<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مسعود بهنود بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مسعود-بهنود/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Dec 2019 22:19:04 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مسعود بهنود بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مسعود-بهنود/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>توضیح و طلب بخشش به دلیل یک امر واضح &#8211; دربارهٔ گفت‌وگو با آقای مسعود بهنود</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 19 Nov 2016 17:43:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[سام سرابی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3846</guid>

					<description><![CDATA[<p>سام. م. سرابی &#8211; ونکوور در گفتگوی «رسانهٔ همیاری» با آقای بهنود خبطی رخ داده که این‌ کمترین، سام محمودی سرابی، مسئول اصلی آن‌ هستم و طبیعی‌ست که اگر مدعی حرفه‌ای‌گری در عرصهٔ رسانه‌ایم، می‌باید بدان معترف بوده، عذرتقصیر بطلبیم هرچند دیدهٔ خطاپوش، قلم عفو بر آن کشیده باشد. در آن گفت‌وشنود که بیشتر با پرسش‌های دو دوست و همکار گرامی بنده یعنی خانم غفارزاده و آقای آقازاده اداره می‌شد، پرسشی نیز از ذهن حقیر گذشت...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/">توضیح و طلب بخشش به دلیل یک امر واضح &#8211; دربارهٔ گفت‌وگو با آقای مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C/" target="_blank">سام. م. سرابی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/" target="_blank">در گفتگوی «رسانهٔ همیاری» با آقای بهنود</a> خبطی رخ داده که این‌ کمترین، سام محمودی سرابی، مسئول اصلی آن‌ هستم و طبیعی‌ست که اگر مدعی حرفه‌ای‌گری در عرصهٔ رسانه‌ایم، می‌باید بدان معترف بوده، عذرتقصیر بطلبیم هرچند دیدهٔ خطاپوش، قلم عفو بر آن کشیده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در آن گفت‌وشنود که بیشتر با پرسش‌های دو دوست و همکار گرامی بنده یعنی خانم غفارزاده و آقای آقازاده اداره می‌شد، پرسشی نیز از ذهن حقیر گذشت در پیرامون ژانری که خب حضرت بهنود در آن جزو السابقون بودند. پرسیدم و ارجاعی هم دادم به فیلمی از کوئنتین تارانتینو یعنی لعنتی‌های بی‌آبرو یا همان </span><span style="font-weight: 400;">Inglourious Basterds</span><span style="font-weight: 400;"> و برای اینکه مقصودم را از آنکه وقتی پای قصه‌نویسی وسط می‌آید، دست‌بردن در تاریخ نیز بلااشکال می‌شود کلی توضیح دادم. آقای بهنود گفتند در استفاده از تاریخ و رخدادهای تاریخی کارهای خوبی شده و نمونه‌ای آوردند از قصه‌های کوتاه استاد محمد محمدعلی. اما مسئلهٔ من چیز دیگری بود. چیزی که در نهایت به‌دلیل مشکلات فنی جا افتاد و نتیجه نه یک پرسش، که کامنتی گستاخانه در انتهای مصاحبه بود آن‌هم پیرامون نویسنده‌ای که حرف‌زدن دربارهٔ کارهایش مستلزم تسلط هم‌زمان به چند حوزه از تاریخ و ادبیات و زبان‌شناسی گرفته تا اسطوره‌پژوهی، فلسفهٔ غرب (به‌ویژه کانت، هیدگر و فیلسوفان اگزیستانسیالیست)، حکمت خسروانی (در ادامهٔ آنچه به فلسفه ایران‌باستان معروف شده)، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی و… است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3847" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/sam_sarabi.png?resize=390%2C500" alt="توضیح و طلب بخشش به دلیل یک امر واضح" width="390" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/sam_sarabi.png?w=390&amp;ssl=1 390w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/sam_sarabi.png?resize=234%2C300&amp;ssl=1 234w" sizes="(max-width: 390px) 100vw, 390px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">باری در نهایت به‌خاطر مشکلات فنی سیستمِ ازکارافتادهٔ حقیر، فارغ از اینکه صدای بنده خوب ضبط نشده بود؛ مع‌الاسف بنا به‌دلایلی اعم از بیماری و مشغله‌های مختلف، پیگیر متن پیاده‌شده نیز نشدم تا خبطی اعظم درپیرامون استادی معظم به‌نام این قلم ثبت شود. اما آنچه جا ماند از قافلهٔ چاپ و نشر، چه بود؟ </span><span style="font-weight: 400;">من در آن بحث به این نکته پافشاری می‌کردم که آقای بهنود در اسم‌بردن از استاد محمدعلی با رندی همیشگی‌شان دارند از زیر جواب‌دادن به سؤال شانه خالی می‌کنند، برای اینکه بگویند فقط من نیستم که دست برده‌ام در تاریخ و به‌قول خودشان شریک جرم برای خود می‌تراشند و البته از دیگر سو، هم به سؤال من پاسخ می‌دهند و هم مرا تشنه نگاه می‌دارند. من مصادیق روشنی برای سؤالم داشتم: دست‌بردن در رخدادهایی تاریخی نظیر کاری که تارانتینو در آن فیلم کرد (در این فیلم هیتلر کشته می‌شود!) یا رمان «آخرین وسوسهٔ مسیح» اثر نیکوس کارانتزاکیس که در آن، مسیح (هرچند در رؤیایی بر صلیب) با مریم مجدلیه ازدواج می‌کند و فرزندان بسیاری می‌آورند و… که با مسامحه می‌توان به این ژانر ربطش داد. طبیعی بود استاد محمدعلی بنا بر اقتضای سبک نوشتاری خاص خودشان، به‌جای دست‌بردن در تاریخ، خوانش خاص خود از رخدادها را ارائه می‌کند و دغدغه‌ای به‌مراتب بنیادی‌تر از تغییر تاریخِ رخ‌داده دنبال می‌کند: نقد بی‌رحمانهٔ ذهن اسطوره‌باور در خلال بازاندیشی در رخدادهای تاریخی. تقریباً هر کسی که حتی قصه‌ای کوتاه از کارهای با مضامین تاریخی این نویسندهٔ جریان‌ساز ایرانی را خوانده باشد، می‌تواند این دغدغهٔ خاص محمدعلی در بازاندیشی شاید فلسفی رخدادهای تاریخی را لمس کند. در آن گفت‌وگو نیز این‌ کمترین، اشاره‌ای داشتم به اینکه گره‌های تاریخی در داستان‌های استاد محمدعلی کارکردی یک‌سویه ندارند، بلکه در بسیاری موارد به نقادی ذهن تاریخی و فلسفهٔ تاریخ در توالی رویدادهای قصه کمک می‌کنند و به تعبیری صحیح‌تر، او از تاریخ برای نقد ساختار مسلط ذهن ایرانی استفاده می‌کند و ادعای دست‌بردن در تاریخ را ندارد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باری خبط فنی رخ‌داده، این‌ کمترین را که هیچ‌گاه در محضر بزرگان (آن‌هم بزرگی چون محمد محمدعلی که حق پدری بر گردن همهٔ روزنامه‌نگاران حوزهٔ فرهنگ و ادب دارند و همیشه فروتنانه و بی‌ادعا درس نیک‌کرداری و بزرگ‌منشی آموخته‌اند به کسانی چون این بندهٔ حقیر) گستاخی نکرده‌ام، در حد یک خبرندار(!) بی‌سواد و البته مصداق آنکس که نداند و نداند که نداند تنزل داد و توضیح معروض تنها برای اعادهٔ حیثیت از دانش‌جویی‌ست که به مقامِ آنکس که نداند و بداند که نداند، واقف‌ است و مفتخر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هرچند واقفم و مؤمن که استاد چون همیشه به دیدهٔ خطاپوش، درس بخشودگی می‌آموزند گران‌جانانی چون مرا، اما بر ذمهٔ حقیر بود اعادهٔ حیثیت از خویشتن در محضر آن شریف مهربان. ایدون باد…</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/">توضیح و طلب بخشش به دلیل یک امر واضح &#8211; دربارهٔ گفت‌وگو با آقای مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3846</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر &#8211; گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 11 Nov 2016 17:14:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محرم آقازاده]]></category>
		<category><![CDATA[سام سرابی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3758</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر محرم آقازاده &#8211; ونکوور نخستین روزهای ماه اکتبر بود که، با سرکار خانم سیما غفارزاده، سردبیر رسانهٔ همیاری، دربارهٔ مصاحبه با جناب مسعود بهنود صحبت کردیم. بر اساس صحبت‌هایی که با حامی برنامهٔ حضور مسعود بهنود در دانشگاه سایمون فریزر، جناب صوفی، شده بود، اسباب مصاحبه با ایشان را فراهم آوردیم. ولی آنچه ما واقعی می‌انگاشتیم، خیالی بیش نشد. مسعود بهنود آمد و دوست دیرینه‌اش، محمد محمدعلی، هم آمدند. هر دو شوری در مخاطبان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/">گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر &#8211; گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><b></b><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank">دکتر محرم آقازاده </a>&#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">نخستین روزهای ماه اکتبر بود که، با سرکار خانم <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank">سیما غفارزاده</a>، سردبیر رسانهٔ همیاری، دربارهٔ مصاحبه با جناب مسعود بهنود صحبت کردیم. بر اساس صحبت‌هایی که با حامی برنامهٔ حضور مسعود بهنود در دانشگاه سایمون فریزر، جناب صوفی، شده بود، اسباب مصاحبه با ایشان را فراهم آوردیم. ولی آنچه ما واقعی می‌انگاشتیم، خیالی بیش نشد. مسعود بهنود آمد و دوست دیرینه‌اش، محمد محمدعلی، هم آمدند. هر دو شوری در مخاطبان برنامهٔ دانشگاه سایمون فریزر درانداختند. در پی آن شور، پس از برنامه، زمانی برای مصاحبه نماند، مشتاقان بسیاری بهنود را حلقه کردند و هر یک از نگاهی به پرسشگری پرداختند. دهم اکتبر هم مسعود بهنود باید راهی لندن می‌شد. از این رو، ترجیح دادیم گفت‌و‌گو با آقای روزنامه‌نگار را به زمانی دیگری موکول کنیم. با ایشان صحبت کردیم و موفق شدیم قول مصاحبهٔ اسکایپی را بگیریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">روز موعود فرارسید. روز پنج­شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶، ساعت ۱۲ ظهر به وقت ونکوور و ۸ شب به وقت لندن است. ما دو نفر( سیما غفارزاده و محرم آقازاده) آماده‌ایم و مسعود بهنود هم آمده است. پس از گذشت دقایقی، <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C/" target="_blank">سام محمودی سرابی</a> هم به گروه اسکایپی مصاحبه می‌پیوندد. گفت‌و‌گو را آغاز می‌کنیم و بهنود چونان همیشه در مرز واقعیت و خیال به سؤال‌های ما پاسخ می‌گوید. آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌و‌گویی است با آقای روزنامه‌نگار، مسعود بهنود، دربارهٔ دنیای روزنامه‌نگاری و دنیای او ‌[</span><span style="font-weight: 400;">۱]</span><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">   </span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">مسعود بهنود، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ ایرانی، در ۲۸ مرداد ماه ۱۳۲۵ در تهران دیده به جهان گشود. او کار حرفه‌­ای روزنامه‌­نگاری را از سال ۱۳۴۳ شروع و در طی سال‌های زندگی کاری خود برای روزنامه‌های گوناگونی کار کرده است. بهنود همیشه با روزنامه‌ها و مجله‌ها و برای رادیو و تلویزیون به‌صورت قراردادی کار کرده و بر این اساس، او دنیای کارمندی را تجربه نکرده است. با این‌همه، بهنود مؤسس مجلات زیادی بوده است. عدد روزنامه‌ها و مجلاتی که او راه‌اندازی کرده، به ۲۰ می‌رسد. امروز هیچ‌یک از ۲۰ مجله و روزنامه‌‌ای که او راه انداخته بود، منتشر نمی‌شود.  بهنود از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۸ سردبیر روزنامهٔ اثرگذار و بسیار محبوب «آیندگان» بود. این روزنامه در سال ۱۳۵۸توقیف شد و سردبیر و اعضای اصلی تحریریهٔ آن زندانی شدند. مسعود بهنود، هم‌زمان با انتشار </span><span style="font-weight: 400;">آیندگان،</span><span style="font-weight: 400;"> در مقام تولیدکننده، نویسنده و گوینده برای رادیو و تلویزیون ملی ایران کار می­‌کرد.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">او در فرصت به‌دست‌آمده پس از توقیف آیندگان، هفته‌نامهٔ </span><span style="font-weight: 400;">تهران مصور</span><span style="font-weight: 400;"> را در سال ۱۳۵۸ منتشر می­‌کند و پس از ۳۰ شماره انتشار، این نشریه هم به‌همراه دیگر نشریات مستقل و غیردولتی تعطیل می‌­شود.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">تقریباً با خاتمه‌دادن به کار هفته‌نامهٔ </span><span style="font-weight: 400;">تهران مصور</span><span style="font-weight: 400;"> از سوی دولت است که، زندگی کم و بیش در خفایِ بهنود آغاز می‌شود. دوره‌ای از زندگی ایشان که به مدت ۵ سال طول می‌کشد؛ از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳. پس از این دورهٔ زندگی مخفیانه است که، مسعود بهنود و سایر همکارانش مجلهٔ </span><b>آدینه</b><span style="font-weight: 400;">، از مجلات بسیار خواندنی و روشنگرانه، را راه‌اندازی می‌کند و به‌مدت ۱۳ سال پیاپی نقش عمده‌ای را در تحریریهٔ آن ایفا می‌کند. در سال‌های انتشار مجلهٔ آدینه، حجم زیادی از کارهای او بر آزادی بیان، جریان آزاد اطلاعات و مقابله با سانسور متمرکز می‌شود. در سال ۱۳۷۷ فرج سرکوهی، سردبیر آدینه، دستگیر و زندانی می‌شود و با حکم دادگاه انقلاب، مجلهٔ آدینه توقیف می‌شود.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">مسعود بهنود به‌همراه سایر نویسندگان، شاعران، و دگراندیشان از تلهٔ مرگ ماجرای اتوبوس ارمنستان در سال ۱۳۷۵، جان سالم به در می‌برد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">در سال ۱۳۷۶ او با همراهی سایر روزنامه‌نگاران، روزنامهٔ </span><span style="font-weight: 400;">جامعه</span><span style="font-weight: 400;"> را منتشر می‌کند. با بسته‌شدن روزنامهٔ </span><span style="font-weight: 400;">جامعه</span><span style="font-weight: 400;">، او کارش را با روزنامه‌های دیگری، چون </span><span style="font-weight: 400;">توس</span><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">نشاط</span><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">عصرآزادگان</span><span style="font-weight: 400;"> و </span><span style="font-weight: 400;">بنیان</span><span style="font-weight: 400;"> ادامه می‌دهد.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">پس از بسته‌شدن روزنامه‌های مورد اشارهٔ فوق و قدرت‌گرفتن نیروهای مخالف، مسعود بهنود به‌همراه سایر نویسندگان و روزنامه‌نگارانِ معروف به روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب (کسانی چون اکبر گنجی، ماشاالله شمس‌الواعظین، عمادالدین باقی، ابراهیم نبوی) به ۲۳ ماه زندان محکوم شد شد. بهنود با تحمل بیش از شش ماه زندان با وثیقه‌ای معادل ۴۰ هزار دلار آمریکا آزاد شد. او در ژوئن سال ۱۳۸۱ در تور سخنرانی اروپا با خبر می‌­شود که، در صورت بازگشت به ایران، بر اساس قرار محکومیت صادرشده، باید ۱۶ ماه زندان را تحمل کند. به‌ این دلیل، او از بازگشت به ایران صرف‌نظر می­‌کند. از آن سال به این‌سو بهنود در لندن زندگی می‌کند و همچنان به نویسندگی، برنامه‌سازی برای تلویزیون و رادیو و روزنامه‌نگاری می‌پردازد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3761" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/199030_10150116359704270_4649589_n.jpg?resize=376%2C452" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="376" height="452" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/199030_10150116359704270_4649589_n.jpg?w=376&amp;ssl=1 376w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/199030_10150116359704270_4649589_n.jpg?resize=250%2C300&amp;ssl=1 250w" sizes="(max-width: 376px) 100vw, 376px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #000080;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> جناب بهنود، بی‌گمان شما معلم باواسطه و بی‌واسطهٔ بسیاری از روزنامه‌نگاران‌اید، حتی برای من که اگر خود را روزنامه‌نگاری در نظر بگیرم مایهٔ مباهات است که از شما آموخته‌ام، حال به‌جاست این سؤال را بپرسیم که جناب مسعود بهنود چه کسی یا کسانی را در دنیای روزنامه‌نگاری خود می‌پسندیدند و آن‌ها را الگوی کار روزنامه‌نگاری خود قرار داده‌اند و دلیل این که آن‌ها را به‌مثابهٔ معیار کارشان قرار می‌داده‌اند چیست؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">عرض کنم ما آن‌موقع که روزنامه‌نگاری را شروع کردیم؛ خودم را عرض می‌کنم، یعنی پنجاه و چند سال پیش روزنامه‌نویسی حال و وضع این روزهای ایران یا همهٔ دنیا را نداشت. حرفه‌ای بود با مشخصات دیگری. به این معنی که روزنامه‌نویسی به‌عنوان منبع اطلاعات یا مدیوم اطلاع‌رساننده، سال‌ها بود که تعطیل بود، آن هم به‌دلیل واضحِ سانسور؛ سانسور عمومی‌ در کشور به‌حدی بود که عملاً اطلاع‌رسانی به آن معنی، وجود نداشت وباقی مانده بود مجلاتی، که اتفاقاً من هم کارم را از آن‌ها شروع کردم. خب، مجلات وضع دیگری داشت؛ به مسائل سیاسی وارد نمی‌شد. به مسائلِ به‌تعبیری جدی یا به‌تعبیر امروز جدی، وارد نمی‌شد، در حوزهٔ مسائل اجتماعی و دیگر مسائل وآن چیزهایی که مجله را می‌سازد، باقی می‌ماند. ما در مجله مشغول کار شدیم. حرفه، به‌معنی آنچه که امروز وجود دارد و به‌طور مثال در حدود ۶٬۰۰۰ نفر در حرفهٔ روزنامه‌نگاری ثبت‌شده در ایران هست، وجود نداشت. تقریباً می‌شد گفت هیچ‌کس از روزنامه‌نگاری معیشت نمی‌کرد، در حالی‌که الان بیشتر از ۱۴-۱۵ هزار نفر مستقیم و اگر رادیو و تلویزیون را هم بهش اضافه کنیم، بیش از حدود ۳۰ هزار نفر از این راه ارتزاق می‌کنند. ما الان چیزی حدود ۲۴-۲۵ هزار نفر فارغ‌التحصیل دانشکده‌های روزنامه‌نگاری داریم. در آن زمان این‌طور نبود. اصولاً تا جایی که می‌دانم غیر از یک نفر، یعنی دکتر پیرزاده ما هیچ فارغ‌التحصیل روزنامه‌نگاری نداشتیم. روزنامه‌نگارها هم عموماً  جایی در استخدام بودند، جایی در دولت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #000080;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> آیا آقای معتمدنژاد و محسنیان‌راد و افرادی از این دست جزو روزنامه‌نگاران زمان شما بودند یا بعد از زمانی که شما شروع کردید، آمدند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">نه! ببینید شما دارید از کسانی صحبت می‌کنید که بیرون از ایران درس روزنامه‌نگاری خوانده بودند. در دوره‌ای که من روزنگاری را شروع کردم، هیچ دانشکده‌ای وجود نداشت که کسی در ایران از آن بیرون آمده باشد و طبعاً کسی در آنجا درس بدهد، کسی مثل آقای دکتر معتمدنژاد یا دیگران. تنها دو دوره در دانشگاه تهران دوره‌های روزنامه‌نگاری ایجاد کرده بود که  یک بارش، یک آمریکایی آنجا معلم شده بود. یک بارش هم ترکیبی که بیشتر در روابط عمومی‌ دانشگاه تهران معمول بود، بعد به این شوخی انجامید که آن دوره که ۸ یا ۹ بار یعنی فرض کنید ۸ یا ۹ تا کلاس ۲ ساعته تشکیل شده بود، سرانجام برگه‌ای داد دست افرادی که آن تو بودند و چون آدم‌هایی بودند که قبلاً تصمیمشان را گرفته بودند، بعداً رفتند فشار آوردند و تصویب شد که آن برگه معادل لیسانس است، بنا بر این همهٔ آن‌ها رفتند دنبال آنکه حقوق دولتی و مزایای قانونی‌اش را بگیرند. به یادم نمی‌آید کسی از آن‌موقع روزنامه‌نگار شده باشد از آن کلاس‌ها، بیشتر افرادی بودند که رفتند مدرکی الکی و ساختگی را که لیسانس تلقی می‌شد، گرفتند. به‌هر حال، مقصودم این است که روزنامه‌نگاری به تعبیر امروز وجود نداشت. حرفه هم وجود نداشت. یادم است مثلاً در سال‌های ۴۳-۴۴ وقتی که شما می‌رفتی خانه یا آپارتمانی اجاره بکنی، در تهران به دو صنف محققاً اجاره نمی‌دادند. معاملات ملکی‌ها می‌گفتند که به دوسته از آدم‌ها، یکی‌ پاسبان‌ها و پلیس و یکی هم خبرنگارها، نباید خانه اجاره داد، به‌خاطر اینکه فرض بر این بود که خبرنگار آدمی شارلاتان است، به قولِ معروفِ همان دوره، آن‌قدر شارلاتان که از کلانتری‌ها هم باج می‌گیرد. فرض بر این بود که آن‌ها از پلیس هم که خودش نمایندهٔ کوراپشن (فساد اداری) آن دوره بود، فجیع‌ترند. بنا بر این، در این حرفه هیچ‌کس ارتزاق نمی‌کرد. کم و بیش هم اگر بود، حقوقی به آن معنا پرداخت نمی‌شد. همهٔ مدیرها بدون هیچ استثنایی، کسانی بودند که یا سیاسی بودند، یا می‌خواستند سیاسی بشوند، یا نمایندهٔ مجلس بودند، یا می‌خواستند نمایندهٔ مجلس شوند و معمولاً سواد نداشتند. حتماً می‌دانید که در همین ۲-۳ سالهٔ اخیر بود که برای اولین بار در ایران به روزنامه‌نگار امتیاز نشریه داده شد. این جریان تازه الان یک سال و نیم است که راه افتاده و الان چیزی حدود ۲۰ تا از روزنامه‌نگارها و آدم‌های حرفه‌ای روزنامه، صاحب امتیاز شده‌اند. امتیاز بیشتر نشریات خوبی که الان در تهران منتشر می‌شود، متعلق به بچه‌های روزنامه‌نویس است. این هیچ‌وقت نبود. بنا بر این، آنچه عده‌ای انجام می‌دادند، نوعی دکان و کاسبی بود. معدودی اما سطح بالا بودند و مثل آقای دکتر مصباح‌زاده که تحصیل‌کرده بودند، مثل دکتر رحمت مصطفوی مدیر روشنفکر که من افتخار داشتم کارم را آنجا شروع کنم. این‌ها آدم‌های باسوادی بودند، منتها در رشته‌های خودشان در حقوق، و در علوم سیاسی، نه در روزنامه‌نگاری. در روزنامه‌نگاری همهٔ اتفاقات بعد از دههٔ ۵۰ اتفاق افتاد، که اولین مدرسهٔ عالی توسط کیهان یعنی آقای مصباح‌زاده درست شد. بعد مدرسهٔ عالی یا دانشکدهٔ دیگری درست شد. بعد در بخش‌های مختلف دانشگاه، به سبک آن‌موقع در حاشیهٔ دانشکدهٔ ادبیات، کورس‌ها یا دوره‌هایی هم ایجاد شد. بیشتر کسانی که ورودشان به دایرهٔ مطبوعات حدود سال‌های ۵۳-۵۴ بود، اولین نسل روزنامه‌نگاران درس‌خوانده در دانشکده و دارای مکتب بودند که از آن دوره‌ها بیرون آمدند. هم‌زمان رادیو و تلویزیون هم یک مدرسهٔ عالی درست کرد و از آن مدرسهٔ عالی هم کسانی بیرون آمدند و بنا بر این دیگر موقعی که انقلاب شد، ما صاحب روزنامه‌نگارهای درس‌خوانده بودیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #000080;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> آیا مدرسهٔ عالی، همان مدرسهٔ عالی تلویزیون بود؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">بله دیگر، یک مدرسهٔ عالی رادیو و تلویزیون درست شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #000080;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> و تعدادی را هم بورسیه کردند و فرستادند آمریکا تا برنامه‌سازی یاد بگیرند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">نه، آن جریان جدایی است. بورسیه‌ها ماجرای جدایی بودند، من در مورد خود دانشکده صحبت می‌کنم که در ایران مستقر بود و روزنامه‌نگارها از آن بیرون می‌آمدند. بورسیه‌ها کسانی بودند که دارای تخصص بودند، استخدام شدند، بعد، قبل از اینکه مشغول کار بشوند، فرستاده شدند که دوره ببینند در دانشگاه‌های مختلف آمریکا؛ اول فرانسه، بعد آمریکا. اما توی همان دانشکدهٔ رادیو و تلویزیون یا به‌قول شما اسمش بود مدرسهٔ عالی رادیو و تلویزیون، آنجا در بخشی روزنامه‌نگاری یا ژورنالیسم  تدریس می‌شد و آن‌ها هم یک سری روزنامه‌نگار که مشخصاً مناسب رادیو و تلویزیون بودند، بیرون دادند. بدین ترتیب می‌خواهم عرض کنم که در آن زمان، ما شاهد جریان مهمی‌ بودیم و آن اینکه اولاً موقعی‌که من شروع کردم مثلاً سال‌های ۴۳-۴۴ که اصولاً تکنولوژی چاپ تقریباً همان بود که عباس‌میرزا نایب‌السلطنه بعد از جنگ‌های ایران و روس وارد کرده بود، تغییر زیادی پیدا نکرده بود. همان ماشین چاپ سنگی که یکی‌اش را عباس‌میرزا از بادکوبه خرید، به شرحی که می‌دانید. یک نفر آدم را با یک خوانساری که بلدش بود و به اصطلاح کارگر چاپ بود، آورد به تبریز و اولین کتاب چاپ سنگی ایران آنجا چاپ شد. این آقا حاج‌اصغر، برای اطلاعتان داخل پرانتز جدِ علمی‌ها است و الان هم ۴۰ درصد انتشارات ایران دست همان خانواده‌ای است که از حاج‌اصغر شروع شد. خانواده‌ای که حدود ۱۴۰ سال است که در کار نشرند و از آن ارتزاق می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #000080;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> مثل دریانی‌ها که در کار خواروبارند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">دریانی‌ها مثل آن‌ها نیستند، عرض می‌کنم آن‌ها تاریخچه‌ای دارند. دریانی‌ها بیشتر اسم‌اند. بله، مقصودم این است که هنوز گارسه‌های حروف بود، تقریباً همان چیزی بود که از سال‌های پیش وجود داشت و هیچ نوع تکانی نخورده بود. همان گارسه‌ها بود و زحمت‌های بسیار زیاد و کارگران مسلول به‌خاطر اینکه با سرب و در زیرزمین‌های نمور کار می‌کردند. بنا بر این آدم‌هایی مثل ما رفتند روی همان صندلی‌هایی نشستند که امثال فرخی یزدی و محمد مسعود و بقیه توی چاپخانهٔ تابان و توی چاپخانهٔ نوشین می‌نشستند و بیشتر این روزنامه‌های مستقل، غیر از اطلاعات و کیهان، معمولاً دفتری نداشتند یا اگر داشتند، بالاخانهٔ متروکی بود و به این ترتیب، ما رسیدیم به آن دورهٔ به اصطلاح طلایی، یعنی دورهٔ رونق درآمد نفت سال‌های ۴۵ و آن‌موقع‌ها، که سرنوشت این حرفه مثل سرنوشت سایر حرفه‌ها عوض شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>س. غفارزاده:</b><span style="font-weight: 400;"> آقای بهنود، من می‌خواهم بروم سراغ فضای مجازی. آن‌طور هم که دیده‌ام، شما خودتان کاملاً فعال‌اید و ما هم از این بابت که شما همیشه در دسترس‌اید، خوشحالیم. مایلم بدانم شما به‌عنوان یک روزنامه‌نگار پیش‌کسوت و حرفه‌ای، دو دنیای چاپی و دیجیتال را در تقابل با هم چگونه می‌بینید؟ آیا فکر می‌کنید که بالاخره این فضای مجازی و نسخ دیجیتال نشریات و کتاب و… نسخ چاپی را نهایتاً از بین خواهد برد؟ یا اینکه ما می‌توانیم موازی با دنیای دیجیتال در عرصهٔ چاپی همچنان ادامه بدهیم؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">نه، <strong>من تصور نمی‌کنم که دنیای دیجیتال بتواند حریف دنیای کاغذ بشود، ولی تحولات مهمی درش به‌وجود خواهد آمد. دلیل این هم که دیجیتال نمی‌تواند حریف کاغذ بشود به‌خاطر این‌ست که ماندگاری‌اش هنوز زیر سؤال است.</strong> شما مطمئن نیستید، یعنی نباید باشید که آنچه که تولید می‌کنید و در این فضای دیجیتال به‌گردش درمی‌آید، بماند؛ میراست. همین حادثه‌ای که دو روز پیش اتفاق افتاد [اشاره به تاریخ ۲۵ اکتبر]، یعنی هک‌کردنِ مادر سیستم شبکه‌های اجتماعی، یک هشدار است. کمی اتفاق جدی‌تری بیافتد، به‌طور مثال الان این فضایی که برای گفت‌وگو در اختیار همه‌ست، نوعی فضای مقدمهٔ تجاری‌ست یعنی مؤسساتی می‌آیند و به شما سرویس‌هایی می‌دهند و شما به آن سرویس‌ها معتاد می‌شوید. وقتی معتاد شدید، آن‌ها کم‌کم شروع می‌کنند از طریق شما تجارت‌کردن، منتها تجارت اطلاعات. همان کاری که فیس‌بوک و دیگران کردند. بعد هم‌زمان با اینکه دستشان رو می‌شود و معلوم می‌شود که قصدشان تجارت بوده و هم‌زمان با اینکه اعتماد مردم هم به ایشان کم می‌شود، این‌ها به‌سرعت برق‌وباد سهام‌های میلیاردی‌شان می‌رود. شما همین الان تصوری از پنج سال پیش که وبلاگ‌ها دنیا را فتح کرده بودند، ندارید. اصلاً وبلاگی وجود ندارد، میراست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>س. غفارزاده:</b><span style="font-weight: 400;"> بله، دقیقاً همین است، همهٔ وبلاگ‌‌نویس‌ها اسباب‌کشی کرده‌اند به شبکه‌های اجتماعی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-size: 14pt; font-family: irseri;">بله، فیس‌بوک هم که شبکهٔ اجتماعیِ معتبری است و تا به‌حال سهامش را به میلیاردها رسانده، مطمئن باشید که سه سال دیگر نخواهد بود. به این معنی که اسکلتی از دیجیتال باقی می‌ماند آن هم در مسائل علمی که فراوان هم کاربرد دارد. شما خودتان بهتر می‌دانید، کانادا کشور پیشرفته‌ای‌ست؛ همین‌ اینکه شما به پزشک خانواده‌تان مراجعه می‌کنید، ایشان تمام اطلاعات مربوط به شما و اطلاعات خانوادگی‌تان را دارد ‌و در هر جای دنیا، در لحظه قابل دسترسی است. من خودم سه سال پیش در تورنتو بودم و حالم بد شد، به‌فاصلهٔ‌ سی ثانیه تمام اطلاعات من از لندن منتقل شد به پزشکی که در آنجا مرا معالجه می‌کرد. این تحول عجیب و غریبی است و تفاوت بسیاری دارد با مثلاً وضعیت مادر من که وقتی که در تهران پیش دکتری می‌رود، آن دکتر اطلاعات دو ماه پیش او را ندارد. این‌ها انقلابات عجیبی‌ و غریبی‌ست؛ گردش علم الان ۴۰۰۰ برابر شده و این یکی از اصلی‌ترین الگوها یا مترهای پیشرفته است. اینکه مثلاً وقتی علمی وارد کشوری یا مجموعه‌ای می‌شود، با چه سرعتی در آن مجموعه به گردش درمی‌آید. مثلاً در دههٔ هشتاد به ما گفته می‌شد که گردش یک دانهٔ علمی در ژاپن سه ساعت است، در حالی‌که در ایران سه سال بود. یک نشریهٔ علمی وقتی در ایران به‌دست رئیس دانشکده‌ای می‌رسید، می‌رفت توی کشوی میز ایشان و بعد از هشت ماه می‌رفت به کتابخانه و دست استادهای دیگر، اصلاً آیا بدهد، آیا ندهد، تا برسد به دست دانشجویی که در آنجا درس می‌خواند و تحقیق می‌کرد، او دیگر دوره‌اش تمام شده بود و داشت می‌رفت بیرون. در حالی‌که در همان زمان گفته می‌شد در ژاپن سیستمی در داخل ابداع کرده بودند &#8211; آن‌زمان اینترنت نبود &#8211; که ظرف سه ساعت اطلاعات از هرجای دنیا می‌رسید به دست ژاپنی‌ و در نتیجه آن انفجار بزرگ اطلاعات را در دههٔ هشتاد در ژاپن ایجاد کرد. خب، یک چنین اتفاقاتی طبیعتاً در زمینه‌های علمی یعنی انتشار آنچه که بشر در پزشکی یا فیزیک یا دسترسی به فضا انجام می‌دهد، در این‌ها همه انقلابات عجیب و غریبی اتفاق افتاده است که راهِ علم را چندصد برابر آسان‌تر و فوری‌تر کرده است. از کارهای تکراری جلوگیری کرده است. اینکه کسی در اسپانیا کاری کرده باشد و در صد نقطهٔ دیگر از جهان هم افرادی مشغول انجام همان مطالعات و آزمایشات باشند، جلوش گرفته شده است. جز اینکه سدها را هم همین کامپیوترها دارند نگهداری می‌کنند، همچنین سیستم آبیاری، بانک، اقتصاد،… طبیعتاً این‌ها از بین نخواهد رفت. این‌ها همه در دسترس رشته‌های خودش  قرار می‌گیرد ولی آن بخشی که مربوط است به ما، یعنی بخشی که مربوط است به اطلاع‌رسانی، آن به‌نظرم دو قسمت خواهد شد، یک قسمتش در خدمت اطلاع‌رسانی‌ست، مثلاً فرض کنید همین الان اگر اتفاقی مثل انقلاب ایران بیافتد، وجودِ همین سرویس پخش آنلاین (Live) که یک ماهی‌ست فیس‌بوک ارائه کرده، مطمئن باشید هم می‌تواند جلوی انقلابی مثل ایران را بگیرد، هم می‌تواند چنین انقلابی ایجاد بکند؛ هر دو. بنابراین آنجاها کاربردهای عجیب و غریبی دارد و بیشتر از آنکه مقابله‌ای با کاغذ داشته باشد، دارد تلویزیون‌ها را تعطیل می‌کند. تلویزیون‌ها همه دارند تبدیل می‌شود به تلویزیون‌های «on demand» (بر اساس تقاضا). بنابراین در حرفهٔ ما، اگر آن‌را این‌طور تعریف کنیم که حرفهٔ‌ ما آگاهی‌بخشی از طریق یک مدیوم است، نه، این‌ها حرفهٔ ما را تعطیل نمی‌کنند، شاید اعتبار حرفه را بیشتر می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3759" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/13645104_10154054860994270_1630109073874338299_n.jpg?resize=500%2C500" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/13645104_10154054860994270_1630109073874338299_n.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/13645104_10154054860994270_1630109073874338299_n.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/13645104_10154054860994270_1630109073874338299_n.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/13645104_10154054860994270_1630109073874338299_n.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>م. آقازاده: </b><span style="font-weight: 400;">آقای بهنود، برنامه‌ای هست که شما در بی‌بی‌سی شروع کردید و آن اینکه نشریات مختلف را بررسی می‌کنید، از نشریات محلی گرفته تا نشریاتی که جنبهٔ عمومی‌تری دارند. در واقع سؤال این نیست که چرا آقای بهنود این نشریات را می‌تواند بررسی بکند، بلکه سؤال این است که آن انگیزهٔ درونی‌ای که آقای بهنود را خیلی پیش‌برنده به این سمت سوق می‌دهد که همهٔ نشریات را بررسی کند، چیست. خیلی جالب بود که من از آقای مرتضی مجدفر که شما می‌شناسیدش، شنیدم که می‌گفت آقای بهنود حتی جزئیات آن‌هایی را هم که ندیده‌اند، می‌دانند و کمتر روزنامه‌نگاری را سراغ داریم که با این‌همه عمق و اشتیاق نشریات را بررسی بکنند و ایجاد آن برنامه در بی‌بی‌سی هم به آن انگیزه برمی‌گردد. من می‌دانم که خیلی از افرادی که نشریه‌گردان‌اند، از این نظرات برای بهبود کارشان استفاده می‌کنند. چه چیزی باعث می‌شود که شما همچنان به‌دنبال نشریات مختلف باشید؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">عرض کنم اول موضوعی را توضیح بدهم؛ من از حدود ۱۹۹۶ این کار را برای بی‌بی‌سی انجام می‌داده‌ام، حال قبلاً در رادیو بود و در این پنج شش سالهٔ اخیر که تلویزیون درست شده، در آنجا این کار را ادامه می‌دهم. دلیل انجامِ این کار هم این بود که اولاً مطبوعات ایران بعد از یک دورهٔ تأخیر و دورهٔ‌ سکوتِ بعد از انقلاب که عملاً به‌صورت تعطیل درآمده بودند، به‌نوعی شروع کرده بودند به‌ کارکردن و پروبال‌درآوردن، دوم اینکه فضای اطلاع‌رسانی خارج از ایران که بیشتر در اختیار گروه‌های سیاسی بود، تا مثل امروز در اختیار گروه‌های غیرسیاسی، به‌شدت مسموم بود و به‌شدت منحرف‌کننده و به‌شدت گمراه‌. مثلاً گاهی بستگان و دوستانم از لس‌آنجلس که منبع این خبرها بود، به من تلفن می‌کردند و <strong>می‌گفتند که مثلاً دیشب فلان روزنامه نوشته که تو را دار زده‌اند و با همسرت هم مصاحبه کرده‌اند. چون در آن دوره ماهواره نبود، دوستان تصور می‌کردند راحت است و صدایشان هم به ما نمی‌رسد، راحت می‌شود هرچه دلشان می‌خواهد بگویند.</strong> یعنی روزی ۲۰۰ تا آخوند را دار می‌زدند و کارهای عجیب و غریب دیگر. فضا به‌شدت آدم را آزار می‌داد. خب، من ۱۵ سال ممنوع‌الخروج بودم، اما اولین بار که آمدم بیرون، برای دیدن دخترم رفتم به کالیفرنیا، آنجا سه چهار روز اول خودم را حبس کرده بودم. پیش یکی از دوستانم بودم و او مرتب این برنامه‌ها را می‌گذاشت و من گوش می‌کردم. شنیده بودم، ولی شاخ درآورده بودم. ما در ایران داریم سعی می‌کنیم بچه‌هایی را که در اثر یک انقلاب و بسیاری اتفاقات آمده‌اند سرِ کار و بعد هم در جنگ بزرگی شرکت کرده‌اند،‌ قهرمان شده‌اند، خدا را بنده نیستند، دنیا را در کفِ باکفایت خودشان دارند، با زحمت زیادی داریم سعی می‌کنیم این‌ها را متوجه کنیم که خبر منبع می‌خواهد، سورس می‌خواهد، بیشتر از یک منبع لازم دارد. خبر نباید درش داوری باشد. بعد می‌بینیم این‌ها چه می‌کنند. ما چه‌جوری به این‌ها بگوییم این کار قبیح است، این کار روزنامه‌نویسی نیست. بنابراین این دلمشغولی اصلی‌ام شده بود. وقتی برگشتم ایران، خیلی سعی کردم که در داخل این کار را بکنم، یعنی اصولاً بعد از انقلاب من اشکالی نمی‌دیدم که بروم در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی کار کنم، آن‌ها هیچ‌وقت دنبال ما نیامدند و آن‌ها هیچ‌وقت رغبتی به این‌ کار نشان ندادند، آن‌ها همیشه ما را عامل نفوذی و بیگانه و… می‌دانستند. و در نتیجه امکانِ این کار در رادیو و تلویزیون به‌طور جدی وجود نداشت، اصلاً وجود نداشت. خودِ نشریات هم تازه داشتند پا می‌گرفتند، امکان اینکه بشود از یکی از آن‌ها کمک گرفت و با یکی از آن‌ها مجوز گرفت و&#8230; نبود. امکانات بسته‌ای بود، امکان‌پذیر نبود. بنابراین آن‌موقع من به بی‌بی‌سی پیشنهاد کردم که برنامه‌ای برای مرور روزنامه‌ها داشته باشند در برنامهٔ جام‌جهان‌نما، تنها برنامه‌ای که شب‌ها پخش می‌شد و ما در آنجا کار را شروع کردیم. البته بسیار سخت بود، یعنی از روز اول انواع و اقسام فحش‌ها را دادند. ده‌ها بار بازجویی پس دادم، در حالی‌که من اصولاً آدم سیاسی‌ای نیستم و در واقع ظنِّ این نمی‌رود که من بخواهم حکومتی را بربیاندازم. این‌ها هم خودشان عاقل‌اند،‌ این را می‌دانستند ولی باوجود این، زندگی برایم دشوار شده بود ولی خب تحمل کردم، مقاومت کردم. من تا شبی که بروم زندان که در دورهٔ آقای خاتمی بود، همچنان پرس‌ریویوو (press review)ام را برای بی‌بی‌سی نوشتم، کوتاه نیامدم. هر چه هم فحش و تهدید کردند، من چون مطمئن بودم کاری که می‌کنم درست است، ادامه دادم. برای من فرقی نمی‌کرد، روزنامه‌های اصلاح طلب، مخالف، موافق،… و این‌ها هم یواش‌یواش داشتند این موضوع را می‌فهمیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="color: #003366;"><b>م. آقازاده: </b></span><span style="font-weight: 400;"><span style="color: #003366;">اصلاً رویهٔ‌ روشنی بود. من چون مشتری دائمی آن برنامه بودم، هیچ‌وقت احساس نکردم که سوگیری خاصی درش باشد.</span> </span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">به‌هرحال سعی‌ام را می‌کردم. مقصودم این است که دورهٔ بسیار دشواری بود. من تا موقعی که ایران بودم، این را همین‌طور ادامه دادم. بختی که آوردم این بود که دو سالی بعد از خروجم از ایران، اینترنت هم در ایران شروع کرده بود به کارکردن و سال ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ هنوز اینترنت آن‌قدر نازک و لاغر بود که هنوز کسی بهش دسترسی نداشت و من از طریق دوستانم با خرید خطرات فراوان ترتیبی داده بودم که روزنامه‌ها را برایم فکس می‌کردند، و من از روی فکس پرس‌ریویوو می‌کردم و بعد یواش‌یواش شبکه‌های اجتماعی راه افتاد و کمی کار آسان‌تر شد تا دو سه سال پیش که آن زحمتی هم که به دو سه نفر داده بودم و باعث شده بودم بهشان گیر بدهند، آن هم از بین رفت چون دیگر روزنامه‌ها خودشان سایت دارند و فایل پی‌دی‌اف دارند، البته صددرصد نیست و من شب‌ها به‌هر طریقی شده، بقیه را هم می‌بینم. از ایران که خارج شدم، من هم مثل بسیاری در جوانی مهاجرت نکرده بودم، ۵۵ سال‌ام بود، بالاخره یکی رفت رانندهٔ تاکسی شد، یکی رفت کار دیگری… و من هم برای گذران زندگی‌ام باید کاری می‌کردم، همان کار خودم را ادامه دادم. بنابراین علت عمده‌اش آن است و بعد از اینکه تلویزیون هم درست شد، تردید داشتم این کار را در تلویزیون بکنم چون از زمانی که من تی‌وی ژورنالیست شدم، ۴۴ سال می‌گذرد، این حرفه و خطراتش را می‌شناسم. می‌دانستم که تلویزیون بیش از اندازه رنگ و بوی سیاسی پیدا می‌کند، بنابراین اکراه داشتم ولی به‌هرحال جلوی پیشرفت علم را نمی‌شود گرفت و جلوی جاذبه‌های این کار را هم نمی‌توان گرفت. بخشی هم دوستان در برنامهٔ دیده‌بان درست کردند. البته یک نکته‌ای را هم اینجا اضافه کنم که من در تمام عمرم هیچ‌وقت کارمندِ جایی نبوده‌ام؛ این وصیت پدرم بود و من سخت پای این وصیت ایستادم. نه در رادیو و تلویزیون ایران کارمند بودم، نه در بی‌بی‌سی و نه هیچ‌جای دیگری. همهٔ عمرم freelance (آزاد) بوده‌ام، هیچ‌کسی در عالم موجودیت این پنجاه‌وچند سال مرا بیمه نکرده جز خودم و از هیچ‌کاری هم جز ژورنالیسم معیشت نکرده‌ام. ناراضی هم نیستم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>س. سرابی: </b><span style="font-weight: 400;">در حوزهٔ نوشتن در همه جای دنیا، شکل نوشتنِ شما بدل به یک ژانر شده. به‌این معنا که هر کسی این شیوهٔ نوشتاری شما یعنی تلفیق خیال و عالم واقع بدل می‌شود به کاری ماندگار، اصلاً کاری جدید. چند وقت پیش تارانتینو فیلمی ساخت، پست‌فطرت‌های عوضی یا چنین اسمی، که داستان یک سری آدم‌هایی بود که می‌خواستند بروند هیتلر را بکشند و واقعاً می‌روند و می‌کشندش، به‌همین راحتی و به آن خواست تاریخی‌ای که در ذهن تمامی انسان‌هایی که در آن دوره کشته شدند، به‌خصوص در دورهٔ جنگ جهانی دوم، چند میلیون انسانی که کشته شدند، همه آرزو داشتند هیتلر بمیرد و تارانتینو در آن فیلم با تلفیق امر واقع با عالم خیال، و اصلاً آن خیال بر امر واقع مستولی می‌شود و آن را زیر پا له می‌کند و به این ترتیب هیتلر کشته می‌شود؛ به‌همین راحتی!  این شکل از کار شما، قبل از شما نبوده، بعد از شما هم نیست. بعد از شما هم کسی نیامده آن جرئت و جسارت را به‌خرج بدهد و در این هماورد امر واقع و خیال، قدرت را به خیال بدهد یعنی بگذارد این‌ها با هم واردِ رینگ بشوند. ما این هماوردی را در کارهای شما می‌بینیم. سؤال من این است که چرا این هنوز در ادبیات ما جا نیافتاده؟ با وجودی که شما خیلی‌ها را دیده و نادیده در امر روزنامه‌نگاری معلمی کرده‌اید، خیلی‌ها با رونویسی‌کردن از آثار شما یاد گرفته‌اند نوشتن را، خیلی‌ها روزنامه‌نگاری‌کردن را از شما آموخته‌اند، چرا این را کسی نیاموخت؟ و چرا این را کسی نتوانست ادامه بدهد. شاید اگر بخواهیم بگوییم مسعود بهنود، عمرش جاودانه باد، بعد از خودش چه میراث‌خواری دارد و چند نفر میراث بهنود را خواهند داشت، در این مورد دستِ ما واقعاً خالی‌ست. در حوزهٔ روزنامه‌نگاری داریم، کسانی که می‌گویند ما شاگردان بهنود بوده‌ایم ولی در این حوزهٔ‌ خاص داستان‌نویسی کسی را نداریم که بگوید من این را از بهنود دارم.</span><span style="font-weight: 400;">   </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">پیش از جواب‌دادن به این، سؤال صورت‌جلسه‌ای دارم. ما تا الان دربارهٔ روزنامه‌نگاری حرف می‌زدیم. الان سام دربارهٔ کار دیگر من که قصه‌نویسی یا کتاب‌نویسی است، می‌پرسد. بنابراین انگار داریم وارد حوزهٔ دیگری می‌شویم که البته از نظر من اشکالی ندارد ولی برای اینکه نظم فکری‌مان هم به‌هم نخورد، اول قانع بشویم که آیا تمام سؤالاتتان در زمینهٔ روزنامه‌نگاری را من جواب داده‌ام. آیا آن فصل تمام شده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3765" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/464641_10150792453589270_1012929319_o.jpg?resize=382%2C500" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="382" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/464641_10150792453589270_1012929319_o.jpg?w=382&amp;ssl=1 382w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/464641_10150792453589270_1012929319_o.jpg?resize=229%2C300&amp;ssl=1 229w" sizes="auto, (max-width: 382px) 100vw, 382px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>م. آقازاده: </b><span style="font-weight: 400;">پس آن سؤال آقای سرابی را نگه می‌داریم و می‌رویم سراغ باقی سؤالات مربوط به روزنامه‌نگاری. آقای بهنود، هم با با توجه به بررسی‌هایی که شما روی نشریات مختلف انجام می‌دهید، این سؤال را ما از بابت کار خودمان بپرسیم؛ نشریاتی که عموماً در آمریکای شمالی و حتی در اروپا منتشر می‌شوند، چه چیزهایی را پوشش نمی‌دهند؟ اینکه آیا جای خالی این‌ها را شما به‌عنوان یک روزنامه‌نگار پیش‌کسوت احساس می‌کنید و درواقع «ای کاش»ی درش وجود دارد. ای کاش به این موضوعات پرداخته می‌شد، یا شاید به یک سری موضوعاتی پرداخته می‌شود که شما بگویید ای کاش پرداخته نمی‌شد. در واقع یک فاصله‌ای وجود دارد که برای برداشتن آن، به‌سمتی حرکت کنیم که پوشش‌هایی از دیدگاه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایجاد بکنیم که بتوانیم بگوییم تاحدودی در این روندی که حس می‌کنیم فاصله‌ای هست، برای پرکردن آن داریم حرکت می‌کنیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">ببینید، اولاً من از شما خواهش‌ می‌کنم این مقدمه‌ای را که سام گفت، راجع به اینکه من به کسانی درس داده‌ام یا در زمینه‌هایی پیشتاز بوده‌ام، استدعا می‌کنم شما نشنیده بگیرید. من چنین فضلی برای خودم قائل نیستم و آدم کوچکی‌ام که در اندازهٔ مجالی که برایم وجود داشته، سعی کرده‌ام کاری را که در دستم بوده، درست انجام بدهم. چون دانشگاه نرفته‌ام، سعی دوباره و چندباره کرده‌ام که آن خلأ را بتوانم جبران کنم. بنابراین آن دوستان هم‌سن‌وسال من که رفتند، کمی راحت‌تر بودند چون استادی بالا سرشان بوده ولی من چند برابر آن‌ها تلاش کرده‌ام و با بدبختی و پول‌دادن به نگهبان دانشگاه سر کلاس‌هایشان شرکت کرده‌ام و با خواندن و بیدار ماندن و مرارت‌های دیگر بدون آنکه منتی سر کسی داشته باشم، سعی کرده‌ام آن کمبود را جبران بکنم و ظاهراً به‌قول سهراب اندک ذوق و هوشی هم شاید، شاید داشته‌ام و حاصلش هم این شده که خیلی هم چیز گران‌قدری نیست و شوخی‌هایی هم که سام می‌کند، به‌اصطلاح لات‌های تهران توی کَتَم نمی‌رود. اما واقعیتش این است که من هم توی حرفه‌ای ۵۰-۶۰ سال کار کرده‌ام و به‌خودم اسم داده‌ام: میرزای پیرِ شهر، به‌همین دلیل و با همین مقدمه اصولاً نه عملی می‌دانم که آدم نسخه بپیچد برای کسانی که در جاهای مختلف دنیا با شرایط مختلف دارند کاری می‌کنند با زحمت و گرفتاری و کمبود تحرک در ایرانی‌ها و کمبود تیراژ و&#8230; بخواهم برای این‌ها فرمولی بدهم. اصلاً فرمولی وجود ندارد به‌طور مشخص که بشود گفت مثلاً کسی که در فلان شهر سوئد است یا در ونکوور شما، با این‌همه زحمت نشریه درمی‌آورد، حالا این چه‌کار باید بکند که نمی‌کند. بعد یک سری شرایط خودش را می‌خواهد. یک سری فرمول‌های ثابت علمی‌‌شده در کتاب‌ها هست که می‌شود به آن‌ها هم نگاه کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3763" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/10333398_10152696297684270_8628108589138861953_o.jpg?resize=321%2C500" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="321" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/10333398_10152696297684270_8628108589138861953_o.jpg?w=321&amp;ssl=1 321w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/10333398_10152696297684270_8628108589138861953_o.jpg?resize=193%2C300&amp;ssl=1 193w" sizes="auto, (max-width: 321px) 100vw, 321px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">اما به‌طور کلی نظرم این است: یک، حتماً شما خودتان بهتر می‌دانید که اگر کسی درسی در رشته‌ای خوانده، به یکی از روش‌مندی‌ها معتقد است. مثلاً اگر شما برای قلبتان پیش دکتر فرانسوی بروید، یک تشخیصی می‌دهد و اگرپیش دکتر آمریکایی بروید، تشخیص دیگری می‌دهد. در فیزیک هم همین‌طور است، در همهٔ‌ علوم همین‌طور است و طبیعتاً در روزنامه‌نگاری هم همین‌طور. من فرزند رشدیافتهٔ کلاسی هستم، که اگر هم درس داده‌ام همین را درس داده‌ام نه چیز دیگری، که روزنامه‌نگاری عبارت است از ردوبدل‌کردن اطلاعات و به‌‌هیچ‌وجه تحلیل، روزنامه‌نگاری نیست. تحلیل یک تخصص است، تخصصی علمی. یعنی شما باید صاحب کردیت علمی باشید و در زمینه‌ای که کردیت دارید، تحلیل بنویسید، اگر علوم سیاسی است، علوم سیاسی، اگر فیزیک است، فیزیک و اگر پزشکی است، پزشکی. بنابراین ستون‌نویس و کسی که تحلیل می‌نویسد، کسی مثل سام، اصطلاحاً روزنامه‌نگار نیست، بلکه او تحلیل‌گر است او متفکر است. او صفت‌های بزرگ دیگری دارد که بعضی از آن‌ها از روزنامه‌نگاری بزرگ‌تر است. <strong>روزنامه‌نگاری عبارت است از تخصصی که مثلث واحدی هم دارد و آن مثلث عبارت است از خودِ‌ پیام، گیرنده و فرستنده‌اش، یعنی اگر این سه تا گوشه به‌دست بیاید، این مثلث قائم می‌شود و به جریان می‌افتد.</strong> به‌همین مناسبت، من اگر ستونی نوشته‌ام یا اگر جایی جسارت کرده‌ام شرایط را تحلیلی کرده‌ام یا حرف سیاسی‌ای زده‌ام، شما یعنی همه باید ببخشند و بعد هم به‌حساب روزنامه‌نگاری نگذارند. به حساب این بگذارند که چون دیگر هفتاد سال‌ام شده است و بیشتر از پنجاه‌وچند سال ناظر شرایط بوده‌ام، از تطبیق شرایط یکسان با هم، ممکن است به نتایجی برسم، معنی‌اش این نیست که آدم متخصص آن کار است. هیچ‌کسی در دنیا برای آنکه شما فکری را به مردم منتقل بکنید، پولی نمی‌دهد. هیچ‌کس از این راه زندگی نمی‌کند، مگر آن کسانی که توی آن رشته به آن اندازه‌ای از اهلیت و به آن اندازه از کردیت رسیده باشند، که آدم‌ها بخواهند &#8211; مثل هاوکینگ &#8211; باخبر بشوند که او دربارهٔ فضا چه‌جوری فکر می‌کند. بله، آن‌وقت می‌تواند برود نظرش را بفروشد. در عالم سیاست این‌ افراد خیلی کم‌اند، افرادی مثل کیسینجر، مثل بارت د. اِرمن که به‌هرحال روزنامه‌نگار به‌حساب نمی‌آیند، چیز دیگری است حرفهٔ آن‌‌ها. در حرفهٔ من، در روزنامه‌نگاری، در این چارچوبی که عرض کردم، یک مثلث بیشتر نیست، محدود می‌ماند. خب، با درنظر گرفتنِ تعریفِ چنین مثلثی، توجه دارید که بیشتر نشریاتی که بیرون از ایران منتشر می‌شود، روزنامه‌نگاری محسوب نمی‌شوند و هیچ حالتی متصور نیست که بتوانند دخل‌وخرج کنند. اصلاً اگر این اتفاق بیافتد، یک جای دنیا کم‌وکسر دارد. یا ما باید در آنچه که خوانده‌ایم شک کنیم، برویم تجدید نظر بکنیم، علتش را بررسی بکنیم یا غیر از این است. به زبان دیگر، همهٔ‌ نشریاتی که در سراسر دنیا به زبان فارسی مجانی منتشر می‌شوند، روزنامه‌اند و همهٔ‌ نشریاتی که آدم‌هایی با سبک و سیاق و علاقه و روش سیاسی به‌قصد یک عمل سیاسی انجام می‌دهند، اعم از تلویزیون، رادیو یا هر چیز دیگر، این‌ها مدیا (رسانه) نیستند. خب، حالا با این تقسیم‌بندی‌ای که عرض کردم، کمی کارمان مشکل‌تر می‌شود چون آن گروهی را که عرض کردم روزنامه‌نویس‌اند، معمولاً این‌طورست که فرهیختگان دماغشان را می‌گیرند و از کنارشان رد می‌شوند یعنی وقتی می‌روند توی شیرینی‌فروشی‌ای می‌بینند تعدادی نشریه آنجاست که مجانی‌اند، عارشان می‌آید که آن نشریات را ببیند، در حالی‌که در علم واقع آن‌ها اطلاع‌رسانند. توی حرفهٔ ما آن‌ها هستند که اطلاعاتی را از جایی به جای دیگری می‌رسانند و به‌دلیل اینکه بهشان آگهی داده می‌شود، معلوم می‌شود که گیرنده هم برای پیامشان وجود دارد. پس یک پیامی هست که آن را می‌ریزند توی ظرفی که آن ظرف مدیوم‌شان است و یک گیرنده‌ای هم وجود دارد، این سه تا ضلع به‌هم چسبیده و کارشان درست است. کار کجا گرفتاری پیدا می‌کند؟ موقعی که یک گروهی آرمان‌های سیاسی و فکرهای متعالی دارند، با همدیگر جمع می‌شوند و شروع می‌کنند خلق را هدایت‌کردن و آن‌ها معمولاً کارشان لنگ است، معمولاً فقیرند، معمولاً دخل و خرج نمی‌کنند و معمولاً افسرده‌اند. از این مقوله جدا هستند. بنابراین وقتی شما می‌فرمایید حالا با این منظر چه باید کرد، من را بین این دو سرگردان می‌کنید، خب، این‌ها هر کدام بحث مختلفی دارد. من طبیعتاً نمی‌توانم برای آن روزنامه‌هایی که فکر می‌کنم روزنامه‌های واقعی‌اند و کنار شیرینی‌فروشی‌ها و میوه‌فروشی‌ها مجانی عرضه می‌شوند، فرمول خاصی ارائه بدهم. اگر خودم آنجا بودم و در کنار شما این کار را می‌کردم، خب، به‌هرحال راه و روشی دارد و بررسی اولیه‌ای می‌خواهد، سه تا سؤال مقدّر وجود دارد که باید به آن سه سؤال جواب بدهیم. برای چه این کار را می‌کنیم و مخاطبمان را در چه دسته‌ای طبقه‌بندی می‌کنیم. اینکه شما یک دانهٔ اطلاعاتی را در جهان ول کنید بدون اینکه برایش فرودگاهی تعیین کرده باشید، این قرارست برود توی بغل سرمایه‌دارها، قرارست برود توی بغل آدم‌هایی که می‌روند ایران و برمی‌گردند، یا قرارست خوانده شود توسط کسانی که دوتابعیتی‌اند، خب این‌ها همه سؤالات واجبی است که تعیین‌کننده‌اند. <strong>من نشریه دیده‌ام توی همان کانادای شما که با زحمت می‌رفته مثلاً از دکتر براهنی مقاله می‌گرفته، که خودِ این مقاله را توی تهران ۱۳ میلیونی ۲۰۰ نفر نمی‌خواندندش، این تصور را داشته که این مقاله در تورنتو، آن هم در جایی که ایرانی‌ها هزار مشغله و گرفتاری دارند و کمتر به این مباحث می‌رسند، آنجا می‌توانسته با این روند موفق بشود، خب نمی‌توانسته موفق بشود، اصلاً چنین چیزی امکان‌پذیر نیست.</strong> اصلاً یک چنین مخاطبی وجود ندارد، توی تهران هم وجود ندارد. من گاهی شوخی می‌کنم تو جلسات و می‌گویم سقراط می‌گوید که سیاست &#8211; که کارِ ما هم بخشی از آن است &#8211; اُم‌العلوم است. شما اُم‌العلوم را نمی‌خواهد به ما بدهید، ممنون، شما در حد نجاری این حرفهٔ ما را قبول کنید. شما وقتی درِ خانه‌تان دچار مشکل می‌شود، می‌روید نجار می‌آورید، خودتان این کار را نمی‌کنید، ولی چطور است که وقتی به حرفهٔ ما می‌رسد، همه فکر می‌کنند بلدند و فوتِ آب‌اند. بنابراین آدم‌های مختلف از فرش‌فروش و فیلسوف و آدم‌های مختلف وارد می‌شوند و همینی می‌شود که اتفاق می‌افتد، هِی دست خودشان را می‌برند و فحشش را می‌دهند به ایرانی، که ایرانی بی‌غیرت است و به فرهنگ خود اهمیت نمی‌دهد، ایرانی کتاب نمی‌خواند و از این حرف‌ها. من این حرف‌ها را قبول ندارم. امیدوارم جواب شما را داده باشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>س. غفارزاده: </b><span style="font-weight: 400;">خب، فکر می‌کنم ما در خلال این صحبت‌های آقای بهنود جواب یکی دیگر از سؤالاتمان را هم گرفتیم. درواقع ما تازه می‌خواستیم از شما بپرسیم چگونه می‌شود و چه باید کرد که این نشریات رایگان نباشند، تا بهتر بتوان سرِ پا ماند و گذراند ولی شما معتقدید همان‌ها که آگهی می‌پذیرند و نشریهٔ خود را هم رایگان به مردم عرضه می‌کنند به روزنامه‌نگاری نزدیک‌ترند. من درست متوجه شدم، آقای بهنود؟ یعنی شما راهی نمی‌بینید برای آنکه بشود این نشریات را به مردم فروخت؟ و صرفاً به این شکل می‌شود پیش رفت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">نه، ببینید مقصودم این نبود. مثال زدم از وضعیت موجود، عرض نکردم که این وضعیت موجود، وضعیت مطلوبی است. شما وقتی که چیزی به‌وجود می‌آورید، هر چیزی، فرض کنید مثلاً می‌روید و کتابچه‌ای تولید می‌کنید، یا تقویم درست می‌کنید، برای اینکه گردش منظمی داشته باشد، باید مشتری‌تان را حدس زده باشید که چه کسانی‌اند. یعنی اگر فرض کنیم که شما تقویم فارسی برای سال شمسی درست کنید و بخواهید بین اسکیمو‌ها بفروشید، خُب خریدار ندارد. برای اینکه برای آن‌ها مهم نیست که بدانند اربعین کِی است. بنابراین یک سری مطالعه می‌خواهد که بدانید برای چه کسانی می‌خواهید درست کنید. اگر این‌ها نسل دوم خانواده‌های مهاجر باشند، که اصلاً مشکل بتوانند فارسی بخوانند. باقی می‌ماند آدم‌هایی که میانگین سنی‌شان مشخص است که چیست. به‌همین دلیل اگر دقت کرده باشید، روزنامهٔ کیهان لندن که تنها روزنامهٔ به‌اصطلاح سراسری‌ای بود که البته بر‌خلاف تصور عمومی، هیچ‌وقت، کیهان لندن هیچ‌وقت حتی یک شماره با آگهی‌هایش یا با تک‌فروشی‌هایش اداره نشد. روزنامهٔ کیهان لندن از روز اول، والاحضرت اشرف پولش را می‌داد و این‌ها غصه‌ای نداشتند و وقتی ایشان رفت توی کما، روزنامه تعطیل شد. ولی همان نشریه هم وقتی که نیست، شما در صحبت با هر کسی می‌شنوید که می‌گویند مهم‌ترین نیازی که ازشان برآورده نمی‌شود، این است که الان دیگر خبردار نمی‌شوند که آدم‌های معروفشان یا کارآمدشان مُرده‌اند. یعنی ستون ترحیمشان مهم‌ترین بخش روزنامهٔ کیهان بود. خب، این ضرورت است. مثلاً روزنامهٔ اطلاعات در تهران هم روی دو سه صفحهٔ ترحیم و تسلیتش ایستاده، به‌خاطر اینکه نیازی را از مخاطب خودش تأمین می‌کند که آن نیاز را آدم‌ها می‌خرند. خب، بنابراین شما هم کارهایی را که می‌خواهید بفروشید، باید بررسی بالینی اولیه‌ای برایش کرده باشید، که این قرارست برای کی باشد، آن آدم را شناسایی کرده باشید و به‌قول آدم‌هایی که توی بیزنس‌اند، feasibility study (امکان‌سنجی) داشته باشید و بر پایهٔ این مطالعه، یک business plan (برنامهٔ کاری) داشته باشید. آن برنامه به ما خواهد گفت گروهی که گیرندهٔ پیام ماست، چه مطالبی را اگر ارائه کنیم، خودشان با شوق می‌آیند می‌خرندش. به‌زبان دیگر اینکه شما آیفون را می‌بینید که هنوز اعلام‌نکرده، جماعت می‌روند و می‌خرند، به‌خاطر این است که آیفون با چند تا قدم توانسته است برود جایی را توی مغز انسان‌ها اشغال کند و عادت بدهد که من باید این آیفون را مدل به مدل از iOS1 تا iOS10 پشت سرِ هم بروم. عضو این خانواده شده‌ام، گردنم است و باید بروم وگرنه از دنیا عقب می‌مانم. آیا نشریاتی که ما از آن‌ها صحبت می‌کنیم چنین پرسش و پاسخی در درون خود کرده‌اند؟ چنین پرسش‌نامه‌ای دارند؟ اصلاً آیا تعداد کسانی را که در حوزهٔ انتشارشان واقع است، دارند؟ تصوری از وضعیت علمی و فرهنگی آن‌ها، اگر چه بااحتیاط، دارند؟ اگر دارند، آن‌وقت جواب‌هایی می‌گیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3764" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/1536515_10153747373694270_1859480136524760966_n.jpg?resize=500%2C500" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/1536515_10153747373694270_1859480136524760966_n.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/1536515_10153747373694270_1859480136524760966_n.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/1536515_10153747373694270_1859480136524760966_n.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/1536515_10153747373694270_1859480136524760966_n.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">اینکه من عرض کردم نشریات مجانی الان در شرایط فعلیِ اینجا، جالب‌تر به‌نظر می‌آیند، این است که یک جایی از کارشان طبیعی است و آن هم اینکه شما به‌جای آنکه نشریه‌ای درست کنید و گروهی را بفرستید بروند برایتان بازاریابی کنند، بروند یقه مردم را بگیرند و روزنامه را بهشان بفروشند یا روزنامه‌فروشی که برود دم خانهٔ مردم روزنامه بدهد، به‌جای همهٔ این کارها آمده‌اید اعلام کردید که آگهی می‌گذارید و تمام این کارها را این آگهی‌دهنده دارد انجام می‌دهد. آن چلوکبابی‌ای که به شما آگهی می‌دهد، اگر نشریهٔ شما برایش فایده نداشته باشد، آگهی نمی‌دهد؛ خیلی ساده. بنابراین کارهایی که شما باید بکنید، یک واسطه برایتان انجام می‌دهد. در غیاب آن تحقیق، در غیاب آن برنامهٔ کاری و در غیاب آن مطالعهٔ آماری، این روش سالم‌تر است. یعنی راحت‌تر به شما می‌فهماند که این‌ها چه می‌خواهند. آیا این‌ها درس آشپزی می‌خواهند یا مزخرفات مسعود بهنود را. می‌خواهند فلان چیز را بدانند یا فلان چیزی دیگر را. این راهی نزدیک است، وگرنه، اگر شما این امکان برایتان فراهم شده باشد که مخاطب خود را بتوانید شناسایی کنید و راه‌های ارتباط‌ گرفتن با آن‌ها را هم پیدا کرده باشید &#8211; که راه‌های امتحان شده‌ای در دنیاست &#8211;  در آن‌صورت، نه، طبیعتاً نشریهٔ شما مجانی نخواهد بود و می‌شود نشریه‌ای، که آدم‌های خریدارش پاش ایستاده‌اند. آبونه خواهند شد. بهش احتیاج خواهند داشت و بابت احتیاجشان هم نیازی نخواهد بود که شما خیلی بهشان اصرار کنید و نوع نشریه را هم خودشان تعیین خواهند کرد.   </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">خب، حالا اگر شما هم موافق باشید، برویم سراغ حوزه‌ای که سام شروع کرد یعنی قصه‌نویسی. شاید بشود گفت، شاید، هرچند با این عناوین هم خیلی خوب نیستم، شاید بشود گفت من در ایران یکی از پرفروش‌ترین قصه‌نویس‌ها هستم و آن بخشی از مجموع ۱۸ کتابم، یعنی نیمی از آن‌ها که قصه‌اند، هنوز در ایران چاپ می‌شوند ولی بقیهٔ‌ کتاب‌ها که تم سیاسی دارند، چاپ نمی‌شود. عرض کنم که هنوز هم بخش عمده‌ای از زندگی‌ام را فروش کتاب‌هایم در ایران تأمین می‌کند و این در حالی است که مطابق آمارِ خودِ علمی، از هر یک کتابی که قانونی چاپ می‌شود، سه کتاب غیرقانونی چاپ می‌شود. وکیلم مدرکی پیدا کرده است که طی یک سال رمان «خانوم» من ۱۸٬۰۰۰ نسخهٔ غیرقانونی فروخته شده است. ۱۸٬۰۰۰ تا در یک سال، در حالی که قیمت اصلی ۲۲٬۰۰۰ تومان است، ۳۰٬۰۰۰ تومان فروخته شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3760" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85.jpg?resize=333%2C461" alt="گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر - گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود" width="333" height="461" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85.jpg?resize=217%2C300&amp;ssl=1 217w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> من سال پیش در ایران بودم و جهت اطلاع‌تان عرض می‌کنم، که آنچه شما می‌فرمایید، به عینه مشخص بود. به‌طور مثال در خیابان کریمخان که خیلی به‌ندرت بساطی‌ها کتاب و نسخهٔ قاچاق می‌فروشند، بساط پهن کرده بودند و عمدهٔ سفره‌شان، کتاب‌های شما بود. و در واقع این آماری که داده می‌شود، چه رسمی و چه غیررسمی، آمار درستی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">ببینید، همان‌طور که من در جلسه [اشاره به سخنرانی ایشان در ۹ اکتبر ۲۰۱۶ در ونکوور] هم گفتم، و البته در اینجا می‌خواهم به‌نوعی جوابِ آن سؤال اول سام را هم بدهم، اصولاً اولین کار من رؤیافروشی بوده. از بچگی من قصه تعریف می‌کردم. یک خانوادهٔ شاخ‌شکستهٔ گستردهٔ بیخودی به خودشان می‌گفتند شازده، و فقیر داشته‌ایم که همه القاب داشتند ولی پول نداشتند. معیشت‌شان مشکل بوده، ولی حفظ آبرو می‌کردند. همه نوهٔ فلان‌السلطنه یا فلان‌الدّوله بودند ولی از یک‌ذره امکان زندگی برخوردار نبودند. همسایهٔ کفاش از همه ثروتمندتر بود. در چنین خانواده‌ای طبیعتاً خیلی دم‌سازتر بودیم و ییلاق که می‌رفتیم، بچه‌ها یهو ۶۰ تا می‌شدیم. تو این جمع، آنی که برایشان قصه تعریف می‌کرد، رؤیا می‌فروخت، من بودم. مقدّرم بوده از اول عمر. و بنابراین ذهناً این‌طوری بودم. وقتی آمدم توی مطبوعات، توی این ۱۶-۱۷ سال اتفاقاً هنوز کار خودم را می‌کردم. یعنی در این فاصله یاد گرفته بودم آن چیزهایی را که در آن شب‌های تابستانی باغ تعریف می‌کردم، بنویسم. قصه‌نویس و پاورقی‌نویس بودم، غیر از اینکه شعر هم می‌گفتم. اولین کاری که کردم در آن سال‌ها، این بود که شعر گفتم. من و نوری علاء و سپانلو و احمدرضا و…  همه‌مان با جُنگ استنسیل‌شده‌ای به‌نام جُنگ شعر وارد دایرهٔ حیات شدیم. به‌هر حال، من به‌سرعت رفتم توی روزنامه‌ها شروع کردم به نوشتنِ قصه‌های کوتاه با اسم‌های متعدد جعلی و بخشی هم به‌عنوان ترجمه از فلان کس مثلاً ادگار آلن پو. اسم‌‌ها را خارجی می‌کردیم، می‌فروختیم و در حقیقت، رؤیافروشی بود. تا زمانی که توی مجلات بودم، این اشکالی نداشت تا اینکه سال ۴۸ شد و روزنامه درست شد. روزنامه را هم آدمی مثل آقای داریوش همایون درست کرد که حتی نمی‌خواست مثل اطلاعات و کیهان باشد. بلکه می‌خواست یک روزنامهٔ سطح بالای جهانی مثل گاردین باشد و خودش هم به‌هرحال آدم فوق‌العاده جذابی بود و آرزوی هر کسی بود که خودش را بیاندازد توی آن تشکیلات. روزی آقای دکتر سیروس آموزگار به من گفت تو برو آنجا. حالا توجه داشته باشید در کاری که من می‌کردم، هفته‌ای ۱۰۰ &#8211; ۱۲۰ تا نامه برام می‌آمد، و برای بچهٔ ۱۶-۱۷ ساله خیلی جذاب بود که دربارهٔ قصه‌هایش سؤال می‌کردند. ما با همان عینک و کراوات راه افتادیم رفتیم دفتر بزرگان این‌بار که آقای همایون، آقای دکتر بهره‌مند، آقای دکتر سمسار، آقای جهانگیر بهروز، همهٔ غول‌های دورهٔ ۲۸ مرداد و قبل از آن نشسته بودند. ما رفتیم آنجا: «سلام علیکم.» گفتند: «بفرمایید.» آقای همایون گفت: «ما مثل هر نشریه‌ای تو دنیا، باید یه جدول کلمات متقاطع داشته باشیم. ما کسی را پیدا کرده‌ایم برای این کار به اسم آقای دکتر سیروس پرهام که به من گفته‌اند شما ایشان را می‌شناسید؟» گفتم: «البته که می‌شناسم. ایشان استاد بزرگواری است» گفت: «یکی از کارهایی که ایشان بلدند، همین است. ایشان را مسئول این کار کرده‌ایم ولی گفته‌اند که نمی‌توانند در هفته ۶ تا جدول تأمین کنند و وردست می‌خواهند. ما می‌خواهیم شما را استخدام کنیم به‌عنوان وردستِ مسئولِ جدول کلمات متقاطع.» ما هم گفتیم: «بله.» گفت: «این شمارهٔ دکتر پرهام. بگیر و برو با ایشان تماس بگیر و ترتیب قرار را بده.» در جایی که من داشتم کار می‌کردم، سردبیر هم که حسین مُهری بود که الان در لس‌ آنجلس است و همکارانی که با هم بودیم، نصرت رحمانی و فریدون مشیری و همه در مجلهٔ روشنفکر بودیم، این‌ها همه غصه گرفته بودند که دارند مرا از دست می‌دهند. چون فکر می‌کردند که این روزنامهٔ تازه‌تأسیس دارد مرا می‌برد آنجا و در شغل بسیار بالایی، مرتبه‌های خیلی بالایی به من می‌دهد. حالا همه‌شان آمده بودند توی کافه نادری نشسته بودند و منتظر. دفتر آیندگان هم توی کوچه‌ای، همان وسطِ نادری و پشت کافه نادری بود. من رفتم آنجا، از دفتر همان روزنامه، شماره تلفن به‌دست و پیش خودم فکر کردم به این بزرگواران چه بگویم؟ بگویم که این‌ها مرا می‌خواهند به‌عنوان وردستِ جدول کلمات متقاطع؟ خب این، آبروریزی می‌شود که. آن‌ها را ببین، که چقدر نگران بودند! شروع کردم پشت آن کلیسای قوام‌السلطنه راه‌رفتن و به خودم گفتم، نه! این، دو تا راه حل دارد، یکی اینکه این کاغذ را می‌اندازم دور و گور بابای همایون و روزنامهٔ آیندگان، ولی اشکالش این است که این‌ها مرا نشناختند و نشناخته می‌مانم، راه دیگرش هم این است که بروم خودم را بشناسانم. این تصمیم خیلی انقلابی‌ای بود که برای خودم گرفتم. بنابراین برگشتم آمدم و گفتم که این جلسهٔ اول بود، نه حرفی زدند، نه حرفی هم نشد و معلوم نیست می‌خواهند چه‌کار کنند. عده‌ای را استخدام کرده‌اند و این حرف‌ها. فعلاً عاجل نیست. رفتم با دکتر پرهام یواشکی تماس گرفتم و یکی دو تایی جدول درست کردم و دادم به دکتر پرهام. ایشان خیلی تعریف کردند و روزی که دوباره رفتم این‌ها را تحویل بدهم، روزنامه هنوز منتشر نشده بود، به من گفتند کلاس‌هایی گذاشته‌اند و هر چند که تو کارت جدول است، ولی اگر دلت می‌خواهد، بیا برو در این کلاس‌ها بنشین. من گفتم چشم و صفا حائری، که هفتهٔ پیش [اشاره به اواسط اکتبر] فوت کرد، خبرنگار باتجربه و باسابقه، توی کلاس داشت درس می‌داد. صفا مرا می‌شناخت. من که رفتم، کمی تعجب کرد، نشست، کمی با هم حرف زدیم و از کلاس آمدیم بیرون. گفت: «برای چی؟» گفتم: «فلان&#8230;» گفت: «خب، خره می‌خواستی خودت را معرفی کنی و بگویی&#8230;» گفتم: «نه بابا، چه‌کار داری؟ ول کن.» ولی <strong>از شما چه پنهان، خودم رفتم از دانشگاه تهران و از دکتر پیرزاده همهٔ کتاب‌های مربوط به روزنامه‌نگاری را گرفتم؛ فارسی و فرانسه. من زبان دومم فرانسه است. رفتم این‌ها را گرفتم و دمر افتادم رویش، شروع کردم خواندن، چون تا آن موقع من رؤیا فروخته بودم و روزنامه‌نگاری نکرده بودم، بنابراین از اینجا فکر کردم که دنیای جدیدی است اگر می‌خواهی بروی توش و جاه‌طلبی داری، باید بفهمی سر و تهش چیست.</strong> رفتم و به سد بزرگی برخوردم. بنا به تعریف مک‌لوهان، اطلاعات، یعنی امر موثق قطعی. و برای اینکه شما منحرف نشده باشید، یک منبع کم است، دو تا منبع و به روایت guideline (راهنمای) بی‌بی‌سی دو و نیم منبع لازم است تا خبری تأیید بشود و در غیر این صورت، قابل‌انتشار نیست. یعنی، یک مرتبه با پیشانی محکم به دیوار خوردم. تمام آنچه که تخصصم بود، تمام آن کاری که بلد بودم، آب شد. من بلد بودم رؤیا بفروشم، بلد بودم تخیل بفروشم، معلوم شد در این حرفهٔ جدید نمی‌خرند، نه تنها نمی‌خرند، بلکه برعکس است، یعنی چیزی است که برحذرت می‌دارند. از اینجا داری وارد جایی می‌شود که جای دیو و فرشته دارد عوض می‌شود. اینجا، همان چیزی که تو می‌پسندی، یعنی تخیل، رؤیا و&#8230; که زمینه و مدخل حرفهٔ توست، کاملاً باید بگذاری زیر پا و مواظب باشی سر سوزنی بهش نزدیک نشوی. این شروعِ جدالی درونی بود که باعث شد من این ریاضت را به خودم بدهم و به‌معنای واقعی کلمه واقعاً پدرم درآمد که خودم را با این دنیای واقعیت که با رؤیا در تضاد است، آشنا نگه دارم و هر کاری کردم تا رسیدیم به انقلاب و شرحی که در جلسه دادم و نمی‌خواهم تکرار کنم. اما دوباره وقتی بعد از انقلاب، بعد از ۵-۶ سال از زندگی زیرزمینی آمدیم بیرون و شروع کردیم، اول آدینه را ما درست کردیم و رفتیم آنجا. یک‌بار براهنی به‌شوخی گفت و بار دیگر هم هوشنگ گلشیری گفت: «فلانی تو چرا قصه‌ات را نمی‌نویسی؟» گفتم: «قصه چیه؟» گفت: «ببین این مقالاتی که می‌نویسی، همین چیزی که هفتهٔ پیش راجع به کیانوری نوشتی، این‌ها قصه است. گیرم که تو فشار می‌آوری به خودت که واقعیت است، ولی تو عین قصه می‌نویسی. برو قصه‌ات را بنویس. چرا خودت را محدود کردی به این قضیه؟» من رفتم، یکی هم نوشتم و دادم به براهنی. براهنی هم هِی به ما استاد، استاد می‌گفت. می‌گفت: «آن حرف‌ها چیست، تو شوخی می‌کنی، تو آن‌ها را درس داده‌ای.» گفتم: «نه، رضا ببین واقعاً چه‌کار می‌شود کرد.» او کمی دربارهٔ تکنیک و این‌‌ها گفت، ولی من این حرف‌ها را دوست نداشتم و همان نقل مادربزرگم را بیشتر دوست داشتم. در نتیجه، شهامت کردم، جرئت کردم و شروع کردم. توجه کرده باشید، اولش هم «امینه» را نوشتم، قصهٔ تاریخی نوشتم، سرگذشت مادربزرگ آقامحمدخان را نوشتم. بعدش هم کماکان توی فضای تاریخ ماندم و «این سه زن» را نوشتم که حدود ۸۰ درصدش واقعیت بود و فقط تصویرپردازی‌هایش بود که از ذهنم آورده بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3767" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D9%86.jpg?resize=309%2C462" alt="این سه زن" width="309" height="462" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D9%86.jpg?w=309&amp;ssl=1 309w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D9%86.jpg?resize=201%2C300&amp;ssl=1 201w" sizes="auto, (max-width: 309px) 100vw, 309px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3768" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg?resize=252%2C390" alt="امینه" width="252" height="390" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg?w=252&amp;ssl=1 252w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="auto, (max-width: 252px) 100vw, 252px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">در نتیجه، حالا اینجا می‌خواهم جواب سؤال سام را بدهم، آنجا متوجه شدم که این دنیای قصه بی‌تفاوت از دنیای واقعیت نیست، حتی science fictionهایی (داستان تخیلی علمی) که ساخته می‌شود، مثل قصه‌های بردبری، مثل قصه‌های ژول ورن، این‌ها پایشان توی واقعیت است، باورپذیرست و برعکس، آن چیزهایی که به‌عنوان واقعیت به ما گفته شده، از خود متن کتاب‌های آسمانی تا متون علمی، اصلاً بیایید من و شما در مورد کتاب تاریخ ایران باستان که آقای مشیرالدوله نوشته، با هم صحبت کنیم، بهترین و مؤکدترین نوشته‌ای است که در مورد تاریخ پیش از اسلام نوشته شده، چقدر هم این مرد محترم کار کرد. ولی لحظه‌ای چشمانتان را ببندید و دربارهٔ آنچه در کتاب نوشته شده از آقای مشیرالدوله سند بخواهید، ندارد. فقط اتفاقی که افتاده است، این است که آن فاصله‌های خالی را قابل‌باور پر کرده است، یعنی جوری که شما باور کنید، وگرنه هیچ سندی وجود ندارد. چرا این حرف را اینجا می‌زنم؟ شما برمی‌گردید تو انگلیس خودمان را فحش ندهیم که کشور عقب‌افتاده‌ای هستیم. توی این انگلیس معلوم شده است ۷۰ درصد بچه‌های انگلیسی تاریخشان را به‌روایت شکسپیر قبول دارند، یعنی تصور می‌کنند یک ریچارد سومی هم مثل ضحاک وجود دارد. آن‌ها این را تاریخ دیده‌اند. همین چندی قبل توی لستر، شهری در مرکز انگلیس، کنار کلیسایی داشتند می‌کندند که پارکینگ درست کنند، به گورستانی برخوردند و فهمیدند که تاریخش مربوط به پانصد و خرده‌ای سال قبل است. استادی آمد گفت، این تاریخ همان تاریخی‌ است که ریچارد سوم بوده، بنابراین ممکن است قبر ریچارد سوم که گم شده – ریچارد سوم همان ضحاکِ شکسپیر است، گوژپشت هم بوده و آخر سر هم می‌کشندش – اینجا باشد. این‌ها رفتند به‌قدری اینجا را انگولک کردند، که یک جنازهٔ گوژپشت که اتفاقاً ستون فقراتش شکسته بود، پیدا کردند. شما نمی‌دانید چه خبری شد در این جزیره ۶۰۰ سالهٔ متمدن، بالاخره با کمک مجلس و این‌ور و آن‌ور اجازه گرفتند که این را ببرند توی گورستانی که پولش را هم ملکه داد، چون بالاخره گفتند پادشاه بوده دیگر. ملاحظه می‌کنید که این مرزهاش خیلی به‌هم نزدیک است، یعنی شما فقط این را در نظر داشته باشید، چند سال پیش بحث شد این مویی که توی موزهٔ توپ کاپی استانبول است و منصوب به پیغمبر، ترک‌ها آمدند این بحث را پیش کشیدند که موی دیگری هم پیدا کرده‌اند و از مراکز مهم دنیا خواستند که بیایند و به این تأییدیه بدهند. آن‌ها هم آمدند و خونسرد  گفتند این کار را انجام می‌دهیم، فقط باید بگردیم تا دی‌ان‌ای را پیدا کنیم و برای ‌آن باید دنبال اعقاب مسلّم پیغمبر اسلام می‌گشتند. می‌دانید تنها کسی که مسلماً از اعقاب حضرت فاطمه است و یازده پشتش شناخته شده است، ملک‌حسین پادشاه اردن بود، این تنها کسی بود که وجود داشت. ملک‌حسین تنها کسی بود که از قریش بود و از طایفه پیغمبر. رفتند و ملک‌حسین را قانع کردند و ازش نمونهٔ دی‌ان‌ای گرفتند و بالاخره با کمک فیزیک و بیولوژی رفتند که ثابت کنند. البته از اینکه پروژه وسطش به‌دلیل کمبود پول متوقف شد، می‌شود حدس زد که قضیه جواب ندارد و ترک‌ها به مقصودشان نرسیدند و بهترین راه حل این بود که داستان را ول کنند. اگر جواب مثبت بود، مطمئن باشید که ترک‌ها الان به زیارتگاهی تبدیلش کرده بودند. خب، معلوم می‌شود که مرزهای بین تخیل و واقعیت خیلی به‌هم نزدیک است. اگر کسی می‌آمد پنج یا ده سال پیش می‌گفت که گروهی می‌توانند بروند کشوری که ۸۰۰۰ سال تاریخ دارد، چه‌ بکنند، کی باور می‌کرد؟ ما در ایران تخت جمشیدی که پزش را می‌دهیم تاریخش ۲۵۰۰ سال است. اینجا پالمریای دمشق است، شامات است. شامات یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌های دنیاست. بعد از چین قدیمی‌ترین تمدن دنیا بوده، ببینید یک عده این کشور را چه کردند، کی می‌توانست باور کند عده‌ای که نه ملیت دارند، نه جایشان معلوم است، نه زبانشان مشخص است، نه حکومت دارند، راه می‌افتند با شعارهای مسخره و مزخرفی، می‌توانند بخش‌های مختلف دنیا را به اینجا برسانند که الان داریم می‌بینیم. چه کسی تصور این را داشت، اصلاً بعد از به‌وجودآمدن این، تکلیف حکومت‌ها که این‌همه سرش دعواست چیست؟ وقتی گروهی می‌توانند بروند و کاری بکنند که هیتلر می‌کرد، همهٔ این‌ها را عرض کردم که بگویم،<strong> من مانده‌ام در تحیر میان دو دنیای تخیل و واقعیت و درش شنا می‌کنم. مقداری علائق‌ام است و مقداری هم معیشت و زندگی‌ام. اینکه سام می‌گوید از من تقلید نشده، این‌طور نیست؛ بعضی‌ها هم تقلید شده، کار ادامه پیدا کرده است و خیلی بهتر از من نوشته‌اند.</strong> به‌طور مثال شما همین قصه‌های سادهٔ محمدعلی، همشهری خودتان را نگاه کنید، این‌قدر روان. جایی تعریف کردم که محمدعلی قصه‌ای به‌نام «تولد پدرم» دارد و به‌قدری آن را روان می‌گوید که شما باید باورتون بشود که این پدر خودِ محمدعلی است، در حالی‌که fiction (قصه) است، منظورم این است که این دنیا جذابیت‌های خودش را دارد. من بخت آن را دارم که فضایی برای خودم ترسیم کرده‌ام، در حالی‌که پایم در رشته‌ای است که با واقعیت سر و کار دارد ولی لذت زندگی پرورش تخیلم است، پس راه‌حلی پیدا کرده‌ام که آن را از خودم نگه دارم، مثل این وکلای قدیم‌ها، سرهنگ‌های بازنشسته که می‌رفتند کفتربازی می‌کردند و بعد هم حافظ تصحیح می‌کردند، این مثل همان کفتربازی آن‌هاست برای من.</span></p>
<figure id="attachment_3766" aria-describedby="caption-attachment-3766" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-3766" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/14884516_10154359801024270_1431361296736903620_o.jpg?resize=500%2C375" alt="از راست: محمد محمد علی، فرهاد صوفی، مسعود بهنود و سام سرابی در دانشگاه سایمون فریزر ونکوور" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/14884516_10154359801024270_1431361296736903620_o.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/14884516_10154359801024270_1431361296736903620_o.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-3766" class="wp-caption-text"><span style="font-family: irseri;">از راست: محمد محمد علی، فرهاد صوفی، مسعود بهنود و سام سرابی در دانشگاه سایمون فریزر ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>س. سرابی:</b><span style="font-weight: 400;"> مسئله‌ این است که تاریخ این وسط هست. قصه‌هایی که آقای محمدعلی نوشته‌اند، تاریخ درش وجود ندارد، روایت آدم‌های پیرامونی است که ممکن است باشند، ممکن است نباشند، ولی مسئله این است که با شخصیت‌های تاریخی چنین بازی‌ای نشده. <span style="font-family: noto-naskh-bold; color: #ff6600;"><strong><em>(توضیح آقای سام سرابی دربارهٔ این بخش از گفت‌وگو را در<a href="http://media.hamyaari.ca/2016/11/19/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d8%b4-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d8%b6%d8%ad/"> اینجا</a> بخوانید)</em></strong></span></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 14pt;">به عقیدهٔ‌ من اگر کسی بیاید تخیلش را واقعیت جا بزند و تاریخ بنویسد و این را توضیح ندهد، حتماً تقلب کرده و حتماً کار خلافی‌ست. ولی آنجا که تخیل است، تخیل است. یک جاهایی هم به سبک گور ویدال، تلفیق واقعیت و تخیل است، مثل کاری که من در «این سه زن» کرده‌ام. و بعد هم اینکه من نه اولین کسی هستم در دنیا که این کار را کرده‌ام، نه آخرین. در دنیا از شکسپیر تا الکساند دوما تا بالزاک، همه همین کار را کرده‌اند. در ایران هم، همهٔ کارهایی که ذبیح‌الله منصوری کرد، همین بود. حالا ذبیح‌الله منصوری معروف شده بود به پاورقی‌نویس، همه کم‌اهمیتش می‌دانند، در حالی‌که خیلی هم آدم مهمی بود. من از خدایم باشد بهم بگویند ذبیح‌الله منصوری دوم. مثلاً در «رازهای سرزمین من»، براهنی در بخشی به اسم «قابلهٔ سرزمین من» به‌طرز عجیب و غریبی این کار را کرده است. ضمن اینکه به‌هرحال من در رادیو تلویزیون بوده‌ام و بیشتر شناخته‌ شده‌ام. همین الان هم هست، الان دختر جوانی هست به‌نام شرمین نادری، او هیچ‌وقت مستقیماً شاگرد من نبوده، الان باید ببینید در تهران چه غوغایی کرده، غیر از اینکه کتاب‌هایش را عین برگ زر می‌خرند، هر روز می‌رود در کاخ گلستان، یک روز در کاخ مرمر، لباسی شبیه زنان قاجار می‌پوشد و عدهٔ کثیری می‌روند و می‌نشینند پای قصه‌هایش، قصه‌‌هایی که بنیان تاریخی دارند. یعنی همان کاری که من در بچگی می‌کردم. نه، هستند بچه‌ها و کار می‌کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; color: #003366;"><b>م. آقازاده:</b><span style="font-weight: 400;"> من تشکر می‌کنم از آقای بهنود عزیز، همچنان نیازمندی‌مان را اعلام می‌کنیم برای راهنمایی‌های ایشان و همچنان آثارشان را مطالعه خواهیم کرد برای آموختنِ بیشتر. از آقای سرابی خیلی سپاسگزاریم برای همراهی‌شان و البته همچنین سرکار خانم غفارزاده.</span><span style="font-weight: 400;">  </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۱) قرار بود این مصاحبه برای شمارهٔ پیشین مجله انجام شود، ولی با توجه به ضیق وقت جناب مسعود بهنود، امکان انجامِ مصاحبه در روزهای نهم و دهم اکتبر، یعنی هنگام حضور ایشان در ونکوور، فراهم نیامد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/">گذر از رؤیافروشی به واقعیت‌پردازی: قصه‌ای دیگر &#8211; گفت‌وگویی اختصاصی با مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/11/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b5/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3758</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سرنوشتِ دنیا را کدام‌یک رقم خواهد زد؟&#8230;</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/05/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%90-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%82%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b2%d8%af%d8%9f/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/05/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%90-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%82%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b2%d8%af%d8%9f/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Nov 2016 18:55:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[امیر باجه‌کیان]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[جاستین ترودو]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[کیقباد اسماعیل‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[نادیا ذابحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3662</guid>

					<description><![CDATA[<p>روزهایی را طی می‌کنیم که بحث انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، داغ‌ترین بحث روز جهان است. تنها تا چند روز دیگر سرنوشت کرسی ریاست جمهوری همسایهٔ جنوبی‌مان روشن می‌شود. همسایه‌ای که این روزها چشم تمام دنیا به‌سوی اوست، طبعاً نه از برای محبوبیتش که از برای قدرتش. قدرتی که نه فقط سرنوشت خود را رقم‌ می‌زند، که سرنوشت کل‌الارض را نیز. انتخابات آمریکا به‌دلیل حضور دو نامزد بسیار متفاوت و از جنبه‌هایی شاید مشابه، مهم یا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/05/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%90-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%82%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b2%d8%af%d8%9f/">سرنوشتِ دنیا را کدام‌یک رقم خواهد زد؟&#8230;</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روزهایی را طی می‌کنیم که بحث انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، داغ‌ترین بحث روز جهان است. تنها تا چند روز دیگر سرنوشت کرسی ریاست جمهوری همسایهٔ جنوبی‌مان روشن می‌شود. همسایه‌ای که این روزها چشم تمام دنیا به‌سوی اوست، طبعاً نه از برای محبوبیتش که از برای قدرتش. قدرتی که نه فقط سرنوشت خود را رقم‌ می‌زند، که سرنوشت کل‌الارض را نیز. انتخابات آمریکا به‌دلیل حضور دو نامزد بسیار متفاوت و از جنبه‌هایی شاید مشابه، مهم یا حتی حیاتی به‌شمار می‌رود. مواضع افراطی ترامپ از یک‌سو و حاشیه‌های هیلاری کلینتون، که می‌خواهد نخستین رئیس جمهور زن آمریکا باشد، از سوی دیگر، با رقابتی تنگاتنگ نگاه‌ها را به این انتخابات معطوف کرده است. حالا کانادایی‌ها هم که سال گذشته در جوش‌وخروش انتخابات پارلمان فدرال کشورشان بودند، همهٔ حواس‌شان به همسایهٔ جنوبی است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک‌سال پیش، درست در چنین روزی، ۴ نوامبر ۲۰۱۵، جاستین ترودو، نخست‌وزیر منتخب و رهبر حزب لیبرال کانادا و وزرای کابینه‌اش در حضور دیوید جانستون، فرماندار کل کانادا، سوگند خوردند و فعالیت رسمی دولت جدید آغاز شد. انتخابات پرشوروهیجان سال ۲۰۱۵ کانادا در حالی با پیروزی مطلق حزب لیبرال خاتمه یافت، که در آغاز مبارزات انتخاباتی شاید به سختی می‌شد پیروز میدان را شناخت. در کشاکش مبارزات نفس‌گیر انتخاباتی، هر یک از احزاب کوشیدند تمام شیوه‌های ممکن را برای جلب آرای مردم بیازمایند؛ از انتقاد به سیاست‌های دولت پیشین تا وعدهٔ سیاست‌های جدید. جامعهٔ ایرانیان کانادا هم حضوری بسیار فعال در این انتخابات داشت؛ از مردم که با شرکت در بحث‌های انتخاباتی و تحلیل مواضع احزاب در شبکه‌های اجتماعی، حضوری فعال داشتند تا کاندیداهای ایرانی‌تبار که نهایتاً و برای نخستین‌بار به راه‌یافتن دو نماینده از جامعهٔ ایرانیان کانادا به پارلمان فدرال انجامید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اکنون یک‌سال پس از فروکش‌کردن تب انتخابات و به‌قدرت‌رسیدن حزب لیبرال، فرصت را مغتنم دانستیم تا عملکرد دولت جدید را به ارزیابی چند تن از فعالین سیاسی و اجتماعی جامعهٔ ایرانیان ونکوور بسپاریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آقای <a href="http://media.hamyaari.ca/2016/11/06/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%b3-%d8%af%d8%b1%da%a9%d9%90-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c/">فرهاد صوفی</a>، مهاجر نمونهٔ منتخب سال ۲۰۱۶ کانادا و فعال سیاسی و اجتماعی؛ آقای <a href="http://media.hamyaari.ca/2016/11/07/%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%84-%db%b2%db%b0%db%b1%db%b5-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7/" target="_blank">کیقباد اسماعیل‌پور</a>، نامزد مرحلهٔ نهایی گزینش مهاجر نمونهٔ سال ۲۰۱۶ کانادا، مؤسس کانون همکاری‌های اجتماعی ایرانیان و مشاور فنی سازمان بین‌المللی پزشکان بدون مرز و آقای <a href="http://media.hamyaari.ca/2016/11/08/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%94-%d8%af%d9%88%d9%84%d8%aa-%d9%84%db%8c%d8%a8%d8%b1%d8%a7/">امیر باجه‌کیان</a> از فعالان سیاسی در جامعهٔ ایرانیان ونکوور، دعوت ما را پذیرفتند و با وجود زمان بسیار کوتاه تا انتشار نشریه، تحلیل‌هایی خواندنی از عملکرد دولت جاستین ترودو در سال اول به‌قدرت‌رسیدن، ارائه کردند؛ همچنین خانم نادیا ذابحی از کشور سوئد <a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=13" target="_blank">ترجمهٔ مطلبی</a> را برایمان فرستاده‌اند که به عملکرد دولت جاستین ترودو از دیدگاهی دیگر می‌نگرد، حقوق اقلیت‌های جنسی. شما را دعوت می‌کنم خواندن این مطالب را از دست ندهید. امیدواریم چنین مطالبی به مشارکت هرچه بیشتر جامعهٔ ایرانی کانادا در سیاست این کشور و آیندهٔ خودشان کمک کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علاوه براین، در این شماره <a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=17" target="_blank">گفت‌وگوی اختصاصی مفصلی</a> هم با آقای مسعود بهنود دربارهٔ روزنامه‌نگاری، قصه‌نویسی و دیگر فعالیت‌هایشان داشته‌ایم. این مصاحبه قرار بود در زمان حضور ایشان در ونکوور انجام شود، ولی به‌دلیل ضیق وقت میسر نشد و مصاحبه هفتهٔ‌ گذشته از راه دور با حضور همکارانم دکتر محرم آقازاده و سام سرابی از طریق اسکایپ انجام گرفت که توجه شما را به خواندنِ این گفت‌وگو نیز جلب می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سیما غفارزاده</span></a></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/05/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%90-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%82%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b2%d8%af%d8%9f/">سرنوشتِ دنیا را کدام‌یک رقم خواهد زد؟&#8230;</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/05/%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%90-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%82%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b2%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3662</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شانزدهمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/04/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/04/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2016 23:53:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرشیو مجلات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان مهاجر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حاستین ترودو]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياري]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياری]]></category>
		<category><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[همیاری ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3654</guid>

					<description><![CDATA[<p>﻿﻿ برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه اینجا کلیک کنید همراه با پروندهٔ ویژهٔ بررسی عملکرد یک‌سالهٔ دولت جاستین ترودو از دیدگاه صاحب‌نظران و گفت‌وگوی اختصاصی با مسعود بهنود. نسخهٔ چاپی رسانهٔ همیاری را می‌توانید از فروشگاه‌های ایرانی در نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی دریافت کنید. در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر مشخص شده است. با مطالب و آثاری از: دکتر محرم آقازاده، یلدا احمدوند، کیقباد اسماعیل‌پور، امیر باجه‌کیان، سامان بدخش، دکتر امیر بهکیش، رژیا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/04/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa/">شانزدهمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><iframe style="width: 700px; height: 400px;" src="https://s3.amazonaws.com/online.fliphtml5.com/qmuk/zyom/index.html" frameborder="0" scrolling="no" seamless="seamless" allowfullscreen="allowfullscreen"><span data-mce-type="bookmark" style="display: inline-block; width: 0px; overflow: hidden; line-height: 0;" class="mce_SELRES_start">﻿</span><span data-mce-type="bookmark" style="display: inline-block; width: 0px; overflow: hidden; line-height: 0;" class="mce_SELRES_start">﻿</span></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;">برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه <a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اینجا</a> کلیک کنید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;">همراه با پروندهٔ ویژهٔ بررسی عملکرد یک‌سالهٔ دولت جاستین ترودو از دیدگاه صاحب‌نظران و گفت‌وگوی اختصاصی با مسعود بهنود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;">نسخهٔ چاپی رسانهٔ همیاری را می‌توانید از فروشگاه‌های ایرانی در نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی دریافت کنید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><em><strong>در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر <em><strong>مشخص شده است.</strong></em></strong></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-1722" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/Click-Icon-2.jpg?resize=211%2C300" alt="Click Icon-2" width="211" height="300" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با مطالب و آثاری از:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">دکتر محرم آقازاده، یلدا احمدوند، </span><span style="font-weight: 400;">کیقباد اسماعیل‌پور، امیر باجه‌کیان، </span><span style="font-weight: 400;">سامان بدخش، </span><span style="font-weight: 400;">دکتر امیر بهکیش، </span><span style="font-weight: 400;">رژیا پرهام، امیرحسین توفیق، زهرا جناب، دکتر امین حسنی، دکتر امیرعلی دولتشاهی، نادیا ذابحی، علی‌اصغر راشدان، دکتر حمیدرضا رضازاده، دکتر امیرعباس روایی، موسی سرآمد، بابک صراف، ژوبین غازیانی، سیما غفارزاده، منیژه غفاری، نیکی فتاحی، محمدرضا فخرآبادی، دکتر مهسا فرشچی، صدیقه فیروزی، عباس گلی، سام م. سرابی، مژده مواجی، مهدی میار، دکتر سیدعلى یوسفى نمین. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri; line-height: 1.5;">در این شماره می‌خوانید:</span></p>
<ul>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=6" target="_blank" rel="noopener noreferrer">یادداشت سردبیر &#8211; سرنوشت دنیا را کدام‌یک رقم خواهد زد؟</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=7" target="_blank" rel="noopener noreferrer">گفت‌وگو با آقای فرهاد صوفی &#8211; از سیاستمداران باید بر اساس درک شرایط موجود انتظار داشت</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=8" target="_blank" rel="noopener noreferrer">یک‌سال پس از انتخابات فدرال ۲۰۱۵ کانادا &#8211; کارنامهٔ یک‌سالهٔ دولت لیبرال</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=12" target="_blank" rel="noopener noreferrer">حال همهٔ ما خوب است</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=13" target="_blank" rel="noopener noreferrer">جاستین ترودو و وعده‌هایش در دفاع از دگرباشان جنسی</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=14" target="_blank" rel="noopener noreferrer">نکات مهم در خرید آپارتمان و تاون هاوس (قسمت دوم)</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=15" target="_blank" rel="noopener noreferrer">«برترین نمایش انیمیشنی» در سینمای ریو</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=16" target="_blank" rel="noopener noreferrer">آموزش زبان انگلیسی &#8211; اصطلاحات کاربردی در رستوران</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=17" target="_blank" rel="noopener noreferrer">گفت‌وگوی اختصاصی با مسعود بهنود</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=26" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اصلاح آموزش اصلاح جامعه (قسمت ۲)</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=27" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سؤالات رایج دربارهٔ طلاق و جدایی</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=28" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تنبلی چشم (قسمت دوم)</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=29" target="_blank" rel="noopener noreferrer">درمان درد فک</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=30" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تحلیل آیندهٔ بازار مسکن ونکوور</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=31" target="_blank" rel="noopener noreferrer">آشنایی با حسابداری</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=32" target="_blank" rel="noopener noreferrer"><span style="font-weight: 400;">آشنایی با آزمون CELPIP‏ (قسمت چهارم)</span></a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=33" target="_blank" rel="noopener noreferrer">کپک ساختمانی</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=34" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سلسله داستان‌های مهاجرت (۹) &#8211; تفاوت وکیل و مشاور مهاجرت</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=35" target="_blank" rel="noopener noreferrer">داستان کوتاه &#8211; عروس</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=36">شعر- چشم‌های غلتان</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=36" target="_blank" rel="noopener noreferrer">نکاتی دربارهٔ پیش‌خرید ملک در ونکوور؟</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=38" target="_blank" rel="noopener noreferrer">دنیای من و آدم کوچولوها &#8211; سمت و سوی بزرگ شدن</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=38">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من &#8211; دور باطل</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=39" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اهمیت دقت در ثبت درخواست‌های پذیرش دانشگاهی</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=40" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اتاق مشاوره: اگر شاهد خشونت علیه کودکان‌اید، وظیفه چیست؟</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=42" target="_blank" rel="noopener noreferrer">رایحهٔ مطبوع یک خانه- خمیر یوفکا یا فیلو و طرز تهیهٔ باقلوا</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=43" target="_blank" rel="noopener noreferrer">پاسخ برندهٔ جایزهٔ مسابقهٔ شمارهٔ ۱۵</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zyom/#p=44" target="_blank" rel="noopener noreferrer">جوالدوز</a></span></li>
</ul>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/04/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa/">شانزدهمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/04/%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3654</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پاره‌هایی در رونویسی از دست مسعود بهنود</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2016 01:06:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه سایمون فریزر]]></category>
		<category><![CDATA[سام سرابی]]></category>
		<category><![CDATA[سام م. سرابی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3545</guid>

					<description><![CDATA[<p>سام  م. سرابی &#8211; ونکوور sampurazizi@gmail.com قبل از آغاز سخن، صادقانه معروضم خدمتتان که نوشته‌ای که دراوج تب و درد و تنها برای امتثال امر حضرت سردبیر روی کاغذ بیاید، بهتر از این نمی‌شود، پس نباید جدی‌اش گرفت. ۱- زمانی از خواهرزاده‌ام پرسیدم می‌خواهی چکاره شوی. گفت، مایکل جکسون! سری تکان دادم و گفتم، بدبخت! ما که می‌خواستیم مصطفی شعاعیان و اگر نشد فرج سرکوهی و مسعود بهنود شویم، شدیم همین یالقوزی که هستیم، وای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%86/">پاره‌هایی در رونویسی از دست مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سام  م. سرابی &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="mailto:sampurazizi@gmail.com" target="_blank"><span style="font-weight: 400;">sampurazizi@gmail.com</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قبل از آغاز سخن، صادقانه معروضم خدمتتان که نوشته‌ای که دراوج تب و درد و تنها برای امتثال امر حضرت سردبیر روی کاغذ بیاید، بهتر از این نمی‌شود، پس نباید جدی‌اش گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- زمانی از خواهرزاده‌ام پرسیدم می‌خواهی چکاره شوی. گفت، مایکل جکسون! سری تکان دادم و گفتم، بدبخت! ما که می‌خواستیم مصطفی شعاعیان و اگر نشد فرج سرکوهی و مسعود بهنود شویم، شدیم همین یالقوزی که هستیم، وای به‌حال تو که می‌خواهی مطربِ پست‌مدرن شوی! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- برای من سخن گفتن یا نوشتن دربارهٔ چند نفر بسیار دشوار است! اولین آن‌ها شخصیت غبطه‌برانگیز مصطفی شعاعیان است که استقلالش در نظر و عمل چیزی حدود شش-هفت سال از زندگی‌ام را به‌خودش مشغول داشته و احتمالاً در آینده‌ای نه‌چندان دور محصول این اشتغال فکری به متفکر تک‌اندیش جنبش چپ ایران در دههٔ ۵۰ خورشیدی، در قالب تحقیق حجیمی لباس جلد و شیرازه و عطف خواهد پوشید. دومین‌شان اما، فرج سرکوهی است. کسی که حقیقت را به مسلخ هیچ مصلحتی نبرده و برای همین همیشه سعی کرده‌ام چون او باشم در گستاخیِ انسان‌بودن و از شجاعتش در نقادیِ فارغ از زدوبند، بیاموزم. به این بسنده می‌کنم که به اندازه‌ای در برابر نوشتارهایش احساس خودکم‌بینی پیدا می‌کنم که یک راهب بودایی برابر دست‌نوشته‌ی مقدسی در معابد تبت. شخصیت دوم اما، مسعود بهنود است. با این تفاوت که سخن‌گفتن دربارهٔ او حداقل برای کسی مثل من، بی‌شباهت نیست به حرف‌زدن دربارهٔ کارِ نوشتن و در اینجا روزنامه‌نویسی! به‌همان اندازه که آسان، صد برابرش دشوار و آبروبر! کافی‌ست لب به سخن بگشایی، تا از سویی نادانی‌ات به‌رخ کشیده شود و از دیگر سو رفقای دیروز و امروزت بگویند، مردک وا داده و مدح لیبرالی مثل بهنود را گفته و حتی بدتر از آن، با یک رفرمیست دست در یک کاسه فرو برده و الخ! اما چه باک، اگر حرفی به‌جا و شایسته در چنته باشد؟ می‌گویم ورود به این حوزه به اندازهٔ حرف‌زدن دربارهٔ «نوشتن» آسان است، چون خب به‌نوعی ما نیز اهل بخیه‌ایم برای خودمان و از عهود ماضیه (درست از همان روزی که در کتابخانهٔ عموجان ممد نسخه‌ای از «این سه زن» را پیدا کردیم و سارق‌طور چپاندیم زیر پلیورمان به‌قصد خواندن و بعد که تمام شد دیگر نه توانستیم کتاب را سرجایش بگذاریم و نه خواستیم که بتوانیم)، تا همین الان هر کاغذی سیاه کرده‌ایم، بیشتر برای به‌رخ‌کشیدن قدرتمان در روایت محتویات این خود بود تا به مخاطب بگوییم بلدیم بنویسیم. و می‌گویم سخت است درباره‌اش نوشتن، چون احساس می‌کنم آنقدر پیچیدگی دارد شخصیتش که این کمترین همین اولش کم آورده بدجور. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- بگذارید اعترافی به‌شیوهٔ ژان ژاک روسو بکند این کمترین، که ریخت و قیافه‌ای که تا همین روزها حفظ کرده بوده (و خب، همه می‌دانند به مدد مریضی، کمپوزوسیونش به‌هم خورده)، برای شباهت هرچه بیشتر به مسعود بهنود ترتیب داده شد: از نوع عینک و سعی در خوش‌پوشی و زمانی پیپ‌کشیدن و عشق به کیف چرمی و کت و شلوار و کراوات (که راستش خیلی وقت است به‌عنوان یکی از مظاهر بورژوازی به‌همراه آن افسار خرده‌بورژوازی &#8211; کراوات &#8211; به تهِ کمد لباس تبعید شده) و… تا اینکه روزی به این نتیجه رسید راقم، که باید برای رقم‌زدنِ سرنوشتی برای این انگشت‌ها، مشق نوشت از روی دست استاد. و نوشت. اگر بخواهم حقیقت را اعتراف کنم، به‌جز «امینه» و «دربند اما سبز»، همهٔ کتاب‌هایش را توی دفترهای جداگانه خوش‌نویسی کرده‌ام و البته در جاهایی پا فراتر نهاده، اغلاط (!) استاد را نیز اصلاح کرده‌ام، چون مثلاً می‌شد از صنعت تلمیح در فلان جای «ضد یاد» استفاده کرد و خب استاد یادش رفته بود! (چقدر من نویسنده بودم و خودم نمی‌دانستم) بگذریم از اینکه چقدر برای چون شعاعیان جنگیدن و چون سرکوهی زیستن، جان کندیم و نشد مشی‌ای شبیه شعاعیان و مَنِشی چون سرکوهی داشت. تا اینکه روزی بزرگی درس بزرگ‌تری دادم: خودت باش! و دیدم که چقدر سخت است. سخت‌تر از حتی دیگری‌بودن. سخن کوتاه، برای مسعود بهنود شدن در عرصهٔ سحر و جادو با قلم، تقریباً هر شامورتی‌بازی‌ای که فکرش را بکنید درآوردم جز اصلاح‌طلبی و خاتمی‌دوستی! و صادقانه بگویم از این قسمتش راضی‌ترم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- راستش را بخواهید، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ای‌کاش قانونی یا چه می‌دانم سوگندنامه‌ای چیزی بود که اهالی رسانه ناگزیر می‌شدند بدان قسم بخورند مثل اطبّا، که بر اساس آن قسم‌نامه، روزنامه‌نویس هیچ‌وقت کاری غیر از روایت و روزنامه‌نگاری نکند، چون درست وقتی یک وجب بیرون از گلیمِ تقریباً وسیع روزنامه‌نگاری، شلنگ تخته انداخت، طوری بساطش درهم می‌پیچد که دیگر نمی‌تواند یا بهتر است بگوییم راهش نمی‌دهند روی همان گلیم؛ مگر اینکه مسعود بهنود باشد وقتی مدافع دموکراسی غربی می‌شود در ساختاری توتالیتر بی‌آنکه نومید شود از بی‌سرانجامیِ این مشی در زیست‌جهان ستیزه و استبداد ایرانی! این وادی آن‌قدر خطرناک است، که گاهی حتی «مسعود بهنود بودن» نیز نمی‌تواند ناجی باشد روزنامه‌نویسی را، که با تحلیلِ ایجابی از شخصیتی نظامی‌، ارج و قربش را به‌مخاطره می‌اندازد در چشم زخم‌خوردگان استبداد. گاه با خود می‌گویم حالا که مسعود بهنود نیستی، بهتر است بسیار محافظه‌کار باشی در مواجهه با استبداد چون هر قماری با آن، ابتدا و پیش از آنکه برنده یا بازندهٔ میدان باشی، موجودیت‌ات را نشانه می‌رود… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- خیلی‌ها هستند که بخت آن را نمی‌یابند به کسی چیزی یاد بدهند در کارِ نوشتن. چه بسیار اساتید دانشگاهی که حتی یک شاگرد ندارند محض تفاخر و او حداقل می‌تواند فخر بفروشد به اینکه بسیار نویسندگان و روزنامه‌نویسان آن مرز و بوم را بی‌آنکه دیده باشد و شناخته، استادی کرده و شیوهٔ راه‌بردن قلم بر روی کاغذ آموخته، تا امروز برای خودشان کسی باشند. یادم نمی‌رود آن پسرک تازه‌کاری را که نخوانده ملا شده بود محض آمدوشد ابوی‌اش در کابینه، که با خواندن و سعی در رونویسی از سبک نوشتاری «این سه زن» (حتی در حین گزارش ورزشی) مدعیِ ساحتی شده بود که حتی اسمش را بلد نبود تلفظ کند و ما نیز به طنز و مطایبه به او می‌گفتیم حضرت استاد بهنود ثانی! طنز این قصه نگر که از مدح احمدی‌نژاد گرفته تا جملهٔ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» را هم با ادبیات بهنود می‌گفت! همان روزها بود که فهمیدم بهنودشدن خطرناک هم می‌تواند باشد برای خیلی‌ها! آخرین خبر اینکه، همین آقا را جای تیمارستان در کابینهٔ روحانی معاونت فلان اداره را هم بخشیده‌اند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">۶- یادم نمی‌رود عصر شلوغ یکی از جمعه‌های اردیبهشت تهران را با خاطره‌ای که رژه می‌رود جلوی چشمانم: امیلی امرایی، عزیزدردانهٔ اسدخان گویا در خلال نمایشگاه شانزدهم یا هفدهم، یقه‌گیر مسعودخان بهنود شده بود‌ به‌قصد مصاحبه در یکی از سالن‌ها و استاد به نمی‌دانم کدام دلیل موجه یا ناموجهی اشک خبرنگار تازه‌کار را درآورده بود. دخترک شوخ و مهربان اسدخان که به‌حرمت پدر شریف و </span><span style="font-weight: 400;">خودِ همیشه مادرش (که غمِ همه را می‌خورد)</span><span style="font-weight: 400;"> و البته عموی دوست‌داشتنی‌اش یعنی حاج‌عزیز، عزیزکردهٔ همهٔ تحریریه بود، وقتی آمد چشم‌هایش از فرط گریه سرخ شده بودند. نمی‌دانم چه شد، که فردای همان روز امیلی پز می‌داد به همه‌مان با یادداشتی در روزنامهٔ «آفتاب امروز» به‌گمانم که تیترش این بود: «گل سرخی برای امیلی…» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امیلی می‌خندید.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%86/">پاره‌هایی در رونویسی از دست مسعود بهنود</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/10/24/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3545</post-id>	</item>
		<item>
		<title>این دو قصه؛ واقعیتی شبیه‌تر به خیال</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/10/23/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%d8%9b-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a8%db%8c%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/10/23/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%d8%9b-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a8%db%8c%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2016 01:51:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه سایمون فریزر]]></category>
		<category><![CDATA[سام سرابی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد صوفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3531</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; ونکوور نهم اکتبر بود و یکشنبه بعدازظهری آفتابی. به‌همراه دوست و همکارم دکتر محرم آقازاده روانهٔ واحد داون‌تاونِ دانشگاه سایمون فریزر شدیم تا در برنامهٔ سخنرانی مسعود بهنود که با همکاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک امکان‌پذیر شده، شرکت کنیم. اغراق نمی‌کنم؛ اگر ایشان پدرِ دامادی که تصمیم گرفت در این حوالی از ماه اکتبر جشن عروسی بگیرد نبود، اگر سام سرابی از شاگردان قدیمی‌اش در ونکوور اصرار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/23/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%d8%9b-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a8%db%8c%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/">این دو قصه؛ واقعیتی شبیه‌تر به خیال</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نهم اکتبر بود و یکشنبه بعدازظهری آفتابی. به‌همراه دوست و همکارم دکتر محرم آقازاده روانهٔ واحد داون‌تاونِ دانشگاه سایمون فریزر شدیم تا در برنامهٔ سخنرانی مسعود بهنود که با همکاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک امکان‌پذیر شده، شرکت کنیم. اغراق نمی‌کنم؛ اگر ایشان پدرِ دامادی که تصمیم گرفت در این حوالی از ماه اکتبر جشن عروسی بگیرد نبود، اگر سام سرابی از شاگردان قدیمی‌اش در ونکوور اصرار نکرده و پاپی‌اش نشده بود و اگر فرهاد صوفی حمایت مالی نکرده بود، چنین برنامه‌ای برگزار نمی‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سالن ۲۰۰ نفری کاملاً پر بود، و برنامه با کمی تأخیر پس از سر و کله‌زدن‌های معمول با انواع کابل و میکروفن و موضوعِ صدا و سیستم صوتی، شروع شد. ابتدا رعنا ذکایی از اعضای انجمن دانشجویان دانشگاه سایمون فریزر، به جمع حاضر در سالن خوشامد گفت و از استقبال گرم آنان تشکر کرد. سپس از سام سرابی دعوت کرد تا برای معرفی مسعود بهنود به‌روی صحنه برود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سام سرابی ابتدا با معرفی خودش به‌عنوان روزنامه‌نگار، گفت که او قرار نیست بهنود را معرفی کند چرا که خودش را در آن مقام و جایگاه نمی‌بیند؛ جایگاهِ معرفی کسی که حتی دشمنان و بدخواهانش بر تسلط او به قلم اذعان دارند، ایشان اضافه کرد که تنها افتخار این را داشته است که از استادش خواهش کند شرکت در این سخنرانی را بپذیرد. سرابی ضمن تشکر از فرهاد صوفی که بدون حمایت‌هایش کار به سرانجام نمی‌رسید، از ایشان دعوت کرد تا کارِ معرفی را عهده‌دار گردد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرهاد صوفی پس از گفتنِ خیر مقدم به مسعود بهنود، متن کوتاهی را که در باب شرح مختصری از زندگی بهنود تهیه کرده است، خواند: <em><span style="font-family: droidnaskh;">«پنج سال پس از شهریور ۱۳۲۰ شاید زمانی که مسعود بهنود به‌عنوان نورچشمی مادربزرگش، ماه‌سلطان انیسی در حوالی خیابان ری چشم به‌جهان گشود، کسی نمی‌توانست تصور کند که این پسر، که قرار بود تولد هفت سالگی‌اش با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گره بخورد، بسیار ماجراها از سر خواهد گذراند و کاری که آغاز کرده، به نقطهٔ‌ عطفی بدل خواهد شد. هرچند او در دانشگاه تهران ادبیات خوانده، بر درخت‌های تنومند بسیاری در باغ فرهنگ و هنر از بازیگری،‌ فیلمسازی، قصه‌نویسی و روزنامه‌نگاری، روی هر یک لانه‌ای دارد به استواری تاریخ هر یک از این هنرها&#8230; طبعاً ارائهٔ یک زندگی‌نامهٔ مبسوط ازاین نویسنده در عصر ارتباطات چیزی به داشته‌های پیشین شما نمی‌افزاید، اما بد نیست به‌نوبهٔ‌ خود از میان ۱۵ کتاب، حدود ۱۰۰۰ گزارش، ۲۰۰ برنامهٔ‌ رادیویی، ۱۰۰ برنامهٔ تلویزیونی و ۴۰ فیلم مستند و رمان بسیار خواندنی «خانوم» و «این سه زن» اشاره کنم.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3533" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8541.jpg?resize=500%2C333" alt="این دو قصه؛ واقعیتی شبیه‌تر به خیال" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8541.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8541.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8541.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" />  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از آن وی از محمد محمدعلی یار دیرینهٔ مسعود بهنود دعوت کرد تا سخنانی ایراد کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد محمدعلی با همان طنز ظریف خاص خودش، طنزی که موجب می‌شود سخنرانی‌هایش ولو بلند، شنونده را خسته نکند، شروع به صحبت کرد. وی گفت که طی چند روز گذشته، در صحبت‌ با دوست دیرینه‌اش، بهنود سعی داشته است مواد و مصالحی برای سخنرانی امروزش فراهم کند، اما آن‌قدر از طرف ایشان بمبارانِ اطلاعاتی شده است که هر آنچه در ذهن داشته نیز از دست داده و وقتی شروع به نوشتن کرده، به این نتیجه رسیده است اینکه می‌گویند نوشتن دربارهٔ بزرگان سخت است، بیراه نیست. پس نهایتاً تصمیم گرفته است از کار خودش یعنی داستان‌نویسی بهره ببرد و قصهٔ عشقِ خودش را بنویسد؛ قصهٔ «سه عشق مسعودی». و سپس آغاز کرد به خواندن قصه‌اش:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">اولین عشق مسعودیِ من، مسعود ظروفچی بود که همزادم بود. از هنگام تولد با هم بودیم. کلاس نهم، حوالی کافه نادری تهران به او گفتم عاشقش شده‌ام. گفت: «اگر عاشق خودم شده‌ای، شرح عاشقی‌ات را بنویس.» گفتم به‌شرطی می‌نویسم که تو راوی‌ام باشی. قهوه‌ای خوردیم و او قبول کرد. اما به‌قول حافظ… که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. اثبات عشقم با تأخیری چندین و چند ساله به‌صورت رمان «جهان زندگان»[</span><span style="font-weight: 400;">۱]</span><span style="font-weight: 400;"> همین سه چهار سال پیش در ونکوور منتشر شد به روایت او.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">دومین عشق مسعودیِ من، مسعود نقره‌کار، نویسندهٔ رمان «از اعماق» و «قبیلهٔ من» که همشهریِ من و بچه‌محل اهالی تیردوقلو بود. مسعود نقره‌کار در سال ۱۳۸۰ هم‌زمان با برپایی اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین با مصاحبه‌ای جانانه دربارهٔ کانون نویسندگان ایران، عشق مرا کلید زد که شرح آن در جلد پنجم کتاب باارزش «جنبش روشنفکری ایران»[</span><span style="font-weight: 400;">۲]</span><span style="font-weight: 400;"> آمده است. او، سال گذشته که آمد ونکوور و شنید که هنوز عاشقش هستم، تا پشت گوشش سرخ شد. هرچند نویسنده‌ای فحش‌مند بود، اما در عالم لوطی‌گری سخنرانی غرائی کرد در کارگاه داستان‌نویسی «خانهٔ فرهنگ و هنر» و من پیشانی بلندش را چنان بوسیدم که لاله‌های گوشش به‌لرزه درآمد.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">سومین عشق مسعودیِ من، با مسعود بهنود طور دیگری رقم خورد و از هر دوی این‌ها پرفرازونشیب‌تر شد. از دورهٔ نوجوانی، آن‌طور که افتد و دانی، هنگامی که کلاس دهم یازدهم در رشتهٔ روزنامه‌نگاری مدارس، مقام اول کشور را کسب کردم و از دست خانم فرخ‌رو پارسا (وزیر آموزش‌وپروش) جایزه گرفتم، نگاهم به مسعود بهنود بود. او را در خیال رقیب احتمالی خود می‌دیدم. دلم خوش بود که چندین و چند سال از من بزرگ‌تر است و حالاحالاها وقت دارم تا به او برسم. او آن‌زمان که من مشغول حفظ‌کردنِ سینوس و کُسینوس و تانژانت و کُتانژانت و جدول مندلیف بودم، آن‌قدر چهره بود که حتی تلویزیون ایران در اواخر دههٔ چهل شمسی مفتخر بود مصاحبه‌هایش را با شخصیت‌های سیاسی و ادبی کشور پخش کند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3534" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8545.jpg?resize=500%2C333" alt="این دو قصه؛ واقعیتی شبیه‌تر به خیال" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8545.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8545.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8545.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">در همان ایام، وقتی کاشف به‌عمل آمد بهنود متولد ۱۳۲۵ است و فقط دو سال از من بزرگ‌تر، و دنیادنیا تجربهٔ روزنامه‌نگاری پشت‌ سر دارد، علاقه به روزنامه‌نگاری را بوسیدم و گذاشتم کنار. اصلاً از حرص و بغضم، همین که دیپلم گرفتم، رفتم سربازی و آن‌قدر تنبلی کردم که مرا به‌عنوان سپاه ترویج و آبادانی فرستادند به یکی از شهرهای مرزی ایران و عراق. یعنی خودکشی. این قضایا مربوط به سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۱ بود و آنجا کلاهم را قاضی کردم، دیدم نه سر و زبان مسعود بهنود را دارم و نه قلم او را در روزنامه‌نگاری. پس باز هم از حرص و بغضم شروع کردم به نوشتن داستان و خلاصه، چه دردسر! این وجودِ ذی‌جودِ مسعودخانی در تهران نشسته بود و مطبوعات و رادیو و تلویزیون را درمی‌نوردید و من کنج روستایی محرومیت‌زده، در اتاقی ۵ ۴ متر یکی می‌زدم توی سر خودم و یکی توی سر کتاب‌های همینگوی و فاکنر و داستایوسکی و… در ضمیر ناخودآگاهم می‌دانستم روزی قصه‌نویس می‌شود و من عاشقش می‌شوم. این افکار با من بود و بود. پس از دوران سربازی، طی سال‌های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ دو مجموعه داستان منتشر کردم و عضو کانون نویسندگان ایران شدم، اما هنوز چشمم دنبال مسعود بهنود بود. سال ۱۳۵۹ یک خیز برداشتم تا به او برسم. سردبیر فصلنامهٔ «برج»[</span><span style="font-weight: 400;">۳]</span><span style="font-weight: 400;"> شدم تا به مسعود بهنود بگویم آقا وایسا با هم بریم! اما او کماکان روزنامه‌نگاری مشهور و چیره‌دست بود و بار دیگر به این حقیقت رسیدم که حتی اگر خودکشی کنم، به گرد پای او هم نمی‌رسم. رقیب خیالی دلچسب و خویشاوندی بود. اعتراف می‌کنم همین که احساس کردم او هنوز کتابی منتشر نکرده، لبخندی سرخوشانه زدم. اما بعد از خود خجالت کشیدم که این بود ظرفیت تو مقابل کسی که این‌همه دوستش داشتی؟ آن‌زمان مسیرهامان جدا بود. من منشی و حسابدار و عضو فعال کانون نویسندگان بودم و او در چندین روزنامه و مجله کار می‌کرد. چند بار دردههٔ ۱۳۶۰ مثلاً در خانهٔ دکتر جواد مجابی یا در این مجلس ختم و آن مجلس رونمایی کتاب و عمدتاً حوالی دم و دستگاه مجلهٔ «کلک» علی دهباشی دورادور همدیگر را می‌دیدیم و من اما هنوز جای مناسبی پیدا نمی‌کردم تا ابراز عشق کنم. حوادث گوناگونی دور سر ما می‌چرخید و می‌چرخید تا اینکه در مرداد ۱۳۷۵ بحث سفر نویسندگان و شاعران و روزنامه‌نگاران به ارمنستان پیش آمد و نامش را در لیست هوشنگ گلشیری و منصور کوشان دیدم و گل از گلم شکفت. تصور نمی‌کردم او میلی به این سفر پرمخاطره داشته باشد. اما همراه سیروس علی‌نژاد، فرج سرکوهی و علی صدیقی، چهار روزنامه‌نگار شجاعی شدند که چمدان بستند و خطر سقوط در دره را به جان خریدند. پیش‌ترها، برخی از اعضای نامی کانون نویسندگان به ما راهیان سفر هشدار داده بودند که سفر پرمخاطره‌ای پیش رو داریم و ما خیره‌سرانه راه افتادیم تا ببینیم تیغ آقایان تا کجا می‌برد. </span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">تا لحظهٔ‌ سوارشدن به اتوبوس، هرچند مسعود بهنود به‌زعم من در دنیای دیگری سیر می‌کرد و من دوستش داشتم، اما یک‌باره با حرکت اتوبوس، او دوست‌داشتنی‌تر شد. نزدیک‌تر شد. دو سه ساعت بعد از حرکت، هنگامی که اتوبوس مرگ به انتهای اتوبان تهران &#8211; قزوین رسید و همهٔ بیست‌ویک تن سرنشین در خود فرو رفته بودیم و گاه از خود می‌پرسیدیم یا به خود نهیب می‌زدیم چرا به هشداردهندگان بی‌توجه بوده‌ایم و راهی این سفر با راننده‌ای ناآشنا و اتوبوس بی‌آرمِ شرکت تعاونی شده‌ایم، که یک‌باره مسعود بهنود پیپ‌ به دهان پشت سر راننده ایستاد. بوی عطر کاپیتان‌بلاکش پیچید. سر شب بود و ما مسافران در حال خویش‌خراشیِ روح و روان خود یا بغل‌دستی و گذران لحظه‌های دشوار بلاتکلیفی و سکوت شبانهٔ پیش رو و تردد میان انواع تردیدها، که او پیپ از دهان برداشت و شروع کرد به قصه‌گویی دربارهٔ ایل قاجار که چگونه توسط یک زن مرموز روس از پراکندگی درآمد و توسط آقامحمدخان قاجار زمام امور ایران را به‌دست گرفت و… هنوز به نیمه‌های قصه نرسیده بود که یک وقت دیدم دستم زیر چانه‌ام است و لم داده‌ام روی دستهٔ‌ صندلی و چهارچشمی مفتون بافت و ساخت کلام و لحن روایی قصه‌ای شده‌ام که مضمون و محتوایش مال من نیست، اما لحن قصه‌گویش به جانم نشسته است. پیش‌بینی‌ام دربارهٔ قصه‌گویی او درست از آب درآمده و او تیر خلاص را زده بود و دل و دین مرا برده بود. مشهود بود که دارد همان‌جا، سر صحنه، قصه‌ای جفت‌وجور می‌کند و هَل من مبارز می‌طلبد در بیان قصه‌های شفاهی. در آن گرگ‌ومیش غروب، نحوهٔ قصه‌گویی او مرا از خود بی‌خود کرد و البته هنوز هم این خاصیت را دارد. تا مدتی نمی‌دیدم که مجابی و سپانلو و فرج سرکوهی و علی باباچاهی و بیژن نجدی هم مثل من چشم به دهانش دوخته‌اند، بی‌آن‌که خود صاحب چنان سلیقه‌ای در به‌هم‌پیوستن چنان مضمون و محتوایی باشند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">وقتی آن بخش را تمام کرد و نشست، رفتم بالاسرش و از جذابیت قصه و بوی توتون پیپش تعریف و تمجید کردم. بعد گفتم که عاشقش شده‌ام. او برخلاف مسعود نقره‌کار که با اعتراف من تا پشت لاله‌‌های گوشش سرخ شد، لبخند دلنشینی زد و خونسرد گفت: «تو عاشق قصه‌های منی، نه خود من.» بی‌انصافی کرد، ولی به دل نگرفتم. به‌هررو آن اتفاقی که سال‌ها منتظرش بودم در اتوبوسی اتفاق افتاد که قرار بود ما را ببرد ارمنستان تا در سمیناری ادبی شرکت کنیم. در پرانتز عرض می‌کنم، بعدها یکی از مسافران اتوبوس که از عاشقیت من به بهنود خبر داشت، گفت: «زوج هنری‌ای که ماه عسل بروند لب پرتگاه درهٔ حیران و ایام خوشی را حوالی زندان ژاندارمری و زندان سپاه آستارا بگذرانند و آب خنک بخورند، پیوندشان همیشگی است و به طلاق منجر نمی‌شود.» باری، در زندان آستارا هم این او بود که به دیگر همسفرانِ آن سفر عجیب و تاریخی و پرسه‌زن در حوالی مرگ و زندگی روحیه می‌داد. این او بود که در بازداشتگاه پیشنهاد کرد هر یک از شاعرانِ جمع بیست‌ویک نفری شعری بخوانند. محمدعلی سپانلو و جواد مجابی و علی باباچاهی قول دادند تا صبح شعری بگویند و برای تقویت روحیه با صدای بلند بخوانند. و این گرهٔ عاطفی دیگری بود بر آن رشتهٔ‌ پیدا و ناپیدای عاشقیت من به مسعود بهنود. به‌قول حافظ… </span><span style="font-weight: 400;">ای دل شباب رفت و نچیدی گلی زِ عیش  /  پیرانه‌سر مکن هنری ننگ و نام را&#8230;</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">من و ما در سال ۱۳۷۵ به دره پرت نشدیم و نمردیم. از ادامهٔ سفر بازماندیم، اما هر یک تاوان آن شجاعت خام خود و عملیات توطئه‌آمیز آقایان را طی سالیان بعد پس دادیم که جای شرحش اینجا نیست. من اما کماکان عاشق مسعود بهنود بودم و بودم  و چشمم دنبالش بود. با چاپ قصه‌هایش از حالت رقابت درآمده و به رفاقت رسیده بودم. انگار تقدیر کیهانی هم به‌گونه‌ای بود که دنبالش بروم. او عضو هیئت تحریریهٔ مجلهٔ «آدینه» بود. من در سال ۱۳۷۶ به جمع تحریریه پیوستم تا همراه علی باباچاهی، ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه را منتشر کنم. آنجا هرچند روزِ کاری من و ما در یک روز نبود، اما هرازگاه همدیگر را می‌دیدیم و لبخندی و جملهٔ قصاری بین من و ما ردوبدل می‌شد. در ادامهٔ آن تقدیر کیهانی، پس از تعطیلی مجلهٔ آدینه، نگار اسکندرفردر سال ۱۳۷۸ مؤسسهٔ فرهنگی-هنری «کارنامه» را برپا کرد و مسعود بهنود اولین استادی بود که برای کلاس‌های روزنامه‌نگاری انتخاب شد. پس از او، تا جایی که یادم می‌آید منوچهر آتشی، کلاس شعر، من هم کلاس داستان‌نویسی دایر کردم و باز هم اوقات شریفی با هم داشتیم. بهنود در سال ۱۳۷۹ به زندان افتاد و من هم بر اثر برخی فشارهای روحی-روانی دچار عارضهٔ‌ قلبی و پس از سکته‌ای ملیح راهی بیمارستان شدم. او در سال ۱۳۸۱ به خارج کشور مهاجرت کرد. من هم هفت سال پیش به ونکوور آمدم. می‌بینید فقط دو سال از من بزرگ‌تر است و در هر کاری چندین گام جلوتر. او حالا نه رقیب، بلکه رفیق من است.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3536" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8561.jpg?resize=500%2C333" alt="من حالا دارم دربارهٔ نه روزنامه‌نگار بلکه قصه‌نویسی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8561.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8561.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8561.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: droidnaskh;"><span style="font-weight: 400;">من حالا دارم دربارهٔ نه روزنامه‌نگار بلکه قصه‌نویسی صحبت می‌کنم که تاکنون بیش از پانزده کتاب نوشته و بیش از یک‌ میلیون نسخه از کتاب‌هایش به‌فروش رفته است.[</span><span style="font-weight: 400;">۴]</span><span style="font-weight: 400;"> این البته آمار رسمی دربارهٔ کتاب‌های هر یک از ماست. چرا که طی دورهٔ هشت‌سالهٔ ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد اکثر آثار من و ما اجازهٔ انتشار نیافتند، اما به‌صورت غیررسمی و زیرزمینی منتشر شدند و در پیاده‌روهای جلو دانشگاه تهران به‌فروش رفتند. شاید ندانید همین میزان فروش آثار بهنود در تاریخ نشر کتاب ایران حتی قارهٔ آسیا جزو آثار نادر محسوب می‌شوند. شگفت‌آورتر اینکه تاکنون کسی در این خصوص، یعنی از جایگاه یک نویسندهٔ پرتیراژ و پرخواننده با مسعود بهنود مصاحبه‌ای جدی نکرده است. گویی جامعهٔ مطبوعاتی ما در بخش ادبیات، فراموش کرده‌اند، ژانری که مسعود بهنود می‌نویسد، خیلی‌ها را با شیرینی و حلاوت خود دعوت به مطالعهٔ ادبیات داستانی کرده و آنان را رو به تکامل برده است. گویی رمان‌نویسی حرفه‌ایِ کشور ما، هنوز آن‌قدر نوپاست که درک درستی از تفکیک آثار در ژانرهای مختلف ندارد و قادر نیست نویسندگان را بر اساس نوع تفکر و جایگاهشان نزد مردم، به نقد و بررسی و تحلیل بنشیند. گویی تا به غرب نیایی، درنمی‌یابی آثار پرخواننده چه جایگاهی در دانشگاه‌های این‌سو دارد و چه کرسی‌های ارزشمندی به آن اختصاص یافته است.</span></span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">می‌خواهم بگویم کسی که پاره‌ای از خود را، اعم از تجربه‌ها و کشف و شهودی خود را می‌نویسد و چاشنی واقعیت و خیال به آن می‌زند، برایش چندپاره‌شدن، شرحه‌شرحه‌شدن، با هر نوشته اجتناب‌ناپذیر است. یکی از شرحه‌ها و پاره‌ها خود اوست که می‌نویسد و بی‌رحمانه در معرض قضاوت قرار می‌گیرد. پارهٔ دیگرش همان منِ دیگرشده است که می‌تواند مثلاً عقاید فلان شخصیت داستانی را در فلان واقعهٔ سیاسی یا اجتماعی رد کند یا بپذیرد. پارهٔ دیگر چیزی است که به قالب داستان یا شعر یا مقاله‌ای خواندنی درمی‌آید، و به‌دلیل ماندگاری حوالی تغییر عقیده و سلیقه نمی‌چرخد و از جایی می‌آید که به جان آدمی وابسته است، که نه با توپ‌وتشر ارشاد چندان تغییر می‌کند و نه با پشت چشم نازک‌کردن این خواننده و آن منتقدِ فصلی تنگ‌نظر و تُنُک‌مایه. بحث بر سر دوپارگی و چندپارگی نویسنده و شاعر و هنرمند است. همان تفاوت ظریف و نازک‌تر از موی راوی و نویسنده و عقاید تک‌تک شخصیت‌ها که به راوی و نویسندهٔ دمکرات اجازه می‌دهد هر یک اندازهٔ توان و قابلیت خود سخن بگوید و خود آن‌قدر انصاف دارد که نظاره‌گر تغییرات روحی، روانی و جسمی آنان و خویشتن خویش باشد. نگاه کنید به مجسمه‌سازی که همراه هر ضربهٔ تیشه و تلاش برای به‌صورت‌رساندنِ سنگ، انگار ضربه‌ای هم بر پیکر خویش، بر سنگ درون خویش فرود می‌آورد، و چون خسته و کوفته از پای مجسمه برمی‌خیزد، خود نیز آدمی دیگر است که در راه تکامل خود گام برمی‌دارد. و آن دیگری که تماشاگر مجسمه است، از او آدمی دیگر می‌سازد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: droidnaskh;">افکار من و مای این جمع از جمله مسعود بهنود روزنامه‌نگار، فیلمساز، گویندهٔ قصه و قصه‌نویس، بازتاب حوادث جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم. مسعود بهنود نیز قدر مشترک تمایلات مردم شکست‌خورده و پیروزشوندهٔ همین جامعه است. گاه از خود می‌پرسم مرز زندگی بیرونی و درونی مسعود کجاست؟ مرز آن خیال‌ها و واقعیت‌های او تا کجا گسترش یافته است که این‌همه مقاوم و عاشق است؟ پس ما هم‌اکنون مسعود بهنودی روزنامه‌نگار داریم که دوست دارد مثل هر روزنامه‌نگار حرفه‌ای دیگری به‌روز و به‌هنگام باشد و در صدر اخبار قرار بگیرد و سخنانی بگوید که نو به نو، دهان به دهان بچرخد و مسعود بهنود دیگری هم داریم که رمان‌نویسی پرخواننده است و آثارش به چاپ‌های متعدد می‌رسد. او در مقام روزنامه‌نگار بی‌آن‌که خود بداند یا بخواهد هَل من مبارز می‌طلبد، اما در مقام رمان‌نویس، مقابل قصه‌‌هایش زانو زده و درخواست می‌کند جنجال‌آفرین نباشد و بی‌صدا به راه خود بروند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از آن محمد محمدعلی از سومین عشق مسعودی‌اش دعوت کرد تا به‌روی صحنه برود و سخنانش را ایراد نماید. محمدعلی همان‌جا با او روبوسی کرد و بهنود در شروع صحبتش بعد از سلام به حاضران، گفت: «من تو دام محمدعلی نمی‌افتم! اول براتون یه قصه تعریف می‌کنم، بعد جوابشو می‌دم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3537" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8566-1.jpg?resize=500%2C333" alt="من حالا دارم دربارهٔ نه روزنامه‌نگار بلکه قصه‌نویسی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8566-1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8566-1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8566-1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> وی نه یک قصه، بلکه دو قصهٔ شیرین تعریف کرد که هر چه کردم، به‌جهتِ مواجه‌نشدن با کمبود جا در این شماره، نه توانستم کوتاه‌ترش کنم و نه خواستم، چرا که حذف هر جمله، مانند بریدنِ نخ تسبیح بود و حرام‌کردنِ این دو قصه. پس با هم بخوانیم روایتش را:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">ده دوازده سالش بود. شده‌ بود قهرمان شنای آموزشگاه‌های کشور، کلاس نجات‌غریق می‌رفت، تو کشور هم سوم شده بود و دیگه خیلی &#x200d;&#x200d;پز‌ می‌داد، عکسش رو نشریات ورزشی چاپ می‌کردند و در عین حال پیشاهنگ بود، کوه می‌رفت…، این نوجوانی که دارم براتون می‌گم، کلاس دوم سوم دبیرستان بود که یه روز مادربزرگ ‌گفت: «فردا مدرسه نمی‌ری.» گفت: «چرا؟ خُب حالا هزار تا کار و مسابقه و این حرفا؟» مادربزرگ گفت: «نه، فردا مدرسه نمی‌ری. می‌خواهیم بریم مریض‌خونهٔ روس‌ها.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">مریض‌خونهٔ روس‌ها تو تهران خیلی اسم و رسم داشت و می‌گفتند خیلی کار‌های عجیب و غریبی اونجا شده، می‌گفتند فلانی چشم نداشته، اینا براش چشم گذاشتند، پا نداشته، براش پا گذاشتند و از این حرفا، به‌هر حال یه چیز افسانه‌ای دور از دسترس بود.</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">معلوم نبود مادربزرگش چه کلکی زده بود که تو صف جاش داده‌ بودند و گفته بودند یه ساعتی بیشتر معطلشون نمی‌کنند. صفی بود که طی کردند و وارد اتاق شدند. اونجا آقای قدبلندی بود با لپ‌های قرمز و چاق، بوی عرق پیچیده بود و تمام اورژانس رو پر کرده بود و خانومی ارمنی هم کنار دستش که مترجمش بود. </span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">پرفسور یا دکتر روس به اون کاغذ نگاه کرد و اومد نشست جلوی این بچه که شلوار کوتاه پاش بود. شروع کرد به پاش دست زد و گفت: «فقط همین پاست؟» خانوم ارمنی نگاه کرد به مادربزرگش و مادربزرگ گفت: «نه، هر دو پا.» اون یکی پا رو هم نگاه کرد، با هم بالانسش کرد و این‌ور و اون‌ور کرد، گفت: «کفشت رو بکن.» کفشش رو کند. «جورابت رو در بیار.» درآورد. هر دو تا رو نگاه کرد، بعد گفت: «حالا باید عکس بگیرم.» اون موقع مثل الان رادیولوژی و این‌ها نبود، با دوربین عادی عکس می‌گرفتند. بنابراین صبر کردند با دوربین عادی عکس دو تا پا رو که جوراب هم نداشت، گرفت و جلو چشمش زد به دیوار، به روسی یه چیزی گفت و خانوم ارمنیه گفت: «می‌گه خانوم شما کجا درس خوندید؟» جواب داد: «من جایی درس نخوندم.» گفت: «کجا بودی؟» گفت: «بلژیک بودم.» گفت: «اونجا درس می‌خوندی؟» گفت: «نه، من با شاه بلژیک بودم.» خانوم ارمنیه از خودش گفت: «با شاه؟» گفت: «آره، احمدشاه.» گفت: «خُب، شما اونجا چه‌کار می‌کردی؟ کجا این درس رو خوندی؟» گفت: «نخوندم، درس نخوندم.» گفت: «درس نخوندی؟ بعد کی فهمیدی اینطوریه؟» گفت: «همون وقت که به‌دنیا اومد.» گفت: «همون وقت که به‌دنیا اومد فهمیدی پاهاش کجه؟» گفت: «آره؟» گفت: «هر دوتا پاش؟» گفت: «آره.» گفت: «حالا پاشو به من نشون بده، چه‌جوری کجه؟» گفت: «کاملاً این پا برعکس از اون‌ور.» خانم ارمنیه گفت: «شرح بده برامون.» گفت: «هیچی، وقتی به‌دنیا اومد، هر دو تا پاش از اون‌طرف بود.» گفت: «خب، شما چه‌کار می‌کردید؟» گفت: «هیچی، من برش می‌گردوندم و با تخته سه‌لایی می‌بستم و بعد قنداق می‌کردم.» خانم ارمنی دکتر رو ول کرد و شروع کرد از طرف خودش سؤال‌کردن، گفت: «خانوم، چه‌جوری می‌کردی این کارو؟» گفت: «هیچی دیگه، این رو باز می‌کردم و بعد اینا رو می‌بستم.» گفت: «خُب، این چه‌کار می‌کرد؟» گفت: «این گریه می‌کرد و سیاه می‌شد.» گفت: «خب، شما چه‌کار می‌کردید؟» گفت: «من هم سیاه می‌شدم.» گفت: «چه‌جوری تحمل کردید؟» گفت: «هنوز هم نمی‌دونم.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">بچه برگشت، نگاه کرد و گفت: «نگفته بودی.» گفت: «گفتن نداشت. حالا ببینیم آقای پرفسور چی می‌گه.» پرفسور گفت: «خیلی کار مهمی‌ کردی، چون اگر می‌ذاشتی الان اومده بود،» اون‌وقت با دستش نشون داد، «باید هر ده سانتی رو می‌شکوندیم یعنی هر پایی رو باید هشت بار می‌شکوندیم تا اینا آروم‌آروم بچرخه، صاف بشه و هیچ‌وقت هم مثل سابق نمی‌شد.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">وقتی از در اومدند بیرون، گفت: «این رو هیچ وقت نگفته بودی!» گفت: «آخه گفتن نداشت خب، آدم رو اذیت می‌کنه.» گفت: «الان که گفتی، خُب بدتر شد.» گفت: «چرا بدتر بشه، الان که دیگه تموم شده. الان دیگه نه تو سیاه می‌شی، نه من گریه می‌کنم.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">این قصه رو تا حالا جایی تعریف نکرده‌ام، این قصهٔ بچگی منه. چرا مادربزرگ و نه مادر، نه کس دیگری؟</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">قصه دوم:</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">ملا اسدالله اهل انزلی بود. مسجدی داشت تو انزلی، اسمش بود شیطان‌محله. ملا اسدالله تو اون مسجد بود و هشت تا بچه داشت. ببخشید هشت تا پسر داشت و دو تا دختر، بنابراین ده تا بچه داشت. البته اینا زنده‌هاش بودند و اگه اونایی که مرده بودند می‌موندن، حتماً بیش از این می‌بودند. طبیعتاً اهل جفر بود و یک کمی‌ عرفان سرش می‌شد، بنابراین جزو اون آدمایی هم که بتونن از کار آخوندی پول در بیارن، نبود. برای همین معمولش این بود که بچه‌ها هشت نه ساله که می‌شدن، می‌زدن بیرون و خودشون رو به یه سمت دنیا پرت می‌کردند و بیشترشون کمونیست می‌شدند، به‌عنوان شغل. این یکی، بچهٔ سوم بود. بلند شد و با هشت نه زار پول اومد تهران. تهران مسافرخونه و هتل نداشت هنوز، تو محله‌ای که اسمش صابون‌پزخونه بود &#8211; صابون‌پزخونه اسمش تمیزه، ولی محلش از کثیف‌ترین محلات تهران بود. می‌تونید بفهمید چرا. اون موقع مواد شیمیایی نبود، برای همین از پیه حیوانات صابون می‌ساختند و فضولات اینا که رها می‌شد توی بستر خیابون تا می‌رفت پایین بوی گند وحشتناکی می‌داد که خصوصاً تابستون نمی‌شد جنوب تهران رفت تو اون منطقه &#8211; ولی این ناچار شد بره اونجا و یه اتاق اجاره کنه برای چند شب تا بتونه کار پیدا کنه. لابد می‌دونید که تو تهران و بیشتر شهر‌های بزرگ این‌جوری بود که هر حرفه‌ای مال یه منطقهٔ کشور بود. هنوز هم کمابیش وجود داره. چاپچی‌ها اهل خوانسار بودند. هنوز هم همین‌طوره. این خانواده علمی‌ که سی‌وهفت‌هشت درصد انتشارات ایران دستشونه، خوانساری بوده اصلشون؛ حاج‌اصغر. یا مثلاً بنّا‌ها همه مال گرمسارند. تو این تقسیم‌بندی به‌خصوص رشتی‌ها گیلکی‌ها آرایشگاه‌ها بهشون رسیده، ولی فقط مردونه. تا دو سه سال قبل از انقلاب آرایشگاه‌های زنونهٔ ایران دست ارمنی‌ها بود. مثل خیلی تخصص‌های دیگه، مثل رقص. ما رقص را از خانوم لازاریان یاد گرفتیم&#8230; تو این تقسیم‌بندی، این بچه آخوند که اومده بود تهران دنبال شغل، می‌رفت بلکه آشنایی هم‌ولایتی‌ای پیدا کنه بگه من پسر ملا اسدالله‌ام تا بهش یه کاری بدن. روزگار گذشت و آوردش پیش آقای دیارمند. آقای دیارمند رئیس اتحادیهٔ آرایشگران ایران بود. آدم خیلی مهمی‌ بود. سر آقای قوام‌السلطنه رو می‌زد و چند بار شخصاً سر رضاشاه رو زده بود. خودش هم آرایشگاه معروفی داشت که قدیمیا می‌دونن؛ به اسم شمشاد توی تهران، خیابان استانبول کمی‌ اونطرف‌تر از بازار میوه‌فروش‌ها&#8230; ده بیست تا مغازهٔ دیگه هم داشت جاهای مختلف شهر که اجاره داده بود به این و اون. پسر پرسون‌پرسون پرسیده بود، سراغ دیارمند رو گرفته بود و فهمیده بود که آقای دیارمند مغازه‌ش تو استانبوله ولی خونه‌ش تو چراغ‌گاز خیابان امیرتیمور. اون‌موقع تو تهران رسم چنین بود &#8211; داریم در مورد زمان رضاشاه صحبت می‌کنیم &#8211; که آدمای متشخص می‌اومدند دم در خونه‌شون می‌نشستند، نوکر آب می‌پاشید پیاده‌رو رو، یه چهارپایه می‌ذاشتند و خود این ارباب می‌نشست روش و یه چهارپایه هم اون عقب نوکر نگه می‌داشت. آدمایی که از تو خیابون رد می‌شدند، سلام و تعارف می‌کردند و به بعضی‌هاشون که آدمای مهم‌تری‌ بودند و قصه‌ای داشتند، می‌گفت: «بفرمایید.» نوکر هم چهارپایه رو می‌ذاشت و پذیرایی‌ها کنار خیابون بود در حقیقت. این پسر رفت به این ترتیب دیارمند رو پیدا کرد. آقای دیارمند کنار خیابون نشسته بود، خیلی متشخص و کروات‌زده. بعد نوکرشم اون کنار ایستاده بود و به همون ترتیب که گفتم&#8230; این هم هی دور می‌پلکید و می‌رفت این‌ور و اون‌ور، پول هم یکی دو قرون بیشتر براش نمونده بود. لحظهٔ حساسی آقای دیارمند چشمش افتاد بهش و گفت: «جانم، چیه پسر جان؟» اومد جلو و گردنش رو کج کرد و قصه‌اش رو گفت. آقای دیارمند به نوکرش اشاره کرد، کاغذ آورد و روش نوشت؛ کوچهٔ آب‌شور، شمارهٔ هفت. گفت: «اینجا می‌ری پیش آقا تقی و می‌گی من فرستادمت.» رفت اونجا و گفت: «آقا تقی؟» گفت: «بله»، گفت: «آقای دیارمند منو فرستاده.» گفت: «تا حالا تو سلمونی کار کردی؟» گفت: «نه»، گفت: «چه‌کار کردی تا حالا؟» گفت: «هیچی.» پانزده شانزده سالش بود. گفت: «خیلی خُب، بیا اینجا باید مو جمع کنی.» گفت: «باشه.» گفت: «خونه‌ت کجاست؟» گفت: «خونه ندارم.» گفت: «پس شب کجا می‌خوابی؟» گفت: «یه جایی هست، اونجا تو صابون‌پزخونه.» گفت: «اونجا که خیلی دوره، همین‌جا تو مغازه می‌خوای بخوابی؟» گفت: «آره.» سرِ هفته مالک این ساختمون و چندتا مغازهٔ دیگه که شازده خانومی‌ بود، یه شازده خانوم حدود چهل‌ویکی‌دوسال و خوشگل، می‌اومد توی درشکه می‌نشست، نوکرش پیاده می‌شد و از این مغازه‌ها اجاره جمع می‌کرد. اجاره را می‌ریخت روی تاسی و می‌آورد می‌داد به شازده خانوم.</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3538" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8580.jpg?resize=500%2C333" alt="دومین هفته که این بچهٔ ملا اسدالله اومده بود توی این خونه" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8580.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8580.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8580.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">دومین هفته که این بچهٔ ملا اسدالله اومده بود توی این خونه، آقا تقی رفت پیش شازده خانوم و گفت: «فرموده بودید یه کسی بیاد خونه کمک کنه تلمبهٔ حیاط رو بزنه آب بیاد و آب حوض رو بکشه، یه بچه‌ای از انزلی اومده، شبا هم اینجا می‌خوابه و آدم بدی نیست.» شازده خانوم گفت: «بیاد ببینم.» اومد و شازده خانوم گفت: «هفته‌ای سه روز بعدازظهر‌ها بیا.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">بعد از دو بار که رفت اونجا، شازده خانوم گفت: «شبا کجایی تو؟» گفت: «تو مغازه می‌خوابم.» گفت: «تو مغازه می‌خوابی؟!» گفت: «آره.» گفت: «زیر سرت چی می‌ذاری؟» گفت: «چیزی نیست که بذارم.» گفت: «زیر تنت چی میذاری؟» گفت: «چیزی نیست بذارم.» گفت: «پتو چی؟ هوا داره سرد می‌شه… خیلی خُب، همین‌جا تو همین اتاق کنار در بمون و اینجا بخواب. ولی این روزای اول که پسر‌های من میان، زیاد به این کار راضی نیستند، برای همین خودت رو زیاد به رخ اونا نکش.» اون هم گفت: «باشه، چشم.» گفت: «پس بیا یواشکی برو بخواب. شامت رو هم می‌گم برات بیارن. صبح زود هم برو و کاری هم نداشته باش.» گفت: «باشه.» و رفت.</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">یه هفت هشت ماهی که گذشت، شازده خانوم ازش پرسید: «سواد داری؟» گفت: «نه.» گفت: «تو چطور بچه ملایی هستی که سواد نداری؟» گفت: «فرصت نشد.» اون هم اسمش رو نوشت که بره درس هم بخونه. رفت، درس خوند. یکی دو سال گذشت. جنگ جهانی شروع شده بود، ولی هنوز به ایران نرسیده بود. منتها دیدن اگه این بخواد بره سر کار، اول باید بره سربازی. شازده خانوم به خواهرزاده‌ش که تیمسار ارتشی قدیمی‌ بود، سپرد و این رو بردند سربازی ولی کاری کردند که همون تهران بمونه، مصدر کسی باشه و جلوی دست شازده خانوم. سربازی هم طی شد. شیشم دبستان هم متفرقه امتحان داد و گواهی گرفت. شازده خانوم گفت: «برو دبیرستان.» و در یه روز تاریخی، چهار پنج سال گذشته بود، جنگ رسیده بود به ایران، رضاشاه رفته بود و حوادث مختلفی اتفاق افتاده بود، شازده خانوم دو تا پسراش رو صدا کرد و گفت: «بیخود سرو صدا نکنید، می‌خوام خبری بهتون بدم. خبر خوبی نیست. خبر مرگ من هم نیست. کسی‌تون هم نمرده، ولی یه خبری می‌خوام بهتون بدم.» گفتند: «اون خبر چیه؟» گفت: «من می‌خوام خواهرتون رو بدم به این حسین.»، «خواهر رو بدی به حسین؟ به این بچه گدا؟» گفت: «آره. چرا؟ چه عیبی داره خواهرتون رو بخوایم بدیم؟» جنگ شد، جنگ جهانی سوم! حالا افتخارات خانوادهٔ عباس میرزای نایب‌الدوله، جد ما چی می‌شه؟ مرحوم خازن‌الملک چی می‌شه؟ اینا، همش مانعه. ولی شازده خانوم پاشو کرده بود توی یه کفش که همینه. کارهایی هم کرد، من‌جمله ملک و املاکی را به اسم این دوتا پسر کرد و در حقیقت بهشون باج داد. و در یه روز تاریخی که اون دوتا رفتن سفر، که اصلاً شاهد این صحنهٔ ننگین خانوادگی نباشن، شازده خانوم تنها دخترش را داد به این بچه ملا و اینا شدن زن و شوهر. بعد از یه سال هم بچه‌دار شدند. بچه که به‌دنیا اومد، معلوم شد یه اتفاقی این وسط افتاده؛اینکه شازده خانوم که بیست‌ونه‌سالگی بیوه شده بود، هنوزجوان و یائسه نشده بود، دلش بچه می‌خواست و راه‌حلی نداشت جز اینکه یه همچین کاری بکنه. معلوم شد که با این حسین معامله کرده و قرار شده اینا اولین بچه‌شون رو بدن به شازده خانوم. برای همین وقتی بچه به‌دنیا اومد، همون اول گفتند پسره و از صحنه دورش کردند؛ رفت پیش شازده خانوم. شازده خانوم خونه‌ای هم برای اینا اجاره کرده بود و بنابراین اینا توی خونهٔ دیگه‌ای بودند. مادرش روزی یه بار میومد بهش شیر می‌داد، شیر می‌دوشید و می‌رفت، چون قرار بود خیلی مهر و محبت بینشون برقرار نشه. مدتی گذشته بود، این بچهٔ ملا اسدالله فضول به این نتیجه رسید نکنه به ما دروغ گفتن که این رو می‌برن پنهان می‌کنند، پسر نیست و دختره. بنابراین برای اینکه جلوی این خطر رو بگیرن، راه حلش این بود که فضولی کنن قنداقش رو باز کنند ببینند. قنداق رو باز کردند، یه مشت چوب دیدند.</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3539" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8581.jpg?resize=500%2C333" alt="چوب چه کار می‌کنه اینجا؟ کشف شد. کشف شد، شیون" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8581.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8581.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8581.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">چوب چه کار می‌کنه اینجا؟ کشف شد. کشف شد، شیون و فلان و این حرفا. مادربزرگه ولی استدلالش این بود که هر کسی تا اینجا آوردتش، بقیهٔ راه رو هم می‌ره. به خونه فرستادن اونا هم به این خاطر بوده که جیغ‌ها و سیاه‌شدن‌های این بچه رو نبینند. بچه‌ای که به این ترتیب بزرگ شد، مهم‌ترین مشخصه‌اش نه اینکه قهرمان شنا بود، نه اینکه کوه می‌رفت، نه این که نجات غریق بلد بود، هیچ‌کدوم از این‌ها نبود.مشخصهٔ اصلیش این بود که رؤیاباف بود. به‌طرز غریبی خیال‌پرداز بود. اینا تابستون‌ها می‌رفتند یه جایی به اسم باغ گل نزدیک فشم. پنج شش تا خانواده با هم می‌رفتند. مردا با هم جمع می‌شدند گوشه‌ای داد و فریاد می‌کشیدند قماربازی می‌کردند با هم، خانوم‌ها هم اون بالا می‌نشستند یا تدارک غذای فردا را می‌دیدند یا با هم غیبت می‌کردند و حرف می‌زدند. سرگرمی‌ هم این بود که اینا با یه رادیوی خش‌خشی که با باتری کار می‌کرد، راه شب گوش می‌کردند؛ تنها سرگرمی‌ مردم زمانی که تلویزیون نیومده و عالم‌گیر نشده بود. برنامه‌ها معمولاً عشق و عاشقی بود و یه سؤال‌هایی هم تو خانواده‌ها برانگیخته می‌شد. چون قصه‌ها معمولاً این‌جوری بود که دختر و پسر تو باد و بارون با هم آشنا می‌شدند و کات و یه موزیکی پخش می‌شد و صحنهٔ بعدی این بود که بچه‌دار شدند! بنابراین سؤال این بود که چه‌جوری تو این باد و بارون بچه‌دار شدند. اما بین بچه‌ها که بچه‌های شیش هفت ساله تا هفده هجده ساله اونجا بودند، قضیه یه جور دیگه بود. چون این بچه فسقلی پا کج رؤیافروشی بلد بود، بنابراین شروع می‌کرد برای اینا قصه‌گفتن اینا سرگرم می‌شدند. اولین باری که دستش لو رفت، موقعی بود که قصهٔ فیلم تعریف می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «این فیلم ملکه مادر را دیدین؟» و بچه‌ها می‌گفتند: «نه ندیدیم.» می‌گفت: «به‌به، چه قصه‌ای!» ولی چون اون‌قدر فیلم ندیده بود، قصه کم آورد و شروع کرد قصه‌ساختن. بچه‌ها رفتند برای ماماناشون تعریف کردند و مامانا از بابا‌ها می‌پرسیدن که این چه فیلمیه و دستش لو رفت و معلوم شد که اینا رو می‌سازه، و شغلش شد رؤیابافی و رؤیافروشی. یواش‌یواش از وسطای مدرسه بی‌اینکه کسی خبردار شده باشه، رفت شد خبرنگار روزنامه‌ها مجانی. ولی اونجا هم رؤیا می‌فروخت به‌خاطر اینکه اونجا هم قصه‌هایی می‌نوشت که اتفاق نیافتاده بود. اون زمان هم کسی به کسی نبود و اینا رو چاپ می‌کردند. یواش‌یواش اسم و رسمی هم پیدا کرده بود. تو مدرسه هم جاهایی که نمره نمی‌آورد، معاف می‌شد چون فقط زیبا درست می‌کرد، خوش‌خط  بود و یه سری چاخان پاخان سر هم می‌کرد. از کامو قصه می‌نوشت. قصه‌هاش رو با اسامی‌ مختلف به‌عنوان قصه‌هایی که ترجمه کرده، می‌نوشت. مثلاً چهل تا قصه به اسم اشتوان سوایک نوشته بود. تا شبی با مادربزرگ رفت به تئاتر؛ نمایشنامه‌ای کار محمدعلی جعفری در تئاتر پارس. مادربزرگ نگاه کرد و دید وقتی تئاتر در جریانه، این بغل‌های کاغذ یه چیزایی می‌نویسه، دوباره سرش رو بالا می‌آره و نگاه می‌کنه، دوباره می‌نویسه. مادربزرگ بهش گفته بود فیلم و تئاتر که می‌رید، نرید همین‌جوری بخوابین یا با هم حرف بزنین، چند قدم راه برین با هم در مورد فیلم حرف بزنین و تکلیف خودتون رو با این قصه روشن کنید تا جاش مشخص بشه تو کله‌تون و بعد برید پی کارتون. این درس بود. از تئاتر پارس که اومدن بیرون، پیاده به‌طرف میدون توپخونه راه افتادند. مادربزرگ بهش گفت: «مادر، این چی بود می‌نوشتی؟ این چیه که نمی‌تونی صبر کنی تا آخر نمایش؟ آقای جعفری از اون بالا می‌بینه ناراحت نمی‌شه؟ ناراحت نمی‌شه یه نفر به‌جای اینکه اونو رو نگاه کنه، داره چیز می‌نویسه؟ حالا چی هست اینکه این‌قدر دیر می‌شه و نمی‌تونی صبر کنی تا آخر نمایش؟» گفت: «خُب، من اگه بخوام چیز بنویسم، باید یادداشت کنم یادم بمونه دیگه.» گفت: «دربارهٔ چی بنویسی؟» گفت: «دربارهٔ اینکه دیدیم دیگه.» گفت: «یعنی تو این چیزایی که می‌نویسی بعد می‌خوای بری بدی به روزنامه؟» گفت: «آره.»</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">گفت: «بعد اینا رو چاپ می‌کنن؟» گفت: «کردن دیگه.» گفت: «یعنی کار تو می‌شه اینکه می‌ری تئاتر نگاه می‌کنی و می‌ری می‌نویسی همین؟» گفت: «نه، نه، فقط تئاتر که نیستش، من چیزای دیگه هم می‌نویسم.» گفت: «مثلاً چی می‌نویسی؟» گفت: «من دربارهٔ همه چیز می‌نویسم.» گفت: «از درد خانوم عظما هم می‌نویسی؟» خانوم عظما پاره‌عقل داشت به‌قول قدیمی‌ها، یه کم مشکلات روانی داشت. گفت: «خُب، آره می‌نویسم.» گفت: «از نبودن آقای تیمورتاش هم می‌نویسی؟» شوهرخاله‌ش بود. «می‌نویسی چه‌جوری تیمورتاش رو کشتن؟» گفت: «بله دیگه، می‌خوام همهٔ اینا رو بنویسم.» گفت: «می‌خوای کارت بشه این؟» گفت: «آره.» گفت: «لا اله الا الله.» ولی، مجوز صادر شده بود. چون هفتهٔ بعدش شنید که دایی‌ش داره با مادر صحبت می‌کنه، همین حرف رو می‌زنه و می‌گه: «حالا چرا این‌قدر این می‌ره چیز می‌نویسه؟ این چیزا چیه این می‌خونه، مادر؟ شما هم اصلاً مواظبت نمی‌کنید. معلوم نیست اخلاقش فاسد بشه. هدایت نخونه، خودکشی بکنه‌ها.» </span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 14pt;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: noto-naskh-regular;">بخشنامه صادر شد. «مسعود تو دنبال کار خودت باش. به این کاری نداشته باش.» شنید. مجوز صادر شده بود. روزنامه‌نویس شده بود. روزنامه‌نویس‌شدنم این‌جوری بود.</span></em></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از آن بهنود دربارهٔ ابتدای کارِ روزنامه‌نویسی‌اش در رونامهٔ آیندگان گفت و اینکه در آنجا واقعیت بود که خواهان داشت، نه قصه. او که صنعت ذهنی‌اش رؤیا بود، گاه با خود فکر می‌کرد که راه را اشتباه آمده است و باید برود بیرون، اما خُب، کار جاذبه داشت. پس با بدبختی‌ها و سختی‌هایی که چیزی کمتر از آن پا درد نداشت، آن‌قدر ایستاد تا روزنامه‌نگار موفق و معروفی شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و از زمان انقلاب گفت و از اینکه هر روز از صبح تا شب دنبال مردم راه‌افتادن برای خبر و از خانهٔ‌ دکتر بهشتی به دفتر نخست‌وزیری شاپور بختیار و بعد نزد مهندس بازرگان و… بعد شب پشت‌بام و آخر چون جسدی به خانه‌ بازگشتن. و آن زمان بود که فهمید واقعیت نیز جذاب است، درواقع زمانی که حرکت نداشت بد بود، وقتی حرکت دارد، همچون رؤیاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از هفده‌ کتابی که نوشته است گفت و از اینکه تعدادی از آن‌ها تاریخ است و تعدادی تخیلی، هرچند با نگاه اکنونش اصلاً مرزها برای خودش نیز معلوم نیست. می‌گوید: «وقتی‌که امینه را می‌نوشتم، تمام که شد، یک ماه حالم بد بود. گلوم گرفته بود. صدام درنمی‌آمد. من عاشقش شده بودم؛ نه از این عشقی که محمدعلی به من دارد! ولی وقتی‌که این سه زن را نوشتم، آن تاریخ است، این شخصیت‌ها را رفته بودم این‌ور و آن‌ور دیده بودم&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در پایان سخنانش، بهنود گفت و چنین بوده که او در آغاز چهلمین سال عمرش کشف کرد که نه هیچ تخیلی خالی از واقعیت است و نه هیچ واقعیتی خالی از تخیل. دعوای بیخودی با همدیگر می‌کنیم. دعوای ما جای دیگری است. او گفت نظرش را نمی‌گوید که آن جای دیگر کجاست، و می‌گذارد تا حاضران در جلسه اگر خواستند، خود بپرسند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از پایان سخنرانی مسعود بهنود، ویدیویی پنج‌دقیقه‌ای پخش شد که گفته شد درواقع آنونس فیلمی‌ است که وی در حال ساختنش است. و سپس، جلسهٔ پرسش و پاسخ که متأسفانه گنجاندنِ آن بخش در این مجال برایمان مقدور نبود و امیدواریم پوزش ما را برای این کاستی بپذیرید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 10pt;">۱- جهان زندگان (رمان)، محمد محمدعلی، چاپ اول ۲۰۱۲ ونکوور، چاپ دوم ۱۳۹۴ کتابسرای تندیس تهران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 10pt;">۲- بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری ایران (جلد پنجم)، مسعود نقره‌کار، چاپ اول ۲۰۰۲ نشر باران سوئد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 10pt;">۳- فصلنامهٔ برج، محمد محمدعلی، ۱۳۵۹ &#8211; ۱۳۶۱، انتشارات نگاه تهران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri; font-size: 10pt;">۴- تاکنون، کتاب‌های «این سه زن»، طی ۱۸ چاپ، ۲۰۰٬۰۰۰ نسخه، «امینه»، ۱۱ چاپ، ۹۵٬۰۰۰ نسخه، «ازدل‌گریخته‌ها»، ۱۳ چاپ، ۶۰٬۰۰۰ نسخه، «خانوم»، ۲۰ چاپ، ۲۱۱٬۰۰۰ نسخه، «کوزهٔ بشکسته»، ۹ چاپ، ۵۰٬۰۰۰ نسخه، «یادداشت‌های زندان»، ۶ چاپ، بیش از ۳۰٬۰۰۰ نسخه، «ضد یاد»، ۸ چاپ، ۹۵٬۰۰۰ نسخه، «از سیدضیاء تا بختیار»، ۳۱ چاپ، بیش از ۲۰۰٬۰۰۰ نسخه، «۲۷۵ روز بازرگان»، ۱۱ چاپ، ۹۵٬۰۰۰ نسخه، و دیگر آثار هم مثل «گلوله بد است»، «شاید حرف آخر» و «پس از ۱۱ سپتامبر» نیز در چاپ‌های متعدد و تیراژهای بالا به‌فروش رفته است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/23/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%d8%9b-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a8%db%8c%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/">این دو قصه؛ واقعیتی شبیه‌تر به خیال</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/10/23/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%d8%9b-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a8%db%8c%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3531</post-id>	</item>
		<item>
		<title>این سه مسعود: روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/10/22/%d8%b3%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/10/22/%d8%b3%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Oct 2016 03:22:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه سایمون فریزر]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محرم آقازاده]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بهنود]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3512</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر محرم آقازاده «وقتی شرّ چیره می‌شود که، خیر ساکت باشد.» از بخت‌یاری ایرانیان است که در هر دوره‌ای از زندگی‌شان کسانی حضور دارند که بتوانند به آنان بنازند. نیما یوشیج می‌گفت: «یاد بعضی نفرات / روشنم می‌دارد: اعتصام یوسف[۱]/ حسن رشدیه[۲]&#8230;» بی‌گمان اگر زندگی، چالش‌ها و رنج‌های اعتصام‌الملک و میرزا حسن رشدیه را بخوانیم، به نیما حق خواهیم داد که چونان بگوید و ما هم به داشتن چنین افرادی در تاریخ کشور خواهیم بالید....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/22/%d8%b3%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c/">این سه مسعود: روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دکتر محرم آقازاده</span></a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«وقتی شرّ چیره می‌شود که، خیر ساکت باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">از بخت‌یاری ایرانیان است که در هر دوره‌ای از زندگی‌شان کسانی حضور دارند که بتوانند به آنان بنازند. نیما یوشیج می‌گفت: «یاد بعضی نفرات / روشنم می‌دارد: اعتصام یوسف[</span><span style="font-weight: 400;">۱]</span><span style="font-weight: 400;">/ حسن رشدیه[</span><span style="font-weight: 400;">۲]</span><span style="font-weight: 400;">&#8230;» بی‌گمان اگر زندگی، چالش‌ها و رنج‌های اعتصام‌الملک و میرزا حسن رشدیه را بخوانیم، به نیما حق خواهیم داد که چونان بگوید و ما هم به داشتن چنین افرادی در تاریخ کشور خواهیم بالید. هر کسی با هر سنی با نگاهی روشن به روزگار خود از این دست افراد خواهد یافت که برایشان الهام‌بخش‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مسعود بهنود هم در تاریخ زندگی هم‌روزگاران خود اثرگذار بوده و است. دربارۀ او گفتۀ معروفِ سعدی </span><i><span style="font-weight: 400;">«مشک آن‌ست که ببوید نه آن‌که عطار بگوید. دانا چو طبلهٔ عطارست خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی، بلندآواز و میان‌تهی»</span></i><span style="font-weight: 400;">، درست است. بهنود در روزگاری زندگی می‌کند که نمی‌توان کسی را برای خواندن و نخواندن یا دیدن و ندیدن اجبار کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3514" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8565a.jpg?resize=500%2C500" alt="این سه مسعود: روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده - دکتر محرم آقازاده" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8565a.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8565a.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8565a.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/10/IMG_8565a.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آیا می‌توان کسی را به خواندنِ ۱۰۰۰ گزارش، شنیدنِ ۲۰۰ برنامهٔ رادیوئی، تماشای ۱۰۰ برنامهٔ تلویزیونی و ۴۰ فیلم مستند تلویزیونی مجبور کرد؟ آیا می‌توان مردم را به جبر به خیابان کشاند و وادارشان کرد دربه‌در به‌دنبال کتاب‌های بهنود بگردند؟ پاسخ سؤال‌ها برای من، «نه» است. چه بسیار دولت‌هایی که با بودجهٔ خود کتاب‌هایی را منتشر می‌کنند و در آخر سر، از فرط خوانده‌نشدن از کتابخانه وجین می‌شوند و روانهٔ خمیرشدن می‌گردند. بهنودِ روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده دارای سوگیری سیاسی و اجتماعی است. شکی در آن نیست. او روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده‌ای با سبک ویژهٔ خود است. همچنین، بهنود دارای شیوهٔ نقد ویژهٔ خودش است. همهٔ این‌ها سبب می‌شود به‌طور طبیعی او را کسان زیادی نپسندند. با این‌همه، کسانی که مسعودخواه‌اند و کسانی که در مقابل‌اش، اعتراف می‌کنند که او روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسندهٔ توانایی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مسعود بهنود، نه به‌قول خود رؤیافروش و خیال‌فروش[</span><span style="font-weight: 400;">۳]</span><span style="font-weight: 400;">، بلکه انسانی خیال‌پرداز و خیال‌نواز است. یادداشت او را دربارهٔ کوچ عباس کیارستمی خواندم. در آن یادداشت، حضور سه مسعود را یافتم، مسعود بهنودِ روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده را. در یادداشتی کوتاه، او هم فضا‌سازی می‌کند، هم صحنه‌آرایی می‌کند و هم خواننده را در مکانی راحت می‌نشاند تا به سخنانش گوش فرادهد و تصویرگری‌اش را ببیند. در مقابل یادداشت بهنود، یادداشتِ دکتر صادق زیباکلام را هم خواندم. باید هر دو را و یادداشت‌های دیگر را خواند و مقایسه کرد و داوری. من چونان کردم از رویِ بایدی که گفتم. بهنود مانند هر کار دیگرش بی‌نظیر بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/teis/#p=9" target="_blank">بهنود در دانشگاه سایمون فریزر</a> چونان کرد که در نوشته‌ها، خبرها و برنامه‌های تلویزیونی‌اش می‌کند. در دانشگاه سایمون فریزر، بهنود دو داستانِ نو گفت و هر دو در مرز میان واقعیت و خیال. در تبیین آن دو داستان و آنچه بیان کرد، واقعیت زندگی آدمی‌ است. هر یک از ما به‌نوبهٔ خود در مرزی میان واقعیت و خیال یا رؤیا زندگی می‌کنیم. از این زندگی آمیخته با واقعیت و خیال گریزی نیست. چنین بود که حضوریافتگان در نشست دانشگاه سایمون فریزر از واقعیت و خیال زیستۀ‌شان از بهنود پرسیدند و او در پاسخ، ستون‌نویسی کرد، راویِ خبر شد و نویسندهٔ واقعیت و خیال.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- یوسف آشتیانی اعتصام‌الملک – اعتصامی (۱۳۱۶ &#8211; ۱۲۵۳ ش)، نویسنده، مترجم و روزنامه‌‏نگارِ متولد تبریز است. در ترجمه از عربى و فرانسه، دستی توانا داشت. او از افرادى بود که پیکارى بى‌وقفه را براى رهایى زنان از قید و بند جامعۀ کهنه‌پرست روزگار خود داشت. رسالهٔ مشهور او، «تربیت نسوان» یادگار این پیکار بى‌وقفه است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- حاجی‌میرزا حسن، مشهور به رشدیه، از ملازادگان تبریز بود که به‌جای رفتن به نجف و خواندن درس طلبگی، به استانبول و مصر و بیروت رفت، مدرسه‌های آنجا را گذراند، شیوۀ آموزگاری نوین را آموخت و در بازگشت به ایران مدارسی نو بنا کرد که گاه ملایان او را تکفیر کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- اشاره به سخنرانی مسعود بهنود در دانشگاه سایمون فریزر واقع در ونکوور کانادا (نهم اکتبر ۲۰۱۶).</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/10/22/%d8%b3%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c/">این سه مسعود: روزنامه‌نگار، ستون‌نویس و نویسنده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/10/22/%d8%b3%d9%87-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3512</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 03:48:35 by W3 Total Cache
-->