<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>علی اشرف درویشیان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/علی-اشرف-درویشیان/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 18 Dec 2017 17:15:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>علی اشرف درویشیان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/علی-اشرف-درویشیان/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>ندارد &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد علی‌اشرف درویشیان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 18 Dec 2017 17:09:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7291</guid>

					<description><![CDATA[<p>علی‌اشرف درویشیان – نیازعلی ندارد – حاضر اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک‌سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم‌رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ‌نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست. کلاس دوم بود. کوچک بود و ریزه؛ با رنگ مهتابی. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود و تک‌ تک مثل آدم تب‌دار می‌زد. مدادش را با نخ به سوراخ دکمهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/">ندارد &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد علی‌اشرف درویشیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86/"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی‌اشرف درویشیان</span></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– نیازعلی ندارد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– حاضر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفه‌اش گرفت. تک‌سرفه‌ها به سختی تکانش می‌داد. خون کم‌رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ‌نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلاس دوم بود. کوچک بود و ریزه؛ با رنگ مهتابی. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود و تک‌ تک مثل آدم تب‌دار می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مدادش را با نخ به سوراخ دکمهٔ کتش بسته بود. وقتی که چیز می‌نوشت چون نخ کوتاه بود، شکمش را جلو می‌آورد. مثل این که به‌جای مداد، تن خودش را روی کاغذ می‌کشید. وقتی که مشقش را می‌گرفتم، دست‌هایش می‌لرزید. کاغذهای مشقش را از میان زباله‌دان مدرسه پیدا می‌کرد. مشقش را که خط می‌زدم، احساس می‌کردم که روی زندگی‌اش خط می‌کشم. ظهرها به خانه نمی‌رفت. اصلاً بیشتر بچه‌ها به خانه نمی‌رفتند. نان شب‌مانده‌شان را همان‌جا کنار دیوار کاهگلی مدرسه می‌خوردند. او هم نان ظهرش را در جیب داشت. کفش لاستیکی روی مچ پایش خط قرمز بدرنگی کشیده بود و اثر زخمی‌ به جا گذاشته بود. درس‌هایش را خوب می‌خواند. زودتر از دیگران رو به راه شده بود. می‌توانست خط‌های درشت روزنامه‌ها را خوب بخواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز در حالی که همه ساکت بودیم، خش خش روزنامه‌ای که به‌جای شیشه روی پنجره زده بودیم، توجه بچه‌ها را جلب کرد. به نیازعلی گفتم: «نیازعلی می‌توانی روزنامه را بخوانی؟ ها، اگر گفتی چه نوشته؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از کمی‌ سرخ شدن و مِنّ و مِن کردن، شروع کرد به خواندن: «آقا، نوشته کت…»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– آفرین، درسته، بخوان، خب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– آقا، دویست و پنجاه هـ هـ هزار تومانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– آفرین، آفرین. خیلی خوب. ادامه بده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– آقا، در تهران حـ حـ حراج شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نفسی تازه کرد. رو کرد به من و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آقا چه درشت و خوب نوشته!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آری، نیازعلی، توی روزنامه‌ها این روزها چیزهای درشت و خوب می‌نویسند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– نیازعلی ندارد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– حاضر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شناسنامه‌اش «ندارد» بود. در کلاس من خیلی از بچه‌ها شناسنامه‌شان «ندارد» بود. وقتی که اسمش را می‌خواندم، تکان سختی می‌خورد. با خجالت، در حالی که مداد و نخ را پنهان می‌کرد تا آن را نبینیم، با جیغ کوتاهی می‌گفت: «حاضر» و در این حال، صدایش شبیه جوجه کلاغی بود که در مشت فشارش بدهی.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-7293" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/boy-60740.jpg?resize=500%2C333" alt="ندارد - داستان کوتاهی از علی‌اشرف درویشیان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/boy-60740.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/boy-60740.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/boy-60740.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تنها وسیلهٔ بازی او توپی بود که با کاغذهای سیاه مچاله‌شده درست کرده بود و مقداری نخ دورش پیچیده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی که بچه‌ها بازی می‌کردند، او کنار دیواری می‌نشست و توپش را در دست می‌فشرد. آسمان را تماشا می‌کرد و با حسرت به بازی بچه‌ها خیره می‌شد. هر وقت بازی می‌کرد، سرفه‌اش می‌گرفت و خون بالا می‌آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دلم می‌خواست بیشتر با او حرف بزنم. یک روز که روی پله‌های مدرسه نشسته بودم، آهسته آمد و کنار پله‌ها نشست. توپ کاغذی در دستش بود. زانوهای چرکش از میان پارگی شلوار پیدا بود. پرسیدم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«نیازعلی، خانه تان کجاست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– پشت قلعه، آقا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– اسم پدرت چیه؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">– ریش چرمی [۱]</span><span style="font-weight: 400;">، آقا.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– چه‌کاره‌س؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– هیچی، آقا. خیلی پیره، نشسته توی خانه وکتاب دعا می‌خوانه، آقا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– مادرت چه می‌کند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">– بیکار شد، آقا. دیروز دندان‌های جلوش افتاد و بیکار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خوب که جویا شدم، معلوم شد که مادرش برای مش باقر، تاجر خشکبار ده، کار می‌کرده. کارش خندان کردن پسته بوده. پسته‌های دهان‌بسته را با دندان باز می‌کرده و روزی بیست و پنج ریال می‌گرفته. پس از سال‌ها کار، دندان‌هایش ریخته و بی کار شده. برادر بزرگش که خاک‌بردار بوده، دو سال پیش پس از برگشتن از سربازی، موقع کار زیر آوار مانده و آن‌ها را تنها گذاشته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زمستان آمد. بچه‌ها از دهات دور می‌آمدند. وقتی که می‌رسیدند، به آدم‌های یخی شباهت داشتند. دور مژه‌ها و ابروها و سوراخ بینی‌شان یخ‌زده بود. مژه‌هایشان را که به هم می‌زدند، چق چق صدا می‌کرد. مثل اینکه دو تکه شیشه را به هم بزنی. می‌نشستند کنار بخاری هیزمی‌ و از بینی‌شان تکه‌های یخ را می‌کنند. آن‌ها که پشت لبشان سبز شده بود و کلاس‌های بالاتر بودند، سبیل‌های یخی بزرگی پشت لبشان درست می‌شد. گیوه‌ها را به بخاری می‌چسباندند. بوی لاستیک سوخته و بوی تند عرق پا در هوا پخش می‌شد. از دورِ گیوه‌ها و کفش‌های لاستیکی‌شان آب می‌چکید و اطراف بخاری را تر می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اتاقم کنار کلاس درس بود. هر روز صبح از میان پنجره، بچه‌ها را می‌دیدم که به مدرسه می‌آیند. نیازعلی مثل پرنده‌ای که نخی به پایش بسته باشند، خودش را به‌سوی مدرسه می‌کشید. درس‌هایمان که تمام می‌شد، از بچه‌ها می‌خواستم هرکس خواب جالبی دیده، تعریف کند. یک روز نوبت نیازعلی رسید. ابتدا خودداری کرد. ولی بعد در حالی‌که سرخی بیمارگونه‌ای به صورتش دویده بود و صدایش می‌لرزید، تعریف کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«خواب دیدم شدم ملوچ [۲]</span><span style="font-weight: 400;">. هی پریدم. هی پریدم. از پشت بام، توی حیاط پریدم. از حیاط روی طاقچه پریدم. بابام گفت: ای داد و بیداد، بچه‌مان شد ملوچ. من دیدم که بابام هم خودش شد ملوچ و رفت نشست روی کتاب دعایش. مادرم اول خندید. بعد گریه کرد. یک‌مرتبه اژدهای بزرگی آمد توی خانه. مادرم تا اژدها را دید گفت: وای وای خدایا مش باقر آمد! زود زود از میان دامانش پسته درآورد و خندان کرد. دیدم که مادرم دندان ندارد و خون از دهنش می‌آید. خواستم بروم و چشم اژدها را درآورم، یکی از پسته‌ها خندید و گفت: درآوردن چشم اژدها فایده‌ای ندارد. ما الان کاری می‌کنیم که از غصه بترکد. همهٔ پسته‌ها خندیدند و بعد با هم دهانشان را بستند. اژدها رفت توی انبار پسته و دید که همهٔ پسته‌ها دهانشان بسته شده. اژدها با خشم گفت: ای پسته‌ها، الان پدرتان را در می‌آورم. رفت و یک چماق بزرگ برداشت تا به سر پسته‌ها بکوبد. زیر پایش پر از دندان بود. پایش از روی دندان‌ها سرید و با سر به زمین خورد. از این کار اژدها همهٔ پسته‌ها خندیدند و دهانشان باز شد. مش باقر خوشحال شد؛ ولی پسته‌ها به هم گفتند: بچه‌ها بیایید دیگر نخندیم. اژدها برای خنداندن آن‌ها کارهای خنده دار می‌کرد. گردنش را دراز می‌کرد تا می‌رسید به آسمان و ستاره‌ها را می‌خورد. پشتک می‌زد. چشم‌هایش را قیچ [۳]</span><span style="font-weight: 400;"> می‌کرد و ستاره‌ها را از گوشش در می‌آورد. من خنده‌ام گرفت. به صدای خندهٔ من اژدها برگشت. مرا دید و گفت: ها، پس همهٔ این کارها زیر سر توست. یک مرتبه به من حمله کرد. خواستم از پنجره فرار کنم. پنجره تنگ شد و تنگ شد. یکی از پسته‌ها که آنجا نزدیک من بود، گفت: بیا بنشین روی من تا فرار کنیم. پسته شد مثل بالون [</span><span style="font-weight: 400;">۴]</span><span style="font-weight: 400;"> من هم رویش نشستم. بالون مرا از سوراخ بخاری برد و برد تا رسیدیم به آسمان. دلم می‌خواست من هم یک ستارهٔ قشنگ برای مادرم بردارم تا به گردنش بیاندازد، ولی یک دفعه پایم سرید و با سر آمدم پایین. آمدم و آمدم. از دور دیدم که بابام دارد کاهگل برای پشت‌بام درست می‌کند. با سر افتادم میان کاهگل و یه هو از جا پریدم. دیدم که از سقف اتاق روی سرم چکه می‌ریزد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همهٔ بچه‌ها خندیدند و برایش کف زدند. وقتی که رفت بنشیند، مثل جوجه اردکی بود که به طرف لانه‌اش بدود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زمستان آن سال از سال‌های پیش سردتر شده بود. پنجره‌ها را با روزنامه و مقوا خوب پوشانده بودیم. یک روز صبح حاضر و غایب می‌کردم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«نیازعلی ندارد»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند نفر از بچه‌ها آهسته گفتند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«غایب»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تکان خوردم. جایش خالی بود. غم ناآشنایی در صورت بچه‌ها دیده می‌شد. همه سرشان را زیر انداخته بودند. از اکبر، مبصر کلاس، علت را پرسیدم. گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«آقا، دیروز غروب مرد. از سرما، آقا. خون از گلوش آمد و مرد. هی می‌گفت: ستاره می‌خوام، ستاره می‌خوام. یک ستارهٔ قشنگ برای ننه‌م.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بچه‌ها ساکت بودند. باد روزنامهٔ روی پنجرهٔ کلاس را تکان می‌داد و زمزمه‌ای از آن به گوش می‌رسید. مثل این که نیازعلی از راه دور قصه می‌گفت، یا خواب‌هایش را تعریف می‌کرد. صدایش، وقتی که روزنامه را می‌خواند، در گوشم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لکهٔ ابر سیاهی روی دل آسمان نشسته بود. همه ساکت بودیم. چشمم افتاد به روزنامهٔ روی پنجره. با خط درشت نوشته بود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«بهداشت برای همه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">__________________________________________________</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-7294" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/1901603.jpg?resize=312%2C475" alt="از این ولایت - علی‌اشرف درویشیان" width="312" height="475" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/1901603.jpg?w=312&amp;ssl=1 312w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/1901603.jpg?resize=197%2C300&amp;ssl=1 197w" sizes="(max-width: 312px) 100vw, 312px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">*داستان «ندارد» از مجموعهٔ «از این ولایت» و چاپ سال ۱۳۵۶ است. این داستان توسط <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">محمد محمدعلی</a> برای حاضران در برنامهٔ بزرگداشت علی‌اشرف درویشیان در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۷ در سالن کاردینال از مرکز اجتماعات شهر نورث ونکوور خوانده شد. گزارش برنامهٔ یادشده را در <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/">اینجا</a></strong> بخوانید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۱- چرمی در کردی به‌معنی سفید است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۲- گنجشک</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۳- چپ، لوچ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۴- هواپیما</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/">ندارد &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد علی‌اشرف درویشیان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7291</post-id>	</item>
		<item>
		<title>علی‌اشرف درویشیان، متعهد به ادبیات ستم‌دیدگان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 18 Dec 2017 01:22:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7281</guid>

					<description><![CDATA[<p>متن سخنرانی محمد محمدعلی در برنامهٔ بزرگداشت علی‌اشرف درویشیان در ونکوور محمد محمدعلی &#8211; ونکوور دربارهٔ صداقت گفتار و رفتار و کردار علی‌اشرف درویشیان هر چه بگویم کم گفته‌ام. هرچند دیگر بر کسی پوشیده نیست. همچنین در خصوص متعهد بودن و مبارز بودنش. به‌شرح ایضاً دربارهٔ مردمی‌ بودن خودش و نوشته‌هایش. من اما می‌خواهم روی چون و چرایی سال‌های سال پرهیز از ظاهر شدن در مجامع عمومی و ادبی او تأکید کنم به‌دلیل تعهد صادقانه‌اش...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/">علی‌اشرف درویشیان، متعهد به ادبیات ستم‌دیدگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>متن سخنرانی محمد محمدعلی در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/">برنامهٔ بزرگداشت علی‌اشرف درویشیان در ونکوور</a></b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C/">محمد محمدعلی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دربارهٔ صداقت گفتار و رفتار و کردار علی‌اشرف درویشیان هر چه بگویم کم گفته‌ام. هرچند دیگر بر کسی پوشیده نیست. همچنین در خصوص متعهد بودن و مبارز بودنش. به‌شرح ایضاً دربارهٔ مردمی‌ بودن خودش و نوشته‌هایش. من اما می‌خواهم روی چون و چرایی سال‌های سال پرهیز از ظاهر شدن در مجامع عمومی و ادبی او تأکید کنم به‌دلیل تعهد صادقانه‌اش به ادبیات ستم‌دیدگان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اولین‌بار که نام علی‌اشرف درویشیان در روزنامه‌های عصر محمدرضا شاهی آمد، اوایل ۱۳۵۶ بود. آن هم طی اعلامیه‌ای از سوی کمیتهٔ دفاع از آزادی هنر و اندیشه، وابسته به سازمان ملل متحد که در آن از زندانیان سیاسی و نویسندگان ممنوع‌القلم نام برده شد و اسم علی‌اشرف درویشیان همراه با طاهر احدزاده، رضا علامه‌زاده، اصلان اصلانی، رحمت‌الله جمشیدی، عاطفه گرگین، حسن حسام، احد هوشمند، نسیم خاکسار، رضا مقصدی، اکبر هاشمی و آیت‌الله کنی، آمد و بر سر زبان‌ها افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از آن هم مشابه این اعلامیه‌ها از طرف دیگر مجامع و مدافعان آزادی بیان و اندیشهٔ‌ بین‌المللی به‌چاپ رسید و نام علی اشرف در کنار جمعی دیگر از مبارزان آمد. تا جایی که در مهر ماه ۱۳۵۶ و در جریان برپایی «ده شب شعر و داستان» کانون نویسندگان ایران در انستیتو گوتهٔ آلمان، بارها نام او به‌عنوان نویسنده‌ای مستقل و متعهد مطرح شد. همه‌چیز مهیا بود تا او به محض آزادی از زندان به میان مردم کوچه و بازار و دانشجویان و روشنفکران بیاید و پاس داشته شود. اما او پس از آزادی از زندان در بحبوحهٔ انقلاب ۱۳۵۷ حتی به کانون نویسندگان نیامد تا در تشکیل و تشکل آن شرکت کند و با توجه به شهرت و محبوبیتی که داشت، گوشه‌ای از کار را بگیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کسانی که کم‌وبیش با او از نزدیک انس و الفتی داشتند، تعجب می‌کردند که چرا پس از آزادی از زندان در مجامع عمومی ظاهر نشد تا به‌صورت شفاهی بگوید طی سال‌های زندان چه شکنجه‌هایی تحمل کرده است. هرچند همه‌چیز برای ابراز وجود به‌حق او در تهران و شهرستان‌ها و حتی در خارج از کشور مهیا بود تا در این عرصه نیز نقشی به یادگار بگذارد. به‌صورت قهرمانی ازبندرسته پوسترهایش دست به دست بگردد و اینجا و آنجای شهر منتشر شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اواخر ۱۳۵۷ توسط دوستان مشترک شنیده شد علت دوری و پرهیز علی‌اشرف از حضور در مجامع هیچ‌چیز نیست جز هجوم مضامین متعدد و تعهد شخصی و اجتماعی برای نگارش آن‌ها. اندکی تعجب‌برانگیز بود که چنین فرصت طلایی‌ای را نادیده می‌گیرد، ولی دیدیم که او تا پایان سال ۱۳۶۰، شش هفت کتاب داستانی برای کودکان نوشت تا جایی که یادم می‌آید «فصل نان»، «همراه آهنگ‌های بابام»، «قصه‌های بلند»، «سلول ۱۸» و «کتاب بیستون» جزو آن‌ها بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone wp-image-7284 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/390_510.jpg?resize=190%2C300" alt="سلول ۱۸ - علی‌اشرف درویشیان" width="190" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/390_510.jpg?resize=190%2C300&amp;ssl=1 190w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/390_510.jpg?w=233&amp;ssl=1 233w" sizes="(max-width: 190px) 100vw, 190px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-7283 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/a6359db52c6579d08b0db1d0d1abd4b3.jpeg?resize=219%2C300" alt="فصل نان - علی‌اشرف درویشیان" width="219" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/a6359db52c6579d08b0db1d0d1abd4b3.jpeg?resize=219%2C300&amp;ssl=1 219w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/a6359db52c6579d08b0db1d0d1abd4b3.jpeg?w=365&amp;ssl=1 365w" sizes="auto, (max-width: 219px) 100vw, 219px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> و این خود نمونه‌ای عالی از پشتکار و ممارست او به‌حساب می‌آمد و پاسخ قانع‌کننده‌ای به عدم حضورش در مجامع عمومی. بعدها خبر رسید در فکر کارهای پرحجم‌تری بوده است در خصوص جمع‌آوری فرهنگ کُردی کرمانشاهی و فرهنگ افسانه‌های ایرانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما پسِ پشت این تصمیمات، این روش زندگی و اشتغال مستمر به آموزگاری، آنچه او درک و فهم کرده بود، این بود که گویندگان شفاهی به مقتضای روز و روزگار می‌آیند و می‌روند و آنچه باقی می‌ماند، همان کلماتی است که در قالب ادبیات نوشتاری، نویسنده می‌آفریند و از خود به‌صورت مکتوب به یادگار می‌گذارد برای آیندگان. به‌عبارت دیگر، درویشیان مثل صمد بهرنگی، نمونهٔ واضح و روشن نویسندگانی بود که جهان سیاست و مبارزهٔ اجتماعی را از منظر یک ادیب اهل ادبیات داستانی می‌نگریست نه بالعکس.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به هر رو، جان کلام اینجاست که اِشراف و بینش علی‌اشرف از آن اوضاع بلبشو و دمکراتیک‌نمای دو سه نسل اول انقلاب به دادش رسید و او را وادار ساخت سکوت اختیار و کار کند. او بی‌نام و نشان به مجامع تئاتری می‌رفت و از نمایش‌ها دیدن می‌کرد، اما سخنرانی نمی‌کرد. نیازی به توضیح نیست که چه تعداد از نویسندگان و شاعران و فعالان عرصه‌های اجتماعی و سیاسی با تغییر اوضاع پس از خرداد ۱۳۶۰ مجبور به ترک وطن شدند و او دور از هیاهوها و جنجال‌ها ماند تا به اهداف از پیش تعیین‌شدهٔ خود سر و سامانی بدهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">او می‌بایست به آرزوهایش جامهٔ عمل می‌پوشاند که پوشاند. آن آرزوها چیزی نبود جز خدمت بی‌مزد و منت به هم‌وطنان و هم‌ولایتی‌های خودش در جمع‌آوری فولکلور که آن هم به‌دست نمی‌آمد جز با کار مستمر و پیگیر و می‌ارزید خیلی چیزها از جمله موفقیت‌های زودگذر را فدای آن کرد. هرچند طی صحبت‌های گهگاهی به‌وضوح می‌دیدیم که مثل زنده‌نام غلامحسین ساعدی دچار واهمه‌های بی‌نام و نشان شده و کابوس‌هایی از مرگ‌های ناگهانی و آدم‌دزدی در وجودش خانه کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اولین حضور او در کانون نویسندگان با امضای متن «۱۳۴ نویسنده» یا «ما نویسنده‌ایم» بود در آبان۱۳۷۳ و پس از آن حضور گهگاهی در نشست‌های جمع مشورتی کانون برای تدوین اساسنامه و مرامنامهٔ جدید که طی سال‌های ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ صورت گرفت. در میانهٔ سال ۱۳۷۵ بحث سفر جمعی از اعضای کانون نویسندگان به کشور ارمنستان پیش آمد و علی‌اشرف نخست تمایل نشان داد و سپس به صداقت گفت که سوار اتوبوس نمی‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌دانستیم کماکان سخت مشغول گردآوری و انتشار مجلدهای متعدد قصه‌های ادبیات عامهٔ اقلیم کردستان و «داستان‌های محبوب من»است. تا آن زمان علی‌اشرف خود را چندان درگیر مسائل روز کانون نویسندگان نمی‌کرد، اما پس از ایجاد گرفتاری برای سرنشینان اتوبوس و اطلاع از کم و کیف بگیر و ببندها که منجر به عدم حضور اجباری جمعی از اعضای قدیمی‌تر و ثابت جلسات مشورتی شد، او گویی برای روشن نگه داشتن چراغ کانون و برگزاری مجمع عمومی، یک‌باره آستین بالا زد و در سال ۱۳۷۶ همراه دیگر عزیزان عهده‌دار کمیتهٔ تدارکات مجمع عمومی شد و از این پس بود که مشارکت فعال علی‌اشرف ادامه یافت. قتل‌های زنجیره‌ای سال ۱۳۷۷ و قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده که پیش آمد، او گویی مصمم‌تر شده باشد و خود را کاندیدای عضویت در هیئت دبیران کرد و پس از انتخاب، سال‌ها در سمت خود باقی ماند و این اواخر به‌رغم بیماری شدید، کماکان در سمت خود باقی ماند و چراغ کانون را کماکان روشن نگه داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چنانچه بخواهم از این اندک جمع‌بندی بدهم، اینکه علی‌اشرف درویشیان ادیب و داستان‌نویسی بود که سر و جان فدا در خدمت ادبیات داستانی مردمی قرار گرفت. به ادبیات کودکان و نوجوانان رنگ مسائل اجتماعی زد. این اِشراف را داشت که شهرت حاصل از انتشار دو کتاب تا مقطع انقلاب ۱۳۵۷ چندان پایدار نخواهد بود و می‌بایست خود را در راهی که در پیش گرفته غرق کند تا به قله برسد. او زمانی در کانون نویسندگان فعال شد که بخش اعظم این راه را پیموده بود.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/">علی‌اشرف درویشیان، متعهد به ادبیات ستم‌دیدگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7281</post-id>	</item>
		<item>
		<title>نمونهٔ استوار دفاع از اندیشه، بیان و حقوق بشر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Dec 2017 02:29:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[علی نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید میرزایی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی مشتاقی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7259</guid>

					<description><![CDATA[<p>گرامیداشت خاطرهٔ علی‌اشرف درویشیان در ونکوور سیما غفارزاده – ونکوور یکشنبهٔ گذشته، ۱۰ دسامبر ۲۰۱۷، برنامه‌ای با عنوان پاسداشت زندگی و آثار علی‌اشرف درویشیان، به‌همت تعدادی از اهل قلم و فرهیختگان ساکن ونکوور در سالن کاردینال نورث ونکوور برگزار شد. در آغاز این برنامه، مجید میرزایی، شاعر ساکن ونکوور و عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید، که گردانندهٔ این برنامه بود، سخنان خود را این‌گونه آغاز کرد: «امروز ما در اینجا گرد آمده‌ایم تا خاطرهٔ انسانی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/">نمونهٔ استوار دفاع از اندیشه، بیان و حقوق بشر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-family: irseri;">گرامیداشت خاطرهٔ علی‌اشرف درویشیان در ونکوور</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/">سیما غفارزاده</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">یکشنبهٔ گذشته، ۱۰ دسامبر ۲۰۱۷، برنامه‌ای با عنوان </span><span style="font-weight: 400;">پاسداشت زندگی و آثار علی‌اشرف درویشیان</span><span style="font-weight: 400;">، به‌همت تعدادی از اهل قلم و فرهیختگان ساکن ونکوور در سالن کاردینال نورث ونکوور برگزار شد. در آغاز این برنامه، مجید میرزایی، شاعر ساکن ونکوور و عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید، که گردانندهٔ این برنامه بود، سخنان خود را این‌گونه آغاز کرد: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«امروز ما در اینجا گرد آمده‌ایم تا خاطرهٔ انسانی را گرامی بداریم که نمونهٔ درخشانی از تعهد به انسانیت و آزادی بود. علی‌اشرف درویشیان، نویسنده، پژوهشگر و عضو برجستهٔ کانون نویسندگان ایران، صدایی بود رسا در ستایش آزادی و برابری. علی‌اشرف از دل محلات فقرزدهٔ کرمانشاه برخاست. کودکی‌اش را با کار آغاز کرد؛ کار در آهنگری، ریخته‌گری، کار ساختمانی، آموخت رنج زندگی را، آن را با تمام سلول‌هایش حس کرد و راهش را به دانشسرای تربیت معلم باز کرد. معلم شد و باز هم در میان مردم باقی ماند، تدریس کرد، آموخت و برای آن‌ها صدایی شد جاودانه. علی‌اشرف درویشیان در سال‌های آغاز معلمی‌اش توانست با نویسندگان بزرگی مثل آل‌احمد، دانشور و مثل صمد بهرنگی آشنا بشود، و این حلقهٔ‌ درخشان توانست او را به‌سود دنیای آرمانی‌ای رهنمون کند که تا آخر عمر به آن وفادار ماند. شاید بشود گفت بین علی‌اشرف درویشیان و صمد بهرنگی مشابهت‌های بسیاری است، هر دو از محله‌های فقرزده برخاستند، هر دو برای کودکان نوشتند و هر دو در فرهنگ عامه پژوهش‌هایی کردند.</span></p>
<figure id="attachment_7260" aria-describedby="caption-attachment-7260" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-7260 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2906.jpg?resize=500%2C333" alt="مجید میرزایی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2906.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2906.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2906.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-7260" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مجید میرزایی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صحبت کردن از کسی مانند علی‌اشرف درویشیان آسان نیست، برای اینکه درویشیان جنبه‌های بسیار گستره‌ای داشت؛ نویسنده‌ای صاحب سبک بود که پیگیرانه سراسر عمرش نوشت، پژوهشگری بود که فرهنگ در معرضِ خطرِ عامه را که در آستانهٔ فراموشی‌ست، جمع‌آوری کرد و از همه مهم‌تر، به آزادی و برابری در تمام عمرش ارج گذاشت و جان و زندگی‌اش را در این راه گذاشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تفاوت نسل درویشیان، صمد بهرنگی، سعید سلطان‌پور، مختاری و بسیاری در این بود که فقط به قلم اکتفا نکردند، قلم و جانشان در راه آگهی، آزادی‌بخشی و تغییر جهان به سمت انسانی‌تر شدن بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مجید میرزایی سپس از محمد محمدعلی، نویسندهٔ به‌نام ساکن ونکوور و از اعضای برجستهٔ کانون نویسندگان ایرانی، ضمن بیان نکات شاخصی از فعالیت‌های ادبی ایشان، دعوت کرد تا داستان کوتاهی از علی‌اشرف درویشیان را در بخش اول این برنامه، بخواند.</span></p>
<figure id="attachment_7263" aria-describedby="caption-attachment-7263" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-7263" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2875.jpg?resize=500%2C333" alt="محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2875.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2875.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2875.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-7263" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد محمدعلی پس از سخنان کوتاهی دربارهٔ علی‌اشرف درویشیان، داستان کوتاهی از او خواند به‌نام «ندارد»، از مجموعهٔ «از این ولایت» که چاپ سال ۱۳۵۶ است. این داستان کوتاه را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/12/18/7291/"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">سپس میرزایی از علی نگهبان، نویسنده، منتقد ادبی و فعال اجتماعی و سیاسی ساکن ونکوور، دعوت کرد تا از کارهای علی‌اشرف درویشیان با شرکت‌کنندگان در برنامه بگوید. وی طی سخنانی مروری </span><span style="font-weight: 400;">داشت بر آثار ادبی درویشیان که خلاصه‌ای از صحبت‌‌های وی بدین قرارست: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«باورهای مذهبی و گاه سنتی همواره در آثار علی‌اشرف درویشیان عامل بدبختی لایه‌های فرودست جامعه‌اند. او در لابه‌لای دیالوگ‌ها یا رفتار شخصیت‌هایش، دعا خواندن و امید بستن به اینکه دستی از غیب بر آید و کاری برایشان بکند، را نشان می‌دهد.</span></p>
<figure id="attachment_7264" aria-describedby="caption-attachment-7264" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-7264" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2896.jpg?resize=500%2C320" alt="علی نگهبان" width="500" height="320" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2896.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2896.jpg?resize=300%2C192&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2896.jpg?resize=174%2C111&amp;ssl=1 174w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2896.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-7264" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">علی نگهبان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای نمونه، در داستان «همراه آهنگ‌های بابام»، درویشیان، روشنفکر و کارگر را در کنار هم و در یک جبهه نشان می‌دهد. در سمت مقابل، شخصیتی است که با چاقوکشی و حمله به یک نویسنده و یک معلم، در رژیم جای پایی می‌یابد و سرمایه‌ای به هم می‌زند و به استثمار کارگران می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در داستان «درشتی»، پسرکی شاهد اعدام گروهی زندانی در نیزاری کنار یک برکه است. خون اعدامیان بر نیزه‌ها پاشیده می‌شود، و سپس روح اعدامیان از طریق نیزه‌ها در کسانی که از آن‌ها استفاده می‌کنند، حلول می‌کند و در جامعه گسترده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همچنین دیدن باورهای بی‌خردانه و خرافی-مذهبی و نشان دادن آن در پیوند با تیره‌روزی و بدبختی‌های آن‌ها، فراهم کردن فرهنگنامه‌ای از باورها، رفتارها، شیوهٔ تولید و توزیع اقتصادی، آئین‌های روستاییان و لایه‌های پایین شهری آن دوره، خوراک و پوشاک آن‌ها… به‌طور بارزی در آثار درویشیان دیده می‌شود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-7265" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_4134.jpg?resize=500%2C159" alt="گرامیداشت خاطرهٔ علی‌اشرف درویشیان" width="500" height="159" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_4134.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_4134.jpg?resize=300%2C95&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">درویشیان، اغلب از نگاه و با زبان راوی، آنچه را که شخصیت‌های کم‌سواد و بی‌زبان داستانش نمی‌توانند بیان کنند، با دخالت در داستان، و با نادیده‌گیری اصول و ضابطه‌های داستان‌نویسی، به‌جای آن‌ها بیان می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از صحبت‌های نگهبان، و پیش از اعلام تنفسی کوتاه، میرزایی یادآور شد: «امروز [۱۰ دسامبر، روز برگزاری برنامهٔ بزرگداشت علی‌اشرف درویشیان] روز جهانی حقوق بشر است. شاید از منظری بتوان علی‌اشرف درویشیان را به‌عنوان یک فعال خستگی‌ناپذیر عرصهٔ حقوق بشر نام برد. برای اینکه وقتی شما از آزادی اندیشه و بیان دفاع می‌کنید، این جزو پایه‌‌ای‌ترین بخش‌های حقوق بشر است. وقتی که از حق شادی، آزادی، نان برای همه، مسکن برای همه دفاع می‌کنید، شما از حقوق پایه‌ای انسان‌ها دفاع می‌کنید. علی‌اشرف درویشیان نمونهٔ استوار دفاع از اندیشه، بیان و حقوق بشر بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در بخش دوم برنامه، مجید میرزایی با خواندن شعری از خود آغاز کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">«شب، دیرگاه، چراغی خمیده‌پشت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ، گریزناک سواری </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌تازد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">سُم‌نقشِ پرتپشش:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">و برف نازکی از نور</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">برگ درخت سیب پشت پنجره را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">پوشانده‌ست.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">پاورچین،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">فرمانروای سیاهی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌آید:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">دستان به گرد رخ</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">رخساره را به شیشه می‌فشرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">و از منافذ بسیار پردهٔ توری</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">در من به خشم می‌نگرد&#8230;»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">میرزایی در ادامه</span><span style="font-weight: 400;"> یادآور شد که کارهای ادبی علی‌اشرف درویشیان با وجه آرمان‌خواهی و برابری‌خواهی شخصیت او عجین شده است و به‌عنوان نمونه از اثر او با عنوان «سلول شمارهٔ ۱۸» یاد کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">مجید میرزایی بار دیگر از محمد محمدعلی دعوت کرد تا سخنانی </span><span style="font-weight: 400;">دربارهٔ تجربهٔ کار مشترک با علی‌اشرف درویشیان در کانون نویسندگان ایران و خاطراتش از او صحبت کند. سخنان ایشان در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/12/17/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b9%d9%87%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%aa/"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از سخنرانی محمدعلی، مجید میرزایی بیانیه‌ٔ کانون نویسندگان ایرانی در تبعید در رابطه با درگذشت علی‌اشرف درویشیان را خواند.</span></p>
<figure id="attachment_7266" aria-describedby="caption-attachment-7266" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-7266" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2923.jpg?resize=500%2C312" alt="مرتضی مشتاقی" width="500" height="312" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2923.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2923.jpg?resize=300%2C187&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/12/IMG_2923.jpg?resize=487%2C304&amp;ssl=1 487w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-7266" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مرتضی مشتاقی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از آن، مرتضی مشتاقی، نویسنده، بازیگر و کارگردان تئاتر ساکن ونکوور، از خاطرات دورش با علی‌اشرف درویشیان گفت، و از زمانی که او برای تماشای تمرینات تئاتر‌های‌شان می‌رفته است، یکی دو خاطره تعریف کرد. و پایان‌بخش برنامه، پخش فیلم کوتاهی ساختهٔ مشتاقی بود که جوانبی از زندگی سیاسی اجتماعی و ادبی علی‌اشرف درویشیان را به نمایش می‌گذاشت.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/">نمونهٔ استوار دفاع از اندیشه، بیان و حقوق بشر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/16/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ad%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7259</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چهل و چهارمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 15 Dec 2017 14:42:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آرشیو مجلات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان مهاجر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[بریتیش کلمبیا]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياري]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه همياری]]></category>
		<category><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[همیاری ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7243</guid>

					<description><![CDATA[<p>برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه اینجا کلیک کنید همراه با گزارشی از مراسم گرامیداشت علی‌اشرف درویشیان در ونکوور و همچنین گزارشی از دیدار جمعی از ایرانیان ونکوور با راب فلمینگ، وزیر آموزش‌ و پرورش بریتیش کلمبیا، دربارهٔ افزودن آموزش زبان فارسی به برنامهٔ مدارس استان بریتیش کلمبیا به‌عنوان زبان دوم. نسخهٔ چاپی شمارهٔ چهل و چهارم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس است. در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/">چهل و چهارمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><iframe loading="lazy" src="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=1" width="700px" height="425px" frameborder="0" allowfullscreen="allowfullscreen"></iframe></p>
<p><span style="font-family: irseri;">برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمام‌صفحه <a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><strong>همراه با گزارشی از مراسم گرامیداشت علی‌اشرف درویشیان در ونکوور و همچنین گزارشی از دیدار جمعی از ایرانیان ونکوور با راب فلمینگ، وزیر آموزش‌ و پرورش بریتیش کلمبیا، دربارهٔ افزودن آموزش زبان فارسی به برنامهٔ مدارس استان بریتیش کلمبیا به‌عنوان زبان دوم.</strong></span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"> نسخهٔ چاپی شمارهٔ چهل و چهارم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاه‌های ایرانی در ونکوور، نورث‌شور، ترای‌سیتی و برنابی در دسترس است.</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"><em><strong>در نسخهٔ دیجیتال، آگهی‌های قابل کلیک با نماد زیر <em><strong>مشخص شده است.</strong></em></strong></em></span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-1722" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/06/Click-Icon-2.jpg?resize=211%2C300" alt="Click Icon-2" width="211" height="300" /></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">&#x200d;با مطالب و آثاری از:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">زهرا آهن‌بر، رامیلا اجاقی، یلدا احمدوند،</span> <span style="font-weight: 400;">رژیا پرهام، امیرحسین توفیق</span><span style="font-weight: 400;">، کرول جیمز، علی‌اشرف درویشیان، مریم رجائی، شهریار سپهریان مقدم، </span><span style="font-weight: 400;">مجید سجادی تهرانی، </span><span style="font-weight: 400;">سیما غفارزاده، حسین فرامرزی، صدیقه فیروزی، عباس گلی، محمد محمدعلی، داود مرزآرا، مژده مواجی، دکتر سرمد مهربد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: irseri;">در این شماره می‌خوانید:</span></p>
<ul>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=10" target="_blank" rel="noopener">یادداشت سردبیر &#8211; نخستین خلف وعدهٔ دولت جان هورگان</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=11">بیانیهٔ مطبوعاتی &#8211; سیاست به‌گونه‌ای متفاوت از پیش، ساختن بریتیش کلمبیایی بهتر</a></span></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=12"><span style="font-family: irseri;">دیدگاه &#8211; بریتیش کلمبیایی بهتر، برابری جنسیتی را ترویج می‌کند</span></a></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=14"><span style="font-family: irseri;">گرامیداشت خاطرهٔ علی‌اشرف درویشیان &#8211; نمونهٔ استوار دفاع از اندیشه، بیان و حقوق بشر</span></a></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=16"><span style="font-family: irseri;">داستان کوتاهی از علی‌اشرف درویشیان: ندارد</span></a></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=18"><span style="font-family: irseri;">متن سخنرانی محمد محمدعلی در برنامهٔ بزرگداشت علی‌اشرف درویشیان &#8211; علی‌اشرف درویشیان، متعهد به ادبیات ستم‌دیدگان</span></a></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=20"><span style="font-family: irseri;"> دیدار و گفت‌وگو با راب فلمینگ، وزیر آموزش‌ و پرورش بی‌سی &#8211; قدم اول در افزودن فارسی به برنامهٔ مدارس به‌عنوان زبان دوم</span></a></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=24"><span style="font-family: irseri;">سال سوم دورهٔ فوتسال کودکان در ترای سیتی &#8211; کوکئیتلم</span></a></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=25">آیا خرید پیش از ساخت در ونکوور امروز به نفع شماست؟ &#8211; قسمت آخر</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=28" target="_blank" rel="noopener">قوانین مربوط به تصادفات رانندگی و ICBC در بریتیش کلمبیا &#8211; قسمت هجدهم</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=30" target="_blank" rel="noopener">آموزش زبان انگلیسی &#8211; آشنا شدن با همسایهٔ جدید</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=32">نکاتی در مورد پیش‌خرید کاندو و تاون‌هاوس &#8211; قسمت آخر</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=34">گشت‌وگذار در ونکوور &#8211; افسانهٔ خرس، مرغِ زرین‌بال و عقاب</a></span></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=36"><span style="font-family: irseri;">تماس‌های تلفنی مأموران تقلبی وزارت مهاجرت کانادا و واکنش درست به آن‌ها</span></a></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=38">برگی از تاریخ کانادا &#8211; گابریل دومونت، رهبر افسانه‌ای مردم مِیتی و فرماندهٔ نظامی شورش شمال غرب کانادا</a><b></b></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=40">ونکوور از داخل ترن هوایی &#8211; باغ‌های اسرار غزاله علیزاده</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=42" target="_blank" rel="noopener">کاریکلماتور</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=44" target="_blank" rel="noopener">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من- وسوسهٔ خرید</a></span></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=44" target="_blank" rel="noopener">دنیای من و آدم کوچولوها &#8211; آدم‌های خطرناک</a></span></li>
<li><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=45"><span style="font-family: irseri;">چند شعر از رامیلا اجاقی، ۷ ساله</span></a></li>
<li><span style="font-family: irseri;"><a href="http://archive.hamyaari.ca/books/zxde/#p=46">رایحهٔ مطبوع یک خانه &#8211; براونی مخصوص شب کریسمس و یک اسموتی خوشمزه</a></span></li>
</ul>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/">چهل و چهارمین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7243</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ونکوور از داخل ترن هوایی &#8211; درازنای شب و یک روز</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/11/19/6974/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/11/19/6974/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 19 Nov 2017 17:33:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جمال میرصادقی]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6974</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی &#8211; ونکوور زندگی این روزها روی دور تند افتاده است. جوری که دائم احساس می‌کنم از برنامه‌هایم عقبم. اما با لجاجت تلاش می‌کنم در آن غرق نشوم و بخش‌هایی از روز را برای خودم ذخیره کنم. برای من زمانی که هر روز در ترن هوایی و اتوبوس صرف می‌کنم، یکی از بهترین زمان‌هاست؛ روزی حداقل یک‌ساعت. شما از این فرصت چطور استفاده می‌کنید؟ من گاهی صبح‌ها به ایران زنگ می‌زنم و با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/19/6974/">ونکوور از داخل ترن هوایی &#8211; درازنای شب و یک روز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/">مجید سجادی تهرانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">زندگی این روزها روی دور تند افتاده است. جوری که دائم احساس می‌کنم از برنامه‌هایم عقبم. اما با لجاجت تلاش می‌کنم در آن غرق نشوم و بخش‌هایی از روز را برای خودم ذخیره کنم. برای من زمانی که هر روز در ترن هوایی و اتوبوس صرف می‌کنم، یکی از بهترین زمان‌هاست؛ روزی حداقل یک‌ساعت. شما از این فرصت چطور استفاده می‌کنید؟ من گاهی صبح‌ها به ایران زنگ می‌زنم و با خواهرم صحبت می‌کنم. طبق عادتی که در ایران داشتم، صبحم را با شنیدن صدای او و احوال‌پرسی از خانواده شروع می‌کنم. گاهی به پادکستی گوش می‌کنم. گاهی مقاله یا داستان کوتاهی می‌خوانم. و گاهی هم می‌نویسم. یادداشت‌هایی که در این ستون خواهید خواند، یادداشت‌هایی‌اند که نطفه‌شان در نت‌برداری‌های موبایلی در ترن هوایی و اتوبوس بسته شده. سعی می‌کنم حتی‌الامکان در مورد مسائل یا اتفاق‌های روز و متنوع باشند. دربارهٔ همه‌چیز! دربارهٔ هر چیزی که یک مهاجر ایرانی در ونکوور ممکن است در راهِ رفتن به سر کار و برگشت به خانه در ترن هوایی و اتوبوس به آن‌ها فکر کند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جرقهٔ این اولین یادداشت وقتی زده شد که در گروهی تلگرامی از دوستان بسیار قدیمی، خبر درگذشت علی اشرف درویشیان، نویسندهٔ فقید معاصر را با یادداشت کوتاهی از او اعلام کردم. نوشتهٔ درویشیان این بود: «دولت‌ها زود به زود عوض می‌شوند. وعده‌های توخالی می‌دهند،‌ چمدان‌هایشان را پر می‌کنند و می‌روند پی کارشان؛ پابرهنه‌ها همچنان مثل سابق‌اند و با دردها و گرسنگی‌هاشان می‌سازند. همه‌چیز از باریکی پاره می‌شود، ظلم از کلفتی.» نقل قول معروفی از رمان «سال‌های ابری» که درویشیان بعد از انقلاب نوشته، اما داستانش بین سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ می‌گذرد. بیشتر دوستان من در آن گروه تلگرامی مثل عموم مردم، دلِ خوشی از شرایط موجود کشور ندارند. و هستند در آن‌ها کسانی‌که اعتقاد دارند کشور قبل از انقلاب در مسیر پیشرفت بود و نسل پدران ما خوشی زیرِ دل‌شان زد که انقلاب کردند. عکس‌العمل این دوستان به این پست تلگرامی تأمل‌برانگیز بود. نوشته بودند که خدا بیامرزدش اما همین‌ها بودند که با این نوشته‌ها، با دست گذاشتن روی مشکلات، زمینه‌ساز انقلاب شدند و ما را به این روز انداختند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جدای از آنکه اصولاً علی‌رغم کنجکاوی زیاد، نظر و جمع‌بندی خاصی در مورد ریشه‌های انقلاب ندارم و با این دوستان نه همدل‌ام، نه بر علیه آن‌ها، چیزی که مدت‌ها ذهنم را مشغول کرده، این است که چطور در ادبیات داستانی قبل از انقلاب به‌خصوص در میان نویسندگان منسوب به چپ، ردی از نیروهای اجتماعی‌ای که نقش عمده در انقلاب داشتند، وجود ندارد. آن نویسندگان هم همانند دوستان من آن‌ نیروها را نادیده می‌گرفتند؟ منظورم کسانی است ‌که به اسلام سیاسی اعتقاد داشتند. آن‌ها که حسینیهٔ ارشاد را پر می‌کردند و… . </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مطالعهٔ متأسفانه ناتمامی که دربارهٔ ادبیات داستانی پیش از انقلاب انجام دادم، با حساسیت رد پایی از آن‌ها را دنبال کردم. به این منظور شخصیت‌های مذهبی رمان‌ها را با دقت مورد توجه قرار دادم. اینجا به کوتاهی به یافته‌هایم در داستان‌های کوتاه علی‌اشرف درویشیان می‌پردازم و در این راه دوست دارم رمان «درازنای شب» جمال میرصادقی را هم احضار کنم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-6976" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/11/maxresdefault.jpg?resize=500%2C281" alt="درازنای شب و یک روز" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/11/maxresdefault.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/11/maxresdefault.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/11/maxresdefault.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«درازنای شب» اولین و شاید بهترین رمان جمال میرصادقی، در سال ۱۳۴۹ منتشر شد. داستانِ رمان کشمکش‌ها و درگیری‌های درونی و خانوادگی کمال، نوجوان هفده‌سالهٔ مذهبی است که در خانواده‌ای به‌شدت سنتی بزرگ شده است. در سال پایان دبیرستان، اعتقادات مذهبی کمال به‌واسطهٔ آشنایی با منوچهر، همکلاسی غیرمذهبی‌ و پولدارش که </span><span style="font-weight: 400;">سبک زندگی خانوادگی و اجتماعی بورژوایی دارد و محمود، دانشجویی که تفکرات مارکسیستی دارد، رنگ می‌بازد. کمال در نهایت به محمود می‌پیوندد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این رمان را جورهای دیگری هم می‌توانستم توصیف کنم. می‌توانستم روی اختلاف طبقانی و مسائل جنسی که ردپای پررنگی در رمان دارند و چند صحنهٔ اروتیک بسیار تأثیرگذار کتاب که احتمالاً جزو دلایل توقیف کامل آن بعد از انقلاب بوده؛ تأکید کنم. اما مسئلهٔ نقد مذهب، وجهی از کتاب است که در این یادداشت می‌خواهم به آن بپردازم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانوادهٔ کمال با آنکه مذهبی‌اند، اما فقیر نیستند هرچند به سبک فقرا زندگی می‌کنند. پدر کمال و عمویش چند دهنه مغازه در بازار دارند و مراسم قمه‌زنی ایام عاشورایشان معروف است و فصل مربوط به قمه‌زنی از بهترین فصل‌های کتاب. میرصادقی دین را به اقتصاد و تجارت وصل کرده و در تمام طول رمان می‌خواهد این را با زبان‌های مختلف اعلام کند که پدر و عموی کمال به‌خاطر منافع مالی‌ای که در دین‌داری دارند، به آن تظاهر می‌کنند. در این رمان به‌جز کمال هیچ شخصیت دیگری عمیقاً درگیر مسائل دینی نیست و نگاه غالب، نگاهی سنتی است؛ همان نگاهِ «حاجی آقا»یی است به دین‌داران.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در همان تابستانی که کمالِ «درازنای شبِ» میرصادقی با ورود به خانهٔ منوچهر، در مهمانی‌ها شرکت می‌کند، با خواهر و دوست خواهر او عاشقی می‌کند، سرخورده و تحقیر می‌شود و در نهایت به محمود می‌پیوندد، علی اشرف (که درویشیان ابایی ندارد نام خود را بر او بنهد، زیرا که زندگی خود اوست)، در «یک روز» یکی از داستان‌های مجموعهٔ «فصل نان» می‌رود میدان شهرداری برای عملگی تا پول جمع کند برای کتاب و دفتر سال بعدش. درویشیان که کتاب‌هایش در سال‌های بعد از انقلاب (همانند قبل از آن) دائم با توقیف همراه بوده، بعد از آنکه در «از این ولایت» قصه‌های دوران معلمی‌اش در روستاهای اطراف کرمانشاه را تعریف می‌کند، در «آبشوران» و «فصل نان» به زندگی خود در دوران کودکی و نوجوانی در کرمانشاه پرداخته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این سه مجموعه توصیف‌های عینی و صادقانهٔ درویشیان از شکل زندگی در محله‌های فقیرنشینِ کرمانشاه به‌خصوص وقتی با طنز تلخ او همراه می‌شود، کم‌نظیر است. و در اکثر آن‌ها مثلاً در «بیالون» بیشترِ بار این طنز تلخ بر گردهٔ مذهب قرار داده شده، جایی که عموپیره و دایی و ننه به خانهٔ پدرِ اشرف می‌آیند، روضه می‌خوانند و همه باید گریه کنند و الّا از پدر پس‌گردنی می‌خورند و اکبر و اصغر (برادرهای اشرف) بی‌خود هر جا در مصیبت نامی از آن‌ها برده می‌شود بلندتر گریه می‌کنند! و پدر فکر می‌کند گریهٔ آن‌ها باعث خواهد شد تا صاحب خانه پول اجاره را بالا نبرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانوادهٔ اشرف جزو آن دسته از طبقهٔ اجتماعیِ زیرِ خط فقر‌اند که پدرِ فئودال‌منش و پولدار کمال آن‌ها را با باورهای دینی‌شان استثمار کرده است. این‌طور است که درحالی‌که میرصادقی نویسنده‌ای است که به چپ «گرایش» دارد، درویشیان عملاً درگیر گروه‌های چریکی مسلحانه می‌شود. پس‌زمینهٔ اجتماعی این افراد، روش نویسندگی و مبارزهٔ آن‌ها را تعیین کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">میرصادقی پنبهٔ دین را با پررنگ کردن ریاکاری و دغل‌بازی «حاجی‌بازاری‌»ها می‌زند اما درویشیان نوک پیکان انتقادش به سمت نابرابری اجتماعی و «پولدار»هاست و تنها به دین طعنه می‌زند. کتاب‌های درویشیان تقریباً با نیم دهه فاصله از رمان میرصادقی در اواسط دههٔ پنجاه نوشته شده‌اند. می‌توان دید که چطور دشمن اصلی از دینِ سنت‌گرایانه در رمان میرصادقی به سرمایه‌داریِ لیبرال در داستان‌های درویشیان تغییر کرده است. اگر در رمانِ میرصادقی منوچهر و فرشته و سوسن و خانواده‌های بورژوای آن‌ها در طیفی از خاکستری، ویژگی‌های مثبت و منفی را با هم داشتند و سیاهی هرچه بود در پدر و عموی سنتی و مذهبیِ کمال و لات‌های قمه‌زنِ دور آن‌ها جمع شده بود، نگاه اشرف به پدر و مادرش و همسایه‌ها و کارگرانی که نگاهِ سنتی دینی دارند، بیشتر دلسوزانه است تا منتقدانه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما کماکان سؤال اصلی باقی است؛ چطور در نوشته‌های دو تن از بهترین نویسندگان دهه‌های چهل و پنجاه، با آنکه مذهب نقش کمابیش پررنگی دارد،‌ ردی از مذهبی‌های سیاسی‌ای که در پیشبرد انقلاب به‌خصوص در سال‌های مابین ۵۵ تا ۵۷ نقش داشتند و بعد از انقلاب نیز قدرت را در دست گرفتند، وجود ندارد. آیا آن‌ها ناگهان در صحنهٔ اجتماعی و سیاسی ظهور کردند یا روشنفکران ایرانی خواسته یا ناخواسته حضور آن‌ها را نادیده گرفته‌اند؟ آیا این دست‌کم گرفتن این طیف مؤثر مذهبی، بزرگ‌ترین اشتباه راهبردی چپ‌ها نبوده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آبان ۱۳۹۶ – نوامبر ۲۰۱۷</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/19/6974/">ونکوور از داخل ترن هوایی &#8211; درازنای شب و یک روز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/11/19/6974/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6974</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-22 23:30:13 by W3 Total Cache
-->