<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دکتر مهدی قاسمی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/دکتر-مهدی-قاسمی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 06 Sep 2025 15:59:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>دکتر مهدی قاسمی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/دکتر-مهدی-قاسمی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2025 15:59:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مهدی قاسمی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی قاسمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25401</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر مهدی قاسمی &#8211; ایران تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند&#8230; «بلدی پازل درست کنی؟» فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.» سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند.  دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/">پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر مهدی قاسمی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><em><span style="font-family: sahel;">تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند&#8230;</span></em></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><em><span style="font-family: sahel;">«بلدی پازل درست کنی؟»</span></em></strong></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت. اما نفر سوم به‌هیچ عنوان حاضر نشده بود که چشم‌هایش را ببندد. نمی‌دانم، ولی شاید موضوع فقط نترسیدنش نبود. اما با این‌حال، هیچ‌کس از او نپرسید چرا. ماها هم که اجازهٔ پرسیدن نداشتیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما چند نفر بودیم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه فرقی می‌کند. تعدادمان بیشتر بود. توی لباس‌های سربازی. با موهایی تراشیده. جایی همین نزدیکی‌ها؛ تَه دنیا.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرم ناامیدانه گفت: «آخه چرا؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; این‌جوری بهتره مامان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه بهتر در شرایط فعلی شاید تنها همین بود. به‌خاطر همین هم بود که دیگر چیزی بهم نگفت. همان شب تمام نسخه‌های دکتر را پاره کردم. حتی نسخهٔ جدیدش را که هیچ‌وقت داروهایش را هم نگرفتم. بعد نوبت قرص‌ها شد. از بس توی این سه ماه قرص خورده بودم، از هر چه قرص بود دیگر حالم به هم می‌خورد. درِ سطل زباله را برداشتم و قرص‌ها را کف دستم ریختم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر گفت: «تا خودت نخوای، خوب نمی‌شی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چه جوری بخوام؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; فقط بخواه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشکل همان خواستن بود. مشکل همان چگونگی خواستن بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌فایده بود. حداقل حرف‌های دکتر که هیچ‌وقت هیچ امیدی برای خواستن بهم نداده بود. سه ماه الکی پیشش رفته بودم. از همان روز اول هم می‌دانستم که نتیجه‌ای نخواهد داشت. فقط به‌خاطر اصرارهای مادرم بود که رفته بودم. نگرانم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فقط مدام می‌گفت: «سعی کن فراموش کنی. باید با خودت کنار بیای. به‌هرحال، کاری‌ش نمی‌شه کرد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسخره بود. داشت از چیزهایی حرف می‌زد که جزو طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین چیزهای دنیا بود. در آن لحظه که هنوز فَکِ دکتر روان‌پزشکم داشت به‌اندازهٔ پول ویزیتی که بهش داده بودم کار می‌کرد، به این فکر می‌کردم که همیشه، همه، بدون استثنا چیزهای طبیعی را خوب می‌دانند؛ و این چقدر مسخره است که بخواهند دوباره همان چیزها را بدانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کف دستم را خم می‌کنم و قرص‌ها مثل مسافرهای خستهٔ یک هواپیما که فقط دوست دارند بمیرند، توی سطل زباله سقوط می‌کنند. یک سقوط باشکوه.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام با تعجب گفت: «دیوونه شدی، همه پی یه بهونه می‌گردن که از سربازی فرار کنن. اون‌وقت تو خودت داری با پای خودت می‌ری که چی بشه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام شصت و یک سالش است. آخرهای دورهٔ سربازی‌اش خورد به جنگ. یازده ماه نگهشان داشتند. کلاً سی و هشت نفر بودند. روز آخر که بالاخره اجازه دادند سربازی‌شان تمام شود، از آن سی و هشت نفر فقط سه نفر باقی مانده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما دایی‌ام حاضر نشد برگردد. می‌خواست بماند. تا آخر جنگ هم ماند. وقتی آن دو نفر دیگر داشتند برمی‌گشتند؛ دایی‌ام در سکوت، زیر بارش برف، در حالی که دست‌هایش را توی جیب‌های کاپشنش کرده بود، بالای سر یکی از گورهای بزرگ دسته‌جمعی ایستاده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوا سرد شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام گفت: «هر اشتباه بزرگی، یه تاوان بزرگ‌تر داره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کاپشن مشکی‌رنگی تنش است. همان است که زمان جنگ می‌پوشید. کمکش می‌کنم که کاپشنش را درآورد. خیلی وقت است که دیگر عادت کرده به جای خالی دست چپش نگاه نکند.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران گفت: «رضا کجاست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی تختم توی خوابگاه، به پشت خوابیده‌م و دارم کتاب می‌خوانم. بیشتر کتاب‌هایم را آورده‌ام اینجا. سرم توی کتاب بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «نمی‌دونم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با خندهٔ الکی‌ای گفت: «سیگار داری؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داشت با تمام وجود سعی می‌کرد که همه‌چیز عادی باشد. مثل دیروز. مثل روزهای قبل. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیگاری نبودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان حرف همیشگی‌اش را گفت. همان شوخی همیشگی: «بابا پس تو کی می‌خوای آدم بشی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من هم باید سعی می‌کردم که همه‌چیز عادی باشد. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است. پس مثل همیشه گفتم: «دیگه کار از این حرف‌ها گذشته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یه نخ بکش بیا تو خط.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: «بیرون باشم بهتره. همین جوری‌ش هم زیادی خط‌خطی‌ام.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام گفت: «حالا کجا افتادی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهش گفتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرش از دوربودن آن، از به‌شدت دوربودن آن درد گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «می‌دونی کجاست؟»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست راستم مهران ایستاده و آن‌طرفم رضا. دستان رضا می‌لرزند. لرزشش توی تکان‌خوردن لولهٔ اسلحه‌اش، کم‌وبیش دیده می‌شود. خوبی‌اش این است که اسلحه‌ها سنگین‌اند، وگرنه فرمانده اول از همه لرزش دست‌های او را می‌فهمید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست‌های خودم هم دارند می‌لرزند. ولی آن‌قدر اسلحه را محکم توی دستانم فشار می‌دهم که کسی لرزش آن‌ها را متوجه نمی‌شود. پیشانی‌ام عرق کرده است. هوا سرد است. مهران رنگش پریده، نفس‌نفس می‌زند. چاق است. شکمش بالا و پایین می‌رود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر سه نفرشان قرار است بمیرند. نگاهم به نفر سوم است. ای کاش او هم حاضر می‌شد که چشم‌هایش را ببندد. این‌جوری خیلی بهتر بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جوخهٔ آتش آماده است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی پیش بیاید که جزو جوخهٔ آتش باشم. مهران شب قبلش گفت: «فکر می‌کردم که دیگه این‌جور اعدام‌ها منقرض شده.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «منم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا گفت: «یعنی قانون اجازه می‌ده واسه این کار از ما سربازها استفاده کنن؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از بچه‌ها گفت: «نمی‌دونم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی دیگر گفت: «اصلاً چرا اینجا باید اعدام بشن؟ چه ربطی به اینجا دارن؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا گفت: «اونا حق ندارن از ما برای جوخهٔ آتیش استفاده کنن.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برادرم فقط بیست و چهار سالش بود که مُرد. سه ماه قبل. یک ایست قلبی. بدون هیچ سابقهٔ بیماری. از من چند سالی کوچک‌تر بود. وقتی رسیدم بالا سرش، چند دقیقه‌ای می‌شد که مُرده بود. باورم نمی‌شد. به چشمان پرستار زل زدم و گفتم: «یعنی تموم کرد؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «متأسفم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌حرکت ایستاده بودم. حتی گریه هم نمی‌کردم. انگار توی خودم خفه شده بودم. جنازهٔ برادرم را به‌آرامی توی کاور گذاشتند. مادرم حالش بد شده بود و توی اتاق بغلی زیر سِرُم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر روان‌پزشک نتوانست برایم کاری کند. باید می‌رفتیم. یک جایی. هر جا. باید دور می‌شدم. دورِ دور. از همه‌چیز. وقت سربازی‌ام بود. چند سالی به‌خاطر دانشگاه و بعد هم به‌امید دوبارهٔ خریدوفروشش، مدام رفتنش را عقب انداخته بودم. فرصت خوبی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام باز هم گفت: «دیوونه‌ای.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب کم آورده‌ام. هرچه داشتم خوانده‌ام. ای کاش همهٔ کتاب‌هایم را آورده بودم. چند ساعت مرخصی دارم. با رضا و مهران می‌رویم سمت نزدیک‌ترین شهر. فاصله‌اش تا پادگان دقیقاً پنجاه و دو دقیقه است. سر ظهر است. آسمان ابری است. هوا سوز دارد. بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. چشمم به یک کتاب‌فروشی می‌افتد. رضا و مهران نمی‌آیند. می‌روم تو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چراغ‌های مغازه خاموش است. اما به‌خاطر نور بیرون، نیمه‌روشن است. شاید برق رفته است. جای تقریباً کوچکی است. لب‌به‌لب قفسه‌ها پُر از کتاب است و ته مغازه هم یک سری کتاب، بی‌حوصله روی هم چیده شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیرمردی وسط مغازه نشسته است. صاحب کتاب‌فروشی است. پتویی روی دوشش انداخته و مشغول خواندن کتابی است که جلدش را نمی‌توانم ببینم. عینکش را نوک دماغش گذاشته است. وارد که می‌شوم نگاه کوتاهی بهم می‌اندازد. چیزی نمی‌گوید. بین قفسه‌ها می‌چرخم. بیشتر کتاب‌هایی که دارد را قبلاً خوانده‌ام. کتاب تازه‌ای ندارد. بوی نا مشامم را پُر می‌کند. بعضی از کتاب‌ها روی زمین افتاده‌اند. دوست ندارم پایم رویشان برود. از زمین برشان می‌دارم و هر جوری است توی قفسه‌ها جایشان می‌دهم. انگار شاگرد پیرمردم و دارم برایش کار می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از کتاب‌ها قطور است. کُهنه است. روی چهارپایهٔ قدیمی‌ای می‌نشینم و بازش می‌کنم. مربوط به دوران انقلاب است؛ روزهای سالِ پنجاه و هفت. با عکس‌هایی سیاه‌وسفید. من هنوز خیلی مانده بود که به دنیا بیایم. بیشتر صفحه‌ها عکس دارند. ورق می‌زنم. توی بیشتر عکس‌ها، مردم دارند به‌خاطر انقلاب، جشن می‌گیرند و پایکوبی می‌کنند. همه‌شان خوشحال‌اند.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر سه‌تایشان گناهکار بودند. قاضی حُکم کرده بود. دادگاه تشکیل شده بود؛ اعدام. نمی‌دانستیم گناهشان چیست. هرچند، اگر هم می‌دانستیم، باز فرقی نمی‌کرد. یکی از بچه‌ها گفته بود که سیاسی‌اند. می‌گفت مطمئن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشانه رفته بودیم. حق انتخابی وجود نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «شلیک.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قبل از شلیک، ناگهان فریاد نفر سوم را شنیدم. چیزی گفت. اما صدایش واضح نبود. نفهمیدم که چه گفت اما مطمئنم که تقاضای پارچه برای بستن چشم‌هایش نکرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شلیک کردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فقط چند ثانیه طول کشید. هر سه نفرشان در جا کشته شدند. نمی‌دانم کار که بود، شاید هم خودم؛ یک گلوله درست خورده بود توی گلوی نفر سوم.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام روزنامه‌نویس است. برای روزنامه‌های مختلف مقاله می‌نویسد. روزنامهٔ خودش را سال‌های سال است که تعطیل کرده‌اند. پارسال زندان بود. قبل از آن، نُه سال هم ممنوع‌الکار بود. تمام سال‌هایی که ممنوع‌الکار بود، با ماشین قدیمی‌اش مسافرکشی می‌کرد. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران می‌گوید: «رضا کجاست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک ساعت پیش هم همین را پرسیده بود. اما حالا دیگر نمی‌خندید. انگار هر چقدر هم که سعی کنی همه‌چیز عادی و مثل روزهای قبل باشد، نمی‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند ساعتی از قضیهٔ اعدام گذشته است. رضا گم شده است. کسی بعد از اعدام دیگر او را ندیده. موضوع کم‌کم جدی می‌شود. رضا هیچ‌جا نیست. شاید هم فرار کرده است. فرمانده حساس می‌شود. باید حسابی همه‌جا را بگردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بالاخره پیدایش می‌کنیم. پُشت ساختمان عقبی است. روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده است. رگ دستش را زده است. مُرده است.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بچه که بودیم با برادرم می‌رفتیم به یکی از خیابان‌های نزدیک خانه‌مان که شیب تندی داشت. دوچرخه‌مان را هم می‌بردیم. دوچرخه مال من بود و بعدها که برادرم بزرگ‌تر شد دادمش به او. سربالایی را پیاده می‌رفتیم و دوچرخه را دنبال خودمان می‌کشیدیم. به بالای خیابان که می‌رسیدیم، سوار دوچرخه می‌شدیم و توی سرپایینی با سرعت پایین می‌آمدیم و جیغ می‌کشیدیم و می‌خندیدیم.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده به من و مهران دستور می‌دهد که جنازهٔ رضا را بلند کنیم. نمی‌دانم چرا ما. شاید اتفاقی است. شاید هم چون می‌داند که باهم دوستیم و تخت‌هایمان کنار هم است، به ما می‌گوید. تخت من وسط است و تخت رضا و مهران دو طرفم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنازه را از زمین بلند می‌کنیم. همه‌جا پُر از خون شده است. مهران حالش خوب نیست. وقتی توی دست‌شویی داریم دست‌های خونی‌مان را می‌شوییم، استفراغ می‌کند. باد به شیشه‌های پنجرهٔ دست‌شویی می‌کوبد. هوا سردتر شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران ساکت است. سکوتش من را می‌ترساند. تا یک ساعت قبل اگر ساکت می‌شد، خیلی برایم مهم نبود. نه مهم بود و نه جای نگرانی داشت. اصلاً خیلی وقت‌ها هم دوست داشتم ساکت می‌شد. زیاد حرف می‌زند. اما حالا قضیه فرق می‌کند. امشب هرکسی می‌تواند جای دنجی پیدا کند و رگ دستش را در سکوت بزند. مخصوصاً بچه‌های جوخهٔ آتش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران را می‌برم بهداری. مردی که روپوش سفید تنش کرده، چشمانش خمار است. انگار خواب بوده. دو تا قرص زاناکس بهم می‌دهد و می‌گوید هر بیست و چهار ساعت یکی را بهش بدهم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گوید: «چیزی نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به سمت خوابگاه بر می‌گردیم و قبل از آن، قرص‌ها را توی کاسهٔ توالت می‌اندازم. مهران را روی تختش می‌نشانم و پیش یکی از بچه‌هایی که همیشه ذخیره‌اش پُر است می‌روم و چهار تا نخ سیگار ازش می‌خرم. سه‌تایش را می‌گذارم توی جیب پیراهن مهران و یکی‌اش را هم می‌گذارم گوشهٔ لبش و خودم برایش روشن می‌کنم. به‌خاطر دخترعمویش آمده سربازی. عمویش گفته تا سربازی نرود، بهش دختر نمی‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی تختم دراز می‌کشم و کتابی را که به‌خاطر جست‌وجوی رضا، روی تخت باز گذاشته بودم، بر می‌دارم. ورق می‌زنم. می‌خوانم. همه‌جا ساکت است. انگار هیچ‌کس توی پادگان نیست. انگار همهٔ پادگان یک‌جا مُرده‌اند. لحظه‌ای کتاب را پایین می‌آورم و به مهران نگاه می‌کنم. آرنجش را روی زانویش ستون کرده و دستش را زیر گونه‌اش گذاشته است. نگاهش رو به زمین است و به‌آرامی دود سیگار را بیرون می‌دهد. کتاب را دوباره بالا می‌آورم. در سکوت، صفحه‌ای را ورق می‌زنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران، تهِ سیگارش را زمین می‌اندازد و با پا لِهش می‌کند و بلند می‌شود. با لگدی کوتاه، ته‌ماندهٔ سیگار را زیر تخت می‌فرستد و می‌آید روی تخت رضا می‌نشیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا، عاشق پازل بود. توی خانه‌شان زیاد پازل داشت. اما فقط یک پازل با خودش آورده بود. می‌گفت بقیه‌شان را دوست ندارد. هر شب قبل از خواب، پازلش را درست می‌کرد و بعد دوباره آن را به هم می‌ریخت و می‌گذاشت زیر تختش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران پازل را از زیر تخت بیرون می‌آورد و قطعه‌هایش را روی تخت می‌ریزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گوید: «بلدی پازل درست کنی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر مهدی قاسمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران، اردیبهشت ۱۴۰۴</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/">پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25401</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 20:24:53 by W3 Total Cache
-->