<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>حسین رادبوی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%88%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/حسین-رادبوی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 14 Feb 2024 04:36:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>حسین رادبوی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/حسین-رادبوی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/02/13/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/02/13/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Feb 2024 04:29:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22357</guid>

					<description><![CDATA[<p>همراه با بیوگرافی نویسنده و بُرشی از این رمان به انتخاب ایشان  رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، نویسندهٔ ساکن ونکوور با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد. او با اعلام این خبر نوشت:‌ «تقدیم به زنانِ برپاخاستهٔ سرزمینم که پرچمدارِ آزادیخواهیِ زمانه‌اند؛ نگارش رمان دوم من به‌نام «زنی که من بودم»، چهار سال از اوقاتِ فراغت و تنهایی مرا به خود اختصاص داد. چهار سالی که طیِ آن، اگر با کاراکترهای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/02/13/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/">تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>همراه با بیوگرافی نویسنده و بُرشی از این رمان به انتخاب ایشان </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، نویسندهٔ ساکن ونکوور با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد. او با اعلام این خبر نوشت:‌ </span><i><span style="font-weight: 400;">«تقدیم به زنانِ برپاخاستهٔ سرزمینم که پرچمدارِ آزادیخواهیِ زمانه‌اند؛ نگارش رمان دوم من به‌نام «زنی که من بودم»، چهار سال از اوقاتِ فراغت و تنهایی مرا به خود اختصاص داد. چهار سالی که طیِ آن، اگر با کاراکترهای مثبت و منفیِ رمان، درگیر نمی‌بودم، ایامِ تهدیدآمیز و ناپایدارِ ویروس کرونا بر من سخت‌تر می‌گذشت.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده خودش را این‌گونه معرفی می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">«حسین رادبوی هستم، عاشق شعر و داستان. عشقی که پایه‌گذارِ آن، قصه‌های ساده و جذاب مادرم بود. مادری که برای آرام‌کردنِ بچه‌های متعدد و ریز و درشتِ خود، به قصه‌گویی متوسل می‌شد. و همان‌طور که بعدها خودش می‌گفت، هرگاه کفگیرش به تهِ دیگِ قصه‌هایش می‌خورد، به قصه‌بافی می‌پرداخت تا سرِ ما را گرم کند و خودش هم دمی بیاساید.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از همان نوجوانی، عضو پروپاقرصِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم و از قصه‌های خانم مولود عاطفی (قصه‌گوی رادیو و تلویزیون) که ماهانه به کتابخانهٔ ما می‌آمد، لذت می‌بردم و روزهای تابستان‌هایم با داستان‌خوانی پُر می‌شد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ساعت انشا، برایم لذت‌بخش‌ترین درسِ مدرسه بود و نوشته‌هایم نمره‌های خوبی می‌گرفت. همین تعلق خاطر در من ادامه پیدا کرد و از همان سال‌ها، جسته‌گریخته، شعری و داستانکی می‌نوشتم و به بعضی مجله‌ها می‌فرستادم. اوایل دههٔ ۱۳۶۰، که سال‌های بگیروببند و سرکوبِ جریان‌های سیاسی فعال بود، دامنِ من و فرامرز پورنوروز را هم گرفت که چند سالی را با آوارگی و حفظ جان، سر کردیم. ما که همفکرِ سیاسی و رفیق گرمابه و گلستان بودیم، بهترین اوقاتمان، زمانی بود که داستان‌ها و دلنوشته‌هایمان را برای هم می‌خواندیم و در صورت تأیید، به مجله‌های آن دوره می‌فرستادیم. یکی از داستان‌های من به‌نام « اَنار و پسرش اقبال»، و داستانی از فرامرز پورنوروز در بخش فرهنگیِ مجلهٔ جوانان چاپ شد. داستان فرامرز به‌عنوان برگزیدهٔ سال با تقدیرنامه‌ای از طرف مسئول ادبی، یک بارِ دیگر هم چاپ شد. البته با نام مستعار هر دو ما.</span></i></span></p>
<figure id="attachment_22360" aria-describedby="caption-attachment-22360" style="width: 362px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-22360" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/H.Radboy.jpg?resize=362%2C500" alt="تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شدهمراه با بیوگرافی نویسنده و بُرشی از این رمان به انتخاب ایشان  #ادبیات #کتاب #کانادا #ونکوور #معرفی_کتاب" width="362" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/H.Radboy.jpg?w=362&amp;ssl=1 362w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/H.Radboy.jpg?resize=217%2C300&amp;ssl=1 217w" sizes="(max-width: 362px) 100vw, 362px" /><figcaption id="caption-attachment-22360" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">حسین رادبوی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در ونکوور، از تداوم دوستی و همفکری‌های ادبی‌ام با فرامرز و برادرم علی رادبوی، سود بردم و از کلاس‌های داستان‌نویسیِ استادم محمد محمدعلی بسیار آموختم و لذت بردم و آموخته‌هایم را به‌ کار گرفتم. اولین رمان من به‌نام «<a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">سقف بلند تنهایی</a>» سال ۱۳۹۵، و مجموعه‌شعرم به‌نام «فریاد زیر خاکستر» سال ۱۳۹۸ و دومین رمانم به‌نام «زنی که من بودم» سال ۱۴۰۱ به چاپ رسید.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، بُرشی از این رمان را به‌انتخاب نویسنده خواهید خواند. خوانندگان گرامی لطفاً توجه داشته باشند که این متن حاوی محتوای اروتیک است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *‌ * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوای گرم و آفتابی، همه را به ساحل زیبای اقیانوس آرام کشانده بود. ماهرخ هم از گوشهٔ تنهایی خانه‌اش خسته شده و به ساحل آمده بود. بعد از دقایقی قدم‌زدن روی ماسه‌های نرم و مرطوب، به سمت نیمکت همیشگی، زیر سایهٔ بید مجنون رفته بود و فارغ از قیل‌وقالِ پیرامون، نگاهش به چشم‌اندازِ دور و فکرش درگیر خوابی بود که از برادرشوهرش، باردار شده و دوقلو زاییده بود. کسی از ماجرای بین او و حَمه‌کریم بویی نبرده بود. اما بعد از سال‌ها، دلش می‌خواست داستان را برای کسی تعریف کند و بار آن را از روی دوشش بردارد. ولی یارِ غار و هم‌صحبتی جز خودش نداشت. گویی برای بار چندم بود که خطاب به کسی درون خویش می‌گفت: آن شب چقدر توضیح دادم تا خیالش راحت شود و بگذارد کنارش دراز بکشم و دست‌های زُمختش را در دستم بگیرم. گفتم برادرت با بچه‌ها رفته شهر و هنوز برنگشته، کسی هم غیر از من و تو اینجا نیست. اما او نگران بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خوب یادم هست، بعد از رفتنِ شوهرم به شهر، بیشتر از یک متر برف بارید و راه آبادی بسته شد. در زمستان‌های برفی، گرگ‌ها اطرافِ آبادی‌ها پرسه می‌زدند و مردم کمتر از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند. حمه‌کریم بعد از اینکه به آب ‌و علفِ گاو و گوساله‌ها رسیدگی کرد، پایین کرسی نشست تا گرم شود. من هم نشستم لبهٔ کرسی و به او خیره شدم. نگاهم را که روی خودش احساس کرد، سرش را پایین انداخت. گفتم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; انگار سَرَت شپش گذاشته پسر! خزینهٔ آبادی هم که خرابه، می‌خواهی آبِ گرم درست کنم تا سر و بدنت را بشویی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمه‌کریم که از خارشِ تن و بدنش ذله شده بود، با خوشحالی قبول کرد و دستم را بوسید. همیشه برای نشان‌دادنِ سپاسگزاری از کسی، دستش را می‌بوسید. به‌اندازهٔ کافی آب گرم کردم و شام خوبی هم پختم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او زمستان‌ها با یک منقلِ زغالی، آلونک کوچکش را گرم می‌کرد و می‌خوابید. بعضی شب‌ها هم در اتاق ما، پایینِ کُرسیِ تنوری که تا صبح گرم می‌ماند، شب را به روز می‌رساند. آن شب هم منقلِ خودش را آماده کرد و رفت تا بخوابد. نیمه‌های شب به سُراغش رفتم و گفتم از تنهایی می‌ترسم و نمی‌توانم بخوابم. از او خواستم به اتاق ما بیاید و آنجا بخوابد. اول نمی‌خواست قبول کند. بعد، ترس و ناراحتی مرا که دید، غیرتی شد و همراهم آمد. کرسی حسابی گرم بود. رختخواب او را در یک‌ طرف کُرسی و جای خودم را هم طرف دیگر آماده کرده بودم. سرهایمان از هم دور و پاهایمان به هم نزدیک بود. درِ خانه را مثلِ همیشه از پشت بستم و زیرِ کرسی دراز کشیدم. فکر می‌کردم حمه‌کریم که تن و بدنش تمیز شده بود، بعد از خستگیِ روزانه زود بخوابد، اما با تکان‌هایی که می‌خورد، معلوم بود هنوز بیدار است. داشتم با خیالاتم کلنجار می‌رفتم که آیا این کار درست است؟ او به برادرش نخواهد گفت و من از این کارم پشیمان نمی‌شوم؟ گمان نمی‌کردم به برادرش چیزی بگوید. با خودم فکر می‌کردم او که هیچ دلِ خوشی از برادرش ندارد و از من هم غیر از خوبی چیزی ندیده. پس اگر بخواهم که نگوید، نمی‌گوید. حالا هم که نمی‌خواهم او را اذیت کنم. فکر نمی‌کنم در عمرش با هیچ زنی خوابیده باشد. بیخود نیست بعضی وقت‌ها تمیزکردن طویله را طول می‌دهد تا خودش را به کره‌الاغ بمالد. مادرمرده چه‌کار کند آخر؟ احتیاج دارد دیگر. مگر من خودم احتیاج ندارم؟ وقتی هیچ زنی او را آدم حساب نمی‌کند، باید یک خاکی بر سرِ خودش بریزد دیگر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماهرخ دلش می‌خواست هوسی را که به تن و جانش افتاده بود، عملی کند. اما لحظه‌ای از خود، شرم می‌کرد و پا پس می‌کشید و لحظهٔ دیگر ترس و واهمه‌اش را پس می‌زد و مصمم می‌شد. حس می‌کرد کسی در درونش او را تشویق به پیشروی می‌کند: مگر چه خطایی می‌خواهی بکنی؟ غیر از این است که می‌خواهی شیرین‌ترین لذتِ زندگی را به او بچشانی؟ لذتی که خودت هم از آن بی‌بهره بوده‌ای. یادت نیست زن‌های هم‌‌سن‌وسالت با چه آب‌وتابی از ناز و نوازش شوهرهایشان تعریف می‌کردند و می‌خندیدند، اما تو چی؟</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22361" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/image0-The-Woman-who-was-me-.-1.jpeg?resize=366%2C500" alt="تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد همراه با بیوگرافی نویسنده و بُرشی از این رمان به انتخاب ایشان  #ادبیات #کتاب #کانادا #ونکوور #معرفی_کتاب" width="366" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/image0-The-Woman-who-was-me-.-1.jpeg?w=366&amp;ssl=1 366w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/02/image0-The-Woman-who-was-me-.-1.jpeg?resize=220%2C300&amp;ssl=1 220w" sizes="(max-width: 366px) 100vw, 366px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و هم‌زمان به خود می‌گفت: خجالت می‌کشم. باید او را به حالِ خودش بگذارم. فکر نمی‌کنم جرئت کند به زن‌برادرش جورِ دیگری نگاه کند؟ اگر قبول نکند، فردا چطور به روی او نگاه کنم؟ نه، نباید خطا کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درگیرِ بکنم‌-‌نکنم با خودش بود و داشت تصمیمی را که گرفته بود، سبک‌سنگین می‌کرد. از زندگی‌اش خرسند نبود. احساس می‌کرد کلاه سرش رفته‌. دلش می‌خواست کاری کند و برای تسکینِ حسِ غبنِ خود، یک‌بار هم که شده، مثلِ زن‌های دیگر نباشد و برخلافِ جریانِ جویبارِ زندگی شنا کند و رضایت و لذتِ اندکی بر دامنِ خود بریزد. این واقعیتِ قضیه بود و خواستهٔ پنهانِ دلش. اما انگار جرئت نمی‌کرد این نیاز را برآورده کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمه‌کریمِ شیرین‌عقل هم در حال‌و‌هوای خودش بود. توانِ اندیشه و خیال‌پردازی بچگانه‌اش، دامنهٔ ناچیزی داشت. در رختخواب گرم و نرمی که برایش مهیا شده بود، با آرامشی آمیخته به نگرانی، خود را سپرده بود به دستِ حوادث. دلش می‌خواست بی‌هیچ واهمه‌ای، لحظه‌های شیرین مهربانی ماهرخ را زیرِ دندان‌هایش مزه‌مزه کند. ماهرخ برای او آب گرم کرده بود تا تن و بدنش را بشوید. لباسِ تمیز و راحتی به او داده، با مهربانی حرف زده و غذای لذیذی هم پخته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمه‌کریم، تنها دلیلی که برای آن‌همه لطف و مهربانی می‌توانست پیدا کند، این بود که زن‌برادرش از تنهایی ترسیده و به کمکِ او احتیاج پیداکرده، پس باید کمکش کند. شاید هم بدون آنکه در پیِ هیچ دلیلی باشد، داشت از آن‌همه خوشبختی لذت می‌بُرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بید مجنون با مهربانی، چتری بر سرِ ماهرخ برافراشته بود و به او فرصت می‌داد تا لحظات آن شب را مرور کند: سرم را بلند کردم ببینم در چه حال است. انگار هنوز خوابش نبرده بود و با بی‌قراری در جای خود وول می‌خورد. کمی جابه‌جا شدم و خودم را به‌ طرف او کشیدم. پایم که به ساقِ پایش خورد، فوری خودش را جمع کرد. یادِ خاطراتِ بچگی‌ام، زیرِ کرسیِ ‌خانهٔ ایوب افتادم. با خودم گفتم آن‌وقت، ایوب بود که پایش را به‌طرف من دراز می‌کرد و حالا این من هستم که تمنایِ این مردِ بیچاره‌تر از خودم را دارم. خواستم کمی هم نزدیک‌تر شوم و دوباره او را لمس کنم، اما باز دودل شدم و بگومگوی دیگری در درونم شروع شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا واقعاً می‌خواهم این کار را بکنم؟ یعنی او راضی می‌شود به ناموسِ برادرش دست‌درازی کند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نترس دختر، او رامِ دستِ تو و تشنهٔ نوازش است. خوب می‌دانی که دلِ خوشی هم از برادرش ندارد. تو که با میل و رضایتِ خودت زنِ این پیرِمرد نشده‌ای. او با پول تو را به دست آورده‌ و از تو مثلِ یک کُلفت و دستگاهِ فرش‌بافی استفاده می‌کند. حالا که از دستش راهِ فراری نداری و هوسی به سَرَت افتاده یا دلت بچه می‌خواهد، به حرفِ دلِ خودت گوش کن. هر چه بادا باد! این فرصت همیشه به دست نمی‌آید. او هرچقدر هم دیوانه باشد، مرد است. مردِ جوانی که می‌تواند تو را به خواسته‌ات برساند و آرامت کند. یادت نیست چطور آن کره‌الاغ را بغل کرده بود، فکر می‌کنی دستِ رد به سینهٔ تو می‌زند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آره، یادم هست. این بیچاره حتی در خیالش هم نمی‌گنجد که روزی دستش به زنی مثلِ من بخورد. حالا بماند که بخواهد با من بخوابد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بدنم داغ بود و احساسِ تشنگی می‌کردم. به هوایِ پیاله‌ای آب، بلند شدم. از وول‌خوردنش معلوم بود که بیدار است. گفتم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; حمه‌کریم هنوز نخوابیدی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نه سرم درد می‌کند، نمی‌توانم بخوابم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تو هم حتماً مثل من تشنه‌ای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیالهٔ آب را که به او دادم، دستم را بوسید. حین سرکشیدن آب، انگشتانش می‌لرزید. کفِ دستم را که بر پیشانی‌اش گذاشتم، داغ بود. موهایش را نوازش کردم و گفتم: به استراحت احتیاج داری کریم جان! سرش پایین بود و جرئت نمی‌کرد به چشم‌هایم نگاه کند. انگار اولین بار در زندگی‌اش بود که می‌شنید کسی به او کریم جان می‌گوید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او مثل برادرش زشت نبود. اگر لکنت زبان نداشت و عقلش کمی درست کار می‌کرد، شاید دخترهای زیادی خاطرخواهش می‌شدند. ماهرخ به‌‌آرامی کنارش نشست، سر و گردنش را نوازش کرد و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نگران نباش! سردردت هم خوب می‌شه. نترس! هیچ‌کس اینجا نیست. فقط تو هستی و من. خُب! حالا به من نگاه کن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما حمه‌کریم خودش را جمع می‌کرد و بیشتر از آنکه به سر و سینهٔ ماهرخ نگاه کند، چشمانِ نگرانش، از هراس ورود ناگهانی برادر، به درِ خانه بود. ماهرخ به نوازش‌هایش ادامه داد، سرِ او را بلند کرد و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; سردردت خوب شد یا نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمه‌کریم بدون اینکه حرفی بزند، سرش را بالا و پایین کرد و دوباره دست او را بوسید. ماهرخ وقتی رضایتش را دید، چشم در چشمانش دوخت و گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; به هیچ‌کس، هیچ حرفی نمی‌زنی. فهمیدی چی گفتم؟ به هیچ‌کس. حمه‌کریم دوباره سرش را پایین انداخت و مطیع، با آن زبان الکنش گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">&#8211; سَه‌رچاوم</span><span style="font-weight: 400;">، سَه‌رچاوم </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماهرخ با دیدنِ آرامش و حرف‌شنوی حمه‌کریم، جسارتِ بیشتری پیدا کرد و دست به دکمه‌های پیراهن او بُرد. موهای سینه‌اش را که نوازش می‌کرد، قلبِ او زیرِ انگشتانش به ضربان افتاده بود. در آن دلِ ساده‌اش چه می‌گذشت که چنین پرشتاب می‌تپید؟ دستِ بی‌حرکتِ او را به ‌آرامی روی پستانش گذاشت. حمه‌کریم با لرزشی در سراپایش، دستش را پس کشید و با شرم گذاشت روی پاهایش و سعی کرد چیزی را که آن روز در طویله برای پریدن به کره‌الاغ بلند کرده بود، پنهان کند. مثلِ دخترِ به‌دام‌افتاده‌ای بود که انگار راهِ گریزی نداشت و نمی‌دانست چه پیش خواهد آمد و در عین‌حال، کنجکاو بود که ببیند چه خواهد شد. با چشمانی بسته و سری پایین، همچون بره‌ای مطیع، خودش را سپرده بود به دستِ ماهرخ و لذتی که همهٔ وجودش را به جنبش درآورده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماهرخ در برابرِ آن موجودِ دل‌رحم و بی‌آزار، همچون کارگردانِ خبره‌ای بود که هر حرکتِ او را تعیین می‌کرد. لحظاتی که به آن حال گذشت، سَر حمه‌کریم را در آغوش کشید و دوباره پنجهٔ او را روی پستانِ خود گذاشت و با فشارِ انگشتانِ او بر سینه‌اش، نشانش داد که چه‌کار باید بکند. انگشتانِ ناشیِ حمه‌کریم برای اولین بار نوازشِ پستانِ زنی را تجربه کردند. ماهرخ پستانِ دیگرش را که در دهانش لغزاند، همچون برهٔ گرسنه‌‌ای به مکیدن گرفت؛ بره‌ای که به‌زور از پستانِ مادر گرفته ‌بودندش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غوغا و هیجانی در درونِ هر دو برپا شده بود. ماهرخ دستِ او را از روی سینه به پایین‌تنه سُر داد و انگشتانِ خود را از لابه‌لای موهای تنِ او پایین‌تر بُرد. چه ذَکَرِ بزرگی، چه داغ! با هر تماسِ دستش، لرزشی بر سراپایِ حمه‌کریم می‌افتاد. لرزشی که ناشی از واهمه و لذتی بود که در وجودِ این پیرپسر انباشته بود. ماهرخ با هر حرکتِ خود، انگار می‌گفت: نگران نباش پسر! این نیمه‌شب، هیچ‌کس اینجا نیست. فقط تو هستی و من. درِ خانه هم قفل است. دراز بکش و راحت باش. خودت را بسپار به من و نگرانِ هیچ‌چیز نباش. من حالا کاری می‌کنم که سردردت خوب شود. دراز بکش کریم جان، دراز بکش!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ماهرخ لحافِ کُرسی را کنار زد و به‌آرامی تنِ خود را به روی او لغزاند و در آغوشش گرفت. قبل از اینکه به سرانجامِ کار برسند، شور و هیجانی بر اندام حمه‌کریم افتاد که خودش را خیس کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن شب، ماهرخ تصمیمِ خودش را گرفته بود تا در نبودِ شوهر، به خواستهٔ خود برسد. پس ‌از آن دَم که جایی برای شرم و خجالت نمانده بود، دست ‌به‌ کار شد. خودش برهنه شد و او را هم واداشت تا تن‌پوش خیسش را درآورد. حمه‌کریم بدونِ هیچ حرفی، خودش را به دستِ او سپرده بود. دقایقی در کنارِ هم دراز کشیدند و آسودند. اشتیاقِ درآمیختن دوباره ماهرخ را به حرکت واداشت. برخاست و بر میانهٔ کمرگاهِ او که بر پشت دراز کشیده بود جا گرفت. همچون سوارکاری که بر زینِ اسبِ نیاموخته یا غریبه‌ای بنشیند و به آدابِ نشستن و تاختنش آشنا نباشد. اگر مَرکبِ راهواری در برابرش بود، فقط کافی بود خودش را با تاختِ او هماهنگ کند تا به اوجِ لذتِ سوارکاری برسد، اما آنگاه که مرکب، نابلد و نیاموخته است، این سوارکار است که باید میدان‌داری کند تا به کام رسد. ماهرخ قاچِ زین را که در دست گرفت و خیز و واخیز آغاز کرد. مرکبش را در کوچه‌باغ‌های بهشت جولان داد و به خواستهٔ دلش رسید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن شب، حمه‌کریم، در کنارِ کسی به آرزوی بزرگِ زندگی‌اش رسیده بود که نه غریبه، بلکه زن‌برادرش بود. اما انگار علی‌رغم نادانیِ خود و همهٔ دلخوری‌ای که از برادرش داشت، می‌دانست که به حریمِ برادر، نباید تجاوز کرد. این بود که گاهی با درماندگی، دست‌ و پایش شُل شده و گاهی بی‌خیالِ همه‌چیز، در لذتی غوطه خورده بود که نوازش‌های ماهرخ به جانش ریخته بودند. در آن میانه، به یادِ شوخی‌های بی‌بی‌سکینه افتاده بود که وقتی او را در کوچه تنها می‌دید، به پایین‌تنهٔ او اشاره می‌کرد و می‌گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; حَمه‌کریم این چیه توی شلوارت قایم کردی؟ گاهی وقت‌ها اگر کسی آن دوروبر نبود، بی‌بی سکینه پیش‌تر آمده بود تا به برآمدگیِ شلوارِ او دستی برساند، که حمه‌کریم خندیده و فرار کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او، مردِ رؤیاهای ماهرخ نبود و توانِ آن را نداشت تا آن‌طور که باید عطشِ او را بخواباند، اما غیر از این پیرپسر، مگر مردِ دیگری هم در دسترس بود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بستر شوهر، او همیشه هیچ‌کاره بود و مثلِ بازیچه‌ای، پس از ارضای مرد، پس‌زده می‌شد. اما در کنارِ حمه‌کریم، هرچه بود، احساسِ خوبی داشت. این او بود که عمل می‌کرد و مرد را به حرکت وامی‌داشت که چه‌کار باید بکند. در آخرِ کار هم ندانست از او نطفه‌ای گرفته‌است یا نه. اما دلش خوش بود که به آنچه می‌خواسته، عمل کرده و به لذتی هم رسیده بود. با تنی خسته و خشنود از هوسی که برآورده بود، از کنارِ او برخاسته و در رختخواب خود خزیده بود. صبحِ روزِ بعد، با خروس‌خوان، بیدار شده و حمه‌کریم را آنجا ندیده بود. پس‌ از آن شب، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ‌چیز به روی او نیاورده بود. حمه‌کریم هم غیر از نگاه‌هایی متحیر و سرشار از شرم و سپاس، عکس‌العملی نشان نداده بود، انگار همهٔ آن لحظه‌های شیرین و خوشایند در خواب بر او گذشته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">علاقه‌مندان می‌توانند رمان «زنی که من بودم» را با مراجعهٔ حضوری به کتا‌ب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور خریداری کنند. همچنین امکان سفارش کتاب به‌صورت آنلاین و ارسال آن به همهٔ نقاط دنیا از طریق وب‌سایت این کتاب‌فروشی از طریق لینک زیر امکان‌پذیر است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://panbeh.com/product/b0005647-the-woman-who-was-me/"><span style="font-weight: 400;">https://panbeh.com/product/b0005647-the-woman-who-was-me</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/02/13/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/">تازه‌ترین رمان حسین رادبوی، با عنوان «زنی که من بودم» منتشر شد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/02/13/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22357</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کاش زودتر از این‌ها می‌شناختمش</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/02/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%b2%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/02/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%b2%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 02 Oct 2023 19:40:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21479</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. حسین رادبوی &#8211; ونکوور از بدِ روزگار، در آن روزهای نا‌امنِ بی‌سرپناهی، اسمش را شنیده بودم اما هیچ‌یک از داستان‌هایش را نخوانده بودم. در این سوی آب‌ها، به اندک آرامشی که رسیدم، در جمعی دوستانه با او آشنا شدم و با خواندن رمانِ اسطوره‌ای «آدم و حوا»ی او، جذبِ قلم شیوایش شدم. اما از...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/02/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%b2%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85%d8%b4/">کاش زودتر از این‌ها می‌شناختمش</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">حسین رادبوی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از بدِ روزگار، در آن روزهای نا‌امنِ بی‌سرپناهی، اسمش را شنیده بودم اما هیچ‌یک از داستان‌هایش را نخوانده بودم. در این سوی آب‌ها، به اندک آرامشی که رسیدم، در جمعی دوستانه با او آشنا شدم و با خواندن رمانِ اسطوره‌ای «آدم و حوا»ی او، جذبِ قلم شیوایش شدم. اما از خود پرسیدم که چه ضرورتی داشته افسانهٔ کهنهٔ مذهبیِ «آدم و حوا» در قالب یک رمان ارائه شود؟ افسانه‌ای که بابِ طبع عوام‌فریبانهٔ حاکمیت هم است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی نظرِ انتقادی خودم را با او در میان گذاشتم، خندید و گفت: «با ایستادن بر پلهٔ اولِ سه‌گانهٔ روز اول عشق، قضاوت نکن. آنگاه که بر پلهٔ سوم هم پا گذاشتی، بیا تا صحبت کنیم.» پلهٔ دوم «مشی و مشیانه» بود و پلهٔ سوم «جمشید و جمک». با کنجکاوی هر دو را که خواندم، دریافتم که محمد محمدعلیِ نویسنده، در شرایط خاص جامعهٔ ما، بدون روایت افسانهٔ «آدم و حوا»، نمی‌توانست چنین سخنانِ نابی را از زبان مشی و مشیانه، و یا جمشید و جمک جاری کند. آنجا که روایت می‌کند: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشیانه در مورد فرزندانِ آدم که در سراسرِ زمین پراکنده شده‌اند، می‌گوید: هر یک از آنان راه‌ورسم زندگیِ خود را پیش گرفته‌اند و هر یک به راهی رفته‌اند. نوع بشر دربارهٔ خود و آنچه پیرامون خود می‌بیند، هیچ نمی‌داند. انسان نمی‌داند کیست، از کجا آمده، برای چه آمده و سرانجام به کجا خواهد رفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرزندان آدم باور نمی‌کنند که زمین و آسمان و… دیگر پدیده‌های گیتی را آفریدگاری به‌نام اهورا آفریده است. چون من و مشی از طبیعتِ بکر این سرزمین می‌ترسیده‌ایم، گاه به جست‌‌وجویِ پشت‌وپناهی برای خود برآمده‌ایم. آنگاه رفته‌رفته برای پاسخگویی به نادانسته‌های خود از آنچه پیرامون ما رُخ داده است، قصه‌ها ساخته‌ایم و برای باورپذیری و جذاب‌نمودنشان، آن قصه‌ها را به نیروها و موجوداتی نسبت داده‌ایم که در زمان و مکان نمی‌گنجیده‌اند… من و مشی بر هرآنچه ترسناک بوده و از آن زیان دیده‌ایم، چون سیل و زلزله و دیگر بلاهای طبیعی، نام اهریمن داده‌ایم و بر آنچه برای ما مفید بوده، نام اهورا گذاشته‌ایم. آنان، من و مشی را جزوِ نخستین شاخهٔ جداشده از نسلِ بوزینه‌های انسان‌نما می‌دانند و می‌گویند انسان از هزاران هزار سال پیش، رو به تکامل داشته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمک در مورد به قدرت‌رسیدنِ ضحاک می‌گوید: جلوس ضحاک بر تخت سلطنت، بی‌هیچ مراسمِ درخور، صورت گرفته است. بی‌هیچ بارِعام و جشن و سروری. جمعی هلهله‌کنان او را از دروازهٔ شهر برداشته و بر تختی چوبین نشانده و نخست به قبرستان برده‌اند و او بی‌آنکه بداند صاحب چه سرزمین آباد و پرنازونعمتی شده‌است، از اقبالِ پایندهٔ خود و غرورِ ابلهانهٔ جمشید سخن گفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من در پلهٔ سومِ سه‌گانهٔ «روز اول عشق»، دریافتم که محمد محمدعلی، بدون روایت قصهٔ «آدم و حوا»، نمی‌توانست جهان‌شناسیِ خیام و تئوریِ تکاملِ داروین را با کلامی شیرین و شیوا از زبان این شخصیت‌های اسطوره‌ای جاری کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های بسیاری در سینهٔ پردردِ محمد محمدعلیِ نازنین نانوشته باقی ماند. کاش می‌ماند و روایت می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ونکوور، بیست‌ و یکم سپتامبر دو هزار‌ و بیست‌ و سه </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/02/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%b2%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85%d8%b4/">کاش زودتر از این‌ها می‌شناختمش</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/02/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%b2%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%85%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21479</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سقف بلند تنهایی، گامی‌ بلند برای رمان فارسی در تبعید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2018 01:54:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات مؤلف]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[تهمورث کیانی]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ بی‌سی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نروژ]]></category>
		<category><![CDATA[نشر آفتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=7905</guid>

					<description><![CDATA[<p>تهمورث کیانی &#8211; آمریکا رمان «سقف بلند تنهایی» نوشتهٔ حسین رادبوی، نویسندهٔ ایرانی-کانادایی مقیم ونکوورِ کانادا، با اصلاحات تازۀ نویسنده، در نروژ و به همت «نشر آفتاب» در ۲۷۶ صفحه به چاپ سوم رسید. چاپ نخست کتاب در پاییز ۱۳۹۳ (اکتبر ۲۰۱۴) منتشر شده و چاپ دوم آن در پاییز ۲۰۱۶ از سوی انتشارات «مؤلف» در ونکوور کانادا بازنشر شده بود. «سقف بلند تنهایی» در همان چاپ نخست در سطحِ محدودی، با استقبال نسبی ایرانیان...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/">سقف بلند تنهایی، گامی‌ بلند برای رمان فارسی در تبعید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تهمورث کیانی &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رمان «سقف بلند تنهایی» نوشتهٔ <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%db%8c/">حسین رادبوی</a></strong>، نویسندهٔ ایرانی-کانادایی مقیم ونکوورِ کانادا، با اصلاحات تازۀ نویسنده، در نروژ و به همت «نشر آفتاب» در ۲۷۶ صفحه به چاپ سوم رسید. چاپ نخست کتاب در پاییز ۱۳۹۳ (اکتبر ۲۰۱۴) منتشر شده و چاپ دوم آن در پاییز ۲۰۱۶ از سوی انتشارات «مؤلف» در ونکوور کانادا بازنشر شده بود. «سقف بلند تنهایی» در همان چاپ نخست در سطحِ محدودی، با استقبال نسبی ایرانیان خارج از کشور، خاصه تبعیدیان و فعالان سیاسی سابق مقیم خارج روبه‌رو شد. به‌دنبال این استقبال نسبی، نویسنده با انجام اصلاحاتی تازه، به چاپ سوم کتاب خود اقدام کرد تا در سطح گسترده‏‌تری به دست مخاطبانش برسد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«سقف بلند تنهایی» در یازده فصل از سیزده فصلِ کتاب، از زاویۀ دیدِ اول‌شخص (حمید) و با زبانی روان و پرکشش، گوشه‏‌هایی از تاریخ مبارزات اجتماعی سیاسیِ معاصر ایران را روایت می‌کند و با فلاش‌بک‌های مناسب و به‌جا، خواننده را به سال‌های دههٔ شصت شمسی ایران می‌‏برد تا روایت و شناختِ تازه و متفاوتی از زندگی و چالش‌های هولناک و طاقت‌فرسایِ فعالان و مبارزان سیاسی در آن دورهٔ پرآشوب، به‌دست داده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نویسنده در صفحات آغازین کتاب، حمید را که نقشی اصلی در رمان دارد، به خواننده معرفی می‌کند. حمید با زبانی صمیمانه از روزها و شب‌های زندگیِ مخفیانۀ خود و دیگر مبارزانِ تحت تعقیب می‌‏گوید و نیز، ماجراهایی از عشق، مبارزه، آوارگی، دوستی، تنهایی و غربتش را حکایت می‌‏کند و از این رهگذر، خواننده را با دورۀ خاصی از زندگی خود و مبارزان دیگر آشنا می‌‏کند. دورهٔ خاصی که پشتِ سر گذاشته شده، اما حضوری بانفوذ و پررنگ بر دورهٔ حاضر &#8211; که راوی در آن به سر می‌برد &#8211; به‌جای گذاشته است.</span></p>
<figure id="attachment_7907" aria-describedby="caption-attachment-7907" style="width: 323px" class="wp-caption alignnone"><a href="https://www.facebook.com/abbas.shokri/posts/10209796210049700" target="_blank" rel="noopener"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-7907" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/61tXKsEc3sL.jpg?resize=323%2C500" alt="سقف بلند تنهایی -نوشتهٔ حسین رادبوی" width="323" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/61tXKsEc3sL.jpg?w=323&amp;ssl=1 323w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/61tXKsEc3sL.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="(max-width: 323px) 100vw, 323px" /></a><figcaption id="caption-attachment-7907" class="wp-caption-text"><a href="https://www.facebook.com/abbas.shokri/posts/10209796210049700" target="_blank" rel="noopener"><span style="font-family: pfont;">سقف بلند تنهایی -نوشتهٔ حسین رادبوی</span></a><br /><span style="font-family: pfont;">برای خرید آنلاین کتاب روی تصویر بالا کلیک کنید</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">داستان دربارهٔ کوچ و سفر پر فراز و نشیبِ حمید است؛ سفری نه‌تنها در مکان بلکه در زمان؛ از دوره‌ای به دوره‌ای و از ماجرایی به ماجرایی دیگر. راوی با گذار از این دوره‏‌های پرتلاطم و پشتِ سر گذاشتنِ روزها و شب‌های زندگیِ مخفی، آن‌گاه که به ساحل امن کانادا می‌رسد، احساس می‌‏کند نگاهش به زندگی، مبارزه، عشق و خیانت، دگرگون شده و او انسانی دگر شده است. آن جوان انقلابی و جانباز، اکنون انسانی است که دیگر به انقلاب خشونت‌بار، آرمان‌خواهی ماجراجویانه و رمانتیسم انقلابی که جهان را به سیاه و سفید تقسیم می‌کرد، باورمند نیست. نویسنده ماهرانه از رهگذر فلاش‌بک‌هایِ داستان، این فرصت را به حمید می‌دهد تا گذشتهٔ خود و مبارزات پرشور و صادقانۀ نسل خود را نقد کند. در ادامۀ داستان و در دیارِ غربت، راوی با تولدی تازه، با نسلی که بدون داشتن درک درست از موقعیت انقلابی و چشم‌اندازِ درست از فردای انقلاب، در صدد بود از رهگذر تبلیغ، تهییج، فداکاری و شور انقلابی، دگرگونی‌های آرمانی و ریشه‌ایِ اجتماعی-سیاسی پدید آورد، فاصله گرفته است. حسین رادبوی در «سقف بلند تنهایی» این دگرگونی و سفر پرفراز و نشیب حمید را به‌خوبی به تصویر کشیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نویسنده در این کتاب، ترکیب موزونی از عشق، صداقت، فداکاری، صمیمیت و مهربانی را در کنارِ تصویر صحنه‌هایی از لحظه‏‌های یأس و ناامیدی، رعب و وحشت و انبانی از خشونت و بی‌‏رحمیِ آدم‌ها را در کنارِ هم قرار داده تا شاید شناختِ همه‏‌جانبه‏ و روشنی از آنچه که در دههٔ شصت بر نسلِ او گذشته است، به دست داده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«سقف بلند تنهایی» در فصل‌هایی از کتاب، با شرحیات روشن و ساده و با شخصیت‌های فرعی، به روایت‌های دردناک و خشونت‌باری پرداخته است تا تصویرهای همه‌جانبه و واقع‌بینانه‌تری از فضای سیاسی اجتماعی و امنیتیِ آن دورۀ جامعه ارائه داده باشد. با این‌همه، «سقف بلند تنهایی» تنها خشونت و سیاهی‌‏هایی را که در آن ایام سرتاسر جامعه را فرا گرفته بود، تصویر نمی‌کند؛ بلکه صحنه‌های دراماتیک و روایت‌های پررنگی از شور زندگی و عطوفت و مهربانی دارد که سرشار از عشق و علاقه بوده و گرم و زنده‌اند.</span></p>
<figure id="attachment_7908" aria-describedby="caption-attachment-7908" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-7908 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/IMG_5207.jpg?resize=500%2C500" alt="حسین رادبوی" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/IMG_5207.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/IMG_5207.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/IMG_5207.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2018/03/IMG_5207.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-7908" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">حسین رادبوی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سبک و زبان نویسندۀ «سقف بلند تنهایی»، برخلاف موضوع (تم) داستان، تلخ و بدبینانه است که سختی و شقاوت محیط سیاسی آن دوره را بازتاب می‌دهد. این زبان و سبک، تاریکی و ترس و ناامنیِ زیستن در جامعه‌ای با فضای پلیسی را نشان می‌دهد. زندگی در دوره‌ای خاص که فاصلهٔ بین مرگ و زندگی &#8211; دست کم برای بخشی از جوانان &#8211; بسیار اندک و بر اساس بخت و اقبال بود. این فضای هولناک و ترس‌آور به‌خوبی در داستان از سوی راوی ترسیم شده است: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">چند تا از روزنامه‌های کهنه در دستم باقی مانده بود. عناوین آن‌ها را هم مرور کردم:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">«نه نفر بهایی که برای اسرائیل جاسوسی می‌کردند، در شیراز اعدام شدند» </span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">«صبح امروز، هشت نفر از منافقین و ۱۱ نفر از گروهک‌های معاندِ دیگر… به دار آویخته شدند» </span></i><i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span></i><i><span style="font-weight: 400;">«سحرگاه امروز ۲۰ تن از عوامل کودتای نوژه و تقی شهرام اعدام شدند»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">اخبار اعدام‌ها دست و پایم را سست کرد. انگار اگر کمی‌ هم ادامه می‌دادم، حکم اعدام خودم را هم در لابه‌لایِ آن‌ها پیدا می‌کردم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«سقف بلند تنهایی» در زبان، موضوع، سبک، فرم و چینش فصل‌هایش، نشان‌دهندهٔ تلاش ارزشمندی است که حسین رادبوی به خرج داده است. او در برخی از فصل‌های کتاب، با رهاندنِ زبان و فرمِ خود از رئالیسم سرد و بی‌جان، به رمانس و درام متأثرکننده‌‏ای گرایش می‌یابد که اغلب تراژیک و ناراحت‌کننده است، اما جالب، خواندنی و دارای نثری روان و شسته‌رفته. در سرتاسر این فصل‌ها، قطعات فشرده و شعرگونه‌ای نیز از ناامیدی، افسوس، غصه و تلخیِ عشق نافرجام، خواننده را به خود مشغول می‌کند که صداقت و دلپذیری در آن‌ها موج می‌زند. قطعاتی که برگرفته از واقعیاتِ جامعۀ ما هستند. برخی شخصیت‌های زنِ این رمان، به‌نوبهٔ خود فوق‌العاده‌اند. برای نمونه، شخصیت ماهرخ و ماجرای زندگیِ سرد و خاموش او و عشق شوریده‏‌اش به حمید. و نیز شخصیت فرشته، در داستان عشقِ نهفتهٔ بین او و راوی را می‌‏توان مثال زد. فرشته، شاعره‌ای جوان و دوست‌داشتنی است که نقش پُررنگی در دورۀ ویژه‌‏ای از زندگی راوی دارد. مرگ ناگهانی و دلگداز فرشته، هر خواننده‌‏ای را متأثر می‌‏کند&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">«سقف بلند تنهایی» برای نسلی خاص از ایرانیان مهاجر، داستانی است پر آب چشم. کتاب برای این گروه از خوانندگان بسان آیینه‌ای است که آنان بخش بسیار نوستالژیکی از زندگی‌شان را در آن می‌بینند. من خود هنگام خواندن برخی از فصل‌های کتاب بی‌تاب شده بودم و به‌سختی می‌توانستم از سرازیر شدن اشکِ چشمانم خودداری کنم. اغلب داستان‌های کتاب به‌سرعت در ذهن، خیال و دل و جان من جذب و جاگیر شدند. برای من، به‌خصوص چرخش نویسنده از راویِ اول‌شخص بودن به شرح واقعیات و حادثه‌ها و به‌عکس، و توصیف کابوس‌‏هایی که مدام با او هستند، بسیار جالب و خواندنی بود. کابوس اعدام‌ها، تعقیب و گریزها، حضور پررنگ و تهدیدکنندۀ پلیس و شبه‌نظامیان رژیم و کابوسِ انبوهِ مردمانی ناآگاه و نامهربان که خشمگینانه، همشهریان و همسایگان خود را می‌درند و به آتش می‌‏کشند. کابوس‌‏هایی آن‌قدر مداوم و دردناک که روای از بستنِ چشمانش واهمه دارد. واهمۀ اینکه باز هم کابوس‌ها از راه برسند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">خواستم کمی‌ چرت بزنم تا گذرِ کندِ زمان را کمتر حس کنم. اما تا چشمانِ نگرانم را می‌بستم، کابوس‌ها هم از راه می‌رسیدند. کابوس شلیک تیر هوایی سربازِ بهاییِ میاندوآبی و به‌دنبال آن، بالا رفتن تبرها و چماق‌ها، فریادها و التماس پدر و پسر بهایی، فرود آمدن تبرها و چماق‌ها، شکافته شدنِ تن و بدنِ قربانیانِ فاجعه و به آتش کشیده شدنِ تن نیمه‌جان آن‌ها و نیز به آتش کشیده شدنِ مهربانی و انسانیت&#8230;</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مجموع، نویسنده &#8211; آگاهانه یا ناآگاهانه &#8211; با موفقیت توانسته است حس و درکِ درستی از زندگی بخش بزرگی از ایرانیان (معترضان اجتماعی سیاسی، فعالان سیاسی و دوستان و خانواده‌های آنان) ارائه بدهد. این کتاب، البته مانند هر اثر دیگری از این جنس، ضعف‌ها و کاستی‌هایی هم دارد؛ از جمله استفادۀ بسیار و گاه بر خطا از حروف اضافه. همچنین فاقد مقدمه یا دیباچه‌ای است تا خواننده در جریان اصلاحات و تغییرات چاپ‌های تازۀ کتاب قرار گیرد. حسین رادبوی اما در هر چاپ جدیدتر، از کاستی‌ها کم کرده و بر روانی و پاکیزگی نثر و روایت‌ها افزوده است. من البته منتقد ادبیِ حرفه‌ای نیستم و نقد ادبی کتاب را به اهل فن و کارشناسان ادبیاتِ داستانی واگذار می‌کنم. من به این رمان، از نظرگاه خواننده‌ای نگریسته‌ام که بیشتر به اهمیت اجتماعی و فرهنگی کتاب و تأثیری که می‌تواند داشته باشد، نگاه کرده است. حسین رادبوی کتابی نوشته است که به خواندنش می‌ارزد؛ کتابی که گاه خوش‌بینانه، گاه بدبینانه و برخلاف برخی از «رمان‌های فارسی در تبعید» کمتر جانب‌دارانه و یک‌سویه است. سرانجام، از دیدگاهِ من، «سقف بلند تنهایی» گام بلند و استواری در داستان‌نویسی فارسی خارج از کشور است. </span></p>
<p><span style="font-family: irseri;">برای خرید این کتاب به‌صورت آنلاین <a href="https://www.facebook.com/abbas.shokri/posts/10209796210049700" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-family: irseri;">۲۸ دسامبر ۲۰۱۷، سیاتل &#8211; ایالات متحده</span> </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/">سقف بلند تنهایی، گامی‌ بلند برای رمان فارسی در تبعید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2018/03/04/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%82%d9%81-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">7905</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 Jul 2017 02:40:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رادبوی]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ فرهنگ و هنر ایران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=5875</guid>

					<description><![CDATA[<p>نیکی فتاحی &#8211; ونکوور عکس‌ها: فریبا فرجام سه‌شنبه ۲۰ ژوئن، نشستی در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی با حضور میهمان برنامه، مریم رئیس‌دانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، صورت گرفت. این نشست که با حضور جمعی از نویسندگان، مترجمان و هنرجویان ساکن ونکوور و حضور ویژهٔ داود مرزآرا و حسین رادبوی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران صورت گرفت، حدود سه ساعت به‌طول انجامید. در نیمهٔ اول این جلسه که با معرفی و خوشامدگویی به مریم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/">جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نیکی فتاحی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p><span style="font-family: irseri;">عکس‌ها: فریبا فرجام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سه‌شنبه ۲۰ ژوئن، نشستی در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی با حضور میهمان برنامه، مریم رئیس‌دانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، صورت گرفت. این نشست که با حضور جمعی از نویسندگان، مترجمان و هنرجویان ساکن ونکوور و حضور ویژهٔ داود مرزآرا و حسین رادبوی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران صورت گرفت، حدود سه ساعت به‌طول انجامید. در نیمهٔ اول این جلسه که با معرفی و خوشامدگویی به مریم رئیس‌دانا آغاز شد، داستان «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، اولین اثر صادق هدایت و داستان «دربارهٔ آنکه گروتسک چیست» نوشتهٔ ایستوان ارکنی نویسندهٔ مجارستانی، خوانده شد که متعاقباً بحث گروتسک در داستان‌نویسی و ادبیات را به‌دنبال داشت. بنا به تعریف کارگاه، گروتسک همان طنز تلخ است که خواننده را بین خنده و غم معلق باقی می‌گذارد و بیانگر واقعهٔ عجیب و غریبی‌ست که معمولاً محال می‌نماید. به‌عبارت دیگر، اعوجاج واقعیت است و نمایاندن آن از زاویه‌ای دیگر که تأثیرگذاری بیان را دوچندان می‌کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5878" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/IMG_0964.jpg?resize=500%2C375" alt="جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/IMG_0964.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/IMG_0964.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قصد کارگاه از مقایسهٔ این دو داستان، نشان‌دادن رد پای ادبیات گروتسک در اولین اثر صادق هدایت (زبان حال یک الاغ در وقت مرگ) بود. راوی این داستان الاغی‌ست که از فرط کار زیاد، مشقت و ضرب و شتم به حال مرگ افتاده و صاحب بی‌رحم‌ومروتش او را گوشه‌ای رها کرده و رفته است. الاغ که از درد و گرسنگی به تنگ آمده است، به‌شیوهٔ اول شخص تک‌گویی نمایشی، شروع به صحبت و دردودل می‌کند و از جفای موجودات دوپای بی‌احساسی که او را به این حال و روز انداخته و رها کرده‌اند، شکایت می‌کند و ادله‌ای با استناد به فلاسفه، دکارت، شوپنهاور و ارسطو می‌آورد. شایان بیان است که تا قبل از این اثر صادق هدایت، که البته اولین اثر وی محسوب می‌شود، در داستان‌نویسی ایران شیوهٔ راوی اول شخص استفاده نشده بود چه رسد به راوی اول شخص حیوانی و تک‌گویی نمایشی! این داستان گرچه از ضعف‌های آشکار و پنهان داستانی بری نیست، اما جدا از مباحث همذات‌پنداری و هم‌حسی که این داستان به‌خوبی از پس انتقال آن به خواننده برآمده است، بسیاری از مؤلفه‌های گروتسکی، از جمله طنز سیاه و تلخ، هراس‌انگیزی غیرمتعارف، ترس و لبخند و غم و چندش توأمان و محال‌بودن واقعه (صحبت‌کردن الاغ از دکارت و شوپنهاور)، در آن مشاهده می‌شود که در این نشست به‌صورت مفصل به آن‌ها پرداخته شد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5879" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3959.jpg?resize=500%2C331" alt="جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3959.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3959.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3959.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در قسمت دوم این نشست که پس از تنفس کوتاهی ادامه یافت، مریم رئیس‌دانا، داستان «هات‌داگ کاستکو»ی خود را برای جمع خواند. داستان زنی که تازه از اروپا به امریکا آمده و همراه دوست خود برای خرید به فروشگاه «کاستکو» رفته است. او که در سالن غذاخوری فروشگاه، منتظر دوست خود نشسته است، افراد حاضر در غذاخوری را با دقت زیر نظر می‌گیرد و متوجه زن جوان نحیف، لاغر و فقیری می‌شود که دو تکه پیتزا را به آهستگی و در قطعه‌های کوچک می‌خورد و به کودک خردسالش می‌خوراند. عکس‌العمل‌هایی که کودک از خود نشان می‌دهد و رفتار مادر که ظاهراً زنی معتاد است، نمی‌گذارد راوی چشم از آن‌ها بردارد و او را دچار احساساتی رقیق و دلسوزانه می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از خوانده‌شدن داستان، طبق روال معمول کارگاه، هر یک از اعضای حاضر در جلسه، به نوبت، به نقد و بررسی داستان ایشان پرداختند و به‌زعم خود، نقاط قوت و ضعف داستان را برشمردند. و در نهایت مریم رئیس‌دانا به سؤالات حاضران پاسخ گفت و در مورد داستان خود توضیحات لازم را ارائه نمود. در خاتمه کتاب «باورهای خیس یک مرده» نوشتهٔ محمد محمدعلی، که توسط ایشان و بقیهٔ حاضران در جلسه به امضا رسید، به‌عنوان یادبود به مریم رئیس‌دانا اهدا شد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5880" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3961.jpg?resize=500%2C331" alt="جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3961.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3961.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3961.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مریم رئیس‌دانا در خانواده‌ای فرهنگی-هنری به دنیا آمد، فارغ‌التحصیل رشتهٔ زبان فرانسه از دانشگاه زبان‌های خارجی دانشگاه آزاد تهران و مسلط به زبان انگلیسی است. وی در اغلب حوزه‌های ادبیات، از جمله نگارش داستان، ترجمهٔ داستان و شعر، ویراستاری و روزنامه‌نگاری فعالیت کرده است. داستان کوتاه «جزیره‌ای در دل تهران بزرگ»، جایزهٔ ادبی صادق هدایت را، در دور دوم سال ۲۰۰۲، برای او به ارمغان آورد و در همان سال، جایزهٔ ادبی فستیوال داستان کوتاه اصفهان نیز، برای داستان «آواز آ» نصیب وی گشت. مریم رئیس‌دانا با مجلات معتبر ایرانی و غیرایرانی همکاری کرده است و ده‌ها سخنرانی در مجامع ادبی اروپایی و آمریکایی و تعدادی مصاحبه با رادیو و تلویزیون‌های خارج از کشور انجام داده است. از کارهای مهم وی، جمع‌آوری «نوشته های پراکندهٔ صادق هدایت»، «آثار و آرای صادق هدایت»، «هدایت در بوتهٔ نقد و نظر» بوده است که مورد توجه محققان و اندیشمندان حوزهٔ ادبیات و هدایت‌شناسان قرار گرفته است و ارزش ادبی-تاریخی دارد. رئیس‌دانا به داستان‌نویسی نیز علاقه‌مند بوده و تاکنون مجموعه داستان «عبور» توسط انتشارات نگاه تهران، و مجموعهٔ «متلک پتلک» از طریق انتشارات آمازون امریکا را منتشر کرده است. «زمان گمشده»، ترجمهٔ مجموعه اشعار و زندگینامهٔ ژاک پره‌ور فرانسوی به فارسی، انتشارات نگاه، تهران، ۲۰۰۶، از دیگر فعالیت‌های ادبی رئیس‌دانا است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-5881" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3998.jpg?resize=500%2C331" alt="جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا" width="500" height="331" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3998.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3998.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/DSC_3998.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>داستان زبان حال یک الاغ در وقت مرگ &#8211; صادق هدایت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">(از کتاب نوشته‌های فراموش‌شدهٔ صادق هدایت &#8211; گرد‌آورنده: مریم دانایی برومند (رئیس‌دانا) &#8211; انتشارات نگاه، ۱۳۷۶)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آه، درد اندام مرا مرتعش می‌کند. این پاداش خدماتی‌ست که برای یک جانور دوپای بی‌مروت ستمگر کشیده‌ام. امروز آخرین روز من است و همین قلبم را تسلی می‌دهد! بعد از طی یک زندگانی پر از مرارت و مشقت و تحمل بارهای طاقت‌فرسا، ضربات پی‌درپی چوب، زنجیر و دشنام عابرین، همین‌قدر جای شکر باقی‌ست که این حیات مهیب را وداع خواهم گفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اینجا خیابان شمیران است. امروز به واسطهٔ بی‌مبالاتی صاحبم، اتومبیلی پاهای مرا شکست و به این روز افتادم. بعد از ضرب و شتم، جسد مرا در کنار این جاده کشیدند و به حال خود گذاشتند. ممکن است فراموش کرده باشند که هنوز از نعل و پوست من می‌توانند استفاده کنند! گویا به‌کلی مأیوس شده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آیا خوراک مرا به موقع می‌آورند؟ نه… باید در نهایت زجر و گرسنگی جان داد زیرا دیگر از من کاری ساخته نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آه، درد زخم‌ها رو به شدت گذاشته و خون از آن‌ها جاری‌ست. آیا این چه جانوری‌ست که بر ما مسلط شده و زندگی ما را ننگ‌آلود و چرکین و پر از رنج و محنت نموده، احساسات بی‌آلایش و طبیعی ما را خسته ساخته، بدن ما را دائم مجروح و سرتاسر زندگی ما را بر ما تلخ و ناگوار نموده است؟ ظاهراً شباهت تامی با ما دارد و بالاخره مثل ما می‌میرد، از این جهت هیچ فرق نداریم. اما گویا بدنش را از سنگ یا چوب ساخته‌اند چون‌که به ما شلاغ می‌زند و گمان می‌کند ما حس نمی‌کنیم. اگر خودش هم احساس درد را می‌کرد، بر ما رحم می‌نمود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این آلاتی را که برای شکنجهٔ ما استعمال می‌کنند، طبیعی نیست و خودشان ساخته‌اند. مدتی‌ست در فرنگستان و آمریکا برای حفظ حقوق حیوانات مجامعی به نام «انسانیت» تأسیس کرده‌اند. قوانین مخصوصی برای دفاع و زجر و اجحاف و ظلم نسبت به ما وضع کرده‌اند. آیا آن‌ها هم جزو همین جانوران‌اند؟ هرگز! اگر آن گروه از همین حیوانات باشند، پس قلب آن‌ها از سنگ نیست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">علمای علوم طبیعی، ما را با خودشان چندان فرقی نمی‌گذارند و خود را سردستهٔ حیوانات پستاندار معرفی می‌کنند. اما یکی از فلاسفهٔ معروف، دکارت، به قول خودش ثابت کرد که حیوان به‌غیر از یک ماشین متحرک چیز دیگری نیست، یعنی هر روزی که علم «مکانیک» ترقی کرد، می‌شود حیوان را ساخت! در تعقیب این خیال پوچ یک عده از فلاسفهٔ دیگر بر ضد او برخاستند، از جمله شوپنهاور از ما طرفداری کرده، می‌گوید: «اساس اخلاق رحم است نه فقط نسبت به همنوع خود، بلکه نسبت به تمام حیوانات» و تا اندازه‌ای احساسات و هوش ما را در کتاب اخلاق خود شرح می‌دهد. دیگری گفته است: «این یک تفریحی‌ست برای مادران که بچهٔ خود را ببینند گردن یک پرنده را می‌کند و سگ یا گربه‌ای را در بازی مجروح می‌نماید &#8211; این‌ها ریشهٔ فساد و بنیاد سنگدلی و ظلم و خباثت می‌باشند». حقیقتاً این ظلمی که بر ما شده و می‌شود، بیشتر در نتیجهٔ تربیت ظالمانهٔ مادران اطفال است. افسوس که ما نمی‌توانیم حرف بزنیم و همین اسباب بدبختی ما را فراهم آورده. فقط ارسطو به حقیقت زندگانی ما پی برده و می‌گوید:«انسان حیوان ناطق است». به‌واسطهٔ همین نطق است که ما دستخوش هوی و هوس یک عده جانور طماع خودپسند شده‌ایم. چرا مردم پیروی این فلاسفه را نکرده‌اند؟ بدیهی‌ست اساس خیالات انسان بر روی استفادهٔ شخصی قرار گرفته. خصوصاً خرکچی‌ها تماماً پیرو فلسفهٔ دکارت‌اند و ما را یک جسم بی‌روحی فرض می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رحم نسبت به حیوانات اصلاً خیالی‌ست که در مشرق زمین پیدا شده و گذشته از این تمام پیغمبران بدون استثنا ظلم به حیوانات را منع کرده‌اند. علما و حکما و نویسندگان اخلاقی حتی شعرا در این خصوص متفق‌الرأی می‌باشند. مثلاً حکیم فردوسی علیه‌الرحمه گفته:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">میازار موری که دانه‌کش است</span> <span style="font-weight: 400;">که جان دارد و جان شیرین خوش است</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما به‌واسطهٔ نداشتن قانونی برای جلوگیری و محدودکردن بی‌رحمی و حرص و آز بی‌سرحد بشر، این حرف‌ها بی‌نتیجه مانده است. اگر در خارج پاهای من می‌شکست، مرا از این رنج بیهوده خلاص می‌کردند  یا می‌کشتند! آه از درد فغان از گرسنگی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چه می‌شد اگر آزاد می‌بودم و در مراتع خوش آب و هوا مابین همجنسان خود زیست می‌کردم و روزی که تقدیر بود، می‌مردم، اما حال بایستی در اسارت با زحمت و گرسنگی بمیرم. عاقبت موحش یک حیوان بی‌زبانی که گرفتار جنس دوپا شده است. باید به آتش آن‌ها بسوزیم. آه که پیمانهٔ صبرم لبریز شده…!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">انسان مظلوم‌کش است. چرا حیوانات درنده را برای خدمت و اسارت به کار نمی‌برد؟ گناه حیوانات بی‌آزاری و بی‌زوری آن‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دنیا به‌نظرم تیره و تار شده… بدنم از رنج گرسنگی به‌تدریج سست می‌شود. صدای پایی می‌آید… شاید صاحبم دلش به سیه‌روزی من سوخته، مقرری مرا آورده باشد. نه، این بچه‌ای‌ست. سنگی به طرف من پرتاب نمود و دور شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کاش زودتر می‌مردم و در مقابل آستانهٔ عدل انتقام خود را از این جنس ظالم مطالبه می‌کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>دربارهٔ آنکه گروتسک چیست &#8211; ایستوان ارکنی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">(از کتاب قصه‌های یک‌دقیقه‌ای &#8211; ترجمه: کمال ظاهری- نشر چشمه، ۱۳۹۰)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">لطفاً بایستید و پاهایتان را از هم باز کنید، تا جایی که می‌توانید به جلو خم شوید و از لای پایتان به پشت نگاه کنید. متشکرم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا دور و بر را تماشا کنیم و از آنچه می‌بینیم گزارش بدهیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دنیا وارونه شده. مردها پاهایشان را روی هوا می‌جنبانند و پاچه‌های شلوارشان پایین می‌لغزد، و دخترها، آه…این دخترها که نمی‌دانند چطور دامنشان را جمع کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اتومبیلی ایستاده: چرخ‌هایش رو به هواست، مثل سگی که بخواهد شکمش را بخاراند. یک گل داودی: دارد شیرین‌کاری می‌کند، معلق زده و ساقهٔ نازکش را هوا کرده است. یک ترن که روی دم دود اندودش به تندی میدود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کلیسای وسط شهر فقط با نوک دو برقگیر دو صلیب دو برجش با زمین تماس دارد. و کمی دورتر یک تابلو پشت شیشهٔ یک میکده:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone wp-image-5884 size-medium" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/Screen-Shot-2017-07-04-at-7.30.34-PM-1.jpg?resize=300%2C54" alt="آبجوی بشکه‌ای تازه موجود است" width="300" height="54" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/Screen-Shot-2017-07-04-at-7.30.34-PM-1.jpg?resize=300%2C54&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/Screen-Shot-2017-07-04-at-7.30.34-PM-1.jpg?resize=768%2C138&amp;ssl=1 768w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/07/Screen-Shot-2017-07-04-at-7.30.34-PM-1.jpg?w=938&amp;ssl=1 938w" sizes="auto, (max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">توی میکده یک مشتری &#8211; لنگ‌درهوا &#8211; تلوتلو می‌خورد. دارد آبجویش را از روی پیشخوان می‌آورد. ردیف: کف در پایین، رویش آبجو، بالا ته لیوان. یک قطره چیزی نیست، اما همین یک قطره هم از لیوان نمی‌ریزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">زمستان است؟ چه جور هم! چون دانه‌های برف &#8211; رو به بالا &#8211; در پروازند و رهگذران، جفت‌جفت، روی پهنهٔ یخ‌پوش آسمان می‌رقصند. ورزش آسانی نباید باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا دنبال صحنهٔ شادتری بگردیم. یک مراسم تدفین! در میان دانه‌های برف که رو به بالا می‌بارد و از پشت قطره‌های اشک که رو به بالا می‌چکد، تابوتی را می‌بینیم که گورکن‌ها با دو طناب به هوا می‌فرستند. همکاران، آشنایان، خویشان دور و نزدیک، همچنین بیوه و سه یتیم بازمانده، کلوخ به دست گرفته‌اند و آن را به‌طرف تابوت پرتاب می‌کنند. شیون و شینِ دلخراش اوقاتی را به‌خاطر بیاوریم که کلوخ‌های پرتاب‌شده، توی قبر، روی تابوت می‌افتد و خرد می‌شود، بیوه می‌گرید و یتیمان می‌نالند… اما پرتاب کلوخ به بالا چقدر فرق می‌کند! در این حال نشانه‌گیری چه دشوار است! اولاً لازم است کلوخ‌های مناسب پیدا کنیم؛ چون کلوخ‌های نرم بین راه خرد خواهند شد. بنابراین جستجوی کلوخ سفت با دستپاچگی، این‌ور و آن‌ور دویدن و تنه‌زدن همراه است. و تازه، کلوخ هر چقدر هم که خوب باشد، اگر نتوانیم درست نشانه‌گیری کنیم و برگشتنی به سر کسی بیافتد &#8211; به‌خصوص اگر طرف یکی از خویشان پُرپول‌وپَله، و از اعیان و اشراف باشد &#8211; چه پوزخندها و نیشخندها که به‌دنبال نخواهد داشت. اما اگر همه‌چیز به مراد باشد؛ کلوخ سفت، نشانه‌گیری دقیق، و درست هم وسط خال بخورد، همه برای پرتاب‌کننده کف خواهند زد، و شاد و خوشحال به خانه‌هایشان برخواهند گشت و تا مدت‌ها این پرتاب دقیق، مرحوم خدابیامرز و مراسم بامزه و باشکوه را که در آن کوچک‌ترین نشانی هم از دورویی، سوگند ساختگی، و تسلیت‌های دروغین نبود، به‌خاطر خواهند آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خواهش می‌کنم لطف کرده کمرتان را راست کنید. چنانکه می‌بینید دنیا سر پا ایستاد و شما می‌توانید با سرافرازی و ریختن اشک‌های تلخ به سوگ مردهٔ عزیزتان بنشینید.  </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/">جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/07/04/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87%d9%94-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">5875</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 04:22:49 by W3 Total Cache
-->