<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زر امیر ابراهیمی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B2%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/زر-امیر-ابراهیمی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Jun 2022 05:00:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>زر امیر ابراهیمی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/زر-امیر-ابراهیمی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>در جست‌و‌جوی بهشت &#8211; ققنوس</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/13/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/13/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Jun 2022 05:00:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[آرام روانشاد]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[در جست‌وجوی بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[زر امیر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[زهرا امیرابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18586</guid>

					<description><![CDATA[<p>داستان‌هایی بر مبنای واقعیت از انسان‌هایی که تنها به رفتن فکر می‌کنند آرام روانشاد – ایران گرد و غباری عجیب تهران را گرفته است. انگار که ابرهای سرخ و خاکستری از آسمان به زمین آمده باشند. چشم، چشم را نمی‌بیند. نفس‌کشیدن سخت شده است و من حس می‌کنم گلویم می‌سوزد. با خودم می‌گویم نکند این خاک از سمت آبادان آمده باشد تا یادمان نرود آنجا آدم‌ها دارند چه می‌کشند. حس می‌کنم گردوخاک با بقایای ساختمان متروپل...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/13/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/">در جست‌و‌جوی بهشت &#8211; ققنوس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>داستان‌هایی بر مبنای واقعیت از انسان‌هایی که تنها به رفتن فکر می‌کنند</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%af/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">آرام روانشاد</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گرد و غباری عجیب تهران را گرفته است. انگار که ابرهای سرخ و خاکستری از آسمان به زمین آمده باشند. چشم، چشم را نمی‌بیند. نفس‌کشیدن سخت شده است و من حس می‌کنم گلویم می‌سوزد. با خودم می‌گویم نکند این خاک از سمت آبادان آمده باشد تا یادمان نرود آنجا آدم‌ها دارند چه می‌کشند. حس می‌کنم گردوخاک با بقایای ساختمان متروپل یکی شده است و غم می‌پاشد به هوا. حس می‌کنم وزنه‌ای به سنگینی تمام درد مردم ما، به بلندای تاریخ روی قلبم گذاشته‌اند و نمی‌توانم نفس بکشم. مگر نه این است که هر کجای دنیا که بی‌گناهی در شعله‌های آتش ستم بسوزد یا به خاک و خون بغلتد، دل‌ها باید به درد بیاید. ستمدیده زمان و مکان نمی‌شناسد و بی‌گناه در هر کجا که باشد، مرگش دل‌ها را در همهٔ جهان و در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها به‌درد می‌آورد. من هم این روزها نمی‌توانم مثل روزهای دیگر زندگی کنم. غبار متروپل تمام دلم را گرفته است. حس می‌کنم پیرامونم پر از گردوخاک است و جلوی خودم را نمی‌بینم. اما همین‌طور که ماشینم در این شهر بی‌دروپیکر حرکت می‌کند، مردم را می‌بینم که همچنان میان این غبار سرخ و خاکستری بیرون می‌آیند و زندگی می‌کنند. گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. شاید خاصیت زندگی این است که علی‌رغم هر فاجعه‌ای، حتی اگر ریختن یک ساختمان بلند باشد و زنده‌به‌گور شدن آدم‌ها، زندگی باید ادامه یابد و تجلی این را در مردم می‌بینم. علی‌رغم تحصیلاتم که مطالعهٔ این مردم است، هر چه بیشتر می‌خوانم، حس می‌کنم کمتر می‌توانم آن‌ها را بفهمم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما به‌عنوان انسان بارها و بارها با انواع و اقسام جراحت‌ها و درد و رنج‌ها روبرو می‌شویم، می‌سوزیم و خاکستر می‌شویم و فریادمان به جایی نمی‌رسد. بهت‌زده و حیرت‌زده می‌مانیم و هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آید. زندگی برای ما دیگر آن طعم و رنگ و بوی خاص خودش را ندارد. می‌بینیم که تنهاییم، تنها و در سکوتی تلخ و سرد، می‌فهمیم که هیچ‌کس ما را نمی‌فهمد. امروز دارم به مسافر بهشتی فکر می‌کنم که سوار ماشینم نشده است، ولی داستانش سال‌هاست که در ذهنم حک شده است. به زنی که تمام این‌ها را از سر گذراند. مسافر بهشتی که مردمِ خودش اینجا را برایش جهنم ساختند. اما او راهی برای نجات از جهنم یافت. به بهشت رفت و بر بلندای بهشتش ایستاد و ویرانه‌های جهنم را پشت سر گذاشت. همین چند شب پیش، زهرا امیرابراهیمی جایزهٔ بهترین بازیگر زن فستیوال کن را از آن خود کرد که خبر خوبی بود میان روزهای غم‌انگیز فاجعهٔ متروپل. جایزه‌ای که برای هر بازیگری آرزوست. مردم برایش کف زدند و هورا کشیدند و یک‌شبه تبدیل به قهرمان مردم شد. این برای من بسیار عجیب بود. خیلی‌هایی را که برایش کف زدند، می‌شناختم؛ همان‌هایی بودند که ۱۶ سال پیش شخصی‌ترین لحظات او را دست‌به‌دست چرخاندند و حالا دارند برایش هورا می‌کشند. همین است که می‌گویم این مردم را نمی‌شناسم. هر چه بیشتر تحقیق می‌کنم، کمتر آن‌ها را می‌فهمم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال هشتاد و پنج خبری مثل بمب ترکید. فیلم روابط شخصی هنرپیشه‌‌ای جوان و زیبا پخش شد که به‌تازگی مطرح شده بود و استعدادش خبر از آینده‌ای درخشان برای او می‌داد. مردم برای دیدن آن فیلم سر و دست می‌شکستند. گویا فیلم در بازار سیاه میلیاردی فروخته شده بود. فیلم دست‌به‌دست چرخید و بیشتر آدم‌ها بی‌آنکه فکر کنند نگاه‌کردن به چنین فیلمی تجاوز رسمی به حریم شخصی یک انسان است، آن را دیدند، درباره‌اش حرف زدند و شاید حتی فانتزی‌های جنسی برای خودشان ساختند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادم است آن روزها تمام اخبار ذیل این خبر قرار گرفته بود. به‌قول امروزی‌ها خبر پخش این فیلم چنان وایرال شد که هیچ خبر دیگری نمی‌توانست با آن رقابت کند. پای زهرا امیرابراهیمی و دوست‌پسرش به دادگاه کشیده شد. مثل مجرم‌ها با او برخورد کردند. محاکمه‌اش کردند. در دادگاه به تحمل ۹۰ ضربه شلاق و ۱۰ سال ممنوعیت از فعالیت در تمام عرصه‌های بازیگری و هنری محکوم شد و البته در نهایت ناگزیر به ترک وطن شد. صبح روز دادگاه جهنم را به مقصد بهشت ترک کرد. رفت و پس از مدتی خبر او هم میان باقی خبرها گم شد و دیگر کسی او را به‌یاد نیاورد تا ۱۶ سال بعد یعنی جشنوارهٔ کن امسال که همان مردم دوباره او را سر زبان‌ها انداختند. ولی این‌بار با کف و هورا و تمجید. خیلی از کسانی که امروز برای او هورا کشیدند، کسانی بودند که ۱۶ سال پیش بارها و بارها به تماشای فیلم خصوصی‌اش نشستند بی‌آنکه فکر کنند با هر باری که دکمهٔ play این فیلم را می‌زنند، دارند تیشه به ریشهٔ یک انسان می‌زنند. می‌گویند که در سال ۸۵ فروش سی‌دی زهرا امیرابراهیمی بیش از ۴ میلیارد تومان بوده است در حالی که پرفروش‌ترین فیلم سینمایی آن سال ۱٫۵ میلیارد فروش داشت. این فیلم همه‌جا فروخته و بالطبع دیده می‌شد و در آن لحظات، تماشاچیان به تنها کسی که فکر نمی‌کردند، او بود. این اتفاق در جهنمی به‌نام ایران افتاده بود، نه آمریکا. همین که بگوییم این اتفاق در ایران افتاد، کافی است تا بدانیم چگونه او تا زیرین‌ترین طبقات دوزخ رفت و بعد راهش را به‌سمت بهشت پیدا کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">تا به آن روز چنین اتفاقی برای هیچ چهرهٔ شناخته‌شده‌ای در جامعهٔ ایرانی داخل و خارج از کشور رخ نداده بود و این </span><span style="font-weight: 400;">ویدئو</span><span style="font-weight: 400;"> اتفاقات زیادی را در زندگی امیرابراهیمی رقم زد. از احضار در دادگاه و نهادهای مختلف گرفته تا انواع حرف و حدیث مردم، سرزنش همکاران… و حالا، اهمیت حضور او در فیلم «عنکبوت مقدس» از این جهت است که زندگی‌اش به‌طور نمادین با داستان فیلم گره خورده است؛ ماجرای قربانی‌شدن زنان در جامعهٔ مردسالار و متحجر.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز نمایش فیلم در کن او لباسی پوشید که تداعی‌کنندهٔ پرندهٔ افسانه‌ایِ ققنوس بود. بنابر روایات افسانه‌ای ققنوس، مرغی نادر و تنهاست که او را جفتی نیست و در نتیجه از او زایشی نیز پدید نخواهد آمد. ققنوس هزار سال زندگی می‌کند و چون عمرش به‌پایان می‌رسد، توده‌ای بزرگ از هیزم فراهم می‌آورد و با نشستن بر آن توده چنان آواز می‌خواند که از آواز خود به‌وجد می‌آید و با برهم‌زدن بال و به یاری منقار، آتشی می‌افروزد و با سوختن در آتش از او تخم پرنده‌ای باقی می‌ماند و بدین‌سان ققنوسی دیگر زاده می‌شود. داستان زهرا امیرابراهیمی بسیار عجیب و ققنوس‌وار است. سوخت، ولی از میان خاکستر آتشی که او را سوزانده بود، چون ققنوس برخاست و دوباره پرواز کرد. اینکه بتوانی از دوزخ خودت را نجات دهی و راهی به‌سوی بهشت بیابی، برای تحسینت کافی است، فراتر از هر جایزه‌ای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در فرانسه باز به کار بازیگری خود ادامه داد و البته برخی اوقات هم گزارش‌های هنری برای شبکه‌های تلویزیونی فارسی‌زبان ساخت، ولی همچنان به نقش‌آفرینی در فیلم‌های سینمایی هم ادامه داد. شاید تعدادشان کم بود، اما او از پای ننشست و نگذاشت اثرات پخش آن </span><span style="font-weight: 400;">ویدئو</span><span style="font-weight: 400;"> به یک‌باره نابودش کند. اگرچه سختی بسیار کشید و مدت زیادی هم منزوی بود، اما او همچنان جنگید و ادامه داد. زخمش را ترمیم کرد و دوباره ایستاد و به مردمی که شانزده سال پیش او را رسوا کردند، لبخند زد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک نفر دیگر هم در این میان نابود شد؛ دوست‌پسرش. در آن زمان که فیلم خصوصی او با زهرا امیرابراهیمی پخش شد، همه او را مقصر اصلی پخش‌شدن فیلم می‌دانستند، ولی او همیشه این موضوع را تکذیب می‌کرد و در آخر مجبور شد برای درامان‌ماندن از فشار افکار عمومی به گرجستان مهاجرت کند. او را از گرجستان به ایران برگرداندند و بازداشت کردند. تا مدت‌ها تحت فشار بود و بعد از اثبات اینکه پخش فیلم کار او نبوده، باز هم از سوی همین مردم طرد شد. او هم رفت چون نتوانست به افکار عمومی ثابت کند که پخش فیلم کار او نبوده است. آیا او بهشتش را یافت؟ آیا از خاکسترش دوباره زاده شد؟ نمی‌دانم. از او هیچ نمی‌دانیم. امیدوارم او هم بر بلندای بهشتش ایستاده باشد، هر چند در سکوت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان زهرا امیرابراهیمی می‌تواند برای تک‌تک ما درس بزرگی باشد. سوختن و خاکسترشدن و تنهاشدن و تنهاماندن در سفر زندگی، اجتناب‌ناپذیر و طبیعی است؛ باید منتظر آن باشیم. برای هر کدام از ما به‌شکلی متفاوت رخ می‌دهد. در لحظات سوختن، اغلب ما تولد دوبارهٔ خودمان را فراموش می‌کنیم و خاکسترنشین می‌شویم! ما خاکسترشدن و خاکسترنشینی را باور می‌کنیم و تن به تولد دوباره نمی‌دهیم. ما فراموش می‌کنیم که ققنوس‌ایم، نه هیزم. ما برای آتش‌گرفتن، برای زندگی در جهنم، برای سوختن و خاکسترشدن، خلق نشده‌ایم و به این جهان نیامده‌ایم. ما برای زندگی‌های دوباره، تولدهای دوباره، برای دوباره نوشدن و شروع‌کردن و آغازیدن، برای دوباره‌زیستن به این جهان آمده‌ایم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/13/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/">در جست‌و‌جوی بهشت &#8211; ققنوس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/13/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18586</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jun 2022 16:54:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدار دوباره، دو دهه بعد]]></category>
		<category><![CDATA[زر امیر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18579</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های وسترن و تاریخی‌ و ملودرام‌های هالیوودی بوده و بیشتر آن‌ها را در سینما ادئون، در خیابان سعدی تهران نرسیده به چهارراه مخبرالدوله می‌دیده که بسیار نزدیک محل کارش بوده است، حوصله‌اش خیلی زود از دیدن این سریال‌ها سر می‌رود و شروع می‌کند به غرزدن که کارگردان‌ها از بعضی مرغ‌فروش‌های ناتو یاد گرفته‌اند و آب می‌بندند به سریال‌هایشان! سینما ادئون سال ۱۳۷۱ تعطیل و سال ۱۳۸۷ طعمهٔ حریق شد (یا آتش‌اش زدند، چه کسی می‌داند.) و بعد هم تبدیل به انبار شد مثل بسیاری از سینماهای دیگر تهران در آن محدودهٔ شهری. مثل تمام سینماهای لاله‌زار. مثل سینما کریستال نازنین. مثل سینما عصرجدید با آن‌همه خاطره که به‌تازگی پس از سال‌ها تعطیلی، با تغییر کاربری‌اش موافقت شد. بگذریم. این یادداشت در مورد آن سریال آبکی یا سینماهای تعطیل‌شده یا در حال تعطیلی تهران نیست. بلکه در مورد اتفاقاتی است که باعث بر سر زبان افتادن نام سریال «نرگس» حتی در بین کسانی‌که آن را دنبال نمی‌کردند،‌ شد. اتفاق‌هایی که اصلاً خوشایند نبود. ابتدا پوپک گل‌دره بازیگر نقش اصلی سریال در تصادف رانندگی در جادهٔ شمال به کما رفت و چند ماه بعد فوت کرد. ماجرای دوم اما مربوط به یکی از بازیگران فرعی سریال، زهرا امیرابراهیمی بود. فیلمی از رابطهٔ خصوصی این بازیگر با دوست‌پسرش به‌شکل وسیعی در سطح شهرها روی سی‌دی تکثیر و پخش شد. بعد از آنکه میلیون‌ها ایرانی فیلم را از سی‌دی‌فروش سر خیابانشان خریدند و دیدند، پای دستگاه امنیتی و قضایی به ماجرا باز شد و برای امیرابراهیمی و دیگران پروندهٔ قضایی تشکیل دادند. هیچ‌کس نمی‌دانست فیلم را چه کسی پخش کرده است، اما این اتفاق می‌توانست پایانی زودهنگام بر فعالیت‌های بازیگری امیرابراهیمی باشد. کارکردن که سهل است، زندگی‌کردن او در ایران‌ هم امری محال به‌نظر می‌رسید. محتمل‌ترین سناریو برای او این بود که اگر شانس با او همراه باشد و به زندان بلندمدت محکوم نشود، از کشور خارج شود و به‌طور کامل و برای همیشه از صحنهٔ‌ هنر و رسانهٔ ایران حذف شود. برای حکومت، این سناریو مطلوب‌ترین بود؛ با خارج‌شدن او از کشور، خود را از تبعات احتمالی برخورد قضایی با زنی که مورد ظلم قرار گرفته بود و فیلم خصوصی‌اش دزدیده و پخش شده بود، رها می‌کردند و احتمالاً آن فیلم کذایی آخرین تصویری بود که هر ایرانی از او به‌یاد می‌آورد و این‌گونه او درس عبرتی می‌شد برای همهٔ دخترانی که تصمیم می‌گرفتند جور دیگری زندگی کنند و تن به قواعد مزورانهٔ موجود ندهند. اما شرایط به‌گونه‌ای دیگر رقم خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در همین ایام، اتفاق هیجان‌انگیز و البته بحث‌انگیز دیگری، این‌بار در حوزهٔ موسیقی در جریان بود. قطعه‌های موسیقی خواننده‌ای زیرزمینی به‌نام محسن نامجو به‌شکلی مشابه فیلم‌های بازیگر مذکور به‌صورت غیرقانونی دست‌به‌دست و تکثیر می‌شد. اما در این مورد، به‌جای مخاطبان، نوک پیکان انتقاد به‌سمت دم‌ودستگاه سانسور حکومت بود که پنج آلبوم خواننده را در ارشاد نگه داشته بودند و اجازهٔ پخش نمی‌دادند. از آنجا که طرفداران نامجو به‌هر حال به قطعه‌های او دست پیدا می‌کردند، تنها کسی که در این میان متضرر می‌شد، شخص هنرمند و استودیوهای ضبط و تکثیر موسیقی بودند. مثل همیشه به‌نظر می‌رسید هیچ‌کس فکر نمی‌کند که هنرمند بی‌نوا هم باید پولی برای گذران زندگی به‌دست بیاورد و اگر نتواند آن را از طریق کاری که زحمتش را کشیده به‌دست آورد، ظلمی بزرگ و شنیدن آن موسیقی به‌مثابه دزدی است. قطعه‌های موسیقی پست‌مدرن نامجو که از تلفیق تکنیک‌های موسیقی سنتی و راک غربی، شعرهای کلاسیک و نو به‌وجود آمده بود، چنان طناز و دلربا بودند که رنج گوش‌دادن به موسیقی دزدی را بر خود هموار می‌کردیم و آن‌ها را در ماشین و خانه می‌شنیدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در چنین حال‌وهوایی بود که نوروز سال ۸۶ دوباره نام امیرابراهیمی،‌ این‌بار به‌خاطر ویدئویی کاملاً متفاوت بر سر زبان‌ها افتاد. سایت مجلهٔ اینترنتی «تهران اونیو» (Tehran Avenue)</span><span style="font-weight: 400;"> که در آخرین سال‌های دولت سیدمحمد خاتمی نقش مهمی در معرفی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ایرانی داشت، ویدئو کلیپ «زلف بر باد» را با صدای محسن نامجو و حضور امیرابراهیمی،‌ به‌عنوان هدیهٔ نوروزی روی وبسایت خود قرار داد. چیزی نگذشت که ویدئو بسیار محبوب شد و به‌طور گسترده در اینترنت پخش و دیده شد. ویدئو هیچ تیتراژ و شناسنامه‌ای نداشت. ابتدای کلیپ فقط نام اثر و خواننده و سال تولید به میلادی بود، اما معلوم نبود کارگردان و دیگر عوامل چه کسانی‌اند. ویدئو با استفادهٔ هوشمندانه از تدوین مقطع و دیزالو به‌گونه‌ای ساخته شده بود که انگار عکس‌های متناوبی از امیرابراهیمی پشت سر هم قرار گرفته‌اند. تدوین این نما-عکس‌ها با «دل اِی دل ای» کردن‌های ابتدای ترانه و ریتم آهنگ هماهنگ شده بود. امیرابراهیمی روی بام دست‌هایش را مثل بال پرنده باز کرده بود و رها و آزاد به‌نظر می‌رسید و انگار می‌خواست پرواز کند. کلیپ پر است از جزئیات زیبای شاعرانه از او و بدنش. از انگشت‌ها که در هم حلقه شده‌اند، از پاهای آویخته از هرهٔ بام که سرخوشانه تاب می‌خورند، از خرامیدن او با چتر زیر باران،‌ کلوزآپ‌های فراوان از چشم‌ها، لب‌ها و صورت، از نوشیدن قهوه و نوشتن در اتاقی که بر دیوارش پوستری از گیلبرت و جورج (Gilbert &amp; George)</span><span style="font-weight: 400;">،‌ هنرمندان پست‌مدرن بریتانیایی، آویخته است. ویدئو کلیپ پاسخی هنرمندانه و شاعرانه به ویدئوی خصوصی دزدیده‌شده بود. ترانه به او نهیب می‌زد که «شهرهٔ شهر» و «شمع هر جمع» نشود و «زلف بر باد» ندهد. اما او بی‌خیال و سرخوش،‌ با ریتم آهنگ سر می‌جنباند و بی‌توجه به این هشدارها، آرام و مطمئن به‌نظر می‌رسید و اصلاً شبیه کسی نبود که قرار است در پیلهٔ تنهایی خود برای همیشه فراموش شود. ویدئو کلیپ آن‌قدر محبوب شد که سال بعد سایت تهران اونیو کلیپی مشابه، این‌بار با ترانهٔ «سحر» اثر سهیل نفیسی براساس شعر اخوان ثالث و با حضور سحر دولتشاهی منتشر کرد. اما ویدئوی جدید هیچ‌وقت موفقیت ویدئو قبلی را به‌همراه نداشت. سایت ایران اونیو همانند بسیاری حرکت‌های خودجوش و غیردولتی فرهنگی، تعطیل شد و هیچ نشانی از آن در اینترنت نیست. محسن نامجو هم اعلام کرد که روحش از ساخت این کلیپ با این بازیگر با خبر نبوده است و ویدئو را یکی از دوستانش با نیت خیرخواهانه بدون نظر او ساخته است. نامجو نگران بود که پخش ویدئو، مسئلهٔ مجوز به آلبوم‌هایش را که هنوز امیدوار به پخش آن‌ها در ایران بود، با مشکل بیشتر مواجه کند. وقتی برای نوشتن این یادداشت به‌دنبال ویدئو کلیپ «زلف بر باد» می‌گشتم، <a href="https://www.youtube.com/watch?v=JxNz1yDWtzg" target="_blank" rel="noopener">چند نسخهٔ کم‌کیفیت</a> از آن را در یوتیوب یافتم، اما نسخهٔ خوبی از آن در دسترس نیست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی مجبور به ترک ایران شد. در فرانسه اقامت گزید و در آنجا کار می‌کرد، اما برای بیش از یک دهه خبر زیادی از او نبود تا اینکه دو سال پیش، سیزده سال پس از خروجش از ایران، با شرکت در برنامهٔ «چندشنبه با سینا» و صحبت از زندگی‌اش در غربت و به‌خصوص نام‌بردن از کسی که ویدئو خصوصی‌اش را پخش کرده بود، خبرساز شد. درست یادم است که آن مصاحبه برای من بسیار تکان‌دهنده بود از آن جهت که مجید بهرامی، بازیگر تئاتری که مسبب پخش فیلم بود، را به‌خوبی می‌شناختم. بهرامی یکی از محبوب‌ترین بازیگران تئاترهای فیزیکال ایرانی بود و اجراهای او در کارهای گروه «نرگس سیاه» به کارگردانی حامد محمدطاهری به اتفاقی جدید در تئاتر ایرانی دههٔ هفتاد و هشتاد تبدیل شد. بازی او به‌همراه عاطفه تهرانی در اجراهای «سیاها» و «خانه در گذشتهٔ ماست»، خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی بودند. شاید به‌همین دلیل بود که وقتی بهرامی سال ۱۳۹۳ بعد از پنج سال مبارزه با سرطان، فوت کرد، گروه کثیری برای خداحافظی و تشییع جنازه‌اش به تئاتر شهر آمدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی در تمام این سال‌ها نشان داده که استعداد خاصی در به چالش‌کشیدن معیارهای اخلاقی و عرفی جامعهٔ ایرانی دارد. با اعلام اینکه خود را قربانی نمی‌بیند و با برگشتن به زندگی بعد از انتشار فیلم خصوصی‌اش، عذاب وجدان و احساس گناهی که جامعهٔ سنتی ایران سعی می‌کرد بابت گرفتن آن فیلم به او منتقل کند، به خودش بازمی‌گرداند که آن فیلم را بدون اجازه دیده است. و حالا با نام بردن از مجید بهرامی و اعلام آنکه تمام این سال‌ها به‌خاطر بیماری او و برای آنکه دوست نداشته در راه درمانش سنگی بیندازد، نامی از او نبرده، تمام ما را که برای مرگ بهرامی اشک ریخته بودیم، به چالش می‌کشید. و سؤالی که این سال‌ها با انتشار روزبه‌روز مسائل اخلاقی مربوط به هنرمندان مطرح می‌شود،‌ پررنگ کرد. آیا باید اثر هنری را از شخصیت و منش اخلاقی هنرمند جدا کنیم یا اثر هنرمندی که به دیگران آسیب رسانده است، باید بایکوت و آن هنرمند منزوی شود. آیا بعد از اتهام‌های آزارهای جنسی به محسن نامجو، باید از خود بابت دوست‌داشتن ترانه‌هایش و رفتن به کنسرت‌هایش شرمنده باشیم یا خیر. سؤالی که پاسخ ساده و سرراستی برای من ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این روزها نام امیرابراهیمی به‌خاطر برنده‌شدن‌اش به‌عنوان بهترین بازیگر نقش اول زن در جشنوارهٔ فیلم کن در فیلم «عنکبوت مقدس» دوباره بر سر زبان‌ها افتاده است. او که در تمام این سال‌ها با سماجتی مثال‌زدنی در عین حال که منکر صدمات روحی و روانی اتفاقی که برایش افتاده، نشد، جنگید و همانند دختر بی‌پروای روی بام کلیپ «زلف بر باد» رو به‌سوی افق‌های باز داشت، در مصاحبه‌ای که اخیراً بعد از دریافت جایزه با بی‌بی‌سی فارسی انجام داده، می‌گوید </span><i><span style="font-weight: 400;">به‌دلیل ضربه روحی‌ای که به او وارد شده، در این سال‌ها بسیار آزرده بود و «ترومای این داستان که برابر با ترومای تجاوز هزاران باره است» سال‌ها با او بوده، اما «نیمهٔ پر لیوان» را دیده به‌جای آنکه بخواهد فکر کند دارد «فداکاری» می‌کند یا صرفاً خود را «قربانی» بداند، سعی کرده که «از گذشته عبور» کند و «زندگی را از نو» بسازد.</span></i><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی این‌بار با بازی در فیلمی که به‌نظر می‌رسد بخشی از عقاید متحجرین مذهبی را مورد انتقاد قرار داده، دوباره جامعهٔ‌ ایران را به‌ چالش کشیده است تا جایی که نهادها و نیروهای تندرو حتی قبل از اکران عمومی و تماشای فیلم و تنها با توسل به فریمی از تیزر تبلیغاتی آن، هجمهٔ گسترده‌ای را بر علیه فیلم شروع کرده‌اند. باید منتظر بود و دید جامعهٔ ایرانی این‌بار چطور با این چالش جدید برخورد می‌کند. اما آنچه مسلم است، زر یا زهرا یا زری امیرابراهیمی، با فراموشی در جامعهٔ ایرانی فاصلهٔ فراوانی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خرداد ۱۴۰۱</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18579</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 03:09:57 by W3 Total Cache
-->