<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فرزانه ابراهیمیان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فرزانه-ابراهیمیان/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 16 Sep 2018 14:50:53 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>فرزانه ابراهیمیان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فرزانه-ابراهیمیان/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>یک روز گرم تابستان &#8211; داستان کوتاهی از فرزانه ابراهیمیان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/09/16/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/09/16/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 Sep 2018 14:50:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه ابراهیمیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9384</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه ابراهیمیان &#8211; ایران آفتاب لم داده بود وسط آسمان. تنبل شده بود و حال و حوصلهٔ جمع و جور کردن خودش را نداشت. هرم گرمایش کف حیاط را گرم کرده بود. چند گلدان یاس روی لبهٔ حوض خودنمایی می‌کرد و فوارهٔ کوچکی زیبایی حوض آبی وسط حیاط را دو چندان کرده بود. آفتاب گرم به عطر یاس چندان اجازهٔ خودنمایی نمی‌داد، اما کیفِ شمعدانی‌ها کوک و رویشان گل انداخته بود؛ زیباتر شده بودند و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/09/16/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1/">یک روز گرم تابستان &#8211; داستان کوتاهی از فرزانه ابراهیمیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">فرزانه ابراهیمیان</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آفتاب لم داده بود وسط آسمان. تنبل شده بود و حال و حوصلهٔ جمع و جور کردن خودش را نداشت. هرم گرمایش کف حیاط را گرم کرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند گلدان یاس روی لبهٔ حوض خودنمایی می‌کرد و فوارهٔ کوچکی زیبایی حوض آبی وسط حیاط را دو چندان کرده بود. آفتاب گرم به عطر یاس چندان اجازهٔ خودنمایی نمی‌داد، اما کیفِ شمعدانی‌ها کوک و رویشان گل انداخته بود؛ زیباتر شده بودند و قرمزتر، مثل دخترک نوجوان تازه از حمام درآمده‌ای که گونه‌اش گل انداخته باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حیاط تمیز بود، به‌جز چند گلدان و بیلچه‌ای کنار باغچهٔ کوچک وسط حیاط، چیز دیگری دیده نمی‌شد. دو اتاق که با چند پله از حیاط جدا شده بود و درست روبه‌روی در ورودی ساختمان قرار داشت، و ایوانی که سایهٔ کوتاهش مأمنی بود برای مینای مانده در قفس که گاه و بی‌گاه به میله‌ها توک می‌زد و از فرط خستگی شاید، توی قفس جابه‌جا می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاخهٔ درخت همسایه توی حیاط سرک کشیده بود و سایه‌اش کف حیاط را فرش کرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای گاه و بی‌گاه جیغ زدن و خنده و سر و صدای بچه‌ها و گاه دعوایشان از خانهٔ همسایه شنیده می‌شد و می‌پیچید توی حیاط… .  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قفل در باز شد، در با صدا روی پاشنه چرخید، قیژ صدایش پیچید توی حیاط و با گرمای حیاط هم‌سو شد. مینای زیبا انگار صدای آشنایی شنید، توی قفس ناآرام شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد وارد حیاط شد و همان‌طور که کفش‌هایش را می‌کشد و در حالی‌که کتش روی دست‌هایش بود، طول حیاط را طی کرد. پنجاه سالگی را پشت سر گذاشته بود، ولی خطوط روی صورتش انگار پیرتر نشانش می‌داد و نه چندان زیبا، موهای قهو‌ه‌ای رنگش اما شانه‌زده بود و لباسش تمیز و مرتب. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مینا خودش را به در و دیوار قفس می‌کوباند. انگار که قفس برایش تنگ شده بود و دیگر توان تحمل قفس را نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد توی ایوان که رسید، سرش را بلند کرد و گفت: «سلام خانم خوشگله. خوبی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و مینا که انگار جان گرفته بود از این احوالپرسی…  </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروز که سرحالی بابا؟ </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند ساعت که نمی‌بینمت، دلم واست یه ذره می‌شه. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد نگاهش به قفس بود و مینا بی‌قرارِ مرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرهایش را گشود و چند بار باز و بسته کرد، به نشانهٔ احترام شاید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد درِ اتاقش را باز کرد و قفس را برداشت و وارد اتاق شد. خنکی اتاق توی گرمای آن وقتِ روز مطبوع بود و لذت‌بخش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چراغی فانوسی و میز کوچکی که خرت و پرت‌ها را روی خودش جا داده بود، چند دست رختخواب که گوشهٔ قالی لاکی‌رنگ دست‌باف جمع و جور و مرتب لمیده بود و رادیویی که توی تاقچه تنها وسیلهٔ گران‌قیمت محسوب می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد روزنامه‌ای از توی طاقچه برداشت، روی قالی پهن کرد و قفس را روی آن گذاشت. از توی پارچ مسی برای مینا آب ریخت. پرنده زود به سراغ آب رفت. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تشنه بودی؟ نوش جونت. بخور الناز من. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد ادامه داد: «ببین امروز برات چی آوردم.» و از توی جیب کتش مقداری تخمهٔ پیچیده‌ توی ورق روزنامه درآورد. مغز کرد و یکی یکی آن‌ها را در دهان پرنده گذاشت. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قربون اون چشات بره بابا، الناز، که هر وقت نگات می‌کنم یاد عموی خدابیامرزم می‌افتم. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اون روزی که توی بازار دیدمت، رنگ میشی چشات منو میخکوب کرد و نذاشت قدم از قدم بردارم. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما چشای عمو محمود یه جذبه‌ای هم پشتش بود. یه جذبه‌ای که من تا حالا تو چشِ هیشکی ندیدم. به‌خدا زیاد نگاه کردم، اما ندیدم. نه اینکه فکر کنی فامیل‌پرستم و این مایه‌ها. نه،  چشاش هار بودن انگار، با چشاش انگار امر می‌کرد، نهی می‌کرد، نمی‌دونم اما تا جایی‌که می‌دونم همه از صغیر و کبیر ازش واهمه داشتن، انگار آدمو بردهٔ خودش می‌کرد.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد لیوان آبی برای خودش ریخت و خورد و ادامه داد: «من برم توی مطبخ، دو تا تخم‌مرغ بپزم و بیام، که شکمم دادش در اومده.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد از اتاق بیرون رفت و خزید توی مطبخ. صدای آوازش از آنجا تا اتاق هم می‌آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی زود با یک بشقاب املت که در آن حلقه‌های گوجه وسط زرده‌های تخم‌مرغ رنگ و لعاب پیدا کرده بود، وارد اتاق شد. سفرهٔ کوچکی پهن کرد. جورابش را درآورد گوشه‌ای گذاشت و پیژامهٔ راحتی پوشید. گرسنه و حریص نشست سر سفره. بعد از چند لقمه، از گرسنگی‌اش که کم شد، ادامه داد:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عموم مالیات جمع می‌کرد، اونوقت‌ها که قجرها روزگار مردمو سیاه کرده بودن. حتی بابام هم ازش می‌ترسید، با اینکه برادر بزرگ‌تر بود. می‌ترسید از اینکه نکنه منم یه روزی مثِ اون بشم، و البته من می‌خواستم که مثِ اون بشم. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکه ای پیاز به دهانش گذاشت. همان‌طورکه لقمه‌اش را می‌جوید، ادامه داد: </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یه بار وقتی به ده خودمون می‌ره، واسه اینکه بقیه حساب کار دستشون بیاد، با‌باش رو که نمی‌خواسته مالیات بده فلک می‌کنه. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد تکه‌ای نان به کف بشقاب کشید و آخرین بقایای املت را لقمه کرد. سفره را جمع کرد. آن را روی میز کوچک گوشه اتاق گذاشت و پیچ رادیوی گوشهٔ تاقچه را پیچاند. صدای فریاد و بعد گریهٔ بچه‌ای شنیده شد. صدای خوانندهٔ زن و موسیقی خیلی زود صدای گریهٔ کودک را در خود فرو برد و به اتاق جان تازه‌ای داد و به مرد جان تازه‌تری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند لحظه با چشمان بسته به صدای خواننده و موسیقی گوش داد و زیر لب با خواننده هم‌آوا شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از تمام شدن موسیقی، از حال و هوای آهنگ و آواز بیرون آمد. دوباره خاطرات عمویش جان گرفت و ادامه داد:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن هم نگرفت. اصلاً از زن جماعت خوشش نمی‌اومد. یعنی گرفت، اما آخرای عمرش که علیل شده بود و چشاشم سویی نداشت. فکر کنم مجبور شد. میونهٔ خوبی هم نداشت با زنه. اما زنه باهاش سازگار بود. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زن چیه! آدم با یه شغال هم‌کلوم بشه، بهتره از زنه. زنا هی می‌خوان زر زر کنن. مثلاً این اکرم خانم، همسایهٔ بغلی. خدایی‌ش روزی چند بار صدا شو می‌شنوی؟ همیشهٔ خدا جیغ و ویغ می‌کنه. مصطفی دسّاتو بشور. مجتبی پاهاتو پاک کن. نکنه پاهای نجستونو بذارین روی قالی! </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یه روز رفتم خونشون، بازار شام بود همه‌جا. ریخته پاشیده. فقط تا دلت بخواد ملافه روی بند بود. یکی نیس بگه زن، خونه‌تو جم کن و به‌جای آبکشیِ هر روزِ ملافه‌ها، دسّا و مغزتو آبکشی کن!</span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شیطونه می‌گه یه روز برم بچه‌هاشو وادار کنم که بشاشن رو قالی، بعد هم دستمو بذارم بیخِ گلوش و نفسای آخرشو ببینم. شرط می‌بندم وقتِ مرگشم اول می‌گه صَب کن دسّامو آب بکشم. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد بعد از گفتن این جمله خندهٔ بلندی کرد، شکلکی درآورد و بیشتر خندید. بعد گفت: «وای خدا، از دست ادا و اطوار این جماعت نسوان.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بدبخت احمد آقا، شووَرش، چه می‌کشه. اصلاً باید بهش یاد بدم چطوری سرِ زنشو زیر آب کنه. بدبخته این مرد! یه بار بش گفتم، خسته نشدی از کارای زنت. گفت، اولا خیلی سختم بود، اما حالا دیگه عادت کردم. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آره ادما عادت می‌کنن، به همه‌چی. آدما به بدبختی‌ها‌شونم عادت می‌کنن&#8230; مرد بدبخت دلخوشی‌ش فقط رادیوشه. تا چیزی‌ش بشه، زود به من می‌گه برم براش درسّش کنم. وگرنه تحمل همچی زنی خیلی سخته. آدم صد سال تو غارِ تنها و تاریک بمونه بِیتره اینه که عمر و روزگارشو با همچین زنی سر کنه. من مطمئنم اگه عمو محمود بود، بلفور یه بلایی سر این اکرم خانم می‌آورد. حیفه که بش بگم خانم. اکرم آبکش بیشتر بش میاد. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من از عموم باحوصله‌ترم و راستشو بخوای، یه کمی هم ترسوتر. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مینا توی قفس چرت می‌زد. آرام شده بود و با چشمان نیمه‌باز میشی‌اش گاه‌گاهی به مرد می‌نگریست.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9386" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/waste-paper-1024486.jpg?resize=412%2C500" alt="یک روز گرم تابستان - داستان کوتاهی از فرزانه ابراهیمیان" width="412" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/waste-paper-1024486.jpg?w=412&amp;ssl=1 412w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/09/waste-paper-1024486.jpg?resize=247%2C300&amp;ssl=1 247w" sizes="(max-width: 412px) 100vw, 412px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد نشست روی زمین و ادامه داد: «سگ پدر، حالا واسه خودش وزیر شده. بیا و ببین چه دبدبه و کبکبه‌ای. انگار نه انگار یه دفتر روزنامه پیزوری داشت تو یه وجب جا. اینو می‌گم چون خودم رفتم دفتر روزنامه‌ش. باید می‌رفتیم اونجا رو به‌هم می‌ریختیم. بش نگاه کردم و گفتم، آخه بدبخت، به چی‌ت می‌نازی که با دولت در می‌افتی. پول داری؟ که معلومه نداری. کس و کار درست و حسابی داری؟ که بازم نداری، وگرنه نمی‌گفتن بیاییم دفترتو به‌هم بریزیم. آخه اوشگول، به چی‌ت می‌نازی. نگام کرد و گفت، هیچ‌کدوم از چیزایی که تو گفتی رو ندارم، اما غیرت که دارم. زیر بار حرف زور هم نمی‌رم. چیزی که امثال شما نمی‌فهمین. محکم زدم تو گوشش. برق از گوشش پرید. دست کشید و گفت، هیچ‌وقت این کشیده رو فراموش نمی‌کنم. منم گفتم، آره، یادت نره. حتماً هم یادت نره. برو واسه هم‌ولایتی‌هاتونم تعریف کن.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد رادیو را کم کرد و ادامه داد: «کم چیزی که نبود، علیه دولت چیز نوشته بود.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بابا چه می‌دونستم پدر می‌ره و پسره میاد، این جنابم می‌شه وزیر! چشام عین وزغ شد وقتی برگهٔ احضاریه به‌دستم رسید. تو دفترش که دیدمش، داشتم شاخ در میاوردم. دست و پام بدجور لرزید. چه نقشه‌ها که واسهٔ خودمون نکشیده بودم. گفتم دیدی همه‌ش به فنا رفت.</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دستش را به جهتی راند و ادامه داد… </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره. می‌تونست، البته که می‌تونست. قد و قواره‌ش بزرگ شده بود. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چرا نتونه؟ از منِ پیزوری کاری بر نمی‌اومد. سرم رو راحت زیر آب می‌کرد. آب هم از آب تکون نمی‌خورد. فقط دلواپس تو بودم که بی‌آب و توشه می‌مونی و تلف می‌شی. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی چشش بم افتاد، پوزخند زد و گفت، منو می‌شناسی؟ دیدم حاشا فایده نداره. من و منی کردم و گفتم، بله. گفت، اون روزا رو که فراموش نکردی؟ با ترس گفتم، اما جناب، ما مأمور بودیم و البته معذور. حکم داشتیم. سرخود که کاری نکردیم. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در همین حال، از صدای برخورد شدید جسمی و جیغ کودک همسایه خواب از چشمان مینا پرید. و مرد هم جا خورد، رویش را برگرداند و گفت: «مادر سگا انگار خواب ندارن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد دوباره آرام گرفت و ادامه داد: «بدجور ترسیده بودم. دست و پام کرخ شده بود. نمی‌دونم چی شد یاد تو افتادم. یه وقتایی که بی‌خودی خودتو به در و دیوار قفس می‌زنی، یا اون روزی که گربه سیاهه اومده بود سمتِ قفست، بد جور ترسونده بودتت؛ تا چند روز صدات درنمی‌اومد. داشتم دق می‌کردم.» مرد خنده‌ای کرد و ادامه داد: «اما منم خوب بلایی سرش آوردم. با طناب که کشیدمش بالا، مثل چی دست و پا می‌زد. حقش بود.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند تا نامه انداخت جلوم و گفت، این روزنامه‌ها باید تعطیل بشن و چون تو مأمور وظیفه‌شناسی هستی، انتخابت کردم. گفتم، ای داد بی‌داد، دنیا می‌چرخه و… و اومدم بیرون… سینه‌مو سپر کردم، کلامو رو سرم جابه‌جا کردم و داد زدم، دنیا بچرخ تا بچرخیم… .</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد رفت سمت قفس. قفس را آرام بلند کرد و روزنامهٔ زیر آن را تمیز کرد. مینا لحظه‌ای چشمانش را گشود، اما خیلی زود بست. مرد ادامه داد: «یه جای دنج هم واسهٔ خودمون پیدا کردم. یه جا که هیشکی نشناسه ما رو. یه جفت خوبم برات پیدا می‌کنم. خدا رو چه دیدی، شاید واسه خودمم یه جفت پیدا کردم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انگار آفتاب خسته شده بود از این‌همه تابیدن. رفت از آسمان و نورش کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/09/16/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1/">یک روز گرم تابستان &#8211; داستان کوتاهی از فرزانه ابراهیمیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/09/16/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%af%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9384</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زنگ تلفن</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/07/22/%d8%b2%d9%86%da%af-%d8%aa%d9%84%d9%81%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/07/22/%d8%b2%d9%86%da%af-%d8%aa%d9%84%d9%81%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Jul 2018 20:02:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه ابراهیمیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9004</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه ابراهیمیان &#8211; ایران صدای تیز و کِش‌دار تلفن را بین خواب و بیداری شنید. چیزی جز تاریکی نمی‌دید. دلش نمی‌خواست از جای خودش بلند شود. تمام تنش درد می‌کرد و کوفته بود. کودکی ده‌ساله بودم، نرم و نازک، چست و چابک چقدر ده‌سالگی خودش را دوست داشت. با یک پیراهن زرد چهارخانه. می‌پریدم از سر جوی، با دو پای کودکانه پرید و ناگهان افتاد. چشم‌هاش سیاهی رفت و نفسش گرفت. دوباره زنگ زد. سه‌باره،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/07/22/%d8%b2%d9%86%da%af-%d8%aa%d9%84%d9%81%d9%86/">زنگ تلفن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">فرزانه ابراهیمیان</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای تیز و کِش‌دار تلفن را بین خواب و بیداری شنید. چیزی جز تاریکی نمی‌دید. دلش نمی‌خواست از جای خودش بلند شود. تمام تنش درد می‌کرد و کوفته بود. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کودکی ده‌ساله بودم، نرم و نازک، چست و چابک </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چقدر ده‌سالگی خودش را دوست داشت. با یک پیراهن زرد چهارخانه. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌پریدم از سر جوی، با دو پای کودکانه </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرید و ناگهان افتاد. چشم‌هاش سیاهی رفت و نفسش گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوباره زنگ زد. سه‌باره، چهار و پنج. کمی غلت خورد تا شاید قطع بشود، فایده نداشت. انگار در مغزش ناقوس می‌نواختند. دنگ دنگ دنگ. و صدایش می‌پیچید توی گوشش و تا مغز استخوانش پیش می‌رفت. هنوز زنگ می‌زد و انگار قرار بود تا ابد زنگ بزند. چشم‌بسته دست کشید تا دوشاخه را بیرون بکشد و بلکه راحت بخوابد. اتاق نیمه‌تاریک بود و پرده‌ها کشیده. مغز مانده بود بین صبح و عصر کدام را انتخاب کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای یکدست و آرام کولر با صدای جیغ و ناآرام تلفن توی هوا چرخ می‌خورد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نور کمِ بیرون، جلوهٔ نقش‌های برجستهٔ پردهٔ کرم‌رنگ و نقاشی روی دیوار را که دخترک روستایی در آن گوسفندانش را می‌چراند، بیشتر کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نفس‌تنگی‌هاش بیشتر شده بود و بعد کبود شدن صورتش بعد از آن نفس‌تنگی‌ها و این، خانواده‌اش را خیلی ناراحت می‌کرد. کلی پله‌های مطب دکتر‌ها را بالا و پایین رفتند. هر کدام نسخه‌ای پیچیدند. بالاخره تشخیص برونشیت از همه قطعی‌تر شد. که باید مدتی تحت درمان باشد. از اسمش خوشش آمد، کیف می‌کرد و آن را با لذت تکرار می‌کرد. برونشیت… برونشیت… به‌هر کس که می‌رسید، می‌گفت، «من برونشیت گرفتم.» ملیحه دوستش می‌گفت، «خاک بر سرت، جوری می‌گی برونشیت گرفتم، انگار مدال طلا گرفتی. دیوونه، مریض شدی… .» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌گفت، «آره، اما اسمش قشنگه. خوبه که آدم اسم مریضی‌اش قشنگ باشه. مثلاً اگه اسهال خونی می‌گرفتم؟ وای، آدم اُوغش می‌گیره! اما برونشیت، یه جورایی قشنگه. انگار توی یه حولهٔ نرم پیچیدن و دادن دستت.» ملیحه جوابش داد، «تو هیچ‌وقت عاقل نمی‌شی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی به ننه جانش گفت. ننه جان زد روی دست‌هایش و گفت، «ننه، به هیشکی نگو. اگه نه، کسی نمی‌سونَدِت.» و او خندیده بود به دلواپسی‌های ننه جان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گوشی تلفن را برداشت چرا؟ نمی‌دانست. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سلام راضیه. خوبی؟ ملیحه‌ام. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با صدای خسته و خواب‌آلودی گفت، «سلام. خوبی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیم‌خیز شد و به دیوار تکیه داد. بالش را پشتش مرتب کرد. موهایش را از جلوی صورتش کنار زد. همان‌طور که یک دستش به گوشی بود، </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالت چطوره؟ چه عجب یادی از ما کردی! </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پلک‌هایش هنوز سبک نشده بود. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من خوبم. خواب بودی بیدارت کردم، ببخش. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهم نیس، باید بیدار می‌شدم. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ساعت دیواری را نمی‌دید. پرسید، «ملیحه، ساعت چنده؟» ملیحه خندید و جواب داد، «بیست و پنج. ساعتو میخای چیکار!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت، «خوشحالم کردی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما، خوشحال نشده بود. فکر و جسمش هنوز کاملاً خنثی بود؛ خالی بود از حس و فکر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ادامه داد، «بعد از یه خواب سنگین، بیداری خیلی سخته. انگار زمان و مکان واست صفر مطلق می‌شن. چرخ‌دنده‌های مغزت تو سربالاییِ تیزی در تلاشن، اما کم کم بهش عادت می‌کنی. راستی، می‌دونی طفلک مریضه؟ چند وقته که مریضه و زیاد هم وقت نداره، اما خودش خبر نداره و این خوب نیست.» </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مریضی‌ها زیاد نشدن، اما آدمای مریض زیاد شدن. </span></li>
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و این طفلک هم اضافه شده به خیل آدم‌های مریض و دردمند، که کم نیستن… </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">کلمات را جسته و گریخته می‌شنید، ولی کافی بود برای به‌هوش آوردنش</span><span style="font-weight: 400;">، «کی رو می‌گی، ملی؟» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گاهی وقت‌ها به ملیحه می‌گفت ملی. وقت‌هایی که بی‌حوصله بود یا بی‌قرار یا خیلی احساس تنهایی می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جوابش را نداد. ادامه داد، «دکترا گفتن زیاد وقت نداره اما… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ملیحه انگار شده بود گویندهٔ اخبار، فقط حرف می‌زد. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شوهرش گفته، می‌دونم اگه بفهمه روحیه‌اش رو کامل از دست می‌ده. گفته، همین‌طوریش هم بی‌انگیزه شده. آخه، خیلی حساسه. اما، من فکر می‌کنم درست نیست. اصلاً درست نیست. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با خنده گفت، «ملیحه، عین گویندهٔ اخبار هی ور ور می‌کنی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ادامه داد، «آدما کارای ناتموم زیاد دارن. خیلی کارا هستن که ما ناتموم رهاشون می‌کنیم و می‌گیم بعد. فردا. پس‌فردا. اما، اگه نیومد؟ حرفای نگفته. کارهای نیمه‌تموم. و نمی‌دونم، کلی حسرت. امان از این حسرت. چقدر بدم میاد از این کلمه. انگار آدم سوار یه ماشین می‌شه و با سرعت می‌ره که یه دفعه می‌خوره به یه دیوار سخت… حسرت یه همچین حالی داره. یه دیوار سخت و یه تن و بدن له‌شده زیر بار این حسرت.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت،«ملیحه، فیلسوف شدی یا خل و چل؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جوابش را داد این‌بار. گفت، «شاید هر دو. نمی‌دونم فیلسوف‌ها خل و چل می‌شن و یا آدمای دیوونه فیلسوفن. به‌هر حال، حرف هیچ‌کدومشون رو نمی‌شه فهمید.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انگار به روزای زندگی سیم برق وصل کردن. داره با سرعت می‌ره و اون بی‌خبر! </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جواب داد: «خدا به داد خونواده‌اش برسه توی این اوضاع بد. چی می‌کشن اونا؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ذهنش به دنبال صورتی برای تصویری که ملیحه می‌گفت، می‌گشت اما فایده نداشت.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از کی حرف می‌زنی، ملیحه؟ جون‌به‌سرم کردی. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای پشت سیم ضعیف می‌شد ولی او همچنان حرف می‌زد، «روزای آخر دیگه مسکن‌ها هم فایده ندارن. و… .»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلمات آخر را به زحمت می‌شنید. انگار صدایش از ته چاه می‌آمد. صدایش تبدیل به زمزمه شد. گنگ و نامفهوم. انگار از فاصله دوری حرف می‌زد فاصله ای به‌ اندازهٔ یک دنیا!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر چه بلندتر حرف می‌زد. او آرام‌تر می‌شنید تا اینکه فریادش در مقابل سکوت او قرار گرفت و دیگر هیچ نشنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با عصبانیت گوشی را گذاشت. هنوز کسل خواب بود. بی‌اراده کتاب جلوی رویش را ورق زد. افکارش او را از لای ورق‌های کتاب بیرون کشید. به‌ یک‌باره جرقه‌ای ذهن تاریکش را روشن کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ملیحه که مرده!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوست و همکلاسی قدیمی‌اش که سه سال پیش توی تصادف سختی کشته شد. شکستگی‌های بدن شوهرش زیاد و مدت‌ها بستری بود، اما زنده ماند. دختر کوچکشان هم. اما ملیحه مرد. خیلی زود و سریع و ناگهان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شوهرش می‌گفت، «لحظهٔ آخر فقط لب‌هاش تکون می‌خورد، اما نمی‌فهمید چی می‌گه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همه جای سرش درد می‌کرد. انگار از هر طرف سرش رو می‌کشیدند. افکار، صحنه‌ها، آدم‌ها و خاطرات، طوفانی در سرش به پا کرده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در همین لحظه، در اتاق باز شد. شوهرش، با سینی داروهایش و چای. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفت، «سر و صدات رو شنیدم، با کی حرف می‌زدی؟ پاشو چای درست کردم با زعفرون و نبات.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به صورت همسرش نگاه کرد. انگار هر روز پیرتر می‌شد. چند تار موی سفید توی ریشش پیدا شده بود. و شانه‌هایش هر روز افتاده‌تر می‌شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چای را زمین گذاشت. گفت، «برم از توی آشپزخونه آب بیارم واسهٔ دارو‌هات.» با صدای بلند گفت، «مامان زنگ زد، گفت واسه فردا شب بیاید اونجا. تو که مشکلی نداری؟» کوتاه جواب داد، «نه، خوبه بریم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای در کابینت شنیده شد، «پیرهن سبزه رو اتو کردی؟» </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آره، روی میز اُتوئه. </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پرسید، «جایی می‌خوای بری؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جواب داد، «جایی بریم. خانم گل، مگه یادت نیست نوبت دکتر داری؟ چایی‌ات رو بخور، ساعت هفت باید اونجا باشیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-family: irseri;">چشمش به لیوان چای خیره ماند. چای قرمز رنگی که به زردی می‌گرایید.</span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/07/22/%d8%b2%d9%86%da%af-%d8%aa%d9%84%d9%81%d9%86/">زنگ تلفن</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/07/22/%d8%b2%d9%86%da%af-%d8%aa%d9%84%d9%81%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9004</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-04 20:18:42 by W3 Total Cache
-->