<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>حمید مساح بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/حمید-مساح/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Tue, 26 Aug 2025 00:22:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>حمید مساح بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/حمید-مساح/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>روایت بدن‌مند: رفلکسولوژی حافظه در ادبیات مهاجرت؛ خوانشی از داستان کوتاه «رفلکسولوژی» نوشتهٔ حمید مساح</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%b1%d9%81%d9%84%da%a9%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%b1%d9%81%d9%84%da%a9%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Aug 2025 00:22:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر نگین ساسان فر]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر نگین ساسان‌فر]]></category>
		<category><![CDATA[فصلنامهٔ فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نگین ساسان‌فر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25360</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر نگین ساسان‌فر – ونکوور رفلکسولوژی* به‌مثابهٔ استعاره‌ای از زمان‌مندی پاره‌پاره رفلکسولوژی در این داستان نه‌صرفاً تکنیکی درمانی بلکه استعاره‌ای پدیدارشناختی از پیکرهٔ زمان است. بدن در این روش به پنج منطقه تقسیم می‌شود، همچون حافظه که به‌شکلی نامتقارن و در هم‌تنیده به پنج لایه یا ناحیهٔ درد تقسیم شده است. این تقسیم‌بندی بدن، در واقع تقسیم‌بندی زمان در تجربهٔ مهاجر است: گذشتهٔ شکنجه حالِ درمان‌طلب آیندهٔ نامعلوم مکانِ مهاجرت (ونکوور) مکانِ پیشین (زندان/وطن) این تجزیهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%b1%d9%81%d9%84%da%a9%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af/">روایت بدن‌مند: رفلکسولوژی حافظه در ادبیات مهاجرت؛ خوانشی از داستان کوتاه «رفلکسولوژی» نوشتهٔ حمید مساح</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%86%da%af%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">دکتر نگین ساسان‌فر</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رفلکسولوژی* به‌مثابهٔ استعاره‌ای از زمان‌مندی پاره‌پاره</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رفلکسولوژی در این داستان نه‌صرفاً تکنیکی درمانی بلکه استعاره‌ای پدیدارشناختی از</span> <i><span style="font-weight: 400;">پیکرهٔ زمان</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. بدن در این روش به پنج منطقه تقسیم می‌شود، همچون حافظه که به‌شکلی نامتقارن و در هم‌تنیده به پنج لایه یا ناحیهٔ درد تقسیم شده است. این تقسیم‌بندی بدن، در واقع تقسیم‌بندی زمان در تجربهٔ مهاجر است:</span></span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گذشتهٔ شکنجه</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالِ درمان‌طلب</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیندهٔ نامعلوم</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مکانِ مهاجرت (ونکوور)</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مکانِ پیشین (زندان/وطن)</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تجزیهٔ بدن به مناطق درد، معادل تجزیهٔ خود است به خاطره‌های تکه‌پاره. بدن راوی در عین حال که دارد درمان می‌شود، با هر تماس، دردی عمیق‌تر و خاطره‌ای بازتر را احضار می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در داستان «رفلکسولوژی» حمید مساح، تقسیم بدن به پنج منطقهٔ دردناک و در عین حال درمان‌پذیر، نه‌فقط مدلی درمانی که استعاره‌ای از تجربهٔ زیستهٔ مهاجر است؛ تجربه‌ای که به‌تعبیر پل ریکور، حافظهٔ زخم‌خورده‌ای‌ است که به تمامیت نمی‌رسد. در اینجا، </span><i><span style="font-weight: 400;">پیکر بدن</span></i><span style="font-weight: 400;"> بدل به </span><i><span style="font-weight: 400;">پیکر زمان</span></i><span style="font-weight: 400;"> می‌شود؛ بدنی که نه در تداوم، که در انقطاع و تکه‌تکه‌شدن در زمان تجربه می‌شود. این مناطق پنج‌گانه، لایه‌های پنهان‌شدهٔ حافظه‌اند که به‌واسطهٔ لمس، ابتدا تحریک و سپس احضار می‌شوند. هر تماس مینامی، نه‌تنها عضله‌ای را تحریک می‌کند، بلکه دریچه‌ای از زمان را می‌گشاید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گذشتهٔ شکنجه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناحیه‌ای از بدن که لمسش معادل است با احضار خاطرهٔ ضربه، درد، شلاق. در این بخش، حافظه به شکل خشونتی غیرقابل‌بیان ظاهر می‌شود. این خشونت نه در روایت، بلکه در تأثیری بدنی، در انقباض عضله، در خشک‌شدن گلو، و در زوزه‌ای که از گلوی راوی خارج می‌شود، تجسم می‌یابد. انگشتان مینامی در تماس با این ناحیه، شبیه به شلاق‌هایی‌اند که در بندهای بازداشتگاه تکرار می‌شوند؛ اما این‌بار نه برای آسیب، که برای رهایی. با این‌حال، بدن نمی‌تواند تفاوت این دو را در لحظه تشخیص دهد و در یک «پاسخ رفلکسی»، خاطرهٔ درد را بازتولید می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>حالِ درمان‌طلب</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این نقطه، بدن در وضعیت آستانه‌ای قرار دارد: میان فروپاشی و امکان ترمیم. لمس در اینجا نه‌تنها احضار گذشته است، بلکه به‌شکلی ظریف، </span><i><span style="font-weight: 400;">تلاش برای ساکت کردن آن نیز است</span></i><span style="font-weight: 400;">. مینامی در حکم یک درمانگر ظاهر می‌شود، اما نه به‌معنای پزشکی آن، بلکه چونان یک کنشگر پدیدارشناختی که از طریق لمس، راهی به ضمیر بدن باز می‌کند. حال، در این روایت، زمان حال عادی نیست، بلکه حالِ اضطرابی و مملو از شکستگی است، زیرا همیشه تهدید می‌شود که به گذشته فروریزد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>آیندهٔ نامعلوم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بدنی که در تلاش است بازسازی شود، اما نمی‌داند به کجا خواهد رفت. این آینده، نه آینده‌ای روشن بلکه نوعی </span><i><span style="font-weight: 400;">تعلیق</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. کفش‌هایی که راوی در پایان داستان می‌پوشد، فشار می‌آورند و راه‌رفتن را دشوار می‌کنند؛ این نماد آینده‌ای است که او را پس می‌زند؛ همچون کفش‌هایی که پا را نمی‌پذیرند. این آینده، هنوز برای بدن بیگانه است. او هنوز راه نرفته، هنوز از نو نزیسته، هنوز التیام نیافته.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مکان مهاجرت (ونکوور)</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ونکوور با بهارنارنج، با نسیم، با گلبرگ‌های گیلاس باز می‌شود، اما حتی این زیبایی هم نمی‌تواند زخمی را که در بدن راوی انباشته شده، بپوشاند. مکان در این داستان، مانند زمان، هم‌زمان پناه است و تهدید؛ تهدید از آن جهت که آرامشش ممکن است فراموشی به بار آورد، و راوی نمی‌خواهد فراموش کند. شهر جدید، هم صحنهٔ درمان است و هم صحنهٔ یادآوری. ونکوور با بوی بهارنارنج، به‌واسطهٔ بویایی، حافظهٔ بدن را تحریک می‌کند. در این معنا، ونکوور یک مکان نیست، </span><i><span style="font-weight: 400;">فعال‌سازی حافظه است</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مکان پیشین (زندان/وطن)</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">زندان نه‌تنها مکانی فیزیکی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">تراکم‌گاه حافظهٔ بدنی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. تخت فلزی، چشم‌بند، دست‌بند چرمی، فشار قفسهٔ سینه&#8230; همهٔ این‌ها لایه‌هایی از حافظهٔ لمسی و عضلانی‌اند که رفلکسولوژی آن‌ها را آزاد می‌کند. این مکان دیگر جغرافیا نیست، بلکه بافتی عصبی-روانی‌ست. وطن در اینجا بازنمود نمی‌شود با خانه یا زبان مادری، بلکه با </span><i><span style="font-weight: 400;">دردی که هیچ‌گاه ترک نمی‌کند</span></i><i><span style="font-weight: 400;">.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>جمع‌بندی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در داستان «رفلکسولوژی»، زمان‌مندی شکسته‌شده، و پدیداریِ مکان و بدن، در امتداد زبان لمس و حافظهٔ عضلانی روایت می‌شود. بدن راوی، در تجربهٔ مهاجرت، نه‌صرفاً انتقالی جغرافیایی، بلکه تجربه‌ای عمیقاً پدیدارشناختی از تکه‌تکه‌شدن حافظه و بازخوانی رنج است. روایت در تماسِ مینامی با پاهای راوی، به زبان دیگری بدل می‌شود: زبان بی‌واسطهٔ </span><i><span style="font-weight: 400;">بدنِ متألم</span></i><span style="font-weight: 400;">. در نهایت، لحظهٔ خروج راوی از کلینیک، تلاقی سه بُعد است:</span></span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بوی بهارنارنج (حافظهٔ وطن)</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گلبرگ‌های گیلاس (مکان تازه)</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کفش‌های ناآشنا (آیندهٔ مبهم)</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او می‌رود، اما نمی‌تواند ننگرد. این نگاه واپسین، تبلور هم‌زمان درد و امید است؛ یا به‌بیانی هایدگری، جایی که «درمان» تنها در افق گشودگی «درد» ممکن می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>تجربهٔ زیسته و حضور هم‌زمان دو زمان و مکان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در روایت «رفلکسولوژی»، تجربهٔ زیستهٔ راوی نه در تداوم خطی زمان، بلکه در فروپاشی مرزهای زمانی و مکانی رخ می‌دهد.</span> <i><span style="font-weight: 400;">کلینیک فیزیوتراپی در ونکوور</span></i><span style="font-weight: 400;">، با فضای آرام، نور طبیعی، موسیقی سبک و دست‌های نرم مینامی، در همان لحظه بدل می‌شود به </span><i><span style="font-weight: 400;">سلول زندان</span></i><span style="font-weight: 400;">، با دیوارهای سرد، چشم‌بند، بند چرمی، و بوی نم‌زدهٔ بازجویی. این فروپاشی مرز میان دو موقعیت متضاد، یادآور ساختاری است که در نظریهٔ «یادِ آسیب» یا </span><i><span style="font-weight: 400;">خاطرهٔ ضربه‌مند</span></i><span style="font-weight: 400;"> (که از روان‌کاوی به سنت پدیدارشناسی راه یافته) بر آن تأکید می‌شود: جایی که حافظه نه همچون گذشته‌ای پایان‌یافته، بلکه به‌مثابهٔ رخدادی همواره اکنونی، در بدن </span><i><span style="font-weight: 400;">بازگشت می‌کند</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این میان، راوی با بستن چشم‌هایش – به‌توصیهٔ مینامی، درمانگر فیزیکی – خود را در معرض همان اضطرابی می‌یابد که در لحظهٔ بازداشت تجربه کرده بود: ناشناختگی، ازدست‌دادن کنترل، و وادادگی تام. این وضعیت نه حاصل بازخوانی روایت‌گونهٔ گذشته، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">باززنده‌شدن کامل آن در اکنون</span></i><span style="font-weight: 400;"> است؛ یعنی آنچه می‌توان آن را «بازحضورِ رنج» نامید، نه‌صرفاً به‌شکل تصویر یا واژه، بلکه در ضربان عضله، در انقباض دیافراگم، و در بی‌صدایی گلو.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این بازگشت، ریشه در آن چیزی دارد که می‌توان آن را «حافظهٔ بدنی» نامید: بدنی که فراتر از حافظهٔ روایی، بار خاطرهٔ ضربه‌ها، تکان‌ها و فروبستگی‌ها را بر دوش می‌کشد. به‌تعبیر مرلو-پونتی، بدن نه‌تنها مکانی برای احساس، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">شیوه‌ای از بودن در جهان</span></i><span style="font-weight: 400;"> است؛ و این بدن راوی، هنوز در جهانِ گذشته، در جهانِ بازداشت و سرکوب، زیست می‌کند – هرچند که کالبدش اکنون در شهری دیگر، در قاره‌ای دیگر، بر تخت درمانی سفیدرنگی قرار دارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این روایت، لحظهٔ لمس پاها، لحظهٔ شکافتن دوگانگی زمان و مکان است: دست‌های مینامی از پا به‌سمت ناحیه‌ای حرکت می‌کنند که در آن، </span><i><span style="font-weight: 400;">هیچ فاصله‌ای میان گذشته و حال نیست</span></i><span style="font-weight: 400;">. فشاری سبک می‌تواند خاطره‌ای سنگین را احضار کند؛ گرهی کوچک در عضله، در را به‌سوی بند بسته‌شده‌ای در زندان بگشاید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در اینجا، روایت نه از طریق واژه، که از طریق </span><i><span style="font-weight: 400;">حس</span></i><span style="font-weight: 400;"> رخ می‌دهد. لمس، بوی بدن، سکوت، ارتعاش نفس‌ها، زبان‌هایی‌اند که خاطره در آن‌ها خانه دارد. بدن راوی، درحالی‌که در موقعیتی امن قرار دارد، همچنان با «بدنی در خطر» یکی است. این </span><i><span style="font-weight: 400;">هم‌زمانی مکان امن و مکان تهدید</span></i><span style="font-weight: 400;">، نمایانگر تجربه‌ای بنیادین از زیست مهاجر و شکنجه‌دیده است؛ تجربه‌ای که در آن، گذشته نه در پشت سر، بلکه درون پوست، در چین‌وچروک عضله، و در ساکت‌ترین نواحی تن ادامه دارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چنین است که زمان در روایت «رفلکسولوژی» نه خطی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">لایه‌لایه، انباشته، و انباشتی از تکرار ناخواسته</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. مکان نیز نه ظرفی خنثی برای وقوع رویدادها، بلکه خود بدل به پدیداری از حافظه می‌شود: کلینیک فیزیوتراپی، به‌واسطهٔ لمس، به زندان تبدیل می‌شود؛ و ونکوور، با تمام آرامشش، همچنان حامل سایهٔ وطنِ سرکوب‌گر باقی می‌ماند.</span></span></p>
<figure id="attachment_25364" aria-describedby="caption-attachment-25364" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-25364" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD.jpg?resize=375%2C500" alt="حمید مساح، نویسندهٔ داستان رفلکسولوژی" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="(max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-25364" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">حمید مساح، نویسندهٔ داستان رفلکسولوژی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>زبان نیمه‌اروتیک یا اروتیسمِ رنج</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در سطحی نخستین، لمس در این داستان واجد بار اروتیکی است. اما این اروتیسم، نه از جنس اغواگری یا خواست شهوانی، بلکه از نوعی </span><i><span style="font-weight: 400;">حسی‌بودگیِ عذاب‌آلود</span></i><span style="font-weight: 400;"> تغذیه می‌کند؛ اروتیسمی سرد، بی‌هیجان، خنثی و در عین حال درونی و لرزان. بدنی که زیر دست‌های مینامی به ارتعاش درمی‌آید، بدنی نیست که از لذت لبریز شود؛ بلکه بدنی است که از تماس، به یاد </span><i><span style="font-weight: 400;">رنج</span></i><span style="font-weight: 400;"> می‌افتد. این زبان لمس، زبان اروتیسم نیست، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">زبان </span></i><i><span style="font-weight: 400;">شکنجهٔ فراموش‌نشدنی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است که در لایه‌های عضله و اعصاب پنهان شده و اکنون، زیر فشار انگشت‌های زنِ ژاپنی، بی‌صدا جیغ می‌کشد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در روایت، اندام مینامی توصیف می‌شود: «انگشت‌های ظریف»، «قدرت پنجه‌ها»، «خنکیِ کف دست» و «دقت انگشتان»؛ اما این توصیف‌ها نه برای برانگیختن میل، که برای بازسازی رنج‌اند. اینجا با اروتیسمی مواجهیم که همچون عکس‌برگردانِ حافظهٔ درد عمل می‌کند. لمس، هم‌زمان کنشی </span><i><span style="font-weight: 400;">شفابخش و ویرانگر </span></i><span style="font-weight: 400;">است. درست بسان جریان الکتریکی که برای درمان اختلال به کار می‌رود، اما در عین حال بدن را به لرزش وادار می‌کند، لمس مینامی نیز بدن راوی را بین دو قطب متضاد نگه می‌دارد؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">آسودگی و اضطراب، اطمینان و تهدید، لذت و ترس</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی می‌گوید: «انگشت‌های مینامی کمی می‌لغزند و ناخواسته، گودی کف پایم را لمس می‌کنند، مورمورم می‌شود. تمام بدنم مثل بیماری که شوک الکتریکی به بدنش وصل شده است، موج‌وار از روی تخت بلند می‌شود و با شدت هرچه تمام‌تر به تخت برخورد می‌کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این جمله، با یک </span><i><span style="font-weight: 400;">لحظهٔ هم‌پوشانی حسی و تاریخی</span></i><span style="font-weight: 400;"> مواجهیم: تماس فیزیکی امروز، به‌ناگاه </span><i><span style="font-weight: 400;">بدنِ شکنجه‌شدهٔ دیروز</span></i><span style="font-weight: 400;"> را احضار می‌کند. این اروتیسم، برخلاف اندیشهٔ اروتیسم در آثار ژرژ باتای – که با مرگ، سرکشی، و گشودگی به امر متعالی گره خورده – نه به‌سوی «فراگذشت» بلکه به‌سوی </span><i><span style="font-weight: 400;">بازگشت به کابوس</span></i><span style="font-weight: 400;"> گرایش دارد. اروتیسم در اینجا نه در خدمت گشودن مرزها، بلکه در خدمت بازگشایی زخم‌هاست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در واقع، لمس در این داستان، </span><i><span style="font-weight: 400;">زبان جدیدی از تروما</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. درمانگر نمی‌داند، اما هر تماسش یک واژهٔ بی‌صداست در زبانِ شکنجه؛ و راوی، که بدنش هنوز در زیست‌سیاست سرکوب تنفس می‌کند، این واژه‌ها را می‌شنود، بی‌آنکه کسی آن‌ها را ادا کند. بدن او هنوز به رژیم قدرت واکنش نشان می‌دهد، حتی در لحظه‌ای که هدفش </span><i><span style="font-weight: 400;">درمان</span></i><span style="font-weight: 400;"> است..</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این دوگانگی – دستانی که هم مهربان‌اند و هم دردزا – ما را به قلب </span><i><span style="font-weight: 400;">تجربهٔ تبعید و شکنجه</span></i><span style="font-weight: 400;"> می‌برد، جایی‌که هیچ تماسی بی‌خطر نیست و هیچ آسودگی‌ای بدون سایهٔ تهدید دوام نمی‌آورد. این بدن، بدنی است که اعتماد را فراموش کرده و هر «نوازش»، برایش شکلی پنهان از بازجویی است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این ساحت، تماس نه تصدیق حضور، بلکه یادآور غیاب خویشتن است: لمس نه نشانهٔ همدلی، بلکه بازتاب غیابِ امنیت است؛ زیرا بدن، هرگونه تماس را با حافظه‌ای پاسخ می‌دهد که دیگر در اختیار راوی نیست، بلکه او را به اختیارِ خود درآورده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در نتیجه، آنچه در سطح امر اروتیک نمود پیدا می‌کند، در لایه‌های زیرین خود چیزی جز </span><i><span style="font-weight: 400;">بازتاب پاتولوژیک شکنجه</span></i><span style="font-weight: 400;"> نیست. اروتیسمی که از بدن سرچشمه می‌گیرد، اما به‌جای شهوت، </span><i><span style="font-weight: 400;">تجربهٔ انجماد</span></i><span style="font-weight: 400;"> را زنده می‌کند. در اینجا، لمس، از معنا تهی نشده، بلکه از معنا </span><i><span style="font-weight: 400;">اشباع</span></i><span style="font-weight: 400;"> شده: اشباع از حافظه، اشباع از ترس، اشباع از سکوت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نقش مینامی: فرشته، شکنجه‌گر یا درمانگر؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شخصیت مینامی در این داستان، همان‌گونه که از توصیفات ظریف و لحظات شکنندهٔ او برمی‌آید، نه در چارچوب‌های مرسوم قابل‌تعریف است و نه به یکی از نقش‌های ثابت زنانه (معشوقه، مادر، درمانگر) </span><span style="font-weight: 400;">قابل‌تقلیل. او فراتر از این</span><span style="font-weight: 400;"> نقش‌ها، </span><i><span style="font-weight: 400;">چهره‌ای واسط</span></i><span style="font-weight: 400;"> است: هم‌زمان پیکر مادینه‌ای عینی و روحی سوبژکتیو که میان لایه‌های چندگانهٔ حافظه، درد و امید، آمدوشد می‌کند. اگر در نگاه نخست مینامی صرفاً فیزیوتراپیستی حرفه‌ای به نظر آید، در بستر پنهانی روایت، او بدل می‌شود به </span><i><span style="font-weight: 400;">میانجی میان هستی‌ها و زمان‌های گسسته</span></i><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مینامی نه‌صرفاً به بدن راوی دست می‌زند، بلکه به خاطراتی دست می‌زند که هنوز از عمق عضلات و رگ‌ها بیرون نزده‌اند. بدن راوی – همچون آرشیوی زنده از خشونت و فراموشی – در مقابل او باز می‌شود، بی‌آنکه از ابتدا تصمیم گرفته باشد. در اینجا، مینامی نه درمانگر به‌معنای بالینی کلمه، بلکه نوعی </span><i><span style="font-weight: 400;">میانجی پدیدارشناختی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است: او از طریق لمس، یاد را فعال می‌کند؛ از طریق پرسش‌های بی‌تکلف، رازها را آزاد می‌سازد؛ و از طریق سکوت، فضا را برای بازگشت آن‌چه سرکوب شده فراهم می‌آورد. مینامی آینه‌ای است که راوی، چهرهٔ پنهان‌ماندهٔ خویش را در آن می‌بیند – اما این چهره، چهرهٔ رنج است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوگانهٔ فرشته/شکنجه‌گر در او با دقتی استعاری جای گرفته است. او چهره‌ای آرام و مهربان دارد، اما لمسش همان لمسِ «دست‌های مردی در زندان» را یادآور می‌شود. بی‌آنکه بخواهد، بدن راوی را به واکنشی وا‌می‌دارد که نه واکنشی به اکنون، بلکه به گذشته‌ای خفته در بافت‌های عصبی است. درست همان‌گونه که در نظریه‌های حافظهٔ تروماتیک تأکید می‌شود، مینامی بدل می‌شود به ماشهٔ بی‌اختیار خاطره؛ او یادآور چیزی می‌شود که هرگز قرار نبوده دوباره لمس شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و با این‌همه، مینامی فرشته است نیز: او – با شاخهٔ گیلاسی که در پایان داستان به راوی می‌دهد – بدل می‌شود به </span><i><span style="font-weight: 400;">نشان بهار</span></i><span style="font-weight: 400;">. اما این بهار، همان بهار آغاز داستان نیست. آن بهار، نماد خام‌دستیِ امید و نوزایی است؛ بهاری که راوی آن را در میان «رنگین‌کمان و گیلاس و بارانِ ونکووری» توصیف می‌کرد. اما بهاری که مینامی می‌آورد، بهاری‌ست </span><i><span style="font-weight: 400;">زخم‌خورده، آگاه، و دیده‌ور</span></i><span style="font-weight: 400;">. این بهار، پاکیِ آغاز را ندارد، بلکه آغشته به آگاهی است: آگاهی از زخم، از سکوت، از تاریخ بدنِ دردکشیده.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25363" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/man-3982787.jpg?resize=500%2C333" alt="روایت بدن‌مند: رفلکسولوژی حافظه در ادبیات مهاجرت
خوانشی از داستان کوتاه «رفلکسولوژی» نوشتهٔ حمید مساح
دکتر نگین ساسان‌فر
#ادبیات #داستان #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/man-3982787.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/man-3982787.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/08/man-3982787.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مینامی «می‌داند». و این دانستن، نه دانشی پزشکی یا حرفه‌ای، بلکه دانشی شهودی و وجودی است؛ دانستن از طریق تماس، از طریق نگاه، از طریق آن‌چه گفته نمی‌شود. او شاهد است – نه‌فقط شاهدِ بدنِ راوی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">شاهدی بر حقیقتی غیرفردی</span></i><span style="font-weight: 400;">: حقیقت تبعید، شکنجه، و بازماندگی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این معنا، مینامی را می‌توان </span><i><span style="font-weight: 400;">فیگور میانجی‌گری در تجربهٔ مهاجرت</span></i><span style="font-weight: 400;"> دانست. او حامل زبان دیگری است، فرهنگی دیگر، لمسی دیگر؛ اما در همین بیگانگی است که راوی می‌تواند برای نخستین بار به چیزی نزدیک شود که هرگز در زبان خود نتوانسته بود لمس کند. لمس مینامی، به‌نوعی، </span><i><span style="font-weight: 400;">زبان دیگری</span></i><span style="font-weight: 400;"> برای سخن‌گفتن از زخم است، بدون آنکه این زخم به کلام درآید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌تعبیر دیگر، مینامی خود بدل به متافور می‌شود: استعاره‌ای زنده از تلاقی میان زیست‌جهان‌های گسسته. میان زندان و کلینیک، میان وطن و مهاجرت، میان بی‌حسی و احساس، میان خاموشی و بازگویی. او تجسم حضور سومی‌ست که پدیدارشناسان از آن با عنوان </span><i><span style="font-weight: 400;">امر واسط</span></i><span style="font-weight: 400;"> یاد می‌کنند؛ چیزی که نه این است و نه آن، اما از خلال آن‌ها معنا شکل می‌گیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و شاید، در پایان، باید گفت که اگر راوی می‌تواند «دوباره راه برود»، این نه فقط نتیجهٔ بازسازی عضلات است، بلکه نشانه‌ای است از بازسازی پیوندی گسسته میان بدن، حافظه، و جهان. و مینامی، در این مسیر، نه‌فقط درمانگر، بلکه راهنما، </span><i><span style="font-weight: 400;">شاهد بی‌صدا</span></i><span style="font-weight: 400;">، و </span><i><span style="font-weight: 400;">فرشتهٔ خاطره</span></i><span style="font-weight: 400;"> است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ساختار داستان: لوپ زمانی، تقارن آغاز و پایان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ساختار روایی داستان، بر یک حرکت دایره‌وار استوار است؛ حرکتی که در ظاهر به نقطهٔ آغاز بازمی‌گردد، اما در عمق، از بازگشت فاصله می‌گیرد. آغاز و پایان داستان، هر دو با تصویر طبیعتِ ونکوور قاب‌بندی شده‌اند: نسیمی خنک، گلبرگ‌هایی پاشیده بر پیاده‌رو، و حضور خاموشِ بهار. اما این تقارن ظاهری، صرفاً تکراری مکانیکی نیست؛ بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">بازگشتی دگرگون‌شده</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. لوپ زمانی داستان، </span><i><span style="font-weight: 400;">لوپ خاطره</span></i><span style="font-weight: 400;"> است – تکراری که هیچ‌گاه بازگشتِ عین‌به‌عین نیست، بلکه هر بازگشتی دربردارندهٔ دگرگونی‌ هستی‌شناختی است. آنچه در ابتدا تصویر خام خیال است، در انتها بدل به تصویری پُست‌تروماتیک می‌شود: گلبرگ‌هایی که دیگر نشانهٔ رهایی نیستند، بلکه با هر افتادنشان، صدایی از گذشته را به گوش می‌رسانند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستان با بهره‌گیری از تقارن آغاز/پایان، فضایی از «بازگشت‌ناپذیری» را در دل بازگشت بازمی‌سازد. همان‌گونه که پل ریکور در تحلیل حافظه و زمان می‌گوید، حافظه هیچ‌گاه بازنمایی خنثای گذشته نیست؛ بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">بازآفرینی‌ای اکنونی از گذشته‌ای آسیب‌دیده</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. پایان داستان که با راه‌رفتن لنگان‌لنگان راوی به پایان می‌رسد، واجد نوعی دوگانگی وجودی است: هم نشانهٔ بازسازی جسمانی است و هم نشانهٔ ناتوانی در بهبود کامل. درمان صورت گرفته، اما به‌قیمت نوعی آگاهی زخم‌خورده. راوی اکنون «راه می‌رود»، اما راه‌رفتنش بر روی زمینی است که هنوز خاطرهٔ خون و تحقیر را زیر پوستش دارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کفش‌هایی که راوی به پا دارد – همان کفش‌هایی که در کلینیک پوشیده بود – به ابژه‌ای ترومازد‌ه بدل شده‌اند: آن‌ها نه‌فقط پوششی برای حرکت، بلکه نشانه‌ای از توقف‌اند؛ از زخمی که در عمق حافظهٔ بدنی رسوب کرده‌اند. درد این کفش‌ها، نه درد فیزیکی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">دردی هرمنوتیکی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است: نشانه‌ای از گسستی که هیچ‌گاه التیام نیافته است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از سوی دیگر، خاطرهٔ مأمور و توصیه‌اش به راوی که «هرگز پشت سرت را نگاه نکن»، دقیقاً در تعارض با میل مقاومت‌ناپذیر راوی برای بازگشت به گذشته عمل می‌کند. این کشمکش درونی – میان میل به فراموشی و ضرورت یادآوری – نقطهٔ تنش‌زای داستان است. گذشته، همچون شبحی، پشت سر باقی نمی‌ماند؛ بلکه در هر لحظه، بر شانهٔ راوی دست می‌گذارد. این میل به نگاه‌کردن به عقب، از حیث روان‌شناسی تروما، بیان‌گر </span><i><span style="font-weight: 400;">غریزهٔ بازگشت به محل زخم</span></i><span style="font-weight: 400;"> است: نه برای تکرار رنج، بلکه برای به‌رسمیت‌شناختن آن. نگریستن به پشت سر، نه به قصد بازگشت، بلکه به نیت تثبیت «آنچه واقعاً رخ داده»، ضروری است. فراموشی، ناممکن است؛ و هر تلاشی برای سرکوب حافظه، تنها به تقویت بازگشت آن انجامیده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این لوپ زمانی، آنچه تغییر کرده، نه طبیعت است و نه موقعیت مکانی، بلکه</span> <i><span style="font-weight: 400;">آگاهی هستی‌شناختی راوی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است. در آغاز داستان، جهان خارج همچون بوم سپیدی است که هر تصوری می‌توان بر آن افکند؛ اما در پایان، همین جهان بیرونی، بدل به پژواک خاطراتی درونی شده است که هیچ‌کجا، حتی شهر آرام و بارانی ونکوور، نمی‌تواند از آن مصون باشد. تقارن آغاز و پایان، در این معنا، نه‌تنها ساختاری بلاغی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">ساختاری هستی‌شناختی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است: بازگشتِ جهان، اما نه به‌مثابهٔ همان، بلکه به‌مثابهٔ دیگری.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شاید بتوان در پرتو اندیشهٔ موریس مرلو-پونتی نیز به این تقارن نگریست؛ جایی که او بدن را نه ابژه‌ای زیستی، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">شیوه‌ای از بودن در جهان</span></i><span style="font-weight: 400;"> تعریف می‌کند. بدن راوی، در پایان داستان، همان بدن آغاز نیست؛ حتی اگر به‌ظاهر راه می‌رود، این راه‌رفتن بر بستری از گسست‌ها و انعکاس‌هاست. راه‌رفتن، حرکتی است به‌سوی آینده، اما با زخمی که هنوز در گام‌ها رسوب دارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در مجموع، ساختار داستان با بهره‌گیری از تکرار، تقارن، و بازگشت، نوعی </span><i><span style="font-weight: 400;">چرخش اگزیستانسیال</span></i><span style="font-weight: 400;"> را سامان می‌دهد؛ چرخشی که نه به آرامش می‌رسد، نه به خلاصی، بلکه به سطحی از پذیرش آگاهانهٔ زخم. و شاید، همین پذیرش است که نخستین گامِ درمان واقعی است؛ درمانی که نه‌فقط عضلات را، بلکه تاریخِ مجروحِ بدن را در خود دربرمی‌گیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ادبیات مهاجرت به‌مثابهٔ رفلکسولوژی ذهن</b><b><br />
</b><b><br />
</b><span style="font-weight: 400;">اگر رفلکسولوژی را در معنای گسترده‌اش، نه‌صرفاً به‌مثابهٔ فشار بر نقاطی از بدن برای تحریک حافظهٔ عصبی، بلکه به‌مثابهٔ </span><i><span style="font-weight: 400;">فراخوانیِ ناخودآگاهِ حسی</span></i><span style="font-weight: 400;"> و </span><i><span style="font-weight: 400;">بازتاب تروما</span></i><span style="font-weight: 400;"> در بستر بدن درک کنیم، آن‌گاه می‌توان ادبیات مهاجرت را نیز به‌عنوان گونه‌ای از رفلکسولوژی فرهنگی و ذهنی بازخوانی کرد. این ادبیات، در معنایی کهن‌الگووار، به نقاط فشردهٔ حافظهٔ جمعی، به زخم‌های نادیده‌گرفته‌شدهٔ زبان مادری، و به تنش‌های بین بدن و فرهنگ، فشار می‌آورد. روایت مهاجر، در این زمینه، نه از جنس نقل‌قولی صرف از گذشته، بلکه نوعی احضارِ بدنیِ حافظه است؛ گویی هر جمله، فشاری‌ست بر یک نقطهٔ عصبی از هستی روان‌جسمانی راوی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">زبان داستانی راوی – با ایجازش، با ظرافتِ طنازش، و با شدتِ حسی‌بودگی‌اش – بازنمایی این فشارهای رفلکسیو است. جملات کوتاه، گاه بریده‌‌بریده‌اند، همچون بازدم‌های کسی که میان رنج و سکوت، تنها نفس می‌کشد. تصاویر لمسی، دائماً مخاطب را به سطح پوست، به گودی پا، به لرزش عضله، یا فشار انگشت‌ها می‌برند. این زبان، دانایی را از سطح انتزاعی به سطحی عمیقاً بدنی تقلیل نمی‌دهد، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">بازمی‌سازد</span></i><span style="font-weight: 400;">: اینجا، بدن، دیگر فقط موضوع روایت نیست، بلکه خودِ روایت است. بدن، حافظه را می‌نویسد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در این معنا، ما با </span><i><span style="font-weight: 400;">بدن‌مندی زبان</span></i><span style="font-weight: 400;"> مواجه‌ایم؛ زبانی که همچون پوست، حساس، لغزان، و در عین حال، حامل نقش و نگارهای تروماست. برخلاف روایت‌های مهاجرتی‌ای که بر محور هویت، تفاوت فرهنگی یا سیاست اقامت می‌چرخند، این روایت، </span><i><span style="font-weight: 400;">تمرکز را از هویت انتزاعی به حافظهٔ جسمانی</span></i><span style="font-weight: 400;"> منتقل می‌کند. راوی، نه فقط مهاجری در جهان اجتماعی، بلکه مهاجری در قلمرو خودِ بدن خویش است: بدنی که مکانِ سیاست است، میدان درد است، و حافظهٔ مقاومت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بدین‌سان، ادبیات مهاجرت در این روایت، بدل می‌شود به نوعی «بازتاب‌شناسی روان‌بدنی». زبان، همان‌قدر که می‌گوید، می‌لمسد؛ همان‌قدر که توصیف می‌کند، فشار می‌آورد. می‌توان در اینجا به قرائت‌هایی از فلسفهٔ زبان آگامبن نیز ارجاع داد؛ آنجا که زبان را نه ابزار انتقال معنا، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">جایگاهِ عریانی</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> وجود</span></i><span style="font-weight: 400;"> می‌داند. در همین خط سیر، زبانِ مهاجری که در عین سادگی، حاملِ بار لمسی و عاطفی شدید است، نوعی </span><i><span style="font-weight: 400;">برهنگی اگزیستانسیال</span></i><span style="font-weight: 400;"> را نشان می‌دهد. راوی، خود را با بدنش می‌نویسد؛ و بدن، در اینجا، نه‌فقط اندام، بلکه صحنه‌ای‌ست که زبان و حافظه و درد، روی آن اجرا می‌شوند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از منظر پدیدارشناسی نیز، اینجا بدن صرفاً جایگاه تجربه نیست، بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">خود تجربه</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> است</span></i><span style="font-weight: 400;">. زبان از درونِ گوشت و عصب سخن می‌گوید. تجربهٔ مهاجرت، نه‌فقط عبور از یک مرز جغرافیایی، بلکه عبور از مرزهای میان حس و معنا، میان لمس و گفتار، میان تروما و بازنمایی است. آنچه رخ می‌دهد، انتقال معنا نیست؛ بلکه </span><i><span style="font-weight: 400;">بازنمایی یک لمس</span></i><i><span style="font-weight: 400;"> است</span></i><span style="font-weight: 400;">، لمسی که زبان آن را به دوش می‌کشد، بدون آنکه از وزنش بکاهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان می‌توان گفت: همان‌گونه که در رفلکسولوژی، فشردن یک نقطه از کف پا می‌تواند دردی از حافظهٔ گمشده را بازگرداند، ادبیات مهاجرت این داستان نیز از طریق فشار بر نقاط خاصی از بدن و زبان، تروماهای فرهنگی و روانی را احضار می‌کند. این ادبیات، نه به‌عنوان بازنمایی واقعیت، بلکه به‌مثابهٔ </span><i><span style="font-weight: 400;">کنش درمان‌گری در سطح حافظهٔ زیسته</span></i><span style="font-weight: 400;"> عمل می‌کند. نوعی درمان از طریق نوشتن بدن؛ بدنی که هنوز زنده است، هنوز احساس می‌کند، و هنوز روایت می‌شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فضا و مکان به‌مثابهٔ بدن: از کلینیک تا بازداشتگاه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در داستان «رفلکسولوژی»، فضا و مکان صرفاً ظرفی برای رخداد نیستند، بلکه خود، بخشی از بدن راوی‌اند؛ آن‌ها از «خارج» به «درون» نفوذ می‌کنند و در حافظهٔ جسمی و روانی راوی حک می‌شوند. کلینیک فیزیوتراپی با آن تخت سفید، ابزارهای درمانی، و نسیم بهاری، تنها جایی برای بهبود نیست، بلکه بازتابِ ناخودآگاهِ همان بازداشتگاهِ بی‌نامی‌ست که راوی پیش‌تر تجربه‌اش کرده است. اتاق درمان، با نور ملایم و لمس‌های مهربان، به‌ناگاه در چشم بستهٔ راوی، به همان اتاق بازجویی تیره و سرد بدل می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا مفهوم «بدن‌مندیِ فضا» به‌خوبی قابل‌مشاهده است. به‌تعبیر گاستون باشلار، مکان‌هایی که به‌ظاهر از ما جدا هستند، در ساحت روانی ما نهادینه می‌شوند و به بخشی از خاطرهٔ جسمانی‌مان بدل می‌گردند. بدنِ راوی با فضا رابطه‌ای عینی و بی‌واسطه دارد. این رابطه نه‌صرفاً حسی، بلکه بازتابی از ترومای گذشته است. فضا و بدن، در این روایت، دو روی یک تجربه‌اند: تنش در عضله به‌یادگارمانده از شلاق، در اتاق روشن درمان دوباره زنده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عبارت دیگر، داستان به‌جای تقابل سادهٔ «اینجا و آنجا»، یا «گذشته و حال»، از طریق تجربهٔ بدنی فضاها، این تقابل را در هم می‌شکند. مکانِ امن امروز، همان مکانِ ترسناک دیروز است، و تمایز میان آن‌ها نه در هندسه، بلکه در حافظهٔ عضلانی و روانی راوی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>صحنهٔ نهایی: نگاه واپسین، بازگشت یا رهایی؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پایان داستان با حرکتی دوگانه شکل می‌گیرد: از یک‌سو راوی «لنگان‌لنگان» از کلینیک بیرون می‌رود، حرکتی به‌ظاهر رو به جلو؛ و از سوی دیگر، برخلاف توصیهٔ مأمور زندان – «دیگر پشت سرت را نگاه نکن» – بازمی‌گردد و پشت سرش را می‌نگرد. این بازگشت، لحظه‌ای حیاتی در روایت است: نه‌تنها بازگشتی فیزیکی، بلکه بازگشتی به خاطره، به احساس، به حضور زن درمانگر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مینامی پشت پنجره ایستاده است و شاخه‌ای از درخت گیلاس در دست دارد، درختی که پیش‌تر در توصیف زیبایی طبیعت بهاری آمده بود. این صحنه، با رنگ‌های صورتی و سفید، با حضور زن و با نسیمی که گلبرگ‌ها را در هوا می‌پراکند، برساخته‌ای‌ست از استعارهٔ امید، امکانِ رهایی، و نوعی «بازخوانی» یا «بازنویسی» گذشته از خلال لمس و نگاه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این صحنه همچنین واجد نوعی دوگانگی است: آیا این نگاه واپسین، نگاه خداحافظی است یا گرفتار‌شدن دوباره در گذشته؟ آیا بازگشتِ نگاه به‌سوی مینامی، بازگشت به مهر و امکان شفاست یا نشانه‌ای از ناتوانی در رهایی از بند خاطرات؟ این تردید، خودْ بنیان پایانی داستان را می‌سازد و آن را از نوعی پایان‌بندی بسته و قطعی بازمی‌دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بازتاب‌شناسی، استعارهٔ مفهومی، و حافظهٔ بدن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر رفلکسولوژی را صرفاً به‌مثابهٔ یک تکنیک درمانی بنگریم، از درکِ وجه استعاری و عمیق آن در این داستان باز خواهیم ماند. داستان مساح، بازتاب‌شناسی را به یک نظریهٔ استعاری بدل می‌کند: بدن به‌مثابهٔ حافظه، لمس به‌مثابهٔ بازخوانی، و درد به‌مثابهٔ زبانِ ناگفته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا می‌توان از نظریهٔ «استعارهٔ مفهومی» لیکاف و جانسون استفاده کرد: بدن، نه‌فقط به‌عنوان مکان فیزیکی، بلکه به‌عنوان عرصهٔ مفهومیِ تجربه‌های گذشته و حال عمل می‌کند. ماساژ پا – به‌ویژه تمرکز بر گودی، مچ، و ناحیه‌های خاص – خود استعاره‌ای از برانگیخته‌شدن نواحی فراموش‌شدهٔ حافظه است. همان‌طور که در بازتاب‌شناسی فشار بر یک نقطهٔ خاص از پا، اثری در اندام دیگر ایجاد می‌کند، فشارِ لمس‌های مینامی نیز نقطه‌های پنهان روان راوی را تحریک می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از سوی دیگر، با ارجاع به نظریهٔ «بدن به‌مثابهٔ حافظه» (body memory) که در روان‌کاوی و پدیدارشناسی معاصر طرح شده، می‌توان گفت: آنچه راوی تجربه می‌کند، نوعی بروز حافظهٔ غیرکلامی‌ست. او نمی‌تواند به‌راحتی بگوید که چه دیده، چه حس کرده، یا چگونه زجر کشیده است؛ اما بدن او، از خلال لمس، تنش، درد، و مورمور، زبان گشوده است. این زبانِ بدن، همان چیزی‌ست که ادبیات مهاجرت و تروما بیش از همه در پی بازنمایی آن است: زبانِ بدون واژه، روایت بدون راوی، و حقیقتی که در سکوت تن شکل می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، «رفلکسولوژی» داستانی‌ست دربارهٔ بازگشت؛ اما نه بازگشت صرفاً مکانی، بلکه بازگشت به درون، به حافظه، به درد و لمس، و در عین حال، تلاشی‌ست برای بازنویسی آن از طریق هنر، زیبایی، و زبان. این داستان، زبان بدن را به متن ادبی بدل می‌کند و از خلال آن، لحظه‌ای از «امکان رهایی» را به نمایش می‌گذارد؛ رهایی‌ای که شاید تنها در بازگشتِ نگاه به دست می‌آید.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">داستان «رفلکسولوژی» در نخستین شمارهٔ فصلنامهٔ فرهنگی پرسش، بهار ۱۴۰۴، منتشر شده است. نسخهٔ چاپی این فصلنامه را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور خریداری کرد.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">همچنین می‌توان این داستان را در نسخهٔ دیجیتال فصلنامه از طریق لینک زیر خواند:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://online.fliphtml5.com/qmuk/zvzk/#p=19"><span style="font-weight: 400;">https://online.fliphtml5.com/qmuk/zvzk/#p=19</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></a><span style="font-weight: 400;">انجمن فرهنگی پرسش، ناشر این فصلنامه، در اطلاعیه‌ای عنوان کرده: </span><span style="font-weight: 400;">«در انتشار مجله به‌هیچ عنوان اهداف مالی و انتفاعی نداشته و نداریم. خوشنود خواهیم شد صرفاً اگر بخشی از هزینه‌های طراحی نشریه و چاپ با تیراژ محدود آن تأمین شود. بنابراین با درنظرداشتن محدودیت‌ها و امکانات، دسترسی علاقه‌مندان داخل ایران را رایگان در نظر گرفتیم و با هدف تأمین بخشی از هزینه‌های شماره‌های آینده و ایجاد امکان ادامهٔ حیات و کار نشریه از عزیزان خارج از کشور صمیمانه درخواست می‌کنیم در ازای دسترسی به فصلنامه، ۵ دلار کانادا یا معادل آن را به حساب پی‌پل انجمن (PorseshCA) به آدرس ایمیل </span><a href="https://mail.google.com/mail/?view=cm&amp;fs=1&amp;tf=1&amp;to=info@porsesh.ca"><span style="font-weight: 400;">info@porsesh.ca</span></a><span style="font-weight: 400;"> واریز نمایند.»</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%b1%d9%81%d9%84%da%a9%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af/">روایت بدن‌مند: رفلکسولوژی حافظه در ادبیات مهاجرت؛ خوانشی از داستان کوتاه «رفلکسولوژی» نوشتهٔ حمید مساح</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/08/25/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%b1%d9%81%d9%84%da%a9%d8%b3%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25360</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 May 2025 02:24:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[‎#PersianBookFestival]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[‎Persian Book Festival]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[اسپنسر چاندرا هربرت]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن فرهنگی پرسش]]></category>
		<category><![CDATA[بنیاد ادبی محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[بهشته رضاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[جنیفر بلادرویک]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[درفشه جوادی کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حسام دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر درفشه جوادی کوتنایی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر لورن اوتس]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[شقایق محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرگان]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالرحیم احمد پروانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانهٔ درخت دانش]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[گروه علمی آموزشی سماک]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مصدق پارسا]]></category>
		<category><![CDATA[منصور علیمرادی]]></category>
		<category><![CDATA[منیژه باختری]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر هوتکی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نشر زن]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<category><![CDATA[هوریران سهراب]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=24892</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده &#8211; ونکوور عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; Capilano Photography به‌همت بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی که بنیادی تازه‌تأسیس است و در شمارهٔ قبل «رسانهٔ همیاری» معرفی شد، دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور در تاریخ ۳ مهٔ ۲۰۲۵ در سالن آمفی‌تئاتر یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد. در این جشنواره که تعدادی از ناشران، انجمن‌های فرهنگی-ادبی و ناشرمؤلفان در آن حضور داشتند، نمایشگاه کتاب از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر به‌طور...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/">ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس‌ها از علی حقیقت‌جو &#8211; <a href="https://www.instagram.com/capilano_photography/" target="_blank" rel="noopener">Capilano Photography</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همت بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی که بنیادی تازه‌تأسیس است و در <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/04/22/%d8%a8%d9%87-%d9%be%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d9%94-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">شمارهٔ قبل «رسانهٔ همیاری» معرفی شد</a>، دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور در تاریخ ۳ مهٔ ۲۰۲۵ در سالن آمفی‌تئاتر یوبی‌سی رابسون اسکوئر واقع در داون‌تاون ونکوور برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جشنواره که تعدادی از ناشران، انجمن‌های فرهنگی-ادبی و ناشرمؤلفان در آن حضور داشتند، نمایشگاه کتاب از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر به‌طور مداوم در جریان بود و نشست‌های ادبی در سه بخش و مجموعاً به‌مدت پنج ساعت برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمرکز جشنوارهٔ امسال بر ارج‌نهادن اقدامات ارزشمند انجام‌شده برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل در افغانستان و همچنین اطلاع‌رسانی در این زمینه بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با توجه به طولانی‌بودن نشست‌ها و محدودیت وقت تهیه و تکمیل گزارش و نیز محدودیت فضای نشریه، در این گزارش به بخش‌هایی از سخنان هریک از سخنرانان می‌پردازیم و از شما دعوت می‌کنیم که پس از آماده‌شدن ویدئوی کامل این نشست‌ها، سخنان کامل سخنرانان را تماشا کنید و بشنوید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بخش اول نشست ادبی با کمی تأخیر آغاز شد و </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، از مدیران کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، که مسئولیت گردانندگی جلسه را بر عهده داشت، پس از تأکید بر آنکه محل برگزاری جشنواره بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی ماسکوئیم، اسکوامیش و اِس‌لِی-واتوث بنا شده است، گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">پیش از آغاز برنامه لازم می‌دانیم از طرف بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی برای دو واقعهٔ تأسف‌بار تسلیت بگوییم. نخست کشته‌شدن ده‌ها تن از هم‌وطنانمان در فاجعهٔ انفجار بندرعباس را تسلیت گفته و یاد آنان را گرامی می‌داریم. همچنین به‌اطلاع می‌رسانیم برنامه‌ای به‌همین مناسبت از ساعت ۲ بعدازظهر امروز مقابل ساختمان آرت گالری برگزار می‌شود. </span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24894" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0875.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واقعهٔ تأسف‌بار دوم درگذشت همشهری فرهیخته و ارجمندمان در شهر ونکوور است؛ با کمال تأسف دکتر منیر طه، شاعر، نویسنده و ترانه‌سرا، که نخستین زن ترانه‌سرای برنامهٔ گل‌های رادیو ایران و پایه‌گذار بنیاد فرهنگی رودکی در ونکوور بودند،<a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/09/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%aa%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%85-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af/" target="_blank" rel="noopener"> روز سی‌ام آوریل در شهر ونکوور درگذشتند</a>. گفتنی است سپتامبر سال گذشته جشنی برای تقدیر از هشتاد سال فعالیت و تلاش‌های ارزندهٔ ایشان، در شعر، ترانه و ادبیات فارسی، در دانشگاه سایمون فریزر در داون‌تاون ونکوور <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/09/18/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">برگزار شد</a> که با استقبال دوستداران هنر و ادبیات مواجه شد. در آن مراسم سه کتاب تازه‌منتشر‌شده از ایشان، یعنی «شراب خانگی»، «در کوچه‌ها، بازارها» و «یک تار مو» هم رونمایی شدند. جایشان امروز در میان ما خالی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این فقدان بزرگ را به خانوادهٔ ایشان و جامعهٔ ادبی و فرهنگی ونکوور تسلیت می‌گوییم. نام و یادشان مانا و گرامی باد.</span><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24877" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=500%2C333" alt="یادی از دکتر منیر طه در دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور - ۳ مهٔ ۲۰۲۵- عکس از علی حقیقت_جو" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1-%DB%B3-%D9%85%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA_%D8%AC%D9%88.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او سپس پیام ارسالی نمایندهٔ محترم مجلس استانی، </span><b>اسپنسر چاندرا هربرت (Spencer Chandra Herbert)</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورزش استان بریتیش کلمبیا، به جشنواره را به‌زبان فارسی خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">از طرف نخست وزیر دیوید ابی و دولت بریتیش کلمبیا، باعث افتخار من است که به شما در جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور ۲۰۲۵، خوشامد بگویم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، استعدادهای ادبی نویسندگان ایرانی و افغان از بریتیش کلمبیا و آمریکای شمالی را گرامی می‌دارد. تمرکز این جشنواره بر هنر ادبی از دریچهٔ زبان فارسی، فضایی حیاتی برای کاوش فرهنگی فراهم می‌کند و در عین حال، درک، پذیرش و همه‌شمولی را تشویق می‌کند. من همچنین به‌ویژه مفتخرم که در رویداد امسال، چندین نویسندهٔ اهل بریتیش کلمبیا حضور خواهند داشت که کتاب‌هایشان رونمایی یا معرفی می‌شود و نیز تازه‌ترین اثر زنده‌یاد آقای محمد محمدعلی، نویسنده‌ای بسیار مورد احترام در ایران و کانادا، در این جشنواره رونمایی خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بریتیش کلمبیا، ما نه‌تنها از این امتیاز ویژه برخورداریم که دومین صنعت بزرگ نشر کتاب انگلیسی‌زبان در کانادا را داریم، بلکه بالاترین تعداد هنرمندان فعال به‌طور سرانه را نیز داریم. صداهای فارسی، بخش مهمی از این مقوله در بریتیش کلمبیا هستند و نویسندگان [فارسی‌زبان] دیدگاه‌های قدرتمندی در مورد فرهنگ و تجربیات زیسته‌شان ارائه می‌دهند که به تاریخ، هویت و موفقیت استان ما کمک می‌کند. دولت ما متعهد است بخش فرهنگ و هنر را طوری بسازد که چندگونگی استان ما را به نمایش بگذارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، داوطلبان و حامیان مالی آن برای فراهم‌کردن امکان برگزاری این جشنواره سپاسگزاریم. مشارکت شما برای موفقیت این جشنواره حیاتی‌ست. همچنین از همهٔ شرکت‌کنندگانی که آثار ادبی‌شان به ما در رشد و تفکر انتقادی کمک می‌کند، سپاسگزاریم. مشارکت‌های شما الهام‌بخشِ تأمل، گفت‌وگو و ارائهٔ دیدگاه‌های تازه است که تأثیر مثبتی بر همهٔ ما دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با احترام، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسپنسر چاندرا هربرت،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وزیر گردشگری، هنر، فرهنگ و ورز</span><span style="font-weight: 400;">ش»</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24895" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?resize=580%2C750" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="580" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?w=580&amp;ssl=1 580w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Honourable-Spencer-Chandra-Herbert.jpg?resize=232%2C300&amp;ssl=1 232w" sizes="auto, (max-width: 580px) 100vw, 580px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام ضمن معرفی </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای هیئت مدیرهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی، از او خواست تا پیش از آغاز نشست‌ها و گوش‌سپردن به سخنرانان، توضیحاتی دربارهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی و حامیان برگزاری دومین سال این جشنواره بدهد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> طی سخنانی که ایراد کرد، گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با سپاس دوباره از حضور شما عزیزان، یاد می‌کنیم از استاد عزیزمان، زنده‌یاد محمد محمدعلی، که خاطراتشان در قلب ما زنده‌تر از همیشه است، و ما هر سال این جشنواره را با یاد و به‌نام ایشان آغاز می‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اوایل سال میلادی گذشته، رسانهٔ همیاری با این فکر که در زادروز استاد محمدعلی عزیز زمانی‌که برای اولین بار در چنین روزی در کنار ما نیستند، کاری بکند. و در نهایت، فکر برگزاری جشنوارهٔ کتاب فارسی که جای خالی آن در شهرمان حس می‌شد، ایده‌ای بود که به مرحلهٔ عمل رسید. نخستین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور با مشارکت و حمایت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، انجمن فرهنگی پرسش، بنیاد ادبی محمد محمدعلی، روزنامهٔ هشت صبح، شهرگان، کتابخانهٔ درخت دانش، کتاب‌فروشی پان‌به، گروه علمی‌آموزشی سَماک، گروه کتاب‌خوانی کافه راوی، مجلهٔ فرهنگ، نشر رها و نشر زن برگزار شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌دنبال موفقیت جشنوارهٔ سال گذشته، پس از رایزنی‌ها بین چند تن از فعالان نخستین جشنواره، تصمیم بر آن شد تا نهادی غیرانتفاعی برای برگزاری جشنواره‌های آتی شکل بگیرد. بر همین اساس انجمنی غیرانتفاعی در استان بریتیش کلمبیا با نام «بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی» ثبت شد. عبدالرحیم احمد پروانی، دکتر مرال دهقانی، دکتر فرزان سجودی، سیما غفارزاده و بنده هیئت مؤسس این بنیاد را تشکیل می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هدف بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ایجاد بستری پویا برای غنی‌سازی سنت‌های ادبی فارسی و برانگیختن عشق به مطالعه و کاوش ادبی در بین همهٔ نسل‌هاست. برای نیل به این اهداف، این بنیاد در نظر دارد برگزاری نمایشگاه‌های کتاب و جشنواره‌های ادبی‌ و میزبانی نشست‌ها و کنفرانس‌های ادبی برای گفتمان فکری و تبادل فرهنگی را در دستور کار خود قرار بدهد. برنامه‌های دیگری هم برای آینده در نظر گرفته شده است که متعاقباً اعلام خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با آغاز به کار «بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی»، برگزاری دومین دورهٔ جشنوارهٔ کتاب فارسی به این بنیاد سپرده شده است. با بهره‌گیری از تجربیات سال گذشته، توانستیم نشست‌ها را در این سالن، که ظرفیت بیشتری از سالن سال گذشته دارد، برگزار کنیم. این جشنواره همواره در زادروز یا حوالی زادروز زنده‌یاد محمد محمدعلی برگزار خواهد شد و یاد ایشان در این جشنواره گرامی داشته خواهد شد. جشنوارهٔ امسال به‌فاصلهٔ چند روز از هفتاد و هفتمین زادروز ایشان برگزار می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تک‌تک دوستانی که به‌هر شکل ممکن ما را در برگزاری این جشنواره یاری کردند، صمیمانه سپاسگزاریم. همچنین از حامیان اصلی‌مان، «سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان»، «بنیاد خیریهٔ محسنی» که حامی پروژه‌های خیریهٔ زیادی ازجمله بخش ارولوژی بیمارستان عمومی ونکوور بوده‌اند و همچنین از بخش ایران‌شناسی دانشگاه یو‌بی‌سی حمایت کرده‌اند، جناب آقای فرهاد صوفی که حامی بسیاری از برنامه‌های فرهنگی و هنری ایرانیان بریتیش کلمبیا بوده‌اند، شرکت Golden Mind Services، شرکتی پیشرو در حوزه‌های نوین فناوری شامل هوش مصنوعی، واقعیت مجازی و افزوده، و شرکت حسابداری PBS Accounting که به‌طور داوطلبانه خدمات حسابداری بنیاد را برعهده گرفته‌اند، کمال سپاس و قدردانی را داریم.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24896" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0916.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> سپس با اشاره به پیشینهٔ زنده‌یاد علیرضا احمدیان، که یکی از افرادی بود که آموزش زبان فارسی در یو‌بی‌سی را زیر نظر دکتر راس کینگ رئیس وقت بخش شرق‌شناسی دانشگاه یو‌بی‌سی، در این دانشگاه به راه انداخت و همچنین اشاره به پیشینهٔ روزنامه‌نگاری او در نشریاتی چون شهروند و رسانهٔ همیاری در ونکوور و همچنین بی‌بی‌سی فارسی، دربارهٔ «سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان» به‌عنوان یکی از حامیان دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان، از سال ۲۰۱۹ در دانشگاه یوبی‌سی برگزار می‌شود. پیش از آن، این سخنرانی‌ها تحت عنوان «سلسله‌سخنرانی‌های ایران‌شناسی در دانشگاه یوبی‌سی» انجام می‌شد. در سال ۲۰۱۹، به‌منظور گرامیداشت یاد و تلاش‌های ارزندهٔ زنده‌یاد علیرضا احمدیان، که ازجمله پایه‌گذاران آموزش زبان فارسی در دانشگاه یوبی‌سی بود، این سخنرانی‌ها به نام جدید تغییر عنوان داد، و تاکنون با حمایت خانوادهٔ محترم زنده‌یاد علیرضا احمدیان، به همین نام به فعالیت خود ادامه داده است. </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24897" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0923.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هدف اصلی از راه‌اندازی این سخنرانی‌ها، ایجاد فضایی برای افزایش ارتباط میان دانشگاه یوبی‌سی با ایرانیان، دیگر فارسی‌زبانان و علاقه‌مندان به مطالعات ایران‌شناسی و جوامع فارسی‌زبان در ونکوور از یک‌سو و از دیگرسو جلب حمایت‌های مالی لازم به‌منظور رشد و توسعهٔ هرچه بیشترِ گرایش زبان و ادبیات فارسی در دپارتمان آسیاپژوهی در یوبی‌سی بوده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او از علاقه‌مندان دعوت کرد در شبکه‌های اجتماعی این سلسله‌سخنرانی‌ها را دنبال کنند تا از برنامه‌های ارزندهٔ آتی آن‌ها مطلع شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام از</span> <b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;">، دختر گرامی زنده‌یاد محمد محمدعلی، دعوت کرد تا با سخنانش آغازگر نشست اول این جشنواره باشد. او همچنین از حاضران دعوت کرد تا پس از صحبت‌های شقایق محمدعلی به سخنرانی </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر و مترجم ساکن آمریکا، که به‌صورت ویدئویی برای جشنواره ارسال شده بود، گوش سپارند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>شقایق محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از سپاسگزاری از </span><span style="font-weight: 400;">بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی برای فراهم‌آوردن فرصتی برای شنیده‌شدن صدای نویسندگان، شاعران و اهل ادب فارسی‌زبان گذشته و امروز، </span><span style="font-weight: 400;">گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«به‌عنوان عضوی از بنیاد ادبی محمد محمدعلی، سپاسگزار نشر رها هستم که امسال هدیهٔ ارزشمندی به‌مناسبت سالگرد تولد پدرم منتشر کردند؛ «به‌یاد خالق جهان زندگان» مجموعه‌ای است از مقالات و یادداشت‌ها دربارهٔ زندگی ادبی و آثار محمد محمدعلی. ایدهٔ این مجموعه با پیشنهاد خانم مریم رئیس‌دانای عزیز شروع شد و به فراخوانی رسید برای ارسال نقد بر روی آثار نویسنده. به‌گمانم ایشان و تمام نویسندگان و منتقدانی که به فراخوان پاسخ دادند، از علاقهٔ عمیق پدرم به نقد آثارش خبر داشتند که همیشه مشوق نقد جدی و حتی بازگویی نقاط ضعف آثارش بود. تکیه‌کلامش بود که اثر با نقد جدی جان می‌گیرد. سپاسگزار شما هستم که لایه‌های پنهان آثارش را سیال و جاری کردید و نفسش را زنده. </span></p>
<figure id="attachment_24898" aria-describedby="caption-attachment-24898" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24898" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=500%2C333" alt="شقایق محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0928.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24898" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز، نشر رها از کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»: مجموعهٔ مقالات و گفت‌و‌گوهای محمد محمدعلی دربارهٔ چهره‌های برجستهٔ ادبیات معاصر به‌کوشش بهاره دهکردی، نیز رونمایی می‌کند. بدون پشتیبانی خانم سیما غفارزاده و آقای هومن کبیری، انتشار این کتاب پس از درگذشت نویسنده، برای ما ممکن نبود. آن‌ها با درک چالش‌های عاطفی ما به‌عنوان خانواده، همراه ما و بهاره دهکردی عزیز، پاسخگوی پرسش‌های فراوانی بودند؛ از مسائل حقوقی گرفته تا تصمیم‌های احساسی و خلاقانه. یکی از دغدغه‌های ما این بود که چطور می‌توان بدون تغییردادن صدای او، متن را ویرایش کرد؟ چطور می‌توان دیدگاه‌های نویسنده را حفظ کرد و آنچه را ناتمام گذاشته بود، به پایان رساند. پشتیبانی و پشتکار مادرم، نسرین کیهانی، که به‌سنت همیشه‌اش هنگام ادیت کارهای پدر، خط‌کشی به‌دست متن را خط‌به‌خط چندباره و چندباره خواند، از خاطرم نمی‌رود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، آرزو می‌کنم که این جشنواره هر سال بزرگ‌تر، پربارتر، و تأثیرگذارتر شود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پایان سخنان شقایق محمدعلی، فریبا فرجام گواهینامهٔ کاشت یک نهال بلوط در کوه‌های زاگرس را به او تقدیم کرد. این نهال بلوط هدیه‌ای بود از سوی </span><b>حمید مساح</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، که به‌تازگی به‌نام زنده‌یاد محمدعلی کاشته شده است.</span></span></p>
<figure id="attachment_24900" aria-describedby="caption-attachment-24900" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24900" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?resize=333%2C500" alt="شقایق محمدعلی با گواهینامهٔ کاشت نهال یادبود زنده‌یاد محمد محمدعلی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0945.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24900" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">شقایق محمدعلی با گواهینامهٔ کاشت نهال یادبود زنده‌یاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدئوی سخنان </span><b>مریم رئیس‌دانا</b><span style="font-weight: 400;"> پخش شد. او در بخشی از سخنانش در رابطه با</span><span style="font-weight: 400;"> روند شکل‌گیری یادنامهٔ الکترونیکی زنده‌یاد محمد محمدعلی که هم‌زمان با هفتاد و هفتمین زادروز ایشان در تاریخ ۲۷ آوریل ۲۰۲۵ از سوی نشر رها منتشر شد، گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«… </span><span style="font-weight: 400;">این روزها به‌یمن سالروز تولد آن ارجمند تصمیم گرفتیم با تهیهٔ ویژه‌نامه‌ای آنلاین ادای دینی کوچک کنیم به بزرگی او. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی نه‌فقط در عرصهٔ تخصصی خود، بلکه در مسیر تربیت نسل‌های تازه نقش بی‌بدیلی ایفا کرد. با نگاهی عمیق، دانشی گسترده و قلبی مملو از عشق به انسان و فرهنگ، همان‌طور که ما را با ادبیات آشنا کرد، توأمان ارزش‌های انسانی را نیز به ما آموخت. </span></p>
<figure id="attachment_24901" aria-describedby="caption-attachment-24901" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24901" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?resize=500%2C375" alt="مریم رئیس‌دانا، در حال معرفی کتاب به‌یاد خالق «جهان زندگان»" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9243.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24901" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا، در حال معرفی کتاب به‌یاد خالق «جهان زندگان»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رفتار فروتنانه، احترام به شاگردان و نگاه مهربانش از او برای ما الگویی ساخت. با عمل به ما آموخت علم بدون عشق ناتمام است و دانستن اگر با فهم و اخلاق نباشد، بی‌فایده. </span><i><span style="font-weight: 400;">هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام او</span></i><span style="font-weight: 400;">. ما دوستداران او به‌همت نشر خوب رها با همهٔ عشق و دلتنگی ویژه‌نامه‌ای آنلاین تهیه کرده‌ایم که در آن نوشته‌ها، یادداشت‌ها، خاطرات، و یادبودهایی برای استاد عزیزمان جمع‌آوری شده است. این ویژه‌نامه و هر ویژه‌نامهٔ دیگری ناممکن است بتواند نمایانگر سال‌ها تلاش او در دشت فرهنگی زبان پارسی باشد. از این‌رو این ویژه‌نامه درواقع گرامیداشت یادمان اوست به دوستدارانش.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، فریبا فرجام از </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر، پژوهشگر فرهنگ عامه و روزنامه‌نگار، دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ چند کتاب شعر اخیر </span><b>هادی ابراهیمی رودبارکی</b><span style="font-weight: 400;">، شاعر، روزنامه‌نگار و سردبیر نشریهٔ شهرگان، سخنانی ایراد کند. این آثار عبارت بودند از «گیسْ‌ برگِ درختان پائیزی» که به‌تازگی از سوی نشر آفتاب در نروژ منتشر شده است، «با سایه‌هایم مرا آفریده‌ام» که سال گذشته از سوی نشر آسمانا در تورنتو منتشر شد، و «همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی» که قدیمی‌تر از دو کتاب اول است اما چاپ جدید آن از سوی نشر شهرزاد نامگ در دست چاپ است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنان خود دربارهٔ این سه اثر گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">… زبان شعرهای این سه دفتر، زبانی اهل تصنع و به‌رخ‌کشیدن خودش نیست. لحنی انسانی و آرام و اندوه‌بار دارند این شعرها.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زاویهٔ دید بیش از نود درصد شعرها، اول‌شخص یا همان منِ راوی است. شاعر، در تمامی این شعرها، روایتگر احوالات، اوقات و موقعیت‌های زندگی خودش است، اما این شعرها، در عین اینکه عمیقاً شخصی هستند، جامعیتی انسانی و جهانی پیدا می‌کنند. اندوه نهفته در گلوی راوی، اندوه آدمی در همه‌جای این دنیا، و بیشتر اندوهی خاورمیانه‌ای است.</span></p>
<figure id="attachment_24902" aria-describedby="caption-attachment-24902" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24902" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=500%2C333" alt="منصور علیمرادی، در حال معرفی کتاب‌های شعر جدید هادی ابراهیمی رودبارکی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A0956.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24902" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منصور علیمرادی، در حال معرفی کتاب‌های شعر جدید هادی ابراهیمی رودبارکی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بلندگوی محوطهٔ زندان</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که چانه‌‌اش با اذان صبح</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">گرم شده بود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ساکت شد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بقچهٔ لباس‌ات را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تحویل‌ام دادند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بقچه را باز کردم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در جیب‌های کت‌ات </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بوسه‌هایت را یافتم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">هنوز داغ بود و پر از عشق</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شامه‌ام با بوی تنِ آخرینِ هم‌آغوشی‌ات</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پر شد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پیراهن و کت و شلوارت را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">روی چوب‌رختی ‌</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آویزان کردم</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخش دیگری از سخنانش دربارهٔ تازه‌ترین اثر هادی ابراهیمی رودبارکی گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در روند شاعری و پروندهٔ ادبی شاعر، هرچه به مجموعهٔ آخر یعنی گیسْ برگ درختان پائیزی نزدیک می‌شویم، شعرها کوتاه‌تر، موجزتر و پخته‌تر می‌شوند، به‌طوری‌که خیلی از شعرهای این مجموعه به‌خاطر ایجاز و سخت‌گیری شاعر و مقتصدبودن در خرج‌کردن کلمات، به هایکو پهلو می‌زنند و گاه خود هایکو هستند. بر مبنای همان سنت هایکوسرایی سنتی که طبیعت در آن‌ها حرف اول را می‌زند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">شاخهٔ بید </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">داس را اگر می‌شناخت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از باد نمی‌لرزید</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، ضمن معرفی کوتاهی از</span> <b>منیژه باختری</b><span style="font-weight: 400;">، سیاستمدار، نویسنده و روزنامه‌نگار افغان که سفیر پیشین افغانستان در کشورهای شمال اروپا بوده است و آخرین رمان وی با عنوان «خاکستر شیرین» چندی پیش از سوی انتشارات پرنیان در ونکوور منتشر شد، از</span> <b>ناصر هوتکی</b><span style="font-weight: 400;">، همسر ایشان و نیز مدیر انتشارات پرنیان، دعوت کرد تا با ایراد سخنانی این انتشارات و رمان «خاکستر شیرین» را معرفی کند. فریبا فرجام همچنین با اشاره به اینکه منیژه باختری در حال حاضر در اروپا به سر می‌برد، از حاضران دعوت کرد که پس از سخنان ناصر هوتکی، به پیام ویدئویی ایشان توجه کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ناصر هوتکی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">انتشارات پرنیان سی سال پیش به‌هدف گردآوری، تدوین، چاپ و بازچاپ آثار واصف باختری پایه‌گذاری شد. پرنیان کارش را با بیشتر از بیست عنوان کتاب واصف باختری آغاز کرد و سپس به درخواست شمار زیادی از فرهنگیان و نویسندگان، دامنهٔ فعالیت‌هایش را با واژه‌نگاری، برگ‌آرایی، ویراستاری و چاپ آثار دیگر نویسندگان، گسترده‌تر ساخت.</span></span></p>
<figure id="attachment_24903" aria-describedby="caption-attachment-24903" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24903" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=500%2C333" alt="ناصر هوتکی، مدیر انتشارات پرنیان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0154.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24903" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">ناصر هوتکی، مدیر انتشارات پرنیان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرنیان در عرصه‌های شعر، داستان، طنز، نقد ادبی، پژوهش ادبی، پژوهش فلسفی، روزنامه‌نگاری، سفرنامه‌نویسی، خاطره‌نگاری، ورزش و دیگر عرصه‌ها ده‌ها عنوان کتاب و مجله چاپ کرده است و یگانه بنگاه انتشاراتی‌ای بوده که هم‌زمان با کار چاپ، گردانندگی چند نشریه را در عرصه‌های مختلف نیز به عهده داشته است که می‌توان از فصلنامهٔ پرنیان برای ادبیات فارسی، فصلنامهٔ وریشم برای ادبیات پشتو، و دوهفته‌نامهٔ ورزنده‌گی و فصلنامهٔ پومسه در گسترهٔ ورزش نام برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پرنیان در نخستین سال‌های آوارگی ناخواسته، چیزی چاپ نشد، هرچند کار برای بازچاپ مجموعهٔ سه‌جلدی آثار واصف باختری کماکان ادامه داشت، و در فرجام توانست که این مجموعهٔ سه‌جلدی را که حدود دو هزار برگ است، با ویراست تازه و افزوده‌های بیشتر و تدوین بهتر دوباره چاپ کند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در معرفی رمان «خاکستر شیرین» گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">در چندی و چونی خاکستر شیرین گپی به گفتن ندارم، به دو دلیل: یکم اینکه من کارشناس داستان نیستم و صلاحیت کارشناسانه در این زمینه ندارم و دو دیگر اینکه به‌عنوان نخستین خواننده و ویراستار «خاکستر شیرین»، با اندوخته‌های اندکی که از خواندن بار بارِ این داستان فرا گرفته‌ام، نمی‌خواهم گفته‌هایم تکرار مکررات و ابراز نظرهای سرسری باشند، چون می‌دانم که قرار است نویسنده از آنچه آفریده، روایت کارشناسانه‌تری ارائه بدهد.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس ویدئوی سخنان </span><b>منیژه باختری</b><span style="font-weight: 400;"> پخش شد. او در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«برگزاری نمایشگاه کتاب فارسی در ونکوور رویداد بسیار ارزشمند و ستوده‌ای است که از پویایی جامعهٔ فرهنگی شهر و توجه ویژه‌اش به زبان و ادبیات و هویت فارسی‌زبانان حکایت می‌کند. این اقدام شایسته نه‌تنها بستری را برای معرفی آثار نویسندگان فارسی‌زبان فراهم می‌کند، بلکه فرصتی است برای هم‌افزایی اندیشه‌ها، زنده‌نگه‌داشتن زبان مادری و تقویت پیوند‌های فرهنگی در بین نسل‌های مختلف مهاجر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خاکستر شیرین، رُمان دوم من است. در حال نوشتن رُمان سوم استم و قبلاً داستان‌های‌ کوتاهی هم به نشر رسانده‌ام. خاکستر شیرین صدای یک تاریخ فروپاشیده است، روایت سقوط یک سرزمین است که ممکن است افغانستان باشد یا جای دیگری باشد؛ هرجای دیگری که نادانی، تعصب و افراطیت جای تفکر، عشق و عدالت را گرفته باشد. </span></p>
<figure id="attachment_24904" aria-describedby="caption-attachment-24904" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24904" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=500%2C281" alt="منیژه باختری، نویسندهٔ کتاب «خاکستر شیرین»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_020.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24904" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منیژه باختری، نویسندهٔ کتاب «خاکستر شیرین»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب روایتی است از تاریخ، روایتی است از فرهنگی که خاطره‌اش در دل مردمان زنده است، اما دست‌هایشان و تفکرشان در نگهداری و در ساخت دوباره‌اش ناتوان است. روایت انسان‌های ناتوان است که دل در گرو ارزش‌های تاریخی و فرهنگی خود دارند، اما از درک ژرفا و پیوندش با امروز ناتوان استند، نسلی که با وجود دلبستگی به تاریخ و فرهنگ به‌نام سنت و افراطیت، خود را تحقیر می‌کند. سقوطی که من در این رُمان ازش گپ زده‌ام، فقط سقوط خاک و جغرافیا نیست، سقوط ارزش‌هاست… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> با اشاره به اینکه طی چند سال اخیر در ونکوور شاهد آغاز به کار تعدادی از ناشران کتاب فارسی بوده‌ایم، از </span><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده و از اعضای کارگاه داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی، به‌عنوان مؤسس و مدیر «نشر زن» دعوت کرد تا حاضران را با فعالیت‌های این انتشارات و کتاب‌های تازه‌منتشرشده‌اش بیشتر آشنا کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، که سخنانش دربارهٔ روند شکل‌گیری و تولد «نشر زن»‌ رنگ و بوی طنز داشت، در بخشی از این سخنان گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«وقتی اولین بار از دوست و استاد عزیزم شنیدم: نویسندهٔ ایرانی در خارج از کشور باید چرخ را خودش از اول اختراع کند، با صدای بلند خندیدم؛ آن‌سوی میز نشسته بود و در چشمانش، حتی از پشت بخاری که از لیوان چای بلند بود، برق شیطنت می‌درخشید. گمان کردم باز هم پای شوخی و بذله‌های همیشگی‌اش در میان است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما چند سال بعد که خودم صاحب کتابی شده و به‌قول او به جمع نویسندگان اولو‌العزم پیوسته بودم، تازه به حقیقت نهفته در حرفش رسیدم. بله، مجبور شدم چرخ را از اول اختراع کنم!&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… چیزی نگذشت که آن‌قدر با وسایل و وسائط مختلف ور رفتم و پیچ و مهره و سیخ و سنگ جابه‌جا کردم که چرخ اختراع شد. کمی روغن‌کاری و… آ، آ، بفرمایید… کار دیگر تمام بود. دور سرِ «ادی» اسفند دود کردم، ورد خواندم و به سمتش پوف کردم، نشاندمش توی چرخ و فرستادمش به خانهٔ بخت! </span></p>
<figure id="attachment_24905" aria-describedby="caption-attachment-24905" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24905" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=500%2C333" alt="نیکی فتاحی، مدیر نشر زن" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_022.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24905" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نیکی فتاحی، مدیر نشر زن</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا دیگر راه و چاه را یاد گرفته و سوراخش را پیدا کرده بودم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عرق پیشانی‌ام را با گوشهٔ آستین خشک کردم و روغن چرخ را از دستانم شستم و رفتم به دیدن دوست و استادم در کافه آرتیجیانو؛ از خیابان صدای «زن، زندگی، آزادی» بلند و روشن به گوشمان می‌رسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از کمی این در و آن در زدن و احوالپرسی، صحبت رسید به کتاب و کتاب‌خوانی. عاقبت پرسید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; راستی کتابت چه شد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاهش کردم و برق شیطنتِ چشمان خودم را مثل آینه در چشمان زلالش دیدم. گفتم: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آن کتاب را لولو برد! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا نوبت او بود که بزند زیر خنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ادی» را حاضر و آماده، سرخاب و سفیداب‌زده، فرستاده بودم به چاپخانهٔ «لولو». اندکی بعد، پس از آزمایش و خطاهای فراوان و بلند و کوتاه کردن آستین و دامنش، همه‌چیز روبه‌راه شد و عاقبت توانستم شیرینی‌اش را بخورم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شنبهٔ بعد، دوباره در همان کافه، روبه‌روی هم نشسته و چشم‌درچشم، از پشت بخار لیوان‌ها به هم نگاه ‌می‌کردیم و در یک لحظهٔ اشراق، به نتیجه‌‌ای واحد رسیدیم: که همین کار را برای باقی کفتر و کتاب‌های کارگاه‌ داستان‌نویسی هم بکنیم و نشری راه بیندازیم تا بی‌دردسر، بی‌مهریه و ‌شیربها، شوهرشان دهیم و زودتر نوه‌‌ نتیجه‌هایمان را ببینیم. آه، چه از این بهتر؟ خوش و خرم به خانه برگشتیم.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24917" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=500%2C280" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_014.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شنبهٔ بعد، در هیاهوی غریو و خروشی که از پنجرهٔ کافه داخل می‌شد، نام نشر را «زن» گذاشتیم. البته پیشنهادات دیگری هم بود که همه رد شدند. آخر کدام‌یک می‌توانستند در برابر «زن» مقاومت کنند؟ شما بگویید! حتی کله‌گنده‌ترینشان هم که از مردانگی چیزی کم نداشت، نتوانست؛ پس از کمی لجبازی، با سر رفت به زباله‌دان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باری، «زن» زندگی را شروع کرد و کم‌کم داشت پا می‌گرفت… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نیکی فتاحی</b><span style="font-weight: 400;">، در ادامهٔ سخنانش اشاره کرد که پس از رمان «ادی»، چاپ دوم کتاب «واقعیت و رؤیا ۲» شامل خاطرات محمد‌ محمد‌علی از سفرهای فرهنگی داخلی و خارجی او، به‌کوشش بهاره دهکردی، «دادخواهی» شامل پژوهشی در تاریخچهٔ نقالی به‌همراه نمایشنامه‌ای در چند پرده، نوشتهٔ مرتضی مشتاقی، «پان» اثر کنوت هامسون &#8211; برندهٔ جایزهٔ نوبل &#8211; برگردان حسین قوامی از زبان نروژی، «فقط یه حس بود» دفتر شعری از مژگان خلیلی، مجموعه‌داستان «دوباره بخوانیم» اثر هانس کریستیان آندرسن، برگردان حسین قوامی از زبان دانمارکی، و رمان «لیلا» نوشتهٔ مهرداد حسینی، دیگر آثاری بوده که «نشر زن» تاکنون منتشر کرده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ نشست، این‌بار </span><b>دکتر مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، از اعضای هیئت‌مؤسس انجمن فرهنگی پرسش و نیز از اعضای کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> را معرفی کرد و از او به‌عنوان یکی از اعضای هیئت‌‌مدیرهٔ انجمن فرهنگی پرسش، دعوت کرد تا «فصنامهٔ فرهنگی پرسش» را که هم‌زمان با این جشنواره رونمایی می‌شد، معرفی کند.</span></span></p>
<figure id="attachment_24906" aria-describedby="caption-attachment-24906" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24906" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر مرال دهقانی، از اعضای هیئت مؤسس انجمن فرهنگی پرسش" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0274.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24906" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر مرال دهقانی، از اعضای هیئت مؤسس انجمن فرهنگی پرسش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> پس از اشاره به پیشینهٔ انجمن فرهنگی پرسش که از ژوئن ۲۰۲۳ فعالیت خود را آغاز کرد، طی بخشی از سخنان خود در معرفی این فصلنامه گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">انجمن فرهنگی پرسش در ماه گذشته با اعلام اهداف کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت خود رسماً به ثبت هم رسید. از اهداف میان‌مدتی که انجمن دنبال می‌کند، انتشار فصلنامه‌ای با عنوان «مجلهٔ فرهنگی پرسش» است. انتشار این مجله هم بالاخره بعد از طی مسیری نسبتاً پرپیچ‌وخم به سرانجام رسید و نسخهٔ کاغذی آن در حال حاضر روی میز «انتشارات پان‌به» در بیرون سالن در دسترس است و نسخهٔ الکترونیکی آن هم به‌زودی در شبکه‌های اجتماعی قرار خواهد گرفت. از آنجایی که این اولین نسخه و اولین تجربهٔ انتشار مجله برای اعضای انجمن بود، کمی بیشتر از آنچه که برنامه‌ریزی شده بود طول کشید، ولی با توجه به تجربه‌ای که الان به دست آمده، امیدواریم که انتشار مجله طبق برنامه هر فصل با مطالبی غنی و متنوع صورت بگیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این شماره حاصل تلاش جمعی از نویسندگان، شاعران، منتقدان و فعالان فرهنگی ایرانی در داخل و خارج کشور است و همین‌جا لازم می‌دانم از تمام کسانی که در تهیهٔ مطالب و انتشار مجله ما را یاری دادند، قدردانی کنم که قطعاً بدون کمک آن‌ها، این کیفیت یا شاید حتی در این بازهٔ زمانی ممکن نمی‌شد. الان مجال اسم‌بردن نیست، ولی اسامی همهٔ این عزیزان در این نسخهٔ مجله قید شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسخهٔ فعلی مجلهٔ فرهنگی پرسش که مربوط به فصل بهار ۲۰۲۵ است، شامل سه بخش اصلی‌ست و این سه بخش شامل بخش داستان، بخش نظریه و نقد، و بخش شعر هستند. از ویژگی‌های این شماره، حضور چهره‌های شناخته‌شده و کمترشناخته‌شده است، به‌همراه گزارش یک‌سال و نیم فعالیت انجمن، و انتشار آثاری از نویسندگان و مترجمان و شاعران ازجمله شعرهایی در ستایش صلح و نه به جنگ است. خط مشی کلی مجله ایجاد فضایی متنوع و باز برای ارائهٔ ادبیات داستانی، شعر دنیای امروز و نقدهای بحث‌برانگیز است و در راستای این خط مشی سعی در گزینش آثاری داریم که از همهٔ نقاط دنیا ازجمله ایران، افغانستان، آمریکای شمالی، اروپا و هرجای دیگر دنیا به دستمان رسیده باشند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… مجلهٔ فرهنگی پرسش بستری‌ست مستقل، گفت‌وگومحور و چندصدایی که هدف آن فراهم‌کردن فضایی برای بازاندیشی و مواجههٔ انتقادی با مفاهیم جاافتادهٔ فرهنگی، اجتماعی و ادبی‌ست. مجلهٔ فرهنگی پرسش مجله‌ای‌ست متعهد به حفظ استقلال فکری و مالی، و متکی بر همکاری داوطلبانهٔ نویسندگان، هنرمندان، و پژوهشگران. رویکرد آن قطعاً نه تبلیغاتی است و نه تجاری، بلکه تلاشی‌ست برای تداوم اندیشیدن، شنیدن صداهای به‌حاشیه‌رانده‌شده، و پیوند میان تجربهٔ زیسته و بازنمایی فرهنگی در دوران ما و در جغرافیای پراکندهٔ زبان فارسی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریبا فرجام در پایان از دوستان نویسنده، شاعر، منتقد، نظریه‌پرداز و هنرمند دعوت کرد تا با ارائهٔ مطالب، دیدگاه‌ها و پیشنهاداتشان، هم در زمینهٔ نشست‌ها و هم فصلنامه، انجمن فرهنگی پرسش را یاری کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> توضیحاتی دربارهٔ پیشنیهٔ کارگاه داستان‌نویسی ونکوور داد. کارگاهی که پس از درگذشت زنده‌یاد محمد محمدعلی،‌ نامش به کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی تغییر یافت. فریبا فرجام در بخشی از سخنان خود گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کارگاه‌های داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی پیشینه‌ای بیست‌ساله دارد. اولین کارگاه، در سال ۲۰۰۲، در مؤسسهٔ کارنامه در تهران تشکیل شد، و پس از مهاجرت محمد محمدعلی به کانادا در سال ۲۰۰۹، این مسیر با همان شور و جدیت در ونکوور ادامه یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ورود استاد محمد محمدعلی به آموزش داستان‌نویسی، فصلی تازه در زندگی ادبی‌اش گشود؛ نویسنده‌ای خوب به مدرسی تأثیرگذار بدل شد. مدرسی که تنها اصول داستان‌نویسی را تدریس نمی‌کرد، بلکه شنونده‌ای صبور، منتقدی منصف، و مشوقی بی‌ادعا بود. او آموزش می‌داد، کشف می‌کرد، شاگردانش را تشویق می‌کرد و باور داشت هر کسی می‌تواند داستان خود را بنویسد، اگر فرصت شنیده‌شدن داشته باشد. همین نگاه، بنیان کارگاه‌هایی بود که سال‌ها ادامه یافت و نسل تازه‌ای از نویسندگان را پرورش داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کلاس‌های سه‌شنبه‌ٔ کارگاه‌های داستان نویسی‌ونکوور، با سابقه‌ای چهارده‌ساله، نمونه‌ای کم‌نظیر از تداوم فرهنگی در مهاجرت است؛ کارگاهی که حتی با آمدن کووید از حرکت نایستاد و بی‌هیچ وقفه‌ای به‌صورت آنلاین ادامه یافت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با درگذشت استاد در سال ۲۰۲۳، فقدانی سنگین بر جمع ما سایه افکند، اما چراغی که او افروخته بود خاموش نشد. به‌همت خانوادهٔ ایشان، بنیاد محمد محمدعلی تأسیس شد و با کمک جمعی از شاگردان قدیمی و جدید کلاس‌های سه‌شنبه بی‌وقفه ادامه پیدا کرد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فریبا فرجام در ادامه از </span><b>دکتر درفشه جوادی کوتنایی</b><span style="font-weight: 400;">، از برگزارکنندگان کارگاه‌های داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی، دعوت کرد تا مروری داشته باشد بر سیر فعالیت‌های این کارگاه تاکنون. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر درفشه جوادی کوتنایی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخشی از سخنان خود گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«… همواره بین شاگردان کارگاه بحث و شوخی بود که بچه‌های قدیم که فضای پرشور کلاس‌های حضوری را تجربه کرده‌اند، از ما خوش‌شانس‌تر بودند که دلمان به همان لبخند پشت دوربین استاد خوش بود و حالا حسرت شاگردان جدیدتر این است که کارگاه را در غیاب استاد تجربه می‌کنند.</span></p>
<figure id="attachment_24907" aria-describedby="caption-attachment-24907" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24907" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر درفشه جوادیان کوتنایی، از برگزارکنندگان کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0179.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24907" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر درفشه جوادیان کوتنایی، از برگزارکنندگان کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارگاه بی‌‌استاد مگر می‌شود؟ جلسات باید ادامه پیدا کند؟ با این‌همه دلتنگی چه کنیم؟ اصلاً کلاس‌ها چه شکل و فرمتی خواهند داشت؟ همان فرمت قدیمی را حفظ کنیم و هر جلسه دو داستان بخوانیم؟ تکلیف یادداشت‌هایی که از صحبت‌های استاد می‌نوشتیم چه می‌شود؟ اگر اختلاف نظری دربارهٔ پی‌رنگ داستان در بگیرد، که حتماً در می‌گیرد، حرف میانه را چه کسی می‌زند؟ چه کسی اول و آخر کلاس با ما شوخی می‌کند که یادمان بیاورد رفاقت بالاتر از همه‌چیز است و با روی خوش از هم خداحافظی کنیم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا جواب هیچ‌یک از سؤالات را نداشتیم؛ فقط می‌دانستیم که نمی‌خواهیم کلاس‌ها تعطیل شود. که سه‌شنبه‌شب‌ها که سهم ما از همدلی با دنیای ادبیات است، همچنان باقی بماند. یاد استاد زنده بماند و مسیر رفاقت و آموزه‌های او تمام نشود. اعضای کارگاه به تکاپو افتادند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… با آزمون و تجربه، فرم کلاس هر چند ماه یک‌بار عوض می‌شد، اما آنچه ثابت ماند، همان اسلوبی بود که خودِ استاد با پیشینه‌ای که از سال‌ها شرکت در جلسات معروف سه‌شنبه‌شب‌ها و پنجشنبه‌شب‌های تهران داشت &#8211; برای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز پایه گذاشت. اینکه یک نفر اداره‌کنندهٔ کلاس (به‌قول استاد مبصری) باشد که همهٔ شرکت‌کنندگان، حتی خود استاد، برای صحبت از او اجازه می‌گرفتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در یک سال و نیم گذشته یعنی از اکتبر سال ۲۰۲۳ تا آخر آوریل سال ۲۰۲۵، کلاس‌های سه‌شنبه همچنان بی‌وقفه تشکیل شده است. در این مدت، ۹۳ داستان در کارگاه خوانده شد که ۲۹ داستان از نویسندگان غیرایرانی و ۶۴ داستان از نویسندگان ایرانی بودند. از میان این ۶۴ داستان، ۳۶ داستان از آثار نو یا اوریجینال اعضا یا مهمانان کارگاه بود که خوانده شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جلسات کارگاه به‌صورت آنلاین برگزار می‌شود و چندین جلسهٔ حضوری با حضور مهمانان ویژه در کتاب‌فروشی پان‌به ونکوور نیز داشته‌ایم. در این یک سال و هفت ماه، کارگاه هفت مهمان ویژه داشت که گزارش‌های برخی از این جلسات در مجلهٔ رسانهٔ همیاری ونکوور چاپ شده است… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن، کلیپ ویدئویی کوتاهی پخش شد که مروری بود بر جلسات مجازی کارگاه با حضور زنده‌یاد محمد محمدعلی، و صحبت‌ها و بحث‌هایی که حول‌وحوش داستان‌های خوانده‌شده درمی‌گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، ضمن معرفی </span><b>دکتر </b><b>فرشید سادات‌شریفی</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">ادب‌پژوه و استاد ادبیات کاربردی در موسسهٔ علمی‌آموزشیِ سَماک، ساکن کیچنرِ انتاریو، از حاضران دعوت کرد تا به ویدئوی ارسالی ایشان توجه کنند. طی این ویدئو، دکتر سادات‌شریفی نگاهی داشت به رمان «پدرم کالیگولا را می‌کشد» نوشتهٔ علیرضا جوانمرد که اخیراً از سوی نشر رها منتشر شده است. او در بخشی از سخنانش در معرفی این کتاب گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«… </span><i><span style="font-weight: 400;">خوانندگان گرامی! توجه فرمایید! خوانندگان عزیز! توجه فرمایید! خداوند با شما سخن می‌گوید.</span></i><span style="font-weight: 400;"> با این مقدمهٔ تکان‌دهنده، </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> از همان ابتدا مرزهای روایت را در هم می‌شکند و خواننده را به ورطهٔ هولناکِ یک بحران وجودی پرتاب می‌کند. این رمان نه‌تنها تاریخ را بازنویسی می‌کند، بلکه با درهم‌آمیختن ایمان، ایدئولوژی، خشونت و هویت، خواننده را وادار به مواجهه‌ای وحشتناک با خود و جهان می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی، که خود را هم خدا و هم شمر معرفی می‌کند — تجسمی از قدرت مطلق و چهره‌ای منفور در تاریخ — با این دوگانگی هولناک، مفهوم عدالت، الهیات و حافظهٔ تاریخی را به چالش می‌کشد. اما این رمان صرفاً یک داستان نیست، بلکه بازجویی‌ای فلسفی و تاریخی‌ست که ما را وادار به پرسیدن سؤالاتی اساسی می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چگونه تاریخ را می‌سازیم و چه کسانی روایت‌های مسلط را تعیین می‌کنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا خشونت یک امر مقدس است یا تنها ابزاری برای قدرت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا می‌توان از چرخهٔ ایدئولوژی‌ها و خشونت تاریخی گریخت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد و جسورانهٔ این رمان، معرفی راوی به‌عنوان خدا و شخصیتی منفور و تاریخی‌ست. او در همان ابتدا می‌گوید: «اینجانب خدا، که در بین زمینی‌ها با نام شمر هم شناخته می‌شوم، مانند تمامی خدایان راستین تاریخ، مظلوم واقع شده‌ام.» این جمله به‌طور ناگهانی ما را با یک چالش عمیق روبرو می‌کند: اگر روایت‌های تاریخی اخلاق را تعیین می‌کنند، آیا امکان رستگاری برای کسانی که تاریخ آن‌ها را «خائن» خوانده است، وجود دارد؟… </span></p>
<figure id="attachment_24908" aria-describedby="caption-attachment-24908" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24908" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?resize=375%2C500" alt="دکتر فرشید سادات‌شریفی، در حال معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9248.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-24908" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرشید سادات‌شریفی، در حال معرفی کتاب «پدرم کالیگولا را می‌کُشد»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… این رمان نه‌فقط نقدی بر تاریخ، بلکه نقدی بر نحوهٔ شکل‌گیری تاریخ است. اسطوره و ایدئولوژی در این داستان نه‌فقط بازتاب واقعیت، بلکه ابزار قدرت و کنترل‌اند. پدر، همچون یک ایدئولوژی زنده بر پسر سایه افکنده است. در جایی از داستان پدر از پسر می‌پرسد: «چرا یک داستان تازه نمی‌نویسی؟» اما راوی پاسخ می‌دهد: «از داستان‌نوشتن چه خیری دیده‌ام که باز بنویسم؟» این ردکردن خلق یک روایت جدید همان اسارت در تاریخ است. او نمی‌تواند آینده‌ای را تصور کند که از گذشته جدا باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… در </span><i><span style="font-weight: 400;">پدرم کالیگولا را می‌کشد</span></i><span style="font-weight: 400;"> شهادت از یک عمل مقدس به یک نمایش عجیب تبدیل می‌شود. راوی رؤیای ساختن یک حسینیهٔ عظیم را دارد که در آن نه حقیقت بلکه بازنمایی حقیقت اهمیت دارد: «چقدر باشکوه است که سالنی بزرگ با سیستم صوتی و تصویری قوی، بهترین مداح‌ها و روضه‌خوان‌ها و واعظ‌ها، مردم از سراسر کشور که هیچ از سراسر جهان برای هیئت من می‌آیند.» این شهادت دیگر یک تجربهٔ معنوی نیست، بلکه به یک آیین نمایشی عجیب بدل شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات رمان، درک راوی از چرخهٔ تکراری خشونت است: «باید این گودی را وجب‌به‌وجب حفر کنم تا جسدم را بیابم. آیا پدرم مرا کاشته است در زهدان مادرم و آبیاری‌اش می‌کند تا باز برویم؟» در این لحظه مرز میان قاتل و مقتول از بین می‌رود. پسر در حال تبدیل‌شدن به پدر است. خشونت به‌جای آنکه پایانی داشته باشد، به آغاز دیگری تبدیل می‌شود، و تاریخ نه یک خط مستقیم بلکه یک دایرهٔ بی‌پایان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این رمان با به‌تصویرکشیدن چرخهٔ بی‌پایان خشونت و تکرار تاریخ، خواننده را با این پرسش مواجه می‌کند که آیا رهایی از این چرخه و ساختن آینده‌ای متفاوت ممکن است؟ آیا می‌توان از زخم‌های گذشته گذشت و از تکرار آن جلوگیری کرد؟ این رمان با کاوش در تأثیرات روانی ترومای تاریخی و دشواری رهایی از گذشته به بررسی این مسائل عمیق می‌پردازد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پخش ویدئوی سخنرانی دکتر فرشید سادات‌شریفی، فریبا فرجام اعلام کرد که بخش اول نشست‌ها به اتمام رسیده و </span><b>یک ساعت تنفس</b><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود. او از حاضران دعوت کرد تا در این فرصت از کتاب‌های بخش نمایشگاه دیدن کنند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24916" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_IMG_9249.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در آغاز بخش دوم نشست‌ها، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن خوشامدگویی دوباره، به معرفی </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، از شاگردان کلاس داستان‌نویسی زنده‌یاد محمد محمدعلی، پرداخت. سپس او از بهاره دهکردی دعوت کرد تا به پشت تریبون رفته و دربارهٔ روند شکل‌گیری و اتمام کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» صحبت کند. «یادگاری روی دیوار دیگران» مجموعهٔ مقالات و سخنرانی‌های زنده‌یاد محمد محمدعلی است دربارهٔ ۳۱ چهرهٔ برجستهٔ ادبیات معاصر ایران و در پایان هر فصل، بهاره دهکردی گفت‌وگوی کوتاهی دربارهٔ آن شخصیت با زنده‌یاد محمدعلی انجام داده است. کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» که از سوی نشر رها منتشر شده است، در همین جشنواره رونمایی شد.</span></span></p>
<figure id="attachment_24909" aria-describedby="caption-attachment-24909" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24909" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=500%2C333" alt="فریبا فرجام، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_0T9A1033.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24909" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، درحالی‌که نمی‌توانست جلوی سرازیرشدن اشک‌هایش را بگیرد، با بغضی در گلو در بخشی از سخنان خود در این‌باره گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">ستاره‌ای بی‌جایگزین، با تصاویر ذهنی زیبا؛ محمد محمدعلی. نه‌تنها زیبا در سخن‌گفتن، بلکه زیبا در زندگی‌کردن. در همنشینی با او دیدم که بازی‌های زبانی و فرهنگی نسل او چقدر دلنشین است. نسلی که اهل مطالعه، اندیشیدن و گفت‌وگوی‌های عمیق بودند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» حرف‌های صمیمانه، دل پربهانهٔ محمد محمدعلی است. بهانه‌ای برای رقصیدن، خرامیدن و خالق اثر ادبی بودن. محمدعلی باور داشت که گفت‌وگوهای ناتمام و شفاهی باید به یادگار بمانند. ایمان داشت که زمان برای ثبت این گفت‌وگوها کوتاه‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و من با همهٔ آن لحظه‌های بودن کنار ایشان، امروز است که مفهوم این جمله را می فهمم؛ </span><i><span style="font-weight: 400;">مرگ از آنچه به نظر می‌رسد، به ما نزدیک‌تر است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روزها، سرخوش و مست از صدای گرم استاد، بی‌قرارِ دیدارهای ساده‌مان در کافهٔ روبه‌روی خانهٔ استاد، کافه‌ای که برای من با حضور او، قهوه‌ها و کیک‌هایش بوی وطن می‌داد؛ بوی وطن با عصارهٔ سیگار بهمن کوچک. برای بودن در کنار او لحظه‌شماری و پرواز می‌کردم. حرف‌هایش، خاطراتش، پندها، اندرزهایش، خنده‌هایش برایم کلام زندگی بود. ایمان دارم که بودن در کنار او، در لحظات عمرم شمارش نخواهد شد. چرا که همهٔ آن لحظه‌ها، گویی بخشی از رؤیای من بوده، رؤیایی که تا ابد در گوشهٔ قلب و ذهنم زنده خواهد ماند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بین جملات و کلمات این کتاب گاهی خود را در خلأ می‌دیدم. احساس می‌کردم چقدر در درک این‌همه احساس و پیچیدگی‌ها ناتوانم. در جایی از کتاب صحبت از عشق به «رقیب» است. چطور می‌شود عاشق رقیب سرسختی چون بهنود شد؟… رقیبی که می‌دانی روزی چیره‌دست‌ترین نویسنده می‌شود، اما همچنان قلبت در این عشق می‌تپد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وقتی صحبت از بهنود شد، عشق در نگاهشان برق می‌زد. محمد محمدعلی همیشه در غم دلتنگی‌هایش می‌گفت: </span><i><span style="font-weight: 400;">دلم برای ایران تنگ شده، نه‌فقط به‌خاطر وطن‌بودنش؛ بلکه برای تمام آن کشمکش‌هایی که از دلشان آثار ماندگار خلق می‌شد.</span></i></span></p>
<figure id="attachment_24910" aria-describedby="caption-attachment-24910" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24910" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=500%2C333" alt="بهاره دهکردی، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1046.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24910" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهاره دهکردی، در حال معرفی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این عشق تنها در خصوص بهنود نبود. این عشق به قلم بود. به ادبیاتی که در آن دلدادگی را آموخته، به دنیای واژه‌ها، به جملاتی که قدرت بازتاب رنج و امید و آزادی را دارند. آن هم در سرزمینی که آزادی بیان ندارند، و او و آن‌ها برای همین آزادی جنگیده‌اند. حتی وقتی که از کنار ما سفر کرده‌اند، کتاب‌ها و جملات آن‌ها حکم کپسول زمان را دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز اینجا، این کتاب به دست من و شما رسیده، و تا سال‌ها بعد نیز خوانده خواهد شد، و راه آن‌ها ادامه خواهد داشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طبق قرارهای هفتگی‌، فصل‌های جدید را مرور می‌کردیم. محمدعلی در جای‌جای سطور این کتاب گویی با مخاطب خاص حرف می‌زند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در این کتاب، در سطرسطر گفت‌وگوهای این کتاب که مثل نقش، روی دیوار دل‌ مانده، صدای استاد شنیده می‌شود، حضورش هست، نَفَسش هست. این کتاب، یادگاری رؤیایی است که هنوز در من زنده است. با من، با ما، در میان ما، در میان سطر‌به‌سطر این کتاب استاد هنوز زنده‌اند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن فریبا فرجام از </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس، دعوت کرد تا </span><span style="font-weight: 400;">کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» را معرفی کند.</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، پس از تبریک به بهاره دهکردی و نشر رها برای گردآوری و انتشار مجموعه‌مقالات و یادداشت‌های زنده‌یاد محمدعلی، در بخش‌هایی از سخنان خود در معرفی کتاب یادشده گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«گردآوری متن‌های پراکنده که در طول چند دهه نوشته شده‌اند، و زنده‌کردن آن‌ها در قالبی جدید، فعالیتی است علیه فراموشی و مرگ. این سنت مدون‌کردن، و طبقه‌بندی گذشته، جانِ‌تازه‌بخشیدن به متون پراکنده، نقشی حیاتی در غنای انبارهٔ فرهنگ و حفظ پیوستگی فرهنگی بازی می‌کند. نوشته‌هایی که ممکن بود بسیاری از ما از وجودشان و از اهمیتشان در تاریخ ادبیات معاصر اطلاعی نداشته باشیم یا در دسترسمان نباشد، امروز در شکل کتابی پاکیزه در اختیار ماست. راه پویایی فرهنگ همین است. چرا که از سویی تقدیس گذشته آن را از متن فروکاسته و به شیئی مقدس تبدیل می‌کند، و از سوی دیگر نادیده‌انگاشتن و بی‌اهمیت تلقی‌کردن گذشته، جریان پیوسته و پویای فرهنگ را مختل می‌کند. هر دوی این رویکردها به گذشته، تجربهٔ زیستهٔ انسان را ابتر می‌کنند. فقط گفت‌وگوی فعال انتقادی با گذشته و حفظ آن به‌مثابهٔ متن پویاست که پیوستگی و در همان حال دگرگونی پویای فرهنگ را تضمین می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظر من این کتاب از جهت دیگری نیز قابل‌تأمل جدی است. می‌خواهم دربارهٔ ژورنالیسم ادبی حرف بزنم و جایگاه ویژه‌ای که محمدعلی در آن داشت. معمول است که بین ژورنالیسم ادبی و نقد آکادمیک یا دانشگاهی تمایز قائل می‌شوند که البته تمایز درستی است، اما متأسفانه معمول است که به ژورنالیسم ادبی در قیاس با نقد ادبی دانشگاهی جایگاهی فرودست داده می‌شود… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اجازه بدهید اشاره‌ای کنم به آفات ژورنالیسم ادبی، تا اهمیت کار محمدعلی روشن‌تر شود. ژورنالیسم ادبی یا بی‌رمق شد، چون بسیاری آن را متأسفانه در شأن خود نمی‌دانستند یا از مبانی این ژانر فاصله گرفت و سعی کرد خود را با شیوهٔ نگارش نقد دانشگاهی همسو کند که بدتر مایهٔ ابترشدنش شد. فکر کنید یادداشتی یا مقاله‌ای در صفحهٔ ادبی روزنامه یا هفته‌نامه‌ای ادبی در مورد رمانی می‌خوانید و در همان یادداشت کوتاه با نقل‌قول‌های متعدد به نظریه‌پردازان ادبی و فیلسوفان مواجه می‌شوید. این یعنی نویسنده جایگاه ژورنالیسم ادبی را درک نکرده است و آن را از کار انداخته است. یا از سوی دیگر مطالبی سردستی در حد شرح پی‌رنگ رمان و خلاصهٔ آن نوشته می‌شود که باز به‌طریقی دیگر ژورنالیسم ادبی را بی‌مایه و ناکارآمد می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشته‌های محمدعلی که در کتاب یادگاری روی دیوار دیگران گردآورده شده‌اند، اما، به‌دلایلی که برخواهم شمرد نمونه‌ای مثال‌زدنی از ژورنالیسم ادبی حرفه‌ای است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکم، سبک نثر است. سبک نثر محمدعلی در این نوشته‌ها پاکیزه، روان، خوش‌خوان، صمیمی و بی‌تکلف است. آن دسته که به نقد نزدیکترند، نثر کم‌وبیش ساده و آسان‌یابی دارند و از پیچیدگی و ابهام غیرضروری که منجر به دشواری خواندن و دریافت می‌شود در آن‌ها اثری نیست… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوم، اشراف نویسنده است به فضای ادبی دستِ‌کم پنج دهه، از دههٔ چهل گرفته تا پایان دههٔ نود. نویسندگان و شاعران، محافل ادبی، مجلات ادبی و صفحات ادبی روزنامه‌ها، رخدادها، نهادها مثل کانون نویسندگان ایران، سانسور و ضرورت مبارزه با آن، همه در حوزهٔ تجربهٔ زیستهٔ محمدعلی قرار می‌گیرند و روایت او از آن‌ها روایتی دست‌اول است که بی‌تعصب و دل‌نشین بیان شده است… </span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24918" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=500%2C280" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="280" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=300%2C168&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_016.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سوم، اشراف نویسنده است به آثاری که در طول این سال‌ها نوشته شده است. محمدعلی در نقش یک ژورنالیست ادبی، نه‌تنها از جزئی‌ترین رخدادها و حال‌وهوای فضای ادبی اطلاع دارد و آن‌ها را به شیوایی تمام می‌نویسد، بلکه این نوشته‌ها گواه آن‌اند که تقریباً متنی نیست که در ادبیات داستانی و شعر فارسی در این سال‌ها نوشته شده باشد و او آن‌ها را با دقت و ریزبینی نخوانده باشد. ژورنالیست ادبی آماتور نگاه سرسری و گذری به آثار ادبی دارد، اما نوشته‌های محمدعلی نشان‌دهندهٔ نگاه ریزبین و ژرف او به آثار ادبی است که تقریباً هیچ‌یک را نخوانده نگذاشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرانجام باید بگویم که گفت‌وگوهای محمدعلی و بهاره دهکردی در پایان هر بخش از این کتاب در واقع آغاز نوعی بازخوانی فعال این نوشته‌هاست که برخی سالیان بسیار از نوشتنشان گذشته است. بازخوانی فعالی که خواننده باید در گفت‌وگوی خود با متن به آن تداوم ببخشد… » </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> دربارهٔ روند ساخت فیلم «کابوس‌های اقلیمی» سخنانی ایراد کرد و پس از آن ترِیلر کوتاهی از این فیلم نمایش داده شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فریبا فرجام </b><span style="font-weight: 400;">در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در تابستان سال ٢٠٢٣ اتفاق فرهنگی و خجسته‌ای در این شهر افتاد و آن برگزاری نکوداشتی برای زنده‌یاد محمد محمدعلی هم‌زمان با رونمایی یک کتاب ایشان از طرف نشر رها بود. در آن مراسم بخش‌هایی از پشت صحنهٔ یک فیلم در حال ساخت از آقای محمد محمدعلی را پخش کردیم و من به ایشان قول دادم که فیلم را تا قبل از پایان آن سال تمام می‌کنم. همان سال ایشان ما را ترک کردند و تنهایمان گذاشتند و دیگر تقریباً برای من غیرممکن به نظر می‌آمد که بتوانم برگردم و روی فیلم کار کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازآنجایی‌که من شانس این را داشتم که همان تابستان نسخهٔ آخر قبل از اصلاح رنگ و صدا را به ایشان نشان بدهم و بازخورد تأیید و اصرارشان در تمام‌کردن فیلم را داشته باشم، همین دلیل و انگیزه‌ای شد که برگشتم و فیلم را تمام کردم و به‌زودی هم اکرانی در شهر ونکوور خواهیم داشت که وقتی زمان و مکانش مشخص بشود، حتماً از طریق شبکه‌های اجتماعی اطلاع‌رسانی خواهد شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… وقتی در سال ۲۰۱۵ ایدهٔ ساخت فیلم را با آقای محمدعلی در میان گذاشتم، تازه فقط یک دورهٔ فیلمسازی مستند را گذرانده بودم و طبیعتاً آقای محمدعلی خیلی تردید داشتند که قبول کنند، ولی آن‌موقع به من گفتند قبول می‌کنم به‌شرطی که فیلم را زیر نظر نانام بسازی. نانام، اسم هنری آقای حسین فاضلی است که شاعر و فیلمسازند. ساخت فیلم طبق خواستهٔ آقای محمدعلی زیر نظر ایشان آغاز شد و اگرچه زیر نظر ایشان تمام نشد، ولی در تمام طول مسیر تا امروز من شانس این را داشتم که هرجا لازم بود از تجربه‌ها و نظراتشان بهره‌مند شوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست عزیز دیگر آقای امیرنعیم حسینی، کارگردان تئاتر و سینما، هستند که حوالی سال ٢٠١٩ با پروژه آشنا شدند. این فیلم در بازهٔ زمانی طولانی ساخته شد و به‌دلایل مختلف و متعددی دچار توقف و دست‌انداز شد. امیرنعیم‌جان در آن سال انگار چرخ‌دنده‌های فیلم را دوباره به حرکت درآورد و در فیلمبرداری‌های جدیدی که قبل از کووید انجام شد، من را یاری داد.</span></p>
<figure id="attachment_24911" aria-describedby="caption-attachment-24911" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24911" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=500%2C333" alt="فریبا فرجام، در حال معرفی فیلم مستند «کابوس‌های اقلیمی»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T9A1069.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24911" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">فریبا فرجام، در حال معرفی فیلم مستند «کابوس‌های اقلیمی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوست عزیز دیگری که حضورش خیلی تأثیرگذار بود آقای البرز رحمانی، نوازندهٔ تار و سه‌تار، هستند. ایشان در تصمیم‌گیری در ساخت موسیقی و خود مراحل ساخت همراه من بودند و به‌همراه خانم مرجان آل‌خمیس ساخت موسیقی فیلم را انجام دادند و کار ضبط و میکس آن توسط آقای رضا صادقی با مهارت و کیفیت تمام انجام شد. در مجموع کل ساخت موسیقی تجربهٔ بسیار دلپذیری بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و آقای دکتر سجودی عزیز که مثل همیشه از وجود ارزشمندشان بهره‌مند شدم و زحمت نظارت به ترجمهٔ فیلم را کشیدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌دلایل مختلف ازجمله فارسی‌بودن زبان فیلم بقیهٔ کارها در ایران و به‌صورت از راه دور انجام شد و اگرچه عزیزانی که با آن‌ها کار می‌کردم، خودشان فوق‌العاده بودند، ولی تجربهٔ به‌خصوص تدوین از راه دور بسیار چالش‌برانگیز بود، ولی همین‌جا از تک‌تکشان برای همراهی و صبوری‌شان سپاسگزارم. و همین‌طور از خانوادهٔ آقای محمدعلی هم بسیار سپاسگزارم و عزیزانی که به‌هر نوع و شیوه‌ای در طول ساخت فیلم و بعد از آن من را یاری و همراهی کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همهٔ این‌ها را گفتم و این بحث را امروز باز کردم، چون می‌خواستم به‌طور ویژه از یک نفر تشکر کنم که به‌طور مستقیم در تهیهٔ فیلم دخالت نداشتند ولی حضور پشت‌صحنه‌شان چیزی از اهمیت و ارزشمندی حمایتشان کم نمی‌کند و ایشان خانم نسرین کیهانی، همسر عزیز زنده‌یاد استاد محمدعلی، هستند. من حدود ٢٠ ساعت متریال از این فیلم دارم که بیشترشان در منزل ایشان فیلمبرداری شده و هرموقع من آنجا می‌رفتم بدون محدودیتی خانه مثل دستهٔ گل آماده برای فیلمبرداری در اختیار ما بود و من دلم می‌خواست امروز از این فرصت استفاده کنم و مراتب قدردانی خودم را از ایشان به جا بیاورم. بدون همراهی ایشان این فیلم و بسیاری حمایت‌هایی که ما از آقای محمدعلی طی این سال‌ها دریافت کردیم ممکن نمی‌شد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس فریبا فرجام اعلام کرد که در بخشی از نشست‌های این جشنواره قرار است از </span><b>عبدالرحیم احمد پروانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، مترجم و از مدیران پروژهٔ بسیار ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش، قدردانی به عمل آورده شود، و گفت که معرفی ایشان به سخنور توانایی چون </span><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> سپرده شده است، بنابراین او بار دیگر ایشان را به پشت تریبون دعوت کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> در معرفی عبدالرحیم احمد پروانی چنین گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">طالبان از زمان بازگشت به قدرت در ۱۵ اوت ۲۰۲۱ فرمان‌های متعددی برای اعمال محدودیت بر زندگی زنان ازجمله حق کار، گشت‌وگذار آزادانه، و از همه مهم‌تر حق آموزش صادر کرده است. از تحصیل دختران در سطوحِ بالاتر از ابتدایی جلوگیری کرده و مانع از ادامهٔ تحصیل زنان در دانشگاه‌ها شده است. محصورکردن زنان در خانه، ممانعت از کار و فعالیت اجتماعی، و ممانعت از تحصیل دختران و زنان همه با اتکا به قوانین شریعت و در جهت اعمال قدرت پدرسالار و عشیره‌ای بوده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طالبان اعتراضات زنان افغانستان به این سیاست‌های محدودکننده و ارتجاعی را به‌شدت سرکوب کردند. برخی زنانی که در سازمان‌دهی اعتراضات نقش داشتند، به قتل رسیدند و بسیاری دستگیر و شکنجه شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این نباید به‌معنای پذیرش پایان کار آموزش زنان و دختران افغانستان و همچنین آموزش حقوق مدنی به شهروندان افغان اعم از زن یا مرد تلقی می‌شد. برای مقابله با این رفتارهای ارتجاعی و خشونت‌آمیز، اشخاص و نهادهایی در اینجا و آنجای دنیا دست‌به‌کار شدند. فناوری امروز هم به کمک آمد تا بتوانند از سدهای به‌ظاهر صعب‌العبوری که دستگاه ارتجاعی طالبان ایجاد کرده است، بگذرند و آموزش و منابع آموزشی را به درون خانه‌های مردم افغانستان ببرند. </span></p>
<figure id="attachment_24912" aria-describedby="caption-attachment-24912" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24912" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?resize=333%2C500" alt="دکتر فرزان سجودی" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0255.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24912" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نهادهایی که پیشتر شکل گرفته بودند، مانند کتابخانهٔ درخت دانش و نقش برجسته‌ای که در تأمین منابع آموزشی مکاتب افغانستان بر عهده داشتند، دامنهٔ کار خود را گسترش دادند و نهادهای جدیدی مثل دانشگاه آنلاین روشن افغانستان بر سدِ ممنوعیت‌های طالبان غلبه کردند و نگذاشتند آموزش در افغانستان به‌خصوص آموزش زنان و دختران متوقف شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش رسماً در سال ۲۰۱۴ در شهر کابل گشایش یافت. در ابتدا هدف از ایجاد این کتابخانه که توسط نهاد حق آموزش افغانستان صورت گرفت، فراهم‌آوری زمینهٔ دسترسی رایگان به منابع آموزشی برای ارتقاء ظرفیت و کیفیت آموزش بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتابخانهٔ درخت دانش یگانه‌منبع برای معلمان افغانستان بود و در مدت کوتاهی توانست مطالب مختلفی در قالب‌های مختلف تهیه کند. نسخهٔ آفلاین کتابخانه در مراکز تربیت‌ معلم ۱۵ استان افغانستان نصب شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتابخانه با نشر مقالات متعدد در عرصه‌های مختلف خیلی زودی توانست جای خود را نه‌تنها در بین معلمان افغانستان بلکه در بین اقشار مختلف فرهنگی، علمی و ادبی باز کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز کتابخانهٔ درخت دانش با داشتن ۸٬۳۰۰ مطلب متنوع در ۱۲۷ موضوع، یگانه‌منبع آموزشی رایگان و باز مطالب علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی و غیره به زبان‌های انگلیسی، فارسی، پشتو، بلوچی، پشه‌یی، شُغنانی، ازبکی، ساوجی، مُنجی و نورستانی در افغانستان و شاید هم در جهان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دستاوردهای کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش ممکن نبود مگر در سایهٔ تلاش‌های خستگی‌ناپذیر عبدالرحیم احمد پروانی که بیش از یک دهه است مدیریت کتابخانهٔ آنلاین درخت دانش را بر عهده دارد. کتابخانه‌ای که منابع آموزشی ارزشمندی را در اختیار جامعهٔ‌ افغان قرار می‌دهد، به‌خصوص زنان و دختران افغان که با محدودیت جدی تحصیلی روبه‌رو هستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پروانی خستگی نمی‌شناسد و در شرایطی که گاهی به‌دلیل اختلاف ساعت بین غرب کانادا و افغانستان از شب‌هنگام تا نزدیکی صبح مشغول تدریس است، کماکان در دیگر عرصه‌های فرهنگی حضور فعال و تاثیرگذار دارد. ازجمله لازم است بر نقش پروانی در کارزار فارسی در بی‌سی اشاره کنم. کارزاری که با دشواری‌های بسیار سرانجام موفق شده است درس فارسی را در بسیاری از مدارس ونکوور بزرگ راه‌اندازی کند و فرصت آموزش رسمی زبان فارسی را برای فرزندان خانواده‌های فارسی‌زبان ایرانی و افغان فراهم آورد. همچنین نقش او در هیئت‌مدیرهٔ بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور و تلاش‌هایش برای حضور ناشران افغان در این جشنواره را نمی‌توان نادیده گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عبدالرحیم احمد پروانی، نویسنده، مترجم، معلم، فعال اجتماعی و مدنیِ افغان-کانادایی، فروتنانه بیشتر عمر خود را وقف آموزش و توسعهٔ فرهنگی کرده است و تلاش‌های او بر زندگی هزاران افغان تأثیری انکارناپذیر گذاشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مایهٔ افتخار ماست که از فعالیت‌های برجستهٔ دوست عزیزمان آقای عبدالرحیم احمد پروانی در حوزهٔ آموزش، برابری جنسیتی و ارتقاء توانمندی‌های جامعهٔ افغان قدردانی کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">اعلام کرد که </span><b>جنیفر بلادرویک</b><span style="font-weight: 400;">، نمایندهٔ مجلس بریتیش کلمبیا از حوزهٔ کوکئیتلم &#8211; ملاردویل، برای تقدیر از خدمات </span><span style="font-weight: 400;">عبدالرحیم</span><span style="font-weight: 400;"> احمد پروانی به جمع آن نشست ملحق شده است. او سپس جنیفر بلادرویک را به‌زبان انگلیسی معرفی و از ایشان دعوت کرد تا به پشت تریبون برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>جنیفر بلادرویک</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">پس از سلام‌دادن به‌زبان فارسی، خودش را معرفی کرد. او در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در استان ما، ما هنوز در حال مبارزه‌ایم، هنوز در حال تلاشیم، هنوز در حال پیشرفتیم تا آموزش را به‌طور برابر در سراسر بریتیش کلمبیا برای مردم هر جامعه‌ای فراهم کنیم. و من معتقدم که ما پیشرفت‌هایی داشته‌ایم، اما مبارزه‌ای که ما با آن مواجه‌ایم، در مقایسه با تلاش‌هایی که آقای پروانی انجام داده و همدلی، فداکاری و مراقبت واقعی او در شرایطی که نیاز به تلاش انسانی فوق‌العاده‌ای برای ایجاد این ارتباطات وجود دارد، رنگ می‌بازد و این شایستهٔ تقدیر است. بنابراین می‌خواهم آقای پروانی را صدا بزنم تا تقدیرنامه‌ای را که از طرف نخست‌وزیر بریتیش کلمبیا دارم به ایشان تقدیم کنم.»</span></p>
<figure id="attachment_24913" aria-describedby="caption-attachment-24913" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24913" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=500%2C333" alt="جنیفر بلادرویک، نمایندهٔ مجلس قانونگذاری بریتیش کلمبیا، پس از اهدای تقدیرنامهٔ نخست‌وزیر استان به عبدالرحیم احمد پروانی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_012.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24913" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">جنیفر بلادرویک، نمایندهٔ مجلس قانونگذاری بریتیش کلمبیا، پس از اهدای تقدیرنامهٔ نخست‌وزیر استان به عبدالرحیم احمد پروانی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن عبدالرحیم احمد پروانی به روی سن رفت و تقدیرنامه‌اش را از جنیفر بلادرویک دریافت کرد و با حاضران چند کلمه‌ای سخن گفت. او در بخشی از سخنانش گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«جنیفر، از همهٔ کلمات محبت‌آمیزتان خیلی ممنونم، اما اعتبار همهٔ این کارها عمدتاً به تیم متعهد ما می‌رسد. تیم </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan</span><span style="font-weight: 400;"> و تیم ما که در شرایط بسیار دشوار، سخت تلاش می‌کنند تا همهٔ منابع آموزشی را در دسترس مردم افغانستان، به‌ویژه دختران و زنانی که از همه‌چیز و نه‌تنها از تحصیل، بلکه از زندگی محروم شده‌اند، قرار دهند، آن‌ها [گویی] از جامعه ناپدید شده‌اند و مانند زندانیانی‌اند که به‌دست طالبان در خانه‌هایشان محبوس مانده‌اند… این تقدیرنامه باید به تیم ما و به‌ویژه به مدیر اجرایی ما، دکتر لورن اوتس، که بیشتر عمر خود را وقف ترویج آموزش در میان افغان‌ها در افغانستان و سایر مناطق کرده است، اهدا شود.»</span></span></p>
<figure id="attachment_24919" aria-describedby="caption-attachment-24919" style="width: 586px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24919" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?resize=586%2C750" alt="تقدیرنامهٔ دیوید ایبی، نخست‌وزیر استان بریتیش کلمبیا، برای فعالیت‌های ارزندهٔ عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش" width="586" height="750" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?w=586&amp;ssl=1 586w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/Certificate-of-Recognition-Abdul-Rahim-Ahmad-Parwani.jpg?resize=234%2C300&amp;ssl=1 234w" sizes="auto, (max-width: 586px) 100vw, 586px" /><figcaption id="caption-attachment-24919" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">تقدیرنامهٔ دیوید ایبی، نخست‌وزیر استان بریتیش کلمبیا، برای فعالیت‌های ارزندهٔ عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از سخنان عبدالرحیم احمد پروانی، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> اعلام کرد که مهمان ویژهٔ دیگری به جمع آن نشست ملحق شده است؛ </span><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;">، مدیر اجرایی سازمان غیرانتفاعی </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan</span><span style="font-weight: 400;">. او ضمن معرفی دکتر اوتس به‌زبان انگلیسی از ایشان دعوت کرد تا سازمان غیرانتفاعی‌شان را که روی آموزش دختران و زنان افغانستان تمرکز دارد، معرفی کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;">، پس از معرفی خودش در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شما کمی در مورد همکار محترم من آقای پروانی شنیدید و البته ما از این تقدیرنامه خبر نداشتیم. بنابراین من فقط فی‌البداهه صحبت می‌کنم، اما می‌خواهم تعریف و تمجیدی را که علی‌رغم ضعف زبان فارسی‌ام از کار او دریافته‌ام، تکرار کنم. کار او واقعاً فوق‌العاده بوده است. ما تقریباً ۲۰ سال یعنی دو دهه است که با هم کار می‌کنیم. من او را در عمل دیده‌ام، او کسی است که تمرکز کاملاً منحصربه‌فردی دارد بر آنچه که اعتقاد دارد مهم است، و اینکه کجا باید انرژی‌اش صرف شود. فقط این هدف را دنبال می‌کند که یادگیری برای همه به‌زبان خودشان در دسترس باشد که کار بسیار مهمی است. و من خیلی خوش‌شانس بوده‌ام که از نزدیک تأثیر واقعی کار او را دیده‌ام.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دکتر اوتْس با اشاره به اینکه پس از صحبت‌های او آقای پروانی دربارهٔ کتابخانهٔ درخت دانش صحبت خواهد کرد، گفت که می‌خواهد دربارهٔ سایر برنامه‌های سازمان </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan که ممکن است کمتر درباره‌شان صحبت شده باشد، حرف بزند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او به دبیرستان آنلاین برای دختران در افغانستان که با همکاری یک دبیرستان در کانادا انجام می‌شود، اشاره کرد و همین‌طور به بورسیهٔ تحصیلی‌ای که به زنان جوان کمک می‌کند تا به فناوری مورد نیاز خود برای تحصیل آنلاین دسترسی پیدا کنند و محدودیت‌های دسترسی به آموزش عالی و بسیاری موارد دیگر را دور بزنند. او گفت که با سرزدن به وب‌سایت این سازمان، می‌توانند در این‌باره بیشتر بدانند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر لورن اوتْس</b><span style="font-weight: 400;"> در ادامهٔ سخنانش برگزاری دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور، را که در واقع جشن کتاب و ادبیات است،‌ تبریک گفت؛ ادبیاتی به‌زبان زیبای شاعران کهن چون حافظ، عطار، رومی،… و شاعران معاصر چون نادیا انجمن، پروین پژواک، فروغ فرخزاد و پگاه احمدی. او افزود: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«این رویداد مهم، ورای کتاب مسائلی را ترویج می‌کند که برای ما در </span><span style="font-weight: 400;">Right to Learn Afghanistan بسیار مهم است؛ جریان آزاد اطلاعات و دسترسی همگان برای لذت‌بردن از کتاب، میراث زبان و ادبیات، و آزادی بیان… کار ما در Right to Learn Afghanistan موجب می‌شود شاهد تبعات محدودیت این آزادی‌ها باشیم. افغانستان تنها کشوری در جهان است که تحصیلات بالاتر از ابتدایی را برای دختران و زنان منع کرده است، و این نقض حقوق بشر در حد اعلی‌ست و همچنین راهی بسیار مؤثر برای فرورفتن یک کشور در فقر، و قطع رابطهٔ جوامعش با تبادل جهانی ایده‌ها، تکامل ادبیات و دسترسی به دانش.</span></span></p>
<figure id="attachment_24914" aria-describedby="caption-attachment-24914" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24914" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر لورن اوتس، مدیر اجرایی سازمان Right to Learn Afghanistan" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0291.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24914" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر لورن اوتس، مدیر اجرایی سازمان Right to Learn Afghanistan</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… آنچه در افغانستان در حال وقوع است، آپارتاید جنسیتی است. این اصطلاح بیانگر این واقعیت است که زنان نه‌تنها تحت مشتی سیاست‌های تبعیض‌آمیز، بلکه تحت سیستمی زندگی می‌کنند که بر اساس فرودستی آن‌ها بنا شده است. و این یعنی‌که آن‌ها در دسته‌ای غیر از انسان قرار می‌گیرند، جایی‌که زن‌ستیزی در مرکز ایدئولوژی طالبان قرار دارد، دلیل وجودی آن‌هاست و در همهٔ سیاست‌هایشان ریشه دوانده است. این، یک وضعیت اضطراری جدی است، اما ناامید هم نباید بود، [چون] ما که در امنیت کامل از این فاجعهٔ حقوق بشر دوریم، ناتوان نیستیم. در واقع بخشی از کار حفظ تمدن، واکنش به رنج دیگران در هر کجای جهان و دیدن خودمان در آن‌هاست. اینکه ما در این سر جهان چگونه به بی‌عدالتی‌ها در افغانستان یا هرجای دیگر واکنش نشان بدهیم یا ندهیم، معیاری خواهد بود برای متمدن‌بودن ما در چشم تاریخ.»</span><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> از </span><span style="font-weight: 400;">عبدالرحیم احمد پروانی دعوت کرد تا حاضران را بیشتر با پروژهٔ ارزشمند کتابخانهٔ درخت دانش آشنا کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>عبدالرحیم احمد پروانی </b><span style="font-weight: 400;">پس از گرامیداشت یاد و نام زنده‌یاد محمد محمدعلی، در معرفی کتابخانهٔ درخت دانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دوستان گرامی، یکی از نخستین اقدامات طالبان پس از نشستن بر اریکهٔ قدرت در کابل، بستن دروازه‌های مکاتب/مدارس، دانشگاه‌ها و سایر نهاد آموزشی به روی دختران و زنان افغانستان بود. زنان عملاً از جامعه حذف شدند و با ازدست‌دادن ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌شان، در خانه‌های خود زندانی گشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌خانهٔ درخت دانش، منحیث یکی از برنامه‌های آموزشی نهاد حق آموزش افغانستان که بیشتر در عرصهٔ آموزش‌وپرورش و فراهم‌آوری زمینهٔ ارتقاء ظرفیت مسلکی معلمین و تهیهٔ مواد و منابع کمکی درسی فعالیت می‌کرد، برای فراهم‌آوری زمینهٔ آموزش و دسترسی به منابع باز آموزشی توسعه یافت و دو شاخهٔ دیگر، کورس‌های درخت دانش و مکتب درخت دانش به آن افزوده گشت و نامش هم به «آکادمی درخت دانش» تغییر یافت.</span></p>
<figure id="attachment_24915" aria-describedby="caption-attachment-24915" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24915" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?resize=333%2C500" alt="عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/9R6A0322.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-24915" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">عبدالرحیم احمد پروانی، مدیر کتابخانهٔ درخت دانش</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب‌خانهٔ درخت دانش اکنون با داشتن بیش از ۸٬۵۰۰ منبع آموزشی مختلف در ۱۲۸ مضمون به ۱۰ زبان فارسی، پشتو، اوزبیکی، ساوجی، نورستانی، پشه‌یی، بلوچی، منجی، شغنانی و انگلیسی فعالیت می‌کند و هر روز به تعداد این منابع افزوده می‌گردد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کورس‌های درخت دانش با داشتن ۱۵ کورس رایگان آنلاین در زمینه‌های اصول آموزش از راه دور، سلامت روان، سواد دیجیتال و تربیهٔ معلم و غیره به‌زبان‌های فارسی، پشتو و انگلیسی یگانه‌پایگاه کورس‌ها/دوره‌های آموزشی کوتاه‌مدت رایگان است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مکتب درخت دانش نیز با داشتن بیش از ۵۰۰ دانش‌آموز، از صنف/کلاس ۷ تا ۱۰ به‌صورت آنلاین فعالیت دارد و درس‌های خود را مطابق برنامهٔ آموزشی وزارت آموزش‌وپرورش قبل از طالبان به پیش می‌برد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما از همهٔ قلم‌‌به‌دستان گرامی تقاضا می‌کنیم تا با ارسال مضامین، مطالب و حتی کتاب‌های خود به غنای کتاب‌خانه درخت دانش بیفزایند و هرچه بیشتر زمینهٔ دسترسی رایگان و آزاد میلیون‌ها انسان در افغانستان را که از آموزش معنی‌دار و همه‌شمول و از دسترسی به منابع معتبر آموزشی محروم مانده‌اند، مساعد سازند.»</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> با معرفی مجدد دکتر فرشید سادات‌شریفی، از حاضران دعوت کرد تا به سخنان ایشان (به‌صورت ویدئویی) </span><span style="font-weight: 400;">در معرفی گروه علمی‌-آموزشیِ سَماک که </span><span style="font-weight: 400;">از سال ۲۰۱۷ با محوریت «ادبیات کاربردی»، فعالیت‌های متنوعی را در میان فارسی‌زبانان ساکن کانادا سازمان‌دهی کرده است،</span><span style="font-weight: 400;"> توجه کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر </b><b>فرشید سادات‌شریفی </b><span style="font-weight: 400;">در معرفی گروه </span><span style="font-weight: 400;">سَماک </span><span style="font-weight: 400;">گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">نام سَماک، مخففی از «سلام ما به ادبیات کاربردی»، نمایانگر نگاهی فراتر از لذت صرف یا افتخار ادبی است. این گروه، ادبیات را ابزاری مؤثر برای مواجهه با چالش‌های زندگی روزمره، به‌ویژه در تجربهٔ مهاجرت، تلقی می‌کند. هدف سَماک، یاری به فارسی‌زبانان برای تبدیل «سرزمین بیگانه به خانه‌ای آشنا» است؛ مسیری که با بازیابی ریشه‌ها و شناخت فرهنگ جامعهٔ میزبان از دریچهٔ کتاب و زبان، از روندهای گسست یا «همسان‌سازی» یا اسیمیلیشن فاصله می‌گیرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی و معرفی آثار نویسندگان ایرانی و کانادایی، از ارکان اصلی فعالیت‌های سَماک بوده است. همکاری شش‌ساله با کافه ترنج در مونترآل، نمونه‌ای از این تلاش‌هاست که طی آن، در قالب نشست‌های فرهنگی، آثار متعددی خوانده، معرفی و تحلیل شده‌اند. شرکت در برنامه‌هایی چون «کانادا می‌خواند» و دعوت از نویسندگان مقیم شهرهای مختلف مانند مونترآل، تورنتو، ونکوور و کلگری، بخشی دیگر از این فعالیت‌ها را تشکیل می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سَماک نگاهی میان‌رشته‌ای به ادبیات دارد و در گفت‌وگوهای خود از حوزه‌هایی همچون روان‌شناسی، فلسفه، تاریخ و علوم سیاسی بهره می‌برد. همکاری با دکتر سعید ممتازی در زمینهٔ کاربرد ادبیات در روان‌درمانی، و نقد مشترک کتاب «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ» با دکتر محسن خلیلی، نشان‌دهندهٔ این رویکرد جامع‌نگر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فعالیت‌های سَماک به گفت‌وگوها محدود نمی‌شود. این گروه در زمینهٔ نشر نیز فعال بوده و کتاب‌هایی چون کار سبک‌باران، بازخوانی شعر حافظ نوشتهٔ فرشید سادات‌شریفی، و کتاب دو‌زبانهٔ از هوسنامه تا وفانامه نوشتهٔ بنفشه طاهریان را منتشر کرده است. همچنین، کارگاه‌های کتاب‌محور ازجمله کارگاه «کتاب خوشی»، مبتنی بر گفت‌وگوی دالایی‌لاما و دزموند توتو، از دیگر برنامه‌های مؤثر این نهاد بوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سَماک به بهره‌گیری از ظرفیت‌های آنلاین نیز توجه داشته است. برگزاری نشست‌های مجازی، همکاری با نشر رها در یادبود استاد محمدعلی، مرور آثار آلیس مونرو، و نقد و رونمایی کتاب‌ها، نمونه‌هایی از تلاش این گروه برای افزایش دسترسی به برنامه‌های فرهنگی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همکاری با نهادهای فرهنگی در شهرهای مختلف کانادا از دیگر نقاط قوت سَماک به شمار می‌آید. نهادهایی چون باشگاه کتاب مونترآل و ترنج، آکادمی تفکر تورنتو، و به‌خصوص رسانهٔ همیاری و نشر رها در ونکوور، ازجمله همکاران دیرپای این گروه بوده‌اند. این همکاری‌ها با عباراتی چون «بدون سخت‌گیری‌های زائد»، «لذت‌بخش» و «حرفه‌ای» توصیف شده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گروه سَماک، در طول این سال‌ها با تکیه بر ادبیات کاربردی، موفق شده است فضایی زنده برای تبادل اندیشه، ترویج کتاب‌خوانی و تسهیل سازگاری فرهنگی در میان جامعه فارسی‌زبان کانادا ایجاد کند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از پخش ویدئوی سخنرانی دکتر فرشید سادات‌شریفی، فریبا فرجام اعلام کرد که بخش دوم نشست‌ها به اتمام رسیده و </span><b>نیم ساعت تنفس</b><span style="font-weight: 400;"> خواهد بود. او بار دیگر از حاضران دعوت کرد تا در این فرصت از کتاب‌های بخش نمایشگاه دیدن کنند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-24920" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=500%2C333" alt="ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور #ونکوور #کتاب #ادبیات ‎#PersianBookFestival ‎#FarsiBookFestival #جشنواره_کتاب_فارسی_ونکوور" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/0T7A0332.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سخنرانِ اولین نشست بخش سوم </span><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا، بود. فریبا فرجام از ایشان دعوت کرد تا به معرفی چاپ جدید رمان «فریاد خاموش»، اثر کنزابورو اوئه، با برگردان</span> <b>دکتر فرزان سجودی</b><span style="font-weight: 400;">، بپردازد. فریبا فرجام اشاره کرد که نویسندهٔ این رمان در سال ۱۹۹۴ برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبی شد، و برگردان فارسی رمان هم اولین بار از سوی انتشارات محیط در سال ۱۳۷۷ خورشیدی ـ با برگردان دکتر فرزان سجودی &#8211; منتشر شد، اما سال گذشته، انتشارات نورهان نسخهٔ بدون سانسور این رمان را منتشر کرد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، در معرفی رمان «فریاد خاموش»، در بخشی از سخنانش گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«کنزابورو اُئه، نویسندهٔ توانای ژاپنی و برندهٔ نوبل ادبیات  ۱۹۹۴، شصت سال قلم زد تا «جهان‌های خیالی‌ای سرشار از واقعیت» بیافریند؛ جهان‌هایی که به‌تعبیر آکادمی نوبل «تصویری هولناک از معضل امروزِ انسان» عرضه می‌کنند. اُئه این توانایی و رسالت را در رمان «فریاد خاموش»، که در سال ۱۹۶۷، برندهٔ جایزهٔ تانیزاکی شد، به اوج رساند؛ رمانی که در اوایل دههٔ  ۶۰ میلادی می‌گذرد و سرنوشتِ دو برادر را روایت می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مدرنیست‌ها به‌جای قهرمانان آرمانی، انسان‌های شکست‌خورده و موقعیت‌های درهم‌شکسته را روی صحنه می‌آورند. اُئه نیز به‌جای حکایت قهرمانی سامورایی، ضدقهرمان‌ها و انسان‌های عادی را در مرکز توجه قرار می‌دهد. در فضای ژاپن سرخوردهٔ پس از جنگ جهانی دوم، به‌جای قهرمان‌ساختن از بازیگران و نقش‌پردازان انقلاب‌های سیاسی به‌ویژه شورش ۱۸۶۰، لایه‌های روانی فردی و اجتماعیِ این‌گونه شورش‌ها و قهرمانان آن‌ها را می‌کاود و تبعات آن‌ها را در واقعیت به تصویر می‌کشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در مقابل رئالیسم اجتماعی/انتقادی که برپایهٔ توصیفات دقیق واقعیت مشترک اجتماعی بنا شده است، رمان مدرنیستی، تأثیرات واقعیت بر روان افراد را می‌کاود. روانی که دائماً در سیلان و دگرش است. اُئه با انتخاب زاویۀ دید اول‌شخص، خواننده را در زندان آگاهیِ میتسو سابورو حبس می‌کند. زاویهٔ دید اول‌شخص، خواننده را تا تاریک‌ترین لایه‌های روان و ذهن میتسو و درک او از فهم و منش دیگران فرو می‌بَرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… اُئه با حرکت آزاد در زمان، خاطره و خیال را مخلوط می‌کند؛ جریان سیال ذهن، فلاش‌بک‌های ناگهانی و پرش‌های رؤیایی، روایت را می‌شکند بی‌آن‌که خواننده گم شود؛ زیرا شبکه‌ای از «نشانگان ادراکی و حسی» — بوی بنزینِ مه‌آلود، جیغ ترمز، نور سرخ پشت برگ زغال‌اخته — همچون GPS عمل می‌کند. جریان سیال ذهن و پرش زمانی مثل قایقی در مه است، اما شبکهٔ نشانه‌های حسی باعث می‌شود ما وی را گم نکنیم. بدین ترتیب، متن با وجود پرش‌های زمانی و روایی و عمق فلسفی، خوش‌خوان و روشن می‌ماند.</span></p>
<figure id="attachment_24921" aria-describedby="caption-attachment-24921" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24921" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=500%2C333" alt="دکتر حسام دهقانی، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_015.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24921" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر حسام دهقانی، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… همۀ این عناصر — واقع‌گرایی حسی، کندوکاو روان، تکنیک‌های شکستن زمان، و تمرکز بر فردیت و زاویهٔ دید شخصی — دقیقاً همان چیزی است که نظریۀ «رمان مدرن» بدان اشاره می‌کند: گذار از حماسه یا رمانتیسم به رصد دقیق انسانِ معمولی در گردباد تاریخ. فریاد  خاموش با حذف پرده‌های اخلاقی و ایدئولوژیک، ما را مجبور می‌کند پیامدهای خشونت، شرم و سکوت تاریخی را نه در آماری کلان بلکه در لرزش بدن، زق‌زق زخم و فریاد بی‌صدای یک انسان لمس کنیم. همین لمسِ بی‌واسطه است که رمان را بدل به کلاس زندهٔ مدرنیته می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فریاد خاموش وضعیت یک نفر، یک نسل و حتی یک ملیت نیست بلکه دائما در تاریخ تکرار شده و می‌شود، به‌عبارت دیگر، خاموشی، یک اختلال فردی نیست؛ بلکه ریشه در تاریخ و اجتماع دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… رمان تأملی در باب زمان، تاریخ و گذشته است و نشان می‌دهد که گذشته چیزی در جایی دیگر نیست بلکه در زمان حال حاضر است. زمان در این رمان کریستالی است یعنی گاه در یک صحنه، یک شیء یا یک جمله همهٔ وجوه زمان تجلی پیدا می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… ما ایرانیان نیز گذشته‌ای دوگانه داریم؛ افتخار امپراتوری و شرم قتل‌عام‌ها، انقلاب و شکست‌های مدنی. زیر فشار اقتصادی و سیاسی، اغلب یا به سکوت پناه می‌بریم یا به اعتراضات ناگهانی و ناپایدار. بیماری «فریاد خاموش» در رمان دقیقاً چنین وضعیتی است: زوزه‌ای فراشنیداری که مردم دره را یا فلج می‌کند یا به خشونت کور می‌راند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوانندهٔ ایرانی، در ترجمهٔ روان سجودی، بی‌واسطه با این زخم روبه‌رو می‌شود. رمان نشان می‌دهد که فرار از تاریخ ممکن نیست؛ اگر شورش اجداد فهمیده نشود، با صورتکی تازه بازمی‌گردد. میتسو با ثبت صادقانهٔ ترس‌ها و شرم‌ها به‌تدریج با تروما روبه‌رو می‌شود؛ همان کاری که خوانندهٔ ایرانی، به‌یاری ترجمهٔ روان فرزان سجودی، می‌تواند انجام دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فرزان سجودی فقط مترجم نیست؛ شاعر و متفکر است و می‌داند که خودِ میتسو نیز مترجم است؛ کسی که به‌جای «زیستنِ خلاق» تجربه‌ها را دستِ‌دوم ترجمه می‌کند، و همین او را عقیم و ترسو ساخته است. سجودی با آگاهی از این تم، ترجمه را به عمل خلاق بدل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… مترجم با «بیدارکردن هیولای پس‌متن» ما را مجبور می‌کند نه صرفاً روایت را بخوانیم، بلکه آن را در سطح پوست خود احساس کنیم؛ عملی که درست در مقابل وضعیت میتسو ــ مترجمِ منفعل ــ قرار می‌گیرد و نحوی از رستگاریِ خلاقانه را پیش می‌نهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌این ترتیب، مترجم همان کاری را می‌کند که رمان از ما می‌خواهد: زخم را آشکار نگاه دارد تا درمان ممکن شود. خوانندهٔ ایرانی، در متنِ فارسیِ سجودی، نه نظاره‌گر دست‌دوم، بلکه شریکِ مستقیم ترومای تاریخی خویش می‌شود و شاید در این مواجهه، نخستین گامِ حرکت آگاهانه را بردارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… فرزان سجودی این پرسش را با زبانی بی‌پروا و وفاداریِ حسی به گوش فارسی‌زبان رسانده است. در دورانی که جهان از خشونت و تنگنای اقتصادی می‌نالد، این رمان و این ترجمه دست‌کم دو موهبت به ما می‌دهند: جرئتِ روبه‌روشدن با فریادِ نشنیدهٔ خود، و امیدِ شکستن چرخه‌ای که گمان می‌بردیم از ازل بر تقدیر ما نوشته شده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> ضمن معرفی دوبارهٔ </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسنده، شاعر، پژوهشگر فرهنگ عامه و روزنامه‌نگار، از ایشان دعوت کرد تا به معرفی کتاب تازه‌منتشرهٔ خود، «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو» که اخیراً از سوی نشر آسمانا در تورنتو به چاپ رسیده است، بپردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی، </b><span style="font-weight: 400;">در بخشی از سخنان خود گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«می‌خواهم در مورد یک گونهٔ شعری حرف بزنم که از هر حیث یگانه است و به‌احتمال زیاد بسیاری از شما تا به امروز نشنیده‌اید. شعری باستانی و بی‌همتا در دنیا، شاید بشود گفت: کوتاه‌ترین شعر جهان. لیکو!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نشتُم سَر جَدَه</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">گذشت اَی وَدَه</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سر جاده نشستم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از قرار آمدنت گذشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیکو تک‌بیتی‌ای است موزون و مقفی در وزن هجایی، که در نواحی بلوچستان، شهرهای هشت‌گانهٔ جنوب کرمان، یا همان رودبار بزرگ و ساکنان حوزهٔ رود باستانی هلیل‌رود و منطقهٔ بشاگرد در جنوب شرقی هرمزگان رواج دارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لیکو شعری است بی‌ردیف، که در غایت ایجاز‌ سروده می‌شود. این شعر در نواحی بلوچ‌نشین به‌زبان بلوچی، در جنوب کرمان، به‌زبان‌های رودباری و در کوهستان بَشکرد (بشاگرد) به‌زبان‌های بَشکردی سروده می‌شود. لیکو را به آواز و همراه با سازهایی مثل «چَنگ: قیچک»، «چنگ قوطی»، «نی شبانی»،«دونَلی» و «سُرنا» می‌خوانند.</span></p>
<figure id="attachment_24922" aria-describedby="caption-attachment-24922" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24922" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=500%2C333" alt="منصور علیمرادی، نویسندهٔ کتاب «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو»،" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9259.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24922" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">منصور علیمرادی، نویسندهٔ کتاب «نجواهای واحه: سراب شاعرانهٔ لیکو»،</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دل ظهرِ گرما</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نَتگُ بُفَرما</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آن ظهر داغِ جهنمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تعارفم نکردی که بنشینم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محتوای لیکو را درد و داغ‌های عاشقانه، جوان‌مرگی و سوگ، فراق و فرقت و هجران، دوری از سرزمین مادری و کوچ در بر می‌گیرد. در زبان زاگرس‌نشینان میانی و در گویش‌ها و لهجه‌های نواحی جنوبی ایران مثل فارس، بوشهر، هرمزگان و خوزستان لیکه، لوکه، لیک و لاک را به‌معنای ناله، مویه، زاری، و گریه‌های منقطع به کار می‌برند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… لیکو را می‌توان یکی از گونه‌های ادبیات داستانی به‌اصطلاح «کوتاهِ کوتاه» به شمار آورد که به‌لحاظ روایت، تکنیک، شخصیت، موقعیت و وضعیت منحصربه‌فرد است. مثلاً گونه‌ای از مینی‌مالیسم به‌نام میکروفیکشن که به اختصار، ایجاز و مقتصدبودن در خرج کلمه معروف است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هر لیکویی قصه و روایتی داستانی دارد که مخاطب را از زاویه‌ای تازه برای دیدن یک موقعیت شگفت دعوت می‌کند. گاه زاویهٔ دید به‌درستی معلوم نیست و ما با یک موقعیت داستانی ناب و غافلگیرکننده </span><span style="font-weight: 400;">روبه‌رو می‌شویم که معمولاً هم پایانی باز دارد. موقعیتی که می‌توان گفت تا حدی یادآور مفهوم مرگ مؤلف در ادبیات پست‌مدرن است. لیکو برشی بسیار موجز و خلاقانه از زندگی است که در بیشتر موارد خواننده را با امری غریب و شگفت روبرو می‌کند</span><b>.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آخرین انسان زمین تنها در اتاقی نشسته بود، ناگهان در زدند.</span></i><span style="font-weight: 400;"> &#8211; داستان فردریک اوبراین</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">راویان برخی از لیکوها مردگان‌اند</span><b>، </b><span style="font-weight: 400;">که ما در ادبیات داستانی معاصر نداریم و یا کم داریم. لیکو شعری است با بسامد بالایی از راوی مرده. بیشتر این راویان یا جوان‌مرگ شده‌اند و/یا با اصابت گلوله مرده‌اند. جهانی که این راویان می‌سازند سخت هولناک، غریب و تراژیک است. از این منظر گاهی فضای این شعرها یادآور فضای آثاری مثل رمان پدرو پارامو است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اِمرۆ دو روزِن</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نَهشُم داگ روزِن</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز دوم است </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که جنازه‌ام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">افتاده بر تفتِ آفتاب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… برخی از اهل تشخیص در فرهنگ محلی را اعتقاد بر این است که لیکو در ابتدا شعری زنانه بوده و بعدها به محافل مردانه راه پیدا کرده است. روایت‌های زنانهٔ زیادی در قالب لیکو وجود دارد که توسط زنان ساخته شده و بعدها نوازندگان و خوانندگان محلی آن‌ها را بازخوانی کرده و نشر داده‌اند… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> در پایان سخنانش گفت: «گردآوری چندصد لیکوی اصیل نیازمند سفرها، پژوهش‌ها و جست‌و‌پُرس‌های مداوم بود و سال‌ها وقت برد تا در نهایت به سرانجامی رسید. البته که بخش عمدهٔ این شعرها هنوز مجال انتشار نیافته‌اند. بخشی از لیکوهای این دفتر نزدیک به دو دهه پیش ثبت و ضبط شده‌اند، در روزگاری که هنوز این‌همه امکانات ارتباطی وجود نداشت و فضای مجازی آن صعوبت‌ها را سهل نکرده بود.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین افزود که دو کتاب در ایران از لیکوها منتشر کرده و سومی هم در دست چاپ است. معرفی کتاب لیکوها (به‌زبان انگلیسی) هم با برگردان دکتر مهدی گنجوی، استاد دانشگاه در تورنتو، و دکتر امین فاطمی، استاد دانشگاه در لندن، به‌تازگی از سوی نشر آسمانا در تورنتو منتشر شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه،‌ فریبا فرجام بار دیگر از </span><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، استادیار آموزش زبان و فرهنگ فارسی در دانشگاه بریتیش کلمبیا، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود و این بار به معرفی نشست‌های ادبی دپارتمان ایران‌شناسی یو‌بی‌سی، بخش مطالعات آسیایی، بپردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر حسام دهقانی</b><span style="font-weight: 400;">، در بخشی از سخنانش گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا به‌عنوان مرکز فعالیت‌های فوق‌برنامهٔ دانشگاهی عمل می‌کند و سعی دارد پلی بزند بین فعالیت‌های آکادمیک ما و جامعهٔ ونکوور خارج از دانشگاه… ما دو نوع فعالیت داریم در این باشگاه؛ یک سری جلسات هفتگی‌ست که طی آن به مطالعهٔ ادبیات با هدف بهبود مهارت خواندن و ایجاد آگاهی و فرهنگ نقادانه، پرداخته می‌شود، و یک سری هم نشست‌های ماهانه داریم</span><span style="font-weight: 400;"> که پنل‌هایی‌اند که با مشارکت اعضای جامعه و دانشجویان دربارهٔ موضوعات مهم روز انجام می‌شود. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… تمام این رویدادهای ما رایگان‌اند و به‌صورت حضوری و آنلاین هم‌زمان انجام می‌شوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… نشست‌های همگانی ماهانه یا دوماهانهٔ ما چنان که گفتم، پنل‌هایی‌اند که طی آن‌ها با اعضای جامعه و دانشجویان دربارهٔ موضوعات مهم روز صحبت می‌کنیم. از سال ۲۰۲۱ این نشست‌ها را شروع کردیم، به‌تقاضای دانشجویانی که دلشان می‌خواست کارهای روز ادبیات را پس از اینکه به سطح پیشرفتهٔ فارسی رسیدند، بتوانند بخوانند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… یکی از کارهای فوق‌العادهٔ دیگری که کرده‌ایم، برقراری رابطهٔ دانشجویان با بهترین نویسنده‌های حال حاضر ادبیات فارسی بوده است… از دیگر ویژگی‌های کار ما این است که ما هرساله یک موضوع را انتخاب می‌کنیم و دربارهٔ آن می‌خوانیم، کارها را می‌خوانیم و نویسندگانشان را به‌صورت آنلاین یا حضوری دعوت می‌کنیم تا در مورد کارهایشان به سؤالات دانشجویان و حضار پاسخ بدهند. </span></p>
<figure id="attachment_24923" aria-describedby="caption-attachment-24923" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24923" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=500%2C333" alt="دکتر حسام دهقانی، در حال معرفی «باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا» " width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/IMG_9262.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24923" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر حسام دهقانی، در حال معرفی «باشگاه ادبیات فارسی‌خوانی دانشگاه بریتیش کلمبیا»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">… در ادامه با همکاری فرهیختگان جامعهٔ ونکوور و بیشتر خارج از ایران، با دوستان عزیزم بهرام مرادی و فریبا صدیقیم این جلسات ادبیات مهاجرت و تبعید را برگزار کردیم و یک تابستان را به ادبیات افغانستان اختصاص دادیم… در ادامه، یک سال تمام به ژانرهای کمترمطالعه‌شده در ادبیات پرداختیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دو سال اخیر افتخار همکاری با استاد عزیزم دکتر فرزان سجودی را داشتیم که کلاً جلسات را با رویکرد انتقادی‌شان و با بالابردن سطح کیفی و علمی جلسات دگرگون کردند. هشت نشست در مورد بازنمایی تاریخ در ادبیات برگزار کردیم و تاریخ معاصر را، بهتر بگویم تاریخ این ۵۰ سال اخیر را آن‌گونه که در رمان متجلی شده، با حضور جمعی از مهمان‌ها بررسی کردیم. سال گذشته را هم به نشست ادبیات بیداری، آن‌گونه که ادبیات موجبات بیداری را فراهم آورده، پرداختیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">… </span><span style="font-weight: 400;">ویدئوهای برنامه‌های گذشته در </span><a href="https://asia.ubc.ca/events/event/?date=upcoming-events&amp;eventTag=&amp;topic=&amp;type="><span style="font-weight: 400;">صفحهٔ رخدادهای گروه آسیاپژوهی </span></a><span style="font-weight: 400;">در آدرس: </span><a href="https://asia.ubc.ca/events/event/?date=upcoming-events&amp;eventTag=&amp;topic=&amp;type="><span style="font-weight: 400;">asia.ubc.ca/events/event</span></a><span style="font-weight: 400;"> یا صفحات این باشگاه در</span><a href="https://www.facebook.com/UPLRC"><span style="font-weight: 400;"> فیسبوک</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://facebook.com/UPLRC"><span style="font-weight: 400;">facebook.com/UPLRC</span></a><span style="font-weight: 400;">]،</span><a href="https://www.instagram.com/ubc_plrc/?hl=en"><span style="font-weight: 400;"> اینستاگرام</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://instagram.com/ubc_plrc"><span style="font-weight: 400;">instagram.com/ubc_plrc</span></a><span style="font-weight: 400;">] و</span><a href="https://t.me/UBC_PLRC"><span style="font-weight: 400;"> تلگرام</span></a><span style="font-weight: 400;"> [</span><a href="http://t.me/UBC_PLRC"><span style="font-weight: 400;">t.me/UBC_PLRC</span></a><span style="font-weight: 400;">] وجود دارد.</span><span style="font-weight: 400;"> می‌توانید به آن‌ها گوش بدهید و ما را هم با نظراتتان در بهبود و پیشرفت آن یاری برسانید.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، فریبا فرجام </span><span style="font-weight: 400;">ضمن معرفی</span> <b>دکتر شهرزاد سلطان</b><b>، </b><span style="font-weight: 400;">از بنیان‌گذاران نشر شهرزاد نامگ، دعوت کرد تا حاضران را با این مؤسسهٔ انتشاراتی بیشتر آشنا کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر شهرزاد سلطان</b><span style="font-weight: 400;">، در معرفی نشر شهرزاد نامگ چنین گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«من شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ هستم و این نشر را در سپتامبر ۲۰۲۴ با همسرم، علی نگهبان، راه‌اندازی کردیم تا هم قدمی فرهنگی در جامعهٔ دیاسپورای ایرانی کانادا در جهت نشر بدون سانسور برداریم، هم کتاب‌های خودمان را منتشر کنیم و هم به دوستان نویسنده‌مان کمک کنیم تا صدای خودشان را به گوش مخاطبان بیشتری برسانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر اسمی هزار داستان پشتش دارد، ولی شهرزاد نامگ هزار و یک داستان دارد. شهرزاد، نماد امید و عشق و پیروزی بر نادانی از طریق آفرینشگری‌های ادبی، و نامگ در زبان فارسی میانه، به‌معنای نوشته و کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شهرزاد نامگ در کمتر از یک سال فعالیت‌هایی را در کارنامهٔ خودش ثبت کرده است. اولین کتاب ما رمان </span><i><span style="font-weight: 400;">زبیگنیو، دگردیسی ناکام یک ایرانی</span></i><span style="font-weight: 400;">، نوشتهٔ علی نگهبان است که داستان یک مهاجر ایرانی در ونکوور را با طنزی تلخ بیان می‌کند و فراز و نشیب‌های مهاجرت را به‌خوبی به تصویر می‌کشد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب دوم شهرزاد نامگ، کتاب پژوهشی </span><i><span style="font-weight: 400;">مفهوم‌ها از شیر و خورشیدها</span></i><span style="font-weight: 400;"> نوشتهٔ مرتضی مشتاقی است که با بیان سیر تاریخی پرچم ایران و نماد شیر و خورشید، به‌ویژه در این فضای بحث داغ پرچم و نماد شیر و خورشید در بین فعالان سیاسی و اجتماعی، می‌تواند مفید باشد.</span></span></p>
<figure id="attachment_24924" aria-describedby="caption-attachment-24924" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24924" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=500%2C333" alt="دکتر شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_017.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24924" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر شهرزاد سلطان، مدیر نشر شهرزاد نامگ</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب سوم ما، چاپ دوم مجموعهٔ اشعار هادی ابراهیمی رودبارکی به‌نام </span><i><span style="font-weight: 400;">همصدایی با دوئت شبانصبحگاهی</span></i><span style="font-weight: 400;"> است که در آن آفرینش‌‌های زیباشناختی با زبان تصویری غنی هادی ابراهیمی قابل‌توجه‌اند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای اولین بار در همین جا اعلام می‌کنم که اثر بعدی ما، مجموعه‌سخنرانی‌های گردآوری‌شدهٔ سیاوش کسرایی دربارهٔ شعر نیما و نظریات شعری خودش است که دوست خوبمان آقای عطار، از شاگردان سیاوش کسرایی، در اختیار ما گذاشته‌اند تا چاپ و منتشر شود و در دسترس شعردوستان قرار گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در کارنامهٔ خودمان افتخار برگزاری نکوداشت هادی ابراهیمی عزیز را به‌پاس ۵۰ سال خدمات فرهنگی ایشان به‌کمک جمعی از دوستان ازجمله آقای صوفی داریم… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> از حاضران دعوت کرد تا به پیام ویدئویی </span><b>مدیر نشر خیام (مصدق پارسا) از بلژیک</b><span style="font-weight: 400;"> توجه کنند. قرار بود پیامی ویدئویی هم از مدیر نشر کابل در تورنتو پخش شود که متأسفانه این پیام به‌موقع به جشنواره نرسید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مصدق پارسا </b><span style="font-weight: 400;">در پیام کوتاهی ضمن تبریک به‌مناسبت برگزاری دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی در ونکوور گفت حسرت می‌خورد که نتوانسته در این جشنواره حضور یابد و ابراز امیدواری کرد که در جشنواره‌های آتی همراه با همکارانش در نشر خیام در این جشنواره حضور یابند و کتاب‌های متنوع این نشر را در معرض دید علاقه‌مندان قرار بدهند.</span></span></p>
<figure id="attachment_24925" aria-describedby="caption-attachment-24925" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24925" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=500%2C284" alt="مصدق پارسا، مدیر نشر خیام در بلژیک" width="500" height="284" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=300%2C170&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_021.png?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24925" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مصدق پارسا، مدیر نشر خیام در بلژیک</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">آخرین نشست جشنواره به معرفی انجمن<strong> خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲</strong> اختصاص داشت. پس از اشاره به اینکه طی چند سال گذشته، تعداد قابل‌توجهی از اعضای این خانواده‌ها با کمک نویسندگانی مانند منیرو روانی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون، به نوشتن دربارهٔ رنج و خشمی که گرفتارش‌اند، روی آورده‌اند و چندین کتاب حاصل این تلاش‌ها بوده است، از <strong>بهشته رضاپور</strong>، مادر زنده‌یاد بهاره کرمی مقدم از جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، و <strong>هوریران سهراب</strong>، داغدار چهار جانباختهٔ این پرواز؛ زنده‌یاد نگار برقعی، زنده‌یاد الوند صادقی، زنده‌یاد سهند صادقی و زنده‌یاد سوفی امامی، دعوت شد تا دربارهٔ روند خاطره‌نویسی و نیز کتاب جدید این انجمن که زیر چاپ است، صحبت کنند. شایان ذکر است که تازه‌ترین کتاب انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ با عنوان «به‌نام عدالت» دربارهٔ دادگاه‌هایی‌ست که در ایران و تورنتو برگزار شدند، و به‌زودی منتشر خواهد شد، ولی متأسفانه به دومین جشنوارهٔ کتاب ونکوور نرسید. </span></p>
<figure id="attachment_24926" aria-describedby="caption-attachment-24926" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24926" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=500%2C333" alt="بهشته رضاپور، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/C_S_018.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24926" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">بهشته رضاپور، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بهشته رضاپور</b><span style="font-weight: 400;">، ابتدا یادی از قربانیان فاجعهٔ بندرعباس کرد و گفت به‌عنوان توضیحاتی دربارهٔ اینکه چطور چند کتاب خاطرات خانواده‌های جانباختگان پرواز به ثمر رسیده است، مقدمهٔ کتاب «نباید نوشته می‌شد ۲» نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بُد [نویسنده ساکن ادمونتون] را می‌خواند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نامت را نمی‌دانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما می‌دانم آنجایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پس این روزها می‌آیی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لابد فقط یک یا چند خط شنیده‌ای یا در کتابی، جایی خوانده‌ای. چیزی مثل: «پرواز مسافرتی پی‌اس۷۵۲ هواپیمایی بین‌المللی اوکراین، از مبدأ تهران به مقصد کی‌یف، در ۱۸ دی ۱۳۹۸ (۸ ژانویه۲۰۲۰) هدف شلیک دو موشک پدافند هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار گرفت و همهٔ ۱۷۶ سرنشین آن جان باختند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌دانم سال‌ها پس از امروزی که من دارم این‌ها را برایت می‌نویسم، این کتاب را پیدا خواهی کرد و خاطرات برخی از بازماندگان جنایت را در این کتاب خواهی خواند. نمی‌دانم در دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی، آسمان چه رنگی‌ست و آدم‌ها روز را چه‌طور شب می‌کنند. نویسندگان این کتاب اما، به‌گمان من، به دو دلیل چراغ دست گرفتند و در تاریک‌ترین لحظات فاجعه‌ای که جهانشان را از هم گسیخت، کنکاش کردند. سوگ و فقدانشان را دوره کردم. شاهد فروپاشیدن جهانشان بودم و دیدم چطور اندوهشان را کلمه‌به‌کلمه روی این برگ‌ها چکاندند. آن‌ها تلاش کردند آخرین بازمانده‌های عزیزانشان را &#8211; یادهاشان را &#8211; ثبت کنند که بماند. تو بگو انگار فرهاد دارد عشقش را روی سنگ به سنگ کوه می‌تراشد و ثبت می‌کند. که نرود. که بماند. که به‌مرور زمان و در فرسایش حوادث، فراموش نشود. اما دلیل دیگری هم بود. به‌این امید که تو در دنیایی زندگی کنی که نتوانند روایت‌ها را تغییر بدهند. نویسندگان این کتاب علیه فراموشی، علیه تغییر روایت‌ها به‌کام ظالمان ایستاده‌اند. تردید ندارم در روزگار تو جعل و تغییر روایت‌ها بیشتر خواهد شد. این کتاب تلاش جانکاه بازماندگان این فاجعه است برای مقابله با ذات تغییرپذیر حافظهٔ جمعی. فقط این‌ها نیست. خوب که نگاه کنی، این نوشته‌ها، مجموعه‌ای مستند و صادقانه از لحظات کوچک اما عمیق درد آدم ایرانی‌ست. این ذره‌بین‌گرفتن است به عمق خون‌آلود زخم در این مقطع از زیست ایران. نورانداختن است به انتهای تاریکی روزگاری که ما، ساکنانش بودیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید روزی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک صبح آرام و آفتابی، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بازگردی و این روایت‌های اصل را از زبان شاهدان جنایت بخوانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از زبان کسانی که شاهد شقاوت اقلیتی بودند که خاک و جان این مردم را به گروگان گرفته‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روز ولی…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما را یاد آر!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هوریران سهراب</b><span style="font-weight: 400;">، روایت احمد اسماعیلیون، پدر همسر زنده‌یاد پریسا اقبالیان، و پدربزرگ زنده‌یاد ری‌را اسماعیلیون از جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، را خواند که متأسفانه به‌دلیل محدودیت فضا از درج آن معذوریم.</span></span></p>
<figure id="attachment_24927" aria-describedby="caption-attachment-24927" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-24927" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=500%2C333" alt="هوریران سهراب، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/05/S_019.png?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-24927" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هوریران سهراب، از مادران داغدار پرواز پی‌اس‌۷۵۲</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان این نشست، </span><b>فریبا فرجام</b><span style="font-weight: 400;"> بار دیگر از حامیان مالی برگزاری این جشنواره و نیز عکاسان و فیلم‌برداران سپاسگزاری کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حامیان مالی جشنواره:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سلسله‌سخنرانی‌های علیرضا احمدیان در ایران‌شناسی و مطالعات جوامع فارسی‌زبان</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنیاد خیریهٔ محسنی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جناب آقای فرهاد صوفی</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت Golden Mind Services</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت حسابداری PBS Accounting </span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و عکاسان و فیلم‌برداران:</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت لاپیس میدیا (Lapis Media)، آقای نیکزاد و همکاران</span></li>
</ul>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرکت Capilano Photography، آقای علی حقیقت‌جو</span></li>
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای آبتین حیدری</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتنی است در بخش نمایشگاه جشنوارهٔ کتاب امسال، انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲، انتشارات پرنیان، کانون فرهنگیان بی‌سی، کتاب‌فروشی پان‌به، نشر رها، نشر زن، و نشر شهرزاد نامگ حضور داشتند و کتاب‌هایشان را در معرض دید و فروش قرار داده بودند. همچنین چند میز هم به ناشرمؤلفان و نیز کارگاه داستان‌نویسی بنیاد محمد محمدعلی اختصاص داده شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از شرکت‌کنندگان و مخاطبان این جشنواره دعوت می‌شود نظرات و پیشنهاداتشان را دربارهٔ دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور از طریق آدرس ایمیلِ <a href="mailto:info@farsibookfestival.org">info@farsibookfestival.org</a> با بنیاد جشنوارهٔ کتاب فارسی در میان بگذارند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/">ارج‌نهادن بر تلاش‌های ارزشمند برای آموزش زنان و دختران محروم از تحصیل؛ گزارشی از دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/05/12/%d8%a7%d8%b1%d8%ac%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">24892</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میراث آقای محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Oct 2023 03:56:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21573</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. حمید مساح &#8211; ونکوور  هفت هشت سال تقریباً به‌طور مداوم در کارگاه داستان‌نویسی آقای محمدعلی در ونکوور شرکت داشتم و شاهد دوستی عمیق بین اعضای کارگاه بودم. آیا این دوستی‌ها با وجود داشتن شیوهٔ تفکر و سلیقه‌های متفاوت اتفاقی بود؟ آقای محمدعلی دو تکیه‌کلام خاص داشتند که در بیشتر جلسات تکرار می‌کردند. اولی این...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">میراث آقای محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: vazirmatn-bold;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>حمید مساح &#8211; ونکوور </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفت هشت سال تقریباً به‌طور مداوم در کارگاه داستان‌نویسی آقای محمدعلی در ونکوور شرکت داشتم و شاهد دوستی عمیق بین اعضای کارگاه بودم. آیا این دوستی‌ها با وجود داشتن شیوهٔ تفکر و سلیقه‌های متفاوت اتفاقی بود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمدعلی دو تکیه‌کلام خاص داشتند که در بیشتر جلسات تکرار می‌کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولی این بود که «هیچ خانمی تا به‌حال از مرز بیست و پنج سالگی عبور نکرده است.» دومی که در این مطلب مورد اشارهٔ من است این بود که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«افراد کلاس مجازند هر اندازه که می‌خواهند به هم‌کلاسی که داستانش را در کارگاه می‌خواند با حفظ احترام انتقاد کنند و او فقط یک دقیقه فرصت دارد که جواب دهد.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تکرار این مطلب و اجرای آن که بعضاً برای اعضای جدید کارگاه سؤال‌برانگیز بود و به‌شوخی تعبیر می‌شد، فضای دوستی و اعتماد عمیقی را به وجود آورده بود. اعضای کلاس بدون ترس از دلخوری داستان‌نویس اظهارنظر می‌کردند و او هم با این اعتماد که در بیان نظرات «درست یا غلط» سوء‌نیتی نیست به نقدها گوش می‌سپرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این میان آقای محمدعلی به‌عنوان وزنهٔ تعادل فضای این گفت‌وگو را به وجود می‌آورند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایرهٔ این دوستی و اعتماد و فضای گفت‌‌وگو که متأسفانه در جمع ایرانیان کمیاب است، به خارج از کلاس کشیده می‌شد. آقای حجامی، شاعر عاشق تیر و تفنگ را با منِ بیزار از اسلحه به پشت یک میز می‌کشاند که حاصل آن لطیف‌ترشدن جمله‌های بعضاً زمخت نوشته‌هایم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آشنایی من با آقای محمدعلی به جلسهٔ بزرگداشت آقای دهباشی در نوامبر ۲۰۱۵ برمی‌گردد. با دردست‌داشتن کتاب «جمشید و جمک» نزد ایشان رفتم و پرسیدم که نویسندهٔ این کتاب شمایید؟ در ادامه، سؤالی کردم که بیشتر از اینکه سؤال باشد، انتقاد بود. کار به گپ و گفت‌وگویی کوتاه کشید که باحوصله جواب سؤالم را دادند. بیشتر از اینکه جوابشان قانعم کند، صداقت و بردباری‌شان جذبم کرد. پرسیدند: «می‌دانی که ما سه‌شنبه هر هفته کلاس داریم؟» وقتی جواب منفی مرا شنیدند، آدرس دادند و دعوت کردند که یک‌بار کلاسشان را امتحان کنم و اگر نمونه داستانی دارم به کلاس بیاورم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جز یادداشت‌های پراکنده چیزی نداشتم. دست بر شانه‌ام گذاشتند و گفتند تو ذهن قصه‌گو و داستان‌های فراوان برای گفتن داری. مجذوب فضای دوستی و گفت‌وگو در کارگاهشان شدم. پایهٔ تقریباً ثابت کلاس شدم و از آن بهرهٔ فراوان بردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایرهٔ دوستی و فضای گفت‌وگو با وجود سلیقه‌ها و آراء متفاوت در کارگاه آقای محمدعلی بعداً وسیع‌تر هم شد و کمک کرد که جامعهٔ فرهنگی ایرانیان ونکوور گسترش پیدا کند و به یک نمونهٔ خوب تبدیل شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهترین گرامیداشت برای آقای محمدعلی زنده‌نگهداشتن این میراث و کمک به گسترش آن با وجود سلیقه‌های متفاوت است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/">میراث آقای محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/07/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21573</post-id>	</item>
		<item>
		<title>فرصت شکار &#8211; داستان کوتاهی از حمید مساح</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/06/17/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%ad/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/06/17/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 17 Jun 2023 17:00:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20790</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید مساح &#8211; ونکوور  قراری را که با خودت گذاشته بودی… «ترک تیراندازی» را می‌شکنی. بی‌فکر پیش، دوربین عکاسی را زمین می‌گذاری. تفنگ شکاری‌ای را که شاهرخ‌‌خان به طرفت گرفته، از دستش می‌گیری. با مهارت و سرعتی که برای او و برادرت هم غافلگیر‌کننده است، تفنگ را با فشنگ پر می‌کنی. فرصت فکرکردن را حتی به خودت هم نمی‌دهی. گلنگدن را می‌کشی، قنداق چوبی را روی شانهٔ چپت می‌گذاری و پای راست را حائل می‌کنی....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/17/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%ad/">فرصت شکار &#8211; داستان کوتاهی از حمید مساح</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمید مساح &#8211; ونکوور </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قراری را که با خودت گذاشته بودی… «ترک تیراندازی» را می‌شکنی. بی‌فکر پیش، دوربین عکاسی را زمین می‌گذاری. تفنگ شکاری‌ای را که شاهرخ‌‌خان به طرفت گرفته، از دستش می‌گیری. با مهارت و سرعتی که برای او و برادرت هم غافلگیر‌کننده است، تفنگ را با فشنگ پر می‌کنی. فرصت فکرکردن را حتی به خودت هم نمی‌دهی. گلنگدن را می‌کشی، قنداق چوبی را روی شانهٔ چپت می‌گذاری و پای راست را حائل می‌کنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاه دختر قشقایی با چشمانی که نمی‌توانی تشخیص دهی سبز است یا آبی، از همان برخورد اول موجی در دلت انداخته. چند بار با لبخندی پرمهر تو را میهمان کرده و لحظه‌ای نگاهش را از تو بر نداشته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌سرعت نشانه می‌گیری و… ماشه را می‌چکانی. تفنگ با صدایی مهیب که از انعکاس صدای شلیک بین دیوار قلعه و تپهٔ مقابل به وجود می‌آید، گلوله را به بیرون تف می‌کند. صدای کرکنندهٔ آن و لگد محکمی که قنداق بر شانه‌ات می‌زند، تو را با همهٔ مهارت به عقب هل می‌دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای لحظه‌ای سکوتی هولناک همه‌جا را پر می‌کند، به خود می‌آیی. دختر لحظه‌ای نگاهش را از تو می‌گرداند و به بید مجنون کنار نهر نگاهی می‌اندازد. ناباورانه و با شماتت دوباره به تو نگاه می‌کند و تو می‌بینی که اشتیاق از نگاهش پر کشیده است. لبخندش تلخ‌خند شده است. پرسشی در نگاهش است و تو عاجزی از پاسخ‌دادن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگهان پایش روی لبهٔ لجن‌گرفتهٔ نهر می‌لغزد و به بوته‌های جاروی کنار نهر گیر می‌کند. نمی‌تواند خودش را سر پا نگه دارد. شاخه‌های نازک جارو هم کمکی به نگه‌داشتن او نمی‌کنند. جفت‌پا تا زانو در آب نهر می‌افتد. سعی می‌کند روی پاهایش بایستد ولی روی قلوه‌سنگ‌های کف نهر لیز می‌خورد. کمکی از دستت برنمی‌آید. به پشت و طاق‌باز با شلپی که پشنگه‌های آب را به اطراف می‌پاشد در آب نهر غوطه‌ور می‌شود. دمپایی لاستیکی‌اش روی آب می‌آید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسیمی بر سرشاخه‌های بید می‌وزد. با حرکت شاخه‌ها باریکه‌های نور خورشید بر سنگ‌ریزه‌های رنگی کف نهر و صورت دخترک می‌تابند. باریکه‌های نور بر صورت دختر در قاب چارقدش با سکه‌های طلایی گوشه‌های آن و طره‌های خرمایی‌رنگ مویش با دو جفت چشم‌های سبز-آبی در مرکز قاب، ترکیب می‌شوند. رقص نور جشنواره‌ای از رنگ در کف نهر به وجود می‌آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آهی می‌کشی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آهی دوباره! غصه‌ات می‌شود و ناسزایی با صدای بلند به خودت می‌گویی. شاهرخ‌خان از دیدن حالتت دچار شعف می‌شود، قهقهه‌ای می‌زند و متلکی بارت می‌کند تا جواب تمام کُرکُری‌هایی را که از صبح زود برایش خوانده بودی، داده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آقای دانشجو را ببین. سعید جان بیخود نیست که آن‌قدر از تفنگ‌دست‌گرفتن ترس داری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; حالا چرا این‌قدر نگرانی، مهندس جان، مگه چی شده؟ چرا رنگت پریده؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهقههٔ خنده‌اش بین دیوار قلعه و تپهٔ روبه‌رو انعکاس پیدا می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید اگر مهمانش نبودی، پیشتر می‌رفت و به‌جای به‌کاربردن «مهندس جان» تو را «بچه سوسول» هم خطاب می‌کرد تا بهتر جواب شوخی‌هایت را که از اول صبح از کنار همین برکه شروع شده بود، داده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تووو… بی‌خیالِ حرف شاهرخ‌خان تفنگ را که بی‌اختیار دوباره مسلحش کرده‌ای با بی‌احتیاطی روی زیرانداز پرت می‌کنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20794" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/DSC05150.jpg?resize=500%2C305" alt="فرصت شکار - داستان کوتاهی از حمید مساح" width="500" height="305" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/DSC05150.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/DSC05150.jpg?resize=300%2C183&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز صبح زود مثل جمعه‌های قبل در این چند ماه گذشته همراه برادرت به روستا آمده‌اید تا همراه او و پسر بزرگ خان به‌اتفاق به شکار بروید. در واقع آن‌ها شکار کنند و تو دوربین عکاسی به‌دست آن‌ها را همراهی کنی. شاهرخ لباس‌پوشیده و یراق‌بسته و تفنگ‌به‌دست جلو قلعهٔ اربابی منتظر شماست. مهمانِ خرده‌مالکی میهمان‌نوازید که از دوستان عمویت است و احترامش را دارد. خان صبح خیلی زود مجبور شده برای کاری به برازجان برود. دستور اکید داده که در کنار نهر باصفای کنار قلعه که محل زندگی خود و خانواده‌اش است، از مهمان‌های شهری با نان گرم و پنیر محلی، سرشیر و تخم‌مرغ و گردوی تازه به‌خوبی پذیرایی شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کُرکُری‌خواندن‌ها که جزء لاینفک این برنامه‌های شکار است، از همان اول صبح بین تو و شاهرخ‌خان شروع می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بفرمایید صبحانه. تعارف نکنید. امروز داریم می‌رویم طرف تپه‌ها. راه درازی در پیش داریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با دست به تپه‌های سمت چپ که پله‌پله بالای سر هم قرار گرفته‌اند، اشاره می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یک کوهنوردی مفصل، باید جان داشته باشید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اشاره‌ای به دوربین دست تو می‌کند و با تمسخر می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; البته اگر مهندس‌جان صبحانه نخورد، هم نخورده. امروز هم که مثل دفعه‌های قبل به‌جای تفنگ، اسباب‌بازی با خودش آورده. فکر نکنم وررفتن با این اسباب‌بازی احتیاج به انرژی چندانی داشته باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تو پوزخندی می‌زنی و تمام ظرف نیمرو و سرشیرها را طرف خودت می‌کشی و با خنده می‌گویی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; برعکس، بهتر است شما نخورید و جا باز بگذارید برای گوشت کبک‌ها و تیهوهایی که شکار می‌کنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قیافه‌ای جدی به خود می‌گیری و ادامه می‌دهی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چی فکر کرده‌ای؟ چکاندن ماشهٔ تفنگ بیشتر از فشاردادن دکمهٔ شاتر دوربین عکاسی انرژی می‌برد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کُرکُری‌خواندن‌هایتان تا بالای تپه‌ها ادامه پیدا می‌کند. تپهٔ اولی، تپهٔ دومی و&#8230; خیلی بالا رفته‌اید. دو بعدازظهر شده است و اوج گرما. هرازگاهی که به پایین‌دست دشت نگاه می‌کنی، روی تپه‌های زیر پا، اینجا و آنجا و روی دشت سراب‌هایی می‌بینی. تو چند عکس خوب گرفته‌ای و آن‌ها هرچقدر تیر انداخته‌اند، دریغ از یک دانه کبک یا تیهو یا هر جاندار دیگری. از ته دل خوشحالی که نتوانسته‌اند چیزی شکار کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاهرخ اعصابش به هم ریخته، ولی باز هم از رو نمی‌رود. برای ساکت‌کردنش یک‌بار دیگر خاطرهٔ آن روزی که تصمیم گرفتی تفنگ را برای همیشه آویزان دیوار اتاقت کنی، یادآوری می‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از سال پنجاه و هفت می‌گویی. نهادهای حکومتی پهلوی از هم پاشیده شده بودند و کسی به قوانین شکار توجهی نداشت. روزی را که برای شکار مرغابی با او و برادرت به برکهٔ نزدیک شالیزارهای منطقهٔ خرامه رفته بودید، به یادش می‌آوری. آن روز برادرت و شاهرخ هر کدام یک مرغابی زده بودند و تو سه تا. تو در هوا شکارها را زده بودی و آن‌ها روی آب. به یادش می‌آوری که چند بار مجبور شده بود تیراندازی‌ات را تحسین کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">غروب آن روز از شاهرخ خداحافظی کردید و با برادرت به مرکز بخش رفتید. او می‌خواست به سفارش همسرش گوشت تازه از قصابی بخرد. با صحنه‌ای که در قصابی دیدی، سر جایت خشک شدی. بر هر دیوار قصابی که مغازه‌ای دراز، زشت و بدقواره بود، حدود پانزده چنگک با قلاب‌های دوطرفه آویزان بود. از هر چنگک دو آهوی پوست‌کنده با چشم‌های ازحدقه‌بیرون‌زده تو را که زبانت بند آمده بود، نگاه می‌کردند. پنجاه‌شصت‌تایی می‌شدند. قصابی گوشت گوسفند برای فروش نداشت. شما را به خرید گوشت ترد و نازک آهو دعوت می‌کرد. اعتراض کرده بودی. جواب شنیده بودی: «شکارچی‌ها با به‌هم‌ریختن اوضاع و نبودِ کنترل روی منطقهٔ </span><span style="font-weight: 400;">حفاظت‌شدهٔ بَمو<sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;"> گله‌ها</span><span style="font-weight: 400;">ی آهو را قتل‌عام کرده‌اند.» اگر او نفروشد، دیگران می‌فروشند. با قصاب بحثتان می‌شود. می‌گویی:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مردم انقلاب نکردند که هرج‌ومرج و چپو و غارت شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; انقلاب کردیم که آزاد باشیم نه اینکه هر بچه‌فکلی شهری بیاید اینجا مدعی ما بشود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفته بودی این آزادی نیست، آنارشیسم است. فکر کرده بود آنارشیسم فحش ناموسی است. ساطوربه‌دست به طرفت آمده بود که دو مرد مسلح ژ۳به‌دست وارد شده بودند. حکمی از یکی از روحانیون شیراز در دست داشتند که کشتن حیوانات حفاظت‌شده حرام است و آمده بودند تا قصابی را ببندند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قنداق تفنگ که به‌جای شکم به زیر شکم قصاب خورد، حد آزادی را به او نشان داد. قصاب شروع به التماس کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مغازه بیرون زدید. بیرون مغازه تحمل نیاوردی و هر چه را از صبح خورده بودی، بالا آوردی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاهرخ نه تنها رویش کم نمی‌شود، که با شنیدن این قصه عذر موجهی پیدا می‌کند برای اینکه فضاحت شکست در شکار امروز را لاپوشانی کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; رعیت‌جماعت را نباید رو داد. همیشه باید زد تو سرشان وگرنه ببین نه فقط نسل آهو و میش و کل را از بین بردند، بلکه چیزی از کبک و تیهو هم باقی نگذاشتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگهان سکوت می‌کنی. ادامه نمی‌دهی و غرق افکار خودت می‌شوی. آهوهای شکارشده چشم‌های ستاره را که با بدرودی ابدی رفت، به یادت می‌آورد. او مثل بسیاری از شب‌‌ها و روزهای تمام این سال‌ها بر بال خیال به دیدارت آمده. ستاره را می‌بینی که در بین آهو‌ها به این‌طرف و آن‌طرف می‌دود تا بالاخره با رگباری به زمین می‌افتد. قدم‌هایت بی‌اختیار کُند می‌شوند. خودت را با عکس‌گرفتن از ملخی مشغول می‌کنی. می‌خواهی از شاهرخ و برادرت فاصله بگیری تا بتوانی با ستاره تنها باشی. </span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-20793 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/20210905_101811.jpg?resize=500%2C375" alt="فرصت شکار - داستان کوتاهی از حمید مساح" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/20210905_101811.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/06/20210905_101811.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یاد اولین باری می‌افتی که با پیشنهاد او برای گرفتن عکس به آن آسیاب قدیمی بین باغ‌های قصرالدشت نزدیک مدرسه‌تان رفتید. امتحانات آخر سال کلاس یازده بود و نزدیک به تعطیلات تابستان. او برای کلاس گیتار ثبت‌نام کرده بود. از تو هم خواست که به او بپیوندی. پذیرفتی. پیشنهاد کردی او هم با تو به کلاس عکاسی بیاید. در شروع کلاس‌ها برایت یک گیتار کلاسیک خرید و دوربین عکاسی‌ات (تنها وسیلهٔ گران‌قیمتی که داشتی) را به‌عنوان هدیه نپذیرفت. گفت که در خانه چند دوربین عکاسی دارند. دستشان به دهنشان می‌رسید، پدر و مادرش انسان‌هایی خوب و مالک چند پارچه آبادی بودند. او یک دوربین لوبیتل ۲‏<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;"> قدیمی را انتخاب کرد برای گرفتن عکس‌های سیاه‌وسفید. تابستانِ بعد از آن تابستان فراموش‌نشدنی، او برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت و تو که در دانشگاه پهلوی پذیرفته شده بودی، در شیراز ماندی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ملخ اعصابت را خرد کرده. یک‌جا بند نمی‌شود، دنبالش می‌کنی. از روی این سنگ به روی بوتهٔ خاری و از روی آن بوته به روی سنگ بعدی می‌پرد و تو را به دنبال خودش می‌کشد. از شاهرخ و برادرت دور افتاده‌ای. رنگ خاکی بال‌های ملخ پیداکردنش را سخت می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سفری دانشجویی به شمال که گروهی از دوستان دبیرستان ترتیب داده‌ بودند، سرانجام ستاره را دوباره دیدی. روزهای انقلاب را از سر گذرانده‌اید، همه‌چیز زیرورو شده است. همراه توفان حرکت گستردهٔ مردمی همه‌چیز تغییر کرده است، هر دوی شما هم. در مورد گرایش‌های سیاسی و سازمانی‌اش می‌گوید و از خط و مرزهای فکری می‌گوید. می‌فهمی که دلیل تماس‌نگرفتن‌ها و دوری‌اش از تو فقط بُعد مسافت نبوده. ته دل خوشحالی که هنوز هم این‌قدر به تو نزدیک است که رازهای مگو را هم با وجود حساسیت‌های تشکیلاتی برایت می‌گوید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بالاخره موفق می‌شوی دو عکس خوب از ملخ در حال اوج‌گرفتن بگیری. ملخ از روی تخته‌سنگ بزرگی به طرف بوتهٔ خاری پرواز می‌کند. دو بال سرخ‌رنگ که تا امتداد سینه‌اش کشیده شده است، از زیر بال‌های خاکی‌رنگِ رویی بیرون می‌جهد. با دیدن کنتراست رنگ سرخ با خاک تَف‌گرفتهٔ اطراف بی‌اختیار دوبار پشت‌سرهم دکمهٔ شاتر را فشار می‌دهی. پرکشیدنش را ثبت می‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یک سالی از انقلاب گذشته. جابه‌جا شده؛ تلفنش را نداری و نامه‌هایت را جواب نمی‌دهد. نگرانش هستی و به دنبالش می‌روی. به‌سختی پیدایش می‌کنی. یاد گرفته چطور خودش را مخفی کند. هنوز همان دختر شوخ و شنگ است، ولی چیزی در او تغییر کرده است. او از جنگ مسلحانه با حکومت و درگیری‌های کردستان می‌گوید و تو معتقد به گفت‌وگو برای بازسازی جامعهٔ در حال گذار هستی. می‌گویی وقتی انقلاب می‌شود، سازوکارهای قبلی از بین می‌رود و اگر جامعه فرصت ساختن سازمان‌ها و سازوکار جدید را پیدا نکند، همه‌چیز از هم می‌پاشد. او از درگیری‌ها در کردستان می‌گوید و لزوم جنگ مسلحانه. تو معتقدی یک نویسنده و مترجم مبارز به‌نام ابراهیم یونسی به‌عنوان استاندار کردستان انتخاب شده و نگاهی به ترکیب هیئت صلح دولت نشان می‌دهد که راه برای گفت‌وگو بسته نیست. نباید همه‌چیز را سیاه‌وسفید دی</span><span style="font-weight: 400;">د و دست به اسلحه برد و خود را بازیچهٔ تندروها در دو طرف ماجرا کرد. او از کشته‌شدن جوانان کُرد می‌گوید و تو تأسفت کمتر از او نیست. از تج</span><span style="font-weight: 400;">ربهٔ انقلاب فرانسه و از لوتر کشیش آلمانی می‌گویی و او وقت شنیدن ندارد و باید برود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌تندی قضاوتت می‌کند. اما وقتی دلخوری‌ات را می‌بیند، دستپاچه از پی دلجویی‌ات برمی‌آید. از گیتارزدنش می‌پرسی. با شعف می‌گوید که دوربین عکاسی مدل دوربین تو خریده تا همیشه به یادت باشد. حاضر به گفت‌وگو نیست و تو در جواب به‌تندی قضاوتش می‌کنی که قصهٔ دوربین را فقط برای دلخوش‌کردن تو ساخته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک‌دفعه قصد رفتن می‌کند. قاطی جمعیتی که در حیاط دانشکده جمع‌اند، خودش را گم می‌کند و دور می‌شود، بی‌خداحافظی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آخرین لحظه، بین جمعیت مکثی می‌کند. به طرفت برمی‌گردد. چند لحظه‌ای به تو زل می‌زند، با چشمانی که می‌دانی برای همیشه از دستشان داده‌ای ولی همیشه به یادشان خواهی آورد. کوله‌پشتی‌اش را زمین می‌گذارد. دوربینی از داخل آن بیرون می‌کشد، زوم می‌کند تا آخرین عکس را از تو بگیرد، با دوربینی که با دوربین خودت مو نمی‌زند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیلی طول نمی‌کشد که گیتار را برای همیشه به دیوار اتاق در کنار تفنگت آویزان می‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چند شلیک پی‌درپی شاهرخ و برادرت که البته برای آن‌ها حاصلی هم در بر ندارد، تو را به خود می‌آورد. عجله می‌کنی و نفس‌نفس‌زنان به آن‌ها می‌رسی. خیلی بالا آمده‌اید. هر سه خیلی خسته‌اید. به پایین که چشم می‌اندازی، می‌بینی که شش هفت تپهٔ بلند بالای سر هم قرار گرفته‌اند. تپه‌ها به دشتی وسیع در </span><span style="font-weight: 400;">منطقهٔ کوهمره سرخی<sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;"> مش</span><span style="font-weight: 400;">رف‌اند. تو با دوربینت با یک لنز تِلهٔ دویست و برادرت و شاهرخ‌خان هر یک با تفنگی در دست هر یک مشغول کار خودتان‌اید. تو نصف بیشتر حلقهٔ فیلمت را گرفته‌ای. ناراضی هم نیستی. چند شات خوب از کبک‌های در حال فرار از تیررس تفنگ‌های برادرت و دوستش و تع</span><span style="font-weight: 400;">دادی دیگر از چند پازن<sup>۴</sup></span><span style="font-weight: 400;"> در بالاد</span><span style="font-weight: 400;">ست تپه‌ها. پازن‌ها را به‌عمد به شکارچیان همراهت نشان ندادی. حتماً بعد‌ها که عکس‌های آن روز را ببینند، دمغ می‌شوند. انبان تو نیمه‌پر است و کوله‌پشتی‌های آن‌ها خالیِ خالی. هیچ‌وقت آن‌قدر بدشانس نبوده‌اند که امروز هستند و این به تو فرصت داده که هرچقدر دلت می‌خواهد سربه‌سرشان بگذاری، دستشان بیندازی و انتقام تمام متلک‌های چند ماه گذشته را بگیری. با صدایی تودماغی ادای حرف‌زدن شاهرخ را درمی‌آوری:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آقای مهندس را ببین می‌ترسد تفنگ دست بگیرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دوردست دو تپه پایین‌تر از جایی که هستید چوپانی ژنده‌پوش را می‌بینی. به‌سرعت می‌دود سنگ یا چوبی را پرت می‌کند. از شاهرخ در مورد او می‌پرسی، او هم سر از کار چوپان درنمی‌آورد. شاید هم می‌داند و به‌عمد نمی‌گوید. دوربین را زوم می‌کنی روی چوپان، دست روی دلت می‌گذاری و از خنده ریسه می‌روی. این چوپان را خدا برای تو فرستاده تا حال شاهرخ‌خان را بگیری. قاه‌قاه می‌خندی و با لودگی می‌گویی برویم یکی‌دوتا کبک از این چوپان بخریم شما بیندازید توی کیفتان تا دست خالی برنگشته باشید. به‌طرف چوپان راه می‌افتید. گرمی هوا و تابش خورشید چوپان را به‌صورت سرابی درمی‌آورد که پا ندارد و در ارتفاع نیم‌متری روی هوا حرکت می‌کند. به نظر می‌رسد پاهای چوپان نیم‌متری از سطح زمین بالاتر است و مثل فرفره به‌سرعت می‌چرخند. کبک‌ها را دنبال می‌کند، خسته‌شان می‌کند و قبل از اینکه اوج بگیرند، با قلاب‌سنگ شکار می‌کند و در کیسه‌ای می‌چپاند. چند عکس خوب از چوپان موقعی که دارد قلاب‌سنگ را پرتاب می‌کند، می‌گیری. کاشکی می‌شد از سراب هم عکس گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خسته و کوفته به کنار نهر برمی‌گردید. با شستن عرق سر و صورت کمی حالت جا می‌آید. ناهارتان را خورده‌اید. خستگی یک روز شکار روی تپه‌های اطراف را با خوردن چای از تن به در می‌کنید. چند عکس نسبتاً خوب گرفته‌ای، کوهنوردی‌ات را هم کرده‌ای، ولی شاهرخ و برادرت را کاردشان بزنی، خونشان درنمی‌آید. شاهرخ با سگرمه‌های درهم‌رفته هندوانه‌ای را که از صبح داخل آب نهر گذاشته بود تا خنک شود، قاچ می‌زند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; به‌به، جناب خان دستت درد نکند، می‌بینم که به‌جای گوشتِ شکار هندوانه سر می‌بری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این جمله را در حالی‌که مشغول تمیزکردن دوربینت هستی، با کشیدن کلمهٔ خان می‌گویی تا حسابی به زخم دلش نمک بپاشی. چن</span><span style="font-weight: 400;">د زن ظرف‌ها</span><span style="font-weight: 400;">ی کثیف غذا را روی سرشان گذاشته‌اند و برای شستن کنار نهر آورده‌اند. یکی از زن‌ها با او خویش‌وقوم از کار در می‌آید، به خان سلام می‌کنند و رد می‌شوند. تو متوجه نیستی که مزه‌پرانی‌ات در بدترین موقع ممکن جلوی اقوام خان انجام گرفت و او را مثل پلنگ زخمی به خونت تشنه کرد. متوجه نگاه رنجیده‌اش نشدی.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگاری که به تو الهامی شده باشد، سرت و دوربینت را با هم بالا می‌آوری. لنز تله بی‌اختیار روی صورت دختر جوانی که پشت سر بقیه زن‌ها حرکت می‌کند، زوم می‌شود. طرحی از نگاه گم‌شده‌ات را در عمق چهره‌اش می‌بینی. با چشم‌هایش به تو لبخند مهرآمیزی می‌زند که بر جانت می‌نشیند. این بار نباید شانس را از دست بدهی. به کسری از ثانیه دیافراگم و عمق میدان تنظیم می‌شود. فرصت‌هایی است در زندگی که یک‌بار پیش می‌آید، یا شکارش می‌کنی یا از دستش می‌دهی. نسیم خنکی می‌وزد. یک‌باره تمام گرمای سگ‌دوزدن چند‌ساعته در تپه‌ها را از تنت می‌زداید. تبدیل به باد موافقی می‌شود که با جنباندن سرشاخه‌ها و برگ‌های درخت‌های بید مجنون دو طرف نهر به چند باریکهٔ زرد و نارنجی نور اجازهٔ ورود به حریم سایه‌روشن کم‌نور زیر درخت‌ می‌دهد. تابش خورشید و بوسهٔ باریکهٔ نور بر قاب صورت دختر در آن فضای نیمه‌تاریک کار یک فلاش حرفه‌ای عکاسی را می‌کند و جلوه‌ای خاص به صورت او می‌دهد. چارقد توری نازک دختر همراه با سکه‌های طلایی منجوق‌شده گوشه‌های آن زیر گلوی دختر سفت سنجاق شده و وقتی با طرهٔ موهای خرمایی‌اش زینت می‌شود، قاب هفت‌رنگی به وجود می‌آورد که در مرکز آن یک جفت زمرد به تو لبخند می‌زنند. آمیزهٔ محو سبز سوختهٔ برگ‌های گردویی در دوردست با تنهٔ خاکی‌رنگ درخت پس‌زمینه‌ای خوش‌رنگ برای این قاب هفت‌رنگ به وجود می‌آورد. برای تو چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه با انگشت اشاره به‌نرمی دکمهٔ شاتر را لمس کنی. و این همان انگشت اشاره است که کمتر از نیم ساعت بعد ماشهٔ تفنگ را با خشونت می‌فشارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای اطمینان دومین عکس را هم می‌گیری. ولی آن اندازه تجربه داری که بدانی آن بازی رنگ تکرارشدنی نیست. همه‌چیزش خودبه‌خود جور شده بود و تو آماده بودی تا صیدش کنی. عجله می‌کنی که سومی را بگیری که ای لعنت به این شانس! دستهٔ دیافراگم نمی‌چرخد. حلقهٔ فیلم تمام شده است. مطمئنی که عکس اولی کامل بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک ماه است که در آتلیه از خواهرت و یکی از دوستانش که به‌عنوان مدل عکاسی لباس قشقایی بر تن می‌کنند، عکس می‌گیری. ساعت‌ها برای نورپردازی وقت می‌گذاری و وقتی عکس را برای چاپ پیش مسیو ژرژ ارمنی می‌بری، با دلسوزی به تو می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بابام جان، آخر برای چی پولت را دور می‌ریزی؟ این عکس مشکل نورپردازی دارد. برای چی بزرگش کنم؟ برای چی پول وام دانشجویی‌ات را می‌خواهی خراب کنی؟ عکاس خوبی هستی، ولی نورپردازی پرتره را نمی‌دانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سفارش عکس‌ها را از یکی از ژورنال‌های اتریشی که نمی‌توانند خبرنگار به ایران بفرستند، گرفته‌ای و نتوانسته‌ای کار دلخواهت را آماده‌ کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">باسرعت حلقهٔ فیلم را درمی‌آوری و مثل یک دانهٔ الماس در جعبهٔ پلاستیکی فیلم می‌گذاری و در جای </span><span style="font-weight: 400;">امنی نزدیک کُندهٔ درخت بید کنار کوله‌پشتی‌ات می‌گذاری</span><span style="font-weight: 400;">. صددرصد مطمئنی که بهترین عکس پرترهٔ دوران زندگی‌ات را گرفته‌ای. سخت باور داری که این‌بار مسیو ژرژ ارمنی به نورپردازی‌ات ایراد نمی‌گیرد. حتی اگر مرحوم چهره‌نگار هم زنده بود، تحسینت می‌کرد. از این هم بیشتر پیش پای خودت بلند می‌شوی و خودت را در قامت عکاسی می‌بینی که مجلهٔ اتریشی عکست را به‌عنوان بهترین عکس آسیا در انتخاب موضوع و رنگ و نورپردازی انتخاب کرده است. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن‌ها کنار نهر مشغول شستن ظرف‌های بسیار چرب هستند. وقتی که در آن آب سرد مایع ظرفشویی هم حریف شستن چربی‌ها نمی‌شود، ماسه و خاک لیز کنار نهر و خاکستر چارهٔ کار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاه‌های دخترک که در عمق چهره‌اش طرحی از صورت ستاره را می‌بینی، دلشادت کرده. شاهرخ که متوجه نگاه‌های تو و دخترک شده، وقت را برای گرفتن انتقام متلکی که در جلو اقوام و در واقع رعیت‌های پدرش گفته بودی مناسب دیده و دست‌بردار هم نیست. وقتی که شوخی‌ها رنگ جدی همراه با چاشنی کمی توهین به خود می‌گیرد، تازه تو متوجه زیاده‌روی و موقع‌نشناسی خودت می‌شوی. شاهرخ تا آنجا پیش می‌رود که حس می‌کنی باید عکس‌العملی نشان بدهی. تو را ترسو خطاب می‌کند و دختر خندهٔ معنی‌داری می‌کند، از کوره در می‌روی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بده به من این تفنگ را تا ببینید تیرانداز کیست. شاهرخ ازخداخواسته تفنگ را همراه یک قطار فشنگ به طرفت می‌گیرد. تفنگ را از دستش می‌‌قاپی. در دامش افتاده‌ای. خوشحالی‌اش را نمی‌تواند پنهان کند. خُب، چی را بزنم. یک پرندهٔ کوچک رنگارنگ شاید یک قناری از بالای سر دختر عبور می‌کند و در بین دو شاخهٔ درختی فرود می‌آید. موقعی که پرواز می‌کرد، می‌دیدی‌اش. همین‌که روی شاخه نشست، گمش کردی. شاهرخ همان قناری را پیشنهاد می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌پرسی کجا رفت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بهانه نیاور. دیدی‌‌اش که کجا نشست. فضای بین دو شاخه را نشان می‌دهد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهتر است به روی خودت نیاوری که نشانه را نمی‌ببینی. همین‌کار را می‌کنی. قنداق چوبی را روی شانهٔ چپت می‌گذاری و پای راست را حائل می‌کنی. بین دوشاخه را که به‌صورت هفتی است و آخرین بار پرنده را آنجا دیده بودی، نشانه می‌گیری. مگسک را تنظیم می‌کنی. صدای شلیک کرکننده‌ای شنیده می‌شود. چیزی مثل توپ تنیس بین دو شاخهٔ درخت منفجر می‌شود و هزار تکه می‌شود. ده‌ها پر رنگارنگ زرد و نارنجی مثل پروانهٔ هلیکوپتر می‌چرخند و در باریکهٔ نوری که از لابه‌لای شاخه‌های درخت عبور می‌کنند، رنگین‌کمانی از پر درست می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر دوربینت فیلم هم داشت، دلت نمی‌آمد از این صحنه عکسی بگیری، اما دست خودت نیست بی‌اختیار بدون مکث دوباره گلنگدن را می‌کشی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر سرش را می‌چرخاند، با دیدن آن دریای رنگ ناباورانه به سمتت برمی‌گردد. لبخند روی صورتش می‌ماسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگهان پایش روی لبهٔ لجن‌گرفتهٔ نهر می‌لغزد و به بوته‌های جاروی کنار نهر گیر می‌کند. شاخه‌های نازک جارو کمکی به نگه‌داشتن او نمی‌کند. اول جفت‌پا تا زانو در آب نهر می‌افتد و بعد روی قلوه‌سنگ‌های کف نهر لیز می‌خورد. کمکی از دستت برنمی‌آید. به پشت و طاق‌باز با شلپی که پشنگه‌های آب را به اطراف می‌پاشد در آب نهر غوطه‌ور می‌شود. دمپایی لاستیکی‌اش روی آب می‌آید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تفنگ را به طرفی پرت می‌کنی. برخورد تفنگ مسلح به زمین باعث شلیک آن می‌شود که انعکاس صدای آن بین دیوار قلعه و تپهٔ روبه‌رو صدای کرکننده‌ای ایجاد می‌کند. شلیک کور پاچهٔ شلوار شاهرخ را سوراخ می‌کند و با برخورد به قوطی فیلم، پرتره‌ای را که فقط باریکهٔ نور خورشید بر او بوسه زده بود، پودر می‌کند و به هوا می‌فرستد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۱ خرداد ۱۴۰۰، اول ژوئن ۲۰۲۱</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;">پارک ملی بَمو از پارک‌های ملی ایران در استان فارس است. این پارک که نامش را از کوه بَمو گرفته‌است، در ۱۰ کیلومتری شمال شهر شیراز قرار دارد. این پارک حدود ۵۰ سال است که مورد حفاظت قرار گرفته و در زرقان &#8211; مسیر تخت جمشید واقع شده‌است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲‏</sup></span><span style="font-weight: 400;">Lubitel-2</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۳</sup></span><span style="font-weight: 400;">کوهمره سرخی پایتخت طبیعت ایران یکی از کوهمره‌های سه‌گانه و سرزمینی کوهستانی و جنگلی در جنوب شهرستان شیراز است که از شرق به فیروزآباد، از غرب به کازرون و از شمال به شیراز محدود است. کوهمره یکی از آخرین شاخه‌های جنوبی رشته‌کوه‌های زاگرس به‌شمار می‌رود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۴</sup></span><span style="font-weight: 400;">نام یک زیرگونه از گونهٔ بز کوهی است.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/06/17/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%ad/">فرصت شکار &#8211; داستان کوتاهی از حمید مساح</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/06/17/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d9%85%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20790</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Jun 2017 03:38:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امیر درویشی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[پریا ترکمان]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مساح]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ فرهنگ و هنر ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستانخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[شامل کناری]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه نیکوکار]]></category>
		<category><![CDATA[فرشته احمدی]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ ایزدپناه]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[گروه فرهنگی رویش]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا حجامی]]></category>
		<category><![CDATA[نورث‌ ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ینا صاحب اختیاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=5731</guid>

					<description><![CDATA[<p>جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5733" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3660.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5734" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3668.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5735" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3675.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5736" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3683.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5737" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/DSC_3694.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5738" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0164.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5739" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0174.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5740" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=500%2C500" alt="" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0182.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5741" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0189.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5742" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0198.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5743" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?resize=500%2C479" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="479" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0201.jpg?resize=300%2C287&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5744" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=500%2C500" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0205.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5745" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?resize=500%2C304" alt="شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور" width="500" height="304" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/06/IMG_0225.jpg?resize=300%2C182&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پریا ترکمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فرشته احمدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مینا صاحب اختیاری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فریبا فرجام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمدرضا حجامی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">امیر درویشی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نوشا وحیدی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شامل کناری</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فاطمه نیکوکار (داستان ایشان توسط امیر درویشی خوانده شد)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نیکی فتاحی (ایشان شعر خواند) </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حمید مساح </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فروغ ایزدپناه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمد محمدعلی</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/">شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/06/20/%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%ab-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5731</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-13 17:10:19 by W3 Total Cache
-->