<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مرجان ریاحی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مرجان-ریاحی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 13 Feb 2022 16:10:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مرجان ریاحی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مرجان-ریاحی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>جوان‌مرگیِ جادوانه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/02/13/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c%d9%90-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/02/13/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c%d9%90-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 Feb 2022 08:00:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ فرخزاد]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=4566</guid>

					<description><![CDATA[<p>به‌یاد فروغ فرخ‌زاد در پنجاه و پنجمین سالروز خاموشی‌اش مرجان ریاحی &#8211; ایران قصهٔ هر انسانی با تولدش آغاز می‌شود، اما بسیاری از عناصر داستانی پیش از تولد سازماندهی شده‌اند و او ناچار است مسیر خود را از بین همهٔ آنچه از قبل چیدمان شده و آنچه به‌تدریج چیده می‌شود، پیدا کند و در نهایت داستان را با پیری و مرگ به‌اتمام برساند. پیری زمانی است که هر رشته از داستان، سررشتهٔ خود را به‌پایان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/13/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c%d9%90-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/">جوان‌مرگیِ جادوانه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-family: sahel;">به‌یاد</span> <span style="font-family: sahel;">فروغ فرخ‌زاد در پنجاه و پنجمین سالروز خاموشی‌اش</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C/">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قصهٔ هر انسانی با تولدش آغاز می‌شود، اما بسیاری از عناصر داستانی پیش از تولد سازماندهی شده‌اند و او ناچار است مسیر خود را از بین همهٔ آنچه از قبل چیدمان شده و آنچه به‌تدریج چیده می‌شود، پیدا کند و در نهایت داستان را با پیری و مرگ به‌اتمام برساند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیری زمانی است که هر رشته از داستان، سررشتهٔ خود را به‌پایان می‌برد و برای آنان که جوان‌ترند و به قصه‌های اطراف خود می‌نگرند، فرصت بازخوانی را فراهم می‌آورد؛ اما اگر مرگ، ناگهان در زمانی که داستان در میانهٔ راه است به آن خاتمه دهد، قصه‌ای سرشار از سؤال و شوک‌زده در مقابل هزاران احتمال، متوقف خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان فروغ فرخزاد در مقابل هزاران احتمال، ناگهان متوقف شد. او که در آغاز شوری بی‌پروا بود، ناگهان آرام گرفت. مرگ در جوانی شوکی بود که فرصت ارزیابی برای همهٔ احتمالاتی که می‌توانست زندگی او را دیگرگونه شکل دهد، از بین برد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌خاطر این ایست ناگهانی، چهرهٔ چروک‌خورده و دست‌های لرزان و عصا و عینک فروغ هرگز دیده نشد و اینکه در چه زمینه‌هایی ممکن بود راهش را ادامه دهد، در‌ هاله‌ای از حدس و گمان باقی ماند. آیا او همچنان شاعر باقی می‌ماند یا فیلمسازی همهٔ وقتش را پر می‌کرد؟ آیا او راهی سالن‌های تئاتر می‌شد یا شاید سری به موسیقی می‌زد؟ فروغ در فصل ناتوانی و پیری چه می‌کرد؟ بازی‌های عاشقانهٔ او تا کجا پیش می‌رفت؟ اگر فروغ مرگِ دردناک فریدون را تجربه می‌کرد، چه واکنشی نشان می‌داد؟ فروغ به فریدون علاقهٔ زیادی داشت. در یکی از نامه‌هایش به او نوشته است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فری عزیزم، کارتت رسید. آن را چند بار خواندم و پکر شدم. تو وقتی از آدم دور هستی، آدم را دوست داری و وقتی نزدیکِ آدمی‌، برعکس آن رفتار می‌کنی&#8230; با وجود این، تو و دیوانگی‌هایت را خیلی دوست دارم. تو مثل خود من هستی.» (جلالی، ۱۳۷۶: ۱۱۵)<sup>۱</sup></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کسی که مثل خود آدم باشد، خیلی کم پیدا می‌شود و اگر پیدا شد، خیلی عزیز است. فروغ اگر می‌دید عزیزترینش را بی‌رحمانه قصابی کرده‌اند، سوگواری‌اش به کدامین مسیر ختم می‌شد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و پیش‌تر از آن، اگر فروغ پس از حادثهٔ تصادف زنده از بیمارستان برمی‌گشت و پا‌به‌‌پای هم‌نسلانش تاریخ را طی می‌کرد، آیا در سال ۱۳۵۷ به صف انقلابیون می‌پیوست؟ آیا پس از گذشت یکی دو دهه از انقلاب، سرخورده می‌شد و مهاجرت می‌کرد؟ زمانی که می‌دید کتاب‌های شعرش مجوز انتشار نمی‌گیرند، چه شعری می‌سرایید؟ کدام کلمات را می‌گفت؟ جوان‌مرگی، همهٔ این سؤالات را برای نسل امروز بی‌جواب گذاشته است. جهان، فروغ را ۳۲ساله بدرقه کرده و این تصویر تنها قاب عکس زنی شاعر را در بردارد که سخت غمگین است و گویا به‌راستی ایمان آورده است به آغاز فصل سرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فروغ زنی جذاب است که بزرگسالی را با ازدواجی زودهنگام از نوجوانی آغاز کرد، اینکه می‌گویم جذاب از این جهت است که هنوز خواندن مصاحبه‌های او لذت‌بخش است. در مصاحبه‌ها، فروغ تعداد کلمهٔ بیشتری در اختیار دارد تا از درون خودش بگوید و این خاصیت نثر است. شعر فشرده‌شدهٔ احساسی است که علاوه بر نگاه شاعر، سعی بر بلوغ ذاتی خود نیز دارد و سیطرهٔ تخیل اجازه نمی‌دهد که حقیقت، بی‌پرده و بی‌حجاب خود را نشان دهد و به‌همین دلیل در نثر، جذابیت زنی که گردش باغ ملی و طعم پپسی را در نوستالژیای اشعارش حفظ می‌کند، بیشتر دیده می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او می‌گوید: «مضمون به‌خاطرِ قالب به‌وجود نمی‌آید، قالب است که به‌خاطر مضمون به‌وجود می‌آید.» (جلالی، ۱۳۷۶: ۱۶۱)</span><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">جوان‌مرگی، اجازه نداد تغییرات قالب فروغ را ببینیم یا حتی حدس بزنیم. سال‌هایی که می‌توانست زنده باشد، مضمون وجودش چگونه ممکن بود ابراز شود؟ همین مجهول‌بودن، همین مرگی که قصهٔ زندگی او را نیمه‌کاره کرد، بخشی از جاودانگی‌ای بود که جوان‌مرگی به او بخشید. وقتی کسی جوان می‌میرد، قاب عکس او همیشه جوانی‌اش را درآغوش می‌کشد و هر چشمی‌ که این قاب را می‌نگرد، مسیر نپیمودهٔ او را دوباره می‌پیماید و بدین سان دوباره وی را به‌زعم خود به زندگی بازمی‌گرداند. جوان‌مرگی تأسفی جادوانه است، چه برسد که جوان‌مرگ‌شده هنرمندی شهیر باشد یا کسی باشد که اجتماعش او را به‌تازگی شناخته و مشتاقانه می‌خواهد که قصهٔ زندگی‌اش را دنبال کند. فروغ، هنرمندی جوان بود که داستان زندگی‌اش درست در لحظه‌ای شورانگیز متوقف شد و جوان‌مرگی سوگی جاودانه به اندوه‌هایش داد، آنچنان که خصلت مرگ هر جوانی باشد. آن کس که جوان می‌میرد، همیشه در اذهان جوان می‌ماند، چرا که قصه‌اش ناتمام مانده است و در این قصهٔ ناتمام هزاران امید و رؤیاست که هر آن ساخته می‌شود و فرومی‌پاشد. فردوسی در جوان‌مرگیِ سهراب مویه می‌کند که<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دریغا تن و جان و چشم و چراغ</span> <span style="font-weight: 400;">به خاک اندرون ماند از کاخ و باغ</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینکه جوانی به‌جای کاخ و باغ باید روی در نقاب خاک کشد، دردی است جاودانه که هر بار قصهٔ آن جوان روایت شود، آن اندوه را زنده می‌کند، زیرا جوان‌مرگی اجازه نداده است قصهٔ زندگی به‌پایان قابل‌انتظار خود برسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پایانی که قرار است به همهٔ سؤال‌ها جواب بدهد و راه را بر هر تخیلی ببندد. در رابطه با فروغ نیز همهٔ پچ‌پچ‌ها دربارهٔ عاشقانه‌هایش، قابلیت‌هایش و حتی حسادت‌هایی که به او روا می‌شد، با مرگی ناگهانی در جوانی خاموش شد و از بین همهٔ آن‌ها این خودش بود که جاودانه باقی ماند. مرگی که او نمی‌خواست اتفاق بیفتد، اما زندگی برایش رقم زده بود، به همهٔ نسل‌های پس از فروغ این اجازه را داد تا او را در حالی یاد کنند که ذهن‌هایشان ناامیدانه در مقابل بیمارستان دست و پا می‌زند و می‌خواهد که قصه در این لحظه تمام نشود و از آنجا که در برابر مرگ همهٔ تلاش‌ها ناکام است، در نهایت حکم آرامش ابدی را می‌پذیرد و در عوض جاودانگی‌اش را با خود می‌برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چرا توقف کنم؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">… </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من از سلالهٔ درختانم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تنفس هوای مانده ملولم می‌کند</span></i></span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">بهروز جلالی، در غروبی ابدی (‌زندگی‌نامه، مجموعه‌آثار منثور، مصاحبه‌ها و نامه‌ها)، ۱۳۷۶، مروارید، تهران</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲</sup></span></span>شاهنامهٔ فردوسی، بر اساس نسخهٔ جلدی چاپ مسکو، ملحقات فصل سهراب، ققنوس، تهران</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/13/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c%d9%90-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/">جوان‌مرگیِ جادوانه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/02/13/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c%d9%90-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">4566</post-id>	</item>
		<item>
		<title>بازگشت &#8211; شعری از مرجان ریاحی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/11/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/11/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 15 Nov 2018 02:24:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9892</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران من باز نخواهم گشت وقتی از فراخنای مرگ بگذرم دیگر باز نخواهم گشت نه چون مرغی بر شاخسار و نه چون نسیمی در دشت و نه چون سایه‌ای به وقت غروب دیگر به زندگی خیره نخواهم شد جهانی که در آن‌سوی من دستش به خون آغشته است آرزوی دوباره دیدنش هرگز وسوسه‌ام نخواهد کرد حتی اگر زیر تخته‌سنگ‌هایش بذر چند بیت شعرریخته باشم و در کنار بادبزن خنک تابستان‌هایش چند قصهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/">بازگشت &#8211; شعری از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من باز نخواهم گشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی از فراخنای مرگ بگذرم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر باز نخواهم گشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نه چون مرغی بر شاخسار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و نه چون نسیمی در دشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و نه چون سایه‌ای به وقت غروب</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیگر به زندگی خیره نخواهم شد</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جهانی که در آن‌سوی من</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دستش به خون آغشته است</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آرزوی دوباره دیدنش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هرگز وسوسه‌ام نخواهد کرد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حتی اگر زیر تخته‌سنگ‌هایش</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بذر چند بیت شعرریخته باشم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در کنار بادبزن خنک تابستان‌هایش </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند قصهٔ نیمه‌کاره رها کرده باشم</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جهانی که رؤیاها را قتل عام می‌کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و برای انهدام هر لبخندی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گلوله‌ای در آستین دارد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به هیچ‌اش خواهم انگاشت </span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من از هر کجا که گذشته‌ام، ترانه‌ای</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زمزمه کرده‌ام، اما عشق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همیشه رهگذری بوده با پاهایی زخمی و برهنه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که گم می‌شده در ازدحام عادت‌های روزمره </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌عشق </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جهان بی‌ترحم خونبار </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خمیازهٔ بلند یک کسالت است و دیگر هیچ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی از فراخنای مرگ بگذرم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با چشم‌های بسته و بی‌پروا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به سمت ناشناس دیگری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خواهم دوید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باشد که عشق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جایی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در انتظار شکوفه زدن باشد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باشد که سیب </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همان عطر مکرر باشد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باشد که گیسوانم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و باد </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و رقص </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر سه تعبیر این رؤیا باشند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که جهان مکدر آن‌سوی من</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تنها خوابی بوده است و خیالی دور</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و بیدار شوم</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/11/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/">بازگشت &#8211; شعری از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/11/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9892</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آفتابی که از اصفهان تابید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/02/02/%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/02/02/%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Feb 2018 16:02:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه‌نگاری]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7605</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران آفتاب نام نشریه‌ای است که در اواخر دورهٔ قاجار و در اول هر ماه خورشیدی، از نوروز ۱۲۹۰ در اصفهان به زیور طبع آراسته شده است. دربارهٔ محتوای نشریه، روی جلد نشریه نوشته شده «مجموعه‌ای است آزاد، ادبی، سیاسی، اجتماعی، بی‌طرفانه از حقایق امور بحث می‌کند». آفتاب را آمیرزا محمودخان سردبیری می‌کرده و جای اداره نیز در اصفهان بوده است، در تیمچهٔ حاجی کریم. آمیرزا محمودخان سردبیر کوشایی بوده که در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/02/%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af/">آفتابی که از اصفهان تابید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب نام نشریه‌ای است که در اواخر دورهٔ قاجار و در اول هر ماه خورشیدی، از نوروز ۱۲۹۰ در اصفهان به زیور طبع آراسته شده است. دربارهٔ محتوای نشریه، روی جلد نشریه نوشته شده «مجموعه‌ای است آزاد، ادبی، سیاسی، اجتماعی، بی‌طرفانه از حقایق امور بحث می‌کند».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب را آمیرزا محمودخان سردبیری می‌کرده و جای اداره نیز در اصفهان بوده است، در تیمچهٔ حاجی کریم. آمیرزا محمودخان سردبیر کوشایی بوده که در حوزه‌های مختلف مطالب را جمع‌آوری و دسته‌بندی می‌کرده و این از فهرست مندرجات نشریه روشن است. فهرست مندرجاتی که از وضعیت معدن نفت خوزستان سخن می‌گوید، کتاب وسایل رستگاری را مفصل معرفی می‌کند و عقاید فیلسوفان معاصرش را به بحث می‌نشیند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب به مشترکانش قول می‌دهد که در آخر سال سه کتاب که مجموعهٔ صفحاتشان ۷۶۸ است، هدیه بدهد و با این قول خوانندهٔ اهل مطالعه را تشویق می‌کند تا مشترک بشود. اما مشترک ناچار باید آبونه‌ای بپردازد که در اصفهان یک تومان و در ولایات داخله ۱۲ قران و در ممالک خارجه ۱۴ قران است. قیمت تک نمره در اصفهان یک قران و خارج اصفهان مطلق یک قران و نیم، یعنی اینکه اگر در خارج از اصفهان‌اید، نیم قران اضافه را بپردازید و چانه نزنید. بالاخره آفتابی که از اصفهان برآمده باید بر اصفهانی بیشتر بتابد و نیم قرانی به او تخفیف بدهد. با این وجود، به غیر اصفهانی هم چندان سخت‌گیری روا نشده و تصریح شده که «وجه اشتراک بعد از توزیع نمرهٔ چهارم دریافت خواهد شد»، اما «برای هیچ‌یک از ادارات، جراید و مجلات به‌قصد مبادله فرستاده نمی‌شود، ولی هر یک از مجلات لغات غالب مبادله باشند، ادارهٔ آفتاب اقدام می‌نماید» و این تذکر نشان می‌دهد که ادارت مشترک نمی‌شدند، خیلی که لطف می‌کردند، نشریاتشان را مبادله می‌کردند و از آنجا که قران قران هزینهٔ چاپ و تولید آفتاب از جیب آمیرزا محمود بوده، چاره‌ای نداشته جز آنکه نشریه را مجانی به ادارت نفرستد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-7607" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/02/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86.jpg?resize=500%2C303" alt="مدرسه_چهارباغ_اصفهان" width="500" height="303" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/02/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/02/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86.jpg?resize=300%2C182&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب مجموعهٔ جذابی از موضوعات مختلف است. در نمرهٔ یکِ نشریه در صفحهٔ ۲۶، از خاطرات یک انگلیسی که سر از چاه‌های نفت خوزستان درآورده گفته شده است؛ سفرنامه‌ای که برای آدم‌های یکجانشین زمانِ خود خواندنی و برای انسان امروزی گواهی تاریخی است که خوزستان، نفت و آدم‌هایی را که درگیر این صنعت بودند، به‌روشنی نشان می‌دهد، اما پیش از ورود به قصهٔ آن انگلیسی،  آمیرزا محمود مقدمه‌ای دربارهٔ خوزستان دارد، وی نوشته است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«صحرای نفت خوزستان به دنیا وعدهٔ ثروت می‌دهد. حواس علمای اقتصاد را بر سر خود جمع می‌کند. ملت انگلیس را به‌دست آوردن آن گنج امیدوار می‌نماید. و استقبال، این قطعه زمین را نورانی نشان می‌دهد. ولی بدبختْ ایرانی جز صحرای کثیف متعفن صعب‌العبوری چیزی نمی‌بیند، آبش را غیرمشروب و هوایش را نامطبوع و زمینش را منشأ امراض می‌شمرد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ادامه، آن انگلیسی را که پرسلی لامدن نام دارد، معرفی می‌کند: «پرسلی لامدن یکی از سپاهیان انگلیس که در ایام رولوسیون به ایران آمده و از طرف خوزستان به خلیج فارس و هندوستان مسافرت کرده است، شرحی در خصوص صحرای نفت شوشتر نوشته و در روزنامهٔ ورد زورک مندرج داشته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرسلی لامدن همهٔ قصهٔ خود را به‌ یک‌باره نمی‌گوید و در هر شماره باید بخشی از مسیر سفر را با وی طی کرد و در کنار این قصه مطالب متنوع دیگر را خواند. برای مثال در همان نمرهٔ ۱ نشریه، پس از شرح سفر از زبان لامدن، به سراغ چهر‌ه‌ها می‌رود و در مقالهٔ عمل صحیحه صفحه ۳۳ از قیافه‌شناسی سخن می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«قیافه عبارت است از شناختن عواطف و اخلاق و صفات نفسانیه به‌وسیلهٔ اعتماد به ظواهر و صور جسمانیه. قیافه در نزد عرب بر دو قسم بود؛ اول به‌معنای مذکور، دوم تشخیص انساب و الحاق اولاد مجهول‌النسب به‌ اشخاصی که قیافهٔ گران مشخص دارند. این قسم در نزد اعراب چنان اشتهار و اعتبار داشت که قیافهٔ گران در میان ایشان، بلندترین مقام روحانیت و نفوذ کلیه را حائز بودند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در نمره‌های بعدی، شمارهٔ صفحه‌ها از یک شروع نمی‌شود، بلکه از ادامهٔ آخرین صفحه در نمرهٔ قبلی شروع می‌شود و به این ترتیب است که اگرچه ادامهٔ داستان پرسلی لامدن در صفحه ۶۷ نمرهٔ ۲ نشریه آمده، اما در واقع در صفحه‌های آغازین نشریه است. پرسلی وضعیت بهداشتی منطقه را چنین دیده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«در جلوی ما کارخانه‌های آهنگری مخصوص برای تعمیر ماشین‌های معدن واقع، و به‌قدر یک ربع نزدیک‌تر دواخانه کمپانی ساخته شده، فوائد این دواخانه خیلی است. چون به‌علت کثافت هوا و عفونت امراض مختلفه (دکتر یانک) که از اطبای حاذق و دکتر مخصوص کمپانی است، به معالجه و مداوای مرض مشغول و در پیشرفت کار این معدن نیز خیلی همراهی و مساعدت کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وجود این طبیب و چنین دواخانه‌ در این سرزمین خیلی مهم و مفیدِ فایده است. چون‌که در این نواح پشه‌های مضره که باعث تب ونوبه است، خیلی فراوان است، ولی مسلم است در یکی دوسال دیگر به همت اولیاء معدن این اراضی از لوث وجود این حشرات موذیه پاک و پاکیزه خواهد شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چنین صفحه‌آرایی‌ای نشان می‌دهد که هر نمره از نشریه جزئی از کلی جدانشدنی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در نمرهٔ ۴ جایی که به صفحهٔ ۱۲۶ رسیده‌ایم، آمیرزا محمود خان از فواید تاریخ می‌گوید: «کسی که به نظر سطحی در تاریخ رجوع می‌کند، حوادث مذکوره را محض نمایشی غریب و عجیب دانسته، گاه محزون و گاه مسرور می‌گردد. ولی شخص فیلسوف که علم به حقایق اشیا و احوال عالم را به‌قدر طاقت در عهدهٔ ادراک و کوشش خود می‌داند، هرگز به این مقدار قناعت نکرده، خاطرش از جستجوی اسباب و فلسفهٔ حوادث فارغ نمی‌ماند. چه، از خود خواهد پرسید که اگر عروض این واقعیات به‌طور ساده و بر طبق اتفاق بوده، چرا پیش از این اسم و اثری از آن در میان این ملت ندیده و نشنیده‌ام؟ ملتی که قرن‌های پی‌درپی اطاعت عبیدانه از سلطان، و پیروی کورکورانه از کشیش می‌نمود، آیا او را چه شده که امروز هر یک را زِ تخت عزت به خاک مذلت می‌کشد. و کلمهٔ حقی از آنان گوش نمی‌دهد تا به باطل چه رسد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از آنجا که این نشریه باید تا به آخر تنوع و رنگارنگ بودنِ خودش را در موضوعاتی که آدم باسواد را به خود جذب می‌کند، حفظ کند، در نمرهٔ ۵ صفحهٔ ۱۹۶ پای بهداشت عمومی‌ دوباره وسط کشیده می‌شود که: «هرگاه خانه و مسکن ما در کوچهٔ تنگ واقع و از نور و هوا محروم باشد، در این صورت هر چند که خوراک به‌قدر کفایت داشته باشیم، باز همه روزه جسم ما زرد و ضعیف می‌گردد.» و خلاصه اینکه حواسمان باشد از آفتاب بی‌بهره نمانیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">داستان‌های آموزنده‌ای که در این نشریه وجود دارد، بدون ذکر نام نویسنده آمده است و نمی‌توان با قطعیت روشن کرد که این داستان‌ها ساختهٔ ذهن آمیرزا محمود است یا اینکه حکایات مشهوری است که گردآوری شده است. در حکایتی از یک عنکبوت، تصویر زندگی عنکبوتی با جزئیات بسیار و با زاویهٔ دید یک عنکبوت به‌نوعی بیان شده که می‌توان جهان عنکبوتی را مثل ورود به یک فیلم چهاربعدی احساس کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«من اول کسی بودم که این کیسه را پاره نموده، بیرون آمدم. همین‌که نظرم بر این فضای وسیع و موجودات سایر افتاد، متحیر و مبهوت ماندم. چون‌که همه‌چیز را بزرگ‌تر از خود مشاهده نمودم. حتی کوچک‌ترین گیاه صحرا در نظرم درختی عظیم بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در نمرهٔ ۳ صفحه‌های ۱۱۰ و ۱۱۱ نیز داستان تأمل‌برانگیز گنجشک و عقاب قابلیت بازگویی برای انسان معاصر را نیز دارد، بدون آنکه ذره‌ای از قدرتش در بیان مفاهیم کاسته شده باشد. داستان‌های آفتاب پندهایی دارد که قاجار را درنوردیده و برای گوش‌های امروزی هم شنیدنی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گنجشک و عقاب</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روزی گنجشکی با خود می‌گفت، «من نمی‌دانم که عقاب‌ها دنبال چه می‌گردند. چرا گربه‌ها را صید نمی‌کنند؟ بهتر این است که برای حل این مسئله نزد عقاب رفته مطلب را سؤال کنم.» و پس از صرف ناشتایی بدان سو پرواز نموده، نزد عقاب رسید و گفت، «من غالب می‌بینم اعلیحضرت و فامیل سلطنتی سر و کارشان با بزغاله‌ها و بره‌ها است، در صورتی‌که این‌ها هیچ اذیتی به کسی ندارند. و از آن‌طرف حیوانی موذی‌تر از گربه نیست؛ همیشه اطراف لانه‌های ما را می‌گردد. بچه‌های ما را می‌خورد، کله‌های ما را می‌کند. ظاهراً هم خودش بد خوراکی نمی‌باشد، برای حمل هم سبک‌تر از بزغاله است و شما هم چنگال‌های خویش را در پشم‌هایش به‌خوبی می‌توانید فرو ببرید، پس علت اینکه گربه را خوراک خود قرار نمی‌دهید چیست؟» عقاب در جواب گفت، «این سؤال شما مطلب صحیحی را شامل است، ولی امروز صبح هم یک کرمی‌ نزد من آمده، شکایت داشت چرا من گنجشک‌ها را خوراک خود قرار نمی‌دهم! و آیا این تکه پوست کرمی‌ نیست که به منقار شما آویزان است؟» گنجشک با کمال خجلت نوک خود را به سینه برده، پاک کرد و گفت، «خیلی میل دارم کرمی‌ را که امروز نزد شما آمده، ملاقات نمایم.» عقاب کرم را امر نموده حاضر گردید، ولی به‌محض اینکه چشم گنجشک به کرم بیچاره افتاد، او را بلعیده، دوباره شروع به مذاکرات ضدگربه نمود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پی‌نوشت: متن‌های مستخرج از نشریه بدون هیچ‌گونه دست‌کاری بازنوشته شده است، بدین لحاظ تفاوت‌هایی در نحوه و شیوهٔ نگارش وجود دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/02/%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af/">آفتابی که از اصفهان تابید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/02/02/%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7605</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زن‌های شکستنی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/09/03/%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/09/03/%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Sep 2017 15:00:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6333</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران هیچ‌کس فکر نمی‌کرد اتفاق مهمی‌ افتاده باشد. زنی کف خیابان لیز خورد و شکست. خبر به‌همین سادگی بود. اما یک هفته بعد گفته شد زن دیگری هم دیده شده که در خیابان شکسته شده است و هفتهٔ بعد از آن در همهٔ روزنامه‌ها نوشته شد: «زن‌ها در خیابان شکسته می‌شوند.» پیش از همه، شهردار موظف به پاسخگویی در مورد وضعیت کف خیابان‌ها شد. به‌نظر می‌رسید زن‌ها قبل از آن هم در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/03/%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">زن‌های شکستنی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هیچ‌کس فکر نمی‌کرد اتفاق مهمی‌ افتاده باشد. زنی کف خیابان لیز خورد و شکست. خبر به‌همین سادگی بود. اما یک هفته بعد گفته شد زن دیگری هم دیده شده که در خیابان شکسته شده است و هفتهٔ بعد از آن در همهٔ روزنامه‌ها نوشته شد: «زن‌ها در خیابان شکسته می‌شوند.» پیش از همه، شهردار موظف به پاسخگویی در مورد وضعیت کف خیابان‌ها شد. به‌نظر می‌رسید زن‌ها قبل از آن هم در خانه‌هایشان می‌شکستند، اما وقوع چنین حادثه‌ای در خیابان، موضوع تازه‌ای بود. بعد در مورد سن و سال و میزان بینایی زنان بحث شد. هواشناسان حتی به کیفیت آب و هوای روزهای حادثه اشاره کردند و گفتند: «به احتمال زیاد کف خیابان‌ها از باران خیس بوده است.» روان‌شناسان هم مقاله‌هایی در مورد اعصاب و روان و تأثیر آن بر زمین خوردن نوشتند و…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بالاخره انجمن شهر تصمیم گرفت قضیه را درست و حسابی تحلیل کند. اعضای انجمن روزهای زیادی فقط فکر کردند و بالاخره به کشف عجیبی رسیدند، اینکه بدن زن‌ها نوعی خاصیت شکنندگی دارد و کافی است به‌طور ناگهانی لیز بخورند تا خرد و خمیر بشوند. اول هیچ‌کس این نظریه را جدی نگرفت، اما از آنجا که انجمن شهر با کسی شوخی نداشت و اعضای آن هیچ‌وقت نمی‌خندیدند؛ بیشتر مردم آن را باور کردند و قرار شد یک تصمیم درست و حسابی برای جلوگیری از شکسته شدن زن‌ها در خیابان گرفته شود. نخستین توافق این بود که زن‌ها به‌طور کلی از خانه بیرون نیایند تا احتمال لیز خوردن آن‌ها در خیابان خودبه‌خود از بین برود. حتی قرار شد زن‌های کارمند حقوقشان را در خانه دریافت کنند و همهٔ رفت و آمدها توسط پست انجام گیرد. اما پس از یک روز و نیم، دو زن که از ندیدن گل‌ها و درخت‌ها و کوچه و خیابان به تنگ آمده بودند، خود را از پنجرهٔ خانه‌هایشان به خیابان پرت کردند و در نتیجه طرح عملی نشد. بعد یک کارخانه‌دار طرح حباب ظریفی را داد که زن‌ها می‌توانستند داخل آن به راحتی حرکت کنند و اگر لیز می‌خوردند این حباب نرم و لطیف از شکسته شدن آن‌ها جلوگیری می‌کرد. در ظرف مدت کوتاهی هر زنی برای خود حبابی داشت و کارخانه‌دار رئیس انجمن شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شهر پر از حباب شد و زن‌ها اگرچه به سختی، اما داخل حباب‌ها زندگی می‌کردند. پس از مدتی برای این که تحمل حباب‌ها آسان‌تر شود، زن‌ها حباب‌ها را تزئین کردند و کاغذهای رنگی به آن آویختند، اما چون هوای کافی به داخل آن نفوذ نمی‌کرد، بالاخره احساس کسالت و پژمردگی کردند. با شروع کسالت زن‌ها، شهر دچار نوعی مریضی شد که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد مربوط به حباب‌ها باشد. بالاخره، یکی از زن‌ها &#8211; که به‌طور اتفاقی دلیل کسالت خود را حدس زده بود &#8211; از داخل حبابش فریاد زد: چطور است که مردها شکستنی نیستند؟ و این را با آنچنان صدای بلندی گفت که حبابش ترکید. از این خبر کارخانه‌دار لیز خورد و نزدیک بود بشکند، اما قبل از اینکه کسی از لیز خوردنش با خبر شود، جلسه‌ای فوری گذاشت تا راه حلی پیدا کنند. جلسه آن‌قدر اهمیت پیدا کرد که حتی زنانی که ترکیدن حباب را مسئله‌ای زنانه می‌دانستند، در آن شرکت کردند. پس از روزها بحث و گفت‌وگو پشت درهای بسته، بالاخره همه‌چیز به خیر و خوشی خاتمه یافت و کارخانه‌دار نتایج جلسات را بلند بلند قرائت کرد. بلندگوهای گوشخراش صدای او را به پشت همهٔ درهای بسته رساند و صدای تشویق و سوت هم شنیده شد. زن‌ها به شهر دیگری انتقال یافتند تا دیگر کسی نگران شکسته شدن آن‌ها نباشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از سال‌ها که به‌نظر می‌رسید قضیهٔ زن‌ها فراموش شده است، وقتی در دست‌های سرد کارخانه‌دار عکس مچاله‌شدهٔ همسرش را یافتند، کم کم همهٔ اعضای انجمن شهر اعتراف کردند که تصویری از همسرشان را در جیب لباس یا کیفشان نگه می‌دارند. دیگر حتی فراموش کرده بودند چرا زن‌ها را به شهر دیگری فرستاده‌اند. حالا باز دلشان می‌خواست در کنار آن‌ها باشند. جمعیت زیادی با حلقه‌های گل به‌طرف شهر زن‌ها رفتند، اما وقتی می‌خواستند از دروازه وارد شوند، در ابتدای اولین خیابان مردی لیز خورد و شکست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن‌ها که مرد شکستنی ندیده بودند، با تعجب به جمعیت روبه‌رو خیره شدند. زن‌ها گمان بردند این‌ها باید موجوداتی غیر از مردهایی باشند که می‌شناختند و نگاه و سکوت زن‌ها آن‌قدر عجیب بود که مردها فکر کردند این‌ها باید موجوداتی باشند غیر از آن زن‌هایی که می‌شناختند. مردها و زن‌ها مدتی وحشت‌زده خیره به یکدیگر نگریستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چهره‌های فراموش‌شده به‌طرز غریبی تغییر کرده بود. ناگهان زنی و به دنبال آن مردی فریاد کشید. آن وقت فریادهای هراس‌انگیز بقیه نیز شروع شد. زن‌ها و مردها از یکدیگر گریختند. حلقه‌های گل زیر دست و پا له شد و گرد و غبار همه جا را پوشاند و تنها صدای فریادهای مضطرب بود که شنیده می‌شد. وقتی سر و صدا آرام گرفت و گرد و غبار فرو نشست، شهر پر از آدم‌های شکسته بود و چهره‌هایشان آن‌چنان خاک گرفته بود که هیچ‌کس نمی‌توانست تشخیص دهد این آدم‌های شکسته زن هستند یا مرد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/03/%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">زن‌های شکستنی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/09/03/%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6333</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ممیزی؛ داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/05/16/%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/05/16/%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 16 May 2017 16:58:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=5433</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران نه آقای دکتر. نه. شما حرف نزنید. لازم نیست چیزی بپرسید. همهٔ آن چیزهایی که لازم دارید، خودم خواهم گفت. من جزئیات را خوب می‌شناسم. این شغل من است. باید به جزئیات دقت کرد. وقتی همه‌چیز کامل باشد، شما نیازی نخواهید داشت چیزی بپرسید. اصلاً برای چه باید بپرسید! ممیزی داستان کوتاهی از مرجان ریاحی اسم و فامیل من که در برگهٔ مشخصات نوشته شده و جلوی روی شماست، بقیهٔ گفتنی‌ها...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/05/16/%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">ممیزی؛ داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نه آقای دکتر. نه. شما حرف نزنید. لازم نیست چیزی بپرسید. همهٔ آن چیزهایی که لازم دارید، خودم خواهم گفت. من جزئیات را خوب می‌شناسم. این شغل من است. باید به جزئیات دقت کرد. وقتی همه‌چیز کامل باشد، شما نیازی نخواهید داشت چیزی بپرسید. اصلاً برای چه باید بپرسید! ممیزی داستان کوتاهی از مرجان ریاحی اسم و فامیل من که در برگهٔ مشخصات نوشته شده و جلوی روی شماست، بقیهٔ گفتنی‌ها را خودم خواهم گفت. باور کنید نیازی نیست شما چیزی بپرسید. مسئلهٔ عجیبی در بین است. من افسرده نیستم. شیزوفرنی هم ندارم. دچار پارانویا هم نشده‌ام. ولی مطمئن‌ام اتفاقی برایم افتاده است که باید با پزشک متخصصی در میان بگذارم. هر کاری تخصص می‌خواهد. قضیه از اینجا شروع شد که یک پست خوب سازمانی برایم در نظر گرفتند. اینکه چطور وارد ادارهٔ کتاب شدم، به همان پست برمی‌گردد. من مسئول حذف صور قبیحه شدم. حق مسئولیت خوبی داشت. سالی دو بار هم پاداش کم و بیش مفصلی در بین بود. خیلی‌ها برای این پست سر و دست می‌شکستند، ولی نصیب من شد. البته کار من ربطی به حذف صور قبیحه نداشت. من از خوش‌اقبالی و البته چند سفارش ناقابل، این پست را گرفتم. کار اصلی من خواندن کتاب بود، که قرار بود پشت این سمت انجام شود. کرور کرور کتاب بود که توی اتاق من می‌آمد. دستورالعمل محرمانه‌ای هم موجود بود. به شما می‌گویم شاید در معالجه مؤثر باشد. باید بوسه‌های داستان‌ها چیده می‌شد. اگر مورد دیگری بود، مسئول دیگری داشت؛ من فقط باید بوسه‌ها را کنترل می‌کردم. من آدم دقیقی‌ام. هر کتابی حتی اگر یک بوسه‌اش اصلاح نمی‌شد، مجوز چاپ نمی‌گرفت. خوب یادم است از یک کتاب چهل‌وچهار بوسه اصلاح کردم. وقتی هر چهل‌وچهار بوسه، آن هم با نظر و پادرمیانی ناشر اصلاح شد، شنیدم نویسنده از قید حیات خلاص شده است. من عذاب وجدان نداشتم، چون فکر نمی‌کردم مرگ نویسنده و نبود چند بوسه ارتباطی به یکدیگر داشته باشند. البته، بنده در تمام این سال‌ها هیچ‌کدام از نویسنده‌ها یا ناشرانشان را ملاقات نکردم. مسئلهٔ امنیت افرادی چون من هم در میان است. آقای دکتر، باور بفرمایید بنده خودم به این حذف بوسه‌ها اعتقاد دارم. چه معنی دارد آنچه در خفا رخ می‌دهد، یک نویسنده بلند بلند به سمع و نظر مردم برساند. قبح هر کاری را به باد فنا می‌دهند و اسمش را می‌گذارند هنر. البته مقامات بالاتر هم با بنده هم‌عقیده‌اند. ما در هر داستانی که برای جماعت این کشور تعریف می‌شود، باید حساب کار فرهنگ را هم بکنیم. البته، ایراد گرفته می‌شود که مردم بالاخره از هزارویک راه دیگر بوسه‌های شرع و ناشرع را تجربه می‌کنند. جلوی قاچاق مواد مخدر را هم به‌طور کامل نمی‌توان گرفت. این بوسه‌ها هم مثل همان جنس قاچاق. آقای دکتر، این‌طوری به من نگاه نکنید. من آدم احمقی نیستم. من می‌دانم دو سه هزار جلد کتاب را دو سه ملیون نفر نمی‌خوانند. از این ایرادها به ما زیاد گرفته شده است، اما ما وظیفه داریم حتی اگر یک کتاب را یک نفر بخواند، یک بوسه هم در آن نباشد. من مدیون مقامات بالاتر نیستم. بیست‌وپنج سال است کارم را بادقت انجام داده‌ام. کار ظریفی است. دارید کتاب می‌خوانید، ممکن است خوابتان ببرد، تلفن زنگ بزند، یک نفر سرزده برسد، آن‌وقت بوسه‌ای شکارنشده از دستتان بپرد. من خودم بارها یک صفحه را چند بار خوانده‌ام، خوابم گرفته رفته‌ام آب به صورتم زده و برگشته‌ام، دوباره کل کتاب را از سر خوانده‌ام. آقای دکتر، من معنی وظیفه را می‌فهمم. لابد می‌خواهید از وضعیت تأهلم بپرسید. بله، من یک زن و سه فرزند دارم. باور بفرمایید در این بیست‌ودو سال زندگی مشترک، من زن خودم را بی‌جهت نبوسیده‌ام. خلاف ادب است، اما فقط در شب‌های معینی پیش می‌آید. خدا را شکر من نویسنده نیستم که اسم این کارها را هنر بگذارم. تا به امروز که یک ماه بیشتر به بازنشستگی‌ام نمانده است، فقط در این سمت و به‌تنهایی هشت‌هزار و چهارصد و پنجاه‌وسه جلد کتاب را از بوسه لایروبی کرده‌ام که باید این چهار جلدی را هم که در دست دارم به آن اضافه کنم، البته این را هم بگویم که این تعداد کتاب همه به چاپ نرسید. خیلی از نویسند‌ها قهر می‌کردند و می‌رفتند. من که نمی‌دانم سرنوشت کتاب‌های قهرکرده چه شد، اما آن‌ها که فهم وشعور بیشتری داشتند، مواردی را که گوشزد می‌شد می‌پذیرفتند و یک کتاب درست و حسابی دست مردم می‌دادند. دیگر اینکه مردم بخوانند یا نخوانند به خودشان مربوط است و به عرضهٔ قلم نویسنده. بیراه می‌گویم؟ اگر بیراه می‌گویم، بفرمایید بیراه می‌گویی. ببینید آقای دکتر، من برای فرهنگ و هنر این مملکت پا به پای مقامات بالاتر زحمت کشیده‌ام. بماند که تازه دیروز فهمیدم پست مسئول حذف صور قبیحه از نمودار سازمانی حذف شده است و معلوم نیست پس از این‌همه سال با چه پستی باید بازنشسته شوم. راستی آقای دکتر، اگر همهٔ مریض‌های شما شرح حال به این دقیقی بگویند، باید نسخه‌نوشتن شما خیلی آسان شود. البته مزاح بود. اگر چه من نویسنده نیستم، اما می‌بینید بیانم از نویسندگان چیزی کم ندارد. تعریف نباشد خودم فکر می‌کنم نفوذ کلامم از بسیاری از این خزعبلات به‌چاپ‌رسیده سر است. آقای دکتر، بنده فشار خون دارم. یک سال است برای تنظیم آن دکتر متخصص دیگری، پیاده روی را توصیه کرده است که هر روز می‌روم و همهٔ درد من از همین پیاده‌روی‌ها شروع شد. شما حساب بکنید لابه‌لای درخت‌های پارک بنده با همین چشم‌ها نه یک بار چندین و چند بار خانم‌ها و آقایانی را که معلوم نبود با هم چه نسبتی دارند در حال تبادل بوسه دیده‌ام. باورم نمی‌شود بعد از این‌همه تلاش‌های فرهنگی، این‌همه فحش و فضیحت که از نویسند‌های خرد و کلان در خفا و آشکار نصیبم شده است، همه‌چیز این‌طور باد فنا شده باشد. شما باور می‌کنید؟ من می‌گویم و مطمئن‌ام این حرکت‌ها تاثیر پایگاه‌های فرهنگی اجانب است. من به‌عنوان یک مسئول فرهنگی این مملکت، وقتی می‌بینم تلاش‌هایم ذره‌ذره دارد باد هوا می‌شود، دلتنگ می‌شوم. من پارک‌های دیگر این شهر را نرفته‌ام، ولی باور بفرمایید بیماری فرهنگی از هوا سرایت می‌کند. آقای دکتر، با وجود فشار خون من چند روز است که دیگر مایل نیستم به هیچ پارکی بروم، به اداره بروم، به اتاقم بروم، قفسهٔ کتاب‌های ممنوعه را ببینم. کتاب‌های اصلاح‌شده را کنترل کنم. آقای دکتر، نکند همهٔ این‌ها نوعی بیماری است. برای همین به اینجا آمده‌ام! شاید عدم میل به ادامهٔ فعالیت‌های فرهنگی  نوعی بیماری باشد. راستش من فدای مردم شدم. من همهٔ بوسه‌ها را خواندم و شاید حالا تأثیر مخربش را روی من گذاشته است. آقای دکتر، من همهٔ شرح حالی را که موجز و کافی می‌دانستم، برای شما گفتم. فکر می‌کنم همهٔ اطلاعاتی را که شما نیاز داشتید با صداقت کافی و وافی ابراز کردم. آقای دکتر، تصورم بر این است که حالا می‌توانید اظهار نظر کنید و فکر نمی‌کنم دیگر نیاز به پرسیدن سؤالی داشته باشید. آقای دکتر، فقط بفرمایید اسم بیماری بنده چیست و نسخه را در دفترچهٔ بیمه مرحمت نمایید.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/05/16/%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">ممیزی؛ داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/05/16/%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5433</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خاطرات معلق &#8211; شعری از مرجان ریاحی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/01/23/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%82/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/01/23/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%82/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2017 19:11:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=4395</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران دارم خاطراتت را از اطراف خانه جمع می‌کنم نگاهت را از عمق آینه صدای معلق خنده‌ات را از میان هوای اتاق‌ها مهربانی‌ات را از روی شاخه‌های شمعدانی بی‌قیدنشستن‌ات را از روی صندلی‌های راحتی حواس‌پرتی‌ات را از کنار کفش‌های لنگه‌به‌لنگه عطر نفس‌هایت را از گوشه‌های بالش‌های پر و هر چه خرده‌ریزهای عاشقانه که رها کرده‌ای زیر فرش‌ها بین ظرف‌های آشپزخانه در گلدان کنار ایوان همه را جمع می‌کنم و یک‌جا و بدون...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/01/23/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%82/">خاطرات معلق &#8211; شعری از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دارم خاطراتت را از اطراف خانه جمع می‌کنم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نگاهت را از عمق آینه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای معلق خنده‌ات را از میان هوای اتاق‌ها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهربانی‌ات را از روی شاخه‌های شمعدانی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌قیدنشستن‌ات را از روی صندلی‌های راحتی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حواس‌پرتی‌ات را از کنار کفش‌های لنگه‌به‌لنگه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عطر نفس‌هایت را از گوشه‌های بالش‌های پر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و هر چه خرده‌ریزهای عاشقانه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> که رها کرده‌ای زیر فرش‌ها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بین ظرف‌های آشپزخانه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در گلدان کنار ایوان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همه را جمع می‌کنم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و یک‌جا و بدون هیچ‌ نظمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در چمدانِ فراموشی می‌ریزم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چمدان را با قفل‌های اشک‌آلود قفل می‌کنم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و می‌روم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و هنوز نرفته </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چمدان طوری باز می‌شود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انگار که نه اشکی بوده و نه قفلی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و خاطراتت دوباره همه‌جا پخش می‌شوند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انگار که این خانه بی‌خاطرات تو</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سرِ پا نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و این منم که باید بروم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بدونِ تو</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حتی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بدون فراموش‌کردنِ تو</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/01/23/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%82/">خاطرات معلق &#8211; شعری از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/01/23/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">4395</post-id>	</item>
		<item>
		<title>نشانی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/26/%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/26/%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 26 Nov 2016 17:25:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مرجان ریاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3913</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرجان ریاحی &#8211; ایران از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد، از همان وقتی که مادر و پدر اصرار  داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهر به من می‌گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجایشان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی‌ بین خودم و پدر و مادر و خواهر حس نمی‌کردم، دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله. همان روزها، چند بار یواشکی همهٔ آلبوم‌ها را بررسی کردم و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/26/%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/">نشانی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank">مرجان ریاحی</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد، از همان وقتی که مادر و پدر اصرار  داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهر به من می‌گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجایشان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی‌ بین خودم و پدر و مادر و خواهر حس نمی‌کردم، دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همان روزها، چند بار یواشکی همهٔ آلبوم‌ها را بررسی کردم و هیچ ایرادی نتوانستم پیدا کنم. به‌نظرم رسید آن بچه‌ای که با آن ژست‌های آبکی کنار آن زن و مرد ایستاده، باید خودم باشم و آن زن و مرد هم چاره‌ای ندارند جز اینکه مادر و پدر باشند، ولی این احساس بی‌کس‌وکاری ول‌کن نبود که نبود، من هم تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم و احساس یتیم‌بودن را، به‌روی خودم نیاورم چون سندی برای تأیید قانونی این احساس نداشتم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند سالی هم موفق شدم فراموش کنم که چه چیزی به‌راستی رنجم می‌دهد، اما این رنج چیزی نبود که فراموش شود و چیزی نبود که حتی جرئت گفتنش را داشته باشم. یک‌بار سعی کردم خیلی دوستانه با پدرم دربارهٔ آن صحبت کنم و کم مانده بود یک مشت محکم توی صورتم فرود آید. پدرم داد زد: «بیا و بچه بزرگ کن، کدام حرامزاده‌ای به تو گفته بچهٔ سرِراهی هستی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد هم همه‌چیز را انداخت گردن عمو هوشنگ که سر یک ملک دویست‌متری با هم اختلاف داشتند و تا آخر عمر هم لجش را نسبت به عمو هوشنگ حفظ کرد، حتی وقتی دویست متر ملک درست افتاد وسط یک بزرگراه. از آن بدتر این بود که آن‌موقع حداقل چهار سال بود عمو هوشنگ را ندیده بودم، ولی پدرم شک نداشت که این فکر‌ها مخصوص مغز مریض عموست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادربزرگم، مادربزرگم نبود. مادرم، مادرم نبود. پدرم، پدرم نبود و خواهرم، خواهرم نبود. این‌ها  چیزهایی بودند که هر روز عذابم می‌دادند. یک نفر در وجود من  داد می‌زد نسبتی بین ما نیست، جز اینکه با هم بزرگ شده بودیم و کلی خاطرات از یکدیگر داشتیم و شاید برای همین بود که دلمان برای همدیگر تنگ می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر چه می‌گذشت، این احساس لعنتی بیشتر می‌شد و من هم هیچ دلیلی برای فرزندخواندگی پیدا نمی‌کردم. همهٔ دنیا خوشبخت‌تر از من بودند، چون پدر و مادر و جد و آبادشان را مال خودشان می‌دانستند و حتی پزشان را می‌دادند. مدارک رسمی‌ زندگی من هم، همین چیزها را تأیید می‌کرد، اما توی فکرم نمی‌توانستم آن‌ها را به‌عنوان کس و کارم  بپذیرم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌خودی خیال می‌کردم زن بگیرم، درست می‌شود که نشد. بچه‌دار که شدم، تمام مدت همه‌چیز را در بیمارستان تحت نظر داشتم که مبادا بچه‌ام را عوض کنند و البته عوض نکردند ولی بدبختانه احساس می‌کردم پدرش نیستم، فقط کسی هستم که باید حسابی از او مواظبت کنم. از همان وقت که یک الف بچه بود، خاطرم جمع بود این بچه مال من نیست و خوب می‌دانستم وظیفه‌ام این است که تمام عمر این احساس را پنهان کنم، چون از لحاظ علمی‌ پدرش محسوب می‌شدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بزرگ‌تر که شد، توانستم حالی‌اش کنم، او مال خودش است اما نتوانستم بگویم مال من نیست. حال بدی است که آدم تمام عمر متعلق به هیچ‌کس و هیچ‌کجا نباشد. این هیچ‌کجا که گفتم بعدها اضافه شد، وقتی هوس کردم گذرنامه بگیرم و باید توی فرم‌های درخواست، ملیتم را می‌نوشتم. از دروغی که می‌نوشتم خنده‌ام می‌گرفت. ملیت هم به اندازهٔ نام خانوادگی‌ام مسخره بود. صدای خنده‌ام در ادارهٔ گذرنامه آنقدر بلند بود که مردم با تعجب نگاهم کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من گرفتار یک احساس لعنتی بودم که با هیچ‌کس نمی‌توانستم درباره‌اش صحبت کنم. نخواستم دوباره بچه‌دار شوم. بچه‌هایی که مال من نبودند، به چه درد من می‌خوردند؟ این احساس مزخرف کم‌کم به ساعتم، پالتویم، خودرویم و هر چیز که داشتم نفوذ می‌کرد. زنم می‌دانست دارم نقش بازی می‌کنم اما چون بازیگر خوبی بودم، هیچ‌وقت نفهمید چه مرگم است و ترجیح داد زندگی روال عادی‌اش را طی کند، به‌هر حال که من وظایف شوهری و پدری را بی‌کم‌وکاست انجام‌ می‌دادم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بالاخره بازنشسته شدم و سوار بر اتوبوس به خانه برگشتم. در راه برگشت، جوان لاغر و بدترکیبی روی صندلی اتوبوس درست کنارم نشست، تا دو ایستگاه سرش را به پنجره تکیه داده بود و هیچی نمی‌گفت، اما قبل از ایستگاه سوم رو کرد به من و بی‌مقدمه گفت: «چقدر بد است آدم نشانی‌اش را گم کرده باشد!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من که اهل حرف‌زدن با مردم کوچه و خیابان نبودم، برای فراموش‌کردن حکم بازنشستگی که نشان می‌داد روزهای مزخرف شغلی، چطور سی‌سال زندگی‌ام را موذیانه جویده‌اند، پرسیدم: «شما نشانی‌تان را گم کرده‌اید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت: «بله.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «من می‌توانم کمکی بکنم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت: «نمی‌دانم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «الآن کجا می‌روید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت: «همان‌جایی که می‌خوابم، ناهار می‌خورم، کمد لباس‌ها هست و کسانی هستند که نام خانوادگی‌شان با من یکی است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شوکه شدم. بالاخره یک نفر را پیدا کرده بودم که مثل خودم بود. همهٔ سی‌سال گذشته می‌ارزید به این روز آخر و ملاقات این پسر لاغر و بدترکیب که عین احساس مرا می‌گفت. یعنی باید این‌همه سال می‌گذشت تا او را پیدا می‌کردم. شگفت‌زدگی من آنقدر معلوم بود که پسر دستپاچه ادامه داد: «نگران نباشید، همهٔ آن‌ها را دوست دارم و همهٔ آن‌ها دوستم دارند، این خودش از هیچی بهتر است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پسرک نفهمید من برای چه مات‌مات نگاهش می‌کنم و به‌سرعتی که نتوانم با این زانوهای دردناک دنبالش بدوم، در ایستگاه سوم پیاده شد. هر چقدر هم صدا زدم که آی اقا صبر کن کارت دارم، یا نشنید یا نخواست بشنود. پسر لاغر بدترکیب بین شلوغی گم شد و من بهت‌زده با خودم تنها ماندم. خودی که حتی ساعت دور مچ دستش متعلق به او نبود. اول از اینکه گمش کرده بودم حرصم گرفت، از این پیری که نمی‌گذاشت دنبالش بدوم، لجم درآمد، انگار که جواب یک عمر شک و تردید من نسبت به خودم توی حرف‌های آن پسر نهفته بود، اما بیشتر که فکر کردم دیدم نیازی نبوده دنبالش بدوم. همین‌که دیده بودمش، کفایت می‌کرد تا تلنگری که سال‌ها بود به آن احتیاج داشتم روی سلول‌های مغزم بخورد و بالاخره خودم به خودم  پاسخی بدهم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من سر جایم نبودم. فقط همین. من توی خانه‌ام نبودم و این مشکلی نبود که به این آسانی‌ها حل شود و حتی بتوانم درباره‌اش با کسی صحبت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از وقتی آن پسر را دیده‌ام، حال بهتری پیدا کرده‌ام. آرام‌تر شده‌ام. فکر کنم دوروبری‌ها بیشتر دوستم دارند. همه می‌گویند بعد از بازنشستگی خیلی عوض شده‌ام، می‌گویند بهتر شده‌ام. من که نمی‌دانم چه چیزی بهتر شده است، فقط می‌دانم دیگر نباید دنبال مدرک فرزندخواندگی بگردم و با دیدهٔ شک به عکس‌های  پدر و مادرم نگاه کنم. همهٔ مدارک قانونی و زیستی درست است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بقیهٔ روزهای زندگی بعد از آن روز، با آرامش بیشتری گذشته، تنها اشکالی که هست، درست همین الان است، درست همین لحظه‌هایی است که دارم می‌گذرانم و پسرم و عروسم و نوه‌های خل‌وچلم می‌روند و می‌آیند و سعی می‌کنند اشک‌هایشان را پنهان کنند و دارند به دکتر التماس می‌کنند که کاری بکند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چقدر رفتارهایشان احمقانه است و من هم که حس‌وحال حرف‌زدن ندارم، فقط دارم در دلم به   ریششان می‌خندم. دکتر دارد حالی‌شان می‌کند که هشتادوسه‌سالگی بالاخره وقت خداحافظی است و آن‌ها نمی‌دانند که تمام امید و آرزویم این است که نشانی‌ام را پیدا کنم و این خداحافظی شاید تنها راه پیداکردن نشانی‌ام باشد. باید به جایی بروم که به من تعلق داشته باشد، جایی که مال من باشد، جایی که مال من، معنی داشته باشد، شاید بالاخره زندگی را شروع کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همهٔ امیدم این است که نشانی را پیدا کنم و به جایی بروم که روزهایش را با این احساس دربه‌دری و بی‌کسی سر نکنم، جایی که خیال نکنم هر روزش یک حقه‌بازی است و همهٔ چیزهایی که می‌بینم ربطی به من ندارند! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زنم چروکیده و غمگین ایستاده و دارد بالای سرم اشک می‌ریزد. بیچاره اگر می‌دانست هرگز احساس نکردم با هم نسبتی داریم، این اشک‌ها را برای وقت دیگری نگه می‌داشت. پسرم هم زیر لب به دکتر  می‌گوید، اگر ممکن است یک مسکن دیگر تزریق کنید و من به ریش جو گندمی‌اش می‌خندم، او نمی‌داند دارم از مرگ لذت می‌برم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمعه ۱۶ دی ماه ۱۳۹۰</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/26/%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/">نشانی &#8211; داستان کوتاهی از مرجان ریاحی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/26/%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%ad%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3913</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-15 04:22:14 by W3 Total Cache
-->