<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زهره بختیاری‌زادگان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/زهره-بختیاریزادگان/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 17 Dec 2023 04:51:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>زهره بختیاری‌زادگان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/زهره-بختیاریزادگان/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>مرگِ تولد – داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/12/16/%d9%85%d8%b1%da%af%d9%90-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/12/16/%d9%85%d8%b1%da%af%d9%90-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Dec 2023 04:51:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[زهره بختیاری زادگان]]></category>
		<category><![CDATA[زهره بختیاری‌زادگان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22036</guid>

					<description><![CDATA[<p>زهره بختیاری‌زادگان &#8211; ونکوور تقدیم به شورا &#160; &#8211; جوخه! آماده! هدف! آتش! … و سکوت هشت‌ماهه بودم که با نعرهٔ فرماندهٔ جوخهٔ اعدام از خواب شیرین جنینی پریدم. با فرمانِ «آتش» و شلیک جوخهٔ اعدام، مرگ متولد شد. شب‌ها وقتی هیاهویی نبود، صدایش پر می‌شد در گوشم. شاید آوازی برایم می‌خواند. سرم پر می‌شد از صدای آرامَش، و تنم جان می‌گرفت از نوازش دست‌های جوانش. شلیک کردند، و صدای برخورد گلوله‌… جان داشتم هنوز...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/12/16/%d9%85%d8%b1%da%af%d9%90-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/">مرگِ تولد – داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b2%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">زهره بختیاری‌زادگان</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تقدیم به شورا</span></em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; جوخه! آماده! هدف! آتش!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… و سکوت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هشت‌ماهه بودم که با نعرهٔ فرماندهٔ جوخهٔ اعدام از خواب شیرین جنینی پریدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با فرمانِ «آتش» و شلیک جوخهٔ اعدام، مرگ متولد شد. شب‌ها وقتی هیاهویی نبود، صدایش پر می‌شد در گوشم. شاید آوازی برایم می‌خواند. سرم پر می‌شد از صدای آرامَش، و تنم جان می‌گرفت از نوازش دست‌های جوانش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شلیک کردند، و صدای برخورد گلوله‌… جان داشتم هنوز که گلوله‌های سربی از تپش انداختند قلب جوان و عاشقش را.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سکوتی کش‌دار، هنوز جان داشتم. صداهایی می‌شنیدم. در بند نافم خون‌، خونی گرم جاری بود. خون‌، خونی گرم جاری بود به‌سوی من و بر روی زمین میدان اعدام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">تکانی خوردم هنگام به‌زمین‌افتادنش… همهٔ سعی‌اش را کرد و به پشت آمد. همچنان مثل همهٔ زنان باردار بی‌اراده دستان کم‌جانش را حلقه کرد به دور من، تا آخرین لحظه. صدای قدم‌هایی نزدیک شد، </span><span style="font-weight: 400;">در آن تاریک‌‌روشنای سحرگاهی که انگار دود همه‌جا را گرفته‌ بود و به‌سختی می‌شد جایی را دید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تکان شدیدی خوردم با ضربهٔ پایش. قلبم هنوز می‌تپید. اما قلب او جا ماند از حرکت. خون، خون گرمش به‌سرعت خارج می‌شد از تنش و جریان یک‌سویهٔ هستی به‌سوی من کم و کمتر. خون، خون به‌سرعت جاری بود از جای گلوله‌های سربی. به پشت افتاد روی بستری از خون. آخرین نفس با آهی، باز نگه داشت لب‌های زیبا و رنگ‌پریده‌اش را. لبانی که به گور برد آرزوی بوسیدنم را. با چشمانی باز در زیر چشم‌بند چرک و کثیف. چشمانی که با آرزوی دیدنم خیره ماند به ابد. آغوشی تهی، غرق در خون، دستانی گشوده در حسرتِ درآغوش‌کشیدنم، دستانی مراقب تا آخرین لحظه. خون، خونی که لکه‌دار کرد دامن زمین را تا ابد. کوپاکوپِ قلبی که ایستاد از تپش. نفسی که به صفر رسید شمارشش، و جانی که پر کشید از تنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیر پست فیس‌بوکش لایک بگذارم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست و دلم نمی‌آید!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لایک؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چقدر بی‌معنی!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست دارم! این‌همه اتفاق بد را که برای یک پدر افتاده؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یا، دوست دارم! که ارثیهٔ خانوادگی‌ات دفتر خاطرات دردناک پدربزرگ دربارهٔ دخترانش است؟ دفتر خاطراتی که دستمایهٔ کتابی شده که به زبان‌های زیادی در دنیا ترجمه شده؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دفتری که همچون صلیبی است بر دوش او تا قصهٔ آن‌ها ناگفته نماند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یا دو خواهر اعدامی را دوست دارم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانم! حس غریبی است که در انتخاب‌های فیس‌بوک نیست تا بتوانم آن را ابراز کنم. اما می‌خواهم بداند که پست فیس‌بوکش را خوانده‌ام و چقدر برایم باارزش است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لایک می‌گذارم زیر پستش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چی بنویسم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیامی کلیشه‌ای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نوشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در پیام خصوصی سؤال کردم: می‌دانید کدام بند اوین بودند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسید: شما هم آنجا بودید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم : بله و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سؤال‌های زیادی داشت و تشنهٔ پاسخ. هر چیز کوچکی برایش مهم و شنیدنی بود. همهٔ جزئیات را می‌خواست بداند؛ همهٔ آن‌ها را.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">منتظر که باشم حتی به‌اندازهٔ رسیدن آسانسور، راه می‌روم؛ یک عادت است، تحمل انتظار. در طرح‌های مربع‌شکل موکت راهرو حبس می‌شوم. راه می‌روم، راه می‌روم، دیوار و برمی‌گردم. هر مربع، یک، دو، سه، سه قدم است. از در سلول انفرادی تا دیوار روبه‌رو سه قدم است. راه می‌روم، راه می‌روم، در! راه می‌روم، راه می‌روم، دیوار! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفتهٔ بعدش در ایستگاه متروی زیرزمینی فینچ – یانگ از آسانسور که بیرون آمدم، منتظرم ایستاده بود. از مونترال پرواز کرده بود و مستقیم از فرودگاه آمده بود به دیدنم. خودمانی بغلم کرد، فشار داد و سه بار روبوسی کردیم. وقت تلف نکرد و با فارسی لهجه‌دارش سؤال پشت سؤال بود که می‌پرسید. موهای فری‌اش، مادرش را به یادم آورد. فاطمه با موهای فر و صورت لاغر و استخوانی‌اش تمام‌مدت از خواهر کوچک فتانه مراقبت می‌کرد؛ باردار بود و نیازمند مراقبت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب، بلندگوی بند با خش‌خش به صدا درآمد: اسامی‌ای که می‌خوانم با وسایل به دفتر بند مراجعه کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; لعنت به این مراجعهٔ بی‌بازگشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با سیل جمعیتی که از قطار مترو پیاده شدند، نزدیک بود گمش کنم، صدایش کردم. با لبخندی به پشت سرش نگاه کرد. چقدر شبیه مادرش بود وقتی آن شب برای آخرین بار پشت سرش را نگاه کرد. دعوتم را قبول کرد. موقع قدم‌زدن در هواخوری زندان وقتی دربارهٔ دخترش می‌گفت، فکرش را هم نمی‌کردم یک روز در ینگه دنیا دعوتش کنم به خانه‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; خیلی دوره؟ خونه‌تون؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نه زیاد. با اتوبوس ده دقیقه‌س.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; دربارهٔ من حرف می‌زد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; همیشه. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; دستگیرهٔ توقف اتوبوس را کشیدم. این هم خانهٔ ما. پا شو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چه زود رسیدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> از من جلو زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; کدام طبقه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; هفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; پس چرا راه نمی‌افته؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; قدیمی‌ها خیلی آرام حرکت می‌کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آسانسور که باز شد، با دست به‌سمت راست هدایتش کردم. پاسداری که برای بردنشان آمده بود با دستش راه راست را نشان داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با کلید تقه‌ای به در زدم. در را که باز کردم، بچه‌ها به اتاقشان رفتند. نگاهش به همه‌جا سرک کشید و بی‌توجه به اینکه همسرم دستش را دراز کرده او را محکم در آغوش گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; دوست دارم اینجا را&#8230; </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/12/16/%d9%85%d8%b1%da%af%d9%90-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/">مرگِ تولد – داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/12/16/%d9%85%d8%b1%da%af%d9%90-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22036</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چشم‌هایش &#8211; داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/04/08/%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/04/08/%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Apr 2023 04:00:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[زهره بختیاری زادگان]]></category>
		<category><![CDATA[زهره بختیاری‌زادگان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20320</guid>

					<description><![CDATA[<p>زهره بختیاری‌زادگان &#8211; ونکوور با صدای گریه و نالهٔ دردناکش به خودم آمدم. با در اتاق بازی می‌کرد که انگشتش رفته بود لای آن. در آهنی برای خودش هیولایی بود، با یک دریچهٔ قفل‌دار در بالا، جایی روبه‌روی صورت یک آدم با قد معمولی و شکافی در پایین حدود صورت بچهٔ یک‌ساله. فقط به‌اندازهٔ جابه‌جاکردن یک بشقاب غذا. «شکاف در» برایش سرگرم‌کننده بود. وقتی مادر با او بازی نمی‌کرد، آنجا خودش را مشغول می‌کرد. با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/08/%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7/">چشم‌هایش &#8211; داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b2%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/">زهره بختیاری‌زادگان</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با صدای گریه و نالهٔ دردناکش به خودم آمدم. با در اتاق بازی می‌کرد که انگشتش رفته بود لای آن. در آهنی برای خودش هیولایی بود، با یک دریچهٔ قفل‌دار در بالا، جایی روبه‌روی صورت یک آدم با قد معمولی و شکافی در پایین حدود صورت بچهٔ یک‌ساله. فقط به‌اندازهٔ جابه‌جاکردن یک بشقاب غذا. «شکاف در» برایش سرگرم‌کننده بود. وقتی مادر با او بازی نمی‌کرد، آنجا خودش را مشغول می‌کرد. با بزرگ‌ترهای اتاق قایم‌باشک بازی می‌کرد. وزنِ در چقدر بود؟ نمی‌دانم. اما در مقایسه با انگشت ظریف و کوچکش انگار یک تن وزن داشت. ناله‌اش از ته دل و جگرخراش بود. مثل وقتی که گرسنه، تشنه و تب‌دار می‌نالید. هنوز دندان‌هایش در نیامده بود. غذای بی‌رمق، نپخته و بدمزه با آن‌همه کافور را نمی‌توانست بخورد. شیر می‌خواست که نبود. اصلاً نبود. شیر من هم خشک شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهوه سرد شده و من هنوز دارم آن را هم می‌زنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «گذشت!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «چی؟ زندگی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «نه. ساعت ۸. بعد از ۸ آسانسور شلوغ می‌شه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و هر دو می‌خندیم. بازی با کلمات را دوست دارم. من کجا بودم و او کجا؟ اما راست می‌گفت داشت دیرم می‌شد. برای صبحانه بیش از این وقت ندارم. باید به‌موقع به سر کارم برسم. سپتامبر و روز اول مدارس، آسانسور و خیابان‌ها شلوغ‌تر از روزهای معمولی. اگر بخواهم به‌موقع برسم، باید بجنبم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر کوچولوی بانمکی با چشم‌های کشیده از توی آئینهٔ آسانسور به من زبان در می‌آورد و می‌خندد. آزاده خم شد و از زیر چشم‌بند به من خندید. سعی کرد چشم‌بند را از روی صورتم بردارد. دستش را گرفتم و مانع شدم. شاید فکر می‌کرد دارم با چشم‌بند قایم‌باشک‌بازی می‌کنم. اگر نگهبان‌ها بدون چشم‌بند مرا می‌دیدند، دردسر می‌شد. وقتی بلندگو صدایم کرد، بچه را با خودم بردم. با چشم‌بند، چادر و دمپایی پلاستیکی بزرگی که لبهٔ جلویش از دو طرف پاره شده بود، بغل‌کردنش خیلی سخت بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشم‌هایش از توی آئینه خیلی آشناست. درست مثل چشم‌های اوست، وقتی‌که مرا از زیر چشم‌بند نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چه حسی داشت. شاهد خیلی چیزها بود که من با چشم‌بند نمی‌توانستم ببینم ولی او می‌دید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلندگوی آسانسور با خش‌خشی می‌گوید: «این فقط یک آزمایش است برای تمرین آتش‌نشانی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلندگو اسمم را صدا کرد و گفت: «با حجاب به دفترِ بند»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از جا پریدم. ساکم را بیرون ریختم. پیژامهٔ مخصوص بازجویی را پوشیدم. پاچه‌هایش را توی جوراب‌هایم کردم. به‌سرعت چشم‌بند را از دور چادرِ تاشده باز کردم. مقنعه از لای چادر افتاد. آن را کشیدم سرم و زیر چانه محکمش کردم. کش چادر را انداختم زیر موهای دم‌اسبی و چشم‌بند را روی آن بستم. بعدازظهر مردادماه خیلی گرم است، اما چاره‌ای نبود باید حسابی خودم را می‌پوشاندم. دوست نداشتم با اولین حرکت غیرمنتظره غافلگیر بشوم، به‌خصوص که بچه‌به‌بغل هم توانایی مانور کمتری داشتم. خیلی عجله کردم، چیزی برای بچه بر نداشتم. تقریباً مطمئن بودم زود برمی‌گردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعدازظهر پنجشنبه، ساعت کار اداری شعبهٔ بازجویی به پایان می‌رسید و تا شنبه صبح تعطیل بود. پس زود برمی‌گشتم. همه به سر خانه و زندگی‌شان می‌رفتند و ما هم در بند به تعطیلات، و انتظار شنیدن صدای بلند‌گو را نداشتیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بوی بدی توی آسانسور پیچید. مادرش با خجالت خندید و گفت همین الان عوضش کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چند وقتشه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یک سال و نیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مهدکودک می‌ره؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بله.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; عیبی نداره. اونجا دوباره عوضش می‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با شنیدن صدای اذان مغرب صدا کردم: «برادر. بچه ام را باید عوض کنم.» صدایی نشنیدم. یواشکی سرم را بالا آوردم و به‌سرعت به چپ و راست نگاه کردم. همیشه دنبال چنین فرصتی بودم. راهرویی دراز و باریک بدون پنجره با نور سفید مهتابی روشن بود. غیر از من و آزاده هیچ‌کس نبود. از فرصت استفاده کردم و دوباره نگاه کردم. شمردم؛ ۱، ۲، ۳… سمت راست ده تا ورودی باریک بود که چند تا از آن‌ها پردهٔ برزنتی داشت. پس همیشه از این پرده رد می‌شدم وقتی می‌رفتم توی سلول انفرادی. سنگین و بدبو. احتمالاً آن‌هایی که پرده نداشتند بندهای مردها بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مطمئن شدم هیچ‌کس آنجا نیست. از خستگی روی زمین ولو شدم و آزاده هم روی پاهایم نشست. تا آن‌موقع بغلش کرده بودم. حس کردم پاهایم داغ شد. از زیر چشم‌بند نگاه کردم. زرد و آبکی. خیلی بدبو بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره صدا کردم: «برادر!» و مطمئن شدم کسی آنجا نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره سرم را بالا آوردم و سمت چپ راهرو را نگاه کردم. همان سمتی که خودم نشسته بودم. اتاق‌های بازجویی!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تازه راه‌رفتن را شروع کرده بود و خیلی دوست داشت راه برود. من هم ولش کردم برود. جای پاهایش را از زیر چشم بند می‌دیدیم. هر قدمی که برمی‌داشت نقش زردرنگ پاهای کوچک برهنه‌اش را بر روی زمین می‌دیدم. مانعش نشدم. گذاشتم راحت باشد. شاید این گندکاری باعث می‌شد ما را برگردانند به بند عمومی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدایی مردانه و عصبانی گفت: «تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ اینجا رو به گوه کشیدی. بلند شو. دنبالم بیا.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رد پایش را از زیر چشم‌بند دنبال کردم. پیدایش کردم. دستم را از پشت حلقه کردم دور کمرش و بغلش کردم. از زیر چشم‌بند پوتین‌ها را دنبال کردم. سعی کردم جا نمانم. فکر کردم داریم برمی‌گردیم بند عمومی. اما نه. صدای بازشدنِ در و هوای تازه‌ای که به مشامم رسید، باعث شد بی‌اختیار سرم را بالا بیاورم. با یک پس‌گردنی گفت: «سرت رو بیار پایین.» بچه‌به‌بغل سکندری خوردم و به داخل پرت شدم. با شنیدن صدای بسته‌شدن در، چشم‌بندم را برداشتم. توی هواخوری بودیم. اندازهٔ سلول‌های انفرادی بود. چند ماهی که توی انفرادی بودم، یک بار که اجازه دادند بروم حمام، از پنجره اینجا را دیده بودم. آسمان پیدا بود. به‌جای سقف میله داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ستاره‌ها در آسمان سیاه شب می‌درخشیدند و خنکی خوبی به صورتم می‌خورد. آسمان پناهگاه کُلَک‌چال، اردوهای یک‌هفته‌ای مدرسه، زیر همین آسمان بود. بوی گوه را فراموش کردم. باورکردنی نبود، اما اسم بچه‌ها را فراموش کرده بودم. وقتی اصرار می‌کردند بنویس، هیچ‌چیز یادم نمی‌آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جانی برای بچه نمانده بود تا گریه کند. دوروبرَم را نگاه کردم. چند تا پتوی سربازی سیاه، زبر، خونی، استفراغی و یک شیر آب که به دیوار چسبیده بود. لباس‌های بچه را در آوردم. شیر خیلی به زمین نزدیک بود و نمی‌شد بچه را زیرش برد. سعی کردم با مشت آب بردارم و او را بشویم و با مقنعهٔ خودم بدنش را پوشاندم. با مشتم بهش آب دادم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دریچه باز شد و صدایی گفت: «چشم‌بندت رو بزن.» بعد در باز شد. چند تا نوار بهداشتی انداخت روی زمین و در را بست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یعنی با این‌ها چکار کنم؟…  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لباس‌هایش را با آب شستم و در هوا چرخاندم تا آبش را بگیرم. آب به صورت آزاده می‌پاشید و می‌خندید. صدای خنده‌اش جانی تازه به من داد. لباس‌ها را به هم گره زدم و یک سر آن‌ها را به میله‌های دریچه بستم و سر دیگر را به میله‌های پنجرهٔ حمام. ای‌کاش به‌جای هواخوری می‌رفتیم به حمام. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره دریچه باز شد و صدا گفت: «چشم‌بندت رو بزن.» در باز شد و یک پاکت سه‌گوش شیر انداخت داخل و در را بست. با دندانم پاکت را سوراخ کردم؛ سوراخ ریزی روی یکی از گوشه‌های پاکت. چند پتو را زیرمان پهن کردم و چند تا را هم برای روانداز نگه داشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب‌های کوهستان حتی در مردادماه هم سرد است. کنارش خوابیدم و دستم را گذاشتم زیر سرش. پاکت شیر را به دهان گرفت و بی‌رمق شروع به مکیدن کرد. خیلی زود خوابش برد. با اذان صبح هر دو بیدار شدیم. آفتاب خیلی زود طلوع کرد و روشنایی نشانِ شروع روز دیگری بود. شب، طولانی و سختی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; ای کاش ما رو زودتر به بند بفرستند. چرا وقتی شعبه تعطیله، ما باید اینجا باشیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره دریچه باز شد و صدا گفت: «چشم بندت رو بزن.» در باز شد. یک سینی روی زمین، تکه‌ای نان و پنیر، یک لیوان پلاستیکی قرمز دسته‌دار چایی کافوردار و یک شیر پاکتی سه‌گوش را گذاشت و رفت. لباس‌های آویزان سایبان خوبی بودند، اما نه سرِ ظهر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زدم و با صدای بلند چندین بار صدا کردم: «برادر!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کسی جواب نداد. هیچ صدایی نمی‌آمد. گوشم را به در چسباندم ترددی نبود. خطبه‌های نماز جمعه از بلند‌گو پخش شد و بعد نماز جماعت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره دریچه باز شد و صدا گفت: «چشم بندت رو بزن.» در باز شد. بوی گند و تعفن پتوها و مدفوع در زیر آفتاب ظهر مردادماهِ اوین غوغایی به پا کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در را که باز کرد گفت: «اَه، چه بوی گندی. چه غلطی می‌کنی اینجا.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; التماس کردم بذار بریم بند. بچه در این گرما مریض شده، اسهال گرفته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک سینی، دو ملاقه آش در قسمت فرورفتهٔ آن، یک تکه نان و یک لیوان پلاستیکی قرمز دسته‌دار چایی کافوردار، یک شیر پاکتی سه‌گوش و سه تا پوشک بچه. چقدر دست‌ودل‌باز! احتمالاً خودش بچه داشت و فرق نوار بهداشتی و پوشک را می‌دانست. اما عمراً بچه‌اش را عوض کرده باشد. بدون لاستیکی که نمی‌شود از پوشک استفاده کرد. همه را روی زمین گذاشت و رفت. هر وعده که غذا می‌آوردند صدا عوض می‌شد و من برایش توضیح می‌دادم که مرا برای بازجویی صدا کرده‌اند، اما کسی با من حرف نمی‌زند چون شعبهٔ بازجویی تعطیل است و بازجو رفته خانه‌اش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گرما هر دو ما را بی‌حال کرده بود و تنها امیدم شیر آب بود. سر و صورت و بدن بچه را دائماً می‌شستم و سعی می‌کردم دمای بدنش را پایین بیاورم. دستم را زیر شیر آب گرفتم و یادش دادم چطور از دستم آب بخورد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز، گرم و شب، سرد بود. دوباره تاریکی و دوباره صدای اذان. صدای دریچه و سینی غذا. یک لیوان پلاستیکی قرمز دسته‌دار چایی کافوردار. شبی دیگر بدون پاسخ. دوباره صدای اذان. طلوعی دیگر و صدای دریچه و سینی غذا. یک لیوان پلاستیکی قرمز دسته‌دار چایی کافوردار و صبحی دیگر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح شنبه و سروصداهای روزهای کاری شعبهٔ بازجویی. دوباره دریچه باز شد و صدا گفت: «چشم‌بندت رو بزن.» در باز شد، اما این‌بار گفت: «این خودکار رو بگیر دنبالم بیا.» بچه‌به‌بغل پوتین‌ها را دنبال کردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «روی نیمکت بشین.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک پوتین دیگر آمد و پرسید: «کدام بند هستی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جواب دادم: «بند ۳ بالا»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «دنبالم بیا.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">. . . </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با چشم‌های کشیده و خندانش می‌گوید: «بای. شی یو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برایش بوسه‌ای می‌فرستم: «سی یو، مای لاو.»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/08/%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7/">چشم‌هایش &#8211; داستان کوتاهی از زهره بختیاری‌زادگان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/04/08/%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20320</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-16 16:34:20 by W3 Total Cache
-->