<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانم معلمی که منم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/خانم-معلمی-که-منم/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 Dec 2019 01:58:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>خانم معلمی که منم بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/خانم-معلمی-که-منم/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>خانم معلمی که منم! &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها (۲) </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/12/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/12/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Dec 2019 01:58:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12737</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران خم شدم روی زانوهایم تا حیاط مدرسه را از زاویهٔ چشم‌های رادین ببینم، بلکه بفهمم چرا آن‌قدر مضطرب و پریشان است.  خانم مدیر از پشت بلندگو بچه‌ها را به گوشهٔ حیاط دعوت می‌کرد تا فضای زمین فوتبال خالی شود. پدر یکی از بچه‌ها در قامت مربی، توپ به زیرِ بغل، مشغول یارکشی و مقدمات تشکیل دو تیم بود.  خانم ناظم در اطراف زمین، بچه‌ها را به بیرون از خطوط زردی که حدود...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/12/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-2/">خانم معلمی که منم! &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها (۲) </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خم شدم روی زانوهایم تا حیاط مدرسه را از زاویهٔ چشم‌های رادین ببینم، بلکه بفهمم چرا آن‌قدر مضطرب و پریشان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانم مدیر از پشت بلندگو بچه‌ها را به گوشهٔ حیاط دعوت می‌کرد تا فضای زمین فوتبال خالی شود. پدر یکی از بچه‌ها در قامت مربی، توپ به زیرِ بغل، مشغول یارکشی و مقدمات تشکیل دو تیم بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانم ناظم در اطراف زمین، بچه‌ها را به بیرون از خطوط زردی که حدود زمین فوتبال است، هدایت می‌کرد. و علاوه بر ایشان، معلمان بقیهٔ کلاس‌ها و همچنین چند نفر از اولیای دانش‌آموزان که لابد برای همکاری و یا برنامه‌ای خاص در مدرسه حضور داشتند، در حیاط بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آن پایین، موازی با صورت رادین، وقتی به حیاط نگاه می کردم، انگار محشری بر پا بود، و قد و قامت نسبتاً کوتاه رادین، تسلطی به هیچ‌چیزش نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">صف‌های معمول کلاس‌ها که روی نقطه‌های همیشگی تشکیل می‌شود، به هم خورده بود. خانم‌های مدیر و ناظم که معمولاً روی سکو پیام‌هایی را می‌گویند، وسط حیاط بودند، و از همه عجیب‌تر، پسرهای کلاس سومی با کاور قرمز و آبی بودند که تحت فرمان آقایی موبلند، با ژست گرم کردن بدن، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از حدود نگاه رادین، هر کدام از آدم‌ها یک تکه ابر بودند که جلوی نور آفتاب را می‌گرفتند و نمی‌گذاشتند آدم حیاط هر روزهٔ مدرسه را ببیند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند ثانیه نگاه کردم و آن حدیث مفصل را از پردهٔ اشک نشسته روی چشم‌هایش خواندم. دستم را به سمتش دراز کردم، آرام دستش را گرفتم و گفتم: «همین‌جا پیشت می‌مونم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نگاه قدرشناسانه‌ای کرد و گفت: «بهم گفته بودین اگه موندن توی حیاط طول بکشه، میاین تو حیاط. برا همین اومدین؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «خُب، روز دانش‌آموزه، منم اومدم مسابقهٔ فوتبال رو ببینم که تشویقشون کنم! راستی تو پرسپولیسی هستی، یا استقلالی؟» چند ثانیه مکث کرد و گفت: «من هیچی از فوتبال نمی‌دونم، اصلاً نمی‌تونم تیما رو تشخیص بدم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من هم که دیدم تماشاچی نیم‌وجبی جز اجبار برای تماشای فوتبال پیشِ رو دلیل دیگری ندارد، خیلی پاپیچش نشدم. مسابقه شروع شد. چند تا از دانش‌آموزان سال‌های قبلم با کاور قرمز بازی می‌کردند و من که انگار از طریق آموزش سی و دو حرف الفبا خودم را حلول‌کرده در جانشان می دیدم، با هر پاس و شوت و حرکت قشنگشان با توپ، بالا و پایین می‌پریدم و به شاگردان امسالم می‌گفتم: «تشویق! تشویق!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گل اول را کارِن به ثمر رساند و من ذوق‌زده با دست‌های گشوده بوسه‌ای روانهٔ جایی که ایستاده بود، کردم، گرچه کارِن مشغول خوشحالیِ پس از گل بود و احتمالاً چیزی از بوسهٔ خانم معلم دستگیرش نشد! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این وسط‌ها چند دقیقه یک‌بار هم از رادین می‌پرسیدم، خوبی؟ و او هم سری به اکراه تکان می‌داد. خلاصه زمان همین‌طور می‌گذشت، گل دوم هم به ثمر رسید و بعد از چند دقیقه، سوت پایان بازی به صدا درآمد و درست زمانی که قرمزپوش‌های کلاس سومی با شور و شوق به‌سمت هم می دویدند که پیروزی‌شان را جشن بگیرند، رادین نگاهی به من کرد و گفت: «تموم شد؟ الان دیگه می‌ریم کلاس؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گرچه باورش سخت است که آدم دلش بخواهد مسابقهٔ فوتبال تمام شود که زودتر به کلاس برگردد، ولی خُب ظاهراً آن چارچوب و نظم همیشگی و میز و نیمکت آشنا و آریا و محمدحسین بغل‌دستی، و امیرطاها و بردیای پشتِ‌سری که حداکثر معاشرین رادین بودند، برایش دوست‌داشتنی‌تر از این‌همه آدم‌بزرگ‌های ناشناس و شرایط شلوغ حیاط مدرسه بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جشن روز دانش‌آموز در حیاط تمام شد. بچه‌ها به صف شدند و به‌سمت سالن راه افتادند. من هم همراهشان به کلاس رفتم و داشتم کارهای معمولِ ورود به کلاس را سامان می‌دادم که دیدم رادین سر جایش نشست و نفس راحتی کشید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی من هم پشت میزم در روبروی نیمکت رادین نشستم، یک‌مرتبه گفت: «فقط وقتی از تلویزیون فوتبال پخش می‌شه، تیما رو می‌شناسم، چون اسمشونو بالای صفحه می‌خونم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/12/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-2/">خانم معلمی که منم! &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها (۲) </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/12/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12737</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها‎</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/11/28/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/11/28/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 29 Nov 2019 01:22:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12639</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران بعد از نوشتن تکالیف به بچه‌ها گفتم: «خوب روزتون مبارک!» و دستم به‌سمت کیفم رفت تا بستهٔ آب‌نبات‌های رنگی‌رنگی را بیرون بیاورم. حواسشان جمع‌تر شد و مثل مهمانی که از نحوهٔ پذیرایی میزبان راضی است، لبخندی روی لب‌هایشان نشست. بعد زرورق‌های خش‌خشی یکی‌یکی باز شدند و کلاس بوی پرتقال و لیمو و نعنا گرفت. همین‌طور که با رنگ آب‌نبات و طعم کدام میوه‌اش درگیر بودند، گفتم: «بوس یادتون نره!»، و شازده‌ها با...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/28/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/">خانم معلمی که منم &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها‎</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از نوشتن تکالیف به بچه‌ها گفتم: «خوب روزتون مبارک!» و دستم به‌سمت کیفم رفت تا بستهٔ آب‌نبات‌های رنگی‌رنگی را بیرون بیاورم. حواسشان جمع‌تر شد و مثل مهمانی که از نحوهٔ پذیرایی میزبان راضی است، لبخندی روی لب‌هایشان نشست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد زرورق‌های خش‌خشی یکی‌یکی باز شدند و کلاس بوی پرتقال و لیمو و نعنا گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همین‌طور که با رنگ آب‌نبات و طعم کدام میوه‌اش درگیر بودند، گفتم: «بوس یادتون نره!»، و شازده‌ها با رضایت خاطر صورتشان را به‌سمت بالا می‌گرفتند که ماچ مناسبتیِ روز دانش‌آموز را تقدیم کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعضی‌ها هم فرصت را مغتنم می‌شمردند و با تئوریِ «موشک، جواب موشک»، دست بر گردن خانم معلم انداخته و ماچ سفتی می‌گرفتند و برای خالی نبودن عریضه، می‌گفتند: «روز شما هم مبارک!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانم معلم هم راضی از آن تئوری و کلاً پایه در ماچ و بوسه، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد که از روزگاری که سیزده آبان، روزش بوده، سی سالی گذشته است! و به این ترتیب در میان بوی خوشِ لیمو و پرتقال، جو رومانتیکی هم بر کلاس حاکم شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آب‌نبات‌ها یکی‌یکی می‌رفت گوشهٔ لپ‌ها و پسرها سلانه‌سلانه از جایشان بلند می‌شدند که زرورقش را دور بیاندازند‌.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با خودم گفتم بگذار ساعت خوش را طولانی‌تر کنم، صدایم را بلند کردم و گفتم: «بچه‌ها با کاغذش، گلی چیزی بسازید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برق توی چشمشان دوید و از همان راهِ رفته، به نیمکت‌هایشان برگشتند و این بار خش‌خش زرورق‌ها داشت پروانه و گل می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همین‌که خواستم پشت میزم برگردم، یکی پرسید: «چسب نواری داری؟» گفتم: «بله، که دارم.» و دستم رفت به‌سمت پایهٔ چسب روی میزم، یکی دو نفر دیگر هم به‌سرعت برق و باد طلب چسب کردند و دیدم اوضاع دارد خراب می‌شود و باید طوری سامانش دهم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با یک دست اشاره کردم به سمت میز و بعد گفتم: «انگشتتون رو دراز کنید، من یه تیکه چسب می‌چسبونم روش!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ایدهٔ تازه‌ام به مذاق پسرها خوش آمد. حالا هفت هشت تا لپِ بادکرده، لب‌ِ گشوده به خنده و انگشتِ درازشده داشتم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پروانه‌ها و چهارگوش‌ها و پاپیون‌ها با چسب‌های کوچک و بزرگ، گوشه و کنار دفترها جا خوش کرد و اصلاً نفهمیدم نتیجهٔ داستان چه شد، فقط وقتی صدای زنگ تفریح بلند شد و داشتند به‌سمت حیاط می‌دویدند، گفتند: «خانم دوستت داریم، مرسی؛ آب‌نباتش خیلی خوشمزه بود!»</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/28/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/">خانم معلمی که منم &#8211; از روز دانش‌آموز و باقی ماجراها‎</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/11/28/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12639</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; خواهش می‌کنم شنبه‌ هم خودت بیا!</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/11/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%e2%80%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/11/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%e2%80%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Nov 2019 17:00:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12540</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران سه‌شنبهٔ ابری و بارانی از پنجره، درخت توت روبه‌روی خانهٔ‌مان را نگاه می‌کردم و زیر پوستم میل عجیبی بود که همان لحظه شال‌وکلاه کنم بروم مدرسه درس «آ» را بدهم و آن یک کاسه آش رشته را که قرار بود مادر یکی از دانش‌آموزانم به‌عنوان هدیهٔ این درس برای بچه‌ها بیاورد، بدهم دستشان و بعد دوباره برگردم به بی‌حالی و بیماری‌ام، اما متأسفانه هر چیزی را می‌شد در این تصویر گنجاند، الّا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%e2%80%8c/">خانم معلمی که منم &#8211; خواهش می‌کنم شنبه‌ هم خودت بیا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سه‌شنبهٔ ابری و بارانی از پنجره، درخت توت روبه‌روی خانهٔ‌مان را نگاه می‌کردم و زیر پوستم میل عجیبی بود که همان لحظه شال‌وکلاه کنم بروم مدرسه درس «آ» را بدهم و آن یک کاسه آش رشته را که قرار بود مادر یکی از دانش‌آموزانم به‌عنوان هدیهٔ این درس برای بچه‌ها بیاورد، بدهم دستشان و بعد دوباره برگردم به بی‌حالی و بیماری‌ام، اما متأسفانه هر چیزی را می‌شد در این تصویر گنجاند، الّا آن یک کاسه آش!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با خودم درگیر بودم و فقط یک بخش از حسرت ذکرشده را به زبان آوردم: «کاشکی فردا هم هوا ابری باشه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حمید هم که مشغول کار خودش بود، خیلی سرسری گفت: «هست، هواشناسی اعلام کرده!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لبخند و رضایت نیمه‌بدجنسانه‌ای روی لبم نشست، و همان موقع به مادر دانش‌آموزم که رابط من با بقیهٔ اولیاست، پیام دادم که: «من تلاشم رو می‌کنم فردا بیام، و تدریس هم می‌کنم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانم رابط طبق وظیفه‌اش به آن یکی خانم که قرار بود آش را بپزد، اطلاع داد و خلاصه طی یکی دو پیام با هم هماهنگ شدیم. وقتی همه‌چیز ردیف شد، توی خانه اعلام کردم که فردا می‌روم مدرسه و البته که حق داشتند با تأسف سری تکان دهند و تعجب کنند که چه‌طور می‌خواهم با ضعف و ناتوانی خودم را در این موقعیت قرار دهم. راستش نیمه‌شب که با سردرد و بی‌خوابی و حالی نه‌چندان خوش مواجه شده بودم، خودم هم همین حس را داشتم، ولی دیگر دیگ آش رشته بر پا شده بود و هوا هم قول نداده بود که تا شنبه ابری بماند! دم صبح، تازه ساعت را کوک کردم و خوابیدم و اول صبح چهارشنبه کشان‌کشان تا مدرسه رفتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بر خلاف بقیهٔ حس‌های تلخ و سخت که در جان آدم نشت می‌کند، سختی معلمی آن هم از نوع اول دبستانش، طوری از ذهن پاک می‌شود که وقتی فقط بعد از دو سه روز مرخصی به درب آهنی مدرسه با نقاشی‌های کارتونی روی آن می‌رسی، داری با خودت تکرار می‌کنی: «اوه، خدای من، چقدر مدرسه‌های ابتدایی خوشگلن!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گیرم که مدرسهٔ کوچکت با آن کلاس‌های غیرِاستاندارد، ریزریز جانت را هم فرسوده کرده باشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">(به‌نظر شما این حرف‌ها شبیه حس و حال آدم‌های عاشق است؟) </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه، روز اول آبان در حالی که هوا با من همکاری قابل توجهی کرده بود، خودم را به مدرسه رساندم. چون چند دقیقه‌ای دیرتر از معمول رسیده بودم، بچه‌ها سر کلاس بودند و خانم سرایدارمان که از آن دست زن‌های همه‌فن‌حریف است، داشت با پسرهای من حرف می‌زد و لابد به سکوت دعوتشان می‌کرد که چشمش به من افتاد و در ادامهٔ حرفش گفت: «باید پسرای خوبی باشین تا خانمتون بیاد و خوشحال بشین!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانم معلمی که بنده‌ام، در حالی‌که خودم می‌دانم مریضی رنگ از صورتم برده است، با خنده‌ای که از ته جانم شروع شده بود از مقابل دفتر مدیر و معاونان گذشتم و مثل یک روح که هم خودش و هم آن زنده‌ها که احضارش کرده‌اند، می‌دانند علی‌رغم حضور فعلی‌اش محدودیت‌هایی هم دارد، داشتم به سمت کلاس می‌رفتم که همکارانم به دیدنم آمدند، یکی با مهربانی پرسید: «تونستی بیای؟» و یکی دیگر با رضایت و شاید هم تحسین پاسخ داد: «فعلاً که تونسته!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از بوسه‌ها و مهربانی‌ها به کلاس رسیدم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باور کنید حتی کسرا ع.، همان که اصلاً قرار نبوده چنین دوست‌ داشتنی در جانش ریشه کند و کلی درگیری درسی و بکن نکن انضباطی با هم داشته‌ایم، خندید! از آن گذشته، چیزی، که مطلقاً نمی‌توانم توصیفش کنم و از دیروز که برای حمید و نفیسه بازگو کرده‌ام، فهمیده‌ام که توضیح دادنش چقدر عبث است، در چشم‌ها یا صورتشان دوید که چند ثانیه میخکوبم کرد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد، آرش به عادت همیشه‌اش دوید سمت من (اصولاً با هر کسی که وارد کلاس شود، همین رفتار را دارد) و در حالی‌که سرش را به من تکیه داده بود، دستش را دور تنم حلقه کرد و گفت: «خانم بابایی، دوستت دارم.» (همین جمله را به خانم مدیر، خانم ناظم و خانم بهداشت هم با همین مناسک می‌گوید) و من که می‌دانم چقدر این را خالصانه و از تهِ دل می‌گوید، فقط آن کلهٔ چسبیده به تنم را هر بار می‌بوسم و می‌گویم: «مرسی، پسرم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد نگاهم روی صورت‌هایشان سُر خورد و از نگاه هر کدام چیزی دستگیرم شد تا در حافظهٔ بینایی‌ام ثبت شود برای روز مبادا! تا اینکه نگاهم رسید به میز اول، به رادین که آن آخرِ نیمکت چسبیده به دیوار، به عشق خودش نگاه می‌کرد و شما باورتان نمی‌شود اشک به چشمش نشسته بود و لبخند روی لبش، و بغض گلویش را تسخیر کرده بود. به همین‌ها هم رضایت نداد و وقتی سهم نگاهم به چشم‌هایش داشت تمام می‌شد، گفت: «خواهش می‌کنم شنبه‌ هم خودت بیا!»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%e2%80%8c/">خانم معلمی که منم &#8211; خواهش می‌کنم شنبه‌ هم خودت بیا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/11/12/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%e2%80%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12540</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; وقتی صدای روان‌خوانی کتاب فارسی در جایی به‌غیر از کلاسمان می‌پیچد‎</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/10/30/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/10/30/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Oct 2019 16:13:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12443</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران بعضی وقت‌ها برای اینکه در وقت کلاس صرفه‌جویی کنم و از طرفی بچه‌ها مجبور شوند روان‌خوانی درس‌هایشان را در خانه تمرین کنند، از اولیا می‌خواهم که صدای بچه‌ها را موقع روخوانی درس‌های فارسی ضبط کنند و از طریق تلگرام برایم ارسال کنند. این‌طوری درس‌های مورد نظرم را همه می‌خوانند و خیالم راحت می‌شود که در شلوغی کلاس، کسی یادگیری درسی را از دست نداده است. این روزها خیلی از اوقات در منزل...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/10/30/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/">خانم معلمی که منم &#8211; وقتی صدای روان‌خوانی کتاب فارسی در جایی به‌غیر از کلاسمان می‌پیچد‎</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعضی وقت‌ها برای اینکه در وقت کلاس صرفه‌جویی کنم و از طرفی بچه‌ها مجبور شوند روان‌خوانی درس‌هایشان را در خانه تمرین کنند، از اولیا می‌خواهم که صدای بچه‌ها را موقع روخوانی درس‌های فارسی ضبط کنند و از طریق تلگرام برایم ارسال کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این‌طوری درس‌های مورد نظرم را همه می‌خوانند و خیالم راحت می‌شود که در شلوغی کلاس، کسی یادگیری درسی را از دست نداده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این روزها خیلی از اوقات در منزل صدایشان را گوش می‌دهم. بعضی‌ها با نام خدا شروع می‌کنند، بعضی اسم و فامیلشان را می‌گویند (من کیف می‌کنم)، عده‌ای دیگر برای آنکه به خانم معلم ثابت کنند خیلی کاردرست‌اند، با سرعت باد می‌خوانند و بعضی‌های دیگر هم شمرده‌شمرده… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه روخوانیِ درس‌های حلزون، رضا، لاک‌پشت، مرغابی‌ها و بقیهٔ داستان‌های کتاب فارسی را به مدل‌های مختلف شنیده‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الان دارم به صدای رادین گوش می‌دهم، به علائم نقطه‌گذاری که می‌رسد، با صبر و حوصله می‌گوید لاک‌پشت گفت، دونقطه پریدم که پریدم… (لاک پشت گفت: پریدم که پریدم)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یاد عشوه آمدن کارن موقع خواندن این جمله و خندهٔ بچه‌ها، یاد لحن قلدر علیرضا و باز خندهٔ بچه‌ها و یاد کلاس کوچکم و این‌همه محدودیت و رنج که به جان خودم و این طفل معصوم‌ها تحمیل شده، می‌افتم و اشکم سرازیر می‌شود. خطاب به رادین که دارم پیام صوتی‌اش را گوش می‌دهم، می‌گویم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«قربانت شوم، گفتن دونقطه‌اش لازم نیست!»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/10/30/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/">خانم معلمی که منم &#8211; وقتی صدای روان‌خوانی کتاب فارسی در جایی به‌غیر از کلاسمان می‌پیچد‎</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/10/30/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12443</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; باران، دیکته و روز عشق</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/09/17/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/09/17/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b4/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 Sep 2019 16:35:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12173</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران دیکته را با این جمله تمام کردم: «امروز باران می بارد و روزِ دوست داشتن است.» سرهایشان را از روی دفتر بلند کردند و همان‌طور که مشغول تجزیه‌وتحلیل مصدر «دوست داشتن» برای نوشتن بودند، با تعجب نگاهم کردند. دوست داشتن را روی تخته نوشتم و برای راحتی کار، یک قلب صورتی کنارش کشیدم. گفتم: «یعنی امروز برای این است که هر کس رو دوست داریم، بیشتر یادش باشیم.» باز هم نگاهم کردند،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/17/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b4/">خانم معلمی که منم &#8211; باران، دیکته و روز عشق</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دیکته را با این جمله تمام کردم: «امروز باران می بارد و روزِ دوست داشتن است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سرهایشان را از روی دفتر بلند کردند و همان‌طور که مشغول تجزیه‌وتحلیل مصدر «دوست داشتن» برای نوشتن بودند، با تعجب نگاهم کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوست داشتن را روی تخته نوشتم و برای راحتی کار، یک قلب صورتی کنارش کشیدم. گفتم: «یعنی امروز برای این است که هر کس رو دوست داریم، بیشتر یادش باشیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باز هم نگاهم کردند، گفتم: «واقعا دربارهٔ روز عشق چیزی نشنیدید؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">واقعاً نشنیده بودند! گفتم: «ولنتاین چطور؟» چند نفری صورتشان به خنده باز شد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خودم هم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «آهان، حالا شد… عشق، همون دوست داشتنه… دوست داشتنِ مامان، بابا… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حسین گفت: «دخترخاله!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «بله، دخترخاله… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ایلیا پرید کنارم و گفت: «دوست داشتنِ شما… » و صدایش را آرام‌تر کرد و گفت: «شما دیروز نبودین، من شب خوابم نمی‌برد از غصه.» (بخوانید و باور نکنید. احتمالاً یک‌تنه مدرسه را هم در غیبت روز سه‌شنبهٔ خانم معلم آتش زده است!)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گفتم: «بله، دوست داشتنِ خانم معلم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یا مثلاً وقتی بزرگ شوید، دوست داشتنِ خانمی که همسرتان می‌شود… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حجب و حیا به خرج دادند و فقط لبخند زدند، اما با رضایت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حتی نوعی آگاهی در همان لبخندشان بود، که یعنی بله، قبلاً به این موضوع فکر کرده‌ایم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد گفتم «برای دوست داشتن می‌شود هدیه داد، هدیه گرفت، مثلاً شکلات… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خندیدم و جعبهٔ شکلاتی را که با خودم برده بودم، باز کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علیرضا که میز اول می‌نشیند نفس عمیقی کشید و گفت: «بوش که عالیه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/17/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b4/">خانم معلمی که منم &#8211; باران، دیکته و روز عشق</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/09/17/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12173</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; سه روایت در یک قاب</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/09/03/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/09/03/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%a7%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Sep 2019 13:07:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12097</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران ۱- وقتی همهٔ بچه‌هایی که دیکته را خیلی خوب گرفته‌اند، دارند می‌خندند و برای بزرگداشت نوشتن سه صفحه دیکتهٔ سخت، عکس می‌گیرند، فرداد مغموم و متفکر به آن یک حرفِ «ر» فکر می‌کند که چون خواسته تحریری بنویسد، شبیه «د» شده است، و من اصلاح‌شده‌اش را بالایش نوشته‌ام! پیش از پیوستن به بچه‌ها، چند بار سوال می‌کند: «با این که اشتباه نوشته‌م، عالی محسوب می‌شم؟ با بچه‌ها عکس بگیرم؟ شما بالاش درستش...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/03/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%a7%d8%a8/">خانم معلمی که منم &#8211; سه روایت در یک قاب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۱- وقتی همهٔ بچه‌هایی که دیکته را خیلی خوب گرفته‌اند، دارند می‌خندند و برای بزرگداشت نوشتن سه صفحه دیکتهٔ سخت، عکس می‌گیرند، فرداد مغموم و متفکر به آن یک حرفِ «ر» فکر می‌کند که چون خواسته تحریری بنویسد، شبیه «د» شده است، و من اصلاح‌شده‌اش را بالایش نوشته‌ام!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیش از پیوستن به بچه‌ها، چند بار سوال می‌کند: «با این که اشتباه نوشته‌م، عالی محسوب می‌شم؟ با بچه‌ها عکس بگیرم؟ شما بالاش درستش رو نوشتید، بقیه فکر نمی‌کنند من اشتباه کرده‌م؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و و و… حساسیت‌های این بچه که لابد ریشه در کمال‌گرایی والدین یا نمی‌دانم چه چیز دیگری دارد، تمام‌شدنی نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هیچ‌وقت روزی که او را برای خط زیبایش تحسین کردم، فراموش نمی‌کنم. لبخندی زد و گفت: «اون‌قدرام که شما می‌گین من خوش‌خط نیستم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۲- از همان ده بیست دقیقهٔ اول زنگ، خرده اعتراض‌هایش شروع می‌شود؛ یا خسته شده، یا تکلیف‌ها به نظرش زیاد است یا تخته را نمی بیند و و و…  </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بالاخره چیزی توی هوا و فضا پیدا می‌کند که به‌خاطرش اعتراضی بکند، هرچند بهانه‌گیری‌اش زننده نیست و خانم معلم با خودش فکر می‌کند که خُب، حتماً این حجم از کار خسته‌اش می‌کند، ولی بالاخره این حجم از اعتراض هم خانم معلم را خسته می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بالاخره آخر زنگ می‌شود و چند دقیقه وقت صرف جمع کردن وسایل و بعد هم رفتن وقتِ به‌سمت حیاط برای زنگ تفریح.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سورنا که از فشار تکلیف و مسئولیت و باقی ماجراهای کلاس خلاص شده، با لبخند شیرینی به‌سمت من می‌آید، با تمام وجودش بغلم می‌کند و در حالی‌که سرش را به تنم تکیه داده، از تمام اذیت‌های خیالی خودش عذرخواهی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعضی‌ها آنچه را که هستند و فکر می‌کنند سانسور نمی کنند، ولی جایی برای دل‌جویی از دیگری‌ای که ممکن است از خلال حس و اندیشهٔ آن‌ها آزار دیده باشد، در نظر می‌گیرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سورنا با تمام بدنش به دلجویی من می‌آید… </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone wp-image-12101 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/20190817_065112.jpg?resize=287%2C500" alt="خانم معلمی که منم - سه روایت در یک قاب" width="287" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/20190817_065112.jpg?w=287&amp;ssl=1 287w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/09/20190817_065112.jpg?resize=172%2C300&amp;ssl=1 172w" sizes="(max-width: 287px) 100vw, 287px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">۳- درست است که سرحال نیستم، ولی انگار یک آدم لجوج‌تر از این فرزانه که می‌شناسیم، در قلبم دارد لیستی از کارهای چهارماه گذشته را که به نتیجه‌های عالی منجر شده، پیش روی این یکی فرزانه می‌گذارد و با دستی به کمر می‌گوید: «خُب، اینو چی می‌گی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">و من که خیلی هم حوصله ندارم، لبخند کم‌رنگی می‌زنم و می‌خواهم عبور کنم که با لجاجت موفقیت دیگری را به رخم می‌کشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علی‌الحساب خدمتتان عرض کنم دو روز پیش حرف «ف» را تدریس کرده‌ام و دست بر قضا توی درسشان اسم فرزانه آمده است، و پسرها کلی ذوق و شوق کرده و برایم زبان ریخته‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اوج طنازی از طرف امیرعلی بود که با صورت سرخ‌شده و چشم‌های روشن پُراشک خطاب به من گفت: «از این اتفاق اون‌قدر احساساتی شدم که اشکم سرازیر شده!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الله الله از زبان‌بازی پسرها… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خانمِ دست‌دراز  توی نقاشی با لباس‌های آبی و قلبی که آن وسط دارد می‌تپد، من‌ام؛ سرخ و گرم!</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/09/03/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%a7%d8%a8/">خانم معلمی که منم &#8211; سه روایت در یک قاب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/09/03/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%82%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12097</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; وقتی دو پسربچه به ترس‌هایشان غلبه می‌کنند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/08/21/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/08/21/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Aug 2019 15:51:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=12000</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران چند هفته‌ای از شروع تعطیلات آخر سال تحصیلی سپری شده بود که با خودم فکر می‌کردم: یعنی اگر همین امروز با بچه‌ها به کلاس برگردم و دیکته بگویم، چند نفر خیلی خوب می‌شوند؟ و به عادت کلاس ما، ستاره‌های کاغذی پای دیکته‌شان جا خوش می‌کند و بعد با غرور دفتر را به سینه‌شان می‌چسبانند، پشت به تخته می‌ایستند و با همهٔ شیطنت کودکانه‌شان، چند ثانیه آرام می‌گیرند که من از ستاره‌های دیکته...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/08/21/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%b1/">خانم معلمی که منم &#8211; وقتی دو پسربچه به ترس‌هایشان غلبه می‌کنند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند هفته‌ای از شروع تعطیلات آخر سال تحصیلی سپری شده بود که با خودم فکر می‌کردم: یعنی اگر همین امروز با بچه‌ها به کلاس برگردم و دیکته بگویم، چند نفر خیلی خوب می‌شوند؟ و به عادت کلاس ما، ستاره‌های کاغذی پای دیکته‌شان جا خوش می‌کند و بعد با غرور دفتر را به سینه‌شان می‌چسبانند، پشت به تخته می‌ایستند و با همهٔ شیطنت کودکانه‌شان، چند ثانیه آرام می‌گیرند که من از ستاره‌های دیکته عکس بگیرم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راستش را بخواهید با اینکه من از دانش پسرهایم مطمئن‌ام و بعید می‌دانم هر تعطیلی‌ای آنچه را که ریسیده‌ام پنبه کند، ولی باز هم چهار ماه تعطیلی در پایان کلاس اول &#8211; که بچه‌ها شبیه ساقهٔ نازک نیلوفری‌اند که مراقبت مدام می‌خواهد &#8211; مثل تندباد می‌ماند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در همین گیرودار بودم که به ذهنم رسید یادداشتی در صفحهٔ اینستاگرام کلاسم منتشر کنم و بعد از احوال‌پرسی با اولیا و دانش‌آموزانم برنامه‌ای برای مطالعه و تمرین در تعطیلات تابستان مطرح کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">هر چند متقاعد کردن خانواده‌ها برای پیگیری امور تحصیلی در تعطیلات با توجه به اینکه خیالشان از نمرهٔ پایان سال راحت شده است، کار چندان ساده‌ای نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه یادداشت را نوشتم و بعضی از اولیا برایم کامنت نوشتند و گفتند که بچه‌ها از این ارتباط دوباره ذوق‌زده‌اند و کلی انگیزه گرفته‌اند که فعالیت‌های پیشنهادی شما را انجام دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من هم از خواندن این پیام‌ها خوشحال شدم و از فردای آن روز منتظر عکس‌العملی از طرف بچه‌ها بودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یکی دو روز به همین منوال گذشت و هیچ خبری نشد، حالم شبیه کشاورزی بود که دانه را به زمین آماده سپرده و چشم به آسمان دارد که به بار نشانده شود!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چند روز بعد با توجه به دوری از فضای مدرسه، به‌کل ماجرا را فراموش کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در هر حال، من وظیفه‌ام را انجام داده بودم و تعطیلات تابستان خودش بهترین دلیل برای پرداختن به اموری غیر از مسائل مدرسه است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">یک روز صبح مثل بقیهٔ روزها بعد از چای صبحانه، مشغول کارهای خانه شدم. یکی دو ساعتی درگیر بودم تا این که پیامی صوتی در تلگرام دریافت کردم، پیام از طرف مادر یکی از دانش‌آموزانم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"> پیام را باز کردم، صدای سپهر در اتاق پیچید: «سلام خانم بابایی، دلم براتون تنگ شده، می‌خوام براتون یه کتاب داستان بخونم، ولی چون طولانیه ممکنه چند روز طول بکشه.&#8221; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لبخندی بزرگ روی صورتم جا خوش کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کارم را رها کردم. روی کاناپه دراز کشیدم و بعد از آن‌همه کتاب داستان خواندن برای بچه‌ها، خودم را به ضیافت شنیدن قصه‌‌ای با صدای یکی از بچه‌ها دعوت کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ماجرا مربوط به یک پسربچه و ترس بی‌منطقش از گرگ و تلاش‌های مادرش برای ایجاد آرامش برای او بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آقا سپهر بعضی جمله‌ها را روان و زیبا می‌خواند و قلب من از شوق لبریز می‌شد. موقع خواندن کلمه‌هایی که استثنایی در رسم‌الخط دارند، هجی می‌کرد و با چند بار آزمون و خطا بالاخره درستش را می‌گفت و گاهی هم مادرش با صدای آرام کلمه‌ای را می‌گفت که سپهر درستش را ادا کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من اما فارغ از همهٔ این اختلال‌ها به تلاش پسربچهٔ هفت‌ساله‌ای فکر می‌کردم که به ترس از گرگ تنبلی و بی‌اعتمادی غلبه کرده بود و با تلاش و کوشش برای خانم معلمش داستان می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آن‌قدر داستان به‌نظرم شیرین بود که قدم‌به‌قدم با جمله‌ها در ذهنم تصویرسازی می‌کردم. حتی همین حالا می‌توانم ساعت احتمالی روایت کتاب را تصور کنم، گنجهٔ لباس‌های پسربچهٔ توی داستان را ببینم، بشقاب سیب‌زمینی سرخ‌شده‌اش را بو بکشم و به خانم معلمی که با کمی حوصله خودش را به چنین لذتی دعوت کرده، آفرین بگویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راستش را بخواهید دو روز این داستان را دنبال کرده‌ام و منتظرم ببینم سپهر بقیهٔ قصه را چه ساعتی از امروز برایم می‌خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/08/21/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%b1/">خانم معلمی که منم &#8211; وقتی دو پسربچه به ترس‌هایشان غلبه می‌کنند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/08/21/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">12000</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; خداحافظی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/08/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/08/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 08 Aug 2019 16:26:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11928</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران امروز تعطیل شده‌ام. خبر کوتاه است و بعدش یک آخیش گرم و شیرین به گوش می‌رسد. امروز تعطیل شده‌ام. خبر کوتاه است و قبلش هشت ماه سخت‌کوشی بی‌وقفه از مقابل چشم‌هایم عبور می‌کند. امروز تعطیل شده‌ام و این خبر کوتاه، یعنی من یک‌سال دیگر به تعداد شاگردانم تکثیر شده‌ام. رخنه کرده‌ام در عادت‌های «د» که همیشه ناراضی و پرتوقع بود، و دیدن پدر و مادرش، شعاع مشکل را چندین برابر می‌کرد. راه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/08/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c/">خانم معلمی که منم &#8211; خداحافظی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروز تعطیل شده‌ام. خبر کوتاه است و بعدش یک آخیش گرم و شیرین به گوش می‌رسد. امروز تعطیل شده‌ام. خبر کوتاه است و قبلش هشت ماه سخت‌کوشی بی‌وقفه از مقابل چشم‌هایم عبور می‌کند. امروز تعطیل شده‌ام و این خبر کوتاه، یعنی من یک‌سال دیگر به تعداد شاگردانم تکثیر شده‌ام. رخنه کرده‌ام در عادت‌های «د» که همیشه ناراضی و پرتوقع بود، و دیدن پدر و مادرش، شعاع مشکل را چندین برابر می‌کرد. راه رفته‌ام روی اعصاب «ا» و خانواده‌اش تا بالاخره مجابشان کنم یک بچه ممکن است دیرآموز باشد، حتی اگر در خانوادهٔ اینشتین به دنیا آمده باشد. ذره‌ذره همهٔ وجودم یک تکه قلب شد، تا با «ه» و هزار و یک مشکلش خودم را وفق دهم و امروز بین آغوش خودش و مادرش غرق گل و بوسه شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروز تعطیل شده‌ام با همهٔ اسم‌هایی که به دایرهٔ آشنایانم اضافه شده‌اند. با نگاه‌هایی که جایی در چشم‌هایم ثبت شده‌اند، صداهایی که در گوشه‌وکنار کلمه‌هایم، خودم می‌شنوم و با این‌همه نوشتن، باز هم حس می‌کنم نمی‌توانم برای کسی بازگو کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروز تعطیل شده‌ام و آخرین جمله‌ای که «ع» توی خیابان، مقابل مدرسه با آن رودرواسی خاصش، از من پرسیده، آدرس خانه‌ام بوده است!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امروز تعطیل شده‌ام و عشق در اردیبهشتی‌ترین شکل خودش جانم را احاطه کرده است… .</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/08/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c/">خانم معلمی که منم &#8211; خداحافظی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/08/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11928</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی که منم &#8211; اسراری از جنس فلان و بهمان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/07/11/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/07/11/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Jul 2019 17:11:35 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11644</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران روز دوشنبه، مدرسه نرفته بودم. کاری پیش آمده بود که باید در منزل می‌ماندم؛ همان حس عدم اجبار برای صبح زود بلند شدن، خودش کافی‌ست تا کارها روی روال پیش برود، گر چه از صبح علی‌الطلوع بیدار بودم و مشغول هزار و یک کاری که ماه اسفند برای همه رقم می‌زند. همین چند دقیقه پیش خانمی از اولیای دانش‌آموزانم که رابط من با بقیهٔ اولیاست، برایم پیام دادند که: «سپهر از مدرسه...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/07/11/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86/">خانم معلمی که منم &#8211; اسراری از جنس فلان و بهمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روز دوشنبه، مدرسه نرفته بودم. کاری پیش آمده بود که باید در منزل می‌ماندم؛ همان حس عدم اجبار برای صبح زود بلند شدن، خودش کافی‌ست تا کارها روی روال پیش برود، گر چه از صبح علی‌الطلوع بیدار بودم و مشغول هزار و یک کاری که ماه اسفند برای همه رقم می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همین چند دقیقه پیش خانمی از اولیای دانش‌آموزانم که رابط من با بقیهٔ اولیاست، برایم پیام دادند که: «سپهر از مدرسه آمده، فلانی اذیتش کرده؛ دعوا مرافعه داشته‌اند و اصرار، که می‌خواهم برای خانم وُیس بفرستم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پیام صوتی آقا را گوش دادم و جانم لبخندی شد و لب‌هایم برای بوسیدن روی ماه معصومیت به تپش افتاد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">گر چه بهانهٔ پیام گذاشتن، دعوا با ارمیا بوده است، ولی همین که سلام می‌کند، می‌پرسد: «چرا امروز نیومدین؟» بعد ماجرا را در دو جمله تعریف می‌کند و با هول می‌گوید: «امروز، فردا</span><span style="font-weight: 400;">، نه، پس‌فردا بیاین دیگه!»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">برایش نوشتم: «ای جانم آقا سپهر، چشم، چهارشنبه که حتماً خدمت می‌رسم، ولی فلان و بهمان</span><span style="font-weight: 400;">… </span></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/07/11/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86/">خانم معلمی که منم &#8211; اسراری از جنس فلان و بهمان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/07/11/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%86%d8%b3-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11644</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خانم معلمی‌که منم &#8211; حرف «ف» و آقای فلانی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2019/06/26/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%81-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2019/06/26/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%81-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Jun 2019 15:19:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانم معلمی که منم]]></category>
		<category><![CDATA[فرزانه بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=11538</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرزانه بابایی – ایران زندگی آدابی دارد، این که از کجا و چگونه کم‌کم این چگونه بودن‌ها به بودن ما شکل داده است، قصهٔ قشنگی‌‌ست. من از آن دسته آدم‌هام که آداب را دوست دارم، البته آن آدابی که به کیفیت بودن‌ام زیبایی بدهد. حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم من مجموعه آداب خودم را دوست دارم! لابد جایی از هستی‌ام، به‌واسطهٔ این چهار حرف، به‌نظر خودم زیباتر می‌شود. الله اعلم و البته آن‌ها که از...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/26/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%81-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/">خانم معلمی‌که منم &#8211; حرف «ف» و آقای فلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فرزانه بابایی</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زندگی آدابی دارد، این که از کجا و چگونه کم‌کم این چگونه بودن‌ها به بودن ما شکل داده است، قصهٔ قشنگی‌‌ست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من از آن دسته آدم‌هام که آداب را دوست دارم، البته آن آدابی که به کیفیت بودن‌ام زیبایی بدهد. حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم من مجموعه آداب خودم را دوست دارم! لابد جایی از هستی‌ام، به‌واسطهٔ این چهار حرف، به‌نظر خودم زیباتر می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الله اعلم و البته آن‌ها که از نزدیک می‌شناسندم!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا همهٔ این مقدمه را نوشتم، که بگویم تدریس هر حرف تازهٔ الفبا در کلاس ما آداب و سنت‌های خاص خودش را دارد؛ می‌گویید که خُب، هر درسی روشی دارد و این طبیعی است. خدمتتان عرض می‌کنم، بله، هر تدریسی روشی دارد، ولی خرده‌فرهنگ‌های آموزش الفبا پشت در کلاس ما قصهٔ خودش را دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرض کنید امروز صبح، می‌خواستم حرف «ف» را درس بدهم. به‌سیاق خیلی از معلم‌های کلاس اول، از قبل این موضوع به اولیاء دانش‌آموزانم اعلام شده بود و طبق برنامه‌ریزی قبلی، امروز یک نفر برای بقیهٔ بچه‌ها، هدیه می‌آورد. این هدیه هم ویژگی‌های خودش را دارد، اول اینکه نشانی از آن حرف دارد، دوم اینکه ساده و کوچک و حتی‌الامکان لوازم‌التحریر یا خوراکی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه بعد از سلام و صلوات و شروع کلاس و تأخیر آریان و علی‌اکبر و سید دانیال، بالاخره می‌رسیم به ساعت الفبا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تا بخواهم بِ بسم‌الله تدریس را بگویم، یک عده پسر شاد و خرسند دم می‌گیرند، اسمش «ف»، صداش «ف»! من سری به تأئید تکان می‌دهم و بعد اگر آن درس ریزه‌کاری خاصی، استثنائی، چیزی داشته باشد؛ لابه‌لای قر و اطوار حضرات، جایی خالی از سروصدا پیدا می‌کنم و آن استثنا را با آب‌وتاب شرح می‌دهم، و چون شادی روح فردوسی بزرگ برایم اهمیت دارد، مثل گزمه‌های سلطان محمود تا آخر سال از آن استثنایِ بدون استثنا زیبای خط و زبان فارسی، محافظت می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از من می‌شنوید، شما هم به سهم خودتان از این، «به» را «ب» نوشتن و «خوا» را «خا» تحریر کردن پرهیز کنید، بلکه این میراث که حضرتش بسی رنج برد طی سی سال و هزار سال است که ما سر سفرهٔ شاهنامه اش نشسته‌ایم، بیشتر از این خرد و خراب نشود و به‌سلامت حال خوش فارسی به نسل بعدی زبانِ بودن بدهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">عرض کردم خدمتتان که من بندهٔ آن دمم که روانم از زیبایی آدابی سر ذوق بیاید، یکی‌اش همین پاسبان حرم دل بودن در محافظت از «غین» و «قاف» و «سین» و «صاد» حروف الفبا!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه خانم معلم برای اینکه بچه‌ها سر ذوق هم بیایند، یکی دو سطر شعر که می‌شود همهٔ حروف را در قافیه و ردیفش جا داد، می‌خواند و بچه‌ها هم دم می‌گیرند و باقی ماجرا… . </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از این قسمت به بعد وارد آداب دیگری می‌شویم. مثلاً امروز که داریم حرف «ف» را یاد می گیریم، اسم فلانی را می‌توانند بنویسند. طوری از آن ته تهِ حنجره نامش را فریاد می‌زنند که بله فلانی، امروز روز توست پاشو برو پای تخته که بختت بیدار است، و من حال کسی را دارم که با خودش می‌گوید: خود کرده را تدبیر نیست! و غیر تسلیم و رضا چاره‌ای کو وقتی پای بیست و نه پسربچهٔ پرانرژی در میان باشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خلاصه آقای فلانی با آن ذوق دویده در چشمش، با اشارهٔ سرودست خانم معلم، که یعنی بله بلند شو بیا، سهم اسمت را از تخته و گچ و جدول الفبا بگیر، می‌آید پای تخته. بعد اگر بشود، بقیه را ساکت می‌کنم، آقای فلانی را بغل می‌کنم و بوسه‌ای و بعد هم تبریک یادگیری نوشتن اسم و گچ را می‌دهم دستش که بفرما!</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-11540" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/photo_2019-06-09_21-03-47.jpg?resize=367%2C500" alt="خانم معلمی‌که منم - حرف «ف» و آقای فلانی" width="367" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/photo_2019-06-09_21-03-47.jpg?w=367&amp;ssl=1 367w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2019/06/photo_2019-06-09_21-03-47.jpg?resize=220%2C300&amp;ssl=1 220w" sizes="(max-width: 367px) 100vw, 367px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ایشان هم که دیگر در این مرحله بادی به غبغبش دمیده، اسم مبارکش را می‌نویسد و رفقایش هم دست و سوت و هورایی تقدیمش می‌کنند و می‌رود سر جایش می‌نشیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این مرحله، نوبت آداب بعدی یادگیری نام تازه است. گچ قرمز را برمی‌دارم دورتادور اسم آقای فلانی، قلب می‌کشم و به این ترتیب آداب دوست داشتن و سرخ و گرم بودن را به جان بچه‌ها می‌نشانم، تا خود چه زاید!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از روی درس می‌خوانیم، کلمه‌های تازه را در دفتر می‌نویسیم و صد البته که اسم آقای فلانی هم بخشی از آن کلمه‌هایی است که باید نوشتنش را حتماً یاد بگیرند. و قلب و گل دور اسم رفیق هم آداب پسرهایم است که برای دوستانشان کم نمی‌گذارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا یک نفس عمیق نکشید و با خودتان نگویید خُب، به‌سلامتی حرف «ف» تدریس شد، آفای فلانی هم یک روز احساس خوبی داشت و تمام… .</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نه‌خیر، ماجرا ادامه دارد. معمولاً توی این لحظه‌ها مادر آقای فلانی، هدیهٔ «ف» نشان را می‌آورد و آقای «ف» به سیاق صاحب مجلس، از دوستانش پذیرایی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای یادگیری اسمش، شیرینی‌ای چیزی هم به دوستانش می‌دهد و در دلشان برایش آرزوهای خوب‌خوب می‌کنند و نوبت به بخش جذاب ماجرا برای بچه‌ها می‌رسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جدول الفبا را که حتماً یادتان هست؟ از همان سال که خودم کلاس اول بودم تا همین سال‌ها که دسته‌دسته هفت‌ساله‌ها، با من کلاس اول‌اند؛ روی دیوار جا خوش کرده است؛ با سی و دو حرف و شش صدا که مبهم و پشت به کلاس در جدول گنجانده شده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پشت هر کارت &#8211; خیلی کوچک &#8211; حرف مربوطه نوشته شده است و آقای فلانی، که امروز روزش است، باید برود کارت مورد نظر را پیدا کند و برگرداند. توی این لحظه، خانم معلم هم هیجانی به ماجرا می‌دهد و از راه رسیدن آن حرف تازه و نشستنش در جدول به خیر و خوشی برگزار می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راستش را بخواهید، آداب‌دانی چندان کار ساده‌ای هم نیست. به این دقایق که می‌رسم، از آن‌همه دست و سوت و هورا و سروصدا و برگزاریِ موبه‌موی مراسم، دیگر رمقی برایم نمانده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">طوری رنگ از رویم رفته و انرژی‌ام ته کشیده است که فقط یک لیوان چای معطر هل‌دار، می‌تواند دوباره به صحنهٔ آداب‌ زنگ بعد، دل‌خوشم کند… .</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با این‌همه، تا همهٔ سی و دو نشانه و شش صدا، رمزگشایی شوند، پای ریزبه‌ریز سنت‌ها می‌ایستم و از حق داشتنِ حس خوبِ پسرها محافظت می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاید شما خیال کنید این تعطیلی طولانی دیگر چیزی از آن حجم از صدا در سرم باقی نمی‌گذارد؟ درست است، حق دارید، فقط اگر معلم کلاس اول باشید، آغوشتان را باز خواهید کرد و سری به همدردی تکان می‌دهید و می‌گویید می‌دانم می‌دانم… .</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/06/26/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%81-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/">خانم معلمی‌که منم &#8211; حرف «ف» و آقای فلانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2019/06/26/%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%81-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">11538</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-04 00:44:10 by W3 Total Cache
-->