<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/دیدار-دوباره،-دو-دهه-بعد/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 11 Jun 2022 16:54:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/دیدار-دوباره،-دو-دهه-بعد/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jun 2022 16:54:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدار دوباره، دو دهه بعد]]></category>
		<category><![CDATA[زر امیر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18579</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های وسترن و تاریخی‌ و ملودرام‌های هالیوودی بوده و بیشتر آن‌ها را در سینما ادئون، در خیابان سعدی تهران نرسیده به چهارراه مخبرالدوله می‌دیده که بسیار نزدیک محل کارش بوده است، حوصله‌اش خیلی زود از دیدن این سریال‌ها سر می‌رود و شروع می‌کند به غرزدن که کارگردان‌ها از بعضی مرغ‌فروش‌های ناتو یاد گرفته‌اند و آب می‌بندند به سریال‌هایشان! سینما ادئون سال ۱۳۷۱ تعطیل و سال ۱۳۸۷ طعمهٔ حریق شد (یا آتش‌اش زدند، چه کسی می‌داند.) و بعد هم تبدیل به انبار شد مثل بسیاری از سینماهای دیگر تهران در آن محدودهٔ شهری. مثل تمام سینماهای لاله‌زار. مثل سینما کریستال نازنین. مثل سینما عصرجدید با آن‌همه خاطره که به‌تازگی پس از سال‌ها تعطیلی، با تغییر کاربری‌اش موافقت شد. بگذریم. این یادداشت در مورد آن سریال آبکی یا سینماهای تعطیل‌شده یا در حال تعطیلی تهران نیست. بلکه در مورد اتفاقاتی است که باعث بر سر زبان افتادن نام سریال «نرگس» حتی در بین کسانی‌که آن را دنبال نمی‌کردند،‌ شد. اتفاق‌هایی که اصلاً خوشایند نبود. ابتدا پوپک گل‌دره بازیگر نقش اصلی سریال در تصادف رانندگی در جادهٔ شمال به کما رفت و چند ماه بعد فوت کرد. ماجرای دوم اما مربوط به یکی از بازیگران فرعی سریال، زهرا امیرابراهیمی بود. فیلمی از رابطهٔ خصوصی این بازیگر با دوست‌پسرش به‌شکل وسیعی در سطح شهرها روی سی‌دی تکثیر و پخش شد. بعد از آنکه میلیون‌ها ایرانی فیلم را از سی‌دی‌فروش سر خیابانشان خریدند و دیدند، پای دستگاه امنیتی و قضایی به ماجرا باز شد و برای امیرابراهیمی و دیگران پروندهٔ قضایی تشکیل دادند. هیچ‌کس نمی‌دانست فیلم را چه کسی پخش کرده است، اما این اتفاق می‌توانست پایانی زودهنگام بر فعالیت‌های بازیگری امیرابراهیمی باشد. کارکردن که سهل است، زندگی‌کردن او در ایران‌ هم امری محال به‌نظر می‌رسید. محتمل‌ترین سناریو برای او این بود که اگر شانس با او همراه باشد و به زندان بلندمدت محکوم نشود، از کشور خارج شود و به‌طور کامل و برای همیشه از صحنهٔ‌ هنر و رسانهٔ ایران حذف شود. برای حکومت، این سناریو مطلوب‌ترین بود؛ با خارج‌شدن او از کشور، خود را از تبعات احتمالی برخورد قضایی با زنی که مورد ظلم قرار گرفته بود و فیلم خصوصی‌اش دزدیده و پخش شده بود، رها می‌کردند و احتمالاً آن فیلم کذایی آخرین تصویری بود که هر ایرانی از او به‌یاد می‌آورد و این‌گونه او درس عبرتی می‌شد برای همهٔ دخترانی که تصمیم می‌گرفتند جور دیگری زندگی کنند و تن به قواعد مزورانهٔ موجود ندهند. اما شرایط به‌گونه‌ای دیگر رقم خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در همین ایام، اتفاق هیجان‌انگیز و البته بحث‌انگیز دیگری، این‌بار در حوزهٔ موسیقی در جریان بود. قطعه‌های موسیقی خواننده‌ای زیرزمینی به‌نام محسن نامجو به‌شکلی مشابه فیلم‌های بازیگر مذکور به‌صورت غیرقانونی دست‌به‌دست و تکثیر می‌شد. اما در این مورد، به‌جای مخاطبان، نوک پیکان انتقاد به‌سمت دم‌ودستگاه سانسور حکومت بود که پنج آلبوم خواننده را در ارشاد نگه داشته بودند و اجازهٔ پخش نمی‌دادند. از آنجا که طرفداران نامجو به‌هر حال به قطعه‌های او دست پیدا می‌کردند، تنها کسی که در این میان متضرر می‌شد، شخص هنرمند و استودیوهای ضبط و تکثیر موسیقی بودند. مثل همیشه به‌نظر می‌رسید هیچ‌کس فکر نمی‌کند که هنرمند بی‌نوا هم باید پولی برای گذران زندگی به‌دست بیاورد و اگر نتواند آن را از طریق کاری که زحمتش را کشیده به‌دست آورد، ظلمی بزرگ و شنیدن آن موسیقی به‌مثابه دزدی است. قطعه‌های موسیقی پست‌مدرن نامجو که از تلفیق تکنیک‌های موسیقی سنتی و راک غربی، شعرهای کلاسیک و نو به‌وجود آمده بود، چنان طناز و دلربا بودند که رنج گوش‌دادن به موسیقی دزدی را بر خود هموار می‌کردیم و آن‌ها را در ماشین و خانه می‌شنیدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در چنین حال‌وهوایی بود که نوروز سال ۸۶ دوباره نام امیرابراهیمی،‌ این‌بار به‌خاطر ویدئویی کاملاً متفاوت بر سر زبان‌ها افتاد. سایت مجلهٔ اینترنتی «تهران اونیو» (Tehran Avenue)</span><span style="font-weight: 400;"> که در آخرین سال‌های دولت سیدمحمد خاتمی نقش مهمی در معرفی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ایرانی داشت، ویدئو کلیپ «زلف بر باد» را با صدای محسن نامجو و حضور امیرابراهیمی،‌ به‌عنوان هدیهٔ نوروزی روی وبسایت خود قرار داد. چیزی نگذشت که ویدئو بسیار محبوب شد و به‌طور گسترده در اینترنت پخش و دیده شد. ویدئو هیچ تیتراژ و شناسنامه‌ای نداشت. ابتدای کلیپ فقط نام اثر و خواننده و سال تولید به میلادی بود، اما معلوم نبود کارگردان و دیگر عوامل چه کسانی‌اند. ویدئو با استفادهٔ هوشمندانه از تدوین مقطع و دیزالو به‌گونه‌ای ساخته شده بود که انگار عکس‌های متناوبی از امیرابراهیمی پشت سر هم قرار گرفته‌اند. تدوین این نما-عکس‌ها با «دل اِی دل ای» کردن‌های ابتدای ترانه و ریتم آهنگ هماهنگ شده بود. امیرابراهیمی روی بام دست‌هایش را مثل بال پرنده باز کرده بود و رها و آزاد به‌نظر می‌رسید و انگار می‌خواست پرواز کند. کلیپ پر است از جزئیات زیبای شاعرانه از او و بدنش. از انگشت‌ها که در هم حلقه شده‌اند، از پاهای آویخته از هرهٔ بام که سرخوشانه تاب می‌خورند، از خرامیدن او با چتر زیر باران،‌ کلوزآپ‌های فراوان از چشم‌ها، لب‌ها و صورت، از نوشیدن قهوه و نوشتن در اتاقی که بر دیوارش پوستری از گیلبرت و جورج (Gilbert &amp; George)</span><span style="font-weight: 400;">،‌ هنرمندان پست‌مدرن بریتانیایی، آویخته است. ویدئو کلیپ پاسخی هنرمندانه و شاعرانه به ویدئوی خصوصی دزدیده‌شده بود. ترانه به او نهیب می‌زد که «شهرهٔ شهر» و «شمع هر جمع» نشود و «زلف بر باد» ندهد. اما او بی‌خیال و سرخوش،‌ با ریتم آهنگ سر می‌جنباند و بی‌توجه به این هشدارها، آرام و مطمئن به‌نظر می‌رسید و اصلاً شبیه کسی نبود که قرار است در پیلهٔ تنهایی خود برای همیشه فراموش شود. ویدئو کلیپ آن‌قدر محبوب شد که سال بعد سایت تهران اونیو کلیپی مشابه، این‌بار با ترانهٔ «سحر» اثر سهیل نفیسی براساس شعر اخوان ثالث و با حضور سحر دولتشاهی منتشر کرد. اما ویدئوی جدید هیچ‌وقت موفقیت ویدئو قبلی را به‌همراه نداشت. سایت ایران اونیو همانند بسیاری حرکت‌های خودجوش و غیردولتی فرهنگی، تعطیل شد و هیچ نشانی از آن در اینترنت نیست. محسن نامجو هم اعلام کرد که روحش از ساخت این کلیپ با این بازیگر با خبر نبوده است و ویدئو را یکی از دوستانش با نیت خیرخواهانه بدون نظر او ساخته است. نامجو نگران بود که پخش ویدئو، مسئلهٔ مجوز به آلبوم‌هایش را که هنوز امیدوار به پخش آن‌ها در ایران بود، با مشکل بیشتر مواجه کند. وقتی برای نوشتن این یادداشت به‌دنبال ویدئو کلیپ «زلف بر باد» می‌گشتم، <a href="https://www.youtube.com/watch?v=JxNz1yDWtzg" target="_blank" rel="noopener">چند نسخهٔ کم‌کیفیت</a> از آن را در یوتیوب یافتم، اما نسخهٔ خوبی از آن در دسترس نیست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی مجبور به ترک ایران شد. در فرانسه اقامت گزید و در آنجا کار می‌کرد، اما برای بیش از یک دهه خبر زیادی از او نبود تا اینکه دو سال پیش، سیزده سال پس از خروجش از ایران، با شرکت در برنامهٔ «چندشنبه با سینا» و صحبت از زندگی‌اش در غربت و به‌خصوص نام‌بردن از کسی که ویدئو خصوصی‌اش را پخش کرده بود، خبرساز شد. درست یادم است که آن مصاحبه برای من بسیار تکان‌دهنده بود از آن جهت که مجید بهرامی، بازیگر تئاتری که مسبب پخش فیلم بود، را به‌خوبی می‌شناختم. بهرامی یکی از محبوب‌ترین بازیگران تئاترهای فیزیکال ایرانی بود و اجراهای او در کارهای گروه «نرگس سیاه» به کارگردانی حامد محمدطاهری به اتفاقی جدید در تئاتر ایرانی دههٔ هفتاد و هشتاد تبدیل شد. بازی او به‌همراه عاطفه تهرانی در اجراهای «سیاها» و «خانه در گذشتهٔ ماست»، خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی بودند. شاید به‌همین دلیل بود که وقتی بهرامی سال ۱۳۹۳ بعد از پنج سال مبارزه با سرطان، فوت کرد، گروه کثیری برای خداحافظی و تشییع جنازه‌اش به تئاتر شهر آمدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی در تمام این سال‌ها نشان داده که استعداد خاصی در به چالش‌کشیدن معیارهای اخلاقی و عرفی جامعهٔ ایرانی دارد. با اعلام اینکه خود را قربانی نمی‌بیند و با برگشتن به زندگی بعد از انتشار فیلم خصوصی‌اش، عذاب وجدان و احساس گناهی که جامعهٔ سنتی ایران سعی می‌کرد بابت گرفتن آن فیلم به او منتقل کند، به خودش بازمی‌گرداند که آن فیلم را بدون اجازه دیده است. و حالا با نام بردن از مجید بهرامی و اعلام آنکه تمام این سال‌ها به‌خاطر بیماری او و برای آنکه دوست نداشته در راه درمانش سنگی بیندازد، نامی از او نبرده، تمام ما را که برای مرگ بهرامی اشک ریخته بودیم، به چالش می‌کشید. و سؤالی که این سال‌ها با انتشار روزبه‌روز مسائل اخلاقی مربوط به هنرمندان مطرح می‌شود،‌ پررنگ کرد. آیا باید اثر هنری را از شخصیت و منش اخلاقی هنرمند جدا کنیم یا اثر هنرمندی که به دیگران آسیب رسانده است، باید بایکوت و آن هنرمند منزوی شود. آیا بعد از اتهام‌های آزارهای جنسی به محسن نامجو، باید از خود بابت دوست‌داشتن ترانه‌هایش و رفتن به کنسرت‌هایش شرمنده باشیم یا خیر. سؤالی که پاسخ ساده و سرراستی برای من ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این روزها نام امیرابراهیمی به‌خاطر برنده‌شدن‌اش به‌عنوان بهترین بازیگر نقش اول زن در جشنوارهٔ فیلم کن در فیلم «عنکبوت مقدس» دوباره بر سر زبان‌ها افتاده است. او که در تمام این سال‌ها با سماجتی مثال‌زدنی در عین حال که منکر صدمات روحی و روانی اتفاقی که برایش افتاده، نشد، جنگید و همانند دختر بی‌پروای روی بام کلیپ «زلف بر باد» رو به‌سوی افق‌های باز داشت، در مصاحبه‌ای که اخیراً بعد از دریافت جایزه با بی‌بی‌سی فارسی انجام داده، می‌گوید </span><i><span style="font-weight: 400;">به‌دلیل ضربه روحی‌ای که به او وارد شده، در این سال‌ها بسیار آزرده بود و «ترومای این داستان که برابر با ترومای تجاوز هزاران باره است» سال‌ها با او بوده، اما «نیمهٔ پر لیوان» را دیده به‌جای آنکه بخواهد فکر کند دارد «فداکاری» می‌کند یا صرفاً خود را «قربانی» بداند، سعی کرده که «از گذشته عبور» کند و «زندگی را از نو» بسازد.</span></i><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی این‌بار با بازی در فیلمی که به‌نظر می‌رسد بخشی از عقاید متحجرین مذهبی را مورد انتقاد قرار داده، دوباره جامعهٔ‌ ایران را به‌ چالش کشیده است تا جایی که نهادها و نیروهای تندرو حتی قبل از اکران عمومی و تماشای فیلم و تنها با توسل به فریمی از تیزر تبلیغاتی آن، هجمهٔ گسترده‌ای را بر علیه فیلم شروع کرده‌اند. باید منتظر بود و دید جامعهٔ ایرانی این‌بار چطور با این چالش جدید برخورد می‌کند. اما آنچه مسلم است، زر یا زهرا یا زری امیرابراهیمی، با فراموشی در جامعهٔ ایرانی فاصلهٔ فراوانی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خرداد ۱۴۰۱</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18579</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Feb 2022 05:33:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدار دوباره، دو دهه بعد]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17765</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور فکرکردن به معنای زندگی و مرگ در چهل و اندی سالگی امر متداولی است؛ مرور خاطرات و حسرت موقعیت‌های ازدست‌رفته و امید برای نوسازی. من هم چندی است به این خودآزاری روی آورده‌ام که زندگی‌ام را بکاوم و ببینم چطور شد که این‌طور شد! به‌خصوص که چرخش‌های عجیبی در زندگی‌ام می‌بینم. من در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمدم و به مدارس مذهبی رفتم و مذهب یگانه‌عامل شکل‌دهی به شخصیتم در کودکی بود....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فکرکردن به معنای زندگی و مرگ در چهل و اندی سالگی امر متداولی است؛ مرور خاطرات و حسرت موقعیت‌های ازدست‌رفته و امید برای نوسازی. من هم چندی است به این خودآزاری روی آورده‌ام که زندگی‌ام را بکاوم و ببینم چطور شد که این‌طور شد! به‌خصوص که چرخش‌های عجیبی در زندگی‌ام می‌بینم. من در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمدم و به مدارس مذهبی رفتم و مذهب یگانه‌عامل شکل‌دهی به شخصیتم در کودکی بود. علاقهٔ وافری به ریاضیات داشتم و درس‌خواندن «تفریح» من بود. مهم‌ترین شخص زندگی‌ام بدون شک مادرم بود؛ زنی بسیار حساس و به‌گونه‌ای افراطی از لحاظ عاطفی وابسته به خانواده. و خانواده تنها شوهر و فرزندانش نبودند، بلکه پنج برادر و یک خواهر کوچک‌ترش و خانواده‌های آن‌ها را هم شامل می‌شد. مادرم به‌طرز عجیبی همیشه نگران کسی بود. دلشوره و اضطراب دائمی، چیزی است که از او به یاد دارم. بی‌دلیل نیست که بسیاری مواقع شروع تغییرات در ذهنیات و زندگی خودم را به مرگ زودهنگام مادرم در پنجاه‌سالگی نسبت می‌دهم. اما کم‌رنگ‌شدن و بعدها بی‌رنگ‌شدن باورهای مذهبی‌ام و دلزدگی زودهنگامم از دنیای مهندسی که ورود به آن ثمرهٔ سال‌ها درس‌خواندن‌ام از دل و جان بود، از قبل‌تر،‌ از سال‌ها پیش از مرگ مادرم، شروع شده بود و منشأ آن را باید در جای دیگری می‌جستم؛ در مواجههٔ – به‌طرز طعنه‌آمیزی – دیرهنگامم با سینما،‌ هنر و ادبیات در سال‌‌های پایانی دبیرستان و دانشگاه.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برخلاف بسیاری از عاشقان سینما، هنر و ادبیات، کودکی من عاری از مواجهه‌های خاطره‌انگیز با این فرم‌های هنری است. هنر و به‌خصوص سینما و تئاتر و موسیقی، در محیطی که من در آن بزرگ شده بودم، چیزی بود که بعضی از سر تفنن انجام می‌دادند و بیش‌ازحد جدی‌گرفتنش، نشان بی‌خردی بود و جملهٔ هنرمندان از هر ایل و تبار و شاخهٔ هنری «مطرب» و «علاف»‌ به‌حساب می‌آمدند. تا اینکه در سال‌های پایانی دوران دبیرستان برنامهٔ هنر هفتم به مجری‌گری مرحوم اکبر عالمی ناگهان چیزی فراتر از تفنن به‌حساب می‌آمد. بعد از هر فیلم با کنجکاوی سراغ مجله فیلم‌هایی که برادر بزرگ‌تر به خانه می‌آورد، می‌رفتم تا بیشتر در مورد آن فیلم بخوانم. مورد عجیب شاید این باشد که من خواندن در مورد سینما را زودتر از فیلم دیدن شروع کردم. این‌طور شد که تا مدت‌ها من فیلم‌ها را به‌جای دیدن می‌خواندم. شاید یکی از دلایلی که بعدها به سینمای فیلم‌های هنری علاقهٔ بیشتری پیدا کردم همین موضوع بود؛ این فیلم‌ها فیلم‌هایی بودند که می‌شد بیشتر در موردشان خواند! بعد از سینما نوبت مواجهه با شعر و ادبیات و نقاشی و تئاتر در دانشگاه بود. کار به‌جایی رسید که سروکله‌ام بیشتر در گالری‌های آثار تجسمی و گردهمایی‌های ادبی و نمایش‌های تخصصی فیلم پیدا می‌شد تا کتابخانهٔ دانشگاه. دوستانم بیشتر از کسانی بودند که بیرون از دانشگاه و در محافل سینمایی و ادبی و هنری با آن‌ها آشنا شده بودم تا هم‌کلاسی‌های دانشگاهی. مخلوط‌کردن آب و سیمان و سنگدانه‌ها و مواد افزودنی با نسبت‌های مختلف و اندازه‌گیری مقاومت فشاری نمونه‌های بتن به‌دست‌آمده در آزمایشگاه، اگر قرار نبود به خلق اثری هنری بینجامد، دیگر هیچ رغبتی برنمی‌انگیخت.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چطور می‌شود که مواجهه با آثار ادبی و هنری بتواند چنین تأثیر عمیقی بر جای گذارد که اندیشه‌ها، باورها،‌ علایق و انگیزش‌های شما را به‌کل تغییر دهد. اینجا در این مجموعه یادداشت جدید دوست دارم از راه نگاه دوباره به آثار ادبی و هنری‌ای که وقتی برایم خیلی مهم بوده‌اند و هنوز هستند یا دیگر نیستند، زندگی‌ام را مرور ‌کنم. فکر می‌کنم برای کسی مثل من که بخش زیادی از عمرش را، حداقل از هجده‌سالگی، صرف هنر و ادبیات کرده، این راه خوبی است برای مرور زندگی. در این مجموعه به آثاری می‌پردازم که انگار برای سال‌ها به زندگی در من ادامه داده‌اند؛ فیلم‌ها، کتاب‌ها، نقاشی‌ها و مجسمه‌ها، موسیقی و تئاتر. بعضی از این آثار مدت مدیدی ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند. بعضی تا مدت‌ها به زندگی در من ادامه داده‌اند، طوری که فکر می‌کردم جزئی از من شده‌اند، اما ناگهان یک روز صبح دیگر اثری از آن‌ها نبوده است. بعضی اما انگار می‌خواهند تا انتها باقی بمانند. این نوشته‌ها قرار نیست نقدی بر این آثار باشند، بیشتر روایتی خواهند بود شخصی از مواجههٔ دوبارهٔ من با آن‌ها، اکنون بعد از گذشت دهه‌ها از اولین برخورد و تغییراتی که در برداشت و احساسم نسبت به آن‌ها به‌وجود آمده است و نقبی به زندگی‌ام از این راه. در این نوشته‌ها داستان فیلم‌ها و کتاب‌ها را لو خواهم داد، بنابراین اگر آن‌ها را ندیده یا نخونده‌اید و دوست ندارید داستان‌شان لو برود، به‌هوش باشید!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برای این اولین شماره، بد نیست حالا که در اواسط فوریه هستیم و موسم عشق و روز ولنتاین است، دیدار دوباره‌ای داشته باشیم با ولانتین و ژولی، شخصیت‌های اصلی دو فیلم قرمز و آبی از سه‌گانهٔ کریستف کیشلوفسکی، کارگردان شهیر لهستانی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین فیلمی که از کیشلوفسکی دیدم، آخرین فیلم او پیش از بازنشستگی و مرگش بود؛ قرمز، سومین فیلم از سه‌گانهٔ او که با الهام از رنگ‌های پرچم فرانسه (آبی، سفید و قرمز) و معانی ضمنی آن رنگ‌ها ساخته شده است. این فیلم‌ها به‌علاوهٔ زندگی دوگانهٔ ورونیکا،‌ تک‌فیلم دیگری که پیش از آن‌ها ساخته شده، عمیقاً مدرن و از لحاظ تصویری بسیار شیک‌اند. در هرکدام از فیلم‌های سه‌گانه، رنگی که عنوان فیلم را به خود اختصاص داده است، با ظرافت در بخش عمده‌ای از وجوه تصویری فیلم حضور دارد. اما جدای از زیبایی‌های بصری،‌ کیشلوفسکی تلخ‌اندیشی و حساسیت اروپای شرقی خود را از ورشو و از آن بلوک‌های آپارتمانی خاکستری و بی‌روح دوران کمونیست که مجموعهٔ تلویزیونی ده‌قسمتی‌اش، ده فرمان در آن‌ها می‌گذرد، با خودش آورده است. ترکیب متضاد و متناقض آن انسان‌های تلخ‌اندیش با تصاویر شهرها و محله‌های زیبای پاریس و ژنو، که رویدادهای فیلم‌ها در آن‌ها اتفاق می‌افتد،‌ خصلتی استثنایی به این فیلم‌ها داده است که می‌توان از آن به سرگشتگی انسان متمدن در دنیای مدرن یاد کرد.</span></p>
<figure id="attachment_17767" aria-describedby="caption-attachment-17767" style="width: 288px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-17767" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?resize=288%2C435" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="288" height="435" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?w=288&amp;ssl=1 288w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="(max-width: 288px) 100vw, 288px" /><figcaption id="caption-attachment-17767" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">کریستف کیشلوفسکی</span><br /><span style="font-family: pfont;">photo by Alberto Terrile</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فیلم قرمز را انجمن فیلم یا کلوپ فیلمی در دانشگاه علم و صنعت نمایش می‌داد. من که در دانشگاه امیرکبیر درس می‌خواندم، آن روز برای دیدن فیلم به علم و صنعت رفتم. خوب به‌یاد دارم که دوربین زنیت قدیمی‌ام را هم با خودم برده بودم. روز بارانی پاییزی‌ دلچسبی بود و به‌اتفاق یکی از دوستانی که آنجا دانشجو بود، با هم فیلم را دیدیم و بعد از دیدن فیلم مثل خواب‌زده‌ها در محوطهٔ دانشگاه راه رفتیم و کلی عکس گرفتیم. فیلم روایت موازی زندگی یک مرد (آگوست) و یک زن (ولانتین) است که نزدیک هم در محله‌ای در ژنو زندگی می‌کنند و همدیگر را نمی‌شناسند. آگوست در حال آماده‌شدن برای آزمون نهایی و قاضی‌شدن است و ولانتین، رقصندهٔ باله و مدل. هرکدام درگیر روابط عاشقانهٔ شکست‌خورده‌ای هستند و به‌نظر می‌رسد بهترین انتخاب برای یکدیگر باشند، اما دست سرنوشت نخواسته است که در مسیر هم قرار گیرند.</span><span style="font-weight: 400;"> یک شب ولانتین در راه برگشت به خانه، با سگی تصادف می‌کند و بعد با صاحب آن سگ که قاضی بازنشستهٔ تنها و تلخی است و روزهای خود را به شنود مکالمات تلفنی همسایه‌ها می‌گذراند،‌ آشنا می‌شود. ولانتین مثل فرشته‌ای معصوم،‌ بااحساس و زیباست و ایمانی قطعی به عشق و انسانیت دارد. وقتی اولین بار برای برگرداندن سگ زخمی قاضی به خانهٔ او می‌رود، در مسیرش نسیمی در می‌گیرد و برگ‌های روی زمین را به رقص وامی‌دارد. او، آن عشق معجزه‌آسایی است که قاضی تلخ‌اندیش تمام جوانی منتظرش بوده است؛ آن کسی است که او هرگز ملاقات نکرده است. ولانتین نمونهٔ کاملی است از یک ولنتاین! همه امید دارند که چنین ولنتاینی داشته باشند. از آن‌سو، آگوست، درست در میانهٔ آمادگی برای امتحانش در می‌یابد که دوست‌دخترش به او خیانت می‌کند. آگوست، بازنمایی جوانی قاضی پیر تلخ‌اندیش است و به‌نظر می‌رسد قرار است درست جا پای او بگذارد. اما این پایان ماجرا نیست. در اثر تصادفی عجیب هر دو شخصیت مرد و زن اصلی داستان سوار کشتی می‌شوند که به مسافرت بروند و کشتی دچار سانحه می‌شود و این دو نفر به‌همراه چهار شخصیت اصلی دو فیلم دیگر سه‌گانه، تنها کسانی‌اند که نجات پیدا می‌کنند. در آخرین سکانس از فیلم، ما شرح این حادثه و نجات‌یافتگان را در خانهٔ قاضی بازنشسته از تلویزیون می‌بینیم که ولانتین و آگوست را در کنار هم نشان می‌دهد و چهرهٔ قاضی که رضایتی شرح‌ندادنی در چهره‌اش است.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17768" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?resize=352%2C500" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="352" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?w=352&amp;ssl=1 352w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?resize=211%2C300&amp;ssl=1 211w" sizes="(max-width: 352px) 100vw, 352px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از دیدن قرمز، کم‌کم تمام فیلم‌های مهم دیگر کیشلوفسکی مثل آبی، سفید، زندگی دوگانهٔ ورونیکا و مجموعهٔ تلویزیونی ده‌‌قسمتی‌اش، ده فرمان، را که با الهام از ده فرمان عهد عتیق برای تلویزیون دولتی لهستان ساخته شده است، دیدم. تب کیشلوفسکی در آن سال‌های میانهٔ دههٔ هفتاد شمسی بسیار بالا گرفته بود، مخصوصاً که کارگردان خیلی زود، دو سال بعد از ساخت آخرین فیلمش، قرمز، بر اثر حملهٔ قلبی و در اتاق عمل قلب باز درگذشت و حالا این‌ فیلم‌ها آخرین یادگارهایش بودند. فیلمنامه‌های فیلم‌ها چاپ شد و مجله‌ها ویژه‌نامه‌های زیادی را به آثار او اختصاص دادند. در بین دوستداران فیلم‌هایش فیلمی که بیش از همه مورد توجه و تحسین قرار گرفته بود، آبی بود؛ اولین فیلم سه‌گانه با بازی ژولیت بینوش در نقش ژولی. فیلم با صحنهٔ تصادف منجر به مرگ شوهر و دختر ژولی شروع می‌شد و در ادامه با او در مسیری که از انکار مرگ تا سوگواری و پذیرش طی می‌کرد، همراه می‌شد و در این مسیر برای ما و ژولی رازهایی را از زندگی همسر مشهور و آهنگ‌ساز او که در زمان مرگ در حال کار روی یک سمفونی در ستایش اروپای متحد بود، برملا می‌کرد. ژولیِ سوگوار و تلخ‌اندیش که هم‌زمان بسیار مقتدر و در عین حال شکننده است، جذابیت عجیبی دارد؛ مثل فولاد پرمقاومتی است که شکل‌پذیری کمی دارد و ناگهان می‌شکند. ژولی گاهی تندخو و بی‌رحم است، از آن زن‌هایی نیست که بتوان لقب فرشته‌سان را در موردشان به‌کار برد. او مثل ولانتین نیست. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17769" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?resize=321%2C500" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="321" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?w=321&amp;ssl=1 321w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?resize=193%2C300&amp;ssl=1 193w" sizes="(max-width: 321px) 100vw, 321px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای من، قرمز همیشه چیز دیگری بود. فیلم را همان سال‌ها بارها و بارها دیده بودم و هر بار بیشتر از قبل دوستش داشتم تا چند ماه قبل که به‌لطف نمایش هر سه فیلم سه‌گانه در نتفلیکس، آن‌ها را دوباره دیدم و احساس کردم که این‌بار آبی را بیشتر دوست دارم. چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا قرمز دیگر مثل بیست و اندی سال پیش جادوکننده نبود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در دوران نوجوانی من، اشتیاق جنسی چیزی ممنوع به‌حساب می‌آمد و رابطهٔ جنسی بعید و دورازدسترس. این دورازدسترس‌بودن هاله‌ای از تعالی و تقدس به شور جنسی داده بود که البته چون اصولاً صحبت در مورد سکس تابو تلقی می‌شد و هنوز هم می‌شود، این شور تنانه را عشقی متعالی فرض می‌کردیم تا به آن تعالی‌ای ببخشیم که در خور دورازدسترس‌بودنش باشد. افسون قرمز این بود که به‌نوعی با این برداشت هم‌خوانی داشت. ولانتین مثل عکسش که در ابعاد بزرگ در خیابان نصب شده بود،‌ الهام‌بخش و هشداردهنده و در عین حال دورازدسترس بود. در آن دوران دوست داشتم فکر کنم این عشق متعالی زیبا بالاخره روزی به‌نحو معجزه‌آسایی سروکله‌اش پیدا خواهد شد، مثل پایان فیلم قرمز،‌ حتی اگر شده به قیمت غرق‌شدن یک کشتی! </span><span style="font-weight: 400;">اما حالا </span><span style="font-weight: 400;">در این دیدار دوباره، محال‌بودن این پایان، بیشتر خود را نشان می‌دهد. این پایان از لحاظ سینمایی پایان درخشانی برای سه گانهٔ کیشلوفسکی است، اما صادقانه نیست. در عوض صداقت عریان فیلم آبی، شوکه‌کننده است. وقتی ژولی،‌ بعد از مرگ همسر و دخترش می‌فهمد که در تمام این مدت شوهر آهنگ‌سازش که بخش زیادی از موفقیت حرفه‌ایش را مدیون اوست، به او خیانت می‌کرده است، با دوست نزدیک شوهرش قرار می‌گذارد و شب را با او می‌گذراند. بدتر از آن وقتی است که صبح بعد از قهوه‌آوردن برای مرد، هرگونه تعالی و تقدس عشق را به‌کل انکار می‌کند و می‌گوید: «ازت ممنونم بابت کاری که در حقم کردی. اما دیدی من مثل هر زن دیگه‌ای هستم، عرق می‌کنم، سرفه می‌کنم، دندون خراب دارم. دیگه دلت برام تنگ نمی‌شه. حالا دیگه این رو می‌فهمی. وقتی رفتی، در رو ببند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا صداقت و تلخی ژولی خیلی دلچسب‌تر و جذاب‌تر از معصومیت فرشته‌گون ولانتین است. هر چند ژولی هم اشتباه می‌کرد، ما هم مثل اولیور دلمان برایش تنگ می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۴ فوریهٔ ۲۰۲۲</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17765</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-24 00:41:17 by W3 Total Cache
-->