<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داود مرزآرا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داود-مرزآرا/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 20 Nov 2019 22:32:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داود مرزآرا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داود-مرزآرا/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>استاد محمد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/11/19/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/11/19/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Nov 2019 03:14:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[شیده طالبان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[نورث‌ ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12564</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارشی از جلسهٔ دیدار با استاد محمد محمدعلی در کتابخانهٔ شهر نورث ونکوور رسانهٔ همیاری &#8211; نورث ونکوور روز شنبه، ۲ نوامبر ۲۰۱۹، به‌همت «انجمن کتابخوانی فارسی» کتابخانهٔ عمومی شهر نورث ونکوور جلسهٔ دیدار و گفت‌وگو با استاد محمد محمدعلی، عضو کانون نویسندگان ایران و نویسندهٔ نزدیک به بیست مجموعه داستان و رمان از جمله «برهنه در باد»، «باورهای خیس یک مرده» و «جمشید و جمک» در سالن کنفرانس کتابخانهٔ عمومی شهر نورث ونکوور برگزار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/19/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81/">استاد محمد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گزارشی از جلسهٔ دیدار با استاد محمد محمدعلی در کتابخانهٔ شهر نورث ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رسانهٔ همیاری &#8211; نورث ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">روز شنبه، ۲ نوامبر ۲۰۱۹، به‌همت «انجمن کتابخوانی فارسی» کتابخانهٔ عمومی شهر نورث ونکوور جلسهٔ دیدار و گفت‌وگو با استاد محمد محمدعلی، عضو کانون نویسندگان ایران و نویسندهٔ نزدیک به بیست مجموعه داستان و رمان از جمله «برهنه در باد»، «باورهای خیس یک مرده» و «جمشید و جمک» در سالن کنفرانس کتابخانهٔ عمومی شهر نورث ونکوور برگزار شد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">در این جلسه که با استقبال خوب دوستداران فرهنگ و ادب برگزار شد، ابتدا شیده طالبان، مسئول بخش فارسی کتابخانه‌های نورث شور، طی سخنان کوتاهی ضمن خوشامدگویی به حاضران، توضیحات کوتاهی دربارهٔ جلسات کتابخوانی و مجموعهٔ کتاب‌های فارسی کتابخانهٔ شهر نورث ونکوور داد و از داود مرزآرا، نویسنده و مترجم ساکن ونکوور، دعوت کرد تا جلسه را آغاز کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">داود مرزآرا در ابتدای سخنانش پس از قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست، گفت از زمان ساکن شدن استاد محمد محمدعلی در ونکوور، فضای سیاسی این شهر که تا پیش از آن صحنهٔ درگیری گروه‌های سیاسی مختلف با یکدیگر بود، به‌تدریج به فضایی فرهنگی و ادبی تبدیل شد.</span></i></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone wp-image-12567 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2475.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2475.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2475.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2475.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">وی پس از مروری بر فعالیت‌های ایشان از زمان ساکن شدن در ونکوور و همچنین تأثیر حضور ایشان بر دیگر فعالیت‌های ادبی و هنری این شهر، از ایشان دعوت کرد تا برای حضار سخنانی ایراد نماید. بخش اول سخنان استاد محمدعلی به بیوگرافی ایشان اختصاص داشت که متن آن عیناً نقل می‌شود:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>نگاهی گذرا به قصهٔ بیوگرافی خصوصی و نیم‌نگاهی به جنبش روشنفکری و کانون نویسندگان ایران</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>بیوگرافی خصوصی یا چالش اعتراف</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قدما می‌گفتند، نویسنده باید که بیوگرافی خودش را خودش بنویسد. این جملهٔ گران‌بها برای منِ قدمایی به اثبات رسیده است. سال‌ها پیش که دخترم دبیرستانی بود، روزی سراسیمه و برافروخته آمد خانه و گفت: «عقدنامهٔ شما دو تا کجاست؟» من و همسرم که نمی‌دانستیم منظورش ما دو تا، پدر و مادرش هستیم، نگاهی به هم انداختیم و تازه با فراست ذاتی دریافتیم منظورش ما هستیم. بعد فهمیدیم که نمی‌دانیم کجاست. اصلاً یادمان رفته بود روزی روزگاری پای سفرهٔ عقد نشسته‌ایم. بعد که از گیجی و گنگی درآمدیم، پا شدیم و بگرد و بجور، و سرِ آخر یادمان آمد طبق سنت قدمایی، عقدنامه پیش مادر عروس می‌ماند تا داماد که مثلاً من باشم سرِ خود نروم دخترشان را طلاق بدهم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باری، دخترم گفت: «من همین حالا باید ببینم عقد رسمی شماها چه تاریخی بوده»، نمی‌فهمیدیم چرا گاهی آرام است و گاهی عصبانی. چه دردسر، همگی فرصت را غنیمت شمردیم و با چتر باز سرازیر شدیم طرف خانهٔ مادربزرگ. حالا در راه هر چه می‌پرسیدیم چه شده؟ جواب نمی‌داد. فقط دو بار گفت: «بی‌تربیت‌ها! بی‌نزاکت‌ها! آبروی مرا جلوی هم‌کلاسی‌های حزب‌اللهی بردید.» یک‌بار هم خیلی غلیظ و کشدار گفت: «خوشم باشد!» که این آخری انگار که فحشی ناموسی باشد، خون مرا به‌جوش آورد، ولی ناچار فتیله را کشیدم پایین و زیرسبیلی در کردم، ولی باز هم نفهمیدم چه کار قبیح و منکراتی‌ای کرده‌ایم که او طعنه می‌زند. عصر فرزندسالاری بود دیگر. خلاصه فهمیدیم من هفتهٔ گذشته طی مصاحبه‌ای با خبرنگار جوان روزنامه‌ای تپق زده‌ام یا او اشتباهی نوشته تاریخ ازدواج محمد محمدعلی داستان‌نویس سال ۱۳۵۷ بوده و فرزندش در سال ۱۳۵۶ به دنیا آمده و… یعنی دختر من یک سال پیش از ازدواج رسمی ما به دنیا آمده و ادارهٔ ثبت احوال کشور هم بی‌توجه به این مغایرت آشکار در تاریخ‌های یادشده، شناسنامه صادر کرده و حالا صبح اول وقت یکی از آن هم‌کلاسی‌های حزب‌اللهی، آن روزنامه را دیده یا نشانش داده‌اند و پای شرع مقدس آمده وسط و قضیهٔ بهشت و جهنم جدی‌تر از آن شده که حتی تو کتاب‌های درسی جمهوری اسلامی نوشته‌اند. خلاصه، آن‌روز تا برسیم خانهٔ مادربزرگ فهمیدیم دخترم یک‌سره ما را دست انداخته است و این قضیه جذاب بوده برایش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آری و باری، با این مقدمه عارضم خدمت شما که من، محمد محمدعلیِ داستان‌نویس، متولد ‎۱۳۲۷/۲/۷ هستم. پشت مدرسهٔ دخترانه و پسرانهٔ ایران جهانبانیِ خیابان مولوی، کمرکش کوچهٔ حاج حسن کدخدا با نزاکت تمام و ادب کامل روی خشت افتاده‌ام. حاج حسن کدخدا پدربزرگ مادری‌ام بود. تا شش سالگی فکر می‌کردم چون پدر بزرگم در زمان احمدشاه و رضاشاه کدخدا و ریش‌سفید آن محله بوده، حالا من هم به‌عنوان نوهٔ بزرگ آن خاندان قدمایی رئیس هستم و همه گوش به فرمانم هستند یا باید باشند. پدربزرگم در بازار بزرگ تهران حجره‌ای سه‌دهنه داشت و به‌قول معروف آنجا خرش می‌رفت، ولی در خانه طبق اصطلاحی قدمایی یک زن‌ذلیل تمام‌عیار بود. مثل پدرم که برای رعایت دموکراسی هر چه مادرم می‌گفت، او فقط جواب می‌داد: «چشب!» ولی نمی‌گفت: «چشم»، که مخفف به روی چشم است. در شش سالگی ما از خیابان مولوی اسباب‌کشی کردیم سلسبیل. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مادرم دماغش بالا بود و به تهرانی‌ بودنِ قدمایی خودش می‌نازید. بعدها در جوانی من مد شد دماغ خانم‌ها سربالا باشد و موهاشان کوتاه. آن سال‌ها نمی‌فهمیدم مادر و پدرم چطوری شده که با هم ازدواج کرده‌اند. مادرم کلارک گیبل آمریکایی را دوست داشت، ولی پدرم شکل چارلز برانسونِ نیمه‌لیتوانیایی، نیمه‌‌آمریکایی بود. ولی عجب سروزبانی داشت! معروف بود به اینکه مار را از سوراخ می‌کشد بیرون. گاهی که مادرم خیلی بهش زور می‌گفت، تا سرِ او را از دور می‌دید زیر لب می‌غرید: «اژدهای خوشگل بالدار من»، بعدها فهمیدم منظورش تحقیر سر و شکل یا رفتار او نبوده، بلکه لجاجتش را مقایسه می‌کرده با مارهایی که با زبانش از سوراخ می‌کشیده بیرون. پدرم می‌دانست مادرم در دورهٔ دبیرستان عاشق معلم موسیقی مدرسه‌اش بوده. من بعدها آن ویولونیست را دیدم. بر خلاف تصورم هیچ شباهتی به کلارک گیبل آمریکایی نداشت و بیشتر شبیه ژان پل بلموندو، هنرپیشهٔ فرانسوی، بود؛ با آن دماغ پخ قشنگ و مردانه‌اش. در این فضا و مکان گاهی مادرم به پدرم طعنه می‌زد که: «سلسبیل هم شد جا! چرا مرا نمی‌بری تجریش؟» پدرم می‌گفت: «با کدام ریش بروم تجریش؟» پدرم ریش نداشت. روبه‌روی خانهٔ ما مدرسه‌ای بود که حالا به‌دلایلی اسمش را می‌گذارم خامسی، مدیرش آقای معممی بود با ریشی توپی و نعلین زرد و من فکر می‌کردم‌ خانه‌اش تجریش است. بعدها فهمیدم اتفاقاً تجریش بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone wp-image-12568 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2510.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2510.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2510.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2510.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا کلاس سوم در آن دبستان بودم. شرح کلاس چهارم و پنجم را طی داستانی کوتاه نوشته‌ام. کلاس هفتم رفتم دبیرستان سیدجمال‌الدین اسدآبادی، نزدیک میدان رشدیه. سپس دبیرستان بامداد خیابان محمدرضا شاه که حالا شده جمهوری اسلامی. کلاس هشتم به‌جای موضوع انشای بهار دل‌انگیز و پاییز غم‌انگیز، با کمک ماکسیم گورکی، نویسندهٔ روسی، داستانی نوشتم دربارهٔ مادری فداکار که خون خود را فروخت و فرزندش را از مرگ نجات داد. حالا نگو این حادثهٔ ادبی میمون مصادف شده با جد و جهد مادر شاه و فرح برای برپایی یا تخصیص روز مادر در ایران. پای انشای من از گلیم قدمایی دبیرستان بیرون رفت و تا منطقهٔ آموزش و پرورش دراز شد و گُل کرد. این حوادث هم‌زمان بود با آمدن جانسون، رئیس‌جمهور آمریکا، به ایران. آن‌زمان فکر می‌کردم چون جانسون پیر است و هم‌صحبت مادر شاه و فرح، و انشای من بابت روز مادر جایزه برده و از مرزها فراتر رفته، ممکن است این وسط‌ها دری به‌تخته‌ای بخورد و طی ملاقات جانسون با ملکهٔ مادر، وقت ملاقاتی هم به من بدهند. آن‌سال با همین افکار و اشتغالات فکری همراه درست کردن روزنامه‌های دیواری متعدد رفوزه شدم. البته کلاس دوم دبستان هم به‌دلیل اشتغال به کفتربازی و سگ‌و‌گربه‌بازی رفوزه شدم. این در حالی بود که همهٔ بچه‌های فامیل در دورهٔ ابتدایی شاگرد اول می‌شدند. مادرم برای اینکه خودش را از تک و تا نیاندازد، با دماغ بالای همیشگی می‌گفت: «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند.» یادش گرامی، من هنوز نمی‌دانم آخر پاییز او کِی از راه می‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باری، کلاس نهم در دبیرستان مروی ثبت نام کردم. هر روز با اتوبوس یا دوچرخه و خیلی وقت‌ها که با پول توجیبی‌ام کتاب خریده بودم، از خیابان سلسبیل پیاده می‌کوبیدم تا خیابان ناصرخسرو. دبیرستان مروی دو هزار و سیصد شاگرد داشت. معدن شاگردهای زرنگ بود و در کنکور سراسری شانه‌به‌شانهٔ دو دبیرستان دولتی دیگر، یعنی دارالفنون و البرز پیش می‌رفت. من هم هر سال با تک‌ماده قبول می‌شدم. در عوض مثلاً می‌دانستم آلبر کامو، ژان‌ پل سارتر و ژان ژنه کجای جهان ایستاده‌اند. آنجا سه نمایشنامه نوشتم و خودم در دو تا از آن‌ها به کارگردانیِ دکتر ایرج امامی بازی کردم. با اینکه برای خودم خرس گنده‌ای شده بودم، هنور روزنامه دیواری شش‌متری درست می‌کردم، گهگاه اخبار فرهنگی-هنری مدارس را می‌دادم به روزنامه‌های عصر یا شعر فروغ می خواندم سر کلاس. در سال ۱۳۴۶ به‌عضویت هیئت تحریریهٔ سالنامهٔ دبیرستان درآمدم. سالنامه‌ای درست کردیم که در آن استانیسلاوسکی از تئاتر می‌گفت و مرتضی ممیز از گرافیک. مصاحبه‌ای هم کردم با نادر نادرپور، شاعر معروف و پرآوازهٔ آن روزگار. در آن مصاحبه فهمیدم او همراه چند شاعر و نویسندهٔ ضدِدولتی و ضدِسلطنتی در برپایی کانون نویسندگان ایران مشارکت فعال داشته است و… آن سالنامه در مسابقات سراسری روزنامه‌نگاری دبیرستان‌ها اول شد. از دست وزیر آموزش و پرورش وقت، خانم فرخ‌رو پارسا، جایزه گرفتم، همچنین از مدیر مؤسسهٔ انتشاراتی عطایی که آن روزگار برای خودش برو و بیایی داشت. پس از دریافت جایزه، تئاتر و روزنامه‌نویسی را گذاشتم کنار و رفتم طرف داستان‌نویسی. اما به‌قول شاملو… / خود نه از امید رَستم نی ز غم وین میان خوش دست‌وپایی می‌زنم / که من می‌زدم. سرانجام یک سال دیگر رفوزه شدم و در سال ۱۳۴۹ بعد از شکست مفتضحانه در کنکور سراسری، هر چه به پدرم گفتم در کنکور مدارس عالی شرکت کنم و یک لیسانسی چیزی بگیرم، به عربی جواب می‌داد: «فلوس ماکو» یعنی پول ندارم. مخصوصاً نداد تا مثلاً سر من بخورد به سنگ و دست از افکار بچه‌گانه یا حواس‌پرتی‌های مزمن بکشم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone wp-image-12569 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2521.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2521.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2521.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2521.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در نتیجه جزو سپاه ترویج و آبادانی، با یک دیپلم قراضهٔ جگر زلیخایی رفتم پادگان کرج دورهٔ آموزشی. از آن دورهٔ شش‌ماهه فقط یادم است با دو شاعر جوان آن روزگار، هوتن نجات و شهرام شاهرختاش آشنا شدم و گاهی تا صبح مبادلهٔ معلومات و رفع مجهولات می‌کردیم و بقیه هیچ و پوچ. در تقسیم‌بندی افتادم شهر سردشت، منتهی‌الیه استان آذربایجان غربی و مستقر شدم در روستایی کردنشین در نوار مرزی ایران و عراق. مثلاً رفته بودم طبق معلومات جزوه‌ها به کشاورزان آن منطقه که عمدتاً توتون‌کار بودند، یاد بدهم مثلاً گندم یا خیار را چطوری بکارند. که خودم کاشتم، ولی هیچ‌کدام رنگ طبیعی به خود نگرفت. فضاحت وقتی به اوج رسید که خیارهای مزرعهٔ نمونهٔ من شد اندازهٔ کدو تنبل و زردِ زرد در آمد. در نتیجه رفتم کمک معلم تبعیدی آموزش و پرورش. آن مدرسهٔ روستایی یک کلاس داشت از مقطع اول تا چهارم یا پنجم دبستان. آنجا موفق شدم، یعنی خودم را پیدا کردم. نمی‌دانم چه‌جوری کردی و فارسی را در هم می‌آمیختم که همهٔ بچه‌ها و والدین راضی و خوشحال بودند. من هم جان تازه‌ای گرفتم. تا آنکه از ادارهٔ کشاورزی و ژاندارمری اخطاریه آمد که با روستایی‌ها قاطی نشوم. من ماندم و خودم و خودم و برف و سرمای شدید آن منطقه. پس از واکسیناسیون مرغ‌ها و خروس‌های روستاهای اطراف شروع کردم به خواندن و نوشتن و نوشتن و خواندن. علاوه بر جزوه‌های کنکور، رمان‌های قطور و سنگینی می‌خواندم که اگر هر کدام از دستم می‌افتاد، استخوان پایم را قلم می‌کرد. آن‌سال چنان زمستان سختی شد و چنان برفی می‌بارید که اگر با هلیکوپتر برای روستایی‌ها از جمله روستایی که من در آن بودم، نفت و غذا نمی‌آوردند از سرما و گرسنگی می‌مردیم. اعتراف می‌کنم که هنوز هم از سفیدی مطلق برف می‌ترسم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با پایان سربازی در سال ۱۳۵۱ با دست پر برگشتم تهران. سال ۱۳۵۲ در رشتهٔ علوم سیاسی قبول شدم. در حالی‌که مرتب داستان می‌نوشتم، گاهی درس هم می‌خواندم. در سال ۱۳۵۳ مجموعه‌اای از داستان‌هایم را جمع‌وجور کردم و حالا تازه اول مصیبت بود. دماغ من هم اول مثل مادرم که تازه آمده بود سلسبیل، بالا بود. منتظر انتشاراتی گالیمار نبودم، ولی منتظر انتشاراتی امیرکبیر بودم. هرچند، وقتی ناشران معروف جلوی دانشگاه جوابم کردند، اولین ضربه خورد تو ملاج توهمات دور از واقعیت من. رفتم طرف ناشران شاه‌آبادی. اما آنجا هم هیچ‌یک نتوانستند آثار پرارزش مرا درک کنند. سرانجام با کمک هوتن و شهرام از خیابان ملت سر درآوردم و انتشاراتی سکه. روحیه چنان درب‌وداغون بود که کلاهم را انداختم بالا که سر و کارم به بازار بین‌الحرمین و تیمچهٔ حاجب‌‌الدوله نیافتاده تا کتابم کنار مفاتیح‌‌الجنان چاپ شود. سرانجام مجموعه داستان «درهٔ هندآباد گرگ داره»، پس از سانسوری جانانه در سال ۱۳۵۴ به‌چاپ رسید. با همین دستاورد ناقص‌الخلقه، رفتم خواستگاری همسرم که گهگاه شعر می‌گفت و از دورهٔ سربازی ملاقات و مکاتباتی داشتیم. او گفت: «قَبِلْتُ جناب نویسنده، به‌شرطی که مثل خودم کار و شغلی داشته باشی.» و من تازه یادم آمد که یک کرد قدمایی باید کمک حال همسرش نان‌آور خانه باشد. راستش من آدم خوش‌اقبالی هستم. در همان سال ۱۳۵۴ که عقد کردیم، در سازمان بازنشستگی کشوری هم استخدام شدم. یعنی در سال ۱۳۵۴ من هم کتابم چاپ شد، هم ازدواج کردم و هم رفتم سر کاری که هیچ ربطی به رشتهٔ تحصیلی‌ام نداشت، ولی به‌دلیل ارتباط با مردم دوستش داشتم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">کتاب اول، شناسنامه یا برگ ورودم شد به محافل و مجامع ادبی. کتاب بعدی به نام «از ما بهتران»، پس از آشنایی با اکثر اهل قلم و اعضای کانون نویسندگان آن روزگار توسط انتشارات رواق شمس آل‌احمد و در سال ۱۳۵۷، در بحبوحهٔ انقلاب، منتشر شد و به‌قول قدما گل کرد. منوچهر آتشی شاعر معروف در روزنامه تیتر زد: «نویسنده‌ای ظهور کرده است.» و من بی‌آنکه به ریش بگیرم و بروم تجریش، با دومین کتاب تقاضای عضویت در کانون نویسندگان دادم. تقاضای من توسط نویسنده و مترجم نامدار، محمود اعتمادزاده، به‌آذین و چند تن دیگر در همان سال ۱۳۵۷ پذیرفته شد و من نشستم کنار کسانی که سال‌ها در آرزوی دیدارشان بودم. سال ۱۳۵۸ همراه عاطفه گرگین، همسر خسرو گل‌سرخی، بازرس کانون شدم و چند ماه بعد مسئول امور مالی و سپس در سال ۱۳۵۹ سردبیر فصلنامهٔ «‌برج‌» و سال ۱۳۶۰ آقایان چماقداران روبه‌روی دانشگاه ریختند و درِ کانونِ مستقر در خیابان مشتاق را بستند. محل کانون را من و دکتر باقر پرهام اجاره کرده بودیم. شرح گرفتاری‌های ما و بیرون آوردن مدارک در جلد چهارم و پنجم تاریخ جنبش روشنفکری ایران</span><span style="font-weight: 400;"> به‌چاپ رسیده است و من دیگر به آن نمی‌پردازم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">آری و باری، پس از تعطیلی کانون ما جمعی از داستان‌نویسان عضو کانون همراه زنده‌یاد هوشنگ گلشیری جلسات داستان‌خوانی «پنجشنبه‌ها» را پایه‌ریزی کردم که پنج سال دوام یافت و طی آن مدت سه مجموعه داستان آماده کردیم که فقط یکی از آن‌ها منتشر شد و دو جلد دیگر تبدیل به مقوا شد. در سال ۱۳۶۳ سردبیر جُنگ فرهنگی-ادبیِ «مس» شدم که متأسفانه سه سال در ارشاد ماند و سرانجام همراهِ مجموعه داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر»، در سال ۱۳۶۶ منتشر شد. دو داستان مرغدانی و بازنشستهٔ این مجموعه نقطهٔ عطفی بود در کارنامهٔ من. سپس رمان «رعد و برق بی‌پایان» و «نقش پنهان» را در سال ۱۳۷۰، گفت‌وگو با شاملو، دولت‌آبادی و اخوان را در سال ۱۳۷۲ و سپس مجموعه داستان «چشم دوم» را در سال ۱۳۷۳ منتشر کردم و در همان سال جزو هشت نفری بودم که از طرف جمع مشورتی کانون، متن ۱۳۴ نویسنده یا «ما نویسنده‌ایم» را منتشر کرد که بحث آن به پِنِ جهانی</span><span style="font-weight: 400;"> (PEN International) کشیده شد. در سال ۱۳۷۵، جزو گروه بیست و یک نفری بودم که به دعوت انجمن نویسندگان ارمنستان، راهی آن کشور شدیم و همگان می‌دانند چه اتفاقاتی افتاد و برای هر یک از ما بیست و یک نفر چه عواقبی در پی داشت. من بخش‌هایی از آن را در سال ۱۳۸۴ در یک تور فرهنگی در تورنتو و مونترآل و ونکوور خواندم و در مجلهٔ شهروند به چاپ رساندم.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-12570 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2477.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2477.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2477.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2477.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>نیم‌نگاهی به تاریخ جنبش روشنفکری ایران</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر بخواهم محتوای اندیشگی جنبش روشنفکری ایران را در یک جملهٔ کوتاه بیان کنم، مضمون و محتوای آن این خواهد بود که اعضای این جنبش، نظام‌های مستقر در ایران را لایق حکومت بر ایران با آن پیشینهٔ زبانی و فرهنگی غنی، نمی‌دانستند. ایده‌آلی متعالی از فرهنگ و هنر و روابط مردمی در نظر داشتند و دارند و در پی تحقق آن تلاش کرده و در راه آن حتی جان باخته‌اند. اگر زیاد دور نروم، شاید بتوان جنبش روشنفکری ایران را نخست به آن جمعی نسبت بدهم که پیش از جنبش مشروطه به فرنگ رفتند و پس از تحصیل و سرک کشیدن به نهادهای مردمی با خود سوغاتی‌هایی آوردند که گویی نگاهی تازه بود به هستی. چرا که دیدن جهانی دیگر، چشم تحصیل‌کرده‌ها را باز کرد و روشنفکران با دیدن تفاوت‌ها و تلقی‌های گوناگون از این هستی به فکر افتادند و آرام‌آرام زمزمه‌ها در گرفت و این پروژهٔ روبه‌پیشرفت، رسید حوالی مشروطه‌خواهی مردم و نگارشِ قانونی مدون با محتوای حُریت و مساوات برای عموم، اهمیت دادن به فرد و اختیار یافتن تشکیل و تشکلِ دسته‌جات و احزاب و روشن شدن وضعیت تک‌تک افراد با قدرت سیاسی و جایگاه دین و حکومت. آن‌ها مباحثی چون تغییر نظم موجود به‌سوی هرچه بهتر شدن زندگی روزمره ، شک به همه‌چیز، پذیرا نبودن قدرت قاهرهٔ سلطنت، مطلقیت یا قطعیت و مخالفت با هرگونه استبداد فکری و سیاسی و دینی را سرلوحهٔ وظایف خود قرار دادند و در نقش ضمیر هوشیار جامعه، دورنمای اجتماعی را دیدند که الگوی واقعی آن غرب به‌ویژه کشورهای اروپایی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این نگاه به‌رغم ضعف‌ها والتقاط‌ها و بدفهمی‌ها با همین مجموعهٔ فکری تا رسیدن رضا شاه به قدرت توانستند مباحثی چون اندیشهٔ اجتماعی نو را رواج دهند. آگاهی دربارهٔ جدایی دین از سیاست یا حکومت، آزادی و دموکراسی‌خواهی برای ملت، استقلال و حاکمیت ملی و مردمی، ارزش نهادها و جایگاه فرد در روابط اجتماعی از طریق همین دست روشنفکران به جامعهٔ ما راه یافت و باعث شد جنبش روشنفکری قوام یابد. حداقل این بود که دیگر از طریق متون مذهبی و ادبی، آن‌هم به‌صورت اخلاقیات قدمایی، سراغ حل معضلات اجتماعی و مسائل انسانی نرفتند. با تأسیس وزارت دادگستری و آموزش و پرورش، سعی کردند با اندیشه‌های نو مشکلات جدید و نو خود را از پیش رو بردارند. در این میان، نقش روشنفکران در رابطه با حرکت در عرصهٔ فرهنگ و هنر، به‌ویژه ادبیات بسیار مؤثر و تعیین‌کننده بوده است. داستان‌نویسی جدید، شعر نو، نمایشنامه‌های اقتباس‌شده از فرنگ و رواج دیگر گونه‌های ادبی خلاقه، دگرگونی‌های پایداری ایجاد کردند. هنر و ادبیات از نظر اسلوب و جهان‌بینی هنری راه‌های تازه‌ای پیمود و از تأثیر مذهب و سنت فاصله گرفت و به معیارهای غربی نزدیک شد. مجموعهٔ این خواسته‌ها در پیوند با مسائل اجتماعی و در دورهٔ سازندگی آمرانه و دیکتاتورمآبانهٔ اقتصادی و عمرانی رضاشاهی، جنبه‌های عینی نیز می‌یافت که در گسترش و دگرگونی ذهنی جمع کثیری از شهرنشینان بسیار مؤثر بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این یادداشت گذرا، سعی شده چندان روی مشکلاتی که دستگاه‌های حکومتی و مذهبی از دیرباز تاریخ تاکنون سر راه پیشرفت به‌سوی تحقق آزادی بیان و اندیشه، و دموکراسی ایجاد کرده‌اند، اشاره‌ای نشود. چرا که همواره سرکوب و سانسور رسمی و غیررسمی بالای سر روشنفکران و دگراندیشان بوده و مثنوی هفتاد من است. فقط گفتنی است روشنفکران فرهنگی و هنری و به‌طور اختصار اهل قلم به بهانه‌های مختلف از جمله توهین به مقامات حکومتی و مملکتی و مذهبی تحت فشار و حبس و آزار و اذیت قرار گرفته‌اند. نگاه کنید به همان جنبش یا انقلاب مشروطه که با قتل شخصیت‌هایی چون جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین و زندانی‌شدن علی‌اکبر دهخدا همراه بود. سپس در عصر رضا شاه، میرزاده عشقی و فرخی یزدی و سپس زندانی کردن پنجاه و سه نفر که برای اولین بار بحث سوسیالیسم را به میان کشیدند که در پی آن مرگ تقی ارانی و زندانی‌ شدن نویسندهٔ نامدار، بزرگ علوی، را به همراه داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از خروج رضا شاه در شهریور ۱۳۲۰ با آنکه هنوز حضور محرمعلی خان سانسورچی در عرصهٔ قلم احساس می‌شد، جنبش روشنفکری ایران فضای نسبتاً بازی برای تنفس و فعالیت یافت که بخشی از آن همراه ملی‌شدن صنعت نفت و قدرت‌گیری جبههٔ ملی تجلی یافت. اما ‌آن‌قدر بر پیکر نحیف این جنبش ضربه نشانده بودند که توان اثرگذاری اساسی از آن سلب شده بود. اما آنان از پا ننشستند. در این دوره روشنفکران اهل قلم که بیشتر نقش روشنفکران سیاسی را در احزاب ایفا می‌کردند، تلاش‌هایی برای شکل‌دهی تشکل‌ها و انجمن‌های مستقل انجام دادند و جمع‌هایی را در عرصهٔ فعالیت‌های فرهنگی و هنری شکل دادند. نگاه کنید به نوشته‌های پراکنده در خصوص حزب توده، جبههٔ ملی، جریان نیروی سوم خلیل ملکی که جلال آل‌احمد و جمع کثیری از نویسندگان و شاعران و مترجمان در آن فعالیت می‌کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-12571" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2508.jpg?resize=500%2C333" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2508.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2508.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2508.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>کانون نویسندگان ایران </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهم‌ترین رخداد فرهنگی هنری عصر محمدرضا شاه برگزاری نخستین کنگرهٔ نویسندگان ایران در چهارم تیرماه ۱۳۲۵ شمسی بود. این کنگره اگرچه شکل‌گیری و برپایی‌اش متأثر از روابط سیاسی ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق و حزب تودهٔ ایران بود، اما ماهیت «ادبی» بومی یافت و نتایج فرهنگی بسزایی داشت. جدا از بحث و گفت‌وگو و نقد دربارهٔ گونه‌های مختلف ادبی، گردهمایی جمعی با گرایش‌های مختلف سیاسی و فرهنگی، خود گامی ارزشمند بود در مبحث مشق دموکراسی. چرا که نطفهٔ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران را گذاشت. حضور شخصیت‌های ادبی چون صادق هدایت و نیما یوشیج و دکتر پرویز ناتل خانلری نقطهٔ اوج این رویداد فرهنگی بود. اما افسوس که به‌دلایل طرح مسائل اجتماعی و درگیری سیاسی ناشی از ملی‌شدن صنعت نفت و غالب‌شدن جو سیاسی بر جامعه و سرانجام کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سپس به‌دلیل بگیروببندهای بیش‌ازحد، تشکیل کانون نویسندگان ایران به یک آرزو بدل شد. اما سرانجام در تیرماه ۱۳۴۶، این آرزو تحقق یافت. منشور و اساس‌نامه‌ای نوشته شد که از ذکر مفاد آن درمی‌گذرم و فقط اشاره می‌کنم به اینکه در جلسات اولیه احمد شاملو، رضا براهنی، محمود اعتمادزاده، به‌آذین، جلال آل‌احمد، سیمین دانشور، غلامحسین ساعدی، سیاوش کسرایی، فریدون تنکابنی، نادر نادرپور و چند شخصیت ادبی دیگر در آن حضور داشتند. در آن جلسات نادر نادرپور به‌عنوان سخن‌گو انتخاب شد. کانون طی پنجاه و دو سال گذشته فراز و نشیب‌های فراوانی را پشت سر گذاشته که شرح آن در این مجال نمی‌گنجد. فقط اشاره می‌کنم به هجوم‌های مکرر و مهیب چماقدارانِ آشکار و پنهان تا آن را در نطفه خفه کنند. واقعهٔ مهم تخته کردن درِ کانون در سال ۱۳۶۰ و فشار روی نویسندگان و شاعران عضو کانون، باعث شد جمع کثیری از اعضای کانون ناگزیر به فرار و مهاجرت شدند و عنوان تبعیدی گرفتند. در مجموع کانون نویسندگان ایران طی حیات پنجاه و دو ساله‌اش،‌فقط سه سال از تیرماه ۱۳۵۷ تا خرداد ماه ۱۳۶۰ جا و مکان مشخصی داشته است. بقیه هر چه بوده در خانه‌ها بوده و اکثراً مخفیانه. اما صدا و آوازهٔ آن به‌عنوان دموکرات‌ترین نهاد فرهنگی و ادبی ایران در سراسر جهان شناخته شده است. گفتم بزرگ‌ترین ضربه به کانون در عصر جمهوری اسلامی، مهاجرتِ اغلب اعضا بود. از بین کسانی که ماندند نام سعید سلطان‌پور، احمد میرعلایی، غفار حسینی، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده هنوزا هنوز می‌درخشد. خواهش می‌کنم به احترام آن‌ها سکوت نکنید، کف بزنید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">پس از آنکه استاد محمدعلی متن سخنرانی خود را برای حضار خواند، تنفس اعلام شد. و بعد از تنفس، ایشان طبق قول‌وقرار ابتدای جلسه، </span><b>ماجرای سفر ارمنستان و «اتوبوس منحوس»</b><span style="font-weight: 400;"> را بدین شرح تعریف کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«طی صحبتی بین دو سه نفر از دوستان نویسندهٔ ما به‌همراه آقایی ارمنی که استاد دانشگاه بوده، آن آقای ارمنی پیشنهاد داده بود که بیایید بروید ارمنستان و با انجمن نویسندگان ارمنستان دیداری تازه کنید. بعد صحبت این شده بود که اگر قرار بر ارسال دعوت‌نامه است، چرا دیگر نویسندگان کانون نباشند و از آنجا، آن سه چهار نفر رفتند سراغ منصور کوشان &#8211; که پیش از آن و سال قبل از آن در ماجرای بزرگداشت نیما یوشیج در ساری، تور لیدر شده بود &#8211; تا لیدری این سفر را نیز بر عهده بگیرد. در نهایت انجمن نویسندگان ارمنستان برای ۲۵ نفر از اعضای کانون نویسندگان ایران دعوت‌نامه فرستاد. دعوت‌نامه‌ها و پاسپورت‌ها را بردند سفارت ارمنستان، ویزاها داده شد و ما نیز آمادهٔ مقدمات سفر شدیم. ابتدا قرار بر این بود که با هواپیما برویم &#8211; این نکتهٔ مهمی است &#8211; اما بعد آن‌ها گفتند که ما امکان تقبل چنین هزینه‌ای را نداریم و اگر ممکن است با اتوبوس بیایید و از اینجا ماجرای اتوبوس شروع شد. رفتند پایانهٔ بیهقی (آرژانتین). آنجا قبول کردند که اتوبوسی را برای این سفر در اختیار ما بگذارند. دو روز قبل از سفر از این ترمینال اطلاع دادند که نمی‌توانند اتوبوسی در اختیار ما بگذارند و هر چه از آن‌ها سؤال شد که چرا، جواب روشنی ندادند و تنها گفتند که نمی‌توانند، چون سفر خارجی مجوز می‌خواهد و ما آن را نداریم. دوستان پا می‌شوند می‌روند پایانهٔ آزادی و می‌گویند داستان از این قرار است. آنجا قبول می‌کنند. روزی که ما رفتیم، یعنی ۱۳۷۵/۵/۱۵ وقتی رسیدیم به تعاونی شمارهٔ ایکس، دیدیم که اتوبوسی آنجاست. اتوبوس هیچ آرم خاصی رویش نداشت، ولی آن لحظه ما که قصد سفر داشتیم، به این موضوع توجه نکردیم که روی اتوبوس آرمی هست یا نه، همین که دیدیم آن اتوبوس کنار تعاونی شمارهٔ ایکس است، اطمینان خاطری پیدا کردیم و رفتیم سوار شدیم. از حاشیه‌هایش می‌گذرم که کی رفت، کی آمد و چه شد، سوار شدیم و با کمال خوشدلی و خوش‌باوری حرکت کردیم. حالا نگو در فاصلهٔ ترمینال آرژانتین تا استقرار در ترمینال آزادی، آقایان آمده‌اند و سوار کار شده‌اند، و آن اتوبوس را خارج از ردهٔ اتوبوس‌های آن تعاونی، می‌آورند و کنار آن تعاونی می‌گذارند، و بعدها کاشف به‌عمل آمد که مسئول آن تعاونی گفته بود که من چاره‌ای نداشتم. دوستان نویسنده و شاعر با خوشدلی حرکت کردند. رفتیم سمت رشت تا نصرت رحمانی، بیژن نجدی و مجید دانش‌آراسته و یک نفر دیگر را هم سوار کنیم و از آنجا برویم به‌سمت آستارا و بعد هم به‌طرف مرز جلفا. شام خوردیم و چه و چه، تا اینکه رسیدیم حوالی گردنهٔ حیران. من و سپانلو عقب خواب بودیم، بقیه هم خواب بودند و ساعت حوالی چهار و نیم، پنج صبح بود، یعنی هنوز به گرگ‌ومیش هم نرسیده بود. ضمناً دو تا از بچه‌های بسیار دقیق، یعنی منصور کوشان و شاپور جورکش بیدار و نزدیک راننده نشسته بودند و وقتی بعد ما جویا شدیم چرا بیدار مانده بودند، گفتند که این راننده زیر لب به شماها فحش می‌داد. همین‌جوری که حرف می‌زدید و بحث‌های روشنفکری می‌کردید، این مثلاً می‌گفت «قرمساق‌ها!» خلاصه حوالی پنج صبح بود که آقای رانندهٔ اتوبوس که بعدها معلوم می‌شود اسمش چیست و رسمش چیست، وارد عمل می‌شود و ما حس کردیم که اتوبوس تکان می‌خورد و همین باعث شد که ما بیدار شویم. متوجه شدیم که ایشان از خواب و غفلت دوستان نویسنده و شاعر استفاده کرده و اتوبوس را در قسمتی از جاده که برای توقف اضطراری است، در لبهٔ پرتگاهی نگه داشته و خودش پریده پایین و رفته آن‌سمت جاده ایستاده است. ازش پرسیدند چرا این کار را کردی، گفت خوابم برده بود. تعدادی ماشین هم نگه داشتند و پرس‌وجو کردند و همین جواب را شنیدند و قضیه خیلی عادی به‌نظر می‌آمد. بعد دوستان رفتند و آوردندش و دوباره نشست پشت فرمان. و تنها زنی که همراه ما بود، یعنی فرشته ساری، رفته بود پشت اتوبوس ایستاده بود و به او می‌گفت عقب عقب بیا، من دارم نگاه می‌کنم. راننده اول کمی عقب آمد، ولی دوباره رفت جلو به‌طرف قسمت توقف اضطراری جاده و سمت دره، و در جایی ایستاد که حتی جلوتر از بار قبل بود،‌ به‌طوری‌که چرخ سمت شاگرد راننده در هوا چرخ می‌خورد، و بعد مدارکش را برداشت و دوباره پرید پایین و رفت آن‌سمت جاده ایستاد. این‌بار دیگر دوستان نویسنده و شاعر رودربایستی را کنار گذاشتند و همگی هجوم بردیم به‌طرفش و پرسیدیم «آخر تو چه‌کاره‌ای؟»، حتی دو تا از دوستان جوان‌تر رفتند به‌طرفش که با او گلاویز شوند و او گفت، «به من دست بزنید، بدبختتان می‌کنم.» که ما تازه فهمیدیم طرف چه‌کاره است. تا آنجا جماعتی خوش‌خیال و دموکرات‌منش و… بودیم و کلی گفته و خندیده بودیم تا خوابمان برده بود. خلاصه، ما دیگر سوار نشدیم. پلیس راه و ژاندارمری آمد و بعد پلیس امنیت ملی آمد. یکی دو نفرشان آمدند نزدیک‌تر و سپانلو و فرج سرکوهی را صدا کردند. حالا نگو این‌ها یکی دو هفته قبل در ماجرای سفارت آلمان &#8211; که این خود ماجرای مشهوری است &#8211; به‌همراه سیمین بهبهانی و گلشیری و… به بهانهٔ مشروب‌خواری و تریاکی که در جیب گلشیری انداخته بودند، دستگیر شده بودند. خلاصه، گویی که خود نمی‌دانند موضوع چیست، از این دو نفر جویا شدند که چه شده است. در نهایت ما را با مینی‌بوسی که راننده‌اش بعدها مشخص شد از اطلاعاتی‌ها بوده، فرستادند ژاندارمری، و اتوبوس هم که ما گفتیم سوارش نمی‌شویم، دنبال ما آمد. در ژاندارمری که مانند زندان بود، سه چهار ساعتی نگذاشتند ما حرکت کنیم. آنجا پرسش‌نامه‌هایی پر کردیم و معلوم شد چنین نیست که ما را رها کنند و ما پاسپورت و ویزا به‌دست خودمان را به آن‌طرف مرز برسانیم، و فهمیدیم که موضوع خیلی جدی‌ است. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-12572" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?resize=500%2C500" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2548.jpg?resize=100%2C100&amp;ssl=1 100w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آنجا گفتند که ما اتوبوس شما را گشته‌ایم، یک کیلو تریاک در فلاسک آبتان پیدا شده و ۲۱٬۰۰۰ دلار پول که حتماً‌ می‌خواهید ببرید بدهید به داشناک‌های ارمنستان، حالا بماند که بین ما ارمنی‌ای هم نبود. خلاصه آنجا به ما گفتند که فعلاً جرممان این است! حواشی‌‌اش را می‌گذرم… بعد رسیدیم آستارا، زندان سپاه پاسداران آستارا. آنجا باز پرسش‌نامه‌هایی پر کردیم؛ پرسش‌نامه‌هایی متعدد، حدوداً از ساعت ۲ بعدازظهر تا ۸ شب داشتیم پرسش‌نامه پر کردیم. سؤالات بی‌ربطی هم بود. مثلاً یکی را الان به‌خاطر دارم و آن اینکه «نظر شما راجع به اتحادیهٔ اروپا چیست؟» دوستان نویسنده و شاعر می‌خندیدند که ای بابا، اتحادیهٔ اروپا را چه کار به ما که کار ادبی می‌کنیم! اما می‌گفتند خیر، باید جواب بدهید. خلاصه گشنه و تشنه، جواب‌ها را از روی دست یکدیگر نوشتیم. حتی برای دست‌شویی رفتن، یک نفر آنجا ایستاده بود و باید آفتابه را از دست او می‌گرفتیم. بالاخره شام برایمان چلوکباب آوردند و خودشان هم سه چهار نفری در گوشه‌ای نشستند با ما به شام خوردن. ما با قاشق و چنگال می‌خوردیم و آن‌ها با دست، گویی می‌خواستند به ما بگویند که شماها چاتانوگایی هستید و ما مردمی. به‌هر حال، صبح شد و ورق برگشت. ورق برگشت و به ما گفتند که شماها آزادید که بروید و برگردید تهران. گفتیم ما به برنامه‌ای دعوت شده‌ایم، پوستر چاپ کرده‌اند،‌ عکس‌های ما را چاپ کرده‌اند، گفتند نگران این‌ها نباشید، ما همه را درست می‌کنیم. حالا، ما جرئت نمی‌کنیم اتوبوس سوار شویم. هر کسی چیزی گفت و نهایتاً تصمیم گرفتیم برویم به ترمینال اتوبوس آستارا و مینی‌بوسی را یواشکی انتخاب کنیم. بالاخره سوار مینی‌بوسی شدیم و راه افتادیم و برگشتیم. خلاصه، بعدها در مصاحبه‌ها به ما گفتند و مشخص شد که این ماجرا مربوط می‌شد به آن متن ۱۳۴ نویسنده یا «ما نویسنده‌ایم» که ما در سال ۱۳۷۳ یعنی دو سال قبل از آن نوشته بودیم. در واقع کینهٔ آن متن با آن‌ها بود. و ما داشتیم یک اساسنامهٔ جدید می‌نوشتیم با توجه به شرایط روز، که نصفه نیمه مانده بود و گفتیم تا شرایط بدتر نشده، جلسه‌ای بگذاریم و این اساسنامه را تمام کنیم. رفتیم خانهٔ منصور کوشان که اساسنامه را بنویسیم و نوشتیم هم، منتها آمدند آنجا و دوباره ما را گرفتند و چشم‌بسته بردند جایی که بعد فهمیدیم روبه‌روی لوناپارک بود. خلاصه آنجا دوباره در اتاقک‌هایی ما را مورد سؤال قرار دادند که بعد از برگشتن چه‌ها کرده‌ایم و کلی سؤال و جواب دیگر. به‌هر حال، این رئوس مطالبی بود که به ماجرای اتوبوس منحوس مربوط می‌شد و در واقع من از ذکر مصیبت‌هایش گذشتم. خلاصه آنکه بعد از ماجرای اتوبوس و آن شب خانهٔ‌ کوشان، و ماجراهایی که برای فرج سرکوهی پیش آمد، یکی دوسالی دیگر بچه‌ها نتوانستند دور هم جمع شوند تا اینکه رسیدیم به سال ۷۷ که ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای پیش آمد، و تا اینکه مهاجرانی، وزیر ارشاد خاتمی آمد. مهاجرانی آمد و گفت که شنیده‌ام چنین اتفاقاتی برای شما پیش آمده و بعد به سیمین بهبهانی مجوز داد که دوستان کانون می‌توانند آنجا جلسه داشته باشند و برای مدتی بچه‌ها توانستند با آن دستخط آقای مهاجرانی، نشست‌هایی را در خانهٔ‌ سیمین بهبهانی داشته باشند.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-12573" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?resize=500%2C500" alt="استاد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/11/IMG_2554.jpg?resize=100%2C100&amp;ssl=1 100w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">پس از شنیدن خلاصهٔ ماجرای سفر ارمنستان از زبان استاد محمدعلی، حدود ۱۵ دقیقهٔ آخر این نشست به پرسش و پاسخ گذشت که به‌دلیل محدودیت صفحات، از درج آن‌ها معذوریم.</span></i></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/19/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81/">استاد محمد محمدعلی از زندگی خود، جنبش روشنفکری ایران و «اتوبوس منحوس» می‌گوید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/11/19/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12564</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Oct 2018 00:44:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرینوش صنیعی]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[نورث‌ ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=9768</guid>

					<description><![CDATA[<p>پنجشنبهٔ هفتهٔ گذشته، ۱۱ اکتبر ۲۰۱۸، با حمایت کتابخانهٔ شهر نورث ونکوور، برنامهٔ دیدار و گفت‌وگویی با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده (در حال حاضر ساکن در آمریکا) برگزار شد. به‌دلیل محدودیت‌ زمان حضور ایشان در ونکوور، این جلسه بین ساعات ۱:۳۰ تا ۴ بعدازظهر برگزار شد و بسیاری افراد علاقه‌مند  نتوانسته بودند به‌خاطر مشغولیت کاری در آن شرکت کنند، با این وجود سالن کتابخانهٔ نورث ونکوور کاملاً پر از جمعیت بود. این برنامه در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/">دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پنجشنبهٔ هفتهٔ گذشته، ۱۱ اکتبر ۲۰۱۸، با حمایت کتابخانهٔ شهر نورث ونکوور، برنامهٔ دیدار و گفت‌وگویی با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده (در حال حاضر ساکن در آمریکا) برگزار شد. به‌دلیل محدودیت‌ زمان حضور ایشان در ونکوور، این جلسه بین ساعات ۱:۳۰ تا ۴ بعدازظهر برگزار شد و بسیاری افراد علاقه‌مند  نتوانسته بودند به‌خاطر مشغولیت کاری در آن شرکت کنند، با این وجود سالن کتابخانهٔ نورث ونکوور کاملاً پر از جمعیت بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9770" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7402.jpg?resize=500%2C333" alt="دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7402.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7402.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7402.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این برنامه در دو بخش برگزار شد. در بخش اول داود مرزآرا، نویسنده و مترجم ساکن ونکوور، پس از معرفی کوتاهی از پرینوش صنیعی، ایشان را دعوت کرد به سخنرانی کرد. صنیعی طی سخنانی شنیدنی، ماجرای شروع به نوشتن و چاپ و انتشار سه کتابش، «سهم من» و «پدر آن دیگری»، «رنج همبستگی»، را برای حضار گفت و همچنین اشاره کرد که کتاب چهارمش با عنوان «آن‌ها که رفتند و آن‌ها که ماندند» بعد از سال‌ها هنوز منتظر اجازهٔ چاپ از وزارت ارشاد است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9771" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7541.jpg?resize=500%2C333" alt="دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7541.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7541.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7541.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-9772" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7587.jpg?resize=500%2C333" alt="دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7587.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7587.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7587.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در زمان تنفس تعداد محدودی از کتاب‌ «سهم من» که برای فروش ارائه شده بود، به سرعت به‌فروش رفت و سپس صفی برای امضای کتاب بسته شد. پس از تنفس، بخش دوم برنامه به پرسش و پاسخ پرداخته شد.</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;">عکس‌های بیشتری از این مراسم را در پایین آمده است:</span></p>

<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7378/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7378.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7378.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7378.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7378.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7378.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7385/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7385.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7385.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7385.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7385.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7385.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7432/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7432.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7432.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7432.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7432.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7432.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7481/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7481.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7481.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7481.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7481.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7481.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7483/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7483.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7483.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7483.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7483.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7483.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7484/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7484.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7484.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7484.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7484.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7484.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7490/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7490.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7490.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7490.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7490.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7490.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>
<a href='https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/img_7546/'><img loading="lazy" decoding="async" width="150" height="150" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7546.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1" class="attachment-thumbnail size-thumbnail" alt="" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7546.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7546.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7546.jpg?zoom=2&amp;resize=150%2C150 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/10/IMG_7546.jpg?zoom=3&amp;resize=150%2C150 450w" sizes="auto, (max-width: 150px) 100vw, 150px" /></a>

<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/">دیدار و گفت‌وگو با پرینوش صنیعی، محقق و نویسنده در کتابخانهٔ نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/10/23/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%be%d8%b1%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b4-%d8%b5%d9%86%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%8c-%d9%85%d8%ad%d9%82%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">9768</post-id>	</item>
		<item>
		<title>معرفی دو کتاب جدید از داود مرزآرا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/05/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%af%d9%88-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%b2%d8%a2%d8%b1%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/05/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%af%d9%88-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%b2%d8%a2%d8%b1%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 May 2018 16:45:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[شیلا هتی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ بی سی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ بی‌سی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[هفته‌نامۀ شهروند]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=8409</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; ونکوور نویسندهٔ پُرکار شهرمان، داود مرزآرا، به‌تازگی حاصل کارهای اخیرش را در دو کتاب به‌چاپ رسانده است. کتاب اول مجموعه‌ای از کاریکلماتورها و مینیمال‌‌ها و کتاب دوم مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه اوست، که شامل ۱۴ داستان است از جمله داستان کوتاه «پرش اسب‌ها» که مجموعه داستان نیز عنوانش را از آن گرفته است. بیش از نیمی از داستان‌های این مجموعه در کانادا و گاه مشخصاً در ونکوور می‌گذرد و طبیعتاً فضا برای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/05/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%af%d9%88-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%b2%d8%a2%d8%b1%d8%a7/">معرفی دو کتاب جدید از داود مرزآرا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نویسندهٔ پُرکار شهرمان، <a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/" target="_blank" rel="noopener"><strong>داود مرزآرا</strong></a>، به‌تازگی حاصل کارهای اخیرش را در دو کتاب به‌چاپ رسانده است. کتاب اول مجموعه‌ای از کاریکلماتورها و مینیمال‌‌ها و کتاب دوم مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه اوست، که شامل ۱۴ داستان است از جمله داستان کوتاه «پرش اسب‌ها» که مجموعه داستان نیز عنوانش را از آن گرفته است.</span></p>
<figure id="attachment_8410" aria-describedby="caption-attachment-8410" style="width: 319px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-8410 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1.jpg?resize=319%2C500" alt="مجموعهٔ «کاریکلماتور و مینیمال» داود مرزآرا" width="319" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1.jpg?w=319&amp;ssl=1 319w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1.jpg?resize=191%2C300&amp;ssl=1 191w" sizes="auto, (max-width: 319px) 100vw, 319px" /><figcaption id="caption-attachment-8410" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">مجموعهٔ «کاریکلماتور و مینیمال»</span></figcaption></figure>
<figure id="attachment_8411" aria-describedby="caption-attachment-8411" style="width: 332px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-8411" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=332%2C500" alt="پرش اسب‌ها - مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه داود مرزآرا" width="332" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?w=332&amp;ssl=1 332w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="auto, (max-width: 332px) 100vw, 332px" /><figcaption id="caption-attachment-8411" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">پرش اسب‌ها &#8211; مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه داود مرزآرا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> بیش از نیمی از داستان‌های این مجموعه در کانادا و گاه مشخصاً در ونکوور می‌گذرد و طبیعتاً فضا برای فارسی‌زبانان اینجا آشناست؛ خصوصاً با قلم شیرین و روان مرزآرا. ماجراهای چند داستان هم در ایران می‌گذرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">من یک بچهٔ سرِراهی‌ام. هنوز پدر و مادر واقعی‌ام را ندیده‌ام. حدود بیست سال پیش وارطان مرا پشت در همین خانه‌ای که الان دارم توش زندگی می‌کنم، پیدا کرد. زویا و خواهرش مرا بزرگ کردند. وارطان تا زنده بود، مثل پدر مراقبم بود. من به اندازهٔ کافی خوش‌شانس بودم. اسمم خداداد است. این اسم را زویا روی من گذاشته. او می‌گوید، بچه‌های مثل من، زیادند. فکر می‌کنم همهٔ بچه‌های سرِراهی که زنده مانده‌اند، باید اسمشان خداداد باشد. مرگ و زندگی ما بچه‌ها، میان پتویی‌ است که تویش پیچیده می‌شویم. بعدها که به مدرسه رفتم، زویا برایم تعریف می‌کرد، «وقتی که ترگل را دزدیدند، محله به‌هم ریخت. بچه‌دزدی رواج داشت. ترگل گم شده بود. هر شایعه‌ای، هر حدس و گمانی که از دهان یک نفر بیرون می‌آمد و به گوش می‌رسید، دیگر، آن حرف نه شایعه بود و نه دروغ. عین حقیقت بود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">داود مرزآرا، سی‌ و دو سال است که در ونکور زندگی می‌کند. وی داستان کوتاه، مینیمال و کاریکلماتور می‌نویسد. از او تا به‌حال دو مجموعه داستان کوتاه به نام‌های «انگار همین دیروز بود»، «از شما چه پنهان» و ترجمهٔ «زندگی من یک جوک است و داستان‌های دیگر» اثر شیلا هتی[</span><span style="font-weight: 400;">۱]</span><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ کانادایی، منتشر شده است. کتاب «زندگی من یک جوک است و داستان‌های دیگر» پیش از این <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/05/31/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ac%d9%88%da%a9/" target="_blank" rel="noopener"><strong>در نشریهٔ رسانهٔ همیاری معرفی شده است</strong></a> و همچنین پیش از انتشار این کتاب، در شمارهٔ ۲ رسانهٔ همیاری، <a href="http://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><strong>گزارش مفصلی داشتیم</strong> </a>از یکی از کارگاه‌های داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی که با حضور داود مرزآرا به معرفی شیلا هتی اختصاص داده شده بود. از دیگر کارهای داود مرزآرا ترجمۀ <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/08/17/%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-%da%a9%d9%86%d8%af%d9%88%da%a9%d8%a7%d9%88/" target="_blank" rel="noopener"><strong>رمان «لالائی»</strong></a>[</span><span style="font-weight: 400;">۲]</span><span style="font-weight: 400;"> اثر بی‌نظیر کیم توئی[</span><span style="font-weight: 400;">۳]</span><span style="font-weight: 400;">، نویسندۀ صاحب‌نام کانادایی است؛ کار مشترکی که به اتفاق مترجم توانا هایده هاشمی سال گذشته منتشر شد و در اختیار فارسی‌زبانان قرار گرفت. <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2017/10/26/6757/" target="_blank" rel="noopener">گزارش مبسوطی از رونمایی این کتاب نیز در شمارهٔ ۴۰ رسانهٔ همیاری منتشر شد</a>.</strong></span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-8412" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/davood-marzara2.jpg?resize=357%2C500" alt="داود مرزآرا" width="357" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/davood-marzara2.jpg?w=357&amp;ssl=1 357w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/05/davood-marzara2.jpg?resize=214%2C300&amp;ssl=1 214w" sizes="auto, (max-width: 357px) 100vw, 357px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">داود مرزآرا با هفته‌نامۀ شهروند ونکوور همکاری دارد و برای نشریات فرهنگ بی‌سی و رسانهٔ همیاری قلم می‌زند. آثارش در سایت‌های مختلف از جمله کانون فرهنگی چوک، جنگ زمان، مجلۀ ادبی پیاده‌رو و اخبار روز به‌چاپ رسیده است. با آرزوی موفقیت‌های بیشتر برای همشهری‌ نویسندهٔ‌مان و امید به تداوم چاپ و نشر نوشته‌ها و ترجمه‌های ایشان، از علاقه‌مندان دعوت می‌شود برای تهیهٔ مجموعه داستان تازه‌منتشرهٔ «پرش اسب‌ها» و همچنین دیگر آثار این نویسنده به لینک زیر مراجعه نمایند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://tinyurl.com/y7mzlcyz"><span style="font-weight: 400;">https://tinyurl.com/y7mzlcyz</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">با توجه به اینکه مجموعهٔ «کاریکلماتور و مینیمال» در آمازون موجود نیست، علاقه‌مندان می‌توانند از طریق آدرس ایمیل </span><a href="mailto:dmarzara@gmail.com"><span style="font-weight: 400;">dmarzara@gmail.com</span></a><span style="font-weight: 400;"> با این نویسنده تماس حاصل نمایند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">_________________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">1- Sheila Heti</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">2- RU</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">3- Kim Thúy</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/05/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%af%d9%88-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%b2%d8%a2%d8%b1%d8%a7/">معرفی دو کتاب جدید از داود مرزآرا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/05/13/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d8%af%d9%88-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%b2%d8%a2%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">8409</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۹)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/03/18/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/03/18/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Mar 2018 01:46:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=8030</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- ما انسان‌ها دوستانمان را سخت‌تر از دشمنانمان می‌بخشیم. ۲- تکه‌ای از ابر آسمان در حوض خانه‌مان غرق شده است. ۳- صندلی‌ها دورِ نبودن‌ات نشسته‌اند، و ثانیه‌ها در انتظارت یک‌ریز در ساعت گم می‌شوند. ۴- تنها چای و بادام نیستند که تلخ و شیرین‌اند، خواب‌ها هم می‌توانند تلخ و شیرین باشند. ۵- با جابه‌جا شدن زمین روی شاخ‌های گاو، سال تحویل می‌شود. ۶- از پشت سر، دور شدنش را بر سطح آسفالت...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/18/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-3/">کاریکلماتور (۱۹)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- ما انسان‌ها دوستانمان را سخت‌تر از دشمنانمان می‌بخشیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- تکه‌ای از ابر آسمان در حوض خانه‌مان غرق شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- صندلی‌ها دورِ نبودن‌ات نشسته‌اند، و ثانیه‌ها در انتظارت یک‌ریز در ساعت گم می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- تنها چای و بادام نیستند که تلخ و شیرین‌اند، خواب‌ها هم می‌توانند تلخ و شیرین باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- با جابه‌جا شدن زمین روی شاخ‌های گاو، سال تحویل می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- از پشت سر، دور شدنش را بر سطح آسفالت کوک می‌زنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- درد مردم مثل زخم اگر درمان نشود، به عفونت تبدیل می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- چشمانم ریسمانی است که مرا به آسمان می‌دوزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- پرده‌پوشی را از پرده یاد گرفته بود و برملا کردن را از شیپور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- گردبادِ ازخودراضی هر چیزی را که سر راهش قرار گرفت، لوله کرد و به هوا برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- باد به پشت هر کسی خورد، تنبل و تن‌پرور شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- دولتی خوب‌ است که قابل برچیدن باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- سایه مثل پرده عمل می‌کند، می‌توان در سایه پنهان شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- اگر اندوه و دلتنگی بخواهد به شعر تبدیل شود، به یک کاتالیزور نیاز دارد که اسمش انسان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- ترسِ از تنهائی چه بلائی است؛ انسان را مجبور به ازدواج و بدتر از آن مجبور به بچه‌دار شدن می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- نگاهش طوری بود که انگار داشت شعر می‌گفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- وقتی صندلی را از زیر پایش کشیدند، او ایستاد و به حرفش ادامه داد. چون می‌خواست روی حرفش بایستد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- وقتی کتاب را ورق می‌زد، انگار داشت نبش قبر می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- برج‌ها که سرکشیدند و بالا رفتند، درخت‌ها از فرط غصه قدشان کوتاه شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- برگ‌ها به سازِ باد می‌رقصند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- شاخه‌گل معشوقش را به رودخانه انداخت و هستی‌اش را آب برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- درختان سرسبز در حاشیهٔ جاده ایستادند تا ما از آن‌ها سان ببینیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- برای آنکه با خودش آشتی کند، به سراغ آینه رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- گوش‌هایش پر از نشنیدن شده است و چشمانش پر از ندیدن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵- برای کسانی که به امور مملکتی شک دارند، واجب شد تا هرروز دو رکعت نماز شک به‌جا آورند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/18/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-3/">کاریکلماتور (۱۹)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/03/18/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">8030</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۸)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/03/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/03/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 06 Mar 2018 14:51:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7917</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- ماهی‌ها که لب می‌زدند، معلوم نبود برای هم بوسه می‌فرستادند یا حضور گربه را به هم اطلاع می‌دادند.   ۲- به‌قدری حوصله‌اش سر رفته بود که می‌خواست خودش را بریزد دور. ۳- وقتی موها را از روی پیشانی‌اش پس زدم، فهمید که دارم به او فکر می‌کنم. ۴- گرسنگان می‌گفتند سخنرانی کارشناس تغذیه «فوق‌العاده محشر» بود. ۵- دلم برای آن پروانه‌ای سوخت که وقتی گرد چراغ بالکن چرخ می‌خورد، برق خانه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2/">کاریکلماتور (۱۸)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- ماهی‌ها که لب می‌زدند، معلوم نبود برای هم بوسه می‌فرستادند یا حضور گربه را به هم اطلاع می‌دادند.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- به‌قدری حوصله‌اش سر رفته بود که می‌خواست خودش را بریزد دور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- وقتی موها را از روی پیشانی‌اش پس زدم، فهمید که دارم به او فکر می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- گرسنگان می‌گفتند سخنرانی کارشناس تغذیه «فوق‌العاده محشر» بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- دلم برای آن پروانه‌ای سوخت که وقتی گرد چراغ بالکن چرخ می‌خورد، برق خانه رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- وقتی با هم بودیم سه تا بودیم، من بودم و او بود و بوسه. وقتی بی‌هم شدیم، چهار تا شدیم، او با تنهائی و من با رنج.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- یخ را پرت کردم توی لیوان و جانش را گرفتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- تمام کسانی که از قطار پیاده شدند مسافر بودند، جز یک نفر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- با دستانش خستگیِ لباس‌هایم را درآورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- خنده‌هایش جدی بودن زندگی را برایم کم کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- خفاش و پروانه با هم کاری ندارند. یکی در تاریکی زندگی می‌کند، دیگری در روشنائی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- قطرۀ باران می‌داند که در نهایت، تشنگی را به زانو درمی‌آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- ماشین که رفت، جاده هم از فرط غصه باریک شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- ریشم، خود را با اشتیاق زیر تیغ سلمانی گذاشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- تا به جان عشق قسم نخورد، قسم‌هایش را باور نکردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- هیچ‌کس به اندازۀ فقر اهل سفر نیست. جهان‌وطنی‌تر از او سراغ ندارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- همه‌جور زبان داریم، از زبان گاو بگیرید تا زبان سیاست، از زبان زرگری بگیرید تا زبان سخنگوی قوۀ قضائیه که به شکل سوت بلبلی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- هواشناسی اعلام کرد که هوای زندان‌ها بوی خودکشی گرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- هوا شناسی اعلام کرد که زنبیل‌های درآمد خانوارها به‌جای پول، پر از باد هوا شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- هواشناسی اعلام کرد که کشورهای پیشرفته، هوای هم را بیشتر دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- در این هفته‌های آخر زمستان، «ننه سرما» سوار بر باد، به شوقِ آمدنِ بهار و دیدن عمو نوروز سفرش را آغاز کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- ماهی، این قدیمی‌ترین شناگر دریای وجود، عاشق غرق شدن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- سیب که از درخت زندگی کنده شد، آدم را نفرین کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- برای صبحانه، سماق را به صبحانه‌ام اضافه می‌کنم، چون به رنگ طلوع خورشید است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵- خیلی دلم می‌خواست بدانم که چه‌قدر زیبائی ماه برای آرمسترانگ مطرح بود.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2/">کاریکلماتور (۱۸)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/03/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7917</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۷)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/02/18/7780/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/02/18/7780/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Feb 2018 23:23:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7780</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- ثمرۀ مذاکرات ثمربخش اسرائیل و فلسطین، کشتار مردم است. ۲- در قدیم هر کس که اسبش زودتر از دیگر اسب‌ها شیهه می‌کشید، پادشاه می‌شد. ۳- بدبختی مثل گربهٔ سیاهی است که اگر از یک در بیرونش کنی، از در دیگر وارد می‌شود. ۴- آقای ایکس آگهی داد که مایل است با خواهران شکست‌خورده درعشق مکاتبه کند. ۵- پرنده‌ها، پروازشان را بر باد می‌دهند. ۶- امروز، تصادفاً هیچ‌کس هیچ‌کس را نکشت، تصادفاً...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/18/7780/">کاریکلماتور (۱۷)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- ثمرۀ مذاکرات ثمربخش اسرائیل و فلسطین، کشتار مردم است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- در قدیم هر کس که اسبش زودتر از دیگر اسب‌ها شیهه می‌کشید، پادشاه می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- بدبختی مثل گربهٔ سیاهی است که اگر از یک در بیرونش کنی، از در دیگر وارد می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- آقای ایکس آگهی داد که مایل است با خواهران شکست‌خورده درعشق مکاتبه کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- پرنده‌ها، پروازشان را بر باد می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- امروز، تصادفاً هیچ‌کس هیچ‌کس را نکشت، تصادفاً هیچ تصادفی رخ نداد، تصادفاً طلبم را دریافت کردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- خورشید چسبیده به طاق آسمان، دنبال جا‌های تاریک می‌گشت تا در آن‌ها نفوذ کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- در هوای ابری، سر و کلهٔ سایه پیدا نمی‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- ماهی می‌داند که گربه برای آب‌تنی کنار حوض نمی‌آید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- سیگاری که مرد روشن کرد، میان انگشتان لرزانش در حال دلسوزی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- پنجرۀ اطاق خواب مردی که دیر کرده بود، چشم از کوچه برنمی‌داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- زن که از خواب بیدار شد، رختخواب تازه شروع به استراحت کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- زن آشپزی می‌کرد، سفره پایش را دراز کرده بود و بشقاب خجالت‌زده انتظار می‌کشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- عروسک از لالایی گفتن برای کودکی که در کنارش به خواب رفته بود، دست کشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- تا زمانی که پیرمرد در پارک قدم می‌زد، برگ‌های پاییزی دست از ریختن کشیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- اگر کسی به او سنگ می‌زد، دیگر اذیت نمی‌شد، چون سرش را توی لاک خودش کرده بود؛ مثل یک لاک‌پشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- در دوردست، خورشید در حال غروب کردن بود و در گردی سرخش بال‌های پرنده‌ای می‌سوخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- وقتی شب سنگین شد، پرنده‌ای در حنجرهٔ آوازه‌خوان شهر چرخید و در کوچه‌باغ‌ها، کوچه‌باغی خواند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- جوان بودم و تنها، او جوانی‌ام را گرفت و تنهایی‌اش را به من داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- گربۀ کنار حوض خیال می‌کرد ماهی‌ها برایش بوسه می‌فرستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- پایان داستان همهٔ ما آدم‌ها، شکلِ هم است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- به همان اندازه‌ای که ماهی بی‌تابِ آب است، «حضرت آقا» بی‌تابِ قدرت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- با سایهٔ دست، پرنده‌ای ساخت و آن را از در بستۀ سلولش پرواز داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- زیر پرتو مهتاب، دسته دسته پرستوها، بی‌گذرنامه از مرز گذر کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-family: irseri;">۲۵- وقتی مجسمه را انداختند روی گاری و بردند، گل‌های میدان گریستند.</span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/18/7780/">کاریکلماتور (۱۷)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/02/18/7780/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7780</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۶)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/02/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-16/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/02/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-16/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 06 Feb 2018 16:41:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7644</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- خیلی‌ها می‌خواهند از دست فقر فرار کنند، اما او پایشان را زنجیر کرده است. ۲- آدم فاسدی می‌گفت که به فاسد شدن جسدش بعد از مرگ فکر می‌کند. ۳- عاشق پروانه‌ای هستم که تا کاملاً آمادۀ پرواز نشده، از پیله‌اش بیرون نمی‌آید.   ۴- در خواب، پرهای بالشم مرا در هوا پرواز دادند. ۵- سلمانی‌ها کسب و کارشان را مدیون موهای من و شما هستند. ۶- پدرش گفت: «روش خیلی زیاده»،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-16/">کاریکلماتور (۱۶)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- خیلی‌ها می‌خواهند از دست فقر فرار کنند، اما او پایشان را زنجیر کرده است.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- آدم فاسدی می‌گفت که به فاسد شدن جسدش بعد از مرگ فکر می‌کند. </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- عاشق پروانه‌ای هستم که تا کاملاً آمادۀ پرواز نشده، از پیله‌اش بیرون نمی‌آید.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- در خواب، پرهای بالشم مرا در هوا پرواز دادند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- سلمانی‌ها کسب و کارشان را مدیون موهای من و شما هستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- پدرش گفت: «روش خیلی زیاده»، گفتم: «روشو کم می‌کنم» و رفتم لحاف را از روش پس زدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- دیدن بارش برف زیباست، به‌شرطی که مجبور نباشی از خانه خارج شوی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- عشق مثل باد کویری است، وقتی می‌آید چشم‌ها را کور می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- دیدن یورش گوسفندان تشنه به آب چشمه، عطش چوپان را برای رسیدن به دختر کدخدا بیشتر کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- هر کس حق دارد هر وقت لازم بداند به‌طرز آبرومندانه‌ای از این جهان خداحافظی کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- صورتش بوی دماغ‌سوختگی نمی‌داد، اما چشمانش خیس بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- راوی، مهم‌ترین آدم داستان است، چون روایت داستان با صدای او شکل می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- وقتی تنفر به بخشش تبدیل شد، اولین معالجهٔ انسان تحقق یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- «مینیمال» را به مغز کاهو تشبیه می‌کنند، چون زواید داستان را دور می‌ریزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- زنی می‌گفت، هیچ‌وقت نشده است که همسرم مرا مثل گیتارش در بغل بگیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- در داستان‌های هزار و یک شب، ما شاهد بهترین «تعلیق»ها هستیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- سگی را دوست دارم که با خاطری آسوده می‌دود، نه غم جا دارد، نه غم نان، تازه، رفتن و ایستادن را هم او تعیین می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- تنور برای یک لقمه نان همیشه دهانش باز است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- کار خواب این است که پلک‌ها را تنبل کند و مژه‌ها را به هم بچسباند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- می‌شد کینهٔ پنهان‌شده‌اش را در پشت لب‌های چفت‌شده‌اش، دید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- زن، کمر راست کرد و دستش را بالای ابروها گرفت تا ببیند خوشه‌های گندم چه‌طور جلویش کمر خم می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- آدم‌ها برای این زندگی را دوست دارند که می‌توانند زنده بودن را تجربه کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- آدم‌ها برای این از مرگ بیزارند که نمی‌توانند مرده بودن را تجربه کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- بهار، در مسابقۀ نقاشی با پائیز و تابستان و زمستان، از رنگ‌های بیشتری استفاده می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵- حاصل جمع ضربان قلبم، طول عمرم را نشان می‌دهد. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/02/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-16/">کاریکلماتور (۱۶)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/02/06/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-16/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7644</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۵)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/01/21/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b5/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/01/21/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b5/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jan 2018 22:22:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7524</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- نان گران شده است، دیگر مردم نانی پیدا نمی‌کنند که به نرخ روز بخورند. ۲- در مهاجرت، هویت آدم‌ها بزرگ‌ترین آسیب را می‌بیند. ۳- زمین، سیاره‌ای‌ست که سیل و طوفان و زلزله هر از گاه رشته‌هایش را پنبه می‌کند. ۴- رژهٔ مورچه‌ها بود که اولین مانور نظامی‌ جهان را شکل داد. ۵- به‌قدری به زیبایی‌ها توجه داشت که انگار پیر نمی‌شد. ۶- کنار گذاشتن او از میان دوستان، مثل حذف کردن...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/21/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b5/">کاریکلماتور (۱۵)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- نان گران شده است، دیگر مردم نانی پیدا نمی‌کنند که به نرخ روز بخورند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- در مهاجرت، هویت آدم‌ها بزرگ‌ترین آسیب را می‌بیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- زمین، سیاره‌ای‌ست که سیل و طوفان و زلزله هر از گاه رشته‌هایش را پنبه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- رژهٔ مورچه‌ها بود که اولین مانور نظامی‌ جهان را شکل داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- به‌قدری به زیبایی‌ها توجه داشت که انگار پیر نمی‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- کنار گذاشتن او از میان دوستان، مثل حذف کردن ماست و خیار از ودکا بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- آدم‌ها به جایی رسیده‌اند که زنده کردن مرده‌ها برایشان هیچ خاصیتی ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- دردهای بشر به اندازهٔ خودِ جهان قدمت دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- از چیزهایی که داشت غافل می‌ماند، فقط دنبال چیزهایی بود که نداشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- سرباز، در پس سنگر  با مرگ وعدۀ دیدار داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- آن که مثل کوه می‌ایستد، مثل لاله می‌خندد، مثل چرخ می‌چرخد، مثل ابر گریه می‌کند، کسی نیست جز من و تو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- رها شدن فکر و ذوق در فضا‌های مجازی، آدم‌ها را از سیل خرافات و حماقت و زد و بند‌ها نجات می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- غذای مورد علاقهٔ مارهای نشسته بر دوش ضحاک، «خوراک مغز» بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- اسکندر تخت جمشید را آتش زد، اما ما هم در این دوهزار و اندی سال برای دوباره ساختن‌اش کاری نکردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- همهٔ آدم‌ها دنبالِ سوار شدن بر خرِ مُرادند، اما اکثر اوقات آن را پیدا نمی‌کنند.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- آب بیچاره چه کند که پاک و تمیز از چشمه درمی‌آید، اما به گند و کثافت اطرافش آغشته می‌شود؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- آدم‌ها قبل از تولد در چشمۀ آب حیات غوطه می‌خورند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- گاهی که سکوت‌ها دورِ هم جمع می‌شوند، ناگهان به فریاد تبدیل می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- آئینه که از دستش افتاد و شکست، تصویرش روی زمین پخش شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- با کلید سُلِ پرنده‌فروش که همراهم بود، در خانه را باز کردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- در ایمیلی که از جانب او رسید، آرزوهای بربادرفته‌ام را پیدا کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- جراحی که مادربزرگ را عمل کرد، در خروجی زندگیِ او را بخیه زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- ستاره‌ها برای دیده شدن به سرزمین آرام ماه پناهنده می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- کله‌گنده‌ها سرشان کلاه نمی‌رود، چون هر کلاهی برایشان تنگ است.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵- ساعت‌ساز ماهر توانست دوباره قلب پرنده را به کار بیاندازد تا سر ساعت نغمه‌سرایی کند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/21/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b5/">کاریکلماتور (۱۵)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/01/21/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b5/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7524</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۴)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/01/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/01/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jan 2018 19:56:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7427</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- هر سال پاروبه‌دوش‌ها جار می‌زنند «برف پارو می‌کنیم» تا بهار را از خواب زمستانی بیدار کنند. ۲- هیچ‌کس از زندگی جان سالم به در نمی‌برد. ۳- چون می‌ترسید رؤیا‌هایش واقعیت پیدا نکنند، ترجیح داد همچنان توی آن‌ها باقی بماند. ۴- می‌خواهد به‌خاطر«پروانه» هم که شده، شمع دلش همیشه روشن باشد. ۵- وقتی داشتم از او دور می‌شدم، ابر بالای سرم هم سایه‌اش را از سرم کم کرد. ۶- وقتی پیری می‌آید،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b4/">کاریکلماتور (۱۴)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- هر سال پاروبه‌دوش‌ها جار می‌زنند «برف پارو می‌کنیم» تا بهار را از خواب زمستانی بیدار کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- هیچ‌کس از زندگی جان سالم به در نمی‌برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- چون می‌ترسید رؤیا‌هایش واقعیت پیدا نکنند، ترجیح داد همچنان توی آن‌ها باقی بماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- می‌خواهد به‌خاطر«پروانه» هم که شده، شمع دلش همیشه روشن باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- وقتی داشتم از او دور می‌شدم، ابر بالای سرم هم سایه‌اش را از سرم کم کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- وقتی پیری می‌آید، آدم دیگر نگران آینده نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- آدم جالبی بود، همیشه نیاز آدم‌ها را زودتر از خودشان تشخیص می‌داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- برای ساکنان کرهٔ زمین، انفجار جمعیت از انفجار اتمی‌ هم خطرناک‌تراست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- اولین بار که کامی‌ کوچولو به دریا رفت، ماهی‌ها یک گوش‌ماهی سفید به او هدیه دادند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- کامی‌ کوچولو به دوستش گفت: «بیا وقتی بزرگ شدیم، عروسی کنیم و مغازۀ اسباب‌بازی‌فروشی باز کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- خواب بهترین و شیرین‌ترین نعمت و تنها چارۀ بلاتکلیفی آدم‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- وقتی آفتاب در هوای مه‌آلود از راه می‌رسد، معلوم نیست مِه کجا پنهان می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- دوستم دنبال خرید یک چتول شکلاتی بود که وسطش مشروب دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- چون به حافظه اعتماد نداشت، می‌خواست کامپیوتری بخرد که حافظه نداشته باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- مادربزرگ، شب‌ها از جن و پری می‌گفت تا نوه‌اش بخوابد، اما او مرتب از خواب می‌پرید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- دنبال پدر و مادری پدرمادردار می‌گشت تا فرزندش را به آن‌ها بسپارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- از ترس اینکه آدم برفی سرما بخورد، شال گردنش را دور گردن او انداخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- جوانه‌ها دهانشان را باز می‌کنند تا بهار را صدا کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹- ماهی سیاه کوچولوی صمد دلش برای دریا تنگ شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- جراحی که مادربزرگ را عمل کرد، صورتش را پوشانده بود تا او را نشناسیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- چنان به آینه زُل زد، که نگاهش در آن باقی ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- خوش به حال شاه‌پرک‌های کانادا که هر سال از ترس زمستان به مکزیک پرواز می‌کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- واسطه هم واسطه‌های لاس‌وگاس، که برنده‌ها و بازنده‌ها را به بازی می‌گیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- بالاخره «مشیت الهی» بر این قرار گرفت که دیگر امام زمان ظهور نکند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۵- هیچ آفتابی را سراغ ندارم تا گرمی‌بخش سردیِ رابطۀ انسان‌ها باشد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b4/">کاریکلماتور (۱۴)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/01/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7427</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور (۱۳)</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/28/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/28/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Dec 2017 16:40:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7370</guid>

					<description><![CDATA[<p>داود مرزآرا – ونکوور ۱- درخیال، محبوبش را در دریا به آغوش گرفت و رقصید، اما آب از آب تکان نخورد. ۲- خاطره‌اش چنان طوفانی بر پا کرد که زمان، رویش را به عقب برگرداند. ۳- زمان با او خوب تا نکرد، او هم افسار اسارتش را پاره کرد. ۴- زمان، مثل خودمان  ذره ذره قد می‌کشد. ۵- خبرنگاری که دنبال اخبار تازه بود، از طریق خبرهای کهنه تعقیب می‌شد. ۶- قطاری که به سفر می‌رفت،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/28/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b3/">کاریکلماتور (۱۳)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7/">داود مرزآرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- درخیال، محبوبش را در دریا به آغوش گرفت و رقصید، اما آب از آب تکان نخورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- خاطره‌اش چنان طوفانی بر پا کرد که زمان، رویش را به عقب برگرداند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- زمان با او خوب تا نکرد، او هم افسار اسارتش را پاره کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۴- زمان، مثل خودمان  ذره ذره قد می‌کشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۵- خبرنگاری که دنبال اخبار تازه بود، از طریق خبرهای کهنه تعقیب می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۶- قطاری که به سفر می‌رفت، سوت‌زنان ازهم‌قطاری‌هایش که در ایستگاه ایستاده بودند، خداحافظی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۷- خیابان پُردرخت برای دیدن خورشید دلش تنگ می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۸- در شهرهای آمریکا، قطار تفنگ‌ها به تماشای قطار جنازه‌های کنارِهم خوابیده‌، ایستاده است.     </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۹- خورشید روزها به چراغ‌ها مرخصی می‌دهد تا استراحت کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۰- آسمان، از شوق دیدن رنگین‌کمان تا صبح گریه کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۱- ناشنواست، اما با قلبش صدای پای محبوبش را می‌شنود.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۲- وقتی به کانادا آمد، اسمش را عوض کرد؛ حالا با خودش احساس غریبگی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۳- یادگیری اسامی‌ مهاجران به کار کانادایی‌ها اضافه شده است و علاقه‌شان هم به غذاهای خارجی بیشتر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۴- انگلیسی‌ها هیچ‌وقت از سرسختیِ «مصدق» و «گاندی» تقدیر نکردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۵- بالاخره شایستگی آن را پیدا کرد که اسمش روی سنگ مرمر حک شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۶- ای‌کاش اختلافات سیاسی، مثل بستنی، در دهان سیاست‌مداران آب می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۷- برای آنکه دوستش را مهمان کند، او را اول به Costco می‌برد تا با خوردن نمونه‌های مجانی سیر شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۸- آدم‌های بیکار اگر صاحب چیزی هم نباشند، مالک «زمان» که هستند.  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱۹-  آن‌قدر پولدار بود، که هر حرف مفتی را هم می‌خرید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۰- تعارف کردن به‌خاطر این‌ست که نشان دهیم با هم خوب هستیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۱- آدمی‌ را می‌شناسم که رشتۀ مهربانی و سخاوتش به‌قدری بلند است که ابتدا و انتها ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۲- قبرش را در بالای تپه‌ای خرید که همیشه به اقیانوس دید داشته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۳- نوه‌ام تخم‌مرغی را دوست دارد که داخلش اسباب‌بازی پیدا کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲۴- هیچ آتشی بدون دود نیست، به‌جز آتش جگر. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-family: irseri;">۲۵- وقتی بابانوئل به خانه‌ها می‌رود، دزدگیر هیچ خانه‌ای آژیر نمی‌کشد.</span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/28/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b3/">کاریکلماتور (۱۳)</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/28/%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%db%b1%db%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7370</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-09 14:02:19 by W3 Total Cache
-->