<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>محمدرضا حجامی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/محمدرضا-حجامی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 22 Apr 2024 00:00:42 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>محمدرضا حجامی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/محمدرضا-حجامی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>معرفی کتاب دو خیاط هندی (تعادل موزون)، نوشتهٔ رویین‌تُن میستری، برگردان فلور طالبی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/04/21/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%b7-%d9%87%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%8c-%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/04/21/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%b7-%d9%87%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%8c-%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Apr 2024 00:00:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[رویین تن میستری]]></category>
		<category><![CDATA[رویینتن میستری]]></category>
		<category><![CDATA[فلور طالبی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا حجامی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22746</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمدرضا حجامی – ونکوور چندی پیش فرصتی دست داد تا سری به کتابخانهٔ شهر بزنم. در پی کتاب خاصی نبودم یا که نویسنده‌ای. پس شروع کردم قفسه‌های کتاب را یکی‌یکی ازنظر‌گذراندن که ناگهان روی قفسۀ کتاب‌های تازه‌رسیده، به کتابی نسبتاً قطور برخوردم با نام «دو خیاط هندی» (عنوان انگلیسی A Fine Balance) نوشتهٔ رویین‌تُن میستری (Rohinton Mistry)، نویسندهٔ هندی-کانادایی. نامش را شنیده بودم اما چیزی از او نخوانده بودم و هنوز، چندان راغب به این کار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/21/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%b7-%d9%87%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%8c-%d9%86/">معرفی کتاب دو خیاط هندی (تعادل موزون)، نوشتهٔ رویین‌تُن میستری، برگردان فلور طالبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمدرضا حجامی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چندی پیش فرصتی دست داد تا سری به کتابخانهٔ شهر بزنم. در پی کتاب خاصی نبودم یا که نویسنده‌ای. پس شروع کردم قفسه‌های کتاب را یکی‌یکی ازنظر‌گذراندن که ناگهان روی قفسۀ کتاب‌های تازه‌رسیده، به کتابی نسبتاً قطور برخوردم با نام «دو خیاط هندی» (عنوان انگلیسی A Fine Balance) نوشتهٔ رویین‌تُن میستری (Rohinton Mistry)، نویسندهٔ هندی-کانادایی. نامش را شنیده بودم اما چیزی از او نخوانده بودم و هنوز، چندان راغب به این کار نبودم. اما با دیدن نام مترجم کتاب یعنی سرکار خانم فلور طالبی، دچار تردید و تجدیدنظر شدم. مترجم کتاب را از نزدیک می‌شناختم. دورۀ آشنایی من با ایشان می‌رسید به بیش از ده سال پیش، در کارگاه داستان‌نویسی زنده‌یاد استاد <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمد محمدعلی</a>. ایشان علاوه بر آنکه شاهنامه را خوب خوانده بودند و در نقالی نیز بسیار توانا بودند، دستی هم در ترجمه داشتند. در همان سال‌ها ترجمهٔ چندین داستان کوتاه از ایشان را در اینجا و آنجا خوانده بودم و در اغلب موارد با سلیقۀ ایشان در انتخاب داستان‌ها و مطالبی که منتشر می‌کردند، نزدیکی بسیار احساس می‌کردم. </span></p>
<figure id="attachment_22750" aria-describedby="caption-attachment-22750" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-22750" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C.jpg?resize=500%2C480" alt="منبع عکس صفحهٔ فیس‌بوک فلور طالبی" width="500" height="480" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C.jpg?resize=300%2C288&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-22750" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">منبع عکس صفحهٔ فیس‌بوک فلور طالبی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب را از روی قفسه برداشتم و مشغول ورق‌زدن شدم. همان‌جا، کمی از ابتدا، وسط و صفحات آخر کتاب را خواندم. کتاب به‌نظرم خواندنی آمد. راضی شدم کتاب را از کتابخانه امانت بگیرم و همان شب شروع به خواندنش کردم. هر چه جلو‌تر می‌رفتم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که این همان کتابی است که مدت‌ها تشنۀ خواندنش بودم. تقریباً هر روز عصر که از کار به خانه برمی‌گشتم، بلافاصله چایی می‌ریختم و به خلوت می‌رفتم تا به خواندن کتاب «دو خیاط هندی» ادامه بدهم. این کتاب طی سی روز مونس تمام شب‌هایم شد و هر شب از اینکه در حال خواندن چنین کتاب شگفت‌انگیزی هستم، از نویسندهٔ کتاب و حتی بیشتر از مترجم کتاب سپاسگزاری کرده‌ام. این کتاب را به همهٔ آن‌ها که از خوانندگان آثار چارلز دیکنز، امیل زولا و بزرگانی چون این دو نویسنده‌اند، پیشنهاد می‌کنم، چرا که در مقام مقایسه، به جرئت می‌توانم بگویم که رویین‌تُن میستری با این رمان فوق‌العاده‌اش حتی از آن دو بزرگ، در جایگاهی به‌مراتب بالاتر ایستاده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سنّت قصه‌گویی اگر چه از ابداعات مردم هند نیست، اما شک ندارم که بسیارانی با من موافق و هم‌رأی‌اند که از دل این سرزمین به‌درازای تاریخ، به‌تناوب قصه‌گوهایی درجه‌یک برخاسته‌اند که خیل عظیمی را در سراسر جهان شیفتهٔ آثار خود کرده‌اند و مردمان، از پیر و جوان به زبان تحسین در‌بارۀ آن‌ها سخن‌ها گفته‌اند. این سنّت قصه‌گویی که با «ریگ‌ودا» (Rigveda) به‌مثابهٔ قدیمی‌ترین متن شناخته‌شدهٔ آن سرزمین (دورهٔ ودایی &#8211; ۱۵۰۰ تا ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح) آغاز می‌شود، سال‌ها بعد زمینه‌ساز دوره‌ای می‌شود (۲۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۱۰۰ سال پس از میلاد) که از آن به‌عنوان دورۀ طلایی ادبیات هند نام برده می‌شود. در همین دوره است که دو اثر حماسی بزرگ یعنی «مهابهاراتا» (Mahabharata) و «رامایانا» (Ramayana) خلق می‌شوند. پس از آن به دوره‌ای می‌رسیم که در آن نوبت به ادبیات بومی سرزمین پهناور هند می‌رسد. این دوره که حدود قرن ۱۲ آغاز می‌شود و تا پایان قرن ۱۸ میلادی ادامه می‌یابد، مجالی را فراهم می‌کند تا آثار قابل‌توجهی به زبان‌های مختلف رایج آن زمان به گنجینهٔ ادبیات هند اضافه شوند. شاعرانی چون تولسیداس در هندوستان شمالی و شاعرانی چون چیتانیا در شرق، آثاری کم‌نظیری از خود به جا گذاشته‌اند. از قرن ۱۸ که هندوستان در چنگال استعمار (انگلیس) گرفتار می‌آید، ادبیات هند تحت تأثیر ادبیات اروپا، دوران جدیدی را در مسیر مارپیچی تکامل خود آغاز می‌کند که از دل آن کسانی چون رابیندرات تاگور ظهور می‌کند که با خلق آثار فوق‌العاده‌ای یک‌بار دیگر توجه جهانیان را به این نکته جلب می‌کند که هندوستان، تنها سرزمین ادویه‌ها و چای نیست، بلکه از امتزاج و درهم‌آمیختگی فرهنگی قوم‌های مختلف و باورهای متفاوت، سرزمینی است با فرهنگی به‌غایت غنی و پیچیده. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم تعلق جایزهٔ ادبی نوبل به تاگور در عین حال ادای احترامی درخور و شایسته بود به چنین فرهنگ پر و پیمانی… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جهان امروز، کمتر کتاب‌خوانی را می‌توان یافت که از این چشمهٔ شفابخش، جرعه‌ای نچشیده باشد. آرونداتی روی (Arundhati Roy)، آراویند آدیگا (Aravind Adiga)، جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri) و سلمان رشدی بزرگ ازجمله متولیان امروزِ این چشمۀ جوشان و شفابخش‌اند. اما از این‌ها که بگذریم، من به‌تازگی به کشف نویسنده ای نائل آمدم که حتی در غیبت همۀ آن بزرگان، خود به‌تنهایی می‌تواند نمایندهٔ شایسته‌ای برای ادبیات این سرزمین شگفتی‌ها باشد. او رویین‌تُن میستری نام دارد. متولد سوم جولای ۱۹۵۲ در بمبئی که اکنون سال‌هاست به‌عنوان شهروندی کانادایی در حومهٔ شهر تورنتو زندگی می‌کند. </span></p>
<figure id="attachment_22749" aria-describedby="caption-attachment-22749" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-22749" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D9%8F%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=500%2C353" alt="منبع عکس صفحهٔ فیس‌بوک رویین‌تُن میستری" width="500" height="353" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D9%8F%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D9%8F%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=300%2C212&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94-%D9%81%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D9%8F%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C.jpg?resize=200%2C140&amp;ssl=1 200w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-22749" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">منبع عکس صفحهٔ فیس‌بوک رویین‌تُن میستری</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌طور که در آغاز اشاره کردم، از خواندن کتاب «دو خیاط هندی» این نویسنده حظ و کیفی وصف‌ناپذیر نصیبم شده است و در عین حال شگفت‌زده که او در نهایت سادگی، به‌دور از هرگونه ادا و اطوار روشنفکری، بی‌لفاظی‌ها و بازی‌های کژ و مژ در فرم، پیروزمندانه به خلق یک دنیای ملموس، بسیار باورپذیر و گیرا نائل می‌آید به‌گونه‌ای که خوانندهٔ اثر از هر دسته و طبقهٔ اجتماعی حین خواندنش خود را به عیان در گوشه‌ای از آن می‌بیند و در واکنش به حوادث و رویدادهای روزمرهٔ زندگی شخصیت‌ها، به شناختی بهتر از خود و دیگران و زمانه‌ای که در آنیم، می‌رسد. هر صفحه از کتاب چنان از واقعیت‌های قابل‌لمس پر شده است که خواننده با گریهٔ قهرمانان داستان به گریه می‌افتد، در شادی‌های کوچکی که نصیبشان می‌شود او نیز شادمان می‌شود و از فرصت‌هایی که بازیگران داستان در زندگی خود از دست می‌دهند و یا از آن‌ها دریغ می‌شود، با آه و حسرتی جانکاه زبان به ملامت باز می‌کند و/یا صمیمانه به دلداری‌شان می‌نشیند و سرانجام و به‌ناچار به این نتیجه می‌رسد که انسان اگر بخواهد به ذات خود وفادار بماند، راهی جز درک دیگران، همدلی با دیگران، قبول حق برابر با دیگران و کمک به دیگران ندارد و این‌همه از این‌روست که خود، به‌تمامی محتاج همۀ آن‌هاست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شروعِ داستان برمی‌گردد به اندکی قبل از اعلام «وضعیت اضطراری» (سال ۱۹۷۵) از سوی رهبر حزب کنگره و نخست‌وزیر وقت هندوستان، خانم ایندیرا گاندی. یک قطار صبحگاهی ویژهٔ جنوب به‌سوی یک شهر بزرگ ساحلی (بمبئی) در حرکت است. دو خیاط هندی، ایشوار دارجی به‌همراه برادرزاده‌اش، اومپراکاش دارجی، از مسافران این قطارند. تعلق خانوادگی آن دو به پست‌ترین رتبۀ کاست هندو (نجس‌ها) می‌رسد. عمو و برادرزاده تنها بازمانده از خانوادۀ دارجی‌اند که پس از تحمل رنج‌ها و مصیبت‌های بسیار، در امور دوخت‌ودوز لباس صاحب مهارتی شده‌اند و حالا در آرزوی دست‌یافتن به زندگی‌ای بهتر به‌سوی شهر شانس‌های بزرگ و فرصت‌های طلایی روانه شده‌اند. در میان ازدحام و شلوغی قطار با جوانک دانشجویی به‌نام مانِک کولا آشنا می‌شوند که بعد معلوم می‌شود با آن دو مقصد مشترکی دارد. مقصد هر سه، خانۀ (آپارتمان کوچکی) خانم بیوه‌ای است به‌نام دینا دِلال. دینا دلال، که تنها پس از سه سال ازدواج با رستم دِلال، اولین و تنها عشق زندگی‌اش، او را در یک تصادف از دست داده، حالا برای حفظ استقلالش، از بازگشت به خانهٔ برادر که حالا پس از فوت پدر، بزرگ فامیل محسوب می‌شود، سر باز زده و همهٔ تلاش و کوشش را به کار گرفته تا روی پای خود بایستد. او به‌کمک دوست نزدیک دوران تحصیلش، سرانجام با یک شرکت دوخت لباس قراردادی امضاء می‌کند تا در آپارتمان کوچک اجاره‌ای خود برای آن شرکت سری‌دوزی کند، اما ازآنجاکه خیلی زود دچار مشکل بینایی می‌شود، به‌ناچار تصمیم می‌گیرد برای پیشبرد امور کسب‌وکار و البته حفظ استقلالش، تن به استخدام دو خیاط هندی بدهد و همچنین یکی از دو اتاقش را به پسر دوست قدیمی‌اش که در رشتۀ مهندسی دانشگاه شهر ساحلی پذیرفته شده، اجاره دهد. آن دو خیاط هندی ایشوار و اومپراکاش دارجی‌اند و مستأجرش نیز مانک کولاست.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22751" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/DqvpJmkO2_trTndA.jpg?resize=331%2C500" alt="معرفی کتاب دو خیاط هندی (تعادل موزون)، نوشتهٔ رویین‌تُن میستری، برگردان فلور طالبی #ادبیات #کتاب #کانادا" width="331" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/DqvpJmkO2_trTndA.jpg?w=331&amp;ssl=1 331w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/DqvpJmkO2_trTndA.jpg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="(max-width: 331px) 100vw, 331px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> اندکی پس از آنکه این چهار شخصیت اصلی داستان به هم می‌رسند، دوران «وضعیت اضطراری» اعلام می‌شود. این دوران که ۲۱ ماه به طول می‌انجامد، چنان تأثیر مخربی بر زندگی شخصیت‌های اصلی داستان (مشت نمونهٔ خروار) بر جا می‌گذارد که انگار آن‌ها بیست و یک سال، انواع درد و رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا را با پوست و گوشت خود تجربه کرده باشند. اما در پایان، درست هنگامی‌که مردمان در سیاهی و تیره‌روزی خویش غوطه‌ورند، ناگهان آن‌که باد کاشته است، توفان درو می‌کند. به‌عبارت دیگر برای آنکه تعادلی در زندگی ایجاد شود، مسبب به «تیر غیب» گرفتار می‌آید و خود از صفحهٔ روزگار خارج می‌شود. اما آنچه که باقی می‌ماند، آنچه که به خواننده می‌رسد، نگاهی تروتازه‌شده، برخاسته از ژرفنای نهاد انسانی ماست: ما مردم فارغ از همۀ تفاوت‌ها، اختلاف‌سلیقه‌ها و آرزوهایی که شاید در آن‌ها مشترک هم نباشیم، کمکی جز دستان یکدیگر نداریم و هر سنگری جز مهر و دوستی، دیر یا زود ویران می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رویین‌تُن میستری با توانایی فوق‌العاده‌ای از پسِ انتقال این پیام انسانی برآمده است. من سخت بر این باورم که این مهم ممکن نمی‌شد اگر نویسنده به سنّت دیرپای قصه‌گویی جامعه‌ای که در آن زاده شده اشراف کامل نداشت و همچنین اگر نشان نمی‌داد که در روایت داستانش با خواننده‌اش صمیمی و صادق است. او با نثری روان، پاکیزه و همه‌فهم چنان استادانه داستانش را پیش می‌برد که خواننده در پایان خود را شهروند و ساکن یک شهر بزرگ ساحلی در هندوستان می‌انگارد و در حالی‌که در ایستگاه همیشه‌شلوغ قطار منتظر ایستاده است، با خود می‌گوید: بهتر است هر طور شده جمعهٔ آینده سر ساعت یک بعدازظهر خود را حوالی خانهٔ پدری دینا دلال برسانم و با چشم‌های خود ببینم که انسانیت هرگز در انحصار یک طبقۀ اجتماعی خاص نبوده و نیست، بلکه بسی فراتر از آن و فراتر از مرزهایی است که مذاهب میان مردم کشیده‌اند. اگر جز این می‌بود، دنیا امروز می‌توانست بسیار تیره و تاریک‌تر به‌نظر آید و در افق، هیچ رگه‌ای از امید به چشم نیاید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوشنبه، اول آوریل ۲۰۲۴</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ترجمهٔ فارسی کتاب «دو خیاط هندی» را می‌توان به‌صورت حضوری یا آنلاین از طریق لینک زیر از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور خریداری کرد:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://panbeh.com/product/b0005069-a-fine-balance/"><span style="font-weight: 400;">https://panbeh.com/product/b0005069-a-fine-balance</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">همچنین این کتاب د</span><i><span style="font-weight: 400;">ر</span></i><span style="font-weight: 400;"> کتابخانه‌های</span> <a href="https://vpl.bibliocommons.com/v2/record/S38C9123814"><span style="font-weight: 400;">ونکوور</span></a> <span style="font-weight: 400;">و</span> <a href="https://nvcl.bibliocommons.com/v2/record/S215C348431"><span style="font-weight: 400;">شهر نورث ونکوور</span></a> <span style="font-weight: 400;">موجود است و می‌توانید آن را به امانت بگیرید. فراموش نکنید که حتی اگر در این شهرها زندگی نمی‌کنید، می‌توانید با داشتن کارت عضویت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان در این کتابخانه‌‌ها عضو شوید و کتاب را حضوری در محل این کتابخانه‌ تحویل بگیرید یا حتی بدون این کار، از طریق خدمات بین‌کتابخانه‌ای (Interlibrary)، می‌توانید در کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان برای دریافت کتاب‌ درخواست بدهید. به‌این ترتیب که کتابخانهٔ شهرتان آن را از کتابخانهٔ مبدأ امانت می‌گیرد و در کتابخانهٔ محل زندگی‌تان به شما تحویل می‌دهد تا آن را بخوانید و به‌راحتی دوباره به همان‌جا برگردانید تا به کتابخانهٔ مبدأ پس فرستاده شود. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ خدمات بین‌کتابخانه‌ای، از وب‌سایت کتابخانهٔ شهر محل زندگی‌تان دیدن کنید یا از پرسنل آنجا دربارهٔ این خدمات بپرسید.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/21/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%b7-%d9%87%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%8c-%d9%86/">معرفی کتاب دو خیاط هندی (تعادل موزون)، نوشتهٔ رویین‌تُن میستری، برگردان فلور طالبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/04/21/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%b7-%d9%87%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%88%d9%86%d8%8c-%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22746</post-id>	</item>
		<item>
		<title>حضور دائم یک غایب</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/03/31/%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%a6%d9%85-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%a7%db%8c%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/03/31/%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%a6%d9%85-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%a7%db%8c%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Apr 2024 00:42:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا حجامی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22635</guid>

					<description><![CDATA[<p>تقدیم به استاد محمد محمدعلی که تابستان گذشته به سفر جاودانگی رفتند محمدرضا حجامی &#8211; ونکوور دیشب، حتم داشتم که می‌آیی، نیامدی. یعنی مدتی است که نمی‌آیی. این‌طور بی‌خبررفتن، هزار و یک حرف و حدیث با خودش می‌آورد، می‌دانی که؟ برایت در فیس‌بوک پیام فرستاده بودم، چند بار. جواب ندادی. چند بار هم تلفن زدم خانه اما کسی گوشی را برنداشت. هی بوق بوق می‌کند و بعد می‌رود روی پیام‌گیر. گوشی تلفن خانه‌ات را عوض...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/31/%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%a6%d9%85-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%a7%db%8c%d8%a8/">حضور دائم یک غایب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>تقدیم به استاد محمد محمدعلی که تابستان گذشته به سفر جاودانگی رفتند</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمدرضا حجامی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دیشب، حتم داشتم که می‌آیی، نیامدی. یعنی مدتی است که نمی‌آیی. این‌طور بی‌خبررفتن، هزار و یک حرف و حدیث با خودش</span><span style="font-weight: 400;"> می‌آورد، می‌دانی که؟ برایت در فیس‌بوک پیام فرستاده بودم، چند بار. جواب ندادی. چند بار هم تلفن زدم خانه اما کسی گوشی را برنداشت. هی بوق بوق می‌کند و بعد می‌رود روی پیام‌گیر. گوشی تلفن خانه‌ات را عوض کرده‌ای؟ لابد گوشی تلفنِ تازه‌ات از آن نوع گوشی‌هاست که اسم آدم‌ها را نشان می‌دهد و لابد تا چشمت به نام من افتاد، گفتی ولش کن؟ فکر نکردی این‌طوری آدم نگران می‌شود؟ نه از این بابت که زبانم لال سلامت نیستی و چه و چه، بلکه از این بابت که آدمی مثل تو که اهل حرف و بحث و روشنگری است، چرا نمی‌خواهد جواب سلام آدمی مثل من را بدهد و به‌قول امروزی‌ها یکهو بلاکم کند از همه‌جا؟ به یاد ندارم هیزم تری به تو فروخته باشم، فروخته‌ام؟ نکند یکی خودشیرینی کرده و از قول من چیزی به تو گفته که حالا به مذاقت خوش نیامده؟ تو که این‌جور آدم‌ها را باید خوب بشناسی؟ از این گذشته هر که نداند تو که باید خوب بدانی من از این عادت‌ها ندارم که پشت سر کسی صفحه بگذارم، آن هم پشت سر تو؟ اصلاً گیرم که من یک چیزی گفتم، تو که اهل این‌جور لوس‌بازی‌ها نیستی. هر که بوده و هر چه گفته، یعنی تو نباید برگردی به خود من بگویی موضوع از چه قرار است؟ اصلاً قبل از آنکه تکلیفت را مثلاً با من یک‌سره کرده باشی، آیا این توقع بی‌جایی است که به من فرصت بدهی تا اصل داستان را از زبان خود من بشنوی؟ نه! یک جای کار می‌لنگد. کجاش را نمی‌دانم اما حتم دارم که یک جای کار می‌لنگد. این است که با خودم گفتم بهتر است به‌رسم قدیم، برایت نامه‌ای بنویسم، با پست بفرستمش دم در خانه‌ات. می‌دانم که از نامه و این‌جور کاغذ‌ها که پستچی برایت می‌آورد، خوشت می‌آید. از طرف دیگر با شناختی که از تو دارم، مطمئنم که واژه‌های ردیف‌شده در نامه‌ام بهتر از هر مدرکی می‌توانند بی‌گناهی من را ثابت کنند. این را از خودت یاد گرفته‌ام که هیچ پیامبری صادق‌تر از واژه‌های خود آدم نیست. واژه‌ها اگر قصد دروغ‌گفتن داشته باشند یا اگر در فکر فریب کسی به‌کار گرفته شده باشند، از آنجا که عین آب زلال می‌مانند، طرف را لو می‌دهند و عکس آن هم به‌همین ترتیب صادق است. پس، سلام! </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پرسیدن حالت و از گفتن اینکه حال من چطور است، می‌گذرم. نمی‌خواهم برایت نامه‌ای بنویسم که انگار دیروز همدیگر را دیده‌ایم و از حال و روز یکدیگر خبر نداریم، که داریم یعنی داشتیم. خلاصه اینکه کار آشنایی ما از پرسیدن حال‌و‌احوال‌های رایج گذشته است و حد شناختمان از یکدیگر تا به آنجاست که به‌محضی که تو بگویی «ف» من تا فرحزادش را رفته‌ام. و همین‌طور تو. یعنی وقتی وسط بحث‌های رایج سیاسی این روزها بلند می‌شوی که بروی توالت، تنها من می‌دانم که تو شاش نداری بلکه می‌خواهی خیلی موجه، بی‌آنکه مثلاً به کسی بر بخورد از آن وسط جیم بشوی و خودت را بکشی کنار. تمام شنبه‌های اعتراضی که جمع می‌شدیم روبروی آرت گالری، همین کار را کردی. تا یکی داغ می‌کرد که چنین و چنان، تو بلافاصله شاشت می‌گرفت. دروغ می‌گویم؟ این را نگفتم که مثلاً خیال کنی دارم با زبان بی‌زبانی می‌گویم از تو آتو دارم و چه و چه. می‌دانی که من دهن‌لق نیستم. بنابراین خیالت آسوده باشد که این ترفندت پیش من محفوظ می‌ماند تا ابد. راستش را بخواهی اصلاً به تو حق می‌دهم که دخالت نکنی و خودت را از وسط بحث‌های خنده‌دارِ تراژیک این روزها بکشی بیرون. اما من مثل تو ملاحظه‌کار نیستم که، برای همین هم دنبال بهانه نمی‌گردم. اصلاً چرا باید بهانه بیاورم. من که با کسی خرده‌بُرده ندارم. نمی‌خواهم بگویم که مثلاً تو داری. بیشتر می‌خواهم بگویم، من که تو نیستم. آن شنبه، چند هفتهٔ پیش که آقای مهندس میدان‌دار شده بود، یادت است که؟ همان اول کار رفتی که بشاشی. خُب، بدجوری دور برداشته بود. با چنان به‌قول خودش قاطعیتی که داشت حق همه را کف دستشان می‌گذاشت، انگار بی‌واسطه از جانب خدا مبعوث شده است برای این کار. خلاصه اینکه من طاقت نیاوردم و پریدم تو گود. نمی‌دانم بعد خودش به تو گفت یا نه، اما بدجور زدم تو ذوقش. حسابی بهش بر خورد که چرا به او پریده‌ام و سرش داد زده‌ام که آقا خجالت دارد. آخر فکرش را بکن، طرف خیال می‌کند انقلاب از پشت میز کافی‌شاپ‌ها صادر می‌شود و به‌همین دلیل برای آنکه به‌حساب خودش جای پایش را در انقلاب مردم ایران محکم کند، حاضر است بی‌شرمانه خرخرهٔ بغل دستی‌اش را بجود که چرا به‌اندازهٔ کافی دموکرات نیست تا از خودش انتقاد کند و حق را بدهد به او و چرا به او به‌عنوان رهبر انقلاب اقتدا نمی‌شود و خلاصه چه و چه. راستی که آدم ودکالازم می‌شود از دست این رهبران کافه‌نشین. ودکا! راستی، از ولادیمیر چه خبر؟ چه به سر این ولادیمیر منیجر آلزایمری بدبخت آوردی تو؟ اگر تک‌خوری می‌کنی که حرامت باشد. به‌راستی که ودکای خانگی یک چیز دیگری است. گفتن ندارد که اصلاً با موجودی تو بازار قابل‌مقایسه نیست. خلاصه اینکه از تو انتظار داشتم بهم زنگ بزنی و بگویی که ولادیمیر یک شیشه خانگی‌اش را برایت آورده و حالا تو دنبال همپایی می‌گردی که کلکش را بکنی. آیا این توقع بیجایی است که آدم از یک رفیق قدیمی‌اش داشته باشد؟ امان از دست تو! ببین آدم را تا کجا‌ها می‌بری ها؟ پاک از یادم رفته بود که اصلاً راجع به چه چیزی می‌خواستم با تو صحبت کنم که همین‌طور مثل ماشینی که ترمز بریده باشد، دور گرفته‌ام. حالا هم که دوباره به‌ خاطر آوردمش، هرچه فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌توانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در یک جمله خلاصه‌اش بکنم. نمی‌دانم چطوری لُب مطلب را بگویم و خودم را خلاص کنم. یعنی چیزی را که می‌خواهم بگویم شاید بشود در یک جمله خلاصه‌اش کرد اما تا آن یک جمله‌ای که اصل منظور من است از ذهنم بیاید بیرون و بنشیند روی کاغذ، انگار می‌شود یک خط در متن داستان کوتاهی که تازه بهنجار نوشته نشده. می‌شود داستانی که مبتلا به پِی‌رنگی نامتعارف شده و لاجرم ابهام و پیچیدگی در روایت می‌شود مشخصهٔ اصلی‌اش طوری‌که معنا و مضمون نوشته تا حدود زیادی بر پایۀ حدس و گمان خواننده، می‌تواند خودش را سرِ پا نگه دارد. اصلاً تو بگو شبیه هذیان‌گویی یک آدم شیزوفرنیک. شرط می‌بندم حالا که اعترافات یک ذهن پریشان را می‌خوانی، بی‌آنکه بخواهی افتاده‌ای به خنده. حتی می‌بینم که سرت را به چپ و راست تکان می‌دهی که امان از دست تو! بد نیست که؟ در چنین اوضاع و احوال غم‌زده‌ای، یکی مثل من پیدا شده که می‌تواند تو را بخنداند. معلوم است که تو یکی نباید بدت بیاید. از شیر مادر حلال‌تر، نوش جانت. اما شرطش این است که اگر از دست من دلخوری، رک و راست بیایی و به خود من بگویی. می‌دانی که من ظرفیتش را دارم. دنیا که به آخر نرسیده. به‌قول گفتنی هنوز جوانیم و جاهل. جوان و جاهل هم تا دلت بخواهد اشتباه می‌کند. حالا برای اشتباهاتشان که نباید آن‌ها را ریخت تو دریا. بنابراین، قایم‌باشک‌بازی را کنار بگذار و از مخفیگاهت بیا بیرون. بگو چه‌کار کرده‌ام که تو این‌طور از دستم رنجیده‌ای. آخر تو که به‌قول گفتنی چند تا پیراهن از امثال من بیشتر پاره کرده‌ای که نباید این‌قدر سخت بگیری. اصلاً به تو نمی‌آید که سخت‌گیر باشی آن هم با من که می‌دانی در عالم رفاقت یک موی گندیده‌ات را با صد تا از این دوستان یک‌شبه تاخت نمی‌زنم. اگر می‌خواهی برای اثباتش بیفتم به قسم‌خوردن و آیه‌آوردن و جان این و مرگ آن بگویم، می‌دانی که این‌کاره نیستم. همان‌طور که اهل تعارف و هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن هم نیستم. باید یادت باشد که همان اول کار که صحبت ولادیمیر منیجر آلزایمری پیش آمد، من نتوانستم مثل بقیه به به‌به و چه‌چه بیفتم و برایت هورا بکشم که عجب کشفی؟ البته که ملتفت بودم چرا می‌خواهی به‌کمک او به دنیای اطرافت نگاه کنی، اما گفتم آخر کسی که دچار آلزایمر شده، چطور می‌تواند منیجر یک ساختمان بشود و آن‌وقت اوضاع ساختمان هم بدون مشکل و بسامان پیش برود؟ تازه این آدم بدون بغلی پر از ودکایش نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. لااقل می‌کردی‌اش نظافتچی ساختمان تا باورپذیرتر بشود. تو، نگاه عاقل‌اندرسفیهی به من انداختی و گفتی، اوهووم! نگو که بهت برنخورد. خورد. بدجوری هم خورد. اما نه که تو اهل فحش و ناسزا گفتن نیستی، طبیعی بود که بگویی، اوهووم. آخ، اگر بدانی این اوهووم‌گفتنت چه بار سنگینی از فحش و ناسزا را با خودش می‌زند تو صورت طرفت؟ تازه تأثیرش بیشتر می‌شود وقتی سکوت می‌کنی و دیگر حتی یک کلمه هم نمی‌گویی. از قصد پشت‌بند ندارد. می‌دانم، تا که آدم فکرش به هرکجا که خواست برود و آنجایش شیرین تا ابد بسوزد. خلاصه اینکه اگر فکر می‌کنی فرزند پیغمبری که شبت به‌خیر! همه اشتباه می‌کنند حتی تو. راستی، فارسی‌نوشتنم بهتر شده است؟ خودم زیاد راضی نیستم. آن‌وقت‌ها که اول جلسهٔ کارگاه ما را مجبور می‌کردی که «پیرامون» این یا آن ژانر داستانی، این یا آن نویسنده و خلاصه این یا آن مکتب ادبی چند خطی، لااقل یک پاراگراف روی کاغذ بنویسیم، خوب ایامی بود. بی‌اغراق، همه راه افتاده بودیم یک‌جوری. شاید غلط غلوط هم قاطی بود اما هر چه بود، ترس ما از نوشتن به‌فارسی بعد از مدتی ریخت. اصلاً چندتایی از بچه‌ها که شده بودند یک‌پا فرهنگ لغت. دائم مشغول غلط‌گیری از این و آن بودند و چه و چه. فکرش را بکن، یک مشت آدم، پیر و جوان، زن و مرد، تو دیار غربت سبیل و سرگردان یکهو برخوردند به توِ ادبیاتچی وسط این چهارراه حوادث. یک‌جوری شدی نوح پیغمبر در دیار غربت و کارگاه داستان‌نویسی‌ات هم شد کشتی نجات برای آن تعداد آدمِ از جهنم‌ در رفته اما پشتِ در بهشت مانده. لابد الان با خودت می‌گویی که من هم شده‌ام یکی مثل آن دستۀ ابن‌الوقت که تو کار خریدوفروش بُت‌اند به یک مشت بیچارۀ بدون عزت نفس. اولاً که این‌ها حرف من نیست. واژه‌به‌واژه‌اش از دهان خانم میم در آمده بود، پیش‌تر. یادت هست رفته بودی ایران برای شرکت در نمایشگاه کتاب و چه و چه؟ ما هم دیدیم حیف است چراغ کارگاه خاموش بماند، تا برگردی. جمع شدیم دور هم و چراغش را گیراندیم مثلاً. نبودی که ببینی، همه مثل مرغ سرکنده، بی‌قرار و طپان. آنجا، خانم میم برای آرام‌کردن بچه‌ها، رفت تو فاز گریه‌گرفتن از حضار محترم و چه خوب هم گرفت. بین خودمان بماند، من که به سنگدلی شهرهٔ خاص و عامم، نتوانستم زیاد مقاومت بکنم چیزی نمانده بود که آن چهرۀ همیشه غضبناک و نفوذناپذیرم ترک بردارد، اما تا دیدم اعتبارم در خطر است از ترفند خودت استفاده کردم و بدو راهی دست‌شویی شدم. خلاصه‌اش، آنجا بود که تو شدی نسخۀ معاصر حضرت نوح. خدا کند حالا به گوش این یارو نتانیاهو نرسد که ما پیغمبرشان را بی‌چک‌و‌چانه صاحب شده‌ایم. یکهو دیدی این دیوانه افسار پاره کرد و لشکر کشید سمت ما که آهای نفس‌کش! اما حالا از شوخی گذشته، کاری که تو کردی به‌جان جفتمان، از بابابزرگ نوح هم برنمی‌آمد ها. تنها پس از گذشت یک سال، هر هفته لااقل یک داستان تازه از خود بچه‌ها داشتیم. کار تا آنجا بالا گرفته بود که دیگر مجلات محلی برای بازتاب نوشته‌های اعضای کارگاه کفایت نمی‌کرد و ردپای بعضی از آن‌ها را می‌شد در جُنگ‌های اروپا و مسابقات ادبی اینجا و آنجا دید. خُب، این کار از عهدۀ هر کسی بر نمی‌آمد که. فکر نکنی که می‌خواهم هندوانه زیر بغلت بگذارم و مثلاً تو رودربایستی بیندازمت که حالا جواب سلام ما را بالاخره بدهی. فقط می‌خواهم مثل گذشته‌ها، رک‌و‌پوست‌کنده حرف دلت را بزنی که چه شده، چرا دیگر جواب پیام‌هایم را نمی‌دهی؟ لابد چون من بالاخره داستان‌نویس نشدم و مثل بقیۀ بچه‌ها، کتاب به چاپ ندادم، با خودت فکر کردی که بهتر است خودت را از شر دوستی با من خلاص کنی و کنارم بگذاری؟ یعنی می‌خواهی بگویی همۀ حرف‌هایی که راجع به رابطۀ دوستی میان من و خودت به مجید گفته بودی، همه‌اش فقط حرف بود، باد هوا؟ باورم نمی‌شود.</span></span></p>
<figure id="attachment_22639" aria-describedby="caption-attachment-22639" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22639" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Main-Image.jpg?resize=333%2C500" alt="زنده‌یاد محمد محمدعلی، ونکوور، کانادا - عکس از سیما غفازاده" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Main-Image.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Main-Image.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-22639" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">زنده‌یاد استاد محمد محمدعلی، ونکوور، کانادا &#8211; عکس از سیما غفازاده</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"> خلاصه‌اش که هر چه بیشتر فکر می‌کنم کمتر دستگیرم می‌شود که کجای کار می‌لنگد؟ تو که نمی‌خواهی من تا ابد بنشینم هی روزها و هفته‌ها و سال‌های رفته را مرور کنم و ذره‌بین بیندازم که کجا چه کرده‌ام که این‌طور به تریج قبایت برخورده، هان؟ چند وقت پیش تصادفی آقای گاف را دیدم. احوالت را پرسید. گفتم خوبی و سخت مشغول آماده‌کردن یک کتاب تازه برای انتشار. گله‌مند بود. می‌گفت فلانی یعنی تو، زیادی لی‌لی به لالای بعضی‌ها می‌گذاری، بی‌خود و بی‌جهت بزرگشان می‌کنی طوری که طرف، امر بهش مشتبه می‌شود که فیلیپ راث شده یا که یک سالینجرِ نوع ایرانی. گفتم تا آنجاکه من می‌شناسمش از این عادت‌ها ندارد که بی‌بُته‌ای را معتبر جلوه بدهد. لابد چیزی در آن بعضی‌ها می‌بیند که ما نمی‌بینیم. گفت یعنی می‌فرمایید ایشان علاوه بر دانش و احاطه‌اش در ادبیات، حالا علم غیب هم دارند؟ گفتم شاید! دید که آدمش را عوضی گرفته، حرفش را عوض کرد و بعد هم زود شرش را کم کرد. می‌بینی، چه آدم‌هایی دوروبر ما را پر کرده‌اند؟ طرف خشتکش را پاره کرده تا یک کتاب در بیاورد، آن‌وقت دریغ از یک خسته نباشیِ خشک و خالی. تازه شاکی هم می‌شوند که چرا یکی کتابش را به چاپ داده. یکی نیست به این غیربعضی‌ها بگوید که آخر آقای من، گر تو بهتر می‌زنی، خُب بستان بزن! راستی حرف از ساز و زدن به میان آمد. مگر تو قرار نبود من را با دوست تازه‌ات که تعلیم آواز می‌دهد آشنا کنی، چه شد؟ نکند آن‌همه تعریفت هم از صدای من، صرفاً برای دلخوش‌کردن من بوده؟ به‌جان جفتمان، اگر بفهمم که الکی خواسته بودی لی‌لی به لالای من بگذاری که دیگر نه من، نه تو. چه معنی دارد؟ بار اول که گفتی، گفتم حالا یک چیزی پراندی که اوقات خوشمان ضایع نشود، اما بعدها که چند بار دیگر از خوش‌صدابودنم گفتی و حتی از جان من هم مایه گذاشتی، گفتم لابد حقیقت دارد. یادت است که؟ خیلی خوش‌به‌حالم شد و همیشه که به یاد حرفت می‌افتادم، مثل حالا که افتادم، انگار قند توِ دلم آب می‌شود. آخر جان من، مگر جان من بادمجان است؟ به‌جان خودت، اگر الکی گفته باشی، خیلی از دستت دلخور می‌شوم. یادت است که قرار دوستی ما اصلاً بر پایهٔ راستی و درستی شکل گرفت و من جانم را گرو می‌گذارم که هرگز از این روال پا کج نگذاشته‌ام. گمان نمی‌کنم که تو نیز جز این کرده باشی، لااقل تا همین اواخر. برای همین است که فکر می‌کنم اگر سوءتفاهمی پیش آمده که گویا آمده، راهش این است که به‌قول انگلیسی‌ها فِیس‌تو‌فِیس، بنشینیم و خودمان حلش کنیم. دیگر نمی‌دانم چه بگویم. ا</span><span style="font-weight: 400;">ز دشمنان بَرَند شکایت به دوستان / چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ حالا بهت بر نخورد؟ این بیت یکهو به ذهنم رسید و ازآنجاکه بنا بر پایهٔ راستی و درستی است، گفتم از حالی هم که در آنم، برایت بنویسم. حقا که این سعدی برای خودش یک دنیاست. تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟ تشبیهات و توصیفات این آدم نظیر ندارد. راستی </span><span style="font-weight: 400;">به یاد ندارم که تو هیچ‌وقت در جلسات کارگاه دربارهٔ داستان‌های غنایی چیزی گفتی باشی یا اگر گفتی باشی چه‌ها گفته‌ای، اما گویا یک منتقد آمریکایی به‌نام آیلین بالدشویلر آمده آن را فرموله کرده و درباره‌اش کلی داد سخن داده است. راجع به او چیزی خوانده‌ای یا شنیدی؟ امان از دست این غربی‌ها! دماغشان را می‌گیرند دستشان و اینجا و آنجا بو می‌کشند و به‌محضی که به چیز تازه‌ای برمی‌خورند، بلافاصله آن را از آن خود می‌کنند و می‌نشینند به توضیح و توصیف ویژگی‌هایش. این‌طوری می‌شوند متخصص و منتقد ادبی. چشم ما کور! ما یا اصلاً تو باغ این چیزها نیستیم یا اگر که کسی بخواهد برود تو این باغ‌ها، دست‌به‌یکی می‌کنیم و جوری زیر پایش را خالی می‌کنیم که طرف مثل سگ از کرده‌اش پشیمان می‌شود. تف سربالاست می‌دانم، اما همین است که هست. کمی که جستجو کردم دیدم از این‌گونه داستان‌های مدرنیستی چندتایی خوبش را به فارسی داریم. «جزیره» نوشتهٔ زنده‌یاد غزاله علیزاده، «ابر بارانش گرفته» نوشتۀ شمیم بهار و داستان «سلوک» دولت‌آبادی گویا از این دست داستان‌ها هستند. حالا یک وقتی که همدیگر را دیدیم می‌توانیم بیشتر در این‌باره با هم صحبت کنیم، خبرش با تو. ببین، همچین هم که فکر می‌کنی ما بیقِ بیق تشریف نداریم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌هرحال، همان‌طور که گفتم می‌توانیم درباره‌اش با هم بیشتر حرف بزنیم. اصلاً می‌توانیم از دم در خانه‌ات قدم‌زنان برویم سمت کافه جِلاتو. بستنی اکبرمشتی هم مهمان من. بعدش هم می‌توانیم برویم لب اقیانوس بنشینیم و تو یک نخ بهمن کوچولو بگیرانی و من هم قول می‌دهم که در دودکردنش با تو شریک شوم. بهتر از این؟ صحبت بستنی اکبرمشتی که می‌شود، یک دنیا خاطره از آن ته ذهنم خودشان را می‌کشند بالا، می‌آیند جلوی چشمم و من بی‌اختیار می‌روم ایران، تهران، تو امیریه و بعد خیابان گرگان. شنیده‌ام که حالا میدان تجریش، تو خیابان شهرداری نرسیده به ناهید یک جایی هست که بستنی اکبرمشتی‌اش، مشتی است. تو که رفته بودی ایران، وقت کردی بروی آنجا؟ راستی هرگز به تو گفته‌ام از اینکه تو می‌توانی بروی ایران، همیشه یک عالم خوش‌به‌حالم می‌شود؟ آن اندازه که تو را می‌شناسم، تو هرگز نمی‌توانستی یک تبعیدی باشی. غم دوری از وطن برای تو از صد تا سرطان هم کشنده‌تر می‌شد آن‌وقت. گرچه، از وطن چندان خیری هم به تو نرسیده، اما باز وطن‌وطن‌کردن‌هایت ما را هم که مثلاً جهان‌وطنیم، یک‌پا وطن‌پرست کرده، از مصدق هم ملی‌تر. جالب است، حالا، یعنی همین الان آن‌قدر هوس یک نخ سیگار بهمن کوچولو کرده‌ام که نگو! کبریتش دم دستم هست، اما خود سیگارش نیست. تو هم که بسته‌بسته برایت از ایران می‌آورند، هیچ‌وقت نگفتی، یک پاکتش را بدهم به این طفلک بلکه یک وقت که هوس کرد، دم دست داشته باشد. از تو بعید است این‌همه ناخن‌خشک باشی. راستی یادم آمد، مگر قرار نبود، هزارویک‌شب را بدهی بهاره‌خانم برایم بیاورد؟ من که نگفته بودم. خودت گفتی یک سری تازه‌اش را برایت سوغات آورده‌اند و تو می‌توانی آن دو جلد قدیمی‌ات را بدهی به من. نکند دادی برایم بیاورد اما بهاره‌خانم مال خود کرده آن‌ها را؟ اگر این کار را کرده باشد که واویلا. تو که رو نداری آن‌ها را پس بگیری و بدَهی‌شان به من. دیشب اگر آمده بودی، همه‌چیز می‌توانست به خیر و خوشی تمام شود. من که با کسی تعارف ندارم، اول شما را می‌انداختم جلو و بعد خودم سر صحبت را باز می‌کردم که دزد حاضر و بز حاضر! هزارویک‌شب ما چه شد؟ نیامدی که. خوشبختانه، هر بهانه‌ای که داشته باشی نمی‌توانی بیشتر از یک هفتۀ دیگر خودت را مخفی کنی؟ عید نوروز در راه است. می‌دانم که روحیه‌ات با دیدوبازدیدهای دنیای مجازی، چندان جور نیست. مجبوری رو نشان بدهی بالاخره. باید یک جایی آفتابی بشوی. آن‌وقت من می‌دانم و تو! حالا هم این نامه را بدون گفتن تبریک عید به پایان می‌برم. نمی‌خواهم روی کاغذ حرامش کنم. باید روی گلت را ببوسم و درِ گوشت بگویم: «دوست یک‌دانۀ من، جناب استاد، عیدت مبارک! صد سال به از این سال‌ها!»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهارشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۴۰۲</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/31/%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%a6%d9%85-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%a7%db%8c%d8%a8/">حضور دائم یک غایب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/03/31/%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%a6%d9%85-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%a7%db%8c%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22635</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در سوگ آقای نویسنده </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Oct 2023 17:03:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا حجامی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21467</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. محمدرضا حجامی &#8211; ونکوور از مرگ بیزار نیستم که مرگ اگر نبود، زندگی تبدیل به یک عادت پیش‌پاافتاده‌ای می‌‌‌شد، پَست تا حد یک پول سیاه. حتی شکایتی هم در حد نق‌زدن‌های معمول و مرسوم ندارم. چه، به‌روشنی می‌‌‌دانم که مرگ بنابه‌سرشت خویش به زندگی دستبرد می‌‌‌زند، و با هیچ‌کسی از سر خصومت و دشمنی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/">در سوگ آقای نویسنده </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمدرضا حجامی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مرگ بیزار نیستم که مرگ اگر نبود، زندگی تبدیل به یک عادت پیش‌پاافتاده‌ای می‌‌‌شد، پَست تا حد یک پول سیاه. حتی شکایتی هم در حد نق‌زدن‌های معمول و مرسوم ندارم. چه، به‌روشنی می‌‌‌دانم که مرگ بنابه‌سرشت خویش به زندگی دستبرد می‌‌‌زند، و با هیچ‌کسی از سر خصومت و دشمنی روبرو نمی‌شود. اتفاقاً اگر ایرادی به او وارد باشد، این است که در منش و رفتارِِ عاری از شفقت و دلسوزی‌اش بسیار عادل است. مرگ، شاه و گدا نمی‌شناسد. به گنج قارون هم خریدنی نیست و در برابر هیچ سلاحی، جا نمی‌زند و تسلیم نمی‌شود. اما این هیولا یک پاشنۀ آشیل دارد و آن خودِ زندگی است. زندگی، دوشادوش مرگ از ازل، با خلق زیبایی‌های گونه‌گون، کِشت و داشتِ بذر خوشی و نشاط در درون آدمی، چون سد سکندر در برابر مرگ می‌‌‌ایستد و دردِ گاه جانکاه آن جای ربوده‌شده را با هنرمندیِ بی‌نظیری تسکین می‌‌‌دهد و بی‌رجزخوانی و های‌وهوی، حتی تا التیام آن درد، ثابت‌قدم به پیش رانده و می‌‌‌راند. اما آن زیبایی تسلی‌بخش و آن شکوه طرب‌انگیزِ التیام‌بخش، کجاست؟ طبیعت، به‌طور کلی زیبایی‌های خیره‌کنندهٔ نهفته و آشکار بسیار دارد. گل، به‌طور مشخص زیباست. عطر گل در فضای طبیعت دل‌انگیز است اما به‌باور من، آن چه از گل و عطر گل و… اثربخش‌تر و کارسازتر است، زندگیِ آن «بعضی نفرات» است. بعضی‌ها که در کنار ما زندگی می‌‌‌کنند و آن‌گاه که به‌دست مرگ شکار می‌‌‌شوند، درست آنجا، یادی می‌‌‌شوند کارساز و ماندگار در ذهن و ضمیر ما. درست آنجا که مرگ سایۀ آن «بعضی نفرات» را از بالای سر ما کنار می‌‌‌زند و با خود به یغما می‌‌‌برد، به‌ناگهان نقش نادری در یادها حک می‌‌‌شود که به ارزش زندگی می‌‌‌افزاید. این نگار بی‌همتا اما، همواره با دردی سهمگین میان رگ‌ها و حسرتی مهلک در استخوان‌ها و یک آه عمیق و سوزناک از درون سینه‌هاست که آغاز می‌‌‌شود. آری، درست آنجاست که زندگی دست‌به‌کار می‌‌‌شود و تابلویی خلق می‌‌‌کند در یاد به‌یادگار و ما پیش چشم و از پس سیل اشک‌ها، همۀ آن لحظات شیرین، همۀ آن هم‌صحبتی‌ها، آن همدلی‌ها، آن دلگرمی‌دادن‌ها، آن با هم‌ خندیدن‌ها، آن با‌ هم ازبغلی‌خوردن‌ها، و آن‌همه آرزوهای خیر برای مردمانی که می‌‌‌شناسیم و نمی‌شناسیم،… همه را در یک قاب، روی پردۀ ذهن خویش، زلال و شفاف به تماشا می‌‌‌نشینیم تا با اتکای آن به مرگ دهن‌کجی کنیم و آن‌قدر در این راه پای بفشاریم که مرگ به ضعف و زبونی خویش اقرار کند. محمد محمدعلی، یک تن از آن بعضی نفرات است. او که در شهر ما سکنی داشت، در بعدازظهر پنجشنبه، چهاردهم سپتامبر به‌دست مرگ از میان ما رفت. اما تابلویی که از او به یادگار مانده است، چنان از شور زندگی پر است که ما ازجمله نیک‌بختان این عالم، می‌‌‌توانیم هر روز با رجعت به آن، جان خویش را تازه کنیم و هر شب، خستگی از تن در کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیک‌بخت بودم که از نخستین اعضای کارگاه داستان‌نویسی او شدم و از این‌رو، تاکنون و تا همیشه به خود بالیده‌ام. این تعلق خاطر عمیق، دلایلی چند دارد که همه از چشمه‌ای آب می‌‌‌خورد که میراب کاردانش محمد محمدعلی بود و حالا پس از گذشت بیش از یک دهه، لبریزم از خاطرات خوش و فراموش‌ناشدنی آن. به‌راستی گمان می‌‌‌کنم توشه‌ای که از آن برگرفته‌ام تا روزی که باشم، برای تروتازه‌کردن روان و به‌دربردن خستگی تنم، از بس نیز بیشتر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایران که بودم، چند باری اینجا و آنجا، نامش را شنیده بودم. اما آنچه باعث شد تا روی نام او مکث کنم و سپس به جرگهٔ خوانندگان نوشته‌های او درآیم، برمی‌گردد به کتابی از او با عنوان «سه گفتگو». او با محمود دولت‌آبادی، اخوان ثالث و شاملو به گفتگو نشسته بود. از میان آن سه، شاملو شخصیت موردعلاقۀ من بود. با خود گفتم، کسی که با شاملو نشست و برخاست کرده و حالا حاصل این نشست و برخاستش را به چاپ داده، نمی‌تواند هر کسی باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین گمانه‌زنی من گرچه حاصل یک واکاوی کم‌عمق و سرسری بود، اما راهنمای بدی نبود تا من با نام انسانی آشنا شوم که بعدها در غربت، از سر اتفاق بشود یک معلم، یک دوست و در دوستی نیز بی‌کم‌وکاست و شش‌دانگ.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال‌های غربت، از من انسانی کم‌حرف، بی‌مدارا و بدگمان ساخته است تا جایی که در برخوردهای اجتماعی نه‌تنها متکلم وحده نیستم، بلکه در مواقعی که حتی طرفِ پرسش قرار می‌‌‌گیرم جز با جواب‌های کوتاه پیش‌تر نمی‌روم. اما در کارگاه داستان‌نویسی او بود که این (حالا) خصلتِ رفتاری من، جایش را به بلبل‌زبانی که نه، تا وراجی کشانده می‌‌‌شد! در حضور ایشان، می‌‌‌توانستی بی‌آنکه حساب و کتاب کنی، خودت باشی و در این فرصت به‌غایت باارزش، خودت را بهتر بشناسی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گمانم جلسهٔ سوم یا چهارم کارگاه بود. روز سختی داشتم. خسته و عصبی به جلسه رسیدم. او داستانی از خودش را برای ما خواند. نوبت به من رسید که نظرم را راجع به داستان بگویم. من سبک‌سرانه، همه‌چیز، هرچیز که عاری از نقد و نظر درست و سازنده بود، گفتم و آن‌قدر پیش رفتم که تا لحظاتی پس از بازماندنم حتی، فقط سکوت بود. صدای سکوت مجبورم کرد که سر بلند کنم و ناگهانی با او چشم‌درچشم شوم. او با لبخند کم‌پیدای زیرکانه‌ای سرش را تکان داد و تنها گفت: «اوهوم!» جلسه به پایان رسید و من باز با یک پیش‌داوری بچه‌گانه، با این گمانه‌زنی که دیگر شانس حضور در کارگاه او را نخواهم داشت، بی‌آنکه از کسی خداحافظی کنم، قصد رفتن کردم. او نامم را صدا زد و از من خواست که بمانم. ماندم. خلوت که شد. در حالی که کتاب و دیگر نوشته‌های روی میز را در کیفش می‌‌‌گذاشت، با اشارهٔ سر از من خواست بروم نزدیک‌تر. طوری که کسی نشنود، گفت: «خسته نباشی! خوب بود… به نکته‌های خوبی اشاره کردی… اصلاً مزیت این کارگاه شنیدن نظرات موافق و مخالف است، حالا هر که و هر چه که باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مانده بودم چه بگویم که ادامه داد: «بقیه‌اش باشد تا هفتهٔ آینده که بیشتر با هم صحبت کنیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و من نه هفتۀ بعد از آن بلکه سال‌های سال، به کارگاه داستان‌نویسی او رفتم و خواهم رفت تا روزی که نباشم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال‌ها بود که می‌‌‌نوشتم، گرچه نه پیوسته و نه برای نویسنده یا مثلاً شاعرشدن. اما هر چه از هم‌وندی من در کارگاه می‌‌‌گذشت، هر چه به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌‌‌شدم، بیشتر به رمز و رازی که در نوشتن نهفته بود، پی می‌‌‌بردم و از این راه چنان دچار تغییر شدم که حالا نوشتن عادت هرروزۀ من است، نه برای نویسنده‌شدن بلکه در اساس برای بهره‌مندی از لذت یگانه‌ای که خود نوشتن باعث‌وبانی آن است. این حظ و کیفِ غیرقابل‌تقسیم با غیر، تحفۀ بسیار گرانی است که از او (بی‌هیچ چشم‌داشتی) به من رسیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کارگاه داستان‌نویسی‌اش، داستان‌های بسیاری از نویسندگان نامی و گمنام دنیا را خواندیم و داستان‌های بسیاری نیز نوشتیم و هربار، دربارۀ آن‌ها به بحث و گفتگو پرداختیم بی‌آنکه حتی یک‌بار ملالی پیش‌آمد کند بلکه درست برعکس این‌همه، تنها به نزدیکی هرچه بیشتر و بیشتر ما انجامید تا جایی که حالا این پیوندهای صمیمی ما را تبدیل به یک خانوادۀ بزرگ ادبی کرده است. اما این‌همۀ آن چیزی نیست که کارگاه ما را برجسته و نمونه ساخته است. پیشگفتاری که ایشان بسته به موضوع داستان، ساختار و سبک داستان،… تهیه می‌‌‌کردند به‌مدد التزام ناگفته‌ای، همه باید با قلم و بر روی کاغذ به‌فارسی می‌‌‌نوشتیم. او به‌حکم وظیفه، تمرین نوشتن با دست و مهم‌تر از آن به‌فارسی‌نوشتن را در میان ما، تا یک عادت و اعتیادی ترک‌ناشدنی پیش برد. زبان فارسی در واقع برای او که یک مهاجر بود، معنایی به‌حجم وطن داشت و از این‌رو، حالا نسبت به مردمی که از آن‌ها دور افتاده بود، چنان احساس وظیفه می‌‌‌کرد که روز و شب نمی‌شناخت. او تا آنجا که در توان داشت، از زبان فارسی نگهبانی و مراقبت کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنر برای او نان نداشت اما تا آخرین دم، شراب زندگی‌اش بود. نویسندگی گرچه انتخاب اول و آخر او بود، اما کمتر نانِ سفرۀ او شد، و در عوض می‌‌‌رفت تا قاتل جانش بشود. او که یک نویسندهٔ شش‌دانگ بود و احساس، تخیل، اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف می‌‌‌نوشت و هربار رستم‌گونه خود را به آب و آتش می‌‌‌زد تا از هفت‌خوان سانسور بگذرد، به‌هنگام گذر از پیچ تند یک خان، به‌همراه بیست تن دیگر در حالی‌که با اتوبوس قصد سفر به ارمنستان داشتند، تا آستانۀ مرگ پیش رفت. طبق قرار ازپیش‌تعیین‌شده، به گردنۀ حیران رسیده نرسیده باید به ته درۀ سقوط می‌‌‌کردند… اما معجزه‌ای صورت گرفت تا او و همراهان زنده بمانند. گرچه پس از آن نیز مقرر کرده بودند که از نوشتن دست بکشد. برای مدتی این طور وانمود کرد، اما این نقش را نه‌تنها برازندۀ خویش نیافت، بلکه آن را تن‌دادن به یک مردن تدریجی پنداشت. پس دوباره به قلم پناه برد و درِ تخیل و اندیشهٔ خویش را گشود و اینچنین تا آخرین ساعات زندگی مست شرابی ماند ناب. بی‌گمان هنوز مستِ این شراب بود که از میان ما رفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخرین بار که او را دیدم سر قرار شنبه‌ها بود. دو سه هفته‌ای بود که از او خبر نداشتم و سخت دلتنگ دیدنش بودم. به‌محض دیدنم گفت: «چه خوب شد آمدی! از صبح چند بار می‌‌‌خواستم به تو زنگ بزنم اما هی با خودم گفتم، شاید گرفتار باشد.» بعد بلافاصله چاپ دوم کتاب «واقعیت و رؤیا ۲» را از کیف درآورد و داد دستم. خواستم در آغوش بگیرمش و رویش را ببوسم. محترمانه پرهیز کرد. گفت: «بدجوری سرما خورده‌ام. نمی‌خواهم آلوده شوی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «آقا، هر چه از دوست رسد، نیکوست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «نه! این سرماخوردگی کاری با من کرده که حتی نمی‌توانم سیگار بکشم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد در میان سرفه، خندید و دوباره گفت: «تو فکرش را بکن! کار به جایی رسیده که حتی نمی‌توانم سیگار بکشم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگران شدم اما چیزی نگفتم و بعد همراه دوستانی که از اینجا و آنجای شهر به دیدنش آمده بودند، از هر دری گفتیم، خندیدیم و مثل همیشه آه کشیدیم و طبق معمول او بود که علی‌رغم ناخوشی‌اش، چالاکانه میدان‌دار بود. روز که به انتهای خود نزدیک شد، به‌اتفاق ماموستا جمال کردستانی، تا در خانه‌اش با او رفتیم. وقت خداحافظی که رسید، دوباره گفت: «خوب کردی که آمدی، عزیز! زودبه‌زود بیا. می‌دانی که تا من باشم، این شنبه‌ها هست!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «البته! دیدن شما همیشه برایم مغتنم است… شما که می‌دانی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سری تکان داد و گفت: «می‌‌‌دانم، می‌‌‌دانم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما آن سرماخوردگی لعنتی، تله‌ای بود که مرگ برای او پهن کرده بود و او علی‌رغم همۀ تلاشی که کرد، رها نشد و شکارِ مرگ شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا من مانده‌ام و آن تابلوی زیبایی که او نقاشی‌اش کرده است. خیره به آن تابلوی زیبا، به‌روشنی و زلالی آب می‌‌‌بینم محمد محمدعلیِ نویسنده، شرافتمندانه قلم زد و شرافتمندانه‌زیستن درس اول و اساسی کارگاه داستان‌نویسی او بود. یادش با من خواهد ماند. این تابلو جایگزین ندارد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/">در سوگ آقای نویسنده </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%88%da%af-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21467</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Jun 2017 03:38:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیر درویشی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[پریا ترکمان]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ فرهنگ و هنر ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستانخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[شامل کناری]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه نیکوکار]]></category>
		<category><![CDATA[فرشته احمدی]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ ایزدپناه]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[گروه فرهنگی رویش]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا حجامی]]></category>
		<category><![CDATA[نورث‌ ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ینا صاحب اختیاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=5731</guid>

					<description><![CDATA[<p>جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5733" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5734" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5735" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5736" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5737" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5738" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5739" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5740" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=500%2C500" alt="" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5741" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5742" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5743" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?resize=500%2C479" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="479" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?resize=300%2C287&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5744" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5745" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?resize=500%2C304" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="304" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?resize=300%2C182&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پریا ترکمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرشته احمدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مینا صاحب اختیاری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فریبا فرجام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمدرضا حجامی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امیر درویشی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نوشا وحیدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شامل کناری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فاطمه نیکوکار (داستان ایشان توسط امیر درویشی خوانده شد)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیکی فتاحی (ایشان شعر خواند) </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حمید مساح </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فروغ ایزدپناه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد محمدعلی</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5731</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-22 23:28:48 by W3 Total Cache
-->