<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مجموعه‌داستان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مجموعهداستان/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مجموعه‌داستان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مجموعهداستان/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی‌مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه‌داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26589</guid>

					<description><![CDATA[<p>شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران «شهر کریستال»*، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست. مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست. از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«شهر کریستال»*</span><span style="font-weight: 400;">، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را نیز همچون صلیبی به‌دوش کشیده‌اند و با خود برده‌اند، نه‌تنها رها نشده‌اند، بلکه اندک‌آرامش دیرین را هم از دست داده‌ و غمِ غربت را نیز بر آن افزوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«زخم‌هایی که مثل خوره، روحشان را می‌خورد»، در مکان‌های پُرزَرق‌و‌برق و کریستال‌گونهٔ شهر فرنگ، همچنان ناآرام و سرگردانشان می‌سازد. [مادهٔ] «کریستال» اما خلسه‌آور و ویرانگر نیز است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رئیس‌دانا به ما نشان می‌دهد که اگر از درون به آرامش نرسید، توقع رستگاری در هرکجای این دنیا، زیر این آسمانِ یک‌رنگ، آرزویی محال است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر شخصیت‌های اصلیِ داستان‌ها، زنان‌اند. زنانی که بین دو دنیای ذهنی و حقیقی، آویزان مانده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب با دو یادداشت: یکی «دربارهٔ نویسنده» و دیگری «یادداشتِ نویسنده» آغاز‌ می‌شود و ۱۵ داستان و ناداستان را دربرمی‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازآنجایی‌که بیشتر راویان‌ِ داستان‌ها زنان‌اند؛ یا شخصیت اصلی داستان‌ یک یا چند زن است؛ طبیعتاً نگاه زنانه بر کتاب غالب است. نگاه انسانی و مادرانهٔ رئیس‌دانا در بسیاری از روایت‌ها به چشم می‌آید.</span></p>
<figure id="attachment_26594" aria-describedby="caption-attachment-26594" style="width: 400px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-26594" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=400%2C500" alt="مریم رئیس‌دانا" width="400" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?w=400&amp;ssl=1 400w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=240%2C300&amp;ssl=1 240w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /><figcaption id="caption-attachment-26594" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تجربه‌های مهاجران و تبعیدیان، طغیان علیه وضع موجود، مشکلات و فشارهای اقتصادی و اجتماعی، ناسازگاریِ فرهنگی، تلاش برای کسبِ هویت جدید در جامعهٔ میزبان و گاهی برعکس، تلاش برای حفظ هویت و خاطرات گذشته، به‌مثابهٔ ضربه‌گیری برای روح آسیب‌دیده، بحران ازدست‌دادن، سوگواری‌کردن، عشق و فراق و دغدغه‌های متفاوت دیگر را در ذهن و زبان و روح قهرما‌ن‌ها و ضدقهرمان‌های کتاب می‌توان‌ دید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داوری‌های تنیده‌شده در داستان، عموماً از نگاه جامعه و طیف‌های متفاوت فرهنگی طرح می‌شود؛ و لزوماً باور نویسنده نیست. تو گویی آدم‌هایِ کتاب بر روی یک صحنهٔ تئاتر، زندگی‌ِ پُررنجشان‌ را در مقابل چشمان بیننده [در اینجا خواننده] بازی می‌کنند، بدون داوری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زبان داستان‌ها فارسیِ محاوره‌ای ساده و روشنی است که گاهی با واژه‌های فرنگی همراه می‌شود. اصطلاحاتی مانند: «زِرزِرکردن، هِروکرکردن، می‌زنگم» را در کنار کلماتی مانند: «تِکست‌دادن، مووْکردن، لوکلاس‌بودن، سِیف درایو» می‌بینید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به فراخورِ متن از اشعار و گفته‌های دیگران، و ضرب‌المثل‌ها و کنایات و اصطلاحات عامیانه نیز استفاده می‌شود. اشعار فرنگی از شاعران دیگرزبان‌ها و نیز پاره‌هایی از جملات قصار بزرگان آن‌ها نیز در سراسر کتاب دیده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، داستان چهارم این کتاب است. آن را با هم‌ مرور کنیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، شهر فرنگ است و بازتاب‌دهندهٔ غربت است و ناسازگاری و ناهمخوانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عده‌ای در بافتِ جامعه تنیده می‌شوند و برخی تا پایان عمر با مجموعه‌ای از ناسازگاری‌ها، مواجه‌اند‌.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واژهٔ «کریستال» در این داستان ایهام دارد. در نام کتاب و این داستان، حاملِ معنایِ زرق‌و‌برق و تجمل است؛ اما معنای دوم آن، بر مادهٔ مخدر خطرناکی دلالت دارد که دختر فتانه در داستان، مبتلایِ آن است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«یه مرد جوون با تمسخر و تحقیر می‌گه خونه باشین تا براش اندازهٔ یه شهر کریستال بیارم تا دختره حال کنه.»</span></p>
<figure id="attachment_23214" aria-describedby="caption-attachment-23214" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="wp-image-23214 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="جلد کتاب شهر کریستال" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23214" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلد کتاب شهر کریستال</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راویِ اول‌شخصِ داستان، هما نام دارد که با استفاده از تکنیکِ جریان سیال ذهن، و با رفت و برگشت زمانی، داستان زندگیِ خود و خانوادهٔ شوهرش را روایت می‌کند. او مهاجر است. در سانتامونیکا زندگی می‌کند. نویسنده و مترجم است و با کار و تلاش، هویت تازه‌ای کسب کرده و چند خانه در چند کشور خریده و احترام دیگران را به خود جلب‌ کرده‌ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقادانه به جامعهٔ ایرانی مهاجر می‌نگرد. تضادهای رفتاری و گفتاری آن‌ها را می‌بیند. سعی می‌کند از تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها دوری کند، اما ناخواسته و گاهی بنابه‌مصلحت، درگیر «مهمانی‌های مبتذل خانوادگی» می‌شود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«روز مادرِ زهرماری، یا روزِ پدر کوفتی؛ خلاصه یه همچین چیزی: عید نوروز، کریسمس، یا یه کوفتِ دیگه. طبق معمول ایرانی‌ها همه‌جا، حتی توی عروسی هم باید بحث سیاسی و مذهبی کنن!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بی‌فرهنگی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«همیشه هم همه دارن اعتراض می‌کنن که چرا من این‌قدر لباس می‌پوشم. احمقا! آخه به شما چه مربوطه که من سردمه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زنان در این بزم‌ها، با فیس و افاده فارسی-انگلیسی حرف می‌زنند و در نهایت غرب‌گرایی، از رمال‌ها و فالگیرها سخن می‌گویند؛ و با ظاهر متجددمآبانه، از سنت‌های به‌جاماندهٔ وطنی دفاع می‌کنند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فتانه که یه قلب گندهٔ الماس گردنش آویزون کرده بود و یه انگشتر الماس به‌بزرگی دماغش هم به انگشتش، با یه لیوان آبجو توی دست، و نخ سیگاری توی دست دیگه، با مینی‌ژوپ تنگ آبی، یه لنگ لاغرش رو که رگ‌هاش زده بود بیرون، انداخت روی لنگِ محترم دیگه‌ش و شروع کرد به سخنرانی که، کسی به امام‌علی حرفی نزنه، امام علی فِیوِریت منه… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن‌های قصه در نهایت اما، «جنس دوم» محسوب می‌شوند و در جامعهٔ مردسالار، از طرف مردان مهمانی به تمسخر گرفته می‌شوند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چشمم افتاد به شوهرم که مثل توپ تنیس&#8230; از حیاط پرتاب شد به سالن&#8230; دوباره برگشت به حیاط و ادامهٔ هِروکِر و سیگاردودکردن با مردها&#8230; حتی گوشه‌چشمی نگاه نکرد ببینه زنش در چه حالیه، و کجاست، و چه می‌کنه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه، خواهرشوهرِ هما، زندگی از‌هم‌گسیخته‌ای دارد. عادت به دروغ‌گفتن و قماربازی دارد و دخترش معتاد است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر فتانه مبتلا به پارانویاست. اسم ندارد، و به‌دلیل استفاده از مواد مخدر، رفتار خشنی دارد. مادربزرگش را کتک زده است. از سوی دیگران‌ تحقیر می‌شود. او را مدام «دختره» صدا می‌‌زنند. «تحقیرشدگی و سرخوردگی» نیز پدیدهٔ رایجی در میان آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی در خانهٔ خود درختی کاشته است که برای آرامش‌یافتن، زیر آن می‌نشیند. او حتی در باغچهٔ خانه‌‌اش سبزی‌خوردن می‌کارَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدر رضا و شهاب و فتانه مرده است؛ اما دعوا بر سر ارث‌ومیراثِ پدر تا آمریکا هم کشیده شده است. فتانه استدلال می‌کند که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مَردین که مَردین، انصاف ندارین؟ اینجا مگه ایرانه که مرد دو برابر ارث ببره؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه و شوهرش اصغر که اکنون مرده است، به‌خاطر عشق به قمار، در وگاس ساکن می‌شوند و همه‌چیز را می‌بازند‌. «بازنده‌بودن» وجهِ مشترک بیشتر آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان، پایان‌ باز و مبهمی دارد. حال مادربزرگِ کتک‌خورده بدتر می‌شود و از سرنوشتش باخبر نمی‌شویم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دکتر مگه نگفت فقط یه سکتهٔ ناقصه؟!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانیم پلیس بالاخره با دختر فتانه چه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی آدم‌های قصه غم‌انگیز، ناپایدار و دشوار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب را نشر رها در سال ۲۰۲۴ / ۱۴۰۳ در ونکوور کانادا منتشر کرده است.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">نسخهٔ چاپی کتاب «شهر کریستال» را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد. </span></span><span style="font-weight: 400; font-size: 10pt;">نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://tr.ee/CrystalCity"><span style="font-weight: 400;">https://tr.ee/CrystalCity</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26589</post-id>	</item>
		<item>
		<title>نگین‌هایی پرشمار در کتاب «شهر کریستال»</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/07/03/%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/07/03/%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Jul 2024 01:44:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا حاج دایی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا حاج‌دایی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه‌داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23211</guid>

					<description><![CDATA[<p>نگاهی به «شهر کریستال»*، تازه‌ترین مجموعه‌داستان مریم رئیس‌دانا، نویسنده، شاعر و مترجم ساکن آمریکا فریبا حاج‌دایی &#8211; ایران کتاب «شهر کریستال» اثر دست «مریم رئیس‌دانا» بسیار خوش‌آب‌ورنگ چاپ شده است. در مقدمه از نویسنده و همهٔ کارهایی که انجام داده، دانشگاهی که رفته، ترجمهٔ دو سند بکر مربوط به صادق هدایت، دو زبان خارجی که به‌خوبی به آن مسلط است، ترجمهٔ اشعار ژاک پره‌وِر و مجموعه‌داستان قبلیِ مریم رئیس‌دانا «عبور» و کارهایی که برای غم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/03/%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%84/">نگین‌هایی پرشمار در کتاب «شهر کریستال»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نگاهی به «شهر کریستال»*، تازه‌ترین مجموعه‌داستان مریم رئیس‌دانا، نویسنده، شاعر و مترجم ساکن آمریکا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا حاج‌دایی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب «شهر کریستال»</span><span style="font-weight: 400;"> اثر دست «مریم رئیس‌دانا» بسیار خوش‌آب‌ورنگ چاپ شده است. در مقدمه از نویسنده و همهٔ کارهایی که انجام داده، دانشگاهی که رفته، ترجمهٔ دو سند بکر مربوط به صادق هدایت، دو زبان خارجی که به‌خوبی به آن مسلط است، ترجمهٔ اشعار ژاک پره‌وِر و مجموعه‌داستان قبلیِ مریم رئیس‌دانا «عبور» و کارهایی که برای غم نان انجام داده و… و… می‌خوانیم تا می‌رسیم به اولین داستان مجموعه‌ با نام «نقطهٔ روز».</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ توجه کرده‌اید روز، این مظهر شفافیت و پاکی، فقط یک نقطه دارد و شپش، این خونخوار کثیف، هزاران نقطه؟ این یعنی ما آدمی‌زادگان خواسته و ناخواسته شپش را بر سرمان جا می‌دهیم و با هزار وقاحت «پاکی و روشنیِ» روز را متهم می‌کنیم! این داستان پر است از اشارات فرامتنی که به‌خوبی در داستان نشسته‌اند و به پیشبرد آن کمک می‌کنند. از رمان «آهستگی کوندرا» نقل شده، «عشق در آهستگی»، شکل می‌گیرد. می‌گیرد واقعاً؟ در تمامی آن آهستگی و کش‌آوردنِ زمان چیز بیشتری از معشوق خود درمی‌یابیم؟ سؤالی که داستان پاسخی برایش دارد. داستان زنِ حلقه‌به‌گوش با ریتمی کند و نقاشی‌وار شروع می‌شود و به‌سرعت‌ دوندهٔ دو صد متر رو به خط پایان می‌دود و اینجاست که ترکیب فرم و محتوا به‌خوبی شکل می‌گیرد. این داستان یکی از نگین‌های کتابی است که نگین هم کم ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اتفاقی افتاده، اتفاق وحشتناکی افتاده. داستان دیالوگ‌محور «اِیبل» لابه‌لای صحبت دو نفر از این اتفاق وحشتناک می‌گوید. داستانی جمع‌وجور و بدون حشو و اضافات. گاهی مرگ آدمِ بدِ زندگانی ما تنها چاره است، ولی هست؟ تنها چاره است؟ یعنی رد‌پای او در زندگانی ما نمی‌ماند؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رز بنفش رنگ گلی خاص و چشمگیر است که می‌تواند حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشد. این گل نمادی از جادوشدن، شگفتی، شکوه و راز است و در داستان «رز بنفش» این رز یادگار یک امیر شاهنشاهی است که دخترش روی آن بالا می‌آورد و زنِ واکری‌اش از استیصال رو به دخترش می‌نالد: «روی یادگاری بابات!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آدم‌های این خانواده از کشور و مأمن خود فرار کرده‌اند و گویی روزگار استفراغشان کرده در جایی توی کالیفرنیا، لس‌ آنجلس. آن‌ها گیج‌اند، پریشان‌اند، هیچ‌کس‌اند. و این‌همه آیا برای این نیست که از اساس هم هیچ‌کس بوده‌اند؟ داستان تکان‌دهنده‌ای است. بخوانید و خود پاسخ بدهید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستان «شهر کریستال» رد پای پررنگی از داستان «رز بنفش» را دارد. انگار این دو داستان به‌نوعی یک داستان‌‌اند از دو منظر. زنی که دستی‌دستی نه تنها خودش را به فنا داده بلکه دختر و همسرش را هم به قعر کشیده و حالا دست به دامن قایق نجات دو برادرش شده است و دارد آن‌ها را هم با خود به پایین می‌کشد. این داستان مرا به یاد گفتهٔ معروف چخوف می‌اندازد: </span><i><span style="font-weight: 400;">دوستانِ من بد زندگی می‌کنید، این‌گونه زیستن شرم‌آور است!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه میزان صادقیم؟ اصلاً صداقت آن‌گونه که کانت گفته جزء اصلی حیات اجتماعی است؟ جای دروغ مصلحت‌آمیز کجاست؟ چه کنیم با راست فتنه‌انگیز؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان «مهتاب» با طرح پرسش‌های این‌چنینی خوب ذهن را غلغلک می‌دهد. داستان را که تمام می‌کنی، نیاز داری بنشینی و حسابی با خودت و ذهنت کلنجار بروی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فصل ناتمام» رابطهٔ عاشقانه دو نفر را به‌تمامی بازنمایی می‌کند. دو نفری که یک جان در دو بدن‌اند، ولی زورشان به سنت و والد و والده نمی‌رسد. تلخ است، ولی حقیقی است. رومن رولان در «جان شیفته» می‌گوید: «زنان و مردان یک نسل هم‌تاریخ و هم‌زمان نیستند، گاهی مردان پیش می‌افتند و گاه زنان.» در این داستان می‌بینیم سعید با همهٔ عشقی که به افسانه دارد چون هنوز پایش در لجنِ سنت گیر کرده دودستی خوشبختی و خوشی خود و افسانه را تقدیم سنت می‌کند. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-23214" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="نگین‌هایی پرشمار در کتاب «شهر کریستال» نگاه فریبا حاج‌دایی، نویسنده و منتقد ادبی، به «شهر کریستال»، تازه‌ترین مجموعه‌داستان مریم رئیس‌دانا، نویسنده، شاعر و مترجم ساکن آمریکا #کتاب #ادبیات #کتابخوانی #داستان_کوتاه #شهر_کریستال #شهرکریستال #مریم_رئیس_دانا #مریم_رییس_دانا #جایزه_صادق_هدایت #نشر_رها #نشررها #داستان_کوتاه" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا دردِ فقر را تا مغز استخوانت نچشیده باشی، بعید است در لحظه‌لحظهٔ زندگی‌ات با انصاف‌خواهی و عدالت‌طلبی دست در آغوش بشوی، حتی اگر مادر باشی و غریزه به تو حکم کند هوای فرزندت را داشته باشی، باز فقر که از در درآید عشق مادری را فراری می‌دهد. داستان «هات‌داگ کاسکو» ظریف و ژرف به این مقوله می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فَراداستان یا فراروایت (metanarrative) که داستان انعکاسی هم خوانده می‌شود، گونه‌ای از داستان است که خودآگاهانه توجه خواننده را به داستانی‌بودن متن جلب می‌کند. در روایت‌شناسی نیز، فراروایت روایتی است که به خودش اشاره دارد یا به‌اصطلاحی خودارجاع (self-referential) است؛ روایتی دربارهٔ روایت‌کردن. اگر روایتی توجه خواننده را به داستانی‌بودن متن یا به عمل آفرینش داستان جلب کند، متنی فراروایی به وجود می‌آید. فراروایت به روش‌های گوناگون خواننده را از دنیای داستان جدا می‌کند؛ گاهی ماهیت خیالی یا ساختگی متن را به خواننده یادآور می‌شود و گاهی پشت‌صحنهٔ متن را وارد روایت می‌کند تا توجه مخاطب به امر روایتگری جلب شود. فراروایت ممکن است به مراحل شکل‌گیری خود اثر اشاره کند یا به‌طور کلی به شیوه‌های داستان‌گفتن و روایتگری بپردازد. داستان «جزیره‌ای در دل تهران بزرگ» از این دست داستان‌هاست. فراداستان یا فراروایتی که چون بمبِ خمسه‌خمسه در دل خواننده می‌ترکد و کاسهٔ چه‌کنمی را که تک‌تک ما آدمی‌زادگان در دست‌ گرفته‌ایم به یادمان می‌آورد و باز نقل‌قول دیگری از رومن رولان را در ذهن‌مان زنده می‌کند: </span><i><span style="font-weight: 400;">در دنیا عدالتی نیست، چنین کشفی یا روح را برای همیشه زبون می‌کند و یا بلندمرتبه‌اش می‌سازد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان «میان دیوار» چنان تلخ و چنان واقعی است که دلت می‌خواهد زیر میز بزنی و بگویی که دیگر بازی نمی‌کنی. بگویی دلت نمی‌خواهد پیچیدگی‌های دنیا را ببینی و ترجیح می‌هی دنیا فقط از شکلات و آب‌نبات برایت بگوید. دست‌مریزاد، مریم جانِ رئیس‌دانا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخر چقدر نامردی تو «سیامک»! گاهی فقط می‌روند و گاهِ دیگر می‌روند و رسم مردانگی را هم با خود می‌برند. مردِ داستان «سامسارا» از دسته‌مردان گروه دوم است. آخر چطور این‌قدر نامردی تو سیامک؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کیست که در ایران کتاب چاپ کرده باشد و در ذهنش روی ناشر محترمش بالا نیاورده باشد. فضای کثیفی است فضای نشر در ایران. داستان «شهرت» این فضا را نقاشی کرده، بوی مرد و مردسالاری در فضای نشر را.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌راستی کیست که «رقص باهاری» با آقای تنهایی را تجربه کرده باشد و او را پس بزند. وقتی از تمامی «تن‌ها» بلا برمی‌خیزد، چه همنشینی بهتر از آقای تنهایی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برشی از یک رابطهٔ تمام‌شده. فرزندی که چون «لکه خون» خشکیده‌ای بر زمین پخشیده. مردی که از مردانگی تنها هورمون تستوسترونش را دارد و زنی که عمه هم باشد برای بچهٔ برادرش کاری نمی‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهشت زیر پای مادران است، بهشت زیر پای هر مادری نیست. داستان «خط قرمز» داستان دو مادر است. داستان دو رویکردِ مادری است. داستان نیست، خودِ زندگی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نازی مگه بدون عشق می‌شه زندگی کرد؟… فقط تصور کن روزها، شب‌ها، ماه‌ها و سال‌ها توی انسان روی هم تلنبار بشن، بعد خودت با چشم خودت می‌بینی داری زیرشون دفن می‌شی، خفه می‌شی.» این‌ها را بهروز به نازی گفته بود‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نازی به مریم گفت: «دیگر تمام امید من شده بهروز، بعد تو».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نازی تّلی شده است، روزگار از او زنی تریاکی ساخته. آیا این داستانِ زن علیه زن است، عمه علیه نازی و بعد عمه علیه دوقلوهای دخترِ نازی و یا داستان ونداد است که زمانه از او خروسِ نری ساخته و یا داستان روابط اجتماعی است که ایجاد شده و جز آبِ چشمی برای زن و زنان این دیار به بار نیاورده است. داستان «کلاه‌گیس» نقطهٔ ختامی است بر جاریِ داستان‌های کتابی که در روح و روانِ هر خواننده‌ای خانه می‌کند.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*نسخهٔ چاپی این کتاب را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت‌های مشهور فروش کتاب در کشورهای مختلف خریداری کرد. نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://bit.ly/RahaaBookstore"> https://bit.ly/RahaaBookstore</a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/03/%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%84/">نگین‌هایی پرشمار در کتاب «شهر کریستال»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/07/03/%d9%86%da%af%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23211</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 10:40:36 by W3 Total Cache
-->