فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/فلسفهٔ-سیاست-قدرت-و-ترس/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Sun, 20 Sep 2026 16:05:09 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/فلسفهٔ-سیاست-قدرت-و-ترس/ 32 32 107786100 فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت چهارم) – ترس؛ وقتی قدرت، معنا را از دست می‌دهد https://media.hamyaari.ca/2026/09/20/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b1/ https://media.hamyaari.ca/2026/09/20/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b1/#respond Sun, 20 Sep 2026 15:52:21 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=27165 قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر مهدی قاسمی* – ایران در سه قسمت پیشین، مسیر شکل‌گیری قدرت را از «نسبت» آغاز کردیم، سپس به «معنا» و از آنجا به امکانِ «مشروعیت» رسیدیم؛ یعنی به نقطه‌ای که قدرت می‌تواند نه صرفاً از طریق اثرگذاری، بلکه از راه پذیرش و موجه‌شدن در نسبت با جامعه استمرار یابد. اما قدرت همیشه قادر نیست این جایگاه معنایی را حفظ کند. پرسش این قسمت از همین‌جا آغاز...

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت چهارم) – ترس؛ وقتی قدرت، معنا را از دست می‌دهد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر مهدی قاسمی* – ایران

در سه قسمت پیشین، مسیر شکل‌گیری قدرت را از «نسبت» آغاز کردیم، سپس به «معنا» و از آنجا به امکانِ «مشروعیت» رسیدیم؛ یعنی به نقطه‌ای که قدرت می‌تواند نه صرفاً از طریق اثرگذاری، بلکه از راه پذیرش و موجه‌شدن در نسبت با جامعه استمرار یابد. اما قدرت همیشه قادر نیست این جایگاه معنایی را حفظ کند. پرسش این قسمت از همین‌جا آغاز می‌شود: وقتی قدرت، معنا و مشروعیت خود را از دست می‌دهد، چه چیزی می‌تواند همچنان اطاعت را حفظ کند؟ در این نقطه، «ترس» از یک واکنش فردی فراتر می‌رود و به یکی از سازوکارهای استمرار قدرت بدل می‌شود.

اگر قدرت برای تحقق خود به «نسبت» نیازمند است و برای استمرار خویش باید در سطح «معنا» به مشروعیت برسد، آنگاه پرسش بعدی این است که قدرت در جایی که مشروعیت خود را از دست می‌دهد، چگونه می‌تواند همچنان به حیات خود ادامه دهد؟ پاسخ را باید در مفهومی جست‌وجو کرد که معمولاً به‌عنوان پیامد قدرت شناخته می‌شود، حال آنکه در ساختار سیاسی می‌تواند به یکی از بنیادهای استمرار آن تبدیل شود: ترس.

قدرت تا زمانی که بتواند خود را در قالب معنا و مشروعیت تثبیت کند، برای استمرار خود الزاماً به ترس متوسل نمی‌شود. در این وضعیت، فرد یا جامعه نه‌صرفاً به‌دلیل اجبار، بلکه به‌دلیل پذیرش معنایی که قدرت از خود ارائه می‌کند، با آن همراه می‌شود. مشروعیت، در این معنا، صورتِ درونی‌شدهٔ قدرت است؛ قدرتی که دیگر ضرورت ندارد در هر لحظه خود را به‌صورت مستقیم تحمیل کند، زیرا بخشی از افراد، نظم موجود را نه‌فقط تحمل، بلکه آن را موجه تلقی می‌کنند.

اما هنگامی که فاصلهٔ میان قدرت و مشروعیت افزایش می‌یابد، مسئلهٔ استمرار قدرت به‌شکل دیگری پدیدار می‌شود. قدرتی که دیگر نمی‌تواند خود را از طریق معنا تثبیت کند، ناگزیر است برای جبران فقدان مشروعیت، به سازوکارهای دیگری متوسل شود. در اینجا ترس وارد ساختار قدرت می‌شود.

ترس، برخلاف مشروعیت، از پذیرش آغاز نمی‌کند؛ از امکانِ پیامد آغاز می‌کند. فرد در وضعیت مشروعیت، نظم سیاسی را می‌پذیرد، زیرا آن را معنادار و موجه می‌یابد؛ اما در وضعیت ترس، پیش از آنکه دربارهٔ معنای قدرت داوری کند، پیامدِ مخالفت با آن را در نظر می‌گیرد. بنابراین، آنچه رفتار سیاسی را تعیین می‌کند، دیگر الزاماً «باور» نیست، بلکه «پیش‌بینیِ پیامد» است.

از همین‌جا تفاوتی بنیادین میان مشروعیت و ترس آشکار می‌شود. مشروعیت، قدرت را از درون بازتولید می‌کند؛ ترس، آن را از بیرون حفظ می‌کند. مشروعیت باعث می‌شود فرد بگوید: «این نظم باید وجود داشته باشد.» ترس او را به این نقطه می‌رساند که بگوید: «من نمی‌توانم در برابر این نظم بایستم.» این دو گزاره از نظر سیاسی یکسان نیستند، حتی اگر در ظاهر هر دو به استمرار یک نظم منجر شوند.

قدرتِ مشروع برای استمرار خود به حضور دائمیِ اجبار نیاز ندارد، زیرا معنا، بخشی از هزینهٔ اعمال قدرت را از میان برداشته است. اما قدرتی که مشروعیت خود را از دست داده، برای حفظ همان نظم ناچار است هزینهٔ بیشتری بپردازد. در چنین شرایطی، ترس به ابزار کاهش هزینهٔ اعمال قدرت تبدیل می‌شود: کافی است امکانِ مجازات، حذف، محرومیت یا پیامدِ مخالفت در ذهن افراد حاضر باشد تا قدرت بتواند بدون اعمال مستمر و مستقیمِ زور، رفتار آنان را تنظیم کند.

بنابراین، ترس صرفاً یک احساس فردی نیست؛ در ساختار سیاسی می‌تواند به یک رابطهٔ سازمان‌یافته تبدیل شود. هنگامی که قدرت بتواند میان «مخالفت» و «پیامد» رابطه‌ای پایدار برقرار کند، ترس از سطح روان‌شناختی فراتر می‌رود و به بخشی از نظم سیاسی تبدیل می‌شود. در این وضعیت، حتی فردی که قدرت را مشروع نمی‌داند، ممکن است مطابق خواست آن رفتار کند.

اینجاست که باید میان «اطاعت» و «پذیرش» تمایز گذاشت. اطاعت می‌تواند حاصل ترس باشد، اما پذیرش به معنایی متفاوت نیاز دارد. ازاین‌رو، هرچه یک قدرت برای حفظ خود بیشتر به ترس متکی شود، ضرورتاً مشروع‌تر نمی‌شود؛ بلکه ممکن است دقیقاً برعکس، افزایش ترس نشانه‌ای از کاهش ظرفیت مشروعیت باشد.

قدرت در این وضعیت با یک تناقض بنیادین مواجه می‌شود: برای آنکه استمرار یابد، باید ترس را افزایش دهد؛ اما هرچه ترس را افزایش می‌دهد، فاصلهٔ خود را با مشروعیت بیشتر می‌کند. بدین‌ترتیب، سازوکاری شکل می‌گیرد که در آن قدرت برای جبران فقدان مشروعیت، به ترس متوسل می‌شود و سپس برای حفظ ترس، به اعمال قدرت بیشتری نیاز پیدا می‌کند.

در اینجا، ترس دیگر صرفاً واکنشی به قدرت نیست؛ به بخشی از منطق استمرار آن تبدیل می‌شود. قدرتی که زمانی می‌کوشید از طریق معنا پذیرفته شود، اکنون می‌کوشد از طریق پیامدهای مخالفت، اطاعت ایجاد کند. تفاوت این دو وضعیت، تفاوت میان قدرتی است که نیازمند باور است و قدرتی که به محاسبهٔ هزینهٔ نافرمانی متکی شده است.

از همین منظر، یکی از خطاهای اساسی در تحلیل بحران سیاسی، یکی‌گرفتنِ سکوت با رضایت، و اطاعت با مشروعیت است. جامعه‌ای که از قدرت می‌ترسد، ممکن است مدتی طولانی سکوت کند، اما این سکوت به‌خودی‌خود هیچ معنایی دربارهٔ پذیرش قدرت ندارد. سکوت می‌تواند صرفاً نتیجهٔ محاسبهٔ هزینهٔ مخالفت باشد.

پس مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که «چرا مردم اطاعت می‌کنند؟» بلکه باید پرسید: اطاعت آنان از چه جنسی است؟

اگر اطاعت از پذیرش معنا و مشروعیت ناشی شود، قدرت در وضعیت ثبات قرار دارد؛ اما اگر اطاعت از ترس ناشی شود، قدرت وارد وضعیتی شده است که در ظاهر می‌تواند باثبات به نظر برسد، اما در درون خود، زمینه‌های بی‌ثباتی را انباشته می‌سازد.

ترس می‌تواند سکوت ایجاد کند، اما سکوت را نمی‌توان به رضایت تبدیل کرد. می‌تواند مخالفت را برای مدتی خاموش کند، اما خاموشیِ مخالفت به‌معنای ازمیان‌رفتن آن نیست؛ می‌تواند رفتار افراد را کنترل کند، اما کنترل رفتار با تصاحب معنا یکی نیست.

ازاین‌رو، هرجا ترس به ابزار اصلی استمرار قدرت تبدیل شود، باید این پرسش را جدی‌تر مطرح کرد که قدرت چه چیزی را از دست داده است که برای حفظ خود به ترس نیازمند شده است؟

در این نقطه، ترس دیگر صرفاً نشانهٔ حضور قدرت نیست؛ می‌تواند نشانهٔ تغییری در ماهیت رابطهٔ قدرت با جامعه باشد: جایی که قدرت، به‌جای آن‌که از طریق معنا خود را تثبیت کند، می‌کوشد از طریق ترس، استمرار خویش را تضمین کند.

و این همان نقطه‌ای است که در آن، فاصلهٔ میان قدرت و مشروعیت دیگر صرفاً یک فاصلهٔ نظری نیست؛ بلکه به مسئله‌ای عینی در ساختار سیاست تبدیل می‌شود.


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت چهارم) – ترس؛ وقتی قدرت، معنا را از دست می‌دهد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2026/09/20/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b1/feed/ 0 27165
فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت سوم) – معنا؛ بنیادِ امکانِ مشروعیت https://media.hamyaari.ca/2026/09/08/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7/ https://media.hamyaari.ca/2026/09/08/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7/#respond Tue, 08 Sep 2026 15:55:32 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=27100 قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر مهدی قاسمی* – ایران در دو قسمت پیشین دیدیم که بحران سیاسی را باید پیش از ظهور آشکار آن، در دگرگونیِ نسبت میان جامعه و قدرت جست‌وجو کرد و اینکه خودِ قدرت نیز نه نقطهٔ آغاز، بلکه صورتی از تحققِ نسبت میان انسان‌هاست. اکنون پرسش یک گام پیش‌تر می‌رود: قدرتی که در این نسبت شکل گرفته، چگونه برای انسان‌ها قابل‌فهم می‌شود و چه معنایی می‌یابد؟ زیرا...

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت سوم) – معنا؛ بنیادِ امکانِ مشروعیت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر مهدی قاسمی* – ایران

در دو قسمت پیشین دیدیم که بحران سیاسی را باید پیش از ظهور آشکار آن، در دگرگونیِ نسبت میان جامعه و قدرت جست‌وجو کرد و اینکه خودِ قدرت نیز نه نقطهٔ آغاز، بلکه صورتی از تحققِ نسبت میان انسان‌هاست. اکنون پرسش یک گام پیش‌تر می‌رود: قدرتی که در این نسبت شکل گرفته، چگونه برای انسان‌ها قابل‌فهم می‌شود و چه معنایی می‌یابد؟ زیرا پیش از آنکه قدرت بتواند از مشروعیت برخوردار شود، باید جایگاه آن در افقِ معناییِ رابطهٔ میان انسان‌ها شکل گرفته باشد.

قدرت، هنگامی که در نسبت میان انسان‌ها شکل می‌گیرد، صرفاً به امکانِ اثرگذاری بر دیگری محدود نمی‌ماند. هر اثرگذاری، درون یک نسبت انسانی، دریافت و تفسیر می‌شود و از همین‌رو، قدرت نیز ناگزیر در افقِ معنا قرار می‌گیرد. انسان‌ها تنها با این واقعیت مواجه نیستند که دیگری می‌تواند بر کنش یا انتخاب آنان اثر بگذارد، بلکه می‌کوشند این اثرگذاری را ادراک کرده و جایگاه آن را در نسبت میان خود و دیگری دریابند. از همین‌جا، مسئله‌ای تازه در برابر فلسفهٔ سیاست قرار می‌گیرد: قدرت، هنگامی که در نسبت انسانی تحقق می‌یابد، چه معنایی پیدا می‌کند؟

معنا، چیزی نیست که پس از تحققِ قدرت، از بیرون به آن افزوده شود، بلکه در همان نسبتی شکل می‌گیرد که قدرت درون آن پدید آمده است. انسان، کنش دیگری را صرفاً بر پایهٔ آنچه بالفعل رخ داده است، تفسیر نمی‌کند، بلکه آن را در افقِ تجربه، انتظار و دریافت خود قرار می‌دهد. ازاین‌رو، معنای یک اثرگذاری، تنها در خودِ کنش قرار ندارد، بلکه در نسبتی میان کنشِ بالفعل و نحوهٔ فهمِ آن در میان انسان‌ها پدیدار می‌شود. قدرت، بدین‌ترتیب، نه‌تنها در نسبت تحقق می‌یابد، بلکه در همان نسبت معنا پیدا می‌کند.

از همین منظر، معنای قدرت امری ثابت و مستقل از نسبت نیست. معنای آن در فرایندِ مواجههٔ انسان‌ها با قدرت شکل می‌گیرد و از همین‌رو، می‌تواند دگرگون شود. قدرتی که در یک مقطع تاریخی به‌عنوان ضرورتی برای حفظ نظم فهمیده می‌شود، ممکن است در مقطعی دیگر همان معنا را از دست بدهد. آنچه تغییر کرده است، لزوماً خودِ ساختار قدرت نیست، بلکه نسبت انسان‌ها با آن و در نتیجه، نحوهٔ فهمِ جایگاه آن در این نسبت است. اما در این میان، باید معنا را از خودِ اثرگذاری متمایز کرد.

اثرگذاری، تغییردادنِ امکان‌های کنشِ دیگری است، درحالی‌که معنا، نحوه‌ای است که این تغییر در افقِ فهمِ انسان‌ها جای می‌گیرد. ممکن است قدرت همچنان توانِ اثرگذاری خود را حفظ کرده باشد، اما معنایی که در نسبت میان انسان‌ها پیدا کرده، دگرگون شده باشد. ازاین‌رو، استمرارِ قدرت، لزوماً به‌معنای استمرارِ معنای آن نیست.

از سوی دیگر، معنای قدرت را نیز نمی‌توان صرفاً از موضعِ صاحب قدرت تعیین کرد. قدرت در نسبت تحقق می‌یابد و معنای آن نیز در همان نسبت شکل می‌گیرد. آنچه برای صاحب قدرت، تحققِ نظم، حفظِ ثبات یا اعمالِ حق تلقی می‌شود، ممکن است از سوی دیگری به‌گونه‌ای متفاوت فهمیده شود. بنابراین، معنا آن چیزی نیست که قدرت بتواند یک‌جانبه برای خود تعیین کند، بلکه در میدانِ نسبت‌ها و در مواجههٔ میان دریافت‌های متفاوت از قدرت پدیدار می‌شود.

البته، تفاوت در ادراکِ قدرت، به‌خودیِ خود، نشانهٔ اختلال در نسبت نیست. انسان‌ها می‌توانند یک قدرت یا یک کنش سیاسی را به‌شیوه‌های متفاوت ادراک کنند، بی‌آنکه این تفاوت، امکانِ تداومِ نسبت را از میان ببرد. 

مسئله زمانی پدیدار می‌شود که میان معنای قدرت برای خویش و جایگاه معناییِ آن در نسبت میان انسان‌ها، شکافی پایدار شکل گیرد؛ شکافی که از سطحِ تفاوت در ادراک فراتر رود و به ناتوانی در یافتن معنایی مشترک برای جایگاه قدرت بینجامد.

در اینجا، مفهومِ «معنای مشترک» اهمیت پیدا می‌کند. معنای مشترک به‌معنای یکسان‌بودنِ کاملِ دریافت‌ها نیست، بلکه به‌معنای آن است که سویه‌های یک نسبت بتوانند جایگاه قدرت را در افقی قابل‌فهم برای یکدیگر دریابند. تا زمانی‌که چنین افقی وجود داشته باشد، تفاوت در برداشت‌ها لزوماً نسبت را از امکانِ تداوم خارج نمی‌کند. اما هنگامی که این افق از میان برود، مسئله دیگر صرفاً مخالفت یا نارضایتی نیست، بلکه ازدست‌رفتنِ معنایی است که جایگاه قدرت را در نسبت انسانی شکل می‌داد.

از همین‌رو، پیش از آنکه بتوان دربارهٔ حقانیتِ قدرت داوری کرد، باید جایگاه آن در افقِ معنا شکل گرفته باشد؛ زیرا مشروعیت، پیش از آنکه داوری دربارهٔ قدرت باشد، به فهمِ جایگاه آن در نسبت انسانی وابسته است.

بااین‌حال، قدرت ممکن است همچنان پابرجا بماند؛ ساختارها فعالیت کنند، فرمان‌ها صادر شوند و قوانین همچنان اجرا شوند. اما آنچه دستخوش دگرگونی شده، جایگاه معناییِ قدرت در نسبت میان انسان‌هاست. از این منظر، قدرت می‌تواند همچنان وجود داشته باشد، بی‌آنکه همان معنایی را داشته باشد که پیش‌تر در این نسبت دارا بوده است.

شکل‌گیری معنا نیز به‌معنای پذیرش قدرت نیست. ممکن است قدرتی برای انسان‌ها کاملاً قابل‌فهم باشد و معنای آن را دریابند، بی‌آنکه آن را بپذیرند. ازاین‌رو، فهمِ قدرت، شرطِ امکانِ پذیرش آن است، نه خودِ پذیرش. 

پذیرش نیز صرفاً به‌معنای اطاعت نیست؛ زیرا ممکن است انسانی از قدرتی اطاعت کند، بی‌آنکه آن را پذیرفته باشد. پذیرش، هنگامی در نسبت شکل می‌گیرد که قدرت بتواند در افقِ معنایی آن نسبت، جایگاهی برای خود پیدا کند.

اما پذیرشِ قدرت نیز هنوز به‌معنای مشروعیت آن نیست. ممکن است قدرتی در میان انسان‌ها معنا پیدا کند و حتی پذیرفته شود، بی‌آنکه این پذیرش به‌تنهایی بتواند حقِ برخورداری آن از جایگاه قدرت را اثبات کند. ازاین‌رو، پذیرش را باید حلقه‌ای میان معنا و مشروعیت دانست؛ حلقه‌ای که نشان می‌دهد قدرت از سطحِ صرفِ اثرگذاری عبور کرده و در نسبت میان انسان‌ها جایگاهی یافته است، اما هنوز پرسش از حقانیتِ این جایگاه باقی است.

بنابراین، قدرت نه‌تنها از نسبت پدید می‌آید، بلکه درون نسبت معنا می‌یابد، و معنای آن نیز نمی‌تواند مستقل از انسان‌هایی باشد که در این نسبت قرار گرفته‌اند. از همین‌رو، اکنون پرسش دیگری پیش روی ما قرار می‌گیرد: چه چیزی به قدرت، حقِ برخورداری از جایگاه خود را می‌بخشد؟

پاسخ به این پرسش، ما را از مسئلهٔ معنا به مسئلهٔ مشروعیت می‌رساند.

قسمت بعدی این مطلب را در اینجا بخوانید


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت سوم) – معنا؛ بنیادِ امکانِ مشروعیت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2026/09/08/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7/feed/ 0 27100
فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت https://media.hamyaari.ca/2026/08/26/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa/ https://media.hamyaari.ca/2026/08/26/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa/#respond Wed, 26 Aug 2026 15:46:27 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=27032 قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر مهدی قاسمی* – ایران در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد. قدرت، پیش از آنکه...

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر مهدی قاسمی* – ایران

در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد.

قدرت، پیش از آنکه در قالب یک ساختار سیاسی، یک نهاد اجتماعی یا یک رابطهٔ فرمان‌برداری و فرمانروایی آشکار شود، یک امکان است. از همین رو، پرسش فلسفی از قدرت نمی‌تواند تنها به چگونگی ظهور، توزیع یا اعمال آن محدود بماند، زیرا پیش از آنکه از صورت‌های تحقق‌یافتهٔ قدرت سخن بگوییم، باید از شرط امکان آن پرسید. بنابراین، پرسش بنیادی این است: چه چیزی قدرت را ممکن می‌کند؟

در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی، قدرت همچون امری نخستین در نظر گرفته می‌شود؛ گویی قدرت از پیش وجود دارد و سپس در میان افراد، گروه‌ها و نهادها توزیع می‌شود. اما این نگاه، امکان ظهور قدرت را مفروض می‌گیرد، بی‌آنکه به بنیاد آن بازگردد. درحالی‌که پیش از قدرت، بنیادِ امکان دیگری وجود دارد که بدون آن هیچ صورتی از قدرت قابل‌تصور نیست؛ نسبت.

هیچ قدرتی در خلأ شکل نمی‌گیرد. قدرت همواره توانِ یک موجود نسبت به موجودی دیگر، یک اراده نسبت به اراده‌ای دیگر و یک امکان نسبت به امکان دیگری است. بنابراین، قدرت نه در وضعیتِ انفراد، بلکه در میدان نسبت‌ها پدیدار می‌شود.

اما نسبت را نباید صرفاً به‌معنای رابطه فهمید. رابطه می‌تواند تنها بیانگر نوعی اتصال میان دو امر باشد؛ حال آنکه نسبت، نحوهٔ قرارگرفتن موجودات در برابر یکدیگر و شیوهٔ حضور آن‌ها در یک میدان مشترک از امکان‌های متفاوت است.

انسان، پیشاپیش در نسبت با دیگری قرار دارد، زیرا وجود انسانی، وجودی بسته و مستقل در خود نیست، بلکه در شبکه‌ای از مواجهه‌ها، تأثیرها و امکان‌های متقابل شکل می‌گیرد. نسبت، صرفاً میان دو موجود مستقل که پس از استقلال خود با یکدیگر مواجه می‌شوند، شکل نمی‌گیرد، بلکه خودِ امکانِ استقلال و ظهور هر موجود انسانی نیز درون نسبت معنا پیدا می‌کند. انسان، تنها در مواجهه با دیگری است که جایگاه خود و امکان‌های کنش خویش را درمی‌یابد. از این منظر، نسبت نه امری پسینی، بلکه یکی از شرایط بنیادی ظهور انسان سیاسی است.

از همین رو، امر سیاسی پیش از آنکه در دولت، قانون یا نهادهای رسمی ظهور یابد، در ظهور نسبت میان انسان‌ها ریشه دارد. سیاست در بنیادی‌ترین سطح خود، ساحتی است که در آن انسان‌ها در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند و حضور هر یک، امکان‌های دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

با این‌حال، هر نسبتی به قدرت منتهی نمی‌شود. صرفِ حضور دیگری، هنوز قدرت نیست. نسبت، تنها شرط امکان قدرت است؛ اما برای ظهور قدرت، باید درون نسبت، امکانی برای اثرگذاری پدید آید.

قدرت زمانی شکل می‌گیرد که نسبت از سطح صرفِ حضورِ متقابل فراتر رود و امکانِ اثرگذاری میان سویه‌های آن پدید آید. از اینجا می‌توان دریافت که قدرت، امر نخستین سیاست نیست، بلکه یکی از صورت‌های تکوین‌یافتهٔ نسبت است. بدین‌ترتیب، قدرت پیش از آنکه امکانِ تحمیل باشد، امکانِ اثرگذاری است، و این امکان تنها درون یک نسبت تحقق می‌یابد.

انسان، پیش از آنکه صاحب قدرت باشد، در معرض نسبت قرار دارد، زیرا هویت و امکان کنش او در همین میدان شکل می‌گیرد. از این منظر، قدرت چیزی نیست که بعدها به روابط انسانی افزوده شود، بلکه از همان امکانی برمی‌خیزد که انسان‌ها را از تنهایی وجودی بیرون می‌آورد و در برابر یکدیگر قرار می‌دهد.

اما چگونه یک نسبت به قدرت تبدیل می‌شود؟

پاسخ را باید در تفاوت جست‌وجو کرد. نسبت، به‌خودیِ خود هنوز قدرت نیست، زیرا هر نسبتی الزاماً به قدرت منجر نمی‌شود. آنچه نسبت را به امکان قدرت نزدیک می‌کند، تفاوت‌هایی است که درون آن شکل می‌گیرند. اما این تفاوت‌ها را نباید با نابرابری یا سلطه اشتباه گرفت. تفاوت، نخستین زمینهٔ امکانِ قدرت است، نه خودِ قدرت.

تفاوت در تجربه، دانش، موقعیت یا توانایی‌ها، تنها هنگامی به امکانِ قدرت تبدیل می‌شود که در میدان نسبت، امکانِ اثرگذاری بر کنش‌ها و انتخاب‌های دیگری را پیدا کند. از اینجا باید میان دو سطح تمایز گذاشت: وجود نسبت و نحوهٔ تحقق آن.

وجود نسبت، شرط نخستین امکان سیاست است، اما چگونگی تحقق آن تعیین می‌کند که این امکان در چه صورتی ظهور یابد. یک نسبت می‌تواند بر پایهٔ پذیرش متقابل و امکان کنش مشترک شکل گیرد، یا به‌سوی عدم تعادل و یک‌سویه‌شدن حرکت کند.

بر این اساس، قدرت را نباید تنها در لحظه‌ای جست‌وجو کرد که فرمانی صادر می‌شود یا تصمیمی بر دیگری تحمیل می‌گردد. قدرت، پیش از این لحظه، در معماری پنهان نسبت‌ها شکل گرفته است؛ در اینکه چه کسی امکان بیشتری برای اثرگذاری دارد و چه کسی می‌تواند میدان انتخاب دیگری را تغییر دهد.

در این معنا، قدرت نه یک شیء یا دارایی، بلکه شیوه‌ای از تحققِ نسبت است. حتی هنگامی که قدرت در یک فرد، نهاد یا ساختار سیاسی متمرکز می‌شود، این تمرکز تنها درون شبکه‌ای از نسبت‌ها امکان می‌یابد.

از همین‌جاست که می‌توان به یک نتیجهٔ بنیادی رسید: قدرت را نمی‌توان مستقل از نسبت فهمید؛ همان‌گونه که نسبت را نمی‌توان بدون توجه به امکان‌های قدرت تحلیل کرد. با این‌حال، تقدم فلسفی با نسبت است، زیرا قدرت، بدون میدان نسبت‌ها، مجال ظهور نمی‌یابد. بنابراین، اگر سیاست را عرصهٔ ظهور قدرت بدانیم، باید پیش از آن، سیاست را عرصهٔ تکوین نسبت‌ها بدانیم.

بحران‌های سیاسی نیز در نهایت، بحران همین نسبت‌ها هستند، زیرا هرگاه نسبت‌های انسانی از امکان متقابل خارج شوند و به رابطه‌هایی یک‌سویه تبدیل گردند، صورت‌های قدرت نیز دگرگون می‌شوند.

از این منظر، فهم قدرت بدون فهم نسبت، دریافتی ناتمام است. قدرت نه در لحظهٔ اعمال اثر بر دیگری، بلکه در همان میدان مشترکی آغاز می‌شود که انسان‌ها در آن قرار می‌گیرند و امکان‌های متفاوتِ اثرگذاری در آن شکل می‌یابد.

در نهایت، می‌توان گفت قدرت یک آغاز نیست؛ یک نتیجه است. قدرت از نسبت زاده می‌شود، درون نسبت شکل می‌گیرد و تنها از طریق نسبت قابل‌فهم است. از همین رو، پیش از آنکه بپرسیم چه کسی قدرت دارد، باید پرسید: چه نسبتی میان انسان‌ها، امکانِ قدرت را پدید آورده است؟ 

این پرسش، ما را از سطح پدیدارهای سیاسی به بنیاد فلسفی آن‌ها بازمی‌گرداند؛ جایی که سیاست، پیش از قدرت، با نسبت آغاز می‌شود.

قسمت بعدی این مطلب را در اینجا بخوانید


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2026/08/26/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%86%d8%b3%d8%a8%d8%aa/feed/ 0 27032
فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت اول) – منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی https://media.hamyaari.ca/2026/08/12/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%90/ https://media.hamyaari.ca/2026/08/12/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%90/#respond Thu, 13 Aug 2026 00:43:30 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=26975 دکتر مهدی قاسمی* – ایران بحران‌های سیاسی، معمولاً در لحظه‌ای آشکار می‌شوند که دیگر امکان پنهان‌ماندن آن‌ها از میان رفته است؛ لحظه‌ای که نشانه‌های یک گسست اجتماعی، یکباره و به‌شکلی واحد، خود را در برابر دیدگان همگان نمایان می‌کنند: اعتراض‌های عمومی، کاهش اعتماد، تعمیق شکاف‌های اجتماعی، ناتوانیِ ساختارهای سیاسی در پاسخ‌گویی به مسائل جامعه، یا فرسایش پیوند میان جامعه و قدرت.  در چنین لحظه‌ای، بحران دیگر صرفاً موضوعی برای تحلیل نیست، بلکه به واقعیتی انکارناپذیر...

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت اول) – منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
دکتر مهدی قاسمی* – ایران

بحران‌های سیاسی، معمولاً در لحظه‌ای آشکار می‌شوند که دیگر امکان پنهان‌ماندن آن‌ها از میان رفته است؛ لحظه‌ای که نشانه‌های یک گسست اجتماعی، یکباره و به‌شکلی واحد، خود را در برابر دیدگان همگان نمایان می‌کنند: اعتراض‌های عمومی، کاهش اعتماد، تعمیق شکاف‌های اجتماعی، ناتوانیِ ساختارهای سیاسی در پاسخ‌گویی به مسائل جامعه، یا فرسایش پیوند میان جامعه و قدرت. 

در چنین لحظه‌ای، بحران دیگر صرفاً موضوعی برای تحلیل نیست، بلکه به واقعیتی انکارناپذیر بدل می‌شود و نگاه‌ها، بی‌درنگ، به‌سوی آنچه در سطح تاریخ آشکار شده است، معطوف می‌گردد.

درست از همین‌جا، نخستین گرایش ذهن نیز شکل می‌گیرد. ذهن انسان، به‌گونه‌ای طبیعی، همواره می‌کوشد علت هر پدیده را در نزدیک‌ترین و آشکارترین عوامل آن جست‌وجو کند. از همین‌رو، سرچشمهٔ بحران نیز غالباً در تصمیم‌های سیاسی، عملکرد دولت، قوانین موجود، ساختارهای حکمرانی، یا رفتار صاحبان قدرت جست‌وجو می‌شود.

این شیوهٔ مواجهه، طبیعی و تا اندازه‌ای نیز ضروری است، زیرا هیچ‌یک از این عوامل را نمی‌توان از فهم واقعیت سیاسی کنار گذاشت. 

هر یک از موارد مذکور، بخشی از حقیقت را آشکار می‌کنند و بدون بررسی آن‌ها، تحلیل بحران، ناگزیر ناقص خواهد بود. اما درست در همین نقطه، پرسشی بنیادین سر برمی‌آورد؛ پرسشی که، با وجود اهمیت تعیین‌کنندهٔ آن، کمتر موضوع تأمل قرار گرفته است:

آیا آنچه در تاریخ به‌صورت بحران ظاهر می‌شود، حقیقتاً آغاز بحران است، یا تنها نخستین لحظه‌ای است که فرایندی پنهان، پس از پیمودن مسیر تکوین خویش، امکان آشکارشدن می‌یابد؟

اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه باید در خودِ مفهوم بحران، بازاندیشی کرد. در این صورت، بحران دیگر صرفاً یک رخداد تاریخی نخواهد بود. 

در واقع، رخداد، لحظهٔ ظهور است، اما بحران، پیش از آنکه در هیئت یک رخداد ظاهر شود، فرایندی است که به‌آرامی و در سکوت، تکوین می‌یابد. هیچ جامعه‌ای در یک روز وارد بحران نمی‌شود؛ همان‌گونه که هیچ نظام سیاسی‌ای نیز در یک لحظه از ثبات به گُسست نمی‌رسد. آنچه ناگهانی به‌نظر می‌آید، غالباً، واپسین مرحلهٔ دگرگونی‌هایی است که از مدت‌ها پیش آغاز شده‌اند و در لایه‌هایی دور از چشم ناظر، مسیر خود را پیموده‌اند.

از همین‌رو، آنچه در مقطعی از تاریخ به‌صورت بحران دیده می‌شود، بیش از آنکه آغاز باشد، پایانِ مسیری است که آغاز واقعی آن را باید در جای دیگری جست‌وجو کرد؛ در شیوه‌ای که جامعه، قدرت را ادراک می‌کند، در معنایی که برای نظم سیاسی قائل است، در کیفیت اعتماد میان مردم و ساختارهای حکمرانی، و سرانجام، در نسبتی که جامعه با قدرت برقرار می‌سازد.

بدین‌ترتیب، بحران زمانی آشکار می‌شود که این دگرگونی‌های تدریجی از آستانه‌ای معین عبور کرده باشند و دیگر نتوان آن‌ها را در لایه‌های حیات اجتماعی، پنهان کرد. از این منظر، فهم بحران سیاسی، تنها با مطالعهٔ لحظهٔ ظهورِ آن ممکن نیست؛ بلکه مستلزم بازگشت به مسیر تکوین آن است.

در اینجا، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه رُخ داده است؟»، بلکه این است که چه چیزی دقیقاً در بنیادِ رابطهٔ میان جامعه و قدرت، دگرگون شد که وقوع چنین رخدادی را ممکن ساخت؟

این جابه‌جاییِ پرسش، صرفاً تغییری در شیوهٔ بیان نیست، بلکه دگرگونی در افق اندیشه است. درست از همین نقطه است که راه تحلیل سیاسی از راه فلسفهٔ سیاست جدا می‌شود؛ تحلیل سیاسی، می‌کوشد رخدادها را در سطح آنچه واقع شده است توضیح دهد، اما فلسفهٔ سیاست، می‌کوشد به آن چیزی دست یابد که امکانِ وقوع آن رخدادها را فراهم کرده است. 

به‌بیان دیگر، تحلیل سیاسی به آنچه روی داده است نظر دارد؛ حال آنکه فلسفهٔ سیاست، به شرایط و بنیان‌هایی می‌پردازد که امکانِ روی‌دادن آن را پدید آورده‌اند.

همین تفاوتِ ظریف، در حقیقت، تفاوت میان دو نوع نگرش به امر سیاسی است؛ یکی در سطح پدیدارها توقف می‌کند و دیگری می‌کوشد از پدیدار عبور کرده و به بُنیادهای مرتبط برسد.

تحلیل سیاسی، ازاین‌رو، بیش از هر چیز با رویدادها سروکار دارد؛ با آنچه در عرصهٔ آشکار سیاست رخ داده است: از تصمیم‌های دولت‌ها سخن می‌گوید، از تغییر قوانین، جابه‌جایی قدرت، رفتار کنشگران سیاسی، تعارض منافع، یا عملکرد نهادهای حکمرانی. همهٔ این‌ها، بی‌تردید، برای فهم واقعیت سیاسی ضروری‌اند، اما همگی به سطح ظهور سیاست تعلق دارند؛ به جایی که امر سیاسی، پیشاپیش، صورت تاریخی خود را یافته است.

فلسفهٔ سیاست، اما، پرسش را از نقطه‌ای دیگر آغاز می‌کند. برای فلسفهٔ سیاست، مسئلهٔ اصلی آن نیست که یک بحران چگونه رخ داده است، بلکه آن است که چگونه اساساً امکان رخ‌دادن آن فراهم شده است. 

از همین‌رو، نگاه فلسفی، به‌جای آنکه تنها در سطح پیامدها باقی بماند، به جست‌وجوی بنیان‌هایی برمی‌آید که پیامدها بر آن‌ها استوار شده‌اند. هر رخداد سیاسی، پیش از آنکه در تاریخ تحقق یابد، باید در لایه‌ای عمیق‌تر، امکان تحقق یافته باشد، زیرا هیچ پدیده‌ای، پیش از آنکه امکانِ تحققِ آن فراهم آمده باشد، به فعلیت نمی‌رسد.

از این منظر، بحران نیز از این قاعده مستثنی نیست. آنچه در تاریخ، به‌صورت فروپاشی اعتماد، ناآرامی اجتماعی، اعتراض عمومی، انقلاب یا دگرگونی ساختارهای سیاسی آشکار می‌شود، پیش‌تر، در بنیانِ مناسبات انسانی، مسیر تکوین خود را پیموده است. رخداد، آغاز نیست، بلکه لحظه‌ای است که آن فرایندِ ناپیدا، سرانجام، در افق تاریخ قابل‌مشاهده می‌شود.

اگر چنین باشد، آنگاه، سیاست را نیز نمی‌توان از صورت‌های آشکار و نهادینه‌شدهٔ آن آغاز کرد. دولت، حکومت، قانون، سازمان‌های اداری و ساختارهای رسمی قدرت، بی‌تردید، از برجسته‌ترین جلوه‌های امر سیاسی‌اند، اما خود، بنیادِ پیدایشِ سیاست نیستند. این‌ها صورت‌های تاریخیِ تحققِ سیاست‌اند؛ صورت‌هایی که پس از شکل‌گیری بنیادهای عمیق‌ترِ امر سیاسی پدید آمده‌اند، نه منشأ آن.

پیش از آنکه دولتی شکل گیرد، انسان‌ها باید در نسبتی با یکدیگر قرار گرفته باشند. پیش از آنکه قانونی الزام‌آور شود، باید نوعی فهم مشترک و پذیرش متقابل امکان یافته باشد. و پیش از آنکه قدرت بتواند در جامعه استقرار یابد، باید رابطه‌ای میان انسان‌ها وجود داشته باشد که اساساً ظهورِ قدرت را ممکن سازد.

ازاین‌رو، هر کوششی که سیاست را از دولت آغاز کند، در حقیقت از میانهٔ راه آغاز کرده است، زیرا دولت، خود، حاصل فرایندی‌ست که بسیار پیش‌تر آغاز شده است. دولت، آغاز سیاست نیست، بلکه یکی از صورت‌های تحقق‌یافتهٔ آن است.

از همین‌جا، فرض بنیادین این نوشتار شکل می‌گیرد؛ فرضی که تمامی فصل‌های بعدی بر محور آن استوار خواهند بود: بنیادِ سیاست را نباید در «قدرت» جست‌وجو کرد، بلکه باید آن را در «نسبت» جست‌وجو کرد.

این گزاره، صرفاً جابه‌جایی یک واژه با واژه‌ای دیگر نیست، بلکه تغییری بنیادین در نقطهٔ عزیمت فلسفهٔ سیاست است. در واقع، اگر قدرت را نقطهٔ آغاز بدانیم، همهٔ مفاهیم بعدی نیز ناگزیر در افقِ قدرت تفسیر خواهند شد، اما اگر نسبت را نقطهٔ آغاز قرار دهیم، آنگاه، خودِ قدرت نیز باید به‌مثابهٔ یکی از صورت‌های تاریخیِ تحققِ نسبت فهمیده شود، نه سرچشمهٔ آن.

به‌بیان دیگر، قدرت، علتِ نسبت نیست؛ بلکه یکی از پیامدهای آن است. نسبت، افقی را پدید می‌آورد که در آن، قدرت امکان ظهور می‌یابد. بنابراین، هرگونه دگرگونی در نسبت، دیر یا زود، خود را در صورت‌های گوناگون قدرت نیز آشکار خواهد ساخت.

انسان، پیش از آنکه شهروند، فرمان‌بر یا فرمانروا باشد، موجودی است که در شبکه‌ای از روابط، معناها، انتظارها و شناسایی‌های متقابل زندگی می‌کند. هیچ جامعه‌ای، پیش از شکل‌گیری این شبکهٔ روابط، به جامعه‌ای سیاسی تبدیل نمی‌شود. 

سیاست، در ژرف‌ترین معنای خود، چیزی جز صورت تاریخی و نهادینه‌شدهٔ همین روابط نیست، و درست به‌همین دلیل، هر دگرگونی‌ای که در این روابط روی دهد، ناگزیر، دیر یا زود، در صورت‌های سیاسی نیز آشکار خواهد شد.

از همین منظر، بحران سیاسی را نیز نمی‌توان صرفاً بحران دولت، قانون یا ساختارهای رسمی قدرت دانست. در حالت مذکور، ممکن است نهادها همچنان پابرجا باشند، قوانین همچنان اجرا شوند و دستگاه حکمرانی نیز همچنان به فعالیت خود ادامه دهد، اما هم‌زمان، نسبتی که جامعه و قدرت را پیش از این، به یکدیگر پیوند می‌داد، اکنون، به‌آرامی دچار فرسایش عمیقی شده است.

بنابراین، در چنین حالتی، آنچه نخست آسیب می‌بیند، نهادها نیستند، بلکه بنیانی است که نهادها بر آن استوار شده‌اند.

ازاین‌رو، اگر این بنیان؛ دستخوش دگرگونی شود، بحران، پیش از آنکه در عرصهٔ سیاست دیده شود، در ساحت روابط انسانی آغاز شده است. آنچه بعدها در قالب نارضایتی عمومی، اعتراض، شکاف‌های اجتماعی یا ناتوانی ساختارهای سیاسی ظاهر می‌شود، در حقیقت، نخستین نشانه‌های آشکار دگرگونی‌ای است که پیش‌تر، در لایه‌ای عمیق‌تر، مسیر تکوین خود را پیموده است. ازاین‌رو، بحران سیاسی را نباید صرفاً اختلال در عملکرد نهادها دانست، بلکه باید آن را نشانهٔ اختلال در نسبتی فهمید که خودِ نهادها بر بنیاد آن امکان یافته‌اند.

بر پایهٔ چنین برداشتی، مسیر این نوشتار از لحظهٔ ظهور بحران آغاز نمی‌شود، بلکه به عقب بازمی‌گردد، به نقطه‌ای که امکانِ شکل‌گیری بحران برای نخستین‌بار پدید آمده است. مقصود آن نیست که صرفاً لحظهٔ آشکارشدن بحران توصیف شود، بلکه باید منطقِ تکوین آن بازشناخته شود. ازاین‌رو، مسیر یاد شده را می‌توان در قالب زنجیره‌ای از مفاهیمِ به‌هم‌پیوسته دنبال کرد:

منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی:

نسبت

قدرت

معنا

مشروعیت

اعتماد

فرسایشِ اعتماد


گسستِ جامعه و قدرت


بحرانِ سیاسی

این زنجیره، صرفاً ترتیب زمانیِ چند رخداد نیست و نباید آن را به‌مثابهٔ فهرستی از مراحل متوالی فهمید. هر حلقه، شرطِ امکانِ حلقهٔ پس از خود است؛ به‌گونه‌ای که بدون تحقق هر مرحله، مرحلهٔ بعدی نیز امکان ظهور نخواهد یافت. 

از همین‌رو، این زنجیره، بیش از آنکه ترتیب وقوعِ حوادث را بیان کند، منطقِ درونیِ تکوینِ بحران سیاسی را آشکار می‌سازد.

قسمت بعدی این مطلب را در اینجا بخوانید


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

نوشته فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت اول) – منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2026/08/12/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%d9%94-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%90/feed/ 0 26975