فرشته وزیری نسب بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/فرشته-وزیری-نسب/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Wed, 21 Dec 2022 05:43:17 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 فرشته وزیری نسب بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/فرشته-وزیری-نسب/ 32 32 107786100 چشم‌خانه – شعری از دکتر فرشته وزیری‌نسب https://media.hamyaari.ca/2022/12/20/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b3/ https://media.hamyaari.ca/2022/12/20/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b3/#respond Wed, 21 Dec 2022 05:43:17 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=19680 دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان چشم‌ها در چشم‌خانه می‌رقصید دست‌ها را می‌دید پرنده‌های گشوده به‌سوی آسمان چشم‌هایم آفتابی بود قلبم پر از پروانه تفنگ دستت اما پر سایه از سوی سایه‌ها هزار دانه انار پاشید بر چشمانم و دهانت پر از مروارید‌های زرد زهرخندی بر لب زد چشم‌هایم دیگر در چشم‌خانه نمی‌گردند ارواحی سرگردان‌اند در افقی که ماه در آن به محاق می‌رود.  انگشتانت قرمز در هوا می‌چرخند پاهایت سرخ بر سر کُردی رقص می‌کوبند...

نوشته چشم‌خانه – شعری از دکتر فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان

چشم‌ها

در چشم‌خانه می‌رقصید

دست‌ها را می‌دید

پرنده‌های گشوده به‌سوی آسمان

چشم‌هایم آفتابی بود

قلبم پر از پروانه

تفنگ دستت اما پر سایه

از سوی سایه‌ها

هزار دانه انار پاشید

بر چشمانم

و دهانت

پر از مروارید‌های زرد

زهرخندی بر لب زد

چشم‌هایم

دیگر در چشم‌خانه نمی‌گردند

ارواحی سرگردان‌اند

در افقی که ماه در آن به محاق می‌رود. 

انگشتانت قرمز در هوا می‌چرخند

پاهایت سرخ

بر سر کُردی رقص می‌کوبند

چشم‌های من

دست‌های تو

لبخند تو

قلب من

گام‌هایی که می‌ایستد

گام‌هایی که می‌رود

تا افقی پر از شاخهٔ زیتون.

نوشته چشم‌خانه – شعری از دکتر فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2022/12/20/%da%86%d8%b4%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b3/feed/ 0 19680
سه شعر تازه از فرشته وزیری‌نسب https://media.hamyaari.ca/2019/06/12/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/ https://media.hamyaari.ca/2019/06/12/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/#respond Thu, 13 Jun 2019 00:29:07 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=11447 فرشته وزیری‌نسب – آلمان این دَوَران این دَوَران در سرم طعم خاک می‌دهد طعم انار‌های کال و ممنوع باغچه طعم آب خنک حوض در ظهرهای بی‌خواب تابستان طعم رنگ در باغ‌های میوهٔ دزدی طعم اشتیاق دست‌های تو بر گونه‌های من طعم گس بوسه‌های دزدانه، نارس این دَوَران در سرم بوی خاک می‌دهد بوی گل‌های اطلسی در فروپاشی قطره‌های آب بوی ریس‌های پهن‌شده بر پشت‌بام‌ها بوی طرح‌هایی که پنهان می‌کشیدی از من بوی گل‌های رنگ‌رنگ در باغ‌های...

نوشته سه شعر تازه از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
فرشته وزیری‌نسب – آلمان

این دَوَران

این دَوَران در سرم طعم خاک می‌دهد

طعم انار‌های کال و ممنوع باغچه

طعم آب خنک حوض در ظهرهای بی‌خواب تابستان

طعم رنگ در باغ‌های میوهٔ دزدی

طعم اشتیاق دست‌های تو بر گونه‌های من

طعم گس بوسه‌های دزدانه، نارس

این دَوَران در سرم بوی خاک می‌دهد

بوی گل‌های اطلسی در فروپاشی قطره‌های آب

بوی ریس‌های پهن‌شده بر پشت‌بام‌ها

بوی طرح‌هایی که پنهان می‌کشیدی از من

بوی گل‌های رنگ‌رنگ در باغ‌های قالی

بوی نسترن، محمدی در دکان عطاری

این دَوَران در سرم رنگ هذیان دارد

رنگ اندوه سرخ گیلاس‌های همسایه

رنگ پُررنگِ ابرها در سرزمین بیگانه

رنگ بی‌رنگِ بادها در برکه‌های پُربلوط

رنگ انتظار پل‌های دور و خیال‌های دورتر

این دَوَران در سرم طعم درد دارد

بوی دوری

رنگ دیوانگی!

 

چشم جهان

دو ثانیه پیش از زمان می‌روم

در دستی سیب، در دستی آتش

از برهنگی به سرگردانی

آسایشم را نام‌های تو می‌گیرد

مهربانی‌ام را شیطان

رؤیا‌هایم،

زرد‌ها و سرخ‌های روی دیوار

فریادهای ناکشیده‌ام،

پر از حنجرهٔ پرندگان

و چشم جهان

راهی شیری

که از میان گناهانم می‌گذرد.

 

سرخ

سرخ می‌ریخت

سرخ می‌ریخت از روزنه‌های آبی آسمان

بر بی‌رنگی این روزها

و خاک

خاک که می‌رقصید در دست‌های باد

بر چشمان مردمان

بر تن لخت زاینده‌رود

گاوی است خون‌آلود

در انتظار این رود

خاکی شور

شور در کام کارون

هر چهارچوبه

خانه‌ای نیست که پناهگاهی

هر چهارچوبه

بر بالای چهارپایه‌ای بنا نمی‌شود

بر هر تابی نمی‌شود آویزان شد

از این سرخ

از این آبی

از این بی‌رنگی

از این چهارچوبه‌ها و چهارگوشه‌ها

چهار پیشانی غبار می‌گیرد

هفت دست می‌میرد

ده پنجره بسته می‌شود به‌سوی گورها

باران

باران اگر ببارد

سرخ از آبی می‌رود

آب

آب اگر بخواند

چهار پیشانی غبارگرفته روشن می‌شود

کاغذ‌های بی‌رنگ رنگ می‌خورد

و صد در به‌سوی صدا گشوده می‌شود

صدا در آبی

کاغذ در قرمز

چشم در آب

 

نوشته سه شعر تازه از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2019/06/12/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/feed/ 0 11447
دو شعر جدید از فرشته وزیری‌نسب https://media.hamyaari.ca/2018/10/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/ https://media.hamyaari.ca/2018/10/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/#respond Tue, 02 Oct 2018 16:25:48 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=9511 دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان ۱ امروز یکشنبه است از آن گاه‌های بی‌گاه که هیچ قطاری از روی تنهایی آدم‌ها رد نمی‌شود. این مسافر بازی آخر یک ساعتی می‌شود که بر سکوی سکوت منتظر ایستاده و هیچ قطاری نیامده ریل‌ها را نگاه می‌کند بیلبوردهای تبلیغاتی را نگاه خستهٔ خانه‌ها را و دست‌های بی‌چمدانش را بی‌حوصله در جیب‌های مختلف فرو می‌کند. چطور می‌توان دوباره به آن دو حفرهٔ خالی برگشت؟ به آن گلدان‌های خشک به آن...

نوشته دو شعر جدید از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان

۱

امروز یکشنبه است

از آن گاه‌های بی‌گاه

که هیچ قطاری

از روی تنهایی آدم‌ها رد نمی‌شود.

این مسافر بازی آخر

یک ساعتی می‌شود

که بر سکوی سکوت منتظر ایستاده

و هیچ قطاری نیامده

ریل‌ها را نگاه می‌کند

بیلبوردهای تبلیغاتی را

نگاه خستهٔ خانه‌ها را

و دست‌های بی‌چمدانش را

بی‌حوصله در جیب‌های مختلف فرو می‌کند.

چطور می‌توان دوباره

به آن دو حفرهٔ خالی برگشت؟

به آن گلدان‌های خشک

به آن خطوط موازی تکرار

که تاریکی را بی‌حاصل

به روشنی متصل می‌کند

به دو فنجان خالی چای

که با هم حرف نمی‌زنند.

پیشانی خانه روشن نیست

و پیشانی رابطه‌ها دیگر رستگار نمی‌شود

در این انجماد دیوانه

که انتهای پاییز از دست‌ها برگ می‌چیند

اگر این قطار نیاید

اگر هیچ قطاری از روی تنهایی‌ها رد نشود

کجا باید دفن‌شان کرد؟

۲

این اسب‌هایی که در قلب من می‌دوند

یا راه گم کرده‌اند یا سوار.

تاخت و تازی که از من

از رگ‌های من بیرون می‌زند

سم‌های خشنی دارد

یادت هست این اسب‌ها از کجای تاریخ به قلب من آمدند؟

شاید رکسانایی بودم

نصف نانی به من دادند و اسبی به قلبم آوردند،

با اسکندری غاصب.

یا نگان۱ و سورایی۲ بودم سوار بر اسب

قلبی به میدان دادم اسبی به اسارت گرفتم

شاید هم رابعه‌ای بودم

با اسب‌هایی پریشان در شعرم

یا اینکه فرشته‌ای

که از وحشت سم‌های دوتاشده

خدا را تا کرده بود.

نه! با این بی‌تابی فکر می‌کنم

این اسب‌ها که در قلب من می‌دوند

هم راه گم کرده‌اند، هم سوار.

__________________________________

۱- نگان: از سرداران زن ساسانی که با عرب‌ها جنگید.

۲- سورا: دختر اردوان پنجم که سمت سپهبدی داشت.

نوشته دو شعر جدید از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2018/10/02/%d8%af%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8/feed/ 0 9511
نیلوفر‌های خشکیده شعری از فرشته وزیری‌نسب https://media.hamyaari.ca/2017/10/19/%d9%86%db%8c%d9%84%d9%88%d9%81%d8%b1%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b4%da%a9%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c/ https://media.hamyaari.ca/2017/10/19/%d9%86%db%8c%d9%84%d9%88%d9%81%d8%b1%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b4%da%a9%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c/#respond Thu, 19 Oct 2017 15:55:42 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=6724 دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان از من عکس بگیرید از چشم‌هایم از دست‌هایم از کودک تب‌دارم من سوژهٔ خوبی هستم برای اخبار و کودکم که جان می‌دهد جسمی‌ در یک عکس جسمی‌ مانده در گودال‌های آب در برف پشت مرزها نیلوفر هشت‌پر دارد دُرناها هر پرش را می‌شناسند و مرزها نامش را نشنیده‌اند برای مرزها نیلوفر یک ملت است نسبش از سویی به بابل می‌رسد از سویی به هند و از هر دو سو به...

نوشته نیلوفر‌های خشکیده شعری از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
دکتر فرشته وزیری‌نسب – آلمان

از من عکس بگیرید

از چشم‌هایم

از دست‌هایم

از کودک تب‌دارم

من سوژهٔ خوبی هستم برای اخبار

و کودکم که جان می‌دهد

جسمی‌ در یک عکس

جسمی‌ مانده در گودال‌های آب

در برف پشت مرزها

نیلوفر هشت‌پر دارد

دُرناها هر پرش را می‌شناسند

و مرزها نامش را نشنیده‌اند

برای مرزها نیلوفر یک ملت است

نسبش از سویی به بابل می‌رسد

از سویی به هند

و از هر دو سو به جهل

از هر دو سو به بیابان

مرزها خدای آب را نمی‌شناسند

خشکی سوژه‌های عکاسی را چرا

نیلوفر‌های شناور بر مدیترانه را چرا

مرزها عشق را نمی‌شناسند

و ترانهٔ مانده در گلوی مرا

مرزها از گذرنامه‌ها به سوژه‌ها می‌رسند

و عکسشان می‌کنند

با کاسه‌های در دست

با چادر‌ها و نیلوفر‌های خشکیده

در بغل مادران صلح

از انگشت‌هایم اثر بگیرید

از چشم‌هایم اثر بگیرید

از لبخند و اشکم اثر بگیرید

من از شام و بابل و پارس

به دیدار جنگل‌های کاج آمده‌ام

به دیدار دریاهای خاکستری شما

به دیدار آسمان‌خراش‌ها

از وجودم اثر بگیرید

سوژهٔ خوبی هستم برای اخبار

برای گلوله‌ها

برای عکس‌های مرده

از من عکس بگیرید

 

نوشته نیلوفر‌های خشکیده شعری از فرشته وزیری‌نسب اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2017/10/19/%d9%86%db%8c%d9%84%d9%88%d9%81%d8%b1%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b4%da%a9%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b1%db%8c/feed/ 0 6724
ریاضت – شعری از گونتر گراس https://media.hamyaari.ca/2016/08/21/%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b6%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%a7%d8%b3/ https://media.hamyaari.ca/2016/08/21/%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b6%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%a7%d8%b3/#respond Sun, 21 Aug 2016 17:48:37 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=2584 در اوایل دههٔ ۵۰ میلادی آدرنو در مقالهٔ «نقد فرهنگ و جامعه» نوشته بود: «بعد از آشویتس، نوشتن شعر بربریت است». گونتر گراس در دههٔ ۶۰ در شعر زیر می‌کوشد تا به او پاسخی مناسب بدهد و چگونگیِ زیستن و شعرنوشتن را در عصری توصیف کند که دنیا دیگر در آن سیاه یا سفید نیست، بلکه خاکستری است. گراس در شمارهٔ ۹ روزنامه «تسایت» به‌تاریخ ۱۹۹۰ در این مورد می‌گوید: «از آنجایی که من خود...

نوشته ریاضت – شعری از گونتر گراس اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
در اوایل دههٔ ۵۰ میلادی آدرنو در مقالهٔ «نقد فرهنگ و جامعه» نوشته بود: «بعد از آشویتس، نوشتن شعر بربریت است». گونتر گراس در دههٔ ۶۰ در شعر زیر می‌کوشد تا به او پاسخی مناسب بدهد و چگونگیِ زیستن و شعرنوشتن را در عصری توصیف کند که دنیا دیگر در آن سیاه یا سفید نیست، بلکه خاکستری است. گراس در شمارهٔ ۹ روزنامه «تسایت» به‌تاریخ ۱۹۹۰ در این مورد می‌گوید: «از آنجایی که من خود را مالک استعدادهای خود می‌دانستم و تنها مالک آن‌ها، می‌خواستم که آن‌ها را تجربه کنم و به اثبات رسانم. طبیعتاً گفتهٔ آدرنو برای من، چون ممنوعیتی به نظر می‌آمد؛ انگار کسی متکبرانه و خداگونه پرندگان را از خواندن نهی کند.»

ریاضت – شعری از گونتر گراس

برگردان: دکتر فرشته وزیری‌نسب

گربه گفت.

گربه چی گفت؟

گفت تو باید با سیاه‌قلم

عروس‌ها و برف را سایه بزنی

باید رنگ خاکستری را دوست بداری

زیر آسمان ابری باشی

گربه گفت.

گربه چی گفت؟

گفت تو باید مثل سیب‌زمینی

روزنامهٔ شب را چون گونی بر تن کنی

و این لباس را مدام پشت‌ورو کنی

و دیگر لباس نو بر تن نکنی

گربه گفت.

گربه چی گفت؟

گفت که باید ناوگانی دریایی بکشی

گیلاس‌ها و شقایق‌ها و خون‌های دماغ را بکشی

همین‌طور تمام پرچم‌ها را

و بر شمعدانی‌ها خاکستر بپاشی

چنین گفت گربه:

«تو این‌گونه باید زندگی کنی:

با دل و قلوه و جگر

با جگر سفید‌های ترش بی‌نفس

با طحالی کهنه و جگری سفت

از درون ظرفی خاکستری.»

و بر روی دیوار، آنجا که بی‌وقفه

تصویر سبز نشخوارهای سبز بود،

باید با سیاه‌قلم بنویسی

ریاضت، بنویس: ریاضت.

چنین گفت گربه: بنویس ریاضت

نوشته ریاضت – شعری از گونتر گراس اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2016/08/21/%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b6%d8%aa-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%a7%d8%b3/feed/ 0 2584
مزمور نهم – شعری از محمود درویش https://media.hamyaari.ca/2016/07/25/%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%86%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4/ https://media.hamyaari.ca/2016/07/25/%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%86%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4/#respond Mon, 25 Jul 2016 16:02:50 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=2184 محمود درویش (۱۳ مارس ۱۹۴۱ – ۹ اوت ۲۰۰۸) شاعر و نویسندهٔ به‌نامِ فلسطینی‌ست که جوایز بسیاری را برای تولیدات ادبی‌اش از آنِ خود کرده و شاعر ملی فلسطین محسوب می‌شود. در آثار او، فلسطین استعاره‌ای شد برای ازدست‌دادنِ عدن، تولد و رستاخیز و اندوه سلبِ مالکیت و جلای وطن. وی به‌عنوان تجسم و متفکرِ عرف شعر سیاسی در اسلام توصیف شده است؛ مردِ عملی که عملش همانا شعر اوست (۱). مزمور نهم شعری از:...

نوشته مزمور نهم – شعری از محمود درویش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
محمود درویش (۱۳ مارس ۱۹۴۱ – ۹ اوت ۲۰۰۸) شاعر و نویسندهٔ به‌نامِ فلسطینی‌ست که جوایز بسیاری را برای تولیدات ادبی‌اش از آنِ خود کرده و شاعر ملی فلسطین محسوب می‌شود. در آثار او، فلسطین استعاره‌ای شد برای ازدست‌دادنِ عدن، تولد و رستاخیز و اندوه سلبِ مالکیت و جلای وطن. وی به‌عنوان تجسم و متفکرِ عرف شعر سیاسی در اسلام توصیف شده است؛ مردِ عملی که عملش همانا شعر اوست (۱).

مزمور نهم

شعری از: محمود درویش

برگردان از انگلیسی: دکتر فرشته وزیری‌نسب

ای گل سرخ که بیرون از دسترس زمان و هر حسی

ای بوسهٔ پیچیده در روسری همهٔ بادها

مرا با رؤیایی شگفت‌زده کن

چرا که جنونم از تو دوری خواهد گزید

در دوری‌گزیدن از تو

برای نزدیکی به تو

زمان را کشف کردم

در دوری‌گزیدن از تو

برای نزدیکی به تو

حس‌هایم را کشف کردم

بین نزدیک‌شدن و دوری‌گزیدن  

سنگی است به اندازهٔ رؤیا

که نزدیک نمی‌شود

دوری نمی‌گزیند

تو سرزمینِ منی

سنگ آن نیست که منم

پس نه می‌خواهم رو به آسمان داشته باشم

نه بر زمین بمیرم

ولی بیگانه‌ام، و بیگانه می‌مانم

۱) منبع: ویکی‌پدیا، نسخهٔ انگلیسی

 

نوشته مزمور نهم – شعری از محمود درویش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2016/07/25/%d9%85%d8%b2%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%86%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4/feed/ 0 2184
انگشتر https://media.hamyaari.ca/2016/05/12/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%80%d8%b1/ https://media.hamyaari.ca/2016/05/12/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%80%d8%b1/#respond Thu, 12 May 2016 19:11:02 +0000 http://media.hamyaari.ca/?p=1029 دکتر فرشته وزیری‌نسب بهش گفته بودم وقتی می‌ری بیرون درِ پشت این غارغارک رو ببند، قبول نمی‌کنه. حالا اومدن بیرون دارن همه‌جا رو زیرورو می‌کنن. دنبال طلا می‌گردن حتماً. بهشون گفتم که ندارم. دخترم هم نداره. بعد دختره انگشتاشو نشونم می‌ده، به هر کدومش یه انگشتره، می‌گه: «به نامزدم گفتم همهٔ این انگشترایی که آوردی کافی نیست، من یک انگشتر زمردِ نگین‌درشت می‌خوام، اونو پیدا کن تا باهات عروسی کنم. حالا اومده دنبالش بگرده.» می‌گم:...

نوشته انگشتر اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
- فرشته وزیری‌نسب Fereshteh_VaziriNasab

دکتر فرشته وزیری‌نسب

بهش گفته بودم وقتی می‌ری بیرون درِ پشت این غارغارک رو ببند، قبول نمی‌کنه. حالا اومدن بیرون دارن همه‌جا رو زیرورو می‌کنن. دنبال طلا می‌گردن حتماً. بهشون گفتم که ندارم. دخترم هم نداره. بعد دختره انگشتاشو نشونم می‌ده، به هر کدومش یه انگشتره، می‌گه: «به نامزدم گفتم همهٔ این انگشترایی که آوردی کافی نیست، من یک انگشتر زمردِ نگین‌درشت می‌خوام، اونو پیدا کن تا باهات عروسی کنم. حالا اومده دنبالش بگرده.» می‌گم: «دختر من زمردش کجا بود؟ این بدبخت الان چند ساله که اصلاً کار نمی‌کنه. انگشتری هم نداره، خرجش رو هم من می‌دم.» انگشتاش رو می‌کنه تو آستینش، پسره هم همین‌طور و من چاقویی رو که قایم کردن می بینم، نفسم بند میاد. یا امام رضا! خودم میام پابوست، هزار تومن هم نذر می‌کنم، فقط  اینا از این خونه برن بیرون.

می‌گم: «من هزار تومن تو این قوطی دارم، کارتون راه می‌افته بهتون بدم برین؟» دختره از خنده ریسه می‌ره و می‌گه: «مادر، تو چند ساله از خونه بیرون نرفتی؟ از قیمتا خبر نداری؟ هزار تومن به گدا هم بدی برنمی‌داره این روزا. ما کارمون بیشتر از اینا گیره.» می‌گم: «آخه مادر شما که این‌طوری نبودین، هر روز می‌اومدین می‌نشستین گپ می‌زدیم، امروز یه‌جور دیگه شدین. می‌دونین که دزدا رو می‌گیرین می‌برن بالای کوه پرتشون می‌کنن پایین. یا این‌که دست‌شون رو قطع می‌کنن.» پسره می‌گه: «می‌شه خفه شی، ما اینجا کار داریم. اگه بگی دخترت انگشترو کجا گذاشته، ما دوباره می‌ریم، مثل همیشه بر می‌گردیم سر جامون.»

کدوم انگشتر مادر، من اون شب الکی گفتم. این نامزد تو انگشتراشو نشون داد، منم گفتم یه خورده پز بدم، گفتم دختر منم یه انگشتر زمرد داره. من یه دفه رفته بودم کوه، یک سنگ سبز بزرگ پیدا کردم. اومدم رفتم پیش این آشنای زرگرمون، دادم دو تا انگشتر ساخت. یکی خودم برداشتم، یکی دادم به دخترم.اصلاً دروغ گفتم، برین بگردین اگه هیچی پیدا کردین. همه می‌گن من اینا رو خیال می‌کنم، از خودم درمیارم. می‌گن دیوونه شدم.

پسره یواشی چاقو رو نشون دختره می‌ده و می‌گه: «کارو تموم کنیم؟» دختره می‌گه: «نه، شاید مقر اومد گفت کجا گذاشته.» میاد نزدیک من و می‌گه: «مادر جون، یه خورده به ذهنت فشار بیار ببین دخترت انگشترو کجا گذاشته.» سر چاقو از تو آستینش زده بیرون. ای خدا، چه خاکی به سرم بریزم، کاشکی نگفته بودم. نمی‌دونستم به هیشکی نمی‌شه اعتماد کرد. از صبح تا شب تنها نشستم اینجا جلوی این جعبه، گفتم حالا که اینا اومدن بیرون باهام حرف می‌زنن، منم یه چیزی گفته باشم، شاید پخش بشه.

می‌گم: «ببین من الان شوهرم میاد بهتره برین.»

«بریم کجا؟ ما تازه اومدیم. شوهرت هم پونزده ساله مرده. کسی دیگه به دادت نمی‌رسه.» بلند می‌خنده. دختره هم می‌خنده. اصلاً دندون تو دهنش نداره. مثل جادوگرا. چقدر ترسناکه قیافه‌اش، اون تو که این‌جوری نبود، خوشگل بود با اون روسری سرمه ای‌اش. می‌پرسم: «مرده؟ اینو دیگه کی گفته؟ دخترم؟ ننه این بیخود می‌گه، به منم می‌گه فراموشی داری، چرندوپرند می‌گی. من تا حالا چرندوپرند گفتم به شما؟ این دختر تا بچه بود، همه‌اش می‌بردم ملا قرآن یاد بگیره، حالا یه دفه نمیاد برام یه کم قرآن بخونه. قرآن که بخونی، جن‌ها از آدم دور می‌شن. خدا خودش تو قرآن فرموده…»

«خفه شو زن، یه ریز که نمی‌شه حرف بزنی، بگو دخترت طلاهاش رو کجا می‌ذاره؟»

«من از کجا بدونم، مادر.» عجب زبون‌نفهمایی‌ان اینا. اون تو که بودن همه‌اش می‌خندیدن، حالا چقدر بدجنس شدن. پسره یه کارد بزرگ از آشپزخونه میاره و می‌گه: «اگه خفه نشی، سرت رو می‌ذارم همین‌جا گوش تا گوش می‌برم.» ننه جون هم نشسته روی تشک هیچی نمی‌گه.

«لااقل تو یه چیزی بگو، مادر. یه عمر که طرفدار شوهرم بودی، هر چی می‌گفت، می‌گفتی حق داره. حالا هم اینا می‌خوان سر منو گوش تا گوش ببرن، نشستی تماشا می‌کنی. نکنه خوشحالی؟  لااقل برو به یکی خبر بده. به دخترم بگو. کدوم دخترم؟ من چه می‌دونم اسمش یادم رفته. جواد بود اسمش فکر کنم، همون که اسم زنش مهدی بود. نکنه تو هم مردی بی بی؟  داره باز به‌نظرم میاد؟»

«چی ور ور می‌کنی، مادر؟ تو که گفتی فقط یه دختر داری، مهدی و جواد کی‌ان؟ بگو انگشتر کجاس؟»

«ببینین تو رو خدا برگردین تو تلویزیون، الان دخترم میاد زنگ می‌زنه به پلیس. من خودم بعداً ازش می‌پرسم بهتون می‌گم.»

دختره می‌گه: «اه؟ فکر کردی ما هم مثل تو مغزمون پاره‌سنگ ورمی‌داره؟ بریم که دیگه نتونیم برگردیم؟»

«زنیکه سلیطه، من مغزم پاره‌سنگ ورمی‌داره. دیوونه مادرته. من اینجا خانم بودم، ده تا مثل تو زیر دستم بودن. برو، برین از اینجا بیرون. وگرنه زنگ می‌زنم به پلیس.»

«اَه، به پلیس هم می‌تونی زنگ بزنی؟ پس خیلی هم گیج نیستی. باشه ما می‌ریم، اما تو هم با ما میای. دخترت گفته ببریمت خانهٔ سالمندان. می‌دونی که کجاست؟»

«ای خدا، مگه من چه‌کار کردم؟ الهی که خیر نبینه، پس دخترم شما رو فرستاده. من که دیگه کاری به کارش ندارم. اینجا می‌شینم هیچی نمی‌گم. به خدا دیگه داستان هم تعریف نمی‌کنم. بهش هم نمی‌گم برام قرآن بخونه. اصلاً بیا منو پوشک کنین. من فقط گفتم که پوشک اذیتم می‌کنه. راست می‌گه همه جا رو نجس می‌کنم، بدبخت نمی‌تونه نماز بخونه. انگشتر الماس بود، زمرد که نبود. این نامزد تو زمرد می‌خواد. حالا می‌رم تو مجری‌هام می‌گردم، شاید اونجا قایم کرده باشم. یکی همش این مجری‌های منو بهم می‌ریزه. حتماً انگشتر رفته اون زیر. الان پیداش می‌کنم. اگه بهتون بدم دیگه منو نمی‌برین خانهٔ سالمندان؟»

دختره می‌گه: «چی می‌گی حاج خانم، ما که تو رو می‌شناسیم، می‌دونیم از خودت خونه زندگی داری، ما فقط اومدیم خونهٔ تو رو ببینیم.»

یعنی حالا دوباره برمی‌گردن اون تو؟

«آره حاج خانم. انگشتر الماس بود یا زمرد؟ تو کدوم چمدونه؟»

«الماس بود مادر، الماس. اصلاً هنوز تو مغازه مردیکهٔ طلافروشه، هنوز نیاوردم خونه.»

پسره چاقو می‌ذاره روی گردنم، «ما رو گذاشتی سر کار، زنیکه؟»

«نه والا مادر، همین‌طوری گفتم الماس پیدا کردم. از دخترم بپرسین، الماسم کجا بود. تو رو خدا برگردین اون تو، الان دخترم میاد دعوام می‌کنه درِ شما رو باز کردم، آوردم تو خونه‌اش. یا امام رضا، به دادم برس. الان گلوم رو می‌بره.»

«چی می‌گی مادر، با کی حرف می‌زنی؟»

«معصومه، مادر تویی. با اینا بودم. چاقو گذاشته بودن لای گلوم.»

“کی مادر؟»

همین‌ها که از تو تلویزیون اومده بودن بیرون. ده دفه بهت گفتم وقتی می‌ری بیرون درش رو ببند، قبول نمی‌کنی.خوب شد پلیس جلوشون رو گرفت وگرنه داشتن انگشتری رو که برات درست کرده بودم می‌بردن.

«کدوم انگشتر؟ من که انگشتری ندارم.»

«همون که نگینش رو تو کوه پیدا کرده بودم.»

«بیا مادر، بیا  قرصت رو بخور بخواب. نمی‌شه هر دفه که من می‌رم بیرون این الم شنگه رو راه بندازی. همسایه‌ها بهم زنگ زدن می‌پرسن مادرتون با کی دعوا می‌کنه.»

«همسایه‌ها غلط کردن. من اصلاً صدام هم درنیومده. اینجا نشستم تلویزیون نگاه کردم. قرص نمی‌خوام، طوریم نیست.»

«قرص رو دکتر داده که خوب بخوابی، دیگه نترسی.»

ارواح باباش، خودم بزرگش کردم فکر می‌کنه نمی‌فهمم که اینم می‌خواد چیزخورم کنه، می‌دونم. همه‌شون با هم همدست شدن منو بکشن، این خونه رو از چنگم دربیارن. نمی‌خورم، این‌که رفت بیرون، تفش می‌کنم تو گلدون. اونا رو فرستاد تو این جعبه، فهمید زورشون به من نمی‌رسه. پدرسگا می‌خوان منو ببرن خانهٔ سالمندان خودشون بیان تو خونه‌ام بشینن. لابد این دختره هم عروس دخترم بود. قیافه‌اش رو عوض کرده من نفهمم. این دفه دیگه باهاشون حرف نمی‌زنم. غذا هم از دست‌شون نمی‌خورم، ممکنه سم بریزن تو غذام، مثل این قرص‌ها. بچه بزرگ کن که دشمن جونت بشه، خدایا کجا برم؟ اگر دوباره بیان بیرون چی‌کار کنم؟ باید کنار پنجره وایسم تا اومدن، بپرم بیرون. قرآن می‌گیرم دستم قسمشون می‌دم. نه. می‌رم کارد بزرگه رو میارم می‌ذارم زیر بالشم، اومد تو، می‌زنم تو قلبش، یا تو گردنش. بذاربمیره راحت شم. فرزند ناخلف به چه درد می‌خوره؟ همه‌شون رو می‌کشم، فقط بیان تو، حالا می‌بینی…

دسامبر ۲۰۱۴

نوشته انگشتر اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2016/05/12/%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%80%d8%b1/feed/ 0 1029