<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داستان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داستان/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 Sep 2023 03:20:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داستان بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داستان/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 Sep 2023 03:20:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره ارشد ریاحی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره ارشدریاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محمد راغب]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس، خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریمس خورش قیمه بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد راغب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21332</guid>

					<description><![CDATA[<p>در دومین نشست انجمن فرهنگی پرسش با همراهی نشر رها  ترانه وحدانی &#8211; ونکوور روز شنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۳، جلسهٔ نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از کتاب تازه‌انتشاریافتهٔ «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، از سوی انجمن فرهنگی پرسش و با همراهی نشر رها (ناشر کتاب یادشده) در پلتفرم گوگل میت برگزار شد. (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب اینجا کلیک کنید) در این جلسه که بیش از ۶۰ نفر از علاقه‌مندان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/">گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>در دومین نشست انجمن فرهنگی پرسش با همراهی نشر رها</b><b> </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز شنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۳، جلسهٔ نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از کتاب تازه‌انتشاریافتهٔ «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، از سوی انجمن فرهنگی پرسش و با همراهی <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر رها</a> (ناشر کتاب یادشده) در پلتفرم گوگل میت برگزار شد. (برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب <a href="https://rahaa.pub/?page_id=1193" target="_blank" rel="noopener"><strong>اینجا</strong></a> کلیک کنید)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این جلسه که بیش از ۶۰ نفر از علاقه‌مندان از سراسر دنیا در آن شرکت کردند و گردانندگی آن را فریبا فرجام، از مدیران کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، بر عهده داشت، بهاره ارشدریاحی و دکتر محمد راغب، منتقدان ادبی از ایران، و نیز دکتر فرزان سجودی، از مؤسسان انجمن ادبی پرسش ساکن ونکوور، داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» را مورد نقد و بررسی قرار دادند. همچنین نوشا وحیدی، نویسندهٔ داستان، قسمت‌هایی از این داستان را خواند. پس از صحبت‌های بهاره ارشدریاحی، دکتر محمد راغب، و دکتر فرزان سجودی دربارهٔ این داستان، شرکت‌کنندگان در این جلسه سؤالات خود را مطرح کردند که از سوی منتقدان و نیز </span><span style="font-weight: 400;">نویسندهٔ داستان پاسخ داده شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با توجه به محدودیت فضا، در این گزارش تنها به بخش‌هایی از سخنان و نظرات منتقدان می‌پردازیم و از علاقه‌مندان دعوت می‌کنیم تا برای تماشای کل این جلسه و شنیدن نقد و نظرات و نیز پرسش و پاسخ‌ها، به ویدئوی این جلسه از طریق لینک زیر مراجعه کنند:</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><a href="https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828">https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جلسه، ابتدا فریبا فرجام دکتر محمد راغب را چنین معرفی کرد: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر محمد راغب روایت‌شناس و منتقد ادبیات داستانی معاصر است با تخصص در نقد ادبی و مطالعهٔ متون کهن فارسی. ایشان دکترای ادبیات فارسی با تخصص در روایت‌شناسی دارد و استادیار دانشگاه شهید بهشتی در گروه ادبیات فارسی است. از کتاب‌های تألیفی ایشان می‌توان «مدخل داستان معاصر فارسی» و «روایت‌شناسی تاریخ‌نگارانهٔ تاریخ بیهقی» و بسیاری آثار تألیفی دیگر را نام برد. از ترجمه‌های ایشان می‌توان «درآمدی بر تحلیل ساختاری روایت‌ها و کُشتی با فرشته» اثر رولان بارت و همچنین «روایت‌شناسی: مبانی نظریهٔ روایت» اثر مانفرد یان و بسیاری آثار دیگر را نام برد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا فرجام سپس از دکتر محمد راغب دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. او در بخشی از سخنان خود گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از جاذبه‌های این داستان برای ما که در ایران آن را می‌خوانیم، این است که فضای خیلی راحتی دارد؛ آدم‌ها خیلی راحت به هم فحش می‌دهند، حرف‌هایی می‌زنند که شاید مثلاً امکان چاپ در ایران نداشته باشد. البته در ایران هم نویسنده‌های ما هم راه‌هایی دارند و برای فرار از سانسور می‌توانند کارهایی انجام بدهند تا از این تله دربیایند. این‌ها برای من جذاب بود و موضوعش هم موضوعی بود که خیلی شاید اخلاقی نباشد… چشم‌انداز احمقانه‌ای وجود داشته که همیشه ادبیات قرار است به ما درس اخلاق بدهد و نصیحت بکند که به‌گمانم در دنیای امروز ما این خیلی بی‌معنی است که ادبیات بخواهد به ما درس اخلاق بدهد. به‌خاطر همین موضوعی که داستان به آن می‌پردازد، بالذات جذاب است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر بخواهم در مورد ساختارهای روایی‌اش خیلی مختصر حرف بزنم، خب داستان زمان خیلی پیچیده‌ای ندارد؛ شاید در چند هفته می‌گذرد با یک سری گذشته‌نگر که گاهی این گذشته‌نگرها درونی و کوچک‌اند و گاهی گذشته‌نگرها بزرگ‌ترند و به گذشتهٔ شخصیت‌ها می‌روند. هر کدام از شخصیت‌ها به گذشتهٔ خودشان برمی‌گردند و خیلی سریع و اندک به‌شکل چکیده در مورد گذشته‌شان صحبت می‌کنند&#8230; از همان ابتدا که داستان را شروع می‌کنیم، می‌بینیم که در صحنهٔ اول راوی در کنار معشوق یا همان ماکان در لندن است و داستان به‌سرعت به جلو می‌رود و دو صفحه جلوتر اصل داستان به ما گفته می‌شود و بعد از آن ما بازسازی فضای داستان را داریم که بفهمیم داستان در گذشته چه بوده و حالا به کجا خواهد رسید؛ مشکلات زن و شوهر چیست، مشکلات فرید در گذشته چه بوده و حالا به کجا می‌رسد. این شکل گذشته‌نگرها هم برای من جالب بود،‌چون به‌نظرم به‌اندازه و به‌موقع چیزهایی را به ما می‌داد که ما نیاز داشتیم. البته من همیشه فکر می‌کنم یکی از جذابیت‌های داستان در میزان انحراف‌هایش باشد و در میزان تجاوزهایش که به‌گمان من این داستان از این تجاوزها کم داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کار دیگری هم که داستان می‌کند، بحث کانونی‌ساز است. کانونی‌سازهایی که دارد مستقیماً مرتبط می‌شود به راوی اصلی ما که خود غزال باشد و ما پیوسته داریم از چشم‌انداز غزال قصه را می‌بینیم و جلو می‌‌رویم. در واقع ما گفتارهایی هم از فرید و از ماکان داریم که بسیار کوتاه‌اند و طبیعتاً کانونی‌ساز ما می‌شود آن شخصیت که ماجرا را برای ما توضیح می‌دهد، ولی جالب است که همان دو باری هم که می‌رویم سراغ کانونی‌ساز شخصیت‌های مرد، آن‌ها به‌شدت جانب‌دارانه حرف می‌زنند، به این مفهوم که انگار کانونی‌ساز یک مرد نیست، بلکه یک زن است. من این را به‌عنوان حُسن یا عیب نمی‌گوم و صرفاً دارم توصیفش می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد بحث تمثیلات هم شاید در نمونه‌ها بشود حرف‌های جالب‌تری ارائه کرد. همان اوایل زن در حال نوشتن داستانی است که در آن داستان قهرمان به‌خاطر تصادف شانه‌اش فلج شده و برای فرار از این درد صرفاً باید پیاده‌روی کند. چهار صفحه بعد می‌بنیم این قهرمان ما خودش دردی در شانه دارد که عاملش همان تکانی است که شوهرش فرید دارد می‌دهد تا بیدارش کند. در واقع می‌خوام بگویم از این شبکه‌ها و تناظرهای استعاری و کنایی که گاهی وقت‌ها فضاهای نمادین هم می‌سازد، در متن زیاد است، یعنی ما می‌توانیم خیلی ساده این نظام تمثیلات را بگذاریم کنار هم و بگوییم آنجا زن تصادف کرده و شانه‌اش درد می‌کرده و اینجا شوهرش عامل آن است یا هر شکل دیگری&#8230; یا از این جالب‌تر همان بحثی است که ما در باغچه داریم؛ ظاهراً باغچه و شمشادها را کسی هرس کرده، حالا من نمی‌دانم چقدر ذهنیت این زن است یا واقعیتی که وجود دارد و البته برای ما چشم زن مهم‌تر است تا واقعیت عینی بیرونی‌اش. شمشادها شبیه یک صحنه گاو نر شاخ‌دارند. چند صفحه بعد می‌بینیم که شوهر را به گاو نر تشبیه می‌کند، در واقع آنچه که از حیاط دیده می‌شود، شوهری است که به‌نظر او شبیه یک گاو نر است. بعد مثلاً می‌بینیم به‌خاطر ترسی که از این گاو نر دارد، نمی‌خواهد حیاط را نگاه کند. بعد یکهو پیامک معشوق می‌آید و توی حیاط آهویی می‌بیند &#8211; به اسم خود قهرمان هم توجه کنید که غزال است &#8211; و باز یک صفحه بعدتر، آهوی خستهٔ رمیده‌ای را در حیاط می‌بیند. این‌ها در کنار همدیگر شبکه‌ای را می‌سازند که فضا را شکل می‌دهند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مثال‌های خیلی ساده‌ای داریم مثلاً ماکان در خانه کرفس درست می‌کند و آن لحظه‌ای که کرفس را می‌خرند ماکان به این فکر نمی‌کند که زن کرفس دوست دارد یا نه&#8230; و زن بعد از پختن کرفس یادش می‌افتد که چون شوهرش کرفس دوست ندارد، سال‌هاست که این خورش را نپخته، در واقع در هر دو موقعیت زن در جایگاه پذیرنده است، شاید تنها کُنش زن در واقع همین سفرش باشد. مقصودمان از کنشگربودن چیز پیچیده‌ای نیست. شاید خیلی از زن‌ها در داستان‌های ما این‌قدر کنشگر نباشند تا مثلاً در ادبیات غرب. من همیشه مثالم مده‌آ است؛ او زنی است که به‌خاطر انتقام از شوهرش دو بچه‌اش را می‌کشد؛ این کنش یکتایی است. اینجا هم البته کنش زن کنش یکتایی است، ولی همچنان این عناصر پیونددهنده را می‌بینیم. حتی فرید و ماکان شباهت‌های عینی فراوانی با هم دارند. عناصری هست که این دو تا شخصیت رو می‌گذارد کنار همدیگر، یعنی این زن از آغوش یکی می‌رود به آغوش دیگری که بازتولید همان شوهرش است، به‌طوری‌که به‌دلیل اعتیادش به سریال پایتخت، حتی وقتی بغل زن نشسته است و زن می‌آید به‌سمتش، اگر چه غزال را می‌بوسد ولی باز چشم از مانیتور برنمی‌دارد یا حتی وقتی می‌رود سر کار، برنامه‌ای برای زن می‌گذارد که برود گردش و تفریح کند و در طول روز هم هی زنگ می‌زند چک می‌کند که زن این کارها را انجام داده یا نه، که زن هم به‌دروغ می‌گوید انجام داده، توی اتوبوس است و… یعنی اینجا هم عملاً آن سیطرهٔ مردسالار بر زن حاکم است ولی با کنشی متفاوت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های دکتر راغب، فریبا فرجام به معرفی نوشا وحیدی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»، پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۰ در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او اولین مجموعه‌داستانش &#8211; هفت ترانهٔ شاد و غمین &#8211; را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا فرجام سپس از نوشا وحیدی دعوت کرد تا بخشی از داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» را بخواند. او بخشی از داستان را به‌انتخاب خودش خواند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روزهای بعد دیگر عادت کرده بودم بچه‌مدرسه‌ای‌ها با انگشت نشانم بدهند و گاهی برایشان شکلک هم درمی‌آوردم؛ آن روز عصر اما، وقتی که داشتیم برای اولین بار می‌رفتیم گشتی بزنیم و برای شام خرید کنیم زیرزیرکی‌خندیدن‌ها و متلک‌گفتن‌هایشان برایم نامنتظر و غریب بود. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; دوست دخترتونه، آقا؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; خواهرتون چه خوشگله، آقا!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; قراره عروسی کنین؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; ریاضی‌شم مث شما خوبه؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; آدیوس، فیلیپ!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; چائو، بروس!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; قربون محبتت، دنیل!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; برو خونه مشقاتو بکن، سامانتا.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; اون خودکارو از دهنت بیرون بیار پرِ میکروبه، سیندی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دخترک ورپریده داشت ادای سیگارکشیدن ما را درمی‌آورد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌دیدمش که بفهمی‌نفهمی‌ عصبی شده و بدش نمی‌آید گوش یکی دوتاشان را بپیچاند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; با من این‌طوری‌ان، غزال. اگه جای من ناظم مدرسه با تو قدم می‌زد، جرئت جیک‌زدنم نداشتن. بس که رو دادم به این وروجکا. عشقای منن اینا، آخه.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">توی یکی از مغازه‌هایی که همه‌چیز درَش پیدا می‌شود، کلی طول می‌کشد تا به «شکور» افغان که ماکان را برادرش خطاب می‌کند حالی کنیم که حوله می‌خواهیم. ماکان نمی‌دانم در این یک‌ساعت در من چه دیده که تصمیم گرفته با حوله‌های شسته‌شده اما مستعمل او خودم را خشک نکنم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; حولَه؟ حولَه دیگر چیست؟ آهان! «جانْ‌پاک» در نظرتان است. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">جانْ‌پاک؟! ماکان همان‌طور که زیرجُلکی می‌خندد دو سه بار از من می‌پرسد چیزی لازم ندارم، و بعد شمع‌هایی با عطرهای مختلف انتخاب می‌کند و در ساک خرید می‌گذارد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">این‌بار نوبت شکور است که نیشش باز شود. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; خیلی هم رُمَنتیک‌طور.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; رُمَنتیک‌طور چیه، شکور جان؟ گلاب به روت، اتاقم بوی گُه می‌ده.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شک دارم شکور منظورش را فهمیده باشد، چون نیشش همچنان باز می‌ماند و می‌گوید: «اَمکانش هست که سوپرمارکَت بغلی گلاب داشتَه باشد.» </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ماکان پول را می‌پردازد و می‌آییم بیرون. وارد سوپرمارکت که می‌شویم، می‌پرسد برای شام چی درست کنیم و هنوز زبانم نچرخیده که بگویم عادت به شام سنگین ندارم و ترجیح می‌دهم سالاد بخورم که یک دستهٔ بزرگ کرفس می‌قاپد و به‌سمت یخچال پر از گوشت تازه می‌رود. من که تسلیم شده‌ام، ماهیچهٔ خوش‌تراشی را انتخاب و با خودم فکر می‌کنم چطور یک لحظه فکر نکرد ممکن است از کرفس متنفر باشم؟ مثل فرید که به‌خاطرش سال‌هاست خورش کرفس نپخته‌ام، با اینکه هلاکشم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سبد خرید را می‌دهد دست من و می‌گوید تا سیگار می‌خرد هر چه لازم دارم بردارم. چند قلم میوه و چیزهایی برای صبحانه برمی‌دارم و می‌روم طرف صندوق. کردیت کارتم را در می‌آورم که دستم را پس می‌زند و اینجا هم با اینکه دستگاه کارت‌خوان دارند، پول نقد می‌پردازد. بیرون مغازه ازش می‌پرسم همیشه پول نقد می‌پردازد. می‌گوید: «آره، همیشه.» و آره، همیشه را جوری می‌گوید که می‌فهمم نباید بپرسم چطور بعد از این‌همه سال زندگی در انگلیس هنوز کارت اعتباری ندارد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">خانه که برمی‌گردیم یادمان می‌افتد مشروب نخریده‌ایم. برای او چندان مهم نیست چون فردا باید برود سر کار، اما من بعد از مدت‌ها در تعطیلاتم و صابون مشروب‌خوردن هرشبه را به دلم مالیده‌ام. بهش می‌گویم تا دوش بگیرد و استراحت کند، می‌پرم چیزی می‌خرم و برمی‌گردم. سریع موافقت می‌کند و باز برایم کروکی می‌کشد. دم در پیشانی‌ام را می‌بوسد و اسکناسی را به‌زور توی مشتم می‌چپاند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">* * * * *</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کرفس‌های نازنین را قطعه‌قطعه می‌کنم، نعنا و جعفری را ریز خرد می‌کنم و با هم تفتشان می‌دهم و لابه‌لایش می‌روم به‌سمت او که دارد با مهارت کاهو و خیار و گوجه‌فرنگی سالاد را خرد می‌کند و گیلاسم را به گیلاسش می‌زنم. یکی دو بار اول توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و دفعه‌های بعد هر بار به‌بهانه‌ای نگاهش را می‌دزدد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">توی آیفونم موزیک گذاشته‌ام. اجراهایی از فردی مرکوری</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> که می‌گوید محشرند و بعضی‌هاشان را هرگز نشنیده و گهگاه روی صفحه نگاهشان می‌کند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">او هم برایم نوکتورن شوپن</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> محبوبش را می‌گذارد و بعد قطعه‌ای از کمانچهٔ هابیل علی‌اُف</span></i><i><span style="font-weight: 400;">؛ و یادم می‌آورد که روزگاری چقدر از نوازندگی‌اش لذت برده‌ام. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌گوید برنج را توی پلوپز بپزیم و برویم تا دم‌کشیدن این و جا‌افتادن آن، توی اتاقش چیزی تماشا کنیم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌نشینیم روی تخت و شروع می‌کنیم به دیدن قسمتی از سریال پایتخت توی لپ‌تاپش. از پانزده سال پیش که از ایران آمده‌ام بیرون هیچ سریال ایرانی‌ای نگاه نکرده‌ام. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">به‌جای تماشا می‌روم توی بحر او که چطور شش‌دانگ حواسش رفته پی شخصیت‌ها و گفت‌وگوهایی که با آنکه همه‌شان را از بر است، باز هم قاه‌قاه بهشان می‌خندد. جایی وسط‌های سریال بی‌آنکه برگردد طرفم می‌گوید: «من به این سریال معتادم، غزال. هر روز که از مدرسه برمی‌گردم اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره باید یه قسمتشو ببینم. امروز تو اینجا بودی و عملم دیر شده.» </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌خندم و سرم را تکیه می‌دهم به بازویش. دستش را حلقه می‌کند دور شانه‌ام و به خودش می‌فشاردم. چشم از مانیتور برنمی‌دارد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">* * * * *</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پلوپز و قابلمهٔ خورش را می‌آوریم توی اتاق‌خواب. نمی‌خواهد توی اتاق نشیمن غذا بخوریم. می‌گوید صاحبخانه و آن یکی هم‌خانه‌اش ممکن است هر لحظه سر برسند و معذب می‌شویم. روی میز تحریر شلوغ جا برای بشقاب‌ها و گیلاس‌های شراب باز می‌کند. چراغ اتاق را خاموش می‌کند و شمع‌های معطر را می‌گیراند. لباس‌های زیر و جوراب‌هایش هنوز دورتادور اتاق آویزان‌اند و چمدان نیمه‌باز من، کتاب‌های چیده‌شده تا سقف و کل این آشفتگی توی نور لرزان شمع حالت غریبی دارد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فلفل‌دلمه‌ای‌های سالادش را جدا می‌کند، یک کوه برنج می‌کشد، خورش کرفس را می‌بلعد و بی‌وقفه از دست‌پخت من تعریف می‌کند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; فلفل‌دلمه‌ای دوست نداری؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; چرا، ولی بعضی وقتا شکمم نفخ می‌کنه وقتی می‌خورم. حواسم که باشه جداشون می‌کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سامان هم دقیقاً همین کار را می‌کند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">یک لحظه گریز می‌زنم به خانهٔ خودمان و میز بزرگ و مرتب ناهارخوری با دستمال‌سفره‌ها و کارد و چنگال‌هایی که فرید اصرار دارد استفادهٔ صحیحشان را از توی روروئک به بچه بیاموزد. و قیل‌وقال و بازی‌درآوردنشان که تنها دلخوشی من است. یعنی دلشان برایم تنگ شده؟ </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دست می‌کنم توی ظرف خورش و یک تکهٔ بزرگ کرفس برمی‌دارم و می‌گذارم توی دهانم و آب ترش‌مزه‌اش را که عطر لیموعمانی و نعناع جعفری دارد، می‌مکم. لابه‌لایش از توی ظرف سالاد خیار و فلفل‌دلمه‌ای و هویج برمی‌دارم و خرت‌خرت می‌جوم. ای‌کاش فرید امشب اجازه داده باشد سامان فلفل‌دلمه‌ای‌های سالادش را جدا کند. کاش ترلان بدون اینکه من شعر «ویتامین‌ها دوست بدن ما» را برایش خوانده باشم، غذایش را بخورد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; چه قشنگ می‌خوری، غزال. خیلی وقت بود ندیده بودم کسی با دست غذا بخوره.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">به خودم می‌آیم و می‌بینم ماکان دست از خوردن کشیده و خیره نگاهم می‌کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌خندم و می‌گویم که خودم هم یادم نیست، اما دروغ می‌گفتم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آخرین باری بود که با فرید دونفری رفته بودیم رستوران. سر ترلان حامله بودم و از کارد و قاشق چنگال بیزار. تنها که بودم سوپ را از توی کاسه هورت می‌کشیدم و همه‌چیز، حتی پلو خورش را با دست می‌خوردم. آن شب توی رستوران حواسم پرت شده و چیزهایی را با دست خورده بودم. بیرون که آمدیم، گفت آبرویش را توی رستوران محبوبش برده‌ام و همه چپ‌چپ نگاهمان کرده‌اند. آن شب هم احساسات آبکی‌ام قل‌قل کرد و جوشید و از چشمانم ریخت بیرون. بهش گفتم که دیگر هرگز دونفری رستوران نخواهیم رفت.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ماکان از آن طرف میز دستش را دراز می‌کند و دستم را می‌گیرد. می‌برد طرف دهانش و شروع می‌کند نوک تک‌تک انگشت‌هایم را مک‌زدن و بوسیدن. بغض می‌کنم. تا آخر شب فقط شراب می‌نوشم.</span></i></span></p>
<figure id="attachment_21335" aria-describedby="caption-attachment-21335" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-21335" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="جلد کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-21335" class="wp-caption-text"></span></a> <span style="font-family: sahel;">جلد کتاب<a href="https://rahaa.pub/?page_id=1193" target="_blank" rel="noopener"> شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان</a></span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">* * * * *</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روزهای کاریِ بعد پیش از بیرون‌رفتن از خانه برنامهٔ نوشته‌شده را می‌داد دستم و در طول روز چند بار زنگ می‌زد بپرسد آن جاها را که توصیه کرده رفته‌ام و آن چیزها را که قرار بوده ببینم دیده‌ام. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من اما دوست داشتم توی اتاقش بمانم و لای کتاب‌ها و نت‌های موسیقی سرک بکشم. واژه‌هایی را که با مداد در حاشیهٔ صفحات نوشته بود، بخوانم و بعضی قطعه‌ها را بنوازم. به لباس‌های توی کمد دست بکشم و روی ملحفه‌هایی که بوی ماکان و من را می‌داد غلت بزنم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">هم‌خانه و صاحبخانه که نبودند، غذا می‌پختم و شراب می‌نوشیدم و گاهی که کنار حوض و حلزون‌های توی حیاط سیگار می‌کشیدم، یا بیرون مغازه با شکور گپ می‌زدم و او زنگ می‌زد، به دروغ می‌گفتم توی پارک یا اتوبوسم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">* * * * *</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روی مبل پذیرایی خانهٔ پانته‌آ نشسته‌ام و برگه‌های امتحان ریاضی بچه‌های کلاس ماکان را تصحیح می‌کنم. خودش روی میز گرد کنار پنجره به پانته‌آ معادلهٔ دومجهولی درس می‌دهد. آخر هفته‌ها تدریس خصوصی می‌کند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برگه‌ها با آن دستخط‌های معصوم و آن راه‌حل‌های غریب و گاه منحصربه‌فرد، خط‌خوردگی‌ها و ردّ نوشته‌ها و اعداد پاک‌شده، یک‌جوری منقلبم می‌کنند. تردید، اعتمادبه‌نفس، آسیب‌پذیری و گاهی التماس بی‌نوشتن حتی واژه‌ای غیر از جواب سؤال توی برگه‌ها موج می‌زند. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; ماکان، این لوئی همونه که می‌گی شعرای فوق‌العاده می‌گه؟ </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; آره، آره. از کجا فهمیدی؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; این پاتریشیا اون دختره‌س که می‌گی از اول تا آخر کلاس توی مربعای یه صفحهٔ شطرنجی ضربدر می‌زنه و اصلاً بهت گوش نمی‌ده، اما آخر سر بالاترین نمره رو می‌گیره؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; ای جونور، چطور فهمیدی؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; این دنیس اونیه که می‌گی مامانش اِم‌اِس داره و تو جلسهٔ اولیاء و مربیان خودش ویلچر مادرشو هُل می‌ده؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; اَکّه هِی، تو پدرسوخته اینا رو از کجا می‌فهمی؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">جلسه که تمام می‌شود ۵۰ پوند از پانته‌آ می‌گیرد، چای و شیرینی می‌خوریم، سگ خانگی را نوازش می‌کنیم و می‌زنیم بیرون. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">توی کوچه سیگارش را درمی‌آورد و بی‌آنکه به من تعارف کند، شروع می‌کند به کشیدن. توی خیابان که می‌پیچیم، هنوز چند قدم بیشتر نرفته‌ایم که دستم را می‌گیرد و می‌کشاندم توی یک جای نیمه‌تاریکِ کلاب‌طوری. پشت در با عجله سه تا پک محکم می‌زند و سیگار نصفه را پرت می‌کند بیرون. تا به خودم بیایم پشت میز رولت ایستاده‌ایم و دیلر در حال چیدن ژتون توی خانه‌هایی که ماکان انتخاب کرده. جلوی چشم‌های حیرت‌زدهٔ من ۲۵ پوند می‌بازد و می‌آییم بیرون. سیگاری درمی‌آورد و بی‌آنکه روشنش کند می‌گذارد گوشهٔ لبش. ده دقیقه‌ای توی سکوت راه می‌رویم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">&#8211; دفعه‌های پیش هر ۵۰ پوندو می‌ذاشتم. این دفه تو رودرواسی با تو نصفشو نگه داشتم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پیش خودم فکر می‌کنم حتی یک لحظه مهلت نداد من هم شانسم را امتحان کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">توی ایستگاه سیگار را از گوشهٔ لبش برمی‌دارم و با فندک پسر دراگ‌دیلر</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> که هنوز توی کیفم است، می‌گیرانم. دوتایی می‌کِشیمش و بعد می‌رویم طبقهٔ بالای اتوبوسی که می‌رسد، می‌نشینیم. توی راه تا خانه می‌گیرمش به بازی حدس‌زدن شاگردهای کلاس از روی برگه‌های امتحانی. پیاده که می‌شویم تا خانه یک‌نفس حرف می‌زنیم و می‌خندیم. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن فریبا فرجام، به معرفی بهاره ارشدریاحی پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهاره ارشدریاحی نویسنده، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار؛ فعالیت ادبی خود را به‌طور جدی از سال ۱۳۸۰ آغاز کرد. داستان‌های کوتاهش در جشنواره‌های ادبی مختلفی مانند صادق هدایت، بلقیس، حیرت، شمسه، حیات و&#8230; مقام کسب کردند. وی داوری جشنواره‌های ادبی، تدریس داستان‌نویسی، روزنامه‌نگاری و نقد ادبی را نیز تجربه کرده است. نخستین مجموعه‌داستان کوتاهش با عنوان «لیتیوم کربنات» در سال ۱۳۹۲ توسط انتشارات «بوتیمار» منتشر شد. «تقویم تصادفی» اولین رمان او است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس فریبا فرجام از بهاره ارشدریاحی دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. او در بخشی از سخنان خود گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این داستان اولین چیزی که نظر من را جلب کرد و فکر کنم خیلی از دوستان با من موافق باشند، نگاه زنانه، لحن زنانه و کلاً غوطه‌وربودن در یک دنیای زنانه بود و روان‌بودن زبان داستان همان‌طور که آقای دکتر راغب فرمودند، کمک می‌کرد به اینکه ما لذت ببریم از خوانش داستان. مثل سُرسُرهٔ بادی بزرگی بود که از آن بالا سُر می‌خوریم پایین با شدت و سرعت زیاد؛ چنین لذتی داشت خوانش این داستان و من خودم یک‌نفس این داستان را خواندم، ولی همین لذت تیغ دولبه‌ای هم بود برای اینکه به عمق شخصیت‌ها نرویم متأسفانه، یعنی شخصیت‌پردازی به‌گونه‌ای بود که در مورد شخصیت دو مرد که کاملاً در حد تیپ باقی مانده بودند و باز هم آقای راغب در صحبت‌هایشان فرمودند که بیشتر تیپی از یک مرد بودند که در ذهن راوی وجود دارد و خیلی جاها به هم تبدیل می‌شدند، شبیه هم بودند و فقط اسامی‌شان متفاوت بود&#8230; جاهایی هم که راوی عوض می‌شد و ما راوی ناهمجنس داشتیم که مردها شروع می‌کردند به صحبت‌کردن، باز هم جانب‌دارانه بود و در واقع ما نگاه زن را از زبان مردها می‌شنیدیم که این را هم آقای راغب فرمودند، ولی خب به‌نظر من این قضیه خیلی توی چشم و گل‌درشت بود و چرایی اینکه ما داریم از سه راوی، سه نظرگاه توی چنین داستانی استفاده می‌کنیم، به‌نظرم بزرگ‌ترین مشکلمان در این داستان بود، درحالی‌که از نظر منطق روایت ما نیازی نداشتیم به این سه راوی و می‌توانستیم کل آن روابط علت و معلولی، اوج‌ها و فرودها را توسط راوی زن به نتیجه برسانیم که البته خود آن هم جای سؤال دارد چرا که جاهایی گره‌هایی را ایجاد کرده‌ایم که تا آخر داستان و در پایان‌بندی آن باز نمی‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باز برمی‌گردم به بحث نظرگاه که دو جا ما می‌آییم از زبان دو مرد داستان را میبینیم، ولی متأسفانه اولاً لحن مردانه ساخته نشده، نگاه مردانه‌ای وجود ندارد و خیلی هم جانب‌دارانه بود، یعنی زن همان‌طور که همسرش را می‌دید، داشت از زبانش حرف می‌زد انگار که نویسنده خود راوی است و دارد دفاع می‌کند در واقع از راوی، از کاری که داره می‌کند، از خیانتی که دارد می‌کند در زندگی مشترکش، و این از جذابیت داستان کم می‌کرد، چون ما به‌عنوان مخاطب دوست داریم خودمان تصمیم‌گیرنده باشیم و فقط به ما نشان داده بشود و ما بتوانیم این نقاط را کنار هم بگذاریم و نتیجه‌گیری بکنیم که کدام شخصیت‌ها اینجا محق‌اند، مثل فیلم‌های آقای فرهادی که می‌بینیم هیچ شخصیتی بیشتر از شخصیت‌های دیگر گناهکار نیست و در مقابل بی‌گناه هم نیست. هر شخصیتی و هر انسانی یک سری پیچیدگی‌هایی دارد، که توی داستان ما باید این‌ها را کنار هم بگذاریم تا بعد به نتیجه‌ای برسیم و نتیجه هم نباید این باشد که زن کار خوبی کرده خیانت کرده، کار اخلاقی کرده یا کارش غیراخلاقی بوده یا هر چیز دیگری… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از مسائلی هم که به‌نظرم در سطح مانده بود، تقابل زنانگی و مادربودن در رابطهٔ جدید است. یعنی ما زن را در قبال فرزندانش متعهد نمی‌بینیم. ولی آن‌قدر هم بدون تعهد نیست که واردِ یک ازدواج کاملاً در چهارچوب نشده باشد. منظورم این است که یک مادر با دو فرزند کوچک که برای اولین بار دارد به قاره‌ای دیگر سفر می‌کند و این‌همه از آن‌ها فاصله می‌گیرد، خیلی این تقابل باید برایش پررنگ‌تر باشد، اینکه حالا من از بچه‌هایم دورم، آن‌ها چه می‌کنند، این تصمیمی که گرفته‌ام چه تأثیری روی بچه‌هایم می‌گذارد… این سؤال‌ها و تقابل‌ها خیلی کم‌رنگ‌تر از چیزی بود که مادری با دو فرزند کوچک باید داشته باشد. اگر هم قرار است تعهدی نداشته باشد، به‌نظرم این آهوبودن و غزال‌بودن و گریزان‌بودن زن ساخته نشده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<figure id="attachment_21336" aria-describedby="caption-attachment-21336" style="width: 750px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-21336" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=640%2C183" alt="از راست فریبا فرجام، دکتر محمد راغب، نوشا وحیدی، دکتر فرزان سجودی و بهاره ارشدریاحی" width="640" height="183" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/09/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C.jpg?resize=300%2C86&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /><figcaption id="caption-attachment-21336" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">از راست فریبا فرجام، دکتر محمد راغب، نوشا وحیدی، دکتر فرزان سجودی و بهاره ارشدریاحی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس فریبا فرجام دکتر فرزان سجودی را معرفی کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی زبان‌شناس، مترجم، نظریه‌پرداز و نشانه‌شناس ایرانی است. او پیش از این دانشیار گروه نمایش دانشکدهٔ سینما و تئاتر دانشگاه هنر تهران، و رئیس گروه نشانه‌شناسی هنر در فرهنگستان هنر بود. دکتر سجودی از مؤسسان و اعضای ثابت حلقهٔ نشانه‌شناسی تهران است که یکی از مهم‌ترین هسته‌های پژوهشی ایران در زمینهٔ نقد و نظریهٔ ادبی محسوب می‌شود. تألیفات و ترجمه‌های پرشمار ایشان در زمینهٔ نشانه‌شناسی، او را بدل به یکی از مهم‌ترین چهره‌های نشانه‌شناسی در ایران کرده است. او همچنین در زمینهٔ هنر نمایشی، فلسفه و تاریخ هنر کتاب‌های بسیار ارزنده‌ای را به چاپ رسانده است. وی از مؤسسان «انجمن فرهنگی پرسش» نیز است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس فریبا فرجام از دکتر سجودی دعوت کرد تا نظر خود را دربارهٔ داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» بگوید. وی در بخشی از سخنان خود گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من می‌خواهم از منظر دیگری به داستان نگاه کنم. حالا شاید یک نگاه کلان‌تر، یعنی قبل از اینکه بخواهیم از منظر داستان‌نویسی به داستان نگاه کنیم، به سؤالات بنیادی‌تری در داستان توجه کنم و از نگاهی کلان به داستان نگاه کنم، بعد برگردم و شاهد مثالم را از جزئیات داستان پیدا کنم. قطعاً صحبت‌های دوستان هر کدام در جای خود بسیار قابل‌تأمل است، یعنی به‌عبارت دیگر، من می‌خواهم این زندگی را، قبل از اینکه زندگی آدمی مشخص در تاریخی مشخص ببینم، نوشتن این داستان یا بعد تجربهٔ خواندنش را با تجربهٔ مواجهه با معضلی جدی که همهٔ ما اعم از مرد یا زن یعنی اول اعم از جنسیت و بعد قطعاً در این راستا بطور موفقیت‌آمیزی این معضل زندگی آستانه‌ای را برای زنان به‌دلیل سلطهٔ دیرینهٔ گفتمان مردسالار که دردناک‌تر است و بهتر هم به تصویر کشیده شده. من می‌خواهم بگویم که داستان نوشا داستانی است دربارهٔ قید و آزادی. عمداً هم از کلمهٔ قید استفاده می‌کنم نه از کلمهٔ جبر، برای اینکه بار معنایی کلمهٔ جبر با قید فرق می‌کند. جبر انگار منشأیی ماورایی دارد، اما قید منشأیی اجتماعی دارد. من می‌خوام بگویم این داستانی است دربارهٔ قید و آزادی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روان‌کاوها معتقدند و حتماً این‌طور هم هست که وقتی ما وارد زندگی اجتماعی می‌شویم، به‌قول لکان وارد امر نمادین می‌شیوم یا وارد حوزهٔ زبان می‌شویم، در این سطح فرقی نمی‌کند کجا زندگی می‌کنیم. این ویژگی ورود به زندگی اجتماعی است. ما میزانی از قید را تجربه می‌کنیم، یعنی ما با مواجههٔ با دیگری در زندگی اجتماعی، و حتی ورود به زندگی اجتماعی، ورود به امر نمادین یعنی ورود به حوزهٔ زبان و ورود به حوزهٔ دستور و آن موقع ما قطعاً با میزان زیادی از قید مواجه‌ می‌شویم اما پیوسته میل داریم از این قید که به‌هرحال برایمان رنج‌آور هم است، رها بشویم، یعنی طوری در تقابل با این قید، آزادی یا رهاکردنِ میل را تجربه بکنیم. خب همان‌طور که در داستان نوشا هم می‌بینید و بارها پیشتر هم در مورد داستان‌های دیگر و آثار هنری بحث شده، به‌نظر می‌رسد که در واقع عرف زندگی قید است&#8230; و گریز از قید و تجربهٔ آزادیِ میل در حقیقت یک حادثه است. حالا می‌توانید این را بسطش بدهید و بگویید زندگی اساساً رنجِ قیدِ تعهد به دیگری است مگر لحظاتی، یا به‌قول نوشا لمحه‌هایی که شما می‌توانید از این قید فرار کنید و تجربهٔ رهاییِ میل را داشته باشید… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی یک پارادوکس است، و هر وقت کسی فکر می‌کند که می‌خواهد وضعیت پارادوکس را به‌نفع کسی حل بکند، این توهمی بیش نیست و به‌نظر من از این منظر اهمیت داستان نوشا در این است که این وضعیت پارادوکسیکال را حفظ می‌کند یعنی به‌نفع یک‌سویه درست همان موقعی که دارد به‌سمت اون لمحه ایجاد می‌کند و قواعد را به هم می‌ریزد، و به سمت رها‌کردنِ میل پیش می‌رود، با هزار بند گرفتار آن قیود است. خانم ارشدریاحی هم اشاره کردند و من فکر می‌کنم کمی قوی‌تر از آن چیزی که ایشان گفتند و از همه مهم‌تر، در واقع قیدی است که در نقش مادری وجود دارد…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظر من راوی موفق شده است که وضعیت آستانه‌ای و رنج اجتناب‌ناپذیر ناشی از قرارگرفتن در وضعیت آستانه‌ای را برای یک زن به تصویر بکشد. عمل راوی حتی طبق عرف بخش زیادی از جوامع دنیا ممکن است عملی رادیکال تلقی بشود، اما وضعیت روایت به‌گونه‌ای پیش می‌رود که راوی دائماً پیوسته و خودخواسته گرفتارِ تعاریفی است که گفتمان رایج از نقش‌های یک زن می‌تواند بپذیرد، مانند نقش همسری، نقش مادری و… که به‌نظر من نقش همسری و معشوق‌بودن در این داستان از نکات برجستهٔ آن است. داستان کاملاً زیرکانه به ما نشان می‌دهد که گفتمان مسلط آن‌قدر ابعاد خودش را گسترده است که حتی وقتی‌که او در یک رابطهٔ تنانه قرار می‌گیرد، باز مجبور می‌شود که نقش‌های همسری را بازی کند و باز پیوسته در پس ذهنش گرفتار قیدی است که نقش مادری برایش ایجاد کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکتهٔ جالب دیگری که من از لای سطور این داستان بیرون کشیدم، این است که آن لحظهٔ‌ رهایی، لحظهٔ عشق نیست، به‌خاطر اینکه خود کلمهٔ عشق چنان در گفتمان‌های مسلط و مردسالارانه گرفتار آمده، و آن‌قدر مسئولیت با خودش به‌ وجود آورده که خود عشق یکی از کانون‌های تحقق قید است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی این داستان هاله‌ای دور هیچ‌یک از شخصیت‌های داستان نمی‌پیچد، حتی هالهٔ رمانتیکی دور ماکان نمی‌پیچد برای اینکه همین راوی دو شب قبلش کوشش می‌کند که با همسر خود رابطه برقرار کند. و این آن جسارتی است که این داستان را به‌شدت معاصر می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی با عملی که انجام می‌دهد، اصلاً به‌دنبال رمانتیکی‌کردن مفهومی به‌نام عشق نیست. برای اینکه عشق خودش اتفاقاً یکی از قیدآفرین‌ترین دال‌های گفتمان‌های متفاوت است و راوی در واقع به‌دنبال رهایی است، و رهایی هم تجربه‌ای لمحه‌ای است… راویِ زن به‌دنبال کنش مستقل، نیت‌مند و به‌دنبال صاحبِ‌صدابودن است، او به‌دنبال فاعلیت و عاملیت است، اما بسیار هوشمندانه همهٔ آن نیروهایی را که در مقابل این فاعلیت، این عاملیت، این نیت، چه زیرکانه، چه مستقیم، زیرکانه ماکان، مستقیم فرید، و در اصل به‌لحاظ نمادین ساختار عرفی قانونی جامعه، به‌اصطلاح عمل می‌کنند، در این داستان به تصویر می‌کشد. حتی همان‌طور که آقای راغب هم به‌خوبی اشاره کردند، حتی وقتی راوی به لندن می‌رود باز هم لحظهٔ رهایی، لحظه‌هایی است که او تنهاست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشا وحیدی نیز در پاسخ به سؤالات شرکت‌کنندگان و نیز نقدهای ارائه‌شده صحبت‌هایی کرد که بخشی از آن را در اینجا می‌آوریم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد تیپ‌شکنی که صحبت شد، باید بگویم که من اتفاقاً می‌خواستم مردها تیپ نباشند. همهٔ تناقضات در شخصیتی مثل فرید که سنّتی باشد ولی با خیانت همسرش مشکلی نداشته باشد، از دید من این نوعی تیپ‌شکنی بود، یا اینکه ماکان آدم هوس‌بازی باشد ولی در عین حال از عاشق‌شدن بترسد؛ به‌نظر من این‌ها اصلاً تیپ نیستند. با این نظر مخالفم که من تیپ ساخته‌ام و به‌نظرم من اصلاً تیپ نساخته‌ام و اتفاقاً می‌خواستم این تفاوت شخصیت‌ها را این‌گونه نشان بدهم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد داستان‌هایم هم، باید بگویم پس از مجموعه‌داستان‌های اول و دومم کم‌کم دارم می‌روم به سمتی که گاه با خودم فکر می‌کنم که اصلاً انگلیسی بنویسم. چون من اینجا دارم زندگی می‌کنم، البته مقداری ارجاعات به فرهنگ و کشور خود آدم همیشه هست و وجود دارد، ولی به‌خصوص من چون آدمی‌ام که در زندگی اینجا حل شده‌ام و چون ارتباطم دارد با جامعه‌ای که در آن بوده‌ام گسیخته می‌شود و آن جامعه تغییرات زیادی کرده است، حالت گسستگی احساس می‌کنم، بنابراین ترجیح می‌دهم قسمت‌های خوبش را جدا کنم و بیاورم توی این فرهنگ. مثلاً شما اگر داستان‌های دیگر این مجموعه [شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان] را هم بخوانید، مثل «روز پاتریک مقدس»، «دگررردیسی» یا «شبی در بوستون بار»، می‌بینید که تقریباً بیشتر وارد فرهنگ کانادا می‌شود و ارجاعاتش به فرهنگ ایرانی کمتر است. البته در دو داستان آخر مجموعه بیشتر ارجاعاتش به ایران است و بیشتر در مورد مسائلی بوده که برای خودم پیش آمده و می‌خواستم به‌نحوی در این کتاب بگنجانم، ولی روند و رویکردم این بوده که بیشتر به زندگی در اینجا بپردازم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* *‌ * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان بار دیگر یادآور می‌شویم که به‌دلیل محدودیت فضا، در این گزارش تنها به بخش‌هایی از سخنان و نظرات منتقدان و نویسندهٔ داستان پرداخته شده است، بنابراین از علاقه‌مندان دعوت می‌کنیم تا برای تماشای کل این جلسه و نیز بخش پرسش و پاسخ‌ها، از طریق لینک زیر، به ویدئوی این جلسه مراجعه کنند:<br />
<a href="https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828">https://www.facebook.com/100094260443806/videos/656324816473828</a><br />
</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/">گزارشی از نقد و بررسی داستان «چند گرم ماری‌جوآنا» از مجموعه داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/09/10/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%da%af%d8%b1%d9%85-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21332</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانه‌پایی در بلیز &#8211; داستان کوتاهی از سودابه اشرفی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/03/24/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/03/24/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 25 Mar 2022 01:53:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[سودابه اشرفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18013</guid>

					<description><![CDATA[<p>سودابه اشرفی &#8211; آمریکا «نیاز به خانه‌پا در بلیز: ماه می، سال ۲۰۰۵. برای خانه‌ای بسیار دورافتاده با انرژی خورشیدی در کنار رودخانهٔ کلمبیا، جنوب بلیز. برای اطلاعات بیشتر لطفاً از طریق ای‌میل زیر با رابرت تماس بگیرید.» از میان چند آگهی‌ای که به آن‌ها جواب داده بودم، بیشتر از همه منتظر نتیجهٔ این یکی بودم. جلو کامپیوتر یک دستم روی ماوس بود و دندان‌هایم را روی تکه‌ای از پیتزا فرو کرده بودم. صفحهٔ ای‌میل...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/24/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88/">خانه‌پایی در بلیز &#8211; داستان کوتاهی از سودابه اشرفی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سودابه اشرفی &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نیاز به خانه‌پا در بلیز: ماه می، سال ۲۰۰۵. برای خانه‌ای بسیار دورافتاده با انرژی خورشیدی در کنار رودخانهٔ کلمبیا، جنوب بلیز. برای اطلاعات بیشتر لطفاً از طریق ای‌میل زیر با رابرت تماس بگیرید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از میان چند آگهی‌ای که به آن‌ها جواب داده بودم، بیشتر از همه منتظر نتیجهٔ این یکی بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جلو کامپیوتر یک دستم روی ماوس بود و دندان‌هایم را روی تکه‌ای از پیتزا فرو کرده بودم. صفحهٔ ای‌میل که باز شد و چشمم به جواب آگهی افتاد، صدای تلویزیون را با عجله پایین آوردم. بقیهٔ تکهٔ پیتزا را توی جعبه‌اش کنار کامپیوتر گذاشتم و بعد از دو هفته انتظار، روی پاسخ: پاسخ: «نیاز به خانه‌پا در بلیز» کلیک کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سلام</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">ای‌میل شما را دریافت کردیم. باور کنید آن‌قدر پاسخ به‌دست ما رسیده و آن‌قدر جواب ای‌میل نوشته‌ایم که نمی‌دانیم اسم شما کجای لیست اصلی ما که طبق مشخصات، تقسیم‌بندی کرده بودیم جای می‌گیرد. آیا جواب کلی ما را گرفته‌اید؟ حالا برای اینکه جای شکی باقی نماند آن را هم دوباره ضمیمه می‌کنیم.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">سلام دوست عزیز</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">این یادداشت تأیید دریافت پاسخ شما به آگهی «نیاز به خانه‌پا&#8230;» است. ما در واقع بعد از آن آگهی، ای‌میل‌باران شدیم و حالا سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است به همهٔ علاقه‌مندان جواب بدهیم. باید بدانید که ما فقط هفته‌ای یک‌بار به شهر می‌آییم و مراحل نوشتن این‌همه جواب می‌تواند طولانی بشود. از صبر شما متشکریم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">متن نامهٔ همگانی که قبلاً نوشته بودیم ضمیمه است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به تمامی علاقه‌مندان عزیز</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">سلام</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">اجازه بدهید تأکید کنم که ما فقط به‌دنبال خانه‌پا می‌گردیم. به کسی احتیاج داریم تا در یک ماهی که در آمریکا هستیم یعنی تمام ماه می، کمی کمتر یا بیشتر، در خانهٔ ما زندگی کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کل کاری که شما باید انجام دهید در واقع مراقبت از چند حیوان خانگی است. فعلاً یک سگ و دو گربه داریم اما چه بسا تا آن موقع یک سگ دیگر هم به فامیلمان اضافه شود. لیکن از آنجایی که ماه می‌ خشک‌ترین ماه اینجاست، کمبود آب می‌تواند مشکلی باشد. ما شبکهٔ آب تلنبه‌ای ساده‌ای داریم که در سه سال گذشته به‌خوبی از آن استفاده کرده‌ایم. معمولاً یکی از سه صفحهٔ جذب اشعهٔ خورشیدی‌مان را با یک پمپ دوازده‌ولتی به کنار رودخانه می‌بریم و برای تمام فصل همان‌جا نگهش می‌داریم. این سیستم به‌طور تقریبی دویست و پنجاه گالن ظرفیت دارد. ما این آب را همین‌طور تصفیه‌نشده می‌نوشیم اما ممکن است شما نخواهید این کار را بکنید. آیا آب بطری در اینجا ارزان است؟ هوم م م&#8230; گمانم در حدود گالنی پنجاه سنت &#8211; به‌شرطی که پنج گالن، یک‌جا با هم بخرید که این موضوع ما را به مسئلهٔ بعدی ربط می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دلمان می‌خواهد روی کلمهٔ «دورافتاده» که در آگهی آورده بودیم بسیار تأکید کنیم. ما یک‌ مایلیِ بالای رودخانه زندگی می‌کنیم. یک مایلیِ دهکدهٔ مایا در سن پدرو کنار رودخانهٔ کلمبیا &#8211; بیست و پنج مایلیِ نزدیک‌ترین شهر یعنی پونتا گوردا. چند راه برای رفت و آمد به دهکده وجود دارد. من خودم معمولاً از کرجی متوسطی که داریم استفاده می‌کنم. کرجی‌های اینجا کنوهایی هستند که با دست ساخته شده‌اند و با یک چوب بلند که با فشار به‌عقب رانده می‌شود حرکت می‌کنند. استفاده از آن را در ظرف یکی دو هفته و با تمرینِ مرتب می‌توان یاد گرفت به‌شرطی که آدمی قوی باشید. از آنجایی که جولیا خودش را آدم پرزوری نمی‌داند، از روش من استفاده نمی‌کند بلکه به‌سادگی پارو می‌زند. و بعد کرجی را به‌جای مطمئنی می‌بندد و یک مایل فاصله را پیاده می‌آید. در ماه می‌ آب رودخانه پایین است. بنابراین بدون وسیله هم می‌شود از آن گذشت. کافی است که یک‌ دست لباس اضافه با خودتان بردارید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و اما راه دیگر: دهکده اتوبوسی دارد که در روزهای دوشنبه، چهارشنبه، جمعه و شنبه به پونتا گوردا می‌رود. صبح زود ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه راه می‌افتد. چهل دقیقه طول می‌کشد تا به شهر برسد و بعد ساعت دوازده ظهر برمی‌گردد. ما معمولاً در چنین روزهایی که آن را روزهای شهر نامیده‌ایم تا ساعت دو و نیم بعدازظهر دیگر به خانه برگشته‌ایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اتوبوس‌های دیگری هم هستند که صبح کمی دیرتر حرکت می‌کنند اما ممکن است برای رسیدن به ایستگاهِ این اتوبوس‌ها مجبور شوید سه چهار مایلی را پیاده یا با دوچرخه بروید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماه می‌ می‌تواند داغ‌ترین و سخت‌ترین ماه جنوب بلیز باشد. درجهٔ حرارت هوا می‌تواند به صد هم برسد، اما شب‌ها و صبح‌های زود خنک می‌شود. ما و بقیهٔ مزرعه‌دارها معمولاً صبح‌های خیلی زود کار می‌کنیم و بقیهٔ روز را کنار رودخانه یا در ننوهایی که به درخت‌ها بسته‌ایم استراحت می‌کنیم. آب‌وهوا در مناطق جنگلی-بارانی می‌تواند خیلی بد یا مثل طوفانی که سه سال پیش آمد غیرقابل‌پیش‌بینی باشد. ما این آب‌وهوا را به این دلیل تحمل می‌کنیم که محل زندگی‌مان زیباترین و ساکت‌ترین نقطهٔ روی زمین است. خانهٔ ما روی یک تپهٔ کوچک قرار گرفته. روی خرابه‌های قدیمی خانه‌ای مایایی. از یک‌طرف رو به رودخانه، از یک طرف رو به معبد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانه روی ستون‌هایی فرورفته در زمین ساخته شده است. دوسوم طبقهٔ پایین، دیوار دارد اما یک‌سوم آن کاملاً باز است. فقط یک اتاق قابل‌قفل‌کردن دارد که در آن ابزار کار، پول و تجهیزات مربوط به انرژی خورشیدی‌مان و غیره را نگه می‌داریم. آشپزخانه شامل یک میز ناهارخوری خیلی بزرگ است که در وسط، کار گذاشته شده. پیشخوان سرتاسری که دورتادور دیوار‌های آشپزخانه نصب شده است، دو اجاق گاز، دو ظرف‌شوییِ ورشویی با شیر آب سرد، یک سبزی‌خردکن دستی، یک قهوه‌سابی دستی و یک نارگیل‌خردکن دستی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در طبقهٔ بالا یک چادر برزنتی بیست و چهار متر در سی و شش متر با در و پنجره‌های توری زیپ‌دار برای درامان‌بودن از نیش مگس و پشه و حشرات دیگر که در شب‌ها و صبح‌های زود خیلی فعال می‌شوند. این فضا با یک کتابخانه به دو بخش تقسیم می‌شود، یک میز در یک‌طرف و یک تختخواب و دو کمد (برای هر کداممان یکی) در طرف دیگر. دو طرف چادر دیوار چوبی زده‌ایم. دو دیوار بزرگ که از دو انتها بازند تا هوا بتواند عبور کند. دو ننو در طبقهٔ بالاست و دو ننو در طبقهٔ پایین. ننوی پنجم کنار اتاق مهمان است که پشت خانه قرار دارد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-18015" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/hammocks-4003289.jpg?resize=500%2C333" alt="خانه‌پایی در بلیز - داستان کوتاهی از سودابه اشرفی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/hammocks-4003289.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/hammocks-4003289.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/hammocks-4003289.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو سه قدمی آشپزخانه یک درخت لیمو و یک درخت پرتقال خیلی شیرین داریم. کمی دورتر آناناس‌ها و یک دوجین انواع مختلف موز، بارهنگ و نارگیل. سعی کرده‌ایم یک باغچهٔ کوچک سبزی‌کاری هم داشته باشیم. اما با اینکه من ده سال تجربهٔ سبزی‌کاری ارگانیک دارم هنوز کاملاً لِم سبزی‌های اینجا دستم نیامده. گل‌ها و سبزیجات خودرو به‌خوبی عمل می‌آیند &#8211; چیزهایی مثل همیشه‌بهار، بامیه، کاهو، کدوی محلی، ریحان، مرزه، تره، آویشن، کاساوای تلخ و شیرین، چغندر. اما گوجه‌فرنگی و فلفل مراقبت زیادی می‌خواهد &#8211; و اما ماه می‌ موقع رسیدن انبه &#8211; میوهٔ خدایان است!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جولیا باغچهٔ تزئینی قشنگی برای خودش درست کرده. از این باغچه‌های تزئینی در دهکده فراوان است. راستی اگر به عقب ساختمان بروید درخت کاکائوی ما را می‌بینید که شاید از شما خواهش کنیم کمی از آن مواظبت کنید چون میوه‌اش باید هر ماه به شکلات تبدیل شود. البته اگر خواستید می‌توانید هرچه را که کاشته یا درو کرده‌اید با خودتان ببرید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینجا زمین بسیار شیب‌دار است. فقط دو یا سه تکهٔ مسطح در خانه، و بقیه‌اش کنار رودخانه. من با قطع درخت‌ها و بوته‌ها راه‌های باریکی برای راه‌پیمایی درست کرده‌ام. راه‌پیمایی در این اطراف خیلی لذت‌بخش است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جولیا و من هر دو پنجاه و دو سال داریم. هر دو به‌طور داوطلبانه برای یک مؤسسهٔ کوچک توسعه و آبادانی دهکده کار می‌کنیم. بنابراین می‌بینید که نمی‌توانیم به شما حقوقی پرداخت کنیم اما برای یک هفته‌تان آذوقه در آشپزخانه می‌گذاریم به‌اضافهٔ یک کپسول پرِ گاز. برای کار کمی که برای ما انجام می‌دهید ما، یک تکه سهم خودمان از بهشت را، برای یک ماه یا بیشتر در اختیارتان می‌گذاریم. فکر می‌کنم معاملهٔ پایاپای خوبی باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خب، حتماً خواهید پرسید که ما به‌دنبال چه جور آدمی می‌گردیم؟ باید بگویم قبل از هر چیز این آدم باید از قوای جسمانی نسبتاً خوبی برخوردار باشد &#8211; حداقل آن‌قدر که بتواند از پس رفت‌وآمد خود برآید. با اینکه ممکن است این موضوع مسئله‌آفرین نشود اما انتظار داریم این آدم سر نترسی در مقابله با حیواناتی مثل رتیل، عقرب، مار و پلنگ و یوزپلنگ و خانواده داشته باشد (می‌توانیم به شما نشان دهیم که چگونه حواستان جمع باشد). ایگواناها را فراموش کنید. آن‌ها فقط از درخت‌های خم‌شده روی رودخانه آویزان می‌شوند و تماشایتان می‌کنند. کاری به کارتان نخواهند داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کسی که ما انتخاب می‌کنیم باید قول بدهد که شب‌ها به خانه بیاید تا سگ و گربه‌ها گرسنه نمانند. اگر شب کسی نباشد، چینی، سگمان باید بسته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسلماً درستی و صداقت شما تقاضای دیگرمان است. خیلی دردآور است وقتی که برمی‌گردیم و می‌بینیم چیزی از وسایل خانه گم شده است. چند تقاضای دیگر هم داریم که بعد از توافق‌های اصلی، آن‌ها را با شما در میان می‌گذاریم. مهم‌تر از همه این است که ما در گرمای ماه می‌ اینجا علاف نشویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همسایه‌های دوروبر و همسایه‌های بالای رودخانه، گوش شیطان کر همه آمریکایی‌اند و همه مشغول ایجاد مزرعه‌های پژوهشی. اگر برای رفت‌وآمد یا حمل‌ونقلِ چیزهای سنگین با کرجی، به کمک احتیاج داشتید آن‌ها می‌توانند به‌راحتی به شما کمک کنند. یک چیز دیگر باقی می‌ماند که گفتنش واقعاً ضروری است: در این منطقه سه جور مار زهری وجود دارد. این سه جور مار زهری عبارت‌اند از: کبرا، بوآ و فر د لانس. می‌توانید در مورد این مارها تحقیق کنید تا بفهمید دقیقاً چه می‌گویم. البته در این پانزده سالی که من اینجا زندگی می‌کنم چندبار بیشتر به آن‌ها بر نخورده‌ام و یکی دوبار هم فقط با مرده‌شان &#8211; اما مردم بومی با آن غریبه نیستند و دائم سرِ زمین با این‌جور مارهای خطرناک مواجه می‌شوند. ما سعی می‌کنیم تا آنجا که می‌شود شب‌ها بیرون نرویم تا از شر این مارها در امان بمانیم. در داخل خانه؟ در داخل خانه هیچ جای نگرانی نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خب، حالا بعد از هضم این اطلاعات اگر همچنان مایل به قبول این شغل بودید با ما تماس بگیرید. حتماً به‌طور فردی و خصوصی به شما جواب خواهیم داد. موفق باشید!</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">رابرت فردریکسن و جولیا آلتر</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">بعدالتحریر</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">در ضمن، ما طی ماه ژانویه هم یک ماهی به دهکده‌ای در مکزیک سفر خواهیم کرد و به خانه‌پا احتیاج خواهیم داشت. علاوه بر این، اگر بخواهید مدت طولانی‌تری بمانید می‌توانید اتاق مخصوص مهمان ما را در مقابل پرداخت هفته‌ای ۷۵ دلار کرایه کنید &#8211; شامل غذا.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">بعدالتحریر ۲</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">این را هم باید بگوییم وقتی ما کمی بیشتر به این موضوع فکر کردیم دیدیم بهتر است یک جفت را برای این کار انتخاب کنیم. راستش را بخواهید آمدورفت به این مکان خیلی سخت است. بدون ماشین هم خیلی دور نمی‌شود رفت. این کار برای کسانی مناسب است که مدتی با اتراق در همین یک تکه راضی باشند. شاید بهتر است در صورتی به این ای‌میل پاسخ دهید که نخواهید تک و تنها به این جا بیایید و جفتی همراه داشته باشید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خب ما تقریباً بیشتر موارد ضروری را برای شما توضیح دادیم. اگر هنوز نظرتان را عوض نکرده‌اید برای ما نامهٔ دیگری بنویسید تا در مورد قدم بعدی با هم صحبت کنیم. منتظر ای‌میل شما خواهیم ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوامبر ۲۰۰۴</b></span></p>
<p><span style="font-family: pfont; font-size: 10pt;">گزارش جلسهٔ نقد و بررسی این داستان در کارگاه داستان‌نویسی ونکوور را در <strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88/">اینجا</a></strong> بخوانید</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/24/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88/">خانه‌پایی در بلیز &#8211; داستان کوتاهی از سودابه اشرفی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/03/24/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18013</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اَکلِ میّت، داستان کوتاهی از ناصر زراعتی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/01/31/%d8%a7%d9%8e%da%a9%d9%84%d9%90-%d9%85%db%8c%d9%91%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d8%b9/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/01/31/%d8%a7%d9%8e%da%a9%d9%84%d9%90-%d9%85%db%8c%d9%91%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d8%b9/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Feb 2022 02:58:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر زراعتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17604</guid>

					<description><![CDATA[<p>ناصر زراعتی &#8211; سوئد استاد نفَسِ آخر را که کشید، ما شاگردان همه بالاسرش بودیم.  هنوز چشم‌هاش را نبسته بودیم که زنگ درِ خانه به‌صدا درآمد. یکی‌مان رفت در را باز کند. پلک‌هاش را بسته بودیم و داشتیم دست‌های بی‌جانش را که هنوز کاملاً سرد نشده بود، روی سینه‌اش می‌گذاشتیم که صداها را شنیدیم: ـ لا اله الا الله! اوّل، دو آخوند جوان وارد شدند: یکی عمامّه‌سیاه و دیگری عمامّه‌سفید. هر دو عبای نازکِ کرِم‌رنگ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/31/%d8%a7%d9%8e%da%a9%d9%84%d9%90-%d9%85%db%8c%d9%91%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d8%b9/">اَکلِ میّت، داستان کوتاهی از ناصر زراعتی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناصر زراعتی &#8211; سوئد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استاد نفَسِ آخر را که کشید، ما شاگردان همه بالاسرش بودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنوز چشم‌هاش را نبسته بودیم که زنگ درِ خانه به‌صدا درآمد. یکی‌مان رفت در را باز کند. پلک‌هاش را بسته بودیم و داشتیم دست‌های بی‌جانش را که هنوز کاملاً سرد نشده بود، روی سینه‌اش می‌گذاشتیم که صداها را شنیدیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ لا اله الا الله!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اوّل، دو آخوند جوان وارد شدند: یکی عمامّه‌سیاه و دیگری عمامّه‌سفید. هر دو عبای نازکِ کرِم‌رنگ به‌دوش داشتند و تسبیح بلند دستشان بود. پشت سرشان، هفت مرد تنومند با لباس یکسان آمدند تو: پیراهنِ شطرنجیِ آبی/ سفید و کُت‌شلوار شیک سُرمه‌ای. همه شبیهِ هم بودند. همان‌جا، دو طرف در ورودی، به‌ردیف، تکیه دادند به دیوار و مؤدب، دست‌ها رویِ‌هم، ایستادند و خیره شدند به جنازۀ استاد که روی تخت دراز‌به دراز افتاده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها آمدند جلو. عینِ هم بودند. انگار دوقلو بودند. عمامّه‌سفیده رفت سَمت راست تخت، و عمامّه‌سیاهه سَمت چپ، ایستادند بالای سر جنازه و خیره شدند به چهرۀ لاغر و کبودرنگ استاد. بعد، هم‌زمان بنا کردند به زمزمه‌کردن به عربی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از ما که توانست بر حیرتش غلبه کند، رفت جلو و به دو آخوند خوشامد گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ لطف فرمودید تشریف آوردید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها ـ همچنان در حال زمزمه ـ سرشان را بلند کردند و او را نگاه کردند. مردمک چشمان هر دو درشت بود و سیاه، و برقِ غریبی داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چای و خُرما تعارفشان کردیم. اوّل دو آخوند لیوان چای برداشتند و یک مُشت خُرما و بعد، آن هفت مرد تنومند مثل آن دو، لیوان چای و مُشتی خُرما برداشتند. همه هم‌زمان، جُرعه‌ای از چای داغ را هورت کشیدند و سه چهار تا خُرما را با هسته توی دهان گذاشتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از ما رفت تعدادی بشقاب کوچک آورد، خواست بدهد دستشان که هسته‌های خُرما را بگذارند توی آن‌ها. اما همه سر تکان دادند که لازم ندارند. خُرماها را با هسته، نجویده، بلعیدند و بقیۀ چایشان را همان‌طور هورت‌کشان نوشیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها آخرین خرما را که بلعیدند، باز هم‌زمان، با پشتِ دست لب و دهانشان را پاک کردند و هم‌صدا گفتند: «خدا رحمت کند این مرحوم را&#8230; فااااااتِحَه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همه صلوات فرستادند. صدای آن هفت مرد از همه بلندتر بود. بعد، همه شروع کردند به قرائت فاتحه. ما هم زیرِلب فاتحه خواندیم. هنوز به آخر سورۀ «توحید» نرسیده بودیم که آن‌ها با صدای بلند، تکبیر گفتند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ اللهُ اکبر!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما همه ساکت ایستاده بودیم و ترسان نگاهشان می‌کردیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها برگشتند طرفِ هفت مرد و اشاره‌ای کردند به آن‌ها. مردها آمدند جلو. آخوندها چند گام رفتند عقب. دو تا از مردها پاهای جنازه و دو تای دیگر دست‌هاش را گرفتند و از روی تخت بلندش کردند. سه مرد دیگر رفتند جلو و زیر تنۀ میّت را گرفتند و استاد را روی دوش گذاشتند و تا ما آمدیم به خودمان بجُنبیم و اعتراضی بکنیم، تکبیرگویان، راه افتادند طرف در:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ به عزّتِ شَرَفِ لا اله الا الله&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما همه حیران مانده بودیم که چه کنیم. راه افتادیم دنبالشان. از در رفتند بیرون. جلوِ در، توی کوچه، یک مینی‌بوس یکدست سیاه، بدون شیشه، ایستاده بود. یکی از مردان تنومند از زیر جنازه درآمد، رفت در عقب مینی‌بوس را باز کرد و تابوت آهنی سیاهی را کشید بیرون. شش مرد دیگر پیکر بی‌جان استاد را گذاشتند توی تابوت که دری کشویی داشت. بعد درِ آن را بستند و همان مرد درِ عقب مینی‌بوس را محکم به‌هم زد. آخوندها رفتند جلوِ مینی‌بوس، کنار راننده که زنی بود مُحَجَبه، نشستند. هفت مرد راه افتادند طرف مینی‌بوس دیگری که آن‌طرف کوچه پارک کرده بود و پشت فرمان آن هم زنی مُحَجَبه نشسته بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو تا از ماها دویدیم طرف مینی‌بوسی که جنازۀ استاد توی آن بود. زدیم به درِ سَمتی که آخوندها نشسته بودند. در با صدای خُشکی باز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی‌مان مِن‌مِن‌کنان گفت: «ببخشید حضرتِ حجّت‌الاسلام! جنازه را کجا می‌برید؟ ما منتظر مُتَوَفیّات بودیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها نگاهی به‌هم انداختند، بعد هر دو هم‌صدا گفتند: «می‌بریم برای غُسل و کَفن و دَفن&#8230; نگران نباشید&#8230; هماهنگ شده… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌که پرسیده بود، گفت: «کجا؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها باز نگاهی به‌هم انداختند و هر دو خندیدند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ کجا؟… قبرستان… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بسته شد و مینی‌بوس از جا کَنده شد و راه افتاد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مینی‌بوس دوّمی هم از آن‌سوی خیابان دنبالش راه افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما ماندیم و دود گازوئیل مینی‌بوس‌ها توی کوچه که مردم هم از سر کنجکاوی جمع شده بودند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه کنیم؟ چه نکنیم؟&#8230; تصمیم گرفتیم برویم «بهشتِ‌ زهرا».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهشتِ‌ زهرا مثلِ همیشه غُلغُله بود. فکر کردیم مینی‌بوس‌ها حتماً زودتر از ما رسیده‌اند. جمعیت‌های عزادار همین‌طور درهم می‌لولیدند. تابوت بود که با جنازۀ کفن‌پیچ‌شده از درِ غسّالخانه درمی‌آمد و عده‌ای می‌دویدند جلو و شانه زیر تابوت می‌دادند تا آن را ببرند آن‌سوتر که آخوندی بالاسرش نماز میّت بخوانَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرطور بود خودمان را رساندیم جلوِ درِ ورودی غسّالخانه. پُرس‌وجو کردیم و ماجرای چگونگیِ آمدن آخوندها و آن هفت مرد را گفتیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردِ میان‌سال قدبلند ریشویی ایستاده بود جلوِ در. حرف‌هامان را که شنید، پوزخندی زد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ اینجا بیخود اومدین&#8230; باید برید بخشِ اَساتید… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بخشِ اَساتید کجاست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تحقیرآمیز نگاهمان کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نمی‌دونید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتیم: «متأسفانه نه&#8230; اوّلین باره که… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگذاشت حرفمان تمام شود. با دست اشاره کرد به دوردست‌های سَمت جنوب:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ اون تَهِ تَه&#8230; نرسیده به مَرقدِ امام… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تشکر کردیم و برگشتیم سوارِ ماشین‌هامان شدیم و راندیم سَمت جنوب، در جاده‌ای که تا مَرقدِ امام ادامه داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساختمان کُروی‌شکل یکدست سیاهی از دور نمایان شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پارکینگ نزدیک ساختمان پارک کردیم و پیاده شدیم و راه افتادیم طرف ساختمان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌کس آن اطراف نبود. به ساختمان که رسیدیم، دورِ آن گشتیم. هیچ در یا پنجره‌ای نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حیران ایستاده بودیم که چه کنیم&#8230; ناگهان، صدای غِژغِژِ بلندی شنیده شد. دری مثل درِ گاراژ باز شد. فلزِ در لوله شد و رفت بالا. یکی از آن هفت مرد تنومند را دیدیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ کجا بودید تا حالا؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رفتیم جلو:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ ما فکر کردیم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرفمان را بُرید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ فکر نباید بکنید&#8230; بیایید تو&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برگشت و راه افتاد داخل ساختمان کُروی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما راه افتادیم دنبالش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در، پشتِ سرمان، همان‌طور غِژغِژکنان، آمد پایین.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بوی عجیبی می‌آمد: بوی چربی سوخته، آمیخته با بوی خون و کافور&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روبرو و دوروُبَرمان را که نگاه کردیم، باورمان نمی‌شد داخل آن ساختمان که از بیرون چندان بزرگ هم نبود، این‌همه وسیع باشد! راهی بود شبیه اتوبان با کفِ شن‌ریزی‌شده. دو طرف راه، اتاق‌های بلندی بود مُکعب‌شکل، همه فلزی و سیاه. روبرومان، در دوردست، اُستوانه‌ای سیاه‌رنگ بود شبیه کوره‌های آجُرپَزی. هرچه می‌رفتیم، به اُستوانه نمی‌رسیدیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی‌مان که به نفَس‌نفَس افتاده بود، تُند کرد طرف مرد تنومند که جلومان با گام‌های بلند، انگار بر سطح زمین می‌لغزید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ ببخشید… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد، گام‌زنان، برگشت سَمت او:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ الان می‌رسیم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خودمان را به‌زحمت دنبالش می‌کشاندیم. حالا همه به نفَس‌نفَس افتاده بودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر داشتیم از پا می‌افتادیم که رسیدیم جلوِ استوانۀ سیاه. یعنی ما نرسیدیم، انگار استوانه آمد طرف ما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد تنومند برگشت سَمت ما:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ همین‌جا وایستید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایستادیم. چند تامان از شدت خستگی، وِلو شدند رو زمین.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد رفت جلو. دری لوله شد بالا و مرد رفت تو. در بسته شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک آن، سکوت بود. بعد، صدای گوش‌خراش قرائت قرآن بلند شد. صدا انگار از بلندگوهای بزرگی پخش می‌شد. همه ناچار گوش‌هامان را گرفتیم. صدای کُلُفتی سورۀ «الرحمن» را می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک ساعتی در انتظار گذشت. صدای قرائت قرآن، همچنان بلند، ادامه داشت و همان صدا سورۀ «الرحمن» را تکرار می‌کرد. همان بوی چربیِ سوخته و خون و کافور هنوز در فضا بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگهان، درِ ساختمان روبرو باز شد. آن هفت مردِ تنومند، تابوتی روی شانه‌ها، آمدند بیرون.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدای قرائت قرآن خاموش شد. یکی از مردها عربده کشید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ به عزّتِ شَرَفِ لا اله الا الله&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و همه بنا کردند عربده کشیدن:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ لا اله الا الله!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پشت سر تابوت، آن دو آخوند آمدند بیرون. رفتیم طرفشان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی‌مان سلام کرد و گفت: «می‌برند برای خاک‌سپاری؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها ایستادند. تسبیح در دست می‌گرداندند. به‌هم خیره شدند. بعد، برگشتند طرف ما:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ خاک‌سپاری؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ خُب، بله&#8230; مگه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر دو لبخند زدند و هم‌صدا گفتند: «خیر&#8230; اوّل می‌رویم سالن… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ سالن؟! کدوم سالن؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ شما دنبال ما بیایید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه افتادند دنبال تابوت که روی دوش آن هفت مرد تنومند بود و ما هم ناچار، راه افتادیم دنبالشان&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان راه شن‌ریزی‌شده را پیمودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید یک ساعتی رفتیم تا رسیدیم نزدیک درِ ورودی ساختمان کُروی‌شکل&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تابوت‌به‌دوش‌ها ایستادند جلوِ یکی از آن مُکعب‌های فلزی. باز دری کشویی با صدای غِژغِژِ بلندی باز شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها به ما اشاره کردند و رفتند تو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پشت سرشان تابوت را بردند داخل. ما همه دنبالشان راه افتادیم. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17606" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/pexels-guryan-10508414.jpg?resize=333%2C500" alt="اَکلِ میّت، داستان کوتاهی از ناصر زراعتی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/pexels-guryan-10508414.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/01/pexels-guryan-10508414.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سالن بزرگی بود که وسط آن، میز دایره‌شکلی با رومیزی سیاهِ توری قرار داشت. روی میز، شمع‌های ضخیم بزرگ سیاهی روشن بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تابوت را گذاشتند وسط میز. بعد، مردها روپوش سیاهِ تابوت را پس زدند. تابوت باز شد و چهار ضلعش روی سطح میز قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باورمان نمی‌شد. جنازۀ استاد، عریان، آنجا بود. انگار او را پُخته بودند. از روی آن بُخار بلند می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پوستش قهوه‌ای و چَرب بود و برق می‌زد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها نشستند روی دو صندلی کنار هم و رو کردند به ما:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بفرمایید بنشینید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفت مرد تنومند دو گام رفتند عقب و مؤدب، دست‌ها قفل‌کرده زیر شکم، ایستادند. ما را نگاه می‌کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما مبهوت ایستاده بودیم و باورمان نمی‌شد. انگار کابوس می‌دیدیم. هر آن منتظر بودیم از خواب بپریم تا بفهمیم این‌ها واقعیت نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها از روی میز کارد و چنگال برداشتند و نگاهشان چرخید سَمت ما که هنوز دور از میز ایستاده بودیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بنشیند&#8230; بسم‌ الله&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما به‌هم نگاه کردیم و ناچار نشستیم رویِ صندلی‌هایی که مرتب چیده شده بود دور میز.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها برگشتند طرف هفت مرد تنومند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ برادرها هم بفرمایید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردها، ناگهان، هجوم بردند طرف میز، در حالی که شتاب داشتند و همدیگر را هُل می‌دادند تا هر یک زودتر از دیگری بنشیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها هماهنگ و هم‌زمان، دست دراز کردند طرف جنازۀ پخته‌شدۀ استاد و با کارد بزرگی که روی میز بود، چند تکه از گوشت او را کندند و گذاشتند توی بشقاب جلوشان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تویِ تاریکی، چند زن مُحَجَبه، شبیهِ همان دو زن رانندۀ مینی‌بوس‌ها، با چادر و دستکش سیاه، آمدند جلو: روی سینی‌های بزرگی که در دست داشتند، قطعات نان و کاسه‌های ماست و ظرف‌های سالاد و سبزی‌خوردن و شیشه‌های دوغ و نوشابه‌های رنگارنگ بود. آن‌ها را یکی‌یکی چیدند جلوِ آخوندها و مردان تنومند و ما. بعد، آرام، عقب‌عقب رفتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها هم‌صدا گفتند: «ممنون خواهرها!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن‌ها سر تکان دادند و در تاریکی محو شدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردها با شتاب و ولع، بنا کردند به بریدنِ گوشت پختۀ جنازۀ استاد که هنوز از روی آن بُخار بلند می‌شد. تکه‌های بزرگ گوشت را می‌کَندند و می‌گذاشتند توی بشقاب. بعضی با چنگال و بیشتر با دست گوشت را به دهان می‌گذاشتند و نجویده، می‌بلعیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها با آرامش، «بسم‌ الله… » گفتند و بنا کردند به خوردن. با طُمأنینۀ تمام، با کارد، تکه‌های کوچکی از گوشت تن استاد را که توی بشقابشان بود، جدا می‌کردند، می‌زدند سر چنگال، آرام می‌گذاشتند دهانشان و می‌جویدند. وسط جویدن، دست دراز می‌کردند سبزی‌خوردن برمی‌داشتند و قاشقی ماست می‌خوردند و کمی سالاد&#8230; و جابه‌جا، جُرعه‌ای دوغ یا نوشابه می‌نوشیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفت مرد در چند دقیقه، چند بار بشقابشان را پُر و خالی کردند و هر کدام مُشت‌مُشت سبزی‌خوردن و سالاد برداشتند و کاسه‌های ماست و لیوان‌های دوغ و نوشابه را هورت کشیدند. انگار عجله داشتند هرچه زودتر غذاخوردنشان تمام شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما هنوز متحیّر نشسته بودیم و از استشمام بوی گوشت پُخته‌شدۀ استاد و آن بوی چربیِ سوخته و خون و کافور که در فضا بود و نیز از تماشای غذاخوردن آخوندها و مردها داشت حالتِ تهوّع بهمان دست می‌داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردها هم‌زمان دست از خوردن کشیدند. لب و دهانشان را با آستین کُت‌های شیکشان پاک کردند و هم‌صدا «با اجازه!»ای گفتند، از روی صندلی‌ها برخاستند و رفتند سر جاشان، باز مؤدب، این بار دست‌به‌سینه، ایستادند و خیره شدند به ما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها در حین خوردن، اوّل نگاهی به‌هم انداختند و بعد، پوزخندزنان، برگشتند طرف ما که دور میز، خاموش و بی‌حرکت نشسته بودیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ برادرها تعارف می‌خواهند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما همچنان حیران به‌هم نگاه کردیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بسم‌ الله!&#8230; مشغول شوید&#8230; چاره‌ای نیست&#8230; باید تَناول بفرمایید تا استخوان‌ها پاکیزه شود و آمادۀ خاک‌سپاری&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند تا از ما خواستیم از جا بلند شویم که مردهای تنومند، سریع، آمدند جلو و دست گذاشتند روی شانه‌هامان و فشار آوردند که باز بنشینیم روی صندلی‌ها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها یکی یک لیوان دوغ سرکشیدند، آروغ صداداری زدند و هم‌صدا گفتند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ بفرمایید شروع کنید&#8230; وگرنه&#8230; برادران&#8230; متأسفانه&#8230; مجبور می‌شوند به زور متوّسل شوند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و همان‌طور پوزخندزنان اشاره کردند به یکی از هفت مرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نشانشان بدهید برادر!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از مردها آمد جلو و ایستاد پشت سر یکی‌مان. دست انداخت سر او را گرفت زیر بغلش. بعد، چنگالی برداشت و آن چرخاند توی گوشت پختۀ جنازۀ استاد، تکه‌ای کَند و برد جلوِ دهان او. لب‌ها به‌هم فشرده بود. مرد اشاره کرد به یکی از خودشان که سریع آمد جلو و کاردی برداشت، تیغۀ آن را گذاشت لایِ دندان‌هایِ قُفل‌شده. دهان ناچار باز شد و مرد اوّل گوشت سر چنگال را فرو کرد توی آن:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ دِ بخور دیگه!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخوندها قاه‌قاه خندیدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما همه از ترس، خیس از عرق شده بودیم. نگاهی به‌هم انداختیم و از سر بیچارگی، با اکراهِ تمام، بنا کردیم به خوردن&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا، آخوندها پوزخند می‌زدند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ـ نوشِ جان!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینکه چگونه توانستیم جلوِ استفراغ خود را بگیریم، هنوز هم مایۀ حیرتمان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خلاصه، وادارمان کردند استخوان‌های استاد را بلیسیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد، چهار ضلع تابوت را اُستوار کردند اطراف اسکلت پاک‌لیسیده‌شده. روپوش توریِ سیاه را انداختند روی آن و باز، تابوت را بر دوش گرفتند و از در بردند بیرون.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما هم سربه‌زیر، راه افتادیم دنبالشان تا از درِ ساختمان کُروی‌شکل آمدیم بیرون. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نزدیک پارکینگ، محوطۀ وسیعی بود. تابلویی آنجا نصب شده بود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قطعۀ اَساتید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تابوت را بردند کنار یکی از گورهای کَنده‌شده. اسکلت استاد را همان‌طورکه بود، انداختند توی گور. بعد، ما را واداشتند تا مُشت‌مُشت خاک برداریم و بریزیم تا گور پُر شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما شاگردانِ استاد، خیس از عرق، خاک‌آلود، خسته و گریان، سربه‌زیر، ایستادیم پشت سر آن دو آخوندِ جوان که زیرِلب قُرآن می‌خواندند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفت مرد تنومند آمدند دو سوی آخوندها ایستادند. چند خبرنگار و عکاس، دوان‌دوان، از راه رسیدند. ما را واداشتند پشت سر آخوندها و آن هفت مرد، به‌ترتیب، بایستیم، سربه‌زیرافکنده، تا عکس بگیرند؛ عکس‌هایی که روز بعد، همراه گزارشی از مراسم خاک‌سپاری «آبرومندانه» و «باشُکوه» استاد، در مطبوعات چاپ شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/31/%d8%a7%d9%8e%da%a9%d9%84%d9%90-%d9%85%db%8c%d9%91%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d8%b9/">اَکلِ میّت، داستان کوتاهی از ناصر زراعتی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/01/31/%d8%a7%d9%8e%da%a9%d9%84%d9%90-%d9%85%db%8c%d9%91%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17604</post-id>	</item>
		<item>
		<title>رودخانهٔ تمبى‌ داستان کوتاهی از خسرو دوامی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/12/05/%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%aa%d9%85%d8%a8%d9%89%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/12/05/%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%aa%d9%85%d8%a8%d9%89%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Dec 2021 02:19:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو دوامی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17235</guid>

					<description><![CDATA[<p>خسرو دوامی &#8211; آمریکا من که براى‌ شما نوشته بودم. اول مرا ببخشید، بعد به ‏دیدارم بیایید. کسى‌ که نمى‌‌بخشد، فراموش هم نمى‌‌کند. و من دیگر شکى‌ ندارم که فراموشى‌ پایان همهٔ رنج‏‌هاست. شما هم ماجرا را آن‌‏طور شنیده‌‏اید که دیگران خواسته‌‏اند. جریانى‌ مبهم و پُرتأویل، مثل واقعهٔ خانهٔ مسجدسلیمان و اعترافات مطرب شوشترى‌، و یا همین روایت مربوط به رودخانهٔ تمبى‌ و برکهٔ خون‌‏آلود و ماهى‌هاى‌ تکه‌تکه‌شدهٔ روى‌ آب که اتفاقى‌ محال است. قبلاً...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/12/05/%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%aa%d9%85%d8%a8%d9%89%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88/">رودخانهٔ تمبى‌ داستان کوتاهی از خسرو دوامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">خسرو دوامی</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من که براى‌ شما نوشته بودم. اول مرا ببخشید، بعد به ‏دیدارم بیایید. کسى‌ که نمى‌‌بخشد، فراموش هم نمى‌‌کند. و من دیگر شکى‌ ندارم که فراموشى‌ پایان همهٔ رنج‏‌هاست. شما هم ماجرا را آن‌‏طور شنیده‌‏اید که دیگران خواسته‌‏اند. جریانى‌ مبهم و پُرتأویل، مثل واقعهٔ خانهٔ مسجدسلیمان و اعترافات مطرب شوشترى‌، و یا همین روایت مربوط به رودخانهٔ تمبى‌ و برکهٔ خون‌‏آلود و ماهى‌هاى‌ تکه‌تکه‌شدهٔ روى‌ آب که اتفاقى‌ محال است. قبلاً هم در جوابتان نوشته بودم، به حرف‌‏هاى‌ کسانى‌ که درگیر جریانات نبوده‏‌اند و دستى‌ از دور بر آتش داشته‌‏اند، دل ندهید. به روایت افرادى‌ هم که خود روزى‌ از مسببین واقعه بوده‏‌اند و امروز مسئله‏‌اى‌ را مى‌‌آفرینند تا شاید چیزى‌ دیگر را بپوشانند، اعتماد نکنید. از این‌ها که بگذریم، حقیقت مسلم کدام است؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رنج‌نامه‌‏اى‌ را که مادرتان، گمانم، دو سه سال قبل از مرگ در جایى‌ نوشته بودند، خواندم. به ایشان خرده‌‏اى‌ نمى‌‌گیرم. واقعه را از همان دریچه‌‏اى‌ دیده‏‌اند که دیگران گشوده‏‌اند. حرف‌‏هاى‌ فریبرز را تکرار کرده‏‌اند و دیگران را. شاید هم مقصر من بودم. چند بار پیغام فرستادند که مرا ببینند، نپذیرفتم. یک‌بار نامه‌‏اى‌ نوشتند و اصل واقعه را جویا شدند. نوشتم، واقعه، در زمان و مکانِ وقوع، معنى‌ پیدا مى‌‌کند. از آن که گذشت تبدیل به خاطره مى‌‌شود. نوشتند، خاطراتتان را بنویسید. نوشتم، بعضى‌ خاطرات باید در سینه بمانند. در نامهٔ دیگرى‌ نوشتند، جواب تاریخ را چگونه مى‌‌دهید؟ نوشتم، تاریخ </span><span style="font-weight: 400;">بخشى‌ از خاطرات ا</span><span style="font-weight: 400;">ست که از زبان راوى‌ دور از واقعه نقل شده است. مثلاً چه کسى‌ مى‌‌داند واقعیت ناپدیدشدن کیخسرو در پیش روى‌ آن‌همه سردار و پهلوان چه بوده است. حالا ما فقط یک روایت مکتوب پیش رویمان است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چو از کوه خورشید سر برکشید</span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">ز چشم جهان شاه شد ناپدید</span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">بجستند از آن جایگه شاه جوى‌ </span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">به ریگ و بیابان نهادند روى‌ </span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">ز خسرو ندیدند جایى‌ نشان</span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">ز ره بازگشتند چون بیهُشان </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسیده بودند، نمى‌‌خواهید مرا ببینید و چشم در چشم روایت خودتان را بگویید؟ نوشتم، بانوى‌ من، بگذارید خاطرهٔ دست‌هایتان باشد همان دست‌هاى‌ مهربان که از لاى‌ِ درِ نیمه‏‌باز سینى‌ غذا را توى‌ اتاق پر دود و صدا هل مى‌‌داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شما هم حق دارید، مرا به‌یاد نیاورید. آن‌وقت‌ها کوچک‌‏تر از آن بودید که از من و دیگران در ذهنتان چیزى‌ مانده باشد. من، فریبرز و گمانم دو سه نفر دیگر ماهى‌ یک‌بار به خانهٔ شما مى‌‌آمدیم. خسرو در را مى‌‌گشود و شما را مى‌‌دیدم که با موهایى‌ بافته و عروسکى‌ در دست از پشت پاهاى‌ او سَرَک مى‌‌کشیدید. کوچک بودید و چشم‏‌هایتان هم‌رنگ چشم‌‏هاى‌ پدرتان بود. ما به اتاقى‌ که تخت کوچک و کمد و اسباب‌بازى‌هاى‌ شما در آن بود، مى‌‌رفتیم. بعضى‌ روزها هم در فضاى‌ دودگرفتهٔ اتاق وارد مى‌‌شدید، سلامى‌ مى‌‌کردید و عروسکى‌ چیزى‌ را بیرون مى‌‌بردید. آن‌وقت‌‏ها عادت داشتم در جلسات چیزى‌ را دست گرفته و با آن بازى‌ کنم. یکى‌ از روزهاى‌ گرم تابستان، حین بحثى‌ تند دست یا پاى‌ یکى‌ از عروسک‌‏هاى‌ شما را که در دستم بود، کَندَم. هنوز هم یاد چشم‌‏هاى‌ پر از اشک و شماتتتان در خاطرم مانده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا سال‌‏هاست خودم را از همه پنهان کرده‌‏ام. به نامم داستان‏‌ها نوشته‏‌اند. همیشه همین‌طور است. از قبیله که جدا شدى‌، فتوحات از آنِ دیگران مى‌‌شود و تو مى‌‌شوى‌ میراث‌‏بَرِ هر چه ناکامى‌. حکایاتشان را دورادور دنبال کرده‌‏ام، کوچک شده‏‌ا‌ند و پراکنده. خسرو روزى‌ جمله‌‏اى‌ گفت که هنوز در خاطرم مانده. شاید هم کسى‌ دیگر آن را در جایى‌ نوشته باشد. مى‌‌گفت اسب‌ها به سربالایى‌ که مى‌‌رسند، سم و کفل همدیگر را به دندان مى‌‌گیرند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ترجیح مى‌‌دهم پدرتان را خسرو بنامم. خودش این‌طور مى‌‌خواست. مى‌‌دانم براى‌ شما و مادرتان حسین بود و براى‌ دیگران هم منصور و فرهاد و اسکندر. در دانشگاه آشنا شدیم. فریبرز هم با ما بود؛ معرف هر دویشان به تشکیلات من بودم. آن سال‏‌ها دنیا را با نگاهى‌ واحد مى‌‌دیدیم. سه انگشت بودیم از یک دست. من و خسرو به‌فاصلهٔ چند ماه دستگیر شدیم. او به‌تقریب، دو سال زودتر از من آزاد شد. هنوز در زندان بودم که خبر آوردند ازدواج کرده. بعد از آزادى‌ مخفى‌ شدم. شرایط طورى‌ نبود که من مادرتان را ببینم. مشخصاتى‌ که ایشان از من داده‏‌اند یا زادهٔ خیال‏بافى‌‌‏شان است یا بر اثر توصیفات مخدوش دیگران. بریدهٔ روزنامه‌‏اى‌ هم که شما فرستاده‏‌اید متعلق به همان سال‌‏هاست. عکس را در جریان حمله به تشکیلات مسجدسلیمان پیدا کرده‌‏اند. اسناد زیرش هم همگى‌ ساختگى‌ ا‏ست. ظاهراً خواسته‌‏اند محملى‌ براى‌ حضور هر سه تاى‌ ما در آن خانه پیدا کنند. این عکس بعدها در اغلب شرح احوال و خاطرات آن سال‌‏ها آمده است. اما هیچ‌گاه کسى‌ این سؤال را از خود نکرده که چه کسى‌ این عکس را از ما گرفته است. در رنج‌نامهٔ مادرتان هم آنجا که به عکس اشاره مى‌‌شود، شاید هم به‌سهو، نام لیلا به‏‌عنوان کسى‌ که از ما عکس را گرفته، نیامده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمى‌‌خواستم در زمان حیات مادرتان با بازگویى‌ جزئیات این‌‏چنینى‌ فکرشان را آشفته و خاطرشان را مکدر کنم. میان بازماندگان تشکیلات ارج و قربى‌ داشتند. آیا در آن شرایط چنین لغزشى‌ را بر خود مى‌‌بخشیدیم که از سر تفنن یا خطا از غریبه‌‏اى‌ بخواهیم از ما عکس بگیرد؟ چرا در خاطرات فریبرز از لیلا به‌‏عنوان عضو ثابت خانه یادى‌ نشده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتم، بانوى‌ من، لزوماً پشت هر واقعه دسیسه‌‏اى‌ نهفته نیست. در همین روایت، آنجا که کیخسرو در اوج قدرت و حشمت و جاه، حالا به‌هر دلیلى‌ ، پا پَس مى‌‌کشد و دنیاى‌ قدرت و آرمان و آز را به سُخره مى‌‌گیرد، بر او چه خرده‌‏اى‌ مى‌‌توان گرفت، وقتى‌ در جواب سردار پیرش مى‌‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شدم سیر از این لشکر و تاج و تخت</span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">سبک بازگشتیم و بستیم رخت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یا چه کسى‌ مى‌‌داند، شاید میان آن‌همه سردار و پهلوان، از طوس و رستم و زال تا گیو و بیژن و فریبرز، طى‌ سال‏‌ها و در طول سفرها و جنگ‌هاى‌ پراُفت‌وخیز، یکى‌ کینه‌‏اش را در دل گرفته، شاید هم به وسوسهٔ دسترسى‌ به جام جهان‌‏نما، در لحظه‌‏اى‌ دور از چشم دیگران کار او را تمام کرده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشته‏‌اند که انتقال خسرو به مسجدسلیمان به توصیهٔ من بوده است. مادرتان هم ظاهراً با استناد به نقل‌قولى‌ واهى‌ از کسى‌ که خود در حاشیهٔ جریان بوده گفته‌‏اند که من به‌واسطهٔ برخى‌ اختلاف نظرها، به دسیسه خسرو را به زندگى‌ مخفى‌ در شهرى‌ دور کشانده‌‏ام. شما هم در لفافه همین مطلب را نوشته‌‏اید. ظاهراً روى‌ برخى‌ جنبه‌‏ها نورى‌ بیش‌ازاندازه تابانده‌‏اند تا محملى‌ قابل‌قبول براى‌ واقعهٔ مسجدسلیمان پیدا شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخواستم، این را به مادرتان بنویسم. واقعیت این است که خسرو به‌تقاضاى‌ خودش به مسجدسلیمان منتقل شد. وقتى‌ درخواستش را با من در میان گذاشت، علتش را جویا شدم. گفت ترجیح مى‌‌دهد در تهران نباشد. از وضعیت خانه و احوال شما و مادرتان پرسیدم، سکوت کرد. براى‌ مادرتان نوشتم، هر چه دیگران مى‌‌خواهند، بگویند. من جز موارد جزئى‌، اختلاف نظرى‌ ریشه‌‏اى‌ با خسرو نداشتم. احتمالاً مادرتان آن‌چنان تحت تأثیر حرف‌‏هاى‌ فریبرز و دیگران بودند که هیچ‌وقت نخواستند و نتوانستند مرا باور کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبرز، یک‌سال قبل از پدرتان براى‌ سازماندهى‌ و وصل پاره‌‏اى‌ ارتباطات به مسجدسلیمان رفته بود. لیلا از افراد باتجربهٔ تشکیلات بود که براى‌ استتار به‌عنوان کارگر کارخانه به آنجا فرستاده شد. فریبرز و لیلا خانه‌‏اى‌ را در حومهٔ شهر اجاره کرده بودند. شاید پذیرفتن جزئیات این وقایع براى‌ شما که در جریان روابط آن سال‌‏ها نبوده‏‌اید غیرممکن باشد. گناهى‌ هم ندارید. مادرتان پرسیده بودند، هنوز هم فکر مى‌‌کنید، اگر در شرایط همان سال‌‏ها بودید، ترک صف، عقوبتى‌ چنین تلخ و ناگزیر داشت؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتم، بانوى‌ من، به این سادگى‌ قضاوت نکنید. در این که ما پیشاپیش صف مبارزه با دشمنى‌ درنده بودیم شکى‌ ندارم. هنوز هم شکى‌ ندارم که حضور در این صف راه بازگشتى‌ نداشت و هیچ‌گونه تعلل و لغزش هم جایز نبود. ولى‌، ماجراى‌ مسجدسلیمان و رودخانهٔ تمبى‌ را با وقایع مشابه مخدوش کرده‌‏اند. ترکِ صف انگیزهٔ واقعه نبوده است، اگرچه که مى‌‌توانست باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک‌سال بعد از پیوستن پدرتان به تشکیلات مسجدسلیمان، اطلاعات ضدونقیضى‌ از وضعیت آنجا به ما مى‌‌رسید. از فریبرز که در آن زمان مسئول حوزه بود، خواستیم گزارشى‌ برایمان بنویسد. یکى‌ دو هفته بعد گزارش مبهم و در عین حال نگران‌‏کننده‏‌اى‌ براى‌ ما فرستاد. در گزارش از بروز گرایشات خطرناک و ضعف‌‏هاى‌ غیرقابل‌گذشت در تشکیلات مسجدسلیمان یاد شده بود. سعى‌ کردم با خسرو ارتباط برقرار کنم، نشد. کسى‌ دیگر هم به تهران آمده بود و گزارش مشابهى‌ به مرکزیت داده بود. به‌نظر مى‌‌آمد که شکافى‌ عمیق بین اعضاء تشکیلات آنجا به‌وجود آمده است. در آن‌روزها چنین شکافى‌ مى‌‌توانست مثل دُملى‌ چرکین به بقیهٔ بخش‏‌ها هم سرایت کرده و همه را زیر ضرب دشمن ببرد. اوایل اسفندماه به‌دستور مرکزیت به مسجدسلیمان رفتم. صبح با اتوبوس حرکت کردم و غروب رسیدم. در ایستگاه علامت قرارمان را زدم. دو ساعت بعد تأیید قرار را گرفتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب فریبرز در ایستگاه به پیشوازم آمد. برخلاف انتظارم به‌جاى‌ خسرو لیلا به‏‌عنوان چکِ فریبرز آمده بود. فریبرز سخت مضطرب و پریشان مى‌‌نمود. مرا چشم‌‏بسته به خانه‏‌شان بردند. یکى‌ دو ساعت بعد هم خسرو و دیگران آمدند. در خاطرات و یادداشت‌‏هاى‌ دیگران از جلسهٔ آن‌شب به‌‏عنوان محکمهٔ خسرو یاد شده که برداشتى‌ یک‌جانبه و وارونه از قضایاست. در تمام مدت جلسه فریبرز و دو نفر دیگر که هر دو در ضربات سال بعد از بین رفتند، خسرو را به باد انتقادات شدید گرفتند. نمى‌‌خواهم با ذکر جزئیات وقایعى‌ که حالا شاید روشن‌کردنشان مرهمى‌ به زخم‏‌هاى‌ این سال‏‌ها نگذارد، خاطرتان را بیازارم ولى‌ خودتان این‌طور خواستید. پدرتان در طول جلسه فقط یک‌بار گفت که این‏‌ها همه بهانه‌‏ای است براى‌ تصفیهٔ او و یکى‌ دو عضو دیگر که شیوه‌‏هاى‌ فریبرز را در رهبرى‌ و ادارهٔ تشکیلات به زیر سؤال برده‌‏اند. تمام آن‌شب لیلا ساکت بود و کلمه‏‌اى‌ حرف نزد. شاید اگر لیلا به‏‌عنوان شاهد اصلى‌ ماجرا در ضربات سال بعد از بین نرفته بود، شما و دیگران امروز واقعه را از منظرى‌ دیگر مى‌‌دیدید و دیگر نیازى‌ به نبش قبر رفتگان و بازگویى‌ خاطرات موهوم گذشتگان نبود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن‌شب بعد از رفتن همه، من و فریبرز روى‌ بام خانه رفتیم. روبرویمان جاده بود و شعله‌‏هاى‌ آتش، که از پشت لوله‌‏هاى‌ گازى‌ که در امتداد تپه‌‏ها کشیده مى‌‌شد، زبانه مى‌‌کشید. من شکى‌ نداشتم که اصل مسئله چیز دیگری است. بعضى‌ خاطرات همیشه با آدم مى‌‌مانند. فریبرز براى‌ آوردن چیزى‌ پایین رفت. من به تپهٔ روبرو و به شعله‌‏ها نگاه مى‌‌کردم. براى‌ لحظه‌‏اى‌ یکّه خوردم. لابه‌‏لاى‌ لوله‌‏هاى‌ گاز، گاه‌به‌‏گاه نورى‌ متحرک روشن و خاموش مى‌‌شد. آدم‏‌هایى‌ در امتداد لوله‌‏ها با آینه به‌هم علامت مى‌‌دادند. خم شدم، کمرى‌‌‏ام را کشیدم و به‌موازات لبهٔ بام روى‌ دو زانو نشستم. سیانور را از جیب بیرون کشیدم و توى‌ مشتم جاى‌ دادم. یاد گرفته بودیم به‌هر واقعهٔ کوچکى‌ با دیدهٔ احتیاط و تردید نگاه کنیم. فریبرز که برگشت، اشاره کردم سکوت کند. خم شد و کنارم آمد. کورسوى‌ چراغ‌‏ها را به او نشان دادم. اول نمى‌‌دید. بعد لبخندى‌ زد، دستم را گرفت و بلند شد. انعکاس نور چشم سگ‌‏هاى‌ ولگردى‌ را که پشت لوله‌‏هاى‌ گاز زباله‌‏ها را این‌طرف و آن‌طرف مى‌‌بردند به‌اشتباه چیز دیگرى‌ گرفته بودم. این را بعدها فریبرز در خاطراتش به ریا به‏‌عنوان نمونه‏‌اى‌ از روحیهٔ شکاک و در عین حال خشن من آورده است. آن‌شب تا نیمه‌‏هاى‌ شب با فریبرز حرف زدم. توجیه مى‌‌کرد. دلایل بیشترى‌ آوردم. شکى‌ نداشتم که لیلا یک پاى‌ قضیه است. حرف‌هایمان به‌جایى‌ نرسید. آن شب، روى‌ بام خوابیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح با صدایى‌ از خواب پریدم. لیلا توى‌ حیاط خانه گل‌ها را هرس مى‌‌کرد. پایین رفتم. فریبرز در خانه نبود. لیلا را صدا زدم. توى‌ آشپزخانه آمد. براى‌ هردویمان چاى‌ ریخت. برداشت خودم را از ریشه‌‏هاى‌ اختلافات آن‏جا گفتم. صدایش مى‌‌لرزید. اول حرف‌هاى‌ فریبرز را تأیید مى‌‌کرد. سعى‌ مى‌‌کرد توى‌ چشم‏‌هایم نگاه نکند. پافشارى‌ کردم و بعد سؤالاتم را شخصى‌‌‏تر کردم. از تمایل خودش پرسیدم. برآشفت و از اتاق بیرون رفت. بعدازظهرِ آن‌روز با خسرو قرار گذاشتم. بدون آنکه قرار را چِک کند، در خانهٔ فریبرز و لیلا به‌دنبالم آمد. غرق در عوالم خودش بود. گفتم، دلم گرفته جایى‌ برویم، دمى‌ به خمره بزنیم. پذیرفت. مطرب آبله‌‏رو را براى‌ اولین بار آن‌شب دیدم. اعترافاتى‌ که از او گرفتند همه جعلیات و کذب محض است. غروب من و خسرو به‏‌طرف شوشتر راندیم. پدرتان در درهٔ شوشترى‌‌‏ها پاتوقى‌ داشت و هفته‌‏اى‌ یکى‌ دو شب را در آنجا مى‌‌گذراند. فریبرز ردش را پیدا کرده بود و در گزارشات امنیتى‌ حوزه هم به این مسئله اشاره کرده بود. از جاده‏اى‌ پیچ‌درپیچ و پُرگردنه گذشتیم. خسرو زیر لب آهنگى‌ را زمزمه مى‌‌کرد. پدرتان صداى‌ خوبى‌ داشت و در شب‌هاى‌ زندان برایمان مى‌‌خواند. من گیج و منگ بودم. شکى‌ نداشتم که وسوسه ریشهٔ همهٔ تباهى‌هاست. از شما و مادرتان پرسیدم. عکس شما را از لابه‌لاى‌ خرت‌وپرت‏‌هاى‌ توى‌ داشبورد بیرون آورد. شما با موهایى‌ بافته و عروسکى‌ در دست توى‌ بغل خسرو نشسته بودید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اوایل شب به محله‏‌اى‌ متروک وارد شدیم. ماشین را جایى‌ گذاشتیم و بیرون رفتیم. سایه‌‏هایى‌ توى‌ کوچه در حرکت بودند. جلوى‌ خانه‌‏اى‌ قیرگونى‌‌شده با درى‌ خاکسترى‌ ایستادیم. دو سه زن روبروى‌ خانه، نگاهمان مى‌‌کردند. خسرو گفت، نگران نباش، اینجا مرا مى‌‌شناسند. درِ خانه‌‏اى‌ را زد. پیرمردى‌ آبله‌‏رو با موهایى‌ ریخته در را به رویمان باز کرد. با خسرو خوش‌وبشى‌ کرد و وارد شدیم. توى‌ حیاط سایهٔ یکى‌ دو مرد را دیدم که از اتاقى‌ به اتاق دیگر مى‌‌رفتند. مردى‌ جلوى‌ حوض وسط حیاط کنار شمعدان‌ها صورتش را مى‌‌شست. پیرمرد ما را به اتاقى‌ دودگرفته و نمور و نیمه‌‏تاریک برد. روى‌ زمین نشستیم. پسرى‌ چاق برای‏مان مخده آورد و زنى‌ پیر بساط سفره را چید. از لابه‌‏لاى‌ حرف‌هاى‌ خسرو و پیرمرد فهمیدم که اغلب به آنجا رفت‌وآمد دارد. کارى‌ که آن‌روزها خطایى‌ نابخشودنى‌ به‏‌حساب مى‌‌آمد. پیرمرد استکان‌هایمان را پر کرد. سازش را از روى‌ طاقچه برداشت و پسر را صدا زد. پسر آمد و کنار سفره نشست. پیرمرد سازش را کوک کرد و نواخت. پسر ضرب مى‌‌زد و با صداى‌ گرفته مى‌‌خواند. من چنین روحیه‌‏اى‌ را از خسرو هیچ‌گاه ندیده بودم. نیمه‌‏هاى‌ شب، سیاه‏‌مست کنار سفره دراز کشیده بود. به پیرمرد و پسر اشاره کردم که تنهایمان بگذارند. بساط را جمع کردند و بیرون رفتند. خسرو را بیدار کردم. برایش چاى‌ ریختم. اصل جریانات را جویا شدم. گفت، همان‌ است که گفته‌‏ام. دوباره پرسیدم. با عصبانیت انکار کرد. مى‌‌لرزید و داد مى‌‌زد. پیرمرد پرید توى‌ اتاق. اشاره کردم بیرون برود. هیچ‌چیزى‌ نگفتم. نزدیکى‌هاى‌ صبح بازگشتیم. در بین راه کلمه‏‌اى‌ بین‏مان ردوبدل نشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان‌‏روز به تهران بازگشتم. گزارش سفر را به مرکزیت دادم. همه در پیگیرى‌ دقیق‌‏تر و ختم قضیه متفق‌‏القول بودیم. وظیفهٔ تحقیق نهایى‌ و اجراى‌ حکم تشکیلات به من محول شد. خواستم نپذیرم، قبول نکردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو هفته بعد بى‌خبر به مسجدسلیمان رفتم. از آنجا با فریبرز تماس گرفتم. بعدازظهر مرا به خانه برد. طرح را براى‌ فریبرز و لیلا تشریح کردم. فریبرز مسئله داشت و لیلا هم نمى‌‌خواست مسئولیتى‌ را بپذیرد. از فریبرز خواستم که در مسئله دخالت نکند. لیلا را هم قانع کردم که تنها کسى‌ ‏است که از عهدهٔ اجراى‌ طرح برمى‌‌آید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز بعد فریبرز صبح زود از خانه بیرون رفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حوالى‌ ظهر لیلا در حضور من به خسرو تلفن زد. من گوشى‌ دیگر را برداشته بودم. صدایش مى‌‌لرزید. اشاره کردم که آرام باشد. از خسرو خواست که بعدازظهر به دیدنش بیاید .خسرو اول سکوت کرد. بعد از فریبرز پرسید. لیلا گفت که فریبرز براى‌ مأموریتى‌ به خارج شهر رفته و تا دو روز دیگر هم برنمى‌‌گردد. خسرو چیز دیگرى‌ پرسید. مثل اینکه خبرى‌ شده یا، لیلا گفت، منتظرتم و گوشى‌ را گذاشت. من حوله‌‏ها را نیمه‌خیس کردم. از لیلا خواستم که توى‌ اتاق برود. قفل درِ ورودى‌ را باز گذاشتم و حوله‌‏ها را با دوسه تکه رخت زنانه روى‌ صندلى‌ و توى‌ راهرو در امتداد اتاق انداختم. موسیقى‌ ملایمى‌ را در ضبط صوت گذاشتم و خودم در گوشه‌‏اى‌ رو به اتاق پنهان شدم. لیلا در را نیمه‌‏باز گذاشت و روى‌ تخت دراز کشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">براى‌ مادرتان نوشتم، همیشه برایم این سؤال بوده که کیخسرو در لحظه‌‏هاى‌ مستى‌ و سرخوشى‌، آنجا که پس از فتوحات بسیار در بارگاه نشسته بوده، وقتى‌ جام جهان‏‌نما را به‌دست مى‌‌گرفته و سرنوشت همه‌چیز و همه‌کس را در آن مى‌‌دیده، آیا سرانجامِ تلخ و پرابهام خود و اطرافیانش را هم دیده است؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید نیم‌ساعت هم نگذشته بود که خسرو بى‌‌‏آنکه قرار سلامتى‌ را چک کند، در حیاط را باز کرد و ماشینش را آورد توى‌ خانه. نگاهى‌ به اطراف انداخت. درِ راهرو را باز کرد و آمد تو. لیلا را صدا زد. لیلا جواب نداد. حولهٔ نم‌‏دار را از روى‌ مبل برداشت و بویید. لباس‌ها را کنار زد و نشست. دوباره لیلا را صدا زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرتان نوشته بودند، به‏‌جاى‌ این حاشیه‌رفتن‌ها، از آخرین دیدارتان بگویید. مثلاً اینکه آخرین بار لبخندش را کِى‌ دیدید یا چیزهایى‌ شبیه این. نوشتم، بانوى‌ من، وقایع معمولاً آن‌طور که مثلاً در حکایات و قصه‌‏ها خوانده‌‏ایم و یا در فیلم‌‏ها دیده‏‌ایم اتفاق نمى‌‌افتند. خسرو سیگارى‌ آتش زد، حوله‌‏اى‌ را برداشت و دوباره بویید. بلند شد سیگارش را خاموش کرد و به‌طرف اتاق رفت. جزء‌به‌جزء این وقایع در گزارش‌‏هایى‌ که بعداً نابود شدند، آمده است. جلوى‌ درِ اتاق دوباره لیلا را صدا زد. بعد برگشت، به پشتِ‌سر نگاهى‌ انداخت و داخل رفت. وقتى‌ من جلو رفتم از لاى‌ درِ نیمه‏‌باز نگاه کردم، لیلا به پهلو روى‌ تخت دراز کشیده بود با شانه‌‏ها و پاهاى‌ برهنه‌‏اى‌ که از لاى‌ ملافه بیرون زده بود. خسرو روى‌ لبهٔ تخت نشست. خم شد و شانه‌‏هاى‌ لیلا را که مى‌‌لرزید بوسید. دیدم که دستش را روى‌ نیم‌رخ و موهاى‌ خیس لیلا کشید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتى‌ از خانه بیرون مى‌‌رفتم، صداى‌ هق‌‏هق لیلا مى‌‌آمد. خسرو با دست‌‏هایى‌ که توى‌ موها فرو برده بود، کنار تخت چمباتمه زده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ظهر روز بعد، من، فریبرز و خسرو به‌طرف رودخانهٔ تمبى‌ حرکت کردیم. پیشنهاد فریبرز بود. گویا یکى‌ دو بار با هم رفته بودند. غالباً آن‏جا با انفجار دینامیت در برکه و رودخانه، ماهى‌ مى‌‌گرفتند. فریبرز چادر و وسایل را توى‌ ماشین جاى‌ داد و پشت فرمان نشست. من هم کنارش. خسرو روى‌ صندلى‌ عقب یله شد. توى‌ راه کسى‌ چیزى‌ نمى‌‌گفت. یکى‌ دو بار فریبرز از خسرو خواست چیزى‌ بخواند. خسرو سکوت کرد. بعدازظهر به تمبى‌ رسیدیم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17240" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-faruk-tokluog%CC%86lu-7101497.jpg?resize=500%2C333" alt="رودخانهٔ تمبى‌ داستان کوتاهی از خسرو دوامی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-faruk-tokluog%CC%86lu-7101497.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-faruk-tokluog%CC%86lu-7101497.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-faruk-tokluog%CC%86lu-7101497.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باید دشت تمبى‌ را اواخر اسفندماه ببینید. منظره‌‏اى‌ این‌چنین در عمرم ندیده‏‌ام. دشتى‌ وسیع و سبز و تپه‌ماهورهایى‌ که یک‌سر با شقایق‌‏هاى‌ سرخ و زرد و لاله‌‏هاى‌ وحشى‌ پوشیده شده است و رودخانه‌‏اى‌ که مثل مارى‌ سبز و آبى‌، پیچ‌درپیچ در امتداد دشت مى‌‌گذرد. دورتر از برکه، کنار تپه، پشت به صخره‌‏اى‌ چادر زدیم. بساط غذا که آماده شد، شب شده بود. هیچ‌کداممان چیزى‌ نخوردیم. فریبرز زودتر از همه بى‌‌‏آنکه به ما چیزى‌ بگوید رفت توى‌ چادر. براى‌ بالشِ زیر سر، سنگى‌ را که رویش نشسته بود داخل چادر برد. خسرو چوبى‌ دست گرفته بود و روى‌ خاک خط‌هایى‌ نامفهوم مى‌‌کشید. اشاره کردم به‏‌طرف برکه برویم. جلوى‌ برکه همه‌چیز ساکت و آرام بود. ماه روى‌ برکه افتاده بود. دایره‌‏هاى‌ موازى‌ با آمدن گاه‌به‌گاه ماهی‌ها روى‌ آب، به‌موازات هم روى‌ سطح برکه پراکنده مى‌‌شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرتان پرسیده بودند، بنویسید آخرین بار کِى‌ در چشم‌‏هاى‌ خسرو نگاه کردید. نوشتم، یادم نیست. مگر فرقى‌ هم مى‌‌کند؟ گفتم، خسرو چیزى‌ بخوان، گفت، خسته‌‏ام. بهتر است بخوابیم صبح زود وقتش است. ماهى‌‌‏ها دسته‌دسته، مى‌‌آیند روى‌ آب. فتیلهٔ فانوس را پایین کشیدیم و توى‌ چادر رفتیم. فریبرز سرش را روى‌ سنگ گذاشته بود و به سقف نگاه مى‌‌کرد. خسرو بین ما دراز کشید. سیگارى‌ آتش زد. کمرى‌‌‏ام را گذاشتم زیر سرم. فریبرز گاه‌به‌‏گاه چیزهایى‌ را زیر لب تکرار مى‌‌کرد. یکى‌ دو بار خسرو پرسید، چیزى‌ گفتى‌؟ من همان‌‏جا خوابم برد. نیمه‌‏هاى‌ شب با صداى‌ باد از جا پریدم. گویى‌ باد مى‌‌خواست چادر را از جا بکند. سقف چادر زیر فشار باد پایین مى‌‌آمد، نزدیکمان مى‌‌شد و بعد دور مى‌‌شد و به‌طرفى‌ دیگر مى‌‌رفت. نیم‏‌خیز که شدم خسرو را دیدم که با چشم‏‌هاى‌ باز به من نگاه مى‌‌کرد. فریبرز پشت به ما رو به دیوارهٔ چادر دراز کشیده بود. خسرو خم شد، دستش را توى‌ کوله کرد، قمقمه را بیرون کشید و آب را یک‌‏نفس نوشید. دوباره خوابم برد. نزدیکی‌هاى‌ سحر بیدار شدم. فریبرز را دیدم که با زانوهاى‌ بغل‌کرده روى‌ زمین نشسته بود. به مادرتان نوشتم، باور کنید آخرین جمله‌‏اى‌ که از خسرو شنیدم همین بود. «صبح ماهى‌‌‏ها دسته‌دسته مى‌‌آیند روى‌ آب.» بعد خسرو از چادر بیرون رفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت فریبرز از واقعهٔ رودخانهٔ تمبى‌ و ماهى‌‌‏ها پر از تناقض است. او بود که دینامیت‌‏ها را با بند به تخته‌سنگى‌ که با خود توى‌ چادر آورده بود بست. برخلاف آنچه که در خاطراتش نوشته، من اولین نفرى‌ نبودم که بعد از خسرو از چادر بیرون رفتم، هر دو با هم رفتیم. کنار برکه خبرى‌ از خسرو نبود. صدایش زدیم، جوابى‌ نداد. هر کدام از دو طرف در امتداد رودخانه حرکت کردیم. چند دقیقهٔ بعد صداى‌ انفجار دینامیت‏‌ها را از سمت برکه شنیدم. زردى‌‌‏ها و سرخى‌‌‏ها دویده بودند توى‌ آبى‌ آسمان و شکل‌‏هایى‌ مبهم و متغیر ساخته بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برخلاف روایت فریبرز، جریان ماهى‌هاى‌ تکه‌تکه‌شده و برکهٔ خون‌‏آلود هم واقعه‌‏اى‌ محال است. ماهى‌‌‏ها به پهلو آمده بودند روى‌ آب برکه. سطح آب هم پر از لکه‌‏هاى‌ سربى‌ و پولک‌‏هاى‌ نقره بود. ساعتى‌ همان‏‌جا نشستم. به چادر که برگشتم فریبرز را دیدم که گوشه‌‏اى‌ نشسته بود و سیگار مى‌‌کشید. او این یکى‌ را درست نوشته که از من دربارهٔ خسرو پرسیده بود. باز هم واقعیت را نوشته که من جوابى‌ ندادم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">براى‌ مادرتان نوشتم، بانوى‌ من، چه کسى‌ فرجام واقعى‌ کیخسرو را مى‌‌داند؟ شاید واقعاً ناپدید شده باشد، شاید هم خود را پنهان کرده و بعد در هیئت چوپانى‌ و شاید هم در لباس زائرى‌ غریب به شهرى‌ دور وارد شده و دور از چشم دیگران سال‌‏ها زندگى‌ کرده، یا شاید به دسیسهٔ طوس یا گیو یا بیژن مرموزانه کشته شده باشد. کسى‌ چه مى‌‌داند؟ چرا که همهٔ آن‌ها هم سرنوشتى‌ مشابه او داشته‌‏اند. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/12/05/%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%aa%d9%85%d8%a8%d9%89%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88/">رودخانهٔ تمبى‌ داستان کوتاهی از خسرو دوامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/12/05/%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d8%aa%d9%85%d8%a8%d9%89%e2%80%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17235</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کلوپ بیلیارد آرزو &#8211; داستانی از خسرو دوامی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/12/01/%da%a9%d9%84%d9%88%d9%be-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/12/01/%da%a9%d9%84%d9%88%d9%be-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Dec 2021 19:25:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو دوامی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17209</guid>

					<description><![CDATA[<p>خسرو دوامی &#8211; آمریکا ما هفت نفر بودیم که با هم از ایران فرار کردیم. من بودم و رفیقم قدرت و پسر دوساله‌اش ارانی، مسعود خان بود و حسین ترابی، فریدون محرابی و همسرش نیلوفر. بین ما، قدرت چپی بود، اما من از سیاست می‌ترسیدم و دلم می‌خواست نویسنده شوم. مسعود خان می‌گفت افسر فراری نیروی هوایی بوده. حسین ترابی طرفدار سلطنت بود؛ خود را تاجر فرش معرفی می‌کرد و نوازندهٔ ویولون در ارکستر گل‌های...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/12/01/%da%a9%d9%84%d9%88%d9%be-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85/">کلوپ بیلیارد آرزو &#8211; داستانی از خسرو دوامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">خسرو دوامی</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما هفت نفر بودیم که با هم از ایران فرار کردیم. من بودم و رفیقم قدرت و پسر دوساله‌اش ارانی، مسعود خان بود و حسین ترابی، فریدون محرابی و همسرش نیلوفر. بین ما، قدرت چپی بود، اما من از سیاست می‌ترسیدم و دلم می‌خواست نویسنده شوم. مسعود خان می‌گفت افسر فراری نیروی هوایی بوده. حسین ترابی طرفدار سلطنت بود؛ خود را تاجر فرش معرفی می‌کرد و نوازندهٔ ویولون در ارکستر گل‌های رادیو. فریدون محرابی بیلیاردباز بود، اما دوست داشت از او با عنوان قهرمان زیبایی اندام و فعال سیاسی یاد کنند. از همسرش نیلوفر فقط تصویری مغشوش در خاطرم مانده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من و قدرت، از کودکی هم‌محل و هم‌کلاس بودیم. قدرت، تنها فرزند پدر و مادری پیر بود و از همان سال‌های اول دبیرستان سیاسی شد. گاهی کتابی، جزوه‌ای به کلاس می‌آورد، گاهی هم در تظاهراتی، اعتصابی شرکت می‌کرد. کلاس دهم بودیم، اواخر سال تحصیلی، چند لباس‌شخصی، قدرت را جلوی درِ دبیرستان به‌جرم پخش نشریات چپی‌ها دستگیر کردند. بعد از چند شب، با پادرمیانی ریش‌سفیدهای محل و ضمانت پدرش آزاد شد. دیپلم که گرفتیم، هر کدام به سویی رفتیم. قدرت دانشکدهٔ فنی قبول شد و من رفتم سربازی. مرخصی که می‌آمدم، قراری می‌گذاشتیم و همدیگر را می‌دیدیم. تازه خدمتم تمام شده بود که پدر و مادر قدرت به‌فاصله چند ماه از یکدیگر، بیمار شدند و مردند و او تنها ماند. سال اول دانشکدهٔ ادبیات بودم که پدر و مادرم تصمیم به مهاجرت گرفتند. برادری بزرگ داشتم که در جوانی به آمریکا رفته بود. خانواده اصرار می‌کردند من هم بروم، اما من توی حال و هوای خودم بودم. دلم خوش بود که سری توی سرها درآورده‌ام. داستانی، شعری می‌نوشتم و اینجا و آنجا چاپ می‌شد. سال دوم دانشگاه بودم که پدر و مادر من هم کوله‌بارشان را بستند و رفتند پیش برادرم. مدتی از قدرت بی‌خبر بودم تا خبر دستگیری دوباره‌اش در محله‌مان پیچید. چند بار خواستم به ملاقاتش بروم، ترسیدم. یک سال بعد، دو سه ماه مانده به انقلاب، آزاد شد. اهالی محل، چنان استقبالی از او کردند و با چنان کبکبه و دبدبه‌ای آوردندش خانه که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود. سراسر کوچه را چراغانی کرده بودند. همسایه‌ها دسته‌دسته با سبدهای گل به دیدنش می‌آمدند. روزهای انقلاب بود. جوان‌ترها مجالی به دوستان قدیمی نمی‌دادند. شب‌های اول سراپا گوش و چشم، می‌نشستند و قدرت برایشان حرف می‌زد. یک شب در جمع رفقا اصرار کرد که من هم چیزی بخوانم. اول نپذیرفتم. همه اصرار کردند و من با ترس و لرز قصه‌ای را خواندم. وسط داستان‌خوانی چند نفر عذری آوردند و رفتند، چند تایی چرت می‌زدند، آخر کار هم دو سه تایی با سرزنش من، پنبهٔ کار را زدند. مانده بودم چه بگویم. قدرت سکوت کرده بود. تنها که شدیم، پرسیدم، «نظر ندادی، فکر کردی دلخور می‌شم؟» گفت، «سپهر! هیچ‌وقت فکر کردی هدفت توی زندگی چیه؟ ده بیست سال دیگه می‌خواهی به کجا برسی؟» جوابی نداشتم. از آن روز به‌بعد کمتر با هم شاخ‌توشاخ می‌شدیم. یک‌جوری رعایت هم را می‌کردیم. دوستی‌مان سر جای خودش بود، اما هر دو پذیرفته بودیم که با هم فرق داریم. چند ماه بعد از انقلاب، قدرت خانهٔ پدری را اجاره داد. گفت می‌روم شهرستان. پرسیدم کدام شهرستان؟ دیدم هر بار جایی را می‌گوید، دیگر پاپی‌اش نشدم. ماهی یک‌بار می‌آمد تهران و شبی هم در خانهٔ من می‌ماند. یک روز با هم رفتیم دیدن خاله‌ام. آن روزها خالهٔ من و دختر‌هاش، مثل خیلی‌های دیگر انقلابی شده بودند. چشم قدرت به دختر خاله‌هام که افتاد، رفت بالای منبر و معرکه گرفت. آن‌ها هم محو حرف‌هاش شده بودند. فردایش رفت. سه چهار ماه از او خبری نداشتم. یک روز تلفن زد که می‌خواهم بیایم ببینمت و خبر خوبی را بهت بدهم. فردای آن‌ روز آمد جلوی خانه، با جعبه‌ای شیرینی در دست. دخترخالهٔ بزرگم مریم، خنده‌کنان با یک گلدان پشتش ایستاده بود. خندیدم. پرسیدم خبرت این بود؟ می‌خواستند ازدواج کنند. شوهرخاله‌ام راضی نبود. سعی کرد رأی مریم را بزند، نشد. من را واسطه کرد، حریفشان نشدم. آن روزها کسی گوش شنوایی نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو ماه بعد، بی‌حضور پدر مریم، مراسم عروسی را در خانهٔ من برگزار کردند. قدرت کت من را پوشیده بود، که به تنش گریه می‌کرد، مریم هم یک پیراهن عاریه‌ای صورتی بلند. اغلب میهمانان، رفقای قدرت و مریم بودند. مردهایی با سبیل‌های پهن، و زن‌هایی آرایش‌نکرده، با پیراهن و شلوار و با موهای بلند دم‌اسبی. دست‌ها را در هم گره می‌زدند، در دایره‌ای می‌چرخیدند، پاها را به زمین می‌کوبیدند و می‌خواندند. از مراسم آن شب چند حلقه عکس و فیلم گرفتم. عکس‌ها و فیلم‌هایی که فردای مراسم همراه دوربین‌ها گم شدند و حسرت ثبت زندگی آدم‌های یک دورهٔ پرالتهاب از زندگی ما در دلم ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو سه روز بعد از مراسم به دیدنم آمدند. قدرت را هیچ‌وقت آن‌قدر خوشحال ندیده بودم. چشم‌های مریم برق می‌زدند. دست مریم را گرفته بود، دست دیگرش را انداخت دور شانه‌ام و خواند: اگر بار گران بودیم، رفتیم، اگر نامهربان بودیم، رفتیم. پرسیدم کجا؟ جایی را پراند که باور نکردم. اوضاع داشت به‌سرعت تغییر می‌کرد. گفتم، «قدرت، تو حالا هم دوست منی، هم شوهر دختر‌خاله‌م. تو را به جَدِت بیشتر دقت کن!» گفت، «سپهر! تو را به جدت این‌قدر نترس!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند ماه از آن‌ها خبری نداشتم. همان ماه‌ها پدرم به ایران برگشت و خانه را فروخت. اصرار داشت که من هم بروم. پشت گوش انداختم. چیزی تا گرفتن مدرکم باقی نمانده بود. نزدیک دانشگاه آپارتمان کوچکی اجاره کردم. یک روز طرف‌های میدان انقلاب بودم. توی شلوغی کسی از پشت دستش را گذاشت روی شانه‌ام. برگشتم، قدرت بود، کیف در دست؛ روبوسی که کردیم، مریم را دیدم، روسری آبی بر سر، از آن طرف خیابان سمت ما می‌آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند روز در خانهٔ من ماندند. سحر می‌زدند بیرون و شب، با خرواری اعلامیه، مجله و روزنامه برمی‌گشتند. بعد دوباره غیبشان زد. بار دوم که آمدند، پنج شش ماه گذشته بود. روز دوم گفتند می‌خواهیم خوشحالت کنیم. دیدم مریم دستش را روی شکمش گذاشته، می‌خندد. گفت، «قراره عمو بشی.» تبریک گفتم. پرسیدم، «اسمش؟« مریم گفت، «اگر دختر بود، اسمش را می‌گذاریم زیور، اگر پسر بود، ارانی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خنده‌ام گرفته بود. زیور عشق کودکی قدرت بود. پرسیدم، «حالا زیور یک چیزی، ولی ارانی هم شد اسم؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اخم‌های قدرت رفت تو هم. گفت، «مگه چه ایرادی داره؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم، «اولاً که اسمش تابلوست، بهش شناسنامه نمی‌دن. دوماً، اگه این بچه قرتی شد، یا یک آدم مذهبی از آب دراومد، تکلیف چی می‌شه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر دو عاشق ارانی بودند. قدرت گفت، «نگران نباش! اسم شناسنامه‌ایش رو می‌ذاریم سپهر». آن روزها بگیر و ببندها زیاد شده بود. از عاقبت کار می‌ترسیدم. گفتم، «به‌خاطر بچه هم که شده، بیشتر رعایت کنین.» قدرت گفت، «عمو سپهر، به‌خاطر ما هم که شده، یک کم کوتاه بیا و موعظه رو بذار کنار.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از چند روز، دوباره رفتند. این‌بار غیبتشان طولانی شد. جنگ شروع شده بود. بعد از مدتی دانشگاه‌ها هم تعطیل شد و خانه‌نشین شدم. دلم شور قدرت و مریم را می‌زد. اوایل به خاله‌ام تلفن می‌زدند و او خبرشان را برایم می‌آورد، بعد دیگر تماسی نگرفتند. هم‌دانشگاهی‌های سیاسی‌ام تار و مار شده بودند. گهگاه اتفاقی یکی دو تاشان را می‌دیدم. نشانی قدرت و مریم را می‌دادم. کسی خبری نداشت. اوایل خاله‌ام هفته‌ای دو سه بار زنگ می‌زد. می‌پرسید، «از رفیقت خبری نشد؟» می‌پرسیدم، «شما چطور؟» بعد، شاید می‌ترسید، شاید هم ناامید شده بود، دیگر زنگی نزد. کم‌کم به نبودنشان عادت کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اواسط شصت، روزها برای امرار معاش مسافرکشی می‌کردم، شب‌هایم هم به وقت‌کشی می‌گذشت. خانواده خیلی فشار می‌آوردند که بروم خارج. تنهایی خرد و خرابم کرده بود. کم‌کم خودم هم خسته شده بودم. دلم می‌خواست راهی باز می‌شد و برای مدتی هم شده، خارج می‌رفتم و نفسی تازه می‌کردم. آن روزها مرزها بسته بود، پاسپورت به کسی نمی‌دادند. بعد از مدتی این‌در و آن‌در زدن، توی بانک کار گرفتم. حالا شب‌ها مسافرکشی می‌کردم. یک شب اتفاقی توی ماشین با یک جوان کُرد آشنا شدم. حرف توی حرف افتاد. از وضع خودم برایش گفتم. صحبت مرز شد و آدم‌هایی که آن روزها دسته‌دسته فرار می‌کردند. پرسیدم، «قاچاقچی آشنا نداری؟» شماره تلفنم را گرفت. یک هفته بعد زنگ زد. گفت، «فلان روز، فلان ساعت، بیا میدون توپخانه.» رفتم، دیدم با یک کُرد دیگر آمده. طرف را به من معرفی کرد و خودش رفت. اسمش ارشد بود. گفت، «به من می‌گن، کاک ارشد.» رفتیم توی یک قهوه‌خانه نشستیم. قصدم را با او در میان گذاشتم. پرسید بهایی هستی؟ گفتم نه! سیاسی هستی؟ گفتم نه! گفت بیلیاردبازی؟ خنده‌ام گرفت. کلوپ‌های بیلیارد را بسته بودند و بیلیاردبازهای حرفه‌ای از کوه و کمر پناه می‌بردند به ترکیه. گفتم، «مگه فرقی هم می‌کنه من چی کاره باشم؟» گفت، «البته که فرق می‌کنه. خطرِ ردکردن بعضی‌ها بیشتره، بعضی‌ها کمتر!» بهش اطمینان دادم که بی‌خطرم. قبول کرد که من را تا ترکیه ببرد. دوسوم پول را اول می‌خواست، بقیه اش را وقتی رسیدم. پرسیدم، «قبلاً این کار رو کردی؟» خندید و لیست بلندبالایی از آدم‌های مشهور فراری را ردیف کرد جلوم. شماره‌اش را گرفتم، گفتم، «بذار بیشتر درباره‌اش فکر کنم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماجرای کاک ارشد را چند ماهی دنبال نکردم. درگیر کار روزمره بودم. شب‌ها کارم که تمام می‌شد به خانه می‌آمدم، شامی می‌خوردم، پیکی می‌زدم و می‌نشستم به نوشتن. این‌در و آن‌در می‌زدم، شاید ناشری پیدا کنم، کسی تحویلم نمی‌گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اواخر شصت و یک، تلفن‌های وقت و بی‌وقت به خانه‌ام شروع شد. شب‌ها زنگ می‌زدند. گوشی را برمی داشتم و هرچه الو-الو می‌گفتم، کسی جواب نمی‌داد. بد و بیراهی نثار آدم‌های مزاحم می‌کردم، سیم تلفن را می‌کشیدم و به کار خودم مشغول می‌شدم. یک شب مانده به عید، خوابیده بودم، توی عالم خواب و بیداری حس کردم کسی دستم را گرفته، صدایم می‌زند. نیم‌خیز شدم. چراغ اتاق روشن بود. یک‌باره دلم هری ریخت پایین. قدرت، لاغر و تکیده، با ریش بلند، کنار تخت ایستاده بود؛ یک پسربچه هم کنارش با چشم‌های درشت خیره شده بود به من. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا نزدیکی‌های صبح، به‌جز چند جملهٔ کوتاه، حرفی بینمان ردوبدل نشد. می‌ترسیدم بپرسم و چیزی بینمان شکسته شود. هر دو خسته و گرسنه بودند. غذایی آماده کردم و در سکوت خوردند. ارانی آرام نشسته بود. چند جمله پرسیدم. اول به قدرت نگاه می‌کرد و بعد مثل کسی که تازه به زبان آمده باشد، جواب می‌داد. سیر که شد، روی مبل خوابید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بر سرشان همان رفته بود که از آن می‌ترسیدم. به روایت قدرت، مریم صبح برای قراری بیرون می‌رود. می‌گفت، «دوازده ساعت منتظر شدم. وقتی خبری نشد، ارانی را برداشتم و از خانه زدم بیرون.» بعد از چند هفته خانه‌به‌دوشی و دربه‌دری، عاقبت به خانهٔ من پناه آورده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به بقال فضول محل و همسایه‌های کنجکاو توضیح دادم که قدرت، برادرم است و در آمریکا زندگی می‌کند. از زنش جدا شده و با پسرش برای دیدن من آمده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانهٔ خاله‌ام قیامتی شد. دنیایشان زیرورو شده بود. خاله‌ام دو سه روز یک‌بار، به بهانه‌ای می‌آمد و چند ساعتی را با ارانی می‌گذراند. شوهرخاله‌ام حتی یک‌بار هم حاضر نشد قدرت و ارانی را ببیند. قدرت را مسبب بدبختی‌های خانواده‌اش می‌دانست. روزها، در روزنامه‌ها لیست اعدامی‌ها را زیرورو می‌کرد و شب‌ها به تماشای شوی نادمین در تلویزیون می‌نشست. روزهای جمعه، پیرمرد را عصابه‌دست، توی پارک ملت می‌دیدم که روی نیمکت می‌نشست و به هیاهوی جوان‌ها خیره می‌شد. در قدرت هم دیگر شور و حالی باقی نمانده بود. ساعت‌ها گوشه‌ای می‌نشست و با ارانی بازی می‌کرد. از رفقای سابقش بریده بود و با کسی تماس نمی‌گرفت. شب‌ها، ساعت‌به‌ساعت می‌رفت جلوی پنجره و رهگذرهای توی خیابان را می‌پایید. یکی دو بار پرسیدم، «می‌ترسی؟» نگاهی می‌کرد و جوابم را نمی‌داد. فکر کردم این‌طور بگذرد، هم خودش خرد و خراب می‌شود، هم ارانی. گفتم، «قدرت! بیا دست ارانی رو بگیر، با هم بریم خارج. دنیا رو چه دیدی؟ چند ماهی توی ترکیه می‌مونیم، ورق که برگشت و آب‌ها از آسیاب که فتاد، برمی‌گردیم.» اول مقاومت می‌کرد، بعد کم‌کم نرم شد. چاره‌ای نبود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رانندهٔ پیکان سفیدی که ما را جلوی ایستگاه مسافربری تبریز سوار کرد، فؤاد، پدر ارشد بود. سبیل‌های پرپشت جوگندمی داشت و خودش را مطلع و مسلط بر اوضاع نشان می‌داد. دو سه بار به مناسبت‌های مختلف پرسید، «چپی یا مجاهد که نیستین؟» گفتیم نه! گفت، «اگر باشین هم فرقی نمی‌کنه. آدم باید به همهٔ بندگان خدا کمک کنه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قرار بود یکی دو روز در تبریز بمانیم تا اوضاع برای گذشتن از مرز مهیا شود. فؤاد ما را به مسافرخانه‌ای آشنا برد. قبل از اینکه برود، رو کرد به قدرت و پرسید، «فرمودین اسم آقازاده چیه؟» قدرت هنوز کلمه‌ای از دهانش در نیامده بود که ارانی پیش‌دستی کرد و اسمش را گفت. فؤاد دستی به سبیل‌هاش کشید. پرسید چی پسر جان؟ برای بار دوم که اسم ارانی را شنید، من و قدرت را کناری کشید. شمرده و آهسته گفت، «در قشنگی و باافتخاربودنِ اسمش که شکی نیست، ما خودمان هم در جوانی این‌کاره بودیم. اما اگر توی مسافرخانه، یا بین راه، لو بره… » سری تکان داد، انگشت اشاره‌اش را بالا برد و آرام روی گلویش کشید. قول دادیم مشکل اسم ارانی را یک‌جوری حل کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو روزی که در مسافرخانه ماندیم، به‌ندرت از اتاقمان بیرون می‌آمدیم. سعی کردیم به ارانی بفهمانیم اسمش ارانی نیست، اما راضی‌کردن بچه‌ای به آن سن و سال، کار آسانی نبود. جمعه بعدازظهر، فؤاد با یک پاترول آبی آفتابی شد. دو تا کوله‌پشتی داشتیم: یکی‌ش خرت‌وپرت‌های ارانی بود، یکی‌ش لباس‌های من و قدرت. کوله‌ها را پشت ماشین که جای می‌دادم، دیدم چهار نفر روی صندلی عقب چپیده‌اند. یک زن و سه مرد. سلامی گفتیم. من کنار فؤاد نشستم، قدرت کنار پنجره، ارانی هم توی بغل دوتایی‌مان. در سکوت حرکت کردیم. توی آینه نگاه کردم. جوانی بلندقد نشسته بود کنار پنجره، مردی با موهای کم‌پشت سفید کنارش، مردی خپل هم طرف دیگر بود و زنی جوان، که فقط نیمی از صورت رنگ‌ورورفته‌اش را می‌دیدم. نماز جمعه تازه تمام شده بود و هنوز حزب‌اللهی‌ها توی خیابان‌ها پرسه می‌زدند. از تبریز به خوی رفتیم و از آنجا به‌طرف ماکو راندیم. از ضبط پاترول فؤاد آهنگ‌های کردی پخش می‌شد. مرد خپل سرش را روی شانه زن گذاشته بود، با چشم‌های بسته و دهان نیمه‌باز خرخر می‌کرد. توی خواب و بیداری از فؤاد خواست نواری کوچه‌بازاری بگذارد، یک‌بار هم از خواب پرید و به فؤاد گفت جایی بایستد. پاترول که ایستاد، مرد را دیدم که از کنارمان گذشت و رفت لای بوته‌ها. بعد صدای زن را شنیدم و دستش را دیدم که جلو آمد و دست کوچک ارانی را گرفت. پایین چشم‌های زن گود افتاده و خاکستری بودند. پرسید، «اسمت چیه؟» قدرت و ارانی هم‌زمان گفتند، رضا. پاترول که حرکت کرد، مرد سفیدمو هم به‌حرف آمد و از گرسنگی و زخم معده‌اش شکایت کرد. ساعتی بعد فؤاد جلوی کافهٔ خلوتی ایستاد و ما با عجله و در سکوت شام خوردیم. به قدرت گفتم، «این شاید آخرین باری باشد که توی ایران شام می‌خوریم.» قدرت با صدای بلند خندید و آن‌چنان نگاهی به من انداخت که بعد از این‌همه سال، طنین خنده و حالت آن نگاه در خاطرم مانده. از ماکو که رد شدیم، فؤاد یک‌باره سرعتش را زیاد کرد و بعد از چند دقیقه توی کوره‌راهی تودرتو و خاکی پیچید. دست‌اندازهای راه داشت زیادتر می‌شد که این‌بار فؤاد فرمان را کج کرد و پشت تپه‌ای پیچید و بلافاصله ایستاد. توی گرد و خاک جلوی رومان، چند مرد را دیدیم با سربندها و شلوارهای کردی که ایستاده بودند و هر کدام افسار قاطری را به‌دست داشتند. همه پیاده شدیم و فؤاد ما را به احمد، بلد تُرکمان تحویل داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سوار قاطر‌ها که شدیم، نم‌نم باران هم شروع شده بود. مرد خپل زیر بغل زن را گرفت و کمکش کرد که روی زین قاطر بنشیند. قدرت روی قاطر که نشست، احمد ارانی را بلند کرد و او را بین ران‌های قدرت، روی زین گذاشت. قدرت زیپ بارانی‌اش را طوری بست که تنهٔ کوچک ارانی هم توی آن جا بگیرد. فؤاد از قوطی دو قرص بیرون آورد و جلوی قدرت گرفت. گفت، «برای خوابه. یکی‌ش رو حالا بهش بده، یکی‌ش رو سه ساعت دیگه.» دیدم قدرت دارد بحث می‌کند. قرص‌ها را گرفتم، گفتم این را بگذار به‌عهدهٔ من. با فؤاد خداحافظی کردیم و قاطرها پشت احمد و بلدهای دیگر به‌حرکت درآمدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنج ساعت اول را با قاطر رفتیم. من به ارانی قرص خواب ندادم. او مثل کسی که مجذوب سکوت و حرکت آرام کاروانی کوچک در دل کوه شده باشد، بیدار بود و با چشم‌های باز به اطراف نگاه می‌کرد. احمد دوربینی بر چشم داشت که می‌توانست در تاریکی ببیند. قاطرسواری در تپه و دشتی خیس و ناهموار کار راحتی نبود. با هر افت‌وخیزِ قاطرها آویزان می‌شدیم. احمد یکی دوبار صدایی شنید یا سایه‌ای را دید، از قاطرها پایین آمدیم و روی زمین دراز کشیدیم و اوضاع که عادی شد دوباره راه افتادیم. حالا تک‌وتوک چراغ‌های مرز بازرگان را می‌دیدیم و صدای پاسدارها و مرزبانان را می‌شنیدیم. نیمه‌های شب احمد دستور داد از قاطرها پیاده شویم. یکی از بلدها قاطرها را با خودش برد و دیگری ارانی را پشت کوله‌اش گذاشت. سه تای دیگر وسایلمان را حمل می‌کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنج ساعتِ بعد سخت‌تر گذشت. حالا خسته‌تر بودیم. باید از تپه‌هایی بالا و پایین می‌رفتیم و از جویبارهایی می‌گذشتیم که پاهامان گاه تا زانو در آب فرو می‌رفت. زمین زیر پایمان خیس بود و گِل‌ها به کف کفش‌هامان می‌چسبید و راه‌رفتن را سخت‌تر می‌کرد. چند بار صدای مرزبان‌ها را شنیدیم و مجبور شدیم مسیر را تغییر بدهیم. یکی از بلدها زیر بغل مرد سفیدمو را گرفته بود و آن یکی زن را آرام‌آرام به جلو هل می‌داد. نمی‌گذاشتند جایی استراحت کنیم. ارانی پشت کولهٔ یکی از بلدها خوابیده بود. از خستگی داشتم توانم را از دست می‌دادم. یکی از بلدها از پشت، من را به جلو هل می‌داد. یادم نیست چقدر گذشت تا دست احمد را دیدم که بالا رفت و پایین آمد و اشاره کرد روی زمین بنشینیم. گرگ‌ومیش سحر بود و توی مه صبحگاهی و لابه‌لای قطره‌های سوزنی بارانی که به صورتم می‌خورد، جادهٔ ترانزیت را دیدم و صف تریلی‌ها را که در امتداد هم عبور کردند. در خاک ترکیه بودیم. از عرض جاده گذشتیم و من خانه‌های روستایی را دیدم و بعد، درِ چوبی کومه‌ای که باز شد و احمد اشاره کرد که وارد شویم. به دِه مرزی دوبایزید رسیده بودیم. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17212" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/wire-4099501.jpg?resize=500%2C333" alt="کلوپ بیلیارد آرزو - داستان کوتاهی از خسرو دوامی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/wire-4099501.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/wire-4099501.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/wire-4099501.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد خپل، بارانی‌اش را درآورد و و زیر سر زن گذاشت که از حال رفته بود. مرد، قدی کوتاه و هیکلی عضلانی داشت که مرا به‌یاد نصیری وزنه‌بردار می‌انداخت. آرام، با صدایی گرفته گفت، «آقایون، خسته نباشید. همه‌تون گل کاشتین. با این بارون و گل‌وشل، تصورشم نمی‌کردم که صحیح و سالم برسیم. مخلص همگی، به‌خصوص این آقا کوچولو که دمش گرم، جیکش در نیومد، اگر یه وَنگ زده بود، الان همگی باید تو سگدونی برادران بودیم.» دستش را آورد جلو و با یکی‌یکی‌مان دست داد. گفت، «من فریدون محرابی هستم. دوستام صدام می‌زنن، فری. ایشون هم نیلوفر خانم، همسر بنده.» زن چشم‌هایش را برای لحظه‌ای باز کرد و لبخندی زد. همان‌طور که دراز کشیده بود بیسکوئیتی از کیفش بیرون آورد و جلوی ارانی گرفت. من اسم خودم را گفتم و بعد به ارانی اشاره کردم: ایشون هم بزرگ‌مردِ کوچکِ ما، آقا رضا. ارانی خواست اصلاحم کند که قدرت با صدای بلند خودش را معرفی کرد. مرد موسفید، آقای ترابی بود و جوان بلندقد خود را مسعود معرفی کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لباس‌های گِل‌آلوده‌مان را توی دستشویی نمور کنار کلبه تعویض کردیم. گلیمی مندرس کف اتاق بود با چند پتو و پشتی‌های رنگ‌به‌رنگ. علاءالدین روشنی گوشه‌ای بود و کتری دودگرفته‌ای روی آن می‌جوشید. ترکیبی از بوی نم و عرق بدن با بوی نفت توی اتاق موج می‌زد. ما را به‌حال خود گذاشته بودند که استراحت کنیم، اما چند بار لای در باز شد و پیرزنی کُرد با دست‌های حنایی چروکیده، سینی بزرگی را آرام هل داد توی اتاق. توی سینی، چند استکان چای سیاه بود با تکه‌های نان بیات و پنیر خشکی که به‌زحمت از گلو پایین می‌رفت. ساعتی بعد، ارانی دست در گردن قدرت، کنارش خوابیده بود. آقا فری به پشتی تکیه داده بود و خُرخُر می‌کرد. بقیه، سردرگریبان، نشسته بودیم که احمد وارد شد. پاسپورت‌های مُهرخورده‌مان را آورده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حوالی ظهر بود، از کلبه بیرون که آمدیم، آسمان گرفته و بارانی شب پیش، جای خود را به آفتابی ملس و هوایی تازه داده بود. احمد با تاکسی ما را به ایستگاه مسافربری برد. بین راه، سخنرانی مبسوطی در باب خطرات استانبول و لزوم اقامت ما در محلی امن برایمان ایراد کرد و به ما کارت هتلی با مدیریت ایرانی را داد و از ارزانی و تمیزی و امنیت آن تعریف کرد. با اتوبوس از دوبایزید به آنکارا و از آنکارا به استانبول رفتیم. در ترمینال استانبول، آقای ترابی خداحافظی کرد و گفت، رفیقی قدیمی قرار است به‌دنبالش بیاید. بقیه توی یک تاکسی چپیدیم و کارت هتل را دست راننده دادیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تابستان شصت و دو، در استانبول، غوغایی از ایرانی‌ها بود. چپی‌ها، مجاهدین، بهایی‌ها و یهودی‌ها، سلطنت‌طلب‌ها و افسرهای ارتش؛ همهٔ این‌ها به‌جای خود، بیلیاردبازهای حرفه‌ای هم به جمع ایرانی‌های فراری پیوسته بودند. هتل آرزو در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان لالعلی استانبول بود. ظاهری پرشکوه داشت، با دو ستون منبت‌کاری‌شده و پله‌های مرمر سفید و در شیشه‌ای بزرگ و تابلوی نئونی که روی آن نام هتل سوسو می‌زد؛ به رنگ سبز و با حروف فارسی و انگلیسی. زیر نوشته‌ها، طرح یک میز بیلیارد بود؛ با توپ‌های رنگ‌به‌رنگ و چشمک‌زن. از پله‌ها که بالا می‌رفتی و در را که باز می‌کردی، سالنی محقر و رنگ‌ورورفته را می‌دیدی، با دیوار آینه و مبل‌های چرمی مندرس و دو سه گلدان. پیشخوانی بزرگ در انتهای سالن بود. پشت پیشخوان پیرمردی نشسته بود، با موهای پرپشت سفید و سبیلی پهن و آویزان. پیرمرد با لهجهٔ غلیظ ترکی به میهمانان خوشامد گفت. ایرانی بود و نامش صمد خان، معروف به آقای شهردار. صمد خان با خوشرویی اتاق‌ها را نشانمان داد. هتل، راهرویی باریک و کم‌نور و اتاق‌هایی کوچک و بویناک داشت که مرا به‌یاد مسافرخانه‌های اطراف بازار تهران می‌انداخت. پنجرهٔ بزرگ اتاق‌ها یا به خیابان پرازدحام لالعلی و هیاهوی دوره‌گردها باز می‌شد، یا به حیاط هتل. هر اتاق، دو تخت کوچک فنری داشت و میزی و صندلی و آباژوری. دستشویی و حمام اتاق‌ها هم کوچک بودند؛ با سقفی طبله‌کرده و حوله‌های کهنه و نازک. صمد خان تفاوت هتل با هتل-آپارتمان را برایمان روشن کرد. صبحانه با هتل بود. نظافت اتاق‌ها و تعویض ملافه‌ها و حوله‌ها هفته‌ای یک‌بار انجام می‌شد. آب‌گرمکن و کولر هر اتاق هم ژتونی بود. استخر کوچک و رنگ‌ورو‌رفتهٔ هتل را هم نشانمان داد که آب کدری داشت، با دوشی در کنار و چند صندلی تاشوی فلزی در اطراف. کلوپ بیلیارد آرزو در زیرزمین هتل واقع شده بود؛ با دو میز بیلیارد و یک میز بزرگ اسنوکر. مهره‌های سربی شطرنج را روی یک میز کوچک چیده بودند و بساط تخته نرد هم روی میزی دیگر برپا بود. دو میز فوتبال‌دستی اسقاط هم گوشهٔ سالن بود با آدمک‌های شکسته و نصفه‌-نیمه. آقا فری چوب‌های بیلیارد را یکی‌یکی روی میز غلطاند، دستش را روی روکش ماهوتی کشید و گفت، «چوب‌هاش که شرقی غربی می‌زنه، کفِ این میزها هم مثل دست‌اندازهای سه‌راه آذری‌یه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قرار بود هتل آرزو اقامتگاه موقت ما باشد. معلوم نبود بتوانیم وسط شهر جایی بهتر از آنجا پیدا کنیم. من و قدرت و ارانی اتاقی مشترک گرفتیم، آقا فری و همسرش اتاقی در طبقهٔ بالا را انتخاب کردند و مسعود هم اتاقی نزدیک در ورودی گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح روز بعد، به زیرزمین که رفتیم، با آنا آشنا شدیم. زنی درشت‌هیکل و عبوس که دست راست صمد خان بود. وظیفهٔ نظافت و پخت‌وپز و چیدن میز صبحانه هم بر عهدهٔ او بود. صمد خان و آنا دو طرف تخته‌ای بزرگ را گرفتند و روی یکی از میزهای بیلیارد گذاشتند. رومیزی مشمایی گلداری روی تخته‌ها کشیدند و بساط صبحانه را روی آن چیدند. به‌غیر از جمع ما، چند ایرانی دیگرهم مسافر هتل بودند. یکی‌شان فریدون را شناخت و آن‌یکی هم با قدرت آشنا و هم‌گروه درآمد. یکی‌شان می‌خواست برود آمریکا، آن‌یکی هم خسته شده بود و دیگر نمی‌کشید، می‌خواست برگردد ایران. همان روز آقای ترابی هم دوباره به جمع ما ملحق شد. چمدان در دست، این‌بار جعبهٔ سیاه ویولونی هم زیر بغلش بود. خسته و عصبی می‌نمود و بین حرف‌هایش از بی‌وفایی روزگار و دورویی برخی آدم‌ها گلایه می‌کرد. سفارش آقای ترابی را به صمد خان کردیم و او هم در هتل آرزو اتاقی گرفت و همسایه‌مان شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حکمتِ لقبِ صمد خان را روزهای بعد فهمیدیم. هر روز چند نفر، اغلب ایرانی، در جستجوی آقای شهردار جلوی پیشخوان هتل آرزو می‌آمدند. صمد خان بعد از شنیدن مشکلات مراجعین، آن‌ها را به دفترش هدایت می‌کرد. گذار من و قدرت و ارانی روز چهارم پنجم به دفتر صمد خان افتاد: یک اتاق شلوغ و خاک‌گرفته و کوچک، که پر بود از ظروف و گلدان‌های عتیقه و دو سه لایه فرش و چند قفسهٔ سیاه. صمد خان پشت میزی نشسته بود، با انبوهی از پرونده‌ها و کاغذهای خاک‌گرفته و درهم‌برهم. همان‌طور که دعوت می‌کرد بنشینیم، از توی کشوی میز جعبهٔ گزی بیرون آورد و یک‌دانه گز را جلوی ارانی گرفت. پرسید، «پدر جان، گفتی اسمت چی بود؟» قبل از اینکه من یا قدرت چیزی بگوییم، ارانی با صدای بلند اسمش را گفت. صمد خان خندهٔ بلندی کرد، صورتش را نزدیک من آورد و پرسید، «چپی هستین؟» گفتم، «من نویسنده‌ام.» صمد خان دوباره خندید. گفت، «خودم هم همین‌طور.» قوطی گز را جلوی ما هم گرفت. آرام پرسید، «توده‌ای یا چریک؟» قدرت گفت، «هیچ‌کدام». صمد خان گفت، «فرقی هم نمی‌کنه. به‌هر حال جزو رفقایین. ایرادی هم نداره، خودم هم یک زمانی فرقه‌ای بودم.» به ارانی اشاره ای کرد و از قدرت پرسید، «مادرش گرفتاره؟» دیدم قدرت دارد این پا، آن پا می‌کند، گفتم، «ایشون هم تو راه هستن. انشالا تا دو سه هفتهٔ دیگه به خانواده ملحق می‌شن.» صمد خان کلمهٔ ملحق را دوبار تکرار کرد. نگاهی دوباره به ارانی انداخت و همان‌طور که ته‌مانده سیگارش را توی جا سیگاری خاموش می‌کرد گفت، «قسمت هر کی، اونچه باید بشه، می‌شه. بقیه‌اش دست‌وپازدن بیخودی‌یه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صمد خان متخصص جعل هر سند و مدرکی بود. برای هر مشکلی راهی پیش پا می‌گذاشت و برای آن هم نرخی داشت. قبل از هر چیز مشکل تلفن راه دورمان را حل کرد و به ما چند ژتون فلزی فروخت. دو برآمدگی وسط هر ژتون بود که توی تلفن‌های عمومی استانبول گیر می‌کرد و تو می‌توانستی نامحدود و بی‌هیچ هزینه‌ای با مخاطبت در هر جای دنیا حرف بزنی. بعد، دو تأییدیه از جمعیت ربانی به ما داد که خود را مسیحی جا بزنیم و از شر مزاحمت‌های پلیس ترکیه در امان بمانیم. بقیهٔ مذاکرات آن روز به شرح وضعیت من گذشت. صمد خان شهردار با دقت به حرف‌هایم گوش کرد. آخر گفت، «کارهای زیادی می‌شه برات انجام داد. اگر کارِت با دعوت‌نامه درست می‌شه، که عرض یکی دو روز آماده‌ش می‌کنم، می‌دم دستت. اگر کارِت با ویزای دانشجویی راه می‌افته، کافی‌یه به داداشت بنویسی یک کپی از پذیرش خودش را برات بفرسته، بقیه‌اش با من! اگر مدرک تحصیلی احتیاج داری، بگو چه لیسانسی و از کدوم دانشگاه، اگر ویزای استعلاجی می‌خوای، واست توصیهٔ شورای پزشکی جور می‌کنم.» قهقههٔ بلندی زد که دندان‌های طلایش بیرون زدند. گفت، «اگه مخارجش پرداخت بشه، حتی دعوت‌نامهٔ کاخ سفید را هم برات درست می‌کنم.» بعد بلند شد دستش را روی شانهٔ قدرت گذاشت، گفت، «زیاد سخت نگیر. عادت می‌کنی. یهو به خودت میای، می‌بینی، سی چهل سال گذشته، انگار، نه انگار!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگرچه قبل از ما، صمد خان کسب‌وکار و مراجعان خودش را داشت، اما حضور آقا فری، آقای ترابی و قدرت به هتل آرزو اعتبار بیشتری داد. بیلیاردبازها به هوای آقا فری می‌آمدند، سلطنت‌طلب‌ها برای مشاوره با آقای ترابی، چپی‌ها هم برای بحث و همدلی با قدرت. روزهای اول تشخیص بیلیاردبازهای حرفه‌ای از دیگران کار ساده‌ای نبود. همه خود را سیاسی و تحت پیگرد مأمورین دستگاه جا می‌زدند، با داستان‌هایی اغراق‌آمیز و حزن‌آلود از تعقیب و شکنجه و اعدام همکارانشان. سرگرمی قدرت شده بود تشخیص بیلیاردبازها از سیاسی‌ها. سر صحبت را باز می‌کرد و با یکی دو سؤال و شنیدن چند خاطره، سری تکان می‌داد و نگاهی به من می‌انداخت و لبخندی می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسم کلوپ بیلیارد آرزو را گذاشته بودم مرکز فرماندهی کل قوا. ده صبح، صمد خان قفل در را باز می‌کرد، اما یکی دو ساعت زودتر، بیلیاردبازها، اسبابِ کار در دست، روی پله‌ها در انتظار نشسته بودند. با روشن‌شدن تابلوی کلوپ، یکی‌یکی وارد می‌شدند. بعد از سلام‌ها و بوسه‌ها بازی شروع می‌شد. معمولاً آقا فری دست اول اسنوکر را با مسعود بازی می‌کرد، با درودی بلند به او و یارانش، و یادی از جانباختگان نیروی هوایی ایران. مسعود دور اول را با هیجان بازی می‌کرد، بعد از دو سه باخت پی‌درپی و نوشیدن چند آبجو، مثل ماشینی که به‌ناگاه پنچر شده باشد، وا می‌رفت، گوشه‌ای می‌نشست و در افکار خودش غرق می‌شد. نوبت به حریف‌های بعدی می‌رسید. آقا فری، دور میزها می‌چرخید و حریف می‌طلبید. با گرم‌شدن بازی، رجزخوانی‌ها و بحث‌ها و خاطره‌گویی‌هایش هم شروع می‌شد. حوالی ظهر، سیاسی‌ها پیدایشان می‌شد؛ با کتاب‌ها و اعلامیه‌ها و پوشه‌ها در دست. سلطنت‌طلب‌ها و آقای ترابی یک‌طرف سالن می‌نشستند و چپی‌ها و قدرت، طرف دیگر. آقا فری از بازی که فارغ می‌شد، سراغ یکی از طرفین می‌رفت. عادت داشت بحث را با طرح سؤالی شروع کند. سعی می‌کرد خودش را در دل آقای ترابی جا کند. وقت و بی‌وقت پیشرفت‌های دوران پهلوی را با اوضاع آن‌روزهای ایران مقایسه می‌کرد و از چگونگی مبارزه برای براندازی دستگاه می‌پرسید. آقای ترابی طوری حرف می‌زد که گمان می‌کردی مغز متفکر و سازمانده جریانی بزرگ است. می‌گفت گروهی از کُردهای هم قبیله‌اش همراه ارتش تیمسار آریانا پشت مرز موضع گرفته‌اند و هر آن ممکن است وارد ایران شوند. چپی‌ها کمتر خود را درگیر بحث با آقا فری و سلطنت‌طلب‌ها و بیلیاردبازها می‌کردند. اگر کسی حالش را داشت و پاسخی می‌داد، باید آمادهٔ مونولوگ بلند و تکراری آقا فری می‌شد. هفتهٔ اول دوم به من بند کرد. یک روز از من پرسید، «بالاخره ما متوجه نشدیم بین این‌همه آدم دل‌سوخته، شما کجات آتیش گرفته؟ اصلاً موضعت چیه؟ طرفدار کی هستی؟» فکر کردم چیزی بگویم که دست از سرم بردارد. گفتم، «من بی‌طرفم!» چوب بیلیاردش را گذاشت روی میز، بطری آبجوش را برداشت، دست من را گرفت و کناری رفتیم. آرام گفت، «خیلی عذر می‌خوام، در روایت آمده که بی‌طرف، یعنی بی‌شرف.» آمدم چیزی بگویم، سرش را نزدیک آورد، گفت، «آدم می‌تونه اهل اون مملکت صاحاب‌مرده باشه و بگه بی‌طرفم؟» </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17211" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-tima-miroshnichenko-6253916.jpg?resize=500%2C333" alt="کلوپ بیلیارد آرزو - داستان کوتاهی از خسرو دوامی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-tima-miroshnichenko-6253916.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-tima-miroshnichenko-6253916.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/12/pexels-tima-miroshnichenko-6253916.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ارانی روزها دوروبر میز بیلیارد ولو بود. گه‌گُداری برنده‌ها دور از چشم قدرت به او سکه‌ای می‌دادند. عاشق این بود که توپی از میز بپرد بیرون. می‌دوید و توپ فراری را به قرارگاه برمی‌گرداند. نیلوفر تا حوالی ظهر توی کلوپ آفتابی نمی‌شد. وقتی می‌آمد، آقا فری با صدای بلند صلواتی می‌فرستاد، بطری آبجو را بالا می‌برد و به‌سلامتی او جرعه‌ای می‌نوشید. نیلوفر لبخندی می‌زد، می‌رفت نزدیک ارانی، روی دوزانو می‌نشست، دست‌ها را از دو طرف باز می‌کرد تا ارانی بدود و در آغوشش بگیرد. بعدازظهرها هم وقتش به بازی با ارانی می‌گذشت. در جمع هفت‌نفرهٔ ما، اسرارآمیزترین آدم بود. نه در کارهای جمعی و بحث‌ها شرکت می‌کرد و نه در خاطره‌گویی‌ها و می‌خوارگی‌های شبانه. زن آرام و کم‌حرفی بود، موقع حرف‌زدن سعی می‌کرد نگاهش با نگاه مخاطب تلاقی نکند. اعصابی به‌هم‌ریخته داشت و با هر صدای ناگهانی از جا می‌پرید و می‌لرزید تا فریدون دستش را می‌گرفت و آرامش می‌کرد. آقای ترابی میانهٔ چندانی با نیلوفر نداشت. در خفا می‌گفت نیلوفر مشکوک است و مأمور و خبرچین دستگاه. قدرت عقیده داشت که نیلوفر، از تواب‌های آزادشده است که برای فرار به تور یک بیلیاردباز حرفه‌ای افتاده. یکی دو بار زن‌های سیاسی دوروبر قدرت آمدند و سر دوستی را با او باز کردند، اما چیزی دستگیرشان نشد. به صمد خان گفته بود با فریدون ترابی یک ماه پیش از سفر ازدواج کرده‌اند. فریدون به من گفت که یک‌سال از عروسی‌شان گذشته؛ به قدرت گفته بود، دو سال.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تاریک که می‌شد، صمد خان به بیلیاردبازها مهلت می‌داد که آخرین دست‌ها را بازی کنند. تابلوی نئون کلوپ بیلیارد را خاموش می‌کرد، کرکره‌ها را می‌کشید تا سیاسی‌ها و بیلیاردبازها بساطشان را جمع کنند و راهی مسافرخانه‌ها و هتل‌هایشان شوند. شب‌ها، ما هفت نفر بودیم و صمدخان و آنا و دو سه مسافر گه‌گُداری. مشمایی روی یکی از میزهای بیلیارد می‌کشیدیم و هر شب، به نوبت، یکی‌مان بساط شام و مخلفات را مهیا می‌کرد. پیک اول را به‌سلامتی وطن می‌نوشیدیم. صمد خان با صدای بلند می‌خندید و تکرارکنان می‌گفت وطن! آقای ترابی اصلاحمان می‌کرد: «بنوشیم به‌سلامتی ایرانِ بزرگ و قدرتمند!» آقا فری با نوشیدن اولین پیک، فحشی نثار اعوان و انصار دستگاه می‌کرد. مراسم شام که تمام می‌شد، آقای ترابی گوشه‌ای می‌رفت، ویولونش را کوک می‌کرد و دور از هیاهوی دیگران، در خلوت می‌نواخت. سرمان که گرم می‌شد، یکی‌یکی دور او حلقه می‌زدیم. اصرار داشت سولو بنوازد، اما آقا فری تاب نمی‌آورد، اگر ملودی آشنایی به گوشش می‌خورد، زمزمه می‌کرد و بعد با هم می‌خواندیم. مرضیه، دلکش، ویگن، بنان. همهٔ بحث‌ها و دسته‌بندی‌ها و دلخوری‌ها یادمان می‌رفت و یکی می‌شدیم. گمانم صمد خان شب‌ها به عشق آن لحظه‌های مستی و سرخوشی خانه نمی‌رفت و همان‌جا توی هتل می‌خوابید. سرودی ترکی می‌خواند که می‌گفت شعرش از پیشه‌وری است. همان‌طور که دست‌هایش را هم مثل یک رهبر ارکستر پایین بالا می‌برد می‌خواند و با مکثی ترجمهٔ فارسی سرود را دکلمه می‌کرد. بعضی شب‌ها اگر حالش را داشت و آقای ترابی رخصت می‌داد، تمپویی عتیقه را از ویترین کلوپ بیرون می‌کشید و ما را همراهی می‌کرد و ارانی با صدای بلند می‌خندید. تمپوی صمد خان، به صحنهٔ هنرنمایی آقا فری می‌افزود. متخصص آهنگ‌های کوچه‌بازاری یا به‌قول قدرت، ترانه‌های مردمی بود. یساری، آفت، فیروزه، آغاسی و دیگران. وقتی می‌خواند: «مادر مرا ببخش، آب از سرم گذشت»، همه با او دم می‌گرفتیم. نیلوفر گهگاه در فاصلهٔ هنرنمایی دیگران بی‌مقدمه می‌خواند. صدایی بم شبیه صدای پروین داشت که به دلم می‌نشست. آخر شب، بساط ویولون آقای ترابی که جمع می‌شد، نوبت به هنرنمایی مسعود می‌رسید. کاست را توی ضبط دستی‌اش می‌گذاشت. دو سه پیکی پشت هم می‌نوشید و بعد می‌رفت کنار میز بیلیارد می‌ایستاد. لقب مسعود را گذاشته بودم مرد تنهای شب! آن سال‌ها، ترانه‌ای به‌همین نام از حبیبِ خواننده گل کرده بود که مسعود عاشقش بود. دورش حلقه می‌زدیم. مسعود روی دو زانو می‌نشست. همراه با صدای خواننده بلند می‌شد. دستی مشت‌کرده را بالا می‌برد و پایی را بر زمین می‌کوبید. رقص مسعود بیشتر ملغمه‌ای بود از رقص زوربا، رژهٔ نظامی، و تلوتلوخوردن مردی مَست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شبی، بحث‌ها و می‌خوارگی‌ها و ترانه‌ها و خاطره‌گویی‌ها که تمام شد، صمد خان مرا گوشه‌ای کشید، دستم را گرفت و آرام توی گوشم زمزمه کرد، «عاشیق سپهر! اگر نویسنده‌ای، از این شب‌ها به این راحتی نگذر! بشین، بنویسشون، تاریخ واقعی همینه که شاهدشی!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قدرت می‌گفت رفقا بسیج شده‌اند تا رد پایی از مریم در ایران پیدا کنند. جستجویی بی‌حاصل که هر روز قدرت را سرگردان‌تر و پریشان‌تر می‌کرد. آقا فری اسم قدرت را گذاشته بود رفیق قدرتِ سردرگریبان. خبرهای خوبی از ایران نمی‌رسید. هر روز عدهٔ بیشتری را می‌گرفتند. توی ترکیه هم مخالفان تکه‌پاره و دسته‌دسته می‌شدند. روزها من و قدرت و ارانی بین کلوپ بیلیارد و تلفن عمومی در حرکت بودیم. من به خانهٔ خاله‌ام تلفن می‌زدم. می‌ترسیدیم تلفن‌ها را کنترل کنند و برای خانواده مشکلی پیش بیاید. ارانی پای تلفن برای خاله‌ام بلبل‌زبانی می‌کرد. هنوز شوهرخاله‌ام قدرت را مسبب بدبختی دختر و آوارگی نوه‌اش می‌دانست. هر چه سعی می‌کردم آرامش کنم، فایده‌ای نداشت. می‌گفت، «به رفیقت بگو، خاک بر سرت، خالی‌بند. این هم شد غیرت و مهر و وفا؟» به هر اداره‌ای سر زده بودند؛ دادسرا، زندان، پزشکی قانونی. حتی گورستان‌های تهران و شهرهای بزرگ را هم گشته بودند. کلی رشوه به این و آن داده بودند، ولی نشانی از مریم نبود. همان روزها، دخترخالهٔ دیگرم را توی خانه، جلوی چشم پدر و مادرش دستگیر کردند. راه‌های بازگشت یکی پس از دیگری بسته می‌شد و قدرت بیشتر در هم می‌ریخت. یک کیوسک روزنامه‌فروشی توی محلهٔ آکسارای بود که هفته‌ای دو روز روزنامه‌های ایرانی می‌آورد. صبح زود جلوی کیوسک می‌ایستادیم تا کرکره‌اش را بالا بزند. کیهان و اطلاعات و کلی روزنامه‌های مخالفین را می‌خریدیم و برمی‌گشتیم. صفحه‌به‌صفحه را نگاه می‌کردیم و خط‌به‌خط را می‌خواندیم، شاید خبری پیدا کنیم. بعضی روزها می‌رفتیم پاتوق‌های ایرانی‌ها. ارانی را هم با خودمان می‌بردیم، شاید تأثیر بیشتری داشته باشد. دو سه تا عکس از مریم داشتیم که نشان ایرانی‌های تازه‌وارد می‌دادیم. خیلی‌ها دلشان می‌خواست کمک کنند. بعضی‌ها هم اشتباهی نشانه‌هایی می‌دادند که قدرت را آشفته‌تر می‌کرد. یک روز یکی خبر آورد که زنی با مشخصات مریم آمده استانبول و توی بیمارستان روانی حال خرابی دارد. نشانی بیمارستان را گرفتیم و من و قدرت و ارانی راهی شدیم. با خواهش و تمنا به ما ملاقاتی دادند. توی اتاق، دختری زرد و نزار را بسته بودند به تخت. سه بار توی بیمارستان تلاش کرده بود رگش را بزند. مثل جن‌زده‌ها به ما نگاه می‌کرد. قدرت طاقت نیاورد و ارانی را بیرون برد. من کمی نشستم. دخترک زل زده بود به من. نمی دانستم چه بگویم. دسته‌گل و شیرینی را کنار تخت گذاشتم، خداحافظی کردم و آمدم بیرون. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به کلوپ که برگشتیم، آقا فری، آبجو دردست، معرکه گرفته بود. ما را که دید، خنده‌کنان جلو آمد. اشاره کردم راحتمان بگذارد، متوجه نشد. پرسید، «چطوری رفیق قدرتِ سردرگریبان؟» قدرت بی‌آنکه چیزی بگوید جلو رفت. چوب بیلیارد را از توی دست آقا فری قاپید، چوب را بالا برد و پایین آورد و محکم کوبید روی میز. تکه‌ای از روکش ماهوتی سبز قلوه‌کن شد و تکه‌های چوب افتاد روی زمین. فری آمد حرفی بزند، قدرت یقه‌اش را گرفت، صورتش را عقب برد، نزدیک آورد و با پیشانی کوبید توی صورت آقا فری. دعوا بالا گرفت. بیلیاردبازها به طرفداری از آقا فری و سیاسی‌ها به هواداری از قدرت وارد دعوا شدند. قدرت چوب‌های بیلیارد را یکی‌یکی روی میز می‌کوبید و می‌شکست. آقای ترابی لابه‌لای پاها از سالن بیرون رفت. صورت آقا فری پر از خون شده بود. نیلوفر جیغ می‌کشید و سعی می‌کرد ارانی را از محل دعوا دور کند. سعی کردم طرفین را از هم جدا کنم، چند مشت و لگد به پشت و پهلویم خورد. با فریاد و تهدید صمد خان به خبرکردن پلیس، اوضاع آرام‌تر شد. صمد خان بیلیاردبازها را یکی‌یکی بیرون کرد. حوله‌ای دادم دست آقا فری که خون صورتش را پاک کند. نیلوفر ارانی را بیرون برد و من و قدرت به دفتر صمد خان رفتیم. من ماجرای بیمارستان را تعریف کردم. صمد خان یکی دو پیک راکی برایمان ریخت. بلند شد، دستش را روی شانهٔ قدرت گذاشت. پرسید، «جوون، این‌طور که نمی‌شه زندگی کرد. تو داری پدر این بچه رو هم در میاری. بالاخره می‌خواهی چکار کنی؟» قدرت گفت، «از این جهنم خسته شدم. می‌رم منطقه، اوضاع که عوض شد، برمی‌گردم ایران.» پرسیدم، «منطقه کجاست؟ چرا روی هوا حرف می‌زنی؟» گفت، «قبلاً هم بهت گفتم، درک بعضی چیزها برای امثال تو مشکله.» صمد خان گفت، «آخه حرفی بزن که منطقی باشه. اگر امروز پلیس سر رسیده بود، سر هیچ و پوچ سابقه‌دار می‌شدی، می‌فرستادندت ایران.» قدرت گفت، «برام فرقی نمی‌کنه.» صمد خان پرسید: «خودت به‌جهنم، شهید می‌شدی، به آرزوت می‌رسیدی، ولی یک لحظه به آینده این بچه فکر کردی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گرچه قدرت و آقا فری، فردای آن‌روز روبوسی و آشتی کردند، ولی دیگر هیچ‌گاه صفا و گرمی قبل به جمع ما بازنگشت. بعد از دعوا، بیلیاردبازها کمتر به کلوپ بیلیارد آرزو می‌آمدند. آقا فری چند دمبل و‌ هالتر و میزی کنار سالن گذاشته بود و اگر حریفی برای بازی پیدا نمی‌کرد، وقتش را به بدنسازی می‌گذراند. قدرت امیدش را برای پیداکردن مریم از دست داده بود. طرفداران آقای ترابی هم کمتر به سراغش می‌آمدند. سازش را کوک می‌کرد و گوشه‌ای برای دل خودش می‌نواخت. هفته‌ها و ماه‌های بعد، سلطنت‌طلب‌ها و چپی‌ها به دسته‌های مختلف تقسیم شدند. قدرت به‌مرور راضی شد که فکر رفتن به منطقه و برگشتن به ایران را برای مدتی از سر بیرون کند. برای هیچ‌کداممان فرصت زیادی نمانده بود. من باید برای ویزای آمریکا اقدام می‌کردم، آقا فری و نیلوفر قرار بود بروند آلمان، آقای ترابی می‌خواست به مصر برود و مسعود هم از مقصد بعدش چیزی نمی‌گفت. وضع قدرت و ارانی از همه مبهم‌تر بود. قدرت نمی‌خواست از ایران دور بماند. پناهندگی سیاسی ترکیه برای چپی‌ها غیرممکن بود. همان روزها صمد خان مدارکی برای ارانی و قدرت جعل کرد که گمانم طبق آن، قدرت پیرو نحله‌ای از آیین مسیحی معرفی شده بود. قدرت تقاضای پناهندگی مذهبی کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین کسی که از جمع ما جدا شد، مسعود بود. اواسط تابستان شصت و دو، هوای استانبول یک‌باره گرم و شرجی شد. روزها را کنار استخر می‌گذراندیم. شب‌هایمان هم جلوی کولر لکندهٔ اتاق می‌گذشت که صدای آزاردهنده‌ای داشت. قدرت تا نیمه‌های شب بیدار بود. وقتی هم می‌خوابید، کابوس می‌دید و با ناله از خواب می‌پرید. شب‌های گرم، من تشک خودم را روی بالکن پهن می‌کردم و همان‌جا می‌خوابیدم. سرگرمی‌ام شده بود تماشای دوره‌گرد‌ها و مست‌ها و فاحشه‌هایی که توی خیابان لالعلی پرسه می‌زدند. نیمهٔ یکی از شب‌ها، احساس کردم کسی صدایم می‌زند. از جا پریدم. ارانی آمده بود روی بالکن و از لای نرده‌ها پایین را نگاه می‌کرد. بلند شدم. توی خیابان لالعلی چند مأمور پلیس داشتند با مسعود حرف می‌زدند. به ارانی تشر زدم که برگردد توی اتاق. بلند شدم و قدرت را بیدار کردم. لباسمان را پوشیدیم و پایین رفتیم. توی حیاط چند مأمور جلوی اتاق مسعود کشیک می‌دادند. دقیقه‌ای بعد،آقا فری هم با شلوار گرمکن و پیراهن رکابی ظاهر شد. رفتیم توی کوچه. دو مأمور را دیدیم که دست‌های مسعود را عقب بردند و دستبند زدند. جلو رفتیم. آقا فری سعی کرد با ترکی دست‌وپاشکسته علت دستگیری مسعود را جویا شود. یکی از مأموران با خشونت دستور داد به اتاق‌هایمان برگردیم. مسعود را انداختند توی جیپ و به‌سرعت از هتل آرزو دور شدند. این، آخرین باری بود که مسعود را دیدیم. هر کس چیزی می‌گفت. آقای ترابی دلیل دستگیری مسعود را مسائل سیاسی امنیتی می‌دانست. آقا فری مسعود را به دست‌داشتن در شبکهٔ فحشاء و قاچاق دختران از کشورهای مختلف متهم می‌کرد. صمد خان شهردار معتقد بود که مسعود به‌دلیل پخش و فروش مواد مخدر دستگیر شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح یکی از روزهای آبان، هنوز خواب بودیم که تلفن زنگ زد. معمولاً آن وقت صبح به ما زنگ نمی‌زدند. فکر کردم شاید از مریم خبری شده باشد. گوشی را برداشتم. آقا فری بود، تته‌پته‌کنان حرف‌هایی نامفهوم می‌زد. پرسیدم خبری شده؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از لحظه‌ای که خبر خودکشی نیلوفر را به صمد خان دادم تا زمانی که آژیر آمبولانس را شنیدیم و امدادگران پیدایشان شد، شاید ده دقیقه هم طول نکشید. صحنهٔ مرگ نیلوفر را هرگز فراموش نخواهم کرد. رگهٔ خون از دستشویی تا روی تخت کشیده شده بود. آقا فری، گرد و مچاله سر نیلوفر را روی زانویش گذاشته بود و هق‌هق می‌کرد. دست چپ نیلوفر، از مچ به بالا، لای حوله‌ای خون‌آلود بود. نیمرخ بی‌رنگش را دیدم با چشم‌های باز شیشه‌ای. باریکهٔ خون از کنارهٔ لب‌های کبودش روی زمین می‌ریخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من، قدرت و آقای ترابی در تحقیقات پلیس شهادت دادیم که روز قبل از واقعه، دو اتفاق غیرعادی توجه‌مان را به خود جلب کرده بود: آن بعدازظهر سرد آخر پاییز، نیلوفر را کنار استخر دیده بودیم؛ با مایوی آبی و حولهٔ سفید روی شانه‌ها، بی‌اعتنا به ما از کنارمان گذشته بود، انگار که جز خود، کسی دیگر در جهان حضور ندارد. حتی سلام چندبارهٔ ارانی را هم بی‌پاسخ گذاشته بود. معمولاً کنار استخر نمی‌آمد، وقتی هم می‌آمد، لباسی پوشیده به تن داشت. همه به او نگاه می‌کردیم که حوله را روی کاشی کنارهٔ استخر پهن کرد. خم شد و نوک انگشت‌هایش را توی آب برد. بعد ایستاد و قوسی به کمر داد، و توی آب سرد و خزه‌بسته پرید. داشتیم با هم پچ‌وپچ می‌کردیم که نیلوفر چند بار طول استخر را شنا کرد و باز بی‌اعتنا، حوله را روی شانه‌ای انداخت و رفت. همان شب، وقتی همه گرم بحث و می‌خوارگی بودیم که نیلوفر توی سالن ظاهر شد. آقای ترابی داشت در گوشه‌ای برای خودش می‌نواخت. نیلوفر جلوی آقای ترابی ایستاد، بی‌آنکه لبخندی بزند یا به کسی نگاهی بیاندازد، در برابر نگاه حیرت‌زدهٔ ما و غش‌غش خندهٔ ارانی، رقص جانانه‌ای کرد. آقای ترابی به هیجان آمده بود و با سوز و گداز آرشه را روی ویولون می‌سراند. آقا فری مثل یک آدم‌آهنی، با لبخندی ثابت سرش را به دو طرف می‌چرخاند و با ریتمی یکنواخت دست می‌زد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روزهای اول، بیلیاردبازها دسته‌دسته برای تسلیت و همدردی می‌آمدند. با مرگ نیلوفر، آقا فری مثل شبحی متحرک شده بود. دیگر نه حال بازی داشت، نه به کسی گیر می‌داد، و نه با پند و اندرز و بحث‌های بی‌حاصل، سوهان روح میهمانان کلوپ بیلیارد آرزو می‌شد. از صبح گوشه‌ای می‌نشست و می‌نوشید و می‌نوشید. نیمه‌های شب زیر بغلش را می‌گرفتیم و به اتاقش می‌رساندیم. چند هفته بعد، با پایان‌گرفتن تحقیقات پلیس، فریدون محرابی، بی‌خداحافظی، از هتل آرزو رفت و دیگر دربارهٔ او چیزی نشنیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اواسط پاییز، صمد خان دعوتنامه و پذیرش دانشگاه را برایم جعل کرد و من توانستم ویزای آمریکا را بگیرم. شب قبل از پرواز، با قدرت و ارانی و صمد خان توی کلوپ نشسته بودیم. بغض گلویم را گرفته بود، اما قدرت به روی خودش نمی‌آورد. گفتم، «صمد خان! یک دعوتنامهٔ دبش برای رفیق ما درست کن، آن‌ها هم بیایند پیش من!» صمد خان گفت، «من که حرفی ندارم، خودش از این خراب‌شده دل نمی‌کَنه!» قدرت خندید، گفت، «کم‌کم دارم به صمد خان و هتل آرزو عادت می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح روز بعد، قدرت و ارانی تا بخش تشریفات مسافران همراهم آمدند. ارانی بی‌وقفه بلبل‌زبانی می‌کرد. پایین پله‌برقی هر دویشان را بغل کردم و بوسیدم. بالا که رفتم و از بخش کنترل گذرنامه که رد شدم، سرک کشیدم پایین، دیدم قدرت روی نیمکت نشسته، ارانی کنارش بازی می‌کرد. گمانم قدرت سرش را بالا آورد و چشم‌هایش را پاک کرد. دستش را بالا آورد و اشاره کرد که بروم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قدرت و ارانی دیگر به ایران بازنگشتند. سال‌های اول نامه‌نگاری می‌کردیم، گاه هم از راه دور گپی تلفنی می‌زدیم. هنوز صمد خان شهردار دفتر و دستک خودش را داشت. دخترخاله‌ام بعد از سه سال آزاد شد، اما تا امروز کسی از سرنوشت مریم خبری ندارد. پنج شش سال بعد از آمدنم به آمریکا، قدرت با وکالت دوستی مشترک، خانهٔ پدری را فروخت و با عواید آن درصدی از هتل آرزو را خرید. گفتم، «بالاخره شدی شریک صمد خان شهردار!» اوایل در فکر بود که کلوپ بیلیارد را به کتابخانه و مرکزی فرهنگی تبدیل کند. در یکی از نامه‌های گه‌گُداری، خبر سکته و مرگ صمد خان را داد: پشت همان میز قدیمی و لابه‌لای همان عتیقه‌جات و پرونده‌های خاک‌خورده. همراه نامه عکسی برایم فرستاده بود. توی عکس، قدرت با موهای جوگندمی، جلوی ستون منبت‌کاری‌شدهٔ هتل ایستاده، پسری بلندقد و لاغراندام به ستون دیگر تکیه داده. هر دو یکسان ایستاده‌اند، دست‌به‌سینه، یک پا با زاویهٔ خم‌شده و نیمی از پای دیگر را حائل کرده. بین ستون‌ها، تابلوی نئون سبزرنگی است با طرح میزی و چند توپ بیلیارد رنگ‌به‌رنگ. زیر تابلو با همان رنگ نوشته: کلوپ و مجتمع فرهنگی مریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا تقریباً سی سال از آن دوران می‌گذرد. از آدم‌های کلوپ بیلیارد آرزو فقط، گاه‌وبی‌گاه تصویر پیرشدهٔ آقای ترابی را می‌بینم؛ در یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان، با موهای بلند سفید. استاد ترابی، با حرارت و شور مردم را به قیام علیه دستگاه حاکم دعوت می‌کند. بعضی روزها، شعار و سخنرانی‌اش که تمام می‌شود، ویولون به دست می‌گیرد و ترانه‌ای خاطره‌انگیز را می‌نوازد. پایین صفحهٔ تلویزیون، تصویر چند قالی است، و آگهی حراج فرش‌های دستباف ایرانی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ارانی در حلقهٔ دوستان فیس‌بوکی من است. از سر کنجکاوی، گهگاه عکس‌هایش را می‌بینم و یادداشت‌های روزمره و اظهارنظرهایش را می‌خوانم. دانشکدهٔ پزشکی استانبول را تمام کرده و با نام دکتر اردوان صولتی در بیمارستان سوانح شهر کار می‌کند. هفتهٔ پیش که داشتم به صفحهٔ بروبچه‌های فامیل و آشنایان سرک می‌کشیدم، دیدم عده‌ای به او برای مرگ پدرش تسلیت گفته‌اند. من هم به یاد و خاطرهٔ پدرش، یادداشت تسلیت و متن همدردی فرستادم. دیدم به‌جای پاسخ، دو عکس رنگ‌ورورفته را در صفحهٔ من تَگ کرده. اولی، عکسی از شب عروسی مریم و قدرت است. چند دختر و پسر جوان، دایره‌ای زده‌اند و با دست‌های گره‌خورده، پایکوبی می‌کنند. وسط دایره قدرت و مریم ایستاده‌اند، دست در دست، هر دو می‌خندند. در عکس دوم، من و قدرت دست در گردن هم انداخته‌ایم. جلوی پای قدرت ارانی است؛ صمد خان و مسعود و آقای ترابی هم کنارمان ایستاده‌اند. آقا فری، چوب بیلیارد در دست، جلویمان چهارزانو نشسته. پشتمان، میز بیلیارد است. روی مبل کناری، فقط گوشه‌ای از صورت نیلوفر پیداست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۷ سپتامبر ۲۰۱۴، ولی سنتر، کالیفرنیا</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/12/01/%da%a9%d9%84%d9%88%d9%be-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85/">کلوپ بیلیارد آرزو &#8211; داستانی از خسرو دوامی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/12/01/%da%a9%d9%84%d9%88%d9%be-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17209</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پوسترهای دوپولی &#8211; داستان کوتاهی از محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2021/11/19/%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2021/11/19/%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Nov 2021 04:12:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن بنی‌صدر]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17134</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمد محمدعلی &#8211; ونکوور چه‌بسا توضیحی واضح: داستان «پوسترهای دوپولی» با فوت ابوالحسن بنی‌صدر آمد جلوی چشمم. یادگاری است از نیمهٔ اول دههٔ ۱۳۶۰ که چون امکان چاپ در آن مقطع حساس را نداشت، سال‌ها بعد در مجموعه داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» به‌چاپ رسید. حالا در ویرایش جدید زبانی و نه ساختاری، گویی بهانه‌ای شده است برای راقم سطور تا هم یادی کند از آن شخصیت کارمند که از خود نماد و شمایی و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/11/19/%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/">پوسترهای دوپولی &#8211; داستان کوتاهی از محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">محمد محمدعلی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه‌بسا توضیحی واضح:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">داستان «پوسترهای دوپولی» با فوت ابوالحسن بنی‌صدر آمد جلوی چشمم. یادگاری است از نیمهٔ اول دههٔ ۱۳۶۰ که چون امکان چاپ در آن مقطع حساس را نداشت، سال‌ها بعد در مجموعه داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» به‌چاپ رسید. حالا در ویرایش جدید زبانی و نه ساختاری، گویی بهانه‌ای شده است برای راقم سطور تا هم یادی کند از آن شخصیت کارمند که از خود نماد و شمایی و شمایلی ساخته بود از ابولحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهورِ روبه‌افول، چرا که بر حسب تصادف هم‌ شکل او بود و هم با اختلاف ده سال با او در یک روز و یک ماه به‌دنیا آمده بود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">داستان، روایتی و به‌تعبیری گزارشی است سرراست و کلاسیک از شخصیتی به‌ظاهر شوخ و شنگ، اما به‌شدت زخم‌خورده که علاوه بر فقر آشکار، آونگان بود بین واقعیت و رؤیا. بین آنچه که انتظار داشت و آنچه که می‌دید. گرفتار در آغاز جداسریِ مردمی که روزی اکثریتشان یک‌صدا ندای مرگ بر شاه سر می‌دادند و حالا در آن چند‌دستگی‌های خشونت‌بارِ آنان که بر مسند نشستند، دنبال جذب خودی‌ها و در پی حذف غیرخودی‌ها بودند. نثر روایت کماکان مهر و نشان آن سال‌های دیر و دور دارد. یادگاری است از نوع نگاه و تسلیم به واقعیت جاری. برگی است مستندگونه از تاریخ پر فراز و نشیب مردمی دل‌بسته یا دل‌زده از آن پوسترهای دوپولی در روزهای پر شر و شور دو سه سال اول انقلاب که آهسته می‌رفت تا آزادی را از استقلال جدا کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صداقتی، همین‌که کارت حضور و غیابش را زد، با لب‌های غنچه‌شده و سبیل دُم‌موشی برگشت رو به نگهبان مکتبی تو اتاقک شیشه‌ای و سبیلش را جنباند و او خندید. تا برسد حوالی آسانسور، از ناکجایی در طبقهٔ همکف شنید «صد‌درصدی‌ها را می‌گیرند!» قهقههٔ بلندی زد بی‌آنکه صاحب صدا را دیده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانمی از همکاران اداری، جلوتر از او دکمهٔ آسانسور را زد. با دیدن صداقتی از ترس خندهٔ بی‌امان حوالی اتاقک نگهبانی به کفش‌هایش خیره ماند. آسانسور آمد و به‌محض سوار‌شدن، صداقتی گفت: «اگر همهٔ صد و پنجاه پرسنل این سازمان، زن و مرد، از جمله‌ شما خانم علی‌نژاد، یکدل و یک‌صدا مدرک سیکل مرا فوق لیسانس یا دکترا قبول کنند، من هم قول می‌دهم در انجام وظایف ریاست‌جمهوری دیگر این دوریالی‌های پهن‌شده را به‌جای ده‌ریالی به شما و دیگر کارمندها و کسبهٔ محل قالب نکنم!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">آسانسور در طبقهٔ پنجم ایستاد، آن خانم گفت: «علی‌زاده هستم جناب رئیس‌جمهور، چون روسری پوشیدم نشناختی!» و قهقهه‌زنان بیرون رفت. صداقتی هم در طبقهٔ هفتم پیاده شد. امروز هم مثل روزهای دیگر زود آمده بود و کسی را در راهرو </span><span style="font-weight: 400;">ندید. بعد از باز کردن پنجرهٔ اتاق، مثل همیشه چند نفس عمیق کشید و کش‌وقوسی به بازوها و کمر باریکش داد. شیشهٔ قطور عینکش را با قاب‌دستمالی سبز پاک کرد. به تیره‌ترشدن آن خندید. یاعلی گفت و به آبدارخانه رفت. در غیاب آبدارچی، توی سماور آب ریخت و دوشاخه را زد به برق. به اتاقش برگشت. مثل همیشه پرونده‌های ارسالی از دبیرخانه را در دفتر روزانهٔ قسمت ثبت کرد. سهم خودش و دیگر کارشناسان و کارگزین‌ها را روی میزشان گذاشت. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از مرور مواد و مستندات قانونیِ پرونده‌های خودش، طبق عادت با یک دوریالی پهن‌شده که همیشه چندتایی در جیب داشت، شیر یا خط انداخت. هرچند پشت و روی صاف و صیقلی سکه هیچ رهنمودی از خوبی و بدی یا برنده و بازنده نمی‌داد. بسم‌الله‌گویان، اولین پرونده را جلو کشید. هنگام کار، چشمان درشت و سیاهش حتی از پشت عینک نمره‌بالا حاکی از مقاومتی جانانه بود مقابل خستگی و بی‌خوابی ممتد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چهره، چهرهٔ مردی پنجاه‌ساله بود، شاید هم بیشتر، در حالی‌‌که سی و هفت سالش تازه تمام شده بود. با دیدن تعداد وراث پروندهٔ زیر دستش، زیر لب گفت: «خدایا اگر من به گناه و ثواب فکر نمی‌کردم و زود صاحب زن و بچه نمی‌شدم، بدبخت‌تر از اینی که هستم بودم؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استغفارگویان، پروندهٔ قطور خاک‌گرفته را کنار زد و با دستان کثیف از پشت میز پا شد. جلو آینه دست‌شویی، بعد از شستن دست و صورتش، موهای سرش را مثل همیشه رو به بالا شانه زد. نوک سبیل‌هایش را باز هم به‌شکل دُم‌موشی درآورد تا کاملاً شبیه رئیس‌جهمور محبوبش شود. صابون‌به‌دست در میکروفونش گفت: «مردم شریف جان‌برکف گول‌خورده، بدانید و آگاه باشید که منِ روستازادهٔ یک‌لاقبا، در زمان شاه ملعون آمده بودم این سازمان تا آبدارچی یا آشپز سالن غذاخوری شوم، ولی به‌لطف الهی و کمک همکارهای خوبم، طی هفت سالِ پرتلاش، هم مدرک سیکل گرفتم، هم از طبقات زیرزمین بایگانی و اندیکاتورنویسی به‌جایی رسیدم که حالا در قسمت کارشناس‌ها و کارگزین‌ها مشغول کارم. مثل دیگر همکارها اغلب مواد قانونی مربوط به امور استخدامی و بازنشستگی را از حفظ می‌دانم. اما با کمال تأسف به‌اطلاع می‌رسانم، بنا به پاره‌ای ملاحظات آشکار و پنهان، دیوارم از بقیهٔ همکارهای مشابه خودم کوتاه‌تر است و کماکان موظف‌ام مثل کارمندهای دون‌پایه، علاه بر وظیفهٔ خودم، کار ثبت و ضبط پرونده‌های قسمت را انجام بدهم. حالا ای ملت شریف جان‌برکف دماغ‌سوخته، چنانچه تمایل دارید از من پشتیبانی کنید، بی‌هیچ منت و اما و اگری، عصرها یا شب‌ها مرا ببرید آشپزی مجالس عزا و عروسی، یا یک پیکان به من قرض بدهید تا با آن مسافرکشی کنم. چون من صاحب پنج‌ سر عائله هستم و در این بازار پررونق خودی و غیرخودیِ حاصل از جنگ تحمیلی، از پس همین زندگی بخورونمیر برنمی‌آیم.» همین‌که صابون از دستش لیز خورد، قهقهه‌زنان از مردم فاصله گرفت و برگشت به حالت عادی. صابون را گذاشت سر جایش و با دیدن چهرهٔ خسته و غم‌زدهٔ غریبه و آشنا در آینه، به‌ خود نوید داد که از این ستون به آن ستون فرج است به حول و قوهٔ الهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرزبانی، اولین کسی بود که سر وقت اداری آمد؛ سرتاس و چانه‌باریک، کارکن و وظیفه‌شناس. پس از او فرهادی پیدایش شد. با چشمانی همیشه‌متعجب و زبانی پرسشگر. نفر بعدی آینه‌چی بود. میانه‌سالی میانه‌رو با انبوهی موهای سفید و ریش جوگندمیِ دو‌سه‌روزنتراشیده. تا آقای دره‌چمنی، رئیس قسمت، بیاید، صداقتی با استکان خالی پشت میز بزرگ و تازه‌خریداری‌شدهٔ او ایستاد. در میکروفون با صدایی برآمده از مخرج گلو گفت: «همچین نباشد که برپاکنندگان بساط خودکامگی از قانون فراری شوند. این پذیرفتنی نیست که مسئولی یا مسئولانی در حضور مردمِ همیشه‌درصحنه غربی‌مآبانه ساز مخالف مصالح عمومی بزنند!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اوج تشویق همکاران او چند جملهٔ من‌درآوردی دیگر گفت. ناگهان انگار که خطری احساس کرده باشد، از پشت میز کنار آمد. مثل رئیس‌جمهور طوری با لب‌های غنچه‌شده لبخند زد که خطی اریب روی گونه‌هایش نقش بست. آقای دره‌چمنی با کفش وطنی و کاپشن آمریکایی آمد؛ با ریش بلند و موی کوتاه. پس از هشت سال ترک تحصیل در بحبوحهٔ انقلاب دیپلم گرفته بود و حالا گویا دانشجو بود. خانم قمصری که میزش نزدیک در اتاق بود، در مرخصی استحقاقی به‌سر می‌برد. همه غیر از صداقتی، روزنامه و مجله‌ای روز میزشان پهن کردند. آقای دره‌چمنی ضمن خوردن صبحانه، بخشنامه‌ای می‌خواند و انگار تمایلی نداشت کسی آن را ببیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینه‌چی روزنامه را کنار گذاشت: «نکند همین روزها حلوای رئیس‌جمهور محبوب را بار بگذارند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی بخشنامه رو تو کشو میزش گذاشت: «ایشان فرنگی‌مآب‌اند و از افکار عمومی مملکت شناخت و سررشتهٔ کافی ندارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرهادی مجله را بست: «زمانی ایشان فلسفهٔ شرق و غرب را قِرقِره می‌کردند، حالا راستی به رئیس‌جمهور چقدر حقوق می‌دهند که باید هر روز تنش بلرزد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صداقتی: «خواهش می‌کنم از میزان حقوق من حرف نزنید که مایهٔ خجالت است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی: «ایشان تغییر رویه ندهند، عنقریب… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صداقتی: «همهٔ ما رفتنی هستیم. اول هم من. انا الله و انا الیه راجعون. ولی رفتن داریم تا رفتن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی از کیف بزرگش، پرونده‌ای قطور بیرون آورد و به صداقتی دستور داد که بدهی خدمات غیررسمی آن را محاسبه کند. صداقتی با اکراه پا شد و پرونده را از روی میز دره‌چمنی برداشت. خیره به دو قاب عکس بالای سر او گفت: «اجازه می‌دهید قاب عکس خودم را بزنم تو آبدارخانه؟» فرهادی متعجب نگاهش می‌کرد که آینه‌چی گفت: «تا آن روی آقا بالا نیامده، کار پروندهٔ سفارشی را تمام کن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آبدارچی پیر، لنگان‌لنگان آمد و بی‌سلام‌وعلیک شروع کرد به پخش‌کردن استکان‌های چای. یکی هم روی میز خانم قمصری گذاشت که هیچ پرونده‌ای روی آن نبود. هنوز همه جذب ورود و خروج مکانیکی و رُبات‌وار آبدارچی بودند که در اتاق باز شد و آقای اسحاقی، بزاز دوره‌گرد، آمد؛ قدبلند و چهارشانه. بعد از احوالپرسی با همه، پشت میز خانم قمصری نشست. آلبوم پارچه‌های ایرانی و خارجی و دفتر وصول اقساط را گذاشت جلوش. در حال خوردن چای زیرچشمی صداقتی را می‌پایید بلکه او سرش را از روی پروندهٔ زیر دستش بلند کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسحاقی: «بنی‌صدر صددرصدی شده ده‌درصدی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی: «فکر می‌کردم اقلیت‌های دینی باید طرفدارش باشند!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صداقتی: «اسحاقی جان! ببخش که این ماه نفت نفروختیم و عایدی نداشتیم. انشاءالله ماه دیگر.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسحاقی: «جسارت می‌کنم جناب رئیس‌جمهور! اینکه دلیل نمی‌شود طلب هم‌وطنان خود را به‌موقع ندهید. من هم مثل حضرتعالی زن‌وبچه‌دار و گرفتارم. پس از بیست سال سگ‌دوزدن، هنوز با این هیکل صدکیلویی نتوانسته‌ام مغازه‌ای ده‌متری بخرم و بی‌منتِ صاحب‌کار، دمی خوش باشم. حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم که تو این اتاق از کسی طلبکار نیستم جز شما آقای رئیس‌جمهور محبوبِ مفلس بابت آن یک طاقه پارچهٔ سبز شش ماه پیش.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صداقتی انگار که داغ دلش تازه شده یا از خواب پریده باشد، پس از زهرخندی گذرا و جنباندن سبیل دُم‌موشی‌اش از فرط استیصال با صدای بلند گفت: «سه روز مهلت می‌خواهیم که کلیهٔ قرض‌هامان را یک‌جا بپردازیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسحاقی سرپا ایستاد: «جناب رئیس‌جمهورِ کن و سولقون، راضی نیستم حرفی بزنی که توش بمانی، من سه سه روز، نُه روز مهلت می‌دهم.» و رفت در اتاق را باز کرد. صدای تَق‌تَق ماشین‌های تحریر اتاق بغلی مثل رگبار مسلسل سرازیر شد به اتاق و سکوت را شکست. صداقتی پا شد و پس از نشان‌دادن سه انگشت دست راستش، در را پشت سر او بست. مثل همیشه که خوشحال بود یا غمگین با دوریالی پهن‌شده‌ای از این کف دست به آن پشت دست، شیر یا خط انداخت. گفت: «بنی‌صدر صددرصد، بلکه‌ هم دویست درصد!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس بی‌توجه به سکوت همکاران، با شور و هیجانی ساختگی پروندهٔ تحمیلی را کشید جلو و شروع کرد به محاسبهٔ بدهی خدمات غیررسمی. آن را پاراف کرد و پس از گرفتن امضا از دره‌چمنی، بلافاصله برد به دبیرخانه و برگشت. لبخندزنان سه روز مرخصی درخواست کرد و برگه را داد به دره‌چمنی تا امضا کند. همه می‌دانستند او هرازگاهی در مجالس عزا و عروسی آشپزی می‌کند. دره‌چمنی موافقت کرد. صداقتی هم سبیل‌های دُم‌موشی‌اش را به نشانهٔ تشکر برای او تکان داد و همه خندیدند. دره‌چمنی خوشش نمی‌آمد از لودگی‌های او، اما چه می‌بایست می‌کرد با کارمندی که هم کارکن و هم نمازخوان بود و هم در مضیقهٔ مالی؟ صداقتی آن روز تا آخر وقت اداری بارها سر از روی پرونده‌ها برداشت و حتی در حضور ارباب‌رجوع‌های زن و مرد و پیر و جوان گفت: «بنی‌صدر صددرصد، بلکه‌ هم دویست درصد!» کارمند‌ها یکی خندان و دیگری متعجب و حیران که چرا او زده است به سیم آخر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یازده صبح دو روز بعد، اسحاقی هراسان آمد و نامه‌ای به دره‌چمنی داد. او هم با صدای بلند خواند…   </span><i><span style="font-weight: 400;">جناب آقای دره‌چمنی، ریاست قسمت… احتراماً معروض می‌دارد: مبلغ … ریال از کارمند تحت سرپرستی شما &#8211; کمال صداقتی &#8211; طلبکارم و ایشان به صراحت گفته‌اند نمی‌دهم. لذا خواهشمند است دستور فرمایید مبلغ مذکور را از حقوق نامبرده کسر نموده و به این‌جانب پرداخت نمایند. فاکتور پارچهٔ فروخته‌شده، پیش صاحب مغازهٔ پارچه‌فروشی … محفوظ است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینه‌چی: «من نشنیدم آن بنده خدا همچین حرفی زده باشد. طفلک سه روز مهلت خواست. تو هم نگفتی نه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسحاقی: «شما اینجا نشسته‌اید و خبر ندارید. بدهی به کنار، همین یک‌ساعت پیش، تصادفی جلوی دانشگاه دیدم‌اش. پوستر رئیس‌جمهور می‌فروخت. یک‌عالمه کتک خورده بود. تا مرا دید، جمعیت معترض دوروبَرش را کنار زد و یقه‌ام را گرفت و فریاد زد اگر از تعقیب من دست برنداری، از فروش این پوسترها حتی یک دوریالی قراضه هم به تو نمی‌دهم.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17137" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/University.jpg?resize=500%2C221" alt="پوسترهای دوپولی - داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="500" height="221" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/University.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/University.jpg?resize=300%2C133&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی: «شما حالا برو شنبهٔ آینده بیا خودم تکلیفش را روشن می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسحاقی: «بدبخت مثل دیوانه‌های ازجان‌گذشته داد می‌زد و تبلیغ می‌کرد. می‌ترسم کار دست خودش بدهد جناب رئیس.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرزبانی: «صداقتی آدم کم‌هوشی نیست. چطوری به این نتیجه رسیده که تبلیغاتچی رئیس‌جمهوری لنگ‌درهوا شود؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینه‌چی: «احتمالاً باز جان‌به‌لب شده رفته خودکشی. یادت نیست اول انقلاب چطوری همراه پسر سیاه‌پوش صاحب‌خانه‌اش پرید روی تانک زرهی میدان فوزیه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دره‌چمنی: «اگر می‌دانستم چه غلطی می‌خواهد بکند، با مرخصی‌اش موافقت نمی‌کردم. بخشنامه آمده پوستر جدید ایشان چاپ مجدد نشود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرهادی گفت: «رضا جان، بروم یا می‌روی؟ تو بروی، بهتر است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینه‌چی گفت: «جناب رئیس، کاش بخشنامه را نشانش می‌دادی.» و پا شد و بدون درخواست مرخصی، اول رفت دور و اطراف دانشگاه. جمعی از دانشجوها و لباس‌شخصی‌ها صداقتی را صبح دیده بودند. جمعی هم نمی‌شناختند. آینه‌چی به‌سرعت راهی محله‌های زیر خط راه‌آهن شد. کمرکش کوچه‌ای باریک و پرپیچ‌وخم مقابل خانه‌ای کم‌عرض که درش باز بود، ایستاد. پردهٔ سبز چرک‌مُرد را پس زد. پس از گفتن یا الله رو به حیاطی ده‌‌دوازده‌متری با صدای بلند گفت: «آقای صداقتی! خانم صداقتی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه‌پله‌ای به‌پهنای نردبانی باریک، دو اتاق پایین و بالا را به‌هم وصل می‌کرد. تو اتاق پایین دو پسر و یک دختر حدوداً سه‌چهارپنج‌ساله با پیراهن‌های سبز بلند در هم می‌لولیدند. یکی‌شان با پرتاب دوریالی‌های پهن‌شده، مگس‌های سمج دوروبَر پیرزنی را پس می‌راند. شاید هم او را می‌زد. آن‌یکی به‌پهنای صورت بی‌صدا اشک می‌ریخت و دیگری نمی‌توانست روی دبهٔ سربریدهٔ قصری‌مانندش برخیزد. پیرزن در انتهای اتاق تاریک، گنگ و مه‌گرفته سیگاری خیالی دود می‌کرد رو به هوا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینه‌چی با صدای بلند پرسید: «مادرجان، خانمِ آقای صداقتی کجاست؟» تا بچه‌ها او را دیدند، مؤدب سر پا ایستادند و سلام کردند. از اتاق بالا زنی روبه‌حیاط گفت: «آمدم، رئیس جان!» و آمد. هنگام سلام‌وعلیک با آینه‌چی، اشک‌هایش را پاک کرد. میانه‌سالی نسبتاً چاق بود با پیراهنی از جنس همان پارچهٔ سبز. بعد از پرسیدن حال و احوال خانم و بچه‌های آینه‌چی، گفت آنچه می‌باید می‌گفت. پسر قلچماق صاحب‌خانه به صداقتی گفته بود حالا که دوست داری عکس این نکبت فرنگی‌مآب را با پردهٔ سبز بزنی جلو در خانهٔ ما، یا پا شو یا اجاره را زیاد کن… صداقتی هم پس از گلاویزشدن گفته بود: «نه پا می‌شوم، نه اجاره را زیاد می‌کنم. از لج تو می‌روم خودم را رئیس‌جمهور می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن رفت و از پستوی اتاق گونی‌ای پر از پوستر آورد. گفت: «نصفش را برده بفروشد. شما که همکار غمخوارشی، باید بدانی سر این پارچه‌ها و سر لج‌ولج‌بازی زیر قرض رفت و من سر این پوسترها النگویم را فروختم و دادم به پسر صاحب‌خانه.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17136" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/Banisadr.jpg?resize=498%2C500" alt="پوسترهای دوپولی - داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="498" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/Banisadr.jpg?w=498&amp;ssl=1 498w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/Banisadr.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/Banisadr.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/Banisadr.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 498px) 100vw, 498px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد هم سر درد و دلش باز شد و گفت که پوسترها را چگونه به‌دست آورده و چگونه دیشب با سر و چشم کبود برگشته خانه. آینه‌چی مبلغی گذاشت روی بشکهٔ نفت کنار راه‌پله و بار دیگر رفت طرف دانشگاه بلکه میان جمعیت پیدایش کند. در حالی که او، رانده‌شده به گوشهٔ دنجی، در خلوت خود معلوم نبود کجاها سیر می‌کرد که گاهی ناخودآگاه سبیل‌هایش را می‌جنباند. صبح پریروز به چند چاپخانه سر زده بود که یا نداشتند یا از ترس نفروختند. سرانجام پرسان‌پرسان رسیده بود به کارگر جوان یک قاب‌سازی حوالی خیابان ملت. او از زیر انبوهی قاب کهنه و نو نیم‌دار، پوسترها را بیرون کشیده و مجانی داده بود دستش، به‌شرطی که نگوید از چه کسی گرفته. بعد او در حال تقلید صدا و گفتن جمله‌های قصار، سبیل‌های دُم‌موشی‌اش را جنبانده بود و به این ترتیب چندتایی در میان جوّی بین شوخی و جدی، فروخته بود. اما بعد هر چه بود، جنگ و دعوای فرسایشی مخالفان بود. تا جایی که نفهمید چه شد باریکهٔ خونی شره کرد چلوی چشمش و وقتی به‌خود آمد، دیگر توان برخاستن نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیراهن سبز خودش و کت آبی رئیس‌جمهور جلوی چشمش بود. آن لباس افسری در جبههٔ جنوب چه بهش می‌آمد. چشم‌ها هنوز صاحب صلابت چشمان رؤسای جمهور مقتدر شرقی نبودند: «چرا خدا تو را شکل من آفرید، یا مرا شکل تو، آن‌هم درست ده سال پیش از تو و در یک روز؟» بالاتنه‌اش افتاده بود روی یکی چند پوستر بزرگ و کوچک رنگی. عینکش را کجا گم کرده بود؟ یادش نیامد. تکانی خورد و ابروهای خاک‌آلودش افتاد روی قوس پیشانی و بینی رئیس‌جمهور. صورتش پهن و پهن‌تر شد و او لبخند زد. یاد دوریالی‌هایی افتاد که از بچگی تا نوجوانی و حتی این اواخر بازی‌گونه و بلهوسانه روی ریل راه‌آهن می گذاشت و بهانه‌ای می‌تراشید برای خنده و گریز و گاه یکی را قالب می‌کرد به کسبهٔ سربه‌هوا از روی ناگزیری.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17138" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/00-hordad-30-020084-01.jpeg?resize=250%2C250" alt="پوسترهای دوپولی - داستان کوتاهی از محمد محمدعلی" width="250" height="250" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/00-hordad-30-020084-01.jpeg?w=250&amp;ssl=1 250w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/00-hordad-30-020084-01.jpeg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2021/11/00-hordad-30-020084-01.jpeg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 250px) 100vw, 250px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌زحمت سرش را برگرداند رو به مسجد دانشگاه. هر بار که رئیس‌جمهور آمده بود نماز جمعه، او هم خود را رسانده بود تا طنین صدای تازه‌اش را بشنود. حالا نیت کرد نماز ظهر و عصرش را بی‌تیمم، همان‌جایی بخواند که با زنجیر زده بودند به پا و کمرش. یادش نمی‌آمد چه گفته و چه‌ها نثارش کرده‌اند. مطمئن بود هرچند با افسوس رهایش ساخته‌اند به امان خدا، اما کافی است یک‌بار دیگر… بوی سیگار زر را از پشت شمشادهای بلند سمت چپش می‌شنید. لحظه‌ای یاد مادر و زن و بچه‌‌هایش افتاد. حدس می‌زد چه کسی سیگار پشت سیگار دود می‌کند. گاهی صدای بوق قطار یک‌باره در جمجمهٔ بی‌درودروازه‌اش می‌پیچید. بعد قطاری لوکس با پنجره‌هایی باز و مسافرانی شاد در حال تکان‌دادن دست از او دور می‌شدند. هیچ‌چیز دورازانتظار نبود. حتی صدای طبل پرتپش تعزیه در روستا که او بارها نقش یکی از طفلان مسلم را در آن بازی کرده بود و حالا معلوم نبود چرا در آن گوشهٔ خلوت نواخته می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه سریع به اینجا رسیده بود. از پریروز تا حالا چه دشنام‌ها که نداده و چه سقلمه‌ها که نوش جان نکرده بود. مقابل مشت و لگدهای مردد بین شوخی و جدی، خودی و غیرخودی، آمرانه و مصلحت‌جویانه، چه جاخالی‌هایی که نداده بود، چه زبان‌ها نریخته و چه استدلال‌هایی که نکرده بود. صدایی نهفته در زیر صداهای دیگر، خِش‌خِش پای مردی زنجیربه‌دست بود که ناگهان در گوشش طنین انداخت. منتظر ضربهٔ دیگری بود. کاش می‌توانست سر برگرداند، سایه و سیاهی چهرهٔ او را ببیند. صدا همان نزدیکی بود. بوی نفرتی که غریبه‌وار دور می‌شد. بعد بوی سیگار همان آشنای قدیمی آمد. قمقمه‌ای آب روی سرش ریخت. پوسترهای دوروبَرش را جمع کرد. انگار که چهارشنبه‌سوری باشد. همه را به آتش کشید. بعد او هم دور شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از ترس فقط توانست صورت خون‌آلودش را هر چه بیشتر در خاک نمور پنهان کند. دو ساق بیرون‌مانده از پاچهٔ شلوار جرخورده‌اش را بکشد زیر تنه‌اش تا از هرم آتش در امان بماند. آینه‌چی در حال خاموش‌کردن آتش، گفت: «چه خوب که هنوز زنده‌ای، مَرد.» دیگر چه باک که همکارانش او را در این حال ببینند یا نبینند. انگار که کودکی بازیگوش، گوش خوابانده باشد به زمین تا ببیند قطاری که قادر بود دوریالی‌های او را معجزه‌وار تبدیل به ده‌ریالی کند، باز هم می‌آید یا نه.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/11/19/%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/">پوسترهای دوپولی &#8211; داستان کوتاهی از محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2021/11/19/%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17134</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنگل ابر &#8211; قسمت آخر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Dec 2017 16:16:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا ایرانمهر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7109</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر &#8211; ایران مرد یادش آمد با زنش کنار دریاچهٔ قایق‌رانی آشنا شده بود. زنش با دو دختر دیگر توی قایق پدالی روی دریاچه بازی می‌کردند. نور آسمان ابری دم غروب روی سطح دریاچه می‌درخشید. یادش نمی‌آمد تنها در آن بعدازظهر کنار دریاچهٔ مصنوعی قایق‌رانی چه‌کار می‌کرده است. هوا به‌سرعت تاریک می‌شد و چراغ‌های اطراف دریاچه را روشن کرده بودند. نور چراغ‌های زرد به‌شکل خط‌های دراز و باریکی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/">جنگل ابر &#8211; قسمت آخر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: pfont;">قسمت قبلی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DB%B6/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%85%d9%87%d8%b1/">علیرضا ایرانمهر</a> &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد یادش آمد با زنش کنار دریاچهٔ قایق‌رانی آشنا شده بود. زنش با دو دختر دیگر توی قایق پدالی روی دریاچه بازی می‌کردند. نور آسمان ابری دم غروب روی سطح دریاچه می‌درخشید. یادش نمی‌آمد تنها در آن بعدازظهر کنار دریاچهٔ مصنوعی قایق‌رانی چه‌کار می‌کرده است. هوا به‌سرعت تاریک می‌شد و چراغ‌های اطراف دریاچه را روشن کرده بودند. نور چراغ‌های زرد به‌شکل خط‌های دراز و باریکی روی آب افتاده بودند. زنش از توی قایق برگشت و نگاهش کرد. شاید هم قبل از آن، او به زنش خیره مانده بود. بعد زنش سرش را به‌سمت دخترهای دیگری که توی قایق بودند خم کرد، با هم چیزی گفتند و خندیدند. حالا همه‌شان او را کنار نرده‌های دریاچه نگاه می‌کردند. دستش را بلند کرد و برای زنش تکان داد. زنش هم خندید و برای او دست تکان داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ فکر کنم امشب دیگه پارچهٔ بنفش پیدا نمی‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ با چیز دیگه‌ای نمی‌شه خوشبخت به‌نظر بیام؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیابان خلوت بود. از کنار ردیف ماشین‌های پارک‌شده در کنار خیابان که می‌گذشتند، ناگهان متوجه شد تصویر ماه پرنور و کاملی پشت شیشهٔ عقب همهٔ ماشین‌ها تکرار شده است. ده‌ها قرص کامل ماه که پشت سر هم ردیف شده بودند. مهتاب توی یک فرعی پیچید و گربهٔ روی انگشترش برق زد&#8230; بستهٔ کرم کارامل را هم که روی کانتر آشپزخانه می‌گذاشت، گربهٔ فلزی هنوز داشت می‌خندید. فکر کرد مهتاب جلوی در یخچال به چه خندیده است. تمام بعدازظهری را که با هم حرف زده بودند، در ذهن مرور کرد. بارها وقتی داشتند با هم حرف می‌زدند، موبایل مهتاب زنگ خورده بود. دختر به شمارهٔ روی صفحه نگاه کرده بود و موبایل را دوباره توی کیفش انداخته بود. مهتاب گفته بود از هشت ماه پیش تنها زندگی می‌کند، اما توی حمام اَفترشِیو و شامپوی مردانه‌ای بود که معلوم بود گهگاه از آن استفاده می‌شود. دروغ‌های کوچک دیگری را هم در لابه‌لای حرف‌های مهتاب می‌توانست تشخیص دهد، تکه‌پاره‌هایی از واقعیت که می‌کوشید پنهانشان کند و همین وجود آسیب‌پذیر و واقعی دختر را برای مرد قابل‌اعتمادتر می‌ساخت. دیگر تقریباً اهمیتی نداشت مهتاب به چه می‌خندد، فقط مهم بود که می‌خندد، برای همین توانست با خیال راحت بپرسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ به چی می‌خندی عزیزم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ هیچی، خوشحالم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ تو تا حالا خرقان نرفتی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ یه بار خیلی سال پیش. فقط ازش مجسمهٔ گندهٔ یه مرد یادمه که سوار شیر شده و به‌جای عصا یه مار دراز دستش گرفته. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ مجمسهٔ خود ابوالحسن خرقانی‌ئه. جنگل ابر چی؟ نرفتی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه، ولی فکر کنم همون نزدیک خرقان باشه؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ آرمگاه خرقانی یه کوشک سفیده شبیه آتشکده‌های چهارطاقی ساسانی بالای یه تپهٔ باغ مانند. تپه دقیقاً توی دامنهٔ کوه‌هایی‌ئه که می‌ره سمت جنگ ابر. بالای تپهٔ آرامگاه که وایستی، قله‌های رشته‌کوه شاهوار رو می‌بینی، جنگل ابر از سمت دامنه‌های غربی شاهوار شروع می‌شه و می‌ره به‌سمت شمال. خود جنگل اصلی هم درواقع یه درهٔ خیلی عمیقه با صخره‌های تقریباً سرخ. بیشتر ماه‌های سال، ابرها مثل رودخونه وسط این دره حرکت می‌کنند. چند سال پیش قرار بود همون حوالی یه هتل طراحی کنم ولی نشد&#8230; شاید تا قبل از اینکه بری ایتالیا، یه بار بتونیم با هم بریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ بیا، اینو بخور عزیزم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب یک قاشق از کرم کارامل را در دهان او گذاشت. مرد به زندگی متلاشی‌شدهٔ آن مرد دیگری فکر کرد که هشت ماه با نگریستن به مهتاب عذاب کشیده‌ است، شاید هم اصلاً زندگی متلاشی‌شده‌ای در کار نباشد، شاید آن مرد نیز چون او در این لحظه، در احساس خوشبختی عمیقی غوطه‌ور است، حتی اگر شده برای یک شب&#8230; به خودش فکر کرد وقتی برای اولین بار نیم‌رخ مهتاب را زیر درختان معلق در میان ابرها دید، به زنی که چهار سال تلاش کرده بود دوستش داشته باشد اما نتوانسته بود، به آن مرد با صورت کودکانه‌اش که وقتی با زن او توی استیشن نشسته بودند، چنان می‌خندید انگار هیچ‌وقت در زندگی‌اش نمی‌دانسته خندهٔ واقعی چیست، به نازنین که باعث شد حس کند به‌جای خیره شدن به چنگک بیرون‌زده از سقف، می‌تواند از بالای صخره‌های توچال به چشم‌انداز گستردهٔ تهران در افق نگاه کند و دلخوشی‌های شخصی کوچکی در زندگی داشته باشد، به مهتاب وقتی در کوچه‌های یوشیج قدم می‌زده است، و از شادی دلش غنج می‌رفته، به پسر جوانی که این لحظه‌ها را برای مهتاب آفریده است و باز هم به مهتاب که حالا در برابر او بهتر از روزهای دخترانهٔ خود، معنای برق زدن چشمان مردی را از لذت می‌فهمد. مهتاب یک قاشق دیگر از کرم کارامل را خورد و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ بیا، اینجا یه چیزی نشونت بدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد دنبال مهتاب رفت. تابلویی درست روبه‌روی تخت به دیوار آویزان شده بود. در نور اندکی که از سمت آشپزخانه می‌تابید، رد کاردک نقاشی و برجستگی رنگ‌ها در سطح بوم دیده می‌شد. کاسه‌‌ای آب که زنی در آن شنا‌ می‌کرد. به مهتاب نگاه کرد و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ این داستان خرقانی رو شنیدی که دست می‌کنه توی کاسهٔ آب ماهی درمیاره. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه ، اما اگه این تابلو رو دوست داری، مال تو، نمی‌تونم با خودم تا ایتالیا ببرمش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نور ماه از میان پردهٔ اتاق روی تخت کوچک یک‌نفره تابیده بود. ملافهٔ سفید روی تخت نامرتب بود، چین‌‌ها و برجستگی‌های ملافه، سایه‌های عمیقی بر سطح آن می‌انداختند. نوک انگشتان مهتاب را گرفته بود. داشتند به هم نگاه می‌کردند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">&#8230; </span><i><span style="font-weight: 400;">بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا که او به هستی درآید</span></i><span style="font-weight: 400;">&#8230; </span><i><span style="font-weight: 400;">از آب ماهی نمودن سهل است، از آب آتش باید نمودن&#8230; بیا تا بدین تنور فرو شویم تا بینیم زنده کدام‌یک بیرون می‌آید&#8230;. نه، بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا که او به هستی درآید.</span></i><span style="font-weight: 400;">..</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صدای آرام نفس‌های منظم مهتاب را کنار گوشش می‌شنید. دست چپش هنوز توی دست او مانده بود. آرام انگشت‌های او را از لای انگشت‌هایش بیرون کشید و از زیر ملافه بیرون لغزید. ملافه دور کمر مهتاب پیچیده بود و در انتهای تخت چون بالهٔ بزرگی منتشر می‌شد. مهتاب غلت زد و در قوس کوچکی که از جای مرد روی تشک مانده بود لغزید. به‌طرف یخچال رفت. درِ آن را باز کرد و دنبال بطری آب گشت. چند تا شفت‌آلوی نرسیده آنجا بودند. یکی از آن‌ها را برداشت و گاز زد و یادش آمد لحظاتی پیش خوابی باعث شده بیدار شود. در خواب دیده بود او و مهتاب روی تپه‌ای جنگلی قدم می‌زنند و لباس‌هایشان را گم کرده‌اند. بالای صخرهٔ عظیم جنگلی هوا آفتابی و پرنور بود. مقابلشان درهٔ عمیق و گسترده‌ای بود که مه رقیقی آرام در ته آن حرکت می‌کرد. او با انگشت لکه‌ای را در ته دره به مهتاب نشان داد. عقابی زیر پایشان می‌چرخید و از روی مه کم کم به انتهای دیگر دره می‌‌‌رفت. جنگل‌های آن‌سوی تپه در آفتاب می‌درخشیدند. بعد از آن کوه‌های جنگلی بلندتری بود که محو و آبی‌رنگ می‌نمودند. مهتاب گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ‌ یعنی یکی لباس‌هامون رو برده؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه ، گمونم زیر یکی از درخت‌ها جا گذاشتیمشون.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دست هم را گرفتند و از میان علف‌ها به‌سمت درخت انجیر بزرگی که به‌سمت دره خم شده بود، رفتند. آفتاب بر قوس برنزی شانه‌های مهتاب برق می‌زد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اگه پیداشون نکنیم چی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ناگهان مه نرم و آرام از سمت پایین دره به بالا حرکت کرد و روی تپهٔ صخره‌ای ‌لغزید. عبور چسبناک مه را از روی پوست تنشان می‌توانستند احساس کنند. مه از اعماق دره به‌سمت بالا می‌رفت، از لای شاخهٔ بلند درختان قدیمی‌ می‌گذشت، نور آفتاب را می‌پوشاند و از آن‌سوی دیگر صخرهٔ جنگلی پایین می‌لغزید؛ نمناک و ولرم بود و بوی باران می‌داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">«در اندرون پوست من دریایی است که هرگاه بادی بر آید، از این دریا مه و باران سر بر کَنَد و بر زمین فرو بارد.»  </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با هر نفسی که می‌کشیدند، رطوبت ابر توی ریه‌هایشان جمع می‌شد. خورشید در میان مه لکهٔ روشن رنگ‌پریده‌‌ای شده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چرا ماه این شکلی شده؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اون خورشیده عزیزم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مه غلیظ‌‌تر می‌شد و آن دو نیز چون دامنهٔ تپهٔ گم‌شده زیر پایشان، در میان حجم ابرها ناپدید می‌شدند. به‌سمت انتهای صخره می‌رفتند و صدای خُردشدن ساقهٔ علف‌ها را زیر پای خود می‌شنیدند. نزدیک هم راه می‌رفتند که گم نشوند. کمی‌ جلوتر چیزی تکان می‌خورد. ایستادند و به آن نگاه کردند. شال آبی مهتاب از شاخهٔ پهن و گره‌خوردهٔ درخت بلوطی قدیمی‌ آویزان بود و آرام در بادی که مه را جابه‌جا می‌کرد تکان می‌خورد. لباس‌هایشان پایین شاخهٔ درخت روی برگ‌های خشک بلوط افتاده بود…</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پایان</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/">جنگل ابر &#8211; قسمت آخر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7109</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنگل ابر &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Nov 2017 16:23:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا ایرانمهر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7019</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر – ایران مهتاب فنجان خالی چای را با همهٔ رازهایش روی میز گذاشت و خیره به مرد نگاه کرد. ـ ببین، من از این عقده‌های دخترهایی که عاشق باباشون می‌شن، ندارم. تو هم ادای پیرمردها رو درنیار. همهٔ گربه‌هایی که از گوش و گردن و انگشت‌های دختر آویزان بودند، خیره به مرد نگاه می‌کردند. ـ چرا از بچه‌ها بدت میاد؟ مرد بی‌درنگ از حرفی که زده بود پشیمان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/">جنگل ابر &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: pfont;">قسمت قبلی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%85%d9%87%d8%b1/">علیرضا ایرانمهر</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب فنجان خالی چای را با همهٔ رازهایش روی میز گذاشت و خیره به مرد نگاه کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ ببین، من از این عقده‌های دخترهایی که عاشق باباشون می‌شن، ندارم. تو هم ادای پیرمردها رو درنیار.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همهٔ گربه‌هایی که از گوش و گردن و انگشت‌های دختر آویزان بودند، خیره به مرد نگاه می‌کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چرا از بچه‌ها بدت میاد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد بی‌درنگ از حرفی که زده بود پشیمان شد. احساس کرد مهتاب با مبلی که روی آن نشسته است، دارد عقب عقب می‌رود و از او دور می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از بچه‌ها بدم نمیاد. ازشون می‌ترسم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختر سرش را با گربه‌های گوشواره‌اش تکان داد و خندید. انگار خنده تنها واکنش ناگزیر در برابرهمهٔ حالت‌های درونی او بود. مرد فکر کرد چه‌طور پوستی جوان و برنزه و درخشان می‌تواند چنین خطوط چین‌خوردگی عمیق و پنهانی در زوایای حساس خود داشته باشد، چین‌هایی در کنار و زیر چشم‌ها و گوشهٔ لب‌ها. باید چشمانش را پیش از آنکه همهٔ این زیبای خیره‌کننده در ذهنش از هم تجزیه شود، می‌بست. مرد چشمانش را بست و به داستان کوتاه دیگری که مهتاب تعریف می‌کرد، گوش داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ هشت سالم که بود، یه بقالی سرکوچه‌مون بود. شیش تا دختر داشت. دو تا از دخترهاش همکلاسی‌م بودن&#8230; یه روز رفته بودم ازش پاک‌کن بگیرم. دیدم پشت یخچال بقالی‌اش نشسته گریه می‌کنه. جلوی یخچال واستادم به صدای گریه کردنش گوش دادم. از اون موقع دیگه هیچ‌وقت با بچه‌های هم‌سن خودم بازی نکردم&#8230; راستی من ماشین دارم، دوست داری با هم یه گشتی توی شهر بزنیم. شاید یه پارچهٔ بنفش هم برات پیدا کردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دست فرمان مهتاب عالی و ترسناک بود. با هم رفتند تجریش و بستنی ایتالیایی خوردند، مرد مجتمع هشت طبقه‌ای را که چند سال پیش طراحی کرده بود، نشان‌اش داد. نمای ساختمان را با الهام از معماران سورئالیست اسپانیا طراحی کرده بود و در میان تمام مجتمع‌های اطراف خود هیبتی شاخص داشت. حس بارداری‌ درونش شکل خوشایندی یافته بود؛ نفسی عمیق و معلق ماندن در هوا پیش از آنکه پاهایت سطح آب سرد را بشکافند. فکری به ذهن دختر رسید. زنگ یکی از واحد‌ها را زدند، داخل حیاط مجتمع رفتند. باغچه‌های پیچ‌درپیچ و راهروهای ورودی آن را دیدند. مهتاب گفت از چرخیدن در فضای ساختهٔ ذهن مرد لذت می‌برد. توی کوچه‌های ‌خلوت اطراف مجتمع قدم زدند. با ماشین توی خیابان‌های شهر چرخیدند. حوالی میدان نیلوفر یک ساندویچ بزرگ رست‌بیف گرفتند، نصف کردند و با هم خوردند. بعد رفتند توی پارک دنج کوچکی که مرد سراغ داشت، نشستند. شفتالوی سفت و نرسیده و ترشی را که مهتاب توی کیف‌اش داشت با هم خوردند و روی چمن‌ها دراز کشیدند. آسمان در بالای درختان پرنور بود. مرد گفت دم غروب برای مهتاب فال گرفته و عکس ماه و ستاره توی فنجان افتاده بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اگه دوست داشته باشی، می‌تونم سوئیتم رو بهت نشون بدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اشکال نداره؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب شانه‌هایش را بالا انداخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">«روزی شیخ المشایخ پیش ابوالحسن خرقانی آمد. کاسه‌ای پر آب پیش او نهاد، بعد دست در آب کرد و ماهی‌ زنده‌ای بیرون آورد. ابوالحسن گفت: از آب ماهی نمودن سهل است، از آب آتش باید نمودن. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">شیخ المشایخ گفت: بیا تا بدین تنور فرو شویم تا بینیم زنده کدام‌یک بیرون می‌آید.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">ابوالحسن گفت: نه، بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا که او به هستی درآید.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد چشمانش را باز کرد و به زن &#8211; ماهی سیالی که در تابلوی روبه‌رویش توی کاسهٔ آب شنا می‌کرد، خیره ماند. روی چمن‌های پارک که دراز کشیده بودند، مهتاب گفته بود متولد برج ماهی است. تختی که روی آن خوابیده بود کوچک بود، اما احساس راحتی می‌کرد. صدای نفس‌های منظم مهتاب را کنار گوش خود می‌شنید. لذت بارداری‌اش در اوج دردناکی، ناگاه به خلسه‌ای عمیق تبدیل شده بود. حالا چیزی ماوراء بارداری بود، مثل برنده شدن طرحت در مسابقهٔ شرکت بیمه یا شنیدن صدای زنت که در سپیده‌دم پنهانی با مردی ناشناس حرف می‌زند. نمی‌دانست این عطر زیتون، از رنگ پوست درخشان مهتاب است یا خیارهایی که روی کانتر آشپزخانه با هم پوست کندند، رویش روغن زیتون ریختند و خوردند. مهتاب آن طرف کانتر پشت به فضای کوچک سوئیتی نشسته بود که اتاق خواب و کار‌ش بود. قبل از آن دربارهٔ لحظه‌های خوش مهتاب در نمک‌آبرود حرف‌ زده بودند. اینکه چه‌طور دختر بعد از دو سال آشنایی با دوستش، ساعت چهار صبح از خواب می‌پرد و ناگهان تصمیم می‌گیرد به دنیای زنانه قدم بگذارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ من از اون آدم‌هایی نیستم که با انتظار کشیدن راضی می‌شن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به دوستش تلفن می‌کند،‌ از خواب بیدارش می‌کند و روز بعد با شناسنامهٔ خواهر و شوهر خواهرش به نمک‌آبرود می‌روند. آن هتل را پسر به مهتاب پیشنهاد می‌کند. اتاقی روی به دریا می‌گیرند و پنجره‌هایش را باز می‌کنند. بعد از آن سه روز هم تصمیم می‌گیرند به یوشیج بروند و خانهٔ روستایی پدر شعر نوی فارسی را ببینند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب برش خیار را توی روغن زیتون چرخاند و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ صبح اصلاً نمی‌تونستم تصور کنم ممکنه امشب اینجا باشی&#8230; دربارهٔ من چی فکر می‌کنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ فکر نمی‌کنم،‌ فقط نگات می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اولین دفه که توی هتل دیدمت، ترسیدم. من و دوستم روی صندلی ته کافی شاپ هتل نشسته بودیم. از آسانسور بیرون اومدی و یه راست رفتی نشستی کنار پنجره، زیر همون چراغ نئون. بعد قهوه خوردی. نور چراغ هِی روی صورتت خاموش روشن می‌شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از چی ترسیدی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از قدرتی که برای آزاردادن خودت داری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گربهٔ فلزی روی انگشتر مهتاب دم بزرگ و پهنش را به دور خود پیچیده بود. نوک انگشت‌های دختر از روغن زیتون برق می‌زدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ وقتی آدم‌ها شروع به آزاردادن خودشون می‌کنن، ازشون فرار می‌کنم. حتی اگه خیلی دوستشون داشته باشم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ رابطهٔ قبلی‌ت این‌طوری تموم شد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب لبخند زد، خیارش را گاز زد و جواب مرد را نداد. سعی کرد به شکلی تلویحی از دختر بپرسد چه آدم‌هایی را مثل او و پیش از او در زندگی‌اش از نزدیک شناخته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چی دوست داری بشنوی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ مهم نیست من چی دوست دارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اتفاقاً همین دقیقاً مهمه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اگه بپرسم بهم دروغ می‌گی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ آره. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خب &#8230; اون که باهاش رفته بودی نمک آبرود،. چی شد که ولش کردی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ حضورش برای من خوب نبود&#8230; وقتی یه رابطه برای تو خوب نباشه، مسلماً برای طرف مقابلت بدتره. آدم‌ها گاهی با وفاداری‌شون از هم انتقام می‌گیرن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ‌ ‌ من چهار سال سعی کردم این رو به یه نفر بگم، اما نمی‌تونستم&#8230; مهتاب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ جانم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ یه چیز شیرین توی خونه نداری؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ کرم کارامل توی یخچال دارم. دوست داری؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب رفت تو آشپزخانه. بعد جلوی یخچال برگشت و به مرد نگاه کرد و بدون هیچ دلیلی خندید. گربهٔ فلزی روی انگشتر مهتاب داشت نگاهش می‌کرد. توی ماشین هم وقتی مهتاب فرمان را می‌چرخاند، حس کرده بود گربهٔ فلزی نگاهش می‌کند. مرد دربارهٔ زیبایی‌های یک صندلی کهنهٔ لهستانی و زوال حرف زده بود و اینکه هیچ‌چیز ویرانگرتر از تصور جاودانگی نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ &#8230; وقتی فکر کردی یه چیزی جاودانه است، همون لحظه اون رو کُشتی، مرگ و جاودانگی دو روی یه سکه‌اند&#8230; سرما خوردی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه به شروع پاییز حساسیت دارم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ دماغت رو که با پشت دست پاک می‌کنی، خوشم میاد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ بچهٔ بد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ تو آخرین رابطه‌ات رو چه‌جوری تموم کردی؟ انگار گفتی توی سوئیتت با یکی زندگی می‌کردی؟ غیر از اون نمک‌ آبرودیه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب زد روی ترمز. چراغ سر چهارراه قرمز شده بود. لحظاتی بعد دختر داشت آن‌طرف خیابان را نگاه می‌کرد، تابلوی بزرگ آژانس مسافرتی: آنتالیا، تایلند، دوشنبه، پاریس، لندن، رم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ آخرین رابطه‌ام با یه سؤال شبیه همین چیزی که تو الان پرسیدی تموم شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ ناراحتت کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه، ترسوندیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ من خودم رو آزار نمی‌دم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ وقتی اومدم تهران، هشت ماه با آدمی‌ زندگی می‌‌کردم که با تمام وجود دوستم داشت. یعنی اصلاً اون باعث شد بیام تهران و کارهای رفتنم به ایتالیا رو درست کرد. ولی تا آخرین لحظه‌ای که با هم بودیم، خودش رو با تصورکردن من توی هتل نمک‌ آبرود آزار داد. از ازدواج قبلی‌اش خاطرات بدی داشت. نتونست با خودش کنار بیاد. بهترین زندگی‌ای که می‌تونستیم با هم داشته باشیم، خراب کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نقاشی ناشیانه‌ای از برج پیزا روی شیشهٔ بزرگ آژانس مسافرتی بود و به‌نظر کج‌تر از نمونهٔ واقعی‌اش می‌آمد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ بعدازظهر توی اتاق هتل داشتم فکر می‌کردم ما هیچ رابطه‌ای رو از صفر شروع نمی‌کنیم&#8230; توی زندگی‌مون فقط یه رابطه داریم که با آدم‌های مختلف ادامه‌اش می‌دیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چراغ سبز شد و راه افتادند. شب از نیمه گذشته بود. توی ماشین تاریک بود و لبخند مهتاب را نمی‌دید. صدایش را شنید که گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ هشت ماه زندگی با آدمی‌ که خودش رو شکنجه می‌داد، منو قوی کرد. اون‌قدر بهم نیاز داشت که گاهی احساس می‌کردم مامانش شدم&#8230; اگه اون هشت ماه نبود، هیچ‌وقت جرئت نمی‌کردم به یه پدرخواندهٔ تنها زیر چراغ‌های نئون خیره بشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا دیگر مطمئن بود مهتاب دارد می‌خندد. گربهٔ روی انگشترش در نور چراغ ماشین‌هایی که گاه از روبه‌رو می‌آمدند، برق می‌زد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چه طوری باهاش آشنا شدی؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ تقریباً شبیه تو&#8230; اتفاقی توی خیابون. از روبه‌رو که میومد، بهم خیره شده بود. بعد متوجه شدم منم بهش خیره شدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">قسمت بعدی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/12/03/7083/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">____________________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۱- این داستان بلند منتشرنشده در هفت قسمت در «رسانهٔ همیاری» منتشر می‌شود. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/">جنگل ابر &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7019</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنگل ابر &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Nov 2017 15:17:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا ایرانمهر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6888</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر – ایران پیشخدمت در زد و قهوه‌ای را که سفارش داده بود، روی میز گذاشت. تلخی گرم قهوه و باریکهٔ نور خورشید که حالا روی موکت سبز اتاق خطی درخشان ساخته بود، حال خوشی داشت. روزی که با حکم طلاق از دفترخانه برمی‌‌گشت، در کافهٔ لابی هتل از همین قهوه نوشید. همان استیشن مشکی کمی‌ پایین‌تر از ساختمان دفترخانه پارک بود. جورج کلونیِ بلوند بیرون ماشین به در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/">جنگل ابر &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: pfont;">قسمت قبلی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%85%d9%87%d8%b1/">علیرضا ایرانمهر</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیشخدمت در زد و قهوه‌ای را که سفارش داده بود، روی میز گذاشت. تلخی گرم قهوه و باریکهٔ نور خورشید که حالا روی موکت سبز اتاق خطی درخشان ساخته بود، حال خوشی داشت. روزی که با حکم طلاق از دفترخانه برمی‌‌گشت، در کافهٔ لابی هتل از همین قهوه نوشید. همان استیشن مشکی کمی‌ پایین‌تر از ساختمان دفترخانه پارک بود. جورج کلونیِ بلوند بیرون ماشین به در آن تکیه داده بود. کت جیر خاکی و جین آبی آسمانی پوشیده بود. مثل بچه‌های خجالتی سرش را پایین انداخته بود و به او نگاه نمی‌کرد. خنده‌اش گرفته بود. بعد زن سوار ماشین شد و بی‌آنکه نگاهی به او بکند، رفتند. مرد همان لحظه بی‌درنگ فهمید بیش‌ترِ طرح‌هایی که برای دنیای پس از جدایی‌اش داشته، رنگ باخته‌ است. تنها موفقیت او موافقت زن به جدایی بود که بعد از چهار سال خون‌ریزی داخلی به‌دست آمده بود. او می‌توانست چهار سال پیش تنها به دادگاه برود و برگهٔ درخواست را پر کند، اما چهار سال دردی پیوسته و ناپیدا را تحمل کرده بود که وقتی تنها از پله‌های دفترخانه پایین می‌آید، دردی را با خود حمل نکند. حالا تنها در خیابان به دورشدن استیشن نگاه می‌کرد. دردی وجود نداشت. اما چیز دیگری هم نبود. چیزی باقی نمانده بود. تمام ایده‌ها بخار شده بودند و بدتر از آن محو شدن عطشی بود که می‌پنداشت برای زندگی کردن باقی مانده باشد. چیزی باقی نمانده بود. قدم زد. به شکلات‌های یک شیرینی‌فروشی و دلقک‌هایی که با خمیر بادام درست شده بودند، نگاه کرد. باز هم قدم زد، از مقابل اسباب‌بازی‌فروشی گذشت و فکر کرد چه خوب می‌شد اگر پلنگ صورتی بود. بعد رنگ سرخ چراغ‌های نئون در خیابانی فرعی نظرش را جلب کرد. به طرف آن رفت. فنجانی قهوه‌ بود که روی شیشهٔ کافهٔ هتل خاموش و روشن می‌شد. میل داشت یک فنجان قهوه بخورد. داخل رفت، روی یکی از مبل‌ها نشست و قهوه سفارش داد. بعد همان لحظه تصمیم گرفت همهٔ چیزهایی را که فکر کرده، فراموش کند و با تنها پولی که بعد از پرداخت همهٔ تعهدات برایش باقی مانده، در هتل زندگی کند. مثل سال‌های سخت دانشجویی و روزهای بی‌پولی در اصفهان: پول‌ مختصری که باید با دقت برای ضروری‌ترین چیزها تقسیم می‌شد، اما وسوسهٔ یک شام باشکوه در رستوران مهاراجه به بی‌پولی بعد از آن و تقسیم کردن نان باگت برای تمام هفته و خوردن آن به‌جای شام در کنار پل چوبی می‌ارزید. قهوه‌اش را نوشید و به آخرین جمله‌هایی که در دفترخانه گفته بود، فکر کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ این بهترین کاری بود که می‌تونستم بکنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ برای خودت یا برای من؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چرا باید چیزی که به نفع منه، حتماً به ضرر تو باشه!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ ببین، تو رو خدا دمِ آخری این گنده‌گوزی‌هات رو تحویل من نده!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ به‌هر حال ممنون‌ام که قبول کردی بیایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چاره‌ای برام گذاشته بودی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خودم هم چاره‌ای نداشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ من اومدم امضا کردم تموم شد رفت، ولی خواهش می‌کنم کارت رو توجیه نکن!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ من که چیزی نگفتم. فقط گفتم ممنون‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خیلی آدم پستی هستی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد ته فنجان قهوه را توی نعلبکی برگرداند و آن را به‌سمت قلب خود گرفت. به این چیزها اعتقادی نداشت، اما گاه فال می‌گرفت. به‌نظرش فال و پیشگویی شکلی از در اختیار گرفتن گذشته و تصور آینده‌ای بود که بازی با آن، از خشونت و وحشت راز‌آمیز‌بودنش می‌کاهد. خط نورانی آفتاب از روی موکت اتاق روی دیوار لغزیده و به رنگ سرخ شفاف درآمده بود. بلافاصله دریافت اگر بیش از این توی اتاق بماند، درون خود غرق می‌شود. فنجان قهوه را برگرداند. تصویری از آسمان شب بر دیوارهٔ فنجان نقش بسته بود، ستاره‌ها با هلال درشت و آشکار ماه روی دیوارهٔ فنجان بود. هیچ شماره‌ای از مهتاب نگرفته بود. فقط کارت ویزیتی قدیمی‌ را که ته جیبش داشت، به او داده بود و دختر با لبخندی از در چرخان گذشته بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">توی یکی از مبل‌های چرمی‌ پهن و گود لابی هتل فرو رفت و برای خود چای سفارش داد. از آنجایی که نشسته بود می‌توانست تابلوی بزرگ جنگل ابر را روی دیوار رستوارن انتهای سالن ببیند. جایی که مهتاب دیروز صبح زیر آن نشسته بود. کوه‌های جنگی معلق میان ابرها. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ توی ابرها دنبالم می‌گردی؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد تکانی خورد و تلاش کرد که لیوان چای را روی پیراهنش نریزد. مهتاب کنارش ایستاده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ کی برگشتی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ دوستم رو رسوندم فرودگاه، رفتم خونه دوش گرفتم، اومدم بشینم درس بخونم بعد یه‌هو گفتم بیام ببینم بعدازظهرها هم مثل صبح‌ها با لپ‌تاپت هیچ کاری نمی‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ رفتم دوباره اتاق‌های اون هتل نمک آبرود رو نگاه کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گارسون را صدا زد و یک چای دیگر برای مهتاب سفارش داد. گارسون که دور می‌شد، احساس کرد تمام نقطه‌های تاریک از ذهنش دور می‌شوند. خطوط نازک گوشهٔ چشم دختر نشانهٔ انحطاطی زودرس نبودند، نشانهٔ رنجی آشکار بودند که نرم‌نرمک محو می‌شوند و فقط حس شفقت باقی می‌گذارند که درک تراژدی زندگی دیگران را ممکن می‌سازد. مهتاب لیوان چای را دو دستی گرفته بود و با نوک زبانش به آن می‌زد که ببیند سرد شده است. انگشتر عجیبی داشت که نگین فلزی آن نقش سر یک گربه بود. شالی بافته از نخ‌های چروک و شل به سر داشت. گوشواره‌هایش هم دو گربهٔ نقره‌ای درخشان بودند که دو طرف صورتش تکان می‌خوردند. فکر کرد همه‌چیز در دختر ترکیبی از تضاد‌های آشکار است که پیوسته چیزی را درون تو جابه‌جا می‌کند. مثل شاهزاده خانم موقری که یویو بازی می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ به چی این‌طور نگاه می‌‌کنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ به این همه گربه که با خودت آوردی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از چای مرد سیگارش را روشن کرد و با هم دربارهٔ‌ هاوانا، فرانسوا میتران و دوست دختر مادام‌العمرش، کیک دارچین و سیب ترش، خدا و کیفیت‌های صورت آنجلینا جولی حرف زدند. مهتاب گفت آرزو دارد در آینده مزونی توی ایتالیا داشته باشد و در آن لباس‌هایی را که طراحی کرده، به نمایش بگذارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ ولی می‌دونی، دوست ندارم برای مانکن‌های استاندارد لباس طراحی کنم، البته اگه واقعا همچین مانکنی توی دنیا وجود داشته باشه. وقتی بتونی نقص یه آدم رو با طراحی لباسش تبدیل به خوشگلی کنی کیف داره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از پیروان فرانسیسکویی؟ زخم و بدبختی آدم‌ها رو نوازش می‌کنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نه از پیروان این یاروئم که می‌گی، نه هیچ واقعیت کاملی رو قبول دارم&#8230; فقط می‌دونم زیبایی اندام یه مانکن توی تناسب کامل همهٔ اجزاش نیست، خیلی از مشهورترین مانکن‌های دنیا صورت‌های غمگین و گاهی نامتناسب دارن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب توضیح داد چطور می‌توان لباس‌هایی طراحی کرد که پاهای کوتاه و چاق و اندام‌های ازریخت‌افتاده توی آن‌ها محو شوند. لباس‌هایی که سرنوشت آدم‌ها را دیگرگون می‌کند و توی آن برای چند لحظه احساس خوشبختی می‌کنند. بعد داستان کوتاهی دربارهٔ استادش تعریف کرد که برای زنی سرطانی لباس شبی دوخته تا در آخرین مهمانی زندگی‌اش از زیبایی بدرخشد. مرد به دختر که با فنجان خالی چای روبه‌رویش نشسته بود، نگاه کرد و فکر کرد او چ/طور می‌تواند داستانی طولانی را چنین در چند جملهٔ کوتاه به‌طور کامل تعریف کند. حس کرد سرخوشی ناگزیری درونش سرریز می‌شود، لذتی که به مرز درد می‌رسد و فکر کرد در برابر این هجوم شادی باید کاری بکند. گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ دوست داری من برات چه‌کار کنم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب با دقت ته فنجان چایش را نگاه کرد. انگار چیز عجیبی آنجا وجود دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چرا فکر می‌کنی باید کاری برای من بکنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ نمی‌دونم همین‌طوری به ذهنم رسید یه کاری برات بکنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خب &#8230; اگه می‌تونی خوشحالم کن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چه‌جوری؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ جر می‌زنی؟ خودت باید راهش رو پیدا کنی!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب همچنان داشت به رازهای جهان در ته فنجان خالی‌اش نگاه می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ لباس مردونه هم می‌تونی طراحی کنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ یکی دو بار امتحان کردم. برنامه‌ام اینه که طراحی مردونه رو توی ایتالیا شروع کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خب یه پیرهن برام طراحی کن که توش آدم خوشبخت‌تری به‌نظر بیام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ فقط یه پیرهن؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب انگشتش را به گربهٔ آویخته از گوشش زد، آن را تکان داد و خندید. مثل همان لبخندی که صورتش به آن عادت کرده بود، عادت داشت با گوشواره‌هایش هم بازی کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ فکر کنم برای اینکه خوشبخت باشی، یه کم رنگ آبی تند لازم داری&#8230; تقریباً نزدیک به بنفش&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد احساس کرد در پارچهٔ بنفش پیچیده می‌شود. و فکر کرد شادی خالص دایره‌ای است که فضای خالی درونش را در بر گرفته است. در نهایت هیچ‌چیز کهکشان پوچ درونت را پر نخواهد کرد و خالص‌ترین شادی‌ها فقط لباس شبی از پارچهٔ آبی روشن خواهد بود که آخرین مهمانی زنی سرطانی را زیبا می‌کند. فکر کرد مهتاب آن‌قدر از او جوان‌تر است که تقریباً می‌تواند جای دخترش باشد و همهٔ تلخکامی‌های درون او را به ریشخند بگیرد، می‌تواند به‌همان سرعت برق‌آسایی که آمده است، ناپدید شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ واقعاً می‌خوای بری ایتالیا؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ حداکثر دو ماه دیگه اینجام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ چرا؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اینجا برای من جای موندن نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ می‌دونی اگه من پنج شیش سال بزرگ‌تر بودم، می‌تونستم یه دختر هم‌سن تو داشته باشم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">قسمت بعدی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/11/25/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b6/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">____________________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">۱- این داستان بلند منتشرنشده در هفت قسمت در «رسانهٔ همیاری» منتشر می‌شود. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/">جنگل ابر &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/11/12/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%db%b5/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6888</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنگل ابر – قسمت چهارم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 29 Oct 2017 15:22:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا ایرانمهر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6784</guid>

					<description><![CDATA[<p>قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر – ایران &#160; ـ می‌تونیم با هم نهار بخوریم؟ ـ خوشحال می‌شم. به دوستم شما رو نشون می‌دم که از زیر شرطش در نره. مهتاب و دوستش سر میز غذا با اشتیاق به حرف‌های او گوش کردند. مرد سعی کرد تمام کلمات ایتالیایی‌ای را که می‌دانست به‌یاد بیاورد و بعضی از ساختمان‌هایی را که طراحی کرده بود، معرفی کند. مهتاب وقتی فهمید آن هتل عجیب و کوچک نزدیک...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/">جنگل ابر – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: pfont;">قسمت قبلی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/10/15/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%B1/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%85%d9%87%d8%b1/">علیرضا ایرانمهر</a> – ایران</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ می‌تونیم با هم نهار بخوریم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خوشحال می‌شم. به دوستم شما رو نشون می‌دم که از زیر شرطش در نره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهتاب و دوستش سر میز غذا با اشتیاق به حرف‌های او گوش کردند. مرد سعی کرد تمام کلمات ایتالیایی‌ای را که می‌دانست به‌یاد بیاورد و بعضی از ساختمان‌هایی را که طراحی کرده بود، معرفی کند. مهتاب وقتی فهمید آن هتل عجیب و کوچک نزدیک نمک‌آبرود را او طراحی کرده است، لحظه‌ای چنگال در دستش بی‌حرکت ماند و بهت‌زده به مرد خیره ماند. بعد موجی از خوشحالی رنگ پوستش را تغییر داد و صورتش در لبخندی که آن را فرا می‌گرفت غرق شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اگه بدونین من از اون هتل چه خاطراتی دارم!؟ ویوا! باورم نمی‌شه!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ خاطرات عاشقانه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ مهم‌ترین تجربه‌ٔ زندگیم اونجا پیش اومد! سه روز کاملاً رویایی&#8230; وای چه عجیب! دلم داره مورمور می‌شه! من سه روز توی فضایی که شما توی ذهن‌تون ساختین زندگی می‌کردم&#8230; اون پنجره‌های نیم‌دایره‌ای رو به دریا، اتاق‌های دنج، پیچ‌های غافلگیرکنندهٔ راهروها، باورم نمی‌شه!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گونه‌های مهتاب از خوشحالی برق زدند. دوستش با تعجب به بی‌پروایی او که لحظه‌های زیبایش را در اتاق‌های آن هتل توصیف می‌کرد، می‌نگریست. مهتاب دوباره چنگالش را در هوا تکان داد و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ یعنی کلاً انگار هتله رو فقط برای ماه عسل طراحی کردن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مرد احساس کرد معده‌اش فشرده می‌شود و اشتهایش را از دست داد. مهتاب درست می‌گفت، آن اتاق‌ها و راهروها را با تصور خیال‌انگیزترین ماه عسل‌ها طراحی کرده بود، اما احساس می‌کرد درست همان زیباترین خیال‌هایش به او خیانت می‌کنند. به خونابی که گوشت آبدار استیک نیم‌خورده‌اش توی بشقاب پس داده بود، نگاه کرد و فهمید با مهتاب سر میز تنها مانده است. دوست مهتاب رفته بود اتاقش را تحویل دهد و تسویه حساب کند. هر دو در دو سوی میز به هم خیره مانده بودند و مرد فکر کرد ثانیه‌ها چون آبشاری عمیق میانشان فرو می‌ریزد. دوست داشت زمان به عقب برگردد و همهٔ آن گذشته‌ای را که این چشمان خندان و متعجب را ساخته‌ است، ببیند. دوست داشت از جزئیات لحظه‌های لذت‌بخش مهتاب در آن اتاق رو به دریا بپرسد و فکر کرد آیا الان چشمان مهتاب که همچنان بی‌کلمه‌ای به اوخیره شده‌اند، می‌توانند چیزهایی را که فکر می‌کند بخوانند؟ به چند تار موی سفید میان موهای مهتاب نگاه کرد و مطمئن شد تکهٔ دیگری از جانش را برای همیشه بر سر این میز و زیر تابلوی جنگل ابر جا خواهد گذاشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوست مهتاب بعدازظهر پرواز داشت. مهتاب باید دوستش را به فرودگاه می‌رساند. مرد توی لابی ایستاد و بیرون رفتن مهتاب را از در چرخان شیشه‌ای نگاه کرد. دختر از آن سوی شیشه برای او دست تکان داد و رفت و تصویری لرزان و در حال محوشدن از مهتاب در ذهن مرد برجای ماند. مثل عکس ماه روی آب که می‌توانی ساعت‌ها به آن نگاه کنی، اما دستت را که به سویش دراز کنی، از هم می‌پاشد و ناپدید می‌شود. وقتی دوباره به مهتاب فکر کرد، زمانی که با هم گذرانده بودند در ذهنش متلاشی شده و لحظه‌های آن چون اجزای صورت باربی خندان به‌جایش شناور مانده بود. در گوشهٔ چشمان زنده و رام‌نشدنی دختر، خطوط نازک و چروک‌های خستگی برجای مانده بود. چهرهٔ جوانش فرسودگی زیبا و نامنتظره‌ای داشت، بی‌هیچ تفاخری برای اندوختن رنج‌هایی که در زندگی تحمل کرده است. مرد به سمت آسانسور راه افتاد و لحظه‌های گذشته در ذهنش شناور شد. وقتی بشقاب‌های غذا را روی میز گذاشتند، مهتاب با وسواس سبزی‌های شل‌شدهٔ کنار استیکش را گوشهٔ بشقاب گذاشت. دستهٔ کارد بزرگ و دندانه‌دار را مثل بچه محکم توی مشتش گرفته بود. بعد ناگهان دست از خوردن کشید و به زنی با پاهای چاق و دوک‌مانند خیره ماند که پسربچهٔ چاقی را از دستشویی برمی‌گرداند. اندوه تمام صورت‌ مهتاب را در خود کشید. لب‌هایش را به هم فشرد، انگار می‌خواهد بغضش را فرو دهد. کلاه بیس‌بال قرمزی سر پسر بچه بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آسانسور که به بالا حرکت کرد، مرد توی آینه به خودش نگریست. احساس بارداری شکل دردناکی یافته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">«</span><i><span style="font-weight: 400;">در اندرون پوست من دریایی است که هرگاه بادی بر آید، از این دریا مه و باران سر بر کَنَد و بر زمین فرو بارد.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روی تخت دراز کشید و سیگارش را آتش زد. خط باریک آفتاب از میان پرده، پایین تخت افتاده بود. نوک شست پایش در باریکهٔ نور می‌درخشید. دود به خط نور آفتاب که می‌رسید، به رنگ شیری درخشانی در می‌آمد و بعد در آن سوی اتاق محو می‌شد. منظور مهتاب از آنکه مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش در اتاق‌های آن هتل رخ داده، برایش مسلم بود. مهم‌ترین اتفاق زندگی یک دختر چه می‌توانست باشد، عبور از مرز زنانگی؟ مهتاب از اینکه در اولین ملاقاتشان دربارهٔ چنین چیزی حرف بزند تردید نداشت. آیا مهتاب وقتی با چنگال مانده در هوا چشمانش از شادی می‌درخشید، مردی را تصور کرده بود که دیگر وجود ندارد؟ مردی که هنوز در خاطرات نمک‌آبرود زنده است! یا با خنده‌هایش تلاش می‌کرد که وجود آن مرد را در ذهن خود پاک کند؟ احتمالاً آن مرد دیگر وجود ندارد، اگر نه مهتاب الان تنها در سوئیتش زندگی نمی‌کرد. ممکن است تمام لبخندهای مهتاب وقتی به او خیره می‌شد، برای گریز از مردی دیگر باشد؟ همان لحظه که کنار در رستوران با هم صحبت می‌کردند، حسی ناگزیر به مرد می‌گفت اتاق کوچکی را که دختر از آن صحبت می‌کند به‌زودی خواهد دید. آیا ممکن است با رفتن به‌سوی مهتاب، همان نقشی را در زندگی مردی ناشناس بازی کند که آن نمونهٔ بلوند جرج کلونی با نزدیک شدن به زنش در زندگی او بازی کرده است؟ خیلی احتمال داشت زنش نیز اولین بار جلوی در یک رستوران با آن صورت خندان صحبت کرده باشد. جوشیدن و بالا آمدن نفرت را درون خود احساس کرد. نفرت از آن مرد احتمالی که خندهٔ لذت‌بخش دختر وجودش را تأیید می‌کرد، نفرتی که وقتی زنش را توی استیشن شیک جورج‌ کلونیِ بلوند دید، هرگز وجود نداشت. قبل از نهار، وقتی دوست مهتاب رفته بود دست‌هایش را بشوید، نتوانست جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و پرسیده بود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از اولی که اومدی تهران، تنها زندگی می‌کردی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ از اول نه. ولی الان چند ماهه تنهام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ اذیت نمی‌شی؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ـ به‌قول نیچه چیزی که تو رو نکشه، قوی‌ترت می‌کنه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دختر حضور کسانی را که در گذشته‌اش بودند، انکار نمی‌کرد. آیا کسی که پیش‌تر با مهتاب زندگی می‌کرده، همانی است که آن تجربهٔ فوق‌العاده را با هم در نمک‌آبرود داشته‌اند؟ از اینکه به چنین چیزهایی فکر می‌کند، تعجب کرد. آیا ممکن بود جذبهٔ آن چشم‌های گریزان او را به دام حسادتی احمقانه ‌انداخته باشد؟ تاکنون چنین حسادتی را در هیچ‌جای زندگی‌اش تجربه نکرده بود، حتی وقتی نازنین خبر آشنایی‌اش را با آن کارگردان کانادایی به او داد. اما حالا دوست داشت بداند در لابیرنت راهرو و اتاق‌هایی که در ذهن او خلق شده‌اند، مهتاب چه لحظه‌هایی را تجربه کرده است. نمی‌دانست این حسادت است یا شوقی کودکانه‌، دراز کشیدن روی تخت کسی که دوستش داری و تجسم لحظه‌هایی که او آنجا تجربه کرده است. سیگارش را خاموش کرد، شست پایش را در آفتاب تکان داد و فکر کرد این حسادت نیست. تصورکردن مهتاب توی اتاقی رو به دریا که با لذت چشمانش را می‌بندد و صورتش را در برابر نسیم خنک و نمناک می‌گیرد، برایش خوشایند بود. این تصویر ناراحتش نمی‌کرد، فقط برمی‌انگیختش که تمام ابعاد آن را ببیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تلفن را برداشت و قهوه‌ای برای خود سفارش داد. لپ‌تاپش را روشن کرد و در آرشیو خود به دنبال نقشهٔ آن هتل گشت. دوست داشت در تار و پود دالان‌های آن پیش رود و اتاق مهتاب را پیدا کند. سه سال پیش وقتی هتل آمادهٔ افتتاح بود، یک‌بار با نازنین به نمک آبرود رفتند، اما هیچ‌وقت در آن هتل نخوابیده بود. با انگشت کل سازهٔ هتل را روی صفحهٔ مانیتور چرخاند و از سمتی که رو به دریا بود به درون پنجره‌های آن نگاه کرد. بادی که از سمت آب می‌وزید، پرده‌های سرخ را به‌سوی تخت تکان می‌داد. فکر کرد چه ساده زندگی ‌آدم‌ها از میان یکدیگر می‌گذرند. رانندهٔ خوش‌قیافهٔ آن استیشن هرگز تصور نمی‌کرد درهای فروبستهٔ زندگی مردی را می‌گشاید که چهار سال‌ برای چنین روزی انتظار کشیده است، زنش از بهایی که او برای این لحظه پرداخته بود، خبر نداشت، کارگردانی که با نازنین زندگی می‌کرد، نمی‌دانست لذت و آرامش زندگی مشترکش به بهای متلاشی شدن زندگی دیگری به‌دست آمده و بردباری همسرش حاصل وحشت و شوق لحظه‌های زیبا و لغزانی‌ست که نازنین پیش‌تر تجربه کرده است و همان لحظه‌ها باعث شده عاشق شوهرش باشد. مهتاب تا امروز نمی‌دانست فضایی را که در آن نخستین دگرگونی بزرگ زندگی‌اش تجربه کرده، در ذهن پدرخوانده‌ای خلق شده که نگاهش را توی هتل به خود جلب می‌کند و او وقتی به نیم‌رخ برنزی مهتاب زیر تابلوی جنگل‌ابر خیره مانده بود، نمی‌دانست دختر از چند روز پیش دنیای درونی او را می‌کاویده است&#8230; شاید کنجکاوی مهتاب برای شناختن این پدرخوانده نیز حاصل لحظه‌های لذت‌بخش زندگی‌اش در نمک‌آبرود باشد و آن دخترک در خرقان، احتمالاً دیگر سال‌ها است نوجوانی را که روزگاری دور با تعجب به او خیره مانده بود، فراموش کرده است. شست پایش را تکان داد و فکر کرد آدم‌ها عاشقانه کسی را دوست می‌دارند و خود را یگانه می‌پندارند، اما خیلی آسان لرزش چشمانی که به ما خیره شده‌اند می‌تواند حاصل تنهایی، تمام شدن یک رابطهٔ خوب یا شیرینی خاطرهٔ فراموش‌نشدنی دیگری باشد. باریکهٔ آفتاب از انتهای تخت هم عبور کرده بود. فکر کرد آیا ممکن است مهتاب جایی در همین لحظه‌ها به او فکر کرده باشد. فکر کرد رابطه‌های آدم در زندگی‌اش هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، بلکه از جایی دیگر، با کسی دیگر ادامه می‌یابند. زندگی و عواطف ما امتداد احساس آدم‌هایی است که شاید هرگز ندیده باشیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">قسمت بعدی این داستان را در <a href="http://media.hamyaari.ca/2017/11/12/6888/">اینجا</a> بخوانید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">____________________________________________________</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont;">*این داستان بلند منتشرنشده در هفت قسمت در «رسانهٔ همیاری» منتشر می‌شود. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/">جنگل ابر – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/10/29/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6784</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-22 23:39:03 by W3 Total Cache
-->