<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>درفشه جوادیان کوتنایی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%B1%D9%81%D8%B4%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/درفشه-جوادیان-کوتنایی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 02 Nov 2025 11:44:02 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>درفشه جوادیان کوتنایی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/درفشه-جوادیان-کوتنایی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>تراوشات یک ذهن انگلی؛ یادداشتی بر کتاب «اِدی» نوشتهٔ نیکی فتاحی </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/11/02/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%88%d8%b4%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/11/02/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%88%d8%b4%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Nov 2025 11:44:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادی]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25649</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور داستان «اِدی»* نوشتهٔ نیکی فتاحی، روایتی چندلایه، غیرخطی، و سیال ذهنی از زندگی پسری به‌نام ادی ویلسون است. داستان گاهی از زبان خود ادی و گاهی از زبان راوی سوم‌شخص بیان می‌شود. شش شخصیت داستان شامل خانوادهٔ ادی، دوست‌دخترش، و مادر دوست‌دخترش هستند. دربارهٔ خانوادهٔ ادی، آگاهی زیادی داده نمی‌شود؛ پدرش، دکتر ویلسون، روان‌شناسی تواناست و مادرش زنی ایرانی که نقشی بسیار برجسته و پررنگ در زندگی او دارد. مادر...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/11/02/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%88%d8%b4%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/">تراوشات یک ذهن انگلی؛ یادداشتی بر کتاب «اِدی» نوشتهٔ نیکی فتاحی </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستان «اِدی»*</span><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ نیکی فتاحی، روایتی چندلایه، غیرخطی، و سیال ذهنی از زندگی پسری به‌نام ادی ویلسون است. داستان گاهی از زبان خود ادی و گاهی از زبان راوی سوم‌شخص بیان می‌شود. شش شخصیت داستان شامل خانوادهٔ ادی، دوست‌دخترش، و مادر دوست‌دخترش هستند. دربارهٔ خانوادهٔ ادی، آگاهی زیادی داده نمی‌شود؛ پدرش، دکتر ویلسون، روان‌شناسی تواناست و مادرش زنی ایرانی که نقشی بسیار برجسته و پررنگ در زندگی او دارد. مادر ادی با دادن دمنوش‌های گل‌گاوزبان به او، نماد امنیت و آرامش زندگی‌ اوست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما محور اصلی داستان، خود ادی است. ادی کیست؟ پسری گوشه‌گیر و درون‌گرا که از کودکی تنها دلخوشی‌اش شیرخوردن‌های پیاپی از سینهٔ گرم و امن مادر بوده است و این پیوند را به هیچ چیز دیگری ترجیح نمی‌دهد. او حتی به پیوند بین پدر و مادرش حسد می‌ورزد. دوران مدرسه برای ادی پر از اضطراب است؛ از روز اول با محیط شلوغ مدرسه &#8211; که از آن هراسان است &#8211; روبرو می‌شود و این وضعیت تا سال‌ها برای او شکنجه‌ای دائمی‌ست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادی باور دارد در درونش انگلی وجود دارد؛ انگلی که هر بار او را از دیگران و دنیای بیرون جدا و منزوی‌تر می‌کند. این انگل، نماد انزوای عمیق اوست که پیوندش با انسان‌ها را قطع می‌کند و او را در تنهایی مطلق نگه می‌دارد. راوی وقتی دربارهٔ گروه خونی ادی (O منفی) صحبت می‌کند، صورت گرد او را به حرف O، و علامت منفی بالای O را به کلاه‌خود فرسودهٔ دون‌کیشوت تشبیه می‌کند که نماد بی‌ارزشی و ضدقهرمان‌بودن ادی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ادی به دانشگاه نمی‌رود، تنها در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کند و در زیرزمین یک کتاب‌فروشی زنجیره‌ای کار می‌کند. ذهنش پر از خیالات و درگیری‌های درونی است. در فصلی از داستان، در رؤیاهایش پیرزن همسایهٔ طبقهٔ بالایی را به‌شکل زنی زیبا و افسونگر می‌بیند و صدای عصای پیرزن روی سقف خانه‌اش را صدای کف</span><span style="font-weight: 400;">ش‌های پاشنه‌بلند قرمز تصور می‌کند. او با وجودِ داشتن انگل انزوا، اشتهای جنسی بالایی دارد که مزید بر مشکلات دیگر اوست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او عاشق دوستِ خواهرش، سوفی، می‌شود که این عشق بعدها برایش به یک بلا تبدیل می‌شود. در شکست‌هایش در پیوند با سوفی، خود را بارها مانند ناپلئونِ شکست‌خورده و تبعیدشده به جزیرهٔ سنت هلن می‌پندارد. در جایی دیگر، در ناکامی‌هایش در رابطه با سوفی، او را آیولوس، خدای باد، قلمداد می‌کند که کشتی ادیسه (ادی) را توفانی کرد و سبب سرگردانی و دربدری او شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ادی در زمان‌های شکست و دربدری، همواره به دامان مادر و دمنوش‌های آرامش‌بخش او پناه می‌آورد، و گویی مادر با معجون‌</span><span style="font-weight: 400;">های شگفت‌انگیزش، اد</span><span style="font-weight: 400;">ی را مسخ و به حشره‌ای سنگین تبدیل می‌کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادی پیوسته به دنبال خوشبختی می‌گردد و به خوشبختی با حسرت می‌نگرد. در جایی می‌گوید: «خوشبختی همان چیزی‌ست که وقتی چشممان به آن می‌افتد دیگر به حسرت بدل شده است؛ خوشبختی در گذشته در ردای حسرت نمایان می‌شود و در آینده در ردای امید. گذشته این شعبده را در آستین دارد که درد و رنج را بی‌اثر می‌کند و تنها خوشی ناب را به نمایش می‌گذارد.» به این معنا که خوشبختی واقعی برای او چیزی است که یا از دست رفته یا هنوز نیامده و همواره در حال فرار است. ادی نمی‌تواند به خوشبختی برسد یا آن را در لحظه تجربه کند؛ در واقع به‌گونه‌ای اشاره دارد که خوشبختی نه در زمان حال، بلکه در نوسان میان گذشته و آینده معنا پیدا می‌کند؛ یعنی، در آن فضای میانی که ادی بیشتر در آن غوطه‌ور است، جایی ندارد. او واقعیت تلخ حال را نمی‌پذیرد و در خیال و حسرت یا امید زندگی می‌کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25651" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/11/Eddie.jpg?resize=336%2C500" alt="تراوشات یک ذهن انگلی
یادداشتی بر کتاب «اِدی» نوشتهٔ نیکی فتاحی
دکتر درفشه جوادیان کوتنایی
#ادبیات #کتاب #کانادا  #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری" width="336" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/11/Eddie.jpg?w=336&amp;ssl=1 336w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/11/Eddie.jpg?resize=202%2C300&amp;ssl=1 202w" sizes="(max-width: 336px) 100vw, 336px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جایی دیگر از داستان، ادی در اتاق تنهایی خود، از افکار خود و از زمان می‌گوید؛ افکار و اشکال هندسی! «زمان، زمان که جذب ذره‌های دودزا می‌شد؛ زمان که کش می‌آمد و قوس می‌خورد و پیچ می‌زد و موازی می‌شد! زمان مارپیچی؛ زمان چنبره‌زده؛ زمانی که می‌توانست در یک جعبهٔ کوچک به ابعاد یک اتاقِ درداندود روی خود تا بی‌نهایت جمع شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی‌ست، چگونه می‌شود دوام آورد!»</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادی در اینجا از احساس محدودیت، انزوا و پیچیدگی‌های ذهنی‌اش می‌گوید. در واقع نویسنده از تجربهٔ زمان و فضا از ذهن یک فرد درون‌گرا و گوشه‌گیر سخن می‌گوید و با زبانی استعاری، شاعرانه و هندسی، آن احساس فشردگی و کش‌آمدن زمان را به تصویر می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ بسیار مهم در داستان «ادی»، ارجاعات بسیار هوشمندانه و لایه‌لایهٔ نویسنده است که متن را چندبعدی می‌کند. در بخش‌هایی که به افکار و درون ادی می‌پردازد، و در جاهایی که از چگونگی رابطهٔ ادی با سوفی سخن می‌گوید، لحن داستان فلسفی، گاه طنزآمیز و گاه استعاری و شاعرانه می‌شود که نشان از ذهن خلاق، هوشمند و ظریف نویسنده دارد. نویسنده علاوه بر بیان ذهن آشفته و گوشه‌گیر ادی، به عمق فلسفی و هنری داستان نیز افزوده است. «ادی» نه تنها یک روایت سیال ذهن، بلکه یک سیال ذهن مدرن و شاعرانه با ویژگی‌های یگانهٔ خود است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان «ادی» تصویری است از ذهنی بیمار و گرفتار به انگل انزوا که زندگی‌اش محدود به دایره‌ای کوچک و بسته و شبیه به زندان است، اما بی‌وقفه در جست‌وجوی معنایی برای زندگی‌ست. آیا او عاقبت معنایی برای زندگی می‌یابد؟ این پرسشی‌ست که باید تا انتهای داستان را خواند و به آن پی برد یا نبرد! داستان با نگاهی فلسفی، وجودی و درونی سعی دارد به این پرسش بنیادین پاسخ دهد. اینکه آیا انسان موفق خواهد شد در این جهان تنگ و بی‌معنا که در آن گرفتار است، دریچه‌ای به روی خود بگشاید!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادی نماد ذهن انسان تنهای مدرن است؛ ذهنی که نه در هیاهوی دنیای بیرون بلکه در خلوت تاریک درون خویش گرفتار شده و معنای زندگی را در اعماق درونیات خود می‌کاود. ادی به‌جای آنکه به‌دنبال پاسخ‌ها در جهان بیرون بگردد، به رازهای نهفته و پنهان در اندیشه، خاطرات و رؤیاهای خود پناه می‌برد و در همین سکوت و انزواست که سعی می‌کند شکاف میان هستی و مفهوم آن را پرکند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب «ادی»، ناجی و راهِ گریز از ذهنِ بیمار و دچار انگل انزواست؛ گریزی از</span><span style="font-weight: 400;"> جهانِ بیمار و منزویِ انسانِ مدرن، و نمادی برای شناخت و کشفِ دنیای درون و بیرونِ انسانِ تنها.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تابستان &#8211; سپتامبر ۲۰۲۵ </span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;">*خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب از طریق لینک زیر امکان‌پذیر است:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.zanpublication.com/books"><span style="font-weight: 400;">https://www.zanpublication.com/books</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/11/02/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%88%d8%b4%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/">تراوشات یک ذهن انگلی؛ یادداشتی بر کتاب «اِدی» نوشتهٔ نیکی فتاحی </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/11/02/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%88%d8%b4%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%b0%d9%87%d9%86-%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25649</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی، نویسندهٔ ساکن ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/03/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85-2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/03/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 Mar 2024 01:29:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محمود جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمود جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[وهمن کوتنایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22554</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر درفشه جوادیان کوتنایی &#8211; ونکوور کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ پنجم مارس ۲۰۲۴، تحت نظارت شقایق محمدعلی و با یاد استاد عزیزمان استاد محمد محمدعلی، میزبان مهمانی ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی (وهمن کوتنایی)، نویسندهٔ ساکن ایران برگزار شد. این جلسه نخستین جلسهٔ ویژهٔ حضوری بدون حضور استاد نازنین ما بود که با هماهنگی و همیاری دوستان عزیز کارگاه و با یاد استاد گران‌قدرمان برگزار شد. جلسه به‌صورت حضوری با شرکت بیش از سی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85-2/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی، نویسندهٔ ساکن ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر درفشه جوادیان کوتنایی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ پنجم مارس ۲۰۲۴، تحت نظارت شقایق محمدعلی و با یاد استاد عزیزمان استاد محمد محمدعلی، میزبان مهمانی ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی (وهمن کوتنایی)، نویسندهٔ ساکن ایران برگزار شد. این جلسه نخستین جلسهٔ ویژهٔ حضوری بدون حضور استاد نازنین ما بود که با هماهنگی و همیاری دوستان عزیز کارگاه و با یاد استاد گران‌قدرمان برگزار شد. جلسه به‌صورت حضوری با شرکت بیش از سی نفر در کتاب‌فروشی پان‌به و همچنین از طریق زوم با شرکت بیست و دو نفر برگزار شد. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را درفشه جوادیان و کامران قوامی، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جلسه، داستان کوتاه «همزاد» از مجموعه‌داستان‌های کوتاه کتاب «در پهنای مه» از نویسندهٔ میهمان و با صدای او خوانده شد (<a href="http://media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/‎⁨همزاد_محمود_جوادیان_وهمن_کوتنایی-1⁩.pdf" target="_blank" rel="noopener">این داستان را در اینجا بخوانید</a>). پس از آن دوستان به تحلیل و بحث این داستان و پرسش و پاسخ با نویسنده پرداختند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فریبا فرجام، با خوشامدگویی به میهمان جلسه، دوستان و یاران همراهِ حضوری و مجازی، و با یاد و نام استاد محمدعلی عزیز، جلسه را آغاز کرد. او در آغاز بیوگرافی کوتاهی از نویسنده خواند که چکیده‌ای از آن</span><span style="font-weight: 400;"> را در زیر می‌‌خوانید:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمود جوادیان کوتنایی متولد ۱۳۳۲، شاعر، داستان‌نویس و پژوهندهٔ ادبی، دارای دکتری زبان و ادبیات فارسی (مدرس دانشگاه مازندران) زادهٔ قائم‌شهرِ مازندران است. او هم فارسی می‌سراید و هم مازندرانی. نام هنری او «وهمن کوتنایی» است و از گروه نویسندگان گاهنامه/کتاب فروردین و کتاب قائم‌شهر است. با دانشنامهٔ ادب فارسی (سه جلد) &#8211; به‌سرپرستی حسن انوشه &#8211; در نوشتن سرواژه (مدخل) و ویراستاری همکاری کرده است. او یکی از نویسندگان، سرویراستاران، مسئول بخش زبان و ادبیات و از سرپرستان دانشنامهٔ تبرستان و مازندران به‌سرپرستی جهانگیر نصر اشرفی است، همچنین یکی از نویسندگان دانشنامهٔ مازندران به‌سرپرستی حسن انوشه است. برخی از سروده‌های او را گروه‌های موسیقی مازندران اجرا کرده‌اند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22558" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Zoom_Kootnaie.png?resize=640%2C346" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی، نویسندهٔ ساکن ایران" width="640" height="346" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Zoom_Kootnaie.png?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Zoom_Kootnaie.png?resize=300%2C162&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمود جوادیان کوتنایی آثار بسیاری در زمینهٔ شعر، داستان، مقالات گوناگون ادبی و پژوهشی دارد که متأسفانه به‌دلیل کمبود فضا امکان درج آن‌ها در این گزارش نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیش از خوانش داستان، نویسنده با سپاس و قدردانی از دوستان و حاضران در این جلسه، با یاد استاد ادامه داد: «…یاد دوست نازنین ما، استاد گران‌قدر محمد محمدعلی را گرامی می‌‌داریم. یادشان و نامشان برای همهٔ دوستان و همهٔ کسانی که با آثارشان آشنا هستند گرامی و ماناست. چند سال پیش که آمدم، ایشان حضور داشتند و برنامه‌ای در کلاسشان داشتیم. پیش از اینکه این رویداد تلخ پیش بیاید، گمان داشتم که می‌‌آیم و ایشان را دوباره می‌‌بینم… که شوربختانه نشد. در هر صورت نام و یادشان همواره زنده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ایشان با پیش‌زمینه‌ای دربارهٔ داستان کوتاهش برای حاضران یادآور شد: «داستانی که می‌‌خوانم، بر پایهٔ برخی آیین‌ها و سنت‌هاست که در مازندران وجود داشته، برخی از این آیین‌ها هنوز وجود دارد. این داستان کوتاه دارای زیرنویس است و در خلال خواندن داستان، اگر جایی لازم باشد توضیح خواهم داد. در این داستان به‌ناگزیر برخی اصطلاحات مازندرانی را نیز به کار برده‌ام، چرا که داستان در مازندران بوده و به‌کارگیری برخی آیین‌ها و سنت‌های آنجا ناگزیر می‌‌نمود. بنابراین برخی اصطلاحات را عیناً به کار برده‌ام، اما در زیرنویس برگردانِ فارسی‌شان را آورده‌ام. نام داستان «همزاد» است. همزاد همواره در فرهنگ و تاریخ ایرانی وجود داشته، چیزی که یونگ، روان‌شناس سوئیسی بعدها بدان اشاره می‌‌کند. من این همزاد را به‌گونه‌ای پنهانی در این داستان آورده‌ام. ما خنیاگرانی در مازندران داشته‌ایم که به آن‌ها شعرخوان می‌‌گفتند یا نام‌های دیگر که در طول این داستان نامشان </span><span style="font-weight: 400;">خودبه‌خود می‌‌آید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از خوانش داستان با صدای نویسنده، دوستان حاضر در جلسه نظرات یا پرسش‌های خود را مطرح کردند که در اینجا به چکیده‌ای از آن‌ها می‌‌پردازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا پس از خوشامدگویی به نویسنده، چنین گفت: «این داستان می‌‌تواند به‌عنوان منبعی باشد برای کسانی که به خطهٔ مازندران علاقه‌مندند یا به‌طور کلی به آیین‌های ما، آیین‌های ایرانی، علاقه دارند. نویسنده سعی کرده به‌صورت خیلی فشرده و مفید این اطلاعات را برای مخاطب به ثبت برساند، چه مخاطبان در حال حاضر و چه مخاطبانی که در آینده علاقه به تحقیق و تفحص به آیین‌های باستانی ایرانیان دارند. نویسنده خود در عین خواندن، برخی از این سنت و آیین‌ها را برای ما توضیح دادند: انواع شیرینی‌هایی که پخت می‌‌شده، ورزش‌ها، مسابقات، مراسم ازدواج یا حتی درمان و معالجاتی که گذشتگان ما انجام می‌‌دادند. نثر داستان نثری صمیمی بود، گرچه روایت داستان به‌نظر خطی می‌‌آمد و کمی از کشش داستان می‌‌کاست. ولی گویا قصد نویسنده بیان مکتوب افسانه‌ای محلی بوده است و از این‌رو در خلال روایت داستان، نویسنده از دانش خود &#8211; حوزهٔ اسطوره‌ها و افسانه‌ها در مازندران &#8211; استفاده کرده تا این داستان فولکلور محلی را مکتوب کند و به ثبت برساند. خسته نباشید به نویسنده که با آثاری که خلق کرده، باعث افتخار است. در ضمن در داستان به آیین جالبی اشاره شد، درمان از طریق رقص که فوق‌العاده بود و من را به یاد مراسم زار در جنوب ایران انداخت که استاد بزرگوار، ناصر تقوایی، هم یک فیلم مستند گزارشی در مورد آن ساخته است. این مستند، فیلم کوتاهی‌ست که به دوستانی که آن را ندیده‌اند، توصیه می‌‌شود ببینند. این نشان می‌‌دهد که مردم در ایران ما یا در جهان، از چه عناصری مانند شعر، رقص، سماع و یا سرودخوانی در زندگی استفاده می‌‌کنند تا به درمان برسند. این شباهت‌ها نوعی اتحاد دلی و نوعی همگونی را نمایش می‌‌دهد و انسان‌ها را از این بابت خیلی به هم نزدیک‌تر می‌‌کند. با وجود بعضی حرف‌هایی که زده می‌‌شود و صحبت‌هایی که برای ایجاد تفرقه گفته شده تا متفاوت‌بودن‌ها را بزرگ کنند، ولی امثال این نوشته‌ها در ادبیات و هنر ما انسان‌ها را بیشتر به هم پیوند داده و نزدیک می‌‌کند و این باعث خوشحالی‌ست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر علی فدایی پس از تشکر از نویسنده برای خواندن این داستان، گفت: «این روزها این‌جور نوشته‌ها کم است و یا حداقل من کم می‌‌بینم. در این دنیایی که عشق صورت‌های مختلفی دارد، این‌گونه نوشتن‌ها و گفتن‌ها از حکایت‌های قدیمی عاشقانه زیبا و شنیدنی‌ست. برای من هم این آیین‌های سنّتی گذشته که چطور با آواز و موسیقی درد را درمان می‌‌کنند، بسیار جالب و شنیدنی بود. حتماً این نحوهٔ درمان اثبات شده است و ریشه در گذشته و قدیم و در این داستان‌های محلی دارد، و داستان‌های مشابه این در جاهایی دیگر هم وجود دارد، مانند عشقی مشابه در رودبار گیلان، عشقی نافرجام و جفای پدر و ناکامی… صحنهٔ برخورد اولیهٔ سوت‌وند و مهتاب، اوج یک برخورد عاشقانه و زیباست.» سپس ایشان از نویسنده خواست تا در مورد پایان داستان که به‌صورت تعلیقی و نوعی پایانِ باز است، توضیحی دهد، و افزود: «آیا در پایان مرگ مهتاب مطرح است یا جنون سوت‌وند و یا همزادپنداری؟ نویسنده روی چه موضوعی تمرکز داشته و دوست دارد تا خواننده همان برداشت را از داستان داشته باشد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکی فتاحی نظراتش را این‌گونه بیان کرد: «من هم داستان را بسیار دوست داشتم. یکی از ویژگی‌های این داستان، بومی‌گرایی آن است، یعنی پرداختن به جغرافیایی خاص و نوشتن از رسم و رسوم آن منطقه و زندگی مردم. چیزی که در این داستان برایم جالب بود و آن را دوست داشتم، تمرکز بر روی رسوم شاد مانند موسیقی، رقص و آواز ایرانی بود. چیزی که سال‌هاست تمرکزی بر آن نیست و باعث خوشحالی‌ست که نویسنده بر این بومی‌گرایی پایبند بوده است. اطلاعاتی در این داستان آورده شده که دانستن آن‌ها و آگاهی از این آیین‌ها و رسوم در مازندران برای خواننده جالب است و برای من نیز شوق‌آور بود. می‌‌گویند نوشتن برای مبارزه با فراموشی‌ست و اگر نویسنده این‌ها را ننویسد، این اطلاعات منتقل نشده، چه‌بسا از بین برود. استفاده از لغات محلی بسیار هوشمندانه و خوب بود. نیمی از فضاسازی در داستان با استفاده از نثر، انتخاب واژه‌ها و به‌خصوص واژه‌های محلی ساخته شده است. در واقع همین واژه‌ها بود که فضای آن منطقه را ساخته. وجود عنصر موسیقی که از اول تا آخر داستان جاری بود، هم‌راستا با تمرکز روی رسوم شاد، زمزمه‌ای از شادی و امیدواری در داستان به جریان آورد که داستان را زیباتر کرد. زبان و نثر داستان بسیار خوب و شاعرانه بود. جزئیات ظریفی که نویسنده از لباس‌ها و… ارائه داد، تصویر روشن‌تری از داستان ارائه داده و جالب بود. داستان شروع و پایان خیلی خوبی داشت. فرار شخصیت دختر در داستان کمی زمینه‌چینی کافی نداشت. شاید می‌‌شد به‌جای واژهٔ شناسنامه از سجل استفاده کرد، البته در مورد زمان داستان مطمئن نیستم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22559" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Writing_Workshop.jpg?resize=640%2C427" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی، نویسندهٔ ساکن ایران" width="640" height="427" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Writing_Workshop.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Writing_Workshop.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/Writing_Workshop.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آرش چنانی گفت: «فرصت مغتنمی بود تا داستان را از زبان خودتان بشنویم. من نیز به‌مانند دوستان دیگر این جنبه از داستان را دوست داشتم که بازگویی افسانه بود یا اتفاقی که در تاریخ گذشته در بخشی از ایران روی داده و شما آن را دوباره روایت کردید و این کار سختی‌ست، ولی اینکه کار به چه صورت دربیاید بحثی دیگر است. شروع داستان خیلی خوب بود و کشش ایجاد می‌کرد، ولی جلوتر تبدیل به داستانی عاشقانه می‌‌شود. در ابتدا وقتی داستان خوانده می‌‌شود، خواننده منتظر است تا اتفاق دیگری بیفتد، اما ما این را نمی‌بینیم. به‌نظر گسستی بین این دو قسمت داستان است. زبان داستان، زبانی پخته است ولی جاهایی رسمی شده و با حال و هوای محلی جور درنمی‌آید. زبان داستان از آغاز بیشتر حماسی‌ست و انتظار می‌‌رود در پایان حماسه‌ای اتفاق بیفتد، در حالی‌که داستان، داستانی عاشقانه و نوعی تراژدی‌ست و در آخر حماسه‌ای اتفاق نمی‌افتد. روایت داستانی از صفحهٔ دوم یا سوم گزارشی می‌‌شود، و راوی داستان که دانای کل است، از شخصیت‌ها گزارش می‌‌دهد. کنش‌ها و دیالوگ‌ها کمتر است. گفتن از آیین‌ها و آوردن زبان محلی خیلی خوب است، ولی دانای کل دغدغهٔ این را دارد که توضیح دهد. داستان به‌نظر در گذشته اتفاق می‌‌افتد ولی جاهایی از زمان حال استفاده می‌‌شود. در داستان به‌ دلیلِ اصلی مخالفتِ پدر در ازدواج دختر با سوت‌وند، کامل پرداخته نشده است. به‌نظرم نوشتن داستان به زبان فارسی و محلی کار بسیار ارزشمندی‌ست، ولی آوردن بعضی آیین‌های محلی در داستان ضروری نیست و نبودن آن ضربه‌ای به داستان نمی‌زند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس مرتضی مشتاقی گفت: «من در این داستان، سه داستان دیدم. در واقع دو داستان و یک گزارش. به‌نظر من هم نبودن بخش‌هایی از داستان لطمه‌ای به آن نمی‌زد و برای من داستان جایی تمام شد که کدخدا خوب شد. داستان دوم داستان عشق بین سوت‌وند و مهتاب بود. البته باید بگویم زبان داستان به‌قدری قوی، زیبا و شاعرانه بود که همین من را در بسیار جذب کرد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">حسن عظیمی گفت: «من خیلی از روان</span><span style="font-weight: 400;">ی داستان و انسجام کلام آن لذت بردم و اینکه بدون لغزش جلو می‌‌رفت. قوت این داستان در آن است که ابهام‌گویی ندارد. یک داستان بسیار شفاف و عاشقانهٔ فولکلوریک را به منطقه‌ای در مازندران وصل کرده و واژه‌های مازندرانی را به‌عنوان نوآوری آورده است که به گسترش زبان فارسی کمک می‌‌کند و به‌نظرم دایرهٔ واژگان فارسی را پهناورتر می‌‌کند و این موضوع بسیار برجسته بود. به‌نظرم آمد این تهاجمی‌بودن پلنگ و شاید انعکاس همزاد پلنگ بر روی کدخدا تأثیر منفی داشته و آن موجب برخورد بی‌منطق کدخدا و مخالفتش با ازدواج دخترش بوده است. شخصیت‌های بسیاری وارد داستان شده‌اند که پردازش زیادی روی آن‌ها نشده و در واقع [نقش] فضاسازی آن منطقهٔ روستایی را داشته است. به‌لحاظ زمانی معلوم نیست دختر چندساله است و چرا پدر به این شدت مخالف ازدواج آن‌هاست. مشخص نیست داستان چه زمانی اتفاق می‌‌افتد و به‌شکل اسطوره‌ای‌ست که داستان را از حالت مدرن خارج و تبدیل به قصه می‌‌کند. در پایان داستان، همزاد به‌صورت پایان‌بندی داستان بسیار خوب گنجانده شده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علی رادبوی نظرش را چنین بیان کرد: «من داستان را دوست داشتم. داستانی جمع‌و‌جور، یکدست، با زبان و نثری قوی و شیوا نوشته شده است. این داستان در بستر یک روستا اتفاق می‌‌افتد. با سوابق و زمینهٔ فکری‌ای که نویسنده دارد، کوشیده تا به فرهنگ، آداب و سنن جاری در بستر داستانی اشاره شود و به‌نظر من بسیار زیبا این کار انجام شده است. آوردن این سنّت‌ها و آیین‌ها در داستان دارای اهمیت است و چرا باید چیزی از آن‌ها حذف شود! در این داستان یک‌سری باورها و سنّت‌های روستایی آورده شده که نویسنده آن‌ها را به‌درستی بسط داده است. نویسنده از لغات و واژه‌هایی استفاده کرده که امکان دارد از بین برود و به نسل جوان نرسد. او این واژه‌ها و لغات را در داستان زنده کرده است. ولی چیزی که هست اینکه معلوم نیست این داستان در چه برههٔ زمانی‌ای اتفاق می‌‌افتد؛ به‌نظر می‌‌آید که در زمانِ خیلی گذشته باشد. در جای دیگر برخورد پدر با ازدواج دختر، با توجه به فرهنگ پدرسالاری‌ای که در روستاها از آن دوران انتظار می‌‌رفت، می‌‌توانست برخورد خشمگینانه‌تری با دختر جوان خود داشته باشد. موسیقی‌درمانی در این داستان بسیار جالب بود، تعاریف بسیار زیبایی که از روستا شد و همچنین تأثیر نی‌زدن بر درمان درد و فضای موسیقیایی در روستا بسیار لذت‌بخش بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گشتاسب باوند ضمن سپاسگزاری از نویسنده برای خواندن این داستان، گفت: «از آنجایی که من در آن محیط و در آن فضا زندگی کرده‌ام، اصطلاحات و لغاتی که استفاده کردید برای من بسیار ملموس بود. به‌نظرم داستان باید در اواخر مشروطه و اوایل دوران پهلوی اول باشد. به نکات بسیار جالبی مانند مسئلهٔ هنر و رسومات روستا اشاره کردید. با توجه به اینکه ما امروزه در غرب زندگی می‌‌کنیم، این بسیار مهم است که رسومات و آیین‌ها فراموش نشوند و شنیده شوند. همچنین ببینیم این رسومات چه تغییراتی کرده است، با توجه به اینکه ما امروزه به هوش مصنوعی رسیده‌ایم، ببینیم آن زمان درمان به چه شکل بود و الان به چه شکلی‌ست. به‌نظرم این کار زحمت بزرگی بوده که نویسنده کشیده و از ایشان سپاسگزارم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان پس از صحبت دوستان حاضر در جلسه، نویسنده در پاسخ به نظرات و سؤالات دوستان بیان کرد: «بسیاری از سخنان دوستان درست است. داستان، داستانِ کوتاه است. در داستان کوتاه دست نویسنده باز نیست تا شخصیت‌ها را بیشتر معرفی کند. در داستان نشانه‌هایی آورده می‌‌شود که تقریباً زمان داستان را مشخص می‌‌کند. به‌عنوان مثال شناسنامه خود یک نشانه است، یعنی داستان بعد از دههٔ ده و قبل از دههٔ چهل در ایران اتفاق می‌افتد. و در دوران پهلوی اول این سنّت‌ها همچنان وجود داشت و جامعه هنوز مدرن نشده بود. در آن دوران بیشتر روستا داشتیم و در روستاها کدخداها وجود بودند که قدرت داشتند. ازدواج دختر و پسر بر پایهٔ نظر پدر و مادر و به‌ویژه پدر بود، و اگر پدر نمی‌خواست، اجازهٔ ازدواج داده نمی‌شد. اینکه چطور کدخدا به موسیقی علاقه‌مند بود ولی دخترش را به نوازنده نمی‌داد، به این دلیل بود که دیدگاه آن‌ها متفاوت بود. آن‌ها به موسیقی از دید آیین‌هایی که در آن زمان وجود داشته و به‌عادت آن‌ها را اجرا می‌‌کردند، می‌‌نگریستند. در واقع در آن زمان آیین‌هایی وجود داشت که مردم خودبه‌خود آن‌ها را اجرا می‌‌کردند و بنابراین ممکن است نوعی که ما الان نگاه می‌‌کنیم، نگاه نمی‌کردند. این‌ها جزو سنت‌های جاری زندگی آن‌ها بوده است. همچنین در گذشته در روستاها پیش می‌‌آمده که حیوان درنده به مردم روستا حمله کند و درمان هم به‌همین صورت بوده و آن آداب و رسوم وجود داشت. البته در این زمینه پژوهش و پرس‌وجو کرده‌ام. کتابی هم در زمینهٔ فرهنگ مردم مازندران دارم به‌نام «مازندران در اسطوره‌های ملی ایران». در آن زمان داستان‌هایی مشابه با این‌ها وجود داشت. در این داستان هم پدر از این ازدواج ناراضی بود و در نهایت هم خشم و مخالفت خود را با تبعید دختر به خانهٔ یکی از خویشاوندانش نشان داد تا از دیدار دختر با پسر جلوگیری کند که این به‌گونه‌ای تنبیه بود. جزئیات بیشتر به‌دلیل کوتاهی داستان نشان داده نمی‌شود. در رمان دست نویسنده باز است تا این جزئیات را نشان دهد، شخصیت‌ها را معرفی می‌‌کند، گفت‌وگو‌ها و دیالوگ‌های بین آن‌ها را بیاورد؛ دیالوگ‌هایی که بر پایهٔ آن شخصیت‌هاست. هر شخصیت بر پایهٔ میزان دانش خود، نوع کار خود و لایهٔ اجتماعی‌ای که به آن تعلق دارد، دارای دیالوگ و گفت‌وگوست. داستان‌های دیگر من در این مجموعهٔ داستانی، داستان‌های نوتری‌اند. اما در این داستان قصد من این بود تا بیشتر آیین‌ها و سنت‌ها از زبان داستان بیان شود. در کارهای پژوهشی در فرهنگ مردم می‌‌توان از سنّت‌ها و آیین‌ها نوشت، اما وقتی در داستان و شعر از این آداب و سنن نوشته شود، شاید بهتر در ذهن‌ها جای‌گیر شود. اینکه فردوسی اسطورهٔ ایرانی و بخشی از تاریخ ایرانی و بخشی از حماسهٔ ما را به زبان شعر درآورد، به‌همین دلیل بود. شاید اگر فردوسی به نثر می‌‌نوشت، شاهنامه دیگر شاهنامه نبود. زبان شعر و آن شگرد زبانی بود که فردوسی به کار برد، از زبانزدها، اندرزها، داستان‌ها و افسانه‌ها سود جست تا بتواند هدفش را بیان کند، آرمانش را برای مردم بازگو کند و مردم را به هیجان بیاورد که‌ ای مردم، شما گذشته‌ای داشتید؛ در زمانی‌که غزنویان آمدند به ایران حمله کردند و به‌گونه‌ای فرهنگ ایران را زیر سؤال بردند. منظور من این بوده که بخشی از این آیین‌ها و سنت‌ها را که در ایران بوده و بخشی از آن همچنان هست، برای گیرایی بیشتر در قالب داستان بیان کنم. اینکه آخر داستان چه می‌‌شود، من به حالت تعلیق گذاشتم و هر کسی می‌‌تواند خود پایانی برای آن بسازد. من به سراغ آیین‌ها و سنت‌های قدیمی رفتم. مهتاب و پری دریایی در آب یا ماه به‌صورت مهتاب در آب در آمد. یا ما اسطوره‌ای به‌نام نرگس داریم که اروپایی‌ها بدان نارسیس می‌‌گویند. نرگس جوانی‌ست که خودش را در آب می‌‌بیند و عاشق آن چهرهٔ درون آب می‌‌شود. سپس محو می‌‌شود و می‌‌میرد و از خاک او گل نرگس درمی‌‌آید. برخی پژوهندگان می‌‌گویند که نرگس در اروپا به نارسیس تبدیل شده است. همچنین در فرهنگ ایرانی همزاد‌داشتن بوده است، اینکه هر کسی دارای همزادی‌ست، یعنی همان چیزی که یونگ می‌‌گوید؛ در وجود هر مرد یک زنانگی هست (</span><span style="font-weight: 400;">anima)</span><span style="font-weight: 400;"> و در وجود هر زن، مردانگی (</span><span style="font-weight: 400;">animus)</span><span style="font-weight: 400;"> و اینکه هر کسی می‌‌خواهد به کسی نزدیک شود که مثل خودش باشد، این به همان برمی‌‌گردد، اینکه هر کسی به‌دنبال همزاد خودش است. من مجموعهٔ همهٔ این‌ها را به‌همراه آیین‌ها و سنت‌ها آورده‌ام و در قالب داستانی کوتاه بیان کردم. قصدم این بود این آیین‌ها و سنت‌ها ثبت شود. همچنین من به زبان اهمیت می‌‌دهم، همان چیزی که میلان کوندرا گفته است واژه‌ها نیرومندند. من به چینش واژگان خیلی اهمیت می‌‌دهم. راوی، من بودم و زبان، زبان خودم بود و جایی‌که از شناسنامه گفتم، از زبان راوی بود. اگر از زبان شخصیت بود، شاید آن شخصیت می‌‌توانست بگوید سجل، ولی در این داستان از زبان راوی بیان شده و البته همهٔ داستان از زبان راوی به تصویر در آمده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان نویسنده از حضور دوستان و بیان دیدگاهشان سپاسگزاری کرد. فریبا فرجام نیز از نویسنده برای حضورش در این جلسه و خواندن داستانش در حضور دوستان چه به‌صورت حضوری و چه مجازی، قدردانی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی آرزوی پیروزی، آفرینش و نگارش کتاب‌ها و آثار بیشتر از این نویسندهٔ گران‌قدر ساکن ایران را دارد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85-2/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، دکتر محمود جوادیان کوتنایی، نویسندهٔ ساکن ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/03/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22554</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 17 Nov 2023 04:04:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[رعنا سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21870</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۲۳، تحت نظارت شقایق محمدعلی و با یاد استاد عزیزمان، استاد محمد محمدعلی، میزبان مهمانی ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن استکهلم سوئد، بود. این جلسه اولین جلسهٔ ویژه بدون حضور استاد عزیزمان بود که با هماهنگی و همیاری دوستان عزیز کارگاه و با یاد استاد گران‌قدرمان برگزار شد. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان انجام دادند، و گردانندگی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۲۳، تحت نظارت شقایق محمدعلی و با یاد استاد عزیزمان، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">استاد محمد محمدعلی</a>، میزبان مهمانی ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن استکهلم سوئد، بود. این جلسه اولین جلسهٔ ویژه بدون حضور استاد عزیزمان بود که با هماهنگی و همیاری دوستان عزیز کارگاه و با یاد استاد گران‌قدرمان برگزار شد. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان انجام دادند، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جلسه به تحلیل دو اثر از این نویسنده پرداخته شد. در بخش اول، رعنا سلیمانی داستان کوتاه «می‌دونستی؟» را برای شرکت‌کنندگان در کارگاه خواند، و ادامهٔ‌ جلسه به تحلیل و نظر دوستان و پرسش و پاسخ دربارهٔ این داستان گذشت. در بخش دوم، نویسنده بخشی از رمان جدیدنش با عنوان «خنش» را خواند، و پس از آن برخی دوستان به بحث و بررسی آن پرداختند. در این گزارش ما به چکیده‌ای از این بحث‌ها و نظرها می‌پردازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جلسه با یادی از استاد گران‌قدرمان و نیز خوشامدگویی به حاضران و مهمان ویژه آغاز شد. فریبا فرجام خاطرنشان کرد که در زمان حضور استاد محمد محمدعلی، ایشان رویی گشاده به مهمان جلسه و سایر شرکت‌کنندگان به‌گرمی خوشامد می‌گفتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس فریبا فرجام بیوگرافی کوتاهی از رعنا سلیمانی را به‌شرح زیر خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن استکهلم است. وی که در اسفندماه  سال ۱۳۵۴ در تهران به دنیا آمده و در رشتهٔ اقتصاد در دانشگاه تهران تحصیل کرده، از سال ۱۳۹۴ ساکن سوئد و عضو انجمن نویسندگان در تبعید و همچنین عضو انجمن نویسندگان این کشور است. رعنا سلیمانی پیش‌تر مجموعه‌داستان‌های «لورکا در خیابان فرشته»، که از این مجموعه‌، داستان هرتای او برگزیده یکی از معتبرترین جوایز داستان‌نویسی ایران شده است،  و «می‌دونستنی؟» و رمان «سندروم اولیس» را در کشور لندن منتشر کرده و «زنده‌باد زندگی»  رمان وی دربارهٔ چهار زن زندانی در جمهوری اسلامی است، که جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های فارسی‌زبان خارج‌از‌کشور در سال ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲ شده است.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب دیگر او به‌نام «یک روز با هفت‌هزارسالگان» است  که نام او وام‌گرفته از ابیاتی از خیام می‌باشد. همچنین آخرین اثر او «خنش» نام دارد که از سوی انتشارات ارزان در سوئد به چاپ رسیده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن رعنا سلیمانی با اشاره به این نکته که داستان کوتاه «می‌دونستی؟» ازجمله داستان‌های بسیار قدیمی اوست که در زمان شرکت در کارگاه‌های داستان‌نویسی آن را نوشته، این داستان را با خوانش شیوایش برای شرکت‌کنندگان خواند. (این داستان را می‌توانید در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%d9%85%db%8c%d8%af%d9%88%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%9f-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d8%b3%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong></span><span style="font-weight: 400;"> </span><span style="font-weight: 400;">بخوانید.) پس از آن به بحث و تحلیل این داستان کوتاه گذشت که در ادامه به بخش‌هایی از آن می‌پردازیم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی نظرش را دربارهٔ این داستان چنین بیان کرد: «رعنا سلیمانی نثر بسیار روان و خوبی دارد و بسیار جسور است. او به موضوعی پرداخته که در ایران به‌دلیل سانسور و کنترلی که وجود دارد، ادبیات فارسی از پرداختن به آن محروم شده است. بسیار خوب است که در خارج از ایران فضایی وجود دارد که به این موضوعات پرداخته شود. در گذشته این ارتباطات گسترده میان ایران و خارج از ایران وجود نداشت، ولی امروزه به‌راحتی می‌توان به ادبیات بدون سانسور خارج از ایران دسترسی پیدا کرد. نویسنده حتی در کتاب «خنش» نیز بسیار جسورانه و پیشتازانه به جنبه‌هایی از مسائل بین انسانی که در ایران سانسور و حتی سرکوب می‌شده، پرداخته است. رعنا سلیمانی نویسندهٔ بسیار خوبی‌ست و به زبان فارسی و داستان‌نویسی بسیار مسلط است و بسیار شیرین، روان، شیوا و خواندنی می‌نویسد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر سجودی همچنین به موضوع نوشتار زنانه و زنانه‌نویسی اشاره کرد، و از شوکا حسینی خواهش کرد تا طی صحبت‌هایش دراین‌باره نیز بگوید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظر دکتر سجودی: «یک مرد هم می‌تواند زنانه‌نویس باشد و سعی کند تا وارد نوع نگرش یک زن به جهان پیرامونی شود. اما نوشتار زنانه و در واقع ورودش به قلمرو تجربهٔ زنانهٔ زندگی بسیار عمیق‌تر از این سطح زنانه‌نویسی است. ما مردان فمینیست داریم یا شاید بعضی از آن‌ها متن‌های فمینیستی هم بنویسند، اما نه نوشتار زنانه. این تجربهٔ زیستهٔ زن و آن عمقی که این تجربه پیدا می‌کند، در زنانه‌نویسی تحقق نمی‌یابد اما در نوشتار زنانه چرا، و زمانی که من این داستان را خواندم، به نظرم آمد که این داستان نمونه‌ای از نوشتار زنانه است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رعنا سلیمانی در پاسخ گفت: «ویرجینیا وولف می‌گویند هر متنی فارغ از جنسیت است، و تفکیک‌کردن متنی را که می‌تواند زنانه باشد یا مردانه، بعضی نظریه‌پردازان رد می‌کنند. اما می‌توان گفت در ادبیات ایران، پس از این دورهٔ شکوفاشدن ادبیات زنان، زنان جسارت پیدا کرده‌اند. زنان از چیزهایی می‌گویند که بدنشان، احساسشان و درونشان می‌خواهد. زمانی که من کتاب «زنده‌باد زندگی» را می‌نوشتم، به این فکر می‌کردم که من یک زنم که دربارهٔ چهار زن می‌نویسم. به‌خاطر دارم که استاد محمدعلی به همین نکته اشاره کردند و همین‌طور دیگران… و زمانی که کتاب «سندروم اولیس» را می‌نوشتم، گاهی به این فکر می‌کردم که چیزهایی را سانسور کنم، چون آن‌قدر از چیزهای زنانه می‌نوشتم، به این فکر می‌کردم اگر این کتاب به دست پدرم برسد، چه باید به او بگویم! و از این واهمه داشتم و فکر می‌کردم ما هیچ‌وقت این جرئت را نداشتیم که از این حرف‌ها بزنیم… » و با اشاره به صحبت‌های دکتر سجودی اضافه کرد: «شما درست می‌فرمایید، علی‌رغم آن نظریهٔ جنسیتی‌ای که می‌گوید تفکیکی وجود ندارد، به‌نظر من هم وجود دارد، و در نوشتن، احساس زنانه می‌تواند قالب باشد در اینکه نویسنده چه چیز را می‌خواهد بیان کند.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-21873" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/Screenshot-2023-10-31-at-9.22.57%E2%80%AFPM.jpg?resize=500%2C269" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد " width="500" height="269" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/Screenshot-2023-10-31-at-9.22.57%E2%80%AFPM.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/Screenshot-2023-10-31-at-9.22.57%E2%80%AFPM.jpg?resize=300%2C161&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد دربارهٔ این داستان گفت: «به‌نظر می‌آید این داستان به‌لحاظ شخصیت‌پردازی تا اندازه‌ای سست است. اما می‌توان گفت که در این‌گونه داستان‌ها، در نبودِ منطق درونی در دیالوگ اگر جایی شخصیتی بخواهد ساخته شود، به این‌گونه ساخته می‌شود. به‌عنوان مثال در دیالوگ‌نویسی پلیسی، اگر دیالوگ پاره‌پاره و بی‌ربط به همدیگر است، آشفتگی کسی را که در موقعیت بازجویی قرار می‌گیرد، نشان می‌دهد و این بخشی از روند ساختن آن شخصیت است. در واقع در این داستان نیز، این ناهمگونی، یکپارچه‌نبودن و آشفتگی دیالوگ میان دو طرف، بخشی‌اش به‌دلیل آن موقعیتی‌ست که در آن‌اند. جایی که توجه من را بسیار جلب کرد، این بود که دختر این داستان، دختر یک آدم فرهنگی است که قرار بوده به‌اتفاق خانواده به لندن برود، ناگهان داستان ما را به کلاس دیگری از اجتماع می‌برد، و ما می‌فهمیم که این دختر با این روایات تلخ از زندگی‌اش از چنین خانواده‌ای آمده است و در واقع زندگی گذشتهٔ او نابود شده و از بین رفته است. به‌نظرم شما بسیار خوب و روان می‌نویسید و خواننده را با خود همراه می‌کنید. به‌لحاظ فرمی هم باید گفت این داستان دیالوگ بین دو نفر است و داستانِ «گفتم-گفت» کار بسیار دشواری‌ست، چون باید منطق درونی داستان را دربیاوری، درحالی‌که چیزی نداری و توصیفی نمی‌توانی از بیرون بدهی. بنابراین این‌گونه داستان‌ها می‌تواند گیج‌کننده باشد ولی با این‌حال، این داستان چندان گیج‌کننده نبود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن مرتضی مشتاقی گفت: «من می‌خواهم برداشت خودم را به‌عنوان یک خواننده روایت کنم. قبل از هرچیز باید بگویم این داستان فقط با دیالوگ جلو می‌رود. خیلی داستان‌ها به‌خصوص در نمایشنامه با دیالوگ جلو می‌روند، ولی تشریح صحنه هم انجام می‌شود. این اولین داستانی بود که می‌دیدم شخصیت‌ها اسم ندارند و تشریح صحنه‌ای هم وجود ندارد و از این نظر برای من جالب بود. برای من صحبت‌های زن داستان غیرمنطقی نیامد چرا که زنی‌ست در شرایط سخت سقط جنین، و می‌تواند بی‌منطق از هرچیزی صحبت کند. به‌نظر می‌آمد که در این داستان هذیان‌گویی با واقعیت مخلوط شده است، و آن شخص دوم که به‌نظرم آمد زنی قابله است، مرگ این زن را همراه با مرگ جنین یا بچه در شکم او، ناظر است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، دکتر سعید ممتازی گفت آنجا که کلمهٔ رحِم از داستان حذف می‌شود، شخصیت مرد تبدیل می‌شود به شخصیت زن. در واقع نبودِ کلمهٔ رحم در داستان تأثیر زیادی در آن دارد. او ویژگی مهم این داستان را خلاقانه‌بودن آن خواند. اینکه عنوان داستان «می‌دونستی؟» است و بر گفتن این کلمه در داستان تأکید دارد، و افزود: «در انتهای داستان با تکرار آن [می‌دونستی؟] از سوی شخص دوم، به‌نظر می‌رسد که این داستان قرار است ادامه یابد و وقتی خواننده آن را می‌خواند، به این تفسیر می‌رسد که هر فردی در این دنیا داستان‌های ناشنیده‌ای می‌تواند داشته باشد. موضوع ضربهٔ روانی‌ای که این شخص در زندگی‌اش دیده با تمام اتفاقاتی که بعد آن برایش پیش آمده، از نظر روان‌شناسی همخوانی دارد. ممکن است این فرد از پیشینهٔ خانوادهٔ خوبی آمده باشد، اما با ایجاد دو ضربهٔ مهلک در زندگی‌اش، مسیر زندگی او عوض می‌شود. داستان توصیف‌های جالب و خوبی دارد. به‌عنوان مثال جایی در داستان می‌گوید «خاطره‌ها پاره‌پاره شده» و در واقع هم در حادثه‌های تروماتیک خاطرات پاره‌پاره می‌شوند و این پاره‌پاره‌شدن در داستان سمبل خیلی از وقایعِ آن است؛ پاره‌پاره‌شدن زندگی این شخص و پاره‌پاره‌شدن اجساد و مرگ عزیزانش.» دکتر ممتازی ضمن اشاره به صحبت دکتر سجودی افزود: «به‌نظر من زنانه‌نویسی و نوشتار زنانه می‌تواند با هم مخلوط شود. چون هر مردی در وجودش عناصری زنانه دارد و هر زنی هم در وجودش عناصری مردانه دارد، و معمولاً مقدار زنانگی مردان بیشتر است، یعنی زنانگی‌ای که مردان دارند، بیشتر از مردانگی‌ای‌ است که زنان دارند، و شاید این مسئله به این برمی‌گردد که همهٔ جنین‌ها در سه هفتهٔ اول مؤنث‌اند. بنابراین به‌نظر من بستگی به این دارد که ما چقدر به عواطف دیگران نزدیک می‌شویم. یعنی اگر مردی سعی کند عواطف زنانه را بفهمد و تجربیات زنانه را درک کند، می‌تواند در مورد آن بنویسد، البته شاید نتواند دقیق بنویسد، ولی حتماً می‌تواند بنویسد و درک کند. بنابراین مرد از دیدگاه زن و زن از دیدگاه مرد می‌تواند بنویسد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس خانم آسمان دربارهٔ این داستان گفت: «به‌نظر من خوب است از دید زنانه هم به این داستان نگاه کنیم و ببینیم که </span><span style="font-weight: 400;">چه فهمیدیم. من کاملاً با داستان ارتباط برقرار کردم و احساس می‌کنم چون خودم زنم، بهتر توانستم به این داستان احساس نزدیکی کنم و بهتر آن را درک کردم. داستان روی دیالوگ بود و به‌نظر من واژه‌ها به‌درستی انتخاب شده بودند. این داستان کوتاه است و ویژگی داستان کوتاه هم این است تا شما را به فکر فرو ببرد، نه اینکه همهٔ جزئیات را در آن بیان کند.» او در ادامه خطاب به رعنا سلیمانی گفت: «آن زمان که شما داستان را نوشتید، قضیهٔ «می تو» [Me Too] نبود تا خانم‌ها راحت صحبت کنند و شما بسیار جسارت داشتید که این داستان را نوشتید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آرش چنانی نظراتش را این‌گونه بیان کرد: «داستان به‌نظر من داستانی کارگاهی‌ست، چرا که در آن زمان رایج بود که در مورد موضوعاتی نوشته شود که تابوست، مانند موضوع این داستان. اما این باعث می‌شد تا به‌لحاظ تکنیکی و فرم از داستان غفلت شود. نوشتن از موضوعات زنانه یا تنانه ساختارشکنی بود، درحالی‌که من معتقدم در ادبیات کلاسیک هم استفاده از این موضوعات رایج بود، مانند بوستان سعدی، یا حتی ما حکایت‌هایی داریم که از همجنس‌گرایی هم صحبت شده است. بنابراین از این موضوعات پیش‌تر و در ادبیات کلاسیک بسیار استفاده شده است و نوشتن در مورد این موضوعات نمی‌تواند ساختارشکنی و نوآوری باشد. در واقع تکنیک و فرم است که یک داستان را داستان می‌کند و مهم است. این داستان، داستانِ دیالوگ است. یکی از ویژگی‌های داستان دیالوگ این است که بین شخصیت‌ها درگیری وجود داشته باشد. در اینجا دیالوگ به ما اطلاعات می‌دهد ولی هیچ اختلاف و درگیری‌ای میان دو نفر وجود ندارد. مشکل دیگر داستان این است که جملات در دیالوگ‌ها تکرار می‌شوند. نکتهٔ دیگر اینکه دیالوگ نباید بار کلمات را به دوش بکشد. همچنین در این داستان خیلی مشخص نبود که این دو فرد، دو شخصیت متفاوت‌اند و شاید می‌توانست یک شخصیت باشد که در دو نقش فرو می‌رود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس مریم رئیس‌دانا گفت: «بسیار واضح است که دیالوگ این در داستان میان یک زن و یک مرد شکل می‌گیرد و نویسنده در داستان نیز کد می‌آورد. اینکه نوشتن از این موضوعات شهامت و تابوشکنی نیست چرا که از این موضوعات پیش‌تر گفته شده، برای من جای پرسش دارد! سعدی و حافظ از این موضوعات بسیار گفته‌اند، ولی آن‌ها در جهانی مردانه اتفاق افتاده‌اند. در واقع همان کاری که فروغ با شعر ما کرد، و ما زن‌های نسل امروز در ادبیات داستانی یا در شعر انجام می‌دهیم. قبل از فروغ، سران و سلاطین شعر ما از عشق، معشوق و معشوقه و نظربازی‌های مردانه گفته‌اند و از زنان پیش از فروغ، مَه‌سَتیِ شاعر در شعر‌هایش بی‌پروا از عشق و از مرد سخن می‌گوید. بنابراین من فکر می‌کنم اتفاقاً به موضوع و مسئلهٔ مهمی پرداختید، ولی آنچه من فکر می‌کنم این داستان کم دارد تا به داستان‌شدن برسد، به‌قول سینمایی‌ها، میزانسن و یا طراحی صحنه و فضاسازی است. به‌هر حال داستان را و رمان را شخصیت‌پردازی، داستان می‌کند. گرچه از میان دیالوگ‌ها هم می‌شود به شخصیت مقابل رسید. و اما بهترین دیالوگ‌ها و بهترین گفت‌وگو‌ها اگر همین‌طور پشت سر هم گفته شود، برای ذهن مخاطب خسته‌کننده می‌شود و آن جرقه‌ای را که باید بزند،نمی‌زند یا قلابی را که باید بیندازد، نمی‌اندازد. در همان پاراگراف اول باید آن قلاب افتاده شود. دیالوگ‌ها اتفاقاً خیلی خوب است، ولی چون فضاسازی در آن وجود ندارد، با اینکه داستان کوتاه است &#8211; ولی دوست داری بدانی بعد چه می‌شود. به‌نظر من پایان‌بندی داستان هم جای کار دارد و باید وسعت داده شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس جمال کردستانی گفت: «من داستان را دوست داشتم و و آن جسارت شما در تابوشکنی، ضدِجنگ‌بودن و ضدِفقربودن را از داستان درک کردم و این پیام‌ها در داستان پیدا بود. از جنگ‌گفتن به‌همین اندازه در داستان برای من کافی بود، اینکه این تاریکیِ زندگی این فرد از ثمرهٔ جنگ است. در داستان دیالوگ‌محور، داستان اصلی بر روی شخصیت اول است و شخصیت دوم کم‌رنگ‌تر است، ولی در همان کم‌رنگی باید از این شخصیت دوم هم چیزهایی بدانیم. من از این داستان شخصیت اول را درک کردم و شناختم ولی شخصیت دوم برای من واضح نبود و به‌نظرم او در داستان بی‌هویت بود. آخر داستان وقتی با کلمهٔ «می‌دونستی؟» تمام می‌شود، به‌نظرم می‌آید که این شخصیت زن است و آن لحن، لحنِ مردانه‌ای نیست، و به‌نظر این شخص هم قرار است روایتی شبیه به روایت شخص اول بگوید. دیگر اینکه معلوم نیست چرا شخصیت اصلی زن این صحبت‌ها را برای این مرد بیان می‌کند. این مرد چه ویژگی‌ای دارد که زن برای او حرف می‌زند و احساس نزدیکی می‌کند. به‌نظرم شخصیت دوم کمی داستان را سست کرد. به‌هر صورت داستان کشش خواندن داشت و من آن را دوست داشتم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، سمیرا باغ‌وردانی گفت: «من داستان‌نویس نیستم ولی دوست دارم به‌عنوان خواننده نظرم را بیان کنم. به‌نظرم داستان روان و خیلی خوبی داشتید. اینکه داستان فضاسازی نشده و یا شخصیت دوم سست بوده، فکر می‌کنم پرداختن کمتر به شخصیت دوم، باعث شده تا شخصیت اول بیشتر تقویت شود. دیالوگ از طرف شخصیت اول نشان از این دارد که او دوست دارد درد دل کند و حرف برای گفتن زیاد دارد. اما نکته‌ای که به نظرم آمد این بود که این زن که سختی و بحران جنگ را پشت سر گذاشته است، وقتی از عشقی که داشت سخن می‌گفت به‌نظرم عشقی کلیشه‌ای و سرخورده بود و من به‌عنوان خواننده دوست داشتم جور دیگری به این عشق پرداخته می‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس شوکا حسینی، شاعر ایرانی که به‌تازگی به ونکوور مهاجرت کرده، گفت: «در مورد نکته‌ای که اشاره شد &#8211; همجنس‌گرایی و تنانه‌نویسی در ادبیات کلاسیک فارسی &#8211; در گذشته بچه‌بازی جزو فرهنگ آن زمان بوده و بنابراین نمی‌تواند تابو باشد. در یونان باستان و در کتاب «ضیافت» افلاطون وقتی از عشق صحبت به میان می‌آید، عشق مرد به مرد است، نه مرد به زن و عشق برتر همان عشق به مرد و همجنس است. در آن زمان ایران سنت فلسفی‌اش بسیار وام‌دار سنت یونان باستان بوده و این سنت به ایران هم آمده بود. از آنجاست که یکی از تقسیمات مهمی که دبارهٔ عشق انجام می‌دهیم، عشق افلاطونی‌ست و عشق افلاطونی هم در نهایت عشق تنانه‌اش، عشق همجنس‌گرایانه است. و در جایی صحبت از مَه‌سَتی گنجوی شد. مَه‌سَتی هم اگر از تنانگی صحبت می‌کند، دوباره در گفتمان مردانه به‌نوعی برای یک مرد رجزخوانی می‌کند، در واقع در قالب گفتمان مردانه و زبان مردانه صحبت می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در مورد داستان خوانده‌شده گفت: «در مورد داستان «می‌دونستی؟» اگر بخواهیم از نگاه روان‌شناختی به آن نگاه کنیم، این داستان، داستان موقعیت‌محور است و شاید به‌همین دلیل به شخصیت‌ها پرداخته نشده است، چون فقط خواسته موقعیت یک فرد یا یک موجود را بررسی کند. چرا آن موقعیت اهمیت پیدا می‌کند و چرا ما پرتاب‌هایی داریم و این‌ها از کجا نشئت می‌گیرد، به‌نظر من کلیدواژه‌اش همان مسئلهٔ تجاوز بوده که به‌درستی در داستان آمده است. در واقع زمانی‌که فردی یا زنی در کودکی مورد تجاوز قرار می‌گیرد، واکنش‌های بعدی او در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، آن کلیدواژهٔ تجاوز همچنان برای او روشن و تأثیرش بر روی او مانده است. در این داستان هم زنی که ترامای جنگ را تجربه کرده و به‌همراه خاله به‌جای دیگری برای امنیت بیشتر می‌رود، اما مورد تجاوز قرار می‌گیرد. بچه‌هایی که در دوران کودکی دچار تجاوز قرار می‌گیرند، اصولاً پس از آن دچار شخصیت مرزی می‌شوند، و از ویژگی‌های شخصیت مرزی، نداشتن دسترسی عاطفی به خود، نوسان خلقی، نوسان عاطفی، نوسان هیجانی و این‌گونه مسائل است. یکی از مکانیزم‌های دفاعی زن‌هایی که در معرض تجاوز قرار می‌گیرند، سکس‌های مکرر یا خوابیدن با مردهای بیشتر است، چرا که می‌پندارند بدنشان بر اثر تجاوز آلوده شده و باید پاک شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شوکا حسینی در مورد زنانه‌نویسی و نوشتار زنانه گفت: «اساساً زنانه‌نویسی و نام‌بردن از تنانگی و استفاده از ابزارهای زنانه در یک نوشته کاری‌ست که هر کسی می‌تواند انجام دهد. اما نوشتار زنانه برمی‌گردد به آن افق و نگرشی که یک زن یا یک انسان به جهان دارد. ما با همزادپنداری می‌توانیم وارد حوزهٔ زنانه‌نویسی شویم ولی لزوماً نمی‌توانیم وارد نوشتار زنانه شویم. وقتی از نوشتار زنانه حرف می‌زنیم، چندین مسئله را باید در نظر بگیریم، ابتدا، در رابطه با زبان، اینکه زبان چیست؟ زبان تا به‌همین امروز در قالب گفتمان مردانه تولید شده است. واژگان و مفاهیم در قالب گفتمان مردانه تعریف شده‌اند. و همین امروز هم که دارم در مورد زنان و زنانه‌نویسی حرف می‌زنم، از ادبیاتی که جهان مردانه پیش از آن و به‌صورت تاریخی برای من به تثبیت رسانده است، چه از لحاظ نحوی و چه واژگانی، استفاده می‌کنم. اما وقتی ما از نوشتار زنانه حرف می‌زنیم، که بسیاری از فمینیست‌های ادبی هم از آن صحبت می‌کنند، بحث این است که منِ زن، با همین بدن و با همین بیولوژی &#8211; که برخی از بخش‌های آن را هیچ مردی هیچ‌وقت نمی‌تواند تجربه کند &#8211; جهان را چگونه نگاه می‌کنم. و اگر این ابزار تبیین‌شدهٔ زبان وجود نمی‌داشت، حالا من چگونه می‌توانستم به جهان نگاه کنم! به‌عنوان مثال فروغ فرخزاد در دورهٔ اول، شعری‌اش، فروغ زنانه‌نویس است، اما در دورهٔ دوم پس از «تولدی دیگر» نمایندهٔ شعر نوشتار زنانه است. در جایی در مورد زبان زنانه صحبت کردند، اینکه صرف و نحو زبان زنانه چه فرقی می‌تواند داشته باشد. یکی از کسانی که در این مورد صحبت کرده است، جولیا کریستواست. او می‌گوید که صداهایی که ما در نوزادی ایجاد می‌کنیم، لالایی‌هایی که ما در نوزادی می‌شنویم، آن موزون‌بودن‌ها و آن عواطف واژگانی که یک مادر استفاده می‌کند، همهٔ این‌ها شالوده‌ای از ویژگی‌های زبانی زنانه است و ما می‌توانیم در نوشتارمان استفاده کنیم. همین‌طور در شعر‌هایی که می‌خواندم، می‌دیدم که زنانی یا کسانی که موقع نوشتن از شکسته‌نویسی‌هایی استفاده می‌کردند و نظم قالب نحوی را می‌شکاندند یا به بومی‌نویسی گریز می‌زدند، در اینجاها به‌نظرم نظم زبان نمادین را می‌شکاندند و از این طریق می‌توانستند به نوشتار زنانه نزدیک شوند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، دکتر سجودی در ارتباط با داستان نویسنده ادامه می‌دهد: «من نقدهایی را که مبتنی بر منطق است، درک نمی‌کنم. خود منطق داستان‌نویسی کلاسی، بخشی از یک گفتار مردانه است. مانند نحو در زبان است. اما شما این نحو را به‌طور دائم به‌اَشکال مختلف در دوره‌های متفاوت به هم می‌ریزید، و البته که می‌شود خرده‌هایی هم به این داستان گرفت که کار نقد هم همین است. اما در این داستان اتفاقی که می‌افتد، منطق متعارف درس داستان‌نویسی کلاسیک را به هم می‌زند. به‌نظر من این داستان به‌شدت مبتنی بر فرم و تکنیک است. به این دلیل که دیالوگ را جایگزین روایتگری می‌کند. بحث خیلی معمولی در مطالعات درام و داستان است که می‌گویند درامی که مبتنی بر دیالوگ است، نمایش می‌دهد و همیشه در اکنون جریان دارد، اما روایت در داستان، توصیف می‌کند و همیشه در گذشته اتفاق می‌افتد. مگر در زمان‌هایی که داستان‌نویس از تکنیک حال روایتی استفاده کند. این تکنیک و فرمی است که نویسنده انتخاب کرده و اساساً این فرم مخاطب را شگفت‌زده می‌کند، چون از عرف داستان‌نویسی فاصله می‌گیرد و داستان را مبتنی بر دیالوگ می‌کند. مبتنی بر زمان اکنون و بر نمایشگری یک موقعیت می‌کند، نه توصیف یک وضعیت در گذشته. خب، این فرم است و چطور می‌شود که بگوییم اینجا فرم کار نمی‌کند، اما این فرم از فرم متعارفی که ما انتظارش را داریم، متفاوت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در ادامهٔ بحث نوشتار زنانه، گفت: «اگر شما دیالوگ‌های زن را با دیالوگ‌های مرد مقایسه بکنید، آن زمان فرق بین زبان زنانه یا زنانه‌نویسی و نگرش زنانه به جهان در یک وضعیت پُست‌دراماتیک را با نگاه یک مرد متوجه می‌شوید. این بی‌ربطی دیالوگ بین زن و مرد، خود فرم داستان است. این دقت و ریزبینی‌ست که نشان می‌دهد این دو آدم در دو جهان متفاوت زندگی می‌کنند، از دو طریق متفاوت و دو زبان متفاوت زندگی می‌کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من فکر می‌کنم نباید هر داستانی را در آن قالب متعارف داستان‌نویسی بررسی کرد، چرا که اگر همیشه این‌طور باشد دیگر نوآوری رخ نمی‌دهد. در داستان کوتاه، همهٔ جزئیات گفته نمی‌شود ولی از واژه‌ها و کلماتی می‌توان باقی ماجرا را حدس زد. در این داستان، بدیهی بود که این زن مورد تجاوز قرار گرفته و پس از آن دچار ترامای شدیدی شده است… اگر منصفانه به داستان نگاه کنیم، داستان قابل‌تأملی‌ست. همچنین باید بگویم این تعارف نیست که از نوشتار زنانه در این داستان حرف زدم، در واقع من براساس نگاهی ریزبینانه به این داستان، به این نتیجه رسیدم و به‌شدت معتقدم که این داستان دارای فرم است و به این دلیل گوشه‌گوشهٔ این داستان باید در انتظار انفجار باقی بماند. و من هم مانند باقی دوستان معتقدم آنچه از مسائل تنانگی در ادبیات کلاسیک آماده است، هیچ ارتباطی به مسئلهٔ تنانگی در دورهٔ مدرن و کشف تن و مناسبات تن، ستم بر تن و تن سیاسی ندارد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس شقایق محمدعلی گفت: «من خیلی خلاصه می‌خواستم از رعنا سلیمانی تشکر کنم. پدر خیلی مشتاق بود تا این جلسه برگزار شود و خیلی دوست داشت که در این جلسه شرکت کند و حالا من می‌بینم که چه جلسهٔ خوبی بوده به‌دلیل حضور یک نویسندهٔ جسور که همهٔ ما را به بحث و ریزنگری واداشت. من رمان «خنش» شما را در این دوره خواندم. برای من اولین کاری بود که از ادبیات LGBTQ+‎ ایران می‌خواندم. شما کاری که در این داستان کوتاه و در داستان خنش می‌کنید، این است که بسیار خوب به آدم‌های حاشیهٔ داستان می‌پردازید و در همان اقلیت هم به تیپ نگاه نمی‌کنید. به‌همین دلیل است که ما این‌همه از صحبت‌های مفید دوستان استفاده کردیم و صحبت‌های خیلی خوبی شنیدیم. شما بسیار استریوتایپ</span><span style="font-weight: 400;"> می‌نویسید و خنش برای من یک ادبیات پیشگام است. این نوع ادبیات به‌طور معمول با کاراکتری شروع می‌کند که آشنا باشد و همدردی بیاورد و حتی شما در داستان اولتان هم همین را رعایت کردید و به روایت‌گویی خودتان و سبکتان وفادار بودید. ممنون از حضور شما و ممنون از همهٔ دوستان که آمدند و شب بسیار خوبی را ساختند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای جهان هم نظرش را این‌گونه بیان کرد که داستان از نظر فنی و نگارشی بسیار خوب بود و بسیار استادانه با کمترین واژه‌ها و با توضیحات کوتاه، داستان دختری دربه‌در را به‌خوبی بیان کرد و عنوان داستان هم بسیار خوب بود و البته این واژه می‌توانست ابزاری باشد تا داستان به آن تکیه کند و بیشتر باشد و ادامه یابد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامهٔ این جلسه، رعنا سلیمانی بخش کوتاهی از رمان «خنش» را خواند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21874" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7.jpg?resize=500%2C284" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد " width="500" height="284" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7.jpg?resize=300%2C170&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7.jpg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، امیرحسین یزدان‌بُد ابتدا نظرش را در مورد تعداد نویسندگانی که به نوشتنِ این نوع داستان‌ها می‌پردازند و خودسانسوری در موضوعاتی مانند این به‌خصوص در ادبیات دیاسپورا، پرداخت. سپس از تورم یا انباشتگی و روایت‌نشدگی به‌خصوص در ادبیات زنانه سخن گفت. او در ادامه نظرش را دربارهٔ این کتاب به‌طور مختصر بیان کرد تا به‌قول خودش خواننده را جذب داستان آن کند و کتاب را مورد توجه آن‌ها قرار دهد. او به شرکت‌کنندگان پیشنهاد کرد حتماً این کتاب را تهیه کنند و بخوانند. شما می‌توانید (نقد و بررسی کامل امیرحسین یزدان‌بُد در مورد این رمان را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%ae%d9%86%d8%b4/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a></span><span style="font-weight: 400;"> </span><span style="font-weight: 400;">بخوانید.)</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن، رعنا سلیمانی گفت: «زمانی که من این کتاب را نوشتم، خیلی‌ها مخالف بودند و خیلی‌ها معتقد بودند دبارهٔ این کتاب نقدی یا متنی نوشته نخواهد شد. به‌نظر آن‌ها یک زن نمی‌توانست در مورد دو مرد بنویسد.» او افزود: «من در مورد افراد با این گرایشات بسیار خوانده‌ام، داستان‌های پردردشان را شنیده‌ام و سعی کرده‌ام دردهایشان را بشناسم؛ شرایط وحشتناکی که آن‌ها در ایران دارند و با آن مواجه‌اند. این کتاب نقدی بر شرایط سخت این افراد در ایران است. من در این کتاب در قسمتی حتی به جداسازی‌هایی که بین زن و مرد در ایران وجود دارد، اشاره کرده‌ام و آن را در قالب صحبت‌های شخصیت محمدرضا با دو مرغ عشقش جا داده‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، درفشه جوادیان دربارهٔ این رمان گفت: «داستان بسیار جسورانه‌ای بود و من تا به‌حال داستانی به این شکل نخوانده بودم. برای من جالب بود که داستان قبلی نویسنده بسیار زنانه نوشته شده بود و این داستان زنانه‌مردانه &#8211; مردی که می‌خواهد زن باشد &#8211; هر دو، دو شخصیت آسیب‌دیده‌اند، و این برگرفته از توانایی نویسنده است. نویسنده قلم روان و شیوایی دارد. خیلی خوب می‌نویسد و خیلی خوب تفسیر می‌کند. به شخصیت‌های داستان در جایگاه خود به‌خوبی پرداخته شده است، حتی آن‌ها که در داستان بهشان کمتر پرداخته شده، ولی تأثیرشان در داستان و در موقعیت به‌وجودآمده کاملاً هویدا و آشکار است. داستان، بسیار تکان‌دهنده و تأثیرگذاری بود. شخصیت محمدرضا به‌دلیل اتفاقاتی که از کودکی بر او گذشته بود یعنی مرگ پدر و مادر و تجاوز، شخصیت آسیب‌دیده‌ای بود، و حالا خود را زن می‌دانست. حال پرسش این است که آیا هدف نویسنده از این داستان صرفاً پرداختن به این افراد با این گرایشات بوده است؛ پرداختن به مشکلاتی که این افراد با آن مواجه‌اند و محدودیت‌هایی که به‌دلیل شرایط جامعه و سنت حاکم بر جامعه برای آن‌ها وجود دارد؟ یا اینکه نویسنده می‌خواهد از افرادی بگوید که بر اثر اتفاقات و آسیب‌هایی که در کودکی و یا در زندگی می‌بینند قربانی آن آسیب‌ها شده و از ورای آن تبدیل به این آدم و این دوگانگی می‌شوند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رعنا سلیمانی پس از تشکر در پاسخ گفت: «در واقع من سعی می‌کنم از اقلیت‌ها بیشتر بنویسم، کسانی که درد بیشتری در جامعه می‌برند، مانند داستان کوتاهم در بخش اول. به‌نظرم ما باید از کسانی که محروم و آسیب دیده‌اند و درد بیشتری می‌‌کشند، بیشتر بگوییم و بنویسیم. به‌عنوان مثال، موضوع خودسوزی زنان در ایران. در جایی در ایلام بیشترین میزان خودسوزی زنان را داریم و این فاجعه است. من فکر می‌کنم ما باید از چیزهایی بنویسیم که از آن‌ها گفته نمی‌شود. یک متن ادبی، کنشی فرهنگی است و صرفاً زیباشناسی نیست و فراتر از آن می‌رود. اینکه ما بتوانیم جهان هستی را درک کنیم. اینکه فکر کنیم یک انسانی که چنین دردهایی گریبانش را گرفته، چه در درونش می‌گذرد و چه دردهایی را دارد تحمل می‌کند. من با نوشتنم از این دردها با آن‌ها آشنایی‌زدایی می‌کنم تا این دردها را به‌نوع دیگری بگویم. در هر صورت راه پرپیچ‌وخمی‌ست برای ما که هر کدام به‌نوعی خارج از کشوریم و کتاب هم آن‌چنان به فروش نمی‌رود و آن‌طور که باید ما حمایتی نداریم، ولی این راه را با وجود دوستان نازنینی چون شما ادامه می‌دهیم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21875" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=500%2C316" alt="خنش - نوشتهٔ رعنا سلیمانی" width="500" height="316" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=300%2C190&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/11/%D8%AE%D9%86%D8%B4.jpg?resize=174%2C111&amp;ssl=1 174w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، مهدی مقدسی گفت: «من کتاب شما را نخوانده‌ام، ولی بسیار خرسندم که به این موضوع مهم پرداختید، چرا که گفتید از اقلیت‌ها می‌نویسید. و من در جایی خواندم که «به‌درستی که همهٔ انقلاب‌ها و همهٔ کنش‌ها با یکی‌دو نفر آغاز شده است.» همین</span><span style="font-weight: 400;">طور آقای پل مارتین (نفر دوم در حزب لیبرال) در برنامه‌ای در دانشگاه یوبی‌سی گفت: «وظیفهٔ من به‌عنوان دولت حمایت از اقلیت است. اکثریت که همیشه قدرت خود را داشته و دارد.» بنابراین امیدوارم که ما بتوانیم </span><span style="font-weight: 400;">دنیا را جایی بهتری برای همهٔ آدم‌ها با همهٔ گرایش‌ها بکنیم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آخر رعنا سلیمانی از همهٔ دوستان و شرکت‌کنندگان حاضر در جلسه برای صحبت‌هایشان، نقد و نظرشان، و حضور و همراهی‌شان قدردانی و سپاسگزاری کرد و گفت: «سپاس ویژه دارم از کامران قوامی برای هماهنگی و سپاس ویژه از سیما غفارزاده، مدیر مجلهٔ وزین رسانهٔ همیاری، به‌خاطر تلاش و همراهی‌اش و نقد خوبی که از کتاب «زنده‌باد زندگی» در رسانهٔ همیاری نوشت و چاپ کرد که با بازدید فراوانی نیز همراه شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان جلسه، فریبا فرجام، گردانندهٔ کارگاه، با یادی از استاد محمدعلی عزیز، از مهمان ویژه برای حضورش و خواندن داستان‌هایش، و از شرکت‌کنندگان در جلسه و صحبت‌هایشان سپاسگزاری کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی آرزوی پیروزی، آفرینش و نگارش کتاب‌های بیشتر برای رعنا سلیمانی دارد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی» با حضور میهمان ویژه، رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ساکن سوئد </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21870</post-id>	</item>
		<item>
		<title>با یاد استاد عزیز و ارجمندم، محمد محمدعلی، بزرگ‌مرد مهر و اندیشه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%86%d8%af%d9%85%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%86%d8%af%d9%85%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Oct 2023 14:18:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21451</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. دکتر درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور بسیار خوشحال بودم از اینکه پس از چند سال درتماس‌بودن با استاد محمدعلی و تشویق‌های همیشگی پدرم, در نهایت توانستم کاری را که همیشه دوست داشتم، دنبال کنم و در این مدت کوتاه &#8211; از سال‌های بلندی که استاد محمدعلی در ونکوور بودند &#8211; در کلاس‌های کارگاه داستان‌نویسی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%86%d8%af%d9%85%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9/">با یاد استاد عزیز و ارجمندم، محمد محمدعلی، بزرگ‌مرد مهر و اندیشه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بسیار خوشحال بودم از اینکه پس از چند سال درتماس‌بودن با استاد محمدعلی و تشویق‌های همیشگی پدرم, در نهایت توانستم کاری را که همیشه دوست داشتم، دنبال کنم و در این مدت کوتاه &#8211; از سال‌های بلندی که استاد محمدعلی در ونکوور بودند &#8211; در کلاس‌های کارگاه داستان‌نویسی ایشان شرکت داشته باشم. در ادامه هم, هماهنگی کارهای هفتگی کلاس و داستان‌خوانی را بر عهده بگیرم. استاد محمدعلی مردی بود از جنس بهار، پر از مهر و صفا و مهربانی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همیشه مشوق من بود و همواره شکیبا. هر بار مرا به نوشتن تشویق می‌کرد. می‌گفت با کار روزنامه‌نگاری می‌توانی نوشتن را آغاز کنی. از همان ماه‌های اول کتابی به من داد تا بخوانم و گزارشی از آن تهیه کنم. کاری تمام می‌شد، کار دیگری به من می‌سپرد. گویی آنچه را من در دل و ذهن داشتم, می‌خواند و آن کار را به عهدهٔ من می‌سپرد. او به‌راستی استادی توانا و اندیشمند بود. این کلاس و این ارتباط و نزدیکی با استادم برای من به‌مانند داستانی شده بود تا آن را ادامه دهم و بنویسم، در کلاس او کار بکنم و از او انگیزه بگیرم. از کتابی به کتاب دیگر و از پروژه‌ای به پروژهٔ دیگر. افسوس که این داستان من با او و این شاگردی من در برابر استاد شد «داستانی نا‌تمام»… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما همواره روح و انگیزه‌ای که او به من بخشید و بر من دمید، در دل و جان من باقی‌ست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد عزیز و نازنینش ماندگار.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%86%d8%af%d9%85%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9/">با یاد استاد عزیز و ارجمندم، محمد محمدعلی، بزرگ‌مرد مهر و اندیشه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/01/%d8%a8%d8%a7-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%86%d8%af%d9%85%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21451</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Jul 2023 19:05:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل کاداره]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20932</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۳، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان مهمانی ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترال بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۳ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند. این جلسه به آثار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۳، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان مهمانی ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترال بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۳ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و درفشه جوادیان، و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جلسه به آثار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی و صحبت‌های مهین میلانی به‌عنوان یکی از مترجمان آثار او، اختصاص داشت. کتاب «کنسرت در پایان زمستان» از اسماعیل کاداره در سال ۱۹۸۸ در فرانسه منتشر شد و مهین میلانی ترجمهٔ این کتاب را در سال ۱۳۷۵ در ایران به چاپ رساند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در بخش اول ای</span><span style="font-weight: 400;">ن جلسه به کتاب «کنسرت در پایان زمستان» کاداره و صحبت‌های مهین میلانی از این کتاب پرداخته شد. در بخش دوم جلسه، دکتر ممتازی داستان کوتاه «پیش از حمام» اسماعیل کاداره را صدایی رسا خواند و سپس دوستان به بحث و بررسی این داستان کوتاه پرداختند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا پس از خوشامدگویی استاد محمد محمدعلی به مهین میلانی و دیگر شرکت‌کنندگان این جلسه، وی یادداشتی برای مهین میلانی با عنوان «مهین میلانی و رمان کنسرت در پایان زمستان» خواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرال دهقانی بیوگرافی مختصری از این نویسنده و مترجم خواند. سپس درفشه جوادیان مطلبی را که دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشته بود، برای شرکت‌کنندگان خواند. این مطلب را می‌توانید در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینحا</strong></a> بخوانید. پس از آن دوستان شرکت‌کننده به صحبت‌های مهین میلانی دربارهٔ این کتاب و ترجمهٔ آن گوش سپردند. ادامهٔ بخش اول جلسه نیز به بحث و بررسی این کتاب و پرسش از مهین میلانی و شنیدن پاسخ‌های ایشان گذشت که در بندهای بعدی به آن می‌پردازیم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20935" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?resize=350%2C500" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل " width="350" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?w=350&amp;ssl=1 350w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575-1.jpg?resize=210%2C300&amp;ssl=1 210w" sizes="auto, (max-width: 350px) 100vw, 350px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">متن صحبت‌ استاد محمدعلی به این شرح بود: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«ضمن خوشامدگویی و خیر مقدم به مهمان ویژه، خانم مهین میلانی، و دیگر دوستان حاضر در جلسه، گفتنی است که چون محور بحث اصلی، مطلب درفشه جوادیان است دربارهٔ رمان «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی‌تبار فرانسوی، و معرفی جامع مهمان ویژه را نیز مرال دهقانی به عهده گرفته است، من در مجال اندک خود به ذکر یکی دو خاطرهٔ کوتاه بسنده می‌کنم. مهمان ویژهٔ ما یکی از نویسندگان، مترجمان و روزنامه‌نگاران پرکار و مطرح ایرانی ساکن کاناداست. نام و آوازهٔ او را در ایران شنیده بودم. خودش را هم همان ماه اول یا دوم ورودم به ونکوور (سال ۲۰۰۹) دیدم. او جزو اولین شخصیت‌های ادبی-فرهنگی این شهر بود که با محبت تمام چاپ اول دو رمان «تهران کوه کمرشکن» و ترجمهٔ رمان سترگ «کنسرت در پایان زمستان» را به من هدیه داد. اندکی بعد، پس از سخنرانی‌ام در سالگرد خاموشی زنده‌نام محمد مختاری، از اعضای برجستهٔ کانون نویسندگان ایران و قربانی قتل‌های زنجیره‌ای، در یکی از سالن‌های عمومی شهر، بحثی در گرفت بین من و مهین میلانی و قرار گفت‌و‌گویی مفصل گذاشته شد پیرامون آراء و عقاید محمد مختاری که متأسفانه حوادث پیرامون مهاجرت من به‌گونه‌ای چرخید که آن کار مشترک ناتمام ماند. اما خوشبختانه در این میان و طی سال‌ها دیدارها بود و بود، و هرازگاه از حضور پرثمرش در جلسات ویژهٔ کارگاه داستان‌نویسی در خانهٔ فرهنگ و هنر ونکوور، همچنین کافه راوی بهره‌ها بردم. وقت تنگ است و گفتنی از سوی مهین میلانی برای ما بسیار. اما </span><span style="font-weight: 400;">تغافل</span><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود اگر نگویم او جزو نویسندگانی است که بیشتر از بهاران و پاییزان عمرش زندگی کرده است و از این جهت برای من به‌نوعی یادآور زندگی پرفرازونشیب هنریِ زنده‌نام، دکتر رضا براهنی، منتقد و شاعر و داستان‌نویس مشهور. یادم است او به‌درستی می‌گفت: «چهارچوب ذهنی، همان دستگاه، یا الگو و اسلوبی است که هر کس برای خودش تعریف می‌کند و خودبودن در برخی جوامع عقب نگه‌داشته‌شده و حتی </span><span style="font-weight: 400;">مدرن چه‌بسا همراه تاوان باشد.» آری و</span><span style="font-weight: 400;"> باری، محور بحث امروز کارگاه آشنایی بیشتر با آراء و عقاید اسماعیل کاداره است و بررسی رمان «کنسرت در پایان زمستان» با ترجمهٔ کم‌نظیر مهین میلانی. همان‌طور که گفتم، درفشه جوادیان عزیز مطلبی تهیه کرده و من و ما آماده‌ایم که با یاری مترجم این کتاب ارزنده، با اندیشه‌های نویسندهٔ آن بیشتر آشنا شویم. در قسمت دوم جلسهٔ کارگاه نیز داستان کوتاه «پیش از حمام» نوشتهٔ اسماعیل کاداره با ترجمهٔ ابوالحسن نجفی می‌خوانیم و ضمن بررسی نکات فنی و آموزشی آن، بار دیگر به نقد و نظر خانم مهین میلانی گوش فرا می‌دهیم. بار دیگر من به او خوشامد می‌گویم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی ضمن سپاسگزاری از استاد محمدعلی برای متنی که خواند، گفت: «اسماعیل کاداره زبان تاریخ مقطعی از پدیده‌های جهانی است که بی‌نظیر است؛ مقطعی از تاریخ که تنش‌های زیادی را در جهان به وجود آورد. اسماعیل کادره با نوشتن بیست کتاب داستان و شعر و به‌ویژه رمان‌هایش توانسته است تاریخ را به ما نشان دهد. متشکرم از اینکه این سوژه و داستان را انتخاب کردید و از من دعوت کردید تا دربارهٔ این کتاب صحبت کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس مرال دهقانی بیوگرافی مهین میلانی را این‌گونه خواند: «</span><span style="font-weight: 400;">مهین میلانی پیش از اینکه یک نویسنده و مترجم باشد یا یک عکاس و گرافیست یا طراح لباس و طراح داخل خانه، یا طراح باغبانی، یا گاهی مرتکب شعری شود، یک روزنامه‌نگار است و منتقد ادبی و هنری که بخشی تخصصی از کار روزنامه‌نگاری </span><span style="font-weight: 400;">است. او روزنامه‌نگاری را با صدرالدین الهی، پدر روزنامه‌نگاری مدرن ایران، در دانشکدهٔ علوم ارتباطات می‌آموزد. وی بین دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران و روزنامه‌نگاری به روزنامه‌نگاری رو می‌آورد که در آن نه پولی هست و نه آینده. اما حسی در آن وجود دارد که بالاترین ثروت است. حس جستجوگری برای حقیقت که با خود بی‌طرفی را نیز برای یک روزنامه‌نگار جدی به دنبال دارد. </span></span></p>
<figure id="attachment_20936" aria-describedby="caption-attachment-20936" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20936" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?resize=500%2C436" alt="مهین میلانی، نویسنده و مترجم ساکن مونترآل" width="500" height="436" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/IMG_3010.jpg?resize=300%2C262&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20936" class="wp-caption-text">مهین میلانی، نویسنده و مترجم ساکن مونترآل</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در دوران دبستان و دبیرستان همواره دکلمه‌های روزهای جشن را به عهده داشت. در برنامه‌های نمایشی و رقص مدرسه فعالانه شرکت می‌کرد و در بیشتر رشته‌های ورزشی از شنا تا والیبال و بسکتبال فعال بود و از سال اول دبیرستان قهرمانی پینگ‌پنگ مدارس را از آن خود می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی تحصیلاتش را در رشتهٔ جامعه‌شناسی در دانشگاه ونسن پاریس دنبال کرد. چرا که روزنامه‌نگاری جدی بدون شناخت جامعه، ادبیات، تاریخ و فلسفه فقط در سطح می‌ماند و به‌خصوص در زمان حاضر بیشتر دنباله‌رو جو حاضر می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او یک دهه بعد از انقلاب، چند سال با مجلهٔ آدینه، بهترین مجلهٔ ادبی و اجتماعی  آن دوران، به سردبیری سیروس علی‌نژاد، به‌عنوان تنها خبرنگار تمام‌وقت کار کرد و سپس همراه با وی در مجلهٔ دنیای سخن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">برگردان «کنسرت در پایان زمستان» نزدیک به ۶۰۰ صفحه یکی از بیش از ۵۰ کتابی است که در زمان کار در آدینه، از طرف ایرانیان خارج به آدینه معرفی می‌شد. و این </span><span style="font-weight: 400;">کتابی بود که مهین میلانی را از بحرانی که در آن به سر می‌برد، نجات داد. گویا که کتاب را خود او نوشته است. گویا که سرنوشت بسیاری از فعالان سیاسی ایران در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ در این کتاب توصیف شده است با طنزی بسیار قوی و قلمی جذاب در رمانی که در سال ۲۰۰۵ جایزهٔ بوکِر را از آنِ نویسنده‌اش، اسماعیل کادارهٔ آلبانیایی، می‌کند تا روش‌های کلیشه‌ای و ضدِزندگی و غیرزندگیِ مائو تسه تونگ برای ساخت یک انسان کلیشه‌ای و دنباله‌روانش را برملا سازد. نشر مرکز این کتاب را در سال ۱۳۷۵ زیر چاپ برد. رضا نجفی، محمدجعفر پوینده، و کاظم کردوانی از کسانی‌اند که مهین میلانی را در ترجمهٔ کتاب بسیار راهنمایی کردند و در نهایت، عبدالله توکل ویرایش کتاب را به عهده گرفت و متن را بیش‌ازپیش زنده و جاندار کرد. طرح روی جلد از آنِ محمدعلی بنی‌اسدی از گرافیست‌های بسیار توانای ایران پس از خوانش کامل کتاب است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«تهران کوه کمرشکن» در ۴۰۰ صفحه، رمان اتوفیکسیون مهین میلانی به ۱۸ سال بعد از انقلاب در ایران می‌پردازد و با فلش‌بک‌هایش به ۱۸ سال قبل از انقلاب زندگی‌ها را در دو رژیم مقایسه می‌کند و زندگی دختری کاملاً آزاد را رقم می‌زند که خود را اسیر تشکیلات شیعه &#8211; کمونیستی می‌کند. بارها به زمین </span><span style="font-weight: 400;">می‌خورد یا به زمینش می‌زنند. اما بر می‌خیزد و سربلند اگرچه به‌سختی این سفر زندگی را پیش می‌راند. این کتاب در آغاز توسط لولو منتشر شد و هم‌اکنون نیز کماکان از این طریق (خرید الکترونیکی) به فروش می‌رسد  این کتاب سپس از سوی نشر زریاب در کابل در هزار نسخه به چاپ رسید که بعد از تسلط طالبان بر افغانستان از کتاب‌های منتشره اطلاعی در دست نیست، اگرچه به‌صورت آنلاین فروخته می‌شود. این کتاب ب</span><span style="font-weight: 400;">یش از هرچیز انتقاد از خود نویسنده / راوی / شخص اول داستان است. و سپس انتقاد از هر آن کس یا هر تشکیلات و بنیاد و مذهب و مکتبی که بدون شناخت تاریخ دنیا و کشور و خود دنباله‌روی حرکت‌هایی می‌شود که معلوم نیست پایانش به کجا خواهد انجامید. و البته بدون آنکه بخواهد کسی را مقصر بداند. تاریخ حرکت می‌کند و جوامع چوب آگاهی یا ناآگاهی‌های خود را می‌خورند همراه با حرکت‌های جهانی برای تسلط. به‌عبارتی حرکت‌های چندوجهی در شرایطی خاص منجر به پدیده‌هایی می‌شود که گزیری از آن نیست. این کتاب به‌زودی به زبان انگلیسی و فرانسه منتشر خواهد شد. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20938" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=500%2C285" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل " width="500" height="285" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=300%2C171&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«صدرالدین الهی دستم بگرفت و پابه‌پا برد… » آخرین کتابی است از مهین میلانی که در فوریهٔ ۲۰۲۳ از سوی «شرکت کتاب» در آمریکا به چاپ رسید. کتابی در ۸۰ صفحه که بودن‌ها و شدن‌های شاگرد را با استادش رقم می‌زند و در عین حال سه مصاحبهٔ خیلی مهم دکتر الهی را که می‌تواند از بحث‌های مهم امروز ما باشد، معرفی می‌کند: مصاحبه با سیدضیاء، مرد اول کودتای حوت ۱۲۹۹، مصاحبه با نادر نادرپور و نقدش به روشنفکران متعهد از جمله شاملو، براهنی، آل‌احمد و مجلهٔ فردوسی، و مصاحبه با پرویز خانلری و نگاهش به شعر نیما یوشیج به‌عنوان ضرورت روز در شرایط خاص تاریخی و در عین حال الکن‌خواندن شعر نیما در مقایسه با شاعران نیمایی بعد از او مانند اخوان و نادرپور.  این مصاحبه‌های دکتر الهی هر کدام یک‌سال و خرده‌ای طول کشیده‌اند و هر کدام به‌صورت کتاب به چاپ رسیده‌اند و مهین میلانی بنابر ضرورت روز تلاش بر معرفی این کتاب‌ها و محتوای اساسی‌‌شان داشته است. و بیش از هر چیز به اهمیت یک روزنامه‌نگار توانا، باسواد و بی‌طرف می‌پردازد در این بستر. خواندن آن یک «باید» است برای هر روزنامه‌نگاری که می‌خواهد کار جدی انجام دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی بیش از صدها مقاله نوشته است. مقالات فارسی‌زبان وی را می‌توان در «ادبیات اقلیت»، «زمانه»، «شهروند» ونکوور و تورنتو، «مد و مه»، «خرمگس» نشریهٔ فلسفی، «شرق» و بسیاری دیگر از نشریات معتبر یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وی در روزنامه‌های فرانسه‌زبان و انگلیسی‌زبان مانند فرانسوار، دوووار، نورث شور، میراکل و غیره نیز مقالات زیادی نوشته است، و همچنین به‌عنوان صفحه‌آرا و طراح گرافیک برای نشریات غیرایرانی سال‌ها فعالیت داشته است</span><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی هم‌اکنون یک مجموعه‌شعر، سه رمان، و مجموعهٔ مقالاتی آمادهٔ چاپ دارد که منتظر نوبت برای ویرایش و انتشارند. وقتش باید برسد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن درفشه جوادیان مطلب خود دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» را خواند. این مطلب را می‌توانید در صفحهٔ ؟؟ همین شماره مطالعه کنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، مهین میلانی صحبت‌هایش را دربارهٔ این کتاب این‌گونه آغاز کرد: «به‌نظر من ادبیات بهترین شکل نگارش تاریخ است. یک تاریخ‌نویس فهرستی از وقایع را برای ما بازگو می‌کند، تاریخ‌نویسانی به‌مانند هرودوت که زندگی‌ها را بازگو می‌کنند. یا کسروی که جامعه و اقشار مختلف از مردم را می‌شناساند. ادبیات در زوایایی می‌رود که اصلاً شناخته‌شده نیست و آن‌ها را برای ما می‌شکافد. بعضی از نویسندگان ادبی‌نویس آن‌قدر زیبا این تاریخ را بیان می‌کنند که انگار برای ما تاریخ می‌نویسند و کاداره یکی از آن‌هاست. کاداره در کشوری زندگی می‌کرده که دیکتاتوری عثمانی، فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی در آنجا حضور داشته است، یعنی به‌طور دائم مردم با دیکتاتورها مقابله می‌کرده‌اند. هیچ وجهی از زندگی آن‌ها دور از وجود دیکتاتوری نیست. همهٔ کتاب‌های او، برخلاف خود او که می‌گوید سیاسی نیست، برمی‌گردد به تمام وقایع سیاسی‌ای که در آن کشور می‌گذرد. بنابراین کاداره برای من یک تاریخ‌نویس است که داستان می‌نویسد. واقعیت نمی‌نویسد ولی الهام‌گرفته از واقعیت است و آن را طنزوار می‌نویسد که این طنز هیچ از واقعیت دور نیست. به‌عنوان مثال در کتاب سرخ از مائو تسه تونگ اشاره می‌کند که شما هر کاری انجام دهید که کمترین بویی از خرده بورژوازی داشته باشد، باید از خود انتقاد کنید و محکوم به آن هستید تا انتقاد بشوید. بنابراین در کتاب‌های کاداره به‌خصوص در کتاب «کنسرت در پایان زمستان»، با طنزهایی که در داستان می‌آورد به این‌ها اشاره می‌کند. کاداره بر آن است که بگوید مائو غیرزندگی و ضدِزندگی بوده و آن طبیعتی را که در انسان وجود دارد، می‌خواهد از او بگیرد. او انسانی کلیشه‌ای می‌خواهد تا برای او تصمیم بگیرد، تا این انسان چگونه باشد، چگونه زندگی کند، چگونه تصمیم بگیرد و چگونه بپوشد. کاداره تمام این‌ها را به‌صورت طنزی بسیار زیبا بیان کرده است. در جایی از داستان می‌گوید که چطور مائو برای کنترل دائم بر روی مردم، میکروفون در اتاق‌خواب‌ها و مستراح‌های آن‌ها کار گذاشته بود. و اما مردم برای مقابله، زبان جدیدی برای خود درست می‌کنند. یا در جایی دیگر از فردی می‌گوید که علامت مائو بر سینه‌اش حک کرده و این علامت دچار عفونت می‌شود که او را راهی بیمارستان می‌کند. دکترهایی که برای معالجه بالای سر او می‌آیند، گروهی بر این باورند که به زخم نباید دست زد چرا که علامت مائو است و گروهی هم باور دارند که حتماً باید استریلیزه شود. آن‌ها به‌جای تمرکز بر درمانِ سریع‌تر، بر سر عقاید مخالف همدیگر جنگ دارند. در واقع حرف اصلی کاداره در این داستان این است که ما باید زندگی طبیعی خود را داشته باشیم و هر ایدیولوژی‌ای که بخواهد حق زندگی طبیعی را از ما بگیرد، محکوم است. این بسیار مهم است که کاداره در دوره‌ای این داستان را می‌نویسد که سوسیالیسم در حال فروپاشی است و سرمایه‌داری در جریان است و طبعاً سوسیالیسم را نمی‌پذیرد. به‌نظر من، نه طرفداران نگرش سوسیالیسم و نه کاپیتالیست‌ها، سوسیالیسم را به خوبی نمی‌شناختند. وقتی در شوروی به سوسیالیسم رو آوردند، یک‌پنجم تولیدات، تولیدات سرمایه‌داری بود و در چین هم نود و پنج درصد فئودالیسم بوده است. در این کشورها هیچ شرایطی وجود نداشته تا سوسیالیسم به وجود بیاید. خیلی‌ها فکر می‌کنند که سوسیالیسم غولی بی‌شاخ‌ودم است که اصلاً این‌طور نیست. در همین کشور کانادا ول‌فئر (welfare) یک خدمات اجتماعی سوسیالیستی است. بهداشت مجانی یک خدمات سوسیالیستی مجانی است. کسانی که کم‌درآمدند، پناهگاه مجانی می‌گیرند یا کمک دولتی می‌گیرند، که همه، خدمات اجتماعی‌اند. در کشورهای اروپایی مانند فرانسه تحصیلات هم مجانی است. در کشور سوئد تا بیست و شش سالگی تمام زندگی یک جوان تأمین است. این‌ها خدمات اجتماعی‌اند و امروزه به این کشورها می‌توانیم سوسیال‌دموکرات بگویم. اما این کشورهایی که در آن زمان به سمت سوسیالیسم رفتند، از آنجایی‌که سابقهٔ دیکتاتوری در آن‌ها وجود داشت و هیچ شرایط خاصی برای سوسیالیستی‌شدن وجود نداشت، نمی‌توانستند سوسیالیسم را بفهمند. این است که مائو می‌گوید همهٔ خلق باید در خدمت من باشند و همهٔ خواسته‌های طبیعی خود را نادیده بگیرند. این همان است که در سازمان‌های مخفی کمونیستی ایران هم انجام می‌شد. اینکه تو اختیار از خودت نداشتی، دستوری را که از رده‌های بالای این سازمان‌ها می‌آمد، باید اجرا می‌کردی. اصل کتاب هم بر همین است؛ این کشورهای به‌اصطلاح سوسیالیسم دیکتاتورزده آزادی نداشتند و مائوئیسم فردیت آن‌ها را گرفته بوده است.»</span></p>
<figure id="attachment_20937" aria-describedby="caption-attachment-20937" style="width: 433px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20937" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?resize=433%2C500" alt="اسماعیل کاداره" width="433" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?w=433&amp;ssl=1 433w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/Ismail-Kadare.jpg?resize=260%2C300&amp;ssl=1 260w" sizes="auto, (max-width: 433px) 100vw, 433px" /><figcaption id="caption-attachment-20937" class="wp-caption-text">اسماعیل کاداره</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن دکتر سعید ممتازی از مهین میلانی پرسید آیا ارتباطی بین ترجمهٔ این کتاب و نوشتن کتاب «تهران کوه کمرشکن» ایشان هست با توجه به اینکه هر دو ادبی و داستانی‌اند؟ آیا از ترجمهٔ این کتاب ایده‌ای شکل گرفته برای نوشتن این داستان یا بی‌ارتباط است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی گفت: «پرسش بسیار جالبی است چرا که می‌خواستم راجع به این توضیح دهم که چطور این کتاب مرا از بحران درمی‌آورد. سال‌های دههٔ شصت زمان فروپاشی سازمان‌های سیاسی در ایران بود. من در آن دوره در زیرزمینی در ایران زندگی می‌کردم و در یکی از این گروه‌های سیاسی بودم. در اواخر دههٔ شصت که در مجلهٔ آدینه کار می‌کردم، دوستانی کتاب‌هایی برای ما از خارج از ایران می‌فرستادند که همه به زبان‌های انگلیسی و فرانسه بود. من همهٔ آن‌ها را می‌خواندم. وقتی به این کتاب رسیدم و خواندمش، به‌واقع انگار کتاب خودم بود و احساس کردم خودم آن را نوشته‌ام. جوان‌ها در آن دوره تمامِ وقت خود را در میتینگ‌ها و در کافه‌ها به بحث و نقد می‌پرداختند و در واقع زندگی نمی‌کردند. کاداره تمام آن صحنه‌ها را، دیدگاه‌های متفاوتی که هر کدام از این جوان‌ها به کمونیسم داشتند، همه را به‌زیبایی در این کتاب بیان می‌کند. هر کدام از جوان‌ها کمونیسم را از دیدگاه خود با فرهنگ درونی خود تعریف می‌کرد و چه‌بسا برخی از پیش‌زمینه‌ای دیکتاتوری می‌آمدند، و به‌طور عموم دیدی از سوسیالیسم و کمونیسم نداشتند. تمام آن جوان‌ها، جوانی و جان و مالشان را در این راه گذاشتند، ولی نمی‌دانستند راهی که می‌روند دنبالهٔ همان دیکتاتوری است که خود تحت تسلط آن‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب اولین رمانی بود که از زبان فرانسه ترجمه می‌کردم که در سال ۱۳۷۵ آن را در نشر مرکز منتشر کردم. محمدجعفر پوینده و کاظم کردوانی در ترجمهٔ این کتاب کمک بسیار به من کردند. عبدالله توکل این کتاب را برایم ویرایش کرد. کتاب «کنسرت در پایان زمستان» کاداره تأثیر زیادی بر من داشته و به‌نوعی انگار نوشته‌های خودم از زندگی‌ام بود و من هم همیشه دوست داشتم که زندگی خودم را بنویسم. بنابراین زمانی که در سال ۲۰۰۵ کاداره جایزهٔ بوکرمن را از آن خود کرد، تصمیم گرفتم که زندگی خود را بنویسم. کاداره از زندگی دیگران می‌نویسد و واقعیت را به طنز بیان می‌کند. اما من از زندگی خودم می‌نویسم. این زندگی فلش‌بک می‌خورد به هجده سال پس از انقلاب و هجده سال پیش از انقلاب و دو رژیم را مقایسه می‌کند. آزادی‌های فردی و اجتماعی‌ای که من در زمان محمدرضا شاه داشتم و پس از انقلاب که تمام آن اسارت بود. و در پاسخ به شما، بله این کتاب تأثیر بسیار زیادی بر نوشتن کتاب جدیدم داشت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس مریم رئیس‌دانا پرسید: «در آن سالی که این کتاب شما چاپ شد، واکنش گروه‌هایی که گرایش به حزب چپ و به سوسیالیسم داشتند، چه بود؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی در پاسخ گفت: «خیلی‌ها مخالف چاپ این کتاب بودند. سانسورچی‌هایی که در ایران کار می‌کردند، فقط به این دلیل که این کتاب ضدِکمونیستی بود، به آن اجازهٔ چاپ دادند، ولی از مضمون کتاب آگاه نبودند. در خارج از ایران، کسانی که گرایش به این حزب داشتند برخورد خنثایی داشتند، ولی در درون موافق نبودند، چون نمی‌توانستند به خود انتقاد کنند و هنوز هم انتقاد نمی‌کنند. این کتاب از همان اول به خود انتقاد می‌کند. بعضی از این افراد حتی به زبان عریان این کتاب هم انتقاد داشتند، اما برعکس نسل‌های بعدی خیلی به این کتاب توجه کردند و آن را خیلی دوست داشتند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، جمال کردستانی پرسید: «با توجه به اینکه خالق این کتاب در یک کشور کمونیستی دیکتاتوری بوده، آیا ترجمهٔ چنین کتابی در کشوری که کمونیست‌ها و انقلابیون کمونیست در حاکمیت نیستند و سرکوب می‌شوند و حتی در آن دهه قلع‌وقمع می‌شدند، می‌تواند مناسب باشد و هیچ ریسکی نداشته است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «باید بگویم این کتاب در درجهٔ اول ادبیات است و شما آن را به‌عنوان کتابی سیاسی نمی‌خوانید. ولی به‌عنوان نویسنده وقتی در جایی زندگی می‌کنید که به‌طور دائم مورد سرکوب قرار می‌گیرید، نمی‌توانید آن را منعکس نکنید. حالا گاهی نویسنده‌ای آن را از طریق اسطوره بیان می‌کند، گاهی از طریق تاریخ بیان می‌کند یا گاهی با ذهن سیال پست‌مدرنیستی یا طنز.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عنوان مثال در جایی از داستان می‌گوید که مائو به کشتزارهای ماری‌جوآنا می‌رفته و می‌خواسته ماری‌جوآنا را جهانی کند تا با این کار نگذارد نویسندگان که اهل تفکرند، فکر بکنند. یا اینکه مائو اسم نویسندگان را از کتاب برمی‌داشته و بر این باور بوده مگر کشاورزی که برنج کشت می‌کند اسمش بر گونی برنج نوشته می‌شود که نویسنده اسمش بر کتابش نوشته شود!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">واقعیت این است که این کتاب من را از بحران نجات داد و حسی بود که باید ا</span><span style="font-weight: 400;">نجام می‌دادم. من کاری که می‌کنم این است که خودم را سانسور نمی‌کنم. و هنوز فکر می‌کنم که این کتاب بسیار کتاب مهمی است چون مسئلهٔ آن فقط رژیم کمونیست نیست، بلکه هر رژیم یا حاکمیتی است که آزادی فردی انسان را از او بگیرد. کتابی است که زندگی را به انسان می‌شناساند. کتابی است ماندگار و همیشه خواندنی.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس حمید مساح پرسش‌هایش را این‌گونه بیان کرد: «تعریفی که از سوسیالیسم در داستان آمده با تعریف شما از سوسیالیسم امروزه در کانادا و اروپا متفاوت بود، چرا؟ و دیگر اینکه دیدگاه سیاسی‌ای که جوانان از کمونیسم و سوسیالیسم در آن دوره داشتند و می‌شناختند از الگوهایی مانند هوشنگ ابتهاج می‌آمده که عشق را نهایت آدمیزادی می‌دانست، از رابطهٔ بین فروغ و گلستان، کتاب‌های به‌آذین و مثال‌های بسیار دیگری… همهٔ این افراد این دیدگاه سیاسی را داشتند و همیشه هم از عشق و انسانیت گفتند. این تعریف با آنچه در این داستان از کمونیسم و سوسیالیسم آمده، بسیار متفاوت است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «به‌نظر من در آثار این افراد، در کتاب‌های به‌آذین یا فروغ و گلستان می‌توان به‌روشنی دریافت که آیا در فرهنگ ما، دموکراسی وجود داشته است یا اینکه آیا هر کدام از ما در درون خودمان دیکتاتور کوچکی داریم! به‌نظرم اگر ما در درون خودمان یا محیط اطراف خودمان در جامعه نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که چقدر این دیکتاتوری و توتالیتری مذهبی تأثیر زیادی در زندگی هر کدام از ما دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آن دوره، کسانی که از این دیدگاه سیاسی حمایت می‌کردند، انسان‌های عدالت‌خواهی بودند که جان و زندگی‌شان را در این راه گذاشته بودند، ولی به‌نظرم دانش کافی از راهی که می‌رفتند، نداشتند. در واقع آن‌ها از زندگی طبیعی خود مانند خانواده و عشق و زندگی گذشته بودند و پا در راهی گذاشته بودند که به آیندهٔ آن مطمئن نبودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظرم ما باید یاد بگیریم با هر دیدگاه سیاسی و عقایدی که داشتیم یا داریم و اگر قابل‌انتقاد و ناکامل است، از خود انتقاد کنیم یا انتقاد را بپذیریم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن مرال دهقانی پرسید: «آیا شما پس از ترجمه و چاپ این کتاب با خود اسماعیل کاداره ارتباطی برقرار کرده‌اید؟ و آیا می‌دانید نظر ایشان و حس ایشان از چاپ و ترجمهٔ کتاب‌هایشان در ایران چگونه است؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی در پاسخ گفت که متأسفانه در این سال‌ها با اسماعیل کاداره ارتباطی نگرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بخش دوم جلسه، ابتدا دکتر ممتازی داستان کوتاه «پیش از حمام» اسماعیل کاداره (با ترجمهٔ ابوالحسن نجفی) را با صدایی رسا خواند و سپس دوستان به بحث و بررسی این داستان پرداختند، که به‌دلیل محدودیت فضا این بخش از بحث و نظرات در این گزارش نیامده است و تنها روی بحث و نظرات دربارهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» تمرکز شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از بحث و گفت‌وگو دربارهٔ داستان «پیش از حمام»، سودابه رکنی در مورد ترجمهٔ کتاب «کنسرت در پایان زمستان» از مهین میلانی پرسید: «آیا اسماعیل کاداره عقاید مذهبی دارد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چکیدهٔ پاسخ مهین میلانی به او از این قرار است: «به‌هیچ‌وجه کاداره مذهبی نبوده، او دیدگاه‌هایی کمونیستی یا سوسیالیستی هم داشته و مخالف مذهب است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسش بعدی سودابه رکنی از مهین میلانی این بود که چقدر طول کشید تا بر روی این ترجمه کار کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی گفت وقت زیادی برای پژوهش روی این کتاب و ترجمهٔ آن گذاشته است. روزی هجده ساعت روی ترجمه و نوشتنش وقت می‌گذاشته است. آنچه مهم بوده اینکه ترجمهٔ این کتاب او را از بحرانی در آن دوره نجات داده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، دکتر سعید ممتازی در مورد کتاب «کنسرت در پایان زمستان» اشاره می‌کند: «به‌نظر می‌رسد آنچه نویسنده سعی دارد بگوید دورکردن مردم است از تعصبات فردی‌ای که دارند. این تعصب یا می‌تواند ریشه در مذهب داشته باشد یا در گرایش به دیدگاه‌های سیاسی کمونیستی یا سوسیالیستی؛ آنچه که بخواهد فرد را از خود بیگانه کند یا فردیت او را از خود بگیرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ بعدی به‌نظرم اینکه شما در کتابتان [تهران کوه کمرشکن] فردیت را با مفاهیم اروتیک آورده‌اید، کاملاً درست است. به این دلیل که همهٔ مکتب‌ها قصد دارند فرد را از آنچه که در واقعیت وجودش است و غریزهٔ جنسی‌اش دور کنند. من این را در نقاشی‌های بیژن جزنی هم دیده‌ام؛ او در یکی از نقاشی‌هایش سیاهکل را به‌عنوان فریادی [ناشی] از همهٔ سرکوفت‌های بشری بیان می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا پرسید که چگونه می‌توان این کتاب را تهیه کرد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهین میلانی پاسخ داد: «این کتاب را از نشر مرکز در ایران می‌توان تهیه کرد و به‌صورت آنلاین هم قابل‌خریداری است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان مهین میلانی از استاد محمدعلی برای برگزاری این جلسه و دعوت از ایشان و همین‌طور از باقی دوستان کلاس داستان‌نویسی و دوستان کافه راوی برای حضورشان در این جلسه قدردانی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی نیز از حضور مهین میلانی در این جلسه و به‌اشتراک‌گذاشتن صحبت‌ها و تجربه‌اش از ترجمهٔ کتاب کاداره و نظراتش سپاسگزاری و ابراز خوشحالی کرد و اظهار امیدواری کرد که این جلسه خاطرهٔ خوبی برای این نویسندهٔ گران‌قدر باشد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، مهین میلانی، نویسندهٔ ساکن مونترآل </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20932</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Jul 2023 18:39:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل کاداره]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مهین میلانی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20925</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – ونکوور اسماعیل کاداره شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار پرآوازهٔ آلبانیایی در سال ۱۹۳۶ زاده شد. در بیست‌سالگی برای فراگیری هنر داستان‌نویسی به مسکو رفت. پس از چهار سال آموزش با نگاهی انتقادی دربارهٔ برخی از دیدگاه‌های هواداران کمونیسم و انبوهی نوشته به آلبانی بازگشت. پس از چندی کار با انتشار نوشته‌هایش مخالفت شد. او در سال ۱۹۹۰ از کشور فرانسه پناهندگی گرفت و در سال ۱۹۹۶ به عضویت فرهنگستان علوم اخلاقی و سیاسی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/">مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسماعیل کاداره شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار پرآوازهٔ آلبانیایی در سال ۱۹۳۶ زاده شد. در بیست‌سالگی برای فراگیری هنر داستان‌نویسی به مسکو رفت. پس از چهار سال آموزش با نگاهی انتقادی دربارهٔ برخی از دیدگاه‌های هواداران کمونیسم و انبوهی نوشته به آلبانی بازگشت. پس از چندی کار با انتشار نوشته‌هایش مخالفت شد. او در سال ۱۹۹۰ از کشور فرانسه پناهندگی گرفت و در سال ۱۹۹۶ به عضویت فرهنگستان علوم اخلاقی و سیاسی فرانسه درآمد. از او تاکنون بیش از بیست رمان و چندین مجموعه‌شعر و داستان کوتاه چاپ شده است. برخی آثارش به بیش از چهل زبان برگردانده شده و برای او چندین جایزهٔ جهانی، از آن میان جایزهٔ ادبی بوکر را به ارمغان آورده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «کنسرت در پایان زمستان» در سال ۱۹۸۸ از سوی انتشارات فایار در فرانسه به چاپ رسید. مجلهٔ لیر فرانسه این کتاب کاداره را در سال ۱۹۸۹ به‌عنوان کتاب سال فرانسه برگزید. این اثر &#8211; که نوشتن آن ده سال به درازا کشید &#8211; به پنجاه زبان جهان برگردانده شد که بی‌گمان شاهکار اسماعیل کاداره، نویسندهٔ آلبانیایی، به شمار می‌رود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر نوشته‌های کاداره به زبان‌های گوناگون برگردانده شده و در ایران نیز چندین کتاب او ازجمله «ژنرال ارتش مرده»، «رویدادهای شهر سنگی»، «دختر آگاممنون»، «مرثیه بر کوزوو»، «زمستان سخت»، «سریر سرخ»، «دختری در تبعید»، «سپیده‌دم خدایان مشرقی»، «آوریل نافرجام»، «هبوط شهر سنگی»، «پل»، «مهتاب»، «عقاب و کاخ رؤیاها» به فارسی چاپ شده است.</span></p>
<figure id="attachment_20928" aria-describedby="caption-attachment-20928" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20928" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=500%2C390" alt="اسماعیل کاداره در سال ۲۰۲۲، عکس از لارس هفنر" width="500" height="390" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=300%2C234&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%D8%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D9%81%D9%86%D8%B1.jpg?resize=117%2C91&amp;ssl=1 117w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20928" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">اسماعیل کاداره در سال ۲۰۲۲، عکس از لارس هفنر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمان «کنسرت در پایان زمستان» رمانی تاریخی، تخیلی-سیاسی به شمار می‌رود. این رمان داستانی تخیلی وابسته به برهه‌ای از تاریخ است که بسیار از واقعیت مایه گرفته و درون‌مایه‌ای سیاسی-اجتماعی دارد. در جاهایی روایت‌هایی پنداری یا تخیلی-سوررئالیستی می‌بینیم. نویسنده با طنزی دلنشین که در داستان می‌گنجاند، بر آن است تا اندکی تلخی و سیاهی بخش‌های دراماتیک سیاسی داستان را بپوشاند. داستان به‌گونه‌ای چیستانی است و تا آخر هم با سخنانی پنهان خواننده را درگیر می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درون‌مایه و زمینهٔ این رمان، به آشفتگی در پیوند سیاسی و ایدئولوژیک میان چین و آلبانی و پیشینه‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی میان دو کشور می‌پردازد. این داستان به دورهٔ پایانی زندگی مائو تسه تونگ، رهبر جمهوری خلق چین، برمی‌گردد. در جاهایی نشان می‌دهد که مائو چگونه می‌خواسته از همهٔ انسان‌ها کلیشه‌ای یک‌جور بسازد و با خرده‌گیری از مردم، فردیت و کیستی آن‌ها را بگیرد. داستان دورانی را بازگو می‌کند که فروپاشی پیوند میان تیرانا و پکن روی می‌دهد. کاداره آشفتگی این پیوند را در چارچوب داستانی از لایه‌های اجتماعی جامعه نشان می‌دهد. او تصویری روشن از دو جامعهٔ چین و آلبانی و پیوند اجتماعی میان این دو کشور را می‌نگارد. او در میان این داستان به زندگی نسلی از مردمان آن جامعه &#8211; که در دوران تاریخی حساس و بحرانی زندگی می‌کنند و وضعیتی که با آن روبه‌رو می‌شوند &#8211; پرداخته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان در آغاز دربارهٔ تنی چند از شخصیت‌ها در تیرانا می‌گوید که زندگی‌شان به‌گونه‌ای سرراست زیر پرتو پیوند سیاسی میان چین و آلبانی درآمده است. داستان از شبی در خانهٔ سیلوا آغاز می‌شود. همسر او برای بردن نامه‌ای محرمانه به دولت چین به این کشور سفر کرده است و در شب جشن تولدِ تنها دخترشان، بریکنا، حضور ندارد. در همان شب با حضور مهمانانی چند در خانه‌شان و بودنِ خانوادهٔ آریان، برادر سیلوا، او در می‌یابد که برادرش برای نافرمانی از دستوری مهم از ستاد ارتش و از حزب رانده خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیلوا در وزارتخانه کار می‌کند. او در وزارتخانه همکار سیمون درشا است. سیمون درشا از سوی معاون وزیر، به مهمانی وزیر در خانه‌شان فراخوانده شده است. در آن شب، وزیر تلفنی از انور خوجه که رئیس حزب است، پیام مهمی دریافت می‌کند که این پیام کارایی بزرگی در آیندهٔ پیوند سیاسی میان دو کشور آلبانی و چین داشته است. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-20929 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?resize=210%2C300" alt="مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی" width="210" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?resize=210%2C300&amp;ssl=1 210w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/113575.jpg?w=350&amp;ssl=1 350w" sizes="auto, (max-width: 210px) 100vw, 210px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خواهر سیلوا، آنا، سال‌ها پیش مرده است. این دو خواهر دوستان دیرینی با هم دارند. هر کدام از این شخصیت‌ها یا دوستان در این داستان دچارِ سازوکارهایی می‌شوند که زندگی کاری و شخصی آن‌ها به‌گونه‌ای در چنبرهٔ این پیوند سیاسی گیر می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ویکتور هیلا، از دوستان دیرین آنا و سیلوا، برای لگدکردن پای یک مرد چینی با شکایت وزارت خارجه، از کارش رانده می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ای به‌نام اسکندر برمما &#8211; که از دیگر دوستان دیرین آنا و سیلوا است و پیوندی عاشقانه میان او و آنا در سال‌هایی دور وجود داشته، با سیلوا در پیوند است تا برای رهایی آریان، برادر سیلوا، که برای نافرمانی از دستور ستاد ارتش بازداشت شده بود، کمک کند. او در گفت‌وگو با ادارهٔ سیاسی و ارتباطات متعددی که دارد، پیگیر پروندهٔ او می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بخش‌هایی از داستان از مائو تسه تونگ، رهبر جمهوری خلق چین، و دوران پایانی حکومت او می‌گوید. اویی که آفریده شده تا با این جهان نبرد کند و این جهان و مردمش را به فرمانبریِ نگرشِ خود درآورد. مائو نسل سروانتس، بتهوون، شکسپیر و تولستوی را درست مانند پادشاهان و تزارها از روی زمین برمی‌داشت. با اینکه خود شاعر بود، از شاعران و نویسندگان بیزار بود. او می‌گفت: «حتی وقتی که می‌خواهم آن‌ها را از بین ببرم، متاسف می‌شوم. مانند زمانی که گیاه بسیار زیبا ولی مضری را از ریشه می‌کنیم.» او بر این باور بود که بیزاری او از شاعران به‌هیچ‌رو برگرفته از نگاهی فرومایه و ناجوانمردانه نبوده، بلکه به نابکاری و پلیدی آنان باور دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده در داستان با نگاه به پیوند و مراوده‌های اقتصادی میان دو کشور چین و آلبانی در آن دوره، آلبانی را از دید اقتصادی وابسته به چین و حتی نوکر این کشور نشان می‌دهد. می‌گوید: از دیدگاه مائو، این نوکران بهتر از اربابشان زندگی می‌کردند؛ آن‌ها حتی در جاهایی به خود اجازه می‌دادند تا در روابط سیاسی چین با کشورهای دیگر دخالت کنند و یا دیدگاهشان را بر آن‌ها تحمیل کنند. این زشتی از دید او پذیرفته نبود. بنابراین مائو در پاسخ و جبران این کار آن‌ها، چندین راه‌حل در پیش گرفته بود؛ یا اینکه برای پیشبرد کار کارخانه‌های بزرگ و کوره‌ها و توربین‌هایی که چین در آلبانی راه انداخته بود، آلبانی باید زیر فرمان مائو درمی‌آمد و همه‌جا نیاز به وجود او می‌بود. یا دولت آلبانی می‌بایست همان بلایی را بر سر روشنفکران و نویسندگانش می‌آورد که دولت چین بر سر نویسندگانش آورد؛ یعنی، به‌زندان‌انداختن و به‌شالیزارفرستادن آن‌ها یا اینکه مردم آلبانی باید از حزب خود دست می‌کشیدند، اگر نه چین همهٔ کارخانه‌ها و کوره‌ها و صنعتی را که در آنجا راه‌اندازی کرده بود، نیمه‌کاره رها می‌کرد و نیروهایش را از آلبانی بیرون می‌بُرد.</span></p>
<figure id="attachment_20930" aria-describedby="caption-attachment-20930" style="width: 315px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20930" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?resize=315%2C500" alt=" مهین میلانی، مترجم کتاب «کنسرت در پایان زمستان»" width="315" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?w=315&amp;ssl=1 315w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/07/%D9%85%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C_.jpg?resize=189%2C300&amp;ssl=1 189w" sizes="auto, (max-width: 315px) 100vw, 315px" /><figcaption id="caption-attachment-20930" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مهین میلانی، مترجم کتاب «کنسرت در پایان زمستان»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او بر آن بود تا پیوند اقتصادی‌ای که با آلبانی دارد و همهٔ سازوکار صنعتی را که در اختیار آن‌ها قرار داده، در دست بگیرد. نویسنده با دست‌بردن روی رخدادها، ذهن بیمار و دیکتاتورمآبانهٔ مائو را می‌نگارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از زن مائو، چیان چینگ، می‌گوید که تأثیر فراوانی در اندیشه و کارکردهای سیاسی مائو داشته است. داستان از شبی در شائوشان می‌گوید که مائو و زنش تا بامداد بیدار بوده، دربارهٔ آیندهٔ جهان و کارهایی که در ذهن دارند، سخن می‌گویند. جهانی که باید تهی از هنر و ادبیات باشد. چیان می‌اندیشید: «پاک‌سازی دنیا از این رؤیاهای سفسطه‌آمیز، از این اضطراب‌های زیان‌بار، چه معجزه‌ای خواهد بود!» او حتی بر آن بود که موسیقی را هم در چنین شبی، از روی زمین بردارند تا همهٔ دنیا از شنیدن آن بی‌بهره باشد و کر بماند. او بر این گمان بود که تنها زنی در این جهان است که در این سده و در این روزگار، همسری دارد که رهبر یک میلیارد انسان است، بنابراین می‌تواند با اندیشهٔ خود بر همهٔ جهان فرمان براند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان از توطئه‌ها می‌گوید؛ در جاهایی از توطئه‌هایی می‌گوید که یا برای ازمیان‌بردن سران حکومت در چین روی می‌دهد یا برای کشتار روشنفکران. داستان از مرگ مارشال لین پیائو در رویداد آتش‌سوزی هواپیما در صحراهای مغولستان یا احتمال آتش‌سوزی و انفجار ماشین مارشال و خانواده‌اش در شب پس از مهمانی در خانهٔ مائو و توطئه‌ای که مائو برای او چید، و به‌کشته‌شدن آن‌ها انجامید، می‌گوید. نویسنده در واقع رویداد مرگ لین پیائو در آتش‌سوزی هواپیما یا در راه برگشت از مهمانی مائو را با طنزی تخیلی بیان می‌کند. یا در بخش دیگری از داستان، در کنسرت بزرگی که در پکن اتفاق افتاد، از هراس و نگرانی دست‌اندرکاران و هنرمندان برنامه از خطر توطئهٔ کشتار می‌گوید. در واقع این دلشورگی و نگرانی‌ای بی‌دلیل نبود، چرا که در این کنسرت کسانِ برجسته‌ای مانند رهبران بلندپایهٔ دولت و حزب یا نمایندگان دیپلماتیک حضور داشتند. همچنان که برخی از آن‌ها نگران این توطئه‌ها بودند، یکی از رقصنده‌ها چشم به تنها گرفتن بوسه‌ای از تماشاگران خارجی و مردان موبوری دوخته بود که شاید بخت با او یار باشد و اتفاق بیفتد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان آمده که چگونه در چین برای یافتن توطئه‌های احتمالی در میان مردم یا چهره‌های مظنون، در مکان‌هایی میکروفون نصب می‌کنند تا بدین‌گونه افراد را شناسایی کنند و از احتمال بروز توطئه و خیانت در میان آن‌ها آگاه شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این بخش از داستان به‌روشنی خفقان و استبداد حاکم بر جامعهٔ چین بازگو می‌شود؛ نفوذی که حاکمان و دولتمردان وقت، در جای‌جای زندگی مردم یا حتی بر خصوصی‌ترین بخش زندگی آن‌ها داشته‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامهٔ داستان، از شخصی به‌نام اکرم فورتوزی می‌گوید که مترجم متن‌های چینی است و از پیروان سرسخت مائو در تیرانا. او در دورانی که آلبانی و چین پیوند خوبی با هم داشتند، مترجم متن‌های چینی بود و پیش‌تر که آلبانی با شوروی دارای پیوند دوستانه بود، مترجم متن‌های روسی. نویسنده در داستان نشان می‌دهد که اکرم چگونه با آغاز به‌هم‌ریختن پیوند سیاسی و دیپلماتیک آلبانی و چین، ترس ازدست‌دادن شغل و حرفهٔ خود را دارد و یا پس از مرگ مائو در چه سوگی نشسته است. نویسنده در خوانش و تفسیر پیروان دیدگاه سیاسی و کمونیستی چین و روسیه در آلبانی، از زبان اسکندر برمما این‌چنین می‌گوید: «دو گروه سیاسی در آلبانی وجود دارند. گروه نخست طرفدار روس‌ها و گروه دوم طرفدار چینی‌ها هستند. وفاداری گروه اول &#8211; یعنی گروهی که حسرت دنیای روس را می‌خوردند &#8211; بر پایهٔ باور یا عدم درک یا وابستگی عاطفی بود؛ اما چینی‌زده‌ها &#8211; با اینکه شمارشان کمتر است &#8211; گرایششان به چین از آن رو نبود که چین را دوست داشتند، بلکه بدین سبب بود که در تحفه‌های خرده‌ریز چینی، دارویی برای نارسایی‌های خود، برای ناشایستگی خود، برای بی‌استعدادی خود، برای حرص و طمع خود، برای عقده‌های حقارت خود و برای فقر روحی خود می‌یافتند و همچنین برای شرارت و پلیدی فطری خود. شیطان می‌داند دیگر برای چه چیزهایی تسکین پیدا می‌کردند!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در بخشی از د</span><span style="font-weight: 400;">استان از مهمانی‌های سیاسی‌ای که در شبی از شب‌های آخر پاییز در پاریس روی داده، می‌گوید. شبی که خوان ماریا کرامس &#8211; از رهبران چپ آمریکای لاتین و از هواداران سرسخت مائو &#8211; در آن‌ها شرکت داشته است. او در یکی از این مهمانی‌ها در میان شماری از آشنایان آلبانیایی خود کوشیده دربارهٔ کشورهای جهان سوم سخنی را آغاز کند، ولی این دوستان از سخن‌گفتن در این زمینه خودداری کردند و این گفت‌وگوها را خسته‌کننده می‌دانستند. یا سخنی که میان او و راهنمایش در یکی از روزهای سفرش به آلبانی بر سر انسان نو پیش آمده بود؛ او در میان مردم آنجا به‌دنبال چیزی نو و دنیای تازه می‌گشت، در حالی‌که آن‌ها نیز به‌مانند همهٔ انسان‌ها همان‌گونه زندگی می‌کردند، همان‌گونه می‌خوردند و همان‌گونه می‌پوشیدند. از دیدِ او با پدیدآوردن انسان نو، سوسیالیسم پیروز می‌شد و برای ساختن پایه‌های سوسیالیسم نباید از آجرهای کهنه سود جست، حتی با وجود برنامه‌هایی نو. او بر آن بود که انسان نو پایهٔ همهٔ کارهای بزرگ است و چینی‌ها می‌دانند که چگونه انسانی نو بسازند. اما راهنما سخن‌های او را چیزهایی خشکِ تئوریک می‌خواند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه می‌گوید که کرامس به‌دلیل گرایش به شرکت در میتینگ‌ها و کنگره‌های حزب‌های گوناگون از خاطرات خوش گذشته، روزهای شیرین کودکی، تاریخ و علمی که به آن گرایش داشت، دور شده است. در واقع به این موضوع اشاره می‌کند که چگونه این گروه‌های مبارز با این گرایش‌های سیاسی پیروان مائو از هرگونه وابستگی‌های زندگی عادی خود دست کشیده و همهٔ تمرکزشان را بر این کنگره‌های حزبی گذاشته‌اند. این گروه‌ها شب تا بامداد در کافه‌های شهر به بحث و گفت‌وگوی سیاسی می‌گذراندند؛ با اینکه گاهی یکدیگر را قبول نداشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان از ذهن بیمار مائو می‌گوید که چگونه کلیشه‌ای از انسان نو برای خود ساخته که تنها زائیدهٔ ذهن اوست. مائو با به‌دست‌گرفتن رهبری حزب کمونیست و گرفتن قدرت کامل، به اجرای سیاست‌های سیاسی و اقتصادی به‌سبک خودش دست زد. سیاست‌هایی که در میدان سیاست به دیکتاتوری تبدیل شد و در گسترهٔ اقتصاد به رنج و تنگسالی گرایید. سیاست‌های مارکسیست-لنینیستی‌ای که مائو داشت، سپس با ایدئولوژی‌های شخصی و استراتژی‌های نظامی او آمیخته شد و به‌نام مائوئیسم شناخته شد. در این بخش از داستان هم نشان می‌دهد که مائو پیروان فراوانی در بیرون از مرزهای چین پیدا کرده بود که مائوئیست بودند. در واقع او با کمک به کشورهای دیگر و به‌سوی‌خودخواندن آن‌ها برای گرویدن به مائوئیسم، گرسنگی و تنگسالی را برای مردم چین به ارمغان می‌آورد. او با این کار بر آن بود تا هدف‌ها و برنامه‌های جهانی خود را پیش برد، اما هم‌زمان تخم نفاق را در کشورهای دیگر گسترانیده بود و خفقان و دیکتاتوری را در آن کشورها گسترانید. سیاست‌های ویژهٔ مائو و طرح‌های به‌اصطلاح انقلابی او برآمدی جز سرکوب نداشت و تنها به واپس‌ماندگی چین و اختناق در کشورهای پیروش یاری کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آن‌سوی داستان به چگونگی بیرون‌راندن ناگهانی آریان، برادر سیلوا، از حزب و ارتش نیروهای زرهی در تیرانا می‌پردازد. همچنین اینکه چگونه یکی از فرماندهان ستاد برای محکومیت افسران نیروهای زرهی با بررسی موشکافانهٔ پیشینهٔ زندگی آنان، نیت کینه‌جویی آشکار داشته است. او کوشیده است تا گمانه‌هایی را که دربارهٔ خواهر آریان کراسنیکی، آنا، در پیوندش که با اسکندر برمما وجود داشته است، به حساب برادرش بگذارد. با این توضیح که جایی‌که او در آن زندگی می‌کرده، جایی کاملاً لیبرال با گزاره‌ای منفی بوده است. سپس چگونه این فرمانده از پیگیری‌های اسکندر برمما روی پروندهٔ آریان کراسنیکی بهره‌برداری کرده است. در این بخش از داستان نشان می‌دهد که چگونه یک فرماندهٔ ستاد حزب به پَستی و زبونی خود اقرار می‌کند و از انگیزه‌های افزون‌خواهی و قدرت‌جویی خود می‌گوید. او برای انتقام و انگیزهٔ شخصی بر آن بود تا زندگی کاری و اجتماعی یک افسر نیروهای زرهی را از میان ببرد. او می‌گوید: «… حتی، در جستجوی مدارک بدنامی و رسوایی، چندان پیش رفتم که به متن منثوری از این نویسنده دست یافتم که هنوز انتشار نیافته بود و عنوان آن برای فراموشی یک زن بود و چنانکه می‌گویند، نوشته‌ای است که به یکی از خواهران آریان کراسنیکی اهدا شده است. بدین ترتیب بود که به‌علت فقدان مدارکی دیگر، سعی کردم تا این نوشته را، در چهارچوب آن قضیهٔ نکبت‌بار به کار گیرم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده در این داستان از نیرنگ‌ها و فریب‌هایی می‌گوید که از انگیزه‌های شخصی و درونی برآمده است و چه‌بسا بر آیندهٔ جامعه‌ای تأثیر می‌گذارد. در همان‌حال میتینگ‌ها و تصمیم‌های بزرگی که دولت به کار گرفته است و همان تصمیم‌ها، زندگی شخصی انسان‌ها را دچار دگرگونی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان داستان از فشفشه‌های چینی و قطعه‌های چینی آنتن‌های انتقال خبر در تیرانا می‌گوید که کارمندان شهرداری مأمور شدند تا آن فشفشه‌ها را از میان برده و قطعه‌ها و آهن‌پارهٔ چینی را از آنتن پیاده کنند. در اینجا به تیرگی پیوند میان آلبانی با چین اشاره می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آهن‌پارهٔ چینی هنگام پایین‌آوردن آن از آنتن فرو افتاده و در گل‌ولای فرو نشسته است. آن آهن‌پارهٔ درگل‌نشسته به کشتی شکسته‌ای مانند شده که زنگار زده و هر بهار که گیاهی تازه از زمین می‌روید، گیاهی جدید از آن آهن‌پاره سر بر خواهد آورد. همانند این آهن‌پارهٔ به‌گل‌نشسته، به پایان پیوند دوستی آلبانی با چین &#8211; که به‌زودی در ذهن‌های مردم به دست فراموشی سپرده خواهد شد &#8211; و اینکه بهار دوباره به این سرزمین کوچ خواهد کرد، دیدگاه نویسنده را به‌گونه‌ای روشن و برجسته بازگو می‌کند. نویسنده بر این باور است که هیچ‌چیز ماندنی نیست، تاریخ دگرگون خواهد شد و زندگی به مدار خود می‌چرخد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، نویسنده به نهال لیمویی اشاره می‌کند که در جشن تولد دختر سیلوا به آن خانه آورده شده و حالا میوه داده است. با همهٔ پستی و بلندی‌هایی که باشندگان (اهالی) این خانه، این شهر و این مردم با آن دست و پنجه نرم کردند، این نهال به رشد خود ادامه داده و حالا میوه داده است. این نهال خودٍ زندگی است که با همهٔ آشوب‌ها و سختی‌ها راه خود را سپری می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این داستان به گزارش واقعیت‌هایی از کشورهایی که به کمونیسم روی آورده‌اند، پرداخته است. آن‌ها که در واقع و در عمل به دیکتاتورهای تازه‌ای تبدیل شده‌اند و داستان هم کوشیده است تا رخداد‌ها و رویدادهای سیاه آن دوره را تصویر کند. دوره‌ای که در آن اگرچه سوسیالیسم همچنان وجود دارد، ولی در حال فروپاشی است و کاپیتالیسم در جریان است. نویسنده در همهٔ داستان، با تمام پستی‌ها و بدبختی‌هایی که در پیوند سیاسی و تأثیر بر زندگی روزمرهٔ انسان‌ها وجود دارد، به‌دنبال دریافت خود زندگی است که به‌گونه‌ای طبیعی در میان مردم و عناصرِ آن جریان دارد. این زندگی است که &#8211; چه خوب و چه بد &#8211; می‌گذرد و انسان را از آن گریزی نیست. او همچنین در درازای داستان به‌دنبال دریافت چیزی بشری و انسانی در زندگی آدم‌ها و پیوند میان آن‌هاست تا بدین‌گونه از نگرش ضدِزندگی‌ای که در آن برهه از تاریخ وجود دارد، دوری گزیند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/">مروری بر کتاب «کنسرت در پایان زمستان» نوشتهٔ اسماعیل کاداره، ترجمهٔ مهین میلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/07/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%86%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20925</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 May 2023 00:28:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر علی فدایی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[نورث‌ ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20564</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی – نورث ونکوور عکس‌ها از نگین پذیرا مراسم رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» نوشتهٔ دکتر علی فدایی و «ادی» نوشتهٔ نیکی فتاحی بعدازظهر روز یکشنبه، ۳۰ آوریل ۲۰۲۳، در منطقهٔ لین ولی نورث ونکوور، با حضور جمعی از دوستان و نزدیکان این دو نویسنده و همین‌طور دوستان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی برگزار شد. شایان ذکر است که هر دو کتاب، اولین کتاب این دو نویسندهٔ ایرانی ساکن ونکوور است. در ابتدا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/">گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> – نورث ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس‌ها از نگین پذیرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مراسم رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» نوشتهٔ دکتر علی فدایی و «ادی» نوشتهٔ نیکی فتاحی بعدازظهر روز یکشنبه، ۳۰ آوریل ۲۰۲۳، در منطقهٔ لین ولی نورث ونکوور، با حضور جمعی از دوستان و نزدیکان این دو نویسنده و همین‌طور دوستان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی برگزار شد. شایان ذکر است که هر دو کتاب، اولین کتاب این دو نویسندهٔ ایرانی ساکن ونکوور است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا گردانندهٔ برنامه، مهندس سعید شمسی، به مهمانان در مراسم خوشامد گفت و سپس از نیکی فتاحی و دکتر علی فدایی دعوت کرد تا با مهمانان صحبتی داشته و خیرمقدم بگویند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکی فتاحی ضمن خوشامدگویی به مهمانان حاضر در جمع، گفت: «ما روز ۳۰ آوریل را به‌دلیل نزدیکی آن با زادروز استاد محمدعلی در تاریخ ۲۷ آوریل و نیز زادروز سیمین دانشور در تاریخ ۲۸ آوریل، برای رونمایی انتخاب کردیم تا به خجستگی این روز بیفزایم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او همچنین توضیح کوتاهی دربارهٔ «نشر زن» و چگونگی به‌وجودآمدن آن به مهمانان داد: «در ابتدا این کتاب [ادی] برای چاپ به ناشری در اروپا سپرده شده بود، ولی به‌دلیل مشکلاتی که در این پروسه برای اصلاح‌ و ردوبدل‌کردن فایل‌ها وجود داشت، تصمیم گرفتم تا خود وارد عمل شوم، کار نشر را بیاموزم و این کتاب را منتشر کنم. پس از مشورت‌هایی با استاد محمدعلی، تصمیم بر این شد که نشری برای کتاب‌های کارگاه داستان‌نویسی راه بیندازیم تا در راستای کارهای کارگاه باشد و امکان انتشار کارهای تخصصی ادبی را فراهم کند. در نتیجه، «نشر زن» به وجود آمد با این امید که در آینده بتواند فعالیت‌های بیشتری داشته باشد و به جامعهٔ ادبی خدمت کند. «نشر زن» کتاب‌ها را هم به‌صورت کاغذی و هم الکترونیکی منتشر می‌کند و نشر الکترونیکی آن هم به‌ص</span><span style="font-weight: 400;">ورت ای‌بوک یا نشر </span><span style="font-weight: 400;">سیال است. عزیزانی که در ایران‌اند، می‌توانند به کتاب‌ها از طریق فایل‌های رمزگزاری‌شده &#8211; که فقط توسط خود درخواست‌کننده قابل‌خواندن است، امکان پرینت مجدد ندارد و ایمن است &#8211; دسترسی پیدا کنند.»</span></span></p>
<figure id="attachment_20567" aria-describedby="caption-attachment-20567" style="width: 496px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20567" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43-2.jpg?resize=496%2C500" alt="نیکی فتاحی، نویسندهٔ کتاب «ادی»" width="496" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43-2.jpg?w=496&amp;ssl=1 496w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43-2.jpg?resize=298%2C300&amp;ssl=1 298w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43-2.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43-2.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 496px) 100vw, 496px" /><figcaption id="caption-attachment-20567" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، نویسندهٔ کتاب «ادی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فدایی نیز ضمن قدردانی از حاضران و مهمانان برنامه برای پیوستن به این رونمایی، گفت: «ابتدا باید از آقای محمدعلی تشکر کنم که اگر تشویق و مساعدت ایشان نبود، من هرگز این شهامت را نداشتم تا کتاب چاپ کنم. تشویق ایشان بود که باعث شد ما جرئت پیدا کنیم از نوشته‌هایی که در گذشته داشته‌ایم، کتاب چاپ کنیم.» ایشان در ادامه از آقای رضا حجامی، ویراستار کتاب خود و از دقت و حوصلهٔ وی برای ویرایش، تشکر کرد. وی همچنین از آقای داریوش زمانی که کار صفحه‌آرایی و چاپ کتاب را به عهده داشته و با دقت و علاقه‌مندی کار را به انجام رساند، قدردانی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فدایی افزود: «داستان‌های من در این کتاب بیشتر متعلق به ایام گذشته است. روزهایی که نوجوان و جوان بودم، به شهرم رشت خیلی علاقه داشتم و هنوز هم دارم. من زیر باران‌های خاکستری و طلایی شهرمان می‌گشتم و آدم‌ها و خانه‌ها را می‌دیدم. به‌خصوص خانه‌هایی که آدم‌های زیادی در آن زندگی می‌کردند. امروزه یا اینکه آدم‌های زیاد در یک خانه زندگی کنند کمتر شده یا اینکه ما نمی‌بینیم. ولی در آن روزها من به آن خانه‌ها می‌رفتم چرا که تجمع آدم‌ها در آن خانه‌ها برای من جالب بود و من با آن‌ها صحبت می‌کردم که هر کدام قصه‌ای داشتند.» وی در انتها گفت: «سعی می‌کنم بیاموزم چگونه باید طوری نوشت تا در روزگار ما خواننده داشته باشد و با آنچه که مردم می‌خواهند، همگون باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامهٔ برنامه، گردانندهٔ جلسه، مهندس سعید شمسی (داماد دکتر فدایی) متنی را در ستایش و پاسداشت از ایشان خواند، و سپس با خواندن بیوگرافی کوتاهی از محمد محمدعلی از ایشان خواست تا صحبتی برای جمع داشته باشند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20572" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-40.jpg?resize=500%2C334" alt="گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور" width="500" height="334" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-40.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-40.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-40.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمدعلی در ابتدا بیان کرد که رونمایی به‌واقع جشن است و بگو و بخند، و این شادبودن جزو آیین این کار محسوب می‌شود. بنابراین چنین روزی را باید بدین مناسبت شاد بود. ایشان صحبت‌هایش را به‌مناسبت رونمایی این دو کتاب این‌گونه بیان کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چند نکته پیرامون نقش سازندهٔ ادبیات و راه و رسم رونمایی کتاب:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱- پر بیراه نیست چنانچه  با استعانت از نگاه مارسل پروست، نویسندهٔ فرانسوی، و ماریو بارگاس یوسا، نویسندهٔ پرویی، من و ما نیز بر این باور و یقین باشیم که جامعه بدون ادبیات محکوم به توحش و سرانجام انحطاط بنیادی است. چرا که به‌طور عام، ادبیاتِ جهان‌شمول است که انسان‌ها را به یکدیگر بازمی‌شناساند، مجال گفت‌وگو فراهم می‌آورد و طی مجالست‌ها قادر می‌سازد از فراز تاریخ به جهان بنگرند. ادبیات است که به من و ما هشدار می‌دهد از تعصب‌های بیجا و نژادپرستی و انحصارطلبی دوری و رهسپار وحدتی انسانی شویم، هرچند در رؤیا. ادبیات به من و ما یادآور می‌گردد حال و اکنون چگونه است و گذشتهٔ من و ما فراتر از تاریخ رسمی، در واقعیتی مردمی چگونه بوده است. اِشراف به حال و گذشته، شکل‌دهندهٔ جامعهٔ دموکراتیک و مدرن است، با افرادی آزاد و در عین حال اهل وحدت بین‌الملل جهان. درک صحیح ادبیات مردمی قادر است مانع بدگمانی‌ها، نفرت و جنگ بین اقوام و ملل مختلف شود. ادبیات است که به من و ما می‌آموزد تفاوت‌های قومی و فرهنگی نشانهٔ غنا و میراث آدمی است، و نه برتری‌طلبی یکی بر دیگری. ادبیات است که من و ما را به شناخت کلیت انسانی، شامل ذهن و زبان رهنمون می‌شود. یکی از صدها بلکه هزارها جلوه‌های پیرامونی ادبیات، همین یافتن مناسبت‌ها برای گردهمایی از جمله رونمایی کتاب‌های ادبی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲- آغاز سال ۱۴۰۲ شمسی، برابر ۲۰۲۳ میلادی، برای من و دیگر اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور سال بسیار خجسته و مبارکی بود. خوشبختانه امروز نیز مصادف شده است با روز و ماه تولد سیمین دانشور، بزرگ‌بانوی داستان‌نویسی ایران، که زندگی و آثارش به نوعی یادآور نهضت زن، زندگی، آزادی است. همچنین حادثهٔ خوشایند انتشار سه کتاب در این ایام خجسته توسط سه تن از اعضای برجستهٔ کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که امروز شاهد رونمایی دو کتاب «آوازهای جنگلی باد» نوشتهٔ دوست ارجمندم جناب دکتر علی فدایی، و «ادی» نوشتهٔ دوست عزیز و جوانم نیکی فتاحی، هستیم. چه سعادتی از این بهتر و گواراتر که اعضای کارگاه داستان‌نویسی توانسته‌اند در تلاشی ادبی-فرهنگی طی دوازده سال فعالیت کارگاه، هفت مجموعه‌داستان کوتاه و بلند منتشر سازند و برای اغلب آن‌ها، با مشارکت و همدلی مدیریت انتشارات و کتاب‌فروشی «پان‌به» رونمایی بگیرند. هفت رونمایی کتاب نه در شهر ونکوور بلکه در سراسر کشور یک رویداد فرهنگی به شمار می‌آید. کاش کتاب «سمر سه یار» وحید ذاکری نیز در همین مجلس رونمایی می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳- باری و آری، آیین رونمایی کتاب در غرب سابقهٔ سیصد-چهارصد ساله، بلکه بیشتر دارد. اما در ایران چه‌بسا با رونمایی رمان مشهور «سووشون» نوشتهٔ زنده‌نام سیمین دانشور، توسط انتشارات خوارزمی شروع شد، در سال ۱۳۴۸ شمسی، یعنی نیم قرن پیش. آن مراسم که من نیز در جوانی شاهدش بودم، فقط شامل امضای کتاب بود توسط نویسنده برای خریداران. اما بعد این مراسم و آیین مقبول طبع برخی ناشران و نویسندگان افتاد و رفته‌رفته تکامل یافت که من به یکی چند شاخصهٔ آن اشاره می‌کنم. قبل از آن بد نیست در حاشیه بگویم، رونمایی کتاب مثل جشن تولد فرزند است؛ جشن تولد اولین یا دومین فرزند معنوی. حال و هوای خاص و نابی دارد و می‌بایست نویسندگان اصطلاحاً جوانِ یک یا دو کتابی قدرش را بدانند، چون از فرزند سوم به‌بعد بعید نیست مثل راقم سطور، نه مجال بلکه دل و دماغ برپایی این‌گونه جشن‌ها را نداشته باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- بیست سالی است که در ایران، اکثر مراسم رونمایی کتاب یا در کافه تریاهای مستقل و موسوم به پاتوق روشنفکری یا کافه‌های وسیع‌تر مراکز فرهنگی رسمی و نیمه‌رسمی برپا می‌شود. دیده‌ام بعضی صاحبان جشن، اعم از نویسنده یا ناشر به‌امید فروش نقدی کتاب موردنظر، در آن روز یک چای یا قهوهٔ مجانی به مدعوین می‌دهند. بعید هم نیست یکی از دوستان اهل موسیقی نویسنده یا ناشر با ساز تخصصی‌اش قدم رنجه کند و دقایقی موجب تلطیف روح و تشفی خاطر حضار شود.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- در رونمایی کتاب، اغلب شاهد جمعی هستیم که با رضا و رغبت آمده‌اند. لبشان به خنده باز می‌شود. اگر نویسنده اولین کتابش باشد و شوخ‌طبع، او را اولوالعزم و صاحب کتاب می‌خوانند و در جایگاه رسولان قرار می‌دهند. به هر رو همگی خوشحال‌اند و مسرور. آمده‌اند ضمن گفتن تبریک، چه‌بسا با ناشران و دیگر نویسندگان قدیم و جدید آشنا شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- یکی دیگر از مراسم رونمایی کتاب، خواندن یکی دو صفحه از متن کتاب موردنظر است توسط کسی که صدای خوشی دارد و با متن مأنوس شده است. در اینجا هویت فرهنگی کتاب اندکی کم‌رنگ شده و اکنون به‌مثابه کالایی قابل‌فروش در نظر گرفته می‌شود. که این مسئله چه‌بسا مهم‌ترین دغدغهٔ ناشر و حتی نویسنده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۷- در ایران اغلب ناشران، کتاب موردنظر را قبل از رونمایی و انتشار عمومی به چند منتقد همسو با متن می‌دهند و حوالی پایان مجلس رونمایی در جمعی خصوصی‌تر و عمدتاً با حضور خبرنگاران و گزارشگران جراید دربارهٔ آن کتاب بحث می‌کنند تا بازتاب آن تبلیغی باشد یا بشود برای کتاب موردنظر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۸- مهم‌ترین بخش این‌گونه مراسم صف‌بستن نمادین طالبان کتاب است برای گرفتن امضا از نویسنده یا مترجم. گاه دیده شده آن امضاهای اولیه در بررسی‌های تاریخ شفاهی مقایسه شده با دیگر امضاها یا امضاهای بعدی همان نویسنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">۹- از این بدیهیات که بگذریم، سخن از دوست خوش‌تر است. دکتر علی فدایی، عاشق ادبیات، مخصوصاً ادبیات داستانی‌ است. تا جایی که می‌دانم، اولین داستانش را در دههٔ چهل شمسی در مجلهٔ خوشنام «خوشه» به سردبیری زنده‌نام احمد شاملو چاپ کرد و مثل برخی از عاشقان به‌قول حافظ… </span><i><span style="font-weight: 400;">که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها&#8230;</span></i><span style="font-weight: 400;"> اما او عشقش را به‌دلیل مشغله‌های بی‌شمار سینما و سیاست و پزشکی فراموش نکرد، و چون این عشق افلاطونی بود، آن را در لوح ذهن و زبان و وجود خود نگاه داشت. گاهی نوشت و گاهی مضامین بکر و مشاهداتش را در صندوقچهٔ قلب و ذهنش حفظ کرد تا خوشبختانه به ونکوور آمد و شرح آن عشق و شیفتگی را برای من و ما نیز آشکار ساخت. از نگاه شاعرانه‌اش به مضمون و محتوا هرچه بگویم کم گفته‌ام. دکتر فدایی حسی، عاشقانه، غریزی و طبیعی می‌نویسد، و در ضمیر ناخودآگاهش شاعر و ادیبی عاشق و رنج‌دیده است. به متن پشت جلد کتابش نگاه کنید. تجربه‌های گوناگونی را در سیاست و سینما پشت سر گذاشته تا رسیده‌ است به جایی که مهرورزانه بگوید… «یاد گرفتم که چطور می‌توان از خاطرات گذشته و آدم‌هایش قصه ساخت. از آدم‌هایی که بودند یا نبودند و من شاهد زندگی آن‌ها بودم یا نبودم&#8230; از خیال‌پردازی تا واقعیت‌ها&#8230; که جدایی‌ناپذیرند. هنوز زیر باران ملایم و خاکستری شهرم پرسه می‌زنم و در کنارم هزاران آدم را می‌بینم که قصه‌هایشان را در پیشانی خود نوشته دارند و من هنوز در گذشته هستم.» این درگذشته‌بودن دکتر فدایی، کنایی و استعاری و شاعرانه است. او کماکان عاشق و طالب نفس و نَفَس ادبیات است که در مقدمه اشاره کردم دیگر ویژگی‌هایش کدام است و چه جهان‌بینی وسیعی در بر دارد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20568" aria-describedby="caption-attachment-20568" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20568" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-38.jpg?resize=500%2C334" alt="از راست، دکتر علی فدایی، استاد محمد محمدعلی و نیکی فتاحی" width="500" height="334" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-38.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-38.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-38.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20568" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">از راست، دکتر علی فدایی، استاد محمد محمدعلی و نیکی فتاحی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوشبختانه امروز دو رونمایی داریم. رونمایی کتاب‌هایی از دو نسل پدران و فرزندان. نسل من و دکتر فدایی، و نسل نیکی فتاحی که جوان است و آینده از آن او. و باز هم یادآور شعار مهم این روزها؛ زن، زندگی، آزادی. نیکی فتاحی علاوه بر داستان‌نویسی، یکی از فعالان عرصهٔ مطبوعات در ونکوور است. به‌رغم جوانی تاکنون بیش از ده مقاله و داستان جدی در نشریهٔ وزین «همیاری» به سردبیری سیما غفارزاده به چاپ رسانده است. به‌جرئت می‌توان گفت چنانچه پس از انتشار داستان بلند «ادی» با چشم‌اندازی حتی اندکی فراتر پیش برود، جامعهٔ داستان‌خوان ایران، شاهد ظهور نویسنده‌ای خوش‌فکر، درون‌نگر، با زاویهٔ دیدی مدرن و حتی پست‌مدرن خواهد بود. نیکی فتاحی فلسفهٔ وجودی و درونی شخصیت‌هایش را به‌خوبی می‌شناسد و قادر است حوادث داستانی را نه در طول، بلکه در عرض و حول دورانی آن پیش ببرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان بار دیگر به دکتر علی فدایی درود می‌فرستم. او ثابت کرد که برای نوشتن داستان هیچ‌وقت دیر نیست. او از نظر من یک الگو است، و از جهاتی یادآور ژوزه‌‌ ساراماگو. من برای او آرزوی موفقیت‌های بیشتر دارم. همچنین برای نیکی فتاحی آرزو دارم الگویی بشود از زنان نویسنده و روزنامه‌نگار و ناشران موفق.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه گردانندهٔ جلسه قطعه‌شعری از شمس لنگرودی را با عنوان «حکایت دریاست زندگی» برای مهمانان خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیش از پایان برنامه، نویسنده‌های کتاب‌های «ادی» و «آوازهای جنگلی باد» هر کدام قطعهٔ کوتاهی از کتابشان را در حضور مهمانان برنامه خواندند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکی فتاحی قطعه‌ای از رمان «ادی» را چنین خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هنوز از کوچهٔ فرعی کاملاً وارد خیابان نشده بودم که دیدمش! داشت شانه‌به‌شانهٔ زنی &#8211; چه آشنا بود &#8211; به سمت پایین خیابان می‌رفت و دستش را دور کفل او ‌حلقه کرده بود. از آن فاصله نمی‌توانستم به‌درستی ببینم که زن همراه او کیست (اگر چه آشنا به‌نظر می‌رسید)، اما چیزی که مطمئناً می‌توانستم از آن فاصله‌ تشخیص دهم این بود که آن مرد بی‌بروبرگرد پدرم است! ناقلا. از فاصلهٔ چندکیلومتری هم می‌توانستم قیافه‌اش را تشخیص دهم. از روی سایه‌اش هم می‌توانستم بشناسمش. از شیوهٔ راه‌رفتنش، شانه‌های آویزانش، گردن فرورفته‌اش، موهای سفیدش&#8230; او قطعاً پدرم بود. داشت همراه زنی، که بنا بر همان قوهٔ تشخیص می‌دانستم مادرم نیست، در خیابان قدم می‌زد. زیر لب گفتم: ‌ای جان ویلسون ناجنس. تو هم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در شیوهٔ راه‌رفتنش زبلی بازیگوشانه‌ای به چشم می‌خورد و حکایت از آن داشت که او در آن لحظه ذوق‌زده است و می‌خواهد با دلبری‌ توجه زن را به خود جلب کند. از پشت پیچ خیابان او را به‌شکل پرنده‌ای دیدم در آستانهٔ فصل بهار، که داشت با تکان‌دادن ناشیانهٔ دُم و بال‌هایش هنگام خواندن، جفتش را متقاعد می‌کرد&#8230; خواهش می‌کنم اجازه بده&#8230; خواهش می‌کنم&#8230; البته پدر آواز نمی‌خواند، داشت برای زن مجاورش وراجی می‌کرد؛ چیزی که اصلاً در او سابقه نداشت.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20569" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/Screenshot-2023-05-09-at-10.37.18-AM.png?resize=332%2C500" alt="گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور" width="332" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/Screenshot-2023-05-09-at-10.37.18-AM.png?w=332&amp;ssl=1 332w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/Screenshot-2023-05-09-at-10.37.18-AM.png?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="auto, (max-width: 332px) 100vw, 332px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس من تنها کسی نبودم که مورد خیانت قرار گرفته بود (البته هنوز صددرصد به آن مطمئن نبودم)، به مادر بیچاره‌ام هم خیانت شده بود (که البته صددرصد به آن مطمئن بودم). کپل‌های زنِ همراهِ پدرم چنان به چپ و راست می‌رقصید و انبان گوشت چربش را روی آن پاشنه‌ها جابه‌جا می‌کرد، که هیچ جای شکی باقی نمی‌گذاشت؛ بمب زنانه‌ای بود پر از چاشنی. کلاهک طاقی موهایش یک وجب بالای سر پدرم سایه انداخته بود و با تیک‌تیک پاشنه‌های کفشش می‌رفت تا پدرم را به لحظهٔ انفجار در جایی خلوت بکشاند. از فاصلهٔ چندکیلومتری هم می‌توانستم بمب شهوی را تشخیص دهم؛ کارشناس خُبره‌ای‌ بودم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس دکتر فدایی یکی از داستان های کوتاهِ کتابش با عنوان «عروسی» را برای مهمانان خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با دو برگ جواب آزمایش از بالا می‌آیم. کاغذهای بی‌وزن توی دستم سنگینی می‌کند. به سنگینی پاهایم هنگام پایین‌آمدن از پله‌ها. در انتهای سالن انتظار نشسته‌اند. خیلی نزدیک به هم. دست‌های پسر توی دست‌های دختر دنبال چیزی می‌گردد. نزدیک می‌شوم. بلند می‌شوند. از هم فاصله می‌گیرند. دختر چادر سفید گلدارش را روی سرش جابه‌جا می‌کند. بوی شیرین جوانهٔ برنج در فضا می‌پیچد، عطری شبیه عطر یاس. می‌پرسم: «عقد شدید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پسر که کت و شلوار مشکی دامادی‌اش را پوشیده است، می‌گوید: «نه آقا عقد نکردیم. منتظر جواب آزمایش هستیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌پرسم: «فامیل‌اید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر جواب می‌دهد: «نه آقا، همسایه‌ایم در روستا.» و سؤال می‌کند: «آقا، ما مشکل داریم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیرون رگبار باران به همه‌جا شلاق می‌زند و کاغذها توی دستم سنگین‌تر می‌شوند. می‌گویم: «نه اشکال ندارید. هر دو سالم‌اید. ولی بهتر است با هم ازدواج نکنید.» توضیح می‌دهم «شما هر دو یک بیماری خونی مادرزادی دارید. برای شما اشکالی ندارد، ولی ممکن است برای بچه هاتون خطرناک باشد.»</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20570" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/9781738698028-1.jpeg?resize=323%2C500" alt="گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور" width="323" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/9781738698028-1.jpeg?w=323&amp;ssl=1 323w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/9781738698028-1.jpeg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="auto, (max-width: 323px) 100vw, 323px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر دست دراز می‌کند. سنگینی کاغذها را به او می‌دهم. توی چشمانش دو شالیزار برنج سبز، سبز می‌رود که باران بگیرد. راه می‌افتد. پسر خودش را به من نزدیک می‌کند. صورتش رنگ خون دارد. آهسته می‌گوید: «ما عقد نکردیم، آقا. ولی عروسی کردیم!» کلمهٔ عروسی را خیلی آهسته می‌گوید. لبخند بی‌رمق مرا که می‌بیند کمی آرام می‌شود. لبخند خودش رنگی ندارد. می‌خواهم بگویم حالا که کار از کار گذشته، ولی حرف دیگری می‌زنم: «نگران نباش. به دکتر درمانگاه بگو. همین‌طور به عاقد. یواشکی. بگو من گفتم انشالله خیر است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر پایین پله منتظر است. توی خیابان، گل‌های قرمز کوچک از چادر سفیدش به کف خیابان ریخته است. پسر دست دراز می‌کند. دست‌هایش در هوا می‌ماند. دختر با عجله لبهٔ کت مشکی پسر را محکم توی مشتش می‌گیرد. نگاه آخرش به من به رنگ سرزنش است. باران خسته از شلاق‌زدن آرام می‌شود و خورشید آسمان را نقاشی می‌کند. رنگین کمان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد کودکی ام می‌افتم که دسته‌جمعی در محله می‌خواندیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">آسمان تیرکمان بزه، شالانه عروسی</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی تمیز و شسته شده ولی خسته، توی نیمه‌آفتابی خیابان لم داده است. برگردم. دوباره سنگینی پاها در بالارفتن از پله‌ها… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان مراسم رونمایی، مهمانان این برنامه با صف‌بستن، که به‌نقل از استاد محمدعلی یکی از مهم‌ترین بخش‌های چنین مراسمی است، منتظر گرفتن کتاب‌ها از این دو نویسنده با امضای آن‌ها شدند که به نشاط و سرزندگی مراسم صدچندان افزود. آرزوی پیروزی و آفرینش و نگارش کتاب‌های بیشتر از این دو نویسندهٔ گران‌قدر ایرانی ساکن ونکوور را داریم.</span></p>
<figure id="attachment_20571" aria-describedby="caption-attachment-20571" style="width: 449px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20571" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43.jpg?resize=449%2C500" alt="دکتر علی فدایی و نیکی فتاحی" width="449" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43.jpg?w=449&amp;ssl=1 449w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/photo_2023-05-10_11-51-43.jpg?resize=269%2C300&amp;ssl=1 269w" sizes="auto, (max-width: 449px) 100vw, 449px" /><figcaption id="caption-attachment-20571" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی و دکتر علی فدایی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علاقه‌مندان برای تهیهٔ کتاب «آوازهای جنگلی باد»، می‌توانند به کتابفروشی «پان‌به» مراجعه کنند یا آن را از طریق این لینک به‌صورت آنلاین بخرند:<br />
<a href="https://panbeh.com/product/wind-forest-songs">https://panbeh.com/product/wind-forest-songs</a><br />
و برای تهیهٔ کتاب «ادی» می‌توانند به وب‌سایت نشر زن رجوع نمایند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://www.zanpublication.com/books"><span style="font-weight: 400;">https://www.zanpublication.com/books</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/">گزارشی از نشست رونمایی کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» و «ادی» در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20564</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-6/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-6/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2023 01:50:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن بیجاری]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20009</guid>

					<description><![CDATA[<p>درفشه جوادیان کوتنایی &#8211; ونکوور کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ بیست و چهارم ژانویهٔ ۲۰۲۳، تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان میهمانی ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن کالیفرنیای جنوبی، بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۶ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند. در بخش اول این جلسه، پس...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-6/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">درفشه جوادیان کوتنایی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ بیست و چهارم ژانویهٔ ۲۰۲۳، تحت نظارت استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان میهمانی ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن کالیفرنیای جنوبی، بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و ۲۶ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بخش اول این جلسه، پس از صحبت‌های استاد محمدعلی در مورد بیژن بیجاری و آثار ایشان و همین‌طور خوانش داستان توسط نویسنده، به بررسی داستان کوتاهِ بیژن بیجاری به‌نام «نَقل قهوه» (این داستان را می‌توانید در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%d9%86%d9%8e%d9%82%d9%84%d9%90-%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%db%8c%da%98%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%ac%d8%a7%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینحا</strong></a> بخوانید) پرداخته شد. سپس در بخش دوم تنی چند از دوستان به نقد کتاب‌ها و داستان‌های بیژن بیجاری پرداختند. وی پس از اظهار نظر هر یک از دوستان، پاسخ‌گوی پرسش‌ها یا نقدهایشان بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آغاز این جلسه، استاد محمدعلی طی صحبت‌هایی به شرایط کنونی ایران و حال‌وهوایی که بر همگان در این روزها حاکم است، اشاره کرد و این بحث را با شعرخوانی مجید میرزایی با شعری از حسن حسام در ارتباط با وقایع اخیر ایران، ادامه داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این روزها، در آستانهٔ ۷۵ سالگی گاهی قادر نیستم مطالب دلخواه را از حافظه بگویم. ناچار قلم‌انداز یادداشت می‌کنم. قبل از خوشامدگویی و خیر مقدم به دوست عزیز داستان‌نویسم، بیژن بیجاری، عضو کانون نویسندگان ایران، عرض دارم حضور شما عزیزان حاضر در کارگاه داستان‌نویسی که این ایام مصادف شده با شعار زن، زندگی، آزادی و چه بسا با توجه به میانگین سن من و دیگر حاضران در جلسه، هیچ‌کدام سر جای خود نباشیم. در نوعی بی‌وزنی ناشی از خوشحالی یا سنگینی از اندوه مرگ عزیزان، حیرت و نوعی بلاتکلیفی، در این حال شگفت‌زدگی از حماسه‌هایی که به‌دست جوان‌های ساکن وطن ساخته شده و می‌شود، به سر می‌بریم. همین دیشب مجموعه‌شعر «سروده‌های خیابانی» حسن حسام، شاعر و عضو قدیمی کانون نویسندگان ایران، از فرانسه به دستم رسید. شعری به‌نام «گفت‌وگو در میانهٔ رویا» را مناسب این روزها دیدم و خواهش کردم در باب پاسداشت و نکوداشت این روزهای سرنوشت‌ساز، جناب مجید میرزایی، شاعر و عضو هیئت دبیران انجمن قلم ایران (در تبعید)، آن را بخواند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این قسمت، مجید میرزایی شعر «گفت‌وگو در میانهٔ رویا» را با صدای رسایش برای دوستان شرکت‌کننده در این جلسه خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نیکا نیکا! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهسای ما را ندیدی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نه!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من چهره‌ام له شده </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمم جایی را نمی‌بیند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما می‌دانم اینجاست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همین دوروُبَرها</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ تو چطور مهساجان! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکای ما را دیده‌ای؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او پنج بهار از تو جوان‌تر بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نیکای زیبا را دیدم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آوازخوانان وُ رقصان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با صورتی مچاله</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمجمه‌ای شکسته</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بدنی کبود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما، تنها نبود نیکا! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بسیارانی هماواز بودند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جشنِ شال‌سوزان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حدیث، حنانه، غزاله، سارینا </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بسیارانی دیگر… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من مدام؛</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آنان تکرار می‌شدم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ حدیث گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شیدا وُ بی‌قرار،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به گِرد آتشی که برافروخته بودیم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رقصان ـ رقصان می‌سرودیم: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن، زندگی، آزادی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ حنانه گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما تنها نبودیم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسرایانِ ما</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جشن روسری‌سوزان،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پسران هم بودند </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رعنا وُ عاشق </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌شمار وَ هماواز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سارینا در بی‌قراری‌اش </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بر سکوی زباله ایستاده بودم </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گیسوافشان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و روسری‌چرخان، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌رقصیدم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگاه؛ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سربازانِ امام زمان </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پاسداران و گورکنان وَ مداحان </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همچون اَجنه </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ظاهر شدند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حیدرحیدر‌گویان،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با تفنگ وُ باتون وُ کمند وُ دستبند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… و االله‌اکبر </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکا گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ اول؛</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گیسوان ما را آتش زدند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد قلب ما را</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غزاله گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; و بعد،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در های‌هایِ داغدارانِ بی‌شمار،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمجمه‌هامان را شکستند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حدیث گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ ما که نمرده‌ایم، ژینا! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشنیدی نامِ تو رمز می‌شود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکا: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ ما باز می‌گردیم ژیناجان </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سرود‌ها وُ پرچم‌های پیروز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سارینا گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ و با گام‌های بی‌شمارِ مردمانِ در راه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حنانه گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ می‌رقصیم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در میدان‌های آزادشده </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکا با هیجان فریاد زد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هورا… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و من در میدان آزادی </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">میان هزاران هزار مردمِ رقصان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آواز خواهم خواند </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غزاله غرقه در اشکِ شوق: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ هورا… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سارینا: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ هورا… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سدیسِ بلوچ،با چارده بهار،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون غنچه‌ای </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شکوفان شد: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ هورا… هورا… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سحرگاهی شَنگرف وُ رنگین‌کمانی، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آسمان غَمزده سرشار شد </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از هورای کشتگانِ جوان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جاده،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آرام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آرام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نوری شِگِرف </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روشن شد… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن، استاد محمدعلی مطابق معمول برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی پیش‌درآمدی به معرفی بیژن بیجاری و آثار ایشان پرداخت که در ادامه به شرح آن می‌پردازیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نخست به یکی از قدیمی‌ترین دوستان نویسنده‌ام، به همکار سابقم در وزارت علوم و آموزش عالی که از جان بیشتر دارمش دوست، از صمیم دل و جان خوشامد می‌گویم و مقدمش را به کارگاه داستان‌نویسی ونکوور گرامی می‌دارم. این دوستِ همیشه همراه من و ما، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ایرانی-آمریکایی، متولد ۱۳۳۰ اصفهان است و فارغ‌التحصیل مدرسهٔ عالی ادبیات و زبان‌های خارجی. او نخستین شعرها و داستان‌هایش را در مجله‌های ادبی «نگین» و «فردوسی» به چاپ رساند. پس از پایان خدمت نظام وظیفه (۱۳۵۵) با سمت کارشناس ویرایش متون فارسی به استخدام «مؤسسهٔ تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی» زیرمجموعهٔ معاونت پژوهشی وزارت علوم و آموزش عالی درآمد. حوالی انقلاب ۱۳۵۷ در زمان ریاست دکتر احسان نراقی، پژوهشگر معروف ایرانی، نخست به‌عنوان مشاور و سال بعد، سرپرستیِ واحد انتشارات مؤسسهٔ تحقیقات و برنامه‌ریزی را به عهده گرفت. در سال ۱۳۶۰، بر اثر سلطهٔ حاکمیت اسلامی و تحولات اداری و انتصاب مدیران جدید، او از پست خود استعفا داد و بار دیگر به شغل دلخواهش، ویرایش متون فارسی و کارشناسی انتشارات رو آورد. در سال ۱۳۶۴، به پیشنهاد زنده‌نام هوشنگ گلشیری، داستان‌نویس صاحب سبک ایرانی، به جمع داستان‌نویسان موسوم به «پنجشنبه» پیوست. پس از چندی ضمن همکاری با مجله‌های مستقل ادبی چون «آدینه»، «دنیای سخن»، «گردون» و سپس «تکاپو» آثارش را اعم از داستان‌های کوتاه و مقاله و مصاحبه در آن مجله‌ها به چاپ رساند. بیژن بیجاری در سال ۱۳۷۳ یکی از امضاکنندگان متن معروف «۱۳۴ نویسندهٔ» کانون نویسندگان ایران بود. همچنین جزو ۲۱ نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگاری که قرار بود در مرداد ۱۳۷۵ با اتوبوس راهی کشور ارمنستان شوند و متأسفانه با توطئهٔ وزارت اطلاعات در گردنهٔ حیران متوقف ماند. بیجاری در سال ۱۳۷۷، در اوج فعالیت در کانون نویسندگان، پس از قتل‌های زنجیره‌ای اعضای کانون نویسندگان، ازجمله زنده‌یادان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، ناگزیر کلیهٔ سوابق خدمتش در وزارت علوم را نادیده گرفت و تن به مهاجرت و تبعید داد. از بیژن بیجاری تاکنون شش مجموعه‌داستان کوتاه و رمان در معتبرترین انتشاراتی‌های ایران و خارج کشور به چاپ رسیده است. نگاه کنید به: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱- عرصه‌های کسالت، مجموعه‌داستان کوتاه، انتشارات نیلوفر، تهران ۱۳۶۹ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲- پرگار، مجموعه‌داستان کوتاه، انتشارات مرکز، تهران ۱۳۷۴</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳- تماشای یک رؤیای تباه‌شده، رمان، انتشارات مرکز، تهران ۱۳۷۷</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- باغ سرخ، رمان، انتشارات مرکز، تهران ۱۳۸۰</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- قصه‌های مکرر، مجموعه‌داستان، انتشارات مرکز، تهران ۱۳۸۰</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- خانهٔ آخر، مجموعه‌داستان، انتشارات باران، سوئد ۱۳۸۷</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20014" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/40549631.jpg?resize=339%2C500" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="339" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/40549631.jpg?w=339&amp;ssl=1 339w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/40549631.jpg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="auto, (max-width: 339px) 100vw, 339px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شایان ذکر است که در سال ۱۳۹۶ با ابتکار مدیریت انتشارات «آموتِ» تهران، دو رمان «تماشای یک رؤیای تباه‌شده» و «باغ سرخ»، همچنین سه مجموعه‌داستان کوتاه «عرصه‌های کسالت»، «پرگار» و «قصه‌های مکرر» در دو جلد مجزا و وزین به چاپ رسید و با اقبال خوانندگان فارسی زبانِ طالب صدای تازه در ادبیات داستانی معاصر روبه‌رو شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌باور منتقدان، آنچه در اغلب آثار بیژن بیجاری شاخص است، نخست دغدغهٔ زبان است و دیگری علاقهٔ وافر او به نگارش داستان‌های بی‌پلات یا بی‌پِی‌رنگ و به‌طور طبیعی دوری از روایت‌های خطی و پرهیز از شعارهای دمِ‌دستی هرچند در داستان‌های عمیقاً سیاسی. از دیگر ویژگی‌های آثار بیجاری می‌توان به تأمل در ذهنیت شخصیت‌های بی‌نام‌ونشانِ هستی‌باخته و تماشای دنیای بیرون از درون، چندآوایی و دوری از راویان همه‌چیزدان و به‌نوعی پیروی از شیوهٔ نویسندگان رمان نو اشاره کرد. همچنین می‌توان گفت بیجاری همان‌گونه که می‌اندیشد، نثر خاص خود را نیز می‌سازد. گویی خود اوست که با خوانندگانش، این‌گونه از عادت‌های روزانه و دل‌مشغولی‌های خود با شخصیت‌ها و اشیاء پیرامونش سخن می‌گوید. در داستان «فست فود» خواننده علاوه بر وسواس کلامی شخصی با بینامتنیّت پنهان نویسنده و آثار ویرجینیا وولف و جین آستین، نویسندگان انگلیسی روبه‌رو است. او در هر چرخش نگاه چیز تازه‌ای در لباس‌پوشیدن و آرایش زنی به‌نام «اِما» می‌بیند و پیرامون آن گویی ذوق‌آزمایی می‌کند. تا واقعیت بیرونی و درونی خود را تبدیل به کلمه کند و سرانجام به واقعیت داستانی برسد. دکتر حسین پاینده، استاد دانشگاه تهران، در کتاب داستان‌های کوتاه مدرن ایران (انتشارات نیلوفر ۱۳۸۹) داستان کوتاه «دستور صحنه» نوشتهٔ بیژن بیجاری را نمونهٔ خوبی می‌داند از نثر امپرسیونیستی که در آن توجه خواننده بیش از آنکه به عناصر پِی‌رنگ و روند داستان جلب شود، به نحوهٔ انعکاس نور و تأثیر آن در برداشت آنی راوی از آنچه پیرامون خود می‌بیند، معطوف می‌گردد. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20015" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/d62914ca19db4398baadef94cbd54931.jpg?resize=323%2C500" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="323" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/d62914ca19db4398baadef94cbd54931.jpg?w=323&amp;ssl=1 323w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/d62914ca19db4398baadef94cbd54931.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="auto, (max-width: 323px) 100vw, 323px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">توصیف استعاری مکان، یکی دیگر از راه‌های به‌کارگیری نثرهای امپرسیونیستی در داستان است که بیجاری در داستان «دستور صحنه» به‌خوبی از عهدهٔ آن برآمده است. از دیگر ویژگی‌های داستان‌های کوتاه امپرسیونیستی انتخاب زاویهٔ دید بر پایهٔ بازتاباندن احساسات درونی است. در پایان گفتنی است، بیجاری، هم‌اکنون در جنوب کالیفرنیا، همراه همسر و فرزندانش زندگی می‌کند و کماکان با نشریه‌ها و سایت‌های گوناگون ادبی همکاری دارد. من بار دیگر از طرف خودم و کارگاه داستان‌نویسی ونکوور به او خیرمقدم و خوشامد می‌گویم. همچنین خوشامد می‌گویم به تک‌تک دوستان حاضر در جلسه و آن عزیزانی که به‌رغم اختلاف ساعت محل اقامت با ونکوور قبول زحمت کرده‌اند. همین جا تشکر می‌کنم از کامران قوامی که با ممارستی ستودنی مدیریت جلسات هفتگی و ویژهٔ کارگاه را به عهده گرفته است. همچنین فریبا فرجام که صفحهٔ فیس‌بوکی کارگاه را اداره می‌کند. و تشکر ویژه از سیما غفارزاده، مدیر و سردبیر مجلهٔ رسانهٔ همیاری که در بازتاب جلسات ویژهٔ کارگاه در مجلهٔ وزین خود از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس استاد محمدعلی از نویسنده دعوت کرد تا داستانش را برای شرکت‌کنندگان بخواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری نیز ضمن سپاس و قدردانی از استاد محمدعلی، دوست قدیمی و چهل‌سالهٔ خود، و همچنین حضور شرکت‌کنندگان، لازم دانست که به نکته‌ای اشاره کند که معتقد است که محمد محمدعلی به دلیل فروتنی و بزرگی‌ای که دارد سخنی از آن به میان نیاورده است. ایشان اضافه کرد که قصهٔ «مشکی» (یکی از داستان‌های اولین مجموعه‌ٔ داستانی وی که در ایران چاپ شده بود) را در آن زمان به محمد محمدعلی و کامران بزرگ‌نیا تقدیم کرده بود. ایشان از دوستی نزدیک و درازمدتی که بین او و محمدعلی بوده، یاد کرد که حتی جاهایی تا دم مرگ در کنار هم بوده‌اند. همچنین ایشان گفت که محمدعلی در به‌چاپ‌رساندن مجموعهٔ «پرگار» او نقش داشته و او بوده که این کتاب را به نشر مرکز معرفی کرده و این کتاب در مدت کوتاهی پس از آن به چاپ رسیده است.</span></p>
<figure id="attachment_20016" aria-describedby="caption-attachment-20016" style="width: 332px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20016" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/photo_2023-01-30_15-20-00.jpg?resize=332%2C500" alt="بیژن بیجاری" width="332" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/photo_2023-01-30_15-20-00.jpg?w=332&amp;ssl=1 332w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/photo_2023-01-30_15-20-00.jpg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="auto, (max-width: 332px) 100vw, 332px" /><figcaption id="caption-attachment-20016" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بیژن بیجاری</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری در انتهای این صحبت تأکید کرد که محمد محمدعلی حق زیادی بر گردن او دارد و لازم دید تا بر این نکته تأکید داشته باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان کوتاه «نَقل قهوه»، یکی از شش داستانی است که در مجموعهٔ «قصه‌های مکرر» بیجاری منتشر شده است و به دوستان مشترک او و محمدعلی، منصور خاکسار و خسرو دوامی، تقدیم شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، بیژن بیجاری با صدای گرم خود داستان کوتاه «نَقل قهوه» را برای شرکت‌کنندگان در این جلسه خواند. این داستان را می‌توانید در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%d9%86%d9%8e%d9%82%d9%84%d9%90-%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%db%8c%da%98%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%ac%d8%a7%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از خواندن داستان، نوبت به اظهار نظرات، نقدها و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان در جلسه رسید که به چکیده‌ای از آن در اینجا می‌پردازیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ابتدا استاد محمدعلی آغاز به صحبت کرد و گفت که دوست داشت این داستان را با صدای خود نویسنده بشنود. ایشان ادامه داد این داستان شاید برای او معنی دیگری داشت و حکایت یک دوره است؛ دوره‌ای که مرتب تلفن می‌شد و حرف‌هایی زده می‌شد که نباید زده می‌شد. او افزود که این داستان یکی از سیاسی‌ترین داستان‌هایی است که شنیده و ذهن را درگیرِ آن سال‌ها و آن حال و هوای خفقان می‌کند. بیجاری توانست آن سیالیت ذهن و آن تصوراتی را که ناشی از تلفن‌های عجیب می‌شد، تصویر کند. او اضافه کرد کسان زیادی نمی‌توانند آن دوران خاص را به این رسایی و روانی که بیجاری از آن نوشته و به تصویر کشیده، بنویسند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، نیکی فتاحی نقد خود از داستان بیژن بیجاری را بیان کرد که خلاصه‌ای از آن بدین قرار است: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«داستان «نَقل قهوه»، داستانی‌ است پیچیده و گنگ، با پی‌رنگی کم‌رنگ که روابط علت و معلولی چندانی در آن دیده نمی‌شود. از این رو، این داستان را می‌توان در دستهٔ داستان‌های مدرن-پست‌مدرن، همراه با جریان سیال ذهن طبقه‌بندی کرد. روایت داستان به‌شکل واگویه‌های پریشان مردی است که اکثر اوقات افکارش را همان‌گونه که به ذهن می‌رسد بیان می‌کند؛ انسجام معنایی و منطق کلامی چندانی در آن دیده نمی‌شود. برخی جملات از دستور زبان قاعده‌‌مندی پیروی نمی‌کنند. درک روشن و صریحی از رخدادهای بیرونی در آن به دست نمی‌آید. همه‌چیز در هاله‌ای گنگ قرار دارد و می‌کوشد در پراکندگی و بی‌نظمی خود درک کلی مبهمی از زندگی راوی نشان دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی همان شخصیت اصلی داستان است و از دریچهٔ ذهن آشفتهٔ خود داستان را روایت می‌کند. به نظر می‌رسد او نویسنده یا شاعر و مردی تنهاست در آستانهٔ جنون. حتی حوادث بیرونی داستان از طریق اختلاط با افکارِ درهم راوی ارائه می‌شود و مکالمات افراد بیرونی طنین همان زبان و لحن پریشان راوی‌ را به خود می‌گیرند؛ مردی که زندگی‌اش از هم پاشیده و شریک زندگی‌اش او را رها کرده است، و افرادی ناشناس به او تلفن می‌کنند که او در ماهیت آن‌ها دچار تردید است. گاهی هم گمان می‌کند افرادی به او تلفن می‌کنند که قصد جانش را دارند و وی را به مرگ تهدید می‌نمایند؛ احتمالاً او نویسنده‌ای سیاسی‌ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی اکنون به نقطه‌ای رسیده که تعادل ذهنی و روانی‌اش به‌هم ریخته و به مالیخولیا نزدیک شده است. از طریق افکار پریشان راوی تا حدودی با گذشته و اطرافیانش آشنا می‌شویم؛ او نمایانگر تنهایی انسانی ناکام، در یک زندگی سیاست‌زدهٔ متزلزل است که در آن سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قسمت اعظم ساختار داستان را زبان آن تشکیل می‌دهد، و زبان داستان بر‌آمده از شخصیت داستانی است. بنابراین، زبان، شخصیت، و ساختار این داستان عناصر درهم‌‌تنیده‌ای‌اند که کلیت آن را تشکیل می‌دهند و هیچ‌یک بدون دیگری کاربردی ندارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان باید گفت داستان «نَقل قهوه»، داستانی‌ است با زبانی متفاوت، زبانی که زاییدهٔ ذهنی‌ است سیال و پریشان، رخدادها در آن گنگ و مبهم‌اند، پی‌رنگ داستانی کم‌رنگی در آن دیده می‌شود، و نتیجهٔ واگویه‌های ذهنی مردی است‌ تنها. نویسنده توانسته با استفاده از شخصیت داستانی خاص، زبان ویژه‌ای به کار ببرد که افکار درهم و پریشان ذهنش، ساختار تازه‌ای به داستان ببخشد و بدین ترتیب از روایت ساده و اطلاعات مستقیم بپرهیزد. با چنین فرمی، خواننده ناچار است متن را بیش از یک بار </span><span style="font-weight: 400;">بخواند و با دقت به دنبال سرنخ‌هایی در آن بگردد تا بتواند داستان را در ذهن خود ترسیم کند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه بیژن بیجاری ضمن تشکر از نقد نیکی فتاحی، بیان کرد که «شما به چندین نکتهٔ مهم در این داستان که در پس خود قصه هست، اشاره کردید. برای من بسیار خوشایند است که خوانندهٔ داستان توانسته این ارتباط را دریابد. من بسیار خوشحالم که شما نکات میان ستون و سپیدی‌ها روی کاغذ را متوجه شدید و به شما تبریک می‌گویم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دکتر ممتازی در ادامه گفت این داستان </span><span style="font-weight: 400;">خود زندگی‌نامه است و هنگامی که از زبان خود نویسنده برمی‌آید با احساسی بهتر هم بیان می‌شود. به روایتی تنهایی ویرانگر راوی داستان در کنار این تهدیدهای تلفنی معنا پیدا کرده و زندگی عادی او را تحت تأثیر قرار داده است بین دو گزینهٔ مُردن (کشته‌شدن روانی) یا مُردن (کشته‌شدن جانی)؛ در واقع دست از نوشتن کشیدن که نوعی مرگ برای نویسنده است یا تن به مرگ واقعی دادن. هر دو حالت برای نویسنده جانکاه است و در آخر داستان نویسنده جسارت کرده و دست به قلم می‌برد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علاوه بر تمی که در داستان مشهود است، یعنی تهدیدشدن زندگی یک نویسنده در حکومت دیکتاتوری، به عواملی دیگری در زندگی عادی این نویسنده نیز اشاره می‌شود که بودن آن عوامل، داستان را بسی جذاب‌تر می‌کند، بنابراین خواننده درک بهتری از شخصیت راوی پیدا می‌کند. نکتهٔ جالب‌توجه دیگر یا حتی زیبایی این داستان، بازی با کلمات است. هم بازی با کلمات است هم به‌مانند این است که مثل دارکوب روی مغز نویسنده ضربه می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لحظاتی احساسی در داستان وجود دارد که درک درست نویسنده از محیط اطراف خودش و دخالت احساس و هیجان نویسنده را در فکرش نشان می‌دهد، مانند کشف آبی سپیده‌دم. به‌طور عادی سپیده‌دم به‌رنگ صورتی یا نارنجی توصیف می‌شود، ولی رنگ آبی در اینجا یک کشف ذاتی و احساسی نویسنده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نکتهٔ قابل‌توجه دیگر را عبارت‌هایی می‌داند که نویسنده در برخی جاها ابداع کرده است مانند: دل‌بیزاری به جای بیزاری یا مهتابک به‌جای مهتابِ کم‌رنگ یا کم‌نور… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این اشارات نشان‌دهندهٔ ذهن خلاق و آگاه نویسنده است، اگر تیغ‌های بالاسر و تهدیددار بگذارد. آخر داستان هم، روایت اول و روایت دوم، گویی ذکر دو روایت هم معنی پیدا می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری ضمن قدردانی و سپاس از شنیدن نقد دکتر ممتازی، خاطرنشان کرد که این داستان به صورتی است که انتظار نمی‌رود خوانندگان زیادی را به خود جلب کرده یا خواننده بتواند با این نوع داستان ارتباط بگیرد. انتخاب بین دو مردن؛ کشته‌شدن و ننوشتن که هر دوی این‌ها برای نویسنده مفهوم مرگ را می‌رساند، برداشت درست و فوق‌العاده‌ای بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایشان اضافه کردند داستان «نَقل قهوه» جزو اولین داستان‌هایی بوده که به‌نوعی به قضیهٔ قتل‌های زنجیره‌ای اشاره می‌کند که در آن زمان در ایران منتشر شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرال دهقانی گفت: «نقل قهوه نوشته‌ای است موسیقایی، نقل قهوه موسیقی است. قطعهٔ موسیقی حزینی به رنگ کبود، رنگ کبود آسمان… آبی آبی… ریتم کلمات، حروف، حروف جا‌به‌جاشدهٔ روایت را پیش می‌برد. روایتی غیرخطی، غیرخطی اما خوش‌خوان، تصویری، خیالی، روایتی خیالی اما واقعی و ملموس. نقل قهوه پازل است، پازلی که قطعات بی‌شمار آن دقیقاً سر جای خود قرار گرفته است. نقل قهوه موسیقی است، تصویر موسیقایی نویسنده‌ای عاشق، آزاد، جسور در جدال و تقلا. نویسنده‌ای که دست و پا می‌زند برای نویسنده‌ماندن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری با قدردانی از توصیفات مرال اضافه کرد که خوشحال است خواندن این داستان چندصفحه‌ای او را نیازرده است و وی همان‌طور که از تعریف از داستان‌هایش خوشحال می‌شود، نقد را هم بسی بیشتر می‌پسندد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان گفت داستان زیبای نقل قهوه از آقای بیجاری؛ ایشان را یاد داستان «من که ایّوب نیستم» از اکبر سردوزامی می‌اندازد که بافت و پرداخت ویژه‌ و مخصوصاً ضرب‌آهنگ تند خوانش توسط نویسنده؛ آن را منحصربه‌فرد ساخته ‎است. او با شاعرانه‌خواندن نثر این‌گونه داستان، آن را جدا از فرم‌های دستوری رایج دانست و افزود این‌گونه نثر شاعرانه بهتر است نثر بماند و به‌قول وی به «مثنوی سپید» تبدیل نشود! نمادگرایی از نقاط برجستۀ این داستان بود. مثلاً سنگ مرمر شیری چرک با زندگی جاری در رگه‌های تیغ‌بته‌های خار؛ همه در کلافی از چوب انار سرخ!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان همچنین پرسید؛ دلیل وجود سه سال فاصله بین تحریر اول و دوم این داستان چیست؟ نویسنده در داستان خود مثل همان سنگ مرمر تجلی می‌یابد و تصویری از حال‌وهوای آن موقعِ نویسنده در سنگ می‌نشیند. وقتی نویسنده چند سالی بعد به متن داخل می‌شود؛ در واقع نویسندۀ امروز؛ تصویر نویسندۀ سال‌ها قبل را مخدوش می‌کند و به‌نوعی اثر نویسندهٔ قبل را که خودش بوده، تصرف می‌کند! اگر چنین دخل و تصرفی در این داستان صورت گرفته؛ چه ضرورتی آن را ایجاب کرده‌ است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری در جواب سؤالاتی که سهیل شریفان داشت، یادآورشد تحریر اول این داستان در بهمن ۱۳۷۶ در تهران و تحریر دوم در مرداد ۱۳۷۹ در لس آنجلس بوده است. آنچه که اتفاق می‌افتد بازنویسی در داستان‌هایش است. در واقع با حذف شاید بخش‌های زیادی از داستان‌هایش و مکررنویسی، اثری تازه خلق کرده و داستانش را از درون آن حذف‌ها بیرون می‌کشد، هم‌زمان هم ممکن است روی چند متن کار بشود. بنابراین فاصلۀ زمانی بدین معنی نیست که تمام سه سال روی همین قصه کار شده ‌است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در ادامه گفت که به‌واقع بسیاری از نویسندگان آن دوره و هم‌نسلان او، به‌خصوص در نوشتن داستان‌های کوتاه از هوشنگ گلشیری الهام می‌گرفته‌اند. در قسمت اشارهٔ شریفان به سنگ مرمر، به‌نظر نویسنده سنگ مرمر تداعی سنگ قبر است. بیژن بیجاری توجه خود به زبان و دلیل علاقه‌اش به آن را برگرفته از پیشینه‌ای که دارد، دیپلم و تحصیل در ادبیات و بیست و پنج سال کار ویراستاری، دانسته و به‌گفتهٔ خودش این علاقه حتی سبب شده تا مانند خیلی‌های دیگر از شعر‌گفتن و شاعری به نوشتن روی بیاورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بد گفت: «در داستان‌های بیژن بیجاری عنصریت اصلی، زبان در روایت است و حتی در جاهایی زبان از عنصریت داستان خارج شده و به شخصیت تبدیل می‌شود. به نظر می‌آید در آن دوره و نویسندگان آن دوره، نثر به‌مثابه نثر محصول جامعهٔ اختناق است. گویی وقتی نمی‌توانی به زبان اطلاع‌رسانی آنچه که به آن فاش‌گویی گویند، بیان کنی، تنها سنگر نثر است و در کتاب‌های این نویسنده و بسیاری هم‌نسلان او به‌غایت دیده می‌شود. اثر از عناصر معمولی داستان تن می‌زند، برای اینکه نمی‌خواهد بگوید. این گفتن‌ها برای نگفتن است. کوشش مداوم نویسنده است برای اینکه از شکل پوستگی زبان عبور کند و خود زبان را تبدیل به عنصر داستان بکند و از اینجاست که آن‌همه اتفاقات جالب در نثر رخ می‌دهد. در واقع داستان در کاغذ شما را به چالش می‌کشد و خواننده را وادار می‌کند تا خط‌به‌خط کلمات را دنبال کند و این کلمات ذهن خواننده را درگیر می‌کند. در داستان «فست فود» هم که به‌نظر داستانی امروزی است باز هم نثر شمشیر می‌کشد علیه عناصر دیگر داستان. در آن دوره، نویسندگان آن نسل ترس و اختناقی را لمس کرده‌اند که شاید نسل امروزی‌تر کمتر آن را لمس کرده است. ادبیاتی که در آن زمان زیر بار آن‌همه وحشت زیسته و صدا نداشته است. در این داستان، نثر و ساخت داستان، ساخت اختناق و تصویر اختناق به آن شدتی است که در آن زمان وجود داشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بیژن بیجاری ضمن قدردانی از امیرحسین یزدان‌بد از نگاه عمیق و درستی که داشته، در ادامه و در تأیید صحبت‌هایش، اشاره کرد که در آن برهه از تاریخ، دههٔ شصت و هفتاد ایران، اختناق عریان‌تر بود و هرکسی به‌طریقی با این اختناق روبه‌رو بوده ست. و این اشارهٔ ایشان به زبان و ساختار زبان که نویسنده می‌خواهد چیزهایی را نگوید و در اختیار خواننده است تا از طریق سطرهای نانوشته به مفهوم داستان </span><span style="font-weight: 400;">برسد، اشاره‌ای جدید و درست است. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20017" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=500%2C287" alt="گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا" width="500" height="287" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=300%2C172&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=265%2C153&amp;ssl=1 265w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=193%2C112&amp;ssl=1 193w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%D8%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مجتبی طالقانی در مورد </span><span style="font-weight: 400;">داستان کوتاه «نَقل قهوه» به این نکته اشاره کرد که اگر پیش‌فرضی از این داستان نداشته باشیم، آیا داستان نسبت به آن چیزی که می‌خواسته به خواننده منتقل کند موفق بوده است یا نه؟ و به‌نظر ایشان بسیار موفق بوده و اضطراب چیزی است که در داستان وجود دارد و نویسنده با ایجاد بریدگی‌های کلام، بریدگی‌های متن، کلماتی که به‌نظر بی‌معنی می‌آید، با به‌یادنیاوردن اسم‌ها و همین‌طور با آن گنگی‌ای که در داستان وجود دارد، توانسته این حس اضطراب را به‌خوبی به خواننده منتقل کند و هنر این داستان، بیش از هر چیز قدرت آن در انتقال احساسی بوده که نویسنده داشته است. جز این آرایه‌هایی نیز در داستان وجود دارد که همهٔ این‌ها در کنار هم چفت و بستی را به وجود می‌آورد که آن احساسی را که باید از نویسنده به خواننده منتقل شود، ایجاد می‌کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مریم رئیس‌دانا دربارهٔ داستان «نَقل قهوه» و این نوع داستان گفت: «میانهٔ قرن بیستم درست دههٔ پنجاه میلادی، در فرانسه جریان عظیم و پیوسته‌ای در تقابل با رمان سنتی و کلاسیک به‌نام رمان نو در ادبیات فرانسه شکل گرفت. رمان نو، یکی از خروجی‌های جامعهٔ مدرن فرانسه و آزاد از تعهدات سنّتی شیوهٔ بیانی بود که بعدها روی سینما و شعر فرانسه تأثیر گذاشت. رمان نو، به‌شدت روایت‌گریز است، به‌زبان دیگر کلاً روایت ندارد. آشکارا از گفتن داستان پرهیز می‌کند. درحالی‌که معناگریز است اما به‌هیچ وجه بی‌معنا نیست.</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان کوتاه «نَقل قهوه» از بیژن بیجاری با نگاه به این مکتب ادبی رمان نو نوشته شده و مخاطب خاص دارد. مخاطبی که به داستان و ادبیات نگاه پُرکردن وقت و سرگرم‌شدن ندارد. در این داستان نیز راوی/نویسنده از نقل‌کردن و روایت‌کردن می‌گریزد. اتفاقی رخ داده، اتفاقاتی رخ داده، تهدیدی هم شده در حد دار و مرگ و جنایت اما همهٔ این‌ها را راوی سرراست نمی‌گوید چراکه نویسنده تصمیم نگرفته قصه تعریف کند یا داستان بگوید. در «نَقل قهوه» به سیاق آثار هم‌‌خویش خود با رخداد زبان‌شناسی روبه‌روییم. متن آکنده از نشانه‌های دیداری و شنیداری است. قدرتِ نگفتن از گفتن قوی‌تر است و گفتمان سکوت ورای روایت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان نو، گرهٔ داستانی وجود ندارد. مرگ شخصیت دارد. تحلیل روان‌شناختی ندارد اما تلاش می‌کند در واقع‌نمایی شفاف باشد. داستان نو، قصد متقاعدکردن هم ندارد. حیرت و سردرگمی ایجاد می‌کند. به‌این ترتیب رابطه‌ای دیگرگونه میان خواننده و نویسنده برقرار می‌شود طوری‌که خواننده خود باید به تأویل متن بپردازد. داستان نَقل قهوه نیز در ایجاد چنین موقعیتی میان مخاطب و اثر در حد بالایی موفق است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فهیمه برازجانی گفت که در آغاز داستان برای ایشان بسیار سخت آمده و پس از چند بار خواندن و البته توضیح استاد محمدعلی مبنی بر اینکه این داستان سیاسی است، توانست با داستان ارتباط برقرار کند. وی در ادامه به قوی‌بودن داستان و داشتن بعضی ابهامات در جاهایی از آن، و نیز به تفاوت سبک نوشتاری بین نویسندگان غربی و ایرانی به‌خصوص نسل نویسندگان ایرانی در آن دورهٔ خفقان دو یا سه دهه پیش اشاره داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری ضمن تشکر از ابراز نظر دوستان، در پاسخ به ابهامات در داستان، اضافه کرد گاهی نویسنده برای بیان نوشته‌ها یا کلماتی که استفاده می‌کند، توضیحی ندارد. مجموعه‌ای از حروف و کلمات در کنار هم نشسته‌اند تا آن فضا را بسازند و البته توضیح داستان هم مشکلی را حل نخواهد کرد. ایشان با اشاره به نقلی از مارکز، نویسندهٔ کلمبیایی، این‌گونه توضیح داد: «وقتی فیدل کاسترو از مارکز پرسید یکی از داستان‌هایش را شش بار خوانده و متوجه نشده، مارکز در پاسخ به او گفته بود، گاهی داستانی نوشته می‌شود تا خواننده با هفت بار خواندنش، متوجه آن شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مجید میرزایی اشاره کرد که داستان شیوهٔ تک‌گویی یک فرد است. نویسنده خواننده را مستقیماً به دنیای درونی فردی می‌برد که ارتباطش با جهان بیرون به‌نوعی گسیخته است. یک خط تلفن او را به‌نوعی با وحشت‌هایش و تهدیدهایی که واقعی است، ارتباط می‌دهد و صدایی که شاید نیاز درونی خودش است و شاید هم واقعی است، کسی یا کسانی که در جستجویش‌اند، و خودش به کسانی فکر می‌کند. اگر این داستان به روایت خطی تعهدی ندارد، یا حتی اگر در جایی به‌نظر می‌آید دستور زبان رعایت نمی‌شود، محصول ذهن پریشان اوست که پرش دارد، که با هراس و وحشت درگیر است. میرزایی بیان کرد که چطور تحت تأثیر این داستان قرار گرفته و لذت برده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، جمال کردستانی در مورد «نَقل قهوه» گفت: «در داستان مدرن با کمتر پرداختن به پی‌رنگ و شخصیت‌پردازی، کار نویسنده خیلی سخت‌تر می‌شود. در این داستان اضطراب و انتظار مرگ از خود مرگ بسیار سخت‌تر است. لحظاتی که نویسنده با زنگ‌های تهدیدآمیز مواجه می‌شود و مرگ تدریجی را در آن ساعت‌ها تجربه می‌کند، حتی اگر اطلاعات دیگری هم از داستان نمی‌داشتیم، مهم این بود که انتظار و اضطراب در داستان را به ما منتقل کرده است. ادبیات یعنی تبدیل معنا به کلمه و بیژن بیجاری به‌خوبی از پس آن بر آمده، به‌خصوص آنجا که از لاک‌پشت و برفی که بر روی پشت آن رسته بود می‌گوید، به‌زیبایی این انتظار را تصویر کرده است. نویسنده با بازی واژگان، جهان تاریک و تلخی را که راوی در آن زندگی می‌کند، توصیف کرده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیژن بیجاری ضمن قدردانی از صحبت‌های جمال کردستانی در تأیید کم‌رنگ‌بودن نقش پی‌رنگ داستان، خاطرنشان کرد که احتمالاً پی‌رنگ داستان پس از بازنویسی‌های زیاد، کم‌رنگ می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سلیمان بایزیدی این‌گونه نظرش را بیان کرد: «داستان نَقل قهوه از آقای بیجاری به‌لحاظ زبان فاخری که دارد از جایگاه ویژه و ممتازی برخوردار است و برای من حیرت‌برانگیز بود. زبان راوی در این داستان به‌طور مشخص متأثر است از زبان شعری رضا براهنی و زبان روایی‌ای که گلشیری از آن بهره می‌گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ دیگر اینکه تأویل هرمنوتیکی از متن را نیز در نظر داشت و حال ممکن است خوانندگان این اثر با هر تعداد، نگاه متفاوتی به محتوای آن داشته باشند و همهٔ آن تأویل‌ها از نگاه و زاویهٔ هرمنوتیک مدرن می‌تواند درست باشد که برای خوانندگان آن محفوظ است، همچنان‌که این حق را نیز باید برای نویسنده محفوظ دانست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکته پایانی‌ای که می‌خواهم بدان اشاره کنم در رابطه با شیوه‌های استفاده از دستور زبان در روایت است که من با صراحت می‌گویم که نویسنده می‌تواند آن‌گونه که می‌خواهد برای روایت از قواعد دستور زبانی خودش استفاده بکند و به بهترین شکل ممکن با توجه به ساختار روایی داستان از آن بهره بگیرد. داستان‌نویس می‌تواند ساختار زبان و قواعد دستوری در روایت را بشکند و آن را به‌شکل و فرم دیگری نیز تغییر بدهد به‌شرطی که به روایت آسیب وارد نکند و همچنین موجب آن نشود که خواننده با یک داستان شلخته و نامفهوم به‌لحاظ زبان روایی روبه‌رو شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای بیجاری در داستان نَقل قهوه بهترین شیوهٔ استفاده از زبان را به کار برده‌اند و همچنین به‌لحاظ فرم و تکنیک و همچنین محتوا، یکی از بهترین داستان‌هایی بود که بعد از مدت‌ها از زبان ایشان شنیدم و برای من بسیار لذت‌بخش بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بیژن بیجاری در ادامه از ایشان قدردانی کرد و در تأیید صحبت‌های سلیمان بایزیدی ادامه داد که با </span><span style="font-weight: 400;">هوشنگ گلشیری و دکتر براهنی دوستی داشته و آن‌ها سِمَت استادی بر او داشته‌اند بنابراین باعث افتخار است اگر تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفته باشد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هما جاسمی در مورد این داستان این‌طور بیان کرد که نکتهٔ جالب‌توجه به‌نظر ایشان، نقش تلفن در این داستان بوده است که در نقش چند نفر ظاهر شده یا در ذهن راوی ظاهر می‌شده است. و تکرار چندبارهٔ کلمهٔ تلفن و کلمهٔ زنگ خیلی سمبولیک بود. به‌نظر وی همچنان می‌توان تعبیرهای بیشتر و ناگفته‌های </span><span style="font-weight: 400;">بیشتری از داستان بیرون کشید. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در انتهای این جلسه استاد محمدعلی گفت: «جلسهٔ بسیار خوب و روشنگری بود. از بیژن بیجاری قبلاً داستان «دستور صحنه» و «فست فود» را در کلاس خوانده بودیم و دوستان با سبک نویسنده آشنا بودند ولی این داستان برای این کلاس اوجی بود و ما خوشحالیم که این داستان بیجاری که از داستان‌های دیگرش متمایز بود، با بحث‌های خوبی در این جلسه مطرح شد و بیژن بیجاری هم پاسخ‌های خوبی داد. این جلسه یادآور بحث‌های کانون جلسات گلشیری در آن دوره بود، بحث‌های کانونی و بحث‌های اقناعی با ویژگی‌های به‌کارگیری لغات مناسب نقد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وی در مورد سبک در داستان‌نویسی اضافه کرد که «سبک‌های متفاوت در داستان‌نویسی وجود دارد، مانند کتاب‌های آلیس مونرو یا مارگارت اتوود که در دو سبک متفاوت‌اند. ما داستان‌های ادبیات زندان را داریم. نویسنده‌های زیادی به این سبک نوشتند، از بزرگ علوی تا نسیم خاکسار. فاصلهٔ زمانی نگارش آن‌ها قابل‌توجه است ولی هرکدام جهان‌های متفاوت و نگاه‌های متفاوتی از ادبیات زندان را تصویر می‌کنند. بیشتر داستان‌های پس از انقلاب از این حوادث، در سبک رئال، و توضیحی و تشریحی بوده است. در اینجا بحث بر این است که همهٔ داستان‌ها در هر سبک و شکلی که مطرح می‌شود، گزارشی از زمانهٔ خود دارد ولی هر کدام در یک سبکی گفته می‌شود. داستان‌های ذهنی هم گزارشی است از یک زندگی که گفته می‌شود، بخشی، ادبیات آن به‌دلیل فرمی که انتخاب می‌کنند قوی‌تر به‌نظر رسیده و بخشی هم این‌طور نیست. ما در انواع سبک‌هاست که یاد می‌گیریم پسند ما کجاست. حتی داستانِ خیلی سرراست هم خالی از تخیل نیست و در نتیجه خالی از ادبیات هم نیست. هر نویسنده در جایگاهی که قرار گرفته از ذهنیت خود با سبک خود می‌نویسد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی از حضور بیژن بیجاری در این جلسه و خوانش داستانش برای شرکت‌کنندگان و دیدار دوباره‌اش قدردانی ویژه و ابراز خوشحالی کرد. او اضافه کرد به امید اینکه مطالب این جلسه به‌خوبی در رسانهٔ همیاری منعکس شود و این جلسه هم خاطرهٔ خوبی برای این نویسندهٔ گران‌قدر باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان بیژن بیجاری از استاد محمدعلی، فریبا فرجام، کامران قوامی برای برگزاری این جلسه و تمام هماهنگی‌های لازم در این برنامه تشکر کرد و همچنین بیان کرد با حضور شرکت‌کنندگان و بیان نظراتشان دقایقی لذت‌بخش و آموزنده برایش ساخته شد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-6/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بیژن بیجاری، نویسندهٔ ساکن آمریکا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/02/12/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-6/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20009</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن آلمان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-5/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-5/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Nov 2022 03:28:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادیان کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19493</guid>

					<description><![CDATA[<p> درفشه جوادیان کوتنایی &#8211; ونکوور کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ یکم نوامبر ۲۰۲۲، تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان میهمانی ویژه، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن برلین، بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و نزدیک به ۳۰ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.  در قسمت اول این جلسه به بررسی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-5/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن آلمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%d8%b1%d9%81%d8%b4%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"> درفشه جوادیان کوتنایی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه هفتگی داستان‌نویسی در تاریخ یکم نوامبر ۲۰۲۲، تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، میزبان میهمانی ویژه، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن برلین، بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و نزدیک به ۳۰ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در قسمت اول این جلسه به بررسی داستانی کوتاه از بهرام مرادی به نام «پدر، پسر، روح‌القُدُس» پرداخته شد. سپس در قسمت دوم قسمتی از رمان جدید او با عنوان «سنگینی دیگران» خوانده شد و تنی چند از دوستان که این رمان را از قبل خوانده بودند، نظراتشان را بیان کردند. در قسمت اول بهرام مرادی با صدای گرم و بیان شیوایش به خوانش داستان‌ پرداخت. در قسمت دوم او بخشی از رمان جدیدش را خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آغاز استاد محمدعلی مطابق همیشهٔ برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی پیش‌درآمدی به معرفی بهرام مرادی و آثار ایشان به‌شرح زیر پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«خوشبختانه بیوگرافی جناب بهرام مرادی، نویسندهٔ ایرانی-آلمانی دو راوی دارد. راوی اول خود اوست که به‌غایت موجز گفته است. راوی دوم که من باشم با کمک اطلاعات مندرج در فضای مجازی و گاه اطلاعات شخصی، آن ایجاز را بسط داده است. راوی اول می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چند سالی پس از انقلاب از دنیای نمایش به دنیای داستان‌نویسی مهاجرت کردم چرا که فضای تئاتر را حکومت روزبه‌روز محدوتر می‌کرد. پس از فرار از ایران، در سال ‌۱۹۹۴ اولین مجموعه‌داستانم را با کمک یک آلمانی ادبیات‌دوست منتشر کردم. چند سالی نیز به تئاتر برگشتم. دومین مجموعه‌داستانم در سال ۲۰۰۰ توسط «نشر باران» منتشر شد. مجموعه‌داستانِ «خنده در خانه‌ٔ تنهایی» در سال ۱۳۸۱ در تهران منتشر و کاندیدای جوایزی شد که در نهایت برندهٔ جایزهٔ بهترین مجموعه‌داستانِ کوتاه از طرف «بنیاد هوشنگ گلشیری» و «منتقدان مطبوعاتی» شد. سال ۱۳۸۲ پس از هجده سال به ایران برگشتم و سفرنامه‌‌ای نوشتم با عنوانِ «اینجا ایرانه». در سال ۱۳۸۴ مجموعه‌داستان «مردی آن‌ورِ خیابان، زیر درخت» منتشر شد که کاندید‌ای بهترین مجموعه‌داستان از طرفِ «بنیاد هوشنگ گلشیری» شد. پس از مواردِ سانسوری بسیاری که دستگاه سانسور به سفرنامهٔ «اینجا ایرانه» وارد کرد، تصمیم گرفتم تا سانسور پابرجاست، دیگر کتابی در ایران منتشر نکنم. در سال‌های بعد چون برای دیدارِ خانواده‌ام به ایران سفر می‌کردم، کتابی در خارج‌ازکشور منتشر نکردم. در سال ۲۰۱۶ برای آخرین‌بار به ایران رفتم، با خانواده‌ خداحافظی کردم و بار دیگر خود را تبعید کردم. رمان «خودسَر» را در سال ۲۰۱۸ از طریق آمازون منتشر کردم که بعدها از طرف ناشر دیگری بازانتشار شد. دومین رمانم با عنوان «سنگینی دیگران» سال گذشته توسط «نشر القصه» در آمریکا منتشر شد. نوشتن برای من یعنی تلاشی پیگیر برای شناختن خود و دنیای اطرافم، یعنی چیره‌شدن بر فراموشی. تلاش کرده‌ام در آثارم به این دو هدف بنیادین وفادار بمانم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و اما راوی دوم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌قول گونتر گراس، نویسندهٔ نوبلیست آلمانی، یکی از کارکردهای ادبیات ناب، گزارش هنرمندانه و ثبت تاریخ آدمی است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهرام مرادی، نویسنده ایرانی-آلمانی متولد ۱۳۳۹ بروجرد است. او اوایل دههٔ ۱۳۵۰ همراه خانواده ساکن مشهد شد. هنگام انقلاب ۱۳۵۷ به فعالیت‌های سیاسی-تشکیلاتی چپ روی آورد. با تنگ‌شدن فضای سیاسی و اجتماعی از علاقه‌اش به تئاتر دست کشید. سال ۱۳۶۴ به آلمان گریخت. پس از به‌صحنه‌بردن چند نمایشنامه به داستان‌نویسی روی آورد. اولین داستانش «شکار لحظه‌ها» را در سال ۱۹۹۴ در آلمان منتشر کرد. تم یا مضمون این مجموعه اختصاص داشت به تأثیر مخرب انقلاب در زندگی شخصیت‌هایی از طبقهٔ متوسط و فقیر جامعهٔ شهری، همچنین نوع زیست مهاجران ایرانی در آلمان. و این سرآغازی بود برای رویکرد بهرام مرادی به مجموعه‌داستان دومش «یک بغل رز برای اسب کهر» که در سال ۲۰۰۰ توسط «انتشارات باران» سوئد منتشر شد و در آن به‌نحوی عمیق‌تر از پیش به زندگی گاه دشوار مهاجران ایرانی پرداخت. مجموعهٔ سوم او «خنده در خانهٔ تنهایی» در سال ۱۳۸۱ توسط «انتشارات اختران» در ایران به چاپ رسید و این حادثه‌ای خوش‌یمن بود در فضای داستان‌نویسی روبه‌رشد وطن. چهارمین مجموعهٔ بهرام مرادی «مردی آن‌ورِ خیابان، زیر درخت» نیز در ایران، توسط «انتشارات کاروان» در سال ۱۳۸۴ به بازار آمد و آن حادثهٔ خوشایند اولی را تکمیل کرد. اغلب مضامین داستان‌های دو مجموعه بازتاب‌دهندهٔ رویکرد مهاجرانی بود که خوشبینانه گوشه‌چشمی به بازگشت به وطن داشتند، مثلاً در عصر اصلاحات پنجمین کتاب بهرام مرادی، رمان «خودسر» با مضمونی متفاوت نسبت به آثار پیشین او در سال ۲۰۱۸ ابتدا از طریق آمازون منتشر و یک‌سال بعد از طرف «نشر مهری» در لندن بازنشر شد. شخصیت اصلی این رمان، مردی بود که پس از انقلاب با کمک باندهای آشکار اقتصادی حکومت جدید ثروتی چشمگیر به هم زد و از ترس گرفتارشدن در چنگ باندهای پنهان اقتصادی به آلمان گریخت. و طی حواشی نفس‌گیر برای حفظ اموالش در ایران، ناچار نقشی کوچک در ماجرای ترور رستوران میکونوس (سپتامبر ۱۹۹۲) برلین بازی کرد. آخرین رمان بهرام مرادی «سنگینی دیگران» نیز در سال ۲۰۲۱ توسط «نشر القصه» به بازار آمد. شخصیت محوری رمان، جوانی چهارده‌ساله است که در سال ۱۳۶۰ بر اثر اشتباهی آشکار به‌جای برادر بزرگ‌تر خود که سابقهٔ فعالیت سازمانی و تشکیلاتی مخالف رژیم اسلامی داشته است، دستگیر و به ده سال زندان محکوم می‌شود. این شخصیت با موضعی بی‌طرف، یک راوی ناظر است که با لهجهٔ محلی زندگی کسانی را روایت می‌کند که با شور و شوق انقلاب را به ثمر رساندند و خود محاکمه‌شده یا نشده زندانی یا اعدام شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنچه که اکنون در ادامهٔ بیوگرافی و آثار قلمی بهرام مرادی گفتنی و باعث خرسندی است، توفیق دو مجموعه‌داستان اوست در ایران که به کرّات موردتوجه منتقدان و خوانندگان قرار گرفته است. نگاه کنید به مجموعه‌داستان «خنده در خانهٔ تنهایی» که در سال ۱۳۸۲ برندهٔ جایزهٔ بنیاد گلشیری، همچنین جایزهٔ منتقدان مطبوعات شد و حتی جزو بهترین ده مجموعه‌داستان دههٔ ۱۳۸۰ قرار گرفت. همچنین مجموعه‌داستان «مردی آن‌ورِ خیابان، زیر درخت» که آن نیز در سال ۱۳۸۵ جزو لیست نهایی کاندیداهای جایزهٔ بنیاد گلشیری آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">منتقدان برخی آثار کوتاه بهرام مرادی را جزو آثار مدرن و برخی نیز در ردیف آثار پست‌مدرن رده‌بندی کرده‌اند. نگاه کنید به داستان کوتاه «بی‌تابی‌های مرد تاریک» در مجموعهٔ سه‌جلدی «هشتاد سال داستان کوتاه ایران» به انتخاب استاد حسن میر عابدینی و «داستان دودقیقه‌ای» او که آن نیز در مجموعهٔ سه‌جلدی داستان‌های کوتاه پسامدرن ایران به‌انتخاب دکتر حسین پاینده همراه نقدی تفسیری به چاپ رسید. گفتنی است بهرام مرادی در سال ۱۳۸۲ پس از هجده سال به وطن بازگشت و طی دیدار از چند شهرستان، سفرنامه‌ای نوشت به‌نام «اینجا ایرانه» که چاپ آن با ممانعت وزارت ارشاد روبه‌رو شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">حالا من نخست از طرف خودم و سپس از جانب دوستان حاضر در کارگاه به او خوشامد می‌گویم. به‌قول خودش، </span><i><span style="font-weight: 400;">نوشتن برای من یعنی تلاش پیگیر برای شناختن خود و دنیای اطرافم &#8211; یعنی چیره‌شدن به فراموشی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌امید روزی که همگی در ایران باشیم و دو رمان «خودسر» و «سنگینی دیگران» هم تجدید چاپ شود و نقد و نظرهای بیشتری به دنبال داشته باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی ضمن تشکر از حضور بهرام مرادی در این جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی از وی دعوت کرد تا داستانش را برای جمع بخواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه بهرام مرادی با صدای گرم خود و خوانشی روان داستان کوتاه «پدر، پسر، روح‌القُدُس» را برای شرکت‌کنندگان خواند. این داستان را می‌توانید در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%8c-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%82%d9%8f%d8%af%d9%8f%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c/">اینجا</a></strong> بخوانید.</span></p>
<figure id="attachment_19498" aria-describedby="caption-attachment-19498" style="width: 488px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-19498" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=488%2C500" alt="بهرام مرادی" width="488" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C.jpg?w=488&amp;ssl=1 488w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C.jpg?resize=293%2C300&amp;ssl=1 293w" sizes="auto, (max-width: 488px) 100vw, 488px" /><figcaption id="caption-attachment-19498" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهرام مرادی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از خواندن داستان، نوبت به اظهارِنظرات و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان در جلسه رسید که به خلاصه‌ای از آن در اینجا می‌پردازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی در ابتدا از لحن قصه‌گویی و داستان‌خوانی بهرام مرادی تقدیر کرد. ایشان گفت این داستان تصویر تازه‌ای از کسانی به دست می‌‌دهد که نسل جدید شناخته می‌شوند. از نظر استاد محمدعلی داستان‌نویسی کاری پژوهشی است و برای آن مطالعه و تحقیق لازم است. ایشان کار بهرام مرادی را کاری پژوهشی خواند و از ایشان برای نوشتن این داستان و پژوهشی که در راستای آن انجام شده، تقدیر و قدردانی کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان اشاراتی به اِعراب‌گذاری کلمات در داستان کرد و اینکه برای استفاده از کلمات غیرفارسی در داستان‌ها، بهتر است از یک کلمهٔ واحد یا ثابت استفاده شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علی پاشایی اشاره کرد به اینکه مایل است اطلاعات بیشتری از آثار این نویسنده داشته باشد و چگونه می‌شود کتاب‌های بهرام مرادی را خریداری کرد. وی از نویسندهٔ این کتاب پرسید آیا داستان‌هایی با مضمون و شرایط مشابه حال‌وهوای کنونی ایران دارد یا داستان‌هایی که در آن‌ها به تاریخ ایران اشاره شده باشد و بتوان از دیدگاه نویسنده به تاریخ ایران نگاه کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر سعید ممتازی ضمن تشکر از لحن و خوانش نویسنده، به طنز داستان اشاره کرد و مهم‌تر از آن دو موضوعی که دستاویز طنز قرار گرفته یعنی مبلغان مسیحی و استفاده از کلمهٔ راهیان عقل هوشمند و همین‌طور خرافاتی که مردم در غرب نیز دامنگیرش‌اند. وی اشاره کرد که عنوان داستان هم در کنار تم مسیحایی‌ای که داشت، بسیار خوب در خود داستان جا افتاده است. دکتر ممتازی همچنین با اشاره به جملاتی مانند «ایرانی‌ حتی اگر دشمنش به خانه‌‌اش بیاید عرضهٔ بیرون‌کردنش را ندارد» که در داستان به‌صورت طنز استفاده شده، بسیار واقع‌گرایانه خواند یا انتخاب کلماتی مانند «نورآگین» که بسیار ابتکاری بود. او همچنین به ترکیب جملات محاوره‌ای و کتابی در داستان اشاره کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد گفت: «شوخی‌کردن و بازی با ساخت و فرم جمله و حتی کلمه‌ساختن در داستان‌های بهرام مرادی دارد تبدیل به «پترن» می‌شود که خیلی جالب است و در عین حال می‌تواند ریسکی باشد، چرا که ممکن است تبدیل به عنصری پس‌زننده برای بعضی خوانندگان یا مخاطبان شود. البته در این کار با این حجم این‌طور نیست و این بازیگوشی و شوخ‌طبعی که در این داستان و به‌خصوص در قسمت آخر آن وجود دارد، بسیار نادر است. ولی باور دارم که داستان کمی دیر شروع شد و شاید بشود این قسمت را بازنویسی کرد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکی فتاحی نظراتش را این‌چنین بیان کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> &#8211; زبان و نثرِ همراه با طنز داستان سرزنده و پرتحرک بود، گویی می‌رقصید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; شخصیت‌ها تازه و متفاوت بودند و به‌خوبی پرداخته شده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; داستان وارد فضاهای تازه شده بود، مثلاً مجلس رقص &#8211; عیش مدام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; از لحاظ محتوا بحث مهاجرت و گم‌گشتگی هویت مطرح بود. هرکدام از اعضای خانواده به دستاویزی چنگ می‌زدند تا معنایی برای زندگی‌شان بیابند. به‌علاوه نویسنده با نشان‌دادن دستاویزهای پوچ شخصیت‌هایش نگاهی انتقادی-اجتماعی نسبت به جامعه‌اش دارد. داستان همچنین به مسئلهٔ دین با نگاهی پرسشگرانه می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">&#8211; در قسمتی از داستان گویی جای دختر و مادر به‌اشتباه عوض می‌شود و معلوم نیست چرا یکباره </span><span style="font-weight: 400;">خصوصیات مادر به دختر اطلاق می‌شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا در ابتدا نکته‌های ارزندهٔ داستان را بیان کرد: «اول اینکه طنز است. واقعاً طنز درآوردن سخت است. آن هم به‌خصوص نزد ما ایرانی‌ها که از بس بلا سرمان آمده به‌سختی می‌خندیم. دوم اینکه در این دنیای طنز به شخصیت‌های داستان اسم معمولی داده نشده، در واقع آن‌ها با صفات خود هستند که نزد منِ خواننده شکل می‌گیرند. مثلاً دخترش دستیار شیطان است و پسرش کِرم کامپیوتر یا بیل گیتس. این ویژگیِ کار مرا یاد نویسندهٔ محبوبم سلمان رشدی می‌اندازد در آیه‌های شیطانی که به صلاح‌الدین گفت سالاد. ریتم داستان تند و پرشتاب و روزنامه‌نگاری بود و این به خواننده کمک می‌کرد تا با سرعت داستان را بخواند. داستان گرچه به زبان طنز است، ولی نمایی از آشفتگی یک خانواده که هرکدام سازی می‌زنند و شاید دلیلش مهاجرت باشد، شاید هم نه، دختر اهل مِرلین ‌مِنسون شیطان‌پرست، خانم خانه بوداپرست، پسر مشکوک به گرایش به یهوه و مرد که راوی نیز است، از هفت دولت آزاد. خانواده گرچه به‌ظاهر آشفته به‌نظر می‌رسد، ولی خالی از عاطفه نیست، دلیلش هم تمهیدات پدر است برای حفظ پسرش از شر گروه یهوه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فالی گلشن سؤالی برایش پیش آمده بود و آن اینکه با توجه به اسم داستان یعنی «پدر، پسر، روح‌القُدُس» آیا روح‌القدس همان ابی‌وقاص داستان بوده یا نه؟ ایشان اضافه کرد صحبت‌ها و شخصیت‌ها در داستان خیلی منطبق بود. و سؤال دیگر وی این بود که شخصیت آندرآس یا ابی‌وقاص چه کمکی توانست به شخصیت پدر داستان بکند؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرال دهقانی در ابتدا از نوع خوانش و طنز داستان از نویسنده تشکر کرد. ایشان اضافه کرد این داستان ترکیبات خیلی خوبی داشت و به خوبی پژوهش شده بود. اتفاق مهاجرت در این داستان بسیار برجسته بود و همهٔ اعضای خانواده برای پیداکردن هویتشان به چیزی چنگ می‌زدند. پدر خانواده هم برای پیداکردن هویت به چیزی که باور نداشت چنگ زده بود. به‌نظر او این داستان هویت و بحران هویت بعد مهاجرت را نشان می‌داد. ایشان معتقد بود نویسنده قصه‌ای سخت و تلخ را به‌شیوه‌ای طنازانه با نثری روان و دلنشین نوشته بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آتوسا مشعشعی اضافه کرد این کار طنز را بسیار دوست داشت و این داستان او را یاد اجرای یکی از تئاترهایشان در دانشگاه انداخت که به‌دلیل شوخی با دین سانسور شد که شاید اگر به‌صورت طنز کار می‌شد، می توانست کاری قابل‌اجرا باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درفشه جوادیان اشاره کرد به نگاه انتقادی نویسنده در کل داستان که به‌شیوهٔ طنز بسیار روان و رسا بیان شده است. ایشان اضافه کرد به‌نظرش نویسنده انتقاداتی را که به مسئلهٔ دین یا مذهب، کاپیتالیسم یا شیطان‌پرستی داشته در قالب داستان یک خانوادهٔ مهاجر آورده است، که چه‌بسا در زندگی مهاجرتی احتمالاً افراد برای پیداکردن دوبارهٔ شخصیت یا هویتشان به اعتقاداتی دیگر یا موضوعاتی جدید در محیط پیرامونشان پناه می‌برند یا به آن‌ها چنگ می‌زنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه استاد محمدعلی از نویسنده خواهش کرد توضیح بدهد این داستان کوتاه در کدام مجموعه آماده و در کجا به چاپ رسیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهرام مرادی از شرکت‌کنندگان در کارگاه داستان‌نویسی برای خواندن داستانش و بازخوردهایی که از آن داشتند، تشکر کرد. ایشان در ادامه گفت: «برای من و اساساً هر نویسنده‌ای بسیار مهم است تا داستان خوانده شود و در مورد آن حرف زده شود. زمانی که اولین کتاب من در اوایل مهاجرتم منتشر شد، از جنبه‌هایی برای من زمانهٔ خیلی تاریکی بود. مثل امروز روز نبود که بتوان به‌راحتی در دو نقطهٔ مختلف دنیا با هم صحبت و ارتباط برقرار کرد و اگر کتابی چاپ می‌شد، به‌راحتی قابل‌فروش نبود و من تشنهٔ آن بودم تا نظر خواننده را در مورد داستان‌هایم بدانم. اگر مردم کتابی می‌خواندند در مورد آن صحبتی نمی‌کردند و من سعی می‌کردم از لابه‌لای صحبت آن‌ها یا گرم یا سرد بودن برخورد آن‌ها ، بازتاب نظراتشان را در مورد کتاب‌هایم دریابم، و من اعتقاد دارم که نظر خواننده در مورد یک اثر بسیار مهم و باارزش است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در جواب به انتقادی‌بودن نگاه نویسنده به کل قضایا و مسائل، پاسخ داد: «در مرحلهٔ اول برای ایشان مسئله این بوده که داستان بگوید و بنویسد. برخی از یک ایده به داستان می‌رسند و برخی از داستان به ایده. مثلاً ایدهٔ مارکز برای «صد سال تنهایی» از یک تصویر شروع شد. برخی با یک تصویر داستان را می‌نویسند و برخی با یک دیالوگ و برخی با یک اندیشه. ولی برای من این داستان با یک تصویر شروع شد و ادامهٔ داستان، چیز هایی بود که در حین روال نوشتن آمد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهرام مرادی در مورد خرید کتاب‌هایش پاسخ داد یک‌سری از کتاب‌های او سال‌ها پیش در ایران منتشر شده، ولی برخی توسط ناشرانی دیگر در خارج از ایران بازنشر شده است، و در مورد این داستان کوتاه که خوانده شد، در پاسخ به سؤال استاد محمدعلی، اشاره کرد که هنوز در جایی انتشار نیافته است. ولی کتاب «سنگینی دیگران» را که «نشر القصه» در آمریکا آن را به چاپ رسانده است، دوستان می‌توانند از طریق وب‌سایت این انتشارات، آن را تهیه کنند. ایشان اضافه کرد «نشر القصه» در آمریکا به‌تازگی در سال‌های اخیر شروع به کار کرده و بسیار گزیده منتشر می‌کند. وی اضافه کرد: «خوشبختی هر نویسنده است که بتواند نظر خواننده‌اش را بشنود و در مورد آن فکر کند. مهم فاصله‌ای است که نویسنده بتواند به‌لحاظ حسی با کار خودش برقرار بکند و بتواند خونسرد به آن نگاه کند و برای من این نگاه و نظر خواننده بسیار با ارزش است.»</span></p>
<figure id="attachment_19499" aria-describedby="caption-attachment-19499" style="width: 319px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-19499" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/photo_2022-11-08_14-33-23.jpg?resize=319%2C500" alt="جلد کتاب سنگینی دیگران، نوشتهٔ بهرام مرادی" width="319" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/photo_2022-11-08_14-33-23.jpg?w=319&amp;ssl=1 319w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/photo_2022-11-08_14-33-23.jpg?resize=191%2C300&amp;ssl=1 191w" sizes="auto, (max-width: 319px) 100vw, 319px" /><figcaption id="caption-attachment-19499" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">جلد کتاب سنگینی دیگران، نوشتهٔ بهرام مرادی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرخ غفاری مهر دو پرسش از نویسنده داشت. یکی آنکه دو زن در این داستان هستند که نه تصویرشان و نه صدایشان و نه رفتارشان، نقشی در داستان ندارد. آیا راوی نسبت به زن دیدگاه منفی دارد؟ یا آیا راوی ضدِزن است؟ پرسش بعد اینکه مجلس رقص تانترائیست‌ها چه کمکی به این داستان کرده است؟ وی البته در ادامه اضافه کرد که این داستان زبان طنزی قوی دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهرام مرادی در پاسخ به پرسش‌های ایشان گفت که به نکتهٔ خوبی اشاره شده، یعنی مسئلهٔ زن. نویسنده گفت: «راوی داستان سرشار از تناقض است. از طرفی با دین مخالف است، ولی با همان دین سعی دارد مشکلات آمده بر سر راهش را حل کند. و درست است، راوی نگاهی ضدِزن دارد. در دورهٔ مهاجرت انسان‌هایی وجود دارند که تجربهٔ زندگی دیگر یا دست‌ِکم مداراکردن با زندگی‌های دیگر را تاب نمی‌آورند یا نمی‌پذیرند، بنابراین سرشار از تناقض‌اند. از طرفی آن‌ها در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که اساساً دنیای دیگری است و خودشان موضع‌گیری می‌کنند در مقابل این جامعه، و از این‌طرف مانده و از آن‌طرف رانده‌اند. این وضیعتِ بین دو صندلی نشستن شرایطی است که مهاجران معمولاً به آن دچارند و در اینجا راوی این داستان دچار این تناقض است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد محمدعلی در ادامهٔ این بحث اضافه کرد که این داستان درخشان در واقع یک تراژدی است. در این داستان خانواده‌ای توصیف می‌شود که در خود محاصره شده است، و می‌شد با آوردن یا اضافه‌کردن یک شخصیت مثبت در داستان شاید در نقش همسایهٔ راوی عمق فاجعه در این خانواده را نشان داد و به داستان وسعتی بیشتر داد، البته این داستان به‌همین شکل هم درخشان است و به‌خوبی بر روی آن پژوهش شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در قسمت دوم، بهرام مرادی توضیحی اجمالی از رمان «سنگینی دیگران» داد و در ادامه با صدای گرم خود بخشی از رمان را برای شرکت‌کنندگان خواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد خواندن بخش‌هایی از این رمان توسط نویسنده، استاد محمدعلی اضافه کرد که در این رمان هم نویسنده به‌خوبی نشان داده که نگاه پژوهشگرانه دارد. او در این رمان به درون مسائلی رفته است که نزدیک به سی چهل سال از آن گذشته و بخشی از تاریخ ما شده است. ایشان اشاره کرد که نویسندگان عموماً نوعی مورخ‌اند. آن‌ها در داستان تاریخ آدم‌ها را می‌چینند و خواننده خودش را در این تاریخ پیدا می‌کند. ایشان اضافه کرد: «بهرام مرادی به‌خوبی از عهدهٔ این داستان بر آمده و آن را خوب نوشته است. من داستان‌های زیادی که در آن از زندان و مسائل سیاسی حرف زده شده خوانده‌ام، این کار به‌نظر من شاخص است. بهرام مرادی در داستان‌هایش به جایی می‌رود که خیلی‌ها توان رفتن آن را ندارند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فریده مختارزاده ضمن تشکر از بهرام مرادی برای خواندن بخش‌هایی از رمانش و تشکر از استاد محمدعلی برای دعوت از این نویسنده، ادامه داد که این رمان را چندین بار خوانده و با هر بار خواندن آن، خودش را در این داستان و در آن دوره از تاریخ دیده و تمام مسائل آن دوره برایش زنده شده، خصوصاً با توجه به اینکه با آن فضا آشنایی داشته و عزیزی را در آن دوران از دست داده است. او اضافه کرد که در این رمان در جست‌وجوی آن عزیز ازدست‌داده بوده است. وی با خواندن این رمان دریافته که هنر ادبیات در این است که روح تاریخ را زنده می‌کند. مختارزاده در ادامه دربارهٔ این رمان افزود شخصیت‌ها به‌درستی چیده شده و خواننده با آن‌ها احساس آشنایی می‌کند. او پیشنهاد داد که بهرام مرادی این کتاب را به‌صورت صوتی بخواند چرا که خواندن آن کار هر کسی نیست. چه‌بسا افرادی هستند که دوست دارند این کتاب را بشنوند و خوانش روان بهرام مرادی می‌تواند به افراد کمک کند تا داستان برایشان قابل‌‌درک‌تر باشد</span><span style="font-weight: 400;">. یک نکتهٔ جالب در این رمان برای ایشان این بود که با اینکه نویسنده اهل بروجرد است، چطور توانسته است لهجهٔ مشهدی را به‌خوبی و به‌درستی در بیاورد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهرام مرادی در ادامه گفت که او قصد انتشار صوتی این رمان را دارد. وی افزود که متأسفانه به‌دلیل سانسور سیستماتیکی که در دولت ایران وجود دارد، نوشتن راجع به موضوعاتی سانسور شده و شدیداً جلوی آن گرفته شده است. ما سانسور حکومت، سانسور جامعه و خودسانسوری را هم داشته‌ایم. در اوایل انقلاب یا اوایل دههٔ هفتاد، ما آثاری مانند کتاب‌های احمد محمود و «رازهای سرزمین من» اثر رضا براهنی و آثاری از این دست را داریم. ولی هر چه جلوتر می‌رویم و به‌خصوص بعد از اوایل دههٔ هفتاد، دولت با ایجاد سانسور بیشتر و اعمال زور باعث شده این نوع نگاه و نوشتن راجع به این نوع داستان کمتر شود. ما داستان‌های نانوشتهٔ زیادی داریم راجع به فجایعی که در این چهل و سه سال رخ داده است. مسئلهٔ هولوکاست و فاشیست برای جهان غرب و دنیا بسیار مهم است. حدود هفتاد و پنج سال گذشته، ولی هنوز در دنیا و اروپا از آن می‌نویسند و حرف می‌زنند. به‌اعتقاد من، آن چیزی که ما در این سال‌ها در ایران شاهد بوده‌ایم، یک هولوکاست ایرانی-اسلامی بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرادی در ادامه گفت: «به‌گمان من، اتفاقاتی که در این چهل و سه سال برای ما افتاده، عصارهٔ تمام آن اتفاقاتی است که دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون این مملکت از سر گذرانده است. ما داستان‌های زیادی برای گفتن و برای روایت‌کردن داریم. نه فقط هنرمند و نویسنده بلکه این وظیفهٔ همهٔ ماست تا اتفاقاتی را که در ایران بر ما گذشته است روایت کنیم تا دیده شود. اگر بخواهیم چیزی در این مملکت تغییر یابد ما چاره‌ای نداریم جز آنکه آن را روایت کنیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان نظراتش را این‌گونه بیان کرد: «روی بحث خفت مخاطب را گرفتن و او را قفل‌کردن روی کتاب، نویسنده در کمتر از نصف صفحه از داستان از عهدهٔ آن برآمده است. این قسمت «بیستم سال شصت سر چهارراه دکترای مشهد گم شد» دقیقاً همان‌ لحظه‌ای است که مخاطب به داستان کشیده می‌شود.» ایشان هم معتقد بود این رمان، رمان سختی است و با لحن خواندنِ خود نویسنده قابل‌فهم خواهد بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمال کردستانی از لحن صدا و خوانش نویسنده تقدیر کرد. پرسش او این بود که آیا زبان طنزی که نویسنده برای این رمان انتخاب کرده، برای تلخ‌ترین و خون‌بارترین روایت تاریخ صد سال اخیر، زبان مناسبی است؟ و سؤال دیگر اینکه آیا نمونهٔ افرادی که در این رمان برای آن شهر کوچک آورده است، می‌تواند مصداق نمونهٔ بزرگ‌تری از جامعه باشد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، امیرحسین یزدان‌بد گفت که این رمان، رمان دشواری است و دشواری‌اش علت‌های زیادی دارد. نکتهٔ داستان این است که راوی داستان نوجوانی چهارده‌ساله است و تمام نکتهٔ داستان در این است که نویسنده برای این نوجوان کلمه می‌سازد و حتی نثر زبان را می‌شکند و دیکتهٔ کلمات را می‌سازد. این نوجوان به‌جای برادرش بازداشت شده و از دنیای نوجوانانه‌اش ناگهان پرت می‌شود به دنیایی که آدم‌ها عجیب‌وغریب‌اند، که در واقع طنز داستان از همین‌جا می‌آید. و دوم آنکه این طنز، استراتژی دفاع روان این نوجوان است در مقابل شرایط وحشتناکی که در آن قرار گرفته است. این رمان به‌رغم این شوخ‌طبعی‌اش بسیار تلخ و تاریک است. ادبیات این نوجوان که خود راوی است وقتی که کتک می‌خورد، می‌شکند و وقتی حالش خوب است، سالم می‌شود. و هرجا که این نوجوان اشتباهات دستوری بیشتری دارد، جایی است که کتک می‌خورد. در داستان اشاره نمی‌شود به اینکه شخصیت‌های داستان اهل کجا هستند، نویسنده برای شخصیت‌ها لحن می‌سازد تا نشان بدهد اهل کجا هستند. این سبک از روایت‌کردن که بهرام مرادی انتخاب می‌کند، سبکی دایرةالمعارفی و پژوهشی است. اتفاقی که می‌افتد این است که انگار ما پایان داستان را می‌دانیم و انگار آخر داستان لو رفته بود و ما باید از روند داستان لذت می‌بردیم. داستان تاریک بود و نوری در آخر نداشت، ولی شوخ طبعی نوجوان به داستان شیرینی می‌داد. رمان در واقع روایت رنج بسیاری بوده و عنوان «سنگینی دیگری» به‌غایت برازندهٔ این داستان است. امیرحسین یزدان‌بد پیشنهاد کرد که دوستان ابتدا کتاب «خودسر» بهرام مرادی را بخوانند تا با دنیای نویسنده آشنا شوند. ایشان اضافه کرد که اجرای صوتی «سنگینی دیگران» حتماً خوب خواهد شد ولی بخشی از این اثر در نثر این داستان اتفاق می‌افتد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه محمد محیط از نثر تأثیرگذار بهرام مرادی قدردانی کرد و پرسید که چنین کتابی به این قدرت که داستانش برمی‌گردد به حدود چهل سال گذشته، چطور شکل گرفته است؟ و چند سال زمان برده تا نوشته شود؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده در جواب گفت: «کتاب‌هایی هستند که خیلی آسان نوشته شده و آسان هم منتشر می‌شوند. کتاب‌هایی هستند که آسان نوشته شده و سخت منتشر می‌شوند. کتاب‌هایی هم هستند که هم سخت نوشته و هم سخت منتشر می‌شوند. این کتاب از دستهٔ سوم است. سال‌ها من به‌لحاظ حسی نمی‌توانستم با موضوع فاصله برقرار بکنم. و مسئله این بوده که چگونه سنگینی این داستان روایت شود و خواننده هم بتواند داستان را بخواند. سال‌ها هم طول کشید تا بتوانم این فاصله را پیدا بکنم. ولی بعد، نوشتن آن یک‌سال بیشتر طول نکشید. هرچند انتشارش حدود یازده سال طول کشید که بخشی‌اش به‌دلیل سفرم به ایران بود و بخشی‌اش به‌دلیل مشکلات نشر آن.» </span></p>
<figure id="attachment_19496" aria-describedby="caption-attachment-19496" style="width: 292px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-19496" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-.jpg?resize=292%2C500" alt="کاریکاتور بهرام مرادی اثر محمد محیط از شرکت‌کنندگان در جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی، این کاریکاتور در طی همین جلسه کشیده شده است" width="292" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-.jpg?w=292&amp;ssl=1 292w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/11/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-.jpg?resize=175%2C300&amp;ssl=1 175w" sizes="auto, (max-width: 292px) 100vw, 292px" /><figcaption id="caption-attachment-19496" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">کاریکاتور بهرام مرادی اثر محمد محیط از شرکت‌کنندگان در جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی، این کاریکاتور در طی همین جلسه کشیده شده است</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در انتها استاد محمدعلی جلسه را با قدردانی از حضور و همراهی مهمان ویژهٔ این جلسه، بهرام مرادی، و حضور سایر شرکت‌کنندگان در این جلسه از کارگاه به پایان برد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-5/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن آلمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/11/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-5/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19493</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-03 01:25:23 by W3 Total Cache
-->