<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فوزیه رجبی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%81%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فوزیه-رجبی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 04 Mar 2019 03:57:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>فوزیه رجبی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فوزیه-رجبی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>سهم گمشده شعری از فوزیه رجبی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/03/03/%d8%b3%d9%87%d9%85-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/03/03/%d8%b3%d9%87%d9%85-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Mar 2019 03:57:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[فوزیه رجبی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=10664</guid>

					<description><![CDATA[<p>فوزیه رجبی &#8211; ونکوور &#160; من به‌دنبال سهم گمشدهٔ تو در بازار زندگی می‌گردم سهم خنده‌های نشکفته‌ای که از لبانت به تاراج رفت سهم نسیم نوازش‌هایی که بر گونه‌ات نگذشت سهم بوسه‌هایی که بر گیسوانت ننشست سهم دست‌هایی که هیچ‌گاه به گرمی فشرده نشد سهم دیدگانی که برق امید را لحظه‌ای میزبان نبودند و همیشه آلودهٔ‌ حسرتی جانکاه بودند و من به‌دنبال شادی‌های گمشدهٔ تو به فردا خواهم رسید.</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/03/03/%d8%b3%d9%87%d9%85-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/">سهم گمشده شعری از فوزیه رجبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فوزیه رجبی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من به‌دنبال سهم گمشدهٔ تو</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در بازار زندگی می‌گردم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سهم خنده‌های نشکفته‌ای</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که از لبانت به تاراج رفت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سهم نسیم نوازش‌هایی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که بر گونه‌ات نگذشت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سهم بوسه‌هایی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که بر گیسوانت ننشست</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سهم دست‌هایی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">که هیچ‌گاه به گرمی فشرده نشد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سهم دیدگانی که برق امید را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لحظه‌ای میزبان نبودند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و همیشه آلودهٔ‌ حسرتی جانکاه بودند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و من به‌دنبال شادی‌های</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گمشدهٔ تو</span></p>
<p><span style="font-weight: 400;"><span style="font-family: irseri;">به فردا خواهم رسید.</span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/03/03/%d8%b3%d9%87%d9%85-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/">سهم گمشده شعری از فوزیه رجبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/03/03/%d8%b3%d9%87%d9%85-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">10664</post-id>	</item>
		<item>
		<title>روایتی زنانه &#8211; داستان کوتاهی از فوزیه رجبی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/02/19/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/02/19/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 19 Feb 2017 17:21:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[فوزیه رجبی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=4619</guid>

					<description><![CDATA[<p>فوزیه رجبی &#8211; ونکوور ‌&#8230; زن حرام شده بود و همهٔ سکه‌های دوریالی توی قوطی فیلم سی‌وشش‌تایی فوجی هم‌. قوطی سیاه بود و روی در و بدنه‌اش رنگ‌های نارنجی و بنفش داشت‌. سکه‌ها را از دکهٔ روزنامه‌فروشی میدان تره‌بار خریده بود‌. توی اتوبوسی که به غسالخانه می‌رفت، مراسم آیینیِ جاانداختن فیلم را اجرا کرده بود‌. هر بار قوطی فیلم را به دماغش می‌چسباند و بو می‌کشید، مثل مادرش که هر بار کبریت سوخته را بو...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/02/19/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac/">روایتی زنانه &#8211; داستان کوتاهی از فوزیه رجبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d8%a8%db%8c/" target="_blank">فوزیه رجبی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">‌&#8230; زن حرام شده بود و همهٔ سکه‌های دوریالی توی قوطی فیلم سی‌وشش‌تایی فوجی هم‌. قوطی سیاه بود و روی در و بدنه‌اش رنگ‌های نارنجی و بنفش داشت‌. سکه‌ها را از دکهٔ روزنامه‌فروشی میدان تره‌بار خریده بود‌. توی اتوبوسی که به غسالخانه می‌رفت، مراسم آیینیِ جاانداختن فیلم را اجرا کرده بود‌. هر بار قوطی فیلم را به دماغش می‌چسباند و بو می‌کشید، مثل مادرش که هر بار کبریت سوخته را بو می‌کرد‌. و بعد سکه‌ها را روی هم توی دل قوطی جا داده بود و فکر می‌کرد چند تا سکهٔ دوریالی توی یک قوطی فیلم سی‌و‌شش‌تایی جا می‌گیرد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">… جنگ بود و تو دیگر نمی‌توانستی با سرانگشتان جوانت روی شیشه‌های بخارگرفته نقاشی کنی. پتوهای کهنهٔ سربازی، ماه و درخت توت پیر پشت پنجره را از تو غارت کرده بودند. آژیرقرمز که می‌شد، برق‌ها که خاموش می‌شد، ماه از پشت سوراخ‌های پتو‌های کهنهٔ سربازی تماشایت می‌کرد که سکه‌ها را روی گلیم طرح قشقایی ریخته‌ای و می‌شماری؛ یک دو سه‌&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">توی محلهٔ سنگ‌تراش‌ها صدای شاتر دوربین، مرد جوان را متوجه حضور تو می‌کند. سر برمی‌دارد و نگاه سیاه جوانش را به تو می‌دوزد که غرق تماشایی. اجازه می‌گیری که داخل شوی. سنگ قبرهایی که به ردیف ته مغازه چیده شده عکس خوبی خواهد شد اگر بتوانی میزان نوردهی را خوب تنظیم کنی. کارت تمام می‌شود‌. دوربین را از خودت جدا می‌کنی و کمی‌ دور از مرد روی زمین چهارزانو می‌نشینی. تو این آدم‌ها را می‌شناسی، ارتباط با آن‌ها برای تو آسان است، مثل همان روز که چایی را از دست زن غسال گرفتی و هورت کشیدی و بعد سر حرف و درددل باز شد. مرد دست از کار می‌کشد و سؤال تو را جواب می‌دهد و از زندگی و جنگ می‌گوید، از دختر دوساله و زن جوانش که شهر را ترک کرده بودند، از کارش می‌گوید، از نوشته‌هایی که باید روی سنگ قبر‌ها حک کند و تو همه را به ذهن می‌سپاری و به مونتاژ موازی فیلم مستندی فکر می‌کنی که قرار است تو متنش را بنویسی‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; عکس‌ها را آماده کرده‌ای، متن را هم نوشته‌ای و بارها خوانده‌ای. گفتگو با مرد غسال جوان، چشمت را پراشک کرده و قهقههٔ زن غسال با دندان نیش طلایی‌اش تصویر پایانی فیلم خواهد بود و تیتراژ هم روی همان تصویر بالا خواهد آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌قرارِ بازگشت مرد هستی تا فیلمنامه را برایش بخوانی، از زن غسال و لوندی‌اش بگویی، عکس‌ها را نشانش بدهی و همهٔ کارهایی را که در نبودِ او به ثمر رسانده‌ای‌.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جاصابونی قرمز پلاستیکی کنار حوض، خوابِ یک قالب صابون لوکس صورتی را می‌دید که صدای قندشکن دستهٔ آهنی او را از خواب پراند‌. دستی صابون‌های سبز کوپنی گلنار را از وسط دو نیم می‌کرد، یک نیمه توی جا صابونی قرمز پلاستیکی می‌رفت و نیمهٔ دیگر توی جاصابونی حمام و‌ تراشه‌های صابون که داخل حوض خشک خالی‌ازآب می‌افتاد، جمع می‌شد و داخل شیشهٔ مربای یک‌ویک می‌رفت تا چیزی حرام نشود‌.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شب است و تو کورمال کورمال داخل یک قوطی فیلم کُداک شامپوی پاوه می‌ریزی، تراشه‌های صابون را از شیشهٔ مربا توی لیف دست‌بافت سفید با بنفشه‌های قرمز خالی می‌کنی و لای حولهٔ کوچک دستی می‌پیچانی‌. محمولهٔ قاچاقت را توی مانتوی سرمه‌ای‌ات که مثل لبادهٔ گشاد است، جاسازی می‌کنی‌. ماه از پشت سواخ‌های پتوی کهنهٔ سربازی به تماشایت نشسته و کتاب «عروسی خون» لورکا توی کارتون‌های زیرزمین خانه خاک می‌خورد‌. هر لحظه که کامیون از راه برسد، بار و بندیل را بار می‌زنید و آن شهر را به قصد روستایی که خمپاره‌های صدام حسین توی نقشه گم‌اش کرده، ترک می‌کنید‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; در هیچ جنگی، به زنی مدال شجاعت نداده‌اند‌. اما تو زنی را به‌خاطر می‌آوری که خیابان‌های شهر جنگ‌زده‌اش را تا حمام امیرخان پیاده گز کرده و با هر صدای پایی وحشت‌زده پا تند کرده است‌. سر یک چهارراه دل را به دریا زده و تاکسی خالی را با وحشت سوار شده، راننده چند باری از توی آینه نگاهش کرده و زن دستگیرهٔ تاکسی را چنگ زده تا بیرون بپرد و در جواب راننده که گفته انگار روی شهر خاک مرده پاشیده‌اند، زن فقط سرش را تکان داده‌. چها رراه بعدی، وقتی راننده مردی را سوار کرده، زن از ماشین بیرون پریده و راننده پول کرایه‌اش را به او برگردانده‌ است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پول را که توی جیب لباده‌ات گذاشتی، لیف را با تراشه‌های صابون نوازش کردی‌. قرار بود تنت را عطرآگین کنی و به نوازش‌های دستی بسپاری تا وحشت جنگ را فراموش کنی‌. پایت بر زمین استوار می‌رفت و جنگ افسانه‌ای بود که زیر ردیف چادرهای مردم آواره، پایِ کوه اتفاق می‌افتاد‌. تصویر لاشه‌های چند دختر بی‌سیرت‌شده پای کوه آواره‌ها دور و دورتر می‌شد و تو در جذبهٔ کهربایی  مرد غرق می‌شدی و جنازه‌ات با صدای کوبیدن دهل‌ها ذره‌ذره بالا می‌آمد‌. دست‌های جوان مردانی لاشه بادکرده‌ات را از آب می‌گرفتند‌. پای همان کوه توی ردیف چادرها مراسم پرسه‌ات را می‌گرفتند‌. عکسی از تو با حاشیهٔ نوار سیاه نبود. تو زن بودی وهیچ نامحرمی‌ حق نداشت به عکس یک زن بی‌سیرت‌شدهٔ آوارهٔ جنگ نگاه کند‌. حلوا هم می‌پزند و تو دیگر نمی‌توانی کناره‌های ظرف حلوا را انگشت بزنی و توی دهانت بگذاری، جرعه‌ای چای رویش سر بکشی و نشئه از خیال مردی، جنگ را به بازی بگیری‌.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4621" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/02/surreal-1690896.jpg?resize=345%2C500" alt="روایتی زنانه - داستان کوتاهی از فوزیه رجبی" width="345" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/02/surreal-1690896.jpg?w=345&amp;ssl=1 345w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/02/surreal-1690896.jpg?resize=207%2C300&amp;ssl=1 207w" sizes="(max-width: 345px) 100vw, 345px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; جنگ بود و شهر پر بود از سربازهای جوانی که عصرها توی خیابان اصلی شهر قدم می‌زدند‌. نادیا به دخترها که عزای تعطیلی مدرسه را گرفته بودند، خندیده بود و در حالی که ناشیانه به لب‌هایش  ماتیک می‌مالید، گفته بود، «بدبختا، شهر پر از نعمته، پسر تهرانی‌های خوشگل همه‌رقم!» و بعد خودش را توی آینه دید زده بود و تو انگار دیدی که چشمکی به زن توی آینه زد و رفت‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">توی حمام امیرخان سرباز‌های جوان با سرهای تراشیده روی صندلی‌های کهنهٔ فلزی سبز و طلایی با ساک‌های لباسشان در انتظار نوبت نشسته‌اند‌. با ورود تو، سر برمی‌گردانند و تو به‌سمت زنانه می‌پیچی و راهروی خلوت را با صدای پایت بیدار می‌کنی‌. چهار تا از پنج حمامِ سهم زنانه پر است و صدای آب، حضور زنانی را به‌یادت می‌آورد‌. آخرین حمام چسبیده به توالت خالی است‌. منتظر می‌مانی تا کارگر حمام با لنگ دستش بیاید حمام را دستمال بکشد و تکه کاغذی که ساعت ورودت را نشان می‌دهد، از دستش بگیری‌. می‌دانی اگر حضور مرد خوش‌نامِ صاحب حمام نبود، جرئتش را نداشتی که داخل شوی، اما حضور او آرام‌ات کرده و قصه‌های تلخ و سیاه را فراموش می‌کنی‌. داخل می‌شوی و چفت پشت در را می‌اندازی. صندلی را پشت در می‌گذاری با کفش‌ها و همهٔ وسایلت تا اگر کسی خواست در را باز کند، صدای افتادنش تو را آگاه کند‌. چند ثانیه که به اندازهٔ هزار سال طول می‌کشد از درز در بیرون را تماشا می‌کنی وخودت را دلداری می‌دهی که هیچ اتفاقی نمی‌افتد‌. لباس‌هایت را درمی‌آوری و دوش حمام را که باز می‌کنی، آب آنقدر پرفشار است که لحظه‌ای همهٔ دنیا و جنگ و نفت جیره‌بندی را فراموش می‌کنی و تن جوانت را با رقص آب آشتی می‌دهی و همهٔ این شادی و سبکی را فقط لحظه‌ای تاب می‌آوری‌. سراسیمه خودت را به درب رختکن می‌رسانی؛ صدای پایی که بر زمین کشیده می‌شود و کم‌کم دور می‌شود‌. و تو پر می‌شوی از قصه‌های شهوت شب‌های دیوان که زن غسال با دندان نیش طلایی‌اش برایت تعریف کرده است، و تو دوباره به آب پناه می‌بری و دوش را باز می‌کنی و این بار گوشَت پر می‌شود از صدای مردی که آژیر قرمز را اعلام می‌کند‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">… از نورگیر سقف حمام امیرخان تکه‌ای از آسمان و خزه‌های سبز دیده می‌شد و ذرات غباری که در نور می‌رقصند‌. گریه امانت را بریده بود‌. خیال مادر را پس می‌زنی و هزار پرندهٔ غمگین در دلت آوازهای مادرت را می‌خوانند‌. حریر سیاه مویت را مثل یک گلوله پشم بز پشت سرت جمع می‌کنی، لبادهٔ سرمه‌ایت را می‌پوشی و از حمام بیرون می‌زنی‌. </span><i><span style="font-weight: 400;">دلت گرفته است، دلت گرفته است،</span></i><span style="font-weight: 400;"> اما تو حتی </span><i><span style="font-weight: 400;">نمی‌توانی به ایوان بروی و انگشتانت را بر پوست تیرهٔ شب بکشی.</span></i><span style="font-weight: 400;"> ایوان خانهٔ تو آوار شده است و سهم تو را از آسمان با پتوی سیاه سربازی گرفته‌اند‌. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تاریخ را مردها می‌نویسند و در کتاب قطور تاریخ هیچ نقشی از زنی که رندانه نقشهٔ حمام‌رفتن‌اش را پیروزمندانه اجرا کرده، دیده نمی‌شود. زنی که خیابان‌های شهر جنگ‌زده‌اش را به هوای دیدنِ مردی تا حمام امیرخان کوبیده‌ است. بوی نفت و سیگار لاپیچ را  به آب روان سپرده است، سردار پیروزی که پس از فتح با تماشای پوچیِ نبردش دل به گریه سپرده‌. تو زنی، تو شامه‌ای به تیزی سگ داری. تو می‌دانی که مرد پریده است. راهت را کج کن، تو می‌دانی هزار بار هم اگر سکه در حلق تلفن باجهٔ زردرنگ چهارراه فرهنگ بیاندازی، باز سکه‌ات را توی دستت تف می‌کند. سکه‌های حرام شده‌ات را بردار و برو‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">دیگر هیچ سکه‌ای تو را به مهمانی صدای مرد نمی‌برد تا از اتاقی که پر از تاریکی و بوی نفت است تا آن‌سوی شهر هروله کنی‌. به خانه برمی‌گردی، به خانه‌ای که هر روز دستی پیچ رادیو را می‌چرخاند تا به امواج رادیواسرائیل برسد و اتاق پر شود از صدای مرد اسرائیلی که توی ذهنت او را کوسه‌ای می‌بینی با صورتی یخ‌زده و بی‌احساس و چشمانی خالی از نگاه‌. صدای مرد اسرائیلی که پخش می‌شد، زمان آن بود که زنی زردچوبهٔ غذایش را روی چراغ علاءالدین تفت بدهد و مردی سیگار لاپیچ را لای لب‌های سیاهش بجنباند‌. تو آنجا به پناه آمده بودی، مادرت را دلشکسته روانه کرده بودی و با هزار ترفند راضی‌اش کرده بودی که در شهر بمانی. تو می‌دانستی که او حریف پدرت می‌شود‌. خانهٔ عمو رضی ماندی تا بتوانی در کنار مرد بمانی که به‌ناچار در شهر مانده بود‌. مرد تبعیدی اتاقی پر از بوی نفت و سیگار لاپیچ نبود. صدای مرد اسرائیلی او را نمی‌ترساند و عمو رضی‌اش شب‌ها از سر بیکاری زیر نور چراغ انگلیسی توضیح‌المسائل را با صدای بلند برای فرخنده، زن نازایش که سواد نداشت، نمی‌خواند‌. خانهٔ مرد روشن بود و حتی اگر چراغ‌ها را خاموش می‌کردی، انعکاس رنگ آبی اتاق و کرکره‌ها تو را در پناه می‌گرفت‌. و او با صدای سمج مردی که با سکه‌اش به شیشهٔ باجهٔ زردرنگ تلفن کوبیده، هراسان و شرمگین از باجه بیرون نیامده بود‌. و دنیا دنیا بین شما فاصله بود و تو نمی‌خواستی ببینی‌. تو نمی‌خواستی باور کنی مردی که به او دل باخته‌ای، ترسش را از آژیر قرمز با خنده پنهان می‌کند‌. </span><i><span style="font-weight: 400;">و همچنان که تو را می‌بوسد، در ذهنش طناب دار تو را می‌بافد‌</span></i><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">‌تو برای فرار از هزار خیال پریشان، پا به پای عمو رضی سیگار می‌پیچیدی، لبت به تلخی توتون خو گرفته بود و سیگارهای کفن‌پیچ‌شده را توی قوطی سیگار می‌خواباندی‌. شب‌های جمعه با عمو رضی و زن نازایش که پاکشان از پی تو و عمو رضی می‌آمد، به قبرستان می‌رفتی که کم‌کم داشت به خانه‌های شهر می‌رسید‌. و شب شام غریبان با التماس به عمو رضی همراهش رفتی که از قبرستان شهدا در پناه نور هزاران شمع عکس بگیری‌. فیلم با حساسیت چهارصد را توی تاریکی جا انداختی و مثل زنی که ویار دارد، یادت بود که قوطی فیلم را بو بکشی و خندهٔ نایاب عمو رضی را با دندان‌های سیاه و کرم‌خورده ببینی‌. آن شب از صدای خمپاره‌ها خبری نبود‌.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لاشهٔ خوشبویت را به خانه کشاندی. دیگر نگران لپ‌های گل انداخته‌ات نبودی که تو را لو دهند‌. وارد که شدی، اتاق پر بود از صدای مرد اسرائیلی که از اسارت نیروهای ایرانی می‌گفت‌. عمو رضی گوشش را به رادیو چسبانده بود و فرخنده دامنش را روی چراغ علاءالدین گرفته بود و خودش را گرم می‌کرد‌. تو از سعی بین دو سر شهر برگشته‌ای و‌ هاجر وجودت در هرولهٔ عطشناکش به تماشای ساره نشسته. ابرهیم ساره را برگزیده و تو باید آوارگی‌ات را تاب بیاوری&#8230; آن شب در آتش تب و هذیان خودت را می‌بینی که با گیس پریشان رو به دریا پا به فرار گذاشته‌ای‌. از دور موج‌های سیاه را می‌بینی که سر بر صخره می‌کوبند‌. پا سست می‌کنی و از چاک پیراهنت پستان به درمی‌آوری‌. دستت را زیر آن کاسه می‌کنی. هالهٔ تیرهٔ دور پستان را می‌فشاری. شیر فواره می‌زند، سر به آسمان برمی‌داری و مشت پر از شیرت را به آسمان خونین می‌پاشی‌. به دریا می‌رسی، به پهلو دراز می‌کشی. دستت را ستون سرت می‌کنی، پستان در دهان دریای سیاه می‌گذاری و با دست دیگرت تن سردش را نوازش می‌کنی‌. خیل زنان از پس تو آمده‌اند و بر دهل می‌کوبند‌. و همنوا نام دختران حوا را فریاد می‌زنند‌. و تو دل به صدای نوشیدنِ شیره جانت در دهان دریا سپرده‌ای‌.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با هر صدای طبلی لاشهٔ زنی بر روی آب می‌آید. گیسوهایشان را با خزه حنا بسته‌اند و از چاک سینه‌ٔشان هنوز بوی شیر تازه می‌آید‌. دریا زنان رفوزه‌شدهٔ تاریخ مردانهٔ سرزمین مادری‌ات را به تو برگردانده‌. پستان از دهان دریا برمی‌گیری و پشت راست می‌کنی‌. روی دریا را نیلوفرهای آبی پوشانده‌اند‌. زنان طبل‌ها را بر زمین گذاشته‌اند و بر گرد تو حلقه زده‌اند‌. تو در میان حلقه گرفتار آمده‌ای. تابوتی که به گهواره می‌ماند، سنگ قبری که روی آن نقش یک شانهٔ چوبی زنانه، یک شمعدان کوچک آبی سفالی، یک دفترچهٔ شعر و یک خودکار بیک آبی خالی‌ازجوهر بر روی آن حک شده، ابزار صحنه‌اند‌. در حلقهٔ زنان چشم می‌گردانی به‌دنبال نگاهی آشنا‌. زن غسال را می‌بینی که در نگاهت می‌خندد و دندان نیش طلایی‌اش راکه توی دهانش خرد کرده‌اند، با پر لچک می‌پوشاند‌. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نادیا شرمگین ماتیک ارزان قهوه‌ای‌اش را با لبهٔ آستین مانتو پاک می‌کند، فرخنده با پشت خمیده دوربین و قوطی‌های فیلمت را در یک دست گرفته و کتاب شعرت را با دست دیگرش به‌سویت دراز کرده و تو با نگاهی به‌اشک‌نشسته در نگاه فرخنده می‌خندی و به‌یاد می‌آوری روزی را که از پیش مرد برگشته بودی، روزی که مرد به تو نمرهٔ رفوزگی داده بود، فرخنده را غافلگیر کرده بودی که داشت ساک کوچک دستی‌ات را می‌کاوید و با دیدن تو که بی‌موقع برگشته بودی وحشت‌زده به دیوار تکیه داده بود‌. حالا تو همدرد اویی؛ عقیم و سترون‌. کنارش بر زمین می‌نشینی، ساک را می‌تکانی و همهٔ دار و ندارت را بر زمین می‌ریزی تا با هم تماشا کنید‌. النگوهای مادر که به‌خاطر مسخره‌کردن مرد از دستت بیرون آورده‌ای، چند گیره و شانه سر‌. قوطی فیلم، دفترچهٔ یاداشت و تنها کتابی که توی این خانه داشته‌ای.  فروغ را از زمین برمی‌داری، دلت می‌خواهد به‌جای مادرت ببوسی‌اش و برایش درددل کنی، اما شرم مانع می‌شود. بعد خودت را می‌بینی که سر بر شانهٔ فرخنده گذاشته‌ای و اشک امانت را بریده است و یخ میان تو و زن که چند ماهی است خلوت خانه‌اش را از او گرفته‌ای آب می‌شود‌. نگاه از فرخنده برمی‌گیری و به حلقهٔ چشمانی که به دهانت خیره شده‌اند، چشم می‌دوزی و دستت را به نشانهٔ آغاز نمایش بالا می‌بری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#8230; به پا می‌خیزم. صحنهٔ گرد نمایش را دور می‌زنم و چشم در چشم زنان  شرحی از نمایش را توضیح می‌دهم و دست در دست هم رو به‌سوی تماشاگران پیش می‌رویم و روایت خود را با این سؤال آغاز می‌کنیم‌. عمری با ما سخن به درشتی گفته‌اید، خود آیا تابتان هست که سخنی به‌درشتی بشنوید، به‌درستی بشنوید‌؟</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/02/19/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac/">روایتی زنانه &#8211; داستان کوتاهی از فوزیه رجبی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/02/19/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d9%88%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">4619</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گیره‌های طلایی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/04/10/%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/04/10/%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Apr 2016 22:30:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اوژن شیراوژن]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[فوزیه رجبی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=267</guid>

					<description><![CDATA[<p>فوزیه رجبی- ونکوور چند روزی به بازشدن مدرسه‌ها و آمدن پاییز مانده بود. این را قاصدک‌های پریشان که در گوشه و کنار حیاط دیده می‌شدند، خبر آورده بودند. مادر توی ایوان پشت به حیاط نشسته بود. صندوق بزرگ چوبی را باز کرده بود و بقچه‌های لباس را کنار دستش می‌چید. صندوق آ‌ن‌قدر بزرگ بود که من و سه خواهرم راحت توی آن جا می‌شدیم و مهمان‌بازی راه می‌انداختیم. البته هر وقت خالی می‌شد و این...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/04/10/%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/">گیره‌های طلایی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;">فوزیه رجبی- ونکوور</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند روزی به بازشدن مدرسه‌ها و آمدن پاییز مانده بود. این را قاصدک‌های پریشان که در گوشه و کنار حیاط دیده می‌شدند، خبر آورده بودند. مادر توی ایوان پشت به حیاط نشسته بود. صندوق بزرگ چوبی را باز کرده بود و بقچه‌های لباس را کنار دستش می‌چید. صندوق آ‌ن‌قدر بزرگ بود که من و سه خواهرم راحت توی آن جا می‌شدیم و مهمان‌بازی راه می‌انداختیم. البته هر وقت خالی می‌شد و این فقط چند روزی مانده به پاییز و قبل از خانه‌تکانی عید اتفاق می‌افتاد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر همهٔ لباس‌ها را بیرون می‌ریخت و تا غروب که آن‌ها را مرتب و دسته‌بندی‌شده سر جایشان بگذارد، اتاق ما می‌شد. اتاقی که برای ما پر از رازورمز بود. اما انگار آن‌روز قرار نبود ما به این اتاق پا بگذاریم. دو خواهر کوچک‌ترم توی کوچه مشغول گل‌بازی بودند.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر سال همین روزها پشت بام‌ها را از نو گل‌اندود می‌کردند. بوی گل و کاه آن‌قدر زیاد بود که تا روزها بوی آشنای کوچه و خانه‌ها می‌شد. مادر از صبح زود مشغول شده بود. پشت به حیاط خانه نشسته بود و زیر لب آواز می‌خواند. آوازی از سوسن کوری می‌خواند. این اسمی بود که خاله حوری آن را صدا می‌زد. خاله حوری به جز سوسن کوری یک عالمه نوار کاست خواننده‌ها را داشت و بیشتر موقع‌ها آهنگ‌های شاد گوش می‌کرد و خودش هم بشکن می‌زد و می‌رقصید. حتی جنگ هم که شروع شد او دست از زدن و رقصیدن برنداشت. خاله حوری شاد و شنگول‌ترین زنی بود که من می‌شناختم.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادرم هر وقت شاد یا غمگین بود فقط آواز می‌خواند و حالا داشت «می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن» را می‌خواند. آن‌قدر صدایش بغض داشت که من گریه‌ام گرفته بود اما جرأتش را نداشتم. اگر مادرم صدای گریه‌ام را می‌شنید حتماً عصبانی می‌شد و مرا هم به کوچه می‌فرستاد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شب قبل با پدر دعوایشان شده بود و من فکر می‌کردم حالا دارد به فحش‌های بدی که شنیده بود فکر می‌کند و گریه‌اش گرفته. مادر روسری‌اش را دور انداخته و موهای خرمایی‌اش را پریشان کرده بود. این‌ها نشانه‌های اعلان جنگ به پدر بود. آخر مادر همیشه چارقد به‌سر داشت، چون پدرم این را می‌خواست. حتی شب‌ها هم چارقدش را در نمی‌آورد. می‌گفت عادت کرده‌ام اما همه می‌دانستند که از ترس پدر این کار را می‌کند. موهایش آن‌قدر زیبا و پرپشت بود که حتی خاله حوری به‌قول مادر با زندگی پر و پیمان و شوهرِ همه‌چیزتمامش حسرت موهای مادرم را داشت.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خاله حوری اصرار می‌کرد که: «دو تا گیرهٔ طلایی دو طرف موهات بزن و پریشانشون کن! بذار موهات هوا بخوره. حیفِ این موها نیست که مث یه مشت پشم گوله‌اش می‌کنی؟!»</span></p>
<figure id="attachment_268" aria-describedby="caption-attachment-268" style="width: 300px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="wp-image-268 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Ojan_Shirojan.jpg?resize=300%2C300" alt="نقاشی اثر: اوژن شیراوژن" width="300" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Ojan_Shirojan.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Ojan_Shirojan.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Ojan_Shirojan.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Ojan_Shirojan.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /><figcaption id="caption-attachment-268" class="wp-caption-text"><span style="font-family: irseri;">نقاشی اثر: اوژن شیراوژن</span></figcaption></figure>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و در جواب مادر که ترس از پدر را بهانه می‌آورد، می‌گفت: «وقتی که اون خونه نیست، چی؟ کلاغا خبرش می‌کنن؟! زن ناحسابی تقصیر خودته عادتش دادی! اگه قراره شوهرت هم نامحرم باشه و موهاتو نبینه، وقتی که خونه نیست موهاتو راحت بذار، نپوسیدی؟!»</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و حالا مادر روسری‌اش را به گوشه‌ای پرت کرده بود و موهایش پریشان بود. و این یعنی اوضاع خیلی خراب بود و آن‌روز از پختن ناهار هم خبری نبود.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این موها نقطه ضعف پدر بود. می‌خواست هیچ‌کس آن‌ها را نبیند.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر برای هزارمین بار می‌خواند: «می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن.» دلم بدجوری شور می‌زد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گرچه مطمئن بودم که پدر برای ناهار به خانه برنمی‌گردد، اما غروب که برمی‌گشت باز دعوا، فحش و فحش‌کاری بود. آرزو می‌کردم تمام شب آژیر قرمز باشد و خانه توی تاریکی بماند تا موهای پریشان مادرم اوضاع را خراب‌تر نکند.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر لباس‌های زمستانی را دسته‌بندی می‌کرد. ژاکت‌های قرمز بافتنی من و خواهرم با آن دگمه‌های صدفی که به‌شکل ستاره بود از صندوق بیرون آمد. دلم می‌خواست ژاکت را تنم کنم و بچرخم. آرام کنار کپه لباس‌ها نشستم. ژاکت را برداشتم و دگمه‌هایش را باز کردم. یک آن سرم را برداشتم صورت مادر خیس بود. دانه های درشت اشک تند و تند از چشم‌هایش می‌ریخت. دماغش قرمز شده بود.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این تصویری تکراری بود که بارها و بارها دیده بودم. اما هر بار انگار برای اولین بار بود که مادرم را در این حال می‌دیدم. قلبم از درد فشرده می شد، اما هیچ‌کاری از دست من ساخته نبود. حتی از دست خاله حوری که من فکر می‌کردم قوی‌ترین و شادترین زن دنیاست.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آخر بعضی وقت‌ها می‌شنیدم که خاله حوری با مادرم پچ‌پچ می‌کرد و آه می‌کشید و می‌گفت: «بر بخت بد لعنت!»</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌دانستم که بخت بد پدرم بود و فکر می‌کردم که خاله حوری به پدرم فحش می‌دهد. من نمی‌دانستم که مشکل اصلی پدر و مادرم بر سر چه بود، اما می‌دانستم که هروقت مادرم جایی می‌رفت یا مردی به خانه‌مان می‌آمد، بعدش دعوا می‌شد. پدر دوست نداشت حتی فامیل‌های مرد خودش هم به خانهٔ ما بیایند. اما خودش هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت و کلی هم با زن‌ها بگو و بخند می‌کرد. بارها کلمه «بددل» را شنیده بودم که بین حرف‌های خاله حوری و مادر ردوبدل شده بود اما معنایش را نمی‌دانستم. فکر می‌کردم پدر مرضی دارد که باعث آزار مادر می‌شود.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ژاکت قرمز را بغل گرفته بودم و دگمه‌هایش را باز و بسته می‌کردم. مادر بافتنی‌های قشنگی می‌بافت که زن‌های همسایه برای سرانداختن بافتنی‌ها و یادگرفتن مدل‌های جدید به خانه‌مان می‌آمدند و مادرم با صبر و حوصله کارشان را راه می‌انداخت.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز مرضیه خانم آمده بود که مادر طرح یک پیچک را یادش بدهد که دو طرف ژاکت بافتنی‌اش بیاندازد. پدر آن روز خانه بود، دلش شور می‌زد و می‌گفت دیشب خواب دیده که بازار را بمباران کرده‌اند. اما خانه ماندنش روز مادرم را خراب‌تر از همیشه کرد. مرضیه خانم وقتی فهمید که پدر خانه است، خواست برگردد که به اصرار مادر توی ایوان نشستند و مادر کارش را راه انداخت.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرضیه خانم که رفت، پدر از اتاق بیرون آمد و با سیلی به صورت مادر زد. مادر دستش را به صورتش گرفت و بر زمین افتاد. ما از فحش‌ها و حرف‌های پدر فهمیدیم که آن ژاکت بافتنی مردانه بوده که مرضیه خانم برای شوهرش می‌بافته و پدر حتی از این کار مادر خوشش نیامده بود.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روز بعد خاله حوری بعد از شنیدن ماجرا غش‌غش می‌خندید و می‌گفت: «به‌خدا این مرد روانیه، باید  بره تیمارستان!»</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادر آهی کشید و گفت: «کاش لش مرگش بره جبهه و کشته بشه و همه رو از شرش راحت کنه!»</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خاله حوری خندید و گفت: «جوک می‌گی خواهر؟! تورو به کی بسپاره؟!»</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آخر پدرم هر وقت که شهرها را بمباران می‌کردند، جوشی می‌شد و قسم می‌خورد که توی بسیج ثبت نام می‌کند و به جبهه می‌رود، اما بعد یادش می‌رفت و مادر همیشه دنبالهٔ حرف را می‌گرفت بلکه پدر را تشویق کند که به جبهه برود اما این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به آمدن پدر چیزی نمانده بود. ژاکت قرمز را روی بقچهٔ لباس‌های زمستان مدرسه گذاشتم که بروم روسری مادر را پیدا کنم. دفعه‌های قبل که مادر به‌قول پدر افسار پاره کرده بود و روسری‌اش را دور انداخته بود، موقع آمدن پدر طوری وانمود می‌کرد که روسری‌اش را خواسته عوض کند. روسری گل‌دار و قشنگ‌تری را محکم‌تر از همیشه به سرش می‌بست و دل‌آشوب‌زده مرا آرام می‌کرد. اما این‌‌بار خبری از روسری‌عوض‌کردن نبود. صدای تقه‌ای که به در می‌خورد مرا از جا پراند. حتماً پدرم بود. خودم را به اتاق رساندم. مادر جلوی آیینهٔ قدی کمد ایستاده بود. دو تا گیرهٔ طلایی به موهایش زده بود و خوشگل‌تر از همیشه با لبخندی غمگین گفت: «برو درو برا بابات باز کن!» و در جواب نگاه ترسان و میخکوب‌شدهٔ من آرام لبخند زد و گفت: «نترس، هیچ اتفاقی نمی‌افته.» و دستش را به طرفم دراز کرد. توی یک کیسه نایلونی تکه‌های پاره و قیچی‌شدهٔ چند تا از قشنگ‌ترین روسری‌هایش را به من داد و گفت:«برو درو وا کن. اینارم بده بابات بندازه تو سطل آشغال!»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/04/10/%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/">گیره‌های طلایی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/04/10/%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">267</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-13 07:21:12 by W3 Total Cache
-->