<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فردریک براون بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فردریک-براون/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Thu, 28 Sep 2017 19:35:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>فردریک براون بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/فردریک-براون/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>کابوس ِخاکستری &#8211; داستان کوتاهی از فردریک براون</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/09/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%90%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/09/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%90%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Sep 2017 19:35:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرائی]]></category>
		<category><![CDATA[غزال صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[فردریک براون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6553</guid>

					<description><![CDATA[<p>فردریک براون۱ برگردان از فرانسه: غزال صحرائی &#8211; فرانسه با احساس فراغت و سبک‌باریِ شگفت‌انگیزی از خواب بیدار شد. تابش گرم و ملایم خورشید درهوای بهاری لذت‌بخش بود. بی‌هیچ جنبشی، روی نیمکت پارک لم داد. نیم ساعتی چُرت زده بود… پارک از سرسبزی بهار درخششی خاص داشت؛ روز فوق‌العاده‌ای بود و او جوانی دلباخته. به طرزی باورنکردنی دلباخته، آن‌قدرعاشق و دلباخته که از شدت دلدادگی سرش به دَوَران می‌افتاد. و عاشقی خوش‌اقبال: در مهمانی شب...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%90%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/">کابوس ِخاکستری &#8211; داستان کوتاهی از فردریک براون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;"><span style="font-weight: 400;">فردریک براون</span><span style="font-weight: 400;">۱</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">برگردان از فرانسه: <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c/">غزال صحرائی</a> &#8211; فرانسه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">با احساس فراغت و سبک‌باریِ شگفت‌انگیزی از خواب بیدار شد. تابش گرم و ملایم خورشید درهوای بهاری لذت‌بخش بود. بی‌هیچ جنبشی، روی نیمکت پارک لم داد. نیم ساعتی چُرت زده بود…</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پارک از سرسبزی بهار درخششی خاص داشت؛ روز فوق‌العاده‌ای بود و او جوانی دلباخته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به طرزی باورنکردنی دلباخته، آن‌قدرعاشق و دلباخته که از شدت دلدادگی سرش به دَوَران می‌افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و عاشقی خوش‌اقبال:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مهمانی شب گذشته احساس خود را با او در میان گذاشته بود و او هم پاسخ مثبت داده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دقیق‌تر بگویم؛ به او بله را نگفت، اما از او دعوت کرد که امروز یکشنبه طرف‌های عصر برای آشنایی با پدر و مادرش به منزلشان برود. او گفته بود: «امیدوارم که از آن‌ها خوشتان بیاید و آن‌ها هم شما را بپسندند… ای‌کاش آن‌قدر که به دل من نشسته‌اید، آن‌ها هم شما را پذیرا باشند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر این حرف با یک «بله» برابری نمی‌کرد، پس به آن چه می‌شد گفت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آه، سوزان تحسین‌برانگیز، با آن موهای مشکی صاف، با آن کک‌ومک‌های کم‌رنگ صورتش، با آن چشم‌های درشت و سیاه و دلفریبش…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برگردیم به آن روز و آن وعدهٔ ملاقات. از روی نیمکت بلند شد و تنش را که از چُرت بعد از ظهر کوفته شده بود، با لذت کش و قوس داد. سپس، به‌سمت خانه که چندصد متری با آن فاصله داشت، به‌ راه افتاد. گردشی دلپذیر زیر پرتو آفتابی فروزان، در یک روز زیبای بهاری…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پله‌های جلوی خانه را بالا رفت و در زد. در باز شد و در کسری از ثانیه، گمان کرد خود سوزان مقابل او ایستاده است. اما دختر جوان، تنها شبیه سوزان بود. بی‌شک باید خواهر او باشد. چون دیشب میان حرف‌ها از خواهری که یک سال از او بزرگ‌تر بود، حرف زده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به حالت تعظیم خم شد، خودش را معرفی کرد و خواست که سوزان را ببیند. احساس کرد که دختر جوان با حالت عجیب و غریبی به او نگاه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">اما دختر در نهایت خودش را مجاب می‌کند و به او می‌گوید:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">«بفرمایید، تمنا می‌کنم. سوزان در حال حاضر خانه نیست، اما اگر مایل باشید، می‌توانید آنجا، در سالن منتظر او بمانید&#8230;»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وارد سالن شد، نشست و منتظر ماند. به‌نظرش این غیبت سوزان، حتی برای مدتی کوتاه، عجیب می‌آمد. در همین حین، صدای دختر جوان شنیده شد. همان دختری که در را باز کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختر در راهرو مشغول حرف زدن بود، نوعی کنجکاوی غیرقابل وصف او را واداشت که بلند شود و برود و از پشت در گوش بدهد. به‌نظر می‌رسید که داشت تلفنی صحبت می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«هری؟ خواهش می‌کنم، فوراً برگرد خونه. دکتر رو هم خبر کن! بله، برای پدربزرگ… نه، این‌بار موضوع مربوط به قلبش نیست… نه، درست مثل دفعهٔ پیش شده که دچار فراموشی شده بود و فکر می‌کرد که مادربزرگ هنوز هم&#8230;</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">نه، عقلش طوریش نیست، هری. این‌بار برگشته به پنجاه سال پیش… برگشته به دورانی که هنوز با مادربزرگ ازدواج نکرده بود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به آنی پیر شد، ظرف پنجاه ثانیه به اندازهٔ پنجاه سال پیرشد… پدربزرگ، در حالی‌که به پشت در تکیه داده بود، بی‌صدا هق‌هق می‌کرد…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۱- فردریک براون (۱۹۷۲-۱۹۰۶) نویسنده‌ای آمریکایی است، و خالق داستان‌های کوتاه پلیسی و علمی‌-تخیلی. در سال ۱۹۶۳، کتاب «Fantômes et Fanfatouilles» از او منتشر شد، که شامل ۴۲ داستان در ژانرهای پلیسی، فانتزی و علمی‌-تخیلی‌اند. از جملهٔ این داستان‌ها می‌توان به کابوس زرد، کابوس سفید و کابوس خاکستری اشاره کرد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/09/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%90%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/">کابوس ِخاکستری &#8211; داستان کوتاهی از فردریک براون</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/09/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%90%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6553</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-02 23:06:23 by W3 Total Cache
-->