<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خسرو گلسرخى بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%89/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/خسرو-گلسرخى/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 29 Jan 2018 18:48:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>خسرو گلسرخى بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/خسرو-گلسرخى/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – تاریکی دلهره‌آور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/01/29/7583/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/01/29/7583/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Jan 2018 18:13:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خسرو گلسرخى]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مژده مواجی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7583</guid>

					<description><![CDATA[<p>مژده مواجی – آلمان آن شب، بالاخره فیلم دراکولا را در سریال خانهٔ وحشت، با هیجان تماشا کردم. هنوز تلویزیون نداشتیم. براى دیدن فیلم، به خانهٔ خواهرم فاطى، که شب‌ها روبه‌روی تلویزیون بساط تخمه و میوه پهن بود، می‌رفتم. نردبان‌هایی چوبى دیوار بلند مشترک خانهٔ قدیمى‌مان را به خانهٔ خواهرم فاطى که همسایهٔ دیوار به دیوار ما بود، مرتبط و در واقع راه را کوتاه مى‌کردند. از درهای منزلمان برای رفتن به خانهٔ یکدیگر استفاده نمی‌کردیم....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/29/7583/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – تاریکی دلهره‌آور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%da%98%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%ac%db%8c/">مژده مواجی</a> – آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آن شب، بالاخره فیلم دراکولا را در سریال خانهٔ وحشت، با هیجان تماشا کردم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هنوز تلویزیون نداشتیم. براى دیدن فیلم، به خانهٔ خواهرم فاطى، که شب‌ها روبه‌روی تلویزیون بساط تخمه و میوه پهن بود، می‌رفتم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نردبان‌هایی چوبى دیوار بلند مشترک خانهٔ قدیمى‌مان را به خانهٔ خواهرم فاطى که همسایهٔ دیوار به دیوار ما بود، مرتبط و در واقع راه را کوتاه مى‌کردند. از درهای منزلمان برای رفتن به خانهٔ یکدیگر استفاده نمی‌کردیم. کسی حوصلهٔ رفتن از راه طولانی را نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در تاریکى شب از نردبان چوبى بلند تند و تند پایین آمدم. نخل‌ها و درخت گل ابریشم خش خش می‌کردند. گویی دراکولا در آن شب زمستانی با دندان‌های خونینش پشتشان کمین کرده بود. آن‌ها را بدو پشت سر گذاشتم. پله‌های حیاط به اتاق‌ها را دو تایی پریدم تا به اتاق رسیدم. خودم را روی تشک انداختم و رفتم زیر لحاف. شوکت، على و حسن بیدار بودند. حسن خندید و گفت: «دراکولا به خوابت نیاد.» علی و شوکت دلداری دادند: «فیلم‌ها واقعی نیستند. هنرپیشه‌ها نقششون رو که بازى کردند، به زندگى عادى بر مى‌گردند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند شب بعد همگی برای تماشاى برنامه‌اى به خانهٔ خواهرم رفتیم. از دیدن دادگاه خسرو گلسرخى صحبت مى کردند و من هم کنجکاو دیدنش بودم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فیلم سیاه و سفید بود. او با سبیل کلفت و پولیور تیره، ایستاده صحبت می‌کرد. همه میخکوب تلویزیون شده بودند. جسته گریخته متوجه صحبت‌هایش مى‌شدم. او ضد «دماغ» بود؛ ضد «شاه». کسى جرئت بردن نامش را نداشت، در خانواده، به شاه «دماغ» مى‌گفتند. صورت او را دماغ بزرگى احاطه کرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گلسرخى مى‌گفت و مى‌گفت، از مردم، از ایران&#8230; اشک در چشمان همه جمع شده بود. فضای غمناک سنگینى مى‌کرد. با تمام شدن فیلم دادگاه، راهی خانه شدیم. از نردبان چوبى که زیر سنگینى ما لق می‌زد و می‌نالید، پایین آمدیم. نخل‌ها و درخت گل ابریشم را پشت سر گذاشتیم. درختان در آن تاریکی و خاموشی دلهره‌آور جنب نمی‌خوردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به اتاق رسیدیم. سکوتی تلخ.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سکوتی که نجوا می‌کرد: او به زندگی عادی بر نخواهد گشت… .</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/01/29/7583/">کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – تاریکی دلهره‌آور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/01/29/7583/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7583</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-26 17:19:22 by W3 Total Cache
-->