رؤیا محتشمی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/رؤیا-محتشمی/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Fri, 09 Feb 2024 04:30:08 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 رؤیا محتشمی بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/رؤیا-محتشمی/ 32 32 107786100 ایران پس از مهسا – خانوادهٔ مولوی https://media.hamyaari.ca/2024/02/08/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c/ https://media.hamyaari.ca/2024/02/08/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c/#respond Fri, 09 Feb 2024 04:30:08 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22335 نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ برای من به‌عنوان یک وکیل حقوق بشری، آسان نبود دیدن آن‌همه ظلمی که بر خانوادهٔ مولوی رفت. وقتی می‌گویم خانواده، منظورم چهار انسانِ‌ هم‌سرنوشت و متصل‌به‌هم است. علی را که دستگیر کردند، فقط بیست‌ و سه‌ ساله بود. در پرس‌وجویی سرسری از اهالی محل، دربان مسجد گفته بود به علی می‌خورد مجاهد باشد! تا زمانی که به‌جرم عضویت در سازمان مجاهدین خلق گلوله‌بارانش کردند و بعدتر از آن هم...

نوشته ایران پس از مهسا – خانوادهٔ مولوی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ

برای من به‌عنوان یک وکیل حقوق بشری، آسان نبود دیدن آن‌همه ظلمی که بر خانوادهٔ مولوی رفت. وقتی می‌گویم خانواده، منظورم چهار انسانِ‌ هم‌سرنوشت و متصل‌به‌هم است. علی را که دستگیر کردند، فقط بیست‌ و سه‌ ساله بود. در پرس‌وجویی سرسری از اهالی محل، دربان مسجد گفته بود به علی می‌خورد مجاهد باشد! تا زمانی که به‌جرم عضویت در سازمان مجاهدین خلق گلوله‌بارانش کردند و بعدتر از آن هم کسی نفهمید تنها گرایش سیاسی او تمایلاتی شخصی به مارکسیسم بود‌ه است و گاه‌گاهی خواندن اعلامیه‌هایی که از سازمان فداییان به دستش می‌رسید و یافتن فقط یکی از آن‌ها در خانه، مصداق اثبات همهٔ جرم‌های بعدی‌ای شد که بر او بستند.

بعد از دستگیری علی بود که زندگی همهٔ‌ اعضای خانوادهٔ مولوی به سمت‌وسوی دیگری کشانده شد. همسرش، مهناز، هیچ راهی برای نجات علی پیدا نکرد، حتی از متوسل‌شدن به خانواده‌های زندانی‌های سیاسی آن‌سوی مرز هم چاره‌ای حاصل نیامد. دیوارهای اوین آن‌چنان پولادین بودند که نه صدای ضجهٔ خانواده‌ها به گوش زندانبان‌ها می‌رسید و نه فریاد زندانی‌ها به گوش خانواده‌هایی که هرروز مقابل درِ زندان می‌ایستادند به‌انتظار دیدن فهرست‌هایی که غروب‌به‌غروب اعلام می‌شد؛ درست وقتی خورشیدِ خون‌گرفته از پشت دماوند بالا می‌آمد، آن پیرمردِ چشم‌سرخ، با احتیاط لای باریک دروازهٔ زندان را باز می‌کرد، جوری که هیچ‌چیز از درز آن قابل‌دیدن نباشد و لیست را می‌داد دست سرباز نوجوانی که هنوز خطِ رستنگاه بالای لبش حتی به سبزی نمی‌زد. پسرک، کلاشینکف را می‌گذاشت لای دوزانو و برگه را می‌آورد بالا، چشم‌هایش را ریز می‌کرد روی کلمات، اول نامِ دخترها را می‌خواند، پس از هر نام، فریاد یکی از حاضران، غروب را می‌شکافت و گویی در تمام شهر منعکس می‌شد. گاهی هم در سکوت مطلق، آدم‌ها یکی پس از دیگری بر زانو می‌غلطیدند و گاه حتی دیگر بر نمی‌خاستند.

یکی از همان روزها بود که مهناز، غذای رادوین و روشنک را داد و هم‌زمان تلویزیون را روشن کرد. هر دو خردسال بودند، دوقلوهایی نه‌چندان شبیه به‌هم که درست همان شب دستگیریِ علی، طی زایمان نورسی که مهناز داشت، به دنیا آمدند. 

پدر و مادر علی، اوایل امید داشتند بعد از چند روز بازجویی و حبس، پسرشان آزاد شود. اما شش ماه گذشته بود و هنوز حتی نمی‌دانستند باید در کدام زندان دنبال بچه‌شان بگردند. چند روزی بود که پچ‌پچ‌ اعدام‌ فله‌ای زندانیان سیاسی دوباره بلند شده بود. تلویزیون هرروز مصاحبه‌های توبهٔ زندانی‌ها را پخش می‌کرد و فردایش جنازه‌ به خانواده‌ها تحویل داده می‌شد، یا فقط خبری می‌دادند مبنی بر آنکه فرد دستگیرشده، دیگر در هیچ‌کجای این جهان نیست و نباید دنبالش بگردند. یکی از همین روزها بود که پس از پخش سریال ساعت نه، ناگهان دوربین از روی دهان مجری بر چهرهٔ کسی چرخید که نام علی مولوی بر بلندگوی روبه‌رویش نصب‌ شده بود. از صورت تکیده و کتف‌های برهم‌آمده و خمیده‌اش به‌زور می‌شد شناختش. ده‌سالی پیرتر شده بود. همهٔ تاب‌وتوانی را که در بدن داشت، جمع کرد تا توانست بگوید:

«من علی مولوی، از رهبران ارشد و سازمانی مجاهدین خلق، شاخهٔ نیروهای مسلح که سال گذشته از طریق حملهٔ وحشیانهٔ منافقین طی عملیات فروغ جاویدان، با اقدام مسلحانه قصد کشتار گستردهٔ مردم شریف ایران را داشتم، طیِ عملیات مرصاد در مرزهای غربی دستگیر شدم و از پیشگاه رهبر عظیم‌الشان انقلاب اسلامی و خداوند متعال تقاضای بخشش… »

مهناز با دهان باز به چهرهٔ غریب و انگار ناشناسی خیره شده بود که سال‌ها با او توی خیابان انقلاب زیر درختان پربرگ دم دانشگاه تهران در آفتاب و باران، از داستان‌های احمد محمود و غزل‌های تازهٔ سیمین بهبهانی حرف زده بودند؛ مردی که دورترین راه از خانه‌اش، کارگاه جوشکاری‌ استادش بود و عصر، به غروب نرسیده پای سفره از خستگی چرت می‌زد. مردی که دست‌کم طی آن سال‌ها که مهناز می‌شناختش و با او زیسته بود، هرگز پایش را از تهران بیرون نگذاشته بود، حالا داشت اعتراف می‌کرد که چند ماه قبل‌ترش اسلام‌آباد را تسخیر کرده و از رهبران جنگ کلاسیک در جنوب و شمال و غرب ایران بوده است. باقی حرف‌هایی را که از تلویزیون سیاه‌وسفید پخش می‌شد، نه مهناز شنید و نه رادوین و روشنک. پدر علی روی کرسی بیهوش شده بود و هرچه مادر تکانش می‌داد، به هوش نمی‌آمد و نیامد. 

مراسم ترحیم هر دو را با هم برگزار کردند، هرچند بردن اسم علی ممنوع بود و جنازه‌ای هم تحویل نداده بودند که تشییعی داشته باشد؛ پنهان از چشم همسایه‌ها توی پستو عکس قاب‌گرفته و دو شمع کنارش بر طاقچه و دو کودکِ انگشت‌به‌دهان زیر طاق در پت‌‌پت کورسوی شمع‌ها. در فاصلهٔ یک سال بعد که مهناز را به‌جرم ارتباط با بهایی‌هایی دستگیر کردند، چراکه به‌اتفاق آن‌ها و دیگر خانواده‌های اعدامیان روزهای دیدار را در خاوران و روی مزارهای ناشناس می‌گذراند، مادر علی هم غمباد گرفت و دق‌مرگ شد. رادوین و روشنک دوسه‌ساله بودند، نگهداری هم‌زمان از دو کودک، برای مادر پیر مهناز بسیار دشوار بود. ماه‌ها هیچ خبری از او نبود، تا روزی که دو پاسدار در خانهٔ استیجاری پیرزن را در جنوب شهر زدند، یک دست لباس گل‌دار چیتِ زمینه‌سیاه مهناز را دادند دستش و گفتند:

« چهارده گلوله خرجِ معدوم کردنش شده. فردا بیایید اجرای احکام، پرداخت کنید و جنازه را تحویل بگیرید.»

خیلی از جنازه‌ها را تحویل ندادند، حتی با اینکه خانواده‌ها به ضجه گفته بودند چند برابر قیمت‌ گلوله‌ها را می‌دهند. بعدها که هر بهار از گورهای دسته‌جمعی خاوران لاله برمی‌خاست، خانوادهٔ اعدام‌شده‌ها مثل گلبرگ شقایق‌های واژگون می‌چرخیدند توی باد، چشم‌هایشان را می‌بستند و سعی می‌کردند حس کنند قلبشان به کدام سو می‌کشاندشان. همان‌جا می‌نشستند و بر زمینِ گمنام جنازه‌ای که فرض می‌کردند فرزندانشان است، زار می‌زدند.

روزی که نوجوان پاسدار دیگری، وصیت‌نامهٔ مهناز را برد درِ خانهٔ مادر پیرش، پارچه‌ای سیاه بر سر در خانه نصب بود. وصیت‌نامه را از لای در هل داد داخل و گاز موتور را گرفت. من، پانزده سال بعد روشنک را دیدم. از خانهٔ قاضی دادگاه انقلاب فرار کرده بود. قاضی معروف به جلاد خاوران، که بعد از سپرده‌شدن او و رادوین به بهزیستی، سرپرستی روشنک را به عهده گرفته بود. روشنک می‌گفت از سرگذشت رادوین هیچ خبری ندارد. یکی از زن‌های چپ‌گرای بهزیستی که دانسته بود رادوین و روشنک را سپاه به بهزیستی آورده است، پیِ ماجرایشان را گرفته بود و همان هفت‌هشت‌سالگی که روشنک را به کلفتی خانهٔ قاضی بردند، چیزهایی از او شنیده بود. بعدها که ما رد خانوادهٔ او را پی گرفتیم، جز روایت‌هایی از اقوام دور و خبرهایی ضدونقیض مبنی بر انتقال شبانهٔ رادوین به‌ جایی نامعلوم از سوی نیروهای بسیج، چیزی دست ما را نگرفت. همهٔ هم‌وغم من شده بود پیدا کردن راهی برای خارج‌کردن روشنک از ایران. روزی که بردمش خاوران، ناباورانه به ردیف‌های سیمانیِ یک‌دست خیره شد و پرسید: «منافق‌ها را اینجا کاشته‌اند؟»

با گلویی سنگ‌شده گفتم: «منافق چیه عزیزدل؟ پدر و مادرت و جوون‌های بی‌گناه اینجا هستند. همه مظلومانه اعدام شده‌اند.»

چیزی نگفت. مردمک‌های کنجکاوش را روی تمام دشت خاوران چرخاند. کیف پارچه‌ای‌اش را باز کرد، تکه‌کاغذی درآورد و نشست روی یکی از سکوها. اشک‌هایش فروریختند و لب‌هایش شروع کردند به تکان‌خوردن. نزدیک‌تر که رفتم نگاهی به کاغذ توی دستش انداختم. بالای برگه، بزرگ نوشته شده بود: زیارت عاشورا!

نفسم را فرو دادم و پرسیدم: «به مذهب اعتقاد داری؟»

برگه توی دستش سست شد. لب‌هایش را به یک‌طرف گرداند و مردد گفت: «نمی دونم، اینو خانم‌جان داده. می‌گه خوبه برای شهیدا بخونیمش.» 

از گوشه‌ای از قبرستان صدای زیبا و گریان زنی ترانهٔ آفتابکاران را به لحنی محزون و عاشقانه زمزمه می‌کرد.

– چرا از اون خونه فرار کردی، روشنک جان؟

چشم‌های عسلیِ‌ خیسش را از روی کاغذ بلند کرد. در ابروهایش اخمی بود شبیه عزمی راسخ و خشمی وصف‌ناشدنی. برگه را سراند توی کیف و با صدایی پر از بغض اما قوی و جان‌دار که نشان از تصمیمی تزلزل ناپذیر داشت، گفت: «هر شب که آقا یواشکی، دور از چشم خانم‌جان می‌خزید توی اتاقم، می‌گفت تو حرومزاده‌ای!»

نوشته ایران پس از مهسا – خانوادهٔ مولوی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/02/08/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c/feed/ 0 22335
ایران پس از مهسا – رؤیا محتشمی، نماد دلاوری و زیبایی نسل نوین زنان ایران https://media.hamyaari.ca/2024/01/22/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b4%d9%85%db%8c%d8%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%84%d8%a7/ https://media.hamyaari.ca/2024/01/22/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b4%d9%85%db%8c%d8%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%84%d8%a7/#respond Tue, 23 Jan 2024 02:46:16 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22258 نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ پیراهن قرمز و دامن سیاه به تن داشت؛ رنگ‌هایی نماد خون و عزا. با جوراب‌هایی پارازین که ساق پاهای تراشیده‌اش را نشان می‌داد. اندامی ترکه‌ای و استوار که در زمستانی برگ‌ریز رو به انتهای کوچه با گیسوانی افراشته و قامتی رها قدم بر می‌داشت. تصویر که در فضای مجازی منتشر شد، امواجی از بهت و تحسین و ناباوری برانگیخت. عده‌ای ظهور چنین پدیده‌ای را غیرممکن دانستند؛ گفتند باید فتوشاپ...

نوشته ایران پس از مهسا – رؤیا محتشمی، نماد دلاوری و زیبایی نسل نوین زنان ایران اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ

پیراهن قرمز و دامن سیاه به تن داشت؛ رنگ‌هایی نماد خون و عزا. با جوراب‌هایی پارازین که ساق پاهای تراشیده‌اش را نشان می‌داد. اندامی ترکه‌ای و استوار که در زمستانی برگ‌ریز رو به انتهای کوچه با گیسوانی افراشته و قامتی رها قدم بر می‌داشت. تصویر که در فضای مجازی منتشر شد، امواجی از بهت و تحسین و ناباوری برانگیخت. عده‌ای ظهور چنین پدیده‌ای را غیرممکن دانستند؛ گفتند باید فتوشاپ باشد. تعدادی پلک‌هایشان را بر هم فشردند و دوباره گشودند و باز به رؤیایی برآمده از چهل سال سرکوب خیره ماندند و کسانی هم بلوز و دامن‌هایشان را از قعر پستوها بر تن کردند و به قلب کوچه‌ها زدند. خیابان‌های ایران دهه‌ها بود جز زنانی پوشیده در تن‌پوش‌های اسلامی، چادر، مانتو و روسری، کمتر شمایل زنانه‌ای به خود دیده بود. 

شب‌ها و روزهای مهسا/ژینا امینی بود. زمستان ایرانِ ۱۴۰۱. جوان‌ها از هر نسل و گروهی یا در خانه توییت و هشتگ می‌زدند، یا در خیابان‌ها و زندان‌ها شعار «زن، زندگی، آزادی» سر می‌دادند. ایران، آمیخته‌ای از خشم و بهت بود. مهسا امینی، دختر ۲۲ ساله‌ای که از شهر سقز برای گردش به تهران سری زده بود، با ضربات مأمورهای امنیتی کشته شده و سیل خروشان مردم به خون‌خواهی برخاسته بود. زنان به‌نشانهٔ دادخواهی گیسوهایشان را قیچی می‌کردند و چون سرنیزه‌های آتشینِ آزادی‌خواهی به دست باد می‌سپردند تا به چشمِ کورِ شب‌پرستان فرو کند. روسری پس از روسری به شعله‌های نابودی سپرده می‌شد و هر طرهٔ مویی که در ظلماتِ فقه و شرع و مجازات‌های اسلامی جرقه می‌زد، خرمنی پوشالی از جهالت و سنت‌های قانونی‌شدهٔ جمهوری اسلامی را دود می‌کرد و به عدم می‌فرستاد.

رؤیا محتشمی یکی از این زن‌ها بود. هم‌زمان با سخنرانی علی خامنه‌ای که در آن گفته بود «کشف حجاب، یک حرام سیاسی و دینی است»، با حجاب اختیاری در معابر عمومی حاضر شد. اتهام حضور در معابر بدون حجاب شرعی و روزها در بازداشت‌بودنِ رؤیا اما قاضی دادگاه انقلاب را راضی نمی‌کرد. «تبلیغ علیه نظام، جریحه‌دارکردن عفت عمومی، تولید محتوای مبتذل و تشویق مردم به فساد» هم به اتهامات او اضافه و  ۱۳ سال و ۹ ماه حبس، پرداخت یک میلیون و ۲۵۰ هزار تومان جزای نقدی و ۷۴ ضربه شلاق محکومیت برای او صادر شد.

در میان این‌همه اما شلاق، شکلی از عذاب محکومان است که مانند سنگسار، قصاص، قطع اعضای بدن و غیره بر تن افراد وارد می‌شود تا با اعمال شکنجه، مجازات‌های تنبیهی یا مرگ را با فجیع‌ترین آسیب‌های روحی، جسمی و اجتماعی همراه کند.

امروزه این نوع مجازات‌ها به‌دلیل غیرانسانی و بی‌نتیجه‌بودن از لحاظ بازدارندگی، در بسیاری از کشورهای جهان برچیده شده، اما هنوز در ایران تحت عنوان حد شرعی و با استناد به برخی مفاد فقه اسلامی اجرا می‌شود که البته محل بحث بسیاری از مراجع تقلید است.

تنبیه و کیفرهای بدنی در طول تاریخ از جانب حاکمان و صاحبان قدرت برای ارعاب و تحقیر استفاده می‌شده است. پرواضح است که به‌گواه همین تاریخ چنین مجازات‌هایی تا امروز نتوانسته‌اند هیچ هدفی را به‌طور پایدار برای هیچ مستبدی محقق کنند. چنانچه در همین تراژدی اخیر دیدیم هنگامی‌که رؤیا محتشمی با علنی‌کردن شیوهٔ مواجه‌اش با تازیانه‌ها، شکلی شگرف از استقامت و شهامت زنان ایرانی را بدل به الگویی به‌یادماندنی از آزادی‌خواهی عملی کرد، واکنش‌های شایان‌توجهی را حتی از سوی زنان متشرع برانگیخت. زنانی در اعتراض به اجرای چنین حکمی چادر از سر افکندند و شهین‌دخت ملاوردی، حقوقدان و از اعضای دولت حسن روحانی، در مصاحبه‌ای از خشم و نفرت جامعه نسبت به زنان چادری سخن راند و گفت: «با این شیوه‌ها، رفتارها و برخوردها حتی یک نفر محجبه نمی‌شود.»

شلاق‌زدن زنان و مردان در ایران همواره به‌بهانه‌های مختلف، در ملأعام یا در خفاهای مخوف انجام شده است، چه به‌عنوان ابزاری برای کسب اطلاعات یا اعتراف‌ اجباری از زندانی‌ها، چه حتی برای مجبور‌کردن زندانیانی با عقاید مخالف به نماز و قرآن خواندن، و چه تحت عنوان مجازات‌های اسلامی برای اتهام‌هایی نظیر زنا یا تبعیت‌نکردن از دستورهای دین اسلام. تعیین تعداد و شدت این ضربات را تحت عنوان تعزیر بر عهدهٔ قاضی‌های دادگاه گذاشته‌اند. علی‌رغم ممنوع‌بودن شکنجه در قانون اساسی، قضات دادگاه‌های انقلاب، کسانی مانند محمدی گیلانی، موسوی تبریزی، ری‌شهری، لاجوردی، مقیسه، صلواتی و ایمان افشاری از چنین اختیاراتی برای صدور احکام در چهار دههٔ اخیر به‌طور گسترده استفاده کرده‌اند. در روزهای اخیر و پس از شدت‌گرفتن واکنش‌ها به اجرای حکم شلاق رؤیا محتشمی، کماکان به زندانیان سیاسی شهیر بسیاری عیناً مجازات ۷۴ ضربه شلاق ابلاغ شده است؛ مجازاتی که به شکنجه تحت عنوان «تعزیر» حق اجرای قانونی و قضایی بخشیده است. این تعزیر به‌لحاظ شرعی در قانون مجازات اسلامی بر کودکان هم می‌تواند روا شود. به‌این معنی که اگر کودکی از قوانین شرع تبعیت نکرد، می‌تواند مشمول انواع شکنجه‌های قانونی شود. ازجمله کسانی که در روزهای اخیر این حکم را دریافت کردند، نرگس محمدی (برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل)، منوچهر بختیاری (از پدران دادخواه) و مهدی یراحی (خواننده و هنرمند) هستند.

حکم شلاق، شناعتی است که عموماً بدون درنظرگرفتن توان جسمی و روحی محکومان بر آن‌ها وارد می‌شود، چنانچه در طول سال‌های حکومت جمهوری اسلامی ایران گزارش‌های بسیاری از مرگ زندانیان زیر ضربات شلاق، باتوم، شوکر یا حملات این‌چنینی منتشر شده است.

رؤیا محتشمی اما زنی است که با آغوش باز به بزنگاه تحقیر این جریمه‎های عصر برده‌داری و دوران تفتیش عقاید قرون وسطی رفت. هنگامی‌که ضربات تازیانه را بر جسم ظریف و زیبایش تاب می‌آورد سرود «زن، زندگی، آزادی» را به آوازی زنانه در دهان سیاه‌چال طنین‌انداز کرد. در دادگاه و هنگام اجرای حکم، همچنان حاضر نشد حجاب اجباری بر سر بگذارد و آشکارا به اصحاب حبس و تأدیب و عِقاب نشان داد که این مجازات‌ها دیگر هیچ فایده‌ای ندارند جز اینکه علیه خود نیروهای قهری نظام عمل کنند.

پس از انتشار روایت محتشمی، زنان دیگری نیز به نشر تجربه‌های مشابه خود از تحمل چنین مجازات‌هایی پرداختند. روایت‌هایی که سال‌ها در کنج سینه و روان زنان و مردان ایرانی محبوس مانده بود. روایت‌هایی که از زندان‌های مهیب دههٔ ۶۰ به امروز رسیده است، همه گویای شدت قساوت متولیان، از اعمال کیفرهایی است که دستور حتی نحوهٔ اجرای آن مستقیماً از مقام‌های مافوق تفویض می‌شده است. حقایقی که به‌دلیل اختناق مرگ‌بار فضای سیاسی عموماً در داخل کشور مسکوت می‌مانند. البته حکومت توانسته بود این فشارها را در لایه‌های اجتماعی و فرهنگی عامهٔ مردم نیز تا حدی جامعه‌پذیر کند. در بسیاری از شهرهای ایران هنگامی که زنی شلاق می‌خورد، برای همیشه از پذیرش احترام اجتماعی و گاه خانوادگی محروم می‌ماند. زیرا شلاق مساوی مهر تأییدی بود بر فساد اخلاقی زن یا مرد. امروز اما همین تلقی‌ها هم صورتی دیگرگونه یافته است. زنان و مردانی که قهرمانانه به تازیانه‌ها و ترس‌ها نه می‌گویند، جنایت‌ها و فجایع را افشا می‌کنند و بر بنیاد ترس، که نه‌تنها ریشهٔ همهٔ این رفتارهای سبوعانه که بندنافِ زنده‌نگاه‌داشتن سیطره‌ٔ نظام‌های دیکتاتوری و استبدادی است، چنان می‌تازند که نه‌تنها نظام حاکم که کل شالودهٔ تاریخ مردسالاری به لرزه و احتضار بیفتد. چنانچه خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ایران به فاصلهٔ چند ماه توانست عمده مظاهر فرهنگ و سنت‌هایی را که حکومت جمهوری اسلامی با استفاده از کلیه‌ٔ امکانات قهری و قانونی، دستگاه‌های عریض و طویل آموزش و پرورش، صدا و سیما، وزارت ارشاد و اطلاعات و بسیج مساجد و منبرهای پرتریبون آخوندی و امثالهم نهادینه کند، چنان در هم بشکند که علی‌رغم همهٔ بگیر و بندها، شماتت‌ها و خشونت‌ها، اکنون سیمای شهرهای ایران روز و شب به زیبایی و شجاعت از محاق بیرون‌زدهٔ زنان، آذینِ دمادم می‌بندد.

نوشته ایران پس از مهسا – رؤیا محتشمی، نماد دلاوری و زیبایی نسل نوین زنان ایران اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/01/22/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b4%d9%85%db%8c%d8%8c-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%84%d8%a7/feed/ 0 22258