست؟ چون تنهاست می‌نویسد؟ چطور به این زندگی پرمشغله فهمانده که مشتاق و سزاوار هر فرصتی است برای بازگشتن به این خلوت؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید میز کار، خودکار بیک، سیگار بهمن و لیوان چایی چون مهره‌های تیرهٔ پشت سرپا نگاهش می‌دارند، که توانسته بعد از مرگ برادرانش بنویسد، بعد از مرگ دوستانش، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، بنویسد، بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس ارمنستان با همان نگاه ترسیده و ترساننده بنویسد.</span></p>
<figure id="attachment_20847" aria-describedby="caption-attachment-20847" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-20847 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان - دختر بزرگ استاد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20847" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان &#8211; دختر بزرگ استاد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">نوشتن… باز نوشتن… خط‌زدن یک کلمه، یک ویرگول، یک صفحه و باز نوشتن… مچ دستی که یک متن را چندین و چندباره نوشته، از لذت قوام‌آمدن آن آرام می‌گیرد یا مانده است که چرا با این‌همه درد باز م</span><span style="font-weight: 400;">ی‌نویسد؟ اصلاً می‌داند مچ دست یک نویسندهٔ جهان‌سومی است که او را قلم‌شکسته می‌خواهند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من و خواهرم نمی‌دانیم مچ دستش به چه فکر می‌کند. ولی خودش همیشه با ما صادق بوده، از خاطرات خوش و ناخوش کودکی و نوجوانی‌اش گفته و از حسرت‌ها و آرزوهایش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همیشه قدرشناس مادرمان است، همسری همدل و همراه در ساختن خانه‌ای در جهانی امن و تابناک. سرزمین ادبیات، با زبانی مشترک و جهانی، عاشق‌ترین انسان‌ها را کنار هم جای می‌دهد. ما همه مهاجران این سرزمینیم، با عطشی مشترک برای کنکاش در ذهن آدمی، با تب‌وتابی برای راه‌رفتن میان «واقعیت و رؤیا». و در این سرزمین، او هم شاگرد و هم معلم خوبی است. متعهد به همیشه‌آموختن و بی‌دریغ در آموزش، که انسان‌ها، تجربه‌ها و خاطرات را پیوسته و متصل می‌بیند. تأثیرپذیری و تأثیر‌گذاری راز اوست برای جنگ با اهریمن تاریکی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتن برای او، نه سکون و سکوت، که آغاز حرکت است. سایه‌ات همیشه مستدام، جاری و پویا.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «سرودن شعر و زمزمه‌کردن نجواهای کسانی که هیچ‌گاه از تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، بخش گریزناپذیر کارنامهٔ </span><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> است. ذهن و زبان شعر، رنج و شور و امید را برای او در هم سرشت.» و از میرزایی خواست تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مجید میرزایی</b><span style="font-weight: 400;"> صحبتش را با جمله‌ای از شاملو آغاز کرد: «من به هیئت «ما» زاده شدم.» و با سپاس از نشر رها برای برگزاری مراسم نکوداشت محمد محمدعلی گفت مایل است تا از وجهی از زندگی و کار محمدعلی سخن بگوید که شاید در سخنان دیگر دوستان بازتاب پیدا نکند و آن محمد محمدعلی به‌عنوان عضو مؤثر و فعال کانون نویسندگان ایران است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او با اشاره به اولین دیدارش با محمدعلی گفت: «من اولین بار آقای محمدعلی را در پائیز ۱۳۶۷ در خانهٔ دوست شاعری در تهران دیدم. جمعی از اهل قلم گرد آمده بودند و در باب نوشتن از هر دری سخنی می‌رفت. میزبان از من خواست که چند شعر بخوانم و من چنان کردم. پس از خواندن اشعارم آقای محمدعلی چنان مهربانانه و مشوقانه سخن گفت که من با انرژی حاصل از آن هنوز از کوه‌ها و سنگلاخ‌ها بالا می‌روم. این نگاه مشفقانه و مهربان اما تنها حاصل مهربانی ذاتی محمدعلی، که جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت اوست، نبود بلکه بازتاب نگاه و زندگی کانونی محمد محمدعلی است.</span></p>
<figure id="attachment_20848" aria-describedby="caption-attachment-20848" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20848" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید) " width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20848" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی عضو پایدار و مؤثر کانون نویسندگان ایران است که در دور دوم فعالیت این نهاد، جدا از ایفای نقش مُنشی و مسئول امور مالی کانون، حضوری پُررنگ و اثرگذار در جهت‌گیری‌های آزادیخواهانهٔ کانون، به‌ویژه در تهیه و انتشار متونی چون «ما نویسنده‌ایم» و یا «فراخوان فرزانگان» داشته است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">میرزایی افزود: «سخن‌گفتن از آزادی بی‌قیدو</span><span style="font-weight: 400;">شرط اندیشه و بیان، یعنی ایستادن به تمام قامت در برابر غول استبداد. در محیطی که فرهنگِ غالب، شه</span><span style="font-weight: 400;">روند را </span><span style="font-weight: 400;">جان‌نثار و خوب در ق</span><span style="font-weight: 400;">درت و قدرتمدار می‌</span><span style="font-weight: 400;">خواهد، ش</span><span style="font-weight: 400;">هامت سخن‌گفتن از آزادی اندیشه و دیگراندیشی برای همگان یعنی پاگذاشتن بر دُم دیو و دژخیم. فرامرز سلیمانی شاعر گفته بود «شعر شهادت است» و من فکر می‌کنم باید گفت نوشتن شهادت است. به‌ویژه آنگاه </span><span style="font-weight: 400;">که در صحاری سکوت ص</span><span style="font-weight: 400;">دای لگدمال‌شدگان باشی و در روزگار رواج «باورهای خیس یک مُرده»، «برهنه در باد»</span><span style="font-weight: 400;"> بِدوی،</span><span style="font-weight: 400;"> «نقش پنهان» جنایت آشکار کنی و از «جهان زندگان» سخن بگویی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">یک شاعر و نویسنده، وقتی که در هارمونی و هم‌آوازی با آهنگ مسلط و صدای حاکمان نمی‌خواند، «شر» است و شاعر و نویسنده‌ای که جدا از مخالف‌خوانی از حق دیگران برای دیگرآوازی، از آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حد و حصر و استثناء برای همگان حرف می‌زند و سازمان می‌دهد، نه «شر مضاعف» بلکه «شر مطلق» است که باید به‌هر نحو ممکن دفع شود. </span><span style="font-weight: 400;">شاعر و نویسندهٔ کانونی در تاریکی ترسناک شمعی می‌افروزد تا هم پرتوی بر شکنجه‌های نهان بیفکند و هم زیبایی‌های مدفون در تاریکی را آشکار سازد و هم صدای ترس‌خورده و آوازهای درگلومانده را جلا و جرئتی تازه بخشد. محمدعلی از زاویهٔ همین نگاه کانونی است که در این‌سوی اقیانوس‌ها هم، هرجا که چراغی برای هنر و فرهنگ می‌افروزد، حضوری پُرفروغ دارد، چه در جمع «آدینه شب»، چه در «انجمن هنر و ادبیات» و چه در کارگاه داستان‌نویسیِ خود.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجید میرزایی در پایان سخنانش این شعر را برای جمع خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">شب،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دیرگاه،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چراغی خمیده‌پشت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ گریزناک‌سواری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌تازد،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سُم‌نقش پرتپشش</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و برف نازکی از نور </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شاخ درخت سیب پشت پنجره را </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پوشانده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پاورچین</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فرمانروای تاریکی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌آید</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دستان به گرد رخ </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رخساره را به شیشه می‌فشرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و از منافذ بسیارِ پردهٔ توری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در من به خشم می‌نگرد.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاه دیگری پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>ناصر زراعتی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن سوئد، </span><b>بهرام مرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آلمان، و </span><b>بهنام ناصری</b><span style="font-weight: 400;">، روزنامه‌نگار ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;">، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، و ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، و تبریک روز پدر به پدران حاضر در این نشست، چنین گفت: «تصور می‌کنم آشنایی من با استاد محمدعلی به سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ برمی‌گردد، یعنی زمانی‌که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مادربودن؛ مادرِ دو پسر خردسال، کمی به من مجال داد تا در جمع‌ها و برنامه‌های ادبی سرک بکشم و بعدتر بتوانم در شعبهٔ دوم کارگاه داستان‌نویسی در شهر کوکئیتلم در محضر استاد محمدعلی تمرینِ نوشتن بکنم. من جرئت نوشتن، به‌ویژه نوشتنِ داستان و مهم‌تر از همه جرئت خواندن داستان‌هایم در مقابل جمع کوچک کارگاه و بعدتر جرئت دادنِ این داستان‌ها به دوستان و آشنایان برای اینکه بخوانند و نظر بدهند، همه و همه را مدیون استاد محمدعلی هستم.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20849" aria-describedby="caption-attachment-20849" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20849" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=333%2C500" alt="سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%87.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20849" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه گفت مایل است با خواندن چند خط از داستان </span><span style="font-weight: 400;">«کوتاه و عاشقانه&#8230; بشود یا نشود؟» به وجه محمدعلی شاعر اشاره کند. چرا که از نظر او این داستان کوتاه سرشار از عشق، به شعری بلند پهلو می‌زند. و سپس بخش آغازین این داستان را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺷﺎﮔﺮﺩ منی؟ ﻳﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﮕﻮی ﺯﻧﺪگی ﺗﻮﺍَﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنی؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ می‌آیی ﺭﻭی ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻴﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻳﺎ ﻧﺸﻮﺩ؟ ﻳﮏﺭﻳﺰﻩ ﺟﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ می‌کنی، هی ﻧﮕﺎﻩ می‌کنی ﮐﻪ چی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮیی؟ </span></i><i><span style="font-weight: 400;">تو که بال پرواز داری برو جایی و چه می‌دانم، با گنجشک‌های رودخانه‌ای تن به آب بزن یا نزن ولی پرهای زیر بغلت را بجور و خوش باش. جیک‌جیکت را بکن، لذت ببر&#8230; این‌همه پلک به هم نزن. گردنت را کج نکن و نگاه ناامیدانه به آسمان نینداز، یا بینداز&#8230; نکند می‌دانی که آسمان بی‌یار، برای عاشق قفسی سیاه است که دق‌مرگش می‌کند؟&#8230; حرفم را گوش می‌کنی یا نه؟ در عالم شماها، روزها و ساعت‌ها، فقط یک لحظه است یا یک قرن؟ قرنِ گنجشکی باشد یا نباشد، من دیده‌ام که تو با آن گنجشک نر، تنگ هم از لابه‌لای شاخ‌وبرگ سپیدارهای بلندِ بالادست رودخانه به لابه‌لای ​​سپیدارهای کوتاه این‌طرف رودخانه پر کشیده‌اید یا نکشیده‌اید، اما روی همین پرچین، جلوی چشم من عشق‌بازی کرده‌اید. باز هم دیده‌ام آن گنجشک نر، دیگر نمی‌آید سراغت که پر بکشید یا پر نکشید و عشق‌بازی بکنید یا نکنید، اما با هم باشید و جیک‌جیک مستانه‌تان به آسمان برود، آشیانه بسازی و تخم بگذاری&#8230; او حالا تنهات گذاشته و با آن یکی ماده می‌پرد، یا نمی‌پرد، اما عشق‌بازی می‌کند…</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامه خیلی کوتاه دربارهٔ نشر رها گفت: «</span><span style="font-weight: 400;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر رها</a> اوایل ماه مارس گذشته همراه با <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">رونمایی اولین کتابش رسماً آغاز به کار کرد</a>. کتاب اول ما «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» نوشتهٔ مرتضی مشتاقی بود. کتاب دوم یعنی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">اوایل ماه گذشته رونمایی شد</a>. و امروز به‌عنوان بخشی از این برنامه دو کتاب دیگر یعنی رمان «خطابه‌های راه‌راه، داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی؛ دو کتاب از دو نسل، رونمایی می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش از گروه موسیقی دعوت کرد که به روی صحنه بیایند. گروه موسیقی شامل، </span><b>جمال صلواتی کردستانی</b><span style="font-weight: 400;">، آواز، </span><b>البرز رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تار، </span><b>سینا اتحاد</b><span style="font-weight: 400;">، ویولن، </span><b>بیژن رحمانی</b><span style="font-weight: 400;">، تنبک، و </span><b>فرهاد زلیخاپور</b><span style="font-weight: 400;">، پیانو، بود. طی این برنامهٔ موسیقی کوتاه دو تصنیف زیبای «سودازده» و «بازگشته» به اجرا درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20850" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;">، مشاور و روان‌درمانگر، از وی خواست که به روی صحنه برود و سخنانی دربارهٔ استاد محمدعلی و کتاب جدید ایشان ایراد کند. </span><b>دکتر سعید ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> یادداشتش را با عنوان «روان‌شناسی ارزش‌ها و نیک‌خویی‌ها در کتاب </span><i><span style="font-weight: 400;">خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام </span></i><span style="font-weight: 400;">جدیدترین اثر محمد محمدعلی» برای حضار خواند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخشی از سخنانش گفت: «</span><i><span style="font-weight: 400;">پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست</span></i><span style="font-weight: 400;">. درست همین دو هدف ما را به خواندن داستان می‌کشاند. ما با سطرها و واژه‌های داستان همسفر می‌شویم و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ دیگران که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت پی می‌بریم. اینجاست که داستان را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در کتابی تازه روبه‌روییم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی. محمد محمدعلی در کتاب جدید خود که توسط نشر رها در کانادا منتشر شده است، در قالب داستانی بلند در سه بخش به‌هم‌پیوسته با سه راوی با بیانی صمیمانه، نویسنده را به یکی از افراد اصلی داستان بدل کرده و یک‌بار دیگر استادی و خلاقیت خود را به محک تجربه‌ای جدید آزموده و به خواننده ارائه کرده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در ادامهٔ سخنانش دربارهٔ رمان خطابه‌های راه‌راه گفت که با گذر از جنبه‌های خلاق ادبی این اثر به مفاهیم انسانی سرشته‌شده در این داستان پرداخته است، که خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«۱- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در جایی دیگر حتی نبردی همراه با بیم و امید می‌خوانیم: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به‌وصال‌نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به‌دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و گاهی معشوق را از درک تلاش عاشق ناتوان می‌بیند در حالی‌که خود از این تلاش بهره می‌برد: «من برای خوشحالی خودم و او تلاش می‌کردم و او از درک این نکتهٔ عاطفی شاعرانه و معنای هم‌دلی و هم‌زبانی عاجز بود.»</span></p>
<figure id="attachment_20874" aria-describedby="caption-attachment-20874" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20874" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20874" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سر آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- اعتراض به سرکوب حقوق زنان: یک از شاخصه‌های آثار محمد محمدعلی ازجمله کتاب حاضر نمایاندن پایمال‌شدن حق و احساس زنان است: «یادمان نرود که قرن‌ها زنان حتی آن‌هایی که سواد خواندن داشتند، حق نوشتن نداشتند مبادا که مثلاً برای پسر همسایه نامه بنویسند و اسیر دست شیطان شوند و خدای‌نکرده چشم و گوششان باز شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهرمان زن داستان با اشاره به روشنفکران و سیاست‌ورزان هامون‌وار می‌گوید: «او در کمال خونسردی در بحبوحهٔ انقلاب مرا باردار کرد و بعد در کمال خونسردی وارد احزاب مخفی شد و جلوتر از خیلی‌ها به خارج کشور گریخت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به طرف پایانی خوش و پرامید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و باز با تحسین زنان، امید خود را به احساس و تلاش آنان گره می‌زند و شاعرانه می‌گوید: «گاهی احساس می‌کنم زنان مثل قاصدک با بادها و طوفان‌های آسیمه‌سر مردانه پرپر می‌شوند، اما در همان حال پیام من و ما را به کسانی که دوست داریم می‌رسانند. زن‌ها پیامبران راستین عاطفهٔ بشری‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیانش به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر ممتازی</b><span style="font-weight: 400;"> در پایان سخنانش گفت: «به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و شخصیت والا، صمیمی و دوست‌داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «از زبان آقای سجودی می‌گویم: نه قند و عسل است و نه ترش و شیرین. زبان است. فارسی برای من یک زبان است.» و از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی، دعوت کرد به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ابتدای سخنانش گفت: «از نظر من حتی برای یک گفتار ساده هم عنوان چیز مهمی است. من ابتدا عنوان این صحبتم را گذاشتم «در اهمیت محمدعلی‌بودن» که عنوان خوبی بود، ولی راضی‌ام نکرد و بعد تغییرش دادم به «محمدعلی‌‌بودن سخت است.» چرا؟ چون نویسندهٔ حرفه‌ای بودن در سرزمینی چون ایران سخت است، و محمدعلی نه تنها در طول این سال‌ها، از ۱۳۵۴ که نخستین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» را منتشر کرد، تا امروز که رمان «خطابه‌های راه‌راه» را منتشر کرده است، سخت‌کوشانه و با جدیت و ممارست نویسندگی را ادامه داده است، بلکه پیوسته به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی و صنفی به فعالیت‌های روشنگرانه‌ نیز پرداخته است.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20851" aria-describedby="caption-attachment-20851" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20851" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20851" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی با اشارهٔ گذرا به فعالیت‌های محمدعلی به‌عنوان عضو کانون نویسندگان و مبارزهٔ مستمر علیه سانسور و همچنین فعالیت‌‌های مطبوعاتی ایشان، همکاری با مجلات دنیای سخن و آدینه و سردبیری سه ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه، عمری تدریس داستان‌نویسی، گفت که می‌خواهد به محمدعلی نویسنده بپردازد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «محمدعلی در عرصهٔ ادبی، صاحب سبک است. او در سبک رئالیسم اجتماعی می‌نویسد و در این سبک شیوه، سیاق و زبان فردی خودش را دارد. ضمن اینکه طبیعی است در سیر نویسندگی‌اش تغییرات و تحولاتی را در همان چارچوب رئالیسم اجتماعی تجربه کرده و نوآوری‌های خاص خود را داشته است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس او به چند فراز از سیر نویسندگی محمدعلی اشاره کرد: «در اولین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» (۱۳۵۴)، آنچه را که من ادبیات آموزگاری روستا یا ادبیات سپاه دانش می‌نامم، تجربه می‌کند و به زندگی فقرزدهٔ روستاییان می‌پردازد. در «از ما بهتران» که در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است، کماکان فضای داستان‌ها روستاست هرچند در سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش از روال غالب روستایی‌نویسیِ آن زمان فاصله می‌گیرد. باورهای بومی را وارد فضای داستان‌ها می‌کند. محمدعلی می‌گوید این باورها، ازجمله وجود جن‌ها، می‌تواند «به داستان بی‌روح و بی‌شکل فارسی که تحت تأثیر تفکر چپ بوده است، رونقی بدهد.» در بازنشستگی (۱۳۶۶)، چشم دوم (۱۳۷۳) و باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) به مسائل کارمندان و طبقهٔ متوسط شهری و در دریغ از روبرو (۱۳۷۸) به مسائل به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شهر می‌پردازد. در قصهٔ تهمینه (۱۳۸۲)، و سه‌گانهٔ آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳) و مشی و مشیانه (۱۳۸۶) رمان پژوهشی را تجربه می‌کند و به نوشتن داستان‌هایی در توازی با داستان‌های اسطوره‌ای می‌پردازد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «اما «رمان برهنه در باد» از نظر تکنیکی تجربهٔ بسیار متفاوتی است. نخست آنکه داستانی است دربارهٔ داستان،</span><span style="font-weight: 400;"> همان‌چه ما به آن م</span><span style="font-weight: 400;">تافیکشن (Metafiction) یا فراداستان می‌گوییم. دوم اینکه این داستان از زوایای متفاوتی و توسط راویان متفاوتی بیان می‌شود و به تجربهٔ رمان چندصدایی، تردید در واقعیت قطعی و اینکه دریافت ما از جهان یک برساختهٔ زبانی است، هر واقعیتی خود داستانی است. سوم آنکه در گفتن داستان سرهنگ مرعشی، گونه‌های متفاوتی در دل رمان تجربه می‌شود و به کثرت امکان بیان و تفاوت در واقعیتی که هر یک می‌سازند نیز می‌رسیم. مهرعلی که کارمند است، دغدغهٔ نوشتن رمانی را دارد در مورد سرهنگ مرعشی، فرماندهٔ دوران سربازی‌اش. از قضا با سرهنگ مرعشی در سفری همراه می‌شود. داستان مرعشی در گونه‌های متفاوت بیانی و از منظر راویان مختلف شکل می‌گیرد، ازجمله </span><span style="font-weight: 400;">قصه‌پردازی‌های خود مرعشی، خاطرات مهرعلی از دوران سربازی، رمانی که مهرعلی دارد می‌نویسد، فیلمنامه‌ای که پدر همسر مهرعلی در مورد سرهنگ می‌نویسد، نامهٔ مادر همسر مرعشی و غیره. هرچند سرانجام صدایی بر صداهای دیگر می‌چربد که نگرش گفتمانی مسلط متن است و کار منتقد از همین‌جا شروع می‌شود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی دربارهٔ رمان جدید محمدعلی گفت: «و سرانجام رمان «خطابه‌های راه‌راه». از آنجا که رمان تازه منتشر شده است و احتمالاً بسیاری از شما آن را هنوز نخوانده‌اید، نمی‌توانم وارد جزئیات بشوم و به‌اصطلاح «داستان را لو بدهم»، به این بسنده می‌کنم که رمان «خطابه‌های راه‌راه» ادامهٔ تجربهٔ محمدعلی در نوشتن فراداستان یا متافیکشن است. رمان داستانی است دربارهٔ داستان. نویسنده خود یکی از شخصیت‌های این رمان است. شاهد رفت و برگشت‌هایی بین جهان‌های داستانی هستیم که برخی خود را «واقعیت» جلوه می‌دهند و برخی دیگر به‌اصطلاح داستانی‌ترند. هرچند همان‌طور که پیشتر گفتم، هر به‌اصطلاح واقعیتی سرانجام داستان است و در زبان اتفاق می‌افتد. محمدعلی می‌کوشد فضایی چندصدایی ایجاد کند و ماجرا را که در فضای روشنفکری ایران قبل از انقلاب، البته روشنفکر کافه نادری، شروع می‌شود و در زمان معاصر در مواجههٔ سه رفیق قدیمی در اروپا بازگفته می‌شود (اجازه بدهید دربارهٔ داستان همین‌قدر بگویم و نه بیشتر)، از زاویهٔ دید شخصیت‌های متفاوت بگوید، اما سرانجام رمان نمی‌تواند خود را از زیر سایهٔ سنگین دیدگاه مسلط نویسندهٔ مردِ مصلح، معتدل‌اندیش و خردورز رها کند. زنِ داستان نیز در تحلیل نهایی زیر سایهٔ او است که می‌کوشد هویت بیابد. به‌هر رو، رمان تجربهٔ تکنیکی بسیار موفقی است، گذشته، تاریخِ بخش مشخصی از روشنفکری معاصر، عشق، اخلاق، جنسیت و قضاوت گره‌گاه‌های کانونی رمان‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> زندگی محمد علی را مصداق این جمله از شاملو در شعر «در آستانه» دانست که: «انسان دشواری وظیفه است.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در بخش پایانی صحبت‌هایش کوتاه دربارهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» نوشا وحیدی گفت: «نوشا وحیدی با دو مجموعه‌داستان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» به‌تدریج دارد جای خود را در ادبیات مهاجرت تثبیت می‌کند. محور اصلی ادبیات مهاجرت چالش‌های تجربهٔ دیگری‌بودن است. وحیدی در داستانی‌کردن این تجربه موفق بوده است. ویژگی بارز داستان‌های نوشا این است که از حاد و تخاصمی (آنتاگونیستی) کردنِ این تجربه اجتناب می‌کند. به‌عنوان زیرکانهٔ کتاب توجه کنید؛ همزیستی شام کریسمس و خورش قیمه‌بادمجان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگری از هرسو که بنگری، چه مهاجر به‌مثابه دیگری از چشم میزبان و چه میزبان به‌مثابه دیگری از چشم مهاجر، دیگریِ دشمن نیست. بلکه این یک موقعیت است و میزبان و مهاجر این موقعیت را تجربه می‌کنند، گاهی به هم عشق می‌ورزند، گاهی به هم می‌تازند، گاهی با هم رفاقت می‌کنند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. داستان‌های نوشا، داستان‌های زندگی در این موقعیت است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در میان داستان‌های این مجموعهٔ جدید، یعنی شام کریسمس، داستان نخست به‌نام «چند گرم ماری‌‌جوآنا» به‌نظر من از جمله بهترین داستان‌هایی است که وحیدی نوشته است. داستانی دربارهٔ قید و آزادی، دربارهٔ میل و سرکوب میل، دربارهٔ زن‌بودن، مردبودن، مادربودن، پدربودن، معشوق‌بودن و عاشق‌بودن آن‌طور که جبر اجتماعی و گفتمان مردسالار تعریف می‌کند و ما را به آن وامی‌دارد و شورش علیه آن قید و تجربهٔ آزادی حتی اگر ناشی از مصرف چند گرم ماری‌جوآنا باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پیش از دعوت از استاد محمدعلی برای ایراد سخنانی، بیوگرافی کوتاهی از ایشان را برای حاضران خواند: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فعالیت ادبی محمد محمدعلی با انتشار مجموعه‌داستان‌ «درهٔ هندآباد گرگ داره» آغاز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷، در تهران به‌ دنیا آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین مشوق و تصحیح‌کنندهٔ دل‌نوشته‌های ایشان محمود ثنایی با تخلص شهرآشوب، ترانه‌سرای رادیو ایران بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دبیرستان مروی، نخست والیبالیست و سپس بازیگر نمایشنامه‌هایی شد که دکتر ایرج امامی کارگردانی می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هم‌زمان با تحصیل در مسابقات روزنامه‌نگاری مدارس لوح تقدیر و مقام نخست را از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش وقت، دریافت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ نظام‌وظیفه را در روستاهای کُردنشین مرزیِ سردشت سپری کرد و سپس از دانشکدهٔ علوم سیاسی و اجتماعی لیسانس گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجموعهٔ کتاب‌های او که بین سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۴۰۲ به چاپ رسیده است، در این تصویر پیش روی شماست [با اشاره به پردهٔ نمایش].</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۱۳۵۷ به عضویت کانون نویسندگان ایران پذیرفته شد و یک‌سال بعد، عهده‌دار مسئولیت امور مالی کانون نویسندگان شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا براهنی، محمد مختاری، جواد مجابی، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد خلیلی، سیما کوبان و محمد محمدعلی هشت تهیه‌کنندهٔ بیانیهٔ ۱۳۴ نویسنده، بودند که به سانسور کتاب اعتراض و این بیانیه را با نام «ما نویسنده‌ایم» منتشر کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی جزو سرنشینان اتوبوس منحوس ارمنستان بود. مسافران آن اتوبوس قصد سفر داشتند و بی‌نام‌ونشان‌بودن اتوبوس را نادیده گرفته و سوار اتوبوسی شدند که قرار بود سرنشینانش را به‌جای رساندن به ارمنستان، به قعر دره بفرستد، که خوشبختانه با هوشیاری نویسندگان از مأموریت خود بازماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او لوح تقدیر بیست سال داستان‌نویسی ایران را بابت مجموعه‌داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» از آنِ خود کرد، و رمان «برهنه در باد» او جایزهٔ نخست یلدا را به خود اختصاص داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از ترجمهٔ دو داستان عکاسی و مرغدانیِ به‌زبان آلمانی، ایشان به اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین دعوت شد و در تئاتر برشت به‌همراه جمعی از آلمانی‌های دوستدار ادبیات فارسی، شاهد روخوانی نمایشیِ داستان عکاسی خود به زبان آلمانی بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همراه دکتر رضا براهنی و دیگران به ترکیه جهت سمینار ادبیات چندصدایی دعوت و در رونمایی ترجمهٔ رمان «نقش پنهان» به ترکی استانبولی شرکت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمام آثار محمدعلی بارها به‌ چاپ رسیده است و منتقدان، آثار ایشان را واقع‌گرا با گرایش به نوعی سمبولیسم، چندصدایی و عدم قطعیت در روایت، ارزیابی کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیوگرافی مفصل‌تر ایشان در ابتدای کتاب جدیدشان با عنوان خطابه‌های راه‌راه که امروز رونمایی خواهد شد، آمده است که می‌توانید در آنجا بیشتر در این‌باره بخوانید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>محمد محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;">، سخنان خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">حق‌شناسم چون به من آموختی</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خطابه‌ای راه‌راه همراه گزارشی از اهل قلم ونکوور طی روزهای زن، زندگی، آزادی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ضمن خوشامدگویی به تک‌تک عزیزانِ حاضر در این مجلس سرشار از عاطفه، درود می‌فرستم به جمع اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که در عمل چراغی را روشن نگه داشته‌اند که من و ما با اشتیاق در پرتو پُرتوان انوار رنگارنگش در حال آموختن و آموزشیم. همچنین درود می‌فرستم بر سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی، پایه‌گذاران و مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها و جناب فرهاد صوفی که مددرسانی‌اش زبانزد خاص و عام است و شهرهٔ آفاق.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درک درستِ معنای نکوداشت یا پاسداشت و بزرگداشت و هر نام مبارک دیگری در مقولهٔ قدردانی یکی از فضیلت‌های مغفول‌ماندهٔ انسانی در تاریخ پرفرازونشیب اجتماعی من و مای نه حتی ایرانی بلکه شرقی است. التفات به خادمان در هر رشته‌ای از جمله فرهنگ و ادب، خوشبختانه دارد با نکته‌سنجی‌ها و هوشیاری نسل جدید گسترش می‌یابد. و یادآور این نکتهٔ اساسی که اگر به راه راست یا درست راه برویم، رد پای ما حتی در سواحل ماسه‌ای نیمه‌خیس با وجود امواج سهمگینِ بازدارنده، می‌ماند و آیندگان از میزان انحنای انگشتان و فرورفتگی پاشنهٔ پای تک‌تک من و ما درمی‌یابند از کجا آمده و به کجا می‌رویم. و حتی در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی به چه می‌اندیشیده‌ایم. پس آنچه مهم است، همانا گسترش فرهنگ قدردانی یا نکوداشت است. قدردانی، یک تشخیص و تمیز است. جایزهٔ آشکاری است برای آنانی که پس از سال‌ها بی‌مهری قرار است با دریافت پاداشی معنوی یا حتی مادی، مُهر تأییدی بزنند بر عمل مسئولانه و هوشیارانهٔ مردمان آگاه و باعطوفت عصر خویش.</span></p>
<figure id="attachment_20852" aria-describedby="caption-attachment-20852" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20852" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20852" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">استاد محمد محمدعلی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس داستان‌نویسی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنانی که با من الفتی دارند، می‌دانند شرحی که در بالا به نگارش درآمد، چه‌بسا دربارهٔ خودم نبوده و نیست. آنچه خود به چشم دل دیده‌ام، این است که در مجموع، همسر، پدر، پدربزرگ، نویسنده و آموزگاری خوش‌اقبال بوده و هستم که در چنین عصری و در میان هم‌وطنانی فرهیخته و صمیمی زندگی می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتنی است که بارها تقارن‌های تاریخی به کمک من آمده‌اند و برانگیزاننده بوده‌اند برای نوشتن و این هم از خوش‌اقبالی جبلی من بوده است. چنانچه در شروع روزهای بی‌نظیر انقلاب زن، زندگی، آزادی، در گردهمایی‌های حوالی آرت گالری، مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها نوید دادند پس از رفع پاره‌ای مشکلات اداری و فنی رمان خطابه‌های راه‌راهِ من رسیده به مرحلهٔ بازبینی نهایی و جلدش نیز در دست تهیه است. این یعنی کلیدخوردن کاری مشترک در خوش‌ترین ایام. با اوج‌گیری گردهمایی‌های شنبه‌های انقلابی، خوش‌اقبالی‌ها ادامه یافت. شرایط جسمی و روحی من نیز یاری رساند و توانستم هر هفته بدون استثناء همراه دوست عزیز و هنرمندم، استاد آواز شهر، جناب جمال کردستانی، علاوه بر هم‌صدایی با برپاکنندگان تظاهرات، در عین حال امور ویرایش متن و آماده‌سازی پشت و روی جلد کتاب را نیز پیش ببریم. بی‌اغراق بگویم آن شعارهای مترقی و جاندار چنان شور و شوق و اشتیاقی در من پدید آورد که گویی با انتشار اولین کتابم روبه‌رو هستم؛ حوالی نیم قرن پیش که نامش بود «درهٔ هندآباد گرگ داره».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوش‌اقبالی‌ها با تزریق انگیزهٔ حضور در تظاهرات و دیدارهای هفتگی با مسئولان نشر رها ادامه یافت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۲ شمسی که حالا در اواخر ماه سوم آن [خرداد] هستیم. طی همین دو ماه اخیر از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز سه کتاب داستانی از عزیزانم وحید ذاکری، نیکی فتاحی و برادر ارجمندم، دکتر علی فدایی، به چاپ رسید و آمار آثار منتشرشدهٔ اعضای کارگاه را رساند به هشت عنوان و حالا، امشب با کتاب خطابه‌های راه‌راهِ من و شام کریسمسِ… نوشا وحیدی، یار دیرین کارگاه، این آمار به ده عنوان رسیده است طی سیزده سال فعالیت مستمر کارگاه. جا دارد همین‌جا خوشحالی خودم را ابراز کنم از انتشار دومین کتاب نوشا وحیدی که می‌دانم سومین کتابش هم در راه است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عبارت دیگر انتشار پنج عنوان کتاب طی سه ماه اخیر و هم‌زمانی‌اش با انقلاب زن، زندگی، آزادی، آماری است که بی‌اغراق نه در کارگاه‌های داستان‌نویسی کانادا بلکه در سراسر آمریکا و اروپا کم‌نظیر بوده است، و از این بابت هم من حق‌شناسم نسبت به تلاش دوستان کارگاهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طرفه آنکه به موازات فعالیت کارگاه طی همین دو سه ماه پُرخُروش و نویدبخش برای آینده‌ای بهتر، شاهد ظهور و حضور پررنگ نشر رها نیز بوده‌ایم که با انتشار چهار عنوان کتاب و برپایی رونمایی برای هریک از کتاب‌هایش یکی از خاص‌ترین ناشران فارسی‌زبان خارج از کشور محسوب می‌شود. از دیگر خوش‌اقبالی‌های من علاوه بر برپایی همین مجلس عالی غافلگیرکننده، پیش‌بینی آثار آمادهٔ چاپ چهار پنج تن از اعضای کارگاه است طی سال آینده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سخن آخر اینکه زبان فقط کلماتی نیست که من و ما هر روز بر زبان می‌آوریم. بخش اعظم زبان من و ما در رفتار و کردار ما نهفته است. گاه با نگاه و لبخندی عاشق می‌شویم. گاه با یک اخم و تُرش‌رویی فارغ. با نگاهی از سَر مِهر به نوشته‌مان شب یا روزمان جلا می‌گیرد. پس یکی از زبان‌ها، زبان تن و اشاره است. اگر واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند، خواهیم دید که اشیاء ازجمله کتاب‌ها نیز زبان خاص خود را دارند. وقتی در ایام نوروز باستانی یا جمشیدی به‌جای هر کتابی، شاهنامهٔ فردوسی یا دیوان حافظ روی سفرهٔ هفت‌سین می‌بینیم، آن سفره به ما چه می‌گوید؟ وقتی به خانهٔ دوست یا قوم‌وخویشی می‌رویم و کتاب‌های جلد گالینگور یک‌قدواندازه به‌رنگ سبز و سفید و سرخ مشاهده می‌کنیم، آن ترکیب به‌زبان آشکار با من و مای از ایران کوچیده یا به‌تبعیدآمده چه پیامی می‌رساند، غیر از همبستگی و یاری‌رساندن به ناشری نوپا که چشم امید دوخته است به یاری من و ما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان با افتخار و از سرِ صدق و صفا ضمن تبریک روز پدر اعلام می‌کنم تا همین لحظهٔ مراسم نکوداشت، به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. چرا که به‌رغم دانسته‌های جسته‌گریخته خیلی از برنامه‌ها دور از انتظارم بوده است. به‌واقع شگفت‌زده، غافلگیر و سورپریز شده‌ام</span><span style="font-weight: 400;">. و این پیروزی را به دوستانی که صادقانه چنین قصدی داشتند، تبریک می‌گویم. و مقدم دو عزیزی که از راه دور به </span><span style="font-weight: 400;">ما پیوسته‌اند، گرامی می‌دارم؛ مریم رئیس‌دانا و امیرحسین یزدان‌بُد.»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20872" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی </span><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;">، گفت: «​​نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و پس از آن در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او اولین مجموعه‌داستانش &#8211; هفت ترانهٔ شاد و غمین &#8211; را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.» و از او دعوت کرد برای ایراد سخنانی به روی صحنه برود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از </span><span style="font-weight: 400;">تشکر و قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست </span><span style="font-weight: 400;">گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">از نشر رها و همچنین استاد محمدعلی که این فرصت را در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. از دکتر سجودی عزیز تشکر می‌کنم که همیشه حامی و پشتیبان بوده‌اند و هیچ‌وقت به هیچ پیشنهاد ادبی نه نگفتند. تشکر ویژه دارم از دوست فرزانه‌ام، خانم دکتر مرال دهقانی، که با وجود اینکه رشته‌شان ادبیات هم نیست، همواره با دغدغه‌مندی و شور و اشتیاقی مثال‌زدنی در حال رفع اشتباهات نوشتاری من و سایر دوستان نویسنده هستند و همیشه از پشتیبانی و دقت نظر و سواد ایشان استفاده کرده‌ایم. </span></span></p>
<figure id="attachment_20853" aria-describedby="caption-attachment-20853" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20853" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20853" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مدت یک‌سال و نیم گذشته نیز با نشر رها که نوپاست و من که نویسندهٔ بی‌تجربه‌ای هستم و برای اولین بار با یک ناشر کار می‌کردم، این تجربه برای هر دو ما جالب بود چون کمی اختلاف سلیقه داشتیم و راه پرفرازونشیبی را طی کردیم ولی چیزی که هر دو ما یاد گرفتیم، صبر و مدارا و دوستی بود که در حال حاضر نتیجهٔ آن را در اینجا مشاهده می‌کنید. هر جا که به بن‌بستی برمی‌خوردیم خانم دکتر مرال دهقانی مرجع حل اختلاف سلیقهٔ ما بودند. پس از ارسال متن به ایشان و نظرخواهی، دیگر هیچ‌یک نظر دیگری نمی‌دادیم. ایشان همیشه پشتیبان و مایهٔ دلگرمی من بودند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در ادامهٔ سخنانش گفت: «در مورد استاد محمدعلی، من در سال ۲۰۱۲ متوجه شدم که ایشان در ونکوور زندگی می‌کنند. در آن زمان من چند داستان برای ایشان بردم که قرار شد بعد از یک هفته پس از مطالعهٔ داستان‌ها نظرشان را اعلام نمایند. پس از یک هفته که من مراجعه کردم، ایشان با صلابت و قاطعیت به من </span><span style="font-weight: 400;">گفتند که در کلاس داستان‌نویسی‌شان ثبت‌نام کنم. من نیز اطاعت امر و ثبت‌نام کردم، و در این سال‌ها شرکت در این کلاس یکی از بهترین اوقات من در این شهر بوده و خاطرات شیرین آن شب‌های زیبا و داستان‌خواندن‌ها، سیگار‌کشیدن‌ها و گپ‌زدن‌ها در زمان تنفس و… برای همیشه در ذهن من می‌ماند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشا وحیدی</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تقارن روز پدر با روز برگزاری این نکوداشت، گفت: «استاد محمدعلی پدر ادبی من هستند و علاوه بر آن ایشان همیشه دوست و پشتیبان من بوده‌اند. به‌نظر من مشق و تمرین دوستی و مدارا و همدلی در مرحلهٔ اول قرار می‌گیرد، و ادبیات در مرحلهٔ دوم. آن جَو دوستانه‌ای که ما در کلاس‌هایمان داشتیم تسری پیدا کرد به رابطه‌ای که ما الان با نشر رها و رسانهٔ همیاری داریم، و اینکه همهٔ ما الان اینجاییم، بیشتر به‌خاطر عشق و پشتکار ایشان است و شانسی که ما داشته‌ایم برای استفاده از حضور ایشان. پس از شش سال که من در ونکوور بودم، استاد باز دیگر با همان صلابت و قاطعیت به من گفتند زمان آن رسیده که کتابت را منتشر کنی. من هیچ‌وقت در رؤیاهای خودم چنین چیزی را تصور نمی‌کردم و فقط حمایت و پشتیبانی ایشان بود که باعث شد من کتابم را چاپ کنم و الان به کتاب دوم رسیده‌ام. امیدوارم که همیشه بتوانم از راهنمایی‌ها، دلگرمی‌ها و نصحیت‌های ایشان استفاده کنم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان سخنانش در مورد کتاب جدیدش گفت: «شامل نُه داستان کوتاه است. هفت داستان در خارج از ایران می‌گذرد و دو داستان در داخل ایران. این هفت داستان در مورد مصائب مهاجران و تلاش‌هایی است که یک مهاجر برای جاافتادن در جامعه‌ای که وارد آن شده، می‌کند و مواجهه با این چالش‌ها و مصائب و سرخوردگی‌ها. دو داستان دیگر نیز با وجود آنکه در ایران می‌گذرد، باز هم رویارویی یک مهاجر با خانوادهٔ خود به‌هنگام بازگشت به ایران است با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تغییراتی که در خانواده پس از ترک شما ایجاد شده است و آن مصائب و سرخوردگی‌ها به‌گونهٔ دیگری در ایران و در خارج ادامه می‌یابد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در خاتمه افزود: «همواره می‌گویم که من تکه‌ای از گوشت تنم را در هر داستانی که می‌نویسم می‌گذارم و امیدوارم که این گوشت تن من به مذاق شما خوش بیاید و باعث سوءهاضمهٔ شما نشود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های نوشا وحیدی و پیش از پایان بخش اول برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل پیام‌های </span><b>حسین آتش‌پرور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، </span><b>رحمان چوپانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن ایران، و </span><b>منیرو روانی‌پور</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود. </span></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فاصلهٔ میان دو بخش برنامه، پذیرایی مختصری از میهمانان شد که از سوی <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">سول بایت</a>، کافه کجا و پستا پولو انجام گرفت. همچنین صفی طولانی برای گرفتن امضای کتاب از استاد محمد محمدعلی و نوشا وحیدی شکل گرفت که با وجود اختصاص حدود نیم ساعت به زمان تنفس، بسیاری از میهمانان برنامه موفق نشدند امضا بگیرند و این امر به بعد از بخش دوم و در واقع پایان برنامه موکول شد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20866" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20867" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20864" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20865" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش دوم برنامه با نمایشی آغاز شد که بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی با عنوان «عکاسی» بود. در این نمایش که طراحی و کارگردانی آن را </span><b>مرتضی مشتاقی</b><span style="font-weight: 400;"> به عهده داشت، او به همراه </span><b>امیر حسن‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> و </span><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به ایفای نقش پرداختند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20854" aria-describedby="caption-attachment-20854" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20854" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=500%2C333" alt="امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20854" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20856" aria-describedby="caption-attachment-20856" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20856" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20856" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، او با قدردانی از زحمات گروه نمایش که در فرصت کوتاهی توانستند این نمایش را به روی صحنه ببرند سخنان خود را با تبریک روز پدر به همهٔ پدرانی که در برنامه حضور یافتند ادامه داد، یاد پدران درگذشته را گرامی داشت و روز پدر را به مادرانی که در نبود پدران برای فرزندانشان هم پدر بودند و هم مادر، تبریک گفت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او با اشاره به خاطرهٔ اولین دیدارش با استاد محمدعلی گفت که در سال ۲۰۱۴ وقتی به ونکوور آمده، پروژهٔ کتاب الکترونیک فارسی را دنبال می‌کرده و به‌دنبال افرادی بوده که به او در این پروژه یاری برسانند. </span><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که پس از طرح موضوع با سیما غفارزاده، او استاد محمدعلی را معرفی کرده است. او از دیدارش با استاد محمدعلی گفت و اینکه استاد برخلاف بسیاری نویسندگان دیگر که سن و سالی کمتر از او داشتند، آن هم حدود ۱۰ سال پیش که آشنایی چندانی با کتاب‌های الکترونیک آن هم به‌زبان فارسی وجود نداشت، به پروژهٔ کتاب الکترونیک نه نگفتند و از او دعوت کردند تا در جلساتی با تعدادی از اعضای کارگاه داستان‌نویسی که تس</span><span style="font-weight: 400;">لط بیشتری به کامپیوتر دارند، جلسات مشترکی برگزار کند تا ببینند چه کمکی می‌شود به این پروژه کرد. او گف</span><span style="font-weight: 400;">ت که خودش پیگیر جلسات نشده بود، چون در آن مقطع شرکت آمازون ناگهان پشتیبانی‌اش را از زبان فارسی، هم در کتاب چاپی و هم دیجیتال، قطع کرد. </span></span></p>
<figure id="attachment_20855" aria-describedby="caption-attachment-20855" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20855" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%87%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20855" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> گفت: «حدود ۱۰ سال بعد و پس از اینکه رسانهٔ همیاری و بعد از آن نشر رها به راه افتاد و کتاب خطابه‌های راه‌راه استاد محمدعلی را منتشر کردیم، زمانی‌که نسخهٔ الکترونیک کتاب را به ایشان نشان می‌دادیم، استاد پس از دلگرمی‌‌دادن و تشویق ما در تهیهٔ کتاب الکترونیک اولین چیزی که به زبانشان آمد این بود که «من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم که بتوانید این کار را گسترش دهید.» و این چیزی است که شما در کلیپ حاوی پیام‌هایی که از نویسندگان بنام دربارهٔ استاد محمدعلی پخش شد هم شنیدید که می‌گفتند استاد محمدعلی به آن‌ها کمک کرده است. اولین چیزی که به‌خصوص در حوزهٔ ادبیات به ذهن استاد می‌آید این است که من چه کمکی می‌توانم بکنم حالا چه به نویسندهٔ متبحر و بنامی چون منیرو روانی‌پور باشد یا فرد تازه‌کاری مثل من.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه گفت: «برکت حضور استاد محمدعلی موجب شده است ما شاهد شکوفایی استعدادهای ادبی بسیار و انتشار کتاب‌های ارزشمندی در شهر ونکوور باشیم. من امیدوارم سایهٔ استاد محمدعلی بر جامعهٔ ادبی ونکوور مستدام باشد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در پایان از اینکه پروژهٔ نشر الکترونیک که آن زمان به‌دنبالش بوده، بالاخره به بار نشسته ابراز خشنودی کرد و گفت هر چهار کتاب نشر رها روی پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی بوکس با کیفیت بالا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از خاتمهٔ سخنانش ضمن معرفی </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، از دست‌اندرکاران برگزاری جلسات کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، از او دعوت کرد به روی صحنه برود و دربارهٔ فیلم «کابوس‌های اقلیمی» توضیحاتی به حضار در این نشست بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تشکر از برگزارکنندگان برنامه برای برگزاری نکوداشت و فرصتی برای صحبت در این نشست، گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">سابقهٔ آشنایی من با آقای محمدعلی به سال ۲۰۱۳ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که برای اولین بار در کلاس‌های داستان‌نویسی ایشان شرکت کردم. الان ده سال از آن موقع می‌گذرد و من همچنان شانس این را دارم که در کلاس‌های ایشان که محیطی بسیار گرم و صمیمی، پربار و فضایی امن برای تجربه‌کردن است، شرکت کنم. آقای محمدعلی علاوه بر استادی جایگاه بسیار ویژه‌ای برای من دارند. </span></span></p>
<figure id="attachment_20857" aria-describedby="caption-attachment-20857" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20857" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=333%2C500" alt="فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20857" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">من همیشه از حمایت‌ها و پشتیبانی ایشان بهره‌مند بوده‌ام و در کنار ایشان بسیار آموخته‌ام و </span><span style="font-weight: 400;">همیشه قدردان فرصت‌هایی که در اختیار من گذاشته‌اند، بوده و هستم. حوالی سال ۲۰۱۵ بود که ایدهٔ ساخت یک فیلم مستند در مورد زندگی آقای محمدعلی در ذهن من شکل گرفت. آن موقع این ایده را با ایشان مطرح کردم و افتخار این را داشتم که مورد اعتمادشان باشم در شرایطی که کسان دیگری هم بودند که این پیشنهاد را به ایشان کرده بودند. حتی شبکه‌های تلویزیونی‌ای در ونکوور و در خارج از ونکوور هم به ایشان پیشنهاد کرده بودند که این فیلم را بسازند ولی خُب ایشان لطف کردند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند. سال‌های زیادی از </span><span style="font-weight: 400;">آن موقع می‌گذرد و مطمئنم زمان‌هایی بوده که آقای محمدعلی یا در خلوت خودشان و یا در جمع نزدیکانشان، معتمدانشان حتماً ابراز ناامیدی کردند و پشیمان شدند و پیش خودشان گفتند عجب اشتباهی کردم که این فیلم را بر عهدهٔ او گذاشتم، ولی همین‌جا می‌خواهم از صبوری و همراهی ایشان تشکر کنم و بگویم که علی‌رغم اینکه به‌دلایل مختلف طی این دوران من با سختی‌های زیادی در ساخت این فیلم مواجه شدم، حتی لحظه‌ای نبود که فکر اینکه ممکن است من این فیلم را نصفه رها کنم و به پایان نرسانم، از ذهنم گذشته باشد. و امروز خیلی خوشحالم که می‌توانم این نوید را به آقای محمدعلی بدهم که با توجه به برنامه‌ریزی‌ای که شده تا قبل از پایان امسال این فیلم آمادهٔ نمایش و پخش خواهد بود. اسم فیلم «کابوس‌های اقلیمی» است و روی دو موضوع مهاجرت و سانسور تمرکز دارد که البته تجربهٔ شخصی آقای محمدعلی در این دو زمینه است. خیلی دوست داشتم و خیلی خوب می‌شد که اگر این فیلم آماده بود و در این شب که کاملاً مناسبت داشت، می‌توانستیم پخشش کنیم، ولی متأسفانه این فرصت فراهم نشد. کاری که من توانستم بکنم این بود که از بخشی از فیلم‌ها که همان سال ۲۰۱۵ که تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم، گرفته بودم، قسمت‌هایی را انتخاب کنم که در واقع اصلاً در فیلم اصلی استفاده نشده و به‌نوعی پشت صحنه محسوب می‌شوند ولی خیلی حال و هوای آن روزهای آقای محمدعلی را دارد و فکر کردم شاید برای امشب فضای سبک‌تر و روان‌تری دارد. تیزری هم در سال ۲۰۱۹ به‌منظور خیلی خاصی بر روی این فیلم تهیه شد که به‌همین دلیل هم زیرنویس انگلیسی دارد و البته آن‌موقع هنوز فیلمبرداری این فیلم کامل نشده بود، ولی چون این تیزر تا حدی حال و هوای فیلم اصلی را منتقل می‌کند، آن را هم در ادامه آوردم. امیدوارم وقتی که فیلم کامل شد، برای نمایشش در خدمتتان باشیم و خیلی از توجه و همراهی‌تان سپاسگزارم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از خاتمهٔ صحبت‌های </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> و پیرو توضیحات او، بخش‌هایی از پشت صحنهٔ فیلم یادشده به نمایش درآمد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20858" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=500%2C333" alt="مستند کابوس‌های اقلیمی ساختهٔ فریبا فرجام، دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0478.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن معرفی </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر، داستان‌نویس و مترجم، که از ایالت کالیفرنیا به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> پس از سپاسگزاری از نشر رها برای برگزاری این برنامهٔ بزرگداشت، گفت: «آشنایی من با معلم ارجمندم، استاد محمدعلی، به اوایل دههٔ هشتاد خورشیدی و کارگاه داستان مجلهٔ کارنامه پیوند می‌خورد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما زمان را عقب می‌کشم تا به اولین بارقه‌های داستانی در وجودم برسم، به وقتی که کودکی بودم و تابستان‌ها در آغوش مادربزرگ شب‌هایم با جادوی پریان و رؤیاهای رنگارنگ پرقصه می‌شد. این زن مهربان و کم‌نقص گوش‌ها و ذهنم را چنان به قصه عادت داد که من در جان کودکی‌ام هرگز عروسک‌بازی نکردم و هرگاه عروسکی هدیه می‌گرفتم، آن را به خواهر کوچک‌ترم می‌بخشیدم. در واقع بازی‌ای که دنیای قصه برایم می‌ساخت، هرگز هیچ اسباب‌بازی دیگری برای من نمی‌ساخت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بعد کات، بزرگسالی و طلاق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه چارهٔ دیگری برایم نگذاشته بود، جز خاموش‌کردن چراغ‌هایش. گرچه خودم خواهان جدایی بودم، اما نابودیِ روحم را تا مغز استخوان درد می‌کشیدم. جایی را می‌خواستم که مرا به خودش بکشد. مادربزرگ قصه‌گویم، شهرزاد هزار و یک شبم دیگر نبود تا خیال مرا به قصه‌هایش حاصلخیز کند، اما معجزه‌ای مرا به کارگاه داستان‌نویسی مجلهٔ کارنامه رساند.</span></p>
<figure id="attachment_20886" aria-describedby="caption-attachment-20886" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20886" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=500%2C333" alt="مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/MAC_0489.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20886" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر هفته می‌رفتم، بی‌وقفه؛ پس از اداره و کار، شتابان به آن حضور بی‌ادعا. به آن حضور بی‌ادعای سالم خو گرفتم. قصه‌ها خوانده می‌شد و داستان‌ها نوشته می‌شد. از اولین جمله‌هایی که از آقای محمدعلی آموختم اینکه «ما قرار است اینجا داستان بخوانیم نه آنکه آپولو هوا کنیم.» این جمله فکرم را سخت مشغول کرده بود که چرا؟ نویسنده‌ای به این بزرگی و در این جایگاه ادبی چطور چنین می‌گوید؟ مگر ادبیات جدی نیست؟ مگر ادبیات بخش مهم زندگی ما نیست؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سال‌ها گذشت تا دریابم که ادبیات ورای اینکه جدی باشد، ورای اینکه بخش مهم زندگی باشد، باید زندگی‌بخش باشد، باید تکیه‌گاه باشد و برای من چنین شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامه افزود: «سال‌ها از آن روزهای کارگاه داستان کارنامه سپری شده است، بیش از بیست سال. داستان‌ها نوشته شد، کتاب‌های بسیار که ایشان نوشته‌اند، آثاری که هریک جا دارد از سویه‌های گوناگون مورد پژوهش قرار گیرند. به‌عنوان مثال «باورهای خیس یک مرده» رمانی است که به اساسی‌ترین مشکل ایران یعنی آب می‌پردازد. این کتاب را از دست ندهید. از ته دل آرزو می‌کنم کارگردان قابلی از این شاهکار یک سریال ماندگار بسازد؛ رقیبی پرقدرت برای سریال دایی‌جان ناپلئون. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما از همه ویژه‌تر، حضور زنان در آثار محمدعلی است. در واقع او والاترین مقام را به زنان می‌دهد، هم در رفتار شخصی‌اش می‌بینیم، به‌عنوان مثال مدیران کارگاهش اغلب زنان‌اند، و هم در داستان‌ها و رمان‌هایش. در آدم و حوا می‌خوانیم «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست، از غصه خالی می‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر امروز پوستهٔ بیرونی جامعهٔ ایرانی شعار می‌دهد زن، زندگی، آزادی، نتیجه و درون‌مایهٔ شعوری‌ است که ادبیات و بزرگانی چون محمدعلی در پیوستگی و آهستگی و صبوری به بافت جامعه نفوذ داده‌اند. درود بر ایشان و آثارشان مانا»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از معرفی </span><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، که از ادمونتون، استان آلبرتای کانادا، به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تبریک روز پدر و ابراز خوشحالی برای حضور در این نشست، و با اشاره به محدودیت وقت گفت: «سعی می‌کنم حرف‌هایم را در دو بخش جمع‌وجور کنم. چند دقیقه فقط در مورد خطابه‌های راه‌راه اشاره‌ای کوچک می‌کنم، بخش عمده‌ای از آن را خوشبختانه آقای دکتر سجودی قبل از من گفت، ولی من هم چیزی اضافه می‌کنم که تشویق کنم حتماً این کتاب را مطالعه بفرمایید. در رابطه با کارنامهٔ آقای محمدعلی، چندین مقاله و پایان‌نامه هست که در آن‌ها تلاش شده است فصول کار آقای محمدعلی تا اینجا دسته‌بندی، رده‌بندی و معنابخشی بشود. همچنان سفت و سخت ایستاده‌ام که هنوز زود است، هنوز دارد ادامه پیدا می‌کند و باید ببینیم در بلندمدت چه می‌شود، و چنان‌که می‌بینید ادامه دارد. محمدعلی در فصل اول حرکتش در نویسندگی که به‌نوعی وام‌دار ادبی</span><span style="font-weight: 400;">ات رئالیسم </span><span style="font-weight: 400;">اجتماعی است، تلاش می‌کند فهم ایرانیتش را در ساختار </span><span style="font-weight: 400;">روستا و نقاط حاشیه‌ای و نظایر آن بررسی </span><span style="font-weight: 400;">بکند، مشکلات جامعه را زیر سؤال ببرد و زیرِ ذره‌بین داستان ببرد و چنان‌که خانم رئیس‌دانا هم اشاره کردند که مثلاً در مورد قضیه آب ببینید در چه سالی اهمیت این قضیه را می‌دیدند، بحث قنات و بحث‌های این‌طوری را که در کتاب‌هایشان خواهید دید و حتماً آن‌هایی که خوانده‌اند می‌دانند در مورد چه حرف می‌زنم. بعد می‌آیند سراغ اسطوره‌ها و تلاش می‌کنند در ساختاری پژوهشی ببینند ریشهٔ این دردها که در روایت و فهم جمعی است، در تصویر جمعی ما از هویت ایرانی چه کارکردی دارد؛ این‌ها در بحث اسطوره و آن چند کاری که وابسته به قضایای اسطوره است، مطرح می‌شود. در دور جدیدشان بعد از مهاجرت، به نظرم می‌رسد رمان‌های آقای محمدعلی دارد می‌رود به درون خودش، و دارد شخصی‌تر می‌شود، انگار دارد مدام از آن کلیت بیرونی، از آن ناظر بیرونی مرحله‌به‌مرحله به درون خودش می‌آید و می‌خواهد از درون خودش ریشه‌یابی بکند.» </span></span></p>
<figure id="attachment_20860" aria-describedby="caption-attachment-20860" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20860" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=333%2C500" alt="امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%8F%D8%AF.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20860" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامهٔ سخنانش گفت: «در چند اثر آخرشان، که مهم‌ترینشان همین اثر آخر است، از قضا به‌نظرم می‌رسد روان‌شناختی‌ترین و در عین حال شخصی‌ترین کاری که من از ایشان دیده‌ام، در این رمان پیدا می‌کنید. از ابتدا تا به انتهای این داستان چرخش‌های متوالی بین یک مثلث عشقی هست، از زنی از طبقهٔ حاشیه و ضعیف و فقیر جامعه بین دو روشنفکر؛ در واقع، انگار مواجههٔ دو جور مرد ایرانی با این زن، اینکه چگونه خواسته و ناخواسته حتی انگار آن مردانی که از فاجعه‌ای که زیر پوست فرهنگ ما برای زن دارد اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند، چنان‌که به بیش از نیمی از جمعیت ما از بالا به پایین نگریسته شده و تحقیر می‌شود، در این کتاب و در این داستان، ریزبه‌ریز تصویری از آن را می‌بینید، اما نکته اینجاست که در این رمان دو موتیف زیبا هست که من این را در کارهای قبلی ایشان ندیده‌ام. از طرفی هدایت در بوف کورش یک دوگانهٔ لکاته و اثیری دارد، دوگانهٔ زنی که انگار اغواگر است و فاقد اخلاق و از طرفی دیگر زنی که در عین‌حال که جذاب است، مقدس است و مادر. انگار زن-مادر و زن-همسر، دوگانه‌ای این‌شکلی هدایت می‌سازد. همین را در روایت غربی‌اش در مورد مسیح داریم. مادر مریم و مریم </span><span style="font-weight: 400;">مجدلیه که ا</span><span style="font-weight: 400;">نگار دوگانه‌ای از زن اثیری و زن لکاته‌اند که آمده در طول داستان [خطابه‌های راه‌راه] این دوت</span><span style="font-weight: 400;">ا موتیف </span><span style="font-weight: 400;">را با هم حرکت می‌دهد، از پوچی و بدبینی نگاه هدایت انگار داستان را آرام‌آرام می‌برد به‌سمت آن نگاه اخلاقی، معنادار، حتی بشود گفت آئینی در فکر مسیحیت یا نگاه مسیح‌وار راوی به قضیه، جوری که راوی مدام اشاره می‌کند و اشاره می‌دهد به قضیهٔ مسیح و رابطه‌اش. حتی در مورد شخصیت اصلی داستان، جالب است که بدانید لیلی مجدعلیان، مریم مجدلیه بود… ببینید این‌طوری با کلمات بازی می‌کند؛ بازی فُرمی. خیلی می‌توان در این مورد حرف زد، من فقط خواستم اشاره‌ای بکنم به این ایدهٔ دوتایی حرکت‌کردن، از آن دوتایی نهیلیستی و پوچ‌گرایی به دوتایی معنابخش در زندگی. دوست داشتم به این اشاره بکنم و به همین‌جا اکتفا می‌کنم که به‌نظرم می‌شود ساعت‌ها در این مورد بحث کرد.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی از زاویهٔ دید یکی از شاگردان محمد محمدعلی افزود: «من هم روایتی مشابه بقیه دارم؛ انگار به‌طرزی باورنکردنی برای همهٔ ما یک الگوی پدرانه، استادانه داشته‌اند. توی پیرمرد و دریا، پیرمردی هست به‌‌نام سانتیاگو که به جنگ ماهی بزرگی می‌رود و تلاش می‌کند که آن را بگیرد. با کلی داستان و این‌ها ماهی را می‌گیرد، بعد کوسه‌ها حمله می‌کنند و در نبرد با کوسه‌ها، همنوع‌های آن ماهی تکه‌پاره‌ای از آن ماهی را افتان و خیزان، خونین و خو‌ن‌آلود به ساحل می‌رسانند، ولی بالاخره کار خودش را می‌کند و به آن هدفش می‌رسد اگرچه نتیجه‌اش فقط اسکلت آن ماهی است. آخرین صحنه‌های آن رمان جایی سانتیاگو دارد از تپه‌ای بالا می‌رود و دکل قایقش را به دوشش می‌کشد. دوباره آن تصویر مسیح آنجا برای من تداعی شد. چرا دارم این را به شما می‌گویم؟ در مورد اینکه من چه‌جوری با ایشان آشنا شدم؛ شباهت نام کوچک پدرم، محمدعلی یزدان‌بُد، با محمد محمدعلی، به‌همین سادگی. دو تا اسم دیدم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم یکی یعنی اسم فامیلش اسم کوچک پدر من را داشت، و این‌طور شد که من ۱۸ سال پیش وارد کلاس‌های آقای محمدعلی شدم و زندگی‌ام به پیش و پس از این اتفاق تقسیم شد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>امیرحسین یزدان‌بُد</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به تصویر زنان در آثار محمدعلی گفت: «اما در طول این مسیر آنچه دیده‌ام این بود که آقای محمدعلی تمام‌مدت انگار به‌نوعی بار رنجی را که زنان در جامعهٔ ما از طرف مردها به دوش خودشان کشیده‌اند، نه از مردها بلکه از آن فرهنگ غالبی که انگار به‌دست مردان نوشته شده، اجرا شده، طراحی شده و پذیرفته شده بود، خودش تنهایی دوست داشت به عهده بگیرد. برای همین است که کلمهٔ فمینیسم را در اینجا نمی‌شنوید. هیچ‌کس در مورد فمنیست‌بودنش حرفی نمی‌زند، ولی واقعاً به‌نظرم ی</span><span style="font-weight: 400;">کی از مهم‌ترین موتیف‌ها که به‌خصو</span><span style="font-weight: 400;">ص در دور اخیرش که مدام افزایش پیدا می‌کند، این است که توجه ما را می‌برد به این سمت که این نابرابری، این ناحقی در حق زنان باید از توی جامعهٔ روشنفکر از بین خود ما، خود من، خود شما، خود هر کدام از ما بشکند و این‌جوری که توی گفته و خطابهٔ کوتاهش مدام به زن، زندگی، آزادی، اشاره می‌کند و می‌گوید که انگار اولین کتابم است، انگار صدایی است که همیشه می‌خواسته [به گوش برساند]. من قضیه را این‌طور می‌بینم. هر آدمی، همهٔ ما، من حداقل بارها در زندگی‌ام گم شده‌ام و مسیرم را در شلوغی‌ها از دست داده‌ام. ما چیزهایی می‌خواهیم مثل نشانه، مثل فانوس دریایی در توفان که بهش نگاه می‌کنیم، پیدایش کنیم. هر تماس من، هر بار که دیدمشان، هر بار که حتی با هم شوخی کردیم و حرف‌های خنده‌دار زدیم، کوتاه و جمع‌وجورشده، انگار یادم انداخته که چه می‌خواسته‌ام، کجا بوده‌ام، انگار من را آورده نقطه، سرخط و دوباره به من این اطمینان را داده که می‌توانی برگردی و دوباره شروع بکنی. نقش عجیبی است که به‌طرز حیرت‌انگیزی برای خیلی‌های دیگر بازی کرده است. امروز روز پدر است و من با مفهوم پدر امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگی‌ام درگیرم و دوست دارم بهشان بگویم که بدون شما من تا حالا ده‌ها بار گم شده بودم. هرجا گم شدم، یک زنگ شوخی، یک بحث جدی، گاهی وقت‌ها عتاب، گاهی وقت‌ها خطاب، گاهی وقت‌ها «ای شیطون این کارها رو نکن»، همهٔ این‌ها مرا برگردانده است به نقطه، سر خط.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در پایان سخنانش گفت: «بسیار سپاسگزارم از اینکه شما در زندگی من بودید و این‌قدر به ما کمک کردید. بسیار سپاسگزارم از عزیزان نشر رها، مرسی از همه‌تان که اینجا هستید و به‌همراه من و از صمیم قلب، حضور ایشان را جشن می‌گیریم. مرسی از همه‌تان.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، اعلام کرد که مهمان ویژه‌ای در این نشست شرکت کرده است؛ </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> (Fin Donnelly)، نمایندهٔ مجلس استانی از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین (Coquitlam-Burke Mountain). او همچنین ضمن معرفی </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;">، انیماتور، کاریکاتوریست و کارتونیست ساکن ونکوور، و </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، فعال حقوق بشر، </span><span style="font-weight: 400;">و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، </span><span style="font-weight: 400;">از این سه تن دعوت کرد تا به‌همراه محمد محمدعلی به روی صحنه بروند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ابتدا </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> سخنان کوتاهی ایراد کرد و ضمن معرفی خود، گفت: «به‌راستی افتخار می‌کنم که امشب اینجا هستم و در این برنامه برای به‌رسمیت‌شناختن دستاوردهای والای محمد محمدعلی، نویسندهٔ محترم ایرانی، شرکت کرده‌ام. کارها و آثار ادبی شما تأثیرات مانایی در ادبیات فارسی داشته است و الهام‌بخشِ خوانندگان بسیاری در سراسر دنیا بوده است. من عمیقاً تحت تأثیر زندگی و آثار محمد محمدعلی به‌عنوان یک نویسنده، قرار گرفته‌ام. به‌ویژه اینکه چگونه داستان‌های محمد محمدعلی نوری بر واقعیت‌ها و چالش‌های اجتماعی تابانده، برای من الهام‌بخش بوده است. ادبیات این قدرت را دارد که آگاهی‌رسانی کند و آغازگر مکالمات و گفت‌وگوهای مهمی دربارهٔ معضلاتی که جامعه با آن‌ها روبه‌روست، باشد. و نویسندگانی مانند محمد محمدعلی هستند که تفکر انتقادی را تشویق می‌کنند. کلمات شما این توان را دارند که ما را به دنیاهای دیگری ببرند، احساسات عمیق را برانگیزند و دیدگاه‌های ما را به چالش بکشند. آثار شما در ادبیات، زندگیِ خوانندگان بی‌شماری را غنی‌تر کرده است، و میراث شما همچنان الهام‌بخش نسل‌های آینده خواهد بود.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20861" aria-describedby="caption-attachment-20861" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20861" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20861" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت که از طرف جامعه‌ای که نمایندگی‌اش می‌کند، لوح تقدیری به محمد محمدعلی تقدیم می‌کند که متن آن از این قرار است:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">«در به‌رسمیت‌شناختن مشارکت فوق‌العادهٔ شما در ادبیات فارسی و تأثیر ژرف آن روی جامعهٔ ما، داستان‌گویی شما الهام‌بخش اذهان بوده و میراث فرهنگی ما را غنی کرده است. با سپاسی صمیمانه، ما دستاوردهای ارزشمند شما را محترم می‌داریم. سپاس از شما، محمد محمدعلی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فین دانلی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از تقدیم لوح تقدیر به استاد محمدعلی، روز پدر را تبریک گفت و صحبتش را با شعار «زن، زندگی، آزادی» پایان داد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>افشین سبوکی</b><span style="font-weight: 400;"> کاریکاتوری را که از استاد محمدعلی کشیده بود، به ایشان تقدیم کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20863" aria-describedby="caption-attachment-20863" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20863" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=500%2C333" alt="افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20863" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_20868" aria-describedby="caption-attachment-20868" style="width: 589px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20868" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=589%2C750" alt="طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور" width="589" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?w=589&amp;ssl=1 589w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/mohamadali_F.jpg?resize=236%2C300&amp;ssl=1 236w" sizes="auto, (max-width: 589px) 100vw, 589px" /><figcaption id="caption-attachment-20868" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;">، طی ایراد سخنانی ضمن تأکید بر حضور ارزشمند محمد محمدعلی در جامعهٔ ایرانی ونکوور، گفت که ایشان با فعالیت‌های ادبی خود و فرهنگ‌سازی بهترین کار را برای انقلاب «زن، زندگی، آزادی» می‌کند. وی با تأکید بر اهمیت نکوداشت برای افراد برجسته در جامعه‌مان، پیام </span><b>بونیتا زاریلو</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، را خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با احترام، من، بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا، متأسفانه به‌دلیل سفرم به اتاوا نتوانستم در این مراسم باشکوه حضور پیدا کنم، به این وسیله، کمال احترام و سپاس خود را خدمت جناب آقای محمد محمدعلی و همهٔ شرکت‌کنندگان و همچنین جامعهٔ ایرانیان این شهر تقدیم می‌دارم که با حضور خود در این مراسم از یک عمر تلاش بی‌وقفهٔ این نویسندهٔ بزرگ در راه پیشبرد فرهنگ و ادبیات ایران قدردانی می‌کنند. ضمناً تبریک صمیمانه‌ام را برای نشر کتاب جدید ایشان پذیرا باشید.»</span></p>
<figure id="attachment_20862" aria-describedby="caption-attachment-20862" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20862" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=333%2C500" alt="فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-20862" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی سپس متن لوح تقدیر پارلمان کانادا را خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«به‌عنوان نمایندهٔ پارلمان فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، افتخار دارم از شما جناب محمد محمدعلی برای فعالیت‌های حقوق بشری و حضور پررنگتان در ارائهٔ فرهنگ و ادبیات فارسی تقدیر نمایم.» و پس از آن </span><b>فرهاد صوفی</b><span style="font-weight: 400;"> لوح تقدیر را از طرف بونیتا زاریلو به استاد محمدعلی تقدیم کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پایان‌بخش برنامهٔ نکوداشت ویدیوی کوتاهی بود از </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ ساکن هلند، که دعوت شده بود در این برنامه شرکت کند، اما متأسفانه نتوانسته این سفر طولانی را به انجام برساند. او همچنین یادداشتی نوشته بود که قرار بود پس از پخش ویدیو خوانده شود که به‌دلیل طولانی‌شدن برنامه مقدور نشد. متن یادداشت </span><b>نسیم خاکسار</b><span style="font-weight: 400;"> از این قرار است:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نخست سلام می‌کنم به همهٔ حاضران در این نشست ادبی و بزرگداشت محمد محمدعلی، دوست عزیز و دیرینه‌ام در کانون نویسندگان ایران، و تبریک می‌گویم به او و به خودمان به‌خاطر انتشار کتاب تازه‌اش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون وقت تنگ است و می‌دانم دوستانی در این نشست از کارهای محمدعلی عزیز سخن می‌گویند، یک‌راست می‌روم سراغ رمان «برهنه در باد»، رمانی دلنشین از محمدعلی که از یکی دو هفته پیش تا امروز مشغول خواندن آن بوده‌ام. رمانی پر از کشش برای خواننده و با نثری زیبا و جزئی‌نگر که خواننده‌ای مثل من را وادار می‌کرد گاه برگردم و سطرهایی را یکی دو بار بخوانم؛ آن هم به‌خاطر لذتی که از خواندن آن‌ها می‌بردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بدو امر یک راوی، مهرعلی جوانمرد، ماجراهای این رمان را روایت می‌کند، اما جلوتر که می‌رود راویانی دیگر هم به راوی اول افزوده می‌شوند. اما همواره از ابتدا تا انتها، این همان راوی نخست است که روایت‌ها را به هم می‌دوزد و در جاهایی مناسب می‌آورد تا هم ماجراهای پرکشش رمان را بسازد و هم طرح اصلی آن را که دور شخصیتی به‌نام ستوان منصور مرعشی پاچناری می‌چرخد، جلو ببرد. ساختاری دلنشین از روایت‌های تودرتو در ایجاد پرسش برای خواننده و نیز کمک به گشودن میدان اصلی رمان که زمان و مکان‌هایی گوناگونی را در بر می‌گیرد. نوعی کلاژ در نقاشی، تا واقعیت امر &#8211; منظورم واقعیت داستانی &#8211; ساخته و آفریده شود. راوی، مهرعلی جوانمرد، که زمان شروع ماجراهای رمان، دوران خدمت نظام‌وظیفه‌اش را در سپاه ترویج و آبادانی می‌گذراند، نویسندهٔ جوانی است که هم‌زمان با کارهایی که به‌حکم وظیفه باید انجام دهد، از وقایعی که بر او و دوروبرش می‌گذرند نیز یادداشت برمی‌دارد تا مصالحی برای نوشتن داستان و رمان در آینده فراهم کند. آشنایی راوی/نویسنده با ستوان مرعشی در این دوره است که صورت می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت‌هایی که در این رمان بر بنیاد زندگی و شخصیت ستوان مرعشی و از زبان راویانی مثل سرهنگ، پدرزن راوی، و افرادی دیگر ازجمله مهرعلی جوانمرد که در بخش‌هایی از آن شریک است ساخته می‌‌شوند، می‌توانند رویدادهایی باشند واقعی که با ستوان مرعشی ربط مستقیم داشته‌اند و هم می‌توانند رویدادهایی زاییدهٔ تخیلی راویان باشند. جالب‌بودن این کار وقتی است که ستوان مرعشی هم برای ساخته‌وپرداخته‌شدن این روایت‌ها، گاه با راویان همراه می‌شود و به روایت آن‌ها شاخ‌وبرگ‌های تازه می‌دهد. در متن چنین روایت یا روایت‌هایی است که واقعیت‌هایی از جامعهٔ ما در زمان حکومت شاه و بعد از آن، در بگیروببندهای بعد از انقلاب و دورهٔ جنگ بین عراق و ایران، بیانی داستانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که آدم‌هایی نظیر تیمسار رحمتی در آن از امتیازهایی برخوردارند و ستوان مرعشی که از اعماق جامعه برخاسته، با کمک تیمسار رحمتی که شوهرخواهر اوست، زندگی‌اش دستخوش دگرگونی و تغییر می‌شود. همین تغییر و دگرگونی‌هاست که باعث می‌شود برای روشن‌کردن آن‌ها، راویانی گوناگون وارد عرصهٔ رمان شوند. در این رمان و گفت‌وگوهای بین راوایان و شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی یافتن سیمای واقعی ستوان مرعشی‌اند، که راوی/نویسنده نیز از همان آغاز، هم از نظر وظیفهٔ شغلی و هم ذوق نویسندگی‌اش در پی یافتن آن است، جامعه و جهانی در برابر ما شکل می‌گیرد که هم برایمان آشناست و هم غریب. غریب‌بودن آن برمی‌گردد به تازگی رویدادها، حرف‌ها و نظرها و چهره‌هایی خلق‌شده در آن و همین‌هاست که خواننده را نیز با شوق به دنبال خود می‌کشاند. از تکه‌های اعجاب‌آور و دلنشین رمان ماجرای شرط‌بندی آقامهدی، پدر ستوان مرعشی، و آقابیات، پدر مریم، است در مسابقهٔ کفتربازی‌ای که به راه انداخته‌اند. مسابقه‌ای که اگر آقامهدی در آن برنده می‌شد و کبوتر او می‌برُد، آقابیات مجبور می‌شد رضا بدهد به خواستگاری آقامهدی از مریم برای پسرش منصور مرعشی. این نوشتهٔ کوتاه را با نشان‌دادن چگونگی جزئی‌نگاری در نثر و زبان محمدعلی در این رمان و آفریدن دیالوگ‌های زنده ای که بارها من را به تحسین واداشته، تمام می‌کنم. این تکهٔ کوتاه که آورده می‌شود، توصیف لحظاتی است از عاشق‌شدن منصور به مریم، دختر آقابیات، در نوجوانی و به‌زبان و لحن خودش، در بازجو‌هایی که سرهنگ برای به وادارکردن او به حرف از زندگی دور ودرازش می‌کند: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«موهایش را چنان ریزریز می‌بافت که من نمی‌فهمیدم چطوری. بعدها دیدم یکی از زیر یکی از رو در هم می‌تنید. از دور که نگاه می‌کردم، هر کدام از گره‌ها را اندازهٔ یک نخود می‌دیدم. گاهی هم همهٔ بافته‌ها را پشت سرش جمع می‌کرد. می‌شد دسته‌گلی پر از گل‌های ریزریز مشکی. نمی‌دانم به چی تشبیه کنم. یادم است که او ساعت‌ها می‌بافت و من ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. بعد گُل‌ِسر قرمز می‌زد. یک سیم دراز و قرمز را فرو می‌کرد وسط آن گلوله‌های سیاه و من یکباره دُم آن پروانهٔ قرمز را می‌کشیدم. رشته‌های بافته یکباره ول می‌شد روی شانه‌های سفید و تپلش… گریه می‌کرد و و دنبالم می‌دوید.» ص ۱۸۴ و ۱۸۵ کتاب</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی عزیز، تندرست و تابان باشید و برای ما همچنان بنویسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسیم خاکسار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شانزدهم ماه ژوئن ۲۰۲۳، اوترخت»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از پخش ویدیوی نسیم خاکسار، بهاره دهکردی از حضار تشکر کرد و پایان برنامه را اعلام نمود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20870" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=500%2C333" alt="ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">*<span style="font-weight: 400;">گفتنی است به‌دلیل محدودیت زمانی در این برنامه تنها گزیده‌ای از پیام‌ها پخش شد، ولی روز بعد از مراسم کلیپ کامل پیام‌های اهل قلم به‌مناسبت نکوداشت محمد محمدعلی از سوی نشر رها منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا ببینید: </span></span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/wLSOoPVrExI?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/">ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20842</post-id>	</item>
		<item>
		<title>تلفیقی ناب از ثبت تاریخی فاجعه‌ای هولناک با انتقال حس درد و رنج طاقت‌فرسای بازماندگان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 14 Jan 2022 05:18:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود سخایی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17512</guid>

					<description><![CDATA[<p>معرفی کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثر منیرو روانی‌پور مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور ژانویهٔ سال ۲۰۲۱ و در نخستین سالگرد سرنگون‌کردن پرواز ۷۵۲، گزارشی در شمارهٔ ویژهٔ پرواز ۷۵۲ رسانهٔ همیاری منتشر شد دربارهٔ برگزاری کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، برای بازماندگان قربانیان این پرواز. کمتر از یک‌سال بعد و در دسامبر ۲۰۲۱ منیرو روانی‌پور کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم، داستان خاطره‌ها» را که حاصل آن کلا‌س‌هاست...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/">تلفیقی ناب از ثبت تاریخی فاجعه‌ای هولناک با انتقال حس درد و رنج طاقت‌فرسای بازماندگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>معرفی کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثر منیرو روانی‌پور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%ae%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">مسعود سخایی‌پور</a>، LJI Reporter – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ژانویهٔ سال ۲۰۲۱ و در نخستین سالگرد سرنگون‌کردن پرواز ۷۵۲، <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener"><strong>گزارشی در شمارهٔ ویژهٔ پرواز ۷۵۲ رسانهٔ همیاری منتشر شد</strong></a> دربارهٔ برگزاری کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، برای بازماندگان قربانیان این پرواز. کمتر از یک‌سال بعد و در دسامبر ۲۰۲۱ منیرو روانی‌پور کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم، داستان خاطره‌ها» را که حاصل آن کلا‌س‌هاست بر روی سرویس کتاب الکترونیک Google Play Books منتشر کرد. او در معرفی کتابش این‌گونه می‌نویسد: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«صبح هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰ هواپیمای مسافربری اوکراین پرواز ۷۵۲ در آسمان تهران با شلیک دو موشک منفجر شد. کلیهٔ مسافران این هواپیما در آتش بلاهت و جباریت سوختند. تنها بازماندهٔ این هواپیما خرگوشی بود به‌نام راشل که غروب روز قبل از پرواز، بلیتش از طرف شرکت هواپیمایی‌ کنسل شده بود. ده ماه بعد از این حادثهٔ هولناک بازماندگانِ برخی از این گل‌نثاران، به‌سراغ من آمدند تا خاطراتشان را بنویسند. این کتاب داستان خاطره‌هاست. خاطره‌های نوشته‌شده و گفته‌شده، خاطرهٔ آنچه در کلاس اتفاق افتاد. گریه‌ها، حسرت‌ها، خنده‌ها و شادی‌ها&#8230; شما در این کتاب شیوهٔ رهیابی و کوچینگ یک مدرس خاطره‌نویسی را می‌بینید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقلی است از ئی. ال. دکتروف، نویسندهٔ نامی و فقید، که می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده است. رمان‌نویس به شما می‌گوید که [آن اتفاق] چه حسی داشته است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرچند کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» نه رمان است و نه کتاب تاریخ، ولی تلفیقی است ناب از ثبت فاجعه‌ای باورنکردنی با روایتی دست اول از حسی که آن فاجعه در کسانی که بیشترین درد و رنج را از وقوع آن متحمل شده‌اند، برانگیخته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بخش اول کتاب روایتی است گزارش‌گونه از آنچه که در جریان کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور با اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از قربانیان پرواز ۷۵۲ گذشت، همراه با فلش‌بک‌‌هایی از نویسنده به آنچه که خود او و خانواده‌اش سال‌ها پیش در فقدان عزیز از دست‌رفته‌شان تجربه کرده بودند و همچنین اشاره به برخی رویدادهای تاریخی پس از انقلاب ایران و نیز حوادث مهم در ایران و جهان در روزهایی برگزاری کلاس. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در خلال این بخش، خواننده شاهد تلاش‌های طاقت‌فرسای مدرس یا به‌تعبیر نویسنده «رهیاب» و شرکت‌کنندگانی است که اغلب از شدت درد و رنجِ فقدان عزیزانشان استیصالی فلج‌کننده را تجربه می‌کنند. تا حدی که حتی از خواندن نوشته‌شان در کلاس با تلاش‌های چندباره ناکام می‌مانند و بغض و گریه مجالشان نمی‌دهد. مدرس به آنان می‌گوید به‌ تعداد عزیزانی که از دست داده‌اند، نهالی بکارند و هر روز با آن‌ها صحبت کنند، از آن‌ها می‌خواهد تاریخ بخوانند تا دریابند که چطور «دامنشان لای در تاریخ گیر کرده»، به آنان می‌گوید که «نوری که در آسمان می‌بینیم، می‌تواند نور ستارگانی باشد که میلیون‌ها سال پیش خاموش شده‌اند. شما با نوشتن کتاب خاطرات خود و عزیزانتان چنین نوری در تونل زمان منتشر می‌کنید. نوری که سالیان سال بعد به انسان‌های دیگر می‌رسد»، به آنان یاد می‌دهد چطور خاطراتشان را به تاریخ گره بزنند و…</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17514" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/Copy-of-IMG_8088.jpg?resize=500%2C333" alt="معرفی کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثر منیرو روانی‌پور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/Copy-of-IMG_8088.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/Copy-of-IMG_8088.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/Copy-of-IMG_8088.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اغلب این شرکت‌کنندگان هیچ تجربه‌ای در نگارش ادبی ندارند، ولی رفته‌رفته تلاش‌های مدرس دوره که به آن‌ها شیوه‌هایی را برای حمل آسان‌تر کوه غمی که بر شانه‌های لرزانشان سنگینی می‌کند، می‌آموزد و به آن‌ها تأکید می‌کند که «باید از کوه، کاه بسازیم» و همچنین همراهی و همدلی شرکت‌کنندگان با هم، آن‌ها را مصمم می‌کند تا برای جاودانه‌کردن نام عزیزانشان، تداوم زندگی آن‌ها با ثبت خاطراتشان و زنده‌کردن آنان با نوشته‌هایشان دست به قلمی که حالا «قوی‌ترین سلاحشان شده» ببرند و از آنان بنویسند و سرگذشت آنان را «در حافظهٔ جمعی حک کنند».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان این بخشِ کتاب، نویسنده مروری دارد بر تکنیک‌هایی که در خلال این کلاس‌ها به‌کار گرفته و پس از آن تعدادی از نامه‌های شرکت‌کنندگان در دوره به منیرو روانی‌پور از تأثیری که کلاس‌ها بر زندگی‌شان داشته، آورده شده و در بخش پایانی خاطراتِ شرکت‌کنندگان در کلاس‌ها از عزیزانشان منتشر شده است و اینجاست همان‌جایی که آن «حس» به خواننده منتقل می‌شود. از اینجاست که دیگر نمی‌توان کتاب را زمین گذاشت و خواننده می‌خواهد تا پایان آن را یک‌سره بخواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در خاطرات بازماندگان بیش و پیش از هر چیز زندگی دیده می‌شود با همهٔ زیبایی‌هایش در عین سادگی. غم‌ها و شادی‌ها، اشک‌ها و لبخندها، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، حس بودن، حس آرامش، حس شادی، چشم‌انتظاری، بیم و امید، آرزوهای شیرین و وعده‌های دیدار دوباره و بعد… حس فقدان، حس درد، حس رنج، بی‌قراری و «آرزوهای گره‌خورده در آسمان» از قلم کسانی که عزیزترین‌هایشان را از دست داده‌اند. در این خاطرات از همه‌چیز هست، از عطر بوی گلپر در آتش، درختی که سلام‌کردن به آن واجب است، طعم چای لاهیجان و پالتوی پشمی دوخته‌شده توسط مادر تا نهال‌های کاشته‌شده به‌یاد آن عزیزان ازدست‌رفته در نقاط مختلف جهان از لندن تا تهران و تا زاگرس و در نهایت آنچه که از دلِ همهٔ این خاطرات برمی‌خیزد این است که: «هیچ چیزی در جهان مقدس‌تر از زندگی نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب پس از انتشار روی پلتفرم Google Play Books به‌تازگی به صورت چاپی هم در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. از نقاط قوت  نسخهٔ الکترونیک کتاب روی پلت فرم Google Play Books امکان جست‌وجو در محتوای آن با کلیدواژه‌ها از طریق قابلیت جست‌وجوی برنامهٔ کتابخوان Google Play Books و نیز امکان یادداشت‌نویسی و نشانه گذاری برای رجوع دوباره در صفحات مختلف کتاب است که البته امکان جست‌وجو تنها در دستگاه‌های مجهز به سیستم عامل ‌Android فعال است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همانند هر اثر دیگری کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» هم در محتوا و هم در ارائه بی‌نقص نیست. البته همان‌طور که اشاره شد باید گفت که این کتاب، کتاب تاریخ نیست، ولی با توجه به ماهیت تاریخی‌ آن به‌ویژه توصیهٔ نویسنده به شرکت کنندگان کلاس برای گره‌زدن خاطرات به تاریخ، شاید دقت به برخی ظرافت‌ها بتواند در هرچه‌ بیشتر ماندگارشدن آن کمک شایانی کند. از آن جمله می‌توان به برخی نقایص در مقابلهٔ محتوا دست‌کم با اسنادِ در دسترس عموم مانند گزارش رسانه‌ها اشاره کرد. به‌عنوان مثال نویسنده در معرفی کتاب (صفحهٔ ۱۸)، «راشل» خرگوش زنده‌یاد مهدیه قوی، مسافر جوان پرواز ۷۵۲ را تنها بازماندهٔ پرواز معرفی می‌کند. این در حالی است که چند روز پس از آن حادثه رسانه‌های ایران از فردی به‌نام واحد شهبازی، به‌عنوان تنها مسافر بازمانده از پرواز نام بردند که به‌دلیل توقیف خودرو وی از سوی پلیس به‌دلیل سرعت زیاد، حتی با گرفتن تاکسی نتوانسته بود خودش را به آن پرواز برساند و با دردست‌داشتن بلیت، چند دقیقه پس از پرواز هواپیما به فرودگاه رسیده بود و همچنین گزارش چند تن از خانواده‌هایی که برای بدرقهٔ عزیزانشان به فرودگاه رفته بودند و از کسانی گفته بودند که پیش از پرواز از هواپیما پیاده شده بودند؛ موضوعی که در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2021/11/25/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%a7%d8%b1-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%aa%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">گزارش تحقیقی انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز ۷۵۲</a></strong> هم بازتاب یافت. همچنین یک‌دست نبودن رسم‌الخط کتاب یا معدود اشتباهات تایپی نکات دیگری است که البته با توجه به تعدد نویسندگان در بخش خاطرات دور از انتظار نیست، ولی شاید ویراستاریِ کلیِ کتاب بتواند با پیراستن این اشتباهات اندک بر غنای کار بیفزاید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نکات مربوط به نسخهٔ الکترونیک کتاب هم می‌توان به از چپ به راست ورق‌خوردن آن، نبود امکان جست‌وجو در دستگاه‌های مجهز به سیستم عامل iOS و آسان‌نبودن خواندن کتاب در صفحات نمایش کوچک مانند گوشی‌های iPhone به‌دلیل استفاده از قالب چیدمان ثابت (Fixed Layout) اشاره کرد که امکان متناسب‌کردن خودکار اندازهٔ حروف نوشتار با ابعاد صفحهٔ نمایش را ندارد و کاربر برای خواندن آسان‌تر، ناگزیر از بزرگ‌کردن کل صفحه و پیمایش (scrolling) صفحه به چپ و راست و بالا و پایین با انگشت است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در هر حال باید گفت که بی‌شک کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثری است ارزشمند برای ثبت برهه‌ای فراموش‌نشدنی در تاریخ معاصر ایران و انتقال دست‌ اول حس درد و رنج طاقت‌فرسایی که بازماندگان آن فاجعهٔ هولناک متحمل شدند. این کتاب نه‌ تنها یادآوری‌ای است از آنچه که در جریان فاجعهٔ سرنگون کردن پرواز ۷۵۲ رخ داد، بلکه نمونه‌ای است موفق از راهی که بازماندگانی دلیر برای خلق این اثر طی کردند و هم‌زمان با به‌دوش‌کشیدن کوهی از درد و اندوه برای ماناکردن نام و یاد عزیزان بی‌گناهشان دست‌به‌قلم شدند. همچنین باید به منیرو روانی‌پور که با کوششی مثال‌زدنی آنان را در این راه راهنمایی کرد و خلق چنین اثر ارزشمندی را میسر ساخت، دست‌مریزاد گفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علاقه‌مندان می‌توانند نسخهٔ چاپی کتاب را از سایت آمازون از طریق <strong><a href="https://www.amazon.ca/Will-Call-Once-Arrive-Kyiv/dp/1716138701/ref=sr_1_1?crid=SOWNGZACNCVO&amp;keywords=I+Will+Call+You+Once+i+Arrive+in+Kyiv&amp;qid=1642136182&amp;sprefix=i+will+call+you+once+i+arrive+in+kyiv%2Caps%2C708&amp;sr=8-1" target="_blank" rel="noopener">این لینک</a></strong> و نسخهٔ الکترونیک آن را از سرویس کتاب الکترونیک Google Play Books که هم برای خواندن روی کامپیوتر و هم برای تلفن‌های هوشمند و تبلت‌های مجهز به سیستم‌عامل‌های Android و iOS در دسترس است، خریداری کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای خرید نسخهٔ الکترونیک این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/I-will-call-you-once-I-arrived-in-Kyiv"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/I-will-call-you-once-I-arrived-in-Kyiv</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/">تلفیقی ناب از ثبت تاریخی فاجعه‌ای هولناک با انتقال حس درد و رنج طاقت‌فرسای بازماندگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/01/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%b2%d9%86%da%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17512</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زیرا ما دادخواه‌ایم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/01/09/%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/01/09/%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 10 Jan 2022 04:03:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[رهام بهمنش]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17480</guid>

					<description><![CDATA[<p>مروری بر کلیپ «باران قلب‌های گمشده» بر اساس شعری از منیرو روانی‌پور، با نقاشی هایی از رزیتا معینی شیرازی و موسیقی رهام بهمنش رزیتا معینی شیرازی &#8211; ونکوور «باران قلب‌های گمشده» بر اساس شعری از منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، نام کلیپی است که سال گذشته حوالی سالگرد سقوط پرواز ۷۵۲ ساختم.  مراحل شکل‌گیری این کلیپ سه قسمت دارد و ناروشن بودن/ماندن علت قتلِ‌عام ۱۷۶ مسافر پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراینی را به چالش می‌کشد....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/09/%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d9%85/">زیرا ما دادخواه‌ایم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: sahel;">مروری بر کلیپ «باران قلب‌های گمشده» بر اساس شعری از منیرو روانی‌پور، با نقاشی هایی از رزیتا معینی شیرازی و موسیقی رهام بهمنش</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b1%d8%b2%db%8c%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">رزیتا معینی شیرازی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«باران قلب‌های گمشده» بر اساس شعری از منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، نام کلیپی است که سال گذشته حوالی سالگرد سقوط پرواز ۷۵۲ ساختم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مراحل شکل‌گیری این کلیپ سه قسمت دارد و ناروشن بودن/ماندن علت قتلِ‌عام ۱۷۶ مسافر پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراینی را به چالش می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>قسمت اول</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجموعه‌تصاویری که از شلیک موشک و انفجار هواپیما در شبکه‌های مجازی پخش شد، جمع‌آوری و ادیت شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>قسمت دوم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آکواریومی پر از آب با یک جفت ماهی سرخ روبروی آینه‌ای بزرگ، که به پهنای کامل یک دیوار روی آن نصب شده، قرار گرفته است.  ویدیو آماده‌شده به‌جای آنکه بر روی صفحهٔ سفید پخش شود، از شیشهٔ پرآب (آکواریوم) و آینه رد شده و نهایتاً بر دیوار مجاور منعکس و پخش شده است. مگر نه اینکه شیشه و آب و آینه شفاف‌اند و تصاویر باید واضح و روشن دیده شوند؟ اما اینجا تصاویر کاملاً انتزاعی و ناروشن‌اند. ویدیو خبر واقعه‌ای حقیقی را نشان می دهد، اما خالی از وضوح و حقیقت است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>قسمت سوم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تصاویر به‌وجودآمده بر دیوار مجاور، مجدداً فیلمبرداری شده است که اشاره به فیلترشدن حقیقت دارد. فیلم مجدداً ادیت شده و شعر و موسیقی بر رویش گذاشته شده است.</span></p>
<figure id="attachment_17484" aria-describedby="caption-attachment-17484" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-17484 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D9%93%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE.jpeg?resize=500%2C344" alt="صحنه‌آرایی برای ساخت کلیپ" width="500" height="344" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D9%93%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D9%93%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE.jpeg?resize=300%2C206&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-17484" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">صحنه‌آرایی برای ساخت کلیپ</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طرح اولیهٔ این چیدمان قرار بود این‌طور باشد که وقتی مخاطبان در محیط گالری قدم می‌زنند و از فضای بین آکواریوم و دیواری که ویدیو بر روی آن پخش می‌شد رد می‌شوند، تصاویر لاشهٔ هواپیما و انفجارها و حرکت ماهی‌ها را بر روی بدن خود ببینند و هم‌زمان انعکاس مرگ و زندگی در فضا حس بشود. متأسفانه همه‌گیری کووید این امکان را از ما گرفت، اما از آنجایی که نباید تسلیم شد، من این ویدیو کلیپ را به‌عنوان نمونهٔ کوچکی از چیدمانی که قرار بود در تورنتو اجرا شود، ساختم تا فراموش نکنم. زیرا «ما دادخواه‌ایم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آخر از منیرو روانی‌پور عزیزم به‌خاطر شعر ژرف و خوانش بسیار پر احساسش و رهام بهمنش برای موسیقی مناسب و زیبا که سخاوتمندانه در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تصاویر ثابتی (still motion) از ویدیو کلیپ «باران قلب‌های گمشده» را در کنار این یادداشت تقدیمتان می‌کنم.</span></p>
<figure id="attachment_17483" aria-describedby="caption-attachment-17483" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-17483 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87.jpg?resize=500%2C333" alt="تصاویر ثابتی از ویدیو کلیپ «باران قلب‌های گمشده»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-17483" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">تصاویر ثابتی از ویدیو کلیپ «باران قلب‌های گمشده»</span></figcaption></figure>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/09/%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d9%85/">زیرا ما دادخواه‌ایم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/01/09/%d8%b2%db%8c%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17480</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مروری بر «ماهی»، اثر بهرام بیضایی &#8211; دردنامه‌ای که شخصیت اصلی آن زنی است دارای صدا و اثر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/02/01/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b6%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/02/01/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b6%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Feb 2021 05:08:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام بیضایی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهرخ غفاری مهر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=15293</guid>

					<description><![CDATA[<p>مهرخ غفاری مهر &#8211; ونکوور سال‌ها است که در برنامه‌های کتاب‌خوانی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ عزیز و دوست‌داشتنی، شرکت می‌کنم و از لذت بحث و بررسی در مورد مهم‌ترین کتاب‌های قدیمی و جدید در فضایی دوستانه اما حرفه‌ای، بهره می‌برم. آخرین جلسهٔ کتاب‌خوانی سال ۲۰۲۰ به بررسی کتاب «ماهی» اثر بهرام بیضایی اختصاص داشت. حضور دو نویسنده و متفکر بزرگ معاصر در این جلسه، فضای گفت‌وگو را زیباتر، شفاف‌تر و دقیق‌تر می‌کرد. کتاب «ماهی» را اولین...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/02/01/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b6%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86/">مروری بر «ماهی»، اثر بهرام بیضایی &#8211; دردنامه‌ای که شخصیت اصلی آن زنی است دارای صدا و اثر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهرخ غفاری مهر &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">سال‌ها است که در برنامه‌های کتاب‌خوانی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ عزیز و دوست‌داشتنی، شرکت می‌کنم و از لذت بحث و بررسی در مورد مهم‌ترین کتاب‌های قدیمی و جدید در فضایی دوستانه اما حرفه‌ای، بهره می‌برم. آخرین جلسهٔ کتاب‌خوانی سال ۲۰۲۰ به بررسی کتاب «ماهی» اثر بهرام بیضایی اختصاص داشت. حضور دو نویسنده و متفکر بزرگ معاصر در این جلسه، فضای گفت‌وگو را زیباتر، شفاف‌تر و دقیق‌تر می‌کرد. کتاب «ماهی» را اولین بار، برای این جلسهٔ کتاب‌خوانی زیر نظر منیرو روانی‌پور خواندم و از این بابت ممنون و وام‌دار دوست عزیزم هستم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-15295 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/55466440._UY916_SS916_.jpg?resize=326%2C500" alt="مروری بر «ماهی»، اثر بهرام بیضایی - دردنامه‌ای که شخصیت اصلی آن زنی است دارای صدا و اثر" width="326" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/55466440._UY916_SS916_.jpg?w=326&amp;ssl=1 326w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/55466440._UY916_SS916_.jpg?resize=196%2C300&amp;ssl=1 196w" sizes="auto, (max-width: 326px) 100vw, 326px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ماهی» نام کتابی است که بهرام بیضایی در سال ۲۰۲۰ در آمریکا و توسط نشر «بیشه» منتشر کرده است. این کتاب در واقع فیلم‌نامه‌ای است که با ۸۰ پلان یا در ۸۰ بخش نوشته شده است. داستان با نمایش یک مقدمه شروع می‌شود که شامل تکه‌هایی از فیلم‌های گرفته‌شده از ماهی، شخصیت اصلی یا قهرمان داستان، و مشتری‌های او است. سپس عنوان‌بندی فیلم، که نمایش بریده‌هایی از زندگی ماهی است، شروع می‌شود. با این عنوان‌بندی و در نُه پلان مشخص می‌شود که ماهی یک کارگر جنسی است و با تن‌فروشی روزگار می‌گذراند و دوستی به نام مه‌لقا دارد که نام او بعداً در فیلم مشخص می‌شود. ماهی و مه‌لقا هر دو کارگر جنسی و دوستانی بسیار نزدیک‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم‌نامهٔ «ماهی» اثری ادبی است با زبانی ویژه و پخته که در آن هر کدام از شخصیت‌ها و یا گروه شخصیت‌ها زبان خاص خود یا بهتر بگوییم، صدای خاص خود را دارد. نویسنده با نگاهی عمیق به مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و روان‌شناختی، جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که در آن یک زندگی ساده، به پیچیده‌ترین و هولناک‌ترین تصویرهای قابل‌تصور پیوند می‌خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بهرام بیضایی در کتاب «ماهی» تمام همت خود را به‌کار برده است تا در جایی که ضروری تشخیص می‌دهد از واژه‌های فارسی، هرچند مهجور، به‌جای واژه‌های عربی استفاده کند. در این کتاب از واژه‌هایی مثل «پارمان، توجای، بیرون‌جا، بُنه‌جا و…» که شاید به‌ترتیب به‌معنیِ تکه‌جا، داخل، خارج، گنجه باشد، به‌جای این واژه‌های معمول استفاده شده است. این زبان روایتی خاص و استفاده از واژه‌هایی به‌دقت انتخاب‌شده از یک‌طرف و یک‌دستی زبان هر کدام از شخصیت‌های داستان از طرف دیگر، به مجموعهٔ داستان زبانی هماهنگ بخشیده است که صدای خاص هر کدام از شخصیت‌ها را در جای خود به گوش خواننده می‌رساند. حاصل این هماهنگی، خلق نوعی موسیقی جدی است که ارکستری حرفه‌ای در حال نواختن آن است. صدای کارگران جنسی؛ صدای مأمورهای حکومتی که هم به‌دنبال افراد سیاسی‌اند و هم خود اعضای مافیای مواد مخدرند؛ صدای مردان سرگشته با نیازهای ارضانشده که مسیرشان به خانهٔ زنی به‌نام ماهی می‌افتد؛ و صدای خانواده‌هایی که از فقر، ناآگاهی، خشم،… به سوءاستفاده از دختر زیبایشان تن درمی‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بیضایی در کتاب «ماهی»، هم‌زمان با نشان‌دادن زندگی معمول یک کارگر جنسی، مشکلات او و ویژگی‌های خوب اخلاقی‌ او، ستم نظام‌مندی را که بر این قشر روا داشته می‌شود، بیان می‌کند. اما در اینجا متوقف نمی‌شود، بلکه شرایط پیچیده‌ای را که دختری زیبا در آن گرفتار می‌شود، به‌روشنی در برابر دید بینندهٔ فیلم یا خوانندهٔ داستان می‌گذارد. نویسنده شبکهٔ پیچیده و در عین حال سادهٔ مافیایی را تصویر می‌کند که در آن پدر، برادر، شوهر‌خواهر و مأمورهای دولتی، عمده‌فروش‌های بازار و خلاصه همه از هر قشر و گروهی با هم در گنداب آن دست‌وپا می‌زنند و هر کدام می‌خواهند از دیگری سبقت بگیرند. گردابی که همه را با خود به اعماق می‌برد و بیش از همه، زنی را که دستاویزی است برای ارضای نیازهای جسمی و روحی مجموعه‌ای از افرادی که شاید هیچ‌کدام سلامت روانی ندارند. داستان با این ستم شروع می‌شود و با این ستم تمام می‌شود و چون گردابی دوباره و دوباره امتداد می‌یابد؛ چونان طلسمی جاویدان. روزی با نام غضنفرپور و روز بعد با نام ضیغمی، دو نامی که هر دو به‌معنی شیرِ درنده‌اند. و ماهی با اینکه از هر دو گرفتاری خود را رها می‌کند، همچنان با لایه‌های عمیق‌تر این گرداب درگیر است و می‌جنگد.</span></p>
<figure id="attachment_15296" aria-describedby="caption-attachment-15296" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-15296 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D9%93%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D8%B4.jpg?resize=375%2C500" alt="بهرام بیضایی - عکس از مسیح آذرخش" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D9%93%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D8%B4.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D9%93%D8%B0%D8%B1%D8%AE%D8%B4.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-15296" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">عکس از مسیح آذرخش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ماهی» دردنامه‌ای است که حکایت از تکرار قصه‌ای همیشگی دارد. تصویر‌ها با حالتی بهت‌زده و ماتم‌زده با استفاده از نشانه‌هایی روشن این داستان را دنبال می‌کنند. استفاده از عروسک با نگاه سرتق و تندیس دختر با چشم شیشه‌ای که آن هم روزی سرانجام با شکسته‌شدن شیشهٔ فروشگاه، در هم می‌شکند. چشم‌های ماهی که سنگ می‌شود، ماهی بلورینی که روی میز است و تصویر آتش بخاری روی آن است، همه از جمله نشانه‌هایی است که به‌صورتی استعاری خبر از دردناکیِ این حکایت می‌دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ماهی» دردنامه‌ای است اما که شخصیت اصلی آن زنی است دارای صدا و دارای اثر. ماهی زنی شجاع است و زبان خودش را دارد و با عشق به زندگی لحظه‌به‌لحظه فکر می‌کند و برنامه‌ریزی می‌کند و واکنش نشان می‌دهد. او کارگر جنسی است، اما زنی نیست که به‌راحتی تسلیم شود. او با شجاعت سعی می‌کند مجمسه‌ساز، سارنگ آزرده، مهم‌ترین کسی را که غضنفرپور، ضدِقهرمان داستان، به‌دنبال اوست، نجات بدهد و موفق می‌شود چرا که در طول ماجرا ارتباطش را با ضیغمی، همکار غضنفرپور، حفظ کرده و به‌موقع از آن استفاده می‌کند. با این تلاش شجاعانه، ماهی نهایتاً در سرنوشت غضنفرپور و ضیغمی نقش مهمی بازی می‌کند و نیز غیرمستقیم موجبات آزادیِ آزرده را فراهم می‌کند؛ کسی که قرار است از ماهی یک مجسمه بسازد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«می‌خواد اثر هنریم کنه! یه میدون خیالی داره که مجسمهٔ من وسطشه. هیچی تنم. با دو تا بال رو شونه‌هام سوار گاو. همیشه پیش نمی‌آد یه این‌کاره بخواد مجسمهٔ دختر خیابونی بسازه.» صفحهٔ ۱۲۹</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دردنامه‌ای که در آن ضدِقهرمان داستان یعنی غضنفرپور هم در گردابی دست‌وپا می‌زند که خود به آن آگاه نیست. در او امیال فروخفته بسیاری وجود دارد؛ میل شدید به جبران ازدست‌دادن عضو فراریِ یک سازمان سیاسی مخالف و تلافی این شکست با گرفتارکردن کسی که مشابهت اسمی با او دارد، نیاز هیستریک شدید به دیدن فیلم‌های رابطه‌ٔ زنش با مردها و بعد کشتن آن‌ها که روزگاری با زن امروز او که پیشتر کارگر جنسی بوده، رابطه داشته‌اند. حتی گاهی اوقات حسی از غیرت و تعصب نسبت به زن (مثل وقتی که به آزرده می‌گوید «تو می‌خواستی به زنم دست‌درازی کنی و مجسمه‌اش رو درست کنی و بعد بفروشی» صفحهٔ ۱۰۱)، حالات روانی مرد را توجیه می‌کند. عقده‌های انباشته‌شده، درگیرشدن در مافیای مواد مخدر درون سیستم امنیتی که خود بخشی از این مافیا است، خشم و تعصب بی‌منطق و از همه مهم‌تر، احساس اطمینان بیش‌ از حد به خود و غرور کاذب، سرانجام او را به کشتن داده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم‌نامهٔ «ماهی» یک داستان واقع‌گرای کامل و تمام‌عیار است. با همهٔ ویژ‌گی‌های ساختاری آن، از زمان و مکان گرفته تا شخصیت‌ها و نحوهٔ پردازش داستان، طرح پی‌رنگ، طرح کشمکش و اوج و فرود آن داستانی است خوش‌ساخت، همه‌جانبه و گیرا که خواننده را تا آخرین لحظه هشیار و نگران، با خود به‌سوی روزنهٔ امیدی می‌کشاند. چه چیزی امیدوارکننده‌تر از اینکه در دنیای یک کارگر جنسی، تسلیم‌نشدن به هر چه که زندگی برای انسان رقم می‌زند، کورسویی برای انتخاب باقی بگذارد. هرچند دور، هرچند دیر، اما انسان از آخرین توشه‌های توانش مایه می‌گذارد و ادامه می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهرخ غفاری مهر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هفتم دسامبر ۲۰۲۰</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/02/01/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b6%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86/">مروری بر «ماهی»، اثر بهرام بیضایی &#8211; دردنامه‌ای که شخصیت اصلی آن زنی است دارای صدا و اثر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/02/01/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b6%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15293</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Jan 2021 00:32:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[الکس شیرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره کرمی مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره کرمی‌مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲ اوکراین]]></category>
		<category><![CDATA[پریسا مژدهی راد]]></category>
		<category><![CDATA[پریسا مژدهی‌راد]]></category>
		<category><![CDATA[ژاله معینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیوا اولیایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد معینی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم زارعی]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهدیه قوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=15139</guid>

					<description><![CDATA[<p>از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، چندین سال است که در کنار نوشتن و دیگر فعالیت‌های ادبی‌اش، به برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی، جلسات کتابخوانی و کوچینگ می‌پردازد. پاییز گذشته وی در فیس‌بوک خود نوشت: «هم‌زمان با تعطیل‌شدن کلاس‌های خاطرات‌نویسی، پیامی گرفتم از خانواده‌های قربانیان هواپیمای اوکراینی که می‌خواستند خاطراتشان را بنویسند. من که قرار بود بعد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/">ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، چندین سال است که در کنار نوشتن و دیگر فعالیت‌های ادبی‌اش، به برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی، جلسات کتابخوانی و کوچینگ می‌پردازد. پاییز گذشته وی در فیس‌بوک خود نوشت: «هم‌زمان با تعطیل‌شدن کلاس‌های خاطرات‌نویسی، پیامی گرفتم از خانواده‌های قربانیان هواپیمای اوکراینی که می‌خواستند خاطراتشان را بنویسند. من که قرار بود بعد از کلاس‌های تابستانی شروع کنم به جمع‌وجورکردن متن‌های پیاده‌شده، ماندم. ده روزی طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم که کلاس خاطرات‌نویسی ویژهٔ این دوستان برگزار کنم و با خودم گفتم این حداقل کاری است که از دست من برمی‌آید.» و در ادامه اضافه کرد: «اولین جلسهٔ کلاس، یکشنبه تشکیل شده، سخت وسنگین بود جلسه، امیدوارم مثل سیاووش از این آتش هم بگذریم… »</span></p>
<figure id="attachment_15140" aria-describedby="caption-attachment-15140" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15140" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=500%2C333" alt="از میان دلنوشته‌های کلاس خاطرات‌نویسی برای بازماندگان جانباختگان پرواز ۷۵۲ توسط منیرو روانی‌پور و ورای آن" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/IMG_8088.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15140" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این دوره از کلاس‌ها که مجموعاً در هشت جلسه و طی هشت هفته برگزار شد، در نیمهٔ‌ دسامبر گذشته به پایان رسید. روانی‌پور طی این دوره هر هفته در فیس‌بوک خود به‌روزرسانی می‌کرد و احساسات خود را با مخاطبانش در این شبکهٔ اجتماعی در میان می‌گذاشت: «فکر اینکه چطور گروهی به این راحتی می‌توانند جان آدم‌ها را بگیرند، کلافه‌ام می‌کند… »، «صبح یکشنبه، هر هفته پای خاطرات بازماندگان هواپیمای اوکراینی می‌نشینم و خون گریه می‌کنم… » و البته گاه شریک‌کردن مخاطبانش در روحیات مثبت: «امروز جلسهٔ پنجم، نسبت به جلسهٔ اول خیلی بهتر بود. در کنار این کلاس تمرین‌هایی می‌دهم. هدف این تمرین‌ها بیرون آمدن از سیاه‌چاله است. سیاه‌چاله‌ای که روح خبیث قدرت سر راه آدمی قرار می‌دهد… » و در گزارش آخرین جلسهٔ این دوره از کلاس‌ها می‌گوید: «راه‌های نرفته رفتیم، حرفای نگفته زدیم، کارای نکرده کردیم. آخرین جلسهٔ خاطرات‌نویسی با بازماندگان قربانیان هواپیمای اوکراینی؛ نتیجهٔ هشت جلسهٔ کوچینگ حتی دور از انتظار خودم بود. از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه، ققنوس‌هایی سر برکشیدند که تسمه بر گردهٔ سیاهی خواهند زد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در تماس با منیرو روانی‌پور و درخواست از ایشان برای امکان چاپ تعدادی از خاطرات نوشته‌شده در این کلاس‌ها در صورت تمایل نویسندگانش، او ما را به سرپرست گروه، الکس شیرانی، ارجاع داد و نهایتاً از طریق ایشان توانستیم با چند تن از افرادی که در این کلاس‌ها شرکت کرده و مایل بودند نوشته‌هایشان را در اختیارمان بگذارند، ارتباط برقرار کنیم. ژاله معینی، خواهر محمد معینی، از جانباختگان پرواز ۷۵۲ ساکن شربروک، مریم زارعی، مادر معصومه قوی و مهدیه قوی، خواهران جانباخته در پرواز ۷۵۲ ساکن هالیفاکس و پریسا مژدهی‌راد، از دوستان مادر بهاره کرمی‌مقدم، نیز از جانباختگان این پرواز ساکن تورنتو، از جمله افرادی بودند که در این کلاس‌ها شرکت کرده بودند و اظهار تمایل کردند که از داستان‌‌‌ها و دلنوشته‌هایشان در این شمارهٔ رسانهٔ همیاری چاپ شود. همچنین دلنوشته‌ای از شیوا اولیایی، ساکن ونکوور دریافت کرده‌ایم که در این مجموعه جای گرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در میان شرکت‌کنندگان کلاس‌های خاطرات‌نویسی منیرو روانی‌پور برای بازماندگان سرنگونی پرواز ۷۵۲، مریم زارعی، مادر معصومه و مهدیه قوی، دو خواهر نخبه‌ای که در این فاجعه جانشان را از دست داده بودند، هم حاضر بود. مریم زارعی در صحبت با ما گفت که </span><span style="font-weight: 400;">خوشحال می‌شود با ما در تماس باشد و حقیقتش هنوز روحیهٔ نوشتن داستان و خاطره را ندارد، ولی ما را به نوشته‌هایش در شبکه‌های اجتماعی‌ای که به یاد دخترانش درست کرده است، ارجاع داد. گزیده‌ای از دلنوشته‌های مریم زارعی را در اینجا می‌خوانیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلتنگ کدام‌یک از شما باشم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">معصومه‌ای که نمونهٔ دختران این سرزمین بودی، دختری به تلاش و استقلال تو نبود، با قدرت و زحمت فراوان در این سرزمین برای خودت جایگاه ساختی، در بهترین دانشگاه‌ها درس خواندی، در بهترین شرکت‌های تکنولوژی کار کردی و همچنان سقف آرزوهایت بلندتر از آسمان بود، تو نمونهٔ یک دختر مستقل و خردمند بودی، تو قوی بودی…</span></p>
<figure id="attachment_15141" aria-describedby="caption-attachment-15141" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15141" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=500%2C500" alt="معصومه قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15141" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد معصومه قوی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یا مهدیه جانِ من، با درس خواندن و تلاش‌های شبانه‌روزی‌ات نشان دادی که در کنار خواهرت می‌توانی دختری قدرتمند شوی، سخت تلاش کردی تا در بهترین دانشگاه درس بخوانی و در آستانهٔ ساختن رؤیاهایت به‌همراه خواهر توانمندت سقف آسمان را شکافتید و از دید چشمانمان خارج شدید و دست‌نیافتنی… </span></p>
<figure id="attachment_15142" aria-describedby="caption-attachment-15142" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15142" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=500%2C500" alt="مهدیه قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-15142" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد مهدیه قوی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرشته‌های زیبایم، دلتنگم، دلتنگ… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و شیشه‌های پنجره را شسته‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آیا دوباره زنگ در، مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و اکنون نگاهم از شیشه گذشت، به کوچه دوید… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و روی سنگ‌نوشتهٔ مزارت ایستاد،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و دریغا که هیچ‌کس جای خالی تو را در دل ما پر نکرد… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تو به همراه قاصدکان سبکبال رفته بودی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و ما اینک چقدر تنها ماندیم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک‌سال گذشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از اون روز لعنتی&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از اون روز که چمدون سفر بستید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و تموم تلاش‌ها و خون‌دل‌های چندساله رو چپوندین توش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اون ‌روزها شاید سرشار از هیجان بودید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از شوق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای رسیدن به هدف‌هاتون</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما شک ندارم، شک ندارم ته گلوتون بغض داشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای کلی دلتنگی، کلی خاطره، کلی خنده و کلی اشک</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که بدرقهٔ راهتون بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای اینکه می‌خواستید برای همیشه از اینجا برید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما چه کسی می‌دونست که قراره این همیشه،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همیشگی باشه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تو که رفتی، تمام دنیا رفت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تمام نمی‌شود، نه تمام نمی‌شود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امشب باید یکی از ما شعر بگوید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی گریه کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در دلم جایی برای پنهان‌شدن نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر وقت آن است که مرگ بیاید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در آستانهٔ سالگرد فاجعهٔ انهدام هواپیمای اوکراینی باید خون گریه کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مریم زارعی، حالا به‌یاد دخترانش مؤسسهٔ خیریه‌ای راه‌اندازی کرده است با نام «خواهران قوی» تا فعالیت‌های خیریهٔ آن‌ها را ادامه دهد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-15143" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=500%2C500" alt="خیریهٔ خواهران قوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/photo_2020-09-02_02-03-13.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اطلاعات بیشتر دربارهٔ خیریهٔ خواهران قوی از طریق لینک‌های زیر در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://instagram.com/ghavisisters?fbclid=IwAR0j_808-8WeB-U_ATh2O0Vo8oZmOjVtdZhcfY5A_yIGU5_QdO88XA_Xkgs"><span style="font-weight: 400;">instagram.com/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://facebook.com/ghavisisters"><span style="font-weight: 400;">Facebook.com/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://l.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2FT.me%2Fghavisisters%3Ffbclid%3DIwAR0hersHYX6xQYLqwZZb_eKr2l0lUzZfMoEf8zIRBtTP1NAzlUCb7tlwzDg&amp;h=AT0s0qosNvwmaWEu-UaojkaxLHDDafQ_YVEykgrJT77HKKUqxlGp9UHuR2xb5FommKeY1zPtXonwwVZXUul6bGidw4TAM6XLTBaUeiFeC1bxCygoxQiTVxq80lQ0hu_BF_jbXtzCIdK6vKdmw55c3i0"><span style="font-weight: 400;">T.me/ghavisisters</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>روزی روزگاری، خوشحال‌ترین زن این شهر</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژاله معینی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به روزهای تاریک و غم‌انگیزی نزدیک می‌شویم. اصلاً دور شده‌ بودیم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز که از دست دلم حسابی کلافه شده‌ بودم، رفتم پیاده‌روی. از کنار گُل‌فروشی که گذشتم، تعطیل بود، کرونا درِ زندگی را تخته کرده‌ است. آقای گُل‌فروش یادش است که روزی به خوشحال‌ترین زن این شهر سبد گلی فروخته‌ بود؟ من اما یادم است. چهارشنبه چهارم دی ماه، ساعت چهار بعدازظهر محمد و شکوفه می‌رسیدند. ظهر رفتم دنبال رایا و از مدرسه آوردمش. پشت چراغِ‌قرمز به‌صورت هماهنگ می‌رقصیدیم.‌ حالا چپ… حالا راست… حالا قرش بده… دست، دست… دستا شُله… سر راه کنار گُل‌فروشی نگه‌ داشتم و سبد گلی خریدم. رایا روی آن نوشت «گل برای گل». به خانه که رسیدیم، مامان و بابا و برادرم، مسعود، تا لحظهٔ آخر بدو‌بدو می‌کردند. آخرین مأموریت، پختن مربای هویج و پوست پرتقال بود. محمد این مربا را خیلی دوست دارد. همه با هم رفتیم دنبالشان، وقتی دوباره به هم رسیدیم، انگار هیچ‌وقت از هم دور نبوده‌ایم. گویا عشق واقعی همین است. کیلومترها فاصله، اقیانوس‌های بینمان و هیچ لانگ‌دیستنسی حریفش نمی‌شود. زندگی چه چیزهایی به من نداد و چه چیزهایی از من نگرفت. یعنی این زندگی که محمد را از من گرفت، همانی است که لذت دیدن خنده‌هایش را به من داد؟ لرزش شانه‌هایش موقع خندیدن؟ برق چشم‌هایش؟ شنیدن صدای مهربانش؟ و آغوش گرمش در چهارشنبهٔ چهارم دی ماه ساعت چهار بعدازظهر؟ باورکردنی نیست این زندگی همانی است که روزی در آن خوشحال‌ترین زن این شهر با سبد گلی در دست بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * * * *</span></p>
<figure id="attachment_15144" aria-describedby="caption-attachment-15144" style="width: 354px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15144" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?resize=354%2C500" alt="محمد معینی" width="354" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?w=354&amp;ssl=1 354w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpg?resize=212%2C300&amp;ssl=1 212w" sizes="auto, (max-width: 354px) 100vw, 354px" /><figcaption id="caption-attachment-15144" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد محمد معینی، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد معینی، متولد ۱۹۸۴ در ایران، از کودکی بسیار کنجکاو و باهوش بود. در نقاشی مهارت بسیاری داشت و به ورزش تنیس می‌پرداخت. محمد به زبان انگلیسی و فرانسه کاملاً مسلط بود. او در المپیاد فنی هنرستان رتبهٔ دوم کشوری را کسب کرد و در دانشگاه، مهندسی مکانیک خواند و هم‌زمان سرپرست بخش R&amp;D شرکت SNT (طراحی چراغ خودرو) بود. او در ایران بسیار موفق بود و در سال ۲۰۱۵ به کانادا مهاجرت کرد. محمد در کارخانهٔ BRP واقع در شهر ول‌کور (Valcourt) در استان کبک مشغول شد و به‌گفتهٔ همکارانش، بهترین دوست و همکار بود. محمد در ژانویهٔ ۲۰۲۰ برای دیدار خانواده‌اش به ایران رفت و در برگشت هواپیمای اوکراینی مورد حملهٔ سپاه پاسداران ایران قرار گرفت. او فردی بی‌نظیر از نظر اخلاق، شخصیت، کار و علم بود و خانواده و دوستانش همیشه سوگوار او خواهند بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چای آلبالو</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>برای مامان بهشته<sup>* </sup></b><b>و چای آلبالوش</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>و</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>به یاد مسافران PS752</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پریسا مژدهی‌راد &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکیه داده‌ام به دیوار، کنار پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. روی تنها کاج حیاط، برف سبکی نشسته است. من، مست خواب، به صدای خس‌خس بخاری کنج اتاق گوش می‌کنم و زمزمه‌ای دور، انگار کسی زیر لب آوازی می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پنجره را باز می‌کنم. باد از لای پلیور سبزم رد می‌شود و آن‌قدر سرد است که تنم را می‌لرزاند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان کاسهٔ بلوری را پر از آلبالو کرد. رویش نمک پاشید و گذاشت روی میز عسلی‌رنگ. گفت: «خوشحال شدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشم‌هایش برق می‌زد.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آلبالو از کجا؟</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گذاشته بودم فریزر برات. می‌دونی چند وقته؟</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نشست روی مبل مخمل. هنوز از چشم‌هایش ذوق می‌ریخت. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هی علی اومد &#8211; رفت؛ یه دونه، دو تا ازش کش بره، نذاشتم.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حرف که می‌زد، دست‌هایش در هوا می‌رقصیدند؛ آن‌قدر که حالش خوب بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی یک‌راست آمد سراغ کاسهٔ آلبالو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان گفت: «اوووو، کجا؟ مال خواهرته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی، شاکی، گفت: «الان که دیگه خودش اومده؛ بذار بخورم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نشست لب پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. دو تا آلبالو انداخت توی دهانش. آفتاب از لای پلیور سبزش رد می‌شد و آن‌قدر روشن بود که می‌شد ذره‌های هوا را تویش دید. نشستم کنارش و یک گاز محکم از لپ تیغ‌تیغی‌اش گرفتم و گفتم: «با هم بخوریم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من، کرخت از آفتاب گرم و خسته از یک راه طولانی، سرم را گذاشتم روی شانه‌هایش و از توی کاسه بلوری، یک مشت آلبالو برداشتم.</span></p>
<figure id="attachment_15145" aria-describedby="caption-attachment-15145" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-15145" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?resize=375%2C500" alt="بهاره کرمی_مقدم" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/01/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-15145" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">زنده‌یاد بهاره کرمی‌مقدم، از مسافران پرواز ابدی ۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان گفت: «مادر ظرف رو بگیر زیر دستت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی گفت: «ولش کن.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و از توی دست من یک آلبالو برداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من گفتم: «دستمو با علی پاک می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از ته دلم خندیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان نگاهمان می‌کرد. نه! تماشایمان می‌کرد؛ جوری که انگار می‌خواست جفتمان را مثل همین آلبالوهای نمکی توی کاسهٔ بلوری، بخورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی زد روی پام و با دلخوری تهِ‌دل‌مانده‌ای، گفت: «خیلی خری که رفتی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «توهم خیلی خری که می‌خوای بری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد سکوت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک سکوت ممتد کِش‌دار دنباله‌دار طولانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8211; &#8211; &#8211; &#8211; &#8211;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکیه داده‌ام به دیوار، کنار پنجرهٔ چوبی آبی. همان که خیلی سال پیش آقاجون رنگش زد و علی، با آن دست‌های کوچولویش، رویش گل‌های زرد و قرمز کشید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مامان نشسته است روی مبل مخمل. زل، خیره شده است به برف سبک، روی تنها کاج حیاط.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چایی می‌خوای؟ خستگی راهت در بره.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌گویم: «چند تا آلبالو می‌ندازی توش؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌گوید: «دیگه آلبالویی نداریم که، مادر… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای زمزمه‌ای دور می‌آید، انگار کسی زیر لب آوازی می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>ژانویه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شیوا اولیایی &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف به‌آرامی می‌بارد و صدای خنده‌هایش را زیر سنگینی خود دفن می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سپیدی برف دندان‌های زیبایش را به خاطرم می‌آورد، وقتی که به چشم‌هایم نگاه می‌کرد و لبخندی شیرین به من هدیه می‌داد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نور چراغ‌های خیابان بارش برف را نارنجی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به عمق اقیانوس نگاه می‌کنم و می‌دانم برف‌ها در دریا آب می‌شوند، مثل دل من که برای دیدن دوباره‌اش آب می‌شود و غمی سنگین گلویم را می‌فشارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر نمی‌آید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به تاریکی خیره می‌مانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دو چشم آبی مهربان از عمق سیاهی بیرون می‌آیند و نگاهم می‌کنند. حالت نگاهشان همدردی و عشق را به خونم سرایز می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دستم را دراز می‌کنم به آن‌ها آویزان می‌شوم و در برف تاب می‌خورم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">موهایم آزادانه دانه‌های برف را می‌بلعند. چشم‌ها مرا در آغوش می‌گیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نگاهشان می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشمان نخست‌وزیر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مات می‌مانم و در آغوش امن چشمانش گرم‌ می‌شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سرما را از یاد می‌برم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برف‌ها گرم می‌شوند و من لبخند می‌زنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلم می‌خواهد تا ابد در این امنیت به خواب بروم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چشم‌هایم را می‌بندم و در گوشش زمزمه می‌کنم: «ممنون‌ام، ترودو. ممنون‌ام که برایت فرقی ندارد سیاه‌ام، سرخ‌ام یا سفیدم، دینم چیست، آئینم چیست! هر که باشم و هر چه باشم، تو به من فرصت دادی آزادنه انسان باشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن باشم و از زن بودن‌ام رنج نبرم، کودک باشم و کودکی کنم، مرد باشم و ترقی کنم. نفس بکشم، بدون بوی باروت و سرب. دستم را گرفتی و مرا به سرزمینت دعوت کردی. حالا نیز چون پدری مهربان با چشم‌های نگران سرنوشتم را دنبال می‌کنی. دستانت را به گرمی می‌فشارم و تمام گسترهٔ این سرزمین مهربان را به آغوش می‌کشم. کانادا را.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲ ژانویه ۲۰۲۰</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: pfont; font-size: 8pt;"><sup>*</sup>مادر بهاره کرمی‌مقدم، از مسافران پرواز ۷۵۲</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/">ققنوس‌هایی سر برکشیده از میان خاکستر غم و مصیبت و اندوه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/01/09/%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">15139</post-id>	</item>
		<item>
		<title>منیرو روانی‌پور: ما با نوشتن خاطرات ضدِ فراموشی عمل می‌کنیم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/08/08/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b6%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/08/08/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b6%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2020 23:55:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14254</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به‌مناسبت برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی ویژهٔ کانادا سیما غفارزاده – ونکوور دسامبر سال ۲۰۱۸ ایرانیان شهر ونکوور این شانس را داشتند که میزبان نویسندهٔ بنام، منیرو روانی‌پور، باشند. در دیدار کوتاهی که ایشان از ونکوور داشت، دستِ‌کم دو نشست ادبی عمومی برگزار شد که گزارش آن‌ها از طریق رسانهٔ همیاری منتشر شد؛ دیدار با ایشان در کارگاه داستان‌نویسی استاد محمدعلی و دیدار و کتا‌ب‌خوانی در کتابخانهٔ مرکزی کوکئیتلام. همچنین به بهانهٔ دیدار منیرو...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/08/08/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b6%d8%af/">منیرو روانی‌پور: ما با نوشتن خاطرات ضدِ فراموشی عمل می‌کنیم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به‌مناسبت برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی ویژهٔ کانادا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سیما غفارزاده</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">دسامبر سال ۲۰۱۸ ایرانیان شهر ونکوور این شانس را داشتند که میزبان نویسندهٔ بنام، منیرو روانی‌پور، باشند. در دیدار کوتاهی که ایشان از ونکوور داشت، دستِ‌کم دو نشست ادبی عمومی برگزار شد که گزارش آن‌ها از طریق رسانهٔ همیاری منتشر شد؛ <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2018/12/17/%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d8%ad%d9%84%e2%80%8c%d9%86%d8%b4%db%8c%d9%86%d9%90-%d8%ac/">دیدار با ایشان در کارگاه داستان‌نویسی استاد محمدعلی</a></strong> و دیدار و <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2018/12/19/%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%b1%d9%88/">کتا‌ب‌خوانی در کتابخانهٔ مرکزی کوکئیتلام</a></strong>. همچنین به بهانهٔ دیدار منیرو روانی‌پور از شهرمان، <a href="http://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/"><strong>گفت‌وگویی نیز با ایشان انجام دادیم</strong></a>. و در نهایت سپتامبر سال گذشته، گزارش <a href="http://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/" target="_blank" rel="noopener noreferrer"><strong>نشست آنلاین بحث و بررسی ترجمهٔ انگلیسی رمان «اهل غرق» از طریق رسانهٔ همیاری منتشر شد</strong></a>. به‌تازگی باخبر شدیم که منیرو روانی‌پور در نظر دارد کلاس‌های آنلاین خاطرات‌نویسی‌اش را گسترش دهد و کلاس‌هایی جداگانه برای ایرانیان ساکن کانادا برگزار نماید. به‌همین مناسبت، گفت‌وگویی با ایشان انجام دادیم که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنیم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>خانم روانی‌پور عزیز، با سپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، خوشبختانه ما در «رسانهٔ همیاری» این افتخار را داشته‌ایم که پاییز دو سال قبل به بهانهٔ سفری که به ونکوور داشتید، با شما گفت‌وگویی داشته باشیم و نیز سه بار گزارش‌های مختلفی در رابطه با نشست‌هایی که در اینجا و همچنین به‌طور آنلاین داشته‌اید، تهیه و به خوانندگانمان تقدیم کرده‌ایم. گذشته از این، و بدون هیچ تعارفی، شما شناخته‌شده‌تر از آن‌اید که نیاز به معرفی داشته باشید. بنابراین در شروع صحبتمان، لطفاً کمی از فعالیت‌هایتان در یکی دو سال گذشته برای خوانندگان ما بگویید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ممنون از لطف شما که در این آشفته‌بازار سیاسی و اجتماعی کار قشنگی می‌کنید؛ توجه به ادبیات و کارهای فرهنگی، نوعی مبارزه در مقابل بلاهت و جباریت است. من در این دو سال کتاب‌های «شب‌های شورانگیز» و «اهل غرق» را به انگلیسی منتشر کرده‌ام. هر دو کتاب را پرفسور قانون‌پرور ترجمه کرده است. بعد از چاپ، سفرهای کاری برای جلسات و امضای کتاب شروع شد. به دانشگاه استنفورد و دانشگاه پنسیلوانیا و ساکرامنتو رفتم که البته خورد به کرونا و همه‌چیزمتوقف شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پارسال هم به دعوت بنیاد پژوهش‌های زنان دو هفته فلورانس بودم که جلسات داستان‌خوانی و پرسش‌وپاسخ و سخنرانی داشتم و جای شما خالی، بسیار عالی بود. دوستان عزیزی را دیدم و در شهر دانته و میکل آنژ و داوینچی نفس کشیدم؛ نفس‌های عاشقانه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ضمن، کلاس‌های خاطرات‌نویسی و جلسات نقدوبررسی کتاب و کتاب‌خوانی ماهانه طی این دو سال گذشته برقرار بوده و همچنان برقرار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>تجربهٔ برگردان رمان «اهل غرق» به انگلیسی چطور بود؟ چه بازخوردهایی از جامعهٔ غیرفارسی‌زبان گرفتید؟ بعد از ترجمهٔ این رمان، آیا برنامه‌ای برای ترجمهٔ دیگر آثارتان به انگلیسی دارید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تجربهٔ چاپ کتاب به انگلیسی خیلی خوب بود. با اینکه ناشر نیستم و امکانات و ارتباطات یک ناشر را ندارم، اما با اعلام خبر انتشار کتاب‌ها از گوشه‌وکنار دنیا، از دانشگاه‌ها و مؤسسات ادبی جهان دعوت‌نامه‌های زیادی گرفتم که متأسفانه به‌خاطرکرونا نیمه‌تمام ماند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>شما در کمپینی که برای آوردن زبان فارسی به آمازون ایجاد شده بود، مشارکت داشتید. سرانجامِ آن کمپین به کجا رسید؟ آیا در حال حاضر هیچ امکانی برای چاپ و انتشار کتاب‌های فارسی در سطح وسیع در خارج از ایران و به‌ویژه آمریکای شمالی وجود دارد؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هنوز به هیچ‌ جایی نرسیده است. در واقع کرونا کاسه‌کوزهٔ همه‌چیز را به‌هم ریخته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من جایی مثل آمازون با قیمت مناسب برای انتشار کتاب سراغ ندارم. البته سایت‌هایی هست که زیاد ارزان نیست و وسعت کار آمازون را هم ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انتشار منطقه‌ای کتاب دردی را دوا نمی‌کند، چون مثلاً اگر کتاب در آمریکای شمالی منتشر شود، ولی جلسه‌ای در استرالیا باشد، کلی طول می‌کشد تا کتاب چاپ شود و به‌دست خواننده برسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما تجربه‌اش را در کتاب‌خوانی‌های خودمان داریم. وقتی قرار است کتابی فارسی را که مثلاً در لندن چاپ شده، بخوانیم، اغلب کتاب به‌دست خواننده‌ها که اعضای گروه ما باشند، نمی‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بنابراین، همان حرفی که من چند سال پیش زدم، هنوز هم به آن معتقدم: بهترین راه، انتشار و فروش آنلاین کتاب است؛ آن هم در کیندل… آمازون. البته مقصود ما از کیندل، شرکت کیندل، زیرمجموعهٔ آمازون است، نه وسیله‌ای که با آن کتاب را می‌خوانیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما، ناامید نیستم. حتماً دری باز خواهد شد؛ دری، پنجره‌ای…</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14256" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_0735.jpeg?resize=500%2C375" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به‌مناسبت برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی ویژهٔ کانادا" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_0735.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_0735.jpeg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>اگر محدودیت انتشار نسخهٔ کاغذی را کنار بگذاریم، نظرتان دربارهٔ انتشار کتاب روی پلت‌فرم‌های دیجیتال مانند Google Play Books که هنوز از زبان فارسی پشتیبانی می‌کند و دسترسی به آن در همه‌جای دنیا فراهم است، چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">واقعیتش از این موضوع اطلاع نداشتم. البته من اول فایل پی‌دی‌اف کتاب‌هایم را روی سایتم گذاشته بودم، ولی بعد منتقل کردم به آمازون. راستش من هنوز ترجیحم کتاب کاغذی و چاپی است؛ چیزی که بتوان در دست گرفت. مثلاً من مقالات بسیار زیادی را، خصوصاً به انگلیسی، به‌صورت آنلاین می‌خوانم، ولی وقتی رمان یا داستان می‌خواهم بخوانم، دوست دارم به‌صورت کتاب در دستم باشد. حالا اگر این وضعیت طول بکشد، خب می‌توان رفت سراغ Google Play و کتاب آنلاین. البته این خبر خوبی است که Google Play از زبان فارسی پشتیبانی می‌کند، چون من یک سری کتاب‌هایی دارم که داستان نیست، خاطراتم است که برای خوانده شدن به‌صورت آنلاین مناسب است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>اغلب افرادی که کمابیش شما را در شبکه‌های مجازی دنبال می‌کنند، می‌دانند که در برگزاری جلسات کتاب‌خوانی و خصوصاً کلاس‌های خاطرات‌نویسی بسیار فعال‌اید. تصور می‌کنم شما بسیار پیش از روزگار کرونا شروع به برگزاری این جلسات به‌صورت آنلاین کرده‌اید. لطفاً از تجربهٔ سال‌ها کار آموزش آنلاین و گردِ هم آوردن افراد مختلف از گوشه‌وکنار دنیا برایمان بگویید. تدریس آنلاین چه معایب و چه محاسنی دارد در مقایسه با تدریس حضوری؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">من بیست و یک سال است که دارم تدریس می‌کنم، تحت عنوان گروه کولی‌ها. فقط گروه اول کولی‌ها در ایران به‌صورت آنلاین-حضوری بود؛ از طریق وبلاگ اطلاع‌رسانی می‌شد و معمولاً جلسات در کافی‌شاپ‌ها یا در خانه تشکیل می‌شد. گروه کولی‌ها، اول قواعدی کولی‌وار و هیپی‌وار داشت ولی بعدها به‌تدریج بسیار قانون‌مند شد.</span><span style="font-weight: 400;"> گروه ششم کولی‌ها در سن دیگو حضوری بود و پس از آن، باقی همه‌اش آنلاین بوده و هیچ عیب و ایرادی در این نوع تدریس و در ارتباط با رهجو یا دانشجو نمی‌بینم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الان که فیس‌بوک و زوم و&#8230; هست، خیلی هم بهتر از زمانی است که ما فقط وبلاگ داشتیم یا فقط می‌توانستیم از اسکایپ استفاده کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ارتباط با هم‌زبانانت در سراسر دنیا تجربهٔ بسیار جذاب و جالبی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">من کلاس‌های داستان کوتاه، رمان‌نویسی وکوچینگ داشته‌ام. در این کلاس‌ها متوجه شدم که بچه‌ها چقدر حرف دارند از زندگی خودشان بزنند و چقدر بهتر است که خاطراتشان را بنویسند، به‌خصوص که حالا دیگر بیشتر اعضا از مهاجران ایرانی‌اند. </span><span style="font-weight: 400;">ما اخیراً سومین دورهٔ کلاس‌های خاطرات‌نویسی را تمام کرده‌ایم و اول سپتامبر گروه‌های جدید شروع به کار می‌کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>خب، می‌رسیم به قسمت هیجان‌انگیز این بحث و آن اینکه باخبر شدیم شما تصمیم گرفته‌اید کلاس‌های خاطرات‌نویسی کانادا را از بقیهٔ منفک کنید و این کلاس‌ها را به‌طور جداگانه و فقط برای دوستان ساکن کانادا برگزار کنید؟ چه شد که به چنین تصمیمی رسیدید؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا حالا از همهٔ گوشه‌و‌کنار دنیا در کلاس‌های خاطرات‌نویسی شرکت می‌کردند، ولی یک مشکل همیشه وجود داشته است؛ اختلاف زمان بچه‌های آمریکا و کانادا و اروپا و استرالیا. اختلاف زمانی باعث می‌شود گاهی کسی خواب‌آلود یا خسته در کلاس‌ها شرکت کند. این است که تصمیم گرفتیم برای کانادا و استرالیا کلاس‌های جداگانه بگذاریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مسئلهٔ دوم هم این است که می‌خواهم ببینم اطراقگاه فعلی دوستان چه تأثیری روی نگاه و نحوهٔ نوشتنشان دارد، همچنین فرهنگ کشور میزبان چقدر به آن‌ها توانایی رودروریی با گذشته ونقد آن را می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>در رابطه با بچه‌های ایران چطور؟ آیا برای آن‌ها هم &#8211; به‌دلیل اختلاف زمانی &#8211; کلاس‌هایی جداگانه در نظر دارید؟</b><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">واقعیتش تا گروه دهم برای بچه‌های داخل کشور کلاس داشتیم، ولی بعد از آن به‌دلیل ضعف اینترنت و قطع‌ووصل‌هایی که در روند کار پیش می‌آمد، متأسفانه این کلاس‌ها ادامه پیدا نکرد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14257" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_8972.jpeg?resize=375%2C500" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به‌مناسبت برگزاری کلاس‌های خاطرات‌نویسی ویژهٔ کانادا" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_8972.jpeg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/08/IMG_8972.jpeg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چرا اصلاً خاطرات‌نویسی، و نه داستان‌نویسی یا دیگر فرم‌‌ها و قالب‌های نوشتن؟ چرا روی خاطرات‌نویسی تأکید دارید؟ چه پتانسیلی در کشورهای مهاجرپذیری مانند کانادا می‌بینید برای کار در این زمینه؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">هر مهاجری داستانی دارد &#8211; البته هر انسانی داستان زندگی خودش را دارد &#8211; اما همه داستان‌نویس نیستند. </span><span style="font-weight: 400;">خاطراتی که مهاجران ایرانی دارند، هولناک و غریب است، ولی خیلی‌ها به‌خاطر اینکه به مسائل خود عادت کرده‌اند، خیال می‌کنند که این داستان‌ها عادی است یا اگر نوشته بشود، کسی آن را نمی‌خواند یا اصلاً بگذار نوشته نشود تا فراموش شود برود پی کارش… اگر یهودیان نجات‌یافته از هولوکاست خاطرات خود را نمی‌نوشتند، جنگ جهانی دوم هم به‌سادگی فراموش می‌شد و می‌رفت پی کارش. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما نه تنها به‌خاطر رها شدن خودمان از گذشته، بلکه برای اینکه از تکرار گذشته جلوگیری کنیم و نسل آینده با چشمان بازتری در زندگی قدم بردارد، وظیفه داریم که خاطراتمان را بنویسیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خودت بهتر می‌دانی که ما کمتر حاضریم رودرروی خودمان قرار بگیریم و صاف تو چشم خودمان نگاه کنیم و اصل داستان را برای خودمان تعریف کنیم. در فرهنگ ایرانی همیشه کس دیگری مسئول است و همیشه امام زمانی هست که باید بیاید. در روند خاطرات‌نویسی به کشف خودمان می‌رسیم و به اینکه امام زمانی هم اگر هست، خود ماییم. کلاس‌های خاطرات‌نویسی کولی‌ها در واقع جلسات کوچینگ هم هست. ما به هم کمک می‌کنیم که با گذشته رودررو بشویم و آن را شفاف‌تر ببینیم و با نوشتن داستان‌ها، خودمان را از دست رنج‌ها و… خلاص کنیم… در واقع نوشتن خاطرات نوعی تراپی هم هست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و اینکه من نگران فراموش شدن این خاطراتمان‌ام. روزی پسرم وقتی سه‌ساله بود، از من پرسید شاه کی بود مامان؟ حیرت کردم. یا وقتی دوازده‌ساله بود، از من پرسید شوروی کجا بود… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">ما با نوشتن خاطرات ضدِ فراموشی عمل می‌کنیم. فراموش کردن ماجراهایی که هر مهاجری یا هر ایرانی‌ای از سر گذرانده، باعث می‌شود که همیشه همه‌چیز دور باطل بزند. به‌ این معنی که اگر افراد خاطراتشان را ننویسند، دوباره همان ماجراها و همان مصائب برای دیگر افراد تکرار می‌شود. ما برای مقابله با این پنهان‌کاری فرهنگی و بخش‌های معیوب و دست‌وپاگیر سنت‌ها و باورها، می‌نویسم. </span><span style="font-weight: 400;">چقدر باید رنج‌ها و دردها را پنهان کرد؟ چقدر باید برای حفظ آبرو دهانمان را ببندیم و خفه‌خون بگیریم؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما گاه حتی خودمان فراموش می‌کنیم چه بر ما گذشته که دور از کشوریم… به‌مرور زمان، فراموش می‌کنیم و دچار نوستالژی دروغین می‌شویم. کلاس‌های خاطرات‌نویسی ضدِ فراموشی، ضدِ جباریت و ضدِ بی‌حالی و بی‌خیالی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>افرادی که مایل‌اند در چنین کلاس‌هایی شرکت کنند، اغلب از روی عشق‌وعلاقه و اختصاص وقتی صرفاً برای خودشان است که می‌خواهند چنین برنامه‌ای را به لیست فعالیت‌های خود بیافزایند. اما گرفتاری‌های زندگی فراوان است و وقت افراد محدود. آیا ممکن است تخمینی به دست بدهید که شرکت در کلاس‌های خاطرات‌نویسی مجموعاً چه میزان وقت برای شرکت در کلاس‌ها و نوشتن در طول هفته می‌طلبد؟ لطفاً بفرمایید دوستان علاقه‌مند در کانادا از چه طریقی می‌توانند برای ثبت‌نام در کلاس‌های خاطرات‌نویسی اقدام کنند.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلاس‌های خاطرات‌نویسی ده جلسه است؛ دو ماه و نیم، هر هفته به‌مدت یک ساعت و نیم تا دو ساعت، البته گاهی شده که دوستان سه ساعت هم مانده‌اند. یک جلسه هم جشن پایان کلاس داریم که آنجا بزن‌وبکوب و شوخی و خنده و خاطرات کلاس‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر کس فقط روزی یک ساعت بنویسد، تا آخر دوره می‌تواند نسخهٔ اول کتابش را آماده کند. روی فصل اول هر کتابی بحث می‌شود &#8211; یعنی فصل اول یا هر فصلی که دانشجو بخواهد، در کلاس خوانده می‌شود. در واقع یکی از شرایط کلاس نوشتن و خواندن یک فصل است. کتاب‌هایی &#8211; فارسی و انگلیسی &#8211; نیز برای بهتر نوشتن و آشنایی با نحوهٔ خاطرات‌نویسی پیشنهاد می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا کتاب جدیدی در دست نگارش دارید؟ آیا به‌زودی شاهد چاپ و انتشار اثر تازه‌ای از شما خواهیم بود؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دو رمان آمادهٔ چاپ دارم: «ساعت پنج کنار دریاچه» و «فرشته‌ای روی زمین»، و همچنین کتاب خاطرات تحت عنوان «یادگار دوران شوریدگی».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>با سپاس دوباره از وقت شما، اگر صحبت دیگری دارید، لطفاً بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با تشکر فراوان از شما و تلاشی که می‌کنید. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/08/08/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b6%d8%af/">منیرو روانی‌پور: ما با نوشتن خاطرات ضدِ فراموشی عمل می‌کنیم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/08/08/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b6%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14254</post-id>	</item>
		<item>
		<title>غربت آن جایی‌ است که من نتوانم حرفم را بزنم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 27 Sep 2019 03:40:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12225</guid>

					<description><![CDATA[<p>بحث و بررسی رمان اهل غرق اثر منیرو روانی‌پور سیما غفارزاده &#8211; ونکوور کتاب The Drowned ترجمهٔ انگلیسی رمان «اهل غرق» نوشتهٔ منیرو روانی پور است که به‌تازگی توسط پرفسور قانون‌پرور به این زبان برگردانده شده و هم اکنون در آمازون موجود است. رمان «اهل غرق» نخستین بار در سال ۱۳۶۸ توسط نشر خانهٔ آفتاب به چاپ رسید. چاپ دوم این رمان در سال ۱۳۸۳ توسط نشر قصه به انجام رسید و‌ در حال حاضر...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/">غربت آن جایی‌ است که من نتوانم حرفم را بزنم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>بحث و بررسی رمان اهل غرق اثر منیرو روانی‌پور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">کتاب The Drowned ترجمهٔ انگلیسی رمان «اهل غرق» نوشتهٔ منیرو روانی پور است که به‌تازگی توسط پرفسور قانون‌پرور به این زبان برگردانده شده و هم اکنون در آمازون موجود است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">رمان «اهل غرق» نخستین بار در سال ۱۳۶۸ توسط نشر خانهٔ آفتاب به چاپ رسید. چاپ دوم این رمان در سال ۱۳۸۳ توسط نشر قصه به انجام رسید و‌ در حال حاضر در ایران توقیف است. «اهل غرق» برای سومین بار در سال ۲۰۱۷ در Amazon-CreateSpace منتشر شد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">رمان «اهل غرق» اثری برجسته در ادبیات خاورمیانه است و علاوه بر آنکه مقالات و جستارهای بسیاری در صفحات اینترنتی دربارهٔ این کتاب نوشته شده است، همه‌ساله دانشجویان از کشورهای متفاوت برای ارائهٔ پایان‌نامهٔ تحصیلی خود از آن استفاده می‌کنند. به‌همین دلیل، دانشجویان بسیاری به‌عنوان‌ کتاب مرجع به‌دنبال نسخهٔ انگلیسی کتاب بودند. تنی چند از اساتید دانشگاه‌ها اعلام کرده‌اند این رمان را در سال تحصیلی پیش رو تدریس خواهند کرد. به‌زودی تور امضای کتاب آغاز خواهد شد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روز ۸ سپتامبر ۲۰۱۹، رأس ساعت ۹ صبح به‌وقت نِوادای آمریکا، طی نشستی آنلاین رمان «اهل غرق» به‌‌مناسبت اولین چاپ ترجمهٔ انگلیسی آن مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این نشست که توسط کارگاه کولی‌ها، گروه کتاب‌خوانی فارسی برگزار شد، ۴۲ نفر از نقاط مختلف دنیا از جمله ایران شرکت کرده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ابتدا منیرو روانی‌پور خاطره‌ای از اولین چاپ رمان اهل غرق در سال ۱۳۶۸ شمسی تعریف کرد. وی گفت که آن زمان پس از چاپ کتاب، مورد هجوم وحشتناک عده‌ای قرار گرفت و مجبور شد خود را مخفی کند. او اضافه کرد که در واقع کتاب مورد توجه و استقبال فراوان قشر وسیعی از مردم عادی قرار گرفت، در حالی‌که همکارانش و قشر روشنفکر، آن‌هایی که باید حمایت می‌کردند، بدترین توهین‌ها را به او کردند، به‌طوری‌که به وی می‌گفته‌اند «اهل عَرَق»! یعنی او در حالی‌که الکل و عرق زیادی می‌خورده و مست و غیرهشیار بوده، این کتاب را نوشته است. روانی‌پور گفت که هرگز این را فراموش نخواهد کرد؛ اینکه چگونه ملتی چنین با بغض و کینه همدیگر را نابود می‌کنند. بغض و کینه‌ای که هنوز هم &#8211; ولو کمتر &#8211; درمورد او ادامه داشته است، چرا که وی معتقد است هر کسی در جامعهٔ ما جدی باشد و کار کند و ناله نکند، در قاب قرار می‌گیرد و مورد سؤال. در حالی‌که اگر ناله و شکایت کنی و غربت غربت کنی، چنین نخواهد شد؛ وی گفت: «اما من غربت غربت نمی‌کنم، چون غربت آن جایی‌ است که من نتوانم حرفم را بزنم. آن جایی‌ است که من نتوانم با کسی دوست بشوم. جایی که من بتوانم در آن خاطره بسازم و دوستی ایجاد کنم، آنجا کشور من است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روانی‌پور در ادامه با اشاره به اینکه وی پس از مهاجرت فرصت آن را یافته است که «اهل غرق» را ویرایش کند، نسخهٔ جدید که طبعاً ترجمهٔ انگلیسی هم از روی آن انجام شده، حدود ۵ تا ۱۰ درصد نسبت به نسخهٔ اصلی تغییرات داشته که البته موجب عمیق‌تر شدنِ آن شده است، بنابراین توصیهٔ وی به کسانی که مایل‌اند این کتاب را به فارسی بخوانند، این است که به نسخهٔ جدید آن رجوع کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وی سپس کمی هم از مشکلات چاپ کتاب، به‌لحاظ برنامه‌ریزی و زمان‌بندی مناسب برای برگزاری جلسات دانشگاهی، و همچنین مسائل مالی و هزینه‌های سنگین برای تبلیغات به‌شیوه‌ای که در آمریکا رایج است، گفت. او اضافه کرد: «این‌ها مشکلاتی است که هست، اما مسئلهٔ اصلی من در چاپ تمام این کتاب‌ها ضدِفراموشی حرکت کردن است. سیستم فرهنگی ما &#8211; حتی تا حدودی در کل جهان &#8211; چون سیستمی قبیله‌ای‌ است، فردیت را نابود می‌کند و می‌خواهد دستاوردهای آدم‌ها را گَلّه‌ای حساب کند. من می‌خواهم کتاب‌هایم جایی باشد که از تتاول روزگار در امان بماند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از سخنان آغازین منیرو روانی‌پور، نوبت به شرکت‌کنندگان در این نشست رسید تا سؤالات و نظرات خود را مطرح کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روانی‌پور در پاسخ به یکی از سؤالات که دربارهٔ بن‌مایهٔ این رمان بود و اینکه تا چه اندازه به زندگی شخصی او مربوط می‌شود، گفت که این کتاب در کل مربوط به ۱۰ سال از زندگی دوران کودکی‌اش می‌شود؛ ۱۰ سال از بازی‌ها و تخیلات کودکانه‌اش و ارتباطاتش با خانواده، و هیچ ارتباطی به قوم خاصی در آن مکان جغرافیایی ندارد. او در ادامهٔ این صحبت گفت که تا چه اندازه به خانواده‌اش می‌بالد، خانواده‌ای که مادربزرگ آن ۱۰ سال از پدربزرگش بزرگ‌تر بود و دستیار او در طبابت، خانواده‌ای که حرمت گذاشتن به زن و گوش دادن به نظر و عقیدهٔ زن و مشورت با او ارزش بود و در آن زن‌ستیزی به چشم نمی‌خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ادامهٔ پاسخ به سؤالات، روانی‌پور ضمن اشاره به اینکه دههٔ ۶۰ دهه‌ای بسیار غم‌انگیز برای ما بود، دهه‌ای که داشتیم از فضایی بسیار آزاد و مدرن واردِ فضایی بسیار هولناک و متفاوت می‌شدیم، گفت اخیراً به این نتیجه رسیده است که این کتاب جوابی برای آن فضای غم‌انگیز بوده است. او افزود: «در واقع هجوم آن فرهنگ متخاصم و متهاجم به خرده‌فرهنگی که من درش بودم و آیین‌هایی که ما به آن‌ها باور داشتیم، خودبه‌خود این واکنش را ایجاد کرده بود که من با نوشتن این کتاب، از قبیلهٔ خودم و از رؤیاهای خودم دفاع کنم تا بر باد نرود.» روانی‌پور در ادامهٔ همین بحث گفت اعتقاد دارد که دلیل توقیف کتابش نیز همین است؛ این کتاب خاطراتی را حفظ کرده است که از نظر فرهنگ حاکم نباید باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی از شرکت‌کنندگان در بخشی از نظر خود دربارهٔ این کتاب چنین می‌گوید: «رمان به‌شکل فوق‌العاده‌ای یکدست و روان است و خواننده را از واقعیت به خیال و از خیال به واقعیت به‌دنبال خودش می‌کشد. استفاده از آیین و سنت‌های جنوب شاید تنها راه نوشتنِ وحشت دههٔ شصت و رویدادهای تلخ و وحشتناکش بود… نویسنده‌ای مثل منیرو نمی‌تواند رمانی در اواخر دههٔ شصت بنویسد و بی‌اعتنا از اشتباهات سیاسی دوران قبل از انقلاب، اشتباهات سیاسی روشنفکران و حوادث دههٔ شصت بگذرد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منیرو روانی‌پور در پاسخ به سؤالات همین شرکت‌کننده دربارهٔ شکل‌گیری ساختار این رمان گفت که او &#8211; دستِ‌کم در آن سال‌ها &#8211; به‌طور مثال مارگارت اَتوود نبوده است که از دور ناظر ماجراها بوده و دربارهٔ آن‌ها نوشته باشد. او در دل ماجرا بوده و ناخودآگاه این‌ها را نوشته است، بدون آنکه حتی دانش رمان‌نویسی کنونی را داشته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روانی‌پور در پاسخ به یکی از شرکت‌کنندگان که از او خواست دربارهٔ شباهت رمان‌های «اهل غرق» و «صد سال تنهایی» بگوید، گفت که او این رمان را چیزی حدود ۱۵ سال بعد از انتشار ترجمهٔ فارسیِ رمان «صد سال تنهایی» نوشته است. وی ضمن اشاره به علاقهٔ ویژه‌ای که به این رمان داشته، گفت که آنچه بیش از «صد سال تنهایی» روی نوشتن رمانش تأثیر داشته، آیین‌ها و اسطوره‌های آن اقلیم بوده است و البته ساعدی، اما در عین حال تأکید کرد شک نباید داشت که اگر مارکز جرئت نمی‌کرده که «صد سال تنهایی» را بنویسد، او هم جرئت نمی‌کرده است که این را در قالب رمان بنویسد. وی اضافه کرد که در واقع مقدمات نوشتن چنین رمانی در او وجود داشته است، و او تنها از قالب رئالیسم جادویی برای بیان آن استفاده کرده است، کما اینکه انواع سبک‌های ادبی در دنیا توسط نویسنده‌های بسیاری آزموده می‌شوند. در همین ارتباط، روانی‌پور در پاسخ به یکی از شرکت‌کنندگان دیگر که معتقد بود «اهل غرق» به «کمدی الهی» دانته شباهت دارد، گفت که در واقع او در نوشتنِ «اهل غرق»، از ادبیات رئالیسم جادویی استفاده کرده است با رگه‌هایی از ادبیات کلاسیک. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روانی‌پور در پاسخ به شرکت‌کننده‌ای که پرسیده بود آبی‌های دریا جدا از آنکه بخشی از اسطوره‌های مردمان جُفره است، آیا معنای تمثیلی دیگری هم در این رمان دارند، گفت در جنوب هنوز مناطقی هست که می‌توان مجسمهٔ آناهیتا، خدای آب‌های روان، خدای عشق، خدای رقص و خدای خرد،… را در کنار رودخانه‌ها دید. ۵٬۰۰۰ سال آن خطه به آناهیتا اعتقاد داشت؛ یعنی ما خدای مرد وجود نداشته است، تا زمانی که اسلام آمد و همه‌چیز دگرگون شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وی در پاسخ به این سؤال که آیا علت عقیده به پریان دریایی ترس از ناشناخته‌ها بوده است، گفت که چنین است و اصولاً انسان اسطوره‌ها را می‌سازد تا بر ترس‌هایش غلبه کند و احساس امنیت کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی دیگر از شرکت‌کنندگان گفت که به نظر ایشان نزدیک‌ترین کتاب به «اهل غرق» &#8211; حتی نزدیک‌تر «صد سال تنهایی» &#8211; کتاب Cities of Salt اثر عبدالرحمان مونیف،‌ نویسندهٔ لبنانی-عربستانی است که اتفاقات جالب و نزدیکی به «اهل غرق» دارد. وی اضافه کرد کسانی که به «اهل غرق» علاقه داشته‌اند، حتماً این کتاب را هم خواهند پسندید و مقایسهٔ جالبی خواهد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی دیگر از شرکت‌کنندگان در این نشست ضمن اشاره به نقش پررنگ زنان در این رمان و با نقل قطعاتی از کتاب مانند «زن‌ها از آن زمان که آفریدگار جهان آنان را می‌سازد تا جورکش نسل آدمیان باشند، و از آن زمان که بچگان در شکمشان می‌گذارد، چیزی برتر و بهتر از مردان دارند. آنان نگهبان و حافظ اصلی جهان‌اند.» یا «زنان جهان با عالم غیب ارتباط دارند، عالمی که مردان آبادی در آن راهی ندارند.»، گفت اینکه در کتاب آمده است که زنان هرگاه با مشکلات بزرگ مواجه می‌شده‌اند، شروع به آوازخوانی‌های ممتد می‌کرده‌اند و گاه آوازهایی می‌خوانده‌اند که مردان حتی آن‌ها را متوجه نمی‌شده‌اند، به‌نظر او بخشِ درمانی این رمان است، و در کل وی معتقد است که در تمام آثار منیرو روانی‌پور، این پیام از طرف او به خواننده داده شده است که هر زمان اتفاق وحشتناکی برای انسان می‌افتد؛ اتفاقی که در اختیارش نیست، انتقامی که می‌توان گرفت، شاد بودن و شعر خواندن و آواز خواندن است. در پاسخ، منیرو روانی‌پور، ضمن اشاره به خیام‌خوانی‌های خانواده‌اش در دورانی که با مصیبت‌های فراوانی مواجه شده بودند &#8211; خیام‌خوانی‌هایی که همچون عبادتِ عابدان یا مانترای بودایی‌ها برایشان عمل می‌کرده است، این نظر را بسیار تأیید کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روانی‌پور پاسخِ برخی سؤالات را به چاپ جلد دوم «اهل غرق» &#8211; که هنوز در حال کار بر روی آن است &#8211; ارجاع داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در خاتمه، منیرو روانی‌پور آدرس ایمیل خود را داد و خواست که شرکت‌کنندگان نظرات خود را دربارهٔ این نشست‌ و دربارهٔ کتاب &#8211; سؤالات و نظراتی که فرصت نشد در این جلسه مطرح شوند &#8211; برایش بنویسند. علاقه‌مندانی که مایل‌اند نقطه‌نظرات خود را دربارهٔ این رمان با نویسنده در میان بگذارند،‌ می‌توانند با آدرس </span><a href="mailto:moniravanipor@gmail.com"><span style="font-weight: 400;">moniravanipor@gmail.com</span></a><span style="font-weight: 400;"> با ایشان مکاتبه کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>لینک‌های تهیهٔ رمان «اهل غرق»</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نسخهٔ انگلیسی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://bit.ly/Drowned-English"><span style="font-weight: 400;">http://bit.ly/Drowned-English</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نسخهٔ جدید فارسی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://bit.ly/Drowned-Persian"><span style="font-weight: 400;">http://bit.ly/Drowned-Persian</span></a></span><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/">غربت آن جایی‌ است که من نتوانم حرفم را بزنم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/09/26/%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12225</post-id>	</item>
		<item>
		<title>منیرو روانی‌پور: خیلی مانده است تا جهان زن را قبول کند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Jan 2019 01:21:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10374</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور سیما غفارزاده &#8211; ونکوور هفتهٔ اول ماه دسامبر گذشته، منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، مهمان شهرمان بود. طی چند روز اقامت وی در ونکوور، دو برنامهٔ دیدار، یکی در کارگاه داستان‌نویسی استاد محمدعلی در محل خانهٔ فرهنگ و هنر ایران در نورث ونکوور، و دیگری در محل کتابخانهٔ مرکزی کوکئیتلام برگزار شد. گزارش هر دو برنامه در شمارهٔ ۷۰ رسانهٔ همیاری انتشار یافت. در پی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/">منیرو روانی‌پور: خیلی مانده است تا جهان زن را قبول کند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><i><span style="font-weight: 400;">هفتهٔ اول ماه دسامبر گذشته، منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ بنام ساکن آمریکا، مهمان شهرمان بود. طی چند روز اقامت وی در ونکوور، دو برنامهٔ دیدار، یکی در </span></i><i><span style="font-weight: 400;"><a href="http://media.hamyaari.ca/2018/12/17/%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d8%ad%d9%84%e2%80%8c%d9%86%d8%b4%db%8c%d9%86%d9%90-%d8%ac/" target="_blank" rel="noopener"><strong>کارگاه داستان‌نویسی استاد محمدعلی در محل خانهٔ فرهنگ و هنر ایران در نورث ونکوور</strong></a>، و دیگری در محل <a href="http://media.hamyaari.ca/2018/12/19/%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%b1%d9%88/" target="_blank" rel="noopener"><strong>کتابخانهٔ مرکزی کوکئیتلام</strong></a> برگزار شد. گزارش هر دو برنامه در <a href="http://media.hamyaari.ca/2018/12/13/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener"><strong>شمارهٔ ۷۰ رسانهٔ همیاری</strong></a> انتشار یافت. در پی این دیدارها و به بهانهٔ حضور این نویسندهٔ صاحب‌نام در شهرمان، گفت‌وگویی با وی داشتیم که به‌دلیل مشغله‌های ایشان، امکان نهایی شدن و انتشار در شمارهٔ قبل را &#8211; مطابق برنامه‌ریزی &#8211; نیافت. هم‌اکنون شما را به مطالعهٔ این گفت‌وگو دعوت می‌کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>خانم روانی‌پور، با سپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید،‌ بدون تعارف شما نیازی به معرفی ندارید؛ مردم شما را به‌عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک می‌شناسند و علاقه‌مندان به ادبیات غالباً رمان‌ها و داستان‌های شما را خوانده‌اند، هر چند، سپاسگزار خواهیم شد اگر در ابتدا لطف بفرمایید و برای خوانندگانی که کمتر شما را می‌شناسند، کمی‌ از خودتان و فعالیت‌هایی که در حالِ حاضر دارید، برایمان بگویید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من در آمریکا زندگی می‌کنم. گروه کولی‌ها را دارم که بیست سال پیش درست شده است. البته طی این سال‌ها خیلی‌ها عضو این گروه شدند یا با ما همکاری کردند – محدویتی نیست آدم‌ها در این گروه می‌روند و می‌آیند، اما همیشه ما نیروی تازه‌نفس داریم، کسانی که مشتاق ادبیات‌اند و مشتاق خواندن و نوشتن. ما کلاس‌های داستان‌نویسی و اخیراً کلاس‌های خاطره‌نویسی داریم، جلسات کتاب‌خوانی داریم و جلسات ادبیات و زندگی که در کنار داستان‌خوانی یا کتاب‌خوانی از زندگی خودمان هم می‌گوییم، در واقع در هر کلاسی حتی داستان‌نویسی گوشه‌ای از کُوچینگ (coaching) هم هست. ما گروه‌های متعددی داشته‌ایم؛ زار و زندگی کولی‌ها، قرارعاشقی، آوازه‌خوان دوره‌گرد و… حالا همهٔ آن گروه‌ها به یک گروه تبدیل شده است؛ گروه اصول زندگی. ما در اصول زندگی کتاب می‌خوانیم، بحث می‌کنیم و از زندگی خودمان می‌گوییم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این گروه که وابسته به گروه کولی‌هاست، من بیشتر حالت کُوچ (coach) دارم، به این ترتیب که دربارهٔ مطالبی که به‌نظرم می‌رسد، از کتاب‌هایی که می‌خوانم یا کسانی که کُوچ می‌کنم – بدون ذکر نام – برای اعضای آن گروه می‌گویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گروه کتاب‌خوانی ما بسیار فعال است. ما از بلندی‌های بادگیر شروع کردیم، آمدیم رسیدیم به دلبند تونی موریسون و بعد رسیدیم به صد سال تنهایی مارکز و بعد Handmaid Tale، خاطرات ندیمهٔ مارگارت اتوود، و بعد از آن جهنم دانته و در حال حاضر، دو کلاس کتاب‌خوانی داریم؛ یکی انگلیسی و یکی هم فارسی. در کلاس فارسی کتاب‌های غلامحسین ساعدی را بررسی می‌کنیم و اولین کتابش هم عزاداران بیل است. در کلاس انگلیسی کتاب‌های خانم الیزابت استراوُت را معرفی می‌کنیم و اولین کتابش Anything Is Possible است. علت انتخاب این دو نویسنده هم این است که در یک مورد با هم شباهت دارند که اینجا جای مطرح کردنش نیست و بحثش را می‌گذاریم برای کلاس‌های ادبی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چه شد که از ایران خارج شدید و چرا آمریکا و شهر لاس وگاس را برای اقامت انتخاب کردید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">خب، دانشگاه براون به من بورس داد. به‌عنوان نویسنده‌ای شناخته‌شده بورس گرفتم از دانشگاه براون که هم‌زمان شد با ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد و همه‌چیز بد و بدتر شد. بعد </span><span style="font-weight: 400;">در سرزمین جدید، آزادی شلاقیِ خودش را به من نشان می‌داد… ثانیه به ثانیه فکر می‌کردم که چه بر من گذشته بود و چطور خیال می‌کردم آن چیزی که داشتم، زندگی بوده است. مجال یادگیری به‌شکل حیرت‌آوری فراهم شده بود. مجال آزاد نفس کشیدن در خیابان، دل ای دل خواندن و…</span><span style="font-weight: 400;"> برای همین به فکر گرفتن بورس دیگری افتادم و اقدام کردم، و نهایتاً افتادم اینجا که می‌بینید، یعنی در شهر هندرسن، نزدیک لاس وگاس در Black Mountain Institute یا BMI که به دانشگاه نوادا وابسته است. این مؤسسه به من سه سال بورس داد و بعد خب فکرکردم به‌قول شاملو «موش کورم که می‌گن دشمن نوره – به تیغ تاریکی گردن نمی‌ده»، و این‌جور شد که ماندم.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10376" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8262_REV.jpg?resize=444%2C500" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور" width="444" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8262_REV.jpg?w=444&amp;ssl=1 444w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8262_REV.jpg?resize=266%2C300&amp;ssl=1 266w" sizes="auto, (max-width: 444px) 100vw, 444px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از گروه کولی‌ها برایمان بگویید. چه شد این نام را انتخاب کردید و سیر تحول این گروه چطور بوده است؟ اعضای فعلی این گروه ساکن چه کشورهایی هستند؟ نحوهٔ ورود اعضای جدید به جمع کولی‌ها چگونه است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">این بحث مفصلی است. این گروه تقریباً بیست سال پیش تشکیل شد که فرشته احمدی، حسین خورشیدفر، حامد و لیلی فرهادپور هم عضو آن بودند. علتش این بود که </span><span style="font-weight: 400;">ما نه جایی داشتیم برای کتاب‌خوانی و نه کسی راهمان می‌داد. ویلان و سرگردان بودیم. اسم خودمان را گذاشتیم کولی‌ها. من هم عادت دارم اسم‌ها را از نو تعریف کنم، این است که همیشه اسم‌هایی را پیدا می‌کنم که خیلی خوشایند نیستند و بعد پاتک می‌زنم. یعنی پاتک می‌زنم به تعریفی که جامعه از آن اسم دارد</span><span style="font-weight: 400;"> – یعنی مثل هاثورن در کتاب داغ ننگ – تعریف خودم را از اشیا و اسم‌ها ارائه می‌دهم، البته به‌مرور زمان. مثلاً همین منیرو که اسم من است؛ منیرو در جنوب ایران یعنی nobody، یعنی آدمی که هیچ‌کس نیست و کوچک است و از این حرف‌ها، ولی من خواستم که همین منیرو صدایم بزنند تا ببینم می‌توانم این را مثلاً بکنم ماه‌منیر یا نه. الان منیرو شده ماه‌منیر. کولی‌ها هم الان یک گروه بسیار منسجم و در واقع یکی از قدیمی‌ترین گروه‌های داستان‌نویسی و داستان‌خوانی است. هر سال گردهمایی داریم – دور هم جمع می‌شویم، می‌زنیم، می‌خوانیم، می‌رقصیم و داستان می‌خوانیم و بحث می‌کنیم و سر همدیگر را می‌بریم – بچه‌ها هر سال در شهری که من هستم جمع می‌شوند و هر لحظه عده‌ای به ما می‌پیوندند و البته </span><span style="font-weight: 400;">در عین بی‌قانونی ما قوانینی داریم، مثلاً دروغ قدغن است، پشت سر کسی حرف زدن ممنوع است و ورود نوابغ هم ممنوع است. همهٔ کسانی که دور من جمع شده‌اند و می‌شوند، اول از همه باید قبول کنند که همهٔ ما گرفتاریم. ما آدم‌های گرفتاری هستیم، ها ها ها؛ دور هم جمع می‌شویم که این‌ها را برطرف کنیم.</span><span style="font-weight: 400;"> تعداد اعضا یک راز درون‌گروهی است و درست نیست من اینجا اعلام کنم، اما همین گروه هر جا که اتفاقی هنری بیافتد، شرکت می‌کند، در کلاس‌های دیگران هم می‌روند و در نشست‌های ادبی هم هستند… ساختن این گروه کار ساده‌ای نبود. دستیار ارشدم سودی است، ولی در هر شهری که می‌روم، یکی پیدا می‌شود که مسئول تمام کارهاست، در واقع در هر شهری کسی هست که نمایندهٔ من است. نیروهای تازه‌نفس به من نفس می‌دهند. فکر نکنید انرژی فقط از خودم است، نه اصلاً این‌جور نیست. مثلاً من جایی خسته می‌شوم و یکی از بچه‌ها می‌گوید نه این‌طور نیست؛ همه انرژی‌هایمان را جمع می‌کنیم و دوباره شروع می‌کنیم. الان در هر زمینه‌ای کسی کمک می‌کند و با وجودی که ما می‌گوییم در ایران کار گروهی و تیمی انجام نمی‌شود، ولی ما عملاً داریم این کار را – حالا با تمام اشتباهاتمان – انجام می‌دهیم. می‌دانید خیلی می‌افتیم، خیلی اشتباه می‌کنیم، ولی در واقع کار گروهی می‌کنیم. اصل گروه کولی‌ها این است که کسی پشت سر کسی حرف نزند و نمی‌زند. یعنی دشمنی در بینشان نیست. هر کسی دشمنی بخواهد بکند، خود به خود از این طیف حذف می‌شود. یک‌دفعه طوری می‌شود انگار که از این گروه نیست و خودش از گروه بیرون می‌افتد. در نتیجه، بچه‌ها در شهرهای مختلف به دیدار هم می‌روند. همدیگر را می‌بینند. قصه می‌خوانند، قصه گوش می‌دهند و زندگی می‌کنند. من هم بعضی وقت‌ها با آن‌ها دعوا می‌کنم، بعضی وقت‌ها تشویقشان می‌کنم، بعضی وقت‌ها هم قهر می‌کنم. ما در این گروه همه کار می‌کنیم. می‌دانی اصلاً هیچ محدودیتی نداریم؛ رقص و آواز و مدیتیشن و کار روی تمرکز و کُوچینگ و… و </span><span style="font-weight: 400;">این، گروه کولی‌هاست. فقط باید خالص باشی، یعنی نباید دورو باشی، پشت و رو نباید داشته باشی، باید همانی باشی که هستی. من خودم همین‌طورم که هستم.</span><span style="font-weight: 400;"> چیزی هم توی دلم قایم نمی‌کنم، شاید هم بد باشد. خب، شاید باید یک چیزهایی را قایم کنی، ولی من این کار را نمی‌کنم و در نتیجه بچه‌ها هم این‌طور شده‌اند، هیچ‌چیزی روی دلشان نمی‌ماند و همه‌چیز را می‌گویند، راحت. این، گروه کولی‌هاست. </span><span style="font-weight: 400;">قانون خاص کولی شدن، خالص بودن و دو رو نبودن، به آزادی انسان حرمت گذاشتن و پنهان‌کار نبودن است. حرف اصلی اینکه هر کسی با عشق بیاید و با عشق بماند، کولی‌ست.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10377" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8142_REV.jpg?resize=500%2C380" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور" width="500" height="380" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8142_REV.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8142_REV.jpg?resize=300%2C228&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>کیفیت کلاس‌های آنلاین و از راه دور را در مقایسه با کلاس‌های حضوری چگونه ارزیابی می‌کنید؟ توصیه‌تان به هنرجویان برای استفادهٔ بهینه از این کلاس‌ها چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راستش من کلاس‌های آنلاین را خیلی بیشتر دوست دارم. آنلاین خیلی منسجم‌تر، خیلی بهتر و خیلی مؤثرتر است و نظارت کامل‌تری می‌توانی بکنی. آنجا یک چیزی در کلاس‌های حضوری هست که دقیقاً نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم، ولی از آن کلاس‌ها من یکی نمی‌توانم آن‌طور که می‌خواهم ازشان نتیجه بگیرم، کلاس‌های آنلاین را خیلی بیشتر دوست دارم، البته کلاس آنلاین زنده، نه کلاس ضبط‌شده. مثلاً الان خانم اتوود هم کلاس گذاشته، خیلی کسان دیگر هم کلاس گذاشته‌اند، اما دانشجو روبروشان نیست. همه را ضبط کرده‌اند و گذاشته‌اند در مستر کلاس یا تیچ ایبل؛ این نوع کلاس آنلاین را دوست ندارم. من دلم می‌خواهد آن‌طرف کامپیوتر ۲۰–۳۰ نفر باشند که بتوانیم با هم حرف بزنیم، انرژی رد و بدل بشود و کلاس پیش برود. یک‌طرفه نه، من یک‌طرفه زیاد دوست ندارم، به بحث و تبادل نظر بیشتر اعتقاد دارم. ببینید، ما یک تعدادی از این کلاس‌ها را ضبط کردیم، امیدوارم به‌طریقی بتوانم آن‌ها را در دسترس قرار بدهم، ولی من دیگر با کار کسی که این ضبط‌شده‌ها را گوش می‌دهد درگیر نمی‌شوم، ولی به‌نظرم اگر کسی بخواهد با خودش کار کند، بهترین راه این است که بیاید در کلاس‌های کتاب‌خوانی ما شرکت کند. در آنجا اصلاً شیوهٔ کتاب خواندن و شیوهٔ نگاه به داستان و رمان را تمرین می‌کنیم. ریشهٔ داستان‌نویسی هم کتاب خواندن است. شما اگر نخوانی که نمی‌توانی بنویسی. باید کتاب خواند. در نتیجه، به‌نظرم بچه‌ها اگر بخواهند کارشان بهتر شود، باید در این گروه‌های کتاب‌خوانی جمعی که اینجا و آنجا هست و ما هم داریم، شرکت کنند. اصلاً خودشان گروه تشکیل بدهند و کتاب بخوانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>شما علاوه بر فعالیت‌هایتان به‌عنوان نویسنده و شاعر، و همچنین برگزاری کلاس‌های داستان‌نویسی و خاطره‌نویسی، کلاس‌هایی نیز در زمینهٔ life coaching دارید که پیش‌تر هم به آن اشاره کردید. لطفاً کمی در این‌باره برایمان بگویید. چه شد به این فعالیت نیز رو آوردید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی دو سه سال پیش در مورد کُوچینگ حرف می‌زدم و در فیس‌بوک شروع کردم در موردش صحبت کردن، خیلی احتیاط می‌کردم. برای اینکه کُوچ با زندگی یک نفر سر و کار دارد. نمی‌شود همین‌طور شما اختیار زندگی را به دست کسی بدهید و احیاناً راهی که او نشان می‌دهد ناجور باشد و به بن‌بست برسد. کُوچ، تراپیست نیست، مشاور هم نیست و در عین‌حال هر دوی این‌ها هم هست. عمه و خاله و دایی و… هم نمی‌توانند با نصیحت کُوچِ شما باشند. کُوچینگ نصیحت کردن نیست، راه نشان دادن و بیرون کشیدن قابلیت کسی است که می‌خواهد حرکت کند و در جایی که هست راضی نیست و… کُوچ برای این است که یکی در تاریکی نور بیاندازد و پیش رویت را روشن کند و آن چیزهایی را که در زندگی به درد نمی‌خورد و آشغال است، جمع و جور کند و به کمک خود کُوچ‌گیرنده بریزدشان بیرون. کُوچ هیچ‌وقت برای دلخوشی کسی که آمده پیشش و می‌خواهد کُوچ بگیرد، حرف نمی‌زند و رک و راست است. من شیوهٔ خاص خودم را دارم. شیوهٔ من اصلش بر اساس داستان و داستان‌گویی است. الان بیشتر از این نمی‌گویم، چون دارم روی آن به انگلیسی کار می‌کنم که منتشرش کنم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10379" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8263_REV.jpg?resize=430%2C500" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور" width="430" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8263_REV.jpg?w=430&amp;ssl=1 430w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8263_REV.jpg?resize=258%2C300&amp;ssl=1 258w" sizes="auto, (max-width: 430px) 100vw, 430px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>فکر می‌کنید مهاجرت چه تأثیری روی کارهای شما به‌عنوان یک نویسنده،‌ خصوصاً نویسندهٔ زن گذاشته است؟</b><b><br />
</b><span style="font-weight: 400;">واقعیتش، بسیار عالی است. از اینکه براحتی می‌توانم به همه‌چیز دسترسی داشته باشم، از اینکه برای خواندن هر جا می‌توانم بروم، کسی مزاحمم نمی‌شود، از اینکه از کسی نباید اجازه بگیرم و زندگی‌ام دست خودم است و دست دیگری نیست. این خیلی خوب است و وقتی تو یاد بگیری روی نوشته‌هایت، رفتارت و کردارت کمابیش تاثیر می‌گذارد. به‌نظرم </span><span style="font-weight: 400;">در این ده سال من تقریباً ده برابر آن چیزهایی را که تمام عمرم خوانده‌ام، خواندم. و بدون توقف به‌دنبال یادگیری‌ام. خیلی خوب است که کسی هم ما را به‌عنوان اینکه نویسندهٔ نسل قدیم هستیم یا نسل… یا پیریم یا جوان‌ایم یا زن‌ایم یا… حذف نمی‌کند. به همه‌چیز دسترسی دارم، همین خیلی عالی است و این یعنی آزادی. داشتن آزادی، یعنی راحت نفس کشیدن… کی دلش نمی‌خواهد راحت نفس بکشد؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">البته خیلی مانده است تا جهان زن را قبول کند؛ به‌عنوان موجودی که فقط از جسمش نیست که می‌تواند استفاده کند، مغز هم دارد. این مسئله در خاورمیانه واویلاست، ولی در آمریکا هم هست. نمونهٔ کاملش حذف هیلاری کلینتون از ریاست جمهوری بود. بنابراین، ما راه درازی در پیش داریم برای این چیزها و هر کسی هم بگوید برابری زنانه – مردانه، شکر اضافی خورده است. </span><span style="font-weight: 400;">هزاران سال است که در ناخودآگاه انسان زن طور دیگری تعریف شده است. در فرهنگ ما، زنِ نویسنده تعریف ندارد. زنی که فکر می‌کند، تعریفش چیست؟ زنی که وجود دارد، تعریفش چیست؟ ما یک تصویر مشخصی از زن داریم. ما توی قاب هزاران‌ساله گیر کرده‌ایم. جرئت می‌خواهد بیرون پریدن از این قاب، البته اگر که از این قاب بیرون بیایی، له و لورده‌ات می‌کنند، بعد پوستت کلفت می‌شود و مجبوری دائم از خودت دفاع کنی. من همچنان دارم از خودم دفاع می‌کنم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا پس از مهاجرت برای چاپ کتاب در داخل ایران تلاشی کرده‌اید؟ اگر بله، با چه چالش‌هایی مواجه بوده‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من خودم را خلاص کردم؛ کتاب من در ایران چاپ نمی‌شود. دو تا ناشر هم به ارشاد دادند، ولی قبول نکردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>در سال‌های اخیر تعداد نویسندگان و ناشران زن در ایران رو به افزایش بوده است. دلیل آن را چه می‌دانید؟ در مجموع، فعالیت ادبی و اجتماعی زنان را در دههٔ اخیر چگونه می‌بینید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الان که من در ایران نیستم و نمی‌دانم آنجا چه خبر است. از آنجا حرف نمی‌زنم. به‌طور کلی، در سطح جهان نویسندگان زن بسیار بیشتر شده‌اند. در سطح جهان، زنان برای حقوق انسانی خودشان وارد کارزار اصلی زندگی شده‌اند؛ از نظر کمی خیلی زیاد شده‌اند و از نظر کیفی هم کتاب خانم‌ها را که می‌خوانی، می‌بینی یک سر و گردن از خیلی آقایان بهتر و بالاترند. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-10378" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8212_REV.jpg?resize=438%2C500" alt="گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور" width="438" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8212_REV.jpg?w=438&amp;ssl=1 438w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/01/IMG_8212_REV.jpg?resize=263%2C300&amp;ssl=1 263w" sizes="auto, (max-width: 438px) 100vw, 438px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>با چه مشکلاتی برای نویسندگی و چاپ کتاب در خارج از ایران مواجه بوده‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من سه سال است که در آمازون کتاب چاپ می‌کنم. وقتی شروع کردم و گشتم که کجا چاپ کنم، آمازون را پیدا کردم، ولی اگر دربارهٔ نشر به انگیسی می‌پرسی، من دوازده سال است که با هیچ ناشر انگلیسی‌زبانی تماس نگرفته‌ام، در نتیجه اگر بخواهم تماس بگیرم، از این به بعد است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>در سفر اخیری که به ونکوور و سیاتل داشتید، فضای علاقه‌مندان به مسائل ادبی-اجتماعی را در میان جامعهٔ ایرانی ونکوور چگونه دیدید؟ و آن را با فضای مشابه در سیاتل چگونه مقایسه می‌کنید؟ آیا پیش از این در شهرهای دیگر کانادا از جمله تورنتو، مونترآل و کلگری بوده‌اید؟ اگر بله، این فضا در آن شهرهای دیگر چگونه بوده است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی درخشان. بچه‌ها خیلی کنجکاوند، خیلی مشتاق‌اند و خیلی هم خوب‌اند. آنجا هم محمدعلی هست که یکی از دوستان بسیار خوب من است و به فضای فرهنگی فارسی‌زبانان کمک کرده است. به‌نظر من جامعهٔ بسیار سرزنده و پویایی بود. بچه‌های سیاتل و ونکوور، به‌خصوص ونکوور، خیلی خیلی سرزنده و مشتاق بودند. خب، در سیاتل بچه‌ها محدودیت دارند، خیلی مشغول‌اند و وقت کم دارند، کارهای تکنیکی و علمی آدمی را کمی دور می‌کند. آمریکاست، باید کار کنی. اما همان گروهی که بودند، بسیار خوب بودند، مهربان و بسیار مشتاق.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من هر وقت کانادا رفته‌ام عالی بوده است، تورنتو رفتم برای تیرگان و کلگری رفتم برای داستان‌خوانی؛ هر دو عالی، عالی و درخشان بودند. خب، من فارسی‌زبان‌ام و اینجا‌ها رفتم برای جلسات فارسی، خیلی خوب بودند، عالی بودند. همه‌جای کانادا عالی بود و درخشان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>با سپاس دوباره از شما برای وقتی که به ما دادید تا فرصت این گفت‌وگو فراهم شود.</b><b><br />
</b></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/">منیرو روانی‌پور: خیلی مانده است تا جهان زن را قبول کند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/01/21/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10374</post-id>	</item>
		<item>
		<title>هفتاد و دومین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/01/11/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/01/11/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 11 Jan 2019 08:44:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرشیو مجلات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[احمد پژمان]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان مهاجر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[بریتیش کلمبیا]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياري]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياری]]></category>
		<category><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی پور]]></category>
		<category><![CDATA[منیرو روانی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[همه‌پرسی]]></category>
		<category><![CDATA[همیاری ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10311</guid>

					<description><![CDATA[<p>﻿ برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه اینجا کلیک کنید همراه با گفت‌وگویی با منیرو روانی‌پور که ماه گذشته مهمان ونکوور بود و همچنین استاد احمد پژمان آهنگ‌ساز به مناسبت حضور ایشان در کنسرت «ناگهان رستخیز» که ۲۰ ژانویه در سالن اُرفیوم ونکوور برگزار خواهد شد. نسخهٔ چاپی شمارهٔ هفتاد و دوم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس خواهد است. در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر مشخص...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/11/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/">هفتاد و دومین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><iframe style="width: 700px; height: 400px;" src="https://s3.amazonaws.com/online.fliphtml5.com/qmuk/xgqg/index.html" frameborder="0" scrolling="no" seamless="seamless" allowfullscreen="allowfullscreen"><span data-mce-type="bookmark" style="display: inline-block; width: 0px; overflow: hidden; line-height: 0;" class="mce_SELRES_start">﻿</span></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه</span><strong><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg"> اینجا</a></strong><span style="font-weight: 400;"> کلیک کنید</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;">همراه با گفت‌وگویی با منیرو روانی‌پور که ماه گذشته مهمان ونکوور بود و همچنین استاد احمد پژمان آهنگ‌ساز به مناسبت حضور ایشان در کنسرت «ناگهان رستخیز» که ۲۰ ژانویه در سالن اُرفیوم ونکوور برگزار خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نسخهٔ چاپی شمارهٔ هفتاد و دوم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس خواهد است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><em><strong>در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر مشخص شده است.</strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-1722" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/Click-Icon-2.jpg?resize=211%2C300" alt="Click Icon-2" width="211" height="300" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#x200d; با مطالب و آثاری از:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زهرا آهن‌بر، یلدا احمدوند، امیر اسلامی، مهدیار بیاضی، رژیا پرهام، امیرحسین توفیق، علی تهرانی آزرم، تالین ساهاکیان، سیما غفارزاده، علیرضا فدایی، حسین فرامرزی، صدیقه فیروزی، آرزو قهرمانی، هومن کبیری پرویزی، عباس گلی، مژده مواجی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این شماره می‌خوانید:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400; text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=9"><span style="font-weight: 400;">یادداشت سردبیر &#8211; کُدی برای مرزبندی انسان‌ها</span></a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=10" target="_blank" rel="noopener">تقاضای پلیس از مردم برای کمک به رازگشایی از معمای ۷ سالهٔ قتل زن ایرانی‌تبار در نورث ونکوور</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=12" target="_blank" rel="noopener">عیدی دولت بی‌سی به خانواده‌های کم‌درآمد/ با درآمد متوسط: کاهش هزینه‌های دارو</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=14" target="_blank" rel="noopener">گفت‌وگو با منیرو روانی‌پور به بهانهٔ حضورش در ونکوور</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=18">گفت‌وگو با استاد احمد پژمان به‌مناسبت حضور ایشان در ونکوور برای برگزاری کنسرت «ناگهان رستخیز»</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=24" target="_blank" rel="noopener">نقدی بر برنامهٔ اسپانسرشیپی والدین و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=28" target="_blank" rel="noopener">هر آنچه باید دربارهٔ سویا بدانید &#8211; بخش سوم &#8211; مواد افزودنی بحث‌برانگیز در برخی فرآورده‌های سویا</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=30" target="_blank" rel="noopener">حرکات ورزشی بدون نیاز به وسیله &#8211; قسمت سوم</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=32" target="_blank" rel="noopener">آموزش زبان انگلیسی: تفاوت صفاتی که به ‎‎–ed یا ‎‎–ing ختم می‌‌شوند</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=36" target="_blank" rel="noopener">قوانین خانواد‌گی، ازدواج و طلاق در استان بریتیش کلمبیا – قسمت نهم</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=38" target="_blank" rel="noopener"><span style="font-family: irseri;">برگی از تاریخ کانادا: سر جان الکساندر مک‌دانلد، اولین نخست‌وزیر و یکی از بنیان‌گذاران کانادا</span></a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=40" target="_blank" rel="noopener">ونکوور از داخل ترن هوایی (۱۴) &#8211; ناگهان، چهل‌ و هفت سال بعد، ونکوور</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=44"><span style="font-weight: 400;">دنیای من و آدم کوچولوها &#8211; انگیزهٔ بلندکردنِ مو</span></a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=44" target="_blank" rel="noopener">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من &#8211; زیرفون</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;">ر<a href="http://archive.hamyaari.ca/books/xgqg/#p=46">ایحهٔ مطبوع یک خانه -پودینگ شکلاتی</a></span></li>
</ul>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/11/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/">هفتاد و دومین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/01/11/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10311</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 16:15:17 by W3 Total Cache
-->