<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فریبا صدیقیم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فریبا-صدیقیم/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 May 2023 03:28:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>فریبا صدیقیم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فریبا-صدیقیم/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 Jul 2022 01:31:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا صدیقیم]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[نغمه فراهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18824</guid>

					<description><![CDATA[<p>نغمه فراهانی &#8211; ونکوور در تاریخ سه‌شنبه، ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۲۲، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور تحت نظر استاد محمد محمدعلی، میزبان فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و حدود ۲۷ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند. در ابتدا استاد محمدعلی مطابق معمولِ برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی مقدمه‌ای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%ba%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نغمه فراهانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تاریخ سه‌شنبه، ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۲۲، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور تحت نظر استاد محمد محمدعلی، میزبان فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و حدود ۲۷ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا استاد محمدعلی مطابق معمولِ برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی مقدمه‌ای به معرفی اجمالی فریبا صدیقیم به‌شرح زیر پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«نخست خوشامد می‌گویم به فریبا صدیقیم و تشکر می‌کنم که دعوت کارگاه داستان‌نویسی ونکوور را پذیرفت. تاکنون این کارگاه بیش از ده مهمان ویژه داشته و ما از اینکه امروز مهمان‌دار فریبا صدیقیم هستیم، بسیار خرسندیم. من از طرف جمع بار دیگر به ایشان و دیگر دوستان حاضر خوشامد از صمیم دل و جان می‌گویم. اسم یادداشتم را گذاشته‌ام «</span><i><span style="font-weight: 400;">هیچ بیوگرافی‌ای کامل نمی‌شود حتی با مشارکت خود نویسنده</span></i><span style="font-weight: 400;">».</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فریبا صدیقیم، داستان‌نویس و شاعر ایرانی-آمریکایی، متولد ۶ اردیبهشت ۱۳۳۸ نهاوند است. در خانواده‌ایی یهودی پرورش یافته و در یازده‌سالگی همراه خانواده به تهران کوچ می‌کند. پس از اتمام دورهٔ دبستان و دبیرستان، در دانشگاه تهران فیزیوتراپی می‌خواند. از اواخر دههٔ ۱۳۶۰ ضمن شرکت در کلاس‌های روان‌شناسی انستیتو سیمین با ادبیات کودک و نوجوان الفتی جانانه به‌هم می‌زند که منجر به همکاری صمیمانه با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و نیز شورای کتاب کودک می‌شود که نتیجهٔ آن الفت جانانه و همکاری صمیمانه، انتشار ۱۵ عنوان کتاب است که هنوز هم در ایران به فروش می‌رسد. فریبا هم‌زمان، فعالیت خود را در زمینهٔ شعر و داستان بزرگسالان با شرکت در کارگاه داستان‌نویسی زنده‌یاد ناصر ایرانی ادامه می‌دهد. حاصل آن دوره، انتشار اولین داستان اوست به نام «شبی که آخر نداشت» که مورد تقدیر قرار می‌گیرد. فریبا صدیقیم دربارهٔ تفاوت نوشتاری برای کودکان و بزرگسالان در مقدمهٔ یکی از کتاب‌هایش به زیبایی بیان می‌کند: «</span><i><span style="font-weight: 400;">نمی‌دانم چرا وقتی برای کودکان و نوجوانان می‌نویسم، کلمات شادند و می‌خندند، اما هنگامی که برای بزرگسالان می‌نویسم کلمات غمگین‌اند. این را خودم نمی‌گویم، نوشته‌هایم می‌گویند. شاید علتش این است که دوران بزرگسالی خودم را کمتر دوست دارم.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اشتیاق به ورود به عرصه‌های تازهٔ شعر و داستان، صدیقیم را به کارگاه شعر و داستان زنده‌نام دکتر رضا براهنی راهنمایی می‌کند. او با ساختارهای نو شعر و داستان‌نویسی مدرن آشنایی عمیق‌تری به‌هم می‌زند و به‌قولی می‌تواند سهمی در موج نوی داستان‌نویسی بیابد. وی همچنین مدتی نیز در کارگاه داستان‌نویسی زنده‌نام هوشنگ گلشیری حضور می‌یابد و در همین دوره به نقدنویسی روی می‌آورد و همراه آن اشعار و داستان‌های کوتاه جدیدش را در مطبوعات و سایت‌های معتبر منتشر می‌کند. فریبا صدیقیم در ایران علاوه بر نشر آثارش مدتی نیز به تدریس داستان‌نویسی می‌پردازد. سپس در سال ۱۳۷۹ (۲۰۰۱م) همراه همسر و فرزندانش راهی آمریکا می‌شود. پس از آموختن سونوگرافی بلافاصله در همین زمینه مشغول کار و تدریس می‌شود. او پیرامون برخی آثار داستایوفسکی، سالینجر، فیتزجرالد و فاکنر مطالب چالش‌برانگیزی در آمریکا می‌نویسد و پس از پیوستن به گروه ادبی «دخترهای شنبه» لس آنجلس، تجربهٔ مهاجرت نیز در آثارش بروز می‌کند و به تعبیری با تغییر فضا و مکان، عمق و غنایی تازه به آثارش می‌بخشد. گفتنی است، فریبا صدیقیم طی سی سال تلاش جانانه و صمیمانه در حوزهٔ ادبیات فارسی، علاوه بر انتشار آن ۱۵ عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان، دو کتاب شعر، سه مجموعه داستان و دو رمان برای بزرگسالان نیز منتشر می‌کند که به باور راقم سطور، کارنامهٔ پرباری است برای نویسنده‌ای که هم همسر بوده است، هم مادر و هم سرشار از شوق نوشتن و یافتن خویش در عرصه‌های یادشده. حالا به‌دلیل کمبود وقت فقط به ذکر اسامی کتاب‌های منتشرشدهٔ او اکتفا می‌کنم. لازم به ذکر است برخی از این آثار در انتشاراتی‌های معتبری چون کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، انتشارات مروارید، ققنوس، نشر آفتاب نروژ، نشر نوگام و آفتابکاران به‌چاپ رسیده‌اند.</span></p>
<figure id="attachment_18826" aria-describedby="caption-attachment-18826" style="width: 300px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-18826" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Copy-of-Copy-of-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%85.jpg?resize=300%2C400" alt=" فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="300" height="400" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Copy-of-Copy-of-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%85.jpg?w=300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Copy-of-Copy-of-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%85.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /><figcaption id="caption-attachment-18826" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont; font-size: 10pt;">فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن آمریکا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زمینهٔ کودکان و نوجوانان نگاه کنید به:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> دو برادر دو دوست</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر مادر بود چکار می‌کرد</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سعید و اسباب‌بازی‌هایش</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من چی نقاشی کنم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">احمد و بوتهٔ گل سرخ</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چطور مادر را خوشحال کنم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من خودم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم بلوز آبی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کوچک‌ترها بزرگ‌ترها</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سفید گریه نکن</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نابغهٔ کوچک</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوستت دارم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شما دوست مرا می‌شناسید</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب کمک درسی سوم ابتدایی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه کسی آب آبگیر را تمام کرد</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همچنین نگاه کنید به دو مجموعه‌شعر:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به تعویق می‌اندازیم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این قلب معمولی نمی‌زند</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سه مجموعه‌داستان:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شبی که آخر نداشت</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شمع‌های زیر آبکش</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من زنی انگلیسی بوده‌ام</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و دو رمان: </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من در پرانتز</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیورا</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من بار دیگر به او خوشامد می‌گویم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های استاد محمدعلی در ادامه فریبا صدیقیم با صدای گرم و خوانش روان داستان «‌زرد‌» را برای شرکت‌کنندگان خواند (این داستان را می‌توانید در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/">اینجا</a></strong> بخوانید). سپس نوبت به اظهارنظر و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان رسید که خلاصه‌ای از آن تقدیم می‌شود. شایان ذکر است که فریبا صدیقیم تنها داستان «زرد» را در این جلسه خواند، هرچند، اعضای کارگاه پیش از برگزاری جلسه پنج داستان از او یعنی «زرد»، «شواهدی برای نویسنده»، «بیست حلقه مو»، «سرپایی‌های رنگی» و «شمع‌های زیر آبکش» را خوانده بودند و به‌همین دلیل، برخی از دوستان در صحبت‌هایشان به نکاتی دربارهٔ دیگر داستان‌ها هم اشاره کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیر حسن‌زاده نقدی ارائه داد با مضمون زیر:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>زن و مسئلهٔ تجاوز در خوانش سه داستان «زرد»، «شواهدی برای نویسنده» و «بیست حلقه مو» از فریبا صدیقیم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در روان‌شناسی تحلیلی زیگموند فروید کشف موقعیت کنونی ریشه در دوران کودکی داشته و بحث ارتباط آزاد یعنی گفتار و نوشتار آزادانه برای نقب به ناخودآگاه ذهن نقش بسزایی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان کوتاهِ «شواهدی برای نویسنده» شاهد این گفتار آزادانه برای کشف ناخودآگاه ذهن شخصیت اصلی زن داستان هستیم. داستان با گفت‌وگوی شخصیت اصلی و روان‌شناس زن شروع می‌شود. تا نیمه‌های قصه خواننده فکر می‌کند در جریان واقعهٔ تجاوزی قرار می‌گیرد، ولی با تغییر راوی از دانای کل به اول‌شخص و روایت بقیهٔ قصه از زاویهٔ دید این دو، خواننده متوجه ذهن پریشان شخصیت زن اصلی داستان می‌شود و پایان مؤکد داستان که با جملهٔ روان‌شناس زن شروع‌شده، مهر تأییدی بر این روان نااستوار است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان «زرد» نیز به‌نظر می‌آید که با روایت یک تجاوز سروکار داریم؛ زنی برای استفاده از تلفن وارد کارگاه مکانیکی می‌شود و شاگرد خوش‌بر‌و‌روی کارگاه با او درمی‌آمیزد. البته در این داستان وقوع تجاوز در هاله‌ای از ابهام است، زیرا به نظر می‌آید که خود زن مانعی برای این فعل نیست، تعاریف زن از بدن مرد و حتی رویارویی آن دو هنگام استفاده از تلفن عمل تجاوز به عنف را به ذهن متبادر نمی‌کند و بیشتر کارکردی اروتیک دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان «بیست حلقه مو» گرچه صحنهٔ تجاوزی شکل نمی‌گیرد، اما تن‌فروشی زن به‌نوعی رابطهٔ جنسی را به‌نمایش می‌گذارد که تأثیری ناخوشایند بر فرزندان او دارد. اگر در داستان «کنیزو» منیرو روانی‌پور، دیدن صحنهٔ اروتیک کنیزو و مردان در حیاط از دید مریم باعث دل‌رحمی و شفقت او نسبت به همسایهٔ ناگزیر و روسپی‌اش می‌شود، در اینجا پسرِ زن‌ تن‌فروش دچار عقده‌ای دردناک و عمیق شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تلاش نویسنده در هر سه داستان برای بیان رابطهٔ جنسی خارج از چهارچوب ازدواج و عرفِ رایج قابل‌تأمل است. در هر سه داستان شخصیت زن رابطهٔ جنسی را حتی اگر با رضایت انجام می‌دهد (داستان کوتاه بیست حلقه مو و تا حدودی داستان زرد)، اما قربانی شرایط ناعادلانه، غیربرابر و دنیای مردسالارانه است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان «شواهدی برای نویسنده» شخصیت اصلی زن و چرایی پریشانی ذهنی‌اش موشکافی نمی‌شود. تلاش نویسنده برای معرفی شکست عشقی یا چیزی شبیه آن (اُبژهٔ قلب و دونیمه‌شدن آن) به‌عنوان عامل روان‌پریشی و میل جنون‌آمیز او به قربانی‌شدن نیز به‌ثمر نمی‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان «زرد» رابطهٔ بدون عشق و خشونت مرد و در قصهٔ «بیست حلقه مو» شرایط بد اقتصادی و ترک خانواده از سوی مرد داستان باعث شوربختی زنان می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ قابل‌تأمل در هر سهٔ این داستان‌ها شخصیت‌های عامل مرد آن‌اند که از سوی نویسنده آگاهانه یا ناآگاهانه به‌دقت تصویر نشده‌اند. در مورد این شخصیت‌ها چیز زیادی نمی‌دانیم جز اینکه مثلاً ناگهان خانواده را ترک گفته‌اند (بیست حلقه مو) یا غریزهٔ جنسی بر آن‌ها مستولی شده است (زرد) یا در ذهن شخصیت اصلی از جایی پیدا می‌شوند، تجاوز می‌کنند و می‌روند (شواهدی برای نویسنده). </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌‌نظر می‌آید خواننده نیازمند شناخت بیشترِ این شخصیت‌ها برای فهم بهتر داستان و عواقب سهمگین خشونت جنسی علیه زنان است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، نیکی فتاحی نکاتی را در مورد داستان زرد با کارگاه در میان گذاشت. او زاویهٔ دید اول‌شخص را از آنجایی که احساسات و عواطف راوی را ملموس‌تر به خواننده نشان می‌دهد، مورد تمجید قرار داد. ایجاد تعلیق را نیز یکی دیگر از نقاط مثبت داستان دانست. او همچنین گفت که انتخاب رنگ زرد باعث یکپارچگی داستان شده است. او فضای داستان را فضایی اروتیک و شهوانی می‌بیند و از نظر او داستان، داستانی عاشقانه و رمانتیک است، چرا که لحن و نثر داستان را شاعرانه می‌داند و تنها در آخر داستان متوجه می‌شود که زن مورد تجاوز قرار گرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی با اشاره به اینکه هیچ‌گاه نمی‌شود یک انگیزهٔ منفرد را برای یک رفتار پیدا کرد، معتقد است که با تعریف کلی، شکی نیست که داستان شرح یک تجاوز جنسی است، چون تمایل داشتن به یک رابطه تناقضی با تجاوز ندارد. او در مورد رنگ زرد می‌گوید هر چند زرد نشانهٔ شادی، هیجان و انرژی است، اما در عین حال سمبل‌های روان‌شناسی تحریک‌پذیری، پرخاشگری و حتی خیانت هم محسوب می‌شوند. همچنین، زنی که در داستان مورد تجاوز قرار گرفته، دچار تروماهای بعد از تجاوز هم شده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-18827" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?resize=500%2C292" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس" width="500" height="292" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?resize=300%2C175&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?resize=193%2C112&amp;ssl=1 193w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/07/Screen-Shot-2022-07-12-at-9.32.17-PM.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان پیشنهاد می‌دهد که داستان اگر از زاویه دید سوم‌شخص نوشته می‌شد، از انسجام بیشتری برخوردار بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمال کردستانی تصاویر و حوادث موازی‌ای را که در داستان‌های خانم صدیقیم اتفاق می‌افتد، تحسین می‌کند و کمکی برای درگیرشدن خواننده با داستان می‌داند. از نظر او اینکه راوی با مرد متجاوز همدردی می‌کند، بیانگر این است که در حقیقت تجاوزی صورت نگرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بد نیز زبان داستان را شاعرانه می‌داند، و معتقد است گویی راوی قبح فاجعه‌ایی را که برایش رخ داده، انکار می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرخ غفاری مهر فضای داستان را پست‌مدرن و در عین حال ساده و روان توصیف می‌کند. شروع داستان برای او جالب و تکان‌دهنده است و از نظر او راوی داستان با نوعی بلاتکلیفی مواجه است که نمی‌تواند قضاوت دقیقی از اتفاق ارائه دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمیدرضا مجتهدی نیز شروع داستان را نقطه‌قوت آن می‌داند. او با توسل به توازی‌های موجود در داستان و کلماتی که راوی در داستان به کار برده، نشان می‌دهد که حس رضایتی از راوی در رابطه با اتفاقی که در داستان بیان شده، دیده نمی‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان این قسمت و پیش از اینکه فریبا صدیقیم دربارهٔ داستان زرد صحبتی داشته باشد، استاد محمدعلی هم نکاتی را در مورد داستان بیان می‌کند. از نظر ایشان تکنیک‌های زبانی این داستان بی‌نظیر بوده و همدلی شوهر راوی از نقاط قوت داستان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از تنفسی کوتاه فریبا صدیقیم در شروع توضیحاتش دربارهٔ داستان زرد می‌گوید که این داستان یک انگیزهٔ منفرد نداشته است، چرا که زن این داستان در موقعیتی پیچیده قرار گرفته و این داستان آن موقعیت پیچیده را روایت می‌کند. وجود نظرات مختلف در مورد داستان باعث خرسندی اوست چرا که داستان حس‌های مختلفی را برانگیخته و روایت را از یک‌سویگی درآورده است. او می‌گوید انسان مدرن، انسان بلاتکلیف و پیچیده‌ای است که نمی‌تواند یک‌سویه باشد. او خود را هم انسانی بلاتکلیف می‌داند، خود اوست که در این داستان‌ها وجود دارد و نمی‌تواند با قاطعیت در هیچ موردی نظری بدهد. او می‌گوید با حضور نشانه‌ها در داستان سعی کرده است که غیرمستقیم این موقعیت پیچیده را نشان بدهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین اشاره می‌کند که فضای مردانهٔ حاکم بر داستان بیانگر خشونتی است که هر چند در جهت حمایت زن، ولی همچنان خشونت است. جواب سیستم در برابر بیماری‌های اجتماعی تنها سرکوب، کتک و کشتن است، در حالی‌که واکنش زن احساس دلسوزی عمیق به پسر و حتی سگ دارد و او متأثر از همهٔ این وقایع است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این داستان یک موقعیت پیچیده شرح داده شده و فقط به یک ماجرا اختصاص نداشته است. در این داستان یا پلات، مجموعهٔ وقایع و انگیزه‌های پیچیدهٔ زیستی بود و شرایطی که آن‌ها را رو می‌کند و در معرض دید قرار می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنچه در پایان‌بندی گزارش شایان ذکر است، اینکه استاد محمدعلی رفتار و واکنش‌های فریبا صدیقیم را نسبت به سؤالات و انتقادات ستوده و آن را نمونهٔ زیبایی از برخورد کارگاهی می‌بیند. ایشان داستان «زرد» را در نهایت این‌گونه تحلیل می‌کند: «محور داستان زرد تجاوز نیست بلکه تجاوز در این داستان یک بهانه است تا در واقع به بررسی پریشانی یک زن مدرن و گرفتاری او بین دنیای جدید و سنت‌های گذشته بپردازد. محور اصلی داستان درونیات زن است و تلقی‌هایی که اطرافیانش از او دارند. همهٔ برداشت‌ها در حالت نامعلومی می‌ماند، به‌غیر از خشونت، حتی از ناحیهٔ شوهری که بین غیرت و شفقت گرفتار است. زن همه را می‌بیند و نمی‌تواند حرفی بزند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جلسه بحت‌های متعدد دیگری هم البته بود که مجال پرداختن به همهٔ آن‌ها نیست.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، فریبا صدیقیم، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18824</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زرد &#8211; داستان کوتاهی از فریبا صدیقیم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Jul 2022 19:34:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا صدیقیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18816</guid>

					<description><![CDATA[<p>فریبا صدیقیم &#8211; آمریکا که بروم جلوی پنجره و بی‌اختیار چشم بدوزم به سگ خانهٔ همسایه. که ببینم تکه‌پارچه‌ای روی طناب باد می‌خورد و دور خودش می‌پیچد. که آن پارچه چه رنگی داشته باشد؛ زرد باشد یا نه فرقی هم نکند. فقط مهم این باشد که باز یادم بیاید: «باید می‌رفتم گم می‌شدم.»  گفت: «آره. باید می‌رفتی گم می‌شدی.» و شلاق به‌شکل ماری که برقصد، از پیشانی تا چانه پایین آمد: «حرامزادهٔ پدرسوخته.»  زرد گفت:...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/">زرد &#8211; داستان کوتاهی از فریبا صدیقیم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا صدیقیم &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که بروم جلوی پنجره و بی‌اختیار چشم بدوزم به سگ خانهٔ همسایه. که ببینم تکه‌پارچه‌ای روی طناب باد می‌خورد و دور خودش می‌پیچد. که آن پارچه چه رنگی داشته باشد؛ زرد باشد یا نه فرقی هم نکند. فقط مهم این باشد که باز یادم بیاید: «باید می‌رفتم گم می‌شدم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «آره. باید می‌رفتی گم می‌شدی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و شلاق به‌شکل ماری که برقصد، از پیشانی تا چانه پایین آمد: «حرامزادهٔ پدرسوخته.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زرد گفت: «هستم، آقا! هستم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گوش‌هایم را گرفتم. چشم‌هایم را بستم و باز تمام راه را دویدم. صدای گردش دَوَرانی شلاق دنبالم کرده بود. فش‌فش می‌کرد و پابه‌پایم می‌دوید. سرتاسر خیابان را دویدم بالا، دویدم پایین، اما باز رسیدم به همان نقطه؛ به آن تعمیرگاه که مثل زخمی تازه و باز، توی آن خیابان دهان باز کرده بود. همه‌چیز توی زرد پیچ می‌خورد و می‌چرخید. ایستادم توی چهارچوب در، به نگاه‌کردن؛ صد بار! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شلاق چرخ می‌زد و پایین می‌آمد: «بگو غلط کردم، بگو پدرسگ!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«غلط کردم سرکار، به‌خدا غلط کردم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">توی محوطهٔ نیمه‌تاریک مغازه، سایه‌روشن چهره‌ها همدیگر را می‌بلعیدند و گاه از دل هم بیرون می‌زدند. بلوز نخی زردش به تن چسبیده بود و طرهٔ عرق‌کردهٔ موهایش هرلحظه به طرفی از پیشانی می‌لغزید. شلاق که بالا می‌رفت، تا چرخی بزند و برگردد پایین، سرش را پایین می‌برد و شانه‌هایش مثل حجمی از گل فرو می‌نشست. کنار گونهٔ راستش خطی از شلاق جا مانده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پشت پنجره کنار آمدم و خودم را انداختم روی مبل. پاهایم را توی دلم جمع کردم و زانوها را بغل کردم. یک وقت‌هایی کوچک و مظلوم‌اند (اتفاقات را می‌گویم) و شاید به‌همین‌ خاطر است که می‌خواهند حقشان را تا آخر عمر از آدم بگیرند. آن‌وقت سمج و موذی، مثل یک بچهٔ شیطان که بخواهد قایم‌باشک‌بازی کند، به‌شکل یک لکهٔ محو می‌آید و گوشه‌ای از مغز جا خوش می‌کند و تا آخر عمر تاریک‌روشن می‌شود که بگوید با همهٔ کوچکی هستم که باز یادت بیاید: «باید می‌رفتم گم می‌شدم، اگر کمی تاب می‌آوردم، اگر چیزی نمی‌گفتم… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«آره. باید می‌رفتی گم می‌شدی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و آن خیابان، باز توی ذهنم دراز شد تا تمام ماشین‌های اطراف را توی خودش بمکد و بریزد توی خیابان اصلی؛ مثل هرروز را، مثل من را و آن‌روز را. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از سر خیابان که پیچیدم، سرتاسر دیوار بود و بعد آن تعمیرگاه تک‌افتاده و لعنتی و باز تا انتها دیوار. چندقدم پایین‌تر یک تلفن عمومی، مثل غده‌ای از دیوار یکدست زده بود بیرون. سکه را از توی کیف درآوردم و توی قُلک انداختم. بند نشد. سرید و افتاد پایین. دوباره و سه‌باره. گرما تا عمق سلول‌های مغزم نفوذ کرده بود و بی‌تابم می‌کرد. از سر و رویم عرق می‌ریخت. سکه را برداشتم. به چپ‌وراست نگاه کردم. راه افتادم. آسفالت خیابان داغ بود و ملتهب. نزدیک‌تر که رسیدم، دیدمش که مثل مجسمه‌ای تنها روی سکویی کنار جوی آب نشسته. سرش پایین افتاده بود و با دست‌های سیاه و چرب، با تکه‌آهنی ور می‌رفت و با هر حرکت، بلوز نخی زردش، روی تَنَش چین می‌انداخت و صاف می‌شد. جلوتر رفتم. بازوی آفتاب‌سوخته و مسی، از آستین کوتاه بلوز بیرون زده بود و بادقت پیچی را لابه‌لای انگشتان می‌چرخاند. تک‌نشستنش در آن ظهر تب‌کرده و داغ، با آن عضلات خوش‌فرم و آن طرز خم‌شدن، شکل غریبی را توی ذهنم ‌ایجاد کرد. ایستادم و نگاهش کردم. به ذهنم فشار آوردم تا بفهمم چه چیزی باعث شده که این‌ صحنه آن‌قدر عجیب باشد. صحنه‌ای که بی‌اراده به یک موقعیت ناشناخته پیوندم می‌داد. به چیزی که انگار تازه متولد شده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نفهمیدم. شانه‌هایم را بالا انداختم و دوباره راه افتادم. دو قدمی بیشتر با او فاصله نداشتم. هوا خفه و سنگین بود و تمام دنیا انگار در همان خیابان خلاصه شده بود؛ در پسر جوانی که خم شده بود و با تکه آهنی ور می‌رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ببخشید، آقا! شما توی مغازه تلفن دارید؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرش را بلند کرد و زل زد توی چشم‌هایم. نگاهش لابد سرتاپایم را برانداز کرد که احساس کردم برق عجیبی من را گرفت. از جا بلند شد. قد بلند و کشیده‌اش را صاف کرد و با حرکت کندی دست‌ها را به‌طرف در تعمیرگاه دراز کرد: «بفرمایید تو!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی بلوزش، جابه‌جا، لکه‌های سیاه، نقش‌های مبهمی ساخته بودند که با هرحرکت توی هم می‌لولیدند. مانند ابرهای گره‌خورده‌ای که تا آخر عمر قرار است یک‌جا بمانند. شاید روغن گریس بود یا روغن موتور؛ هرچه بود، چسبناک و لزج به بلوزش چسبیده بود. خم شد و شلوار تنگش را که تا بالای قوزک، بالا کشیده بود، صاف کرد. پشت کردم و از عرض پیاده‌رو به‌طرف در تعمیرگاه رفتم. پشت سرم انگار او را می‌دیدم که با پاهای لَخت دنبالم می‌آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هاپ هاپ، هاپ هاپ.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… که سرم را از روی زانوهایم بلند کنم و به پارس خفهٔ سگ، از خانهٔ همسایه، گوش کنم. که بروم کنار پنجره و زن همسایه را ببینم که با سبدی از گوشت، پله‌های حیاط را بالا می‌رود. که سگ بدود دنبالش و زن دست‌هایی را که به گوشت مالیده جلوی پوزه‌اش بگیرد و دست بکشد روی سرش (‌رقت‌انگیز). که بشنوم (بی‌دلیل): «ترق ترق ترق.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زرد با یک لگد پرت شد ته تعمیرگاه. سرش داشت می‌خورد به هرهٔ آهنی پله‌هایی که به زیرزمین ختم می‌شد. با یک حرکت خودش را توی هوا قاپید و تلوتلو خورد آن‌طرف‌تر. درست کنار همان میز؛ آنجا که من آن‌روز در دایره‌ای از «زرد» گرفتار مانده بودم و دست‌وپا می‌زدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «بفرمایید!» و پشت سر حسش کردم که آرام و با تأنی قدمی به جلو برمی‌داشت. به دوروبر نگاه کردم. دورتادور مغازه را قفسه‌بندی کرده، و کنار دیوار چندحلقه لاستیک را خوابانده بودند. توی قفسه‌ها خرده‌ریزهای زیادی بود که اسم‌هایشان را نمی‌دانستم، اما انگار موج مردانه‌ای از آن‌ها متصاعد می‌شد و در نهایت به او می‌رسید. بوی جاده‌ها را می‌داد. بوی کامیون‌هایی را که در شب، در تاریکی جاده‌ها پیش می‌راندند و تنهایی و صدای گرگ را در ذهن تداعی می‌کردند. آدم را به یاد تصویر اتوبوس می‌انداخت که معلق زده باشد و در سکوت، روی صخره‌ای پادرهوا مانده باشد. بوی جاده می‌آمد. بوی… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که بو بکشم، بو بکشم که… که چشمم را از زن همسایه بگردانم. که هرچه فکر کنم این اتفاق چه فرقی با اتفاقات دیگر دارد، که این‌قدر سمج به یادت چسبیده است و فقط می‌توانی در معرضش باشی که تا ته عمر چیزی نامنظم، اما مداوم توی ذهنت تاریک‌روشن شود. که پنجره را به‌شدت ببندم تا صدای به‌هم‌خوردن آن شاید نگذارد که بشنوم: «تلفن آنجاست، روی میز.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدایش بم بود و می‌لرزید. از دریچهٔ بالای مغازه، آفتاب به‌صورت باریکه‌ای از گردوغبار جلویم خطی مبهم کشیده بود و انگار راه را نشانم می‌داد. سایهٔ کج‌ومعوجی روی زمین پهن شده بود. بدون آنکه پشت کنم، می‌دیدمش که کنار چهارچوب در ایستاده. دستش را بالای سر، به آن گرفته و خود را روی آن یله داده است. به‌طرف میز مستطیل‌شکلی در ته مغازه رفتم. جلوی میز را طبقه‌طبقه کارتن‌های مقوایی چیده بودند و تنها باریکه‌ای از میز پیدا بود. پشت میز که ایستادم، کارتن‌های مقوایی مانند تیغه‌ای محکم، از دنیا جدایم کرد. انگار هیچ‌وقت از آن نبوده‌ام. از گرما نفسم بند آمده بود. کلافه بودم. گوشی را برداشتم و شماره‌گیر را تندوتند چرخاندم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«الو، بفرمایید!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا خواستم به صدای آن‌طرف سیم جواب بدهم، ناگهان چیزی روی انگشتانم که روی میز بود راه افتاد. انگار ناشیانه توی تاریکی داشت دنبال چیزی می‌گشت. سرم بی‌اختیار و به‌سرعت بالا رفت. همه‌جا زرد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشتی کوبیده شد روی گیجگاه چپ و بعد بلافاصله طرف راست: «مگر خواهر-مادر نداری، مادرسگ؟!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ندارم سرکار، به‌خدا ندارم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پس بگو از زیر بته به‌عمل آمده‌ای. می‌خواهی مثل یک کرم زیر پا لهت کنم؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دماغش خون زده بود بیرون و دو باریکهٔ کوچک، گوشه‌های دهانش راه افتاده بود. موهای چسبناک و خیس به پیشانی‌اش چسبیده بود. با دست سر را سپر گرفته بود و کلمات را جویده‌جویده بیرون می‌ریخت: «نوکری‌ات را می‌کنم، سرکار! نوکری‌شان را می‌کنم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«خودت را به موش‌مردگی نزن، مارمولک! پاشو بنویس!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست‌ها مثل کرم روی شانه‌هایم پیش می‌رفت. تمام مغازه زرد بود. فاصلهٔ بین من و محیط زرد بود. پهنای بین میز و دیوار را زرد پوشانده بود. دست‌ها راه می‌رفت. زبانم خشک شده بود و به‌دنبال قطره‌ای آب می‌چرخید. صدای مردانهٔ آن‌طرف تلفن داشت حرف می‌زد؛ انگار با خودش. خفه شده بودم و تمام بدنم از حرکت ایستاده بود. صدای مردانهٔ آن‌طرف… دست‌ها… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پدرت کجاست، کره‌خر؟ آدرسش را بده.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پدر ندارم، سرکار! به‌خدا ندارم!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«بی‌پدرومادر! پس گه بخور و بنویس!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چشم سرکار، می‌نویسم! هرچه بخواهی می‌نویسم. شما فقط به استادم چیزی نگویید.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلوز خیس و زرد هردم به تن می‌چسبید و از آن جدا می‌شد. چشم‌ها لابه‌لای زخم‌ها دودو می‌زد. حالا چندشکاف عمیق روی گونه‌ها، عمودی و اریب، همدیگر را قطع می‌کردند و مانند ریل‌هایی ناهموار، از هم فاصله می‌گرفتند. زبان مدام خشکی لب‌ها را می‌لیسید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هاپ هاپ، هاپ هاپ.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدای پارس سگ باز بی‌اراده کشیدم به‌طرف پنجره. سگ با چشمان نیم‌بسته و خمار، کنج بالکن نشسته بود. سایهٔ آرواره‌های مرد همسایه روی دیوار، مثل گازانبری باز و بسته می‌شد. چشم دوختم به اتاقکی با شیشه‌های مربع‌شکل که از پشت‌بام روبه‌رو قد کشیده بود. ناگهان دیدمش. در یکی از قاب‌های اتاقک، روی سکویی با شانه‌های خمیده نشسته بود و با تکه‌آهنی ور می‌رفت. روی طناب پشت‌بام دو پاچهٔ شلوار آب‌چکان و یک زیرپوش زنانه، در کنار انبوهی از ملافه آویزان بود. ملافه‌های سفید در مقابل باد می‌رقصیدند و نرم و پُرادا طوری به خودشان کش‌وقوس می‌دادند که انگار می‌خواهند خود را از بند رها کنند. کمی آن‌طرف‌تر، در کنار آن بازوهای آفتاب‌سوخته، دو آنتن روی هم افتاده، و همدیگر را توی هوا بغل کرده بودند. پلک‌هایش روی هم افتاده بود و قطرات درشت عرق از طرهٔ موهایش می‌چکید. طرح مبهم هیکل زنی، چیزی را توی هوا کشید و او را از قاب پنجره پاک کرد. نگاه کردم؛ قاب، خالی بود و او از شیشهٔ تمام‌شکستهٔ پنجره پریده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«رنگت پریده. حواست سر جایش نیست. نمی‌خواهی بگویی چه شده؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به شوهرم نگاه کردم که بشقاب‌ها را در دو طرف میز، روبه‌روی هم می‌چید. دیس پلو را روی میز، کنار سبد سبزی گذاشتم و سر جایم نشستم. زیر نگاه سمج شوهرم اسیر مانده بودم. نگاهش خیره، نافذ و سنگین بود. بدون اینکه چشم از من بردارد، کفگیری پلو توی بشقاب ریخت. بلند شدم. بطری آب را برداشتم و از فاصله‌ای زیاد آب را توی لیوان‌ها سرازیر کردم که شاید صدای ریختنش کمی حواسمان را پرت کند. اولش نمی‌خواستم چیزی بگویم. نگاهش کردم که با کارد، گوشت توی بشقابش را تکه‌تکه می‌برید و به دهان می‌برد: «چرا نمی‌گویی چه شده؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمام نیرویم را جمع کردم که حرفی بزنم، اما چیزی داشت توی دلم را کش می‌آورد و پخش‌وپلا می‌کرد. بلند شدم و دویدم به‌طرف دستشویی. تمام سطح گرد و سفید دستشویی پر شد از ذرات صورتی و زرد و قهوه‌ای. وقتی روی مبل افتادم، همه‌چیز را بالا آورده بودم که کارد و چنگال را پرت کرد توی بشقاب نیمه‌تمامش. کلافه، چند دور اتاق را بالا و پایین رفت. پشت سر هم سیگار کشید و توی بشقاب غذایش خاموش کرد. روی مبل بی‌حال افتاده بودم و با دست‌هایی که می‌لرزید، لیوان آب قندی را که برایم درست کرده بود، به‌طرف دهان می‌بردم و جرعه‌جرعه و به‌زور می‌نوشیدم. مشتش را گره کرد: «نباید آرام می‌ایستادی. باید مشت می‌کوبیدی توی صورت آن حرامزاده!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دستم انگار فلج شده بود و تا آخر عمر در دو طرف بدنم آویزان می‌ماند. مثل مجسمه‌ای به روبه‌رویم خیره مانده بودم. مردمک چشم‌های درشت و سیاه پسر جوان مست و خمار می‌چرخید و دریچهٔ سیاهش انگار باز می‌شد و من را توی سیاهی می‌مکید. گیج بودم و نمی‌فهمیدم او آنجا چه می‌کند. نمی‌فهمیدم خودم آنجا چه می‌کنم و چرا تمام محیط، آن‌طور به زردی می‌زد. در یک محفظهٔ کوچک و خفه بین او و دیوار و کارتن‌ها گرفتار شده بودم و عرق می‌ریختم. شانه‌هایم زیر فشار دست‌هایش مثل کوه سنگینی بود که داشت ذره‌ذره فرو می‌نشست. با یک‌حرکت سریع و ناگهانی بلوزش را از سر کشید بیرون و از بالای سر پرت کرد. انگار گرد زردی را توی هوا پاشیدند. موهای تازه‌روییدهٔ سینه‌اش مثل جنگل نیمه‌لختی سبز و عریان شد. لعابی از گرما سراسر جنگل سبز و زرد را پوشانده بود. توی ‌هالهٔ زرد دست‌وپا می‌زدم و گیج می‌خوردم. انگار لُخت شده‌ام و توی شهر می‌چرخم. مثل خواب‌هایم که گاه نیمه‌برهنه و هراسان، در حالی‌که تنها یک لباسِ زیر تنم را پوشانده، توی خیابان‌ها راه افتاده‌ام و از نگرانی و ترس نمی‌دانم به کجا پناه ببرم. می‌دوم. از فرط خستگی از نفس می‌افتم، اما باز به مقصد نامعلومی می‌دوم؛ تا شاید تن‌پوشی را پیدا کنم و خودم را از شر نگاه‌های مبهم و ناپیدای دوروبرم خلاص کنم؛ اما نمی‌شود. انگار همهٔ عالم با نگاهشان دارند تعقیبم می‌کنند و من از روی پل‌های چوبی و شکسته، که هردم ممکن است من را به نقطهٔ نامعلومی پرتاب کنند، عبور می‌کنم و تپه‌های کوچک و بزرگ و باستانی را طی می‌کنم و بلاتکلیف آن‌قدر گیج می‌خورم تا شاید شانس بیاورم و عاقبت از خواب بیدار شوم. اما حالا خواب نبودم. خواستم به تخت سینه‌اش بکوبم؛ نشد. خواستم دست‌ بیندازم و کارتن‌ها را پخش زمین کنم؛ نشد. نفس توی سینه‌ام حبس بود و فقط نگاه می‌کردم. به چشمان تب‌زده‌ای که له‌له می‌زد و از توی آن آتش می‌ریخت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هاپ هاپ، هاپ هاپ.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که… که… که…  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روبه‌رویم پله‌های باریک و پیچ‌درپیچ آهنی، کف را به زیرزمین می‌چسباند. گاه‌‌به‌گاه صدای ساییدن چرخ‌های اتومبیلی روی سطح ناپیدای خیابان شنیده می‌شد. انگار از فضای ناپیدا و وسیعی پیدایَش می‌شد. به ما که می‌رسید، مکثی می‌کرد و آن‌گاه در جاده‌ای که مدام باریک و باریک‌تر می‌شد سرعت می‌گرفت و عاقبت در باریکه‌ای سیاه محو، و در اعماق تاریکی گم می‌شد. توی مارپیچ پله‌ها گیج می‌خوردم. سرتاسر پله‌ها را با سر پرت می‌شدم پایین و پهن می‌شدم کف زمین و باز… خواستم جیغ بکشم، نشد. پسر جوان دست‌ها را چرخاند روی شکمش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مثل یک کابوس بود. یک کابوس.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بشقاب غذای نیم‌خورده را که سیگارها روی آن خاموش شده بود، کناری زد و آمد کنارم نشست. لیوان آب‌‌قند را از دستم گرفت. دست گذاشت روی شانه‌هایم: «باید عکس‌العملی نشان بدهیم. می‌دانم این‌طور راحت‌تر می‌شوی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «با کتک زدن او؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست‌هایم رفت روی تخت سینهٔ پسر جوان. به‌جای آنکه عقب برود، جلوتر آمد. سرش خم شده بود طرف من و نفس‌نفس می‌زد. دوباره از پله‌های آهنی روبه‌رو تا ته غلتیدم پایین. فضایی سنگی سریده بود بین من و او که مدام دست‌هایم را به عقب پس می‌زد. قدرت حرکت نداشتم. صداهایی از گلوی پسر جوان بیرون می‌آمد که معلوم نبود جیغ‌هایی بریده است، یا کلماتی آرام یا هیچ. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرکار گفت: «خیالت راحت باشد، آبجی! روزگارش را سیاه می‌کنیم. شما فقط بگو بله!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سکوت کردم و سرم را پایین انداختم. شوهرم به‌جای من گفت: «بله!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«اما آبجی! شما بایستی با ما بیایی توی مغازه و نشانش بدهی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «نه، نه! نمی‌توانم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نمی‌توانم یعنی چه؟ باید بیایید تو، بایستید جلویش، چند تا چک جانانه بزنید توی صورت این کثافت. سیر که شدید و دلتان خنک شد، بعد نوبت ماست.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به صورت پهن و مربع‌شکلش نگاه کردم. تمام اشکال هندسی در صورتش جمع شده بودند و شکل‌به‌شکل می‌شدند: «خوب، چه می‌گویید آبجی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نه، نمی‌توانم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«برای چه؟» و با تردید و تعجب به شوهرم نگاه کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چه‌طور بگویم؟ آمدن آنجا برایم سخت است؛ خیلی سخت.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ملتفتم، آبجی! اما نترس. دیگر جرئت ندارد تکان بخورد. چه برسد به… لا اله الا الله… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نه، موضوع این نیست، نمی‌توانم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بین دیوار و میز را پوشانده بود و با چشم‌های نیم‌بسته و خمار نگاه می‌کرد. دست‌هایش روی شکم می‌لغزید. چشم‌هایش حالتی داشت که انگار با دنیای بیرون هیچ ارتباطی ندارند. بریده‌بریده نفس می‌کشید: «صبر کن بابا! جوش نزن، پولش را می‌دهم. پولش را می‌دهم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرکار گفت: «باشد آبجی، نیا. حداقل که می‌توانی از دور نشانش بدهی.» به‌آرامی سرم را تکان دادم. رد «زرد» را که می‌گرفتند، حتماً به او می‌رسیدند. آن‌ها که رفتند، از شوهرم پرسیدم: «این‌ها را از کجا پیدا کردی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «جوینده یابنده است. ده‌هزارتومان به آن‌ها دادم تا دمار از روزگارش دربیاورند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو نفر بودند. نفر دوم حرف نمی‌زد. خلال نازکی را لای دندان‌ها می‌فشرد و گاه به آن مک می‌زد. گاه پابه‌پا می‌کرد و دستش را توی جیب شلوار می‌کرد تا از بودن چیزی اطمینان پیدا کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسیدم: «حالا می‌خواهند چه‌کار کنند؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پاکت سیگار را از جیب بلوز زردش درآوردند و پرت کردند به‌طرف دیوار. دو سیگار از توی پاکت افتاد بیرون. جا خورده بود و عقب‌عقب می‌رفت. مشت آمد و چسبید درست زیر چشمش: «مزاحم ناموس مردم می‌شوی، بی‌پدر!؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زرد چسبید به دیوار. صدای خش‌دار دستی چسبید روی پوست. پنجه‌ای سرخ روی گونه‌هایش شکل گرفت. تکه‌های سیگار زیر پا له می‌شد. «زرد» گاه تلوتلو می‌خورد، گاه مچاله گوشه‌ای می‌افتاد و گاه سکندری می‌خورد. سگ‌ها با چشمان وغ‌زده دورش می‌چرخیدند و پارس می‌کردند. باریکه‌ای از خون روی بلوز زردش عبور می‌کرد. سگ‌ها هاپ‌هاپ می‌کردند و می‌چرخیدند. بلوز خیس، نقطه‌به‌نقطه به تنش می‌چسبید و باز می‌شد. ابرها توی هم می‌لولیدند، اما گرما غوغا می‌کرد. زرد گفت: «آخ!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«خفه شو، پدرسگ!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پدر ندارم، سرکار!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشم‌ها را بستم و گوش‌ها را گرفتم. ماشین سرعت گرفته بود و من خودم را به پشتی صندلی چسبانده بودم. از پشت فرمان نگاهم کرد. توی خیابان دراز تنها یک تعمیرگاه بود و پیاده‌رو. تا چشم کار می‌کرد پر از سگ‌های قهوه‌ای و سیاه که دنبال هم لش می‌زدند و پارس می‌کردند. انگار سگ‌های مست به شهر حمله کرده بودند. هرچه جلوتر می‌رفتیم، خیابان باریک و باریک‌تر می‌شد. توی خیابان هیچ‌کس نبود. هیچ اتومبیلی حرکت نمی‌کرد. تنها ما بودیم که با سرعت خیابان دراز را طی می‌کردیم و آن دورترها یک تعمیرگاه بود و «زردی» مچاله‌شده، گوشهٔ مغازه و بیرون، کنار جوی آب، طرح جدیدی از مجسمهٔ داوود که قاب گرفته بودند و یکی که هی تکرار می‌کرد: «باید می‌رفتی گم می‌شدی!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باریکه‌ای سیاه، در انتهای نامعلوم خیابان ما را به خود جذب می‌کرد. تعمیرگاه معلق و دور به‌نظر می‌رسید. لحظه‌ای بعد گم و محو شده بودیم. گفت: «حالا کمی راحت شدی؟» </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">پایان</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">گزارش از جلسهٔ نقد و بررسی این داستان را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-3/"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/">زرد &#8211; داستان کوتاهی از فریبا صدیقیم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/07/24/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18816</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 04:22:55 by W3 Total Cache
-->