<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیرین عزیزی‌مقدم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/شیرین-عزیزیمقدم/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>شیرین عزیزی‌مقدم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/شیرین-عزیزیمقدم/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی‌مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه‌داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26589</guid>

					<description><![CDATA[<p>شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران «شهر کریستال»*، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست. مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست. از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«شهر کریستال»*</span><span style="font-weight: 400;">، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را نیز همچون صلیبی به‌دوش کشیده‌اند و با خود برده‌اند، نه‌تنها رها نشده‌اند، بلکه اندک‌آرامش دیرین را هم از دست داده‌ و غمِ غربت را نیز بر آن افزوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«زخم‌هایی که مثل خوره، روحشان را می‌خورد»، در مکان‌های پُرزَرق‌و‌برق و کریستال‌گونهٔ شهر فرنگ، همچنان ناآرام و سرگردانشان می‌سازد. [مادهٔ] «کریستال» اما خلسه‌آور و ویرانگر نیز است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رئیس‌دانا به ما نشان می‌دهد که اگر از درون به آرامش نرسید، توقع رستگاری در هرکجای این دنیا، زیر این آسمانِ یک‌رنگ، آرزویی محال است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر شخصیت‌های اصلیِ داستان‌ها، زنان‌اند. زنانی که بین دو دنیای ذهنی و حقیقی، آویزان مانده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب با دو یادداشت: یکی «دربارهٔ نویسنده» و دیگری «یادداشتِ نویسنده» آغاز‌ می‌شود و ۱۵ داستان و ناداستان را دربرمی‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازآنجایی‌که بیشتر راویان‌ِ داستان‌ها زنان‌اند؛ یا شخصیت اصلی داستان‌ یک یا چند زن است؛ طبیعتاً نگاه زنانه بر کتاب غالب است. نگاه انسانی و مادرانهٔ رئیس‌دانا در بسیاری از روایت‌ها به چشم می‌آید.</span></p>
<figure id="attachment_26594" aria-describedby="caption-attachment-26594" style="width: 400px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-26594" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=400%2C500" alt="مریم رئیس‌دانا" width="400" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?w=400&amp;ssl=1 400w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=240%2C300&amp;ssl=1 240w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /><figcaption id="caption-attachment-26594" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تجربه‌های مهاجران و تبعیدیان، طغیان علیه وضع موجود، مشکلات و فشارهای اقتصادی و اجتماعی، ناسازگاریِ فرهنگی، تلاش برای کسبِ هویت جدید در جامعهٔ میزبان و گاهی برعکس، تلاش برای حفظ هویت و خاطرات گذشته، به‌مثابهٔ ضربه‌گیری برای روح آسیب‌دیده، بحران ازدست‌دادن، سوگواری‌کردن، عشق و فراق و دغدغه‌های متفاوت دیگر را در ذهن و زبان و روح قهرما‌ن‌ها و ضدقهرمان‌های کتاب می‌توان‌ دید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داوری‌های تنیده‌شده در داستان، عموماً از نگاه جامعه و طیف‌های متفاوت فرهنگی طرح می‌شود؛ و لزوماً باور نویسنده نیست. تو گویی آدم‌هایِ کتاب بر روی یک صحنهٔ تئاتر، زندگی‌ِ پُررنجشان‌ را در مقابل چشمان بیننده [در اینجا خواننده] بازی می‌کنند، بدون داوری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زبان داستان‌ها فارسیِ محاوره‌ای ساده و روشنی است که گاهی با واژه‌های فرنگی همراه می‌شود. اصطلاحاتی مانند: «زِرزِرکردن، هِروکرکردن، می‌زنگم» را در کنار کلماتی مانند: «تِکست‌دادن، مووْکردن، لوکلاس‌بودن، سِیف درایو» می‌بینید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به فراخورِ متن از اشعار و گفته‌های دیگران، و ضرب‌المثل‌ها و کنایات و اصطلاحات عامیانه نیز استفاده می‌شود. اشعار فرنگی از شاعران دیگرزبان‌ها و نیز پاره‌هایی از جملات قصار بزرگان آن‌ها نیز در سراسر کتاب دیده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، داستان چهارم این کتاب است. آن را با هم‌ مرور کنیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، شهر فرنگ است و بازتاب‌دهندهٔ غربت است و ناسازگاری و ناهمخوانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عده‌ای در بافتِ جامعه تنیده می‌شوند و برخی تا پایان عمر با مجموعه‌ای از ناسازگاری‌ها، مواجه‌اند‌.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واژهٔ «کریستال» در این داستان ایهام دارد. در نام کتاب و این داستان، حاملِ معنایِ زرق‌و‌برق و تجمل است؛ اما معنای دوم آن، بر مادهٔ مخدر خطرناکی دلالت دارد که دختر فتانه در داستان، مبتلایِ آن است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«یه مرد جوون با تمسخر و تحقیر می‌گه خونه باشین تا براش اندازهٔ یه شهر کریستال بیارم تا دختره حال کنه.»</span></p>
<figure id="attachment_23214" aria-describedby="caption-attachment-23214" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="wp-image-23214 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="جلد کتاب شهر کریستال" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23214" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلد کتاب شهر کریستال</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راویِ اول‌شخصِ داستان، هما نام دارد که با استفاده از تکنیکِ جریان سیال ذهن، و با رفت و برگشت زمانی، داستان زندگیِ خود و خانوادهٔ شوهرش را روایت می‌کند. او مهاجر است. در سانتامونیکا زندگی می‌کند. نویسنده و مترجم است و با کار و تلاش، هویت تازه‌ای کسب کرده و چند خانه در چند کشور خریده و احترام دیگران را به خود جلب‌ کرده‌ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقادانه به جامعهٔ ایرانی مهاجر می‌نگرد. تضادهای رفتاری و گفتاری آن‌ها را می‌بیند. سعی می‌کند از تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها دوری کند، اما ناخواسته و گاهی بنابه‌مصلحت، درگیر «مهمانی‌های مبتذل خانوادگی» می‌شود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«روز مادرِ زهرماری، یا روزِ پدر کوفتی؛ خلاصه یه همچین چیزی: عید نوروز، کریسمس، یا یه کوفتِ دیگه. طبق معمول ایرانی‌ها همه‌جا، حتی توی عروسی هم باید بحث سیاسی و مذهبی کنن!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بی‌فرهنگی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«همیشه هم همه دارن اعتراض می‌کنن که چرا من این‌قدر لباس می‌پوشم. احمقا! آخه به شما چه مربوطه که من سردمه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زنان در این بزم‌ها، با فیس و افاده فارسی-انگلیسی حرف می‌زنند و در نهایت غرب‌گرایی، از رمال‌ها و فالگیرها سخن می‌گویند؛ و با ظاهر متجددمآبانه، از سنت‌های به‌جاماندهٔ وطنی دفاع می‌کنند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فتانه که یه قلب گندهٔ الماس گردنش آویزون کرده بود و یه انگشتر الماس به‌بزرگی دماغش هم به انگشتش، با یه لیوان آبجو توی دست، و نخ سیگاری توی دست دیگه، با مینی‌ژوپ تنگ آبی، یه لنگ لاغرش رو که رگ‌هاش زده بود بیرون، انداخت روی لنگِ محترم دیگه‌ش و شروع کرد به سخنرانی که، کسی به امام‌علی حرفی نزنه، امام علی فِیوِریت منه… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن‌های قصه در نهایت اما، «جنس دوم» محسوب می‌شوند و در جامعهٔ مردسالار، از طرف مردان مهمانی به تمسخر گرفته می‌شوند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چشمم افتاد به شوهرم که مثل توپ تنیس&#8230; از حیاط پرتاب شد به سالن&#8230; دوباره برگشت به حیاط و ادامهٔ هِروکِر و سیگاردودکردن با مردها&#8230; حتی گوشه‌چشمی نگاه نکرد ببینه زنش در چه حالیه، و کجاست، و چه می‌کنه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه، خواهرشوهرِ هما، زندگی از‌هم‌گسیخته‌ای دارد. عادت به دروغ‌گفتن و قماربازی دارد و دخترش معتاد است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر فتانه مبتلا به پارانویاست. اسم ندارد، و به‌دلیل استفاده از مواد مخدر، رفتار خشنی دارد. مادربزرگش را کتک زده است. از سوی دیگران‌ تحقیر می‌شود. او را مدام «دختره» صدا می‌‌زنند. «تحقیرشدگی و سرخوردگی» نیز پدیدهٔ رایجی در میان آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی در خانهٔ خود درختی کاشته است که برای آرامش‌یافتن، زیر آن می‌نشیند. او حتی در باغچهٔ خانه‌‌اش سبزی‌خوردن می‌کارَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدر رضا و شهاب و فتانه مرده است؛ اما دعوا بر سر ارث‌ومیراثِ پدر تا آمریکا هم کشیده شده است. فتانه استدلال می‌کند که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مَردین که مَردین، انصاف ندارین؟ اینجا مگه ایرانه که مرد دو برابر ارث ببره؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه و شوهرش اصغر که اکنون مرده است، به‌خاطر عشق به قمار، در وگاس ساکن می‌شوند و همه‌چیز را می‌بازند‌. «بازنده‌بودن» وجهِ مشترک بیشتر آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان، پایان‌ باز و مبهمی دارد. حال مادربزرگِ کتک‌خورده بدتر می‌شود و از سرنوشتش باخبر نمی‌شویم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دکتر مگه نگفت فقط یه سکتهٔ ناقصه؟!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانیم پلیس بالاخره با دختر فتانه چه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی آدم‌های قصه غم‌انگیز، ناپایدار و دشوار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب را نشر رها در سال ۲۰۲۴ / ۱۴۰۳ در ونکوور کانادا منتشر کرده است.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">نسخهٔ چاپی کتاب «شهر کریستال» را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد. </span></span><span style="font-weight: 400; font-size: 10pt;">نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://tr.ee/CrystalCity"><span style="font-weight: 400;">https://tr.ee/CrystalCity</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26589</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-29 00:39:58 by W3 Total Cache
-->