<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>لئونارد کوهن بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/لئونارد-کوهن/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Dec 2016 16:48:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>لئونارد کوهن بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/لئونارد-کوهن/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>به یاد لئونارد کوئن «منادی غم»</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/11/20/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%ba%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/11/20/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%ba%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 20 Nov 2016 17:52:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید عطایی]]></category>
		<category><![CDATA[لئونارد کوئن]]></category>
		<category><![CDATA[لئونارد کوهن]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=3858</guid>

					<description><![CDATA[<p>برگردان اختصاصی برای «رسانهٔ همیاری»: امید عطایی &#8211; ونکوور «این شاعر از کانادا اومده. خوب گیتار می‌زنه و آهنگاش حرف نداره، ولی موسیقی علمی بلد نیست. یه جورایی آدم عجیب و غریبی‌یه.» این معرفی نامعمول مدیری بود که امیدوار بود با این حرف‌ها مخ جان هاموند، یکی از تأثیرگذارترین تهیه‌کنندگان موسیقی را بزند. هاموند علاقه‌مند شد و این شاعر را به ناهار دعوت کرد. بعد از ناهار، لئونارد کوئن جوان چند تایی از آهنگ‌هایش را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/20/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%ba%d9%85/">به یاد لئونارد کوئن «منادی غم»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردان اختصاصی برای «رسانهٔ همیاری»: <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%b9%d8%b7%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank">امید عطایی</a> &#8211; ونکوور </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">این شاعر از کانادا اومده. خوب گیتار می‌زنه و آهنگاش حرف نداره، ولی موسیقی علمی بلد نیست. یه جورایی آدم عجیب و غریبی‌یه.</span></i><span style="font-weight: 400;">» این معرفی نامعمول مدیری بود که امیدوار بود با این حرف‌ها مخ جان هاموند، یکی از تأثیرگذارترین تهیه‌کنندگان موسیقی را بزند. هاموند علاقه‌مند شد و این شاعر را به ناهار دعوت کرد. بعد از ناهار، لئونارد کوئن جوان چند تایی از آهنگ‌هایش را اجرا کرد. هوش از سر هاموند رفت: «</span><i><span style="font-weight: 400;">حلّه، لئونارد</span></i><span style="font-weight: 400;">».</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در عرض یک‌هفته از آن روز، کوئن در استودیوی ضبط کلمبیا رکوردز داشت روی آلبوم اول و چند تایی از بهترین ترانه‌هایش: «Sisters of Merci»‏، «Suzanne» و «Hey, That’s No Way to Say Goodbye»  کار می‌کرد. سال ۱۹۶۷ بود و لئونارد سی و اندی سال داشت. وقتی در کالج درس می‌خواند، با چند نفر از رفقایش یک گروه موسیقی محلی تشکیل داده بودند، پالتوهای سرخپوستی می‌پوشیدند و در زیرزمین کلیساها و آمفی‌تئاترهای مدارس تمرین می‌کردند. اما سال‌ها از آن روزها گذشته بود و او این مدت را دنبال بلندپروازی‌های شاعرانه‌، نوشتن کتاب در سرخوشی حاصل از نشئگی و خلسهٔ عشق‌بازی در جزیره‌ای رؤیایی در یونان تباه کرده بود. این کارها نان و آب نمی‌شد و وقتی جلوی انتشار کتاب دومش «بازندگان زیبا» به‌جهت محتوای جنسیِ «پرت‌وپلا»‌یش گرفته شد، کوئن دریافت باید جای دیگری دنبال علائقش بگردد.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بار سفر بست تا به نشویل برود و در راه مسحور جلوهٔ نیویورک شد. موسیقی عشق دومش شد و چه به‌جا. سروده‌هایش وقتی به نغمه بدل می‌شدند، زیباتر بودند. بعد از انتشار ۱۴ آلبوم و کار حرفه‌ای که آن را تا سن هشتاد و اندی ادامه داد، کوئن در ساخت ترانه‌هایی که شنوندگانش را جادو و آن‌ها را در تاریکی و بازتاب غرق می‌کنند و آسایش شگرف و امید پیوسته‌ای را پدید می‌آوردند، نظیر نداشت.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">در دنیایی که هر لحظه در حال تغییر است، کسی جز او نمی‌توانست درماندگی و پریشانی جامعهٔ بشری را در هنرش بازتاب دهد. برخی ترانه‌هایش مانند «If it be your will» بیشتر شبیه مناجات‌اند تا ترانه. دیگران کوئن را ترانه‌سرایی در حال سربه‌سرگذاشتن و پوزخندزدن به طرفداران تحسینگرش می‌بینند: «</span><i><span style="font-weight: 400;">هنر من مادرزادیه، چه کنم که با حنجرهٔ طلایی به دنیا اومدم.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-3860" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/Leonard_Cohen.jpg?resize=500%2C375" alt="به یاد لئونارد کوئن «منادی غم»" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/Leonard_Cohen.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/11/Leonard_Cohen.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌رغم موفقیت خیره‌‌کنندهٔ «Hallelujah» که یکی از پرشنونده‌ترین ترانه‌های تاریخ شد، برخی بر این باورند که وزن ترانه‌های او مانع موفقیت تجاری‌اش به‌سان هنرمندان همطراز معاصرش مانند باب دیلن شده‌اند. متن میخکوب‌کنندهٔ ترانه‌ها و هنر وسواس‌گونه‌اش (سال‌ها برای سرودن یک ترانه وقت می‌گذاشت، فرایندی که خودش نام آن را تقلای یک خرس برای دست یافتن به لانهٔ زنبورها یا کندوی عسل گذاشته بود)، باعث شده بود از طرفدارانی وفادار و تحسینی فراگیر برخوردار باشد. تا به آن حد که وقتی دیلن جایزهٔ نوبل ادبیات را از آن خود کرد، بسیاری کوئن را بیشتر از وی سزاوار دریافت آن می‌دانستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کمتر هنرمندی مانند او می‌توانست در اجرای زنده، جمعیت حاضر را گریانده، تسکین داده یا بخنداند. کوئن در اولین تور کنسرت‌هایش در سال ۱۹۷۲، از طرفدارانش خواست برایش دست نزنند چون عصبی می‌شد، تمرکزش را از دست می‌داد و نمی‌توانست بخواند. در بازگشتش به صحنه، وقتی می‌خواست ترانهٔ «So Long, Marianne» را برای دوست دختر و منبع الهامش ماریان ایلن بخواند، حضار با او هماوایی کردند و کوئن و گروهش را به گریه انداختند. بعد از تمام‌شدن اجرا و در پشت صحنه، کوئن تعریف می‌کرد که این رویداد تا چه حد برای او تجربهٔ غریبی بوده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در غروب زندگی‌اش، اثری از حالات روحی و عصبی‌اش که در دوران جوانی‌ هر اجرایش را به هم می‌ریخت، نمانده بود. پس از آنکه مدیر برنامه‌هایش، کلی لینچ، موجب ورشکستگی‌اش شد، کوئن مجبور بود در صحنه‌های سکوت مرگ‌بار سه ساعت و نیمهٔ دادگاه‌ها یک‌تنه آهنگ واقعی‌اش را بنوازد. سیلوی سایمونز در مقدمهٔ بیوگرافی‌ای که برای کوئن نوشته است، او را «جنتلمنی اصیل» توصیف می‌کند. کسانی که او را از نزدیک دیده بودند، این توصیف را تأیید می‌کنند. در کنسرت‌ها وقتی که گروهش دور او جمع شده و بگووبخند و تشکر ردوبدل می‌شد، کوئن طوری مخاطبانش را با جذبه و بذله‌گویی‌اش به هیجان می‌آورد که مشکل می‌شد باور کرد او همانی است که لقب «پدرخواندهٔ غم» را بر خود دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرگ او در هفتهٔ گذشته با اندوهی عمیق و یادبودهایی بی‌شمار همراه بود، که برخی مانند اجرای تأثیرگذار کیت مک‌کینون در شوی زندهٔ تلویزیونی شنبه‌ها از کانال ان‌بی‌سی، پایانی به‌جا بر روزهای پرتلاطم قبل از آن بود. تنها یک ماه پیش از آن،  کوئن آخرین آلبومش «You Want It Darker» را که استقبال فراوانی در پی داشت، منتشر کرد. در اولین آهنگ، کوئن با صدای رسا می‌گوید «Hineni, hineni, I’m ready, my lord»، این عبارت همان‌موقع هم پیشگویانه به‌نظر می‌رسید چه برسد به حالا. شاید جهان به نبودنش عادت نکرده باشد، اما تسکین را می‌توان در پیکرهٔ هنری که با دقت و مراقبت از خود به یادگار نهاده است، یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">منبع: <a href="http://www.economist.com/blogs/prospero/2016/11/closing-time" target="_blank">اکونومیست </a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/11/20/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%ba%d9%85/">به یاد لئونارد کوئن «منادی غم»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/11/20/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%ba%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3858</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Aug 2016 18:05:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حمیدرضا یعقوبی]]></category>
		<category><![CDATA[گارسیا لورکا]]></category>
		<category><![CDATA[لئونارد کوهن]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=2732</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمیدرضا یعقوبی &#8211; ونکوور «ساعت پنج» با تاريكی شامگاه عجين می‌شود و سنگينی حضور آن لحظه، آبستن یک تراژدی‌.  درست در ساعت پنج عصر، تنها مرثیه‌ای برای «ایگناسیو سانچز مخیاس» نبود، حکایت رفتنِ خودش نیز بود، پیشگویی‌ای غریب، اما نه در قبای پُرزرق‌وبرق یک ماتادور، که با لباسی ساده در گرانادا، زادگاهش &#8211; شهر اسطوره‌ای کولیان ایبیزیا &#8211; و وداعی غریب با زندگی، چون کولی‌ای گمنام، شاعری کولی، هر چند برخی ناقدانِ ادبی بر این...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/">در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8%DB%8C/" target="_blank">حمیدرضا یعقوبی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«ساعت پنج» با تاريكی شامگاه عجين می‌شود و سنگينی حضور آن لحظه، آبستن یک تراژدی‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">درست در ساعت پنج عصر، تنها مرثیه‌ای برای «ایگناسیو سانچز مخیاس» نبود، حکایت رفتنِ خودش نیز بود، پیشگویی‌ای غریب، اما نه در قبای پُرزرق‌وبرق یک ماتادور، که با لباسی ساده در گرانادا، زادگاهش &#8211; شهر اسطوره‌ای کولیان ایبیزیا &#8211; و وداعی غریب با زندگی، چون کولی‌ای گمنام، شاعری کولی، هر چند برخی ناقدانِ ادبی بر این باورند که در واپسین سطرهای شعرِ «افسانهٔ سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند»، این مرد، عاقبتِ خویش را پیش‌گویی کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روحش در نیمهٔ دههٔ سی میلادی در ۳۸سالگی در برابر جوخهٔ اعدام پرواز کرد، اما تنها پس از مرگ فرانکو در نیمهٔ دههٔ هفتاد میلادی بود که رهایی نام «لورکا» و آثارش از تیغ سانسور حکومتی، تاثیری ماندگار بر جهان ادبیات، شعر، موسیقی و هنر و… گذاشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«فدریکو گارسیا لورکا»، مشهورترین شاعرِ اسپانیاست و ظاهراً بعد از «سروانتس» &#8211; خالقِ دُن‌کیشوت &#8211; آثارش پُرخواننده‌ترین شعرها و نمایش‌های اسپانیایی در سراسرِ جهان است. در سی‌وهشت سالگی، در اوتِ ١٩٣۶، طیِ </span><span style="font-weight: 400;">بحبوحهٔ </span><span style="font-weight: 400;">«جنگ داخلی اسپانیا»، گروهی ناشناس او را </span><span style="font-weight: 400;">در نیمه‌های یکی از شب‌های ماه اوت بازداشت می‌کنند و همان شب زیر نگاه ماه و در سکوت تپه‌ها و جاده‌های خاکی دهکدهٔ «ویـزنار» به رگبار گلوله می‌بندند. </span><span style="font-weight: 400;">با اینکه هفتاد سال پس از رفتنش، باستانشناسان منطقهٔ احتمالی اعدام را حفاری کردند &#8211; «نبشِ قبرِ ادبيات معاصر اسپانیا» &#8211; </span><span style="font-weight: 400;">جسد و محل دفن او هیچ‌گاه نه پیدا و نه معلوم شد. همین امر از آن زمان تاکنون هاله‌ای اسرارآمیز و پُررمزوراز بر زندگی و شعر «لورکا» کشیده است و </span><span style="font-weight: 400;">افسانهٔ مرگش بر افسون شعرش پیشی گرفته است.</span><span style="font-weight: 400;"> مورخان فکر می‌کنند او حداقل با سه مرد دیگر در کنار جاده‌ای کوهستانی و پیچ‌درپیچ به خاک سپرده شده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">افرادی که جوخهٔ تیرباران را تشكيل داده بودند، به صدها مظنون در تابستان ۱۹۳۶ شلیک کردند که «لورکا» یکی از آن‌ها بود. آن‌ها جایزه‌ای ۵۰۰ پنسی دریافت کردند و به‌عنوان پاداش برای کمک در به قدرت رسیدن دیکتاتور آینده، «فرانکو»، ارتقا گرفتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">جدیدترین تحقیقات و مطالب در بارهٔ این مرگ مرموز در کتاب </span><span style="font-weight: 400;">Fear, obscurity and fantasy: a chronicle of Agustín Penón’s investigation into Federíco García Lorca، سال گذشته توسط خانم مارتا اساریو نوشته شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2734" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=300%2C214" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="300" height="214" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=300%2C214&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?resize=240%2C172&amp;ssl=1 240w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali_Allan_Warren.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">از میانِ سه یار با پیشینهٔ نوجوانی و جوانی مشترک، «سالوادور دالی»،</span><i><span style="font-weight: 400;"> «</span></i><span style="font-weight: 400;">لوئیس بونوئل» و «گارسیا لورکا»، که بعدها حسادت‌ها و اختلاف‌هایی میانشان به‌وجود‌ آمد، «بونوئل» فیلمساز شهیر و تابوشکن شد که با «</span><span style="font-weight: 400;">سگ آندلسی</span><span style="font-weight: 400;">» مطرح شد، «دالی» به حکومت فرانکو و تمول گرایش پیدا کرد و با </span><span style="font-weight: 400;">خیال‌پردازی بر بوم نقاشی و طراحی‌هایش و رفتار عجیب و خارج‌ازعرفش مشهورِ عالم هنر شد، و «لورکا» که مسیر زندگی‌اش برای «عبور از زندگی» به زادگاهش «گرانادا» رسید. دوستی </span><span style="font-weight: 400;">«دالی» </span><span style="font-weight: 400;">با «لورکا» بر اساس احساسات و روابط شدید عشقی و همجنس‌گرایانه بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2735" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?resize=203%2C300" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="203" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Luis_Bun%CC%83uel.jpg?w=338&amp;ssl=1 338w" sizes="(max-width: 203px) 100vw, 203px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حسادت «بونوئل» به دوستیِ عاشقانهٔ «لورکا» و «دالی»، که آن‌ روزها آوازهٔ دوستی‌شان شهرهٔ اسپانیا بود، موجب شد که «بونوئل» به‌دنبال راهی باشد برای نابود‌کردنِ این دوستی، یا کم‌رنگ‌‌کردنش و البته نزدیک‌شدن به «دالیِ»، نقاش سوررآلیست. با این‌همه «دالی» علاقه‌ای به هم‌نشینی با «بونوئل» نشان نمی‌داد و ترجیح می‌داد با «لورکا» هم‌کلام شود. این بود که «بونوئل» وقت و بی‌وقت، نفرتش را از شاعر اعلام می‌کرد؛ چه در حرف‌های شفاهی و چه در نامه‌هایی که به دوستان می‌نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2736" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=300%2C234" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="300" height="234" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=300%2C234&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?resize=117%2C91&amp;ssl=1 117w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Dali3.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«بونوئل»، «لورکا» را دوست نمی‌داشت؛ نه خودش را و نه نوشته‌هایش را. آن‌روزها «لورکا» شاعرِ جوان و مشهوری بود که کتاب‌های شعرش را خوب می‌خریدند، نمایش‌نامه‌هایی که می‌نوشت روی صحنه‌ی تئاتر خوش می‌درخشید و ترانه‌هایی که می‌نوشت محبوبِ خواننده‌های اسپانیا بود. نفرت «بونوئل» تمامی نداشت و باید دنبال راهی می‌گشت برای جداییِ «لورکا» از «دالی» و شاید سفری به پاریس و زندگی در آن شهرِ رؤیایی می‌توانست «دالی» را وسوسه کند. و ظاهراً این وسوسه نتیجه داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«لورکا» با انتشار «ترانه‌های کولی» به‌عنوان بزرگ‌ترین و بهترین شاعرِ آن‌ روزهای اسپانیا مشهور شد، اما آن‌ روزها برای «گارسیا لورکا» روزهای بی‌حوصلگی و دل‌مُردگی بود. غم «لورکا» دوچندان شد وقتی نامه‌ای از «دالی» از پاریس رسیده بود و بوی دوستیِ سابق را نمی‌داد و نوشته بود که «ترانه‌های کولی»‌اش را خوانده و با اینکه در آن‌ها شورِ شاعرانه موج می‌زند، بوی کهنگی‌اش حالِ آدم را به‌هم می‌زند، زیادی </span><i><span style="font-weight: 400;">دهاتی‌</span></i><span style="font-weight: 400;">ست و آن‌قدر عقب‌مانده است که باید سال‌ها پیش باب سلیقهٔ دهاتی‌ها منتشر می‌شد و اگر می‌خواهد شعرهای خوب بنویسد، باید از عقلی که در سر دارد فرار کند و رو بیاورد به سوررآلیسم و اصول و قواعدی را که از قبل بلد بوده‌ دور بریزد و بشود همان آدمی که هست و چیزهایی را بنویسد که مالِ خودش‌اند، نه چیزهایی را که دیگران دوست دارند و پسند می‌کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-2737" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?resize=225%2C300" alt="در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن - حمیدرضا یعقوبی" width="225" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/08/Madrid_-_Plaza_de_Santa_Ana_monumento_a_Garci%CC%81a_Lorca.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w" sizes="auto, (max-width: 225px) 100vw, 225px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا»ی عاشق‌پیشه خبر نداشت که «دالی» پاریس را پسندیده و «بونوئل»، به‌نظرش جذاب‌تر است و چیزهایی که می‌گوید و می‌نویسد و ایده‌هایی که در سر دارد، شگفت‌انگیزتر از شعرها و شورِ شاعرانهٔ «گارسیا لورکا» است. روزهایی که «لورکا» چشم‌به‌راه نامهٔ دیگری از «دالیِ» بود، نقاشِ پاریس‌نشین به پروژه‌های مشترکش با «بونوئل» فکر می‌کرد. نقطهٔ اوجِ این جدال، یا حسادت و نفرت وقتی بود که «بونوئل» و «دالی» فیلمِ کوتاه مشترکشان را ساختند و نامش را گذاشتند «سگِ اندلُسی»؛ مشهورترین فیلمِ سوررآلیستیِ تاریخِ سینما. «بونوئل» و «دالی» در روزهای اقامت‌شان در خوابگاهِ دانشجویان، به دانشجویانی که از جنوب اسپانیا می‌آمده‌اند، «سگ‌های اَندلُسی» می‌گفته‌اند و سرکردهٔ این جوان‌های جنوبی هم «گارسیا لورکا» بوده است. «لورکا» هم این فیلمِ مشترک را دید؛ «دالی» از رازهای زندگی «لورکا» مطلع بود و این اسرار در شخصیت «سگ اندلسی» فیلم گنجانده شده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا» به نقطهٔ آخر رسید و بعد آن فیلم، دنیا برایش جای بی‌ربطی بود که نمی‌شد به کسی اعتماد کرد. بسته‌شدنِ درِ نمایش‌خانه‌ای که کارهای «گارسیا لورکا» را اجرا می‌کرد، افسردگی‌ و بدبینی‌اش را دوچندان کرد، آن‌قدر که دوستان برای بهبود حالش، سفر به نیویورک و دوری از گرانادا را پیشنهاد کردند. سفری که حاصلش کتاب «شاعر در نیویورک» شد که به ‌قولی، مهم‌ترین کتابِ اوست. «افسانهٔ سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند» ظاهراً شعری‌ست دربارهٔ اِنریکه، اِمیلیو و لورِنسو، اما در واقع حکایت خودش است: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; فهمیدم که مرا کُشته‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد نامِ همهٔ آن‌ها را که غرق شده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">اشاره‌ای هم بکنم به «</span><span style="font-weight: 400;">مانوئل د فایا» که استاد و دوست </span><span style="font-weight: 400;">«لورکا»  بود </span><span style="font-weight: 400;">و در انتخاب آوازهای موروثی عامه و تنظیم آن‌ها برای موسیقی، مشوق و راهنمایش. «لورکا» همراه با «مانوئل د فایا»  جشنوارهٔ «</span><span style="font-weight: 400;">کانته خوندو» (آواز عمیق) را در جنوب اسپانیا ترتیب داد که حاصل ارتباط نزدیکش با دنیای کولی‌ها، آواز و رقص‌هایشان بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«لورکا»، شاعر و نویسنده‌ای سیاسی نبود، می‌گفت: «هنرمند، به‌ویژه شاعر، همیشه یک آنارشیست است و فقط به سه صدای آمرانهٔ درون خود گوش می کند؛ صدای مرگ، صدای عشق و صدای هنر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تئاتر «لورکا» دنبالهٔ کارهایی بود که در کتاب‌های شعر او روایت شده بود: پرده‌های رنگین و متحرک در ابعاد وسیع. اگر «لورکا» پنج نمایشنامهٔ برجسته داشته باشد، «یرما»، «عروسی خون» و «خانهٔ برنارد آلبا» در صدر آن‌ها قرار دارند. نمایشنامه‌های «لورکا» همگی وامدار فرهنگ اسپانیا هستند و کسی که نمایشنامهٔ او را به صحنه می‌برد، باید اطلاعات کاملی از فرهنگ اسپانیا داشته باشد. به همین دلیل هر کسی به‌سمت نمایشنامه‌های «لورکا» نمی‌رود و مخصوصاً «یرما»ی او که از حیث پیچیدگی شخصیت‌ها اهمیت فراوان دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اکنون هشتاد سال پس از مرگ «فدریکو گارسیا لورکا»، اثر او را در گرانادا دنبال می‌کنیم. از زادگاهش «فونته واکروس» در ۱۸ کیلومتری گرانادا، تا قتلگاهش در تپه‌های نزدیک روستای «ویزنار». می‌توان در کنار درخت زیتونی نشست که شاعر و صدها تن از قربانیان جنون «فرانکو» را در اطراف آن، در گورهای دسته‌جمعی به خاک سپردند و صد قدم دورتر، به زمزمهٔ چشمه‌ساری گوش داد که «چشمهٔ اشک‌ها» نامیده‌اند، و تصور کرد که «لورکا» در آخرین لحظه‌ٔ زندگی‌اش به چه می‌اندیشیده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در انتها یادی از «شاملو» که «لورکا» را به نسلی شناساند و سالروز وداعش چونان سال‌های گذشته رخ داد، هر چند پیش از آن‌ که «شاملو» شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «بیژن الهی»، «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه» و «ا. اسفندیاری» نیز در این مسیر فعالیت داشتند.</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/hTM7RCJlceQ?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کارهای بسیار از موسیقی، تئاتر، اپرا و نگارش داستان متأثر از آثار «لورکا» اجرا شده است که فقط به برخی آثار تصویری سینماییِ آن بسنده می‌کنم:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم زیبایی که در سال ۱۹۷۶ میلادی تلویزیون سوئد به کارگردانی «اومبرتو لوپز» خلق کرد، به نام: «فدریکو گارسیا لورکا: جنایت در گرانادا»؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سریال شش قسمتی «زندگی گارسیا لورکا» توسط تلویزیون دولتی اسپانیا در سال ۱۹۸۷ میلادی؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم زیبای «ناپدیدشدن گارسیا لورکا» که با نام «مرگ در گرانادا» هم پخش شده است، با نقش‌آفرینیِ «اندی گارسیا» و کارگردانیِ «مارکوس زوریناگا» که در سال ۱۹۹۷ میلادی بر روی پرده رفت؛</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«خاکسترهای اندک» ساختهٔ ۲۰۰۹ میلادی که بیشتر به روابط همجنسگرایانهٔ «لورکا» و «دالی» می‌پردازد.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیوست: «لئونارد کوهن» کانادایی در نوجوانی برای نخستین بار در یک کتاب دست‌دوم‌فروشی شعری از «لورکا» را در دفتر «شاعر در نیویورک» دید که تأثیری ژرف بر زندگی‌اش گذاشت و این نوجوانِ صاحب مکنتْ از تمولِ پدر را به راه ادبیات و شعر و موسیقی کشاند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«از میان طاق دروازه‌های الویرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌خواهم گذرکردن‌ات را به تماشا بنشینم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وی بر اساس ترجمهٔ آزاد از شعر «والس کوچک ونیزی» اثر «فدریکو گارسیا لورکا» این آهنگ زیبا را چکامه‌سرایی کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/DpweuUPoIvI?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/">در ساعت پنج عصر،  سرود رفتن و رفتن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/08/28/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2732</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 13:01:24 by W3 Total Cache
-->